رسانه
رسانه

یک آیه در روز



816) جمعبندی آیات 48-66 سوره یس

درخواست حذف اطلاعات

 بسم الله الرحمن الرحیم


816) جمع‌بندی آیات 48-66 سوره یس


23 ذی‌القعده 1439


متن آیات


وَ یَقُولُونَ مَتى‏ هذَا الْوَعْدُ إِنْ کُنْتُمْ صادِقینَ؟


ما یَنْظُرُونَ إِلاَّ صَیْحَةً واحِدَةً تَأْخُذُهُمْ وَ هُمْ یَخِصِّمُونَ؛


فَلا یَسْتَطیعُونَ تَوْصِیَةً وَ لا إِلى‏ أَهْلِهِمْ یَرْجِعُونَ.


وَ نُفِخَ فِی الصُّورِ فَإِذا هُمْ مِنَ الْأَجْداثِ إِلى‏ رَبِّهِمْ یَنْسِلُونَ.


قالُوا یا وَیْلَنا مَنْ بَعَثَنا مِنْ مَرْقَدِنا هذا ما وَعَدَ الرَّحْمنُ وَ صَدَقَ الْمُرْسَلُونَ!


إِنْ کانَتْ إِلاَّ صَیْحَةً واحِدَةً فَإِذا هُمْ جَمیعٌ لَدَیْنا مُحْضَرُونَ.


فَالْیَوْمَ لا تُظْلَمُ نَفْسٌ شَیْئاً وَ لا تُجْزَوْنَ إِلاَّ ما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ.


إِنَّ أَصْحابَ الْجَنَّةِ الْیَوْمَ فی‏ شُغُلٍ فاکِهُونَ؛


هُمْ وَ أَزْواجُهُمْ فی‏ ظِلالٍ عَلَى الْأَرائِکِ مُتَّکِؤُنَ؛


لَهُمْ فیها فاکِهَةٌ وَ لَهُمْ ما یَدَّعُونَ؛


سَلامٌ قَوْلاً مِنْ رَبٍّ رَحیمٍ؛


وَ امْتازُوا الْیَوْمَ أَیُّهَا الْمُجْرِمُونَ!


أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَیْکُمْ یا بَنی‏ آدَمَ أَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّیْطانَ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبینٌ؟!


وَ أَنِ اعْبُدُونی‏ هذا صِراطٌ مُسْتَقیمٌ؟!


وَ لَقَدْ أَضَلَّ مِنْکُمْ جِبِلاًّ کَثیراً أَ فَلَمْ تَکُونُوا تَعْقِلُونَ؟!


هذِهِ جَهَنَّمُ الَّتی‏ کُنْتُمْ تُوعَدُونَ!


اصْلَوْهَا الْیَوْمَ بِما کُنْتُمْ تَکْفُرُونَ!


الْیَوْمَ نَخْتِمُ عَلى‏ أَفْواهِهِمْ وَ تُکَلِّمُنا أَیْدیهِمْ وَ تَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ بِما کانُوا یَکْسِبُونَ.


وَ لَوْ نَشاءُ لَطَمَسْنا عَلى‏ أَعْیُنِهِمْ فَاسْتَبَقُوا الصِّراطَ فَأَنَّى یُبْصِرُون‏.


ترجمه آیات


و می‌گویند این وعده کی خواهد بود، اگر واقعا راستگو بوده‌اید؟!


جز فریادی واحد را چشم به راه نیستند [انتظار نکشند / مهلت داده نشوند] که آنان را فراگیرد، در حالی که با یکدیگر در حال نزاع‌اند!


پس دیگر نه توان سفارش ی دارند و نه به سوی اهل و عیالشان برمی‌گردند.


و در صور دمیده شود؛ پس بناگاه آنان از آن قبرها به سوی پروردگارشان شتاب گیرند!


گفتند: ای وای بر ما ! چه ی ما را از آرامگاه‌مان برانگیخت؟! این آن چیزی است که خداوند رحمان وعده داد و فرستادگان راست گفتند.


نبود جز فریادی واحد، پس بناگاه آنان همگی نزد ما احضارشدگان‌اند.


پس امروز هیچ هیچ مورد ظلم واقع نشود، و جزایتان ندهند جز آنچه که همواره انجام می‌داده‌اید.


براستی اصحاب بهشت آن روز سرگرم‌اند، خوش و خندان.


آنان و همسرانشان در سایه‌هایی بر اریکه‌ها [= تخت‌های مجلل] تکیه زنندگان‌اند.


آنان در آنجا میوه‌ای [عالی و مطبوع] در اختیار دارند، و برایشان مهیاست آنچه درخواست کنند.


سلام [بر آنها]؛ سخنی از پروردگاری رحیم؛


و امروز، ای مجرمان جدا شوید!


آیا به شما، ای فرزندان آدم، سفارش ن که را نپرستید، بی‌تردید او شما را دشمنی آشکار است؟!


و اینکه مرا بپرستید؛ این صراط مستقیم است؟!


و قطعا که از شما مردمان فراوانی را گمراه کرد؛ مگر قرار نبود بین ید؟!


این همان جهنمی است که همواره به شما وعده می‌دادند؛


امروز در آن آتش افروخته درآیید، به [جرمِ/ سببِ] این که کفر می‌ورزیدید.


امروز بر دهان‌هایشان مُهر نهیم و دستانشان با ما سخن گوید و پاهایشان شهادت دهد بدانچه که همواره به دست می‌آورند.


و اگر بخواهیم [قلم] محو کشیم بر چشمانشان، پس بر آن صراط سبقت گیرند، اما چگونه ببینند؟


حدیث


1) المومنین ع در یکی از خطبه‌های خود درباره قیامت چنین داد سخن دادند:


به پیشواز مرگ و سختیهای آن بروید و پیش از بار گشادنش برای پذیرایی آن آماده شوید، و تا نیامده است خود را مهیّای در آمدنش سازید؛ که پایان کار قیامت است، و این اندازه پند، دمند را کفایت است و نادان را مایه عبرت؛ و پیش از رسیدن به قیامت، می‏دانید که چه خبر است، از تنگی گورها، و سختیِ نومیدی‌ها، و هراسِ دیدارگاه، و در ترس و بیم به سربردن‌ها، و درهم ریختن استخوانها، و کر شدن گوشها، و تاریکیِ خوابگاه گور، و ترسِ وعده‌گاه‌ نشور، و تیرگی مغاک، و به هم آمدن سنگ قبر بر خاک.


خدا را! خدا را! [در نظر داشته باشید] ای بندگان خدا ! که دنیا شما را با سالهای خود به پیش می‏راند؛ و شما و قیامت، بسته یک ریسمانید [و از هم جدا نمی‏مانید].


گویی قیامت با نشانه‏هایش پدیدار شده، و علامتهایش آشکار گردیده، و شما را بر صراط خود نگاهداشته؛ و گویی با ز له‏هایش بر شما مشرف گردیده و سنگینی بارش را بر دوش شما نهاده. و دنیا رشته پیوند با مردم خود گسلانده، و آنان را از دامن خود برون رانده. گویی [دنیا] روزی بود که به آ رسید، یا ماهی و به سر رسید. تازه‌ی آن، کهنه؛ و فربه آن، نزار؛ در موقفی سخت روی هم، و کارهایی بزرگ و درهم، و آتشی که سوزش آن سخت و توان فرساست و بانگ آن بلند و رساست؛ شعله آن رخشان است، آوازش وشان است، زبانه آن درخشان است؛ خاموشی‌اش بعید است، و هیزمش شعله‏ور است؛ بیم آن ترساننده، قرارگاه آن به جایی راه نبرنده، پیرامونش تار و دیگهایش گرم و به بار، و کارهایش سخت و دشوار؛


«و آنان که تقوای پروردگارشان پیشه د گروه گروه به بهشت سوق داده می‏شوند» (زمر/73) از عذاب ایمن شدند، و از عقاب رها، و از آتش دور؛ در خانه امن آسوده و آرام، و از قرار گرفتن و آسودن در آن خشنود و به کام. آنان که در دنیا کارهاشان پاک بود و دیده‏هاشان گریان و نمناک، شب آنان در دنیا، روزِ خشوع و استغفار بود؛ و روزشان، شبِ تنها ماندن و [از وابستگی به دنیا] ب . پس خداوند بهشت را بازگشتگاه آنان ساخت و پاداش ایشان را نیکو پرداخت، «که آنان در خور آن ثواب بودند و بدان سزاوار» (فتح/26)، در ملکی همیشگی و نعمتی پایدار.


نهج‌البلاغه، خطبه190


وَ بَادِرُوا الْمَوْتَ وَ غَمَرَاتِهِ وَ امْهَدُوا لَهُ قَبْلَ حُلُولِهِ وَ أَعِدُّوا لَهُ قَبْلَ نُزُولِهِ فَإِنَّ الْغَایَةَ الْقِیَامَةُ وَ کَفَى بِذَلِکَ وَاعِظاً لِمَنْ عَقَلَ وَ مُعْتَبَراً لِمَنْ جَهِلَ وَ قَبْلَ بُلُوغِ الْغَایَةِ مَا تَعْلَمُونَ مِنْ ضِیقِ الْأَرْمَاسِ وَ شِدَّةِ الْإِبْلَاسِ وَ هَوْلِ الْمُطَّلَعِ وَ رَوْعَاتِ الْفَزَعِ وَ اخْتِلَافِ الْأَضْلَاعِ وَ اسْتِکَاکِ الْأَسْمَاعِ وَ ظُلْمَةِ اللَّحْدِ وَ خِیفَةِ الْوَعْدِ وَ غَمِّ الضَّرِیحِ وَ رَدْمِ الصَّفِیحِ.


فَاللَّهَ اللَّهَ عِبَادَ اللَّهِ فَإِنَّ الدُّنْیَا مَاضِیَةٌ بِکُمْ عَلَى سَنَنٍ وَ أَنْتُمْ وَ السَّاعَةُ [السَّاعَةَ] فِی قَرَنٍ وَ کَأَنَّهَا قَدْ جَاءَتْ بِأَشْرَاطِهَا وَ أَزِفَتْ بِأَفْرَاطِهَا وَ وَقَفَتْ بِکُمْ عَلَى صِرَاطِهَا وَ کَأَنَّهَا قَدْ أَشْرَفَتْ بِزَلَازِلِهَا وَ أَنَاخَتْ بِکَلَاکِلِهَا وَ انْصَرَفَتِ الدُّنْیَا بِأَهْلِهَا وَ أَخْرَجَتْهُمْ مِنْ حِضْنِهَا فَکَانَتْ کَیَوْمَ مَضَى وَ شَهْرٍ انْقَضَى وَ صَارَ جَدِیدُهَا رَثّاً وَ سَمِینُهَا غَثّاً فِی مَوْقِفٍ ضَنْکِ الْمَقَامِ وَ أُمُورٍ مُشْتَبِهَةٍ عِظَامٍ وَ نَارٍ شَدِیدٍ کَلَبُهَا عَالٍ لَجَبُهَا سَاطِعٍ لَهَبُهَا مُتَغَیِّظٍ زَفِیرُهَا مُتَأَجِّجٍ سَعِیرُهَا بَعِیدٍ خُمُودُهَا ذَاکٍ وُقُودُهَا مَخُوفٍ‏ وَعِیدُهَا عَمٍ قَرَارُهَا مُظْلِمَةٍ أَقْطَارُهَا حَامِیَةٍ قُدُورُهَا فَظِیعَةٍ أُمُورُهَا؛


«وَ سِیقَ الَّذِینَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ إِلَى الْجَنَّةِ زُمَراً» قَدْ أُمِنَ الْعَذَابُ وَ انْقَطَعَ الْعِتَابُ وَ زُحْزِحُوا عَنِ النَّارِ وَ اطْمَأَنَّتْ بِهِمُ الدَّارُ وَ رَضُوا الْمَثْوَى وَ الْقَرَارَ الَّذِینَ کَانَتْ أَعْمَالُهُمْ فِی الدُّنْیَا زَاکِیَةً وَ أَعْیُنُهُمْ بَاکِیَةً وَ کَانَ لَیْلُهُمْ فِی دُنْیَاهُمْ نَهَاراً تَخَشُّعاً وَ اسْتِغْفَارًا وَ کَانَ نَهَارُهُمْ لَیْلًا تَوَحُّشاً وَ انْقِطَاعاً فَجَعَلَ اللَّهُ لَهُمُ الْجَنَّةَ مَآباً وَ الْجَزَاءَ ثَوَاباً وَ کانُوا أَحَقَّ بِها وَ أَهْلَها فِی مُلْکٍ دَائِمٍ وَ نَعِیمٍ قَائِم‏.


تدبر


1) در آیات نخستین این سوره به دو گروه در مقابل انذار ان اشاره کرد: یک اکثریتی که غافل‌اند و ایمان نمی‌آورند و عذاب و هلاکت بر آنان محقق می‌شود؛ و یک افرادی که از ذکر پیروی می‌کنند و از خدا خشیت دارند که مشمول مغفرت و اجر کریمانه خواهند شد؛ و این آیات چه‌بسا می‌خواهد گزارشی دهد از وضعیت نهاییِ آن دو گروه؛ و مطلب را از انکار عده‌ای نسبت به وعده قیامت شروع کرد و اینکه چگونه با آن صیحه آسمانی به یکباره همه آنان قبض روح و سپس همگان یکجا برای حسابرسی احضار می‌شود و عاقبت دو گروه بهشتیان و جهنمیان چه می‌شود.


در واقع، این آیات را در سه فراز می‌توان تعقیب کرد:


فراز اول: غافلگیری منکران قیامت از وقوع قیامت (48-54)؛


فراز دوم: وضعیت بی‌دغدغه بهشتیان و خوشی وصف‌ناپذیر آنان در این موقف (56-58)؛


فراز سوم: جدا شدن مجرمان و مواخذه شدید و همه‌جانبه آنان (59-66).


 


2) غافلگیری منکران قیامت از وقوع قیامت، شاید از تذکرات مهمی است که بارها در قرآن کریم مورد توجه قرار گرفته است.با یک صیحه آسمانی، در اوج مشغولیت‌های دنیوی بساط زندگی‌شان جمع می‌شود؛ و با نفخ صوری دیگر همگان از قبرها برانگیخته و در پیشگاه عدل الهی احضار می‌شوند.


 


3) قیامت غایت و سرنوشتی است که در انتظار همه ماست؛ که اگر آن را جدی بگیریم، به گونه‌ای دیگر زندگی خواهیم کرد. شاید بدین جهت است که در بحبوحه این غافلگیری منکران قیامت و مواخذه شدیدی که در انتظار آنان است، یک دفعه در 4 آیه گریزی می‌زند به «یاران بهشت»:


در این میان انی هم هستند که به گونه‌ای دیگر زندگی کرده‌اند؛ و از این رو، نه‌تنها از وقوع این صحنه غافلگیر نمی‌شوند؛ بلکه با وقوع این واقعه، آنان در شادمانی‌های خود همراه با عزیزترین ان و شریک زندگی خود - که با هم مسیر زندگی را این گونه پیمودند - غوطه‌ورند، بی‌توجه به وضعیت رنج‌آوری که دیگران در حین حساب ویا در عذاب بدان گرفتارند؛ هرچه می‌خواهند برایشان مهیاست؛ این نعمت‌های بهشتی برای بهشتیان صرفا سرگرمی‌ها و شوخی‌ها، سایه‌سارها، اریکه‌های سلطنتی، میوه‌ها و سایر درخواست‌هایی که دارند نیست. بلکه از همه اینها بالاتر، سلامی است که از جانب پروردگار مهربانشان بدانها ابلاغ می‌شود.


 


4) و قرآن در نهایت به جدا شدن این مجرمان از بهشتیان - که در دنیا همواره درهم بودند و تمایزشان معلوم نبود - می‌پردازد و به بازخواست مجرمان می‌پردازد:


که چرا به جای پرستش خداوند که حقیقت محض است، دل به محدودیت‌ها و توهمات ی دادید و از عاقبت دیگران عبرت نگرفتید و لجاجت با حقیقت [کفر] را در پیش گرفتید؟


و برای اینکه معلوم شود که آنجا عرصه ظهور حقیقت است و دیگر از زبان‌بازی کاری ساخته نیست، بر دهانشان مهر زده می‌شود و اعضا و جوارحشان به سخن گفتن و شهادت دادن علیه آنان اقدام می‌کنند و به خاطر یک عمر کفرورزی و تسلیم حقیقت نشدن، به آتش جهنم افکنده می‌شوند؛ جهنمی که بارها بدانان وعده داده شده بود و آنان انکارش می‌ د.


 


5) و آیه 66 شاید جمع‌بندی از کل این ماجرا باشد:


ما انسان‌ها هستیم، و صراطی که خداوند برای ما قرار داده، و عقلی که به ما داده تا با کمک ان خویش این صراط را ببینیم، در آن قدم نهیم، سرعت گیریم، و از دیگران هم جلو بزنیم و به مقام «السابقون السابقون»‌ برسیم.


اگر خداوند این توان دیدن راه را - که به واسطه عقل از سویی، و با یاری ان از سویی دیگر در اختیار انسان‌ها قرار داده - از انسان می‌گرفت، آیا انسان شاکی نمی‌شد که من چگونه راه را ببینم و در این صراط از دیگران سبقت بگیرم؟


پس چرا الان از این که این ابزارها را دارد درست از آنها استفاده نمی‌کند؟


چرا سرنوشت بهشتی بودن را برای خود رقم نمی‌زند؟


 




815 ) سوره یس (36) آیه 66 وَ لَوْ نَشاءُ لَطَمَسْنا عَلی‏ أَعْین

درخواست حذف اطلاعات

 بسم الله الرحمن الرحیم


815 ) سوره یس (36) آیه 66


وَ لَوْ نَشاءُ لَطَمَسْنا عَلی‏ أَعْینِهِمْ فَاسْتَبَقُوا الصِّراطَ فَأَنَّی یبْصِرُونَ


22 ذی‌القعده 1439


ترجمه


و اگر بخواهیم [قلم] محو کشیم بر چشمانشان، پس بر آن صراط سبقت گیرند، اما چگونه ببینند؟


اختلاف قرائت[1]


«فَاسْتَبقُوا»

عموماً این کلمه را به همین صورت «فَاسْتَبَقُوا» که ماضی است قرائت کرده‌اند؛


اما در برخی قرائات غیرمشهور به صورت «فَاسْتَبِقُوا» یعنی به امر هم قرائت شده است؛ که این امر اصطلاحا امر تعجیز است؛ یعنی اگر واقعا می‌توانید حالا که ن نا شدید سبقت بگیرید!


(البحر المحیط فی فسیر، ج‏9، ص78[2]؛ معجم القرءات، ج7، ص515[3])


نکات ادبی


لَطَمَسْنا

ماده «طمس»‌ (فَإِذَا النُّجُومُ طُمِسَتْ؛ مرسلات/8) در اصل بر دست کشیدن بر روی چیزی و محو اثر آن (معجم المقاییس اللغة، ج‏3، ص424) و به تعبیر دیگر، از بین بردن اثر چیزی با محو آن (مفردات ألفاظ القرآن، ص524) دل دارد، یعنی چیزی را چنان محو کنیم که اثرش هم محو شود (مجمع البیان، ج‏8، ص674) چنانکه گویی اصلا چیزی در آنجا وجود نداشته است (البحر المحیط، ج‏9، ص78).


«طمس علی العین» (که عذ است که در مورد قوم لوط هم بدان اشاره شده: فَطَمَسْنا أَعْیُنَهُم؛ قمر/37) مانند طمسِ نوشته یا طمسِ بر مال (رَبَّنَا اطْمِسْ عَلى‏ أَمْوالِهِمْ؛‏ یونس/88) است، و به معنای آن است که چنان آن را از بین بردیم که دیگر ادراک به آن تعلق نمی‌گیرد و گفته‌اند ن نای مطموس، ن نایی است که گودیِ محل چشم‌هایش هم از بین رفته و پر شده باشد (مجمع البیان، ج‏8، ص674)


و در این آیه (لَطَمَسْنا عَلی‏ أَعْینِهِمْ؛ یس/66) اگر مقصود خود چشم باشد که مراد آن مسخ شدن صورت و از بین رفتن حتی جای چشم در صورت است؛ و ممکن است مقصود، محو اثر و کارکرد چشم (= بینایی) باشد، نه نابود شدن خود چشم‌ها و جای آنها در صورت؛ یعنی صرفاً همان ن نا شدن (البحر المحیط، ج‏9، ص78)


تعبیر «طمس وجه» (محو صورت) هم در قرآن کریم به کار رفته است (أَنْ نَطْمِسَ وُجُوهاً فَنَرُدَّها عَلى‏ أَدْبارِها؛ نساء/47) که احتمالات متعددی برای آن مطرح شده است، از جمله اینکه مقصود،


-         این است که صورت آنان چنان از مو پوشیده شود که مانند صورت میمون و سگ شود؛


-         اشاره به همان است که نامه عمل را از پشت سر می‌دهند (وَ أَمَّا مَنْ أُوتِیَ کِتابَهُ وَراءَ ظَهْرِهِ؛ انشقاق/10) یعنی صورتشان چنان به هم می‌ریزد که چشمشان در پشت سرشان قرار می‌گیرد!


-         انتقال آنان از وضعیت هدایت به وضعیت گمراهی است که فرمود «وَ أَضَلَّهُ اللَّهُ عَلى‏ عِلْمٍ وَ خَتَمَ عَلى‏ سَمْعِهِ وَ قَلْبِهِ» (جاثیة/23)


-         مقصود از «وجوه» بزرگان و روساء است؛ یعنی می‌خواهد بفرماید که بزرگی و ریاستِ ما آن بزرگان و روساء‌ را محو می‌کنیم و آنان را دنباله‌روی دیگران می‌گردانیم که این بدترین توهین و تحقیر برای آنان است. (مفردات ألفاظ القرآن، ص524)


ماده «طمس» همین 5 بار در قرآن کریم آمده است.


فَاسْتَبَقُوا

ماده «سبق» در اصل دل بر جلو افتادن (تقدّم) می‌کند (معجم المقاییس اللغة، ج‏3، ص129) که اصل آن هم جلو افتادن در حرکت است و البته به نحو مجازی درباره جلو افتادن در کارهای خیر و هرگونه پیشی گرفتنی به کار رفته است (مفردات ألفاظ القرآن، ص395) و تفاوتش با «تقدم» در این است که «تقدم» نقطه مقابل «تأخّر» است و حتما اینکه در قبال جلو افتادن آن، چیزی هم عقب مانده باشد، مد نظر است؛ اما «سَبق» نقطه مقابل «لحوق» است و چنین نیست که حتما امر عقب‌مانده‌ای هم باید در کار باشد. ( حقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏5، ص41)


از این ماده، باب مفاعله آن (مسابقه) (سابِقُوا إِلى‏ مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّکُمْ، حدید/21) در فارسی نیز رایج است؛ و باب افتعال آن (استباق) هم‌معنای باب تفاعل (تسابق) و به همان معنای مسابقه دادن با همدیگر (إِنَّا ذَهَبْنا نَسْتَبِقُ‏؛ یوسف/17) و تلاش طرفین است که در حرکت و رسیدن به مقصدی از هم پیشی بگیرند (وَ اسْتَبَقَا الْبابَ‏، یوسف/25؛ فَاسْتَبِقُوا الْخَیْرات، بقره/148 و مائده/48)


این کلمه در قرآن کریم به صورت اسم فاعل (سابق: ی که از دیگران پیش می‌گیرد) (وَ هُمْ لَها سابِقُونَ،‏ مؤمنون/61؛ وَ السَّابِقُونَ السَّابِقُونَ‏، واقعة/10؛ فَالسَّابِقاتِ سَبْقاً، نازعات/4) و به صورت اسم مفعول (مسبوق: ی که دیگران از او پیش افتاده‌اند) (وَ ما نَحْنُ بِمَسْبُوقِینَ؛ واقعة/60 و معارج/41) نیز به کار رفته است.


ماده «سبق» و مشتقات آن 37 بار در قرآن کریم به کار رفته است.


فَاسْتَبَقُوا الصِّراطَ

درباره معنای «الصِّراطَ» در آیه 4 و آیه 61 همین سوره توضیحاتی گذشت (جلسه 810 http://yekaye.ir/ya-seen-36-61/) اما درباره جایگاه نحوی آن در این آیه سه تحلیل مطرح شده است:


-         منصوب به نزع خافض است (یعنی حرف «الی» در تقدیر بوده است و در اصل «فاستبقوا الی الصراط» بوده) (الکشاف، ج4،‌ص24؛ البحر المحیط، ج‏9، ص78)


-         مفعول به است،


o       یا بر اساس صنعت تضمین (تضمین معنای «ابتدروا» یا «تبادروا» در کلمه «فاستبقوا») یعنی کلمه «فاستبقوا» معنای «مبادرت » را در ضمن خود القاء می‌کند و معنایش این است که مبادرت به پیمودن صراط کنید؛ آهنگ شتاب در صراط کنید. (الکشاف، ج4،‌ص24؛ البحر المحیط، ج‏9، ص78)


o       یا بر اساس اینکه «صراط «مسبوق»‌باشد نه «مسبوق الیه» (از صراط پیشی گیرید و از آن جلو بیفتید!) (الکشاف، ج4،‌ص24)


-         نصب آن بدین جهت است که ظرف مکان است (در صراط سبقت بگیرید) (الکشاف، ج4،‌ص24) که این تحلیل در صورتی صحیح است که «صراط» ‌را ظرف مکان عام بدانیم، نه ظرف مکان مختص، که حتما باید با حرف اضافه به فعل متصل شود [مانند «خانه» که در تعبیر فصیح نمی‌توان گفت «ذهبتُ الدارَ» حتما باید گفت «ذهبت الی الدار»]. (البحر المحیط، ج‏9، ص78)[4]


یبْصِرُونَ

درباره ماده «بصر» در آیه 9 همین سوره توضیح داده شد که برخی گفته‌اند به معنای «چشم» ویا «قوه بینایی» است؛ و برخی گفته‌اند به معنای «علم به چیزی» است؛ و برخی هم این گونه بین این سخنان جمع کرده‌اند که: به معنای «علمی است که با نظر (خواه نظر [ظاهری] چشم و خواه نظر [باطنی] قلب) حاصل می‌شود»، علمی که مثل دیدن، کاملا آشکار است.


جلسه 756 http://yekaye.ir/ya-seen-36-9/


حدیث


1) از صادق ع روایت شده است که یکبار همراه پدرم از منزل خارج شدیم و به میانه قبر و منبر رسول الله ص رسیدیم که در آنجا جماعتی از شیعیان گرد آمده بودند. پدرم به آنان سلام کرد و فرمود:


به خدا سوگند که من بوی ریح و روح شما [ظاهر و باطن شما] را دوست دارم؛ پس مرا با پرهیزکاری و کوشش یاری کنید و بدانید که هر یک از شما که بنده‌ای [از بندگان مقرب خدا] را خود قرار می‌دهد باید که به عمل او اقتدا کند.


شما شیعیان خ د؛ شما یاران خ د؛ شما همان «پیشی‌گیرندگان نخستین» (توبه/100) و پیشی‌گیرندگان نهایی و پیشی‌گیرندگان در دنیا و پیشی‌گیرندگان در آ ت به سوی بهشت هستید...


همانا هر چیزی را جوهره‌ای است و جوهره فرندان آدم، حضرت محمد ص است و ما و بعد از ما شیعیانمان، خوشا به حال شیعیانمان که چه اندازه به عرض خداوند عز و جل نزدیکند و خداوند با آنان در روز قیامت چه نیکو رفتار می‌کند ...


همانا شیعیان ما جماعت چهارچشم‌اند: دو چشم در سر و دو چشم در قلب؛ همانا خلایق همگی‌شان این چنین‌اند، جز اینکه خداوند عز و جل چشمان شما را گشود و چشمان آنان را کور کرد.


الکافی، ج‏8، ص212-215


عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِیَادٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ شَمُّونٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْقَاسِمِ عَنْ عَمْرِو بْنِ أَبِی الْمِقْدَامِ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع یَقُولُ:


خَرَجْتُ أَنَا وَ أَبِی حَتَّى إِذَا کُنَّا بَیْنَ الْقَبْرِ وَ الْمِنْبَرِ إِذَا هُوَ بِأُنَاسٍ مِنَ الشِّیعَةِ فَسَلَّمَ عَلَیْهِمْ ثُمَّ قَالَ إِنِّی وَ اللَّهِ لَأُحِبُّ رِیَاحَکُمْ وَ أَرْوَاحَکُمْ فَأَعِینُونِی عَلَى ذَلِکَ بِوَرَعٍ وَ اجْتِهَادٍ وَ اعْلَمُوا أَنَّ وَ مَنِ ائْتَمَّ مِنْکُمْ بِعَبْدٍ فَلْیَعْمَلْ بِعَمَلِه‏ أَنْتُمْ شِیعَةُ اللَّهِ وَ أَنْتُمْ أَنْصَارُ اللَّهِ وَ أَنْتُمُ «السَّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ» وَ السَّابِقُونَ الْآخِرُونَ وَ السَّابِقُونَ فِی الدُّنْیَا وَ السَّابِقُونَ فِی الْآخِرَةِ إِلَى الْجَنَّة ...[5]


أَلَا وَ إِنَّ لِکُلِّ شَیْ‏ءٍ جَوْهَراً وَ جَوْهَرُ وُلْدِ آدَمَ مُحَمَّدٌ ص وَ نَحْنُ وَ شِیعَتُنَا بَعْدَنَا حَبَّذَا شِیعَتُنَا مَا أَقْرَبَهُمْ مِنْ عَرْشِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ أَحْسَنَ صُنْعَ اللَّهِ إِلَیْهِمْ یَوْمَ الْقِیَامَة ...


إِنَّمَا شِیعَتُنَا أَصْحَابُ الْأَرْبَعَةِ الْأَعْیُنِ عَیْنَانِ فِی الرَّأْسِ وَ عَیْنَانِ فِی الْقَلْبِ أَلَا وَ الْخَلَائِقُ کُلُّهُمْ کَذَلِکَ إِلَّا أَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ فَتَحَ أَبْصَارَکُمْ وَ أَعْمى‏ أَبْصارَهُمْ.


 


2) در بیست و چهارمین صحیفه ادریس نبی (همان اخنوخ) که خداوند بر او نازل کرده و «صحیفه طریق» نام دارد، آمده است:


ای اخنوخ! راه دو گونه است: یا راه هدایت و ایمان؛ و یا راه گمراهی و طغیان؛


اما راه هدایت، پس مناره‌هایش آشکار، و آثارش نمایان، سنت‌هایش مستقیم، و مسیرش واضح است؛ و آن راهی واحد است و پیمودنی، نه راههای فرعی در آن است و نه امور گمراه‌کننده بر آن عارض شود؛ ی از آن ن نا نمی‌شود مگر ی که چشم دلش کور شده و باصره قلبش طمس و محو گردیده است؛ ی که در آن ملازمت ورزد ایمن بماند، نه راهش را گم کند و نه از حرکت باز ایستد و نه در نشانه‌های آشکارش تردید کند؛ و آن راهی است که به سلامت و نجات و راحتی همیشگی و  زندگانی ره می‌نماید؛


و اما راه گمراهی، علامت‌هایش مبهم و گیج‌کننده است و آثارش گنگ و نافهمیدنی، راه‌های فرعی‌اش فراوان است و از چپ و راست به راه هدایت تنه می‌زند؛ ی که بر آن سوار شود گیج گردد و ی که آن را بپیماید حیران شود و از مسیر خارج شود؛ و آن راهی است که دائما راه را بر پیماینده خویش بندد و وی را به بدعت کشاند و ی را که در مسیرش باشد به مرگ ابدی‌ای که هیچ سکینه و آرمشی در آن نیست سوق دهد؛


پس ای اخنوخ! بندگانم را به سوی من بخوان و آنان را بر راه من نگهدار، سپس آنان را به من واگذار، که به جلالم سوگند، عمل هیچ نیکوکاری را ضایع نگردانم هر اندازه هم که کم باشد؛ و عمل هیچ بدکاری هم از دستم در نرود هرقدر هم که اندک باشد؛ و من حسابگری دانا هستم.


بحار الأنوار، ج‏92، ص469


قد وجدت نسخة من صحیفة إدریس النبی ع أَخْنُوخَ مما أنزله الله تعالى علیه و قد نقله أحمد بن حسین بن محمد المعروف ابن متویه من اللغة السریانیة إلى اللغة العربیة


الصحیفة الرابعة و العشرون، صحیفة الطریق:


یَا أَخْنُوخُ الطَّرِیقُ طَرِیقَانِ إِمَّا الْهُدَى وَ الْإِیمَانُ وَ إِمَّا الضَّلَالَةُ وَ الطُّغْیَانُ:


فَأَمَّا الْهُدَى فَظَاهِرَةٌ مَنَارُهَا لَائِحَةٌ آثَارُهَا مُسْتَقِیمٌ سَنَنُهَا وَاضِحٌ نَهْجُهَا وَ هُوَ طَرِیقٌ وَاحِدٌ لَاحِبٌ لَا شِعْبٌ فِیهَا وَ لَا مَضَلَّاتٌ تَعْتَوِرُهَا فَلَا یَعْمَى عَنْهَا إِلَّا مَنْ عَمِیَتْ عَیْنُ قَلْبِهِ وَ طُمِسَ نَاظِرُ لُبِّهِ مَنْ لَزِمَهَا فَعُصِمَ لَمْ یَضِلَّ عَنْهَا وَ لَمْ یَرْتَبْ بِمَنَارِهَا وَ لَمْ یَمْتَرِ فِی وَاضِحِ آثَارِهَا وَ هِیَ تَهْدِی إِلَى السِّلْمِ وَ النَّجَاةِ وَ دَائِمِ الرَّاحَةِ وَ الْحَیَاةِ؛


وَ أَمَّا طَرِیقُ الضَّلَالَةِ فَأَعْلَامُهَا مُسْتَبْهَمَةٌ وَ آثَارُهَا مُسْتَعْجَمَةٌ وَ شُعَبُهَا کَثِیرَةٌ تَکْتَنِفُ طَرِیقَ الْهُدَى مِنْ یَمِینِهَا وَ شِمَالِهَا مَنْ رَکِبَهَا تَاهَ وَ مَنْ سَلَکَهَا حَارَ وَ جَارَ وَ هِیَ تُقْطَعُ بِرَاکِبِهَا وَ تُبْدَعُ بِسَالِکِهَا وَ تُؤَدِّی السَّائِرَ فِیهَا إِلَى الْمَوْتِ الْأَبَدِیِّ الَّذِی لَا سُکُونَ مَعَهُ وَ لَا رَاحَةَ فِیهِ.


فَادْعُ یَا أَخْنُوخُ عِبَادِی إِلَیَّ وَ قِفْ بِهِمْ عَلَى طَرِیقِی ثُمَّ کِلْهُمْ إِلَیَّ فَوَ جَلَالِی لَا أُضِیعُ عَمَلَ مُحْسِنٍ وَ إِنْ خَفَّفَ وَ لَا یَذْهَبُ عَلَیَّ عَمَلُ مُسِی‏ءٍ وَ إِنْ قَلَّ وَ أَنَا الْحَاسِبُ الْعَلِیم‏.


تدبر


1) «وَ لَوْ نَشاءُ لَطَمَسْنا عَلی‏ أَعْینِهِمْ فَاسْتَبَقُوا الصِّراطَ فَأَنَّی یبْصِرُونَ»


این آیه بویژه فراز دوم آن ظرفیت معانی متعددی دارد، به طوری که دهها ترجمه متفاوت از آن ارائه شده است که با توجه به امکان استفاده از یک لفظ در چند معنا، بعید نیست اکثر آنها مورد نظر باشد. در مورد فراز اول (وَ لَوْ نَشاءُ لَطَمَسْنا عَلی‏ أَعْینِهِمْ: و اگر بخواهیم [قلم] محو کشیم بر چشمانشان) دست کم دو معنا قابل برداشت است: یکی کور ظاهری آنان (حسن، قتاده و جبائی؛ به نقل مجمع‌البیان، ج8، ص674) که این معنا، با تعبیر «مسخ» که در آیه بعدی می‌آید مناسبت بیشتری دارد (البحر المحیط، ج‏9، ص78). و دیگری گرفتن چشم بصیرت و کور آنان از مسیر هدایت (ابن‌عباس، به نقل مجمع‌البیان، ج8، ص674).


اما در خصوص فراز دوم، معانی بسیار متعددی مطرح شده است،‌هم به لحاظ مفردات آن؛ و هم به لحاظ ترکیب جمله.


الف. از حیث مفردات:


-         حرف «فـ» در «فَاسْتَبَقُوا» می‌تواند به معنای نتیجه‌گیری باشد حاوی معنای تعجیز و به عجر درآوردن (اگر راست می‌گویند سبقت بگیرند) یا صرف عطف و تفریع (اکنون که ن نا شدند هرچقدر می‌خواهند از هم سبقت بگیرند)


-         کلمه «اسْتَبَقُوا» در دو معنای «بر هم سبقت بگیرند» و «در حرکت شتاب بگیرند».


-         «الف و لام» در کلمه «الصِّراطَ»، اگر الف و لام جنس باشد یعنی در مطلق راه (در هر راهی که می‌خواهند بروند) و اگر الف و لام عهد باشد در معانی «صراط مستقیم» و «صراط ضل »


-         (درباره جایگاه نحوی «الصراط» هم دست کم سه ح متصور است که در «نکات ادبی» اشاره شد.)


-         حرف «فـ» در «فَأَنَّی» می‌تواند به معنای نتیجه‌گیری باشد حاوی معنای تعجیز و به عجر درآوردن؛ و یا صرف عطف و تفریع؛ و در هر صورت می‌تواند عطف به «لطمسنا»‌باشد یا عطف به «استبقوا».


-         «أَنَّی» هم به معنای «کجا» و هم به معنای «چگونه».


-         «یبْصِرُونَ» به معنای دیدن ظاهری (یعنی اکنون چگونه می‌خواهند راهشان را حتی به سوی خانه‌شان پیدا کنند)، و یا به معنای بصیرت پیدا به راه هدایت (یعنی اکنون چگونه می‌خواهند راه نجات و سعادت را پیدا کنند).


ب. به لحاظ ترکیب جمله، مترجمان معانی متعددی را برشمرده‌اند که برخی از آنها اشاره می‌شود: (آنچه در پرانتز آمده نام کتاب تفسیری یا نام مترجمی است که این گونه ترجمه کرده است. اینها مواردی است که ترجمه به گونه‌ای بوده که یک معنای خاص ترجیح داده شده است؛ وگرنه ترجمه‌های متعددی هم بوده که همانند ترجمه‌ای که در بالا ارائه شد سعی شده به گونه‌ای باشد که خودش ظرفیت چندین معنا را داشته باشد.)


-         مى‏خواستند در راه سبقت جویند (ولى) چطور مى‏دیدند؟ (احسن الحدیث)


-         آنگاه به سوى راه پیشى مى‏جستند امّا چگونه مى‏دیدند؟ (گرمارودی)


-         آن‏گاه [براى عبور] از راه مى‏خواهند از هم سبقت گیرند، ولى چگونه مى‏توانند بینند؟ (مکارم، برزی، ترجمه جوامع الجامع)


-         تا چون به راه سبقت گیرند، کجا (با کورى و گمراهى) بصیرت یابند؟ (الهی قمشه‌ای)


-         پس به [سوى همان‏] راه [گمراهى‏] بر یکدیگر پیشى مى‏گیرند ولى چگونه مى‏توانند دید؟ (انصاریان)


-         تا چون براهى سبقت بگیرند، نتوانند با کورى و گمراهى بصیرت بدست آورند. (بروجردی)


-         آنگاه به سوى راه صراط بشتابند امّا چگونه بنگرند؟! (ترجمه بیان السعادة)


-         حتى در راه رفتن ب یکدیگر برخورد کنند- کوران کجا را مى‏بینند؟ (حجة فاسیر)


-         بطوریکه آهنگ جلو رفتن در راه مى‏کنند ولى کجا مى‏بینند (و یا آنکه طلب نجات مى‏کنند و میخواهند جلو بروند ولى چشم ندارند و چگونه ببینند در صورتى که ما کورشان ساخته‏ایم) (خسروی)


-         پس شتابان آهنگ راه کنند، ولی چگونه ببینند (کجا را می‌توانند ببینند) (آیتی، پورجوادی، حلبی، رهنما)


-         پس در راه (متعارف خود که به حسب عادت بسویش مى‏رفتند) پیشى گیرند اما کجا مى‏توانند [آن] راه را ببینند (مشکینی، سراج، فیض ال )


-         پس سبقت گیرند براهى که (عادت نموده‏اند) پس (دیگر) کجا توانند راه (سعادتشان را) به بینند (مخزن العرفان)


-         به راههایى که همیشه عادت گرفته‏اند رفته به تصرف در امر معیشت و امور دنیوى قادر نمى‏شوند چطور مى‏توانند بعد از کور شدن قادر باشند (نوبری)


-         که اگر بخواهند از هم سبقت گیرند و طلب کنند راهى را که بدان عادت کرده‏اند نتوانند. پس چگونه بى چشم مى‏بینند آن راه را؟ (یاسری)


-         تا در راه [کج‏] بر هم پیشى جویند ولى [راه راست را] از کجا مى‏توانند ببینند (فولادوند)


-         پس آن گاه که در راه سبقت مى‏گیرند، چگونه خواهند دید (قرائتی)


-         آن گاه شتابان به سوى راه روند. امّا چگونه مى‏توانند ببینند؟ (انصاریان)


-         چون بخواهند به راه قدم بردارند، چگونه مى‏توانند جلو پایشان را ببینند؟ (صفارزاده، کاویانپور)


 


2) «وَ لَوْ نَشاءُ لَطَمَسْنا عَلی‏ أَعْینِهِمْ فَاسْتَبَقُوا الصِّراطَ فَأَنَّی یبْصِرُونَ»


اگر خداوند چشم ما را می‌گرفت و نمی‌دیدیم، آنگاه چگونه می‌خواستیم راه مطمئن (صراط)ی را بی م و در آن سبقت بگیریم؟


نکته انسان‌شناسی


انسان وضع موجود خود را مطلوب نمی‌داند و همواره دنبال راه مطمئن (صراط)ی می‌گردد که او را به هدفش برساند؛ و به همین هم راضی نیست، بلکه همواره خود را در یک عرصه رقابتی می‌بیند که نه‌تنها باید در این راه مطمئن حرکت کند، بلکه لازم می‌بیند که از دیگران پیشی بگیرد.


اگر خداوند چشم ما را می‌گرفت و نمی‌دیدیم، آنگاه چگونه می‌خواستیم این راه مطمئن را بی م و در آن سبقت بگیریم؟


اکنون که چشم داریم، نباید واقعا آن را در مسیر هدایت خود به کار اندازیم؟


 


3) «وَ لَوْ نَشاءُ لَطَمَسْنا ...»


و اگر خدا می‌خواست، چنین و چنان بلایی بر سر شما می‌آورد؛


اما هنوز نخواسته است؛ پس:


الف. فکر نکنید آن چه دارید باید داشته باشید یا جاودانه خواهید داشت، از قهر و غضب الهى و تغییر نعمت‏ها غافل نباشید. (تفسیر نور، ج‏9، ص554)


ب. علاج واقعه را قبل از وقوع باید کرد. قبل از نزول عذاب باید از لجاجت دست برداشت. (تفسیر نور، ج‏9، ص554)


ج. ...


 


4) «فَاسْتَبَقُوا الصِّراطَ»


زندگی اجتماعی بقدری در دغدغه‌های انسان‌ها پررنگ است که انسان‌ صرفاً به پیمودن صراط دلخوش نمی‌کند؛ بلکه دغدغه پیشی گرفتن بر صراط هم دارد.


 


5) «وَ لَوْ نَشاءُ لَطَمَسْنا عَلی‏ أَعْینِهِمْ ... فَأَنَّی یُبْصِرُونَ»


اگر نازی کند از هم فرو ریزند قالبها؛ اگر خداوند بخواهد بینایی ما را محو کند، دیگر کجا و چگونه می‌توان دید؟


و این تنها در مورد بینایی نیست؛ بلکه در مورد تمامی امکانات و توانایی‌هایی است که خداوند به ما داده است: نه فقط شنوایی، چشایی، بویایی و ...، بلکه امکان نفس کشیدن، راه رفتن، خوردن، فکر ، و هر چیز دیگری که داریم و بدان می‌بالیم.


ثمره معرفتی


آیا این نیاز و فقر وجودیِ شدیدِ ما دلیلی کافی بر وجود ی که هر آن این نیاز مرا مرتفع می‌سازد، و وابستگیِ شدید ما به او نیست؟


ثمره اخلاقی


پس چرا او را چندان جدی نمی‌گیریم و برای رفع نیازهایمان دائما در خانه این و آن را می‌زنیم؟


آیا منی که برای هر نیاز و خواسته‌ام دائما سراغ این و آن می‌روم و تا به تنگناهای شدید نخورده‌ام یادم نمی‌ماند که باید تنها سراغ خدا بروم، با چه بهانه‌ای جرات می‌کنم که روزی پنج بار جمله «ایاک نستعین: تنها از تو یاری می‌جوییم»‌ را ادا کنم؟!


حقیقت این است که تنها بهانه من، این است که خود او دستور داده؛ و احتمالاً فلسفه این دستور هم این بوده که این جمله را بارها تکرار کنیم تا بلکه در آن بین یم و از خود خج بکشیم و بکوشیم که هنگام ادای آن دروغگو نباشیم!


از خودش می‌خواهیم که ان شاء الله به همه ما توفیق دهد که بتوانیم این جمله را صادقانه در محضرش ادا کنیم.


 


6) «وَ لَوْ نَشاءُ لَطَمَسْنا ...»


و اگر بخواهیم حتما چنین و چنان می‌کنیم؛


یعنی فعلا نخواسته‌ایم؛ اما هرآینه ممکن است بخواهیم؛ و اگر هم بخواهیم دستمان بسته نیست.


نکته تخصصی فلسفی (اراده خداوند و جهان‌های ممکن)


میراث یونانیِ فلسفه ی هنوز برخی قید و بندها بر خود نهاده، که با برخی معارف دینی ناسازگار به نظر می‌رسد؛ یکی از آن قید و بندها، نوع درکی است که از «ضرورتِ علّی - معلولی» مطرح می‌کند، که ثمره‌اش قاعده «الشیءُ ‌ما لم‌یجب لم‌یوجد» است که ظاهراً ره را بر اراده خداوند هم می‌بندد:


اگر چیزی به حد وجوب برسد وجودش قطعی است و اگر نرسد تحققش محال است؛ پس هیچ امکانی در عالم در کار نیست؛ پس اینکه «اگر خدا بخواهد» چه جایگاهی دارد؟


دو پاسخ در آرای فلاسفه مسلمان یافت می‌شود:


یکی، از راه تمسک به مافوق همه چیز بودن خداوند و ارائه تعریف سلبی از «اراده داشتن»؛ یعنی می‌گویند: اینکه خداوند اراده دارد، صرفاً بدین معناست که «مجبور» نیست؛ و چون هیچ چیزی فوق خداوند نیست، پس چیزی نمی‌تواند خداوند را مجبور کند، پس خداوند مختار است و  کارها را صرفاً از روی اراده خود انجام می‌دهد، نه به جبر بیرونی؛


و دوم، از راه تبدیل ضرورت علی - معلولی به یک گزاره این‌همانی (توتولوژی) و اراده را هم ذیل همان قرار دادن؛ یعنی می‌گویند «اراده جزء‌اخیر علت تامه است» و مقصود از «ضرورت علی - معلولی (اینکه با آمدن علت، وجود معلول ضروری می‌شود)،  آن است که «اگر همه اموری که برای تحقق معلول شرط است - که یکی از آنها «اراده» است - جمع شود، بالضرورة معلول محقق می‌شود».


اما به نظر می‌رسد هر دو پاسخ، بیشتر، پاک صورت مساله، و فرار از پاسخ باشد، تا حل مساله:


در مورد اول، درست است که هیچ جبر بیرونی بر خداوند وارد نمی‌شود، اما اساساً اراده و اختیار در فضای «واقعی بودنِ امکان» فرض دارد؛ و اگر «امکان»های گوناگون در کار نباشد و فقط بین دو گزینه وجوب و استحاله قرار داشته باشیم، عملا «اراده» بی‌معنا می‌شود؛


و در مورد دوم، عملا بین تصور «علت وجودی» (که «یک» امر وجودی است) و «شروط پیدایش» (که «مجموعه‌ای از امور» است) خلط شده، و چون در فضای مجموعه‌ای، نسبت هریک از شروط به نتیجه، نسبت امکان است، بدون اینکه تصریح شود، از قاعده «ضرورت علت و معلول» به فضای «اقتضای علت نسبت به معلول» گریخته شده است.


از ثمرات این نگاه، فروکاستن «اراده» به «علم»، و قرار دادن «اراده» در زمره صفات ذاتی است، در حالی که واضح است که «اراده» صفت فعل است؛ و اینکه خداوند باشد و هنوز اراده نکرده باشد کاملا معقول است، در حالی که اینکه خداوند باشد و هنوز علمی نداشته باشد کاملا نامعقول است.


اغلب راه‌حل‌های غربی برای حل مساله «اراده» ‌با نفی اصل علیت همراه است، و نفی اصل علیت لوازم نامعقول فراوان دیگری دارد که آن هم پذیرفتنی نیست.


اما آیا راه‌حلی برای تبیین «اراده» ممکن است که به انکار اصل علیت نیانجامد؟


به نظر می‌رسد اگر تبیین شود که


اولاً «واقعیت و نفس‌الامر، فراتر از «وجود» است» و واقعیات متعددی دارند که واقعا واقعیت دارند، اما مصداق «موجود» قرار نمی‌گیرند؛ مانند خود «امکان» ، «ماهیت» ، «واقعیت اعداد اول» ، «مطابَق گزاره‌های محال (مانند اصل تناقض)، با توجه به واقعی بودن مفاد آنها» ، «نسبت‌های نفس‌الامری که قوامشان به بیش از یک طرف است و لذا عرضِ یک چیز نیستند» (مانند نسبت ظرف و مظروف؛ یا نسبت بزرگی و کوچکی) ، و ... . (در وبلاگ زیر، تا حدودی درباره «اوسع بودن واقعیت از وجود» توضیحاتی داده شده است.


و ثانیا، یکی از این واقعیت‌های غیر«موجود» ، «جهان‌های ممکن»ی است که لایب‌نیتس مطرح کرده است؛


 آنگاه مشکل حل می‌شود؛ بدین بیان که:


بی‌نهایت جهان ممکن واقعیت دارد (که البته همگی مسبوق به ذات خداوند و از این رو، متعلَقِ علم پیشین خداوند هستند)؛ و ایجاد (وجود بخشیدن به) هر یک از آنها برای خداوند ممکن است؛ و خداوند از میان این بی‌نهایت جهان ممکن، یکی را اراده می‌کند که بیافریند و «موجود ‌کند»؛ و البته دست او باز است و می‌تواند به جای آن، یکی دیگر را اراده کند؛ اما فعلا آن را اراده نکرده و این را اراده کرده؛ که البته این اراده‌اش هم مبتنی بر حکمت اوست.


تکمله:


در این تحلیل، «حکمت» صرفاً مست م ترجیح ایجاد یک جهان بر جهان دیگر است، نه ضرورت تنها یک جهان (لذا «نظام کنونی عالَم» ، «نظام احسن» است، نه «تنها نظام ممکن»)؛ و البته بین این اراده و فعلی که از او صادر می‌شود رابطه علی - معلولی برقرار است؛ و اگر اراده‌اش به امری تعلق گرفت، آن امر حتما ایجاد می‌شود؛ در واقع، در این تبیین، «اراده» خداوند جزء اخیر علت تامه نیست، بلکه تمام علت تامه است که البته این اراده، غیر از علم، و صفت فعل است، نه صفت ذاتی؛ هرچند اراده انسان همواره یکی از شروط لازم برای تحقق شیء است (اصطلاحاً همان جزء اخیر علت تامه)، که این اراده انسان هم بدین جهت واقعا اراده است که خداوند به انسان این «امکان» را داده که در میان جهان‌های ممکن، دست به گزینش بزند.


البته تفصیل بیشتر این بحث، مجال دیگری می‌طلبد.


 


 




[1] . و قرأ‌ابوبکر الصدیق [!] و عروة‌ بن زبیر و أبورجاء «تبصرون» ‌بتاء الخطاب علی ال فات. (معجم القرءات، ج7، ص515)


[2] . قرأ الجمهور: فَاسْتَبَقُوا، فعلا ماضیا معطوفا على لَطَمَسْنا ... و قرأ عیسى: فَاسْتَبِقُوا، على الأمر، و هو على إضمار القول، أی فیقال لهم استبقوا الصراط، و هذا على سبیل عجیز، إذ لا یمکنهم الاستباق مع طمس الأعین.


[3] . قرأ الجماعة «فَاسْتَبَقُوا» فعلا ماضیا معطوفا على لَطَمَسْنا؛ و قرأ‌ابوبکر الصدیق [!] و عروة‌بن زبیر و أبورجاء و عیسی بن عمر »فاستبقوا» علی الامر، و هو علی إضمار القول أی فیقال لهم:‌استبقوا


[4] . و قرأ الجمهور: فَاسْتَبَقُوا، فعلا ماضیا معطوفا على لَطَمَسْنا، و هو على الفرض و قدیر. و الصراط منصوب على تقدیر إلى حذفت و وصل الفعل، و الأصل فاستبقوا إلى الصراط، أو مفعولا به على تضمین استبقوا معنى تبادروا، و جعله مسبوقا إلیه. قال ا مخشری: أو ینتصب على الظرف، و هذا لا یجوز، لأن الصراط هو الطریق، و هو ظرف مکان مختص. لا یصل إلیه الفعل إلا بوساطة فی إلا فی شذوذ، کما أنشد سیبویه: (لدن بهز الکف یعسل متنه / فیه کما عسل الطریق الثعلب‏) و مذهب ابن الطراوة أن الصراط و الطریق و الم م، و ما أشبهها من الظروف المکانیة لیست مختصة، فعلى مذهبه یسوغ ما قاله ا مخشری.


[5] . فراز اول این روایت با این سند است: عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنِ ابْنِ أَبِی عُمَیْرٍ عَنْ عَمْرِو بْنِ أَبِی الْمِقْدَامِ عن عبدالله؛ اما جملاتی که در ادامه آمده صرفا در سندی است که در متن نقل شد و از این رو، اگرچه این سند بسیار محکمتر است، اما چون این فراز آ را ندارد، آن سند را مبنای نقل روایت قرار دادیم


 




814 ) سوره یس (36) آیه 65 الْیوْمَ نَخْتِمُ عَلی‏ أَفْواهِهِمْ و

درخواست حذف اطلاعات

 بسم الله الرحمن الرحیم


814 ) سوره یس (36) آیه 65


الْیوْمَ نَخْتِمُ عَلی‏ أَفْواهِهِمْ وَ تُکَلِّمُنا أَیدیهِمْ وَ تَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ بِما کانُوا یکْسِبُونَ


21 ذی‌القعده 1439


ترجمه


امروز بر دهان‌هایشان مُهر نهیم و دستانشان با ما سخن گوید و پاهایشان شهادت دهد بدانچه که همواره به دست می‌آورند.


اختلاف قرائت[1]


نکات ادبی


نَخْتِمُ

قبلا بیان شد که درباره ماده «ختم» دو معنای «پایان: خاتمه» و «مُهر: خاتَم» بسیار رایج است و اینکه کدام از این دو اصل معنای این ماده را تشکیل می‌دهد محل اختلاف است. اغلب، اصل این ماده را به معنای به نهایت و پایان کار رسیدن، و نقطه مقابل «افتتاح» دانسته‌اند؛ و «ختم» را بدین جهت به معنای «طَبع» (= مُهر زدن) به کار برده‌اند که وقتی کاری به انتها می‌رسد، آن را مهر و موم می‌کنند (معجم مقاییس اللغة، ج‏2، ص245؛ حقیق فى کلمات القرآن الکریم، ج‏3، ص26)


اما برخی از اهل لغت ظاهراً اصل این را به معنای «مُهر» دانسته‌اند که گاه به معنای خود مُهر زدن و تاثیر مُهر بر چیزی ؛ و گاهی از جهت پایان یافتن و به نهایت کار رسیدنی که موجب شده بر آن چیز مهر بزنند. و معتقدند تعبیر ختم (و «طبع: مهر زدن») را در دو جهت به کار می‌برند:


یکی از جهت خود عمل اثر گذاشتن [= مهر زدن] ؛


 و دیگری از جهت اثری که از نقش مهر برجای می‌ماند؛ آنگاه این ح اخیر، به صورت مجازی در معانی متعددی به کار می‌رود مانند:


بستن و ممانعت از چیزی، از باب تشبیه به دری که بر آن مهر زده‌اند ویا نامه‌ای که مهر و موم شده باشد، دیگر ی اجازه باز ش را ندارد (خَتَمَ اللَّهُ عَلى‏ قُلُوبِهِمْ‏؛ بقرة/7)؛


و یا حاصل شدن اثری از چیزی به اعتبار نقشی که از آن مهر زدن حاصل می‌شود، که یکی از این نقش‌ها به انتهای کار رسیدن است، مثلا وقتی می‌گویند «قرآن را ختم » یعنی آن را به انتها رساندم و تاثیر آن را بر قلب خویش گذاشتم؛ ویا «خاتَمَ النَّبِیِّینَ‏» از این جهت است که با آمدنش نبوت را به انتها رساند. (مفردات ألفاظ القرآن، ص275)


ضمنا در تفاوت «ختم» و «طبع» (مهر زدن) گفته‌اند «طبع» (مهر زدن) آن گونه اثری است که حتما در شیء مورد نظر باقی می‌ماند (به همین جهت هم چاپ را «طبع» و نشریات را «مطبوعات» می‌گویند) اما در ختم، مساله اصلی، به انتهای کار رسیدن است، نه وماً اثری که با این کار بر شیء مورد نظر باقی می‌ماند. (الفروق فی اللغة، ص64)


ماده «ختم» و مشتقات آن جمعاً 8 بار در قرآن کریم به کار رفته است.


جلسه 529 http://yekaye.ir/al-ahzab-33-40/


تُکَلِّمُنا

قبلا بیان شد که ماده «کلم» در زبان عربی در دو معنا به کار رفته است، یکی سخنی که فهمیده شود؛ و دیگری جراحت و زخم زدن. برخی کوشیده‌اند این دو را به یک معنا برگردانند و گفته‌اند ماده «کلم» دل دارد بر تاثیری که به وسیله یکی از حواس در شخص ادراک کننده حاصل می‌شود، و «کلام» تاثیر ناشی از شنیدن است و «کَلْم» ادراک ناشی از بینایی است و «کَلَّم» به معنای جراحت زدنی است که تاثیرش آشکار شود. در مقابل، برخی بر این باورند که معنای جراحت و زخم زدن از زبان‌های عبری و آرامی وارد زبان عربی شده است، و اصل معنای این ماده همان «ابراز ما فی الضمیر» و آشکار آنچه در باطن است، می‌باشد و به همین مناسبت است که هم در مورد سخن گفتن عادی و هم در مورد افعال تکوینی خداوند (که نوعی تجلی و آشکار است)‌به کار می‌رود.


جلسه 693 http://yekaye.ir/al-kahf -109/


تَشْهَدُ

قبلا بیان شد که ماده «شهد» در اصل دل دارد بر حضور و آگاهی (علم) و آگاه (اعلام)؛ به تعبیر دیگر، «شهادت» حضوری است که همراه با مشاهده (اعم از مشاهده با چشم یا با شهود قلبی) باشد و برخی افزوده‌اند که جایی که هم که استدلال و تفکر به نحو قطعی به مطلبی برشد، کلمه «شهادت» را می‌توان به کار برد و شاهد بر این مدعا هم آیه «شَهِدَ شاهِدٌ مِنْ أَهْلِها إِنْ کانَ قَمیصُهُ قُدَّ مِنْ قُبُلٍ فَصَدَقَت‏ ...» (یوسف/26-27) است.


بدین ترتیب، در شهادت دو عنصر «علم» و «حضور» با هم شرط است؛ لذا «شهادت» هم از «علم» اخص است و منحصر به مواردی است که علم به معلوم بدون هیچ واسطه‌ای حاصل شده باشد، و هم از «حضور» اخص است و جایی که حضور همراه با غفلت و بی‌توجهی باشد، شهادت صدق نمی‌کند و اصطلاح «شهادت» هم در جایی که واقعه رخ می‌دهد و شخص حاضر است و به واقعه توجه می‌کند به کار می‌رود (اصطلاحا: تحمل شهادت) و هم در جایی که از شخص تقاضا می‌شود واقعه‌ای را که در آن حاضر بوده، در مقابل دیگران گواهی دهد (اصطلاحا: ادای شهادت).


جلسه 304 http://yekaye.ir/al-maaarij-70-33/


حدیث


1) از جمله سفارشاتی که از لقمان حکیم خطاب به پسرش روایت شده، این است که فرمود:


پسرم! همانا آتش [جهنم] بر جهانیان، بر همگی‌شان، احاطه پیدا می‌کند؛ پس هیچ از آن نجات نیابد مگر ی که خداوند بر او رحم کند و او را به خویش نزدیک سازد؛


پسرم! فردِ زبان‌باز تو را فریب ندهد که همانا [روز قیامت] بر دلش [احتمالاً «زبانش» بوده، و اشتباه از نسخه است] مهر زده می‌شود و اعضاء و جوارحش به سخن درمی‌آیند و علیه او شهادت می‌دهند.


الإختصاص (للمفید)، ص340


عَنِ الْأَوْزَاعِیِّ أَنَّ لُقْمَانَ الْحَکِیمَ رَحِمَهُ اللَّهُ لَمَّا خَرَجَ مِنْ بِلَادِهِ نَزَلَ بِقَرْیَةٍ بِالْمَوْصِلِ یُقَالُ لَهَا کُومَلِیسُ قَالَ فَلَمَّا ضَاقَ بِهَا ذَرْعُهُ وَ اشْتَدَّ بِهَا غَمُّهُ وَ لَمْ یَکُنْ بِهَا أَحَدٌ یُعِینُهُ عَلَى أَمْرِهِ أَغْلَقَ الْبَابَ وَ أَدْخَلَ ابْنَهُ یَعِظُهُ فَقَال‏ ...


یَا بُنَیَّ إِنَّ النَّارَ تُحِیطُ بِالْعَالَمِینَ کُلِّهِمْ فَلَا یَنْجُو مِنْهَا أَحَدٌ إِلَّا مَنْ رَحِمَهُ اللَّهُ وَ قَرَّبَهُ مِنْهُ یَا بُنَیَّ لَا یَغُرَّنَّکَ خَبِیثُ اللِّسَانِ فَإِنَّهُ یُخْتَمُ عَلَى قَلْبِهِ وَ تَتَکَلَّمُ جَوَارِحُهُ وَ تَشْهَدُ عَلَیْه‏...


 


2) از صادق ع از جدشان روایت شده است که المومنین ع خطبه‌ای خواندند و در آن هول و هراس قیامت را شرح دادند و در فرازی از آن فرمودند:


بر دهان‌ها مهر زده شود، که دیگر سخن نگویند؛ سپس دستها به سخن گفتن درمی‌آیند و پاها شهادت می دهند و پوست‌ها [برخی این را کنایه از اندام دانسته‌اند] هم بدانچه مرتکب شده‌اند سخن گویند پس «مطلبی را از خداوند کتمان نکنند» (نساء/42)


تفسیر العیاشی، ج‏1، ص242


عَنْ مَسْعَدَةَ بْنِ صَدَقَةَ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ جَدِّهِ قَالَ: قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع فِی خُطْبَةٍ یَصِفُ هَوْلَ یَوْمِ الْقِیَامَةِ:


خُتِمَ عَلَى الْأَفْوَاهِ فَلَا تَکَلَّمُ فتَکَلَّمَتِ الْأَیْدِی وَ شَهِدَتِ الْأَرْجُلُ وَ نَطَقَتِ الْجُلُودُ بِمَا عَمِلُوا فَـ«لا یَکْتُمُونَ اللَّهَ حَدِیثاً».


 


3) حدیثی طولانی از اکرم ص خطاب به ابن‌مسعود روایت شده است که فرازهایی از آن در آیه 12 همین سوره گذشت. http://yekaye.ir/ya-seen-36-12/


 در فراز دیگری از این حدیث آمده است:


ای ابن مسعود! بر تو باد که مراقب زبانت باشی! که همانا خداوند متعال می‌فرماید «امروز بر دهان‌هایشان مُهر نهیم و دستانشان با ما سخن گوید و پاهایشان شهادت دهد بدانچه که همواره به دست می‌آورند.» (یس/65)


مکارم الأخلاق، ص457


عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مَسْعُودٍ قَالَ: دَخَلْتُ أَنَا وَ خَمْسَةُ رَهْطٍ مِنْ أَصْحَابِنَا یَوْماً عَلَى رَسُولِ اللَّهِ ص وَ قَدْ أَصَابَتْنَا مَجَاعَةٌ شَدِیدَةٌ وَ لَمْ یَکُنْ رِزْقُنَا مُنْذُ أَرْبَعَةِ أَشْهُرٍ إِلَّا الْمَاءَ وَ اللَّبَنَ وَ وَرَقَ الشَّجَرِ فَقُلْنَا یَا رَسُولَ اللَّهِ إِلَى مَتَى نَحْنُ عَلَى هَذِهِ الْمَجَاعَةِ الشَّدِیدَةِ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص ...


یَا ابْنَ مَسْعُودٍ عَلَیْکَ بِحِفْظِ لِسَانِکَ فَإِنَّ اللَّهَ تَعَالَى یَقُولُ «الْیَوْمَ نَخْتِمُ عَلى‏ أَفْواهِهِمْ وَ تُکَلِّمُنا أَیْدِیهِمْ وَ تَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ بِما کانُوا یَکْسِبُونَ.»


 


4) از المومنین ع وصیت و سفارشاتی به محمد حنفیه داشتند که در آن آمده است:


پسرم! آنچه نمی‌دانی مگر؛ بلکه هر آنچه می‌دانی را هم مگو که همانا خداوند تبارک و تعالی بر عهده همه اعضا و جوارح واجباتی قرار داده که روز قیامت بدانها بر تو احتجاج، و در مورد آنها از تو سوال می‌کند و  آنها را تذکر داده و نصیحتت کرده و در مورد آنها هشدار داده و تو را تادیب فرموده و به حال خود رها نکرده است..


[سپس حضرت شروع به برشمردن یکایک وظایف این اعضا و جوارح می‌کنند تا بدینجا می‌رسند که]


و بر دستها واجب کرده که به سوی آنچه خداوند عز و جل بر تو حرام کرده دراز نشوند و اینکه آنها را در راه طاعت او به کار گیری که خداوند عز و جل فرمود «اى انى که ایمان آورده‏اید، چون به برخیزید، صورت و دستهایتان را تا آرنج بشویید و سرهایتان و پاهاى خویش را تا برآمدگى پیشین [هر دو پا] مسح کنید» (مائده/6) و نیز فرمود «پس چون [در جنگ] با انى که کفر ورزیده‏اند برخورد کردید، گردنها را بزنید. » (محمد/4)


و بر پاها واجب کرده که آنها را در راه طاعت او حرکت دهی و با آن همچون راه رفتن گنا اران راه نروی که فرمود «و در [روى‏] زمین به نخوت گام برمدار، چرا که هرگز زمین را نمى‏توانى شکافت، و در بلندى به کوه‏ها نمى‏توانى رسید. همه این [کارها] بدش نزد پروردگار تو ناپسندیده است.» (اسراء/37-38) و فرمود «امروز بر دهان‌هایشان مُهر نهیم و دستانشان با ما سخن گوید و پاهایشان شهادت دهد بدانچه که همواره به دست می‌آورند.» (یس/65) پس خبر داد که آنهایند که روز قیامت علیه صاحبان خویش شهادت می‌دهند...


من لا یحضره الفقیه، ج‏2، ص627[2]


قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع فِی وَصِیَّتِهِ لِابْنِهِ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَنَفِیَّةِ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ یَا بُنَیَّ لَا تَقُلْ مَا لَا تَعْلَمُ بَلْ لَا تَقُلْ کُلَّ مَا تَعْلَمُ فَإِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى قَدْ فَرَضَ عَلَى جَوَارِحِکَ کُلِّهَا فَرَائِضَ یَحْتَجُّ بِهَا عَلَیْکَ یَوْمَ الْقِیَامَةِ وَ یَسْأَلُکَ عَنْهَا وَ ذَکَّرَهَا وَ وَعَظَهَا وَ حَذَّرَهَا وَ أَدَّبَهَا وَ لَمْ یَتْرُکْهَا سُدًى‏ ...


وَ فَرَضَ عَلَى الْیَدَیْنِ أَنْ لَا تَمُدَّهُمَا إِلَى مَا حَرَّمَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَیْکَ وَ أَنْ تَسْتَعْمِلَهُمَا بِطَاعَتِهِ فَقَالَ عَزَّ وَ جَلَّ «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذا قُمْتُمْ إِلَى الصَّلاةِ فَاغْسِلُوا وُجُوهَکُمْ وَ أَیْدِیَکُمْ إِلَى الْمَرافِقِ وَ امْسَحُوا بِرُؤُسِکُمْ وَ أَرْجُلَکُمْ إِلَى الْکَعْبَیْنِ» وَ قَالَ عَزَّ وَ جَلَّ «فَإِذا لَقِیتُمُ الَّذِینَ کَفَرُوا فَضَرْبَ الرِّقابِ» وَ فَرَضَ عَلَى الرِّجْلَیْنِ أَنْ تَنْقُلَهُمَا فِی طَاعَتِهِ وَ أَنْ لَا تَمْشِیَ بِهِمَا مِشْیَةَ عَاصٍ فَقَالَ عَزَّ وَ جَلَّ «وَ لا تَمْشِ فِی الْأَرْضِ مَرَحاً إِنَّکَ لَنْ تَخْرِقَ الْأَرْضَ وَ لَنْ تَبْلُغَ الْجِبالَ طُولًا. کُلُّ ذلِکَ کانَ سَیِّئُهُ عِنْدَ رَبِّکَ مَکْرُوهاً» وَ قَالَ عَزَّ وَ جَلَّ «الْیَوْمَ نَخْتِمُ عَلى‏ أَفْواهِهِمْ وَ تُکَلِّمُنا أَیْدِیهِمْ وَ تَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ بِما کانُوا یَکْسِبُونَ» فَأَخْبَرَ عَنْهَا أَنَّهَا تَشْهَدُ عَلَى صَاحِبِهَا یَوْمَ الْقِیَامَةِ ‏ ...


این مضمون با سندی دیگر و عباراتی اندک متفاوت از صادق ع در الکافی، ج‏2، ص36 روایت شده است[3]؛ و


همچنین در مستدرک الوسائل، ج‏11، ص148 و بحار الأنوار، ج‏66، ص77؛ و ج7، ص318 قریب به این مضمون (البته با اندک تفاوتی در عبارات) به نقل از تفسیر النعمانی، ص 61- 67، از صادق ع از المومنین ع روایت شده است.[4]


 


5) از باقر ع روایت شده است:


و [اما مساله شهادت اعضاء که گفته‌اند] این گونه نیست که اعضا و جوارح، علیه فرد مومن شهادت دهند؛ بلکه علیه ی شهادت می‌دهند که کلمه عذاب بر او حتمیت یافته است؛ اما درباره مومن [باید گفت] خداوند نامه عملش را به دست راست او می‌دهد که خداوند عز و جل فرمود «پس هر کارنامه‏اش را به دست راستش دهند، آنان کارنامه خود را مى‏خوانند و به قدر نخک هسته مایى به آنها ستم نمى‏شود. (اسراء/71)


الکافی، ج‏2، ص32


عَلِیُّ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِهِ عَنْ آدَمَ بْنِ إِسْحَاقَ عَنْ عَبْدِ الرَّزَّاقِ بْنِ مِهْرَانَ عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ مَیْمُونٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سَالِمٍ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع قَالَ:


... وَ لَیْسَتْ تَشْهَدُ الْجَوَارِحُ عَلَى مُؤْمِنٍ إِنَّمَا تَشْهَدُ عَلَى مَنْ حَقَّتْ عَلَیْهِ کَلِمَةُ الْعَذَابِ فَأَمَّا الْمُؤْمِنُ فَیُعْطَى کِتَابَهُ بِیَمِینِهِ قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ «فَأَمَّا مَنْ أُوتِیَ کِتابَهُ بِیَمِینِهِ فَأُولئِکَ یَقْرَؤُنَ کِتابَهُمْ وَ لا یُظْلَمُونَ فَتِیلاً».


توجه

همچنین قبلا اشاره شد که شخصی خدمت المومنین ع می‌رسد و می‌گوید در کتاب خداوند شک کرده‌ام و آیاتی را بیان می‌کند که از نظر خودش با هم ناسازگار است، از جمله آنها آیاتی است که درباره منع انسانها از سخن گفتن در مقابل آیاتی که حکایتگر سخنانی از انسانها در روز قیامت است. حضرت به یکایک آنها پاسخ می‌دهد و تعارضی که وی بین این آیه و آیات دیگر گمان کرده بود را پاسخ می‌دهد که اینفراز از  سوال و جواب که ناظر به سخن گفتن یا نگفتن انسانهاست، قبلا در جلسه 193، حدیث2 http://yekaye.ir/fussilat-041-21/  گذشت.[5]


تدبر


1) «الْیوْمَ نَخْتِمُ عَلی‏ أَفْواهِهِمْ وَ تُکَلِّمُنا أَیدیهِمْ وَ تَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ بِما کانُوا یکْسِبُونَ»


در قیامت هیچ چیزی را مخفی نمی‌توان کرد، چرا که در آن روز بر دهانها مهر می‌زنند و این دست و پاهای ما هستند که بر اعمالی که انجام داده‌ایم شهادت می‌دهند.


 


2) «الْیوْمَ نَخْتِمُ عَلی‏ أَفْواهِهِمْ وَ تُکَلِّمُنا أَیدیهِمْ»


ما که در دنیا زندگی می‌کنیم، برخی ویژگی‌ها را ذاتی برخی از امور می‌دانیم، و وقوع برخی از ویژگی‌ها از برخی دیگر از امور را ناممکن می‌شماریم.


اما روز قیامت معلوم می‌شود که این نسبتی که ما بین امور می‌دیده‌ایم، فقط ظاهری از واقعیت بوده، و از ویژگی‌های قیامت این است که امور کاملا دگرگون می‌شوند و معلوم می‌شود هر ویژگی‌ای که هر چیزی داشته، صرفا به عنایت خدا بوده است:


در واقع، خداوند، سبب سوز و سبب ساز است. دهانى را که وسیله سخن گفتن است مى‏بندد و دست و پا را وسیله‏ى سخن گفتن قرار مى‏دهد. (تفسیر نور، ج‏9، ص553)


 


3) «الْیوْمَ نَخْتِمُ عَلی‏ أَفْواهِهِمْ وَ تُکَلِّمُنا أَیدیهِمْ»


چرا همان گونه که فرمود «بر دهان‌هایشان مُهر می‌نهیم» سخن گفتن دستان را به خود نسبت نداد و نفرمود «و نُنطِقُ أیدیهم: دستانشان را به سخن گفتن درمیآوریم» بلکه تعبیر «دستانشان با ما سخن می‌گویند» را به کار برد؟


الف. مهر نهادن مانع شدن از دروغ گفتن توسط زبان است؛ و اینکه در این مقام به زور و علی‌رغم دلخواه آنان، جلوی آنان گرفته شود، هیچ اشکالی را ایجاد نمی‌کند؛ اما سخن گفتن دستها، از باب شهادت دادن است؛ که اقتضای طبیعی‌اش آن است که عمل شهادت دادن، به خود ی منسوب شود که شهادت می‌دهد؛ وگرنه اگر به زور به شهادت دادن واداشته شود، شهادتش بی‌ارزش خواهد بود؛ و با این تعبیر می‌خواهد نشان دهد که آن اعضا و جوارح، خودشان به شهادت دادن اقدام می‌کنند. (مفاتیح الغیب (ف رازی)، ج26، ص302)


ب. ...


 


4) «الْیوْمَ نَخْتِمُ عَلی‏ أَفْواهِهِمْ وَ تُکَلِّمُنا أَیدیهِمْ»


در دنیا بر دلهای کف یشگان مهر زده می‌شود (خَتَمَ اللَّهُ عَلى‏ قُلُوبِهِمْ، بقره/7؛ أَضَلَّهُ اللَّهُ عَلى‏ عِلْمٍ وَ خَتَمَ عَلى‏ سَمْعِهِ وَ قَلْبِه، جاثیه/23) پس حتی اگر اقرار به حق و حقیقت هم کنند از حد دهانشان بیشتر نمی‌رود (الَّذینَ یُسارِعُونَ فِی الْکُفْرِ مِنَ الَّذینَ قالُوا آمَنَّا بِأَفْواهِهِمْ وَ لَمْ تُؤْمِنْ قُلُوبُهُم؛ مائده/41)


اما در قیامت، بر دهانشان هم مهر زده می‌شود تا آن دل کف یشه، از طریق دست و پا، باطن خویش را ابراز کند.


 


5) «الْیوْمَ ... تُکَلِّمُنا أَیدیهِمْ وَ تَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ ...»


همه عالَم - حتی دست و پای ما - ان و لشکریان خداوند هستند؛


دست و پای ما، قبل از آنکه متعلق به ما باشند، بنده و کارگزار خداوندند؛ از این روست که در آن موقف، که در پیشگاه خداوند به سخن درمی‌آیند، با اینکه دست و پای ما هستند، اما علیه ما شهادت می‌دهند.


ثمره اخلاقی


اگر باور کنیم که همه اعضاء و جوارحمان هم ان خداوند هستند و هر کاری از ما سر زند، اول از همه خود این اعضاء و جوارح علیه ما شهادت خواهند داد، آیا ذره‌ای به سمت گناه پیش خواهیم رفت؟


و اگر گناه می‌کنیم، آیا حکایت از آن ندارد که ایمان‌مان چندان واقعی و عمیق نیست؟


 


6) «الْیوْمَ ... تُکَلِّمُنا أَیدیهِمْ وَ تَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ بِما کانُوا یکْسِبُونَ»


در این آیه از سخن گفتن و شهادت دست و پا در قیامت خبر داد از کاری که انجام داده‌اند؛


یعنی هر عضوی بر کاری که توسط آن انجام شده، شهادت می‌دهد.


و دست و پا در این آیه از باب نمونه مطرح شده؛ وگرنه در آیات دیگر، از اینکه سمع (شنوایی) و بصر (بینایی) و فؤاد (دل) نیز مورد سوال واقع می‌شوند (اسراء/36)[6] ویا اینکه سمع و ابصار و جلود (پوست؛ یا کنایه از اندام ) علیه شخص شهادت می‌دهند و این سخن گفتنشان شخص را به تعجب درمی‌آورد (فصلت/20-21)[7] نیز مورد تاکید قرار گرفته است. (المیزان، ج17، ص103)


 


7) «الْیوْمَ ... تُکَلِّمُنا أَیْدِیهِمْ وَ تَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ»


در قیامت، اعضاى بدن، تابع اراده انسان نیست. (تفسیر نور، ج‏9، ص554)


 


8) «تُکَلِّمُنا أَیْدِیهِمْ وَ تَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ»


می‌دانیم که شهادت دادن از جانب ی پذیرفته است که قبلا در حین عمل شاهد بوده باشد و در حین شاهد بودن، درک و آگاهی داشته باشد؛ پس:


اعضاى بدن داراى نوعى درک و شعورند، که مى‏توانند در قیامت شهادت دهند. (تفسیر نور، ج‏9، ص554)


 


9) «الْیوْمَ ... تُکَلِّمُنا أَیدیهِمْ وَ تَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ بِما کانُوا یکْسِبُونَ»


فرمود اینها سخن می‌گویند و شهادت می‌دهند «بِما کانُوا یکْسِبُونَ» و نفرمود «بِما یکْسِبُونَ». چرا؟


الف. شاید می‌خواهد نشان دهد که شهادت دادن اعضا و جوارح، بر اموری است که به صورت ملکه و عادت درآمده است؛ اما اگر شخص یکبار گناهی کرده و چه‌بسا از آن هم توبه کرده باشد، وماً این گونه نیست که باز هم اعضا و جوارحش علیه او شهادت دهند؛ چنانکه در روایات وارد شده که این شهادت دادن اعضاء، در مورد شخص مومن نیست (حدیث 5) و ما هم می‌دانیم که این گونه نیست که مومنان همگی معصوم باشند و هیچ گناهی از آنان سر نزده باشد.


ب. ...


 


10) «الْیوْمَ ... تُکَلِّمُنا أَیدیهِمْ وَ تَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ بِما کانُوا یکْسِبُونَ»


چرا درباره عملی که این اعضاء و جوارح انجام داده‌اند از تعبیر «ی بون» ( ب ) استفاده کرد نه همان تعبیر ساده «یعملون» (انجام دادن)، که در جای دیگر به کار برده است: «شَهِدَ عَلَیْهِمْ سَمْعُهُمْ وَ أَبْصارُهُمْ وَ جُلُودُهُمْ بِما کانُوا یَعْمَلُون» (‌فصلت/20)؟


الف. شاید می‌خواهد با این تعبیر به نقش جدی عمل در ساختن شاکله انسان اشاره کند، که با هر عملی که اعضاء و جوارح انجام می‌دهند، انسان عملا چیزی به دست می‌آورد و تغییری در وی رخ می‌دهد.


ب. ...


 


موارد زیر را در کانال نگذاشتم

11) «الْیوْمَ نَخْتِمُ عَلی‏ أَفْواهِهِمْ وَ تُکَلِّمُنا أَیدیهِمْ»


اگرچه به قرینه این جمله که «دستانشان با ما سخن می‌گویند» این معنا تقویت می‌شود که مهر زدن بر دهانشان برای این بوده که جلوی دروغ گفتن و انکار حقیقت توسط آنان گرفته شود، اما اگر توجه کنیم که آ ت باطن دنیاست؛ و آنچه در آ ت ظاهر می‌شود تجسم واقعیاتی بوده که در دنیا وجود داشته است؛ آنگاه با توجه به آیات دیگر، چه‌بسا هدف از این مهر زدن بر دهانها، نشان دادن امور دیگری هم باشد؛ مانند اینکه


الف. معلوم شود که آنان در دنیا نمی‌توانستند با سخنان یاوه‌شان نور حقیقت را خاموش سازند، چرا که می‌خواستند چنین کنند: «یُریدُونَ أَنْ یُطْفِؤُا نُورَ اللَّهِ بِأَفْواهِهِمْ» (توبه/32) «یُریدُونَ لِیُطْفِؤُا نُورَ اللَّهِ بِأَفْواهِهِمْ» (صف/8)


ب. بغض و عداوتی که از دهانشان علیه مومنان واقعی می‌بارید، عملا آسیبی به مومنان نمی‌توانست برساند، چون این دهان مهر خورده بود «وَدُّوا ما عَنِتُّمْ قَدْ بَدَتِ الْبَغْضاءُ مِنْ أَفْواهِهِم» (آل‌عمران/118)


ج . ...


 


12) «الْیوْمَ ... تُکَلِّمُنا أَیدیهِمْ وَ تَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ ...»


چرا سخن گفتن را به دست، و شهادت دادن را به پا نسبت داد؟


الف. دست مهمترین عضوی است که کارها را با آن انجام می‌دهیم، تا حدی که بسیاری از امور را به جای اینکه به «خود»مان نسبت دهیم، به دستمان نسبت می‌دهیم (مثلا:‌ «وَ ما عَمِلَتْهُ أَیْدِیهِمْ» ، یس/35؛ یا «وَ لا تُلْقُوا بِأَیْدِیکُمْ» ، بقرة/195)؛ از این رو، گویی دستها مانند انی‌اند که عمل را انجام داده‌اند و پاها همانند ناظر بیرونی هستند که آن عمل را دیده و بر آن شهادت می‌دهند. (مفاتیح الغیب، ج26، ص302) این توضیح درباره اینکه چرا «شهادت دادن»‌را برای پا به کار برد و شاید در مورد اینکه چرا سخن گفتن را برای دست به کار برد بدین مناسبت باشد که انسانها در مقام سخن گفتن، زیاد از دستان خود استفاده می‌کنند، و دست توانایی‌ای برای ما ایجاد می‌کند که گاه با اشاره ، آنچه مورد نظرمان هست را می‌گوییم.


ب. ...


 


13) «الْیوْمَ ... تُکَلِّمُنا أَیدیهِمْ وَ تَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ ...»


چرا همانند «شهادت دادن پاها»، در مورد «سخن گفتن دستان» صرفا نفرمود «تکلم ایدیهم: دستانشان سخن می‌گویند» بلکه فرمود «تکلمنا ایدیهم: دستانشان "با ما" سخن می‌گویند»؟


الف. شاید بدین جهت است که سخن گفتن همواره مخاطب خاص دارد و خداوند می‌خواهد نشان دهد که به خاطر قرار گرفتن در پیشگاه ربوبی است که این اعضاء سخن می‌گویند؛ در حالی که شهادت دادن، وضعیتی است صرفاً علیه خود شخص؛ و نه وما ناظر به مخاطب خاص.


ب. ...


 


 




[1] . و قرى‏ء: «یُختَم» مبینا للمفعول، و «تَتَکلم أیدیهم»، بتاءین و قرى‏ء: و لتکلمنا أیدیهم و لتشهد بلام الأمر و الجزم على أن اللّه یأمر الأعضاء بالکلام و الشهادة.


و روى عبد الرحمن بن محمد بن طلحة عن أبیه عن جده طلحة أنه قرأ: «وَ لْتُکَلّمْنا أیدیهم و لتشهد»، بلام کی و النصب على معنى: و کذلک یختم على أفواههم. (البحر المحیط، ج‏9، ص78)


قرأ ابوالمتوکل و ابوالجوزاء «یُختَمُ» بیاء مضمومة و تاء مفتوحة مبنیاً للمفعول، و شبه الجملة‌نائب عن الفاعل الذی هو الله سبحانه و تعالی.


قری «و تَتَکَلَّمُ ایدیهم» الفعل بتائین مع حذف الضمیر «نا».


و قری «وَ لْتُکَلّمْنا أیدیهم» بلام الامر و المضارع الجزوم؛


و روى عبد الرحمن بن محمد بن طلحة عن أبیه عن جده طلحة أنه قرأ: «وَلْتُکَلّمَنا أیدیهم»، بلام کی و نصب الفعل، و هی قراءة مرویة عن عبدالله بن مسعود. قال ابن‌عطیه «و هی مخالفة لخط المصحف»


و قرأ أبیّ بن کعب و ابن أبی عبلة «لِتُکَلّمَنا» بلام م ورة من غیر واو قبلها، و بنصب المیم.


و قرى‏ء: و لتشهد بلام الأمر و المضارع المجزوم


و روى عبد الرحمن بن محمد بن طلحة عن أبیه عن جده طلحة أنه قرأ: «وَلْتُکَلّمَنا ... و لِتَشهَدَ»، بلام کی و نصب الدال عطفا علی الفعل قبله مع اثبات اللام


و قری «ولتکلمنا ... و تشهد» کذا من غیر لام، و هو معطوف علی الفعل قبله. (المعجم القرءات، ج7، ص516-517)


[2] . قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع فِی وَصِیَّتِهِ لِابْنِهِ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَنَفِیَّةِ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ یَا بُنَیَّ لَا تَقُلْ مَا لَا تَعْلَمُ بَلْ لَا تَقُلْ کُلَّ مَا تَعْلَمُ فَإِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى قَدْ فَرَضَ عَلَى جَوَارِحِکَ کُلِّهَا فَرَائِضَ یَحْتَجُّ بِهَا عَلَیْکَ- یَوْمَ الْقِیَامَةِ وَ یَسْأَلُکَ عَنْهَا وَ ذَکَّرَهَا وَ وَعَظَهَا وَ حَذَّرَهَا وَ أَدَّبَهَا وَ لَمْ یَتْرُکْهَا سُدًى‏ ...


وَ فَرَضَ عَلَى الْیَدَیْنِ أَنْ لَا تَمُدَّهُمَا إِلَى مَا حَرَّمَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَیْکَ وَ أَنْ تَسْتَعْمِلَهُمَا بِطَاعَتِهِ فَقَالَ عَزَّ وَ جَلَّ- یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذا قُمْتُمْ إِلَى الصَّلاةِ فَاغْسِلُوا وُجُوهَکُمْ وَ أَیْدِیَکُمْ إِلَى الْمَرافِقِ وَ امْسَحُوا بِرُؤُسِکُمْ وَ أَرْجُلَکُمْ إِلَى الْکَعْبَیْنِ وَ قَالَ عَزَّ وَ جَلَّ فَإِذا لَقِیتُمُ الَّذِینَ کَفَرُوا فَضَرْبَ الرِّقابِ وَ فَرَضَ عَلَى الرِّجْلَیْنِ أَنْ تَنْقُلَهُمَا فِی طَاعَتِهِ وَ أَنْ لَا تَمْشِیَ بِهِمَا مِشْیَةَ عَاصٍ فَقَالَ عَزَّ وَ جَلَّ- وَ لا تَمْشِ فِی الْأَرْضِ مَرَحاً إِنَّکَ لَنْ تَخْرِقَ الْأَرْضَ وَ لَنْ تَبْلُغَ الْجِبالَ طُولًا. کُلُّ ذلِکَ کانَ سَیِّئُهُ عِنْدَ رَبِّکَ مَکْرُوهاً وَ قَالَ عَزَّ وَ جَلَّ- الْیَوْمَ نَخْتِمُ عَلى‏ أَفْواهِهِمْ وَ تُکَلِّمُنا أَیْدِیهِمْ وَ تَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ بِما کانُوا یَکْسِبُونَ فَأَخْبَرَ عَنْهَا أَنَّهَا تَشْهَدُ عَلَى صَاحِبِهَا یَوْمَ الْقِیَامَةِ فَهَذَا مَا فَرَضَ اللَّهُ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى عَلَى جَوَارِحِک‏ ...


[3] . روایت بدین صورت است:...


و فراز دیگری از همین روایت قبلا در جلسه 140، حدیث4 ذکر شده بود: http://yekaye.ir/az-zumar-039 /


[4] . وَ أَمَّا مَا فَرَضَهُ سُبْحَانَهُ عَلَى الْیَدَیْنِ فَالطَّهُورُ وَ هُوَ قَوْلُهُ‏ یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذا قُمْتُمْ إِلَى الصَّلاةِ فَاغْسِلُوا وُجُوهَکُمْ وَ أَیْدِیَکُمْ إِلَى الْمَرافِقِ وَ امْسَحُوا بِرُؤُسِکُمْ وَ أَرْجُلَکُمْ إِلَى الْکَعْبَیْنِ‏  وَ فَرَضَ عَلَى الْیَدَیْنِ الْإِنْفَاقَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ فَقَالَ‏ أَنْفِقُوا مِنْ طَیِّباتِ ما کَسَبْتُمْ وَ مِمَّا أَخْرَجْنا لَکُمْ مِنَ الْأَرْضِ‏  وَ فَرَضَ تَعَالَى عَلَى الْیَدَیْنِ الْجِهَادَ لِأَنَّهُ مِنْ عَمَلِهِمَا وَ عِلَاجِهِمَا فَقَالَ‏ فَإِذا لَقِیتُمُ الَّذِینَ کَفَرُوا فَضَرْبَ الرِّقابِ حَتَّى إِذا أَثْخَنْتُمُوهُمْ فَشُدُّوا الْوَثاقَ‏  وَ ذَلِکَ کُلُّهُ مِنَ الْإِیمَانِ وَ أَمَّا مَا فَرَضَهُ اللَّهُ عَلَى الرِّجْلَیْنِ فَالسَّعْیُ بِهِمَا فِیمَا یُرْضِیهِ وَ اجْتِنَابُ السَّعْیِ فِیمَا یُسْخِطُهُ وَ ذَلِکَ قَوْلُهُ سُبْحَانَهُ‏ فَاسْعَوْا إِلى‏ ذِکْرِ اللَّهِ وَ ذَرُوا الْبَیْعَ‏  وَ قَوْلُهُ سُبْحَانَهُ‏ وَ لا تَمْشِ فِی الْأَرْضِ مَرَحاً  وَ قَوْلُهُ‏ وَ اقْصِدْ فِی مَشْیِکَ وَ اغْضُضْ مِنْ صَوْتِکَ‏  وَ فَرَضَ اللَّهُ عَلَیْهِمَا الْقِیَامَ فِی الصَّلَاةِ فَقَالَ‏ وَ قُومُوا لِلَّهِ قانِتِینَ‏  ثُمَّ أَخْبَرَ أَنَّ الرِّجْلَیْنِ مِنَ الْجَوَارِحِ‏ الَّتِی‏ تَشْهَدُ یَوْمَ‏ الْقِیَامَةِ حِینَ تُسْتَنْطَقُ بِقَوْلِهِ سُبْحَانَهُ‏ الْیَوْمَ نَخْتِمُ عَلى‏ أَفْواهِهِمْ وَ تُکَلِّمُنا أَیْدِیهِمْ وَ تَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ بِما کانُوا یَکْسِبُونَ‏  وَ هَذَا مِمَّا فَرَضَهُ اللَّهُ تَعَالَى عَلَى الرِّجْلَیْنِ فِی کِتَابِهِ وَ هُوَ مِنَ الْإِیمَان‏ ...


[5] . علاوه بر اینها این روایات هم درباره شهادت اعضاء و جوارح قابل توجه است:


1) مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَى عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ مُعَاوِیَةَ بْنِ وَهْبٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع یَقُولُ إِذَا تَابَ الْعَبْدُ تَوْبَةً نَصُوحاً أَحَبَّهُ اللَّهُ فَسَتَرَ عَلَیْهِ فِی الدُّنْیَا وَ الْآخِرَةِ فَقُلْتُ وَ کَیْفَ یَسْتُرُ عَلَیْهِ قَالَ یُنْسِی مَلَکَیْهِ مَا کَتَبَا عَلَیْهِ مِنَ الذُّنُوبِ وَ یُوحِی إِلَى جَوَارِحِهِ اکْتُمِی عَلَیْهِ ذُنُوبَهُ وَ یُوحِی إِلَى بِقَاعِ الْأَرْضِ اکْتُمِی مَا کَانَ یَعْمَلُ عَلَیْکِ مِنَ الذُّنُوبِ فَیَلْقَى اللَّهَ حِینَ یَلْقَاهُ وَ لَیْسَ شَیْ‏ءٌ یَشْهَدُ عَلَیْهِ بِشَیْ‏ءٍ مِنَ الذُّنُوبِ. (الکافی، ج‏2، ص431)


2) مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَیْنِ عَنِ الْحَکَمِ بْنِ مِسْکِینٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عَلِیٍّ السَّرَّادِ قَالَ: سَأَلَ أَبُو کَهْمَسٍ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع فَقَالَ یُصَلِّی الرَّجُلُ نَوَافِلَهُ فِی مَوْضِعٍ أَوْ یُفَرِّقُهَا فَقَالَ لَا بَلْ یُفَرِّقُهَا هَاهُنَا وَ هَاهُنَا فَإِنَّهَا تَشْهَدُ لَهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ. (الکافی، ج‏3، ص455)


[6] . إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤادَ کُلُّ أُولئِکَ کانَ عَنْهُ مَسْؤُلا.


[7] . شَهِدَ عَلَیْهِمْ سَمْعُهُمْ وَ أَبْصارُهُمْ وَ جُلُودُهُمْ بِما کانُوا یَعْمَلُون‏؛ وَ قالُوا لِجُلُودِهِمْ لِمَ شَهِدْتُمْ عَلَیْنا قالُوا أَنْطَقَنَا اللَّهُ الَّذی أَنْطَقَ کُلَّ شَیْ‏ء.


 




813 ) سوره یس (36) آیه 64 اصْلَوْهَا الْیوْمَ بِما کُنْتُمْ تَکْ

درخواست حذف اطلاعات

 بسم الله الرحمن الرحیم


813 ) سوره یس (36) آیه 64


اصْلَوْهَا الْیوْمَ بِما کُنْتُمْ تَکْفُرُونَ


19 ذی‌القعده 1439


ترجمه


امروز در آن آتش افروخته درآیید، به [جرمِ/ سببِ] این که کفر می‌ورزیدید.


نکات ادبی


اصْلَوْهَا


«اصْلَوْا» فعل امر از ماده «صلی» است که به معنای آتش زدن و برافروختن می‌باشد و اغلب اهل لغت بین این ماده و ماده «صلو» (که اکثراً معنای دعا و و عبادت به کار می‌رود) تفاوت گذاشته‌اند که در این باره در جلسه 293 توضیح داده شد. http://yekaye.ir/al-maaarij-70-22/


در اینجا فقط می‌افزاییم که برخی گفته‌اند "اصل «صلاء» به معنای ملازمت و همراهی است؛ و منظور از این تعبیر، ه ن و ملازم آتش شدن است؛ و از ابومسلم نقل شده که منظور از «اصْلَوْهَا» ، «صیروا صلاها: ماده سوختنیِ آتش شوید، هیزمِ آتش شوید» است." (مجمع البیان، ج‏8، ص673)[1]


تَکْفُرُونَ

قبلا بیان شد که ماده «کفر» در اصل دل بر پوشاندن و مخفی می‌کند؛ به کشاورز «کافر» گفته می‌شود چون دانه را در دل خاک مخفی می‌کند و «کفاره» هم کفاره است چون گناه را می‌پوشاند و «تکفیر» هم به معنای اقدامی است که چنان روی گناه را می‌پوشاند که گویی انسان گناهی انجام نداده (در مقابل حبط که در مورد نابود شدن کارهای خوب است.


کفر، هم در نقطه مقابل ایمان به کار می‌رود زیرا «حق را می‌پوشاند»، و هم در نقطه مقابل «شکر»‌ و به معنای «ناسپاسی» به کار می‌رود، زیرا نعمت را می‌پوشاند؛ و از نظر راغب اصفهانی، در مورد ناسپاسی نعمت، غالبا تعبیر «کفران» به کار می‌رود، و در مورد انکار خدا و نبوت و شریعت (بی‌دینی) غالبا تعبیر «کُفر» (که فاعل آن، «کافر» است) به کار می‌رود.


لازم به ذکر است که اگرچه در فرهنگ دینی غالبا کلمه «کافر» فقط به معنای منکر خدا و نبوت و شریعت به کار می‌رود اما در ادبیات قرآنی در مورد منکر ولایت و ت الهی هم این تعبیر به کار می‌رود چنانکه انی که به جای ولایت الله، ولایت طاغوت را پذیرفته باشند کارشان «کفر» معرفی شده (بقره/256) و حتی منافق هم (که ظاهرا مسلمان است و خدا و نبوت و شریعت را قبول دارد) کافر خوانده شده است (نساء/137-138؛ منافقون/1-3)


جلسه 205 http://yekaye.ir/al-furqan-025-50/


همچنین قبلا حدیثی گذشت که توضیح داده بود که کفر در قرآن به پنج معنا به کار رفته: کفر حجود (انکار) [که دو قسم می‌شد: انکار از روی ظن و گمان، ویا کاملا آگاهانه در برابر حقیقت ایستادن]، ترک آنچه خدا دستور داده، کفر برائت و کفر نعمت.


جلسه159، حدیث1 http://yekaye.ir/al-jathiyah-45-24/


حدیث


1) المومنین ع در فرازی از یکی از خطبه‌هایشان می‌فرمایند:


و بدانید! که این پوست نازک را بر آتش سوزان شکیبایى نیست، پس بر خویشتن رحمت آرید، که شما توان خود را در مصیبتهاى این جهان آزمودید؛ آیا ندیدید از خارى که بر یکى از شما خلد، چگونه زارى کند، و یا به سر در افتادگى، که خون آلودش گرداند، و یا ریگ تفته که او را بسوزاند؟ تا چه رسد که میان دو طبقه از آتش بود سوزان، همخوابه او سنگ، و ه نش . آیا مى‏دانید چون مالک [= خازن جهنم] بر آتش دوزخ خشم آرد، شعله‌های آتش بر یکدیگر می‌کوبند و همدیگر را د کنند، و چون بانگ بر آن زند، شعله‌ها از نهیب او در میان درهای جهنم به هر طرف زبانه ‌کشند؟


اى پیر سالخورده که پیرى در تو راه یافته، چگونه‏اى آن گاه که طوقهاى از آتش تافته، گِرد گردنت افتد، و غُل‌هایى که گردن و دستها را به هم فرو برد، چنانکه گوشت بازوها را بخورد؟


پس خدا را، خدا را، اى گروه بندگان! حال که سالم و تندرستید نه بیمار، و در گشایش هستید نه به تنگى دچار، در گشودن گردنهاى خود بکوشید، پیش از آنکه آنچه در گرو است بگیرند ...


الدروع الواقیة، ص271؛ نهج‌البلاغه، خطبه183 (با اقتباس از ترجمه شهیدی، ص195)


وَ اعْلَمُوا أَنَّهُ لَیْسَ لِهَذَا الْجِلْدِ الرَّقِیقِ صَبْرٌ عَلَى النَّارِ، فَارْحَمُوا نُفُوسَکُمْ فَإِنَّکُمْ قَدْ جَرَّبْتُمُوهَا فِی مَصَائِبِ الدُّنْیَا فَرَأَیْتُمْ جَزَعَ أَحَدِکُمْ مِنَ الشَّوْکَةِ تُصِیبُهُ، وَ الْعَثْرَةِ تُدْمِیهِ، وَ الرَّمْضَاءِ تُحْرِقُهُ. فَکَیْفَ إِذَا کَانَ بَیْنَ طَابَقَیْنِ مِنْ نَارٍ، ضَجِیعَ حَجَرٍ وَ قَرِینَ شَیْطَانٍ؟ أَ مَا عَلِمْتُمْ أَنَّ مَالِکاً إِذَا غَضِبَ عَلَى النَّارِ حَطَمَ بَعْضُهَا بَعْضاً لِغَضَبِهِ، وَ إِذَا زَجَرَهَا تَوَثَّبَتْ بَیْنَ أَبْوَابِهَا جَزَعاً مِنْ زَجْرَتِهِ؟ أَیُّهَا الْیَفَنُ الْکَبِیرُ الَّذِی قَدْ لَهَزَهُ الْقَتِیرُ، کَیْفَ أَنْتَ إِذَا الْتَحَمَتْ أَطْوَاقُ النِّیرَانِ بِعِظَامِ الْأَعْنَاقِ وَ نَشِبَتِ الْجَوَامِعُ حَتَّى أَکَلَتْ لُحُومَ السَّوَاعِد؟ فَاللَّهَ اللَّهَ مَعْشَرَ الْعِبَادِ وَ أَنْتُمْ سَالِمُونَ فِی الصِّحَّةِ قَبْلَ السُّقْمِ وَ فِی الْفُسْحَةِ قَبْلَ الضِّیقِ فَاسْعَوْا فِی فَکَاکِ رِقَابِکُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ تُغْلَقَ رَهَائِنُهَا.[2]


 


2) از المومنین ع روایت شده است:


و اما اهل معصیت؛ پس در آتش جاودان شدند، و بر پاهایشان بند زده شد و دستانشان را با غل‌ها به گردنشان زنجیر د و بر پیکرهایشان لباس‌هایی از قطران [قیر مذاب] پوشاندند، و برایشان لباس‌هایی از آتش بریده و آماده شد؛ آنان در عذ هستند که حر شدت یافته، و آتشی که د وشش بر اهل آن بسته شده، که هرگز بر آنان باز نشود و ابدا نسیمی بر آنان نوزد و هیچگاه غم و اندوه از میانشان رخت برنبندد؛ و عذابش همواره شدید است، و عقوبتش همواره جدید است؛ نه منزلی است که زایل شود و نابود گردد؛ و نه زمان بودن آنان در آنجا به پایان رسد.


تفسیر القمی، ج‏2، ص289


قال أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ ع:


وَ أَمَّا أَهْلُ الْمَعْصِیَةِ فَخُلِّدُوا [فَخَذَلَهُمْ] فِی النَّارِ، وَ أُوثِقَ مِنْهُمُ الْأَقْدَامُ، وَ غُلَّ مِنْهُمُ الْأَیْدِی إِلَى الْأَعْنَاقِ، وَ أُلْبِسَ أَجْسَادُهُمْ سَرَابِیلَ الْقَطِرَانِ وَ قُطِّعَتْ لَهُمْ مُقَطَّعَاتٌ مِنَ النَّارِ، هُمْ فِی عَذَابٍ قَدِ اشْتَدَّ حَرُّهُ وَ نَارٍ قَدْ أُطْبِقَ عَلَى أَهْلِهَا، فَلَا یُفْتَحُ عَنْهُمْ أَبَداً، وَ لَا یَدْخُلُ عَلَیْهِمْ رِیحٌ أَبَداً، وَ لَا یَنْقَضِی مِنْهُمُ الْغَمُّ [عُمُرٌ] أَبَداً وَ الْعَذَابُ أَبَداً شَدِیدٌ وَ الْعِقَابُ أَبَداً جَدِیدٌ، لَا الدَّارُ زَائِلَةٌ فَتَفْنَى وَ لَا آجَالُ الْقَوْمِ تُقْضَى‏.[3]


 


3) از سجاد ع از پدرشان از المومنین ع روایت شده است که فرمودند:


گاه می‌شد که اکرم ص ما را بیم می‌داد و می‌فرمود:


به ی که جان مجمد ص در دست اوست، اگر قطره‌ای از «زقوم» (واقعه/52) بر کوههای زمین بچکد، تا هفت وادی زمین را درهم‌پیچد و طاقتش را ندارند؛ پس چگونه است حال و روز ی که این طعامش است؟!


و اگر قطره‌ای از «غِسلین» (الحاقه/36) ویا از «صدید» (ابراهیم/16) بر کوههای زمین بچکد، تا هفت وادی زمین را درهم‌پیچد و طاقتش را ندارند؛ پس چگونه است حال و روز ی که این نوشیدنی‌اش است؟!


و به ی که جانم به دست اوست سوگند، اگر تنها یک گرز از آن گرزهایی که خداوند در کتابش یاد کرده (حج/21) بر کوههای زمین زده شود، تا هفت وادی زمین را درهم‌پیچد و طاقتش را ندارند؛ پس چگونه است حال و روز ی که با این گرز روز قیامت در آتش بر سرش کوبند؟!


الدروع الواقیة، ص273-274


قَالَ أَبُو مُحَمَّدٍ جَعْفَرُ بْنُ أَحْمَدَ الْقُمِّیُّ فِی کِتَابِ زُهْدِ النَّبِیِّ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَیْهِ وَ آلِهِ، فِیمَا رَوَاهُ عَنْ عَمْرِو بْنِ خَالِدٍ، عَنْ زَیْدِ بْنِ عَلِیٍّ عَلَیْهِ السَّلَامُ، عَنْ أَبِیهِ، عَنْ جَدِّهِ، عَنْ عَلِیٍّ عَلَیْهِ السَّلَامُ قَالَ:


رُبَّمَا خَوَّفَنَا رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ‏ وَ آلِهِ فَیَقُولُ:


وَ الَّذِی نَفْسُ مُحَمَّدٍ بِیَدِهِ لَوْ أَنَّ قَطْرَةً مِنَ ا َّقُّومِ قَطَرَتْ عَلَى جِبَالِ الْأَرْضِ لَسَاخَتْ أَسْفَلَ سَبْعِ أَرَضِینَ وَ لَمَا أَطَاقَتْهُ، فَکَیْفَ بِمَنْ هُوَ طَعَامُهُ؟!


وَ لَوْ أَنَّ قَطْرَةً مِنَ الْغِسْلِینِ أَوْ مِنَ الصَّدِیدِ قَطَرَتْ عَلَى جِبَالِ الْأَرْضِ لَسَاخَتْ أَسْفَلَ سَبْعِ أَرَضِینَ وَ لَمَا أَطَاقَتْهُ، فَکَیْفَ بِمَنْ هُوَ شَرَابُهُ؟!


وَ الَّذِی نَفْسِی بِیَدِهِ لَوْ أَنَّ مِقْمَاعاً وَاحِداً مِمَّا ذَکَرَهُ اللَّهُ فِی کِتَابِهِ وُضِعَ عَلَى جِبَالِ الْأَرْضِ لَسَاخَتْ إِلَى أَسْفَلِ سَبْعِ أَرَضِینَ وَ لَمَا أَطَاقَتْهُ، فَکَیْفَ بِمَنْ یُقْمَعُ بِهِ یَوْمَ الْقِیَامَةِ فِی النَّارِ؟


 


تدبر


1) «اصْلَوْهَا الْیوْمَ بِما کُنْتُمْ تَکْفُرُونَ»


عامل اصلی و اولیه چشیدن آتش جهنم، کفرورزیدن است.


نکته تخصصی انسان‌شناسی


انسان، وقتی می‌خواهد از راه حق فاصله بگیرد، گاهی گناه می‌کند، یعنی عمل ناشایست انجام می‌دهد؛ و گاهی کفر می‌ورزد؛ یعنی در مقابل حقیقت، تسلیم نمی‌شود.


ساحت ایمان و کفر در وجود آدمی، غیر از ساحت حسنات و سئیات (اعمال نیک و اعمال بد) است؛ و اگرچه این دو در هم تاثیر دارند، یعنی اقتضای اولیه ایمان، عمل صالح است؛ و اقتضای اولیه کفرورزیدن، گنا اری است؛ اما این اقتضا به معنای وجوب نیست؛ یعنی:


گاه می‌شود که ی کفر می‌ورزد، اما عملی که ما آن را عمل خوب می‌پنداریم، از او سر می‌زند (چنانکه در آیات 39 و 40 سوره نور، اعمال کافران را دو قسم دانسته: اعمالی که همچون سراب در منظر تشنگان، آب می‌نماید (که همان اعمال بظاهر خوبِ آنهاست) و اعمالی که ظلمت بر روی ظلمت است (که همان اعمال بد آنهاست)[4]؛ و در آیه 23 سوره فرقان وعده داده که همه اعمال [خوب] آنان را پوچ و «هباءاً منثوراً» می‌گردانیم[5])


و گاه می‌شود که ی که مومن است گناهی عظیم (که قرآن از آن به «فاحشة» یا «ظلم به خویشتن» ‌تعبیر می‌کند؛‌ آل عمران/135[6]) مرتکب می‌شود.


آنچه مهم است این است که اگرچه برای بسیاری از گناهان وعده عذاب داده شده است؛ اما آنچه به طور قطعی افرادی را جهنمی می‌کند این است که روال کفر ورزیدن در پیش گرفته باشند.


این نشان می‌دهد که اگرچه برای یک زندگی سعادتمندانه هم ایمان و هم اخلاق و عمل صالح لازم است؛ اما اگر قرار باشد بین خود این دو عنصر (یعنی ایمان از سویی، و عمل صالح از سوی دیگر) قضاوت شود، - برخلاف آنچه در فضای به اصطلاح روشنفکری تبلیغ می‌شود - ایمان بسیار مهمتر از اخلاقیات و عمل صالح است.


نکته تخصصی جامعه‌شناسی دینی


اگر مطلب فوق درست فهمیده شود، معلوم می‌شود که «جامعه ایمانی‌ای که در آن گناه شود»‌ بهتر است از «جامعه کافری که [ظاهرا] در آن کارهای خوب انجام می‌شود»؛


و این حکم، نه یک قضاوت متعصبانه، بلکه بر اساس تحلیلی عمیق از ساحت‌های مختلف انسان، می‌باشد.


 


2) «اصْلَوْهَا الْیوْمَ بِما کُنْتُمْ تَکْفُرُونَ»


فرمود «بِما کُنْتُمْ تَکْفُرُونَ» و نفرمود «بِما کَفَرْتُم»؛ این نشان می‌دهد:


الف. آنچه قطعا جهنمی شدن را در پی دارد، استمرار در کفرورزیدن است.


ب. ...


 


3) «کُنْتُمْ تُوعَدُونَ؛ اصْلَوْهَا الْیوْمَ بِما کُنْتُمْ تَکْفُرُونَ»


خداوند بارها وعده جهنّم داد، ولى کافران باور ن د. (تفسیر نور، ج‏9، ص553)


عبرت اخلاقی


یکی از استاید ما از قول آیت الله بهجت نقل می‌ د که ایشان مکرر می‌فرمودند:


«روز قیامت، بیش از همه، ما چوب عدم باورهایمان را خواهیم خورد.»


http://mfeb.ir/partahzb/akhlaq/6756-2017-02 -14-14-34.html


 


4) «اصْلَوْهَا الْیوْمَ بِما کُنْتُمْ تَکْفُرُونَ»


تعبیر «تکفرون» نشان می‌دهد که نعمتی بوده که مورد کفران واقع شده است (مفاتیح الغیب، ف رازی، ج26، ص302)؛


در واقع، با این تعبیر، عملا چراییِ سزاوار مواخذه و عذاب بودنِ آنان نیز معلوم می‌شود.


 


5) «اصْلَوْهَا الْیوْمَ بِما کُنْتُمْ تَکْفُرُونَ»


با اینکه معلوم است که مقام صدور این کلام در قیامت است، چرا با آوردن کلمه «الیوم» بر این مطلب تاکید کرد؟


الف. در قیامت است که افراد طعم عذاب را می‌چشند؛ یعنی اگر در دنیا می‌بینیم که بسیاری از تب اران و کف یشگان بدون اینکه به مجازات خویش برسند زندگی‌شان را به پایان می‌رسانند، این را نشانه ناعادلانه بودن عالَم نگیریم! وعده‌گاه عذاب آنان روز قیامت است.


ب. ...


 


 




[1] . «اصْلَوْهَا الْیَوْمَ» أی أ موا العذاب بها و أصل الصلاء ال وم و منه المصلی الذی یجی‏ء فی أثر السابق ل ومه أثره و قیل معناه صیروا صلاها أی وقودها عن أبی مسلم


[2] . البته این روایت قبلا در جلسه 282، حدیث2 http://yekaye.ir/al-hegr-15-43/ و جلسه 499، حدیث2 http://yekaye.ir/al-qalam-68-33/ نیز گذشت.


[3] . این روایت در تفسیر القمی، ج‏2، ص258 هم قابل توجه است:


أَبِی عَنِ ابْنِ أَبِی عُمَیْرٍ عَنْ مَنْصُورِ بْنِ یُونُسَ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ إِنَّ أَهْوَنَ النَّاسِ عَذَاباً یَوْمَ الْقِیَامَةِ لَرَجُلٌ فِی ضَحْضَاحٍ مِنْ نَارٍ عَلَیْهِ نَعْلَانِ مِنْ نَارٍ وَ شِرَاکَانِ مِنْ نَارٍ یَغْلِی مِنْهَا دِمَاغُهُ کَمَا یَغْلِی الْمِرْجَلُ مَا یَرَى أَنَّ فِی النَّارِ أَحَداً أَشَدَّ عَذَاباً مِنْهُ وَ مَا فِی النَّارِ أَحَدٌ أَهْوَنُ عَذَاباً مِنْهُ.


[4] . وَ الَّذینَ کَفَرُوا أَعْمالُهُمْ کَسَرابٍ بِقیعَةٍ یَحْسَبُهُ الظَّمْآنُ ماءً حَتَّى إِذا جاءَهُ لَمْ یَجِدْهُ شَیْئاً وَ وَجَدَ اللَّهَ عِنْدَهُ فَوَفَّاهُ حِسابَهُ وَ اللَّهُ سَریعُ الْحِسابِ؛ أَوْ کَظُلُماتٍ فی‏ بَحْرٍ لُجِّیٍّ یَغْشاهُ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ سَحابٌ ظُلُماتٌ بَعْضُها فَوْقَ بَعْضٍ إِذا أَخْرَجَ یَدَهُ لَمْ یَکَدْ یَراها وَ مَنْ لَمْ یَجْعَلِ اللَّهُ لَهُ نُوراً فَما لَهُ مِنْ نُورٍ.


[5] . وَ قَدِمْنا إِلى‏ ما عَمِلُوا مِنْ عَمَلٍ فَجَعَلْناهُ هَباءً مَنْثُوراً.


[6] . وَ الَّذینَ إِذا فَعَلُوا فاحِشَةً أَوْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ ذَکَرُوا اللَّهَ ...


 




812 ) سوره یس (36) آیه 63 هذِهِ جَهَنَّمُ الَّتی‏ کُنْتُمْ تُوعَ

درخواست حذف اطلاعات

 بسم الله الرحمن الرحیم


812 ) سوره یس (36) آیه 63


هذِهِ جَهَنَّمُ الَّتی‏ کُنْتُمْ تُوعَدُونَ


 19 ذی‌القعده 1439


ترجمه


این همان جهنمی است که همواره به شما وعده می‌دادند؛


حدیث


1) از باقر ع روایت شده است که:


همانا رسول الله ص هنگامی که به آسمان سیر داده شد، بر هیچ مخلوقی از مخلوقات خداوند عبور نکرد مگر اینکه آنچه از خنده‌رویی و لطف و سرور دوست داشت، از او دید، تا اینکه به مخلوقی از خلایق رسید که به ایشان توجهی نکرد و با ایشان سخنی نگفت و او را روی‌ترش‌کرده و عبوس یافت.


فرمود: جبرئیل! بر هیچ مخلوقی از خلایق عبور ن مگر اینکه خنده‌رویی و لطف و سروری از او دیدم؛ غیر از این! این کیست؟


جبرئیل گفت: این «مالک»، نگهبان و خزانه‌دار جهنم است و پروردگارش او را چنین آفریده است.


فرمود: می‌خواهم که از او بخواهی که جهنم را به من نشان دهد.


جبرئیل به او گفت: این حضرت محمد ص خدا ص است و از من خواسته که از تو درخواست کنم که جهنم را به او نشان دهی. پس او فرازی از جهنم را برای ایشان نمایان ساخت و ایشان آن را دیدند. و از وقتی که آن را دیدند تا زمانی که خداوند عز و جل ایشان را قبض روح کرد، دیگر خنده از چهره‌شان رخت بربست!


الأمالی( للصدوق)، ص600


حَدَّثَنَا أَبِی رَحِمَهُ اللَّهُ قَالَ حَدَّثَنَا سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَى عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ فَضَّالٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ بُکَیْرٍ عَنْ زُرَارَةَ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ الْبَاقِرِ قَالَ:


إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ حَیْثُ أُسْرِیَ بِهِ إِلَى السَّمَاءِ لَمْ یَمُرَّ بِخَلْقٍ مِنْ خَلْقِ اللَّهِ إِلَّا رَأَى مِنْهُ مَا یُحِبُّ مِنَ الْبِشْرِ وَ اللُّطْفِ وَ السُّرُورِ بِهِ حَتَّى مَرَّ بِخَلْقٍ مِنْ خَلْقِ اللَّهِ فَلَمْ یَلْتَفِتْ إِلَیْهِ وَ لَمْ یَقُلْ لَهُ شَیْئاً فَوَجَدَهُ قَاطِباً عَابِساً.


فَقَالَ یَا جَبْرَئِیلُ مَا مَرَرْتُ بِخَلْقٍ مِنْ خَلْقِ اللَّهِ إِلَّا رَأَیْتُ الْبِشْرَ وَ اللُّطْفَ وَ السُّرُورَ مِنْهُ إِلَّا هَذَا فَمَنْ هَذَا؟


قَالَ هَذَا مَالِکٌ خَازِنُ النَّارِ وَ هَکَذَا خَلَقَهُ رَبُّهُ.


قَالَ فَإِنِّی أُحِبُّ أَنْ تَطْلُبَ إِلَیْهِ أَنْ یُرِیَنِی النَّارَ.


فَقَالَ لَهُ جَبْرَئِیلُ إِنَّ هَذَا مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ وَ قَدْ سَأَلَنِی أَنْ أَطْلُبَ إِلَیْکَ أَنْ تُرِیَهُ النَّارَ. قَالَ فَأَخْرَجَ لَهُ عُنُقاً مِنْهَا فَرَآهَا فَلَمَّا أَبْصَرَهَا لَمْ یَکُنْ ضَاحِکاً حَتَّى قَبَضَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ.[1]


 


2) در فرازی از دعایی که سجاد ع بعد از شب خود می‌خواندند آمده است:


خدایا! به تو پناه می‌برم از آتشی که آن را بر ی که راه عصیانت را در پیش گیرد غلیظ و شدید کرده‌ای؛ و هر که را که از مسیر رضایت تو منحرف شود بدان تهدید نموده‌ای؛


از آن آتشی که نورش ظلمت است، و سهل و آسانش دردناک، دورش نزدیک است؛


از آن آتشی که این شعله‌اش آن شعله را می‌بلعد و این سویش بر آن سو می‌غُرّد؛


از آن آتشی که استخوان‌ها را پودر می‌کند و به اهل خود آبی بس جوشان می‌چشاند؛


از آن آتشی که بر ی که نزدش گریه و زاری کند امان ندهد، و بر ی که از او تقاضای مدارا کند، رحم نکند، و بر ی که در مقابلش خشوع کند و تسلیمش شود هم اندکی تخفیف روا ندارد؛ و بر نان خویش با سوزاننده‌ترین چیزی که از عذاب دردناک و مواخذه شدید نزدش هست مواجه شود؛


و به تو پناه می‌برم از عقرب‌هایش که دهانشان را باز کرده‌اند، و از مارهایش که با نیش زهرآگینشان آسیب می‌زنند، و از نوشیدنی‌اش که امعاء و احشای نان خویش را تکه تکه می‌کند، و دل‌هایشان را برمی‌کَند؛ و از تو می‌خواهم که مرا به آنچه انسان را از آن دور می‌کند و آن را به عقب می‌راند هدایت کنی! ..


الصحیفة السجادیة، (دعاء 32)


(وَ کَانَ مِنْ دُعَائِهِ عَلَیْهِ السَّلَامُ بَعْدَ الْفَرَاغِ مِنْ صَلَاةِ اللَّیْلِ لِنَفْسِهِ فِی الِاعْتِرَافِ بِالذَّنْبِ)


اللَّهُمَّ إِنِّی أَعُوذُ بِکَ مِنْ نَارٍ تَغَلَّظْتَ بِهَا عَلَى مَنْ عَصَاکَ، وَ تَوَعَّدْتَ بِهَا مَنْ صَدَفَ عَنْ رِضَاکَ، وَ مِنْ نَارٍ نُورُهَا ظُلْمَةٌ، وَ هَیِّنُهَا أَلِیمٌ، وَ بَعِیدُهَا قَرِیبٌ، وَ مِنْ نَارٍ یَأْکُلُ بَعْضَهَا بَعْضٌ، وَ یَصُولُ بَعْضُهَا عَلَى بَعْضٍ؛ وَ مِنْ نَارٍ تَذَرُ الْعِظَامَ رَمِیماً، وَ تَسقِی أَهْلَهَا حَمِیماً، وَ مِنْ نَارٍ لَا تُبْقِی عَلَى مَنْ تَضَرَّعَ إِلَیْهَا، وَ لَا تَرْحَمُ مَنِ اسْتَعْطَفَهَا، وَ لَا تَقْدِرُ عَلَى َّخْفِیفِ عَمَّنْ خَشَعَ لَهَا وَ اسْتَسْلَمَ إِلَیْهَا تَلْقَى سُکَّانَهَا بِأَحَرِّ مَا لَدَیْهَا مِنْ أَلِیمِ النَّکَالِ وَ شَدِیدِ الْوَبَالِ‏؛ وَ أَعُوذُ بِکَ مِنْ عَقَارِبِهَا الْفَاغِرَةِ أَفْوَاهُهَا، وَ حَیَّاتِهَا الصَّالِقَةِ بِأَنْیَابِهَا، وَ شَرَابِهَا الَّذِی یُقَطِّعُ أَمْعَاءَ وَ أَفْئِدَةَ سُکَّانِهَا، وَ یَنْزِعُ قُلُوبَهُمْ، وَ أَسْتَهْدِیکَ لِمَا بَاعَدَ مِنْهَا، وَ أَخَّرَ عَنْهَا.


 


3) روایت شده است که:


یکبار جبرئیل زمانی نزد رسول خدا ص آمد که غالبا در آن موقع نمی‌آمد؛ نزدیک ظهر و در حالی که رنگش پریده بود نزد رسول الله ص آمد به نحوی که رسول الله حِسّ و جِسّ او را می‌شنید،‌ چیزی را تاکنون از او ندیده و نشنیده بود. رسول خدا ص فرمود: جبرئیل! چه شده که می‌بینمت امروز زمانی آمده‌ای غالبا در این موقع نمی‌آمدی؛ و حِسّ و جِسّی از تو می‌شنوم،‌ که تاکنون نشنیده بودم؟!


گفت: محمد! من در حالی آمدم که خداوند دستور داد و دمنده‌های آتش [جهنم] بر آتش [جهنم] قرار گرفت [تا آن را چنانکه باید و شاید شعله‌ور سازد] . به همان ی که تو را به حق برانگیخت از آن زمان که آفریده شدم [یا: از آن زمان که آتش آفریده شد] من چنین چیزی نشنیده بودم!


حضرت فرمود: جبرئیل! برایم از آتش جهنم بگو و مرا از آن بترسان!


گفت: محمد! خداوند عز و جل آتش را آفرید آن هنگام که آفرید، سپس هزار سال در آن دمید تا سیاه شد، پس آن آتش سیاه و ظلمانی است، چنانکه شعله‌هایش نوری نمی‌دهد و لهیبش خاموشی نگیرد؛ اگر به اندازه سر سوزنی از آن بر اهل زمین وارد شود، همه را تا به آ می‌سوزاند؛ و اگر شخصی در جهنم وارد شود و سپس از آن خارج شود اهل زمین هنگامی که او را ببینند، از دیدن آنچه بر سر او آمده همگی بمیرند، و اگر حلقه‌ای از زنجیرهای آن که خداوند در کتابش از آن یاد کرده (الحاقه/32) بر روی همه کوههای دنیا گذاشته شود، تمام کوهها ذوب شود چنانکه به سطح زمین برسد [= سطح زمین صاف، و خالی از پستی و بلندی شود] و از [حرارت آن] هرگز کم نشود؛ اگر جامه‌ای از جامه‌های اهل جهنم بین آسمان و زمان آویزان گردد، اهل زمین از شدت بوی متعفنِ آن خواهند مرد؛


پس رسول خدا ص فرمود: جبرئیل! بس کن که دیگر تحملش را ندارم و [اگر ادامه دهی] قالب تهی خواهم کرد؛ آنگاه به زانو افتاد و شروع به گریستن کرد.


جبرئیل گفت: تو چرا می‌گریی در حالی که تو در پیشگاه خداوند آن جایگاهی را داری که داری؟!


فرمود: چرا نگریم در حالی که من سزاوارترین هستم به گریستن؛ چرا که می‌ترسم که مبادا بر آن حالی که بر آن صبح ، نمانم! [یعنی درست است که این جایگاه را دارم، اما این به لطف و عنایت خداست و اگر خدا لحظه‌ای عنایتش را بردارد چیزی برایم نخواهد ماند.]


پس هر دو با هم گرسیتند تا اینکه فرشته‌ای از آسمان آن دو را ندا داد: همانا خداوند شما دو تا را ایمن کرد از اینکه عصیانی کنید که شما را به خاطر آن عذاب کند.


الدروع الواقیة، ص272-273


قَالَ أَبُو مُحَمَّدٍ جَعْفَرُ بْنُ أَحْمَدَ الْقُمِّیُّ فِی کِتَابِ زُهْدِ النَّبِیِّ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَیْهِ وَ آلِهِ، حَدَّثَنَا الشَّرِیفُ أَبُو جَعْفَرٍ مُحَمَّدُ بْنُ أَحْمَدَ الْعَلَوِیُّ رَحِمَهُ اللَّهُ، قَالَ:حَدَّثَنِی عَلِیُّ بْنُ الْحَسَنِ شَاذَانَ، حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ الْحَسَنِ، حَدَّثَنَا أَبِی، حَدَّثَنَا أَبُو حَفْصٍ، حَدَّثَنَا عِصْمَةُ بْنُ الْفَضْلِ، حَدَّثَنَا یَحْیَى، عَنْ یُوسُفَ بْنِ زِیَادٍ، عَنْ عَبْدِ الْمَلِکِ بْنِ الْأَصْبَهَانِیِّ، عَنِ الْحَسَنِ قَالَ: جَاءَ جَبْرَئِیلُ إِلَى النَّبِیِّ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَیْهِ وَ آلِهِ فِی سَاعَةٍ مَا کَانَ یَأْتِیهِ فِیهَا، فَجَاءَهُ عِنْدَ ا َّوَالِ وَ هُوَ مُتَغَیِّرُ اللَّوْنِ، وَ کَانَ النَّبِیُّ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَیْهِ وَ آلِهِ یَسْمَعُ حِسَّهُ وَ جِرْسَهُ، فَلَمْ یَسْمَعْهُ یَوْمَئِذٍ، فَقَالَ لَهُ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ: «یَا جَبْرَئِیلُ مَا لِی أَرَاکَ جِئْتَنِی فِی سَاعَةٍ مَا کُنْتَ تَجِیئُنِی فِیهَا، وَ أَرَى لَوْنَکَ مُتَغَیِّراً، وَ کُنْتُ أَسْمَعُ حِسَّکَ وَ جِرْسَکَ وَ لَمْ أَسْمَعْهُ الْیَوْمَ»؟


فَقَالَ: «إِنِّی جِئْتُ حِینَ أَمَرَ اللَّهُ بِمَنَافِخِ النَّارِ فَوُضِعَتْ‏ عَلَى‏ النَّارِ، وَ الَّذِی بَعَثَکَ بِالْحَقِّ نَبِیّاً مَا سَمِعْتُ مُنْذُ خُلِقت النَّار»


قَالَ: «یَا جَبْرَئِیلُ (أَخْبِرْنِی) عَنِ النَّارِ وَ خَوِّفْنِی بِهَا».


فَقَالَ: «إِنَّ اللَّهَ خَلَقَ النَّارَ حِینَ خَلَقَهَا فَأَبْرَأَهَا فَأَوْقَدَ عَلَیْهَا أَلْفَ عَامٍ‏ حَتَّى اسْوَدَّتْ، فَهِیَ سَوْدَاءُ مُظْلِمَةٌ لَا یُضِی‏ءُ (جَمْرُهَا وَ لَا یَنْطَفِی لَهَبُهَا) . وَ الَّذِی بَعَثَکَ بِالْحَقِّ نَبِیّاً، لَوْ أَنَّ مِثْلَ خَرْقِ الْإِبْرَةِ خَرَجَ مِنْهَا عَلَى أَهْلِ الْأَرْضِ لَاحْتَرَقُوا من عَنْ‏ آخِرِهِمْ، وَ لَوْ أَنَّ رَجُلًا أُدْخِلَ جَهَنَّمَ ثُمَّ أُخْرِجَ مِنْهَا لَمَاتَ أَهْلُ الْأَرْضِ جَمِیعاً حِینَ یَنْظُرُونَ إِلَیْهِ لِمَا یَرَوْنَ بِهِ، وَ لَوْ أَنَّ ذِرَاعاً مِنَ السِّلْسِلَةِ الَّتِی ذَکَرَ اللَّهُ فِی کِتَابِهِ وُضِعَتْ عَلَى جَمِیعِ جِبَالِ الدُّنْیَا لَذَابَتْ مِنْ عِنْدِ آخِرِهَا حَتَّى تَبْلُغَ الْأَرْضَ ثُمَّ مَا اسْتَقَلَّتْ أَبَداً، وَ لَوْ أَنَّ بَعْضَ خُزَّانِ جَهَنَّمَ ِّسْعَةَ عَشَرَ نَظَرَ إِلَیْهِ أَهْلُ الْأَرْضِ لَمَاتُوا حِینَ یَنْظُرُونَ إِلَیْهِ مِنْ تَشَوُّهِ خَلْقِهِ، وَ لَوْ أَنَّ ثَوْباً مِنْ ثِیَابِ أَهْلِ جَهَنَّمَ عُلِّقَ بَیْنَ السَّمَاءِ وَ الْأَرْضِ لَمَاتَ أَهْلُ الْأَرْضِ مِنْ نَتْنِ رِیحِهِ».


فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ: «حَسْبُکَ یَا جَبْرَئِیلُ، لَا أَتَصَدَّعُ فَأَمُوتُ» وَ أَکَبَّ وَ أَطْرَقَ یَبْکِی.


فَقَالَ جَبْرَئِیلُ: «لِمَا ذَا تَبْکِی وَ أَنْتَ مِنَ اللَّهِ بِالْمَکَانِ الَّذِی أَنْتَ بِهِ؟».


قَالَ: «وَ مَا مَنَعَنِی أَلَّا أَبْکِیَ وَ أَنَا أَحَقُّ بِالْبُکَاءِ، أَخَافُ أَلَّا أَکُونَ عَلَى الْحَالِ الَّتِی أَصْبَحْتُ عَلَیْهَا».


فَلَمْ یَزَالا یَبْکِیَانِ حَتَّى نَادَاهُمَا مَلَکٌ مِنَ السَّمَاءِ: «یَا جَبْرَئِیلُ وَ یَا مُحَمَّدُ، إِنَّ اللَّهَ قَدْ آمَنَکُمَا مِنْ أَنْ تَعْصِیَا فَیُعَذِّبَکُمَا»[2]


تدبر


1) «هذِهِ جَهَنَّمُ الَّتی‏ کُنْتُمْ تُوعَدُونَ»


خداوند در قرآن کریم فقط وعده عذاب جهنم را نداده است؛


بلکه از اینکه این وعده در مورد عده‌ای محقق می‌شود و به آنها یادآوری می‌شود که «این همان جهنمی است که به شما وعده می‌دادند» نیز خبر داده است.


پس،‌


جهنم یک واقعیت قطعی‌الوقوع است؛ و این گونه نیست که "امکان داشته باشد که جهنمی در کار نباشد، چون عمل ن به وعید، قبیح نیست"!


نکته تخصصی کلامی


در علم کلام و در بحث از حسن و قبح عقلی، بیان می‌شود که «عمل ن به وعده قبیح است؛ اما عمل ن به وعید قبیح نیست.» مراد این است که اگر ی وعده پاداش نیکو بدهد و آن را انجام ندهد، کار ناشایستی کرده،‌و قطعا خداوند چنین نمی‌کند؛ و از این جهت قطعا بهشت را در پاداش نیکوکاران خواهد داد؛


اما اگر ی وعده عقاب و مجازات بدهد، اما هنگامی که موعدش شد، مجازات نکند، بلکه از حق خود بگذرد و شخص خاطی را مورد عفو قرار دهد، این کار ناشایستی نیست.


برخی بر همین اساس، نتیجه گرفته‌اند که درست است که خداوند وعده جهنم داده، اما چون رحمتش بسیار زیاد است، احتمال زیاد در قیامت از این وعده صرف نظر می‌کند و ی را به جهنم نمی‌بَرَد!


آیاتی مانند آیه حاضر به صراحت این دیدگاه را مردود اعلام می‌کند، چرا که در این آیات، دیگر بحث «وعید» نیست که بگوییم اگر به وعید عمل نکند قبیح نیست، بلکه بحث خبر دادن است: خبر دادن از انی که به جهنم می‌افتند و بدانان یادآوری می‌شود این وعده و هشداری که در دنیا بدانان داده شد.


ضمنا اینکه رحمت گسترده خداوند منافاتی با عذاب او ندارد بارها اشاره شد (از جمله در آیات 11[3] و 15[4] و 23[5] و 52[6] همین سوره)؛ و تفصیل این مطلب در جلسه 325، تدبر 1 گذشت: http://yekaye.ir/al-hajj-22-20/


 


2) «هذِهِ جَهَنَّمُ الَّتی‏ کُنْتُمْ تُوعَدُونَ»


چرا از تعبیر «کُنْتُمْ تُوعَدُونَ» استفاده کرد و صرفا نفرمود «تُوعَدُونَ»؟


الف. قبلا بیان شد که وقتی فعل کان همراه فعلی می‌آید دل بر استمرار و رویه بودن آن فعل می‌کند.


در واقع، می‌خواهد نشان دهد که این جهنم، مطلبی است که بارها و بارها توسط ان و دعوت‌کنندگان دین‌های الهی به آنان هشدار داده شده بود. (المیزان، ج17، ص103)


به تعبیر دیگر  خداوند بر دوزخیان اتمام حجت نموده و پیوسته خطر دوزخ را به آنان ابلاغ کرده است (تفسیر نور، ج9، ص553) تا جای هیچ گونه عذر و بهانه‌ای نماند که مثلا ی بگوید «ما فقط یکی دوبار این را شنیدیم و فراموش کردیم» و مانند آن.


ب. ...


 


3) «هذِهِ جَهَنَّمُ الَّتی‏ کُنْتُمْ تُوعَدُونَ»


مرجع ضمیر «هذه: این» چیست؟


الف. همین جهنم؛ و کاربرد ضمیر اشاره «این» در آن موقف، نشان می‌دهد که جهنم در آن روز کاملا در مقابل آنان حاضر است (المیزان، ج17، ص103) و دیگر هیچ راه فراری برایشان نمانده است و امیدشان کاملا قطع می‌َود؛ همان که در جای دیگر فرمود «وَ رَأَى الْمُجْرِمُونَ النَّارَ فَظَنُّوا أَنَّهُمْ مُواقِعُوها وَ لَمْ یَجِدُوا عَنْها مَصْرِفا: و مجرمان آتش (دوزخ) را مى‏بینند، پس مى‏دانند که حتما در آن وارد شدنى هستند و هیچ راه بازگشتى از آن نمى‏یابند» (کهف/53)


ب. چه‌بسا مرجع ضمیر، «ضل »ی باشد که در آیه قبل بیان شد؛ و مراد این باشد که حقیقت و باطنِ ضل و گمراهی‌ای که در دنیا بدان مبتلا شدید، ‌همین جهنمی است که شما را بدان تهدید می‌ د.


ج. ...


 




[1] . در بحار الأنوار، ج‏8، ص284، از کتاب حسین بن سعید و النوادر به نقل از ابْنُ أَبِی عُمَیْرٍ عَنِ ابْنِ بُکَیْرٍ ممثل این روایت شده است و در آن چنین تعبیر شده: «وَ قَدْ سَأَلَنِی أَنْ أَسْأَلَکَ أَنْ تُرِیَهَا إِیَّاهُ قَالَ فَکَشَفَ لَهُ طَبَقاً مِنْ أَطْبَاقِهَا قَالَ فَمَا افْتَرَّ رَسُولُ اللَّهِ ص ضَاحِکاً حَتَّى مَاتَ.»


[2] . این روایت با اندک تفاوتی در عبارات از قول صادق ع نیز از ص روایت شده است که آن نقل را در جلسه 327 ، حدیث1 ذکر کردیم: http://yekaye.ir/al-hajj-22-22/


[3] . جلسه 758، تدبر5 http://yekaye.ir/ya-seen-36-11/


[4] . جلسه 762، تدبر6 http://yekaye.ir/ya-seen-36-15/


[5] . جلسه 770، تدبر2 http://yekaye.ir/ya-seen-36-23/


[6] . جلسه 801، تدبر5 http://yekaye.ir/ya-seen-36-52/


 




811 ) سوره یس (36) آیه 62 وَ لَقَدْ أَضَلَّ مِنْکُمْ جِبِلّاً کَ

درخواست حذف اطلاعات

 بسم الله الرحمن الرحیم


811 ) سوره یس (36) آیه 62


وَ لَقَدْ أَضَلَّ مِنْکُمْ جِبِلّاً کَثیراً أَ فَلَمْ تَکُونُوا تَعْقِلُونَ


17 ذی‌القعده 1439


ترجمه


و قطعا که از شما مردمان فراوانی را گمراه کرد؛ مگر قرار نبود بین ید؟


اختلاف قرائت


«جبلا»

این کلمه به انواع صورت‌ها تلفظ شده است:


قرائت اهل مدینه (نافع) و برخی از اهل کوفه (عاصم) (از قرائات سبع) و برخی قرائات غیرمشهور: جِبِلًّا


قرائت اهل شام (ابن عامر) و بصره (ابوعمرو) (از قرائات سبع) و برخی دیگر از قرائات غیرمشهور: جُبْلاً


قرائت اهل مکه (ابن‌کثیر) و برخی از اهل کوفه (حمزه و ائی) (از قرائات سبع) و برخی از قرائات غیرمشهور: جُبُلاً


و در سایر قرائات به صورت‌های «جُبُلّاً» ، «جِبِلاً» ، «جُبْلاً» و «جِبَلاً» هم قرائت شده است.


ظاهرا در معنا تفاوتی نیست، جز اینکه «جِبَلاً» را جمعِ «جِبِلة» دانسته‌اند و برخی هم احتمال داده‌اند که «جُبُلّ» نیز جمعِ «جِبِلّ» باشد.


همچنین این کلمه به صورت «جیلاً» نیز قرائت شده است که در این صورت به معنای «نسل» (که جمع آن: «أجیال» است) می‌باشد.


مجمع البیان، ج‏8، ص672[1]؛ البحر المحیط، ج‏9، ص78[2]


أَ فَلَمْ تَکُونُوا

این عبارت در برخی قراءات غیرمشهور (طلحه و عیسی) به صورت «أَ فَلَمْ یَکُونُوا» قرائت شده که در این صورت، فاعلش «جبلّاً» می‌باشد.


البحر المحیط، ج‏9، ص78[3]


نکات ادبی


جِبِلّاً

کاربرد ماده «جبل» در دو معنای اصلی بسیار شایع است، یکی در معنای «کوه» و دیگری در معنای طبیعت و فطرتی که موجودات بر آن سرشته شده‌اند؛ با این حال، اغلب اهل لغت ریشه واحدی برای این دو معنا در نظر گرفته‌اند.


برخی اصل آن را «جمع شدن چیزی در رفعت و علوّ» دانسته‌اند و تطبیق آن بر کوه که واضح است؛ «امرأةٌ جَبْلة» به زنی گویند که خلق و خوی تندی دارد؛ و «جَبَل» یا «جِبِل» یا «جُبُل» (که البته چه‌بسا «جُبُل»، جمعِ «جِبِل» باشد) هم به معنای جماعت عظیم و کثیر است. (معجم المقاییس اللغة، ج‏1، ص502)


برخی معنای «کوه» (جَبَل، که جمع آن «أَجْبَال» و «جِبَال» است و البته فقط دومی در قرآن به کار رفته) را معنای اصلی این ماده دانسته؛ و گفته‌اند که به تبع معنای «کوه» این کلمه به طور مجازی برای هرجایی که ثبات دارد و تز لی در آن نیست، استعمال شده، و از همین باب در خصوص طبیعتی که در چیزی قرار داده شده که براحتی نمی‌توان تغییرش داد، تعبیر «جِبِلّة» به کار رفته (وَ اتَّقُوا الَّذِی خَلَقَکُمْ وَ الْجِبِلَّةَ الْأَوَّلِینَ‏؛ شعراء/184)؛ و کار برد آن در خصوص جماعت عظیم و کثیر (وَ لَقَدْ أَضَلَّ مِنْکُمْ جِبِلًّا کَثِیراً؛ یس/62) هم از باب تشبیه عظمت و کثرت آنان به کوه است. (مفردات ألفاظ القرآن، ص185)


برخی هم اصل این ماده را در معنای «فطری و عظیم بودن» دانسته‌اند که نمونه بارز چنین چیزی در طبیعت، کوه است و برای هر چیزی که در طبیعتش عظمتی یافت شود به کار رفته است ( حقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏2، ص48)[4]


در هر صورت، بحثی نیست که «جبلّ» (که این کلمه در زبان عربی به صورت‌های مختلف دیگری هم تلفظ شده، از جمله: جُبُلّ، جُبْل، جَبْل، و ...؛ مفردات ألفاظ القرآن، ص186) به معنای «مردمان فراوان و زیاد» است؛ و در تفاوت کلمه «جبلة» و «ناس: مردم» گفته‌اند که «جبلة» جماعتی از مردم‌اند که عظمت و سیاهی لشکری داشته باشند؛ و در این کلمه نوعی غلظت و عظمت لحاظ شده است. (الفروق فی اللغة، ص271)


ماده «جبل» 41 بار در قرآن کریم به کار رفته است که غیر از دو مورد (وَ اتَّقُوا الَّذِی خَلَقَکُمْ وَ الْجِبِلَّةَ الْأَوَّلِینَ‏، شعراء/184؛ وَ لَقَدْ أَضَلَّ مِنْکُمْ جِبِلًّا کَثِیراً، یس/62) ، همواره در معنای «کوه» («جَبَل»؛ یا جمعِ آن: «جِبال») بوده است.


حدیث


1) از صادق ع از پدرانشان از رسول الله ص روایت شده است که خداوند جل جلاله می‌فرماید:


ای بندگانم! همگی‌تان گمراهید مگر ی که من هدایتش کنم؛


و همگی‌تان فقیر و نیازمندید مگر ی که من بی‌نیازش سازم؛


و همگی‌تان گنا ارید مگر ی که من او را از گناه حفظ کنم.


الأمالی( للصدوق)، ص101


حَدَّثَنَا الشَّیْخُ الْفَقِیهُ أَبُو جَعْفَرٍ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ بْنِ مُوسَى بْنِ بَابَوَیْهِ الْقُمِّیُّ رَحِمَهُ اللَّهُ قَالَ حَدَّثَنَا أَبِی رِضْوَانُ اللَّهِ عَلَیْهِ قَالَ حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ قُتَیْبَةَ عَنْ حَمْدَانَ بْنِ سُلَیْمَانَ عَنْ نُوحِ بْنِ شُعَیْبٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِیلَ بْنِ بَزِیعٍ عَنْ صَالِحِ بْنِ عُقْبَةَ عَنْ عَلْقَمَةَ بْنِ مُحَمَّدٍ الْحَضْرَمِیِّ عَنِ الصَّادِقِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ ع عَنْ أَبِیهِ عَنْ آبَائِهِ ع قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص:


قَالَ اللَّهُ جَلَّ جَلَالُهُ: عِبَادِی کُلُّکُمْ ضَالٌّ إِلَّا مَنْ هَدَیْتُهُ وَ کُلُّکُمْ فَقِیرٌ إِلَّا مَنْ أَغْنَیْتُهُ وَ کُلُّکُمْ مُذْنِبٌ إِلَّا مَنْ عَصَمْتُهُ.


 


2) از صادق ع روایت شده است:


به خدا سوگند، اگر اهل آسمانها و زمین جمع شوند که بنده‌ای را خداوند می‌خواهد گمراهش کند هدایت کنند توان هدایت او را ندارند؛ و اگر اهل آسمانها و زمین جمع شوند که بنده‌ای را که خداوند می‌خواهد هدایت کند گمراه کنند، نمی‌توانند؛


پس، از مردم [= از اینکه بخواهید خودتان هدایت ی را عهده‌دار شوید] بازایستید و ی نگوید فلانی عمر و برادر و پسر عمو و همسایه‌ام هست [و بدین جهت حتما می‌خواهم هدایت شود] چرا که خداوند هنگامی که خیر بنده‌ای را بخواهد روحش را پاک می‌گرداند پس هیچ سخن معروف  سزاواری نمی‌شنود مگر اینکه بدان اعتراف می‌کند و هیچ مطلب منکر و ناشایستی را نمی‌شنود مگر اینکه آن را مورد انکار قرار می‌دهد ؛ سپس خداوند در قلب او کلمه‌ای می‌اندازد که امرش را به سبب آن جمع و جور می‌کند.


الکافی، ج‏1، ص165


عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِیلَ عَنْ إِسْمَاعِیلَ السَّرَّاجِ عَنِ ابْنِ مُسْکَانَ عَنْ ثَابِتِ بْنِ سَعِیدٍ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع ...[5]


وَ اللَّهِ لَوْ أَنَّ أَهْلَ السَّمَاوَاتِ وَ أَهْلَ الْأَرَضِینَ اجْتَمَعُوا عَلَى أَنْ یَهْدُوا عَبْداً یُرِیدُ اللَّهُ ضَلَالَتَهُ مَا اسْتَطَاعُوا عَلَى أَنْ یَهْدُوهُ وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ السَّمَاوَاتِ وَ أَهْلَ الْأَرَضِینَ اجْتَمَعُوا عَلَى أَنْ یُضِلُّوا عَبْداً یُرِیدُ اللَّهُ هِدَایَتَهُ مَا اسْتَطَاعُوا أَنْ یُضِلُّوهُ کُفُّوا عَنِ النَّاسِ وَ لَا یَقُولُ أَحَدٌ عَمِّی وَ أَخِی وَ ابْنُ عَمِّی وَ جَارِی فَإِنَّ اللَّهَ إِذَا أَرَادَ بِعَبْدٍ خَیْراً طَیَّبَ رُوحَهُ فَلَا یَسْمَعُ مَعْرُوفاً إِلَّا عَرَفَهُ وَ لَا مُنْکَراً إِلَّا أَنْکَرَهُ- ثُمَّ یَقْذِفُ اللَّهُ فِی قَلْبِهِ کَلِمَةً یَجْمَعُ بِهَا أَمْرَه‏.


 


تدبر


1)‌ «وَ لَقَدْ أَضَلَّ مِنْکُمْ جِبِلّاً کَثیراً أَ فَلَمْ تَکُونُوا تَعْقِلُونَ»


خدا در میثاق نخستین، و یا در عمق فطرتمان با ما انسان‌ها عهد بسته که خودش را بپرستیم، یعنی کمال مطلق را نهایت سیر خود بدانیم؛ و نه ، وهر مانع و محدودکننده‌ای را، که دشمن ماست، و ما را از غایت واقعی خویش بازمی‌دارد و سرمایه‌های وجودی ما را هدر می‌دهد.


با این حال، این نسل‌های عظیمی از ما انسان‌ها را به بیراهه برد.


آیا جای ملامت ندارد؟


 


2) «وَ لَقَدْ أَضَلَّ مِنْکُمْ جِبِلّاً کَثیراً أَ فَلَمْ تَکُونُوا تَعْقِلُونَ»


و قطعا که از شما مردمان فراوانی را گمراه کرد؛ مگر قرار نبود بین ید؟


یعنی اگر روال انسانها برا تعقل و شیدن باشد، در این مسیر گمراهی قرار نمی‌گرفتند؛


یعنی در منطق قرآن، تعقل و شیدن مهمترین عاملی است که مانع گمراهی می‌شود.


نکته تخصصی دین‌شناسی و معرفت‌شناسی


بسیاری از دین‌ها و مکاتب جهان، عقل را دشمن راه خود می‌دانند و با انواع توجیهات - مانند اینکه عقل ما خطاکار است، عقل را یارای فهم حقیقت نیست، و ... - از ما می‌خواهند عقل را کنار بگذاریم و بدانها ایمان بیاوریم.


متاسفانه این منطق ناصواب به دلایل مختلف در جامعه ی و در ادبیات و اشعار مسلمانان نیز راه یافته، و به مذمت عقل، افتخار می‌شود!


این منطق قطعاً خلاف منطق قرآن کریم است! برخی چنین توجیه می‌کنند که منظور از این عقل، عقل متعالی انسان است، و منظور از عقلی که مذمت می‌شود عقل ابزاری، عقل دنیامدار و ... است.


اما باید گفت که این توجیه نیز توجیه ناصو است: اگر آنچه به عنوان «عقلِ چنین و چنان» مذمت می‌شود، واقعا عقل نیست و وهم، و خیال‌پردازی، و شیطنت، و ... است؛ آیا عاقلانه است که ما این کلمه قرآنی را که این اندازه مورد تحسین قرار گرفته، در معنای غلطی به کار ببریم و بعد آن معنای غلط را مذمت کنیم؟ آیا این کار ما بهانه‌ای نمی‌شود که افراد را -لااقل: ناخواسته - با تعقل و شه‌ورزی دشمن کنیم و تعقل را در برابر تدین قرار دهیم؟


آیا خود همین مذمت عقل - عقلی که در قرآن و روایات همواره مدح شده - یک ترفند نیست؟!


 


3) «وَ لَقَدْ أَضَلَّ مِنْکُمْ جِبِلّاً کَثیراً أَ فَلَمْ تَکُونُوا تَعْقِلُونَ»


خداوند متعال به انسان عقل و اراده داده، که خودش راه صحیح را با اراده خودش انتخاب کند؛ در عین حال را هم در مسیر او قرار داده، تا معلوم شود آیا انسان واقعا از عقل خود استفاده می‌برد و اراده‌اش را بر تعقل و شه مبتنی می‌کند، یا فریب را می‌خورد.


اینکه خیل عظیمی از انسان‌ها فریب را بخورند، بدین معنا نیست که برنامه خداوند ناموفق بوده؛


بلکه تنها و تنها بدین معناست که آنان از عقلی که خدا بدانان داده بود استفاده لازم را ن د؛


پس اگر خیل عظیمی از انسان‌ها راه عبودیت را در پیش بگیرند، تنها و تنها تقصیر خودشان است، نه تقصیر خداوند و هیچ دیگر؛ از این روست که خداوند برای انسانها چنین مقرر فرموده اگر ی بخواهد هدایت شود یا مسیر گمراهی را در پیش گیرد، حقیقتا هیچ -هرقدر هم که تلاش کند- نتواند مانع او شود. (حدیث2)


به طور خلاصه، کثرت گمراه‌شدگان باید مایه عبرت ما شود که حواسمان را بیشتر جمع کنیم، نه اینکه بگذاریم خود همین مطلب بهانه‌ای برای شود که ما را به اعتراض بر خدا - و یعنی پیمودن مسیر گمراهی جدید - وادارد!


 


4)‌ «وَ لَقَدْ أَضَلَّ مِنْکُمْ جِبِلّاً کَثیراً أَ فَلَمْ تَکُونُوا تَعْقِلُونَ»


از سرنوشت فریب خوردگان عبرت بگیرید؛


که شه در سرنوشت تلخ قربانیان فریب ، راه نجات از وسوسه‏ها و دام‏هاى اوست. (تفسیر نور، ج‏9، ص552)


 


 




[1] . قرأ أبو عمرو و ابن عامر جُبْلا بضم الجیم و س الباء و قرأ أهل المدینة و عاصم و سهل «جِبِلّاً» ب ر الجیم و الباء و تشدید اللام و قرأ روح و زید «جُبُلّاً» بضم الجیم و الباء و تشدید اللام و هو قراءة الحسن و الأعرج و ا هری و قرأ الباقون «جُبُلاً» بضمهما و تخفیف اللام.


[2] . قرأ نافع، و عاصم: جِبِلًّا، ب ر الجیم و الباء و تشدید اللام، و هی قراءة أبی حیوة، و سهیل، و أبی جعفر، و شیبة، و أبی رجاء و الحسن: بخلاف عنه.


و قرأ العربیان، و الهذیل بن شرحبیل: بضم الجیم و إسکان الباء


و باقی السبعة: بضمها و تخفیف اللام


و الحسن بن أبی إسحاق، و ا هری، و ابن هرمز، و عبد اللّه بن عبید بن عمیر، و حفص بن حمید: بضمتین و تشدید اللام


و الأشهب العقیلی، و الیمانی، و حماد بن مسلمة عن عاصم: ب ر الجیم و س الباء


و الأعمش: جِبِلاً، ب رتین و تخفیف اللام.


و قرى‏ء:جِبَلاً ب ر الجیم و فتح الباء و تخفیف اللام، جمع جبلة، نحو فطرة و فطر، فهذه سبع لغات قرى‏ء بها.


و قرأ علی بن أبی طالب و بعض ال اسانیین: جیلا، ب ر الجیم بعدها یاء آ الحروف، واحد الأجیال و الجبل بالباء بواحدة من أسفل الأمة العظیمة. و قال الضحاک:أقله عشرة آلاف. خاطب تعالى الکفار بما فعل معهم ال تقریعا لهم.


[3] . و قرأ الجمهور: أَ فَلَمْ تَکُونُوا بتاء الخطاب؛ و طلحة، و عیسى: بیاء الغیبة، عائدا على جبل.


[4] . نظر مرحوم طبرسی هم به این نظر نزدیک است: أصل الجبل الطبع و منه الجبل لأنه مطبوع على الثبات و قال أبو مسلم أصله الغلظة و الشدة. (مجمع البیان، ج‏8، ص672)


[5] . یَا ثَابِتُ مَا لَکُمْ وَ لِلنَّاسِ کُفُّوا عَنِ النَّاسِ وَ لَا تَدْعُوا أَحَداً إِلَى أَمْرِکُمْ فَ


 




810 ) سوره یس (36) آیه 61 وَ أَنِ اعْبُدُونی‏ هذا صِراطٌ مُسْتَق

درخواست حذف اطلاعات

 بسم الله الرحمن الرحیم


810 ) سوره یس (36) آیه 61


وَ أَنِ اعْبُدُونی‏ هذا صِراطٌ مُسْتَقیمٌ 


16 ذی‌القعده 1439


ترجمه


و اینکه مرا بپرستید؛ این صراط مستقیم است


اختلاف قرائت[1] 


نکات ادبی


اعْبُدُونی

درباره ماده «عبد» در آیه قبل توضیحات لازم گذشت.


صِراطٌ مُسْتَقیمٌ  

در آیه 4 همین سوره درباره دو کلمه «صراط» و «مستقیم» توضیحاتی گذشت که خلاصه‌اش این بود که:


«صراط» راه مهیا و سهل‌شده‌ای است که گویی رهرو را در خود می‌بلعد، بدون اینکه بگذارد رهروش از آن بیرون بیفتد.


«مُسْتَقیم» هم اسم فاعل از فعل «استقام» است و «استقامت» هم به راهی گفته می‌شود که در مسیر مستقیم (صاف و بی‌انحناء) باشد و از این جهت، راه حق، راه مستقیم گفته شده؛ و کاربرد تعبیر استقامت برای انسان هم از این باب است وی در راه مستقیم باقی بماند.


جلسه 751 http://yekaye.ir/ya-seen-36-4/


حدیث


1) جبر بن عبدالله انصاری روایت کرده است که همانا اصحاب همگی نزد ایشان جمع بودند و ایشان را تایید د آن هنگامی که به حضرت علی ع اشاره کرد و فرمود «این صراط مستقیم است» (یس/61) «پس از او تبعیت کنید» (انعام/153).


آنگاه ص فرمود: همین برایت کافی است، ای اهل قبیله عدی![2]


مناقب آل أبی طالب ع (لابن شهرآشوب)، ج‏3، ص74


جَابِرُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ أَنَّ النَّبِیَّ هَیَّأَ أَصْحَابَهُ عِنْدَهُ إِذْ قَالَ وَ أَشَارَ بِیَدِهِ إِلَى عَلِیٍّ: «هَذَا صِرَاطٌ مُسْتَقِیمٌ» «فَاتَّبِعُوهُ» الْآیَةَ فَقَالَ النَّبِیُّ کَفَاکَ یَا عَدَوِیُّ.[3]


 


2) از صادق ع درباره «صراط» سوال شد، فرمود:


آن راهی است به سوی معرفت خداوند عز و جل، و دوتاست: صراطی در دنیا و صراطی در آ ت؛ اما صراطی که در دنیاست همان ی است که اطاعت از او واجب است، ی که در دنیا او را بشناسد و به هدایت او اقتدا کند، از صراطی که در آ ت همچون پلی روی جهنم کشیده می‌شود عبور می‌کند؛ و ی که او را در دنیا ت او به رسمیت نشناسد، قدمش در صراط در آ ت می‌لغزد و به آتش جهنم سقوط می‌کند.


معانی الأخبار، ص33


حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ الْحَسَنِ الْقَطَّانُ قَالَ حَدَّثَنَا عَبْدُ الرَّحْمَنِ بْنُ مُحَمَّدٍ الْحُسَیْنِیُّ قَالَ أَخْبَرَنَا أَبُو جَعْفَرٍ أَحْمَدُ بْنُ عِیسَى بْنِ أَبِی مَرْیَمَ الْعِجْلِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ زِیَادٍ الْعَرْزَمِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ حَاتِمٍ الْمِنْقَرِیُّ عَنِ الْمُفَضَّلِ بْنِ عُمَرَ قَالَ:


سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنِ الصِّرَاطِ؟


فَقَالَ هُوَ الطَّرِیقُ إِلَى مَعْرِفَةِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ هُمَا صِرَاطَانِ صِرَاطٌ فِی الدُّنْیَا وَ صِرَاطٌ فِی الْآخِرَةِ وَ أَمَّا الصِّرَاطُ الَّذِی فِی الدُّنْیَا فَهُوَ الْإِمَامُ الْمُفْتَرَضُ الطَّاعَةِ مَنْ عَرَفَهُ فِی الدُّنْیَا وَ اقْتَدَى بِهُدَاهُ مَرَّ عَلَى الصِّرَاطِ الَّذِی هُوَ جِسْرُ جَهَنَّمَ فِی الْآخِرَةِ وَ مَنْ لَمْ یَعْرِفْهُ فِی الدُّنْیَا زَلَّتْ قَدَمُهُ عَنِ الصِّرَاطِ فِی الْآخِرَةِ فَتَرَدَّى فِی نَارِ جَهَنَّمَ.


 


3) حدیثی از کاظم ع از پدرانشان، و با سندی دیگر از باقر ع از پدرانشان، و نیز از عبدالله بن عباس و جابر بن عبدالله انصاری، روایت شده است که یکبار اکرم ص در جمع اصحابشان بودند و برخی از اصحاب آیاتی را که درباره نعمت‌های الهی بر آنهاست قرائت می‌کنند؛ و ص درباره این نعمت‌ها سوال می‌کنند و تنها حضرت علی ع پاسخ مناسبی ارائه می‌دهند...


در پایان آن گفتگو، اکرم ص لبخندی می‌زنند و خطاب به المومنین ع می‌فرمایند:


گوارایت باد حکمت! گوارایت باد علم!


ای ابوالحسن! و تویی که وارث علم من هستی و برای امتم آنچه بعد از من در آن اختلاف می‌کنند را تبیین می‌کنی؛


ی که تو را به خاطر دینت دوست بدارد و راه تو را در پیش گیرد، او از انی است که به صراط مستقیم هدایت شده است؛


و ی که از آنچه می‌خواهی رویگردان باشد و بغض تو را داشته باشد، خداوند را روز قیامت در حالی ملاقات می‌کند که «او را در آ ت بهره‌ای نیست» (آل‌عمران/77)


الأمالی (للطوسی)، ص492


أَخْبَرَنَا جَمَاعَةٌ، عَنْ أَبِی الْمُفَضَّلِ، قَالَ: حَدَّثَنَا أَبُو أَحْمَدَ عُبَیْدُ اللَّهِ بْنُ الْحُسَیْنِ بْنِ إِبْرَاهِیمَ الْعَلَوِیُّ النَّصِیبِیُّ (رَحِمَهُ اللَّهُ) بِبَغْدَادَ، قَالَ: سَمِعْتُ جَدِّی إِبْرَاهِیمَ بْنَ عَلِیٍّ یُحَدِّثُ عَنْ أَبِیهِ عَلِیِّ بْنِ عُبَیْدِ اللَّهِ، قَالَ: حَدَّثَنِی شَیْخَانِ بَرَّانِ مِنْ أَهْلِنَا سَیِّدَانِ: مُوسَى بْنُ جَعْفَرٍ، عَنْ أَبِیهِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ، عَنْ أَبِیهِ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ أَبِی جَعْفَرٍ، عَنْ أَبِیهِ، وَ حَدَّثَنِیهِ الْحُسَیْنُ بْنُ زَیْدِ بْنِ عَلِیٍّ ذُو الدَّمْعَةِ، قَالَ: حَدَّثَنِی عَمِّی عُمَرُ بْنُ عَلِیٍّ، قَالَ: حَدَّثَنِی أَخِی مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیٍّ، عَنْ أَبِیهِ، عَنْ جَدِّهِ الْحُسَیْنِ (عَلَیْهِمُ السَّلَامُ)، قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ (عَلَیْهِ السَّلَامُ): وَ حَدَّثَنِی عَبْدُ اللَّهِ بْنُ الْعَبَّاسِ، وَ جَابِرُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ الْأَنْصَارِیُّ، وَ کَانَ بَدْرِیّاً أُحُدِیّاً شَجَرِیّاً، وَ مِمَّنْ مَحَضَ مِنْ أَصْحَابِ رَسُولِ اللَّهِ (صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ) فِی مَوَدَّةِ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ (عَلَیْهِ السَّلَامُ)، قَالُوا:


...[4] فَتَبَسَّمَ رَسُولُ اللَّهِ (صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ) وَ قَالَ: لِتَهْنِکَ الْحِکْمَةُ، لِیَهْنِکَ الْعِلْمُ یَا أَبَا الْحَسَنِ، وَ أَنْتَ وَارِثُ عِلْمِی، وَ الْمُبِینُ لِأُمَّتِی مَا اخْتَلَفَتْ فِیهِ مِنْ بَعْدِی، مَنْ أَحَبَّکَ لِدِینِکَ وَ أَخَذَ بِسَبِیلِکَ فَهُوَ مِمَّنْ هُدِیَ إِلى‏ صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ، وَ مَنْ رَغِبَ عَنْ هَوَاکَ وَ أَبْغَضَکَ لَقِیَ اللَّهَ یَوْمَ الْقِیَامَةِ لَا خَلَاقَ لَهُ.


توجه


درباره «صراط مستقیم» در


جلسه 108 «اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقیم‏» (فاتحه/6) http://yekaye.ir/fateha-alketab-1-6/


جلسه 109 «صِراطَ الَّذینَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ غَیْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَیْهِمْ وَ لاَ الضَّالِّینَ» http://yekaye.ir/al-fatihah-001-7/


جلسه 211 «وَ إِنَّکَ لَتَدْعُوهُمْ إِلى‏ صِراطٍ مُسْتَقیم‏» (مزمل/73) http://yekaye.ir/al-muminoon-023-073/


جلسه 280 «قالَ هذا صِراطٌ عَلَیَّ مُسْتَقیمٌ»  http://yekaye.ir/al-hegr-15-41/


و جلسه 751 «عَلى‏ صِراطٍ مُسْتَقیمٍ» (یس/4) http://yekaye.ir/ya-seen-36-4/


احادیث و نکاتی گذشت که اغلب آنها را می‌توان به اینجا نیز مرتبط دانست.


تدبر


1) «وَ أَنِ اعْبُدُونی‏ هذا صِراطٌ مُسْتَقیمٌ»


پرستش خداوند، تنها راهی است که مستقیم ما را به مقصد می‌رساند.


نکته تخصصی انسان‌شناسی


الف. انسان ماهیت ندارد.


اگزیستانسیالیست‌ها می‌گویند انسان تنها موجودی است که وجودش بر ماهیتش مقدم است؛ یعنی هر موجودی همان ماهیتی را دارد، که دارد: یک سگ از ابتدا سگ است آ ش هم سگ می‌میرد. همین طور یک اسب، یا یک شیر؛ اما انسان بدون شکل خاصی وارد عالَم می‌شود و خودش است که معلوم می‌کند که در آ چه خواهد بود: انسان، سگ، شیر یا ... .


این مقدار از سخن آنان درست است؛ در حقیقت، خداوند انسان را باظرفیت بی‌نهایت آفریده است؛ و هر انسانی خودش این ظرفیت را در مسیری که تصمیم می‌گیرد، پیش می‌برد.


اگزیستانسیالیست‌ها از این مطلب، نتیجه می‌گیرند که مهمترین حق انسان است؛ اما اشتباهشان دقیقا همین‌جاست:


بله، انسان می‌تواند هر آینده‌ای را برای خود رقم بزند؛ اما آیا هر آینده‌ای حق اوست؟


اگر به فرض به دانه سیب اختیار دهند که خودش تصمیم بگیرد که درخت سیب شود یا بپوسد، آیا حق او این است که درخت سیب شود یا بپوسد؟ و دادن اختیار به او، در اینکه چه سرنوشتی را برای خودش رقم بزند موثر است؛ اما آیا دادن اختیار به او در اینکه واقعا چه سرنوشتی برای او سزاوار است و حق اوست، تاثیری دارد؟!


بله، انسان ماهیت از پیش معین شده و صُلب ندارد؛ او ظرفیت بی‌نهایت دارد؛ و این بدان معناست که «وضع موجود» او، «وضع مطلوب»ش نیست و خودش باید خود را به وضع مطلوب برساند. اما آیا اگر ی غایت خود را نابود تمام استعدادهایش قرار دهد، واقعا به «وضع مطلوب» می‌رسد؟! آیا این، مطلوب واقعیِ اوست یا امری است که توهم کرده که مطلوب اوست؟!


ب. اما انسان فطرت دارد.


اما با توجه به نداشتنی ماهیت از پیش تعیین‌شده، و با این تنوع عظیم در جهت‌گیری‌های انسان‌ها


آیا می‌توان از امری که واقعا مطلوب حقیقیِ همه انسان‌ها باشد، سخن گفت؟


هر انسانی در هر اقدامی طالب وضع بهتر است؛ بلکه طالب وضع بهترین است، بلکه طالب همه بهترین‌هاست؛


البته ممکن است در تشخیص «بهتر» و «بهترین» خطا کند،


ممکن است به خاطر تنبلی و ... دنبال وضع بهتری که شناخته حرکت نکند،


ممکن است ...؛


اما تردیدی نیست که هر در عمق وجود خویش طالب آن است که به «همه بهترین‌ها» برسد؛


یعنی به «کمال مطلق» برسد؛


و در ادبیات دینی، این یعنی به «خدا» برسد.


این همان است که می‌گویند «خداجویی فطری است». انسان‌ها در تشخیص مصداق خدا اشتباه می‌کنند؛ اما همه همان کمال مطلق را می‌خواهند: یکی می‌پندارد اگر به «پول» برسد به همه مطلوب‌هایش رسیده؛ دیگری آن را «مقام» می‌پندارد؛ و ... ؛ اما ی که به خدا برسد، به «قدرت مطلق» ، «علم مطلق» ، «حیات بی‌مرگ» ، و همه خوبی‌ها و مطلوب‌های ممکن رسیده است. (تفصیل این بحث در: شرح چهل حدیث ( )، ص182 4)


در نتیجه:


اگر ی این را درست بفهمد درمی‌یابد که تنها هدف واقعی هر ، خود «خداوند» است: «وَ أَنَّ إِلى‏ رَبِّکَ الْمُنْتَهى‏» (نجم/42)


و هر راهی که برویم نهایتا به خدا ختم می‌شود: «یا أَیُّهَا الْإِنْسانُ إِنَّکَ کادِحٌ إِلى‏ رَبِّکَ کَدْحاً فَمُلاقیه‏» (انشقاق/6)


در این میان انی که از این راه مستقیم بیرون می‌روند و می‌خواهند از بیراهه به مقصد برسند، با صفات «منتقم» (دخان/16) و «شَدیدُ الْعِقاب» (بقره/211) و «شَدیدُ الْعَذاب» (بقره/165) و سایر اوصاف جلالی خداوند، و در یک کلام با «عذاب» خداوند مواجه می‌شوند: «إِنَّ الَّذینَ یَضِلُّونَ عَنْ سَبیلِ اللَّهِ لَهُمْ عَذابٌ شَدید» (ص/26)


و ی که می‌خواهد راهی که مستقیم او را به مقصد برساند، می‌فهمد که راهی جز سخن و برنامه او را محور عمل قرار دادن نیست؛ تنها راهی که مستقیم ما را به خدا می‌رساند این است که خود او را محور همه زندگی خود قرار دهیم: «حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَکیل‏» (آل‌عمران/173)


و تنها با «إِیَّاکَ نَعْبُدُ وَ إِیَّاکَ نَسْتَعین‏» (فاتحه/5) است که «اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقیم‏» (فاتحه/6) حاصل می‌شود.


پس اینکه او را بپرستیم، همان صراط مستقیم است: «وَ أَنِ اعْبُدُونی‏ هذا صِراطٌ مُسْتَقیمٌ» (یس/61)


و شاید بدین جهت است که تنها خواسته یک مومن واقعی همین است که به صراط مستقیم رهنون شود. (جلسه 108، تدبر1  http://yekaye.ir/fateha-alketab-1-6/ )


توجه:


در آیه 4 همین سوره نشان داده شد که در قرآن کریم همواره عبارت «هذا صراط مستقیم» بعد از عبارت «خدا را بپرستید» آمده؛ و تحلیلی از اینکه »چرا «صراط مستقیم» در عبودیت خدا خلاصه می‌شود» نیز ارائه شد.


(جلسه 751، تدبر4  http://yekaye.ir/ya-seen-36-4/ )


 


2) «وَ أَنِ اعْبُدُونی‏ هذا صِراطٌ مُسْتَقیمٌ»


این آیه می‌فرماید صراط مستقیم این است که خدا را بپرستیم؛


و در آیات 5 و 6 سوره فاتحه می‌گوییم تنها تو را می‌پرستیم [پس] ما را به صراط مستقیم رهنمون شو!


کنار هم قرار دادن این دو مطلب نشان می‌دهد که «صراط مستقیم» هم خود پرستش خداست و هم مقدمه و نتیجه آن! یعنی نه‌تنها مقصد، و در نتیجه مسیر انسان بی‌نهایت است؛ بلکه در صراط مستقیم قرار گرفتن هم اقدامی نیست که یکبار انجام و تمام شود: عبد می‌شویم تا به صراط مستقیم ره پیدا کنیم؛ و در صراط مستقیم می‌رویم تا عبودیتمان تقویت شود.


 


3) «وَ أَنِ اعْبُدُونی‏ هذا صِراطٌ مُسْتَقیمٌ»


راه مستقیم که هر شبانه روز در از خدا مى‏خواهیم، همان اطاعت از او و عبادت اوست. (تفسیر نور، ج‏9، ص552)


 


4) «أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَیکُمْ أَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّیطانَ ... وَ أَنِ اعْبُدُونی‏»


عهدی که انسان با خدا بسته، فقط پرستش خدا نیست؛ بلکه غیر از آن، و چه‌بسا مقدم بر آن، نپرستیدن است؛


اساساً پرستیدن خدا و نپرستیدن لازم و م وم‌اند، چه‌بسا دو روی یک سکه‌اند؛ نمی‌شود خداپرست شد مگر اینکه را از وجود خویش دور کرده باشیم. و این،


همان مضمون «لا إِلهَ إِلاَّ اللَّهُ» است که «لا اله» را قبل از «الا الله» آورده؛


همان مضمون «أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَ اجْتَنِبُوا الطَّاغُوت‏» (نحل/36) است که عبودیت خدا همراه اجتناب از طاغوت است.


یادآوری


در جلسه قبل، تدبر3 بیان شد که عبادت ، صرفاً به معنای اطاعت از ابلیس نیست؛ بلکه هر اطاعت و پیروی که مستند به دستور خداوند نباشد، می‌تواند مصداق عبادت باشد.


 


5) «أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَیکُمْ أَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّیطانَ ... وَ أَنِ اعْبُدُونی‏ هذا صِراطٌ مُسْتَقیمٌ»


مرجع ضمیر «این» (این صراط مستقیم است) را می‌توان «اینکه مرا بپرستید» دانست؛


اما شاید بهتر این باشد که مرجع ضمیر را کل این «عهد» بدانیم؛ یعنی صراط مستقیم صرفا در مسیر خدا بودن نیست؛ بلکه صراط مستقیم این است که در مسیر هم نباشیم؛ به تعبیر دیگر، ی واقعا در مسیر خداست که قطعا در مسیر هم نباشد؛ راه خدا و راه را نمی‌توان با هم جمع کرد؛ چرا که خداوند دو دل درون این قرار نداده: «ما جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِنْ قَلْبَیْنِ فی‏ جَوْفِهِ» (احزاب/4)


 


6) «أَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّیطانَ ... وَ أَنِ اعْبُدُونی‏»


انسان، از دو حال خارج نیست، یا بنده خداست یا بنده . (تفسیر نور، ج‏9، ص552)


 


 




[1] . وَ أَنِ اعْبُدُونِی من ر النون فعلى الأصل، من ضم [أَنُ اعْبُدُونِی] کره رة بعدها ضمة (إعراب القرآن (نحاس)، ج‏3، ص272)


قرأ «وَ أَنِ اعْبُدُونِی» ب ر النون من «أن» فی الوصل ابوعمرو و عاصم و حمزه و یعقوب و المطوعی و الحسن و خلف؛ و ال ر هنا علی الاصل ل قاء ال نین؛ و قرأ الباقون «وَ أَنُ اعْبُدُونِی» بضم النون فی الوصل.


درباره اختلاف قرائت «صراط» در سوره فاتحه توضیحات لازم داده شد. http://yekaye.ir/fateha-alketab-1-6/


[2] . ظاهرا اشاره به عمر بن خطاب است، چرا که معروفترین فرد از اصحاب ایشان است که اهل قبیله عدی بود.


[3] . در همانجا این حدیث هم آمده که جالب توجه است:


ابْنُ عَبَّاسٍ کَانَ رَسُولُ اللَّهِ ص یَحْکُمُ وَ عَلِیٌّ بَیْنَ یَدَیْهِ مُقَابَلَتَهُ وَ رَجُلٌ عَنْ یَمِینِهِ وَ رَجُلٌ عَنْ شِمَالِهِ فَقَالَ الْیَمِینُ وَ الشِّمَالُ مَضَلَّةٌ وَ الطَّرِیقُ الْمُسْتَوِی الْجَادَّةُ ثُمَّ أَشَارَ بِیَدِهِ «وَ إِنَّ هَذَا صِرَاطُ عَلِیٍّ مُسْتَقِیمٌ» فَاتَّبِعُوهُ.


[4] . بَیْنَا رَسُولُ اللَّهِ (صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ) فِی مَسْجِدِهِ فِی رَهْطٍ مِنْ أَصْحَابِهِ، فِیهِمْ أَبُو بَکْرٍ وَ عُمَرُ وَ عُثْمَانُ وَ عَبْدُ الرَّحْمَنِ وَ رَجُلَانِ مِنْ قُرَّاءِ الصَّحَابَةِ مِنَ الْمُهَاجِرِینَ، هُمَا عَبْدُ اللَّهِ ابْنُ أُمِّ عَبْدٍ، وَ مِنَ الْأَنْصَارِ أُبَیُّ بْنُ کَعْبٍ وَ کَانَا بَدْرِیَّیْنِ، فَقَرَأَ عَبْدُ اللَّهِ مِنَ السُّورَةِ الَّتِی یُذْکَرُ فِیهَا لُقْمَانُ، حَتَّى أَتَى عَلَى هَذِهِ الْآیَةِ «وَ أَسْبَغَ عَلَیْکُمْ نِعَمَهُ ظاهِرَةً وَ باطِنَةً»الْآیَةَ، وَ قَرَأَ أُبَیٌّ مِنَ السُّورَةِ الَّتِی یُذْکَرُ فِیهَا إِبْرَاهِیمُ (عَلَیْهِ السَّلَامُ) «وَ ذَکِّرْهُمْ بِأَیَّامِ اللَّهِ إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیاتٍ لِکُلِّ صَبَّارٍ شَکُورٍ» قَالُوا: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ): أَیَّامُ اللَّهِ نَعْمَاؤُهُ، وَ بَلَاؤُهُ مَثُلَاتُهُ سُبْحَانَهُ. ثُمَّ أَقْبَلَ (صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ) عَلَى مَنْ شَهِدَهُ مِنْ أَصْحَابِهِ، فَقَالَ: إِنِّی لَأَتَخَوَّلُکُمْ بِالْمَوْعِظَةِ تَخَوُّلًا مَخَافَةَ السَّأْمَةِ عَلَیْکُمْ، وَ قَدْ أَوْحَى إِلَیَّ رَبِّی (جَلَّ جَلَالُهُ) أَنْ أُذَکِّرَکُمْ بِالنِّعْمَةِ، وَ أُنْذِرَکُمْ بِمَا اقْتَصَّ عَلَیْکُمْ مِنْ کِتَابِهِ، وَ تَلَا «وَ أَسْبَغَ عَلَیْکُمْ نِعَمَهُ» الْآیَةَ. ثُمَّ قَالَ لَهُمْ: قُولُوا الْآنَ قَوْلَکُمْ: مَا أَوَّلُ نِعْمَةٍ رَغَّبَکُمُ اللَّهُ فِیهَا وَ بَلَاکُمْ بِهَا فَخَاضَ الْقَوْمُ جَمِیعاً فَذَکَرُوا نِعَمَ اللَّهِ الَّتِی أَنْعَمَ عَلَیْهِمْ وَ أَحْسَنَ إِلَیْهِمْ بِهَا مِنَ الْمَعَاشِ وَ الرِّیَاشِ وَ الذُّرِّیَّةِ وَ الْأَزْوَاجِ إِلَى سَائِرِ مَا بَلَاهُمُ اللَّهُ (عَزَّ وَ جَلَّ) بِهِ مِنْ أَنْعُمِهِ الظَّاهِرَةِ، فَلَمَّا أَمْسَکَ الْقَوْمُ أَقْبَلَ رَسُولُ اللَّهِ (صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ) عَلَى عَلِیٍّ (عَلَیْهِ السَّلَامُ)، فَقَالَ: یَا أَبَا الْحَسَنِ، قُلْ فَقَدْ قَالَ أَصْحَابُکَ. فَقَالَ: فَکَیْفَ لِی بِالْقَوْلِ- فِدَاکَ أَبِی وَ أُمِّی- وَ إِنَّمَا هَدَانَا اللَّهُ بِکَ. قَالَ: وَ مَعَ ذَلِکَ‏ فَهَاتِ، قُلْ مَا أَوَّلُ نِعْمَةٍ بَلَاکَ اللَّهُ (عَزَّ وَ جَلَّ) وَ أَنْعَمَ عَلَیْکَ بِهَا قَالَ: أَنْ خَلَقَنِی جَلَّ ثَنَاؤُهُ وَ لَمْ أَکُ شَیْئاً مَذْکُوراً. قَالَ: صَدَقْتَ، فَمَا الثَّانِیَةُ قَالَ: أَنْ أَحْسَنَ بِی إِذْ خَلَقَنِی فَجَعَلَنِی حَیّاً لَا مَیِّتاً. قَالَ: صَدَقْتَ، فَمَا الثَّالِثَةُ قَالَ: أَنْ أَنْشَأَنِی فَلَهُ الْحَمْدُ فِی أَحْسَنِ صُورَةٍ وَ أَعْدَلِ تَرْکِیبٍ. قَالَ: صَدَقْتَ، فَمَا الرَّابِعَةُ قَالَ: أَنْ جَعَلَنِیَ مُتَفَکِّراً رَاغِباً لَا بُلَهَةً سَاهِیاً. قَالَ: صَدَقْتَ، فَمَا الْخَامِسَةُ قَالَ: أَنْ جَعَلَ لِی شَوَاعِرَ أُدْرِکُ مَا ابْتَغَیْتُ بِهَا، وَ جَعَلَ لِی سِرَاجاً مُنِیراً. قَالَ: صَدَقْتَ، فَمَا السَّادِسَةُ قَالَ: أَنْ هَدَانِی وَ لَمْ یُضِلَّنِی عَنْ سَبِیلِهِ. قَالَ: صَدَقْتَ، فَمَا السَّابِعَةُ قَالَ: أَنْ جَعَلَ لِی مَرَدّاً فِی حَیَاةٍ لَا انْقِطَاعَ لَهَا. قَالَ: صَدَقْتَ، فَمَا الثَّامِنَةُ قَالَ: أَنْ جَعَلَنِیَ مُلْکاً مَالِکاً لَا مَمْلُوکاً. قَالَ: صَدَقْتَ، فَمَا َّاسِعَةُ قَالَ: أَنْ سَخَّرَ لِی سَمَاءَهُ وَ أَرْضَهُ وَ مَا فِیهِمَا وَ مَا بَیْنَهُمَا مِنْ خَلْقِهِ. قَالَ: صَدَقْتَ، فَمَا الْعَاشِرَةُ قَالَ: أَنْ جَعَلَنَا سُبْحَانَهُ ذُکْرَاناً لَا إِنَاثاً. قَالَ: صَدَقْتَ، فَمَا بَعْدَ هَذَا قَالَ: کَثُرَتْ نِعَمُ اللَّهِ یَا نَبِیَّ اللَّهِ فَطَابَتْ، وَ تَلَا «وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَةَ اللَّهِ لا تُحْصُوها»


 




809 ) سوره یس (36) آیه 60 أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَیکُمْ یا بَنی‏ آد

درخواست حذف اطلاعات

 بسم الله الرحمن الرحیم


809 ) سوره یس (36) آیه 60


أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَیکُمْ یا بَنی‏ آدَمَ أَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّیطانَ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبینٌ


15 ذی‌القعده 1439


ترجمه


آیا به شما، ای فرزندان آدم، سفارش ن که را نپرستید، بی‌تردید او شما را دشمنی آشکار است؟!


اختلاف قرائت[1] 


نکات ادبی


أَعْهَدْ

قبلا بیان شد که ماده «عهد» در اصل به معنای حفظ و مراعات چیزی است و کلمه «عهد» وقتی با حرف «الی» متعدی شود به معنای «وصیت» (سفارش؛ برعهده گذاشتن) می‌شود و وقتی از عهد «بین دو نفر» سخن به میان آید به معنای «میثاق» (پیمان؛ برعهده گرفتن) می‌باشد؛ که البته در تفاوت «عهد» و «میثاق» گفته‌اند میثاق محکمتر از عهد است و نیز گفته شده وقتی «میثاق» گفته می‌شود از جانب یکی از طرفین مدنظر است اما وقتی «عهد» گفته می‌شود از جانب هردو طرف مد نظر است.


جلسه 94 http://yekaye.ir/ta-ha-020-115/


تَعْبُدُوا

قبلا بیان شد که ماده «عبد» دل بر رام و ذلیل بودن می‌کند؛ و لذا [در قدیم که غلطتک و آسف نبوده] به جاده‌ای که سنگی در آن نباشد و بر اثر کثرت عبور و مرور هموار شده باشد، راه «معَبَّد» گفته می‌شد.


برخی از اهل لغت توضیح داده‌اند که استعمال این ماده در مورد بندگان خدا و برده‌های بشر تفاوت مهمی دارد [در فارسی هم ما دو تعبیر «بنده» و «برده» داریم]؛ وقتی در مورد «بردگان بشری» به کار می‌رود، در زبان عربی، فعلی از آن مشتق نشده است؛ و اگر فعلی بخواهد بیاید، بر وزن «عَبُدَ» خواهد بود که به معنای «برده شد، به بردگی‌اش ‌اقرار کرد» می‌شود؛ اما وزن «عَبَدَ» به معنای پرستش به کار می‌رود که در رابطه انسان و خدا [یا هر پرستش دیگری] مطرح می‌شود؛ لذا در مورد برده‌ها گفته نمی‌شود که «فلانٌ عَبَدَ مولاه؛ فلانی اربابش را پرستید!» البته در مورد رابطه بین انسانها، تعبیر «تعبَّد فلانٌ فلاناً؛ فلانی با فلانی (که آزاد است) مانند برده رفتار کرد» یا «عَبَّد / أعْبَدَ فلانٌ فلاناً؛ فلانی فلانی را به بردگی گرفت» به کار می‌رود؛ و در قرآن نیز همواره از تعبیر «عَبَدَ یَعبُدُ» استفاده شده است، فقط یکبار از تعبیر «عَبَّدَ» ‌استفاده شده و آن در جایی است که حضرت موسی ع به فرعون اعتراض می‌کند که چرا بنی‌ را به بردگی گرفتی: «وَ تِلْکَ نِعْمَةٌ تَمُنُّها عَلَیَّ أَنْ عَبَّدْتَ بَنی‏ إِسْرائیلَ» (شعراء/22)


کلمه «عَبْد» را هم برای بنده (إِنْ هُوَ إِلاَّ عَبْدٌ أَنْعَمْنا عَلَیْه؛ ز ف/59) و هم برای برده (لا تُنْکِحُوا الْمُشْرِکینَ حَتَّى یُؤْمِنُوا وَ لَعَبْدٌ مُؤْمِنٌ خَیْرٌ مِنْ مُشْرِکٍ؛ بقره/221) استفاده کرده‌اند؛ اما به نظر می‌رسد اسم فاعل آن در ح ثلاثی مجرد (عابد)، عموما ناظر به معنای مربوط به «بنده» (از «عَبَد») است (وَ لا أَنا عابِدٌ ما عَبَدْتُّمْ؛ کافرون/4)؛ با این حال برخی «عَبْد» را بلیغتر از «عابد» دانسته‌اند.


کلمه «عبودیّة» را به معنای اظهار تذلل دانسته‌اند و گفته‌اند که کلمه «عبادت» (لا یَسْتَکْبِرُونَ عَنْ عِبادَتِهِ؛ اعراف/206 و انبیاء/19) در رساندن این معنا بلیغتر است؛ چرا که نشان‌دهنده غایت تذلل است؛ و در مجموع، عبودیت را به معنای تسلیم بودن و نهایت خضوع، که منجر به اطاعت می‌شود، دانسته‌اند.


جلسه 125 http://yekaye.ir/ad-dhariyat-051-56/


«عَدُوّ»

قبلا بیان شد که ماده «عدو» [یا «عدی] در اصل دل دارد بر (گذر ) از حد خود و پیشی گرفتن در جایی که سزاوار است بدانجا بسنده شود؛ و «عادیّ» ی است که ظالمانه از حق خودش می‌کند. و تفاوتش با « » در این است که ، به صرفِ گذر از نقطه معین ( وج از حق خود) گفته می‌شود؛ اما «تعدی»، ی است که ورود نابجا به حقوق دیگران هم در آن لحاظ شده است. برخی اصل این ماده را از کلمه «عُدوَة» (أنفال/42) دانسته‌اند («عدوة الوادی» لبه و حاشیه یک سرزمین)  دانسته‌اند، گویی ی که تعدی می‌کند، به سمت لبه حق خود می‌رود و از آن گذر می‌کند.


این ماده هم در مورد امور قلبی و درونی (مانند «عداوت»: دشمنی، «عَدُوّ»: دشمن، جمع آن: اعداء)، و هم در مورد امور ظاهری و مادی (مانند «عَدْو» به معنای تندتر از معمول راه رفتن، دویدن) به کار می‌رود.


جلسه 302 http://yekaye.ir/al-maaarij-70-31/


«مُبین»

قبلا بیان شد که «مبین» از ریشه «بین» است. کلمه «بین» (که در زبان فارسی هم رایج است) از کلماتی است که اصطلاحا از اضداد است؛ یعنی هم به معنای «فصل» (فاصله و ج ) به کار می‌رود و هم به معنای «وصل» (اتصال و به هم رسیدن). و «بیان» به معنی آشکار است و به کلام از این جهت بیان می‌گویند که آشکارکننده مافی‌الضمیر است و با توجه به ریشه کلمه، برخی گفته‌اند بیان به معنای آشکار بعد از ابهام و اجمال است و به کلام از این جهت بیان می‌گویند که در آن انسان باید با جدا کلمات و سپس اتصال برقرار بین آنها مراد مبهم خود را آشکار کند. و «بیِّنه» [= دلیل] هم از همین ریشه و به معنای چیزی است که دل کاملا آشکار داشته باشد.


جلسه 114 http://yekaye.ir/ash-shuara-026-195/


حدیث


1) از صادق ع روایت شده است:


عبادت صرفا سجده و رکوع گذاشتن برای ی نیست؛ بلکه همان اطاعت از افراد است؛ ی که از مخلوقی در کاری که معصیت خالق است اطاعت کند، او را عبادت کرده است.


الف. تفسیر القمی، ج‏2، ص55[2]


حَدَّثَنَا جَعْفَرُ بْنُ أَحْمَدَ قَالَ: حَدَّثَنَا عُبَیْدُ اللَّهِ [عَبْدُ اللَّهِ‏] بْنُ مُوسَى قَالَ: حَدَّثَنَا الْحَسَنُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ أَبِی حَمْزَةَ عَنْ أَبِیهِ عَنْ أَبِی بَصِیرٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع ...[3] ثُمَّ قَالَ:


لَیْسَتِ الْعِبَادَةُ هِیَ السُّجُودَ وَ لَا الرُّکُوعَ وَ إِنَّمَا هِیَ طَاعَةُ الرِّجَالِ، مَنْ أَطَاعَ مَخْلُوقاً فِی مَعْصِیَةِ الْخَالِقِ فَقَدْ عَبَدَه‏.


 


ب. ابوبصیر از صادق ع روایت کرده که باقر ع فرمودند:


شما انی هستید که از اینکه طاغوت را بپرستید خودداری کردید؛ و ی که جبار و ستمگری را اطاعت کند، او را پرستیده است.


تأویل الآیات الظاهرة، ص502


رُوِیَ بِحَذْفِ الْإِسْنَادِ عَنْ أَبِی بَصِیرٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع أَنَّهُ قَالَ:


أَنْتُمْ الَّذِینَ اجْتَنَبُوا الطَّاغُوتَ أَنْ یَعْبُدُوها وَ مَنْ أَطَاعَ جَبَّاراً فَقَدْ عَبَدَهُ.


 


ج. از باقر ع در ضمن روایت مفصلی در شرح برخی از آیات قرآن کریم آمده است:


«و آنان هستند که رستگاران‌اند» (اعراف/157) یعنی انی که خودداری د از اینکه «جبت» و «طاغوت» را بپرستند (زمر/17) و جبت و طاغوت، فلانی و فلانی و فلانی است؛ و عبادت هم اطاعت مردم است از ایشان؛ ...


الکافی، ج‏1، ص429


عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِی نَصْرٍ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ أَبِی عُبَیْدَةَ الْحَذَّاءِ [عن أَبَی جَعْفَرٍ ع] قَالَ:


...[4] «أُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ» یَعْنِی الَّذِینَ اجْتَنَبُوا الْجِبْتَ «وَ الطَّاغُوتَ أَنْ یَعْبُدُوها» وَ الْجِبْتُ وَ الطَّاغُوتُ فُلَانٌ وَ فُلَانٌ وَ فُلَانٌ وَ الْعِبَادَةُ طَاعَةُ النَّاسِ لَهُمْ...


 


2) ابوبصیر می‌گوید: از صادق ع درباره این سخن خداوند عز و جل که می‌فرماید «احبار و راهبان خود را ارب به جای خدا قرار دادند» (توبه/31) پرسیدم؛ فرمودند:


به خدا سوگند [آن احبار و راهبان] آنان را به پرستش خویش دعوت ن د؛ که اگر به این دعوت می‌ د آنان اجابتشان نمی د؛ ولیکن آنان حرامی را بر ایشان حلال د و حلالی را بر ایشان حرام د؛ پس از آن حیثی که احساس ن د، آنان را پرستیدند.


الکافی، ج‏2، ص398؛ المحاسن، ج‏1، ص246


عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنْ أَبِیهِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ یَحْیَى عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مُسْکَانَ عَنْ أَبِی بَصِیرٍ قَالَ:


سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ «اتَّخَذُوا أَحْبارَهُمْ وَ رُهْبانَهُمْ أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ»


فَقَالَ أَمَا وَ اللَّهِ مَا دَعَوْهُمْ إِلَى عِبَادَةِ أَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ دَعَوْهُمْ إِلَى عِبَادَةِ أَنْفُسِهِمْ لَمَا أَجَابُوهُمْ وَ لَکِنْ أَحَلُّوا لَهُمْ حَرَاماً وَ حَرَّمُوا عَلَیْهِمْ حَلَالًا فَعَبَدُوهُمْ مِنْ حَیْثُ لَا یَشْعُرُونَ.[5]


 


3) از باقر ع روایت شده است:


اگر ی به سخنگویی [با تمام وجود] گوش بسپارد، او را پرستیده است؛ پس اگر آن سخنگو از [جانب] خداوند عز و جل مطلبی ادا کند، خدا را پرستیده است؛ و اگر آن سخنگو از [جانب] مطلبی ادا کند، را پرستیده است.


الکافی، ج‏6، ص434


الْحُسَیْنُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ مُعَلَّى بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ إِبْرَاهِیمَ الْأَرْمَنِیِّ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ یَقْطِینٍ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع قَالَ:


مَنْ أَصْغَى إِلَى نَاطِقٍ فَقَدْ عَبَدَهُ فَإِنْ کَانَ النَّاطِقُ یُؤَدِّی عَنِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَقَدْ عَبَدَ اللَّهَ وَ إِنْ کَانَ النَّاطِقُ یُؤَدِّی عَنِ الشَّیْطَانِ فَقَدْ عَبَدَ الشَّیْطَانَ.


 


4) از صادق ع درباره این سخن خداوند عز و جل که «اکثر آنان به خداوند ایمان نمی‌آورند مگر در حالی که مشرکند» (یوسف/106) روایت شده است که فرمودند:


از آن حیثی که مورد توجه نیست اطاعت می‌شود و به این ترتیب، به او شرک ورزیده می‌شود.


الکافی، ج‏2، ص397


عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِیَادٍ عَنْ یَحْیَى بْنِ الْمُبَارَکِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ جَبَلَةَ عَنْ سَمَاعَةَ عَنْ أَبِی بَصِیرٍ وَ إِسْحَاقَ بْنِ عَمَّارٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع فِی قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ «وَ ما یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُمْ بِاللَّهِ إِلَّا وَ هُمْ مُشْرِکُونَ» قَالَ:


یُطِیعُ الشَّیْطَانَ مِنْ حَیْثُ لَا یَعْلَمُ فَیُشْرِکُ.


 


5) از باقر ع روایت شده است که فرمودند:


ای مردم! همانا مطلب این است که [راه] خدا است و [راه] ، حق و باطل، هدایت و ضل ، راه رشد و راه انحرافی، زودرس و دی ا و عاقبت، و نیکی‌ها و بدی‌ها؛ پس آنچه از نیکی‌هاست از آن خداوند است، و آنچه از بدی‌هاست به - که لعنت خدا بر او باد - مربوط می‌شود.


الکافی، ج‏2، ص16


عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَبِیهِ رَفَعَهُ إِلَى أَبِی جَعْفَرٍ ع قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص:


یَا أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّمَا هُوَ اللَّهُ وَ الشَّیْطَانُ وَ الْحَقُّ وَ الْبَاطِلُ وَ الْهُدَى وَ الضَّلَالَةُ وَ الرُّشْدُ وَ الْغَیُّ وَ الْعَاجِلَةُ وَ الْآجِلَةُ وَ الْعَاقِبَةُ وَ الْحَسَنَاتُ وَ السَّیِّئَاتُ فَمَا کَانَ مِنْ حَسَنَاتٍ فَلِلَّهِ وَ مَا کَانَ مِنْ سَیِّئَاتٍ فَلِلشَّیْطَانِ لَعَنَهُ اللَّهُ.


 


6) المومنین ع در منطقه ذی قار [ظاهرا در مسیر جنگ جمل] خطبه‌ای خواندند که بعد از حمد و ثنای الهی، شروعش چنین بود:


اما بعد؛ همانا خداوند تبارک و تعالی حضرت محمد ص را بحق مبعوث کرد تا بندگانش را از عبادت بندگان به عبادت خویش، و از زیر عهد و پیمان‌های بندگان به زیر عهد و پیمان‌های خویش، و از طاعت بندگان به طاعت خویش، و از ولایت بندگان به ولایت خویش درآوَرَد ...


الکافی، ج‏8، ص386


أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ سَعْدِ بْنِ الْمُنْذِرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِیهِ عَنْ جَدِّهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَیْنِ عَنْ أَبِیهِ عَنْ جَدِّهِ عَنْ أَبِیهِ قَالَ: خَطَبَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع [وَ رَوَاهَا غَیْرُهُ بِغَیْرِ هَذَا الْإِسْنَادِ وَ ذَکَرَ أَنَّهُ خَطَبَ بِذِی قَارٍ] فَحَمِدَ اللَّهَ وَ أَثْنَى عَلَیْهِ ثُمَّ قَالَ:


أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى بَعَثَ مُحَمَّداً ص بِالْحَقِّ لِیُخْرِجَ عِبَادَهُ مِنْ عِبَادَةِ عِبَادِهِ إِلَى عِبَادَتِهِ وَ مِنْ عُهُودِ عِبَادِهِ إِلَى عُهُودِهِ وَ مِنْ طَاعَةِ عِبَادِهِ إِلَى طَاعَتِهِ وَ مِنْ وَلَایَةِ عِبَادِهِ إِلَى وَلَایَتِه‏ ...


توجه:


در جلسه 706 (آیه إِنَّ الشَّیْطانَ لَکُمْ عَدُوٌّ فَاتَّخِذُوهُ عَدُوًّا؛ فاطر/6)‌ نیز احادیث و نکات متعددی مطرح شده که اغلب در اینجا نیز قابل ارائه است و مجددا تکرار نمی‌شود:    http://yekaye.ir/al-fater-35-6/


تدبر


1) «أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَیکُمْ یا بَنی‏ آدَمَ أَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّیطانَ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبینٌ»


خداوند با ما انسانها عهد بسته که را نپرستیمِ چرا که او دشمن آشکار ماست.


این کدام عهد است؟


الف. همان عهدی است که از زبان انبیاء با بنی آدم در میان نهاد (حدیث6) و در آیات مختلف قرآن هم بدان اشاره فرمود، مثلا: «یا بَنِی آدَمَ لا یَفْتِنَنَّکُمُ الشَّیْطانُ کَما أَخْرَجَ أَبَوَیْکُمْ مِنَ الْجَنَّةِ» (أعراف/27) یا «وَ لا یَصُدَّنَّکُمُ الشَّیْطانُ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبِینٌ» (ز ف/62). (المیزان، ج‏17، ص102)


ب. عهدی است که با انسان در عالم ذر بسته شده است؛ آنجا که فرمود «أَ لَسْتُ بِرَبِّکُمْ قالُوا بَلى‏». (که این عهد، از حیثی همان عهدی است که در دنیا متوجه آنان کرد) (المیزان، ج‏17، ص102)


ج. چه بسا اشاره ای باشد به همان عقلی، که حجتی است که خداوند در نهاد هر قرار داده و حسن و قبح امور را می‌فهمد؛ و می داند که نباید مسیر گناه را در پیش گیرد. موید این معنا، آن است که در ادامه را «دشمن آشکار» خواند.


د. ...


 


2) «أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَیکُمْ یا بَنی‏ آدَمَ أَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّیطانَ»


خداوند با ما انسانها عهد بسته که را نپرستیم.


مقصود از اینکه را نپرستیم، چیست؟


الف. عبادت در ادبیات ی، صرفاً «خضوع همراه با تقدیس و کرنش» نیست، بلکه


الف.1. هر گونه اطاعت بی‌چون و چرا از ی عبادتِ آن شخص قلمداد می‌شود (حدیث1؛ توضیح بیشتر در تدبر3) ؛


الف.2 گوش جان سپردن به هر سخنی، مصداق عبادتِ جهت‌گیریی است که در آن سخن نهفته است (حدیث3).


تاملی با خویش


آیا این که هر سخنی که با آراء شخصی و جناحی ما سازگار است، و یا به هر نحوی به مذاق ما خوش می‌آید، را چندان پیگیر صحت و سقم‌اش نمی‌شویم، بلکه با جان و دل گوش می‌دهیم، نشان نمی‌دهد که ... ؟!


الف.3. پیروی از عالمان دین هم کاملا منوط است به اینکه آنان در مسیر دین حرکت کنند؛ اگر هرجا بفهمیم که آنان حلالی را حرام ویا حرامی را حلال د (حدیث3) و یا هرگونه در مسیر گناه گام برداشتند، و با این حال پیری‌شان کردیم، غیر خدا - و در حقیقت، « » به معنای عامش - را عبادت کرده‌ایم. (تفصیل بحث در: ده گفتار (مطهری)، مقاله اصل اجتهاد در ، ص112-114)


الف.4. ...


ب. عبادت خدایان دروغین و بت‌ها، از این جهت که با فریب انجام شده، عبادت خود محسوب شده است.


ج. خود « ‌پرستی» هم از واضح ترین مصادیق این نهی است. (توضیح در تدبر4)


 


3) «أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَیکُمْ یا بَنی‏ آدَمَ أَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّیطانَ»


هر گونه اطاعت بی‌چون و چرا از ی (حدیث1) عبادتِ آن شخص قلمداد می‌شود؛ و از این جهت، هرگونه اطاعت از (حدیث4) مصداق این که او را شریک خداوند قرار داده‌ایم، محسوب می‌شود.[6]


تاملی در ‌پرستی‌های در لفافه مدرنیته و اومانیسم


اگر توجه کنیم که:


اولاً « » فقط شخص ابلیس نیست، بلکه هر ی که خارج از وجود ماست و در مسیر الهیِ ما اخلال می‌کند، « » است (طرح کلی شه ی در قرآن، (آیت الله خامنه‌ای)، ص223-224)؛ و


ثانیا هر گونه اطاعت بی‌چون و چرایی، در منطق ، مصداق عبادت است؛ و چنین اطاعتی تنها سزاوار خداست،


آنگاه در یک تحلیل عمیق‌تر می‌توان نشان داد که:


هرگونه اطاعتی که به اطاعت از خدا برنگردد، مصداق پرستش است؛ حتی «پیروی از اکثریت»، «اطاعت از قانون»، «اطاعت از نظم اجتماعی»، «پیروی از هر آداب و رسوم جامعه»، و ...، هریک از اینها - اگر مبتنی بر اطاعت خدا و با مجوز الهی نباشد - مصداقی از عبادت است. (تفصیل بحث در: طرح کلی شه ی در قرآن، ص243-246)


 


4) «أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَیکُمْ یا بَنی‏ آدَمَ أَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّیطانَ»


خداوند ما را از « ‌پرستی» برحذر داشته است، پدیده‌ای که از قدیم بوده و متاسفانه هنوز هم هست: عده ای - به خیال خود - برای دست‌ی به نیروهای اهریمنی، و یا برای در امان ماندن از آسیب ، به پرستش رو می‌آورند!


‌پرستی صریح در دوره مدرن!


در یکی دو قرن اخیر، دو موج ‌پرستی صریح در اروپا پیدا شده است. یک موج، واقعا را قبول ندارد و منظورش از ‌پرستی مخالفت با خداپرستی و جایز شمردن هرگونه گناه و ‌رانی است؛ اما موج دیگر، انی‌اند که را به عنوان یک نیروی ماورای طبیعی باور دارند و سعی می‌کنند با انجام اعمال ی خود را به او نزدیک کنند و از نیروهای اهریمنی بهره‌مند شوند.


 


5) «أَیُّهَا الْمُجْرِمُون؛ أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَیکُمْ یا بَنی‏ آدَمَ أَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّیطانَ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبینٌ»


چرا این مجرمان را با عنوان «بنی آدم» مورد خطاب قرار داد؟


الف. چون دشمنی ، در مواجهه اش با حضرت آدم پدید آمد و همان موقع وعده داد که من فرزندان این آدم را گمراه می کنم «أَ رَأَیْتَکَ هذَا الَّذِی کَرَّمْتَ عَلَیَّ لَئِنْ أَخَّرْتَنِ إِلى‏ یَوْمِ الْقِیامَةِ لَأَحْتَنِکَنَّ ذُرِّیَّتَهُ إِلَّا قَلِیلًا» (إسراء/62) (المیزان، ج17، ص102) و خداوند با این بیان می خواهد به این واقعه اشاره کند که شما همان فرزندان آدم هستید که دشمن شما بود و فریبش را خوردید.


ب. ...


 


6) «أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَیکُمْ یا بَنی‏ آدَمَ أَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّیطانَ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبینٌ»


جمله «بی‌تردید او دشمنی آشکار برای شماست»:


الف. می تواند فرازی از عهد خداوند باشد؛ یعنی عهد ما این بود که « را نپرستید چون او دشمن آشکار شماست»


ب. می تواند تعلیل خود عهد باشد؛ یعنی علت اینکه چنین عهدی را با شما بستیم این بود که دشمن آشکار شماست.


 


7) «لا تَعْبُدُوا الشَّیطانَ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبینٌ»


با اینکه ما را نمی بینیم، اما را دشمن «آشکار» خواند؛ چرا؟


الف. با توجه به عقلی که خداوند به انسان داده، و راهنمایی که توسط انبیاء کرده، دشمنی کاملا آشکار است؛ و اگر ی او را نمی بیند، تقصیر خودش است.


ب. ...


 


 




[1] . َقَرَأَ الْجُمْهُورُ: أَعْهَدْ، بِفَتْحِ الْهَمْزَةِ وَالْهَاءِ.


وَ قَرَأَ طَلْحَةُ، وَالْهُذَیْلُ بْنُ شُرَحْبِیلَ الْکُوفِیُّ: بِکَسْرِ الْهَمْزَةِ، قَالَهُ صَاحِبُ اللَّوَامِحِ، وَقَالَ لُغَةُ تَمِیمٍ، وَهَذَا الْکَسْرُ فِی النُّونِ وَ َّاءِ أَکْثَرُ مِنْ بَیْنِ حُرُوفِ الْمُضَارَعَةِ، یَعْنِی: نِعْهَدْ وَتِعْهَدْ.


وَقَالَ ابْنُ خَالَوَیْهِ: أَلَمْ أَعْهَدْ یَحْیَى بْنُ وَثَّابٍ: أَلَمْ أَحَدْ، لُغَةُ تَمِیمٍ.


وَقَالَ ابْنُ عَطِیَّةَ: وَقَرَأَ الْهُذَیْلُ بْنُ وثاب: ألم إعهد، ب ر الْمِیمِ وَالْهَمْزَةِ وَفَتْحِ الْهَاءِ، وَهِیَ عَلَى لُغَةِ مَنْ کَسَرَ أَوَّلَ الْمُضَارِعِ سِوَى الْیَاءِ.


وَرُوِیَ عَنِ ابْنِ وثاب: ألم إعهِد، ب ر الْهَاءِ، یُقَالُ: عَهِدَ یَعْهِدُ. انْتَهَى.


وَقَوْلُهُ: بِکَسْرِ الْمِیمِ وَالْهَمْزَةِ یَعْنِی أَنَّ کَسْرَ الْمِیمِ یَدُلُّ عَلَى کَسْرِ الْهَمْزَةِ، لِأَنَّ الْحَرَکَةَ الَّتِی فِی الْمِیمِ هِیَ حَرَکَةُ نَقْلِ الْهَمْزَةِ الْمَکْسُورَةِ، وَحُذِفَتِ الْهَمْزَةُ حِینَ نُقِلَتْ حَرَکَتُهَا إِلَى السَّاکِنِ قَبْلَهَا وَهُوَ الْمِیمُ. أَعْهَدْ بِالْهَمْزَةِ الْمَقْطُوعَةِ الْمَکْسُورَةِ لَفْظًا، لِأَنَّ هَذَا لَا یَجُوزُ.


وَقَالَ ا َّمَخْشَرِیُّ: وقرىء إِعْهَدْ بِکَسْرِ الْهَمْزَةِ، وَبَابُ فَعِلَ کُلُّهُ یَجُوزُ فِی حُرُوفِ مُضَارَعَتِهِ الْکَسْرُ إِلَّا فِی الْیَاءِ وَأَعْهِدُ بِکَسْرِ الْهَاءِ.


وَقَدْ جَوَّزَ ا َّجَّاجُ أَنْ یَکُونَ مِنْ بَابِ نَعَمَ یَنْعِمُ، وَضَرَبَ یَضْرِبُ، وَأَحْهَدُ بِالْحَاءِ وَأَحَدُ، وَهِیَ لُغَةُ تَمِیمٍ، وَمِنْهُ قَوْلُهُمْ: دَحَّا مَحَّا. انْتَهَى.


وَقَوْلُهُ: إِلَّا فِی الْیَاءِ، لُغَةٌ لِبَعْضِ کَلْبٍ أَنَّهُمْ یَکْسِرُونَ أَیْضًا فِی الْیَاءِ، یَقُولُونَ: هَلْ یِعْلَمُ؟ وَقَوْلُهُ: دَحَّا مَحَّا، یُرِیدُونَ دَعْهَا مَعَهَا، أَدْغَمُوا الْعَیْنَ فِی الْحَاءِ، وَالْإِشَارَةُ بِهَذَا إِلَى مَا عَهِدَ إِلَیْهِمْ مِنْ مَعْصِیَةِ الشَّیْطَانِ وَطَاعَةِ الرَّحْمَنِ. (البحر المحیط، ج‏9، ص78)


[2] . در الکافی، ج‏2، ص398 چنین آمده است:


عَلِیُّ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ صَالِحِ بْنِ أَبِی حَمَّادٍ وَ عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنِ ابْنِ أَبِی عُمَیْرٍ عَنْ رَجُلٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: مَنْ أَطَاعَ رَجُلًا فِی مَعْصِیَةٍ فَقَدْ عَبَدَهُ.


[3] . فِی قَوْلِهِ: وَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ آلِهَةً لِیَکُونُوا لَهُمْ عِزًّا کَلَّا سَیَکْفُرُونَ بِعِبادَتِهِمْ وَ یَکُونُونَ عَلَیْهِمْ ضِدًّا یَوْمَ الْقِیَامَةِ أَیْ یَکُونُونَ هَؤُلَاءِ الَّذِینَ اتَّخَذُوهُمْ آلِهَةً مِنْ دُونِ اللَّهِ عَلَیْهِمْ ضِدّاً یَوْمَ الْقِیَامَةِ وَ یَتَبَرَّءُونَ مِنْهُمْ وَ مِنْ عِبَادَتِهِمْ إِلَى یَوْمِ الْقِیَامَةِ


[4] . سَأَلْتُ أَبَا جَعْفَرٍ ع عَنِ الِاسْتِطَاعَةِ وَ قَوْلِ النَّاسِ فَقَالَ وَ تَلَا هَذِهِ الْآیَةَ «وَ لا یَزالُونَ مُخْتَلِفِینَ إِلَّا مَنْ رَحِمَ رَبُّکَ وَ لِذلِکَ خَلَقَهُمْ» یَا أَبَا عُبَیْدَةَ النَّاسُ مُخْتَلِفُونَ فِی إِصَابَةِ الْقَوْلِ وَ کُلُّهُمْ هَالِکٌ قَالَ قُلْتُ قَوْلُهُ إِلَّا مَنْ رَحِمَ رَبُّکَ قَالَ هُمْ شِیعَتُنَا وَ لِرَحْمَتِهِ خَلَقَهُمْ وَ هُوَ قَوْلُهُ وَ لِذلِکَ خَلَقَهُمْ یَقُولُ لِطَاعَةِ الْإِمَامِ الرَّحْمَةُ الَّتِی یَقُولُ «وَ رَحْمَتِی وَسِعَتْ کُلَّ شَیْ‏ءٍ یَقُولُ عِلْمُ الْإِمَامِ وَ وَسِعَ عِلْمُهُ الَّذِی هُوَ مِنْ عِلْمِهِ کُلَّ شَیْ‏ءٍ هُمْ شِیعَتُنَا ثُمَّ قَالَ فَسَأَکْتُبُها لِلَّذِینَ یَتَّقُونَ» یَعْنِی وَلَایَةَ غَیْرِ الْإِمَامِ وَ طَاعَتَهُ ثُمَّ قَالَ یَجِدُونَهُ مَکْتُوباً عِنْدَهُمْ فِی َّوْراةِ وَ الْإِنْجِیلِ یَعْنِی النَّبِیَّ ص وَ الْوَصِیَّ وَ الْقَائِمَ یَأْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ إِذَا قَامَ وَ یَنْهاهُمْ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ الْمُنْکَرُ مَنْ أَنْکَرَ فَضْلَ الْإِمَامِ وَ جَحَدَهُ- وَ یُحِلُّ لَهُمُ الطَّیِّباتِ أَخْذَ الْعِلْمِ مِنْ أَهْلِهِ- وَ یُحَرِّمُ عَلَیْهِمُ الْخَبائِثَ وَ الْخَبَائِثُ قَوْلُ مَنْ خَالَفَ- وَ یَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ هِیَ الذُّنُوبُ الَّتِی کَانُوا فِیهَا قَبْلَ مَعْرِفَتِهِمْ فَضْلَ الْإِمَامِ- وَ الْأَغْلالَ الَّتِی کانَتْ عَلَیْهِمْ وَ الْأَغْلَالُ مَا کَانُوا یَقُولُونَ مِمَّا لَمْ یَکُونُوا أُمِرُوا بِهِ مِنْ تَرْکِ فَضْلِ الْإِمَامِ فَلَمَّا عَرَفُوا فَضْلَ الْإِمَامِ وَضَعَ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ الْإِصْرُ الذَّنْبُ وَ هِیَ الْآصَارُ ثُمَّ نَسَبَهُمْ فَقَالَ فَالَّذِینَ آمَنُوا بِهِ یَعْنِی بِالْإِمَامِ وَ عَزَّرُوهُ وَ نَصَرُوهُ وَ اتَّبَعُوا النُّورَ الَّذِی أُنْزِلَ مَعَهُ


[5] . این روایات هم در همین مضمون است:


عَنْهُ عَنْ أَبِیهِ عَمَّنْ ذَکَرَهُ عَنْ عَمْرِو بْنِ أَبِی الْمِقْدَامِ عَنْ رَجُلٍ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع فِی قَوْلِ اللَّهِ تَعَالَى اتَّخَذُوا أَحْبارَهُمْ وَ رُهْبانَهُمْ أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ قَالَ وَ اللَّهِ مَا صَلَّوْا لَهُمْ وَ لَا صَامُوا وَ لَکِنْ أَطَاعُوهُمْ فِی مَعْصِیَةِ اللَّهِ. (المحاسن، ج‏1، ص246)


عَنْهُ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنْ حَمَّادٍ عَنْ رِبْعِیِّ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَبِی بَصِیرٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع فِی قَوْلِ اللَّهِ اتَّخَذُوا أَحْبارَهُمْ وَ رُهْبانَهُمْ أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ فَقَالَ وَ اللَّهِ مَا صَلَّوْا لَهُمْ وَ لَا صَامُوا وَ لَکِنَّهُمْ أَحَلُّوا لَهُمْ حَرَاماً وَ حَرَّمُوا عَلَیْهِمْ حَلَالًا فَاتَّبَعُوهُمْ (المحاسن، ج‏1، ص246)


[6] . به تعبیر دیگر، چون اطاعت مخصوص خداست، هر اطاعت از غیرخدا، که به دستور خدا نباشد، مصداق عبادت غیرخداست (المیزان، ج17، ص102)


 




808 ) سوره یس (36) آیه 59 وَ امْتازُوا الْیوْمَ أَیهَا الْمُجْرِ

درخواست حذف اطلاعات

 بسم الله الرحمن الرحیم


808 ) سوره یس (36) آیه 59


وَ امْتازُوا الْیوْمَ أَیهَا الْمُجْرِمُونَ


 13 ذی‌القعده 1439


ترجمه


و امروز ای مجرمان جدا شوید!


اختلاف قرائت[1] 


نکات ادبی


امْتازُوا

ماده «میز» در اصل دل دارد بر جدا چیزی از چیز دیگر (معجم المقاییس اللغة، ج‏5، ص289) و برخی افزوده‌اند که غالبا این ماده در خصوص جدا دو امری که بین آنها مشابهت و یا مشارکتی در برخی جهات برقرار بوده، به کار می‌رود (حَتَّى یَمیزَ الْخَبیثَ مِنَ الطَّیِّبِ، آل‌عمران/179؛ لِیَمیزَ اللَّهُ الْخَبیثَ مِنَ الطَّیِّب، انفال/37) (مفردات ألفاظ القرآن، ص783 ؛ حقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏11، ص226)[2]


هم «امتاز» (وَ امْتازُوا الْیوْمَ أَیهَا الْمُجْرِمُونَ؛ یس/59) و هم «تمیّز» (تَکادُ تَمَیَّزُ مِنَ الْغَیْظِ؛ ملک/8) (باب افتعال و تفعل) برای مطاوعه و به معنای ج و انقطاع را پذیرفتن است. (مفردات ألفاظ القرآن، ص783)


ماده «میز» و مشتقات آن جمعاً 4 بار در قرآن کریم به کار رفته است.


«الْمُجْرِمُونَ»

قبلا بیان شد که ماده «جرم» را در اصل به معنای «قطع » می‌دانند، چنانکه به چیدن میوه از درخت «جَرْم» و «جِرَام‏»، و به میوه چیده شده «ثمر جریم» گویند و از مهمترین کاربردهای این ماده، کاربرد آن در معنای «جُرم» و «گناه» است و به فرد گنا ار «مُجرم» گویند، و این کاربرد بقدری شایع است که برخی از اهل لغت بر این باورند که اساسا ماده «جرم» نه در مورد هرگونه قطع ی، بلکه در خصوص «قطع ی که بر خلاف اقتضای حق باشد» به کار می‌رود؛ و به این جهت به «گناه»، «جُرم» گفته می‌شود که موجب انقطاع انسان از خداوند می‌گردد.


در تفاوت «ذنب» و «جُرم» گفته‌اند به گناه از این جهت «ذنب» گفته می‌شود که دنباله ناپسندی (از مذمت دیگران تا عقوبت) در پی دارد [کلمه «ذنب» به معنای دم هم هست] ، اما از این جهت «جُرم» گفته می‌شود که شخص را از آنچه انجامش برعهده او واجب است قطع و جدا می‌کند.


از کاربردهای شایع این ماده، کاربرد آن در باب افعال (إجرام) است (کلمه «مُجرِم» هم اسم فاعل از همین باب است) و در تفاوت «جَرم» (لا یَجْرِمَنَّکُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلى‏ أَلاَّ تَعْدِلُوا؛ مائده/8) و «إِجرام» (فَانْتَقَمْنا مِنَ الَّذینَ أَجْرَمُوا؛ روم/47) گفته‌اند که در إجرام، تاکید بر فاعلِ جُرم، و ملاحظه نقش او در کاری است که به وقوع پیوسته است.


جلسه 634 http://yekaye.ir/al-kahf -53/


حدیث[3] 


1) المومینن ع در خطبه ای فرمودند:


آنگاه که موعد مقرر سر رسد، و اندازه‌های امور در رسد و آ آفریدگان به آغاز آن پیوندد، و از اراده خدا آنچه بر ایجاد دوباره مخلوقات تعلق گرفته، فرا رسد؛


آسمان را بتکاند و بشکافد، و زمین را بجنباند و سخت بلرزاند؛


کوهها را از بن برکند و پراکنده کند، چنانکه از هیبت جلالش، و بیم سطوتش درهم کوبیده شوند؛


و هر آن که را که در زمین [مدفون] است بیرون آورد، و پس از پوسیدگی‌ دوباره حیات بخشد، و پس از پراکندگى گرد هم آورد، تا آنها را مورد سوال قرار دهد از کردارهاى پنهان و کارهاى کرده در نهان؛


و آنان را دو گروه سازد: بر گروهى نعمت بخشد، و گروه دیگر را در عتاب کشد.


امّا طاعت پیشگان، به پاداش، جوار خود ارزانى‌شان دارد و در خانه خویش جاودانشان سازد، جایى که فرود آمدگان از آن رخت برنبندند، و دگرگون حال‏ نگردند. نه جزع و فزعی آنان را فرا گیرد و نه بیمارى‌ای بدانها روى آورد، نه خطرى برای‏شان پیش آید و نه سفرى‏ آنها را به زحمت اندازد.


و امّا نافرمانان، آنان را در بدترین جاى فرود آرد و دستهاشان را با غل در گردن درآرد و پیشانیهاشان را تا به قدمها فرو دارد، و بر آنان بپوشاند جامه قطران و ‌های آتش سوزان، در عذابى که سخت گداخته شده، و دری که به روى نانش بسته شده، در آتشى زبانه‌زن و غرّنده، با زبانه‏اى سوزان و آوایى ترساننده. مقیم آن از آنجا رخت نتواند بست، و اسیر آن با فدیه از آنجا نتواند رست، و قیدهاى آن را نتوان ش ت. آن سرا را نه مدّتى است که سر رسد، و نه اجلی است که برای مردمش در رسد.


نهج‌البلاغه، خطبه109 (با اقتباس از ترجمه شهیدی، ص105-106)


حَتَّى إِذَا بَلَغَ الْکِتَابُ أَجَلَهُ وَ الْأَمْرُ مَقَادِیرَهُ وَ أُلْحِقَ آخِرُ الْخَلْقِ بِأَوَّلِهِ وَ جَاءَ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ مَا یُرِیدُهُ مِنْ تَجْدِیدِ خَلْقِهِ أَمَادَ السَّمَاءَ وَ فَطَرَهَا وَ أَرَجَّ الْأَرْضَ وَ أَرْجَفَهَا وَ قَلَعَ جِبَالَهَا وَ نَسَفَهَا وَ دَکَّ بَعْضُهَا بَعْضاً مِنْ هَیْبَةِ جَلَالَتِهِ وَ مَخُوفِ سَطْوَتِهِ وَ أَخْرَجَ مَنْ فِیهَا فَجَدَّدَهُمْ بَعْدَ إِخْلَاقِهِمْ وَ جَمَعَهُمْ بَعْدَ تَفَرُّقِهِمْ ثُمَّ مَیَّزَهُمْ لِمَا یُرِیدُهُ مِنْ‏ مَسْأَلَتِهِمْ عَنْ خَفَایَا الْأَعْمَالِ وَ خَبَایَا الْأَفْعَالِ وَ جَعَلَهُمْ فَرِیقَیْنِ أَنْعَمَ عَلَى هَؤُلَاءِ وَ انْتَقَمَ مِنْ هَؤُلَاءِ فَأَمَّا أَهْلُ الطَّاعَةِ فَأَثَابَهُمْ بِجِوَارِهِ وَ خَلَّدَهُمْ فِی دَارِهِ حَیْثُ لَا یَظْعَنُ النُّزَّالُ وَ لَا تَتَغَیَّرُ بِهِمُ الْحَالُ وَ لَا تَنُوبُهُمُ الْأَفْزَاعُ وَ لَا تَنَالُهُمُ الْأَسْقَامُ وَ لَا تَعْرِضُ لَهُمُ الْأَخْطَارُ وَ لَا تُشْخِصُهُمُ الْأَسْفَارُ وَ أَمَّا أَهْلُ الْمَعْصِیَةِ فَأَنْزَلَهُمْ شَرَّ دَارٍ وَ غَلَّ الْأَیْدِیَ إِلَى الْأَعْنَاقِ وَ قَرَنَ النَّوَاصِیَ بِالْأَقْدَامِ وَ أَلْبَسَهُمْ سَرَابِیلَ الْقَطِرَانِ وَ مُقَطَّعَاتِ النِّیرَانِ فِی عَذَابٍ قَدِ اشْتَدَّ حَرُّهُ وَ بَابٍ قَدْ أُطْبِقَ عَلَى أَهْلِهِ فِی نَارٍ لَهَا کَلَبٌ وَ لَجَبٌ وَ لَهَبٌ سَاطِعٌ وَ قَصِیفٌ هَائِلٌ لَا یَظْعَنُ مُقِیمُهَا وَ لَا یُفَادَى أَسِیرُهَا وَ لَا تُفْصَمُ کُبُولُهَا لَا مُدَّةَ لِلدَّارِ فَتَفْنَى وَ لَا أَجَلَ لِلْقَوْمِ فَیُقْضَى.[4]


 


2) المومنین ع در فرازی از خطبه معروف به خطبه «غراء» می‌فرماید:


بندگانى هستند، آفریده شده به قدرت قاهره او و پرورش یافته در تحت سیطره او، نه به دلخواه خود. در چنگال مرگ گرفتار آمده، در گورها جاى گرفته. پیکرهایشان پوسیده گردیده، تنها از گورها بیرونشان آورند تا به کردارشان جزا بینند و برای حسابرسی از هم متمایز گردند.


[در این جهان] مهلتشان دادند تا از گمراهى به در آیند و راه روشن به آنان نمایاندند  و عمرشان را چنان بلند نمودند که بتوانند خشنودى [خدا] را به دست آوردند و تاریکی‌های شبهات از آنان زدوده شود. آنان را مانند اسبان مسابقه رها د تا در فرصت عمرشان که با ناآرامی سپری می‌شود در شیدن و یافتن نور و معرفت بر هم پیشی بگیرند.


نهج البلاغه خطبه 83 معروف به خطبه غراء


...عِبَادٌ مَخْلُوقُونَ اقْتِدَاراً وَ مَرْبُوبُونَ اقْتِسَاراً وَ مَقْبُوضُونَ احْتِضَاراً وَ [مُضَمِّنُونَ‏] مُضَمَّنُونَ أَجْدَاثاً وَ کَائِنُونَ رُفَاتاً وَ مَبْعُوثُونَ أَفْرَاداً وَ مَدِینُونَ جَزَاءً وَ مُمَیَّزُونَ حِسَاباً.


قَدْ أُمْهِلُوا فِی طَلَبِ الْمَخْرَجِ وَ هُدُوا سَبِیلَ الْمَنْهَجِ وَ عُمِّرُوا مَهَلَ الْمُسْتَعْتَبِ وَ کُشِفَتْ عَنْهُمْ سُدَفُ الرِّیَبِ وَ خُلُّوا لِمِضْمَارِ الْجِیَادِ [الْخِیَارِ] وَ رَوِیَّةِ الِارْتِیَادِ وَ أَنَاةِ الْمُقْتَبِسِ [الْمُقْتَبِینَ‏] الْمُرْتَادِ [الْمُتَّقِینَ‏] فِی مُدَّةِ الْأَجَلِ وَ مُضْطَرَبِ الْمَهَلِ...[5]


 


3) معاویه دهنی می‌گوید: صادق ع یکبار این آیه را که می‌فرماید «مجرمان به سیمایشان شناخته مى‏شوند، پس آنها را از موهاى جلو سر و قدم‏ها مى‏گیرند» (الرحمن/41) قرائت د و فرمودند: معاویه! مردم درباره این آیه چه می گویند؟


گفتم: گمان می‌کنند که «خداوند تبارک و تعالی مجرمان را به سیمایشان می‌شناسد، پس دستور می‌دهد که آنها را از موهاى جلو سر و قدم‏ها بگیرند و در آتش ‏افکنند.


فرمود: چگونه خداوند تبارک و تعالی نیاز به شناختن مخلوقات داشته باشد که خودش آنها را پدید آورده و آفریده است؟


گفتم: فدایت شوم؛ پس مطلب چیست؟


فرمود: اگر قائم ما قیام کند خداوند به او [افشا شدن] سیما را عطا می‌کند؛ به سیمایشان شناخته مى‏شوند، پس وی در مورد کف یشگان دستور می‌دهد و آنها را از موهاى جلو سر و قدم‏ها مى‏گیرند و سپس با شمشیر به سزایشان می‌رساند.


بصائر الدرجات، ج‏1، ص356


حَدَّثَنَا إِبْرَاهِیمُ بْنُ هَاشِمٍ عَنْ أَبِی سُلَیْمَانَ الدَّیْلَمِیِّ عَنْ مُعَاوِیَةَ الدُّهْنِیِّ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع فِی قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ «یُعْرَفُ الْمُجْرِمُونَ بِسِیماهُمْ فَیُؤْخَذُ بِالنَّواصِی وَ الْأَقْدامِ‏» فَقَالَ: یَا مُعَاوِیَةُ مَا یَقُولُونَ فِی هَذَا؟


قَالَ قُلْتُ یَزْعُمُونَ أَنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى یَعْرِفُ المجرمون [الْمُجْرِمِینَ‏] بِسِیمَاهُمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ فَیَأْمُرُ بِهِمْ فَیُؤْخَذُ بِنَوَاصِیهِمْ وَ أَقْدَامِهِمْ وَ یُلْقَوْنَ فِی النَّارِ.


قَالَ فَقَالَ لِی وَ کَیْفَ یَحْتَاجُ الْجَبَّارُ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى إِلَى مَعْرِفَةِ خَلْقٍ أَنْشَأَهُمْ وَ هُوَ خَلَقَهُمْ؟


قَالَ فَقُلْتُ فَمَا ذَاکَ جُعِلْتُ فِدَاکَ؟


قَالَ ذَلِکَ لَوْ قَدْ قَامَ قَائِمُنَا أَعْطَاهُ اللَّهُ السِّیمَاءَ فَیَأْمُرُ بِالْکَافِرِ فَیُوخَذُ بِنَوَاصِیهِمْ وَ أَقْدَامِهِمْ ثُمَّ یَخْبِطُ بِالسَّیْفِ خَبْطاً.[6]


تدبر


1) «وَ امْتازُوا الْیوْمَ أَیهَا الْمُجْرِمُونَ»


در دنیا مومن و کافر، و نیکوکار و بدکار، چنان درهم هستند که گاه حتی در ذهن مردم جای انسان خوب و انسان بد، عوض می‌شود؛ و مثلا عده‌ای از مردم، به بهانه خوانخواهی از مظلوم، علیه عادل‌ترین حاکم جهان، یعنی المومنین ع می‌شورند!


اما قیامت روز فیصله و جدایى است (تفسیر نور، ج‏9، ص552)؛


عرصه‌ای است که مجرمان کاملا متمایز می‌شوند و دیگر هیچ بز اری نمی‌تواند ی را بفریبد.


و این تحقق همان وعده خداوند است که این در هم بودن همین گونه نخواهد ماند:


«أَمْ نَجْعَلُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ کَالْمُفْسِدِینَ فِی الْأَرْضِ أَمْ نَجْعَلُ الْمُتَّقِینَ کَالْفُجَّارِ» (ص/28)


«أَمْ حَسِبَ الَّذِینَ اجْتَرَحُوا السَّیِّئاتِ أَنْ نَجْعَلَهُمْ کَالَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَواءً مَحْیاهُمْ وَ مَماتُهُمْ» (جاثیة/21) (المیزان، ج17، ص102)


 


2) «وَ امْتازُوا الْیوْمَ أَیهَا الْمُجْرِمُونَ»


قبلا (جلسه 119 تدبر2 http://yekaye.ir/an-naml-027-69/ ) اشاره شد که در قرآن کریم برای «گناه» از تع ر «ذنب» و «إثم» و «جرم» استفاده شده؛ اما در بحث عبرت‌گیری از عاقبت گنا اران، از این سه واژه، فقط اصطلاح «مجرم» را به کار برده است. (البته قرآن کریم، در مواردی که به عبرت‌گیری از عاقبت یک عده، تذکر داده، از آنها با تع ر مکذِّب، مشرک، ظالم، مفسد، و مجرم به کار برده است که همگی غیر از کلمه «مجرم» معانی‌ای دارند که با معنای «گنا ار» اندکی تفاوت دارد).


اینجا نیز که مقام جدا گنا اران از بهشتیان است، از تعبیر «مجرم» استفاده شد. در آنجا درباره چرایی این امر احتمالاتی بیان گردید.[7] در اینجا علاوه بر آن احتمالات، موارد دیگری هم ممکن است مد نظر بوده باشد:


الف. کلمه «مجرم» از ماده «جرم» است که در اصل بر انقطاع و ج دل دارد؛ و از این رو، این کلمه تناسب بیشتری دارد با این مقام، که مقام جدا شدن گنا اران است.


ب. کلمه «جرم» بار منفی‌اش از زاویه اجتماعی بیشتر است؛ و شاید خداوند می‌خواهد نشان دهد که «مجرم» حقیقی - که در هر جامعه‌ای «مجرم» باید مجازات شود - ی است که در قیامت مجرم شمرده شود، نه فقط در دنیا.


ج. ...


 


3) «وَ امْتازُوا الْیوْمَ أَیهَا الْمُجْرِمُونَ»


با اینکه معلوم است این خطاب در روز قیامت است چرا باز کلمه «الیوم» را آورد؟


الف. شاید می‌خواهد نشان دهد که آن ج واقعی مجرمان از خوبان تنها در روز قیامت رخ می‌دهد و شما در دنیا انتظار چنین ج کاملی نداشته باشید.


ب. ...


 


4) «وَ امْتازُوا الْیوْمَ أَیهَا الْمُجْرِمُونَ»


چرا برای جدا شدن، مجرمان جهنمی را مخاطب قرار داد، نه هر دو گروه بهشتیان و جهنمیان؟


الف. شاید این در قبال آیه 55 است که بهشتیان را سرگرم به دلخواه‌های خود و فارغ‌البال از حسابرسی معرفی کرد؛ یعنی می‌خواهد بدین وسیله نشان دهد که مجرمان‌اند که در آن وضعیت پر از اضطراب‌اند و خطاب هم سراغ آنان می‌رود.


ب. چه‌بسا می خواهد اشاره کند که در دنیا این مجرمان و بدکاران هستند که خود را در قالب افراد خود می‌نمایانند و می‌کوشند افراد خوب را به عنوان افراد بد القا کنند؛ و اگر آنان در وضعیت مجرمانه‌شان متمایز شوند، دیگر ابهامی برای تشخیص خوبان نمی‌ماند.


ج. ...


 


 




[1] . و فی الشاذ «و ا وا الیوم»  (البحر المحیط، ج‏5، ص318)


[2] . همچنین «تمییز» هم به معنای «جدا شدن» (فصل و انفصال) به کار می‌رود و هم به معنای قوه تشخیص در انسان که می‌تواند خوب و بد را از هم جدا کند و بفهمد (مفردات ألفاظ القرآن، ص783) که البته این کلمه در قرآن کریم به کار نرفته است.


[3] . در تفسیر القمی، ج2، ص216، توضیحی در ذیل این آیه آمده که لحنش شبیه آن است که مضمون حدیثی را روایت می‌کند اما وی به حدیث بودن آن تصریح نکرده است و از این رو، آن را فقط در پاورقی می‌آوریم:


«وَ امْتازُوا الْیَوْمَ أَیُّهَا الْمُجْرِمُونَ‏» قَالَ إِذَا جَمَعَ اللَّهُ الْخَلْقَ یَوْمَ الْقِیَامَةِ بَقُوا قِیَاماً عَلَى أَقْدَامِهِمْ حَتَّى یُلْجِمَهُمُ الْعَرَقُ فَیُنَادُوا یَا رَبِّ حَاسِبْنَا وَ لَوْ إِلَى النَّارِ قَالَ فَیَبْعَثُ اللَّهُ رِیَاحاً فَیَضْرِبُ بَیْنَهُمْ وَ یُنَادِی مُنَادٍ وَ امْتازُوا الْیَوْمَ أَیُّهَا الْمُجْرِمُونَ‏ فَیَمِیزُ بَیْنَهُمْ فَصَارَ الْمُجْرِمُونَ فِی النَّارِ وَ مَنْ کَانَ فِی قَلْبِهِ إِیمَانٌ صَارَ إِلَى الْجَنَّةِ.


[4] . این حدیث، قبلا در جلسه 263، حدیث2 http://yekaye.ir/al-hegr-15-25/  گذشت و فرازهایی از آن در جلسه 368، حدیث2 http://yekaye.ir/al-qyiamah-75-4/   و جلسه 464 حدیث1 http://yekaye.ir/al-muzzammil-73 /  نیز ذکر شد.


[5] . متن کاملتری از این خطبه قبلا در جلسه 85 گذشت. http://yekaye.ir/al-anam-006-094/


[6] . خلاصه‌ای از این حدیث البته با سندی دیگر در الغیبة للنعمانی، ص242 آمده است:


حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ أَحْمَدَ قَالَ حَدَّثَنَا عُبَیْدُ اللَّهِ بْنُ مُوسَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنْ أَبِیهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سُلَیْمَانَ الدَّیْلَمِیِّ عَنْ أَبِی بَصِیرٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع فِی قَوْلِهِ تَعَالَى یُعْرَفُ الْمُجْرِمُونَ بِسِیماهُمْ‏ قَالَ اللَّهُ یَعْرِفُهُمْ وَ لَکِنْ نَزَلَتْ فِی الْقَائِمِ یَعْرِفُهُمْ بِسِیمَاهُمْ فَیَخْبِطُهُمْ بِالسَّیْفِ هُوَ وَ أَصْحَابُهُ خَبْطا.


[7] . آن احتمالات این بود:


الف. یکی از هم‌خانواده‌های کلمه «جُرم» (= گناه)، «جَرم» (= قطع، ب ) است و اهل لغت معتقدند که معنای این دو کلمه به هم مربوط است هرچند درباره نحوه ارتباط آن اختلاف نظر دارند. شاید وجه مهم عبرت گرفتن از گنا ار این باشد که گنا ار بالا ه از دنیا و لذت‌هایی که به خاطر آن گناه می‌کرده، جدا (قطع) می‌شود؛ و اینجاست که محل عبرت می‌باشد.


ب. کلمات «جرم» و «مجرم» را، نه در مورد هر گناهی، بلکه غالبا در مورد گناهانی که حیثیت اجتماعی دارند، به کار می‌بریم و اگرچه در کلمات اهل لغت عرب در این زمینه سخنی یافت نشد، اما با مشاهده موارد استعمال آن در قرآن، بعید نیست که واقعا همین مد نظر باشد. اگر چنین باشد، آنگاه، علت اینکه از میان سه واژه مذکور، این واژه انتخاب شده، این است که گناهانی واقعا امکان عبرت‌ گرفتن دارند، که در عرصه اجتماعی به چشم بیایند؛ و شاید به همین جهت است که عذاب‌های دنیوی مطرح در قرآن، همگی در مورد گناهان اجتماعی مطرح شده است.


 




807 ) سوره یس (36) آیه 58 سَلامٌ قَوْلاً مِنْ رَبٍّ رَحیمٍ

درخواست حذف اطلاعات

 بسم الله الرحمن الرحیم


807 ) سوره یس (36) آیه 58


سَلامٌ قَوْلاً مِنْ رَبٍّ رَحیمٍ 


12 ذی‌القعده 1439


ترجمه


سلام [بر آنها]؛ سخنی از پروردگاری رحیم؛


اختلاف قرائت


«سَلام»

عموما این کلمه را به صورت مرفوع (سَلامٌ) قرائت کرده‌اند؛ و در قرائت غیرمشهوری (محمد بن کعب قرظی) به صورت «سَلِمٌ» قرائت شده است که به همان معنای سلام است.


اما در قرائت ابن‌مسعود و اُبَیّ و عیسی و قنوی به صورت منصوب (سَلاماً) هم قرائت شده است؛ که اگر منصوب باشد، مصدر [= مفعول مطلق] یا حال است؛ اما اگر مرفوع باشد حالات متعددی متصور است که در تدبرها بدان اشاره خواهد شد. (البحر المحیط، ج‏9، ص76-77)[1]


نکات ادبی


«سَلام»

قبلا بیان شد که «سَلام» از ماده «سلم» به معنای صحت، عافیت، و سلامتی از هرگونه عیب و نقصی است؛ و تعبیر «سلام» به معنای طلب سلامتی است که در انسان‌ها با سخن، و در خداوند [مانند تع ر قرآنی که خداوند می‌فرماید: سلامٌ علی...] با فعلش انجام می‌شود؛ و همچنین اسمی از اسماء الله است؛ بدین جهت که از هر عیب و آفتی که بر خلائق عارض می‌گردد مصون و سالم است.


برخی گفته‌اند اصل این ماده، نقطه مقابل «خصومت» (دشمنی) است و به معنای همراهی و موافقت شدید در ظاهر و باطن است به صورتی که هیچ اختلافی در میان نباشد.


بدین ترتیب معلوم می‌شود که چرا «سِلم» به معنای صلح است. (وَ إِنْ جَنَحُوا لِلسَّلْمِ فَاجْنَحْ لَها؛ انفال/61) و برخی گفته‌اند «سَلَام» و «سِلْم» و «سَلَم»‏ هر سه به معنای صلح به کار می‌رود و لذا کاربرد آن در دو آیه (وَ أَلْقَوْا إِلَى اللَّهِ یَوْمَئِذٍ السَّلَم‏؛ نحل/87) و (وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ أَلْقى‏ إِلَیْکُمُ السَّلامَ لَسْتَ مُؤْمِناً؛ نساء/94) را نیز به معنای صلح دانسته‌اند.


جلسه 533 http://yekaye.ir/al-ahzab-33-44/


درباره انواع تحلیل‌های نحوی جایگاه سلام و معانی‌ای که بر هر تحلیل مترتب می‌شود به تدبر 2 مراجعه کنید.


رَحیمٍ

درباره ماده «رحم» در آیه 15 همین سوره به تفصیل نکاتی بیان شد. صرفا یادآوری می‌شود که این ماده در اصل دل بر معانی‌ای همچون رقت و و عطوفت و مهربانی (= رأفت) می‌کند؛ و به تعبیر دیگر، دل بر «رقت قلب همراه با احسان » می‌کند که گاه ممکن است در مورد «احسان بدون لحاظ رقت قلب» به کار رود (مثلا وقتی در مورد خداوند به کار می‌رود) و یا «رقت قلب بتنهایی» و البته توضیح داده شد که بین کلمات مربوط به این معنا تفاوت ظریفی قائلند. درواقع، رحمت، ‌تجلی رأفت، و ظهور شوق و شفقت است، و مربوط به مقام ابراز نسبت به چیز خاصی است که در آن خیر و صلاح مخاطب لحاظ می‌شود، ولو خود مخاطب آن را خوش ندارد، مانند خوراندن دوای تلخ به مریض.


همچنین در تفاوت «رئوف» (مهربان) با «رحمن» و «رحیم» هم گفته‌اند در «رأفت» رقت قلب بیشتری از «رحمت» وجود دارد؛ لذا کلمه رأفت هیچگاه در موردی که با کراهت توام باشد به کار نمی‌رود؛ اما «رحمت» گاه با کراهت توام است. (آنچه در پزشک است، «رحمت» است؛ نه «رأفت» وگرنه هیچگاه آمپول تجویز نمی‌کرد!)


اگرچه برای ی که رحم می‌کند، کلمه «راحم» به کار رفته است و خداوند بهترین رحم‌کنندگان (خَیْرُ الرَّاحِمینَ؛ مومنون/118) و بلکه رحم‌کننده‌ترین رحم‌کنندگان (أَرْحَمُ الرَّاحِمینَ؛ اعراف/151، یوسف/64 و 42، انبیاء/83) معرفی شده است؛ اما برای این منظور دو کلمه «رحمان» و «رحیم» در قرآن کریم بویژه در مورد خداوند شیوع فراوان دارد.


برخی از اهل لغت چنین توضیح داده‌اند که «رحیم» دل بر ثبوت و استمرار رحمت دارد و آن را صفت مشبهه دانسته‌اند اما بسیاری آن را مبالغه دانسته‌اند و البته تذکر داده‌اند که مبالغه در «رحمان» بیشتر از «رحیم» است؛ چرا که رحمان رحمتش همه چیز را در برمی‌گیرد اما رحیم رحمتی است که بسیاری از چیزها را دربرمی‌گیرد. (البته وزن «فعیل» هم در مبالغه به کار رفته و هم در صفت مشبهه)


با توجه به عمویت بیشتر کلمه «رحمن» عده‌ای آن رحمت عمومی را «رحمانیت» خداوند دانسته؛ و آن رحمت خاص شده را «رحیمیت» خداوند معرفی کرده‌اند، بویژه که در قرآن کریم اگرچه از کفر کافران به رحمانیت خداوند هم سخن به میان آمده (وَ هُمْ یَکْفُرُونَ بِالرَّحْمنِ؛ رعد/30؛ هُمْ بِذِکْرِ الرَّحْمنِ هُمْ کافِرُونَ، انبیاء/36) اما در آیات متعددی «رحمانیت» او نسبت به کافران هم مطرح شده، در حالی که رحیمیت او خاص مومنان معرفی شده است. (هُوَ الَّذی ... کانَ بِالْمُؤْمِنینَ رَحیماً؛ احزاب/43: تقدیم «مومنین» بر «رحیم» دل بر حصر دارد)


جلسه 762 http://yekaye.ir/ya-seen-36-15/


حدیث


1) از صادق ع روایت شده که رسول الله ص فرمودند:


سزاوارترین مردم به خدا و رسولش ی است که با سلام [گفتگو را] آغاز کند.


الکافی، ج‏2، ص644


عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنِ النَّوْفَلِیِّ عَنِ السَّکُونِیِّ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص:


أَوْلَى النَّاسِ بِاللَّهِ وَ بِرَسُولِهِ مَنْ بَدَأَ بِالسَّلَامِ.


 


2) از باقر ع روایت شده است:


خداوند آشکارا سلام را دوست دارد.


الکافی، ج‏2، ص645


عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ ابْنِ فَضَّالٍ عَنْ ثَعْلَبَةَ بْنِ مَیْمُونٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ قَیْسٍ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع قَالَ:


إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ یُحِبُّ إِفْشَاءَ السَّلَامِ.


 


3) از باقر ع روایت شده است که ابوسعید خدری روایت کرده است که رسول الله فرمود:


جبرئیل در شب معراج، هنگامی که داشتم برمی‌گشتم و به او گفتم که آیا دیگر کاری با من نداری، گفت: درخواستم از تو این است که از جانب خداوند و از جانب من به خدیجه سلام بگویی.


و برای ما گفت که وقتی که خدیجه ایشان را دید و مطلبی را که جبرئیل گفته بود به او گفت، او گفت: همانا خداوند خودش سلام است و سلام از اوست و سلام به او برمی‌گردد، و بر جبرئیل هم سلام.


تفسیر العیاشی، ج‏2، ص279


عَنْ زُرَارَةَ وَ حُمْرَانَ بن أعین وَ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع قَالَ حَدَّثَ أَبُو سَعِیدٍ الْخُدْرِیُّ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص قَالَ:


إِنَّ جَبْرَئِیلَ ع قَالَ لِی لَیْلَةَ أُسْرِیَ بِی حِینَ رَجَعْتُ وَ قُلْتُ یَا جَبْرَئِیلُ هَلْ لَکَ مِنْ حَاجَةٍ، قَالَ حَاجَتِی أَنْ تَقْرَأَ عَلَى خَدِیجَةَ مِنَ اللَّهِ وَ مِنِّی السَّلَامَ.


وَ حَدَّثَنَا عِنْدَ ذَلِکَ أَنَّهَا قَالَتْ حِینَ لَقَّاهَا نَبِیُّ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ، فَقَالَ لَهَا الَّذِی قَالَ جَبْرَئِیلُ فَقَالَتْ: إِنَّ اللَّهَ هُوَ السَّلَامُ وَ مِنْهُ السَّلَامُ وَ إِلَیْهِ السَّلَامُ وَ عَلَى جَبْرَئِیلَ السَّلَامُ.


 


4) از صادق ع روایت شده است: هنگامی که حضرت خدیجه س وفات کرد حضرت فاطمه صلوات الله علیه خود را در آغوش اکرم ص می‌انداخت و پیرامون ایشان می‌گردید و گفت: بابای من! مادرم کجاست؟


پس جبرئیل نازل شد و گفت: پروردگارت به تو دستور می‌دهد که به فاطمه س سلام برسانی و به او بگویی: همانا مادرت در خانه بزرگی است که اتاق‌هایش از طلاست و ستونهایش از یاقوت سرخ، در کنار آسیه و مریم.پس حضرت فاطمه س فرمود: همانا خداوند خودش سلام است و سلام از اوست و سلام به او برمی‌گردد.


الأمالی (للطوسی)، ص175


أَخْبَرَنَا مُحَمَّدُ بْنُ مُحَمَّدٍ، قَالَ: أَخْبَرَنَا أَبُو الْقَاسِمِ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ، عَنْ أَبِیهِ، عَنْ سَعْدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ، عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَى، عَنِ الْعَبَّاسِ بْنِ عَامِرٍ الْقَصَبَانِیِّ، عَنْ أَبَانِ بْنِ عُثْمَانَ الْأَحْمَرِ، عَنْ بُرَیْدٍ الْعِجْلِیِّ، قَالَ: سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ جَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدٍ (عَلَیْهِمَا السَّلَامُ) یَقُولُ:


لَمَّا تُوُفِّیَتْ خَدِیجَةُ (رَضِیَ اللَّهُ عَنْهَا) جَعَلَتْ فَاطِمَةُ (صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَیْهَا) تَلُوذُ بِرَسُولِ اللَّهِ (صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ) وَ تَدُورُ حَوْلَهُ، وَ تَقُولُ: یَا أَبَتِ، أَیْنَ أُمِّی؟


قَالَ: فَنَزَلَ جَبْرَئِیلُ (عَلَیْهِ السَّلَامُ) فَقَالَ لَهُ: رَبُّکَ یَأْمُرُکَ أَنْ تُقْرِئَ فَاطِمَةَ السَّلَامَ، وَ تَقُولَ لَهَا: إِنَّ أُمَّکِ فِی بَیْتٍ مِنْ قَصَبٍ، کِعَابُهُ مِنْ ذَهَبٍ، وَ عُمُدُهُ یَاقُوتٌ أَحْمَرُ، بَیْنَ آسِیَةَ وَ مَرْیَمَ بِنْتِ عِمْرَانَ.


فَقَالَتْ فَاطِمَةُ (عَلَیْهَا السَّلَامُ): إِنَّ اللَّهَ هُوَ السَّلَامُ، وَ مِنْهُ السَّلَامُ، وَ إِلَیْهِ السَّلَامُ.[2]


 


تدبر


1) «سَلامٌ قَوْلاً مِنْ رَبٍّ رَحیمٍ»


نعمت‌های بهشتی برای بهشتیان صرفا سرگرمی‌ها و شوخی‌ها، سایه‌سارها، اریکه‌های سلطنتی، میوه‌ها و سایر درخواست‌هایی که دارند نیست. بلکه از همه اینها بالاتر، سلامی است که از جانب پروردگار مهربانشان بدانها ابلاغ می‌شود؛


و اگر ی ارزش گفتگوی با خدا را بفهمد، می‌داند که این سلام خدا بر آنان، از هر لذتی برایشان عمیق‌تر و دلپسندتر است.


 


2) «سَلامٌ قَوْلاً مِنْ رَبٍّ رَحیمٍ»


اینکه این «سلام» به لحاظ نحوی چه جایگاهی دارد تحلیل‌های متعددی مطرح شده که هریک معنایی را در این آیه به ارمغان می‌آورد:


الف. سلام مبتداست و خبرش محذوف است و آن محذوف عبارت است از:


الف.1. علیکم (یعنی سلام بر آنان) (المیزان، ج17، ص102)


الف.2. لهم (یعنی برای آنان سلام و سلامتی است) (المیزان، ج17، ص102؛ مجمع‌البیان، ج8، ص682)


الف.3. فعل محذوفی است که «قولا» متعلق به آن است؛ یعنی: سلام گفته می‌شود، گفته‌ای از جانب خداوند رحیم. (البحر المحیط، ج9، ص76)


الف.4. ...


ب. صفت است برای «ما یدعون» یعنی آنچه درخواست می‌کنند، تسلیم آنان می‌شود. (زجاج، به نقل الکشاف، ج4، ص22)


ج. خبر است برای مبتدای محذوف؛ که آن مبتدای محذوف عبارت است از «هو»؛ یعنی او [خداوند] سلام است. (البحر المحیط، ج‏9، ص76)


د. بدل از «ما یدعون» است، یعنی برای آنان است آنچه درخواست کنند، همان سلام را، و مقصود این است که خداوند به واسطه فرشتگانش و یا بدون واسطه بدانان سلام می‌کند و این همان درخواست آنان است که این درخواست بدانان داده می‌شود و از آن منع نمی‌شوند. (الکشاف، ج4، ص22)


د. خبر است برای «ما یدعون» که در این صورت، «لهم» هم متعلق به سلام می‌شود یعنی: آنچه درخواست می‌کنند، سلام خالصی برای آنان است که هیچ شائبه‌ای ندارد. (الکشاف، ج4، ص22)


ه. ...


 


3) «سَلامٌ قَوْلاً مِنْ رَبٍّ رَحیمٍ»


در بهشت از هر سو سلام است.


در اینجا می‌فرماید که خدا به آنان سلام مى‏کند؛


در جای دیگر، فرشتگان به آنان سلام مى‏کنند: «وَ الْمَلائِکَةُ یَدْخُلُونَ عَلَیْهِمْ مِنْ کُلِّ بابٍ سَلامٌ عَلَیْکُمْ» (رعد/23-24)


و در جای دیگر، اهل بهشت نیز به یکدیگر سلام مى‏کنند: «دَعْواهُمْ فیها سُبْحانَکَ اللَّهُمَّ وَ تَحِیَّتُهُمْ فِیها سَلامٌ» (یونس/10)


(تفسیر نور، ج‏9، ص550)


 


4) «وَ لَهُمْ ما یَدَّعُونَ سَلامٌ»


دریافت سلام الهى، آرزو و خواسته بهشتیان است. (تفسیر نور، ج‏9، ص551)


 


5) «سَلامٌ قَوْلاً مِنْ رَبٍّ رَحیمٍ»


اینکه «سلام» را نکره آورده دل بر تفخیم و  تعظیم دارد (المیزان، ج17، ص102)


یعنی در بهشت رضا و سلامى با عظمت از خدا دریافت مى‏شود (تفسیر نور، ج‏9، ص551) و با این سلام مورد بزرگداشت قرار می‌گیرند.


 


6) «سَلامٌ قَوْلاً مِنْ رَبٍّ رَحیمٍ»


نفرمود «قولا من الله»، ‌بلکه فرمود «من رب رحیم»؛ این نشان می‌دهد که این سلام در راستای ربوبیت و رحیمیت خداوند در حق ایشان است . اما به چه جهت؟


الف. شاید بدین جهت که آنان به ربوبیت تشریعی خداوند در دنیا تن دادند و از این رو مورد رحمت رحیمیه - که خاص مومنان است - قرار گرفتند؛ و این در قیامت در قالب سلامی از جانب خداوند بر آنان بازتاب می‌یابد.


ب. شاید می‌خواهد نشان دهد که اگر سلامی به آنان می‌رساند ریشه در ربوبیت خداوند در حق آنان دارد و ناشی از رحمت ویژه‌ای است که خداوند نسبت بدانان مبذول می‌دارد.


ج. ...


 


 




[1] . و قرأ الجمهور: سلام بالرفع ... و قرأ محمد بن کعب القرظی: سلم، ب ر السین و س اللام ... و قرأ أبیّ، و عبد اللّه، و عیسى، و القنوی: سلاما، بالنصب على المصدر. و قال ا مخشری: نصب على الحال، أی لهم مرادهم خالصا


[2] . این روایت در مکارم الأخلاق، ص370-371 هم از خواص این آیه می‌گوید:


عَنْ بَعْضِ الصَّادِقِینَ ع قَالَ: یُؤْخَذُ مِنْ تُرْبَةِ الْحُسَیْنِ ع وَ تُدَافُ بِالْمَاءِ وَ تُکْتَبُ فِی جَامِ زُجَاجٍ بِقَلَمِ حَدِیدٍ وَ تُسْقَى مَنْ بِهِ أَلَمٌ سَلامٌ قَوْلًا مِنْ رَبٍّ رَحِیمٍ حَسْبِیَ اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَکِیلُ طه ما أَنْزَلْنا عَلَیْکَ الْقُرْآنَ لِتَشْقى‏ إِنَّ اللَّهَ یُمْسِکُ‏ السَّماواتِ الْآیَةَ یُرِیدُ اللَّهُ أَنْ یُخَفِّفَ عَنْکُمْ الْآنَ خَفَّفَ اللَّهُ عَنْکُمْ قُلْنا یا نارُ کُونِی بَرْداً وَ سَلاماً عَلى‏ إِبْراهِیمَ ادْرَأْ عَنْ فُلَانِ بْنِ فُلَانَةَ الْحَرَّ وَ الْبَرْدَ وَ الْمَلِیلَةَ وَ جَمِیعَ الْآلَامِ وَ الْأَسْقَامِ وَ الْأَعْرَاضِ وَ الْأَمْرَاضِ وَ الْأَوْجَاعِ وَ الصُّدَاعِ طسم طس بِأَسْمَاءِ اللَّهِ حم عسق کَذلِکَ یُوحِی إِلَیْکَ وَ إِلَى الَّذِینَ مِنْ قَبْلِکَ اللَّهُ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ وَ لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِیِّ الْعَظِیمِ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ وَ صَلَوَاتُهُ عَلَى سَیِّدِنَا مُحَمَّدٍ النَّبِیِّ وَ آلِهِ الطَّاهِرِینَ یَا مَنْ تَزُولُ الْجِبَالُ وَ لَا یَزُولُ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ أَزِلْ کُلَّ مَا بِفُلَانِ بْنِ فُلَانَةَ مِنْ مَرَضٍ وَ سُقْمٍ وَ أَلَمٍ إِنَّکَ عَلى‏ کُلِّ شَیْ‏ءٍ قَدِیرٌ وَ حَسْبُنَا اللَّهُ وَحْدَهُ وَ صَلَاتُهُ عَلَى مُحَمَّدٍ النَّبِیِّ وَ آلِهِ أَجْمَعِینَ.


 




806 ) سوره یس (36) آیه 57 لَهُمْ فیها فاکِهَةٌ وَ لَهُمْ ما یدَّ

درخواست حذف اطلاعات

 بسم الله الرحمن الرحیم


806 ) سوره یس (36) آیه 57


لَهُمْ فیها فاکِهَةٌ وَ لَهُمْ ما یدَّعُونَ


 11 ذی‌القعده 1439


ترجمه


آنان در آنجا میوه‌ای [عالی و مطبوع] در اختیار دارند و برایشان مهیاست آنچه درخواست کنند.


اختلاف قرائت[1]


نکات ادبی


فاکِهَةٌ

«فاکهة» به معنای میوه، از ماده «فکه» است که این ماده در اصل بر طیب خاطر و دلپسندی و یا خوش طبع بودن دل می‌کند و در ذیل آیه 55 همین سوره درباره‌اش توضیح داده شد.


جلسه 804 ماده «فکه» در اصل بر طیب خاطر و دلپسندی (معجم المقاییس اللغة، ج‏4، ص446) و یا خوش طبع بودن ( حقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏9، ص131) دل می‌کند.


یدَّعُونَ

قبلا بیان شد که ماده «دعو» در اصل به معنای «متمایل شدن به جانب ی با کلام» ویا «خواستن چیزی با توجه و میل به آن» و معادل کلمات فارسی «دعوت و خواندن» است. به تعبیر دیگر، دعا همان ندا دادن است با این تفاوت که «ندا دادن» عموما با صدای بلند است، اما دعا می‌تواند با صدای بلند یا آهسته (نجوی) باشد. مصدر «دَعْوَی» هم به معنای «ادعا » به کار می‌رود (فَما کانَ دَعْواهُمْ إِذْ جاءَهُمْ بَأْسُنا؛ اعراف/5) و هم به معنای «دعا » (وَ آخِرُ دَعْواهُمْ أَنِ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ‏؛ یونس/10).


جلسه 317 http://yekaye.ir/al-hajj-22-12/


فعل «یدَّعُونَ» در اصل از باب افتعال (اِدتَعَوَ) بوده که بعد از اعلال و ادغعام به صورت «ادَّعی یَدّعی» درآمده است و غالبا آن را به معنای آرزو (تمنی) دانسته‌اند (أبوعبیده، به نقل از مجمع‌البیان، ج8، ص672؛ لسان العرب، ج14، ص260) مصدر آن یعنی «ادعاء» در فارسی نیز رایج است. درباره آن در تدبر 2 توضیحات بیشتری خواهد آمد.


حدیث


1) در جلسه قبل، حدیث2 باقر ع از رسول الله ص مطالبی را در وصف بهشتیان نقل د.


در فراز دیگری از آن روایت، رسول الله فرمودند:


و میوه‌ها بدانها نزدیک است و این همان سخن خداوند است که «و سایه‏های [درختان] آن بدانها نزدیک، و میوه‏هایش [برای چیدن] در اختیار است» (انسان/14) و مومن از نزدیک هر نوع میوه‌ای را که دلش بخواهد با دهانش می‌چیند در حالی که بر جای خود تکیه زده؛ و همانا انواع میوه‌ها به ولیّ خدا می گویند: ای ولیّ خدا، مرا قبل از بقیه نوش جان کن ...


الکافی، ج‏8، ص99


عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْحَاقَ الْمَدَنِیِّ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع قَالَ: إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص سُئِلَ عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ ...


وَ الثِّمَارُ دَانِیَةٌ مِنْهُمْ وَ هُوَ قَوْلُهُ عَزَّ وَ جَلَّ «وَ دانِیَةً عَلَیْهِمْ ظِلالُها وَ ذُلِّلَتْ قُطُوفُها تَذْلِیلًا» مِنْ قُرْبِهَا مِنْهُمْ یَتَنَاوَلُ الْمُؤْمِنُ مِنَ النَّوْعِ الَّذِی یَشْتَهِیهِ مِنَ الثِّمَارِ بِفِیهِ وَ هُوَ مُتَّکِئٌ وَ إِنَّ الْأَنْوَاعَ مِنَ الْفَاکِهَةِ لَیَقُلْنَ لِوَلِیِّ اللَّهِ یَا وَلِیَّ اللَّهِ کُلْنِی قَبْلَ أَنْ تَأْکُلَ هَذَا قَبْلِی ‏...


 


2) در پایان روایتی که باقر ع توصیفاتی از بهشت را از زبان رسول الله نقل د (روایت قبل)، خود باقر ع ادامه می‌دهند:


اما بهشت‌هایی که در قرآن آمده عبارتند از بهشت عدن و بهشت فردوس و بهشت نعیم و بهشت مأوی.


سپس فرمود: و خداوند را بهشت‌هایی است که در این بهشت‌ها پیچیده شده؛ و همانا از آنِ مومن است از این بهشت‌ها، آنچه که دوست داشته باشد و بخواهد؛ و در آنها هر گونه که بخواهند متنعم می‌شوند و هنگامی که مومن چیزی را بخواهد یا همین که بدان میل داشته باشد، همین مقدار کافی است که وقتی که دلش خواست بگوید «سبحانک اللهم» که به محض اینکه این را گفت خدمتکاران آنچه دلش می‌خواهد را برایش بیاورند بدون اینکه از آنها درخواست کرده باشد و یا بدانها دستور داده باشد؛ و این همان سخن خداوند است که فرمود «دعای [= درخواستِ] آنان در آنجا «سبحانک اللّهم» [خدایا! تو پاک و منزّهى‏] می‌باشد و تحیت [احوال‌پرسی]شان در آنجا «سلام» است» (یونس/10) یعنی آن خدمتکاران؛ «و پایان دعای [= درخواستِ] آنان این است که «الحمد للَّه رب العالمین» [ستایش ویژه پروردگار جهانهاست‏]». (یونس/10) مقصود این است که هنگامی که به هر لذتی از لذایذ بهشتی دست می‌یابند در پایان خداوند عز و جل را سپاس می‌گویند؛ و اما اینکه فرمود «آنان برایشان روزی معلومی هست» یعنی خدمتکارانشان آن [دلخواه آنان] را می دانند وبرای این اولیاء الله، قبل از اینکه درخواستشان را مطرح کنند، می‌آورند؛ و اما اینکه فرمود «میوه‌هایی، در حالی که مورد اکرام‌اند» همانا آنان در بهشت میل به چیزی پیدا نمی‌کنند مگر اینکه به واسطه آن اکرام می‌شوند [با احترام هر چیزی در اختیارشان قرار می‌گیرند].


الکافی، ج‏8، ص100


عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْحَاقَ الْمَدَنِیِّ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع قَالَ: إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص سُئِلَ عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ ... قَالَ ثُمَّ قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ع:


أَمَّا الْجِنَانُ الْمَذْکُورَةُ فِی الْکِتَابِ فَإِنَّهُنَّ جَنَّةُ عَدْنٍ وَ جَنَّةُ الْفِرْدَوْسِ وَ جَنَّةُ نَعِیمٍ وَ جَنَّةُ الْمَأْوَی.


قَالَ وَ إِنَّ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ جِنَاناً مَحْفُوفَةً بِهَذِهِ الْجِنَانِ وَ إِنَّ الْمُؤْمِنَ لَیَکُونُ لَهُ مِنَ الْجِنَانِ مَا أَحَبَّ وَ اشْتَهَی یَتَنَعَّمُ فِیهِنَّ کَیْفَ یَشَاءُ؛ وَ إِذَا أَرَادَ الْمُؤْمِنُ شَیْئاً أَوِ اشْتَهَی إِنَّمَا دَعْوَاهُ فِیهَا إِذَا أَرَادَ أَنْ یَقُولَ «سُبْحَانَکَ اللَّهُمَّ». فَإِذَا قَالَهَا تَبَادَرَتْ إِلَیْهِ الْخَدَمُ بِمَا اشْتَهَی مِنْ غَیْرِ أَنْ یَکُونَ طَلَبَهُ مِنْهُمْ أَوْ أَمَرَ بِهِ؛ وَ ذَلِکَ قَوْلُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ «دَعْواهُمْ فِیها سُبْحانَکَ اللَّهُمَ‏ وَ تَحِیَّتُهُمْ فِیها سَلامٌ‏» یَعْنِی الْخُدَّامَ قَالَ‏ «وَ آخِرُ دَعْواهُمْ‏ أَنِ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ»‏ یَعْنِی بِذَلِکَ عِنْدَ مَا یَقْضُونَ مِنْ لَذَّاتِهِمْ مِنَ الْجِمَاعِ وَ الطَّعَامِ وَ الشَّرَابِ یَحْمَدُونَ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ عِنْدَ فَرَاغَتِهِمْ؛ وَ أَمَّا قَوْلُهُ‏ أُولئِکَ لَهُمْ رِزْقٌ مَعْلُومٌ‏ قَالَ یَعْلَمُهُ الْخُدَّامُ فَیَأْتُونَ بِهِ أَوْلِیَاءَ اللَّهِ قَبْلَ أَنْ یَسْأَلُوهُمْ إِیَّاهُ؛ وَ أَمَّا قَوْلُهُ عَزَّ وَ جَلَّ «فَواکِهُ‏ وَ هُمْ مُکْرَمُونَ‏» قَالَ فَإِنَّهُمْ لَا یَشْتَهُونَ شَیْئاً فِی الْجَنَّةِ إِلَّا أُکْرِمُوا بِهِ.[2]


تدبر


1) «لَهُمْ فیها فاکِهَةٌ وَ لَهُمْ ما یدَّعُونَ»


در آیه قبل درباره اینکه بهشتیان زیر سایه‌هایی بر تخت‌های مجلل تکیه زده‌اند سخن گفت. طبیعتا این سایه‌ها، سایه‌های درختان بهشتی است؛ و در جایی که درخت هست، اولین چیزی که انسان دلش می‌خواهد استفاده از میوه‌های طبیعی درختان است؛ احتمالا به همین مناسبت است که در این آیه، ابتدا از اینکه میوه در اختیارشان است سخن گفت، و سپس به اینکه اساساً هر چیزی که دلشان بخواهد برایشان مهیاست اشاره کرد.


 


2) «لَهُمْ فیها فاکِهَةٌ»


ظاهرا تن «فاکهة» (نکره آوردن آن) ، تن ِ تعظیم است؛ یعنی نشان‌دهنده عظمت و اهمیت آن است؛ یعنی ظاهرا می‌خواهد اشاره کند به میوه‌ای بسیار خاص و مطبوع، که بقدری مطبوع و دلپسند است که نمی‌توان توصیفش کرد و لذا به صورت نکره بدان اشاره می‌شود.


 


3) «لَهُمْ ما یدَّعُونَ»


مقصود از «ما یدّعون» چیست؟


الف. «یدّعون» به معنای «یتمنون» (آرزو دارند) است؛ وقتی عرب می‌گوید «اِدَّعِ لی ما شئت» یعنی «تَمَنَّ علیّ» (آرزویت را از من بخواه) (ابوعبیده، به نقل مجمع البیان، ج‏8، ص671؛ أنوار نزیل (بیضاوی)، ج‏4، ص271 )


ب. این کلمه از «دعا» گرفته شده و بدین معناست که هرچه دعا کند برایشان برآورده می‌شود. (زجاج، به نقل مجمع البیان، ج‏8، ص671)


ج. چون ماده «دعا» به باب افتعال رفته، به معنای مطاوعه و پذیرش است؛ یعنی «دعا و درخواست را برای خود قرار دادن» (أنوار نزیل، ج‏4، ص271)


د. به همان معنای «ادعا » است، چرا که در آنجا هر هر چیزی را ادعا کند، ادعایش به حکم خداست؛ چرا که خداوند ذات آنان را مهذب فرموده، و جز آنچه برایشان نی ت ادعا نکنند. (به نقل مجمع البیان، ج‏8، ص671)


ه. می‌تواند به معنای «تداعی» باشد؛ (أنوار نزیل، ج‏4، ص271) یعنی هر چه در ذهنشان تداعی شود در دم برایشان حاضر می‌شود! (حدیث2)


و. به معنای آن چیزهایی است که در دنیا دعا و از خداوند درخواست می‌ د که در بهشت بدانها بدهد؛ یعنی آیه می‌فرماید هر چیزی که در دنیا از نعمتهای بهشتی دعا و درخواست کرده بودند در آنجا بدانها داده می‌شود. (أنوار نزیل، ج‏4، ص271)


ز. ...


 


4) «لَهُمْ ما یدَّعُونَ»


در بهشت محدودیّت نیست. (تفسیر نور، ج‏9، ص550)


 


5) «لَهُمْ ما یدَّعُونَ»


در بهشت هر چیزی که فرد بخواهد برایش مهیاست.


شبهه


می‌دانیم که افراد در بهشت در مراتب گوناگون هستند و ی نمی‌تواند به مرتبه بالاترش برود. (جلسه قبل، حدیث3).


پس چگونه است که اینجا می‌فرماید هر هرچه دلش بخواهد برایش مهیاست؟ آیا اگر آنها بخواهند جایگاهشان در مرتبه بالاتر باشد، می توانند؟


چند پاسخ بدین سوال می‌توان داد:


الف. آنها به نحوی هستند که درخواست مقام بالاتر در آنان پیدا نمی‌شود، چون خواستن هر چیز، متفرع بر داشتن درکی از آن است؛ و چون آن مرتبه بالاتر از آنان است، اصلا درکی از آن ندارند؛ از این رو، اگرچه چه‌بسا افراد مرتبه بالاتر با آنان و نشری داشته باشند و بفهمند که از اینان بالاترند (جلسه قبل، حدیث3) اما خود اینان متوجه بالاتر بودن آنان نمی‌شوند.


ب. این که هر وضع متعینی دارد در ابتدای ورود در بهشت است؛ اما بعید نیست که در بهشت هم رشدی - البته متناسب با اقتضائات بهشتی، نه همچون رشد دنیوی، که نتیجه عمل اختیاری دنیوی است - برای انسان فرض داشته باشد.[3]


ج. ...


 


 




[1] . . و قرئ «یدعون» ب خفیف و معناها واضح. (فتح القدیر، ج‏4، ص432)


[2] . درباره این مطلب که هر چه می‌خواهند برایشان مهیاست دو حدیث دیگر از المومنین ع قبلا گذشت که مجددا تکرار نمی‌شود:


جلسه 306، حدیث1 http://yekaye.ir/al-maaarij-70-35/  و


جلسه 278، حدیث2 http://yekaye.ir/al-hegr-15-48/ .


[3] . اگرچه تردیدی نیست که در بهشت باب رشد به معنای دنیوی آن بسته است؛ اما دلیلی نیست که باب هرگونه رشدی بسته باشد و چه‌بسا از کنار هم قرار دادن مقدمات زیر بتوان از رشدی در بهشت سخن گفت:


مقدمه1. حمد گفتن مبتنی بر درک توصیفی داشتن است.


مقدمه2. از آنجا که خداوند فوق هر گونه توصیفی است (اللّه اکبر من أن یوصَف) ، پس هر چیزی و هر ی بخواهد خدا را حمد گوید حمدشان همراه با تسبیح و تنزیه خداوند است (وَ إِنْ مِنْ شَیْ‏ءٍ إِلاَّ یُسَبِّحُ بِحَمْدِه)، حتی فرشتگان؛ (نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِک، بقره/30؛ الْمَلائِکَةُ یُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِم،‏ شوری/5). فقط خود خداوند می‌تواند خود را حمد گوید بدون اینکه نیازی باشد به تسبیح گفتن (الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمین‏؛ فاتحه/2) و مخلَصین هم از این جهت که توسط خداوند کاملا خالص‌شده‌اند و هیچ سخنی از خود ندارند و زبانشان زبان الهی شده، می‌توانند خدا را آن گونه که باید و شاید توصیف کنند (سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا یَصِفُون‏؛ إِلاَّ عِبادَ اللَّهِ الْمُخْلَصین‏؛ صافات/127-128).‌


نتیجه1. از آنجا که همه بهشتیان به مقام مخلَصین نرسیده‌اند، طبیعی است که در بهشت هم تسبیح‌گوی باشند.


مقدمه3. اما در آیه‌ای بعد از اینکه از «تسبیح‌گویی عموم بهشتیان» سخن به میان آمده، تصریح شده که آ ین دعا و سخن آنان «الحمد لله رب العالمین» است.


آیا نمی‌شود نتیجه گرفت که در پایان همگان - که مخلَص نبوده‌اند - به مقام مخلَصین می‌رسند؟ (البته تفاوت درجات در میان مخلَصین هم هست؛ و به مقام مخلَصین رسیدن همگان بدان معنا نیست که همگی هم‌رتبه می‌شوند)


 




804 ) سوره یس (36) آیه 56 هُمْ وَ أَزْواجُهُمْ فی‏ ظِلالٍ عَلَی

درخواست حذف اطلاعات

 بسم الله الرحمن الرحیم


804 ) سوره یس (36) آیه 56


هُمْ وَ أَزْواجُهُمْ فی‏ ظِلالٍ عَلَی الْأَرائِکِ مُتَّکِؤُنَ 


10 ذی‌القعده 1439


ترجمه


آنان و همسرانشان در سایه‌هایی بر اریکه‌ها [= تخت‌های مجلل] تکیه زنندگان‌اند.


اختلاف قرائت


ظلال

در اغلب قراءات به صورت «ظِلال» قرائت شده است؛


اما در قرائت حمزه و ائی (از قراء کوفه) و نیز برخی قرائات غیر مشهور (ابن‌مسعود، سلمی و طلحه) به صورت «ظُلَل» قرائت شده است.


مجمع البیان، ج‏8، ص669[1]؛ البحر المحیط، ج‏9، ص76[2]


مُتَّکِؤُنَ

این کلمه به همین صورت در جایگاه خبر دوم است؛


اما در قرائت ابن‌مسعود به صورت «متکئین» قرائت شده است که در این صورت حال می‌باشد.


البحر المحیط، ج‏9، ص76[3]


نکات ادبی


أَزْواجُهُمْ

در آیه 36 همین سوره درباره ماده «زوج» توضیح داده شد. فقط همین مقدار یادآوری می‌شود که ماده «زوج» در اصل بر مقارنت و اینکه چیزی قرین چیز دیگری شود به کار می‌رود و به همین مناسبت به هریک از زن و شوهر، وقتی در قبال همسرش در نظر گرفته شود «زوج» گفته می‌شود؛ و در واقع به هر یک از دو چیزی که قرین همدیگر شوند و همتا، شبیه ویا حتی ضد همدیگر باشند «زوج» گفته می‌شود، خواه دو جنس مذکر و مونث در قبال هم باشد؛ و خواه دو لنگه کفش و ... .


جمع کلمه «زوج» ، «أزواج» است که یا به معنای «همسر»ها (رَبَّنا هَبْ لَنا مِنْ أَزْواجِنا وَ ذُرِّیَّاتِنا، فرقان/74؛ أَسَرَّ النَّبِیُّ إِلى‏ بَعْضِ أَزْواجِهِ حَدیثاً، تحریم/3) و یا به عنوان مطلقِ «قرین‌»ها می‌باشد؛ چنانکه در مورد آیه «احْشُرُوا الَّذِینَ ظَلَمُوا وَ أَزْواجَهُمْ‏» (صافات/22) گفته‌اند به معنای «قرین‌ها»ی [=ه نانِ] آنهاست که در کارهایشان بدانها اقتدا می‌ د.


جلسه 784 http://yekaye.ir/ya-seen-36-36/


ظِلالٍ

قبلا بیان شد که ماده «ظلل» در اصل بر سایه افکندن و پوشاندن چیزی توسط چیز دیگر دل دارد.


در زبان عربی برای کلمه «سایه» از دو کلمه «ظِلّ» و «فیء» استفاده می‌شود که «فیء» فقط به سایه‌ای که از ظهر تا مغرب پدید می‌آید گفته می‌شود ولی «ظِل» عام تر است و درباره سایه‌ای که  در کل روز تشکیل می‌شود و حتی درباره خود شب به کار می‌رود. برخی این عام بودن را این طور توضیح داده‌اند که [در کاربرد حقیقی این واژه] اساساً به هر جایی که نور خورشید نرسد، تعبیر «ظل» را به کار می‌برند، چنانکه تع ری مانند «ظِلُّ اللّیل: سایه شب» و «ظِلُّ الجنّة: سایه بهشت» رایج است، اما «فیء» تنها در جایی است که نور خورشید از آنجا برچیده شود.


کلمه «ظِلّ» هم با بار معنایی مثبت (مثلا سایه بهشتی) و هم با بار معنایی منفی (مثلا سایه عذاب) به کار رفته؛ و ظاهراً برای کاربردهای استعاری غالبا از کلمه «ظِلّ» (و نه «فیء») استفاده می‌شود چنانکه برای تع ری مانند زیر سایه ی بودن (که به معنای تحت حمایت او بودن است) می‌گویند «أظَلّک فلانٌ» و برخی تع ر سایه در بهشت را (مثلا: إِنَّ الْمُتَّقِینَ فِی ظِلالٍ‏ و عُیونٍ، مرسلات/41؛ أُکُلُها دائِمٌ وَ ظِلُّها، رعد/35؛ هُمْ وَ أَزْواجُهُمْ فِی ظِلالٍ‏ عَلَی الْأَرائِکِ مُتَّکِؤُنَ، یس/56) غالبا به همین معنای تحت عزت و حمایت ویژه خداوند قرار گرفتن دانسته‌اند و البته در تمامی این آیات منافاتی ندارد که معنای سایه ظاهری هم در کار بوده باشد.


«ظُلَّة» چیزی است که به شکل سایبان باشد و  برخی گفته‌اند که علاوه بر این، به ابری که هم سایه افکند «ظُلَّة» گویند که البته غالبا برای وضعیت وخیم و ناگواری به کار می‌رود (وَ إِذْ نَتَقْنَا الْجَبَلَ فَوْقَهُمْ کَأَنَّهُ ظُلَّةٌ، اعراف/171؛ عَذابُ یَوْمِ الظُّلَّةِ، شعراء/189؛ وَ إِذا غَشِیَهُمْ مَوْجٌ کَالظُّلَلِ‏، لقمان/32)


«ظُلَل»، جمع «ظُلَّة» است، همانند «غُرْفَة» که جمع آن «غُرَف» است؛ اما «ظلال» هم می‌تواند جمع «ظِلّ» باشد (یَتَفَیَّؤُا ظِلالُهُ‏، نحل/48) و هم جمعِ «ظُلَّة»، همانند «حُفْرَة» که جمع آن «حِفَار» است (أَنْ یَأْتِیَهُمُ اللَّهُ فِی ظُلَلٍ مِنَ الْغَمامِ،‏ بقرة/210)


جلسه 721 http://yekaye.ir/al-fater-35-21/


«الْأَرائِکِ»

قبلا بیان شد که ماده «أرک» در اصل بر دو معنای مختلف دل می‌کند: یکی نام نوعی درخت (اراک) است و دیگری به معنای «اقامت و پابرجایی» می‌باشد.


«أَرِیکَةُ» (جمع آن: أَرَائِک) به تخت آراسته ویا به حجله‌ای که روی تخت نهاده شده باشد، گویند؛ و وجه تسمیه آن یا بدین سبب است که از چوب «اراک» درست می‌شده ویا به خاطر اینکه در مکانی آن را مستقر و پابرجا می‌کرده‌اند.


جلسه 612 http://yekaye.ir/al-kahf -31/


هُمْ وَ أَزْواجُهُمْ فی‏ ظِلالٍ عَلَی الْأَرائِکِ مُتَّکِؤُنَ

این جمله را به صورت‌های مختلف می‌توان تحلیل نحوی کرد که ظرافتهای متعددی را در معنا به همراه دارد:


الف. «هُم» مبتدا باشد و آنگاه،


الف.1. خبر اول آن «فی ظلال» و خبر دوم آن «متکئون» باشد


الف.2. خبر آن «متکئون» باشد و «فی ظلال» متعلق بدان باشد.


ب. «هُم» مبتدا و خبر آن «فی ظلال» باشد و «عَلَی الْأَرائِکِ مُتَّکِؤُنَ» جمله مستأنفه باشد.


ج. «هم» تاکید باشد بر ضمیر مستتر در «فاکهون» و یا بر ضمیر مستتر در «شغل» (آیه قبل)؛ و آنگاه «فی ظلال» حال باشد و «متکئون» خبر دومِ إنّ (در آیه قبل) باشد.


ثمره مهم این سه گونه تحلیل آن است که در تحلیل اول، همسرانشان در تکیه زدن و در زیر سایه بودن به آنان عطف شده و با آنان همراهند (که در ح الف.1 زیر سایه بودن و تکیه زدن دو وصف مختلف آنان است؛ اما در ح الف.2 تکیه زدن در زیر سایه انجام می‌شود)؛ اما در تحلیل دوم، فقط در زیر سایه بودن با آنان شریکند؛ ولی در تحلیل سوم، علاوه بر تکیه زدن و در زیر سایه بودن، در سرگرم بودن و شوخی و خوش و خندان بودن نیز شریکند.


کنز الدقائق، ج‏11، ص88[4]؛ البحر المحیط، ج‏9، ص75[5]


حدیث


1) از باقر ع در توضیح این آیه قرآن که: «در سایه‌هایی بر اریکه‌ها [= تخت‌های مجلل] تکیه زنندگان‌اند» ، روایت شده است:


«اریکه‌ها» تخت‌هایی است که بر آنها حجله‌ها قرار داده شده است.


تفسیر القمی، ج‏2، ص216


فِی رِوَایَةِ أَبِی الْجَارُودِ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع فِی قَوْلِهِ: «فِی ظِلالٍ عَلَى الْأَرائِکِ مُتَّکِؤُنَ» :


الْأَرَائِکُ السُّرُرُ عَلَیْهَا الْحِجَال‏.


 


2) از باقر روایتی طولانی نقل شده که در آن روایت ایشان توضیح می دهند که المومنین ع درباره برخی از آیاتی که در وصف بهشت آمده سوالاتی را از اکرم ص می‌پرسند و ایشان توضیح می‌دهند. بعد از بیان برخی از نعمت‌های بهشتی‌ای که برای مومن آماده شده می‌فرمایند:


و مومن زمانی با همسر‌ بهشتی‌اش (حوری) است و زمانی با همسرش از آدمیان و زمانی هم با خویش خلوت کرده بر اریکه‌ها تکیه می‌زنند و به همدیگر نگاه می‌کند؛


و همانا مومن را شعاع نوری فرامی‌گیرد در حالی که بر اریکه‌اش تکیه شده؛ از خدمتگزارانش می‌پرسد: این شعاع تابنده چیست؟ آیا خداوند جبار بر من نظر افکنده؟! خدمتگزارانش می‌گویند: منزه و باقداست است، منزه و باقداست است خداوند جل جلاله؛ بلکه این یکی از ن حوریه توست که تاکنون بر او وارد نشده‌ای؛ از خیمه‌اش به شوق تو بیرون آمده و بر تو مشرف شده و خود را بر تو عرضه کرده و خواهان دیدار توست؛ پس چون دید که تو بر اریکه‌ات تکیه زدی از شوق تو بر روی تو خندید؛ و آن شعاعی که دیدی و نوری که بر تو افتاد از تلألؤی خنده او و صفا و پاکی و نرمخویی اوست.


پس آن ولی خدا می‌گوید: به او اذن دهید تا بر من وارد شود.


پس تعداد زیادی از این خدمتکاران به سوی او می‌شتابند و او را بشارت می‌دهند و او را از خیمه‌اش [تا نزد این ولی خدا] بدرقه می‌کنند در حالی که لباس‌های زربافت و نقره‌بافتی بر تن دارد که با درّ و یاقوت و زبرجد زینت داده شده و با مشک و عنبر به نحو زیبایی رنگ‌آمیزی شده با این حال [این لباس‌ها بقدری نازک و بدن‌نماست که] ساق وی از ورای آنها نمایان است؛ پس چون به ولیّ خدا نزدیک می‌شود خدمتکاران با طلا و نقره و در و یاقوت و زبرجد بر سر او شاباش می‌ریزند؛


سپس این دو همدیگر را در آغوش می‌گیرند به نحوی که نه این ملول و رنجیده شود و نه آن ...


الکافی، ج‏8، ص99


عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ[6] عَنْ أَبِیهِ عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْحَاقَ الْمَدَنِیِّ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع قَالَ: إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص سُئِلَ عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ ...[7]


وَ الْمُؤْمِنُ سَاعَةً مَعَ الْحَوْرَاءِ وَ سَاعَةً مَعَ الْآدَمِیَّةِ وَ سَاعَةً یَخْلُو بِنَفْسِهِ عَلَى‏ الْأَرَائِکِ‏ مُتَّکِئاً یَنْظُرُ بَعْضُهُمْ إِلَى بَعْضٍ؛


وَ إِنَّ الْمُؤْمِنَ لَیَغْشَاهُ شُعَاعُ نُورٍ وَ هُوَ عَلَى أَرِیکَتِهِ وَ یَقُولُ لِخُدَّامِهِ مَا هَذَا الشُّعَاعُ اللَّامِعُ لَعَلَّ الْجَبَّارَ لَحَظَنِی؟


فَیَقُولُ لَهُ خُدَّامُهُ قُدُّوسٌ قُدُّوسٌ جَلَّ جَلَالُ اللَّهِ بَلْ هَذِهِ حَوْرَاءُ مِنْ نِسَائِکَ مِمَّنْ لَمْ تَدْخُلْ بِهَا بَعْدُ قَدْ أَشْرَفَتْ عَلَیْکَ مِنْ خَیْمَتِهَا شَوْقاً إِلَیْکَ وَ قَدْ تَعَرَّضَتْ لَکَ وَ أَحَبَّتْ لِقَاءَکَ فَلَمَّا أَنْ رَأَتْکَ مُتَّکِئاً عَلَى سَرِیرِکَ تَبَسَّمَتْ نَحْوَکَ شَوْقاً إِلَیْکَ فَالشُّعَاعُ الَّذِی رَأَیْتَ وَ النُّورُ الَّذِی غَشِیَکَ هُوَ مِنْ بَیَاضِ ثَغْرِهَا  وَ صَفَائِهِ وَ نَقَائِهِ وَ رِقَّتِهِ!


قَالَ فَیَقُولُ وَلِیُّ اللَّهِ ائْذَنُوا لَهَا فَتَنْزِلَ إِلَیَّ!


فَیَبْتَدِرُ إِلَیْهَا أَلْفُ وَصِیفٍ وَ أَلْفُ وَصِیفَةٍ یُبَشِّرُونَهَا بِذَلِکَ فَتَنْزِلُ إِلَیْهِ مِنْ خَیْمَتِهَا وَ عَلَیْهَا سَبْعُونَ حُلَّةً مَنْسُوجَةً بِالذَّهَبِ وَ الْفِضَّةِ مُکَلَّلَةً بِالدُّرِّ وَ الْیَاقُوتِ وَ ا َّبَرْجَدِ صِبْغُهُنَّ الْمِسْکُ وَ الْعَنْبَرُ بِأَلْوَانٍ مُخْتَلِفَةٍ یُرَى مُخُّ سَاقِهَا مِنْ وَرَاءِ سَبْعِینَ حُلَّةً طُولُهَا سَبْعُونَ ذِرَاعاً وَ عَرْضُ مَا بَیْنَ مَنْکِبَیْهَا عَشَرَةُ أَذْرُعٍ.


فَإِذَا دَنَتْ مِنْ وَلِیِّ اللَّهِ أَقْبَلَ الْخُدَّامُ بِصَحَائِفِ‏ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّةِ فِیهَا الدُّرُّ وَ الْیَاقُوتُ وَ ا َّبَرْجَدُ فَیَنْثُرُونَهَا عَلَیْهَا؛


ثُمَّ یُعَانِقُهَا وَ تُعَانِقُهُ فَلَا یَمَلُّ وَ لَا تَمَل‏.[8]


 


3)  ابوبصیر می‌گوید: از صادق ع درباره مرد مومنی پرسیدم که زن مومنی داشته؛ آیا وقتی وارد بهشت می‌شوند حتما با هم ازدواج می‌کنند؟ [یعنی اگر یکی از آنها دلش نخواهد در بهشت با هم باشند آیا مجبورند با هم باشند؟]


صادق ع فرمود: ابامحمد! خداوند قاضی عدل‌گستر است؛ اگر آن مرد از آن زن برتر باشد، او را مخیر می‌کنند، اگر دلش خواست و او را برگزید، وی از همسران بهشتی‌اش خواهد بود؛ و اگر آن زن برتر باشد این زن را مخیر می‌کنند و اگر این زن آن مرد را برگزید همسرش خواهد شد.*


و صادق ع فرمود: نگویید بهشت یکی است؛ همانا خداوند می‌فرماید «و در پشت سر آن دو دو بهشت [دیگر] است» (الرحمن/62)؛ و نگویید تنها یک درجه است که خداوند می‌فرماید «درجاتی برخی فوق برخی دیگر است» (انعام/165) همانا مردمان بر اساس اع ان است که فوق همدیگر قرار می‌گیرند.


گفتم: گاه دو مومن وارد بهشت می‌شوند که یکی منزلت بالاتری از دیگری دارد و [چون با هم دوست بوده‌اند] یکی می‌خواهد رفیقش را ببیند!


فرمود: آنکه برتر است می‌تواند پایین آید ولی آنکه پایین‌تر است نمی تواند بالا رود چرا که بدان منزلت راه نیافته است؛ ولیکن اگر آن را دوست داشته باشند و بدان مایل باشند بر سریرها [تخت‌های پادشاهی] با هم ملاقات خواهند داشت.


* پی‌نوشت:


اینکه فقط نظر شخصی که برتر است را مطرح کرد بدین جهت است که مراتب بهشت به گونه‌ای است که ی در اینکه با شخصی در مرتبه بالاتر ه ن شود، شک نمی‌کند؛ و قطعا آنکه پایین‌تر است خواهان آن هست که با آنکه بالاتر است ه ن شود.


مجمع البیان، ج‏9، ص318


رَوَى الْعَیَّاشِیُّ بِالْإِسْنَادِ عن أبی بصیر عن أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ:


قُلْتُ لَهُ جُعِلْتُ فِدَاکَ أَخْبِرْنِی عَنِ الرجل الْمُؤْمِنِ تَکُونُ لَهُ امْرَأَةٌ مُؤْمِنَةٌ یَدْخُلَانِ الْجَنَّةَ یَتَزَوَّجُ أَحَدُهُمَا بِالْآخَرِ


فَقَالَ یَا أَبَا مُحَمَّدٍ إِنَّ اللَّهَ حَکَمٌ عَدْلٌ إِنْ کَانَ هُوَ أَفْضَلُ مِنْهَا خَیَّرَ هُوَ فَإِنْ اخْتَارَهَا کَانَتْ مِنْ أَزْوَاجِهِ وَ إِنْ کَانَتْ هِیَ خَیْراً مِنْه خَیَّرَهَا فَإِنِ اخْتَارَتْهُ کَانَ زَوْجاً لَهَا.


قَالَ وَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع لَا تَقُولَنَّ إِنَّ الْجَنَّةَ وَاحِدَةٌ إِنَّ اللَّهَ یَقُولُ‏ وَ مِنْ دُونِهِما جَنَّتانِ وَ لَا تَقُولَنَّ دَرَجَةً وَاحِدَةً إِنَّ اللَّهَ یَقُولُ دَرَجَاتٌ بَعْضُهَا فَوْقَ بَعْضٍ إِنَّمَا تَفَاضَلَ الْقَوْمُ بِالْأَعْمَالِ.


قَالَ وَ قُلْتُ لَهُ إِنَّ الْمُؤْمِنَیْنِ یَدْخُلَانِ الْجَنَّةَ فَیَکُونُ أَحَدُهُمَا أَرْفَعَ مَکَاناً مِنَ الْآخَرِ فَیَشْتَهِی أَنْ یَلْقَى صَاحِبَهُ.


قَالَ مَنْ کَانَ فَوْقَهُ فَلَهُ أَنْ یَهْبِطَ وَ مَنْ کَانَ تَحْتَهُ لَمْ یَکُنْ لَهُ أَنْ یَصْعَدَ لِأَنَّهُ لَا یَبْلُغُ ذَلِکَ الْمَکَانَ وَ لَکِنَّهُمْ إِذَا أَحَبُّوا ذَلِکَ وَ اشْتَهَوْهُ الْتَقَوْا عَلَى الْأَسِرَّةِ.


 


4) از کاظم ع از پدرشان از جدشان روایت شده که:


یکبار ام‌سلمه به رسول الله ص عرض کرد: پدر و مادرم فدایت! زنی [در طول زندگی‌اش] دو همسر داشته است؛ همگی می‌میرند و وارد بهشت می‌شوند. این زن از آن کدام یک از آن دو خواهد بود؟


فرمود: ام‌سلمه! از آنِ ی که خوش‌خلق‌تر و نیکوکارتر در حق خانواده‌اش بود؛


ام‌سلمه! همانا خوش‌خلقی خیر دنیا و آ ت را با خود می‌آورد.


الأمالی( للصدوق)، ص498


حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیٍّ مَاجِیلَوَیْهِ رَحِمَهُ اللَّهُ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَى الْعَطَّارُ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ یَحْیَى بْنِ عِمْرَانَ الْأَشْعَرِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو إِسْحَاقَ إِبْرَاهِیمُ بْنُ هَاشِمٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عُمَرَ عَنْ مُوسَى بْنِ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِی الْحَسَنِ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ أَبِیهِ عَنْ جَدِّهِ ع قَالَ:


قَالَتْ أُمُّ سَلَمَةَ رِضْوَانُ اللَّهِ عَلَیْهِ لِرَسُولِ اللَّهِ ص بِأَبِی أَنْتَ وَ أُمِّی الْمَرْأَةُ یَکُونُ لَهَا زَوْجَانِ فَیَمُوتُونَ وَ یَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ لِأَیِّهِمَا تَکُونُ؟


فَقَالَ ص یَا أُمَّ سَلَمَةَ! تَخَیَّرْ أَحْسَنَهُمَا خُلُقاً وَ خَیْرَهُمَا لِأَهْلِهِ!


یَا أُمَّ سَلَمَةَ! إِنَّ حُسْنَ الْخُلُقِ ذَهَبَ بِخَیْرِ الدُّنْیَا وَ الْآخِرَةِ.[9]


تدبر


1) «هُمْ وَ أَزْواجُهُمْ فی‏ ظِلالٍ عَلَی الْأَرائِکِ مُتَّکِؤُنَ»


در حالی که دیگران در مواقف حساب و کتاب قیامت سخت مشغول و برخی در حال افتادن از صراط و درغلتیدن در آتش جهنم هستند، مومنان در کمال آسودگی با همسرانشان در سایه‌هایی بر تخت‌های مجلل تکیه زده و به بهترین دلخواه‌های خویش مشغول‌اند.


 


2) «هُمْ وَ أَزْواجُهُمْ فی‏ ظِلالٍ عَلَی الْأَرائِکِ مُتَّکِؤُنَ»


در آیه قبل از سرگرم و خوش بودن بهشتیان سخن گفت و در این آیه از اینکه آنان در کنار همسرانشان‌اند؛ شاید این مویدی است بر اینکه اصلی‌ترین منظور از آن خوشی وسرگرمی، لذتی است که فرد از همسر خویش می‌برد.


 


3) «هُمْ وَ أَزْواجُهُمْ»


مقصود از «زوج‌هایشان» که همراه با آنان در سایه‌های بهشتی بر تخت‌های مجلل تکیه زده‌اند چیست؟


الف. همسران دنیایی‌شان که با هم عاشقانه در مسیر خ زیستند و اینک در بهشت هم در کنار هم‌اند. (مجمع‌البیان، ج8، ص672)؛ توضیح بیشتر در تدبر4)


ب. حوری‌های بهشتی که در واقع همسران بهشتی‌ای هستند که خداوند برایشان آفریده است. (مجمع‌البیان، ج8، ص672)


ج. با توجه به اینکه یکی از معانی «زوج» قرین و ه ن است، چه‌بسا یکی از معانی این آیه - در کنار معانی فوق - قرین‌ها و هم‌نشین‌های بهشتی‌شان و سایر مومنانی است که در بهشت با همدیگر هستند (چنانکه در جای دیگر از این در کنار هم بر سریره‌های بهشتی سخن گفت: «عَلى‏ سُرُرٍ مُتَقابِلینَ» (حجر/47؛ صافات/44)


د. ...


 


4) «هُمْ وَ أَزْواجُهُمْ فی‏ ظِلالٍ عَلَی الْأَرائِکِ مُتَّکِؤُنَ»


در قیامت، در حالی که اغلب افراد بشدت از همسران و سایر نزدیکان خویش فراری‌اند (یَوْمَ یَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخیهِ؛ وَ أُمِّهِ وَ أَبیهِ؛ وَ صاحِبَتِهِ وَ بَنیهِ؛ عبس/34-36)؛ عده‌ای هستند که نه‌تنها از همسران خویش فراری نیستند، بلکه همراه با همسرانشان در سایه‌های بهشتی بر تخت‌های مجلل تکیه می‌زنند.


از آنجا که در قیامت، هر دوستی‌ای جز دوستی‌ای که بر مدار تقوا باشد به دشمنی تبدیل می‌شود (الْأَخِلاَّءُ یَوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ إِلاَّ الْمُتَّقینَ؛ ز ف/67)، می‌توان نتیجه گرفت که پیوند شویی اینان تماماً بر مدار تقوا بوده، که مایه مودت و رحمتی شده (خَلَقَ لَکُمْ مِنْ أَنْفُسِکُمْ أَزْواجاً لِتَسْکُنُوا إِلَیْها وَ جَعَلَ بَیْنَکُمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً؛ روم/21) که تا بهشت امتداد یافته است.


نکته تخصصی انسان‌شناسی (افق خانواده در )


قبلا بارها درباره اینکه در انسان غریزه ‌اش هم در مدار فطرتش قرار دارد و از این جهت خانواده در انسان ماهیتاً با خانواده در حیوانات متفاوت است، نکاتی بیان شد.


این آیه نیز موید دیگری است بر اینکه اگر غریزه انسان در مدار صحیح خود قرار بگیرد، امری صرفاً دنیوی نیست و در وضعیت بهشتی انسان نیز موثر است. اینکه نقل شده بزرگانی همچون علامه طباطبایی تا سالها بعد از رحلت همسرشان - آن هم همسری که در سنین پیری وی را از دست داده‌اند، سنینی که دیگر رمقی برای غریزه نمانده - در فراغ وی می‌گریستند، حکایت از آن دارد که اگر غریزه در مدار صحیحش قرار گیرد چگونه تا بهشت انسان را همراهی می‌کند و شریک زندگی انسان در دنیا، در بهشت نیز با وی و مایه خوشحالی و سندی وی خواهد بود.


در حقیقت، افق زندگی مطلوب خانوادگی انسان را در دنیا خلاصه نمی‌کند و می‌خواهد انسانها چنان ازدواج کنند و از ازدواج خود بقدری سند شوند که همراهی زوجین در بهشت هم ادامه داشته باشد!


و این را مقایسه کنید با آن ازدواج‌هایی که در روز قیامت، شخص از همسر و فرزند خود هم گریزان است که همین گریزان بودن هم نشان از امتداد اثر ازدواج آنان در آ ت دارد: یعنی این گونه نیست که همچون حیوانات از هم کامی گرفته باشند و دیگر کاری به کار هم نداشته باشند؛ و نسبتشان با هم شبیه نسبتشان با سایر مردمی باشد که ربطی به زندگی‌شان ندارند؛ بلکه همان زندگی غیرموحدانه‌ای که با هم در پیش گرفتند مایه تشدید عذاب آنان خواهد شد و در قیامت همانند سایر پیوندهای ظاهرا صمیمانه‌‌ی غیرتقوامداری که به دشمنی تبدیل می‌شود (ز ف/67)، این پیوند خانوادگی هم به بیزاری آنها از یکدیگر تبدیل خواهد شد.


 


5) «هُمْ وَ أَزْواجُهُمْ فی‏ ظِلالٍ عَلَی الْأَرائِکِ مُتَّکِؤُنَ»


چه خوب است که انسان شریک و همسری برای زندگی‌اش انتخاب کند که در بهشت هم با هم باشند؛


و البته صرفاً «انتخاب خوب » ملاک نیست؛ شاید آنچه در پیوند عمیق این دو روح - که امتدادش تا بهشت ادامه یابد - نقش بیشتری دارد، با هم بار سختی‌ها و ناملایمات زندگی را بر دوش کشیدن، و با هم مسیر صحیح در زندگی را پیمودن، و تا حد امکان از خطاهای طرف مقابل چشم‌پوشی ، باشد.


 


6) «هُمْ وَ أَزْواجُهُمْ فی‏ ظِلالٍ ...»


مقصود از این «ظلال» چیست؟


الف. سایه درختان بهشتی (مجمع‌البیان، ج8، ص672) ویا همچنین سقف و سراهایی که سایه‌های دلچسبی دارد (المیزان، ج17، ص101)[10]


ب. سایه‌بان‌ها و پوشش‌هایی که مانع می‌شود دیگران خلوت آنان را نظاره‌گر شوند (مجمع‌البیان، ج8، ص672)


ج. سایه فضل و رحمت الهی، که آنان را در برگرفته است.


 د. چه‌بسا سایه استعاره از امتداد وجودی خودشان باشد؛ چنانکه سایه هر و هر چیزی امتداد وجودی اوست؛ و آنگاه منظور آیه چه‌بسا اشاره به این باشد که نعمت‌های بهشتی که بهشتیان در آن غوطه‌ورند امتداد وجودی و ثمره حقیقت پاک ذات خودشان است.


ه. ...


 


7) «هُمْ وَ أَزْواجُهُمْ فی‏ ظِلالٍ عَلَی الْأَرائِکِ مُتَّکِؤُنَ»


مقصود از «اریکه‌ها» که بهشتیان بر آن «تکیه می‌زنند» چیست؟


الف. تخت‌های مجلل بهشتی که با حجله‌هایی آذین شده‌اند (حدیث1؛ مجمع‌البیان، ج8، ص672)


ب. مقصود، نشستنی است همچون نشستن پادشاهان [چنانکه می‌گویند بر اریکه سلطنت تکیه زد؛ اما مقصود این نیست که حتما روی تختی نشست]، چرا که موظف به انجام هیچ کاری نیستند (مجمع‌البیان، ج8، ص672) و همه امکانات برایشان مهیاست.


ج. مقصود تکیه زدن عزتمندانه‌ است (المیزان، ج17، ص101) یعنی اشاره است به عزتی که خداوند در آنجا روزی آنان کرده است که بر انجام هر کاری توانا هستند و چیزی بر آنان غلبه نکند.


د. ...


 


8) «هُمْ وَ أَزْواجُهُمْ فی‏ ظِلالٍ عَلَی الْأَرائِکِ مُتَّکِؤُنَ»


اگر ی چشم دلش باز شود، می‌بیند بهشتیان را در حالی که بر اریکه‌هایشان تکیه زده‌اند.


حکایت


از صادق ع روایت شده است که یکبار رسول الله ص صبح را به جماعت برگزار کرد سپس نگاهش به جوانی در مسجد افتاد که خواب‌آلودگی از سر و صورتش می‌بارید و رنگش زرد و بدنش نحیف شده و چشمانش از فرط کم‌خو گود افتاده بود.


رسول الله ص به او گفت: فلانی! چگونه صبح کردی؟


گفت: یا رسول الله ! صبح در حالی که به یقین رسیده‌ام.


ص از سخن وی متعجب گردید و فرمود: هر یقینی را حقیقتی است. حقیقتِ یقین تو چیست؟


گفت: یا رسول الله! یقین من همان است که مرا غمگین کرده و به شب‌بیداری و تشنگی در اوج گرمای روز [= روزه‌داری] کشانده است؛ نفس من از دنیا و آنچه در آن است بریده است؛ گویی به عرش پروردگارم می‌نگرم در حالی که حسابرسی آغاز شده و خلایق را برای آن محشور کرده‌اند و من در میان آنانم؛ و گویی که به اهل بهشت می‌نگرم که در بهشت متنعم‌اند و از همدیگر احوالپرسی می‌کنند و بر اریکه‌ها تکیه‌زده‌اند؛ و گویی که به اهل جهنم می‌نگرم که در آن معذب‌ند و فریادشان بلند شده؛ و گویی که الان فریاد و زوزه آتش را می‌شنوم که در گوشم طنین انداخته است.


رسول الله ص به اصحابشان فرمودند: این بنده‌ای است که خداوند دلش را به ایمان نورانی کرده است؛ سپس به او فرمودند: بر این وضعیتی که بر آن هستی پایدار بمان.


آن جوان گفت: یا رسول الله! در پیشگاه خداوند برایم دعا کنید که توفیق شهادت در معیت شما را رویم گرداند.


پس رسول الله ص برایش دعا کرد و اندکی نگذشت که در یکی از غزوات ص حضور یافت و بعد از نه نفر وی به عنوان نفر دهم به شهادت رسید.


الکافی، ج‏2، ص53


 


 




[1] . و قرأ أهل الکوفة غیر عاصم فی ظلل بضم الظاء بلا ألف و الباقون «فِی ظِلالٍ» ... و الظلل جمع ظلة و الظلال یجوز أیضا أن ی جمع ظلة فی کبرمة و برام و علبة و علاب و یجوز أن ی جمع ظل.


[2] . و قرأ الجمهور: فِی ظِلالٍ. قال ابن عطیة: و هو جمع ظل، إذ الجنة لا شمس فیها، و إنما هواؤها سجسج، کوقت الأسفار قبل طلوع الشمس. انتهى. و جمع فعل على فعال فی الکثرة، نحو: ذئب و ذئاب. و أما أن وقت الجنة کوقت الأسفار قبل طلوع الشمس، فیحتاج هذا إلى نقل صحیح. و کیف ی ذلک؟ و فی الحدیث ما یدل على حوراء من حور الجنة، لو ظهرت لأضاءت منها الدنیا، أو نحو من هذا؟ قال: و یحتمل أن ی جمع ظلة. قال أبو علیّ: کبرمة و برام. و قال منذر بن سعید: جمع ظلة، ب ر الظاء. قال ابن عطیة:و هی لغة فی ظلة. انتهى. فی مثل لقحة و لقاح، و فعال لا ینقاس فی فعلة بل یحفظ.


و قرأ عبد اللّه، و السلمی، و طلحة، و حمزة، و ال ائی: فی ظلل جمع ظلة، و جمع فعلة على فعل مقیس، و هی عبارة عن الملابس و المراتب من الحجال و الستور و نحوها من الأشیاء ی تظل.


[3] . و قرأ عبد اللّه: متکئین، نصب على الحال


[4] . «هم» مبتدأ خبره «فی ظلال». و «على الأرائک» جملة مستأنفة، أو خبر ثان. أو «متّکئون» و الجارّان صلتان له. أو تأکید للضّمیر فی «فی شغل» أو فی «فاکهون» و عَلَى الْأَرائِکِ مُتَّکِؤُنَ خبر آ ل «إنّ». و «أزواجهم» عطف على «هم» للمشارکة فی الأحکام الثّلاثة. و «فی ظلال» حال من المعطوف و المعطوف علیه.


[5] . یجوز فی هم أن ی مبتدأ، و خبره فی ضلال، و متکئون خبر ثان، أو خبره متکئون، و فی ظلال متعلق به، أو ی تأکیدا للضمیر المستکن فی فاکهون، و فی ظلال حال، و متکئون خبر ثان لأن، أو ی تأکیدا للضمیر المستکن فی شغل، المنتقل إلیه من العامل فیه. و على هذا الوجه و الذی قبله ی الأزواج قد شارکوهم فی فکه و الشغل و الاتکاء على الأرائک، و ذلک من جهة المنطوق. و على الأول، شارکوهم فی الظلال و الاتکاء على الأرائک من حیث المنطوق، وهن قد شارکنهم فی فکه و الشغل من حیث المعنى.


[6] . خود مرحوم علی بن ابراهیم قمی فرازی از این روایتش را در تفسیر القمی، ج‏2، ص247 آورده است.


[7] . به علت اینکه در صفحه وبلاگ جا نشد این پاورقی را در سایت مطالعه کنید (متن کامل حدیث)


[8] . باقر از اینجا به بعد، خود شروع به توصیف برخی دیگر از این نعمتهای بهشتی می‌کند که ان شاء الله در بحث از آِه بعد به فرازی از آن اشاره خواهد شد.


[9] . این حدیث در الخصال، ج‏1، ص42 خیلی به مضمون فوق نزدیک است:


حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ مُوسَى بْنِ الْمُتَوَکِّلِ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ بْنِ هَاشِمٍ عَنْ أَبِیهِ عَنْ مُوسَى بْنِ إِبْرَاهِیمَ عَنِ الْحَسَنِ عَنْ أَبِیهِ بِإِسْنَادِهِ رَفَعَهُ إِلَى رَسُولِ اللَّهِ ص أَنَّ أُمَّ سَلَمَةَ قَالَتْ لَهُ بِأَبِی أَنْتَ وَ أُمِّی الْمَرْأَةُ یَکُونُ لَهَا زَوْجَانِ فَیَمُوتَانِ فَیَدْخُلَانِ الْجَنَّةَ لِأَیِّهِمَا تَکُونُ فَقَالَ یَا أُمَّ سَلَمَةَ تَخَیَّرُ أَحْسَنَهُمَا خُلُقاً وَ خَیْرَهُمَا لِأَهْلِهِ یَا أُمَّ سَلَمَةَ إِنَّ حُسْنَ الْخُلُقِ ذَهَبَ بِخَیْرِ الدُّنْیَا وَ الْآخِرَةِ.


[10] . مطلبی که موجب تردید در این معنا برای آیه می‌شود این است که بر حسب آیات قرآن، در بهشت از خورشید و حرارت آزاردهنده آن خبری نیست؛ و بر این اساس از ابن‌عطیه نقل شده که «ظلال» جمع «ظل» (= سایه‌بان) است نه جمع «ظله» (+ سایه) چرا که در بهشت خورشید نیست (البحر المحیط، ج‏9، ص76) چنانکه هم در داستان حضرت آدم آمده است «وَ أَنَّکَ لا تَظْمَؤُا فیها وَ لا تَضْحى‏: و اینکه در آنجا نه تشنه مى‏گردى و نه آفتاب‏زده» (طه/119) و هم در وصف جایگاه اهل بیت در بهشت: «مُتَّکِئینَ فیها عَلَى الْأَرائِکِ لا یَرَوْنَ فیها شَمْساً وَ لا زَمْهَریراً» (انسان/13).


البته ممکن است پاسخ داده شود که اینکه آفتاب‌زده نشوند به این معنا نیست که خورشید و آفت در کار نیست، بلکه بهشت بقدری همه‌جایش مطلوب است که انسان همواره در برابر آفتاب پناهی دارد؛ و در مورد آیه دوم هم چه‌بسا ناظر به مقام خاصی در بهشت باشد و یا همانند توجیه آیه قبل را در مورد آن بتوان گفت.


 




804 ) سوره یس (36) آیه 55 إِنَّ أَصْحابَ الْجَنَّةِ الْیوْمَ فی‏

درخواست حذف اطلاعات

 بسم الله الرحمن الرحیم


804 ) سوره یس (36) آیه 55


إِنَّ أَصْحابَ الْجَنَّةِ الْیوْمَ فی‏ شُغُلٍ فاکِهُونَ 


 9 ذی‌القعده 1439


ترجمه


براستی اصحاب بهشت آن روز سرگرم‌اند، خوش و خندان.


اختلاف قرائت


شغل

این کلمه در قراءات سبع به صورت «شُغُل» (قرائت اهل کوفه و شام) و «شُغْل‏» (قرائت اهل مکه و مدینه و بصره) قرائت شده و در قرائات غیرمشهور به صورت «شَغَل» (قرائت مجاهد و ابوسمال، و ابن‌هبیره به روایت ابن‌خالویه) و «شَغْل» (یزید نحوی، و ابن‌هبیره به روایت ابوالفضل رازی) نیزقرائت شده است.


مجمع البیان، ج‏8، ص668[1]؛ البحر المحیط، ج‏9، ص75[2]


فاکهون

در اغلب قرائات این کلمه به صورت «فاکِهُونَ» قرائت شده است و در قرائت ابوجعفر (از قراء عشره) و برخی قراءات غیرمشهور به صورت «فَکِهونَ» قرائت شده و در قرائات غیرمشهور به صورت «فَکِهِینَ» و «فَکُهونَ» هم قرائت شده است.


تفاوتشان در این است که اگر «فاکهون» باشد، منسوب است به «فاکهه» (میوه) (یعنی اصحاب فاکهه‌اند، در میان میوه‌ها خوش‌اند) چنانکه به مافروش «تامر» و به ماست‌فروش «لابن» می‌گویند؛


اگر «فَکِهونَ» گرفته شده از «فکاهه» (در فارسی: فکاهی) و مزاح است شبیه «فَرِحون»؛ یعنی مشغول شوخی و خوش و بش می‌باشند و «فَکُهونَ» نیز به همین معنا نزدیک است.


اگر «فَکِهِینَ» باشد منصوب و حال است؛ یعنی آنان در سرگرمی‌اند، در حالی که در حال شوخی‌اند.


مجمع البیان، ج‏8، ص668-669[3]؛ البحر المحیط، ج‏9، ص75[4]


نکات ادبی


«أَصْحاب»

قبلا توضیح داده شد که ماده «صحب» در اصل دل دارد بر نزدیک هم قرار گرفتن و مقارن همدیگر شدن؛ و «صاحب» (جمع آن: اصحاب) به هر ملازم و ه ن و همراهی گفته می‌شود و البته در عرف غالبا در مواردی اطلاق می‌شود که این همراهی زیاد باشد و از همین جهت به مالک یک چیز هم صاحب آن گفته می‌شود؛ و تفاوت «صاحب» با «قرین» در این است که در مفهوم مصاحبت، یک بده بستان و رابطه متقابل وجود دارد اما در قرین وما چنین چیزی وجود ندارد.


جلسه229  http://yekaye.ir/al-baqarah-002-039/


شُغُلٍ

ماده «شغل» در مورد هر چیزی به کار می‌رود که بر انسان عارض شود و انسان را به خود مشغول کند (مفردات ألفاظ القرآن، ص457) و نقطه مقابل «فراغت» و «توجه داشتن به چیزی» است (معجم المقاییس اللغة، ج‏3، ص195)


شاید کلمه «سرگرمی» در زبان فارسی - به معنای چیزی که انسان را به خود مشغول می‌کند و از توجه به امور دیگر باز می‌دارد- معادل مناسبی برای این ماده باشد.


توجه شود که کلمات «شُغُل» و «شُغْل‏» و «شَغْل» و «شَغَل» همگی به یک معنا و مفرد هستند و جمع آن «أَشْغَال» و «شُغُول» می‌باشد. (لسان العرب، ج‏11، ص355)


این ماده تنها دوبار در قرآن کریم به کار رفته است؛ یکی در همین آیه و دیگری در آیه11 سوره فتح: «شَغَلَتْنا أَمْوالُنا وَ أَهْلُونا»


فاکِهُونَ

ماده «فکه» در اصل بر طیب خاطر و دلپسندی (معجم المقاییس اللغة، ج‏4، ص446) و یا خوش طبع بودن ( حقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏9، ص131) دل می‌کند.


«فاکهه» (لَهُمْ فیها فاکِهَةٌ؛ یس/57) - که جمع آن «فواکه» است (لَکُمْ فیها فَواکِهُ کَثیرَةٌ؛ مومنون/19) - به میوه گویند (مفردات ألفاظ القرآن، ص644) از آن جهت که انسان از آن احساس طیب خاطر می‌کند و یا اینکه چون طبیعتش دلپسند است (معجم المقاییس اللغة، ج‏4، ص446؛ حقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏9، ص131)


«مُفاکَهة» و «ْفُکَاهَة» به معنای مزاح و هر سخنی است که بر انسان شیرین و دلپسند باشد (معجم المقاییس اللغة، ج‏4، ص446) ویا هر سخنی که بین افرادی که با هم انس دارند رد و بدل می‌شود. (مفردات ألفاظ القرآن، ص644)


درباره «تفکّه» (فَظَلْتُمْ تَفَکَّهُونَ‏؛ واقعه/65)[5] و نیز «فاکه» (فاکِهِینَ بِما آتاهُمْ رَبُّهُمْ؛‏ طور/18) هم به معنای «برخورد مزاح‌آلود با همدیگر» دانسته‌اند و هم به معنای «تناول میوه». (مفردات ألفاظ القرآن، ص644)


ماده «فکه» و مشتقات آن جمعا 19 بار در قرآن کریم به کار رفته است.


حدیث


1) از صادق ع در توضیح  مشغولیت و سرگرمی‌ای که در این آیه آمده روایت شده است:


به برداشتن نوعروسان خویش سرگرم‌اند.


مجمع البیان فی تفسیر القرآن، ج‏8، ص670


عن الصادق (ع): شغلوا بافتضاض العذارى.


 


2) از باقر ع روایت شده است:


سرگرمی مومن در سه چیز است: لذت بردن از همسر، شوخی با برادران [دینی] و شب.


الخصال، ج‏1، ص161


حَدَّثَنَا أَبِی رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ قَالَ حَدَّثَنِی حَمَّادُ بْنُ یَعْلَى بْنِ حَمَّادٍ عَنْ أَبِیهِ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عِیسَى الْجُهَنِیِّ عَنْ حَرِیزِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ زُرَارَةَ بْنِ أَعْیَنَ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع قَالَ:


لَهْوُ الْمُؤْمِنِ فِی ثَلَاثَةِ أَشْیَاءَ َّمَتُّعِ بِالنِّسَاءِ وَ مُفَاکَهَةِ الْإِخْوَانِ وَ الصَّلَاةِ بِاللَّیْلِ.


 


2) ابن ‌قره می‌گوید:


صادق ع فرمود: هیچ مومنی نیست مگر اینکه در او «دُعابه» [شوخ‌طبعی] هست.


گفتم: دعابه چیست؟


فرمود: مزاح.


الکافی، ج‏2، ص663


عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنْ شَرِیفِ بْنِ سَابِقٍ عَنِ الْفَضْلِ بْنِ أَبِی قُرَّةَ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ:


مَا مِنْ مُؤْمِنٍ إِلَّا وَ فِیهِ دُعَابَةٌ قُلْتُ وَ مَا الدُّعَابَةُ قَالَ الْمِزَاحُ.


 


تدبر


1) «إِنَّ أَصْحابَ الْجَنَّةِ الْیوْمَ فی‏ شُغُلٍ فاکِهُونَ»


تا آیه قبل بحث از کافران بود و هول و هراسی که از ورود در عرصه قیامت بدانان دست داده بود.


از این آیه به سراغ مومنان می‌رود که درگیر این اضطرابها نیستند؛ و این فارغ‌البالی مومنان را با تع ر مختلف مورد تاکید قرار داد.


الف. کل این مطلب را با آوردن حرف «إنّ» و استفاده از جمله اسمیه مورد تاکید قرار داد،


ب. کلمه «الیوم» (= همان روز) را هم افزود؛ یعنی همان روز قیامتی که کافران آن چنان در هول و هراس‌اند بهشتیان کاملا سرگرم لذت‌های خویش و فارغ‌البال از آن دغدغه‌هایند!


ج. کلمه «شغل» را با تنوین و به صورت نکره آورد، یعنی «سرگرمی‌ای»، که این ابهام در سرگرمی‌ِ آنان نشان‌دهنده عظمت بهجت و لذتی است که بدانان دست داده و هشداری است به اینکه این سرگرمی فراتر از درک عمومی انسانها در این دنیاست. (کنز الدقائق، ج‏11، ص86)


د. از تعبیر «فاکهون» که به معنای «بسر بردن در وضعیت مزاح و شوخی» است، استفاده کرد؛ یعنی بقدری نسبت به وضعیت بحرانی قیامت بی‌دغدغه‌اند که مشغول شوخی و مزاح می‌باشند.


 


2) «إِنَّ أَصْحابَ الْجَنَّةِ الْیَوْمَ فِی شُغُلٍ»


منظور از «شغل» چیست؟


الف. نعمتها و سروری است که آنان را دربرگرفته است در قبال وضعیت عذ که جهنمیان بدان گرفتارند، به طوری که اصلا به یاد آنان نمی‌افتند و اهتمامی بدانان ندارند. (حسن و کلبی، به نقل از مجمع‌البیان، ج8، ص670)


ب. مشغول لذت بردن از همسران بهشتی خویش‌اند. (حدیث1؛ و نیز: ابن‌عباس و ابن‌مسعود، به نقل از مجمع‌البیان، ج8، ص670) یعنی لذتی که از کاملا بی‌دغدغه بودن آنان حکایت دارد.


ج. با توجه به اعضای هفت‌گانه بدن، هفت گونه پاداش مشغولند (یعنی تمام حواس آنان درگیر نعمتهای بهشتی است) :


پاداش پایشان: «ادْخُلُوها بِسَلامٍ آمِنِینَ: به سلامت و ایمن وارد [بهشت] شوید» (حجر/46)


پاداش دستشان: «یَتَنازَعُونَ فِیها کَأْساً لا لَغْوٌ فِیها وَ لا تَأْثیم‏: جام‌ها را از دست هم می‌ربایند بدون اینکه لغوی در کار باشد» (طور/23)


پاداش اندام : «حُورٌ عِینٌ: حوریان سیه چشم» (واقعه/22)


پاداش شکم: «کُلُوا وَ اشْرَبُوا هَنِیئاً: بخورید و بیاشامید که بر شما گوارا باد» (طور/19)


پاداش زبان: «آخِرُ دَعْواهُمْ أَنِ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمین‏: آ ین دعا و درخواستشان این است که حمد خ راست که پروردگار جهانهاست» (یونس/10)


پاداش گوش: «لا یَسْمَعُونَ فِیها لَغْواً وَ لا تَأْثیما» نه سخن لغوی می‌شنوند و نه گناهی» (واقعه/25)


پاداش چشم «وَ تَلَذُّ الْأَعْیُنُ: و آنچه چشم‌ها از آن لذت ببرد» (ز ف/71) (به نقل از مجمع‌البیان، ج8، ص671)


د. آن مشغولیت، زیارت همدیگر است (ابن‌کیسان، به نقل از البحر المحیط، ج9، ص75)


ه. در بهشت، [ ی] بیکار نیست. («شغل» که با تنوین و به اصطلاح نکره آمده به معناى مشغله‏اى است که کنه و عمق آن ناشناخته و وصف‏ناپذیر است.) (تفسیر نور، ج‏9، ص550)


و. ...


 


3) «إِنَّ أَصْحابَ الْجَنَّةِ الْیوْمَ فی‏ شُغُلٍ فاکِهُونَ»


مقصود از «فاکِهُونَ» چیست؟


الف. خوشحال و شاد بودن (ابن‌عباس، به نقل از مجمع‌البیان، ج8، ص671)


ب. در نعمتها غوطه‌ور بودن و تعجب همراه با خوشحالی از این وضعیتی که دارند(به نقل از مجمع‌البیان، ج8، ص671)


ج. از «فکاهه» است به معنای در حال شوخی و مزاح بودن با همدیگر (ابومسلم، به نقل از مجمع‌البیان، ج8، ص671)


د. منسوب به «فاکهه» است یعنی در حال پذیرایی شدن با میوه‌های مختلف‌اند (به نقل از مجمع‌البیان، ج8، ص671)


ه. در بهشت، غم و اندوه نیست؛ آنجا زندگى بدون مرگ، سلامتى بى مرض، جوانى بى پیرى، عزّت بى‏ذلّت، نعمت بى محنت، بقا بى‏فنا، خشنودى بى خشم و انس بى وحشت است. (تفسیر نور، ج‏9، ص550)


و. ...


 




[1] . قرأ نافع و ابن کثیر و أبو عمرو و روح فی شغل نة الغین و الباقون «فِی شُغُلٍ» بضم الغین


[2] . و قرأ الحرمیان، و أبو عمرو: بضم الشین و س الغین و باقی السبعة بضمها و مجاهد، و أبو السمال، و ابن هبیرة فیما نقل ابن خالویه عنه: بفتحتین و یزید النحوی، و ابن هبیرة، فیما نقل أبو الفضل الرازی: بفتح الشین و إسکان الغین.


[3] . و قرأ أبو جعفر فکهون بغیر ألف حیث وقع و وافقه حفص فی المطففین انْقَلَبُوا فَکِهِینَ و قرأ الآ ون بالألف کل القرآن


[4] . قرأ الجمهور: فاکِهُونَ، بالألف و الحسن، و أبو جعفر، و قتادة، و أبو حیوة، و مجاهد، و شیبة، و أبو رجاء، و یحیى بن صبیح، و نافع فی روایة: بغیر ألف و طلحة، و الأعمش: فاکهین، بالألف و بالیاء نصبا على الحال، و فی شغل هو الخبر. فبالألف أصحاب فاکهة، کما یقال لابن و تامر و شاحم و لاحم، و بغیر ألف معناه: فرحون طربون، مأخوذ من الفکاهة و هی المزحة، و قرى‏ء: فکهین، بغیر ألف و بالیاء. و قرى‏ء: فکهون، بضم الکاف. یقال: رجل فکه و فکه، نحو: یدس و یدس.


[5] . البته برخی این را از ماده «فکن: دانسته‌اند که ابدال در آن رخ داده است: فأمَّا َّفَکُّه فى قوله تعالى: فَظَلْتُمْ تَفَکَّهُونَ‏ فلیس من هذا، و هو من باب الإبدال، و الأصل تَفَکَّنون، و هو من ندُّم، و قد مضى ذِکرُه. (معجم المقاییس اللغة، ج‏4، ص446) اما عموم اهل لغت آن را از همان ماده «فکه» دانسته‌اند.


 




803 ) سوره یس (36) آیه 54 فَالْیوْمَ لا تُظْلَمُ نَفْسٌ شَیئاً و

درخواست حذف اطلاعات

 بسم الله الرحمن الرحیم


803 ) سوره یس (36) آیه 54


فَالْیوْمَ لا تُظْلَمُ نَفْسٌ شَیئاً وَ لا تُجْزَوْنَ إِلاَّ ما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ


 8 ذی‌القعده 1439


ترجمه


پس امروز هیچ هیچ مورد ظلم واقع نشود، و جزایتان ندهند جز آنچه که همواره انجام می‌داده‌اید.


نکات ادبی


حدیث


1) سجاد دعای وداع ماه مبارک رمضان را با این جملات آغاز می‌ د:


خدایا ! ای ی که [در ازای نعمتهایی که می‌دهی] انتظار پاداش نداری و بر بخشش پشیمان نمی‌شوی و به بنده‌ات برابر [= صرفاً به اندازه‌ای که عمل کرده] پاداش نمی‌دهی [بلکه پاداشت همواره بیش از تلاش اوست].


نعمت دادنت بی‌سابقه است و عفوت از باب تفضل است و عقوبتت عین عد است و قضا و قدرت خیر است...


الصحیفة السجادیة، دعاء 45


وَ کَانَ مِنْ دُعَائِهِ عَلَیْهِ السَّلَامُ فِی وَدَاعِ شَهْرِ رَمَضَانَ:


 اللَّهُمَّ یَا مَنْ لَا یَرْغَبُ فِی الْجَزَاءِ وَ یَا مَنْ لَا یَنْدَمُ عَلَى الْعَطَاءِ وَ یَا مَنْ لَا یُکَافِئُ عَبْدَهُ عَلَى السَّوَاءِ. مِنَّتُکَ ابْتِدَاءٌ، وَ عَفْوُکَ تَفَضُّلٌ، وَ عُقُوبَتُکَ عَدْلٌ، وَ قَضَاؤُکَ خِیَرَةٌ.


 


2) از صادق ع روایت شده است:


هیچ بنده‌ای نیست مگر اینکه از جانب خداوند علیه او حجتی هست؛ یا به خاطر گناهی که انجام داده، و یا به خاطر نعمتی که در سپاسگزاری آن کوتاهی ورزیده!


الأمالی (للطوسی)، ص211


أَخْبَرَنَا مُحَمَّدُ بْنُ مُحَمَّدٍ، قَالَ: أَخْبَرَنِی أَبُو الْحَسَنِ أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ الْوَلِیدِ، عَنْ أَبِیهِ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ الصَّفَّارِ، عَنْ عَلِیِّ بْنِ مُحَمَّدٍ الْقَاسَانِیِّ، عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ مُحَمَّدٍ الْأَصْبَهَانِیِّ، عَنْ سُلَیْمَانَ بْنِ دَاوُدَ الْمِنْقَرِیِّ، عَنْ سُفْیَانَ بْنِ عُیَیْنَةَ، قَالَ: سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ (عَلَیْهِ السَّلَامُ) یَقُولُ:


مَا مِنْ عَبْدٍ إِلَّا وَ لِلَّهِ عَلَیْهِ حُجَّةٌ، إِمَّا فِی ذَنْبٍ اقْتَرَفَهُ، وَ إِمَّا فِی نِعْمَةٍ قَصَّرَ عَنْ شُکْرِهَا.


 


3) ابن اُذَینه می‌گوید: از صادق ع پرسیدم که درباره قضا و قدر چه می‌فرمایید؟


فرمود: می‌گویم همانا خداوند تبارک و تعالی هنگامی که بندگان را در روز قیامت جمع کند، از آنان در مورد آنچه با آنان عهد کرده، سوال و بازخواست می‌کند ولی از آنچه بر آنان مقدر کرده سوال نمی‌کند.


وحید (للصدوق)، ص365


حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ الْوَلِیدِ رَحِمَهُ اللَّهُ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ الصَّفَّارُ عَنْ إِبْرَاهِیمَ بْنِ هَاشِمٍ عَنْ عَلِیِّ بْنِ مَعْبَدٍ عَنْ دُرُسْتَ عَنِ ابْنِ أُذَیْنَةَ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ:


قُلْتُ لَهُ جُعِلْتُ فِدَاکَ مَا تَقُولُ فِی الْقَضَاءِ وَ الْقَدَرِ؟


قَالَ أَقُولُ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى إِذَا جَمَعَ الْعِبَادَ یَوْمَ الْقِیَامَةِ سَأَلَهُمْ عَمَّا عَهِدَ إِلَیْهِمْ وَ لَمْ یَسْأَلْهُمْ عَمَّا قَضَى عَلَیْهِم‏.


تدبر


1) «فَالْیوْمَ لا تُظْلَمُ نَفْسٌ شَیئاً»


اگر ظلم و بی‌عد ی‌ای هست تنها در دنیاست؛ در روز قیامت هیچ هیچ مورد ظلم واقع نشود؛


و عقوبت خدا نیز عادلانه است. (حدیث1)


 


2) «لا تُجْزَوْنَ إِلاَّ ما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ»


می‌دانیم که در قیامت اگر خداوند در قیامت فقط با عدل خود رفتار ‌کند، هیچ نجات نمی‌یابد، زیرا دست کم یا گناهی کرده و یا در ادای نعمتی قصور داشته است (حدیث2) و در حقیقت جزای اغلب انسان‌ها را بر اساس فضل و رحمت خویش محاسبه می‌کند، نه بر اساس عدل و صِرف عمل خود افراد. پس چرا فرمود «جزایتان ندهند جز آنچه که همواره انجام می‌داده‌اید»؟


الف. این ناظر به عمل است و اشاره به تجسم اعمال، که در مقام محاسبه عمل، صرفا خود عمل است که مجسم می‌شود نه اندکی بیش یا کم؛ ولی فضل و رحمت خدا حساب دیگری دارد؛ چنانکه در آیه دیگر بین اینها تفکیک کرد و آن زیادی را به عنایت خداوند - و نه به عمل خود آنان - مربوط ساخت و فرمود «لَهُمْ ما یَشاؤُنَ فِیها وَ لَدَیْنا مَزِیدٌ» (ق/35) (المیزان، ج17، ص100)


ب. این در وصف کافران و بدکاران است و مقصود از جزا صرفا مجازات و کیفر بدی‌ها مد نظر است، و آنچه خدا با فضل خود برخورد می‌کند در مقام پاداش خوبی‌هاست. (مفاتیح الغیب (ف رازی)، ج‏26، ص293)


ج. چه‌بسا منظور از آیه «جنس عمل» باشد نه میزان آن؛ یعنی می‌فرماید جزای شما چیزی نیست جز آنچه انجام می‌دادید: اگر خوب بود، خوب؛ و اگر بد بود، بد. (المیزان، ج17، ص100)


د. ...


 


3)‌ «... هُمْ جَمیعٌ لَدَینا مُحْضَرُونَ؛ فَالْیوْمَ لا تُظْلَمُ ...»


چرا این آیه را با حرف «فـ» (که نشان دهنده آن است که این مطلب مبتنی بر مطلب قبل است)‌به جمله قبل عطف کرد؟


الف. می‌خواهد نشان دهد که آن احضار برای حسابرسی است و گویی می‌فرماید هنگامی که جمع می‌شوند برای جدا شدن بر اساس عدل جمع می‌شوند: آنان جمع می‌شوند تا به ی ظلم نشود. (مفاتیح الغیب، ج‏26، ص293)


ب. ...


 


4) «فَالْیوْمَ لا تُظْلَمُ نَفْسٌ شَیئاً وَ لا تُجْزَوْنَ إِلاَّ ما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ»


چه ارتباط و نسبتی بین این دو جمله «امروز هیچ هیچ مورد ظلم واقع نشود» و «جزایتان ندهند جز آنچه که همواره انجام می‌داده‌اید» هست که هر دو در یک آیه آمده اند؟


الف. جمله دوم به منزله برهان بر جمله اول است: ظلم نهادن چیزی در غیر جایگاه خود است و چون جزا حقیقت و باطنِ خود عمل است، پس هیچ ظلمی ممکن نیست رخ دهد. (المیزان، ج17، ص100)


ب. جمله اول بیشتر ناظر به مومنان و برای اطمینان‌بخشی به آنان است؛ و جمله دوم ناظر به کافران و برای ناامید قطعی آنان است. (مفاتیح الغیب، ج‏26، ص293)


ج. ...


 


5) «لا تُجْزَوْنَ إِلاَّ ما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ»


چرا نفرمود «ما تعملون» و از تعبیر «ما کنتم تعملون» استفاده کرد؟


الف. شاید می‌خواهد نشان دهد مدار جزا بر کارهایی است که به صورت رویه در زندگی شخص درآمده است؛ اما کاری که احیانا یکبار و دوبار انجام شده و رویه شخص نبوده با اغماض و عفو خداوند مواجه می‌شود.


ب. ...


 




802) سوره یس (36) آیه 53 إِنْ کانَتْ إِلاَّ صَیحَةً واحِدَةً فَإ

درخواست حذف اطلاعات

 بسم الله الرحمن الرحیم


802) سوره یس (36) آیه 53


إِنْ کانَتْ إِلاَّ صَیحَةً واحِدَةً فَإِذا هُمْ جَمیعٌ لَدَینا مُحْضَرُونَ


 7 ذی‌القعده 1439


ترجمه


نبود جز فریادی واحد، پس بناگاه آنان همگی نزد ما احضارشدگان‌اند.


توجه


عبارت «إِلاَّ صَیحَةً واحِدَةً» در آیه 49 (http://yekaye.ir/ya-seen-36-49/) و عبارت «جَمیعٌ لَدَینا مُحْضَرُونَ» در آیه 32 (http://yekaye.ir/ya-seen-36-32/) همین سوره گذشت و از این رو نکات مربوطه و احادیث و تدبرهایی را که در آنجا گذشت و به این آیه نیز مربوط می‌شود تکرار نمی‌کنیم.


حدیث


1) و در روایتی از اکرم ص در مقام برشمردن الأسماء الحسنای خداوند آمده است:


یا الله! و از تو درخواست می‌کنم به حق آن اسمت که به وسیله آن اسرافیل [در صور] می‌دمد پس بدان سبب ارواح از قبرها بیرون می‌آیند و قبرها بر نانش می‌شکافند، پس هر روحی به پیکرش وارد می‌شود و به خاطر آن اسم ارواح بر پیکرها متشابه [اشتباه] نمی‌شود پس بدان سبب به جانب پروردگارشان بیرون آمده می‌شتابند؛ ...


البلد الأمین، ص417


الأسماء الحسنی، وَ هِیَ مَرْوِیَّةٌ عَنِ النَّبِیِّ ص‏ ...


یَا اللَّهُ وَ أَسْأَلُکَ بِاسْمِکَ الَّذِی یَنْفُخُ بِهِ إِسْرَافِیلُ فَتَخْرُجُ بِهِ الْأَرْوَاحُ مِنَ الْقُبُورِ وَ تَنْشَقُّ عَنْ أَهْلِهَا فَتَدْخُلُ کُلُّ رُوحٍ إِلَى جَسَدِهَا لَا تَتَشَابَهُ عَلَى الْأَرْوَاحِ أَجْسَادُهَا بِذَلِکَ الِاسْمِ فَیَخْرُجُ بِهِ إِلى‏ رَبِّهِمْ یَنْسِلُونَ یَا اللَّه‏ ...


تدبر


1) «إِنْ کانَتْ إِلاَّ صَیحَةً واحِدَةً فَإِذا هُمْ جَمیعٌ لَدَینا مُحْضَرُونَ»


برای احضار و گرد آوردن کل انسان‌ها در صحرای م جز فریادی واحد نیاز نیست؛ و با آن صیحه بناگاه همگان در پیشگاه خداوند احضار می‌شوند.


 


2)‌ «فَإِذا هُمْ جَمیعٌ لَدَینا مُحْضَرُونَ»


تردیدی نیست که عالم محضر خداست و همگان در پیشگاه خداوند حاضرند. پس مقصود از اینکه فرمود «آنان همگی نزد ما احضارشدگان‌اند» چیست؟


الف. آن روز روز حضور در پیشگاه عدل خداوند برای قضاوت نهایی است. (المیزان، ج17، ص100)


ب. قیامت عرصه ظهور حقایق است؛ این حقیقت که همگی ما در محضر خ م، با آن صیحه در قیامت بر همگان آشکار می‌شود.


ج. اینجا چه‌بسا تاکید بر احضار «جمیع» است؛ یعنی همه ما در این دنیا هم در محضر خداوندیم اما ظاهراً به صورت متفرق؛ آنجا درمی‌ی م که همگی با هم در پیشگاه خداوند احضار شده‌ایم.


د. ...


 


3) «ما یَنْظُرُونَ إِلاَّ صَیحَةً واحِدَةً تَأْخُذُهُمْ ... إِنْ کانَتْ إِلاَّ صَیحَةً واحِدَةً فَإِذا هُمْ جَمیعٌ لَدَینا مُحْضَرُونَ»


هم جمع شدن بساط دنیا و میراندن همه جهانیان با یک صیحه است و هم ب ایی نظام آ ت و احضار و زنده شدن همه عالمیان.


 


4) «جَمیعٌ لَدَینا مُحْضَرُونَ»


[در قیامت همه را احضار می‌کنند؛ یعنی] حضور در قیامت با اختیار نیست. (تفسیر نور، ج‏9، ص549)


 


 




801 ) سوره یس (36) آیه 52 قالُوا یا وَیلَنا مَنْ بَعَثَنا مِنْ م

درخواست حذف اطلاعات

 بسم الله الرحمن الرحیم


801 ) سوره یس (36) آیه 52


قالُوا یا وَیلَنا مَنْ بَعَثَنا مِنْ مَرْقَدِنا هذا ما وَعَدَ الرَّحْمنُ وَ صَدَقَ الْمُرْسَلُونَ


6 ذی‌القعده 1439


ترجمه


گفتند: ای وای بر ما ! چه ی ما را از آرامگاه‌مان برانگیخت؟! این آن چیزی است که خداوند رحمان وعده داد و فرستادگان راست گفتند.


اختلاف قرائت


یا وَیلَنا

این عبارت عموما به همین صورت یا «وَیلَنا» قرائت شده اما در قرائات شاذ (قرائت ابن لیلی) به صورت «یا وَیلَتا» و «یا وَیلَتَنا» نیز قرائت شده است که در صورت اول این کلام تک تک افراد خواهد بود.


مجمع البیان، ج‏8، ص669[1]؛ البحر المحیط، ج‏9، ص74[2]


منْ بَعثنا

عموما این عبارت را به همین صورت «مَنْ بَعَثَنا» قرائت کرده‌اند؛


اما در برخی قرائات غیرمشهور (ابن عباس، ضحاک ابونهیک و روایتی از المومنین) به صورت «مِن بَعْثِنا» قرائت شده که در این صورت چنین ترجمه می‌شود: «ای وای بر ما از [= به خاطر] این برانگیخته شدنمان از آرامگاه‌مان»؛


همچنین به صورت «مَن هَبَّنا» نیز قرائت شده از «هب بنا» به معنای «أیقظنا: بیدارمان کرد» گرفته شده و حرف «بـ» ساقط شده است.


مجمع البیان، ج‏8، ص669[3]؛ البحر المحیط، ج‏9، ص74[4]؛ أنوار نزیل (بیضاوی)، ج‏4، ص270[5]


نکات ادبی


بَعَثَنا

قبلا بیان شد  ماده «بعث» به معنای برانگیختن و به جانب چیزی یا کاری روانه است که در قرآن کریم متناسب با مورد آن، در مورد احیای مردگان، برگزیدن شخصی به مقام نبوت، و فرستادن ی برای انجام کاری به کار رفته است.


جلسه 234 http://yekaye.ir/al-aaraf-7-14/


مَرْقَدِنا

قبلا بیان شد که ماده «رقد» در اصل دل بر خو دن می‌کند و به شخص «خو ده» «رَاقِدٌ» می‌گویند که جمع آن «رُقُودُ» است و «مَرقَد» (مَنْ بَعَثَنا مِنْ مَرْقَدِنا؛ یس/52) هم می‌تواند مصدر باشد (چه ی ما را از خوابمان بیدار کرد) و هم اسم مکان (چه ی ما را از محل خواب و بسترمان بیدار کرد).


جلسه 599 http://yekaye.ir/al-kahf /


الْمُرْسَلُونَ

در آیه 3 همین سوره درباره این کلمه توضیح داده شد. فقط اشاره می‌کنیم که ماده «رسل» در اصل به معنای برانگیختن و امتداد یافتن است؛ و «رسول» به معنای ی است که برای انجام کاری فرستاده می‌شود؛ و کلمه «ارسال: فرستادن» نقطه مقابل «ام : نگهداشتن» است (ما یَفْتَحِ اللَّهُ لِلنَّاسِ مِنْ رَحْمَةٍ فَلا مُمْسِکَ لَها وَ ما یُمْسِکْ فَلا مُرْسِلَ لَهُ مِنْ بَعْدِهِ‏؛ فاطر/2) و «مُرسَل» اسم مفعول از «ارسال» است که در همان معنای «رسول» ( ی که به کاری فرستاده شده) به کار می‌رود؛ و شاید تفاوتش در این باشد که در این کلمه تاکید بر فرستنده بیشتر باشد؛ یعنی گویی در کلمه «رسول» تمرکز بر روی شخص حامل پیام است؛ اما در «مرسل» تاکید بر این است که شخص حامل پیام از طرف شخص خاصی (در اینجا: خداوند) برای انجام کاری یت یافته است.


جلسه 750 http://yekaye.ir/ya-seen-36-3/


حدیث


1) از باقر ع درباره این آیه «ای وای بر ما ! چه ی ما را از آرامگاه‌مان برانگیخت؟!» روایت شده که فرمودند:


همانا قوم در قبرها هستند؛ پس هنگامی که ب ا می‌خیزند گمان می‌کنند که خواب بوده‌اند؛ «گفتند: ای وای بر ما ! چه ی ما را از آرامگاه‌مان برانگیخت؟!» فرشتگان پاسخ دهند «این آن چیزی است که خداوند رحمان وعده داد و فرستادگان راست گفتند.» (یس/52)


تفسیر القمی، ج‏2، ص216


فِی رِوَایَةِ أَبِی الْجَارُودِ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع فِی قَوْلِهِ «یا وَیْلَنا مَنْ بَعَثَنا مِنْ مَرْقَدِنا»:


فَإِنَّ الْقَوْمَ کَانُوا فِی الْقُبُورِ فَلَمَّا قَامُوا حَسِبُوا أَنَّهُمْ کَانُوا نِیَاماً «قالُوا یا وَیْلَنا مَنْ بَعَثَنا مِنْ مَرْقَدِنا» قَالَتِ الْمَلَائِکَةُ «هذا ما وَعَدَ الرَّحْمنُ وَ صَدَقَ الْمُرْسَلُونَ».


 


2) حسن به شاذان واسطی می‌گوید: نامه‌ای به رضا ع نوشتم و از ستم اهالی واسط و بارهایی که بر دوشم می‌گذارند گلایه ؛ و گروهی از عثمانیه در واسط بود که مرا اذیت می‌ د. به خط خویش پاسخ فرمود:


همانا خداوند تبارک و تعالی از اولیای خود میثاق گرفته که در دوره حکومت باطل صبر پیشه کنند »پس برای حکم پروردگارت صبر کن» که اگر سید آفریدگان [ مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف] قیام کند قطعا خواهند گفت: «ای وای بر ما ! چه ی ما را از آرامگاه‌مان برانگیخت؟! این آن چیزی است که خداوند رحمان وعده داد و فرستادگان ان راست گفتند.» (یس/52)


الکافی، ج‏8، ص247؛ تأویل الآیات الظاهرة، ص481


الْحُسَیْنُ بْنُ مُحَمَّدٍ وَ مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَى جَمِیعاً عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سَالِمِ بْنِ أَبِی سَلَمَةَ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ شَاذَانَ الْوَاسِطِیِّ قَالَ:


کَتَبْتُ إِلَى أَبِی الْحَسَنِ الرِّضَا ع أَشْکُو جَفَاءَ أَهْلِ وَاسِطٍ وَ حَمْلَهُمْ [جَهْلَهُم‏] عَلَیَّ وَ کَانَتْ عِصَابَةٌ مِنَ الْعُثْمَانِیَّةِ تُؤْذِینِی.


فَوَقَّعَ بِخَطِّهِ: إِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى أَخَذَ مِیثَاقَ أَوْلِیَائِنَا عَلَى الصَّبْرِ فِی دَوْلَةِ الْبَاطِلِ «فَاصْبِرْ لِحُکْمِ رَبِّکَ» فَلَوْ قَدْ قَامَ سَیِّدُ الْخَلْقِ لَقَالُوا «یا وَیْلَنا مَنْ بَعَثَنا مِنْ مَرْقَدِنا هذا ما وَعَدَ الرَّحْمنُ وَ صَدَقَ الْمُرْسَلُون‏».


 


3) از صادق ع (و با سندی دیگر در کتاب محاسن، از باقر ع) روایت شده است که یکبار ابوذر خطبه‌ای خواند و در فرازی از خطبه‌اش گفت:


ای ی که در صدد علم برآمده‌ای! خانواده و ثروت تو را از خویشتن باز ندارد. تو آن روزی که از آنها جدا شوی همانند میهمانی خواهی بود که شبی نزد ایشان بیتوته کرده سپس صبح که شود از نزد آنان به نزد دیگران می‌رود؛ و دنیا و آ ت همانند منزلی است که از یکی به دیگری می‌روی؛


و بین مرگ و برانگیخته شدن چیزی نیست مگر همچون خو که خو ده‌ای و سپس از آن بیدار می‌شوی ...


الکافی، ج‏2، ص134؛ الأصول الستة عشر، ص174-175؛ المحاسن، ج‏1، ص228[6]


مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَى‏ عَنْ عَلِیِّ بْنِ الْحَکَمِ عَنِ الْمُثَنَّى عَنْ أَبِی بَصِیرٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: کَانَ أَبُو ذَرٍّ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ یَقُولُ فِی خُطْبَتِهِ


... یَا مُبْتَغِیَ الْعِلْمِ لَا یَشْغَلُکَ أَهْلٌ وَ لَا مَالٌ عَنْ نَفْسِکَ أَنْتَ یَوْمَ تُفَارِقُهُمْ کَضَیْفٍ بِتَّ فِیهِمْ ثُمَّ غَدَوْتَ عَنْهُمْ إِلَى غَیْرِهِمْ وَ الدُّنْیَا وَ الْآخِرَةُ کَمَنْزِلٍ تَحَوَّلْتَ مِنْهُ إِلَى غَیْرِهِ وَ مَا بَیْنَ الْمَوْتِ وَ الْبَعْثِ إِلَّا کَنَوْمَةٍ نِمْتَهَا ثُمَّ اسْتَیْقَظْتَ مِنْهَا ...


تدبر


1) «قالُوا یا وَیلَنا مَنْ بَعَثَنا مِنْ مَرْقَدِنا»


کافران وقتی با نفخ صور وارد عرصه قیامت می‌شوند می‌گویند: ای وای بر ما ! چه ی ما را از آرامگاه‌مان برانگیخت؟!


چرا برای اشاره به قبر از همان تعبیر «اجداث» که در آیه قبل آمد استفاده نکرد و تعبیر «مرقد» (آرمیدن یا محل آرمیدن) را به کار برد؟


الف. زنده شدن آنان همانند بیدار شدن و برخاستن شخص از بستر خوابش است (مجمع البیان، ج‏8، ص670) یعنی چه‌بسا می‌خواهد بیان کند که همان گونه که انتقال انسان از این عالم به عالم خواب و عالم مرگ شبیه هم است (زمر/42)[7]، برخاستن وی از خواب و مرگ نیز همانند است.


ب. آنان وقتی سختی‌ها و وحشت‌های قیامت را دیدند، همه سختی‌هایی که در عالم برزخ از سر گذرانده بودند برایشان همچون آرمیدن و خو دن بود (مجمع البیان، ج‏8، ص670) در واقع، با اینکه کافران در برزخ هم دچار عذاب‌هایی می‌شوند (مثلا: غافر/46)؛ اما وضعیت قیامت بقدری برای آنان هولناک‌تر است که آن وضعیت عذاب برزخی را همچون خو می‌دانند که از آن بیدار شده و حالا در معرض عذاب قرار گرفته‌اند!


ج. این خواب اشاره به وضعیت فاصله دو نفخه است - نه عالم برزخ - که همگان در آن بیهوش می‌شوند و گویی به خواب رفته‌اند. (قتاده، مجمع البیان، ج‏8، ص670)


د. ...


 


2) «إِلی‏ رَبِّهِمْ ینْسِلُونَ؛ قالُوا یا وَیلَنا ...»


چرا با اینکه بعد از نفخ صور از تعبیر «ینسلون» (فعل مضارع) استفاده کرد، اینجا نفرمود «یقولون»، بلکه فرمود «قالوا»؟ (یعنی فرمود «و در صور دمیده شود؛ پس بناگاه آنان از آن قبرها به سوی پروردگارشان شتاب گیرند! گفتند ای وای بر ما ...»)


الف. تعبیر «پس بناگاه آنان از آن قبرها به سوی پروردگارشان شتاب گیرند!» که در آیه قبل گذشت در مقام نشان دادن شدت غافلگیریِ آنان بود؛ اگر مطلب را با فعل مضارع ادامه می‌داند، این جمله «حال» برای «ینسلون» می‌شد؛ یعنی معنای این جمله این می‌شود که «آنان از آن قبرها به سوی پروردگارشان شتاب می‌گیرند، در حالی که می‌گویند ...» اما با آوردن فعل ماضی، می‌خواهد نشان دهد که این سخن، به محض برانگیخته شدن و قبل از اینکه بخواهند حرکتی انجام دهند و برای حساب بشتابند، گفته شده است. (مفاتیح الغیب، (ف رازی) ج‏26، ص292)


ب. یکی از کارکردهای فعل ماضی، بیان یک وضعیت قطعیت یافته و نهایی شده است. در اینجا چه‌بسا فعل «ینسلون» حال و هوای آنها را که در آن بسر می‌برند (وضعیت شتابان و مضطرب، که همچنان بر آنها جاری است) نشان می دهد؛ اما فعل «قالوا» که به صورت ماضی آمده، برای بیان یک وضعیت قطعیت یافته و نهایی شده است.


ج. ...


 


3) «قالُوا یا وَیلَنا»


قیامت، روز حسرت کفّار است. (تفسیر نور، ج‏9، ص548)


 


4) «هذا ما وَعَدَ الرَّحْمنُ»


این جملات که «این آن چیزی است که خداوند رحمان وعده داد» سخن کیست؟


الف. خود همین کفار، که اعتراف می کنند به غفلتشان. (مجمع البیان، ج‏8، ص670)


ب. سخن خداوند یا فرشتگان است در مقام مواخذه آنان. (مجمع البیان، ج‏8، ص670)


ج. ...


 


5) «قالُوا ... هذا ما وَعَدَ الرَّحْمنُ»


چرا آنان در این مقام از کلمه «رحمان» استفاده د و نگفتند که آنچه الله وعده داد ...؟


الف. با بیان تملق‌آمیز می‌خواهند رحمت و عطوفت خدا را به خود جلب کنند. (المیزان، ج17، ص100)


ب. ب ایى قیامت و حسابرسى، لازمه رحمان بودن خداست. (تفسیر نور، ج‏9، ص548) یعنی اساساً تحقق قیامت ناشی از صفت رحمانیت خدا (رحمت عام و جهان‌شمولی که همه افراد، حتی کافران را دربرمی‌گیرد) است؛ چنانکه حتی عذاب جهنم هم ناشی از رحمانیت اوست. (أَخافُ أَنْ یَمَسَّکَ عَذابٌ مِنَ الرَّحْمن‏؛ مریم/45)


ج. ...


 


6) «هذا ما وَعَدَ الرَّحْمنُ»


کفّار آن چه را در دنیا انکار مى‏ د در آن روز اقرار مى‏نمایند. در دنیا همین که نام رحمن برده مى‏شد، مى‏گفتند: «وَ مَا الرَّحْمنُ» (فرقان/60) ولى در آن روز مى‏گویند: «هذا ما وَعَدَ الرَّحْمنُ» (تفسیر نور، ج‏9، ص548)


 


7) «قالُوا یا وَیلَنا مَنْ بَعَثَنا مِنْ مَرْقَدِنا هذا ما وَعَدَ الرَّحْمنُ وَ صَدَقَ الْمُرْسَلُونَ»


قیامت، صحنه‏ى بیدارى و اقرار و اعتراف است. (تفسیر نور، ج‏9، ص548)


و در قیامت حتی کافران هم به واقعی بودن وعده معاد و راستگویی ان الهی اعتراف می‌کنند؛


اما این اعتراف برایشان دیگر سودی ندارد.


ثمره اخلاقی


تا وقتی که در دنیا هستیم باید آ ت و پیام ان الهی را جدی بگیریم.


 


8) «مَنْ بَعَثَنا مِنْ مَرْقَدِنا هذا ما وَعَدَ الرَّحْمنُ وَ صَدَقَ الْمُرْسَلُونَ»


عبارت «صَدَقَ الْمُرْسَلُونَ: فرستادگان راست گفتند» جایگاه‌های نحوی متعددی می‌تواند داشته باشد و از این رو معانی متعددی را می‌تواند افاده کند (المیزان، ج17، ص100)؛ از جمله:


الف. «صدق» عطف به «وعد» باشد؛ که صدق نیز در همان سیاق معنا خواهد شد؛ آنگاه


الف.1. «هذا» را مبتدا و حرف «ما» را مای مصدریه یا موصوله و خبر آن بدانیم، آنگاه یعنی: این است آنچه که خداوند رحمان وعده داد و آنچه که فرستادگانش براستی از آن خبر دادند.


الف.2. «هذا» را وصف برای «مرقدنا» و حرف «ما» را مبت بدانیم که خبرش محذوف است؛ آنگاه یعنی: چه ی ما را از این آرامگاهمان برانگیخت؛ آنچه خداوند رحمان وعده داد حق بود و نیز آنچه فرستادگان براستی بیان د حق بود.


ب. «صدق» شروع جمله جدید و عطف به کل جمله قبل باشد؛ آنگاه


ب.1. جمله قبل با «هذا ...» شروع می‌شود؛ آنگاه یعنی: این است آنچه خداوند رحمان وعده داد؛ و فرستادگان نیز راست گفتند.


ب.2. جمله قبل با «ما وعد ...» شروع می‌شود؛ آنگاه یعنی: آنچه خداوند رحمان وعده داد حق بود و فرستادگان نیز راست گفتند.


ج. ...


 


 




[1] . فی الشواذ قراءة ابن أبی لیلى یا ویلتا و قرأ أبی بن کعب من هبنا من مرقدنا ... و من قرأ یا ویلتا فأصله یا ویلتی فأبدلت الیاء ألفا لأنه نداء فهو موضع تخفیف فتارة تحذف هذه الیاء نحو غلام و تارة بالبدل نحو یا غلاما قال:" یا أبتا علک أو ع ا" فإن قلت کیف قال یا ویلتا و هذا اللفظ للواحد و هم جماعة فالقول إنه ی على أن کل واحد منهم قال یا ویلتا من بعثنا من مرقدنا و نحوه قوله فَاجْلِدُوهُمْ ثَمانِینَ جَلْدَةً أی فاجلدوا کل واحد منهم و مثله ما حکاه أبو زید من قولهم أتینا الأمیر ف انا کلنا حلة و أعطانا کلنا مائة أی ا کل واحد منا حلة و أعطى کل واحد منا مائة.


[2] . و قرأ ابن أبی لیلى: یا ویلتنا، بتاء أنیث و عنه أیضا: یا ویلتى، ب اء بعدها ألف بدل من یاء الإضافة، و معنى هذه القراءة: أن کل واحد منهم یقول یا ویلتى.


[3] . روی عن أمیر المؤمنین (ع) أنه قرأ مِن بَعْثِنا من مرقدنا ... أما قوله «مَنْ بَعَثَنا» فهو کقولک یا ویلی من أخذک منی قال ابن جنی من الأولى متعلقة بالویل کقولک یا تألمی منک و إن شئت کان حالا فتعلقت بمحذوف حتى کأنه قال یا ویلنا کائنا من بعثنا فجاز أن ی حالا منه کما جاز أن ی خبرا عنه فی مثل قول الأعشى: (ق هریرة لما جئت زائرها / ویلی علیک و ویلی منک یا رجل‏) و ذلک أن الحال ضرب من الخبر و أما من فی قوله «مِنْ مَرْقَدِنا» فمتعلقة بنفس البعث؛


و أما هبنا فیمکن أن ی هب لغة فی أهب و یمکن أن ی على معنى هب بنا أی أیقظنا ثم حذف حرف الجرب فوصل الفعل.


[4] . الجمهور: و مَنْ بَعَثَنا: من استفهام، و بعث فعل ماض، و علی، و ابن عباس، و الضحاک، و أبو نهیک: مِن حرف جر، و بَعْثِنا مجرور به.


[5] . قالُوا یا وَیْلَنا و قرئ «یا ویلتنا» مَنْ بَعَثَنا مِنْ مَرْقَدِنا و قرئ «من أهبنا» من هب من نومه إذا انتبه و من هبنا بمعنى أهبنا، و فیه ترشیخ و رمز و إشعار بأنهم لاختلاط عقولهم یظنون أنهم کانوا نیاما، و مَنْ بَعَثَنا و «من هبنا» على من الجارة و المصدر، و سکت حفص وحده علیها سکتة لطیفة و الوقف علیها فی سائر القراءات حسن.


[6] در محاسن با سند زیر آورده است: عَنِ الْوَشَّاءِ عَنْ مُثَنَّى بْنِ الْوَلِیدِ عَنْ أَبِی بَصِیرٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا جَعْفَرٍ ع یَقُولُ کَانَ فِی خُطْبَةِ أَبِی ذَرٍّ رَحِمَهُ اللَّهُ.


[7] . اللَّهُ یَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حینَ مَوْتِها وَ الَّتی‏ لَمْ تَمُتْ فی‏ مَنامِها فَیُمْسِکُ الَّتی‏ قَضى‏ عَلَیْهَا الْمَوْتَ وَ یُرْسِلُ الْأُخْرى‏ إِلى‏ أَجَلٍ مُسَمًّى‏.


 




800) سوره یس (36) آیه 51 وَ نُفِخَ فِی الصُّورِ فَإِذا هُمْ مِنَ

درخواست حذف اطلاعات

 بسم الله الرحمن الرحیم


800) سوره یس (36) آیه 51


وَ نُفِخَ فِی الصُّورِ فَإِذا هُمْ مِنَ الْأَجْداثِ إِلی‏ رَبِّهِمْ ینْسِلُونَ 


5 ذی‌القعده 1439


ترجمه


و در صور دمیده شود؛ پس بناگاه آنان از آن قبرها به سوی پروردگارشان شتاب گیرند!


اختلاف قرائت


الصّور

کلمه «الصُّورِ» را عموما به همین صورت قرائت کرده‌اند اما در یکی از قرائات غیرمشهور (قرائت اعرج) به صورت «الصُّوَرِ» قرائت شده است. (البحر المحیط، ج‏9، ص73)[1]


الاجداث

در قرائات غیرمشهور این کلمه با حرف «ف» (الاج ) نیز قرائت شده است (البحر المحیط، ج‏9، ص73)[2] که به لحاظ معنایی ظاهرا تفاوتی ندارد و گفته‌اند این تلفظ به یکی از لهجه‌های دیگر زبان عربی است. (مجمع‌البیان، ج8، ص669).


ینسلون[3]

نکات ادبی


الصُّور

قبلا درباره ماده «صور» بیان شد که این ماده بر معانی بسیار متفاوتی دل می‌کند، تا حدی که برخی مانند ابن‌فارس اظهار عجز د از اینکه بتوان مشتقات آن را به یک معنای واحد برگردانند؛ و نظر مرحوم مصطفوی این بود که ماده «صور» یک اصل و ریشه عربی دارد که به معنای «متمایل شدن» و «میل پیدا » است (مانند کلمه «صُرهنّ» در قرآن کریم (بقره/260)، که به معنای «آنها را به جانب خود متمایل ساز» است)، ولی کلمه «صورة» (به معنای شکل و هیئت) در اصل عربی نبوده، بلکه اصل و ریشه عبری دارد و مشتقاتی که از آن گرفته شده (مانند «صَوّر: صورت بخشید» ؛ «مُصَوّر: صورت‌بخش» ؛ «تصویر» و ...) ارتباطی با ریشه عربی آن ندارد؛ و این احتمال هم مطرح شد که «صورة» هم همانند «صیرورت» به ماده «صیر» برگردد. ماده «صیر» که فعل «صار یصیر» از آن درست می‌شود دل بر مآل و مرجع دارد و صیرورت به معنای «شدن» است.


در هر صورت، یکی از معانی کلمه «صور» ، «شاخ» است که از آن همانند بلندگو استفاده می‌ د و در آن می‌دمیدند و صدا را تشدید می‌کرد. اغلب اهل لغت (و اغلب مفسران، از صدر ، مانند ابن‌عباس) کلمه «صور» در عبارت «نفخ صور» را بر همین اساس دانسته‌اند؛ اما از حسن بصری و ابوعبید نقل شده که صور را جمع «صورة» می‌دانستند و مقصود از دمیدن در صور را، دمیدن مجدد صورت و حیات و روح در اجساد معرفی می‌کرد.


جلسه 681 http://yekaye.ir/al-kahf -99/


الْأَجْداثِ

کلمه «جَدَث‏» به معنای «قبر» می‌باشد و جمع آن «أَجْداث» است (معجم المقاییس اللغة، ج‏1، ص436)؛ و در تفاوت آن با «قبر» گفته‌اند که ماده «قبر» بر دفن و مخفی و پوشاندن دل دارد و از این رو از آن اسم مکان (مقبرة) و مانند آن ساخته می‌شود، اما «جدث» همان موضع و مکانی است که قیر و مقبره در آن است و دیگر از آن اسم مکان و ... ساخته نمی‌شود. ( حقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏2، ص59)


 که حرف «ث» در این کلمه به صورت «ف» نیز تلفظ شده است که برخی این را ناشی از تفاوت در لهجه‌های عرب دانسته (مفردات ألفاظ القرآن، ص189؛ مجمع‌البیان، ج8، ص669) هرچند برخی بر این باورند که اصل این کلمه «جدف» بوده و در آن ابدالِ «ف» به «ث» رخ داده است. (الصحاح، ج، ص‌)


این کلمه در قرآن کریم جمعا 3 بار و هر بار نیز به صورت جمع به کار رفته است.


یَنْسِلُونَ

ماده «نسل» در اصل بر جریان یافتن و شتافتن (معجم المقاییس اللغة، ج‏5، ص421) و جدا شدن از چیزی (مفردات ألفاظ القرآن، ص803) و به تعبیر دیگر وج از متن چیزی و جریان یافتن ( حقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏12، ص109) وبا شتاب خارج شدن از جایی (مجمع‌البیان، ج8، ص669) دل می‌کند.


به فرزند و اولاد «نسل» گویند (َ یُهْلِکَ الْحَرْثَ وَ النَّسْل، بقره/205؛ ثُمَّ جَعَلَ نَسْلَهُ مِنْ سُلالَةٍ مِنْ ماءٍ مَهینٍ، سجده/8) از این جهت که از والد خویش جدا می‌شود و جریان می‌یابد.


وقتی گفته شود «الماشی ینسل» یعنی ی که راه می‌رفت سرعت گرفت. (وَ هُمْ مِنْ کُلِّ حَدَبٍ یَنْسِلُونَ‏، أنبیاء/96؛ مِنَ الْأَجْداثِ إِلی‏ رَبِّهِمْ ینْسِلُونَ، یس/51) (مفردات ألفاظ القرآن، ص803؛ معجم المقاییس اللغة، ج‏5، ص421)


این ماده تنها همین 4 بار در قرآن کریم به کار رفته است.


حدیث


1) روایت شده است هنگامی که رسول الله ص از تبوک به مدینه برگشت عمرو بن معدیکرب [که از دلاوران مشهور عرب بود] بر ایشان وارد شد. ص به او فرمود:


ای عمرو! بیاور تا خداوند تو را از آن فَزَعِ اکبر ایمن بدارد!


گفت: محمد! فزع اکبر چیست؟ من از چیزی به فزع درنمی‌آیم!


فرمود: عمرو! مطلب آن گونه که حساب کردی و گمان می‌کنی نیست؛ همانا بر مردم صیحه واحدی زده شود پس هیچ مرده‌ای نماند مگر آنکه برانگیخته شود و هیچ زنده‌ای نماند مگر اینکه بمیرد، مگر آنچه خدا بخواهد؛ سپس صیحه دیگری بر آنان زده شود پس هر که مرده برانگیخته شود و همگی به صف شوند و آسمان بشکافد و زمین منهدم گردد و کوهها سرنگون گردد و آتش خُر کند و شعله‌هایی به بلندای کوه پرتاب کند؛ پس هیچ دارای روحی باقی نماند مگر دلش از جا کنده شود و گناهش را به یاد آرد و به خویش مشغول شود مگر آن که خدا بخواهد! عمرو! آن روز در قبال این مطلب کجایی؟!


گفت: واعا مطلب عظیمی می‌شنوم. سپس به خدا و رسولش ایمان آورد و همراه او جماعتی از قومش ایمان آوردند و به جانب قوم خویش برگشتند.


الإرشاد، ج‏1، ص158


لَمَّا عَادَ رَسُولُ اللَّهِ ص مِنْ تَبُوکَ إِلَى الْمَدِینَةِ قَدِمَ عَلَیْهِ عَمْرُو بْنُ مَعْدِیکَرِبَ.


فَقَالَ لَهُ النَّبِیُّ ص أَسْلِمْ یَا عَمْرُو یُؤْمِنْکَ اللَّهُ مِنَ الْفَزَعِ الْأَکْبَرِ.


فَقَالَ یَا مُحَمَّدُ وَ مَا الْفَزَعُ الْأَکْبَرُ فَإِنِّی لَا أَفْزَعُ.


فَقَالَ یَا عَمْرُو إِنَّهُ لَیْسَ مِمَّا تَحْسِبُ وَ تَظُنُّ إِنَّ النَّاسَ یُصَاحُ بِهِمْ صَیْحَةٌ وَاحِدَةٌ فَلَا یَبْقَى مَیِّتٌ إِلَّا نُشِرَ وَ لَا حَیٌّ إِلَّا مَاتَ إِلَّا مَا شَاءَ اللَّهُ ثُمَّ یُصَاحُ بِهِمْ صَیْحَةٌ أُخْرَى فَیُنْشَرُ مَنْ مَاتَ وَ یَصُفُّونَ جَمِیعاً وَ تَنْشَقُّ السَّمَاءُ وَ تُهَدُّ الْأَرْضُ وَ تَخِرُّ الْجِبالُ وَ تَزْفِرُ النِّیرَانُ وَ تَرْمِی بِمِثْلِ الْجِبَالِ شَرَراً فَلَا یَبْقَى ذُو رُوحٍ إِلَّا انْخَلَعَ قَلْبُهُ وَ ذَکَرَ ذَنْبَهُ وَ شُغِلَ بِنَفْسِهِ إِلَّا مَا شَاءَ اللَّهُ فَأَیْنَ أَنْتَ یَا عَمْرُو مِنْ هَذَا؟


قَالَ أَلَا إِنِّی أَسْمَعُ أَمْراً عَظِیماً فَآمَنَ بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ آمَنَ مَعَهُ مِنْ قَوْمِهِ نَاسٌ وَ رَجَعُوا إِلَى قَوْمِهِم‏.


 


2) قیس بن نعمان [از اهل سنت] می‌گوید:


روزی به سمت مقابر مدینه رفتم که دیدم کودکی نزد قبری نشسته و بشدت گریه می‌کند و صورتی نورانی دارد. به او رو و گفت: بچه‌جان! چه چیزی از این غم می‌فهمی که تو را این چنین تنها به ه نی با مردگان و گریه بر بلازدگان سوق داده؛ در حالی که تو در عنفوان کودکی هستی که نه گذر زمانه را درک می‌کنی و نه از ناله‌های غمناک خبر داری!


پس سر برداشت و سری تکان داد و اندکی درنگ کرد و این بیت را کرد:


همانا دسال، ی است که عقلش کوچک باشد؛


وگرنه ی که صاحب عقل باشد کوچک و بزرگ بودنش ملامت نشود!


سپس فرمود: چه می‌گویی ای ی که دلت از هم و غم شیدن تهی است و درونت از سوختن سالم مانده، و به خاطر طولانی بودن آرزوها ازنزدیک شدن مرگ خود را ایمن می‌پنداری! آنچه مرا خلوت گزیدن از مجالس بلازدگان سوق داده به یاد آوردن این سخن خداوند عز و جل است که «پس بناگاه آنان از آن قبرها به سوی پروردگارشان شتاب گیرند!» (یس/51)


گفتم: پدر و مادرم فدایت! تو کیستی که این چنین نیکو سخن می‌گویی؟!


فرمود: از شقاوت و بدبختی بلازدگان بی‌معرفتی آنان نسبت به فرزندان ان است. من محمد بن علی بن حسین بن علی [یعنی باقر ع] هستم و این قبر پدرم [= سجاد ع] است. پس چه انسی بهتر از انس در کنار وی؛ و چه وحشتی است وقتی همراه او باشم؟ سپس این ات را خواند:


هنگام هیچ مصیبتی اشکم روان نشد، مگر اینکه آن را بهانه‌ای برای گریه بر تو؛


من مرثیه خوانی بر تو را سزاوارتر می‌بینم، از به اینکه ببینم بر غیر تو زاری شود


چون به یاد تو افتم سهل می‌شود بر من، گریستنی که جریان اشک بر گونه‌هایم روان شود.


قیس می‌گوید: پس برگشتم و دیگر زیارت اهل قبور را ترک نگفتم.


تاریخ دمشق (لابن ع ر)، ج54، ص281


قرأت على أبی القاسم نصر بن أحمد بن مقاتل عن أبی القاسم علی بن محمد المصیصی أنبأنا أبو الحسن علی بن محمد المقرئ أخبرنا محمد بن أحمد بن عثمان الشاهد أنبأنا محمد بن جعفر السامری قال سمعت أبا موسى المؤدب یقول قال قیس بن النعمان:


جت یوما إلى بعض مقابر المدینة فإذا أنا بصبی جالس عند قبر یبکی بکاء شدیدا وإن وجهه لیلقی شعاعا من نور فأقبلت علیه فقلت أیها الصبی ما الذی عقلت له من الحزن حتى أفردک بالخلوة فی مجالب [مجالس] الموتى والبکاء على أهل البلاء وأنت بغو الحداثة مشغول عن اختلاف الأزمان وحنین الأحزان؟


فرفع رأسه وطأطأه وأطرق ساعة لا یحیر جوابا ثم رأسه وهو یوقل


إن الصبی صبی العقل لاصغر           /         أزرى بذی العقل فینا لا ولا کبر


ثم قال لی ما هذا إنک خلی الذرع من الفکر سلیم الأحشاء من الحرقة أمنت تقارب الأجل بطول الأمل إن الذی أفردنی بالخلوة فی مجالب [مجالس] أهل البلاء یذکر قول الله عز وجل «فإذا هم من الأجداث إلى ربهم ینسلون»


فقلت بأبی أنت وأمی من أنت فإنی لأسمع کلاما حسنا؟


فقال إن من شقاوة أهل البلاء قلة معرفتهم بأولاد الأنبیاء أنا محمد بن علی بن الحسین بن علی وهذا قبر أبی. فأی أنس آنس من قربه؟ وأی وحشة ت معه؟ ثم أنشا یقول


ما غاض دمعی عند نازلة      /         إلا جعلتک للبکا سببا


إنی أجل [أحل] ثرى حللت به        /         من أن أرى لسواک مکتئبا


فإذا ذکرتک سامحتک به      /         منی الدموع ففاض فانسکبا


قال قیس فانصرفت وما ترکت زیارة القبور مذ ذاک.[4]


تدبر


1) «وَ نُفِخَ فِی الصُّورِ فَإِذا هُمْ مِنَ الْأَجْداثِ إِلی‏ رَبِّهِمْ ینْسِلُونَ»


همان طور که با یک صیحه واحد (و یا به تعبیری که در آیات دیگر آمده با یک «نفخ صور»، مانند نمل/87 و زمر/68)‌ همگی نابود شدند، با یک صدای بلندی (که در این آیه از آن به «نفخ صور» و در آیه 53 از آن نیز به «صیحه واحد» تعبیر کرده) همگی از قبرها برمی‌خیزند.


 


2) «وَ نُفِخَ ... فَإِذا هُمْ ...»


زنده شدن انسان‏ها در قیامت بسیار سریع و با آسانى خواهد بود. (تفسیر نور، ج‏9، ص548)


 


3) «فَإِذا هُمْ مِنَ الْأَجْداثِ إِلی‏ رَبِّهِمْ ینْسِلُونَ»


آنان از آن قبرها برمی‌خیزند؛ چرا از تعبیر «من الاجداث» استفاده کرد و صرفا نفرمود که «به سوی پروردگارشان رهسپار می‌شوند» و یا نفرمود «من القبور» و یا ...؟


الف. می‌خواهد به طور ضمنی نشان دهد که معاد صرفا احضار و ارواح نیست، بلکه معاد جسمانی نیز در کار است.


ب. ...


 


4) «فَإِذا هُمْ مِنَ الْأَجْداثِ إِلی‏ رَبِّهِمْ ینْسِلُونَ»


چرا تعبیر «الی ربهم»‌را به کار برد نه مثلا «الی الله» یا به مناسبت مقام بحث تعبیر «الی المنتقم» و یا ...؟


الف. آنان منکر ربوبیت خداوند بودند و با این تعبیر می‌خواهد نشان دهد که به سوی همان که منکرش بودید برمی‌گردید، که این برای آنان کوبنده‌تر است. (المیزان، ج17، ص98)


ب. می‌خواهد نشان دهد که آنان به موضعی می‌روند که تنها و تنها آن که پروردگارشان بوده حکم می‌کند و همه چیزشان به ربوبیت خداوند برمی‌گردد. (اقتباس از مجمع‌البیان، ج8، ص760)[5]


ج. «رب» و ربوبیت تعبیری است که به‌نوعی بر رحمت و لطفی که خداوند در حق آنها داشته دل دارد، و اینکه شخص بدکار ناچار به رجوع به ی شود که در حق او نیکویی کرده برای او سخت‌تر و شدیدتر است. (مفاتیح الغیب، (ف رازی)، ج26، ص291)


د. آنچه مایه احیاء و آنان می‌شود ربوبیت خداوند در حق ایشان است، از این رو آنان به جانب «رب» خویش برمی‌گردند.


ه. ...


 


5) «إِلی‏ رَبِّهِمْ ینْسِلُونَ»


چرا در این آیه از تعبیر «ینسلون» (حرکت سریع و شتابان) استفاده کرد؛ بویژه که


از طرفی، در آیه دیگری که مشابه این آیه است، از تعبیر «ب ا شدن» استفاده کرده (ُ ثُمَّ نُفِخَ فیهِ أُخْرى‏ فَإِذا هُمْ قِیامٌ یَنْظُرُون‏؛ زمر/68)،


و از طرف دیگر، در بسیاری از آیات و روایات از معطلی‌های افراد در قیامت (که نقطه مقابل این است که شتابان کاری انجام دهند) سخن به میان آمده است؟


الف. حرکت شتابان، نشانه‏ى اضطراب و هیجان مردم در قیامت است. (تفسیر نور، ج‏9، ص548)


ب. شاید می‌خواهد نشان دهد که چگونه در آن عرصه از همگان سلب اختیار شده و همه صرفا مطیع امر پروردگارند:‌ همانها که در دنیا در پاسخ به دعوت به سوی پروردگار کندی و تعلل به ج می‌دادند، آنجا چنین شتابان به سوی خدا راه می‌افتند.


ج. ...


 


 




[1] . و قرأ الأعرج: فی الصور، بفتح الواو و الجمهور: بإسکانها.


[2] . و قرى‏ء: من الأج ، بالفاء بدل الثاء. و قرأ الجمهور: بالثاء.


[3] . و ینسلون، ب ر السین و ابن أبی إسحاق، و أبو عمرو: بخلاف عنه بضمها. (البحر المحیط، ج‏9، ص73)


[4] . ناظر به این آیه،‌این روایت هم در البلد الأمین، ص417 و در مقام برشمردن الأسماء الحسنای خداوند آمده است:


وَ هِیَ مَرْوِیَّةٌ عَنِ النَّبِیِّ ص‏ ... یَا اللَّهُ وَ أَسْأَلُکَ بِاسْمِکَ الَّذِی یَنْفُخُ بِهِ إِسْرَافِیلُ فَتَخْرُجُ بِهِ الْأَرْوَاحُ مِنَ الْقُبُورِ وَ تَنْشَقُّ عَنْ أَهْلِهَا فَتَدْخُلُ کُلُّ رُوحٍ إِلَى جَسَدِهَا لَا تَتَشَابَهُ عَلَى الْأَرْوَاحِ أَجْسَادُهَا بِذَلِکَ الِاسْمِ فَیَخْرُجُ بِهِ إِلى‏ رَبِّهِمْ یَنْسِلُونَ یَا اللَّه‏ ...


[5] . عبارت مرحوم طبرسی چنین است: «إِلى‏ رَبِّهِمْ» أی إلى الموضع الذی یحکم الله فیه لا حکم لغیره هناک.


 




799) سوره یس (36) آیه50 فَلا یسْتَطیعُونَ تَوْصِیةً وَ لا إِلی‏

درخواست حذف اطلاعات

 بسم الله الرحمن الرحیم


799) سوره یس (36) آیه50


فَلا یسْتَطیعُونَ تَوْصِیةً وَ لا إِلی‏ أَهْلِهِمْ یَرْجِعُونَ


4 ذی‌القعده 1439


ترجمه


پس دیگر نه توان سفارش ی دارند و نه به سوی اهل و عیالشان برمی‌گردند.


اختلاف قرائت


کلمه «یرجعون» در یکی از قرائات اربعه عشر (ابن محیصن) ‌به مجهول (یُرجَعون) قرائت شده است. (البحر المحیط، ج‏9، ص73)[1]


نکات ادبی


یسْتَطیعُونَ

قبلا بیان شد که ماده «طوع‏» در اصل به معنای تسلیم شدن و انقیاد و اطاعت می‌باشد و نقطه مقابل «اکراه و اجبار» است «ائْتِیا طَوْعاً أَوْ کَرْهاً» (فصلت/11)


وقتی این ماده به باب استفعال برود (استطاع یستطیع) به معنای قدرت و طاقت بر انجام کاری داشتن است (لَنْ تَسْتَطیعَ مَعِیَ صَبْراً؛ کهف/67 و 72 و 75) یعنی چیزی که به خاطر آن، انجام دادن فعل مقدور می‌گردد و مصدر آن «استطاعة» است که در اصل «استطواع» بوده که واو آن حذف شده و به جایش در انتها «ة» افزوده شده است که این چنین ح ی در کلمات معتل اجوف رایج است مانند استعانة و استعاذة. از ابن‌سکیت نقل شده که این کلمه در لهجه‌های مختلف عرب به چهار صورت أستطیع و اسطیع و استتیع و استیع تلفظ شده است که در دومی «ت» به خاطر قای با «ط» افتاده است (لَمْ تَسْطِعْ عَلَیْهِ؛ کهف/82) در سومی، «ط» به «ت» تبدیل شده و در چهارمی این دو ح با هم رخ داده است.


جلسه 656 http://yekaye.ir/al-kahf -75/


حدیث


1) از رسول اکرم ص روایت شده که فرمودند:


... همانا من شما را به تقوای الهی سفارش می‌کنم و به این خوب در وضعیت خویش بنگرید و کمتر نسبت به معادتان غفلت ورزید و با آنچه فانی می‌شود آنچه را که باقی است ب ید و بدانید که همانا این دنیا روزگارش معدود و روزی‌هایش تقسیم شده و مهلت‌هایش معلوم است و آ ت ابدیتی است که پایان ندارد و سرنوشتی است که نهایت ندارد و نعمتی است که زوال نپذیرد؛ پس بدانید که چه می‌خواهید و از شما چه خواسته‌اند؛ و از دنیا هرآنچه شما را از آ ت به خود مشغول می‌دارد رها کنید و برحذر باشید از حسرت افراط‌کاران و پشیمانی فریفتگان؛ و در آنچه باقی مانده جبران ما فات کنید و آماده کوچ از سرای نابودی و به سرای قرار شوید و برحذر باشید از اینکه مرگ در حالی که مغرور شده‌اید غافلگیرتان کند و در حالی که آماده و مستعد او نیستند به سوی شما بشتابد که همانا خداوند متعال می‌فرماید «پس دیگر نه توان سفارش ی دارند و نه به سوی اهل و عیالشان برمی‌گردند» (یس/50) چه بسیار صاحب عقلی که دلخواه‌هایش وی را از آنچه برای آن آفریده شده بود باز داشت تا همانند ی شد که عقلی ندارد؛ و خویشتن را در خطاهایش معذور نشمارید و در آنچه دلخواهتان است جدل باطل نکنید و همتتان را یاری حق قرار دهید خواه در جانب شما باشد یا در جانب ی که به جدل با او مشغولید که همانا خداوند متعال می‌فرماید «ای انی که ایمان آورده‌اید یاریگر خدا باشید» (صف/14) نه اینکه یاریگر دلخواه‌هایتان و باشید؛ و بدانید چیزی دین را نابود نکند به اندازه پیشوای گمراهی و گمراه‌کننده و جدل منافق به باطل؛ و دنیا گردن و مشتاقان خویش را بریده؛ و بدانید که همانا قبر باغی از باغهای بهشت یا حفره‌ای از حفره‌های آتش است؛ پس آن را با عمل صالح آماده و مهیا سازید که مَثَل آن از شما که کار خوب انجام می‌دهد مَثَلِ ی است که کلام خودش را جاری می‌سازد [ادعای خودش را محقق می‌کند] که همانا خداوند متعال فرمود «پس برای خویشتن آماده می‌کنند» (روم/44) و هرگاه دیدید که خداوند به بنده‌ای آنچه دوست دارد می‌دهد در حالی که وی همچنان بر معصیت خداست، بدانید که وی مبتلا به سنت استدراج شده است که خداوند متعال می‌فرماید «بزودی آنان را از آن جایی که نمی‌دانند بتدریج می‌گیریم» (اعراف/182)


إرشاد القلوب (للدیلمی)، ج‏1، ص75


قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص


...[2] إِنِّی أُوصِیکُمْ بِتَقْوَى اللَّهِ وَ حُسْنِ النَّظَرِ لِأَنْفُسِکُمْ وَ قِلَّةِ الْغَفْلَةِ عَنْ مَعَادِکُمْ وَ ابْتِیَاعِ مَا یَبْقَى بِمَا یَفْنَى وَ اعْلَمُوا أَنَّهَا أَیَّامٌ مَعْدُودَةٌ وَ الْأَرْزَاقُ مَقْسُومَةٌ وَ الْآجَالُ مَعْلُومَةٌ وَ الْآخِرَةُ أَبَدٌ لَا أَمَدَ لَهُ وَ أَجَلٌ لَا مُنْتَهَى لَهُ وَ نَعِیمٌ لَا زَوَالَ لَهُ فَاعْرِفُوا مَا تُرِیدُونَ وَ مَا یُرَادُ بِکُمْ وَ اتْرُکُوا مِنَ الدُّنْیَا مَا یَشْغَلُکُمْ عَنِ الْآخِرَةِ وَ احْذَرُوا حَسْرَةَ الْمُفَرِّطِینَ وَ نَدَامَةَ الْمُغْتَرِّینَ وَ اسْتَدْرِکُوا فِیمَا بَقِیَ مَا فَاتَ وَ تَأَهَّبُوا لِلرَّحِیلِ مِنْ دَارِ الْبَوَارِ إِلَى دَارِ الْقَرَارِ وَ احْذَرُوا الْمَوْتَ أَنْ یُفَاجِئَکُمْ عَلَى غِرَّةٍ وَ یُعَجِّلَکُمْ عَنِ َّأَهُّبِ وَ الِاسْتِعْدَادِ وَ إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى قَالَ «فَلا یَسْتَطِیعُونَ تَوْصِیَةً وَ لا إِلى‏ أَهْلِهِمْ یَرْجِعُونَ» فَرُبَّ ذِی عَقْلٍ أَشْغَلَهُ هَوَاهُ عَمَّا خُلِقَ لَهُ حَتَّى صَارَ کَمَنْ لَا عَقْلَ لَهُ وَ لَا تَعْذِرُوا أَنْفُسَکُمْ فِی خَطَئِهَا وَ لَا تُجَادِلُوا بِالْبَاطِلِ فِیمَا یُوَافِقُ هَوَاکُمْ وَ اجْعَلُوا هَمَّکُمْ نَصْرَ الْحَقِّ مِنْ جِهَتِکُمْ أَوْ مِنْ جِهَةِ مَنْ یُجَادِلُکُمْ فَإِنَّ اللَّهَ تَعَالَى یَقُولُ «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا کُونُوا أَنْصارَ اللَّهِ» فَلَا تَکُونُوا أَنْصَاراً لِهَوَاکُمْ وَ الشَّیْطَانِ وَ اعْلَمُوا أَنَّهُ مَا هَدَمَ الدِّینَ مِثْلُ إِمَامِ ضَلَالَةٍ وَ أَضَلَّ وَ جِدَالُ مُنَافِقٍ بِالْبَاطِلِ وَ الدُّنْیَا قَطَعَتْ رِقَابَ طَالِبِیهَا وَ الرَّاغِبِینَ إِلَیْهَا وَ اعْلَمُوا أَنَّ الْقَبْرَ رَوْضَةٌ مِنْ رِیَاضِ الْجَنَّةِ أَوْ حُفْرَةٌ مِنْ حُفَرِ النِّیرَانِ فَمَهِّدُوهُ بِالْعَمَلِ الصَّالِحِ فَمَثَلُ أَحَدِکُمْ یَعْمَلُ الْخَیْرَ کَمَثَلِ الرَّجُلِ یُنْفِذُ کَلَامَهُ یُمَهِّدُ لَهُ قَالَ اللَّهُ تَعَالَى «فَلِأَنْفُسِهِمْ یَمْهَدُونَ» وَ إِذَا رَأَیْتُمُ اللَّهَ یُعْطِی الْعَبْدَ مَا یُحِبُّ وَ هُوَ مُقِیمٌ عَلَى مَعْصِیَتِهِ فَاعْلَمُوا أَنَّ ذَلِکَ اسْتِدْرَاجٌ لَهُ قَالَ اللَّهُ تَعَالَى «سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَیْثُ لا یَعْلَمُونَ».


 


2) حذیفه می‌گوید: مردم روالشان این بود که از ص درباره خیر و خوبی می‌پرسیدند ولی من روالم این بود که از ایشان درباره شر و بدی سوال می که مبادا بدان گرفتار شوم پس ص فرمود:


در آ ا مان فتنه‌هایی است همچون ‌های شب تاریک؛ پس چون خداوند متعال بر اهل زمین غضب کند به اسرافیل دستور دهد که دمیدن بیهوش کننده را انجام دهد؛ پس او در صور می‌دمد در حالی که مردم در غفلت‌اند؛ پس یکی در وطنش است و یکی در بازارش و یکی در مزرعه‌اش و یکی در سفرش؛ یکی هم لقمه‌اش را در دست دارد و هنوز به دهانش نرسانده که خاموش می‌شود و از هوش می‌رود؛ و آ« دیگری در حال سخن گفتن با رفیقش است و هنوز کلامش تمام نشده که می‌میرد؛ پس همگی خلایق تا به آ می‌میرند ...


بستان الواعظین، ص28-29؛ البرهان، ج4، ص730


قَالَ حُذَیْفَة کَانَ النَّاس یسْأَلُون النَّبِی صلى الله عَلَیْهِ وَسلم عَن الْخَیْر وَکنت أَنا أسأله عَن الشَّرّ مَخَافَة أَن یُصِیبنِی فَکَانَ النَّبِی صلى الله عَلَیْهِ وَ أله و سلم یَقُول:


فِی آ ا َّمَان فتن کَقطع اللَّیْل المظلم فَإِذا غضب الله تَعَالَى على أهل الأَرْض أَمر الله تَعَالَى إسْرَافیل أَن ینْفخ نفخة الصَّعق فینفخ على غَفلَة من النَّاس فَمن النَّاس من هُوَ فِی وَطنه وَ مِنْهُم من هُوَ فِی سوقه وَ مِنْهُم من هُوَ فِی حرثه وَ مِنْهُم من هُوَ فِی سَفَره و َمِنْهُم من یَأْکُل فَلَا یرفع اللُّقْمَة إِلَى فِیهِ حَتَّى یخمد و یصعق وَ مِنْهُم من یحدث صَاحبه فَلَا یتم الْکَلِمَة حَتَّى یَمُوت فتموت الْخَلَائق کلهم عَن آخِرهم ...


تدبر


1) «فَلا یسْتَطیعُونَ تَوْصِیةً وَ لا إِلی‏ أَهْلِهِمْ یرْجِعُونَ»


همانا که به مس ه می‌گفتند کی وعده خدا می‌رسد، وقتی آن صیحه واحد بیاید بقدری سریع جان آنان را می‌گیرد که نه فرصت وصیت پیدا می‌کنند نه می‌توانند نزد اهل و عیالشان برگردند.


نتیجه اخلاقی


خداوند با ی شوخی ندارد!


 


2) «فَلا یسْتَطیعُونَ تَوْصِیةً وَ لا إِلی‏ أَهْلِهِمْ یرْجِعُونَ»


این آیه تع ری دارد که همگی بر شدت آن صیحه دل می‌کند:


الف. نفرمود «وصیت نمی‌کنند» بلکه فرمود استطاعت وصیت هم ندارند که خیلی شدیدتر است (چرا که گاه شخص وصیت نمی‌کند اما استطاعت آن را دارد)


ب. عدم استطاعت را در مورد «وصیت» مطرح کرد که سخن است، نه عمل و اقدام (ادای واجبات و رد مظالمی که برعهده دارد)؛ و زمان وصیت خیلی کمتر از زمان ادای کارهایی است که باید انجام دهد.


ج. در میان سخن‌های مختلف، وصیت را مطرح کرد که مهمترین خواسته یک نفر است قبل از مرگ؛ یعنی فرصت انجام اهم خواسته‌هایشان هم ندارند.


د. «توصیه» را نکره آورد که خود این نکره دل بر تعمیم دارد یعنی استطاعت هیچ گونه وصیتی - حتی در حد یک کلمه - و حتی در حد یک اشاره (چرا که گاه انسان با اشاره به چیزی وصیت می‌کند) هم ندارند.


ه. اضافه کرد که «به نزد اهل و عیالشان هم برنمی‌گردند» که شدت نیاز آنان به وصیت را می‌رساند، چرا که ی که امید به بازگشت به نزد اهل خویش را دارد این اندازه نگران وصیت نیست.


(مفاتیح الغیب، (ف رازی) ج‏26، ص290)


 


3) «فَلا یسْتَطیعُونَ تَوْصِیةً»


موقعیتی پیش خواهد آمد که هیچ توان وصیت ندارد.


ثمره اخلاقی


پیش از آنکه به چنان موقعیتی گرفتار آییم، اگر وصیتی داریم آن را انجام دهیم.


 


4) «وَ لا إِلی‏ أَهْلِهِمْ یَرْجِعُونَ»


مقصود از اینکه «به سوی اهل خود برنمی‌گردند» چیست؟


الف. فرصت برگشتن به نزد اهل و عیال خود را ندارند و از این جهت نیازشان به وصیت شدیدتر است. (مفاتیح الغیب، ج‏26، ص290)


ب. آنها می‌میرند و به دنیا برنمی‌گردند و ی که می‌داند که سفری در پیش دارد که بی‌برگشت است بیشتر احساس نیاز به وصیت می‌کند. (مفاتیح الغیب، ج‏26، ص290)


ج. ...


 


 




[1] . و قرأ ابن محیصن: یُرجَعون، بضم الیاء و فتح الجیم.


[2] . خَیْرُ الرِّزْقِ مَا یَکْفِی وَ خَیْرُ الذِّکْرِ مَا یَخْفَى وَ


 




798) سوره یس (36) آیه49 ما یَنْظُرُونَ إِلاَّ صَیحَةً واحِدَةً ت

درخواست حذف اطلاعات

 بسم الله الرحمن الرحیم


798) سوره یس (36) آیه49


ما یَنْظُرُونَ إِلاَّ صَیحَةً واحِدَةً تَأْخُذُهُمْ وَ هُمْ یَخِصِّمُونَ


2 ذی‌القعده 1439


ترجمه


جز فریادی واحد را چشم به راه نیستند [انتظار نکشند / مهلت داده نشوند] که آنان را فراگیرد، در حالی که با یکدیگر در حال نزاع‌اند!


اختلاف قرائت


کلمه «یخصمون» در قرائات سبع به هر دو صورت «یَخِصِّمُونَ» و «یَخَصِّمُونَ» قرائت شده که در هر دو صورت حرف تا در صاد ادغام شده؛ و در ح اول چون ابتدا به ن ممکن نبوده حرف «خ» ره گرفته؛ و در ح دوم، حرکت حرف «ت» به ماقبل آن (خ) منتقل شده است.


در روایت قالون از نافع (قاری اهل مدینه) به صورت «خ» ن هم نقل شده است! و در قرائت اُبَیّ به صورت ادغام نشده (یختصمون» قرائت شده است.


همچنین در قرائت حمزه (از قراء کوفه) به صورت «یَخْصِمون» (یعنی بدون تشدید) آمده است.


(مجمع البیان، ج‏8، ص665[1]؛ البحر المحیط، ج‏9، ص73[2])


نکات ادبی


ینْظُرُونَ

قبلا بیان شد که ماده «نظر» در اصل دل دارد بر تأمل و نگریستن در چیزی و سپس به نحو استعاری در معانی دیگر نیز توسعه داده شده است، از جمله در معنای مهلت دادن. برخی توضیح داده‌اند که «نظر» به معنای برگرداندن (تقلیب) بصر (= چشم) ویا بصیرت به منظور ادراک و دیدن چیزی است و لذا گاه به معنای تامل به کار می‌رود؛ و این کلمه در نزد عامه عموما در مورد بصر (دیدن با چشم)، و در نزد خواص غالبا در مورد «بصیرت» به کار می‌رود. در واقع، نظر ادراکی است که با اقبالی از جانب دیده ویا با فکر حاصل می‌شود: نظر با چشم، اقبال با دیدگان و گرداندن حدقه چشم به سوی شیء مورد نظر است؛ و نظر با فکر، اقبال ذهن به جانب امری است که مورد تامل قرار گرفته و نظر سلطان در کار رعیت، اقبال به جانب ایشان با حُسن سیاست است و «نظیر» هم ‌به معنای «مثل و مانند» است گویی دو چیز که نظیر همدیگرند در کار هم نظر می‌کنند ویا در کارشان ی ان نظر شده است؛ و تفاوت «نظر» با تأمل در این است که تأمل، نظری است که امید می‌رود به معرفت آن چیزی که در آن نظر شده، برسد و غالبا نیازمند زمان است.


با این اوصاف معنای مهلت دادن در کلمه «انظار» ناشی از این است که گویی می‌خواهند در کار شخصی که به او مهلت می‌دهند تاملی ‌کنند و «أَنْظِرْنی‏» یعنی در وضعیت من تاملی فرما.


همچنین کاربرد کلمه «ناظر» در معنای «منتظر» کاربرد بسیار رایجی است و در زبان فارسی نیز گاهی کلمه «ببینم» را به معنای «چشم به راه هستم» و «منتظر می‌مانم» به کار می‌رود؛ چنانکه در قرآن کریم همین تعبیر «ناظرة» مشخصا در معنای «منتظر بودن» به کار رفته است و می‌توان آن را به «ببینم» (به همین معنای منتظر می‌مانم) ترجمه کرد: «وَ إِنِّی مُرْسِلَةٌ إِلَیهِمْ بِهَدِیةٍ فَناظِرَةٌ بِمَ یرْجِعُ الْمُرْسَلُون‏؛ [ملکه سبأ گفت: ] و من هدیه‌ای برای آنها می فرستم تا ببینم [منتظر بمانم] که فرستادگان را با چه چیزی برمی‌گرداند.» (نمل/35)


جلسه 743  http://yekaye.ir/al-fater-35-43/


صَیْحَةً

قبلا بیان شد که ماده «صیح» در اصل به معنای صدای بلند و بلند صدا (فریاد کشیدن) است و اگرچه به هر فریاد بلندی اطلاق می‌شود (ٌ یَحْسَبُونَ کُلَّ صَیْحَةٍ عَلَیْهِم؛ منافقون/4) اما در قرآن غالبا به عنوان یکی از عذاب‌هایی که موجب هلاکت قومی گردیده، مطرح شده؛ و به نفخ صور نیز «صیحه» اطلاق شده است (إِنْ کانَتْ إِلاَّ صَیْحَةً واحِدَةً فَإِذا هُمْ جَمیعٌ لَدَیْنا مُحْضَرُونَ، یس/53؛ یَوْمَ یَسْمَعُونَ الصَّیْحَةَ بِالْحَقِّ ذلِکَ یَوْمُ الْخُرُوجِ، ق/42)


تفاوت دیگر «صیحه» با «صوت» (= صدا) در این است که صوت کلمه عامی است برای همه صداها (از موجود زنده تولید شود یا از در و دیوار و ...) به کار می‌رود: اما «صیحه» فقط به ص که از موجود زنده (جانوران، به معنای اعم از انسان) درآید گفته می‌شود؛ و البته تفاوت «صیحه» با «نداء» هم در این است که «نداء» صدای بلند معنی‌دار است؛ اما «صیحه» بر صدای بلند بی‌معنا هم گفته می‌شود (یعنی در آن ضرورتاً از کلمات معنی‌دار استفاده نمی‌شود؛ یعنی ندا می‌تواند صیحه باشد اما هر صیحه‌ای وما ندا نیست.) و با این اوصاف، شاید کلمه «فریاد» در زبان فارسی، بهترین معادل «صیحة» باشد.


جلسه 776 http://yekaye.ir/ya-seen-36-29/ [3]


یَخِصِّمُونَ

ماده «خصم» در دو معنای اصلی به کار رفته است: یکی نزاع و درگیری که کلمه «خَصْم» در این معناست؛ و دیگری، کناره ظرف و لباس که کلمه «خُصْم» در این معناست؛ و چه‌بسا بتوان این دو را به هم برگرداند بدین بیان که دو نفر که «خصم» همدیگرند به «خُصم» همدیگر درمی‌آویند (مفردات ألفاظ القرآن، ص284؛ معجم المقاییس اللغة، ج‏2، ص187)


کلمه «خَصْم» (= دشمن) برای مفرد، و جمع (وَ هَلْ أَتاکَ نَبَأُ الْخَصْمِ إِذْ تَسَوَّرُوا الْمِحْرابَ؛ ص/21) به کار می‌رود و البته گاه به صورت تثنیه درمی‌آید (هذانِ خَصْمان؛ حج/19)‌ (مفردات ألفاظ القرآن، ص285)، و نیز برای مذکر و مونث به کار می‌رود و جمع‌الجمع آن کلمه «خُصوم» می‌باشد. (معجم المقاییس اللغة، ج‏2، ص187)


در تفاوت «معاداة» (عداوت، دشمنی) با «مخاصمه» (خصومت، نزاع) گفته‌اند که معادات مربوط به دل است اما مخاصمه مربوط به مقام سخن و ظاهر است و از این رو ممکن است معادات باشد اما مخاصمه نباشد و بالع (الفروق فی اللغة، ص124).[4]


«خِصام» (وَ هُوَ فِی الْخِصامِ غَیْرُ مُبینٍ؛ ز ف/18) مصدر باب مفاعله (مخاصمه/خصام) است (مفردات ألفاظ القرآن، ص285) و البته اینکه گاه به عنوان جمعِ «خَصم» هم به کار می‌رود چنانکه در آیه «وَ هُوَ أَلَدُّ الْخِصامِ» (بقره/204) هر دو احتمال مطرح شده است. ( حقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏3، ص72)


وقتی نزاع و درگیری از جانب طرفین مد نظر باشد از باب تفاعل استفاده می‌شود (إِنَّ ذلِکَ لَحَقٌّ تَخاصُمُ أَهْلِ النَّارِ؛ ص/64) و وقتی به باب افتعال می‌رود (هذانِ خَصْمانِ اخْتَصَمُوا فی‏ رَبِّهِمْ؛ حج/19؛ ثُمَّ إِنَّکُمْ یَوْمَ الْقِیامَةِ عِنْدَ رَبِّکُمْ تَخْتَصِمُونَ؛ زمر/31) نیز به معنای آن است که برخی با برخی دیگر درگیر شدند


«خَصِیمُ» به شخصی که زیاد درگیر می‌شود (الکثیر المخاصمة) گویند «هُوَ خَصِیمٌ مُبِینٌ» (نحل/4)،


و «خَصِم» ی که کارش صرفاً مخاصمه باشد (بَلْ هُمْ قَوْمٌ خَصِمُونَ‏؛ ز ف/58). (مفردات ألفاظ القرآن، ص285)


کلمه «یَخِصِّمُونَ» هم در اصل یختصمون بوده که حرف تا به خاطر قریب الم ج بودن به حرف صاد تبدیل و در آن ادغام شده است؛ و چون مشدد گردیده قبل آن فتحه یا ره (بنا بر اختلاف قرائات) اضافه شده است.


حدیث


1) از رسول الله ص روایت شده است:


همانا آن ساعت ب ا می‌شود در حالی که دو نفر لباسی را پهن کرده‌اند اما فرصت نمی‌کنند که آن را ب ند و بفروشند و یا حتی آن را بپیچند؛ و قطعا آن ساعت ب ا می‌شود در حالی که شخص حوضش را گِل‌اندود کرده [تا منفذهایش بسته شود و آبش هدر نرود] اما چیزی در آن نمی ماند؛ و قطعا آن ساعت ب ا می‌شود در حالی که شخص سراغ شیری که دوشیده می‌شود اما فرص نمی کند آن را بخورد؛ و قطعا که آن ساعت ب ا می‌شود در حالی که شخص لقمه را به سوی دهانش می برد اما فرصت نمی کند آن را بخورد!


الدر المنثور، ج‏5، ص265؛ مجمع البیان، ج‏8، ص668[5]


و أ ج سعید ابن منصور و البخاری و مسلم و ابن المنذر و أبو الشیخ عن أبى هریرة قال قال رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم:


لتقومن الساعة و قد نشر الرجلان ثوبهما بینهما فلا یتبایعانه و لا یطویانه و لتقومن الساعة و هو یلیط حوضه فلا یبقى فیه و لتقومن الساعة و قد انصرف الرجل بلبن لقحته فلا یط و لتقومن الساعة و قد رفع أکلته إلى فمه فلا یط


 


2) از المومنین ع روایت شده است:


همانا غایت در پیش روی شماست و در ورای شما آن ساعت است که در پی‌تان می‌آید؛ پس سبکبار شوید تا ملحق گردید که همانا اولین شما منتظر آ ین‌تان است.


نهج‌البلاغه، خطبه 21


وَ قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع فِی خُطْبَتِهِ


فَإِنَّ الْغَایَةَ أَمَامَکُمْ وَ إِنَّ وَرَاءَکُمْ السَّاعَةَ تَحْدُوکُمْ تَخَفَّفُوا تَلْحَقُوا فَإِنَّمَا یُنْتَظَرُ بِأَوَّلِکُمْ آخِرُکُمْ.


 


3) المومنین ع در فرازی از یکی از خطبه‌های توحیدی خود فرمودند:


اوست که موجودات را پس از بودن نابود مى‏کند، آنچنان که بودنش همچون نبودنش گردد؛ و فناى دنیا بعد از وجود آن، شگفت‏تر از پدید آوردن و آف ش نیست، چگونه شگفت‏تر باشد در صورتى که اگر تمام جانداران جهان، از پرندگان و چها ایان، و آنچه در آغل است، و آنچه چرا کند در بیابان، از هر جنس و ریشه و بن، و نادانان از مردمان و یا زیرکان، براى پدید آوردن پشه‏اى جمع شوند قدرت پدید آوردنش را ندارند، و راه ایجاد آن را نشناسند، و دهاشان سرگشته شود و در شناخت آن سرگردان مانند، و نیروى آنها سست شود و به پایان رسد، و رانده، و مانده بازگردند. آن گاه دانند که ش ت خورده‏اند، و در آفرینش آن به ناتوانى خویش اعتراف، و به درماندگى در نابود ساختن آن اذعان کنند.


و خداى سبحان پس از سپرى جهان، یگانه ماند و تنها، و چیزى با او نبود، آنسان که بود پیش از آف جهان، همان خواهد بود پس از سپرى ساختن آن. نه وقتى و نه مکان، و نه روزگارى و نه زمان. آن گاه مهلت و هنگام سرآید، و سالها و ساعتها سپرى گردد، و چیزى نماند جز خداى یگانه قهّار، که به سوى اوست بازگشت همه کار.


موجودات را به وقت آفرینش آنها قدرتى نبود، و به هنگام فنا شدن هم مقاومتى نشان نمى‏دهند، چرا که اگر قدرت امتناع از فنا شدن داشتند هستى آنها تداوم داشت. ایجاد هیچ یک از موجودات به وقت آف براى او دشوار نبود، و آف آنچه را به وجود آورد حضرتش را خسته نکرد.


موجودات را براى قدرت بخشیدن به سلطنتش نیافرید، و از ترس زوال و نقصان به وجود نیاورد، و براى یارى جستن از آنها در برابر همتاى معارض خلق نکرد، و براى دورى گزیدن از هجوم دشمن مهاجم، و به خاطر بسط در حکومت، و به علّت چیره شدن بر شریک در شرکتش، و براى وحشت از تنهایى و انس گرفتن با آنها به عرصه هستى نیاورد.


باز هم خداست که کائنات را پس از آف نابود مى‏کند، نه به خاطر مل و خستگى از کارگردانى و تدبیر امور آنها، و نه براى اینکه به استراحت بپردازد، و نه به علّت اینکه چیزى از آن بر او سنگینى داشته. طول بقاء موجودات او را خسته نمى‏کند تا در نابود شان عجله داشته باشد، بلکه خداى سبحان با لطفش همه را اداره کرده، و به امرش نگاه داشته، و به قدرتش استوار نموده، سپس همه آنها را بعد از فانى شدن باز مى‏گرداند بدون اینکه او را به آنان نیازى باشد، یا از آنان کمک بخواهد، یا از ترس تنهایى با آنان انس بگیرد، یا از ح جهل و کورى به علم و درخواست بینش باز آید، یا از فقر و نیاز به ثروت و دارایى برسد، و یا از خوارى و ناتوانى به عزّت و توانایى دست یابد.


نهج البلاغة، خطبه186


هُوَ الْمُفْنِی لَهَا بَعْدَ وُجُودِهَا حَتَّى یَصِیرَ مَوْجُودُهَا کَمَفْقُودِهَا وَ لَیْسَ فَنَاءُ الدُّنْیَا بَعْدَ ابْتِدَاعِهَا بِأَعْجَبَ مِنْ إِنْشَائِهَا وَ اخْتِرَاعِهَا وَ کَیْفَ وَ لَوِ اجْتَمَعَ جَمِیعُ حَیَوَانِهَا مِنْ طَیْرِهَا وَ بَهَائِمِهَا وَ مَا کَانَ مِنْ مُرَاحِهَا وَ سَائِمِهَا وَ أَصْنَافِ أَسْنَاخِهَا وَ أَجْنَاسِهَا وَ مُتَبَلِّدَةِ أُمَمِهَا وَ أَکْیَاسِهَا عَلَى إِحْدَاثِ بَعُوضَةٍ مَا قَدَرَتْ عَلَى إِحْدَاثِهَا وَ لَا عَرَفَتْ کَیْفَ السَّبِیلُ إِلَى إِیجَادِهَا وَ لَتَحَیَّرَتْ عُقُولُهَا فِی عِلْمِ ذَلِکَ وَ تَاهَتْ وَ عَجَزَتْ قُوَاهَا وَ تَنَاهَتْ وَ رَجَعَتْ خَاسِئَةً حَسِیرَةً عَارِفَةً بِأَنَّهَا مَقْهُورَةٌ مُقِرَّةٌ بِالْعَجْزِ عَنْ إِنْشَائِهَا مُذْعِنَةٌ بِالضَّعْفِ عَنْ إِفْنَائِهَا وَ أَنَّهُ سُبْحَانَهُ یَعُودُ بَعْدَ فَنَاءِ الدُّنْیَا وَحْدَهُ لَا شَیْ‏ءَ مَعَهُ کَمَا کَانَ قَبْلَ ابْتِدَائِهَا کَذَلِکَ‏ یَکُونُ بَعْدَ فَنَائِهَا بِلَا وَقْتٍ وَ لَا مَکَانٍ وَ لَا حِینٍ وَ لَا زَمَانٍ عُدِمَتْ عِنْدَ ذَلِکَ الْآجَالُ وَ الْأَوْقَاتُ وَ زَالَتِ السِّنُونَ وَ السَّاعَاتُ فَلَا شَیْ‏ءَ إِلَّا الْوَاحِدُ الْقَهَّارُ الَّذِی إِلَیْهِ مَصِیرُ جَمِیعِ الْأُمُورِ بِلَا قُدْرَةٍ مِنْهَا کَانَ ابْتِدَاءُ خَلْقِهَا وَ بِغَیْرِ امْتِنَاعٍ مِنْهَا کَانَ فَنَاؤُهَا وَ لَوْ قَدَرَتْ عَلَى الِامْتِنَاعِ لَدَامَ بَقَاؤُهَا لَمْ یَتَکَأَّدْهُ صُنْعُ شَیْ‏ءٍ مِنْهَا إِذْ صَنَعَهُ وَ لَمْ یَؤُدْهُ مِنْهَا خَلْقُ مَا خَلَقَهُ وَ بَرَأَهُ وَ لَمْ یُکَوِّنْهَا لِتَشْدِیدِ سُلْطَانٍ وَ لَا لِخَوْفٍ مِنْ زَوَالٍ وَ نُقْصَانٍ وَ لَا لِلِاسْتِعَانَةِ بِهَا عَلَى نِدٍّ مُکَاثِرٍ وَ لَا لِلِاحْتِرَازِ بِهَا مِنْ ضِدٍّ مُثَاوِرٍ وَ لَا لِلِازْدِیَادِ بِهَا فِی مُلْکِهِ وَ لَا لِمُکَاثَرَةِ شَرِیکٍ فِی شِرْکِهِ وَ لَا لِوَحْشَةٍ کَانَتْ مِنْهُ فَأَرَادَ أَنْ یَسْتَأْنِسَ إِلَیْهَا ثُمَّ هُوَ یُفْنِیهَا بَعْدَ تَکْوِینِهَا لَا لِسَأَمٍ دَخَلَ عَلَیْهِ فِی تَصْرِیفِهَا وَ تَدْبِیرِهَا وَ لَا لِرَاحَةٍ وَاصِلَةٍ إِلَیْهِ وَ لَا لِثِقَلِ شَیْ‏ءٍ مِنْهَا عَلَیْهِ لَمْ یُمِلَّهُ طُولُ بَقَائِهَا فَیَدْعُوَهُ إِلَى سُرْعَةِ إِفْنَائِهَا لَکِنَّهُ سُبْحَانَهُ دَبَّرَهَا بِلُطْفِهِ وَ أَمْسَکَهَا بِأَمْرِهِ وَ أَتْقَنَهَا بِقُدْرَتِهِ ثُمَّ یُعِیدُهَا بَعْدَ الْفَنَاءِ مِنْ غَیْرِ حَاجَةٍ مِنْهُ إِلَیْهَا وَ لَا اسْتِعَانَةٍ بِشَیْ‏ءٍ مِنْهَا عَلَیْهَا.


تدبر


1) «ما یَنْظُرُونَ إِلاَّ صَیحَةً واحِدَةً تَأْخُذُهُمْ وَ هُمْ یَخِصِّمُونَ»


برهم زدن بساط کافران و نابود آنان برای خداوند هیچ زحمتی ندارد. تنها یک فریاد کار آنان را تمام می‌کند؛ بقدری سریع که آنها در وسط نزاعشان هستند و بحثشان نیمه‌کاره می‌ماند!


در واقع،


قیامت خبر نمى‏کند، پس این همه غفلت و استهزا چرا؟ (تفسیر نور، ج‏9، ص547)


 


2) «ما یَنْظُرُونَ إِلاَّ صَیحَةً واحِدَةً تَأْخُذُهُمْ»


مقصود از این «صیحه واحد»ی که آنان را دربرمی‌گیرد چیست؟


الف. همان نفخ صور اول است که مقدمه ب ایی قیامت است. (ابن‌عباس، به نقل (مجمع‌البیان، ج8، ص668) (درباره اینکه چرا واقعه نفخ صور با تعبیر «صیحه واحده»‌بیان شده است در جلسه 776، تدبر 5 http://yekaye.ir/ya-seen-36-29/ توضیحاتی گذشت.)


ب. چه‌بسا اشاره باشد به عذاب‌های دنیوی‌ای که در بسیاری از اوقات کافران را دربرگرفته است. (توضیح در جلسه 776، تدبر 5 http://yekaye.ir/ya-seen-36-29/)


ج. ...


 


3) «ما یَنْظُرُونَ إِلاَّ صَیحَةً واحِدَةً تَأْخُذُهُمْ»


این جمله مولفه‌های مختلف برای هولناک بودن این «صیحة» را جمع کرده است:


کلمه «صیحة» نکره آمده که اصطلاحاً تن تعظیم است؛ یعنی نکره بودنش دل بر عظمت واقعه دارد (چنانکه مثلا می‌گویند: فلانی دلی دارد؛ یعنی چه دل شجاع و نترسی دارد)؛


با کلمه «واحدة» تاکید شده که فقط یک صیحه برای برهم زدن بساط همه آنان کافی است؛ پس چه صیحه عظیمی است که همه را یکجا نابود می‌کند.


با کلمه «تاخذهم» تاکید کرد که این صیحه همه آنان را در ضرق و غرب فرامی‌گیرد و چیزی را فروگذار نمی‌کند. (مفاتیح الغیب، ج‏26، ص290)


 


4) «ما یَنْظُرُونَ إِلاَّ صَیحَةً واحِدَةً ...»


کلمه «ینظرون»‌ در اینجا به چه معناست؟


الف. چشم به راه بودن و انتظار کشیدن (مجمع‌البیان، ج8، ص668)؛ و با توجه به اینکه آنان منکر وقوع قیامت هستند منظور این است که:


الف.1. با آن سوالی که د، عملا منتظر چنین واقعه‌ای هستند (المیزان، ج17، ص98)


الف.2. با این اعمال بدی که انجام داده‌اند گویی فقط منتظر آن صیحه هستند که آنان را به جزایشان برساند. (مفاتیح الغیب، ج‏26، ص290)


ب. مهلت دادن؛ یعنی مهلتی ندارند مگر به اندازه آن صیحه واحدی که آنان را دربرمی‌گیرد.


ج. ...


 


5) «ما یَنْظُرُونَ إِلاَّ صَیحَةً واحِدَةً تَأْخُذُهُمْ وَ هُمْ یَخِصِّمُونَ»


مقصود از «با یکدیگر در حال نزاع‌اند» چیست؟


الف. غافل و مشغول امورات مختلف و درگیری‌های مختلف زندگی‌اند (حدیث1؛ مجمع‌البیان، ج8، ص668؛ المیزان، ج17، ص98)


ب. با هم درگیر این بحث هستند که آیا عذاب بر آنها نازل می‌شود یا خیر (مجمع‌البیان، ج8، ص668) یعنی در حالی که در مورد اینکه قیامت ب ا می‌شود یا نه، اختلاف و نزاع دارند، این صیحه آنان را در برمی‌گیرد.


ج. ...


 


6) «ما یَنْظُرُونَ إِلاَّ صَیحَةً واحِدَةً تَأْخُذُهُمْ وَ هُمْ یَخِصِّمُونَ»


انسان‌ها گاه چنان درگیر امور کم‌اهمیت می‌شوند که از مهمترین امور غافل می‌شوند (آنان در حال منازعه‌اند اما آن صیحه بناگاه آنان را دربرمی‌گیرد).


 


7) «ما یَنْظُرُونَ إِلاَّ صَیحَةً واحِدَةً تَأْخُذُهُمْ وَ هُمْ یَخِصِّمُونَ»


پایان دنیا و آغاز قیامت در حالى خواهد بود که [بسیاری از] مردم سرگرم جدال و کشمکش روزانه‏اند. (تفسیر نور، ج‏9، ص547)


 




[1] . قرأ ابن کثیر و ورش و محمد بن حبیب عن الأعمش و روح و زید عن یعقوب یَخَصّمون بفتح الیاء و الخاء و تشدید الصاد و قرأ أبو عمرو بفتح الخاء أیضا إلا أنه یشمه الفتح و لا یشبعه و قرأ أهل المدینة غیر ورش یَخصّمون نة الخاء مشددة الصاد و قرأ حمزة یخصمون نة الخاء خفیفة الصاد و الباقون «یخِصِّمُونَ» بفتح الیاء و ر الخاء و تشدید الصاد.


الحجة: من قرأ یخصمون حذف الحرکة من اء المدغم فی یختصمون و ألقاها على ال ن الذی قبلها و هو الخاء و هذا أحسن الوجوه بدلالة قولهم رد و فر و عض ألقوا حرکة العین على ال ن الذی قبلها و من قرأ «یخِصِّمُونَ» حذف الحرکة من الحرف المدغم إلا أنه لم یلقها على ال ن الذی قبلها کما ألقاه فی الأول ف قى ال نان فحرک الحرف الذی قبل المدغم بال ر و من قرأ یخصمون جمع بین ال نین الخاء و الحرف المدغم قال أبو علی و من زعم أن ذلک لیس فی طاقة اللسان فقد ادعى ما یعلم فساده بغیر استدلال و أما من قرأ یخصمون و تقدیره یخصم بعضهم بعضا فحذف المضاف و حذف المفعول به و یجوز أن ی المعنى یخصمون مجادلهم عند أنفسهم فحذف المفعول به و معنى یخصمون یغلبون فی الخصام خصومهم.


[2] . قرأ أبی: یختصمون على الأصل، و الحرمیان، و أبو عمرو، و الأعرج، و شبل، و ابن فنطنطین: بإدغام اء فی الصاد و نقل حرکتها إلى الخاء و أبو عمرو أیضا، و قالون: یخالف بال و تشدید الصاد، و عنهما إسکان الخاء و تخفیف الصاد من خصم و باقی السبعة: ب ر الخاء و شد الصاد و فرقة: ب ر الیاء اتباعا ل رة الخاء و شد الصاد.


[3] . در این جلسه در تدبر5 تحلیلی از کاربردهای قرآنیِ کلمه «صیحه» ارائه شده است، که بر آن اساس، شاید بتوان گفت قرآن کریم عملا با استفاده‌های خاص از این واژه، بار معنایی خاصی برایش ایجاد کرده است.


[4] . البته مرحوم مصطفوی در عباراتی که در ادامه می‌آید بر این باور است که کلمه خصومت اعم از عداوت و نزاع و جدال است و از این رو ایشان معادل فارسی مناسب خصومت را «دشمنی» معرفی کرده است، اما به نظر می‌رسد نظر ابوهلال عسکری که در بالا نقل شد دقیقتر باشد


أنّ الأصل الواحد فی هذه المادّة [خصم] هو ما یعمّ المنازعة و العداوة و الجدال، و یعبّر عنه فی الفارسیّة بکلمة- دشمنى-، فانّ النزاع مأخوذ من النزع و یستعمل فی مقام انکار الحق و المطلوب و یقابله الطاعة، و العداوة مأخوذ من العدو و عدّى و یستعمل فی مقام عدّى و ال الى حقّ الطرف و ارادة السوء و یقابله الولایة، و الجدال یستعمل فی مقام خصومة یراد المنع عن ظهور الحقّ، و الخُصُومَةُ أعمّ من تلک المعانی و یجوز أن یتحقّق الخصومة من دون أن یحصل النزاع أو الجدال أو المعاداة ( حقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏3، ص71)


[5] . این حدیث را مرحوم طبرسی بدین صورت روایت کرده است:


فی الحدیث تقوم الساعة و الرجلان قد نشرا ثوبهما یتبایعانه فما یطویانه حتى تقوم و الرجل یرفع أکلته إلى فیه فما تصل إلى فیه حتى تقوم و الرجل یلیط حوضه لیسقی ماشیته فما یسقیها حتى تقوم.


 




797) سوره یس (36) آیه48 وَ یقُولُونَ مَتی‏ هذَا الْوَعْدُ إِنْ ک

درخواست حذف اطلاعات

 بسم الله الرحمن الرحیم


797) سوره یس (36) آیه48


وَ یقُولُونَ مَتی‏ هذَا الْوَعْدُ إِنْ کُنْتُمْ صادِقینَ


 1 ذی‌القعده 1439


ترجمه


و می‌گویند این وعده کی خواهد بود، اگر واقعا راستگو بوده‌اید؟!


نکات ادبی


الْوَعْدُ

قبلا بیان شد که ماده «وعد» و کلمه «وعده» به معنی «قرار گذاشتن» در زبان فارسی نیز رایج است. از این ماده، کلمه «وعید» را فقط در مورد «وعده تهدیدآمیز و ناخوشایند» به کار می‌برند؛ اما «وعد» را در مورد هرگونه قرار (چه قرار خوب و چه بد) به کار می‌برند.


جلسه 282 http://yekaye.ir/al-hegr-15-43/


حدیث


1) از حسین ع روایت شده است:


از ما دوازده تن مهدی (هدایت شده الهی) هست: که اولین آنها علی بن ‌طالب ع است و آ ین آنها نهمین نفر از فرزندانم؛ و او همان قائم به حق است که خداوند متعال «زمین را بعد از مرگش به او زنده می‌کند» (روم/24) و به وسیله اوست که «دین حق را بر کل دین [ها] چیره می‌سازد هرچند که مشرکان را خوش نیاید» (توبه/33) او را غیبتی است که در آن غیبت عده‌ای مرتد می‌شوند [از دین برمی‌گردند] وبرخی دیگر در آن مدت بر دین ثابت قدم می‌مانند و مورد اذیت واقع می‌شوند و بدانان گفته می‌شود « این وعده کی خواهد بود، اگر راست گفته‌اید؟!» (یس/48).


اما همانا ی در غیبت او بر این اذیت و تکذیب صبوری ورزد به منزله ی است که در پیش روی رسول الله ص با شمشیر به جهاد برخاسته است.


عیون أخبار الرضا ع، ج‏1، ص68؛ کفایة الأثر، ص232[1]


حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ زِیَادِ بْنِ جَعْفَرٍ الْهَمَدَانِیُّ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ بْنِ هَاشِمٍ عَنْ أَبِیهِ عَنْ عَبْدِ السَّلَامِ بْنِ صَالِحٍ الْهَرَوِیِّ قَالَ أَخْبَرَنَا وَکِیعٌ عَنِ الرَّبِیعِ بْنِ سَعْدٍ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ سَلِیطٍ قَالَ قَالَ الْحُسَیْنُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ ع:


مِنَّا اثْنَا عَشَرَ مَهْدِیّاً أَوَّلُهُمْ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ ع وَ آخِرُهُمُ َّاسِعُ مِنْ وُلْدِی وَ هُوَ الْقَائِمُ بِالْحَقِّ یُحْیِی اللَّهُ تَعَالَى بِهِ «الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها» وَ یُظْهِرُ بِهِ دِیْنَ الْحَقِّ «عَلَى الدِّینِ کُلِّهِ وَ لَوْ کَرِهَ الْمُشْرِکُونَ» لَهُ غَیْبَةٌ یَرْتَدُّ فِیهَا قَوْمٌ وَ یَثْبُتُ عَلَى الدِّینِ فِیهَا آخَرُونَ فَیُؤْذَوْنَ فَیُقَالُ لَهُمْ «مَتى‏ هذَا الْوَعْدُ إِنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ» أَمَا إِنَّ الصَّابِرَ فِی غَیْبَتِهِ عَلَى الْأَذَى وَ َّکْذِیبِ بِمَنْزِلَةِ الْمُجَاهِدِ بِالسَّیْفِ بَیْنَ یَدَیْ رَسُولِ اللَّهِ ص.[2]


 


2) روایت شده است که وقتی المومنین ع ضربت خورد عیادت‌کنندگان نزد ایشان جمع شدند و ی گفت: یا المومنین ع! ما را سفارشی بفرمایید:


حضرت گفت بالشی برای من بگذارید. سپس فرمود: حمد و سپاس خداوند را آن گونه که سزاوار است در حالی که از دستورات او پیروی می کنیم و او را حمد گویم آنچنان که او دوست دارد و هیچ خ نیست مگر الله واحد احد صمد همان گونه که خود خویش را چنین معرفی کرد.


ای مردم! هر در فرار ش با آنچه که از آن فرار می‌کند ملاقات خواهد کرد و اجل، نفس را به سوی خویش می‌راند و فرار از آن به رسیدن به آن منجر می‌شود ...


الکافی، ج‏1، ص299


الْحُسَیْنُ بْنُ الْحَسَنِ الْحَسَنِیُّ رَفَعَهُ وَ مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ عَنْ إِبْرَاهِیمَ بْنِ إِسْحَاقَ الْأَحْمَرِیِّ رَفَعَهُ قَالَ:


لَمَّا ضُرِبَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع حَفَّ بِهِ الْعُوَّادُ وَ قِیلَ لَهُ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ أَوْصِ فَقَالَ اثْنُوا لِی وِسَادَةً ثُمَّ قَالَ الْحَمْدُ لِلَّهِ حَقَّ قَدْرِهِ مُتَّبِعِینَ أَمْرَهُ وَ أَحْمَدُهُ کَمَا أَحَبَّ وَ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ الْوَاحِدُ الْأَحَدُ الصَّمَدُ کَمَا انْتَسَبَ أَیُّهَا النَّاسُ کُلُّ امْرِئٍ لَاقٍ فِی فِرَارِهِ مَا مِنْهُ یَفِرُّ وَ الْأَجَلُ مَسَاقُ النَّفْسِ إِلَیْهِ وَ الْهَرَبَ مِنْهُ مُوَافَاتُه‏ ...


 


3) از صادق ع روایت شده است که فرمودند:


خداوند عز و جل هیچ «امر یقینی غیرقابل تردیدی» که شبیه «امر مشکوک غیرقابل یقینی» باشد همچون «مرگ» نیافریده است!


الخصال، ج‏1، ص14


حَدَّثَنَا أَبِی رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ ابْنِ أَبِی عُمَیْرٍ عَنْ حَمْزَةَ بْنِ حُمْرَانَ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ:


لَمْ یَخْلُقِ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ یَقِیناً لَا شَکَّ فِیهِ أَشْبَهَ بِشَکٍّ لَا یَقِینَ فِیهِ مِنَ الْمَوْتِ.[3]


تدبر


1) «وَ یقُولُونَ مَتی‏ هذَا الْوَعْدُ إِنْ کُنْتُمْ صادِقینَ»


کفّار، دلیلى بر انکار قیامت ندارند و تنها با طرح این سؤال که قیامت چه زمانى است، آن را به استهزا مى‏گیرند. (تفسیر نور، ج‏9، ص546)


 


2) «وَ یقُولُونَ مَتی‏ هذَا الْوَعْدُ إِنْ کُنْتُمْ صادِقینَ»


انی که کفر می‌ورزند وعده‌های خدا را هم مس ه می‌کنند!


(توجه شود که با فعل مضارع «یقولون» سخن آنان را بیان کرد: ‌یعنی این روالی است که ادامه دارد!)


 


3) «وَ یقُولُونَ مَتی‏ هذَا الْوَعْدُ»


اینکه «می‌گویند این وعده کی خواهد بود»، نشان می‌دهد برداشت کافران از مساله معاد، یک واقعه‌ای در آینده زمان است؛


در حالی که حقیقت قیامت تمام زندگی انسان را در برگرفته و جهنم همین الان بر کافران احاطه دارد (إِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحیطَةٌ بِالْکافِرین‏؛ توبه/49 و عنکبوت/54)


 


4) «وَ یقُولُونَ مَتی‏ هذَا الْوَعْدُ إِنْ کُنْتُمْ صادِقینَ»


این کافران نگفتند «اگر راست می‌گویید» بلکه گفتند «اگر واقعا راستگو بوده‌اید»!


چرا؟


الف. می‌خواهند به مردم القا کنند که ان و مومنان دروغگویند!


نکته جامعه‌شناختی


تهمت دروغگو بودن به مومنان و ان، از مهمترین حربه‌هایی است که کافران در پیش گرفته‌اند؛ اما استدلال آنها برای این تهمت جالب است: اینکه وعده آنان هنوز محقق نشده، پس آنها دروغگویند! و جالب اینجاست که اتفاقا آنها نگفته بودند که این وعده همین امروز و فردا محقق می‌شود، که محقق نشدنش دلیل بر دروغگوییِ آنان باشد!


ثمره اخلاقی (بویژه برای کاربران شبکه‌های اجتماعی!)


در برابر شایعات و تهمت‌هایی که کف یشگان می‌زنند بسیار باید مراقب بود که مبادا ما هم بدون تحقیق آن تهمتها را باور و تکرار کنیم!


ب. ...


 


5) «مَتى‏ هذَا الْوَعْدُ»


معیّن نبودن زمان امرى، دلیل بر واقع نشدن آن نیست. (تفسیر نور، ج‏9، ص546)


 


 




[1] . شروع سند در کفایة‌الاثر چنین است: حَدَّثَنِی مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیٍّ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا زِیَادُ بْنُ جَعْفَرٍ الْهَمْدَانِیُّ قَالَ أَخْبَرَنَا عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ ...


[2] . این روایت در کفایة الأثر، ص163-165 نیز همین استفاده را از این آیه کرده است:


حَدَّثَنِی عَلِیُّ بْنُ الْحُسَیْنِ بْنِ مُحَمَّدٍ قَالَ حَدَّثَنَا عُتْبَةُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ الْحِمَّصِیُّ بِمَکَّةَ قِرَاءَةً عَلَیْهِ سَنَةَ ثَمَانِینَ وَ ثَلَاثِمِائَةٍ قَالَ حَدَّثَنَا مُوسَى الْقُطْقُطَانِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ یُوسُفَ قَالَ حَدَّثَنَا حُسَیْنُ بْنُ زَیْدِ بْنِ عَلِیٍّ قَالَ حَدَّثَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ حُسَیْنِ بْنِ حَسَنٍ عَنْ أَبِیهِ عَنِ الْحَسَنِ ع قَالَ: خَطَبَ رَسُولُ اللَّهِ ص یَوْماً فَقَالَ بَعْدَ مَا حَمِدَ اللَّهَ وَ أَثْنَى عَلَیْهِ مَعَاشِرَ النَّاسِ کَأَنِّی أُدْعَى فَأُجِیبُ وَ إِنِّی تَارِکٌ فِیکُمُ الثَّقَلَیْنِ کِتَابَ اللَّهِ وَ عِتْرَتِی أَهْلَ بَیْتِی مَا إِنْ تَمَسَّکْتُمْ بِهِمَا لَنْ تَضِلُّوا فَتَعَلَّمُوا مِنْهُمْ وَ لَا تُعَلِّمُوهُمْ فَإِنَّهُمْ أَعْلَمُ مِنْکُمْ لَا یَخْلُو الْأَرْضُ مِنْهُمْ وَ لَوْ خَلَتْ إِذًا لَسَاخَتْ بِأَهْلِهَا ثُمَّ قَالَ ع اللَّهُمَّ إِنِّی أَعْلَمُ أَنَّ الْعِلْمَ لَا یَبِیدُ وَ لَا یَنْقَطِعُ وَ أَنَّکَ لَا تُخْلِی أَرْضَکَ مِنْ حُجَّةٍ لَکَ عَلَى خَلْقِکَ ظَاهِرٍ لَیْسَ بِالْمُطَاعِ أَوْ خَائِفٍ مَغْمُورٍ لِکَیْلَا تَبْطُلَ حُجَّتُکَ وَ لَا تَضِلَّ أَوْلِیَاؤُکَ بَعْدَ إِذْ هَدَیْتَهُمْ أُولَئِکَ الْأَقَلُّونَ عَدَداً الْأَعْظَمُونَ قَدْراً عِنْدَ اللَّهِ فَلَمَّا نَزَلَ عَنْ مِنْبَرِهِ قُلْتُ یَا رَسُولَ اللَّهِ أَ مَا أَنْتَ الْحُجَّةُ عَلَى الْخَلْقِ کُلِّهِمْ قَالَ یَا حَسَنُ إِنَّ اللَّهَ یَقُولُ إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِکُلِّ قَوْمٍ هادٍ فَأَنَا الْمُنْذِرُ وَ عَلِیٌّ الْهَادِی قُلْتُ یَا رَسُولَ اللَّهِ فَقَوْلُکَ إِنَ‏ الْأَرْضَ لَا تَخْلُو مِنْ حُجَّةٍ قَالَ نَعَمْ عَلِیٌّ هُوَ الْإِمَامُ وَ الْحُجَّةُ بَعْدِی وَ أَنْتَ الْحُجَّةُ وَ الْإِمَامُ بَعْدَهُ وَ الْحُسَیْنُ الْإِمَامُ وَ الْحُجَّةُ بَعْدَکَ وَ لَقَدْ نَبَّأَنِی اللَّطِیفُ الْخَبِیرُ أَنَّهُ یَخْرُجُ مِنْ صُلْبِ الْحُسَیْنِ غُلَامٌ یُقَالُ لَهُ عَلِیٌّ سَمِیُّ جَدِّهِ عَلِیٍّ فَإِذَا مَضَى الْحُسَیْنُ أَقَامَ بِالْأَمْرِ بَعْدَهُ عَلِیٌّ ابْنُهُ وَ هُوَ الْحُجَّةُ وَ الْإِمَامُ وَ یُخْرِجُ اللَّهُ مِنْ صُلْبِهِ وَلَداً سَمِیِّی وَ أَشْبَهَ النَّاسِ بِی عِلْمُهُ عِلْمِی وَ حُکْمُهُ حُکْمِی هُوَ الْإِمَامُ وَ الْحُجَّةُ بَعْدَ أَبِیهِ وَ یُخْرِجُ اللَّهُ تَعَالَى مِنْ صُلْبِهِ مَوْلُوداً یُقَالُ لَهُ جَعْفَرٌ أَصْدَقُ النَّاسِ قَوْلًا وَ عَمَلًا هُوَ الْإِمَامُ وَ الْحُجَّةُ بَعْدَ أَبِیهِ وَ یُخْرِجُ اللَّهُ تَعَالَى مِنْ صُلْبِ جَعْفَرٍ مَوْلُوداً یُقَالُ لَهُ مُوسَى سَمِیُّ مُوسَى بْنِ عِمْرَانَ ع أَشَدُّ النَّاسِ تَعَبُّداً فَهُوَ الْإِمَامُ وَ الْحُجَّةُ بَعْدَ أَبِیهِ وَ یُخْرِجُ اللَّهُ تَعَالَى مِنْ صُلْبِ مُوسَى وَلَداً یُقَالُ لَهُ عَلِیٌّ مَعْدِنُ عِلْمِ اللَّهِ وَ مَوْضِعُ حُکْمِهِ فَهُوَ الْإِمَامُ وَ الْحُجَّةُ بَعْدَ أَبِیهِ وَ یُخْرِجُ اللَّهُ مِنْ صُلْبِ عَلِیٍّ مَوْلُوداً یُقَالُ لَهُ مُحَمَّدٌ فَهُوَ الْإِمَامُ وَ الْحُجَّةُ بَعْدَ أَبِیهِ وَ یُخْرِجُ اللَّهُ تَعَالَى مِنْ صُلْبِ مُحَمَّدٍ مَوْلُوداً یُقَالُ لَهُ عَلِیٌّ فَهُوَ الْحُجَّةُ وَ الْإِمَامُ بَعْدَ أَبِیهِ وَ یُخْرِجُ‏ اللَّهُ تَعَالَى مِنْ صُلْبِ عَلِیٍّ مَوْلُوداً یُقَالُ لَهُ الْحَسَنُ فَهُوَ الْإِمَامُ وَ الْحُجَّةُ بَعْدَ أَبِیهِ وَ یُخْرِجُ اللَّهُ تَعَالَى مِنْ صُلْبِ الْحَسَنِ الْحُجَّةَ الْقَائِمَ إِمَامَ شِیعَتِهِ وَ مُنْقِذَ أَوْلِیَائِهِ یَغِیبُ حَتَّى لَا یُرَى فَیَرْجِعُ عَنْ أَمْرِهِ وَ یَثْبُتُ آخَرُونَ وَ «یَقُولُونَ مَتى‏ هذَا الْوَعْدُ إِنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ» وَ لَوْ لَمْ یَبْقَ مِنَ الدُّنْیَا إِلَّا یَوْمٌ وَاحِدٌ لَطَوَّلَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ ذَلِکَ حَتَّى یَخْرُجَ قَائِمُنَا فَیَمْلَأَهَا قِسْطاً وَ عَدْلًا کَمَا مُلِئَتْ جَوْراً وَ ظُلْماً فَلَا تَخْلُو الْأَرْضُ أَعْطَاکُمُ اللَّهُ عِلْمِی وَ فَهْمِی وَ لَقَدْ دَعَوْتُ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى أَنْ یَجْعَلَ الْعِلْمَ وَ الْفِقْهَ فِی عَقِبِی وَ عَقِبِ عَقِبِی وَ مَزْرَعِی وَ زَرْعِ زَرْعِی.


[3] . این روایت در الکافی، ج‏3، ص258 نیز چه‌بسا با مضمون این آیه نسبتی دارد:


مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عَلِیِّ بْنِ النُّعْمَانِ عَنِ ابْنِ مُسْکَانَ عَنْ دَاوُدَ بْنِ فَرْقَدٍ أَبِی یَزِیدَ عَنِ ابْنِ أَبِی شَیْبَةَ ا ُّهْرِیِّ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص:


إِذَا اسْتَحَقَّتْ وَلَایَةُ اللَّهِ وَ السَّعَادَةُ جَاءَ الْأَجَلُ بَیْنَ الْعَیْنَیْنِ وَ ذَهَبَ الْأَمَلُ وَرَاءَ الظَّهْرِ وَ إِذَا اسْتَحَقَّتْ وَلَایَةُ الشَّیْطَانِ وَ الشَّقَاوَةُ جَاءَ الْأَمَلُ بَیْنَ الْعَیْنَیْنِ وَ ذَهَبَ الْأَجَلُ وَرَاءَ الظَّهْر.