رسانه
رسانه

چهارشنبه



لیان

درخواست حذف اطلاعات

سلام

یه شب خاص و عجیب...

به قول محسن، زندگی همینجاست. همین الانه...


یه شب در کنار سواحل خلیج فارس با هرچیییییییی عشقه توی دنیا...

خیلی بهم خوش گذشت خیلی زیاد...

"نرجس" همراه خوب و پایه و باحالیه. خوش گذشت باهاش ;))





یه اب شده!

درخواست حذف اطلاعات

سلام

یه سازمانی هست توی این مملکت به اسم "سازمان حفاطت از محیط زیست" ، حالا اینکه چقدر از محیط زیست حفاظت میکنه... الان بحث ما نیست!

من تصمیم داشتم که امروز برای مشاوره ی رساله ی م با یک معرفی نامه از ، به این سازمان برم و با مسولین یا کارشناسان "کمیته ی گردوغبار" م کنم.

به نظرم رسید که نزدیکترین راه ارتباطی اینه که خودم رو به متروی صادقیه برسونم و بعدش فکر کنم که حالا چکار کنم.....

ساعت 10.30 از قطار پیاده شدم. و از پایانه اتوبوسرانی سراغ یه اتوبوسی که گرفتم که مسیرش پارک پردیسان باشه. که گفتند هیچ اتوبوسی اون مسیر رو نمیره. اما با اتوبوس شهران برو تا میدان رحمانی و از اونحا سوار ماشینهای سیدخندان یا ونک بشو!!!!!!!!

اوکی... آمدم میدان رحمانی و سوار اتوبوسهایی شدم که مسیرشون سمتِ همت شرق بود... و از شیخ فضل الله انداخت توی همت.... ای بابااااااااا جالا چطوری اینهمه راه رو برگردم؟؟

جلوی بیمارستان میلاد پیاده م کرد و گفت برو اونور اتوبان و اتوبوسهای مترو ی پیتگر رو سوار بشو!!!

اوکی. آمدم اینطرف و کلی منتظر ماندم و سوار اتوبوسهای پیتگر شدم ولی راننده گفت: جلوی پردیسان که ایستگاه نداریم! کلییییی دورتره ایستگاهمون!! ولی همین جلو بیاست که پیادت کنم.... و یه جایی وسط اتوبان که برای توقف امن بود نگه داشت و کلیییی جلو آمدم تا به پل عابر رسیدم و آمدم اینور اتوبان و یه ورودی یا زنجیر مقابلم بود. ذوق که: اینجا سازمان محیط زیسته؟؟؟ گفتند نه! یه ربع پیاده روی تا اونجا. باید از در حکیم می آمدید!!! و ساعت 11.30 بود... گفتم خب حالا چه کنم. آدرس داد. راه افتادم که یه ماشینی سر راهش سوارم کرد و من رو جلوی ساختمان اصلی پیاده کرد که کلی راه آمده بودیم.


و من فکر می که: یعنی در سامانی که باید محافظ محیط زیست باشه، نباید راهی برای وسایل عمومی باشه و فقط ماشین دارها یا آدمهایی که هوای پیاده روی خیلی طولانی به سرشون زده باید بیان اینجا؟؟؟؟؟ درسته واقعا؟؟؟؟


حالا داخل ساختمان عریض طویل و تو در تو... یه دفتر ریزگردها معرفی شدم. اما... مسؤلش نبود. گفتند باید دبیرخانه روی معرفی نامه ی دستور پیگیری به مسؤل غایب اینجا بده که فردا تماس بگیری و هماهنگ بشید برای مشاوره... فک کننننننننننننننن....

رگم رو میزدی خون در نمی آمد... به همشون توپیدم. از دبیرخانه و اون خانمه و همه... که یعنی یه نفر آدم نیست که اطلاعات داشته باشه و یه کمی من رو راهنمایی کنه؟؟؟ اینهمه راه اومدم که فقط به معرفی نامه بدم!! همین؟؟؟!!!!


کارم پیش نرفت و از ساختمان خارج شدم. حالا کجا برم؟؟؟

کلییییی راه آمدم تا وجی که به حکیم میخورد و نزدیک به یک پل عابر بود. ولی اونطرف پل دیگه هیچ راهی وجود نداشت!!!

از پل گذشتم و افتادم توی یک پیاده راه کنار اتوبان.... و.........

7124 متر تا ورودی تونل رس از کنار اتوبان پیاده آمدم تا بلکه به یه ایستگاه اتوبوس برسم....................


تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل...

ساعت 3.30 رسیدم خانه!!!



فقط، خاک بر سرتون با سازمانتون... همین





گزارش اربعین 97

درخواست حذف اطلاعات

سلام مجدد!


یک خلاصه ی بسیار بسیار کوتاه از سفر امسال مینویسم:


- 26 مهر ساعت 7 شب از ترمینال غرب به سمت مهران حرکت کردیم (برای اولین بار از سمت مهران میریم! چون نزدیکتره هم به تهران و هم به کاظمین)


- ساعت 11.27 روز27 مهر از مرز عبور کردیم و با یک ون 10 نفره به سمت کاظمین حرکت کردیم. (به اعضای گروه خودمان یک آقای میانسال قزوینی و یک زن و شوهر تبریزی اضافه شدند که شدیم 10 نفر و تا کربلا با ما ماندند!!!)

- ون مان را در بغداد بخاطر جعلی بودن پلاک متوق د و قصه های ما و پلیس عراق... (پلیس مهربان عراق !)

- بعد از حدود سه ساعت با یک ماشین دیگه به سمت کاظمین حرکت کردیم و فاطمه به استقبالمان آمد (هماهنگی ها از حدود یک ماه قبل با انجام شده بود و به طرز جالبی کاملا دقیق اجرا شد. - فاطمه را از سفرهای قبلی هر سال روز اربعین در خانه ی ابوحیدر در کربلا میشناختم)


- اقامت فوق العاده در خانه ی و معا لذت بخش با دخترها و ها

- سحر فردا زیارت حرم ان عشق... ان کاظمین....


- ظهر به همراه خانواده ی حرکت به سمت سامرا


-ترس و اضطراب بسیار شدید آنها از خطر در آستانه ی غروب آفتاب... (و ما چه میدونیم چی سرشون اومده... برای ما اینحد از ترس مس ه بود! ما میگفتیم: کو باباااا تموم شدددد... و اونها میگفتند نه نه نهههه هنوز هستند... غروبها جاده نا امنه...)


- دعوا.........


-زیارت اهل و خانواده ام... تماما با ضجه و ناله و زار... (عجب حالی داشتم در زیارت سامرا... .....)


- بعد از هشت سال... زیارت "ابراهیم مالک اشتر" ... و سوره ی ابراهیم... و زیارت ... اون مزرعه ی عجیب... عجب حال غریبی داشتم...


- فردا صبح تلاش بای زیارت "سلمان"... به هر دری زدیم. حاضر به هر اندازه هزینه بودیم... غربتش داشت دیوانه م میکرد... اما نشد که نشد که نشد که نشددددددددددد... :(((((((((((((((((((


- حرکت به سمت نجف حدود ظهر (چه سخت دل کندیم از خانواده ی باسم و فاطمه)


- بوس ایرانی... بوس عراقی... :*


- عصر رسیدیم نجف و مستقیم خانه ی شیخ صادق (هماهنگی ها از یک ماه پیش انجام شده بود. ایشون برادر فاطمه هستند و از دوستان بابا... که در کربلا آشنا شده بودند)


- جابجایی خانه ها و حد و اندازه ی نفوذ و مقام و قدرت شیخ صادق در عشیره ش رو درک کردیم...


- اوه عجب خانه ی باحال و خوبی بود. مطلقا در اختبار. همه چیزش...


- شب اولین زیارت حرم المونین...


- سحر فرداش همراه بابا......... ... وای خدایااااا یعنی عمیقتر و آرامتر از این هم ممکنه عایااااااا؟؟؟؟؟؟؟


- ... (نمیتونم راحت از لحظه های بند بالا بگذرم... از لغت به لغتی که نوشته ام و ننوشته ام)


- پاتوقم سکوی کوتاه حاشیه ی غرفه ی روبروی ایوان طلا بود در همه ی حضور های بعدی


- ماجرای زنی که ضجه میزد و پولهاش رو گم کرده بود. و پول لای کتاب...


- اون دعای توسل ، اون صباح، اون عهد رو.... فراموش نخواهم کرد.....


- سارا خانم و حمید تبریزی هم به گروهمان اضافه شدند...


- 3 آبان حرکت به سمت کوفه


- چقدر دلم کمیل میخواست... که همراهم بود و میکرد...


- تقسیم به دو گروه: سواره ها و پیاده ها و...

- آغاز پیاده روی


-مسیر روز اول میانبر و باز هم جدید بود!! هرچه میرفتیم نمیرسیدیم... تا بلا ه وارد شدیم به عمود 203


- اضافه شدن "ملاحت" به گروه (زنی که یهو متوجه شدیم از یه جایی داره دنبالمان میاد! آلارم قرمز بی وقفه توی کله م روشن بود. مطلقا فارسی نمیدانست. مطلقا سواد نداشت. هیچ چیزی همراهش نبود. موبایل نداشت. پول نداشت. و بار نداشت. شماره ی رو بلد نبود. و از صبح شوهرش رو گم کرده و اینجا معطل مانده بود. گروهش هم با ماشین رفته بودند کربلا... اهل نَقَده بود)


- عرق سوز...


- بعد صبح از موکب اهالی دشت بزرگ خوزستان حرکت کردیم.


- موکب رضا (جان جان جان جان جانممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم...)


- عجب هوایی...


- عمود 350... دو راهی حله... عجب چونه ای زدم سر کرایه ماشین... تنهای تنها... هنوز خودم باورم نمیشه... و زیر رگبار شدید باران که تا به حال ندیده بودم، همه ی گروه بلا هههههه سوار دو تا ماشین شدیم به سمت زید...


- باران... زید... مهمان نوازی... کرامت... شوک گروه... همه چیز اونقدر عجیب غریب پیش میره که داریم دیوانه میشیم.....


- شاید خوشمزه ترین باران عمرم بود


- حرکت به سمت خانه ی سید...


- هیچ خانمی در خانه نبود... و او مثل همیشه مهمان نوازی را تمااام کرد...


- استراحت و شارژ خودمان و گوشی هامان و ساعت 4 زدیم بیرون.


- آخه زید... بابا تو دیگه کی هستی؟؟؟ آخه شما خانواده چقدر کریم هستید عاخه؟؟؟؟؟؟ الهی من فدای نفر به نفرتون بشم........


- آن آقای اهوازی... وانت مجانی... تا هرعمودی که بخوایید... حتی تا کربلا.... هووووف........


- از 460 ادامه دادیم تا 700 و گرچه با مصیبت، اما در کنار آملی ها م م (نم نم باران روی صورتم میچکید)


- فرداش بخاطر میزان درد زیاد بچه ها فقط 50 تا ادامه دادیم و بعد با ماشین تا 860 رفتیم و در موکب ورامینی ها استراحت کردیم و درمان شدند... و حدود ساعت 4 زیر باران ملس و باحال ادامه دادیم تااا 1120


- طوفان... و عجب طوفانی....


- موکب خدام الحسین... عجب جای خوبی برای زائرها درست کرده اند... اگه میتونید حتما به هر اندازه میتونید کمکشون کنید. کاملا مردمی و دانشجویی اداره میشه.


- مصیبت جا پیدا و خو دن... و در نهایت من فقط مُردم... (این سومین شب بود که با چادر چاقچور میخو دم)


- صبج فرداش بلا ه برای عرق سوز، درمان مؤثری پیدا شد... و آرام شدم بلا ه....


- حرکت به سمت کربلا...


- در استانه ی ورودی شهر همدیگه رو گم کردیم... شاید حدود ساعت 2 عصر بود... و در اطراف عمود آ 1435 تا حدود 6.30 در موکب یزدی ها از هر طریقی که به ذهنمان میرسید تلاش کردیم که بلا ه یه جوری پیداشون کنیم. ولی نشد که نشد... حرکت به سمت خانه ابوحیدر


- باورم نمیشد که بعد از کاظمین و سامرا، کربلا هم تا این اندازه دو روز مانده به اربعین خلوت باشه.... مسیر هر ساله بود و هر بار گم میشدیم از بس جمعیت زیاد بود... ای خداااا لعنت کن انی رو که اینهمه مانع برای زیارت حسین ایجاد د... (امان از قیمت ارز... امان از بی ارزش بودن پول ملی... امااان...)


- خانه ابوحیدر یعنی بهشت... یعنی بلا ه رسدیم... یعنی سفر تمام...


- زیارت اربعین همزمان با اذان صبح زیر قبه الحسین به همراه یک خانم عراقی که با لحنی خاص برایم خواند... (و بعد من در صحن برای یک خانم عراقی با لحن اون خانم صبحیه خواندم)


- زیارت وداع را در شلوغترین ح ِ حرم خو م. صحنه مِنا را با چشمهایم دیدم... عجب وحشتناک بود. چقدر جیغ زدم...


- از ساعت 5 صبح تا 12 در مقابل شیرینی فروشی شکرچی... و بعد تا ساعت 4 عصر در کنار خیابانی پرت و دور که میگفتند نزدیک گاراژه... و بعد تا 10 شب در خانه ی مردی والا رتبه! در همون محل... و بعد تا 12 شب در دفتر اتوبسرانی معطل بودیم......... و حسین ولمون نمیکرد بریم.... (لحظه های این روز رو فراموش نخواهم کرد از بس که سخت گذشت... و من یاد زن و بچه ی حسین بودم...)


- نزدیک طلوع رسیدیم مرز. و خیلی راحت از مرز عبور کردیم... اما...


- نصیب گرگ بیابون نشه ترمینال مرز مهران... یعنی نصیب گرگ بیابون نشه... مسلمان نشنوه کافر نبینه.... یعنی چیزی به اسم مدیریت اصولا معنا نداشت. قانون، قانون جنگل بود... مردهای جوان و قوی اتوبوسهای اندک رو سوار میشدند و میرفتند و زن و بچه ی مردم گاها دو روز بود توی بیابان معطل و آواره بودند... روزهای داغ و شبهای سرد...


- با یه مدیریت و همکاری جمعی مردم و چند تا نیروی پلیس، طی سه ساعت، یه نظم خوبی ب ا شد و حدود ساعت 11.30 سوار شدیم به سمت تهران


- ساعت 2 صبح وارد خانه ام شدم...


الهی شکر

و الهی که روزی هر ساله مان باشه تا زنده ایم...



پی نوشت:

درباره ی موکب خادم الحسین در عمود 1120 نوشتم. و کارتی که برای کمک بهشون گرفتم. این تصویر اون کارته. اگه شما هم دلتون خواست کمک کنید...






من هیچ، من نگاه...

درخواست حذف اطلاعات

سلام

اونها رفتند...

و من، موندم هنوز چشم به اون جسد...


پی نوشت:

یه روز خوب میاد؟




قصه ما به سر رسید

درخواست حذف اطلاعات

سلام


پر زد و رفت......


به تاریخ

97.10.8




یه کار خیلی عجیب!!

درخواست حذف اطلاعات

سلام

امشب به مناسبت پرواز مجدد یه کادو به خودم دادم که تا بحال عمرم چنین کادویی نگرفته بودم . اصلا تصورش برام غیر ممکن بود...

خیلی خوشحالم. و ذوق زده.

حتی یه ذره هم دلشوره دارم براش....



برای: 15 دی ساعت 21.30


صدای قلبمو میشنوم...





مهمانیِ مامان

درخواست حذف اطلاعات

سلام

بعد از دو ماه، مهمانی داشتیم بلا ه....



این نیز بگذرد...




تدارکات و مقدمات اربعین 97

درخواست حذف اطلاعات

سلام

شاید برام عادی شده.

شاید عادت کرده ام.

شاید هم مربوط به حال شخصی این چندین ماه اخیر هست.

نمیدونم، اما خیلی حوصله و اشتیاقی به ثبت احوال و وقایع در این خانه ندارم دیگه!!

اما،

ان شاء الله امسال هم عازمیم

گروه قدیمی رو رها کردیم و خودمون یه گروه شدیم. فعلا با 7-8 نفر.

مسول ویزا: بابا

مسول بلیط: سمانه

مسول هماهنگی های بین افراد و میزبانان عزیزتر از جانِ عراقی: من

مسول تدارکات پشت صحنه: سکینه

دو سه نفر جدید بالای 60 سال!


به امید خدا

همچنان با کاروان رضا جانم...

به مدد حسن جان

با توفیق حسین


و... یا المونین........





وسایل مورد نیاز سفر اربعین 97

درخواست حذف اطلاعات

سلام

دیگه هوا داره گرم میشه... یکی از تصمیمات مهم پارسالم این بود که بطور کامل محتویات کوله به یک سفر تابستانی و گرممم تغییر کنه.

لباسهای مناسب امشب آماده شد. و بقیه ی چیزها دیگه توی لیست امسال قرار خواهد گرفت. که عمدتا خوردنی های خنک کننده جان و روح هست... و کم لباسها و وسایل مناسب هوای سرد و همچنین هرچی داروی اضافه و وسیله اضافه ست.... (این پست مربوط به سالهای قبل هست)

وقتی وسایل امسال رو برداشتم لیستش رو اینجا خواهم گذاشت. ان شاء الله


پی نوشت:

1- وقتی مجبور شدم برای یک آقا، وسایل جمع کنم به این نتیجه رسیدم که... خوششش بح ون که چقدر کم وسیله نیاز دارید..

الان رسما اعلام میکنم که حتی یک دانه سوزن یا یک برگ دستمال کاغذی اضافه، واقعا به بهای جانتان تمام خواهد شد...


2- تمنا میکنم خواهش میکنم استدعا میکنممممم... بار کم بردارید:


به دست و پاتون میفتم، خواهش میکنم... تمنا میکنم... از عراق سوغاتی یا یادگاری یا هرچی ن ید... خواهشششششششششش میکنمممممممممممم

من هم میدونم چقدر سوغاتی یدن در سفرهای زیارتی سفارش شده، اما در شرایطی که شما : جا ندارید، وسیله مناسب ندارید، مسیر زیادی رو مجبور به پیاده روی هستید، ارزش پول مملکتتون به نسبت دینار عراق بسیااار پایین آمده و برای یک چیز دو هزار تومنی باید حداقل ده تومان پول پرداخت کنید، کیفیت به غایتتتتت پایین کالاهای سوغاتی! ، ممکنه مشکل جسمی براتون پیش بیاد و نتونید خودتون بار خودتون رو بیارید و سربار دیگران خواهید شد و و و و.... به همه ی این دلایل و کلی دلیل دیگه که ممکنه الان به ذهنم نیامده، خواهش میکنم سوغاتی ن ید...




منتظریم

درخواست حذف اطلاعات

سلام

اربعین امسال هم تمام شد...

حالا 365 روز منتظریم برای اربعین سال 98...

ان شاء الله




نوش جانت زیارت

درخواست حذف اطلاعات

سلام

برای اولین بار در عمرم روز شهادت رضا جان، مشهد بودم...

اینکه اولین بار، بدلیل اینکه امسال بعد از بیست سال، مراسم روضه خانه مان به علت بنایی تعطیل بود و ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست به دست هم دادند که رضا جان من رو به خدمتشون بطلبند...


اینکه شلوغی خیابانهای مشهد شبیه هییییچ زمان دیگه ای در سال (اطلاعی درباره ی سال تحویل ندارم) نبود

اینکه از سراسر ایران دسه های عزاداری هر کدام به سبک خودشان خدمتشان مشرف شده بودند

اینکه "موکب"... هه هه هه... فقط یه شوخی مس ه ست... همون اسم "نذری" های رایج خودمون رو روش بذاریم خیلی بهتره... بدلیل مطلقا شباهتی که به هم ندارند با نمونه های اربعینی اش...

اینکه این هیئت "یا حسین گویان تبریز" عجبببب عجیب و غریبند... ساعت بعد از 10 شب شهادت کل خیابان رضا رو با چرخاندن شمشیرها و دکر "حیدر حیدر" چنان به لرزه انداخته بودند که فقط و فقط من رو یاد خاطرات کودکی حسنیه ی کربلایی های چهارراه گلوبندک می انداخت... و حسی شبیهش رو دیگه هرگز تجربه نکرده ام!!!

اینکه، من مطلقا هیچ کاری حتی طلبی حتی خواسته ای برای این زیارت نداشتم و در نهایت ناتوانی جسمی و روحی و مالی دعوت شدم هم بماند....

اینکه رضا جان یه یویو بازی باحال باهامون انجام میداد توی این سفر که باز هم بی سابقه بود برام...

اینکه بلیط رفت و غذای حضرتی و خانه ی تقریبا مجانی توی گرونی و نایاب بودن هر گونه سقفی برای گذراندن یک شب و اون بلیط عجیب و غریب قطار...... که اصلا دیگه اسمی غیر از معجزه نمیشه روش گذاشت، جزور به یاد ماندنی های خاص و فوق تصور و فوق العاده ی این سفر بود

دیدن افسانه در حرم................

خ عجیب حرم و خیابانها در روز اول ربیع و چقدر عجیب بود برام چون هیچ وقت مشهد رو تا این حد آرام و خلوت ندیده بودم...

بحث شب آ در حرم با خواهرها.... و چشمکهای دلبرانه ی پشت سر هم به رضا... و قلبی که به غایت تند تند میزد از هیجانش و ....

و...

الحمدلله رب العالمین به عدد ما احاط به علمه


ع از خودم



بازسازی

درخواست حذف اطلاعات

سلام

توی این ماجرای بازسازی، چی گیر من میاد؟؟؟؟؟؟

چی گیر من اومد؟؟؟



خسته تر از همیشه ام...



امروز 31 روز گذشته و هنوز هم ادامه داره...

و من توی این مدت، همه چیزم رو از دست داده ام...

همه چیزم رو.....





پایان گزارش اربعین 97

درخواست حذف اطلاعات
سلام گزارش اربعین 97 امروز تمام شد. یادم آمد که پارسال تا دقایقی قبل سال تحویل، مشغول نوشتن بودم و حتی میخواستم آزمون زبان رو بخاطرش به تاخیر بیندازم... عجب سال سختی بود پارسال.
گزارش اربعین 97 غیر از برنامه ریزی خیلی خوب و دقیق و البته سلامتی عمومی همه ی اعضای گروه در طول سفر، چیز خوشایند دیگه ای نداشت! (مطلقا منظورم درباره ی حس و حال و هوای زیارت نیست)

مدیر گروه بودن مسؤلیت به غایت سنگینی هست که برای آدمی مثل من و با شرایط روحی من خیلی سخته... که بود... حد و حجم اعصاب دی و خشم اونقدر زیاد بود که حتی موقع نوشتن ماجراها بعد از دو ماه، هنوز ضربان قلبم بالا میرفت و آستانه ی تحملم پایین می آمد...
به هر حال، این نیز گذشت. اینم تجربه ای بود که برام به اندازه ی همه ی عالم می ارزه...
ولی، اون طرز زیارت المومنین رو هررررررررررررررگزززز فراموش نخواهم کرد...

ان شاء الله روزی هر ساله هممون باشه تا زنده ایم (نبودن افسانه رو با هیچیز دیگه ای نمیشه پر کرد... مطلقا دلم نمیخواد این تجربه ی وحستناک رو با او یا هیچ کدوم دیگه گروه تجربه کنم)



گزارش اربعین 97

درخواست حذف اطلاعات

سلام مجدد!


یک خلاصه ی بسیار بسیار کوتاه از سفر امسال مینویسم:


- 26 مهر ساعت 7 شب از ترمینال غرب به سمت مهران حرکت کردیم (برای اولین بار از سمت مهران میریم! چون نزدیکتره هم به تهران و هم به کاظمین)


- ساعت 11.27 روز27 مهر از مرز عبور کردیم و با یک ون 10 نفره به سمت کاظمین حرکت کردیم. (به اعضای گروه خودمان یک آقای میانسال قزوینی و یک زن و شوهر تبریزی اضافه شدند که شدیم 10 نفر و تا کربلا با ما ماندند!!!)

- ون مان را در بغداد بخاطر جعلی بودن پلاک متوق د و قصه های ما و پلیس عراق... (پلیس مهربان عراق !)

- بعد از حدود سه ساعت با یک ماشین دیگه به سمت کاظمین حرکت کردیم و فاطمه به استقبالمان آمد (هماهنگی ها از حدود یک ماه قبل با انجام شده بود و به طرز جالبی کاملا دقیق اجرا شد. - فاطمه را از سفرهای قبلی هر سال روز اربعین در خانه ی ابوحیدر در کربلا میشناختم)


- اقامت فوق العاده در خانه ی و معا لذت بخش با دخترها و ها

- سحر فردا زیارت حرم ان عشق... ان کاظمین....


- ظهر به همراه خانواده ی حرکت به سمت سامرا


-ترس و اضطراب بسیار شدید آنها از خطر در آستانه ی غروب آفتاب... (و ما چه میدونیم چی سرشون اومده... برای ما اینحد از ترس مس ه بود! ما میگفتیم: کو باباااا تموم شدددد... و اونها میگفتند نه نه نهههه هنوز هستند... غروبها جاده نا امنه...)


- دعوا.........


-زیارت اهل و خانواده ام... تماما با ضجه و ناله و زار... (عجب حالی داشتم در زیارت سامرا... .....)


- بعد از هشت سال... زیارت "ابراهیم مالک اشتر" ... و سوره ی ابراهیم... و زیارت ... اون مزرعه ی عجیب... عجب حال غریبی داشتم...


- فردا صبح تلاش بای زیارت "سلمان"... به هر دری زدیم. حاضر به هر اندازه هزینه بودیم... غربتش داشت دیوانه م میکرد... اما نشد که نشد که نشد که نشددددددددددد... :(((((((((((((((((((


- حرکت به سمت نجف حدود ظهر (چه سخت دل کندیم از خانواده ی باسم و فاطمه)


- بوس ایرانی... بوس عراقی... :*


- عصر رسیدیم نجف و مستقیم خانه ی شیخ صادق (هماهنگی ها از یک ماه پیش انجام شده بود. ایشون برادر فاطمه هستند و از دوستان بابا... که در کربلا آشنا شده بودند)


- جابجایی خانه ها و حد و اندازه ی نفوذ و مقام و قدرت شیخ صادق در عشیره ش رو درک کردیم...


- اوه عجب خانه ی باحال و خوبی بود. مطلقا در اختبار. همه چیزش...


- شب اولین زیارت حرم المونین...


- سحر فرداش همراه بابا......... ... وای خدایااااا یعنی عمیقتر و آرامتر از این هم ممکنه عایااااااا؟؟؟؟؟؟؟


- ... (نمیتونم راحت از لحظه های بند بالا بگذرم... از لغت به لغتی که نوشته ام و ننوشته ام)


- پاتوقم سکوی کوتاه حاشیه ی غرفه ی روبروی ایوان طلا بود در همه ی حضور های بعدی


- ماجرای زنی که ضجه میزد و پولهاش رو گم کرده بود. و پول لای کتاب...


- اون دعای توسل ، اون صباح، اون عهد رو.... فراموش نخواهم کرد.....


- سارا خانم و حمید تبریزی هم به گروهمان اضافه شدند...


- 3 آبان حرکت به سمت کوفه


- چقدر دلم کمیل میخواست... که همراهم بود و میکرد...


- تقسیم به دو گروه: سواره ها و پیاده ها و...

- آغاز پیاده روی


-مسیر روز اول میانبر و باز هم جدید بود!! هرچه میرفتیم نمیرسیدیم... تا بلا ه وارد شدیم به عمود 203


- اضافه شدن "ملاحت" به گروه (زنی که یهو متوجه شدیم از یه جایی داره دنبالمان میاد! آلارم قرمز بی وقفه توی کله م روشن بود. مطلقا فارسی نمیدانست. مطلقا سواد نداشت. هیچ چیزی همراهش نبود. موبایل نداشت. پول نداشت. و بار نداشت. شماره ی رو بلد نبود. و از صبح شوهرش رو گم کرده و اینجا معطل مانده بود. گروهش هم با ماشین رفته بودند کربلا... اهل نَقَده بود)


- عرق سوز...


- بعد صبح از موکب اهالی دشت بزرگ خوزستان حرکت کردیم.


- موکب رضا (جان جان جان جان جانممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم...)


- عجب هوایی...


- عمود 350... دو راهی حله... عجب چونه ای زدم سر کرایه ماشین... تنهای تنها... هنوز خودم باورم نمیشه... و زیر رگبار شدید باران که تا به حال ندیده بودم، همه ی گروه بلا هههههه سوار دو تا ماشین شدیم به سمت زید...


- باران... زید... مهمان نوازی... کرامت... شوک گروه... همه چیز اونقدر عجیب غریب پیش میره که داریم دیوانه میشیم.....


- شاید خوشمزه ترین باران عمرم بود


- حرکت به سمت خانه ی سید...


- هیچ خانمی در خانه نبود... و او مثل همیشه مهمان نوازی را تمااام کرد...


- استراحت و شارژ خودمان و گوشی هامان و ساعت 4 زدیم بیرون.


- آخه زید... بابا تو دیگه کی هستی؟؟؟ آخه شما خانواده چقدر کریم هستید عاخه؟؟؟؟؟؟ الهی من فدای نفر به نفرتون بشم........


- آن آقای اهوازی... وانت مجانی... تا هرعمودی که بخوایید... حتی تا کربلا.... هووووف........


- از 460 ادامه دادیم تا 700 و گرچه با مصیبت، اما در کنار آملی ها م م (نم نم باران روی صورتم میچکید)


- فرداش بخاطر میزان درد زیاد بچه ها فقط 50 تا ادامه دادیم و بعد با ماشین تا 860 رفتیم و در موکب ورامینی ها استراحت کردیم و درمان شدند... و حدود ساعت 4 زیر باران ملس و باحال ادامه دادیم تااا 1120


- طوفان... و عجب طوفانی....


- موکب خدام الحسین... عجب جای خوبی برای زائرها درست کرده اند... اگه میتونید حتما به هر اندازه میتونید کمکشون کنید. کاملا مردمی و دانشجویی اداره میشه.


- مصیبت جا پیدا و خو دن... و در نهایت من فقط مُردم... (این سومین شب بود که با چادر چاقچور میخو دم)


- صبج فرداش بلا ه برای عرق سوز، درمان مؤثری پیدا شد... و آرام شدم بلا ه....


- حرکت به سمت کربلا...


- در استانه ی ورودی شهر همدیگه رو گم کردیم... شاید حدود ساعت 2 عصر بود... و در اطراف عمود آ 1435 تا حدود 6.30 در موکب یزدی ها از هر طریقی که به ذهنمان میرسید تلاش کردیم که بلا ه یه جوری پیداشون کنیم. ولی نشد که نشد... حرکت به سمت خانه ابوحیدر


- باورم نمیشد که بعد از کاظمین و سامرا، کربلا هم تا این اندازه دو روز مانده به اربعین خلوت باشه.... مسیر هر ساله بود و هر بار گم میشدیم از بس جمعیت زیاد بود... ای خداااا لعنت کن انی رو که اینهمه مانع برای زیارت حسین ایجاد د... (امان از قیمت ارز... امان از بی ارزش بودن پول ملی... امااان...)


- خانه ابوحیدر یعنی بهشت... یعنی بلا ه رسدیم... یعنی سفر تمام...


- زیارت اربعین همزمان با اذان صبح زیر قبه الحسین به همراه یک خانم عراقی که با لحنی خاص برایم خواند... (و بعد من در صحن برای یک خانم عراقی با لحن اون خانم صبحیه خواندم)


- زیارت وداع را در شلوغترین ح حرم خو م. صحنه منا را با چشمهایم دیدم... عجب وحشتناک بود. چقدر جیغ زدم...


- از ساعت 5 صبح تا 12 در مقابل شیرینی فروشی شکرچی... و بعد تا ساعت 4 عصر در کنار خیابانی پرت و دور که میگفتند نزدیک گاراژه... و بعد تا 10 شب در خانه ی مردی والا رتبه! در همون محل... و بعد تا 12 شب در دفتر اتوبسرانی معطل بودیم......... و حسین ولمون نمیکرد بریم.... (لحظه های این روز رو فراموش نخواهم کرد از بس که سخت گذشت... و من یاد زن و بچه ی حسین بودم...)


- نزدیک طلوع رسیدیم مرز. و خیلی راحت از مرز عبور کردیم... اما...


- نصیب گرگ بیابون نشه ترمینال مرز مهران... یعنی نصیب گرگ بیابون نشه... مسلمان نشنوه کافر نبینه.... یعنی چیزی به اسم مدیریت اصولا معنا نداشت. قانون، قانون جنگل بود... مردهای جوان و قوی اتوبوسهای اندک رو سوار میشدند و میرفتند و زن و بچه ی مردم گاها دو روز بود توی بیابان معطل و آواره بودند... روزهای داغ و شبهای سرد...


- با یه مدیریت و همکاری جمعی مردم و چند تا نیروی پلیس، طی سه ساعت، یه نظم خوبی ب ا شد و حدود ساعت 11.30 سوار شدیم به سمت تهران


- ساعت 2 صبح وارد خانه ام شدم...


الهی شکر

و الهی که روزی هر ساله مان باشه تا زنده ایم...






corpes

درخواست حذف اطلاعات
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید



حرف دل را با شعر بزن...

درخواست حذف اطلاعات
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید



دستتو بده به من!!

درخواست حذف اطلاعات
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید



وسایل مورد نیاز سفر اربعین 97

درخواست حذف اطلاعات

سلام

دیگه هوا داره گرم میشه... یکی از تصمیمات مهم پارسالم این بود که بطور کامل محتویات کوله به یک سفر تابستانی و گرممم تغییر کنه.

لباسهای مناسب امشب آماده شد. و بقیه ی چیزها دیگه توی لیست امسال قرار خواهد گرفت. که عمدتا خوردنی های خنک کننده جان و روح هست... و کم لباسها و وسایل مناسب هوای سرد و همچنین هرچی داروی اضافه و وسیله اضافه ست.... (این پست مربوط به سالهای قبل هست)

وقتی وسایل امسال رو برداشتم لیستش رو اینجا خواهم گذاشت. ان شاء الله


پی نوشت:

1- وقتی مجبور شدم برای یک آقا، وسایل جمع کنم به این نتیجه رسیدم که... خوششش بح ون که چقدر کم وسیله نیاز دارید..

الان رسما اعلام میکنم که حتی یک دانه سوزن یا یک برگ دستمال کاغذی اضافه، واقعا به بهای جانتان تمام خواهد شد...


2- تمنا میکنم خواهش میکنم استدعا میکنممممم... بار کم بردارید:


به دست و پاتون میفتم، خواهش میکنم... تمنا میکنم... از عراق سوغاتی یا یادگاری یا هرچی ن ید... خواهشششششششششش میکنمممممممممممم

من هم میدونم چقدر سوغاتی یدن در سفرهای زیارتی سفارش شده، اما در شرایطی که شما : جا ندارید، وسیله مناسب ندارید، مسیر زیادی رو مجبور به پیاده روی هستید، ارزش پول مملکتتون به نسبت دینار عراق بسیااار پایین آمده و برای یک چیز دو هزار تومنی باید حداقل ده تومان پول پرداخت کنید، کیفیت به غایتتتتت پایین کالاهای سوغاتی! ، ممکنه مشکل جسمی براتون پیش بیاد و نتونید خودتون بار خودتون رو بیارید و سربار دیگران خواهید شد و و و و.... به همه ی این دلایل و کلی دلیل دیگه که ممکنه الان به ذهنم نیامده، خواهش میکنم سوغاتی ن ید...




نوش جانت زیارت

درخواست حذف اطلاعات

سلام

برای اولین بار در عمرم روز شهادت رضا جان، مشهد بودم...

اینکه اولین بار، بدلیل اینکه امسال بعد از بیست سال، مراسم روضه خانه مان به علت بنایی تعطیل بود و ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست به دست هم دادند که رضا جان من رو به خدمتشون بطلبند...


اینکه شلوغی خیابانهای مشهد شبیه هییییچ زمان دیگه ای در سال (اطلاعی درباره ی سال تحویل ندارم) نبود

اینکه از سراسر ایران دسه های عزاداری هر کدام به سبک خودشان خدمتشان مشرف شده بودند

اینکه "موکب"... هه هه هه... فقط یه شوخی مس ه ست... همون اسم "نذری" های رایج خودمون رو روش بذاریم خیلی بهتره... بدلیل مطلقا شباهتی که به هم ندارند با نمونه های اربعینی اش...

اینکه این هیئت "یا حسین گویان تبریز" عجبببب عجیب و غریبند... ساعت بعد از 10 شب شهادت کل خیابان رضا رو با چرخاندن شمشیرها و دکر "حیدر حیدر" چنان به لرزه انداخته بودند که فقط و فقط من رو یاد خاطرات کودکی حسنیه ی کربلایی های چهارراه گلوبندک می انداخت... و حسی شبیهش رو دیگه هرگز تجربه نکرده ام!!!

اینکه، من مطلقا هیچ کاری حتی طلبی حتی خواسته ای برای این زیارت نداشتم و در نهایت ناتوانی جسمی و روحی و مالی دعوت شدم هم بماند....

اینکه رضا جان یه یویو بازی باحال باهامون انجام میداد توی این سفر که باز هم بی سابقه بود برام...

اینکه بلیط رفت و غذای حضرتی و خانه ی تقریبا مجانی توی گرونی و نایاب بودن هر گونه سقفی برای گذراندن یک شب و اون بلیط عجیب و غریب قطار...... که اصلا دیگه اسمی غیر از معجزه نمیشه روش گذاشت، جزور به یاد ماندنی های خاص و فوق تصور و فوق العاده ی این سفر بود

دیدن افسانه در حرم................

خ عجیب حرم و خیابانها در روز اول ربیع و چقدر عجیب بود برام چون هیچ وقت مشهد رو تا این حد آرام و خلوت ندیده بودم...

بحث شب آ در حرم با خواهرها.... و چشمکهای دلبرانه ی پشت سر هم به رضا... و قلبی که به غایت تند تند میزد از هیجانش و ....

و...

الحمدلله رب العالمین به عدد ما احاط به علمه


ع از خودم



لالایی بی فایده

درخواست حذف اطلاعات

سلام


کاش میتونستم با لالایی های خودم بخوابم...

لالایی هایی که دیگران رو میتونه حتی به کما ببره. اما...


:((