رسانه
رسانه

حکایت «کار »



حکایت «کار »

درخواست حذف اطلاعات

مجموعه: شهر حکایت


حکایت «کار »

دو برادر یکی خدمت سلطان کردی و دیگر به زور بازو نان خوردی باری این توانگر گفت درویش را که چرا خدمت نکنی تا از مشقت کار برهی؟گفت تو چرا کار نکنی تا از مذلّت خدمت رهایی ی که دمندان گفته‌اند نان خود خوردن و نشستن به که کمر شمشیر زرّین به خدمت بستن.