رسانه
رسانه

روزهای زندگی



آدم ها

درخواست حذف اطلاعات
در حقیقت آدم ها هیچ .. را ندارند

این را آدم روزهای ..

از جاهای خالی آنهایی که باید باشند

و نیستند

میفهمد....

.

.

پینوشت:

هر لحظه سخت تر شدن این راه یعنی نزدیک تر شدن من به تو ...جز تو .. ی را ندارم میشود کمکم کنی ؟؟؟؟مردود میشوم ها...پیش بیا ..این روزها بیشتر از همیشه به این پیشآمد نیاز دارم......

.

دلنوشت:

انقدر دلم تنگه و گرفته که ....هیچی ....واقعا هیچی....



منبع: http://10121379zd. .. /



همین حالا...

درخواست حذف اطلاعات
خستگی یعنی همین الان

بی حوصلگی یعنی همین الان

اضطراب یعنی همین الان

از چی میترسی سارا؟

نگران چی هستی دختر؟

آینده؟پسرت؟آیندش؟زندگیش؟

مگه آینده اومده یا ازش خبر داری؟

از رضا میترسی؟

از آبروت؟

از بی پولی ؟

از تنهایی؟

آخ ....خودم جان حالا بهت میگم سارا از چی میترسه فقط فقط فقط از پسرش و آیندش همین.......

.

.

پینوشت:

اعصابم به بازی گرفته میشود

یه بازی جدیده؟؟؟

من همین الان اینها هستم ....همین الان با یه ذهن شلوغ و درهم که فکرها و حرفا افتادن به جون هم و جنگی راه افتاده ....کاش .. ت میشدن ....خسته شدم از این جنگ اعصاب ....ولی زندگیه و دلش بازی تازه میخواد و من بازیگر نقش جدید شاید....خدایا کمککککککک ....کمکم کن ....روانی شدم



منبع: http://10121379zd. .. /



تکرار ...

درخواست حذف اطلاعات
آ .. همه حرفاش میرسه به فروش خونه ....

انگار مال منه ....

فکر .. حرف تازه ای داره....جالب ترش اینه که دیگه اصلا بغض نمیکنم....عجیب عادت .. به این تنهایی نحس

بعد از دوساعت پی ام رد و بدل .. (قابل توجه دل لامذهب خودم که پی ام ها ....یعنی سارا تو حتی ارزش یه تلفن زدن ساده هم نداری چه برسه به یه ملاقات )تازه میگه اگه برگردم ممکنه مجبور بشم بخاطر بدهی خونه را بفروشم ....پوووفففف

دلم میخواست موبایلو بکوبم به دیوار ....ولی خانم و با شخصیت و بدون کارای محیرالعقول پیش خودم گفتم سارا ...رضا همیشه فکر میکنه تو یه بچه ای از هر راهی میخواد راضیت کنه .....خببببب بببررررااااادرررر من مگه اینجا مال منه بنا .. که داری از من میپرسی خب مال باباته برو به خودش بگو ....والا اعصاب برام نزاشته ....خندم میگیره از این حرف تکراری و تهوع آوره فروش خونه ....خسته شدم ...بیا برو به بابات بگو داد بهت بفروش من توی یه چادر گوشه پارکم با تو زندگی میکنم ببینم دیگه چته ...اه ...اه ...اه .....خدا خسته شدم خستم کرده ....همچین میگه انگار قصر پادشاهی داره میخواد بفروشه و باباشم همچین دو دستی سند این خونه را چسبیده انگار شیشه عمرشه .....موندم میون لجبازی دوتا ادم دارم له میشم ....دییییوووااانننههه شدم ...الان اعصابم کاملا متشنج و بهم ریخته هست ایکاش میشد فریاد بکشم .....



منبع: http://10121379zd. .. /



در گذار از روزها...عاشقی

درخواست حذف اطلاعات
من نمیگویم حالم بد است نمیگویم خنده هایم زورکی ست ..نمیگویم تنهایی را دوست ندارم ...هیچ کدام این دروغ ها را نمیگویم ...اما دانستنِ راستش هم بدک نمیشود..من تنهایی را دوست ندارم ...من از تنهایی فرار میکنم بی آنکه خودم بخواهم تنها شده ام ...اما...خب فکر میکنم ...آدم نباید به همه راستش را بگوید انگار باید منتظر بمانم منتظر به باوری دروغ دروغی که فقط حال دلم را پیر میکند از ان پیر شدن های تنهایی از انهایی که من را بی خیال نبودنت میکند ...اما تو...بی ادب ترین ادم این شهری تو همه چیز را با انتخاب خودت رقم میزنی ...من از این انتخاب های تو دست و پا چلفتی شده ام وقتی میخندم نگاهم را به شیشه میدوزم ...با .. یکه درددل میکنم میترسم..راه که میروم میترسم ...از خانه ام که دور میشوم میترسم ...میترسم بیایی و فکر کنی و ببینی و بروی ...میترسم بیایی و نباشم و بروی ...خسته شده ام ....آنقدر برای زندگیت برنامه چیده ام خسته شدم انقدر ساعت های زندگیت را حدس زدم ا .. من از کجا بدانم تو کی وقت اب و نانت میشود که آنقدر چشم بر در .. ید این لعنتی نگذارم....

بهتر است راستش را به همه بگویم:

تو به طرز ناجوری رفته ای.....

نه....

بهتر است این واقعیت ها را نگویم ...تو می ایی هر روز هم می ایی اما من حواس پرتی ام میشود تو هیج کجا نرفته ای تو تنهایم نگذاشته ای تو مرا ...خنده های .. نه ام را...موهای ریخته شده بر شانه ام را به هیچ چیز دیگری نفروخته ای ...تو فقط گم شده ای ...این حرف بهتر کمکم میکند...این یعنی من هنوز هم میتوانم بخندم ساعت ها چیزی در دهانم بجوم ساعت ها عصبی بشوم ...آ .. ش خسته شوم بیایم انقدر بنویسم و بخوانم و تلخ تر بنوشم تا صدای در و دیوار اتاق هم در بیاید و من مجبور به کما شوم ...کما همان خو .. ست که تو را دارد اما به ساده ترین تکانی محوت میکند تو هیچ کجا نرفته ای من حرف های راست را دیگر هیچوقت به زبان نمیاورم ...تو هستی اینجا درست در کنار احساسم در تار و پود آن...و این حتمی ترین فانتزی عاشقانه ست........



منبع: http://10121379zd. .. /



52 هفته

درخواست حذف اطلاعات
اولین پستشون مال ۵۲ هفته پیش بود یعنی دقیقا یک سال قبل و به قول کلبه سپید کنار قدم های جابر عازم کربلا و امسال شهادت در حله با انفجار تروریستی....همیشه فکر میکنم که شهادت برای مردان بی ادعاست اما دارم میبینم که شهادت شامل ن بی ادعا هم میشه ....خیلی شوکه شدم پیج پر از حجاب و زیبایی ....یه پست دارن تو پیجشون دقیقا نوشته صاحب این پروفایل باید شهید بشه اگه شهید نشه میمیره ....بانوجان به آنچه میخواستی رسیدی .....شوکه شدم خیلی زیاد ....روحت شاد بانو توران اسکندری .....باورش چقدر سخته و نوشتن ازش سخت تر .......

.

پینوشت:

گفتم که سرت ؟گفت سپردیم به دوست

گفتم که دلت ؟ گفت دلم همره اوست

در خلوت خونیین شفق پر زد و گفت
جان دادن و پیمان نش تن نی ت....



منبع: http://10121379zd. /



خست ها...

درخواست حذف اطلاعات
چای من لبریز و لب سوز و لب دوز است ...آااای...

میخوری با من تو چای؟

گرچه کامم تلخ و چایم تلخ و روزگارم نیز تلخ است...

اما دلبرم...

گر تو آیی..لب گشایی...لب بریزی ...لب بسوزی ...لب بدوزی...واااای

به چه م میشود...

اندازه یک چای خوردن کام من شیرین نمایی

دلبرم

ماه آذر است و چای

فقط با تو میچسبد..

.

.

چای دم کن ...

خسته ام از تلخی نسکافه ها...

چای با عطر هل و گل های قوری بهتر ست...

.

.

پینوشت:

یادِ من باشد هیچ را ....یادم بماند



منبع: http://10121379zd. /



75hc

درخواست حذف اطلاعات
جواب ازمایش بابا خیلی خوب بود تیتر از ۱۲۰۰ به ۴۲۰ نزول کرده و این عالیه بی نهایت سپاس گزارم خدای خوب و باحال من .....

.

.

پی نوشت :

این فریم از زند هم یکی از همان هاست...از ان خوبهایش...

.

شعر نوشت یهویی:

از صبح تا الان روی زبونم این بیته:

حق نداری به ی دل بدهی الا من

پیش روی تو دو راه هست فقط من یا من ....



منبع: http://10121379zd. /



بیخو های عاشقانه....

درخواست حذف اطلاعات
خو دن که به همین راحتی نمیشود...خو دن رسم و رسوم خاص خودش را دارد...نمیشود همینطوری بروی سرت را بگذاری و خوابت ببرد...قبل از همه چی باید دلت آرام باشد...باید بروی و ببینی حال عزیزت چطور است...آخخخ که چقدر فهمیدن این حال سخت است...حالش را مادرها بهتر میدانند...میروند اتاق دخترشان را نگاه میکنند...میروند روی پسرشان را می اندازند...می ایند کمی نگاه چشم شوهرشان کرده بعد کمی با خیال راحت متکا را به آغوش کشیده و میخوابند...خدا نکند عزیزت سفری رفته باشد مگر دیگر خوابت خواب میشود؟؟؟همش این پهلو و ان پهلو میشوی...خدایا نکند جایش خوب نباشد ...خدایا نکند اتاقش سرد باشد ...خدایا نکند...انقدر ذهنش پر میشود که خسته شده و بلند میشود ذکر میخواند انقدر دل نگران میشود که به چسبانده و خدا را صدا میزند آ ش سر به سجاده ای خیس به خواب میرود

اما....

خدا نکند ان عزیزت دیگر تا همیشه نباشد دیگر هیچوقت چشمانت روی خواب نمیبیند کمی دراز میکشد ...کمی با سقف درددل میکند...کمی به خاطره هایش فشار میاورد کمی با کاینات دلش حرف میزند ....نه... هیچ چیزی عوض نمیشود...این خواب دیگر خواب نمیشود بلند میشود پاورچین پاورچین میرود چایش را میگذارد کتابش را باز میکند انقدر میخواند تا خسته شود میرود قلم و کاغذش را بر میدارد کمی با خودش کلنجار میرود آ ش ...مثل همیشه اینگونه مینویسد...

دلم برایت تنگ شده است

میشود برگردی.....

.

.

پی نوشت:

از بس با خ ر ننوشتم وقتی چند خط مینویسم تمام دست و انگشت هام پر از خط های ریزو درشت اثر خ ر میشه ....درست مث ادمای دست و ما چلفتی



منبع: http://10121379zd. /



در گذار از روزها...

درخواست حذف اطلاعات
دیروز یعنی در واقع ب خونه بابا اینا مراسم عزاداری اربعین و نذری بود ....اوففف انقدر شلوغ بود و مهمون زیاد بود و هیئت اومده بود که بسی خسته شده و کارها را واگذار نموده به امروز صبح و از انجا که حضرت پسر مدرسه داشتن ما به منزل برگشته و امروز صبح ساعت ۷ به خانه پدرجان مراجعت کرده جهت کمک ...یعنیییی از ساعت ۹ صبح من و خواهر دومی ظرف شستیم تاااااا ساعت ۲ بعد از ظهر ....ا ای ظرف شستن یاد مامان بزرگ افتادم ....یادش بخیر وقتی بچه بودیم ....ثواب کار شستن ظرف ها را پیشکش به روح پدربزرگ ها و مادربزرگ هام و یکی از های بابا که اولاد نداشت ....امیدوارم ازم قبول بشه و به روحشون برسه ....امروز ساعت ۴ هم بابا بستری شد بیمارستان برای شیمی ...خیلی دلم گرفت ....من این روزا شدیدا احتیاج به ی دارم برای بودن کنارم ....پسرجان امتحانات میان ترمش شروع شده ....امسال سال تحصیلی سخت و بدی هست امتحانات ترم و مدرسه یه طرف انتخاب رشته و ازمون ورودی مدارس برتر هم یه طرف بخصوص که اینبار مثل سال ۶اُم نیست که گزینه هامون برای مدرسه ها زیاد باشه مجتمع احسان که مدرسه خودش هست و مدرسه بوعلی و مدرسه تیزهوشان سه تا گزینه بیشتر برای دبیرستان دوره دوم نیست حالا انتخاب رشته هم جای خود داره ...خیلی نگرانم کاش انتخاب رشته مثل اون موقع ها بود و انقدر استرس نداشتیم ....

.

.

پینوشت:بسی خسته و نگران و کم خواب میباشیم و ..........هزارتا چیز دیگه که نمیشه گفتش ....خلاص...

حس نوشت :فرقی نمیکند ..چه فردا چه چند سال دیگر ....از یک جایی به بعد دیر است ...حتی اگر منتظرت باشم ...آمدنت مدتهاست از سرم رفته....



منبع: http://10121379zd. /



بارون

درخواست حذف اطلاعات
اگه میدونستم انقدر زود بهش بر میخوره زودتر مینوشتنش... والاع...اسمونو میگم ...داره میباره ....اولش نرم نرم حالا تند تند .....باروووووووووونه بارونه بارونههههه...

چند تایی کلوچه فومن تو فریز نگه داشته بودم برای اولین بارون ..امروز یکیشو گذاشتم تو ماکرو ...اوووفففف یعنی این کلوچه آ شه...با پسرجان زدیم بر بدن البته من خیلی کم خوردم همشو پسرجان خورد (نوش جانش)....چندتا دیگه دارم بمونه برای بعد از رژیم



منبع: http://10121379zd. /



ابکاریهای مادرانه....

درخواست حذف اطلاعات
اصن همش تقصیر میزه ....چه میدونم شایدم تقصیر دیواره....

از اونجایی که من وقتی بی حوصله ام و دلم گرفته مث همه ادم های دنیا باید یه جوری سر خودم را گرم کنم تا امپرم نزنه بالا....مشغول جارو برقی کشیدن بودم...اهاااا اصن تقصیر جارو برقیه..... که به اتاق پسرجان رسیدم و یه نگاهی بهش و احساس نمودم دکورش خیلی تکراری شده استین بالا زدم و فرش را جارو کشیدم و جمع و تخت و کمد را جابجا و میز را گردگیری و جابجاش می که یه دفعه شیشه عطر پسرجان که روی میز بود بخاطر جابجایی موقع گرد ی افتاد و ش ت و عطر هاش پخش زمین شد و سرامیکا عطر اگین .......میگم شاید تقصیر دستمال گردگیری باشه ..نه؟؟.....بهر حال تقصیر منکه نبود ...والا....من فقط میز را جابجا شیشه عطر خودش افتاد ...............حالا من میخوام بد کنم و اون یکی شیشه خالی را بزارم روی میز و چیزی به پسرجان نگم که شیشه عطرش ش ته و بگم خب حتما تموم شده.............فقط یه مشکلی هست نمیدونم با بوی عطری که کل خونه را گرفته چیکار کنم ؟؟؟؟؟؟

.

.

پینوشت :

تقصیر من بود ایا؟؟؟؟؟



منبع: http://10121379zd. /



6yjh

درخواست حذف اطلاعات
انقدر دلم میخواد شبهای پاییز و زمستون برم پیاده روی اما تنهایی نمیشه...

دلم میخواد خودم تو خونه نون بپزم ....

و ......

دل ادم هر چی بخواد که نباید بشه ..دله ...عقل درست و حس که نداره ....

.

.پینوشت:

ماهی افتاده بر خاک پریشان دیده ای؟

من دقیقا تا همان اندازه ویران توام....



منبع: http://10121379zd. /



دلتنگ نوشت:

درخواست حذف اطلاعات
آ ای یار نخواهی پرسید!

که دل از دوریِ رویت چه کشید....

سوخت در آتش و خا تر شد...

وعده های تو به دادش نرسید....

.

پینوشت:

خلاف عصبی بودنم و البته برای اروم شدن اعصاب بهم ریخته ام پازل خونه را بهم زدم و طرحی نو در انداختم ....به قول معروف تغییر دکور دادم و حرصم را سر تمیزکاری خونه خالی و الان یک فروند سارای خسته و له شده در انتظار است یه کاسه اش رشته از اسمان برسد و نمیرسد



منبع: http://10121379zd. /



ابهام...

درخواست حذف اطلاعات
بعضی وقتا هست که....

یه وقتایی...

اصن اینجوری بگم انگار مدتهاست دوس ندارم هیچی بدونم از هیچ حتی از خودم ...احساس میکنم وقتی چیزی از ی نمیدونم یا بهتر بگم همونقدری بدونم که خودش میگه حالم بهتره نگاهم بهتره اصن دنیا جای بهتریه وقتی ابهام ادم ها رو نخوام بدونم ...

.

.

پینوشت:

۱:گاهی آدمها در ابهام قشنگترند بهترند بگذاریم نکات نامفهوم زندگی ادم ها نامفهوم بماند بخاطر خودشان بخاطر خودمان ...

.

۲:واقعیت اینست که زن بودن اتفاق اسانی نیست .....



منبع: http://10121379zd. /



بهار ...

درخواست حذف اطلاعات
یه دوستی داشتم اسمش بهار بود ....

دانشجوی پرستاری بود اولش یه شهر دیگه بود بعد به دلایلی اومد همین شهر محل س تش....

اونجا توی خوابگاه سرما خورده بود یه سرمای شدید اما نرفته بود دنبال درمانش چون فکر میکرد مثل همه روزها و ادمای دیگه که سرما میخورن هست...

ولی اون سرما خوردگی نبود تو خوابگاه حالش بد شده بود تب شدید و خونریزی از بینی پدرش رفته بود دنبالش رفتن انتی بیوتیک و دارو بی تاثیر بود رفتن بیمارستان سه روز تو اورژانس بود تا بالا ه ازمایشش نشون داد allداره ...

اینکه چطور گرفته بود مهمه بخاطر رطوبت و سرماخوردگی و عفونت درمان نشده و ....ولی اینکه حالا اون این بیماری مهلک را توی ۲۳ سالگی داشت براش مهم نبود ۱۸ ماه درگیرش بود به مدرک پرستاریش عمرش قد نداد و یه روز از همین ا ین روزای ابان برای همیشه رفت ....

همیشه بهش فکر میکنم ....

لطفا براش فاتحه بخونید ....دوتا از دوستان دیگمم توی تصادف خیلی ناگهانی از دست دادم من باهاشون صمیمی نبودم اما میشناختمشون یکیشون تازه ازدواج کرده بود با ماشینش جلوی بیمارستان ی با اتوبوس شهری تصادف کرد و همون موقع رفت کنتر از یک ماه بود که ازدواج کرده بود و پرستار ی بود و صبح از سرکارش برمیگشت ....اون یکی دوستم مامان یکی از بچه های مدرسه پسرم بود نزدیک عید بود و شب تولد پسرش بود مهمان داشت خونه و اومده بود از قنادی کیک تولد پسرشو بگیره که موقع برگشتن تصادف و رفت پسرش به پسرم گفته بود نمیدونم چرا مامانم نمیاد خونه بابام همش میگه مامانم رفته مسافرت ...الان دیگه اون بچه همسن پسرمه همون سال از این شهر رفتن نمیدونم کجا ....

.

پینوشت:

امروز به این سه نفر فکر می ...

امروز همش دارم ای دلبرمن الهی صد ساله شوی را تکرار میکنم حتی موقع ید موقع پیاده روی ...

خواب دیدم لباس نو پوشیدم ...چرا؟؟؟؟من اگه نخوام لباس نو بپوشم چیکار باید کنم؟؟؟؟من همین لباسی که تنم هست را دوست دارم ....



منبع: http://10121379zd. /



در گذار از روزها...

درخواست حذف اطلاعات
امروز پیاده روی بیش از ۴۰ دقیقه شد و این خیلی راضی کننده هست...

سبوس برنج یدم ولی نمیدونم چطوری استفاده میشه توی اینترنت سرچ دیدم نوشته دم کنید ....دم میکنیم ببینیم چی میشه ...برای سفیدی و تقویت پیاز مو عالیه ...

پسرجانمان دیروز به ضیافت شام مدرسه توی یه رستوران بوشهری دعوت بودن از کل ۳۶۰ نفر بچه های مدرسه فقط ۴۰ نفر بودن (شاگردهای ممتاز معدل بالای ۱۹/۸۰)کلی ع گرفته ولی همش کج و کوله شده یکیش سر نداره یکیش نور نداره ...فکر کنم استعداد عکاسیشو چشم ....

ب بابا بهم زنگ زد شنیدن صداش یعنی خوشبختی محض یعنی شادی دل یعنی خود خود عشق دلم میخواد حتی صداشم ببوسم ...

رفتیم باغ خانوادگی با عمو اینا و و بر و بچه های مرحوم آق بزرگو ...یه چیزی هست و اونم اینکه انگار هنوز ی عمو رضا را باور نکرده و دوست نداره اون تو جمع های خانوادگی باشه یه جورایی به خاطر کارایی که کرده همه ازش دلخورن خانم و بچه هاشو منهای دو تا پسر متاهلش که خیلییییییی خودشونو میگیرن با اون زن هاشون را خیلی دوس داریم مخصوصا نقی و لیلا را ولی خب توی یه سری مسایل گاهی یه چیزایی پیش میاد و یه حریم هایی از بین میره که درست شدنی نیست و فقط حفظ ظاهره ...من خودم اگر ریز ریز هم بشم حاضر نیستم پامو خونه عمو رضا بزارم خدا بهش عمر طولانی و با برکت و عاقبت بخیری بده اما نباید خیلی اتفاقا میافتاد هر چند بابا همیشه توی این مدتی که قطع رابطه با عمو بود بهمون میگفت حق کوچکترین بی احترامی به عموتون را ندارید اختلاف منو و عمو اختلاف مادوتاست و بقیه نباید به بهانه این اختلاف سر همو بشکنن....حالا هم هنوز عمو اینا بعد از ۱۰ یا ۱۱ سال اختلاف و قهر تو جمع های خانوادگی دعوت نمیشن و همه هم اینطوری راضی ترن هر چند کاش اینطوری نبود...

توی باغ کلی ع ای خوشگل خوشکل گرفتیم ...

چرا وقتی آدم ع سلفی میگیره تو دوربین قیافش خوبه ولی ع گرفته میشه شبیه بزه میشیم ...

.

شعر نوشت:

بودنت حس عجیبیست که دیدن دارد

ناز چشمان قشنگ تو کشیدن دارد...

.

دل خوشم با غزلی تازه همینم کافیست

تو مرا باز رس به یقینم ،کافیست

گاهگاهی که کنارت بنشینم کافیست

گله ای نیست ،منو فاصله ها همزادیم

گاهی از دور تو را خوب ببینم کافیست

من همینقدر که با حال و هوایت _گهگاه_

برگی از باغچه شعر بچینم کافیست

فکر به تو یعنی غزلی شورانگیز

که همین شوق مرا خوبترینم ، کافیست...

.

.

پینوشت:

کاش میتونستم برم پیاده روی اربعین مطمئنم خیلی خوبه خیلی عالیه خیلی زیاد ...مخصوصا وقتی چشمت به گنبد میوفته ....



منبع: http://10121379zd. /



فرانسوی طوری با ورثه مرحوم اق بزرگو...

درخواست حذف اطلاعات
دختر :بچه دو روز رفته مدرسه (پوزش میطلبم) یاد گرفته بهش میگم اینا رو از کجا یاد گرفتی میگه دوستم گفته اینا کلمه های فرانسویه!!!!!!

همه ورثه با هم ای خنده....

میگه خو چرا ما یاد بچه هامون فرانسوی ندادیم؟؟

میگم الانم دیر نیست ها بیاید یادشون بدیم ماشالا استعداد فراگیریم بالاست ...

مهسا نوشته (دو غین)یعنی مرسی به فرانسوی

نوشتم براش (قد قد)یعنی خواهش میکنممم رووود ببم گمپ گُلُم...

نوشته (قد قد قداااا)یعنی خیلی خیلی خواهش میکنم ...

.

فکر کنم زبان فرانسه خیلی هم سخت نباشه ها...همیناست دیگه همه چیشون ق داره توش ...



منبع: http://10121379zd. /



های عاشق...

درخواست حذف اطلاعات
همیشه دیدن بابا ومامان و خونه پدری، روزهای و افت که پهن میشه وسط حال و دعوای نوه ها سر نشستن کنار بابا و قابلمه غذا که نه، یه قابلمه پر از عشق و محبت مامان که خالی میشه تو رگ ماها و کیلو کیلو قندی که آب میشه تو دل همه ما ...بعد از ظهر و بساط چای و قطار شدن نوه ها پشت سر باباجون و کوکوچی چی رفتن از این اتاق به اون اتاق و ا سر یه کشتی جانانه و بازنده این کشتی که همیشه اقاجون هست و قربون صدقه های مامان جون ...بعد وسط این خوشی ها یه دفعه زنگ تلفن و بیمارستان و ...بابا جونی که راننده قطار شده بود و داور بازنده کشتی باید بره بیمارستان و تا ۳ روز ملاقات ممنوع ...اشک های مهدی بوسیدن سر رایان و ......چقدر بده این سکوت و تنهایی ...بابا همه ما هست وقتی نیست هیچ نیست ....فردا مامان سفره حضرت رقیه میاندازه ....آجیل مشکل گشا و بقیه چیزها که بسته بندی میشدن دیدم مامان اشکش روان شد... گفت ب آجیل را بسته بندی کردیم حاجی خودش منگنه میزد بعدم همینطور که بسته بندی میکردیم از اجیل میخورد و میگفت آخ حاج خانم دل درد گرفتم بهش گفتم خب حاجی کمتر ...میگفت بابات زد زیر خنده ....امشب نبود که موقع خداحافظی شونه های محکمشو ببوسم و با دل قرص هفته جدید را شروع کنم ....

.

پینوشت:

خدایا شکرت....



منبع: http://10121379zd. /



86hgfbi

درخواست حذف اطلاعات
ب نقی توی گروه ورثه یه ع گذاشته بهم میگه نااادرررر اینم ع ی که کلی دنبالش میگشتی تو البوم دانیال بود ازش ع گرفتم فرستادم ...بعدم بقیه ورثه اومدن و کلی ذوق که واااای سارا یه روز میایم خونتون البوم عروسیتونو دوباره ببینیم ....مخصوصا نقی که وقتی من ازدواج ۴ سالش بوده و تقریبا چیزی از من تو خاطرش نبوده و حالا با دیدن این ع میگفت چقدر عوض شده بودی و چقدر الان تغییر کردی ....ما نیز کلی از خودمان افاده در کردیم که ااااره شما اون موقع بچه بودید و دوران خوش تیپی ما رو ندیدید اخه من اون موقع خیلی لاغر بودم و خب ۱۶ سال جوان تر بودم این ع هم ع عروسی من بود که ا شب توی اتاق دانیال اومد گفت دختر عمو بیا یه ع باهم بگیریم ...من فکر می با دوربین خودمون گرفته و حتما نور خورده و سوخته و قابل چاپ نبوده حرفی هم ازش نزدم این چند سال نگو دانیال با دوربین خودش ع گرفته بود .... دانیال حالا خودش بابای دوتا پسر خوشکله...

.

پینوشت:

خدایا شکرت ...

نقی=سارای عمو رضا

نادر=اینجانب



منبع: http://10121379zd. /



باران...

درخواست حذف اطلاعات
امروز بوی ارامش میدهد

سپردن همه چیز به دستان گرم خدا

بارانی که نم نم گونه هایت را میبوسد

قدم زدن کنار انی که دوستشان داریم

دیدن دنیایی که خورشیدش هر صبح به تو سلام میدهد

ستاره هایی که به تو چشمک بزنند و بگویند

خودت را برای فر بهتر اماده کن

و مهم تر از همه خ که هر روز حال تو را میپرسد

من امروز زیباتر از هر روز نفس میکشم

من امروز بهتر از همیشه زندگی میکنم

من احساسم را...امروزم را..خدایم را بیشتر از همیشه دوست دارم...[کلیک] و باز هم [کلیک] و [کلیک]

.

پی نوشت:

امروز با الهام خیلی جاها رفتیم خیابون ارم که مون اونجا بود بعضی کلاساش ...درمانگاه و سرم و ...بعدم اومدیم خونه ما و هر کدوم از ناخونامونو یه رنگ زدیم و چای سبز خوردیم و دیدیم و وبلاگ رو خوندیم و کلی از خاطره های دانشجویی اون سوتی من و می ولوژی بداخلاق و ماجرای ۵ نمره کم از من و حس خندیدیم و ناهار درست کردیم و خوردیم و کلی هم الهام غر زد که تو اصلا مواظب خودت نیستی....

شیراز میبارد....

چرا جدیدا اینطوری شده که هر وقت یه پستی را ویرایش میکنی میاد میشه اولین پست قابل مشاهده ؟!؟!؟!



منبع: http://10121379zd. /