رسانه
رسانه

دختری به طعم خاک



درد موندگارم ...

درخواست حذف اطلاعات

مس .. ه ست ... هی می آیم اینجا بنویسم و جای نوشتن محسن جاوشی شروع می کند به خواندن و من لال ... فکر کن ! من محشن چاوشی گوش بدهم ! هاه !! اما این روزها اینجا نوشتن نمی توانم .. چرا ؟ نمی دانم ... شاید هم می دانم ... شاید چون می دانم هنوز می خوانی ام ... و نه دلم می خواهد بدانی چه جور دارم روزگار می گذرانم نه دلم می خواهد حس هام را بخوانی ... و خب ... همین است که باید بی اسم و رسم اینجا نوشتن را ادامه می دادم که توی همچین روزهایی با این حجم حس و اتفاق و درد و خنده و خوشحالی و غم، مجبور نباشم لال بمانم و محسن چاوشی بخواند « گفته بودم بی تو می میرم ولی این بار نه ... گفته بودی عاشقم هستی اما انگار نه ... » ...

پوووف ...



منبع: http://7thmonth. .. /



مثلا شب یلدا ...

درخواست حذف اطلاعات

دوره ی دوم کارگاه آقای چرمشیر دیروز تمام شد. به آقای عین گفتم روزهای هفته ام شده بود : شنبه یک شنبه چرمشیر چهارشنبه پنج شنبه .. ... و حالا نمی دانم چه کار کنم با دوشنبه هام ... البته که دارم کولی بازی در می آورم و از هفته ی بعد دوره ی سوم شروع می شود. اما کارگاه چرمشیر حال و هوای عجیبی داشت برای من. توی دفتر خاطراتم ازش صفحه صفحه نوشته ام . اینحا اما مدتهاست که می نویسم و می شود پست موقت و می ماند توی هزار و یک .. فی که گفته شد و خوانده و شنیده نشد.

پوووف ...

دیروز شعر فرستاده بود. شعری که با « ارزشش را نداشت» تمام می شود . و خب من سعی .. دخترک سیاه درونم را خفه کنم که باز براش ننویسم وقتی ارزشش را نداشت به قول خودت «برو خوش باش! زندگیتو .. !» ... و بنویسم آن « مز .. فات ... » را هم می گذارم کنار چغندر و تو را می چرید و بقیه ی حرف های مشعشعی که این سالها زدی و اگر باز هم فرصتی پیدا کنی می زنی و ...

بگذریم ...

برای خودم ددلاین گذاشته ام ... برای خودم ددلاین گذاشته ام و باید تمامش کنم ...



منبع: http://7thmonth. .. /



زنجیر کنم بند دلم را ...

درخواست حذف اطلاعات

تمرین دیروز کارگاه چرمشیر این بود که ببینیم چه ذهن سانسور کننده ای داریم ... و پوووف ...

از دیروز دارم به دفتر خاطراتم فکر می کنم و فکر می کنم برای همین است که من هربار دفتر خاطراتم شخم زدم نابود شده ام ... چون سالها فقط برای خودم نوشتن و نوشتن ، باعث شده که آن سانسور چی اخمق توی ذهنم را خاموش کنم و بی پروا بنویسم ... از حس هام ... از ترس هام ... از هرچیزی که به قول آقای چرمشیر توی آسمان ذهن آدم پرواز می کند ... و این خیلی خوب است ... و خوشحالم که ناخودآگاه اینهمه به خودم لطف کرده ام ...

این وبلاگ هم یه روزهایی دفتر خاطراتم بود ... اما درست از وقتی رد پای آدم های آشنا بهش باز شد آرام ارام من سنگر گرفتم و قایم شدم و ... شد اینی که حالا هست .. برهوت و سوت و کور ...

اما دوباره می خواهم بنویسم ... می خواهم باز نترسم از قضاوت شدن .. از شنیدن ترس هام از دهان عصبانی آدم هایی که قرار است دوستم داشته باشند و قرار است امن باشند و نیستند ...

امشب شب یلداست ... و من می نویسم : « یک شروع تازه ... »



منبع: http://7thmonth. .. /



زمانی برای مستی اسب ها .. لابد ...

درخواست حذف اطلاعات

توی تاریک و روشن اتاق ایستاده بودم کنار کانتر آشپزخانه. حواسم بهت بود که توی مسیرت نباشم، که راهی به من نداشته باشی که بشود سر صحبت یا دعوت .. . کلافه بودم و دلم می خواست بزنم بیرون. من آدم بدقلقی هستم وقتی بدقلق می شوم. نخند! تو خوب می دانی چی دارم می گویم … آهنگ تمام شد و یک هو دیگر نمی دیدمت. تا بیایم به خودم بجنبم ایستاده بودی کنارم با آن لبخند کج و نگاه خا .. تری. لبخند زدم چون تنها کاریست که وقت گیر افتادن نجاتم می دهد. لبخند زدی، نه چون گیر افتاده بودی. چون بالا .. ه گیرم انداخته بودی و انگار که بازی را برده بودی. گفتی:« چشمات خسته ان.» و من سرم را به تایید تکان داده بودم که :«آره، خسته ام» آهنگ شروع شده بود. پوست نازک کمرم قبل از اینکه دستت را از روی کانتر آشپزخانه برداری و بگذاری روش که هلم بدهی به .. ، سوخته بود. برای همین خودم را کنار کشیده بودم، جوری که دستت جای خالی کمرم را توی هوا لمس کرده بود، بعد برده بو .. سمت گوشت که موهای جوگندمیت را مثلا لمس کنی و گفتی:« ب .. یم؟» … می خواستم بگویم :« من یه وقتایی اسبم! می دونی؟ می شنوم صدای ز .. له رو قبل از اینکه حتی زمین تصمیم گرفته باشه بلرزه … » و .. یده بودیم. من فقط حرکت لبهات را می دیدم و جای لمس دستت توی هوا روی کمرم هنوز می سوخت… می سوخت و کلافه ام کرده بود . نمی فهمیدم چه می گویی تا جایی که صدای موزیک قطع شده بود و ادامه ی جمله ات را شنیده بودم که « چرا از من می گریزی!» من؟ چاره نداشتم جز اینکه بگویم :« من یه وقتایی اسبم! می دونی؟ می شنوم صدای ز .. له رو قبل از اینکه حتی زمین تصمیم گرفته باشه بلرزه … » و زل زده بودم توی چشم های خا .. تریت که بفهمی باید یک نقطه بگذازی ته این بحث کوفتی و خلاص …



منبع: http://7thmonth. .. /



...

درخواست حذف اطلاعات

فکر و خیال همیشه یک هو و بی هوا به آدم هجوم می آورد، و بیشتر از هر وقت دیگری در خلوت و سکوت شب ها هجوم می اورد و بعد از یک شبیخون آدم را می گذارد و می رود و باز همه جا سکوت می شود. اما چه سکوتی ... برات نوشتم: «فکر و خیال همیشه یک هو و بی هوا به آدم هجوم می آورد،درست مثل تصویر توی این آینه.» و تو جواب ندادی. من زود رسیده بودم. منتظر نشسته بودم توی ماشین،خیره یه س جاری توی آینه. خیابان خلوت بود تا یک هو سیل نورهای زرد و قرمز جاری شد سمتم. انگار جریان جنونی عصبی، بی رحم و مهارنشدنی. یادم آمد که این حس را بعد از سالها،دوباره همین روزها تجربه کرده بودم و چقدر مهیب بود تجربه ی دوباره اش.از یزد برمی گشتیم. بین کاشان و قم ایستادیم به استراحت .شب شده بود. عقب تر از ما و سمت راست ما، یک ماشین سیاه ایستاده بود که«یا حسین» پشت شیشه ی دودی عقبش، حتی اگر نگاه نمی کردی هم توی چشمت فرو می رفت. لیلا راننده بود.من جلو نشسته بودم. پیاده شدم که بروم سمت مغازه ها.تا کمی کش و قوس بیایم، از پشت سرم صدای پچپچه ای شنیدم. حدس اینکه چی دارد می گوید سخت نبود. با اینهمه «یا حسین» پشت شیشه باعث شد شک کنم به شنیده هام. دو سه قدم رفتم جلوتر که خست راه را از کمر و پاهام ب رم. یادم نیست چی شنیدم. فقط ای شبیه به «ماشالا ماشالا» را یادم هست و آن جریان سیال ذوب کننده ی مهارنشدنی توی سرم و دست ها و پاهام را که مرا راه انذاخت سمت ماشین سیاه و داد شد توی گلوم که «خفه شو! خفه شو! خفه شو!» نمی دانم چقدر طول کشید تا لیلا آمد و مرا با خودش برد. نمی دانم چندبار داد زدم«خفه شو!» اما نگاه مبهوت خشک شده ی مرد راننده را خوب یادم هست و ترسی که جمع شد توی انگشتهاش و فشار شد روی دکمه ی بالابر شیشه ی ماشین و صورتش را پشت سیاهی شیشه ی دودگرفته ی ماشین پنهان کرد.
بعدترش تمام راه را داشتم فکر می جنون مگر چیست؟ غیر از اینکه به اشاره ای، آتشفشانِ حسی در آدم فعال می شود و گدازه هاش راه میفتد و هرچه و هرکه باشد را در مسیرش می سوزاند و خا تر می کند و راه فراری هم ازش نیست؟... پووووف... حرف ها! حرف هامی تواند مرا در یک چشم برهم زدن به مرز این جنون برساند. برای همین است که یک شبی مثل ب،سه خط می نویسی و من چشم هام را می بندم و تمام تصورم را از تو توی سه جمله ی تلخ می کوبم توی صورتت و بعد می نشینم به پاک ت از تمام گوشه و کنار زند م، خاطره هام، آرزوم هام ... و نقطه می گذارم ته ات و خلاص!



منبع: http://7thmonth. /



...

درخواست حذف اطلاعات

فکر و خیال همیشه یک هو و بی هوا به آدم هجوم می آورد، و بیشتر از هر وقت دیگری در خلوت و سکوت شب ها هجوم می اورد و بعد از یک شبیخون آدم را می گذارد و می رود و باز همه جا سکوت می شود. اما چه سکوتی ... برات نوشتم: «فکر و خیال همیشه یک هو و بی هوا به آدم هجوم می آورد،درست مثل تصویر توی این آینه.» و تو جواب ندادی. من زود رسیده بودم. منتظر نشسته بودم توی ماشین،خیره یه س جاری توی آینه. خیابان خلوت بود تا یک هو سیل نورهای زرد و قرمز جاری شد سمتم. انگار جریان جنونی عصبی، بی رحم و مهارنشدنی. یادم آمد که این حس را بعد از سالها،دوباره همین روزها تجربه کرده بودم و چقدر مهیب بود تجربه ی دوباره اش.از یزد برمی گشتیم. بین کاشان و قم ایستادیم به استراحت .شب شده بود. عقب تر از ما و سمت راست ما، یک ماشین سیاه ایستاده بود که«یا حسین» پشت شیشه ی دودی عقبش، حتی اگر نگاه نمی کردی هم توی چشمت فرو می رفت. لیلا راننده بود.من جلو نشسته بودم. پیاده شدم که بروم سمت مغازه ها.تا کمی کش و قوس بیایم، از پشت سرم صدای پچپچه ای شنیدم. حدس اینکه چی دارد می گوید سخت نبود. با اینهمه «یا حسین» پشت شیشه باعث شد شک کنم به شنیده هام. دو سه قدم رفتم جلوتر که خستگی راه را از کمر و پاهام بگیرم. یادم نیست چی شنیدم. فقط ای شبیه به «ماشالا ماشالا» را یادم هست و آن جریان سیال ذوب کننده ی مهارنشدنی توی سرم و دست ها و پاهام را که مرا راه انذاخت سمت ماشین سیاه و داد شد توی گلوم که «خفه شو! خفه شو! خفه شو!» نمی دانم چقدر طول کشید تا لیلا آمد و مرا با خودش برد. نمی دانم چندبار داد زدم«خفه شو!» اما نگاه مبهوت خشک شده ی مرد راننده را خوب یادم هست و ترسی که جمع شد توی انگشتهاش و فشار شد روی دکمه ی بالابر شیشه ی ماشین و صورتش را پشت سیاهی شیشه ی دودگرفته ی ماشین پنهان کرد.
بعدترش تمام راه را داشتم فکر می جنون مگر چیست؟ غیر از اینکه به اشاره ای، آتشفشانِ حسی در آدم فعال می شود و گدازه هاش راه میفتد و هرچه و هرکه باشد را در مسیرش می سوزاند و خا تر می کند و راه فراری هم ازش نیست؟... پووووف... حرف ها! حرف هامی تواند مرا در یک چشم برهم زدن به مرز این جنون برساند. برای همین است که یک شبی مثل ب،سه خط می نویسی و من چشم هام را می بندم و تمام تصورم را از تو توی سه جمله ی تلخ می کوبم توی صورتت و بعد می نشینم به پاک ت از تمام گوشه و کنار زندگیم، خاطره هام، آرزوم هام ... و نقطه می گذارم ته ات و خلاص!



منبع: http://7thmonth. /



77827 بدون عنوان...

درخواست حذف اطلاعات

دارم زندگی می کنم با حس های متضاد. دارم پدر خودم را در می آورم. امروز قبل از ناهار آمده بودم توی آشپزخانه لالوی دست و پای مامان می لولیدم که داشت مرغ آلو درست می کرد. حرف زدم. از خودم ، از حس هام ، از آقای ب ، از سفر لاهیجان ، از حرف هایی که زدیم ...



منبع: http://7thmonth. /



77826 بدون عنوان...

درخواست حذف اطلاعات

تمام دیروز برف می امد. ساعت یازده و یک مصاحبه داشتم. زنگ زدم و کنسل و رفتم کنار شومینه جا انذاختم و نشستم به خواندن و نوشتن. بیرون یک دست سفید شده بود . انگار تورنتو ... سفید و سرد و یخی ... تا عصر همانجا نشستم و نوشتم و خواندم و ... زندگی یعنی همین ... یعنی همین که لالوی کلمه ها و داستان ها و اشک ها بچرخی و دنیا به هیچ جات نباشد ...

شب زدیم بیرون برای شام ... موقع برگشتن فقط بیست دقیق طول کشید تا رمپ پارکینگ را بیاییم بالا. آمدم طبقه ی اول و رختخواب را انداختم کنار شومینه و با مامان آنجا خو دیم و تا دم صبح حرف زدیم و ..

همه جا حالا یخ زده. تکه تکه می نویسم ... چون ذهنم تکه تکه شده ... چرا ؟ نمی دانم ...



منبع: http://7thmonth. /



باز به حرفای تو دل می باختم ...

درخواست حذف اطلاعات

میون اینهمه سرگردونی ... اومدم تو قلب تو مهمونی ...

سفر کردستان ، سفر عجیبی بود ... باید برگردم ... باید برگردم ژیوار ... برگردم اورامان تخت ... باید برگردم ... قرار بود بیایی برویم ایران را بگردیم ... نشد ... نیامدی ... نشد که بیایی ... نمی شود هم ...

نشد نشد نشد ...



منبع: http://7thmonth. /



آسمون آبیه ...

درخواست حذف اطلاعات
گفته بودم بی تو می میرم ولی این بار نه ...

نمی دونم ... نمی دونم ... نمی دونم ... نمی دونم ... نمی دونم ... پوووووف ... نمی دونم ... نمی دونم چیو نمی دونم .. فقط می دونم که نمی دونم ...



منبع: http://7thmonth. /



یه پاییز ززد و زمستون سرد و ...

درخواست حذف اطلاعات

این آشفتگی ، آ ش مرا می کشد ... فقط همین را می دانم ... اینقدر بی هوا می ریزد توی تنم و توانم را مثل سیل با خودش می بود که آچمز می شوم ... نفسم سخت بالا می آید از صبح ... باید از یو صبح ها بنویسم .. باید بنویسم تا خفه نشوم ... اما نشستن و نوشتنم نمی آید ...

بیا زخم هامو یه جوری رفو کن ...



منبع: http://7thmonth. /



به جنگ با دل من ...

درخواست حذف اطلاعات

براش نوشتم:«خونه ای؟»

نوشت:«نه.چطور؟»

نوشتم:«هیچی.احتیاج به بغل داشتم.»

نوشت:«عزیزم.» ودونقطه ستاره فرستاد.نوشت:«تا ۱۲ میام.دل اندرونم به هم ریزه شدید.مجبور بودم برای یه چلسه بیام.» و باز نوشت:«جای بغلو خالی نگه دار تا بیام.»و دو نقطه ستاره فرستاد. و باز نوشت:«یوگا نداشتی امروز»

نوشتم:«اومدی خونه بیا پیشم.»

نوشت:«باشه،یک یا سه؟»

نوشتم: «چرا . فکرکنم همون یوگا اینجوری ریختتم به هم. زدم زیر گریه وسطش.» و نوشتم : «سه»

نوشت:«یه سطل خالی هم بزار دم دست لازمم ممکنه بشه.» و نوشت:«ای ووووی!خیلی بغل لازم داری که!»و دو نقطه ستاره فرستاد.

من دونقطه و دوتا پرانتز باز فرستادم. و نوشتم:«بیا! چیزی که زیاده این روزا حجم خالیه ... »

و گریه .گریه .

وارفته ام روی مت یوگا.پتو را انداخته ام روی دوشم و نشسته ام به اشک.به یک عالمه اشک. این شب ها باز ی مدام صدام می زند. نمی گذارد بخوابم. بیدار می شوم و می بینم جایی چیزی نوشته ای. چیزی که وجود مرا شخم می زند. جوری که استخوان های پوسیده ی تمام خاطرات مرده ی درونم می آید بالا و آخ از حفره های سیاه خالی وسط صورتشان و آخ از آن صدای کوفتی ضجه ای که مدتهاست توی کابوس های من کش می آید و نمی شود. چون یک سرش توی دست های توست و تو... پووووف ...مدتهاست نوشته هات مرا به هم می ریزد از بس تلخ می نویسی. از بس بی انصافی. همانقدر که عمیق عاشقم بودی و عمیق می خواستی ام، حالا هم همانقدر عمیق بیزاری ازم.یا لااقل کلمه هات اینجور نشان می دهد و من؟طاقت ندارم.دیگر طاقت اینهمه تلخی و اینهمه سیاهی که می ریزی توی لحظه هام را ندارم و راه فرار هم ندارم.گیر افتاده ام.من! منی که همیشه اول از همه راه های فرار را پیدا می کنم و بعد وارد می شوم، گیر افتاده ام.می فهمی این یعنی چی؟ نمی فهمی. فلحم می کنی.داشتم می نوشتم با یک جمله، نوشتم با یک حمله ... و دیدم حمله کلمه ی مناست تریست.فلجم می کنی. مثل حالا که از شش و نیم صبح نشسته ام اینجا، توی تنم می لرزد و تنها کاری که از دستم برمی آید که از هم نپاشم این است که بنویسم و بگذارم اشک ها بریزند و منتظر بمانم تا نون بیاید مرا در آغوش بگیرد و بگوید این روزها می گذرد، تو بالا ه می گذری و سایه ات را از لحظه های من برمی داری و من می توانم نفس بکشم دوباره، و این اهنگ کوفتی را کم کند که اینقدر نخواند « هجوم زخم تو را نمی کشد تن من... »



منبع: http://7thmonth. /



سین مثل ... مرگ ...

درخواست حذف اطلاعات

دیروز روز عجیبی بود. ترسیده بودم ... بیدار که شدم ساعت ۶ بود. سارا ساعت ۷:۳۰ می آید هرروز. و یک ساعت یوگا می کنیم. و این اتفاق خوبی بود تا دیروز. بیدار که شدم تنم کوفته بود ...نیمه های شب بیدار شده بودم. بیدار که نه. یکی بیدارم کرده بود .. یکی صدام زده بود و وبلاگ تو را داده بود دستم و گفته بود بخوان! خیلی اقراء طور! و من مثل احمق ها خوانده بودم و تمام تنم مورمور شده بود و توی سرم سوخته بود و ونفس توی ام سر رفته بود ... و نمی دانم کی خوابم برده بود و ساعت ۶ با صدای نفس های تبدار خودم بیدار شده بودم. مامان رفته کرمان و برای همین من پایین توی اتاق خودم خو ده بودم. بیدار شدم و آمدم خانه ی خودم تا سارا بیاید. مت یوگا را پهن و دیدم چه همه ضعف دارد توی دست ها و پاهام ... و دیدم چه همه این ضعف آشناست ... به خودم گفتم «شروع نکن گلی! » و سعی فکرم را ببرم جاهای دیگر. که نشد. من حریف هرچیزی توی این دنیا بشوم، حریف ذهنم نمی شوم که نرود ، که نبافد ، که تن این و آن نکند ... تا ساعت ۷:۳۰ نشستم روی مت ... له و لورده ... با دست و پایی که نا نداشت ... سارا آمد و شروع کردیم و وسط هاش احساس چیری توی قفسه ی ام دارد می سوزد ... گفتم «سارا حالم خوب نیست. فکر کنم فشارم افتاده باشد. » آب خوردم و یک ما خوردم که سنگ شد توی گلوم ... و شیرینیش تلخ ترین مزه ی دنیا بود توی دهانم. برگشتم روی مت و ادامه دادیم تا رسیدیم به شاواسانا ... من ؟ اشک ... اشک ... اشک ... بدون صدا ... تا چشم هاش را باز نکرده بود نفهمیده بود من چه حالی دارم ... نشستم روی مت به اشک ... اشک ... اشک ... گفت بلند نشو من می روم ... رفت و من تا ساعت ۲ بعد از ظهر روی مت ماندم و نوشتم و گریه و نفس توی ا پ ر می زد و ...

حمله های عصبی شده تم اصلی داستان هام و این اصلا خوب نیست ... هرچند وهم و اصطرابش آنقدر واقعی درمی آید انگار که واقعا ... و انگار نه انگار که واقعا ... پووووف .... به پروفسور واو گفته بودم یک سرمایی توی تنم رخنه می کند که دلم می خواد از سرماش جیغ بزنم ... سرما هست اما نه این جنس سرمایی که تا حالا تجربه کرده ام ... یک جور یخ بستگی ... یک جور سرمای مرگباری که آدم حس می کند وقتی می گویند بدن مرده سرد می شود باید یک همچون سرمایی را تجربه کند ... پوووووف ... چه حالی داشتم .. چه حالی ...



منبع: http://7thmonth. /



203 بدون عنوان...

درخواست حذف اطلاعات

روزهای عجیبی می گذرد این روزها ... انگار که از خودم درآمده ام و و خودم را دارم می بینم که دارد سعی می کند خودش را پیدا کند و باز برگردد توی خودش و به زندگی ادامه بدهد ... اما نمی تواند ...



منبع: http://7thmonth. /