رسانه
رسانه

دختری به طعم خاک



درد موندگارم ...

درخواست حذف اطلاعات

مس .. ه ست ... هی می آیم اینجا بنویسم و جای نوشتن محسن جاوشی شروع می کند به خواندن و من لال ... فکر کن ! من محشن چاوشی گوش بدهم ! هاه !! اما این روزها اینجا نوشتن نمی توانم .. چرا ؟ نمی دانم ... شاید هم می دانم ... شاید چون می دانم هنوز می خوانی ام ... و نه دلم می خواهد بدانی چه جور دارم روزگار می گذرانم نه دلم می خواهد حس هام را بخوانی ... و خب ... همین است که باید بی اسم و رسم اینجا نوشتن را ادامه می دادم که توی همچین روزهایی با این حجم حس و اتفاق و درد و خنده و خوشحالی و غم، مجبور نباشم لال بمانم و محسن چاوشی بخواند « گفته بودم بی تو می میرم ولی این بار نه ... گفته بودی عاشقم هستی اما انگار نه ... » ...

پوووف ...



منبع: http://7thmonth. .. /



زنجیر کنم بند دلم را ...

درخواست حذف اطلاعات

تمرین دیروز کارگاه چرمشیر این بود که ببینیم چه ذهن سانسور کننده ای داریم ... و پوووف ...

از دیروز دارم به دفتر خاطراتم فکر می کنم و فکر می کنم برای همین است که من هربار دفتر خاطراتم شخم زدم نابود شده ام ... چون سالها فقط برای خودم نوشتن و نوشتن ، باعث شده که آن سانسور چی اخمق توی ذهنم را خاموش کنم و بی پروا بنویسم ... از حس هام ... از ترس هام ... از هرچیزی که به قول آقای چرمشیر توی آسمان ذهن آدم پرواز می کند ... و این خیلی خوب است ... و خوشحالم که ناخودآگاه اینهمه به خودم لطف کرده ام ...

این وبلاگ هم یه روزهایی دفتر خاطراتم بود ... اما درست از وقتی رد پای آدم های آشنا بهش باز شد آرام ارام من سنگر گرفتم و قایم شدم و ... شد اینی که حالا هست .. برهوت و سوت و کور ...

اما دوباره می خواهم بنویسم ... می خواهم باز نترسم از قضاوت شدن .. از شنیدن ترس هام از دهان عصبانی آدم هایی که قرار است دوستم داشته باشند و قرار است امن باشند و نیستند ...

امشب شب یلداست ... و من می نویسم : « یک شروع تازه ... »



منبع: http://7thmonth. .. /



...

درخواست حذف اطلاعات

فکر و خیال همیشه یک هو و بی هوا به آدم هجوم می آورد، و بیشتر از هر وقت دیگری در خلوت و سکوت شب ها هجوم می اورد و بعد از یک شبیخون آدم را می گذارد و می رود و باز همه جا سکوت می شود. اما چه سکوتی ... برات نوشتم: «فکر و خیال همیشه یک هو و بی هوا به آدم هجوم می آورد،درست مثل تصویر توی این آینه.» و تو جواب ندادی. من زود رسیده بودم. منتظر نشسته بودم توی ماشین،خیره یه س جاری توی آینه. خیابان خلوت بود تا یک هو سیل نورهای زرد و قرمز جاری شد سمتم. انگار جریان جنونی عصبی، بی رحم و مهارنشدنی. یادم آمد که این حس را بعد از سالها،دوباره همین روزها تجربه کرده بودم و چقدر مهیب بود تجربه ی دوباره اش.از یزد برمی گشتیم. بین کاشان و قم ایستادیم به استراحت .شب شده بود. عقب تر از ما و سمت راست ما، یک ماشین سیاه ایستاده بود که«یا حسین» پشت شیشه ی دودی عقبش، حتی اگر نگاه نمی کردی هم توی چشمت فرو می رفت. لیلا راننده بود.من جلو نشسته بودم. پیاده شدم که بروم سمت مغازه ها.تا کمی کش و قوس بیایم، از پشت سرم صدای پچپچه ای شنیدم. حدس اینکه چی دارد می گوید سخت نبود. با اینهمه «یا حسین» پشت شیشه باعث شد شک کنم به شنیده هام. دو سه قدم رفتم جلوتر که خست راه را از کمر و پاهام ب رم. یادم نیست چی شنیدم. فقط ای شبیه به «ماشالا ماشالا» را یادم هست و آن جریان سیال ذوب کننده ی مهارنشدنی توی سرم و دست ها و پاهام را که مرا راه انذاخت سمت ماشین سیاه و داد شد توی گلوم که «خفه شو! خفه شو! خفه شو!» نمی دانم چقدر طول کشید تا لیلا آمد و مرا با خودش برد. نمی دانم چندبار داد زدم«خفه شو!» اما نگاه مبهوت خشک شده ی مرد راننده را خوب یادم هست و ترسی که جمع شد توی انگشتهاش و فشار شد روی دکمه ی بالابر شیشه ی ماشین و صورتش را پشت سیاهی شیشه ی دودگرفته ی ماشین پنهان کرد.
بعدترش تمام راه را داشتم فکر می جنون مگر چیست؟ غیر از اینکه به اشاره ای، آتشفشانِ حسی در آدم فعال می شود و گدازه هاش راه میفتد و هرچه و هرکه باشد را در مسیرش می سوزاند و خا تر می کند و راه فراری هم ازش نیست؟... پووووف... حرف ها! حرف هامی تواند مرا در یک چشم برهم زدن به مرز این جنون برساند. برای همین است که یک شبی مثل ب،سه خط می نویسی و من چشم هام را می بندم و تمام تصورم را از تو توی سه جمله ی تلخ می کوبم توی صورتت و بعد می نشینم به پاک ت از تمام گوشه و کنار زند م، خاطره هام، آرزوم هام ... و نقطه می گذارم ته ات و خلاص!



منبع: http://7thmonth. /



...

درخواست حذف اطلاعات

فکر و خیال همیشه یک هو و بی هوا به آدم هجوم می آورد، و بیشتر از هر وقت دیگری در خلوت و سکوت شب ها هجوم می اورد و بعد از یک شبیخون آدم را می گذارد و می رود و باز همه جا سکوت می شود. اما چه سکوتی ... برات نوشتم: «فکر و خیال همیشه یک هو و بی هوا به آدم هجوم می آورد،درست مثل تصویر توی این آینه.» و تو جواب ندادی. من زود رسیده بودم. منتظر نشسته بودم توی ماشین،خیره یه س جاری توی آینه. خیابان خلوت بود تا یک هو سیل نورهای زرد و قرمز جاری شد سمتم. انگار جریان جنونی عصبی، بی رحم و مهارنشدنی. یادم آمد که این حس را بعد از سالها،دوباره همین روزها تجربه کرده بودم و چقدر مهیب بود تجربه ی دوباره اش.از یزد برمی گشتیم. بین کاشان و قم ایستادیم به استراحت .شب شده بود. عقب تر از ما و سمت راست ما، یک ماشین سیاه ایستاده بود که«یا حسین» پشت شیشه ی دودی عقبش، حتی اگر نگاه نمی کردی هم توی چشمت فرو می رفت. لیلا راننده بود.من جلو نشسته بودم. پیاده شدم که بروم سمت مغازه ها.تا کمی کش و قوس بیایم، از پشت سرم صدای پچپچه ای شنیدم. حدس اینکه چی دارد می گوید سخت نبود. با اینهمه «یا حسین» پشت شیشه باعث شد شک کنم به شنیده هام. دو سه قدم رفتم جلوتر که خستگی راه را از کمر و پاهام بگیرم. یادم نیست چی شنیدم. فقط ای شبیه به «ماشالا ماشالا» را یادم هست و آن جریان سیال ذوب کننده ی مهارنشدنی توی سرم و دست ها و پاهام را که مرا راه انذاخت سمت ماشین سیاه و داد شد توی گلوم که «خفه شو! خفه شو! خفه شو!» نمی دانم چقدر طول کشید تا لیلا آمد و مرا با خودش برد. نمی دانم چندبار داد زدم«خفه شو!» اما نگاه مبهوت خشک شده ی مرد راننده را خوب یادم هست و ترسی که جمع شد توی انگشتهاش و فشار شد روی دکمه ی بالابر شیشه ی ماشین و صورتش را پشت سیاهی شیشه ی دودگرفته ی ماشین پنهان کرد.
بعدترش تمام راه را داشتم فکر می جنون مگر چیست؟ غیر از اینکه به اشاره ای، آتشفشانِ حسی در آدم فعال می شود و گدازه هاش راه میفتد و هرچه و هرکه باشد را در مسیرش می سوزاند و خا تر می کند و راه فراری هم ازش نیست؟... پووووف... حرف ها! حرف هامی تواند مرا در یک چشم برهم زدن به مرز این جنون برساند. برای همین است که یک شبی مثل ب،سه خط می نویسی و من چشم هام را می بندم و تمام تصورم را از تو توی سه جمله ی تلخ می کوبم توی صورتت و بعد می نشینم به پاک ت از تمام گوشه و کنار زندگیم، خاطره هام، آرزوم هام ... و نقطه می گذارم ته ات و خلاص!



منبع: http://7thmonth. /



77826 بدون عنوان...

درخواست حذف اطلاعات

تمام دیروز برف می امد. ساعت یازده و یک مصاحبه داشتم. زنگ زدم و کنسل و رفتم کنار شومینه جا انذاختم و نشستم به خواندن و نوشتن. بیرون یک دست سفید شده بود . انگار تورنتو ... سفید و سرد و یخی ... تا عصر همانجا نشستم و نوشتم و خواندم و ... زندگی یعنی همین ... یعنی همین که لالوی کلمه ها و داستان ها و اشک ها بچرخی و دنیا به هیچ جات نباشد ...

شب زدیم بیرون برای شام ... موقع برگشتن فقط بیست دقیق طول کشید تا رمپ پارکینگ را بیاییم بالا. آمدم طبقه ی اول و رختخواب را انداختم کنار شومینه و با مامان آنجا خو دیم و تا دم صبح حرف زدیم و ..

همه جا حالا یخ زده. تکه تکه می نویسم ... چون ذهنم تکه تکه شده ... چرا ؟ نمی دانم ...



منبع: http://7thmonth. /



آسمون آبیه ...

درخواست حذف اطلاعات
گفته بودم بی تو می میرم ولی این بار نه ...

نمی دونم ... نمی دونم ... نمی دونم ... نمی دونم ... نمی دونم ... پوووووف ... نمی دونم ... نمی دونم چیو نمی دونم .. فقط می دونم که نمی دونم ...



منبع: http://7thmonth. /



سین مثل ... مرگ ...

درخواست حذف اطلاعات

دیروز روز عجیبی بود. ترسیده بودم ... بیدار که شدم ساعت ۶ بود. سارا ساعت ۷:۳۰ می آید هرروز. و یک ساعت یوگا می کنیم. و این اتفاق خوبی بود تا دیروز. بیدار که شدم تنم کوفته بود ...نیمه های شب بیدار شده بودم. بیدار که نه. یکی بیدارم کرده بود .. یکی صدام زده بود و وبلاگ تو را داده بود دستم و گفته بود بخوان! خیلی اقراء طور! و من مثل احمق ها خوانده بودم و تمام تنم مورمور شده بود و توی سرم سوخته بود و ونفس توی ام سر رفته بود ... و نمی دانم کی خوابم برده بود و ساعت ۶ با صدای نفس های تبدار خودم بیدار شده بودم. مامان رفته کرمان و برای همین من پایین توی اتاق خودم خو ده بودم. بیدار شدم و آمدم خانه ی خودم تا سارا بیاید. مت یوگا را پهن و دیدم چه همه ضعف دارد توی دست ها و پاهام ... و دیدم چه همه این ضعف آشناست ... به خودم گفتم «شروع نکن گلی! » و سعی فکرم را ببرم جاهای دیگر. که نشد. من حریف هرچیزی توی این دنیا بشوم، حریف ذهنم نمی شوم که نرود ، که نبافد ، که تن این و آن نکند ... تا ساعت ۷:۳۰ نشستم روی مت ... له و لورده ... با دست و پایی که نا نداشت ... سارا آمد و شروع کردیم و وسط هاش احساس چیری توی قفسه ی ام دارد می سوزد ... گفتم «سارا حالم خوب نیست. فکر کنم فشارم افتاده باشد. » آب خوردم و یک ما خوردم که سنگ شد توی گلوم ... و شیرینیش تلخ ترین مزه ی دنیا بود توی دهانم. برگشتم روی مت و ادامه دادیم تا رسیدیم به شاواسانا ... من ؟ اشک ... اشک ... اشک ... بدون صدا ... تا چشم هاش را باز نکرده بود نفهمیده بود من چه حالی دارم ... نشستم روی مت به اشک ... اشک ... اشک ... گفت بلند نشو من می روم ... رفت و من تا ساعت ۲ بعد از ظهر روی مت ماندم و نوشتم و گریه و نفس توی ا پ ر می زد و ...

حمله های عصبی شده تم اصلی داستان هام و این اصلا خوب نیست ... هرچند وهم و اصطرابش آنقدر واقعی درمی آید انگار که واقعا ... و انگار نه انگار که واقعا ... پووووف .... به پروفسور واو گفته بودم یک سرمایی توی تنم رخنه می کند که دلم می خواد از سرماش جیغ بزنم ... سرما هست اما نه این جنس سرمایی که تا حالا تجربه کرده ام ... یک جور یخ بستگی ... یک جور سرمای مرگباری که آدم حس می کند وقتی می گویند بدن مرده سرد می شود باید یک همچون سرمایی را تجربه کند ... پوووووف ... چه حالی داشتم .. چه حالی ...



منبع: http://7thmonth. /