رسانه
رسانه

یک آیه در روز



753) سوره یس (36) آیه6 لِتُنْذِرَ قَوْماً ما أُنْذِرَ آباؤُهُمْ

درخواست حذف اطلاعات

 بسم الله الرحمن الرحیم


753) سوره یس (36) آیه6 


لِتُنْذِرَ قَوْماً ما أُنْذِرَ آباؤُهُمْ فَهُمْ غافِلُونَ


6 رمضان 1439



ترجمه



تا انذار دهی قومی را که به پدرانشان انذار داده شد، چرا که آنان غافلان‌اند.



یا



تا انذار دهی قومی را که به پدرانشان انذار داده نشد؛ از این رو، آنان غافلان‌اند.



نکات ادبی



تُنْذِرَ ؛ أُنْذِرَ


قبلا بیان شد که ماده «نذر» در اصل بر ترساندن ویا ترسیدن دل دارد؛ و به تعبیر دیگر، «انذار» به معنای ابلاغ و بیانی است که با ترساندن توأم باشد (در فارسی: هشدار دادن) چنانکه «تبشیر» هم خبری است که مشتمل بر امر مسرت‌بخش باشد.



البته عموما «انذار» (أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لا یُؤْمِنُونَ؛ بقره/6) را اخص از «ترساندن» (تخویف) دانسته‌اند؛ برخی گفته‌اند ترساندنی است از طریق سخن انجام می‌شود؛ وبرخی توضیح داده‌اند که ترساندنی است که موضع ترس، و چرایی ترسناک بودن را برای مخاطب آشکار می‌کند و ناشی از نوعی احسان و خیرخواهی از جانب انذاردهنده است و هرچه آن امری که سزاوار ترسیدن است عظیم‌تر باشد، این احسان بیشتر است.



همچنین در ماده «انذار» نوعی معنای توصیه نهفته است با این تفاوت که «انذار» نسبت به خود به کار نمی‌رود اما کلمه «وصیت» نسبت به خود به کار می‌رود (اوصیتُ نفسی) و دیگر اینکه «انذار» برای برحذر داشتن از کار قبیح انجام می‌شود، اما «توصیه» می‌تواند هم برای برحذر داشتن از کار بد باشد و هم تشویق به کار خوب.



جلسه 723 http://yekaye.ir/al-fater-35-23/



«ما أُنْذِرَ آباؤُهُمْ»


 «ما» در این عبارت را، می‌توان آن را «ما»ی مصدری گرفت، که در نتیجه مفعول دوم برای «تنذر» می‌شود و حرف «فـ» در «فهم غافلون» برای تقطیع کلام است از جمله قبل (یعنی جمله قبل که می‌فرمود: تو از فرستاده‌شدگانی، تمام شد؛ و اکنون می‌فرماید: برای اینکه انذار دهی آنان را به چیزی که به پدرانشان انذار داده شد، چرا که آنان در غفلت بسر می‌برند)؛



و می‌توان «ما»ی نافیه گرفت، که در این صورت صفت می‌شود برای «قوماً» و آنگاه جمله «فهم غافلون» متعلق به نفی می‌شود (یعنی پدرانشان انذار داده نشدند و بدین جهت غافل بودند)؛



برخی علاوه بر این دو احتمال، احتمال سومی را هم مطرح کرده‌اند؛ و آن اینکه «ما» را «ما»ی تن بدانیم و عبارت «قوماً ما» شبیه باشد به عباراتی نظیر «جماعةٌ ما»، (یعنی تا انذار دهی یک قومی را، که انذار داده شدند پدرانشان) (أمالی المرتضى، ج‏2، ص324)



در میان دو قول اول، که رایج‌تر است، در قدما، قتاده آن را مای نافیه گرفته و عکرمه (و ابن عطیه) آن را مای مصدری (البحر المحیط، ج‏9، ص49)[1]؛ همچنین برخی از بزرگان تفسیر مانند مرحوم طبرسی (مجمع البیان، ج‏8، ص649)[2] و علامه طباطبایی (المیزان، ج17، ص63)[3]، نافیه بودن را مناسب‌تر دانسته‌اند؛ ولی بزرگانی با توجه به برخی از احادیث (حدیث1) موصوله بودن را ترجیح داده‌اند (شرح الکافی (للمولى صالح المازندرانی)، ج‏7، ص107)؛ اما با توجه به امکان استفاده از یک لفظ در چند معنا ضرورتی به چنین ترجیح دادنی نیست و همه این معانی می‌تواند مستقلا مورد نظر بوده باشد چرا که همگی می‌توانند معانی درستی باشند.



حدیث



1) ابوبصیر می‌گوید: از صادق ع سوال درباره این سخن خداوند که می‌فرماید: «لِتُنْذِرَ قَوْماً ما أُنْذِرَ آباؤُهُمْ فَهُمْ غافِلُونَ» (یس/6)



فرمود: تا قومی را که تو در میان آنها هستی انذار دهی همان گونه که به پدرانشان انذار داده شد، چرا که آنان غافل‌اند از خدا و از رسول او و از وعید‌هایش [= وعده‌های عذابش] .



الکافی، ج‏1، ص432؛ تأویل الآیات الظاهرة، ص476



مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَى عَنْ سَلَمَةَ بْنِ الْخَطَّابِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ عَنْ عَلِیِّ بْنِ أَبِی حَمْزَةَ عَنْ أَبِی بَصِیرٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع ... قَالَ وَ سَأَلْتُهُ عَنْ قَوْلِ اللَّهِ «لِتُنْذِرَ قَوْماً ما أُنْذِرَ آباؤُهُمْ فَهُمْ غافِلُونَ»



قَالَ لِتُنْذِرَ الْقَوْمَ الَّذِینَ أَنْتَ فِیهِمْ کَمَا أُنْذِرَ آبَاؤُهُمْ فَهُمْ غَافِلُونَ عَنِ اللَّهِ وَ عَنْ رَسُولِهِ وَ عَنْ وَعِیدِهِ...



ادامه روایت ذیل آیه بعد خواهد آمد، ان‌شاءالله.






2) از صادق ع روایت شده است که المومنین ع فرمودند:



همانا خداوند تبارک و تعالی هنگامی که حضرت محمد ص را مبعوث فرمود، در ابتدای کارش به او دستور داد که تنها به دعوت بسنده کند و بر او نازل فرمود: «ای ! بدرستی که ما فرستادیم تو را شاهد و  بشارت‌بخش و انذاردهنده؛ و دعوت‌کننده‌ای به سوی خدا - البته به اذن او - و چراغی فروزان؛ و به مومنین بشارت بده که همانا برایشان از جانب خداوند فضل و رحمتی بزرگ است؛ و از کافران و منافقان اطاعت مکن و اذیت آنها را رها کن و بر خدا توکل نما و شدن خدا کافی است.» (احزاب/45-48) پس خداوند او را تنها به دعوت کرد و به او دستور داد که به آنها آزاری نرساند [= با آنها به جنگ و مبارزه اقدام نکند]



اما همین که آنان تصمیم گرفتند که شبانه ایشان را به قتل رسانند، به او دستور هجرت داد و مبارزه را بر او واجب کرد، و فرمود «به انی که مورد قتل و کشتار قرار گرفتند اذن داده شد بدین سبب که مورد ظلم واقع شده بودند و همانا خداوند بر یاری آنها تواناست.» (حج/39) ...



بحار الأنوار، ج‏19، ص176؛ وسائل الشیعة، ج‏15، ص85



أَقُولُ فِی تَفْسِیرِ النُّعْمَانِیِّ بِسَنَدِهِ الْمَذْکُورِ فِی کِتَابِ الْقُرْآنِ عَنِ الصَّادِقِ ع قَالَ قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع فِی ذِکْرِ النَّاسِخِ وَ الْمَنْسُوخِ وَ مِنْهُ:



أَنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى لَمَّا بَعَثَ مُحَمَّداً ص أَمَرَهُ فِی بَدْءِ أَمْرِهِ أَنْ یَدْعُوَ بِالدَّعْوَةِ فَقَطْ وَ أَنْزَلَ عَلَیْهِ یا أَیُّهَا النَّبِیُّ إِنَّا أَرْسَلْناکَ شاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذِیراً وَ داعِیاً إِلَى اللَّهِ بِإِذْنِهِ وَ سِراجاً مُنِیراً وَ بَشِّرِ الْمُؤْمِنِینَ بِأَنَّ لَهُمْ مِنَ اللَّهِ فَضْلًا کَبِیراً وَ لا تُطِعِ الْکافِرِینَ وَ الْمُنافِقِینَ وَ دَعْ أَذاهُمْ وَ تَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ وَ کَفى‏ بِاللَّهِ وَکِیلًا فَبَعَثَهُ اللَّهُ بِالدَّعْوَةِ فَقَطْ وَ أَمَرَهُ أَنْ لَا یُؤْذِیَهُمْ فَلَمَّا أَرَادُوهُ بِمَا هَمُّوا بِهِ مِنْ تَبْیِیتٍ أَمَرَهُ اللَّهُ تَعَالَى بِالْهِجْرَةِ وَ فَرَضَ عَلَیْهِ الْقِتَالَ فَقَالَ سُبْحَانَهُ أُذِنَ لِلَّذِینَ یُقاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا وَ إِنَّ اللَّهَ عَلى‏ نَصْرِهِمْ لَقَدِیرٌ...[4]






3) الف. از صادق ع روایت شده است:



همانا خداوند عز و جل با مردم بر اساس آنچه بدانها داده و به آنها شناسانده احتجاج می‌کند.



ب. و همچنین از ایشان ع روایت شده است:



در مورد آنچه که خداوند علمش را از بندگان پوشیده داشته، از آنان رفع تکلیف شده است.



وحید (للصدوق)، ص411 و 413



الف.حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ الْوَلِیدِ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا الْحُسَیْنُ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ أَبَانٍ عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ سَعِیدٍ عَنِ ابْنِ أَبِی عُمَیْرٍ عَنْ جَمِیلِ بْنِ دَرَّاجٍ عَنِ ابْنِ الطَّیَّارِ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ:



إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ احْتَجَّ عَلَى النَّاسِ بِمَا آتَاهُمْ وَ مَا عَرَّفَهُمُ.



ب. حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ یَحْیَى الْعَطَّارُ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ عَنْ أَبِیهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَى عَنِ ابْنِ فَضَّالٍ عَنْ دَاوُدَ بْنِ فَرْقَدٍ عَنْ أَبِی الْحَسَنِ زَکَرِیَّا بْنِ یَحْیَى عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ:



مَا حَجَبَ اللَّهُ عِلْمَهُ عَنِ الْعِبَادِ فَهُوَ مَوْضُوعٌ عَنْهُمْ.



تدبر



1) «ما أُنْذِرَ آباؤُهُمْ فَهُمْ غافِلُونَ»



اگر افراد مورد انذار قرار نگیرند به غفلت دچار می‌شوند.



این مطلب بقدری اهمیت دارد که گاه اکرم ص از جبرئیل درخواست می‌کرد که او را موعظه کند (الخصال، ج‏1، ص7)[5]



تبصره



درخواست وعظ توسط ، متناسب با مرتبه وجودی اوست؛ نه در حد رفع غفلتی که برای امثال ما مطرح است.






2) «لِتُنْذِرَ قَوْماً ما أُنْذِرَ آباؤُهُمْ فَهُمْ غافِلُونَ»



سوال



مگر نه این است که خداوند می‌فرماید در هر امتی انذاردهنده ای فرستادیم (وَ إِنْ مِنْ أُمَّةٍ إِلَّا خَلا فِیها نَذِیرٌ؛ فاطر/24)؟



پس چرا در این آیه می‌فرماید که به پدران اینها انذاری داده نشد؟ و اگر مورد انذار قرار نگرفته‌اند چرا خداوند آنان را مواخذه می‌کند؟



پاسخ:



الف. فرستادن انذاردهنده در هر امت، به معنای فرستادن برای تمامی افراد و در تمامی ا و روستاها نیست، چنانکه در آیه‌ای دیگر با لحن سوالی می‌فرماید «و به فرض اگر می‌خواستیم حتماً در هر مجتمعی انذاردهنده‌ای برمی‌انگیختیم» (فرقان/51) که ظهورش در این است که در هر قریه‌ای انذاردهنده مبعوث نشده است (توضیح این آیه در http://yekaye.ir/al-furqan-025-51/). آنگاه مقصود از اینکه اینان انذاردهنده‌ای نداشته‌اند این است که:



الف.1 بین بعثت حضرت عیسی ع و ص دوره «فترت» بوده و ی مبعوث نشده است (قَدْ جاءَکُمْ رَسُولُنا یُبَیِّنُ لَکُمْ عَلى‏ فَتْرَةٍ مِنَ الرُّسُل‏؛ مائده/19) و این آیه هم اشاره دارد به همین دوره‌ای که فاصله افتاده بوده است؛ یعنی حضرت عیسی ع حجت بر تمام این امتهای تا قبل از ظهور اکرم ص بوده است و از این رو، برای امت آنان هم انذاردهنده‌ای بوده است، اما پدران آنها در این فاصله‌ای که رخ داده، آن انذاردهنده را به فراموشی س و دچار غفلت شده‌اند. (قتاده، به نقل مجمع البیان، ج‏8، ص650؛ أمالی المرتضى، ج‏2، ص324)



الف.2. اینکه ی آنان را انذار نکرد به معنای این است که « ی که از آنان باشد آنان را انذار نکرد» (حسن بصری، به نقل مجمع البیان، ج‏8، ص650) چنانکه در مورد ص فرمود که وی از خود آنان است (لَقَدْ جاءَکُمْ رَسُولٌ مِنْ‏ أَنْفُسِکُمْ؛ توبة/128). (أمالی المرتضى، ج‏2، ص324)



الف.3. با توجه به اینکه بر اساس برخی روایات قوم عرب هم انی داشت مانند خالد بن سنان و قس بن ساعدة و این گونه نبود که انذاردهنده‌ای از میان خودشان نبوده باشد، منظور این است که ی که صاحب کتاب آسمانی باشد برایشان فرستاده نشد (عکرمه، به نقل مجمع البیان، ج‏8، ص650)



ب. چنانکه در نکات ادبی اشاره شد، «ما» می‌تواند مای موصوله باشد، نه «ما» نافیه؛ و معنای آیه این است که «تا انذار دهی قومی را که به پدرانشان انذار داده شد،» و چیزی که موید این دیدگاه است این است که در ادامه آنان را به خاطر غفلت‌شان مورد مواخذه قرار داد، و مواخذه زمانی معنا دارد که انذاردهنده‌ای در میانشان آمده باشد. (أمالی المرتضى، ج‏2، ص324)



ج. چنانکه در نکات ادبی اشاره شد، «ما» می‌تواند «ما»ی تن باشد نه نفی؛ که معنای آیه شبیه ح قبل می‌شود. (أمالی المرتضى، ج‏2، ص320-324)[6]



د. ...






3) «تَنْزیلَ الْعَزیزِ الرَّحیمِ؛ لِتُنْذِرَ ...»



هدف اصلی نزول قرآن کریم انذار و هشدار دادن است.






4) «تَنْزیلَ... الرَّحیمِ؛ لِتُنْذِرَ قَوْماً ...»



حتّى هشدارهاى قرآن برخاسته از رحمت و مهر خداست. (تفسیر نور، ج‏9، ص522)






5) «لِتُنْذِرَ قَوْماً ما أُنْذِرَ آباؤُهُمْ فَهُمْ غافِلُونَ»



هدف اصلی انذار و نصیحت ، باید بیرون آوردن از غفلت باشد، نه سرزنش و سرکوفت زدن.






6) «لِتُنْذِرَ قَوْماً ما أُنْذِرَ آباؤُهُمْ فَهُمْ غافِلُونَ»



اکرم ص در حالی که رس ش جهانی بوده، در عین حال در درجه اول موظف به انذار قوم خویش بوده است؛ و این دو با هم منافاتی ندارند.



نکته تخصصی دین‌شناسی



از طرفی می‌دانیم که هر ی به زبان قومش مبعوث می‌شود (وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلاَّ بِلِسانِ قَوْمِهِ لِیُبَیِّنَ لَهُم‏؛ ابراهیم/4) و از طرف دیگر اکرم ص برای کل جهانیان مبعوث شده است (وَ ما أَرْسَلْناکَ إِلاَّ رَحْمَةً لِلْعالَمین‏؛ انبیاء/107).



این دو امر هریک در پیامی که ص آورده اقتضائاتی را موجب می‌شود که عدم توجه به این دو حیثیت و خلط اینها زمینه‌ساز برخی از شبهات شده و دو جریان افراط و تفریط را در دینداری رقم زده است:



از آن جهت که وظیفه اولیه او انذار قوم خویش بود و به زبان قوم باید سخن می‌گفت،‌ قرآن به زبان عربی نازل شد و بسیاری از احکام متناسب با حال و هوای جامعه عرب آن زمان ارائه گردید؛ اما از آن جهت که خداوندی که عالم به همه زمانهاست او را برای همه زمانها و مکانها فرستاد، در تمامی این شریعت، اقتضائات جهان‌شمولی قرار داده شده است و آنچه موقت و نسخ‌شدنی بود نسخ شده؛ و آنچه از حلال و حرام و تکالیف در آن تثبیت گردیده، اموری است که با ملاحظات جهان‌شمول الهی ارائه شده و قالب تغییر نیست؛ چنانکه فرموده‌اند «حلال محمد ص حلال است همواره تا روز قیامت؛ و حرامش هم حرام است همواره تا روز قیامت؛ غیر از این نخواهد بود غیرش نخواهد آمد» (کافی، ج1، ص58)[7]



وجود انی بعد از ص به مدت بیش از 200 سال و مواجهه آنها با فراز و فرودهای مختلف زندگی، عملا راه و رسم تفکیک اقتضائات خاص آن زمان و امور جهان‌شمول را در اختیار قرار داد؛ و شاید یکی از عللی که این اندازه در احادیث نبوی بر ولایت ان تاکید می‌شود و دینداری بدون اذعان به ولایت ایشان ناکارآمد معرفی می‌گردد این است که انسان نه دچار جمود و ظاهرگرایی و سلفی‌گری شود که بخواهد وضعیت زندگی امروز را صرفا مطابق با اقتضائات فرهنگی زمان و اصحابش قرار دهد؛ و نه اینکه چنان در وادی روشنفکرمآبی بغلطد که همچون ابوحنیفه گمان کند که قرآن و سنت برای زندگی کافی نیست و باید از روش‌های غیرمعتبری همچون قیاس (حکم دادن صرفا بر اساس مشابهت ظاهری) و استحسان (گمانه‌زنی‌های بی‌پشتوانه شریعت) و ... مدد جست.






7) «لِتُنْذِرَ قَوْماً ما أُنْذِرَ آباؤُهُمْ فَهُمْ غافِلُونَ»



یک مبلغ برای انذار هر انسانی مسئولیت دارد؛ خواه پدران آنان مورد انذار قرار گرفته باشند و از غفلت بیرون نیامده باشند؛ یا اصلا مورد انذار قرار نگرفته باشند؛



به تعبیر دیگر، انذار یک نسل و عدم ایمان آوردن آنان، ساقط کننده وظیفه ما در قبال انذار نسل بعد آنها نیست.


 


 




[1] . ما أُنْذِرَ، قال عکرمة: بمعنى الذی، أی الشی‏ء الذی أنذره آباؤهم من العذاب، فما مفعول ثان، کقوله «إنَّا أَنْذَرْناکُمْ عَذاباً قَرِیباً». قال ابن عطیة: و یحتمل أن ت ما مصدریة، أی ما أُنْذِرَ آباؤُهُمْ، و الآباء على هذا هم الأقدمون من ولد إسماعیل، و کانت النذارة فیهم. و فَهُمْ على هذا أویل بمعنى فإنهم، دخلت الفاء لقطع الجملة من الجملة الواقعة صلة، فتتعلق بقوله: إِنَّکَ لَمِنَ الْمُرْسَلِینَ. لِتُنْذِرَ، کما تقول: أرسلتک إلى فلان لتنذره، فإنه غافل، أو فهو غافل. و قال قتادة: ما نافیة، أی أن آباءهم لم ینذروا، فآباؤهم على هذا هم القربیون منهم، و ما أنذر فی موضع الصفة، أی غیر منذر آباؤهم، و فهم غافلون متعلق بالنفی، أی لم ینذروا فهم غافلون، على أن عدم إنذارهم هو سبب غفلتهم. و باعتبار الآباء فی القدم و القرب یزول عارض بین الإنذار و نفیه.


[2] . الأجود أن ی ما نافیة و ت الجملة فی موضع نصب لأنها صفة قوم و یجوز أن ی ما حرفا موصولا مصدریا على تقدیر لتنذر قوما أنذر آباؤهم.


[3] . و قوله: «لِتُنْذِرَ قَوْماً ما أُنْذِرَ آباؤُهُمْ فَهُمْ غافِلُونَ» تعلیل للإرسال و نزیل و «قَوْماً» نافیة و الجملة صفة لقوله: «قَوْماً» و المعنى إنما أرسلک و أنزل علیک القرآن لتنذر و تخوف قوما لم ینذر آباؤهم فهم غافلون. ... اعلم أن ما ذکرناه فی ترکیب الآیات هو الذی یسبق منها إلى الفهم و قد أوردوا فی ذلک وجوها أ بعیدة عن الفهم ترکناها من أرادها فلیراجع المطولات.


[4] . این روایت قبلا در جلسه 534 نیز گذشت: http://yekaye.ir/al-ahzab-33-45/


[5] . حَدَّثَنَا أَبِی رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنِی عَلِیُّ بْنُ مُوسَى بْنِ جَعْفَرِ بْنِ أَبِی جَعْفَرٍ الْکُمَیْدَانِیُّ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِیهِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ جَبَلَةَ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص لِجَبْرَئِیلَ عِظْنِی فَقَالَ یَا مُحَمَّدُ عِشْ مَا شِئْتَ فَإِنَّکَ مَیِّتٌ وَ أَحْبِبْ مَا شِئْتَ فَإِنَّکَ مُفَارِقُهُ وَ اعْمَلْ مَا شِئْتَ فَإِنَّکَ مُلَاقِیهِ شَرَفُ الْمُؤْمِنِ صَلَاتُهُ بِاللَّیْلِ وَ عِزُّهُ کَفُّهُ عَنْ أَعْرَاضِ النَّاسِ.


[6] . سید مرتضی قول دیگری هم مطرح کرده که می‌تواند در همان معنای نافیه باشد، اما به معنای اینکه « ی که از آنان باشد آنان را انذار نکرد» چنانکه در مورد ص فرمود که وی از خود آنان است (لَقَدْ جاءَکُمْ رَسُولٌ مِنْ‏ أَنْفُسِکُمْ؛ توبة/128). اما این خیلی بعید از ذهن است. عبارات وی بدین قرار است:


و سأل غیر الأول من الإخوان عن قوله تعالى فى سورة یس: لِتُنْذِرَ قَوْماً ما أُنْذِرَ آباؤُهُمْ فَهُمْ غافِلُونَ؛ [یس: 6].


قال: إذا کانت آباؤهم لم ینذروا فبأىّ شی‏ء یحتجّ علیهم! و کیف یعاقبهم على عبادة الأصنام و قد قال تعالى: وَ ما کُنَّا مُعَذِّبِینَ حَتَّى نَبْعَثَ رَسُولًا؛ [الإسراء: 15]! و کیف یصحّ أن تخلو أمة من الأمم من نذیر، مع قوله تعالى: وَ إِنْ مِنْ أُمَّةٍ إِلَّا خَلا فِیها نَذِیرٌ [فاطر: 24]؛ و قوله تعالى: وَ ما أَهْلَکْنا مِنْ قَرْیَةٍ إِلَّا لَها مُنْذِرُونَ [الشعراء: 208] و قد علم أنّهم کانوا أمما لا یحصیها کثرة غیره تعالى، و قرى کثیرة؛ فکیف هذا! و أىّ شی‏ء المراد به و معلوم أنّ کلامه تعالى لا یتناقض!


... و الجواب عن المسألة الثانیة أنه غیر ممتنع عندنا أن یخلو ا مان الطویل و القصیر من رسول مبعوث بشریعة؛ و إن کان لا یخلو من إمام؛ ... و قد اختلف أهل أویل فى تأویل هذه الآیة،


فقال جماعة: إن لفظة «ما» هاهنا للنفى، و المراد أن آباءهم ما أنذروا، لأنّ المصلحة لم تقتض بعثة رسول إلیهم؛ و لیس من المعلوم لنا أنّ عیسى علیه السلام کان الحجة على کلّ مکلّف کان بین زمانه و بین زمان نبیّنا علیه السلام. و یقوّى هذا الجواب إثبات الفترة و أنّه علیه السلام بعث على فترة من الرسل.


و ذهب قوم من أهل أویل إلى أن «ما» فى الآیة لیست للنّفى بل للإثبات؛ و المراد: لتنذر قوما ما أنذر آباؤهم؛ و هذا أیضا جائز. و یقوّى هذا الجواب و یضعف الأول أن قوله تعالى: فَهُمْ غافِلُونَ یقتضی الذمّ لهم بالغفلة؛ و ذلک یقتضی أنهم أنذروا فغفلوا و أعرضوا. و لا یذمّ بالغفلة من لا سبیل له إلى العلم و بین.


و فى الناس من حمل قوله تعالى: ما أُنْذِرَ آباؤُهُمْ على النفى، و المراد أنه لم ینذرهم من هو منهم و على نسبهم و من أنفسهم؛ کما قال تعالى: لَقَدْ جاءَکُمْ رَسُولٌ مِنْ‏ أَنْفُسِکُمْ؛ [ وبة: 128] فی تلخیص الکلام: لتنذر قوما أنت منهم ما أنذر آباءهم من هو منهم؛ أى من قومهم و من أنفسهم.


و یمکن فى لفظة «ما» وجه آ و هو أن یراد بها ن ؛ کأنه قال: لِتُنْذِرَ قَوْماً ما و تقف، ثم تبتدئ فتقول: أُنْذِرَ آباؤُهُمْ فَهُمْ غافِلُونَ؛ کما یقول القائل: أکلت طعاما ما، و لقیت جماعة ما، و ی الغرض ن و الإجمال؛ و لیست لفظة «ما» هاهنا زائدة؛ لأن حدّ ا ائد أن ی ه فى عدم الفائدة ک وجه؛ و هى هاهنا مفیدة على ما بیّناه.


[7] . عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَى بْنِ عُبَیْدٍ عَنْ یُونُسَ عَنْ حَرِیزٍ عَنْ زُرَارَةَ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع- عَنِ الْحَلَالِ وَ الْحَرَامِ فَقَالَ حَلَالُ مُحَمَّدٍ حَلَالٌ أَبَداً إِلَى یَوْمِ الْقِیَامَةِ وَ حَرَامُهُ حَرَامٌ أَبَداً إِلَى یَوْمِ الْقِیَامَةِ لَا یَکُونُ غَیْرُهُ وَ لَا یَجِی‏ءُ غَیْرُهُ وَ قَالَ قَالَ عَلِیٌّ ع مَا أَحَدٌ ابْتَدَعَ بِدْعَةً إِلَّا تَرَکَ بِهَا سُنَّةً.


 




752) سوره یس (36) آیه5 تَنْزیلَ الْعَزیزِ الرَّحیمِ

درخواست حذف اطلاعات

 بسم الله الرحمن الرحیم


752) سوره یس (36) آیه5 


تَنْزیلَ الْعَزیزِ الرَّحیمِ


 5 رمضان 1439



ترجمه



فروفرستادن [یا: فروفرستاده، از جانب خداوند] ش ت‌ناپذیر مهربان؛



اختلاف قرائت و نکات ادبی



تَنْزیل


در قرائت اهل کوفه (غیر از روایت ابن‌شعبه از عاصم) و شام (ابن‌عامر) و برخی از قرائتهای غیرمشهور (طلحه، و روایت خلف از أشهب و عیسی) کلمه «تنزیلَ» را منصوب قرائت کرده‌اند، که نقش آن مفعول مطلق برای فعل محذوف می‌شود (قرآن را نازل فرمود نازل ِ خدای عزیز رحیم)؛ و یا کلمه «أعنی» در تقدیر است (سوگند به قرآن کریم، منظورم همان نازل شده از جانب خداوند عزیز رحیم است).



و در قرائت اهل مکه (ابن کثیر) و مدینه (نافع) و بصره (ابوعمرو) و روایت شعبه از عاصم (از قراء کوفه)؛ و نیز در قرائت ابوجعفر (از قراء عشره) و حسن و اعمش (از قراء اربعه عشر) و برخی قرائات دیگر (شیبه و اعرج) این کلمه به صورت مرفوع (تَنزیلُ) قرائت شده است؛ که در این صورت خبر برای کلمه محذوف می‌شود (آن نازل شده از جانب خداوند عزیز و رحیم است)؛



و  در برخی قرائتهای غیرمشهورتر (یزیدی و ابوحیوة و روایت قورصی از ابوجعفر و شیبه) به صورت مجرور (تنزیلِ) قرائت شده است، که در این صورت بدل و یا وصف از «القرآن» می‌باشد (یعنی: سوگند به قرآن حکیم، همان نازل شده‌ی از جانب خداوند عزیز رحیم؛ یا سوگند به قرآن حکیمِ نازل شده‌‌ی ...)



(مجمع البیان، ج‏8، ص648[1]؛ البحر المحیط، ج‏9، ص49[2]؛ الکشاف،ج4، ص4[3]



درباره معنای آن هم قبلا بیان شد که ماده «نزل» در اصل به معنای حرکت از بالا به پایین و هبوط و مستقر شدن در محل مورد نظر (حلول) است و تفاوت «نزول» با «هبوط» در این است که هبوط، نزولی است که ادامه دارد؛ به تعبیر دیگر، در «نزول»، اصل حرکت رو به پایین بیشتر مد نظر است؛ اما در «هبوط»، استقراری که بعد از این حرکت انجام می‌شود، بیشتر مورد توجه است.



درباره اینکه آیا بین «أنزل» با «نزّل» تفاوتی هست یا نه، برخی به این نظر متمایلند که تفاوت مهمی بین این دو نیست (لسان العرب‏11/ 656) اما برخی بین این دو تفاوت دیده و شواهدی از قرآن هم بر این تفاوت ارائه کرده‌اند.



امروزه معروفترین تفاوت، این است که «نزّل» دل بر نزول تدریجی می‌کند، اما «أنزل» دل بر نزول دفعی دارد.



البته مطلب ظاهرا دقتی بیش از این دارد. راغب اصفهانی چنین توضیح داده که «نزّل» در جایی است که فروفرستادن، جداجدا و یکی پس از دیگری انجام شده باشد؛ اما «أنزل» معنای عامی دارد و هم این ح و هم ح ی را که یکجا فرو فرستاده شده باشد شامل می‌شود. در خصوص نزول قرآن کریم، گاه در یک آیه هر دو تعبیر با هم آمده است که توجه به این تفاوت ظرافت خاصی به معنی آیه می‌بخشد؛ مثلا : «أَنْزَلْنا إِلَیْکَ الذِّکْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنَّاسِ ما نُزِّلَ إِلَیْهِم» (نحل/44) یا آیه «لَوْ لا نُزِّلَتْ سُورَةٌ، فَإِذا أُنْزِلَتْ سُورَةٌ مُحْکَمَةٌ» (محمد/20) که راغب اصفهانی تحلیل زیبایی از این تفاوت در تعبیر دارد که منافقان پیشنهاد می‌دادند که آیات جهاد کم‌کم نازل شود تا امکان س یچی برایشان مهیا باشد اما وقتی سوره‌ای یکجا نازل شد، عمل ن د». و اتفاقا یکی از نکات جالب این است که قرآن وقتی در مقام بیان موضع منافقان (که منطق‌شان «نومن ببعض و نکفر ببعض» بوده) برمی‌آید، تعبیر «أنزل» ‌را به کار می‌برد که نشان می‌دهد قرآن کریم در کلیتش بوده که برای آنها چالش ایجاد می‌کرده است. وَ إِذا قیلَ لَهُمْ تَعالَوْا إِلى‏ ما أَنْزَلَ اللَّهُ وَ إِلَى الرَّسُولِ رَأَیْتَ الْمُنافِقینَ یَصُدُّونَ عَنْکَ صُدُوداً (نساء/ 61)



مرحوم مصطفوی بر این باور است که تفاوت این دو تعبیر در این است که در «أنزل»، صدور فعل از فاعل، بیشتر مورد عنایت است؛ اما در «نزّل» خود فعل از جهت وقوع و تعلق گرفتن آن به متعلَقش، بیشتر مورد توجه است.



جلسه 97 http://yekaye.ir/al-qadr-097-01/



الْعَزیزِ


قبلا بیان شد که ماده «عزز» به معنای شدت و قوت و قهر و غلبه می‌باشد و «عزت» ح ی در شخص است که مانع از آن می‌شود که مغلوب واقع شود؛ بنابراین «عزیز» یعنی ی که همواره غالب است و هیچگاه مغلوب نمی‌شود؛ و به چیزی هم که نایاب است عزیز گفته می‌شود، چون دسترسی [= غلبه] به آن سخت و دشوار است.



تفاوت «عزیز» با «قاهر» (غلبه‌کننده) در این است که عزیز از این جهت گفته می‌شود که ی توان غلبه و اذیت و آزار او را ندارد، اما قاهر از این جهت گفته می‌شود که او بر دیگران غلبه می‌کند، و تعبیر «عزیزی» (همان «عزیزم» در فارسی) را در مورد محبوبی به کار می‌رود که ج از او بر انسان سخت و دشوار است



جلسه122 http://yekaye.ir/al-hajj-022-74/



درباره عزیز بودن خداوند در جلسه 8 (شعراء/217) و جلسه 28 (شعراء/9) نیز نکاتی گذشت که در اینجا تکرار نمی‌شود.



الرَّحیمِ


قبلا بیان شد که اصل ماده «رحم» را به معنای «رقت قلبی که توام با احسان باشد» دانسته اند که در مورد خداوند تنها به معنای احسان می‌باشد (جلسه89 http://yekaye.ir/yunus-010-058/)



همچنین در جلسه 1 درباره تفاوت رحمن و رحیم اشاره شد که «رحمن» مبالغه است، یعنی ی که رحمتش فراگیر است؛ و «رحیم» صفت مشبهه است یعنی ی که رحمتش دائمی و همیشگی است،



در تفاوت «رئوف: مهربان» و «رحیم» هم گفته‌اند در «رأفت» رقت قلب بیشتری از «رحمت» وجود دارد؛ لذا کلمه رأفت هیچگاه در موردی که با کراهت توام باشد به کار نمی‌رود؛ اما «رحمت» گاه با کراهت توام است. (النهایة فی غریب الحدیث و الأثر، ج‏2، ص176) (آنچه در پزشک است، «رحمت» است؛ نه «رأفت» وگرنه هیچگاه آمپول تجویز نمی‌کرد).



حدیث



1) باقر ع روایت می‌کنند که رسول الله ص فرمودند:



من اولین ی هستم که روز قیامت بر خداوند عزیز جبار وارد می‌شوم  و نیز کتابم و اهل بیتم؛ سپس امتم وارد می‌شوند و آنگاه از آنان می‌پرسم با کتاب خدا و اهل بیتم چه کردید؟



الکافی، ج‏2، ص600



مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ أَبِی الْجَارُودِ قَالَ قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ علیه‌السلام قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم:



 أَنَا أَوَّلُ وَافِدٍ عَلَى الْعَزِیزِ الْجَبَّارِ یَوْمَ الْقِیَامَةِ وَ کِتَابُهُ وَ أَهْلُ بَیْتِی ثُمَّ أُمَّتِی ثُمَّ أَسْأَلُهُمْ مَا فَعَلْتُمْ بِکِتَابِ اللَّهِ وَ بِأَهْلِ بَیْتِی.[4]






2) ابن‌صلت می‌گوید: به رضا ع عرض » درباره قرآن چه می‌فرمایید؟



فرمود: کتاب خداست از آن عبور نکنید و هدایت را در غیر آن نجویید که گمراه خواهید شد.



وحید (للصدوق)، ص224



حَدَّثَنَا جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ مَسْرُورٍ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ جَعْفَرٍ الْحِمْیَرِیُّ عَنْ أَبِیهِ عَنْ إِبْرَاهِیمَ بْنِ هَاشِمٍ عَنِ الرَّیَّانِ بْنِ الصَّلْتِ قَالَ:



قُلْتُ لِلرِّضَا ع مَا تَقُولُ فِی الْقُرْآنِ؟



فَقَالَ کَلَامُ اللَّهِ لَا تَتَجَاوَزُوهُ وَ لَا تَطْلُبُوا الْهُدَى فِی غَیْرِهِ فَتَضِلُّوا.






3) از المومنین ع روایت شده است که رسول الله ص فرمود:



پیکی از جانب خداوند نزد من آمد و گفت: همانا خداوند عز و جل به تو دستور می‌دهد که قرآن را بر حرف واحدی قرائت کنی.



گفتم: پروردگارا ! بر امتم گشایشی ده!



گفت: همانا خداوند عز و جل به تو دستور می‌دهد که قرآن را بر حرف واحدی قرائت کنی.



گفتم: پروردگارا ! بر امتم گشایشی ده!



گفت: همانا خداوند عز و جل به تو دستور می‌دهد که قرآن را بر حرف واحدی قرائت کنی.



گفتم: پروردگارا ! بر امتم گشایشی ده!



گفت: گفت: همانا خداوند عز و جل به تو دستور می‌دهد که قرآن را بر هفت حرف قرائت کنی.



الخصال، ج‏2، ص358



حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیٍّ مَاجِیلَوَیْهِ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَى الْعَطَّارُ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ هِلَالٍ عَنْ عِیسَى بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْهَاشِمِیِّ عَنْ أَبِیهِ عَنْ آبَائِهِ ع قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص



أَتَانِی آتٍ مِنَ اللَّهِ فَقَالَ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ یَأْمُرُکَ أَنْ تَقْرَأَ الْقُرْآنَ عَلَى حَرْفٍ وَاحِدٍ فَقُلْتُ یَا رَبِّ وَسِّعْ عَلَى أُمَّتِی فَقَالَ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ یَأْمُرُکَ أَنْ تَقْرَأَ الْقُرْآنَ عَلَى حَرْفٍ وَاحِدٍ فَقُلْتُ یَا رَبِّ وَسِّعْ عَلَى أُمَّتِی فَقَالَ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ یَأْمُرُکَ أَنْ تَقْرَأَ الْقُرْآنَ عَلَى حَرْفٍ وَاحِدٍ فَقُلْتُ یَا رَبِّ وَسِّعْ عَلَى أُمَّتِی فَقَالَ إِنَّ اللَّهَ یَأْمُرُکَ أَنْ تَقْرَأَ الْقُرْآنَ عَلَى سَبْعَةِ أَحْرُفٍ.[5]



در جلسات قبل بویژه در جلسه 280 http://yekaye.ir/al-hegr-15-41/ و جلسه 342 http://yekaye.ir/al-balad-90-13/ توضیحاتی درباره «هفت حرف» یا «هفت قرائت» و سوء‌تفاهم‌هایی که در این زمینه رخ داده گذشت.






4) الف. از صادق ع روایت شده است:



هیچ مطلبی نیست که دو نفر در آن اختلاف پیدا کنند مگر اینکه در کتاب خدا اصلی برای آن هست؛ ولیکن عقول بزرگان هم بدان قد نمی دهد!



ب. و نیز در نامه‌ای که در پاسخ برخی از شیعیان نوشته بودند فرمودند:



و اما اینکه درباره قرآن سوال کردی؛ آن هم از امور خطیر ذوابعادی بود که در آن وارد شده‌ای؛ و مطلب آن گونه که گفته بودی نیست؛ و آنچه در این زمینه شنیده‌ای غیر از آن تلقی و برداشتی است که به ذهنت خطور کرده است:



همانا قرآن حکایت‌هایی است برای انی که می‌دانند و نه غیر آنان؛ و نیز برای انی که حق تلاوت آن را انجام می‌دهند؛ و آنان انی‌‌اند که بدان ایمان می‌آورند و آن را می‌شناسند؛ اما غیرآنها، فهم قرآن چقدر بر آنان دشوار است و چقدر از آنجایی که دلهایشان بدان سو می‌رود دور است؛ و به همین جهت است که رسول الله ص فرمودند: هیچ چیزی به اندازه تفسیر قرآن، از عقول بزرگان دور نیست!



و در این وادی است که خلایق همگی حیران شدند، مگر ی که خدا بخواهد؛ و همانا خداوند با کور آنان [از درک مراد عمیق قرآن] خواسته است که به سوی دری که او قرار داده و به سوی صراط او بروند [= از صراطی که او معلوم کرده به سراغ فهم قرآن بروند] و اینکه او را بپرستند؛ و در [فهم] سخنش، نهایتِ کارشان را اطاعت از انی قرار دهند که قائم به کتاب اویند و از امر او سخن می‌گویند؛



و خواسته است که خلایق آنچه از قرآن را که بدان نیاز دارند، توسط آنان - و نه از جانب خودشان - به سخن درآورند؛ سپس این آیه را تلاوت فرمود «اگر آن را به رسول خدا و اولی‌الامرشان بازمى‏گرداندند به یقین انى از آنان که اهل تحقیق‏اند، به حقیقت آن پى مى‏بردند» (نساء/83)؛ اما غیر آنان، نه ابدا آن را بدانند و نه چنین چیزی یافت شود؛



و تو قبلا دانستی که نمی‌شود که همه خلایق اولی الامر [= والیان امور] باشند، چرا که در این صورت ی نمی‌ماند که بخواهند امر را در مورد او پیاده کنند و امر و نهی خدا را به او برسانند؛ پس خداوند آن والیان را افراد خاصی قرار داد تا ی که چنین اختصاصی نیافته، بدانان اقتدا کند؛ پس این را بفهم ان شاء الله؛



و هشدار و هشدار که مبادا قرآن را بر اساس نظر شخصی‌ات تلاوت کنی که همانا مردم در علم بدان نیستند آن گونه که در سایر امورشان مشترک و ند؛ و بر آن و بر تاویل آن توانا نیستند، مگر از حد آن، و از دری که خداوند برایش قرار داده است؛ پس ان شاء الله این را بفهم و مطلب را از جای خودش دنبال کن تا ان شاء الله آن را بی .



المحاسن، ج‏1، ص268



عَنْهُ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ فَضَّالٍ عَنْ ثَعْلَبَةَ بْنِ مَیْمُونٍ عَمَّنْ حَدَّثَهُ‏ عَنْ مُعَلَّى بْنِ خُنَیْسٍ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع مَا مِنْ أَمْرٍ یَخْتَلِفُ فِیهِ اثْنَانِ إِلَّا وَ لَهُ أَصْلٌ فِی کِتَابِ اللَّهِ وَ لَکِنْ لَا تَبْلُغُهُ عُقُولُ الرِّجَال‏



عَنْهُ عَنْ أَبِیهِ عَمَّنْ ذَکَرَهُ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع فِی رِسَالَةٍ وَ أَمَّا مَا سَأَلْتَ مِنَ الْقُرْآنِ فَذَلِکَ أَیْضاً مِنْ خَطَرَاتِکَ الْمُتَفَاوِتَةِ الْمُخْتَلِفَةِ لِأَنَّ الْقُرْآنَ لَیْسَ عَلَى مَا ذَکَرْتَ وَ کُلُّ مَا سَمِعْتَ فَمَعْنَاهُ غَیْرُ مَا ذَهَبْتَ إِلَیْهِ وَ إِنَّمَا الْقُرْآنُ أَمْثَالٌ لِقَوْمٍ یَعْلَمُونَ دُونَ غَیْرِهِمْ وَ لِقَوْمٍ یَتْلُونَهُ حَقَّ تِلاوَتِهِ وَ هُمُ الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِهِ وَ یَعْرِفُونَهُ فَأَمَّا غَیْرُهُمْ فَمَا أَشَدَّ إِشْکَالَهُ عَلَیْهِمْ وَ أَبْعَدَهُ مِنْ مَذَاهِبِ قُلُوبِهِمْ وَ لِذَلِکَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص لَیْسَ شَیْ‏ءٌ بِأَبْعَدَ مِنْ قُلُوبِ الرِّجَالِ مِنْ تَفْسِیرِ الْقُرْآنِ وَ فِی ذَلِکَ تَحَیَّرَ الْخَلَائِقُ أَجْمَعُونَ إِلَّا مَنْ شَاءَ اللَّهُ وَ إِنَّمَا أَرَادَ اللَّهُ بِتَعْمِیَتِهِ فِی ذَلِکَ أَنْ یَنْتَهُوا إِلَى بَابِهِ وَ صِرَاطِهِ وَ أَنْ یَعْبُدُوهُ وَ یَنْتَهُوا فِی قَوْلِهِ إِلَى طَاعَةِ الْقُوَّامِ بِکِتَابِهِ وَ النَّاطِقِینَ عَنْ أَمْرِهِ وَ أَنْ یَسْتَنْطِقُوا مَا احْتَاجُوا إِلَیْهِ مِنْ ذَلِکَ عَنْهُمْ لَا عَنْ أَنْفُسِهِمْ ثُمَّ قَالَ «وَ لَوْ رَدُّوهُ إِلَى الرَّسُولِ وَ إِلى‏ أُولِی الْأَمْرِ مِنْهُمْ لَعَلِمَهُ الَّذِینَ یَسْتَنْبِطُونَهُ مِنْهُمْ» فَأَمَّا غَیْرُهُمْ فَلَیْسَ یُعْلَمُ ذَلِکَ أَبَداً وَ لَا یُوجَدُ وَ قَدْ عَلِمْتَ أَنَّهُ لَا یَسْتَقِیمُ أَنْ یَکُونَ الْخَلْقُ کُلُّهُمْ وُلَاةَ الْأَمْرِ إِذْ لَا یَجِدُونَ مَنْ یَأْتَمِرُونَ عَلَیْهِ وَ لَا مَنْ یُبَلِّغُونَهُ أَمْرَ اللَّهِ وَ نَهْیَهُ فَجَعَلَ اللَّهُ الْوُلَاةَ خَوَاصَّ لِیَقْتَدِی بِهِمْ مَنْ لَمْ یَخْصُصْهُمْ بِذَلِکَ فَافْهَمْ ذَلِکَ إِنْ شَاءَ اللَّهُ وَ إِیَّاکَ وَ إِیَّاکَ وَ تِلَاوَةَ الْقُرْآنِ بِرَأْیِکَ فَإِنَّ النَّاسَ غَیْرُ مُشْتَرِکِینَ فِی عِلْمِهِ کَاشْتِرَاکِهِمْ فِیمَا سِوَاهُ مِنَ الْأُمُورِ وَ لَا قَادِرِینَ عَلَیْهِ وَ لَا عَلَى تَأْوِیلِهِ إِلَّا مِنْ حَدِّهِ وَ بَابِهِ الَّذِی جَعَلَهُ اللَّهُ لَهُ فَافْهَمْ إِنْ شَاءَ اللَّهُ وَ اطْلُبِ الْأَمْرَ مِنْ مَکَانِهِ تَجِدْهُ إِنْ شَاءَ اللَّه‏.[6]



تدبر



1) «تَنْزیلَ الْعَزیزِ الرَّحیمِ»



قرآن «نازل شده» است؛ یعنی یک حقیقت متعالی در ماوراء دارد که هرچه دارد از آنجا فرو آمده است؛



آن هم نازل شده از محضر خداوند عزیز و رحیم.



چون فرستنده‌اش عزیز و ش ت‌ناپذیر است، قرآن چنان متقن است که هیچ نمی‌تواند در آن نقصی بیابد و بر آن غلبه کند؛



و چون فرستنده‌اش رحیم و دارای رحمتی همیشگی است، تا ابد برای انسانها رحمت به ارمغان می‌آورد.






2) «تَنْزیلَ الْعَزیزِ»



قرآن نازل شده از جانب خداوند عزیز است، خداوندی که همواره قاهر است و هیچگاه مغلوب نمی‌شود؛ پس اعراض کافران از آن اندک لطمه‌ای به اعتبار آن نمی‌زند (المیزان، ج17، ص73)



گر جمله کائنات کافر گردند



بر دامن کبریاش ننشیند گرد






3) «تَنْزیلَ الْعَزیزِ»



اگر قرآن کریم از عزت خدا ریشه گرفته، هیچگاه ی نمی‌تواند در آن خدشه‌ای بیابد و باطلی از پیش و پس در آن راه پیدا نکند:



«لا یَأْتیهِ الْباطِلُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ» (فصلت/42)






4) «تَنْزیلَ... الرَّحیمِ»



رحیم، رحمت همیشگی خداست؛



اگر قرآن از رحمت جاودانه خدا ریشه گرفته، پس کتاب جاودان است و برای همه زمانها به کار می‌آید و با آمدن آن می‌شود که نبوت ختم شود.



قرآن از رحمت جاودانه خدا ریشه گرفته، که همواره تازه و با طراوات است و هیچگاه غبار کهنگی بر آن ننشیند. (جلسه749، حدیث3)






5) «الْعَزیزِ الرَّحیمِ»



خداوند نسبت به معاندان، عزیز؛ و نسبت به اولیاى خود، رحیم است. (تفسیر نور، ج‏9، ص521)



در میان ما انسانها رحمت و مهربانی غالبا ناشی از تحت تاثیر احساسات و عواطف قرار گرفتن است؛ از این رو، غالبا افراد یا عزتمند و نفوذناپذیرند و یا مهربان و دل‌رحم؛ اما خداوند در آن واحد هر دوی این صفات را دارد.






6) «تَنْزیلَ الْعَزیزِ الرَّحیمِ»



سرچشمه‏ى نزول قرآن، قدرت و رحمت است و ى که به آن تمسک کند به عزّت و رحمت مى‏رسد. (تفسیر نور، ج‏9، ص522)





[1] . و قرأ أهل الحجاز و البصرة و أبو بکر تنزیل بالرفع و الباقون بالنصب؛ و من رفع «تَنْزِیلَ» فعلى تقدیر هو تنزیل العزیز الرحیم أو تنزیل العزیز الرحیم هذا و النصب على نزل تنزیل العزیز الرحیم


[2] . و قرأ طلحة، و الأشهب، و عیسى: بخلاف عنهما؛ و ابن عامر، و حمزة، و ال ائی: تنزیلَ، بالنصب على المصدر؛ و باقی السبعة، و أبو بکر، و أبو جعفر، و شیبة، و الحسن، و الأعرج، و الأعمش: بالرفع خبر مبتدأ محذوف، أی هو تنزیلُ؛ و أبو حیوة، و الیزیدی، و القورصی عن أبی جعفر و شیبة؛ بالخفض إما على البدل من القرآن، و إما على الوصف بالمصدر


[3] . و قرئ تَنْزِیلَ الْعَزِیزِ الرَّحِیمِ بالرفع على أنه خبر مبتدأ محذوف، و بالنصب على أعنى، و بالجرّ على البدل من القرآن‏.


[4] . در الکافی، ج‏2، ص599 این روایت هم در همین راستا قابل توجه است:


عَلِیٌّ عَنْ أَبِیهِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْمُغِیرَةِ عَنْ سَمَاعَةَ بْنِ مِهْرَانَ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع إِنَّ الْعَزِیزَ الْجَبَّارَ أَنْزَلَ عَلَیْکُمْ کِتَابَهُ وَ هُوَ الصَّادِقُ الْبَارُّ فِیهِ خَبَرُکُمْ وَ خَبَرُ مَنْ قَبْلَکُمْ وَ خَبَرُ مَنْ بَعْدَکُمْ وَ خَبَرُ السَّمَاءِ وَ الْأَرْضِ وَ لَوْ أَتَاکُمْ مَنْ یُخْبِرُکُمْ عَنْ ذَلِکَ لَتَعَجَّبْتُمْ.


[5] . این روایت هم در همانجا آمده است:


حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ الْوَلِیدِ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ الصَّفَّارُ عَنِ الْعَبَّاسِ بْنِ مَعْرُوفٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ یَحْیَى الصَّیْرَفِیِّ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عُثْمَانَ قَالَ قُلْتُ لِأَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع إِنَّ الْأَحَادِیثَ تَخْتَلِفُ عَنْکُمْ قَالَ فَقَالَ إِنَّ الْقُرْآنَ نَزَلَ عَلَى سَبْعَةِ أَحْرُفٍ وَ أَدْنَى مَا لِلْإِمَامِ أَنْ یُفْتِیَ عَلَى سَبْعَةِ وُجُوهٍ ثُمَّ قَالَ «هذا عَطاؤُنا فَامْنُنْ أَوْ أَمْسِکْ بِغَیْرِ حِسابٍ».


[6] . این روایت در همانجا نیز در همین راستا قابل توجه است:


عَنْهُ عَنْ عُثْمَانَ بْنِ عِیسَى عَنْ سَمَاعَةَ بْنِ مِهْرَانَ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَوْلُ اللَّهِ فَاصْبِرْ کَما صَبَرَ أُولُوا الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ فَقَالَ نُوحٌ وَ إِبْرَاهِیمُ وَ مُوسَى وَ عِیسَى وَ مُحَمَّدٌ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ عَلَى جَمِیعِ أَنْبِیَائِهِ وَ رُسُلِهِ قُلْتُ کَیْفَ صَارُوا أُولِی الْعَزْمِ قَالَ لِأَنَّ نُوحاً بُعِثَ بِکِتَابٍ وَ شَرِیعَةٍ فَکُلُّ مَنْ جَاءَ بَعْدَ نُوحٍ ع أَخَذَ بِکِتَابِهِ وَ شَرِیعَتِهِ وَ مِنْهَاجِهِ حَتَّى جَاءَ إِبْرَاهِیمُ ع بِالصُّحُفِ وَ بِعَزِیمَةِ تَرْکِ کِتَابِ نُوحٍ لَا کُفْراً بِهِ وَ کُلُّ نَبِیٍّ جَاءَ بَعْدَ إِبْرَاهِیمَ جَاءَ بِشَرِیعَةِ إِبْرَاهِیمَ وَ مِنْهَاجِهِ وَ بِالصُّحُفِ حَتَّى جَاءَ مُوسَى ع بِ َّوْرَاةِ وَ شَرِیعَتِهِ وَ مِنْهَاجِهِ وَ بِعَزِیمَةِ تَرْکِ الصُّحُفِ فَکُلُّ نَبِیٍّ جَاءَ بَعْدَ مُوسَى أَخَذَ بِ َّوْرَاةِ وَ شَرِیعَتِهِ وَ مِنْهَاجِهِ حَتَّى جَاءَ الْمَسِیحُ ع بِالْإِنْجِیلِ وَ بِعَزِیمَةِ تَرْکِ شَرِیعَةِ مُوسَى وَ مِنْهَاجِهِ حَتَّى جَاءَ مُحَمَّدٌ ص فَجَاءَ بِالْقُرْآنِ وَ شَرِیعَتِهِ وَ مِنْهَاجِهِ فَحَلَالُهُ حَلَالٌ إِلَى یَوْمِ الْقِیَامَةِ وَ حَرَامُهُ حَرَامٌ إِلَى یَوْمِ الْقِیَامَةِ فَهَؤُلَاءِ أُولُوا الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُل‏.


 




751) سوره یس (36) آیه4 عَلى‏ صِراطٍ مُسْتَقیمٍ

درخواست حذف اطلاعات

 بسم الله الرحمن الرحیم


751) سوره یس (36) آیه4 


عَلى‏ صِراطٍ مُسْتَقیمٍ  


 4 رمضان 1439


ترجمه


بر صراطی مستقیم؛


اختلاف قرائات


قبلا بیان شد که حرف اول کلمه «صراط» در قرآن کریم، هم به صورت «س» و هم به صورت «ز» و هم به صورت اشمام «ص» به «ز» و هم به صورت اشمام به «س» قرائت شده است.


جلسه 108 http://yekaye.ir/fateha-alketab-1-6/


در قرائت ابن‌مسعود، ظاهرا این آیه سوره یس به صورت «عَلىٌّ‏ صِراطٌ مُسْتَقِیمٌ» نیز قرائت شده است. (الفضائل (لابن شاذان القمی)، ص174؛ الروضة فی فضائل أمیر المؤمنین، ص231)[1]


قبلاً درباره قرائت کلمه «عَلَیَّ» به صورت «عَلِی» (اسم حضرت علی ع) در آیه «قالَ هذا صِراط عَلیّ مُسْتَقیم» (حجر/41) و اینکه اختلاف قرائات اصلا به معنای تحریف نیست، توضیحاتی گذشت.


جلسه 280 http://yekaye.ir/al-hegr-15-41/


نکات ادبی


«الصِّراط»

قبلا بیان شد که اغلب اهل لغت بر این نظرند که اصل کلمه «صراط» ، «سراط»، و از ماده «سرط» بوده است که چون م ج حرف «ص» به «ط» نزدیکتر است، به صورت «صراط» درآمده است؛ و ماده مستقلی به صورت «صرط» نداریم و هر چه هست به «سرط» ‌برمی‌گردد معنای رایج «سرط» «بلعیدن سریع» است و برخی توضیح داده‌اند که با توجه به کاربردهای مختلف آن، اصل ماده «سر‌ط» دل بر «غیب شدن ناشی از رفت و برگشت» می‌کند و بلعیدن را هم از همین جهت «سرط» گفته‌اند. درباره وجه تسمیه «صراط» هم گفته‌اند، صراط، راه مهیا و سهل‌شده‌ای است که گویی رهرو را در خود می‌بلعد، بدون اینکه بگذارد رهروش از آن بیرون بیفتد.


«الْمُسْتَقیم»

قبلا بیان شد که این کلمه اسم فاعل از فعل «استقام» است. ماده «قام» به معنای «انتصب» (صاف ایستادن) و نیز به معنای عزم بر انجام کاری است (قام بهذا الامر). و «استقامت» هم به راهی گفته می‌شود که در مسیر مستقیم (صاف و بی‌انحناء) باشد و از این جهت، راه حق، راه مستقیم گفته شده؛ و کاربرد تعبیر استقامت برای انسان هم از این باب است وی در راه مستقیم باقی بماند.


همچنین با توجه به دو معنای «مستقیم» و «مستوی»، در تفاوت این دو گفته‌اند که: مصدر «استواء» در جایی به کار می‌رود که مقایسه‌ای بین دو چیز شبیه هم در جریان باشد، ولی مصدر «استقامت» بر تداوم یک جریان واحد دل دارد؛ لذا نقطه مقابل «استواء»، «تفاوت» است؛ و نقطه مقابل «استقامت»، اعوجاج [= کجی].


جلسه 108 http://yekaye.ir/fateha-alketab-1-6/


«عَلى‏ صِراطٍ»

عبارت «علی صراط» می‌تواند متعلق به «مرسلین» باشد (یعنی: آنان فرستاده شدند بر صراطی مستقیم)؛ می‌تواند جار و مجرور در مقام خبر باشد؛ یعنی خبر بعد از خبر (یعنی: تو از فرستاده‌شدگانی، تو بر صراط مستقیمی) و می‌تواند حال باشد (یعنی آنان را فرستادند در حالی که راه و روششان مستقیم بود). (مجمع البیان، ج‏8، ص649)[2]


حدیث


1) از صادق ع روایتی در تفسیر آیات ابت سوره یس آمده که قسمتی از آن در جلسه 748، حدیث1 گذشت. در ادامه می‌فرمایند:


«بر صراطی مستقیم» یعنی بر راهی واضح؛ «فروفرستاده [از جانب خداوند] ش ت‌ناپذیر مهربان» یعنی قرآن.


تفسیر القمی، ج‏2، ص211


قَالَ الصَّادِقُ ع: ... «عَلى‏ صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ» قَالَ: عَلَى الطَّرِیقِ الْوَاضِحِ «تَنْزِیلَ الْعَزِیزِ الرَّحِیمِ» قَالَ: الْقُرْآن‏.


 


2) از باقر ع روایت شده است که رسول الله ص فرمودند:


علی جان! هنگامی که روز قیامت شود جبرئیل بر صراط می نشینیم، پس احدی از آن عبور نمی‌کند مگر اینکه همراهش برائت‌نامه‌ای [از آتش] به خاطر ولایت تو باشد.


معانی الأخبار، ص36


حَدَّثَنَا أَبِی رَحِمَهُ اللَّهُ قَالَ حَدَّثَنِی سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ إِبْرَاهِیمَ بْنِ هَاشِمٍ عَنْ عُبَیْدِ اللَّهِ بْنِ مُوسَى الْعَبْسِیِّ عَنْ سَعْدِ بْنِ طَرِیفٍ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع قَالَ قَالَ رَسُولُ‏ اللَّهِ ص:


یَا عَلِیُّ إِذَا کَانَ یَوْمُ الْقِیَامَةِ أَقْعُدُ أَنَا وَ أَنْتَ وَ جَبْرَئِیلُ عَلَى الصِّرَاطِ فَلَمْ یَجُزْ أَحَدٌ إِلَّا مَنْ کَانَ مَعَهُ کِتَابٌ فِیهِ بَرَاءَةٌ بِوَلَایَتِکَ.[3]


 


3) از رضا ع روایت شده است:


هر متشابهات قرآن را به محکماتش برگرداند به صراط مستقیم هدایت شده است.


سپس فرمودند: همانا در احادیث ما نیز متشابهاتی هست همانند متشابهات قرآن؛ و محکماتی هست هماند محکمات قرآن؛ پس متشابهاتش را به محکماتش برگردانید و از متشابهاتش بدون محکماتش پیروی نکنید که گمراه خواهید شد.


عیون أخبار الرضا علیه السلام، ج‏1، ص290


حَدَّثَنَا أَبِی رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ بْنِ هَاشِمٍ عَنْ أَبِیهِ عَنْ أَبِی حَیُّونٍ مَوْلَى الرِّضَا ع قَالَ:


مَنْ رَدَّ مُتَشَابِهَ الْقُرْآنِ إِلَى مُحْکَمِهِ «هُدِیَ إِلى‏ صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ‏»


ثُمَّ قَالَ: إِنَّ فِی أَخْبَارِنَا مُتَشَابِهاً کَمُتَشَابِهِ الْقُرْآنِ وَ مُحْکَماً کَمُحْکَمِ الْقُرْآنِ فَرُدُّوا مُتَشَابِهَهَا إِلَى مُحْکَمِهَا وَ لَا تَتَّبِعُوا مُتَشَابِهَهَا دُونَ مُحْکَمِهَا فَتَضِلُّوا.


توجه


احادیث [و بعضاً تدبرهای] جلسات زیر هم به بحث «صراط مستقیم» مربوط است که مجددا تکرار نمی‌شود:


جلسه 108 http://yekaye.ir/fateha-alketab-1-6/


جلسه 109 http://yekaye.ir/al-fatihah-001-7/


جلسه 211 http://yekaye.ir/al-muminoon-023-073/


جلسه 280 http://yekaye.ir/al-hegr-15-41/  [4]


تدبر


1) «الْمُرْسَلینَ عَلى‏ صِراطٍ مُسْتَقیمٍ»


خداوند هر ی را که بفرستد، او را بر صراط مستقیمی قرار می‌دهد.


ثمره اخلاقی


چون هر ی بر صراط مستقیم زندگی و عمل می‌کند، نه‌تنها سخنانی که از جانب خدا آورده‌اند، بلکه تمامی کارها و اع ان برای مردم اسوه و الگوست.


نکته تخصصی اعتقادی


با توجه به توضیح فوق، این آیه را می‌توان یکی از شواهد عصمت عمومی انبیاء دانست؛ که انبیاء فقط در نقل کلام خدا معصوم نیستند بلکه در تمامی اع ان مبرا از گناه‌اند زیرا تمام اعمال آنان اسوه پیروانشان قرار داده شده است.




2) «إِنَّکَ لَمِنَ الْمُرْسَلینَ؛ عَلى‏ صِراطٍ مُسْتَقیمٍ»


ای ! تو را به ی فرستادیم؛ و تو بر صراطی مستقیم هستی.


اگر توجه کنیم که: صراط دو جلوه دارد و صراطی که در آ ت است، باطن صراطی است که خداوند در دنیا قرار داده (جلسه 108، حدیث2 و 3 http://yekaye.ir/fateha-alketab-1-6/)


آنگاه این «بر صراط بودن ص»، یک جلوه دنیوی دارد که پیروی از او، انسانها را در مسیر خدا هدایت می‌کند؛ و یک جلوه ا وی دارد: یعنی بر پل صراط نشسته و معلوم می‌کند که چه ی باید از این صراط گذر کند و چه ی در جهنم بیفتد. (حدیث2)




3) «عَلى‏ صِراطٍ مُسْتَقیمٍ»


راه قرآن، صراطی مستقیم است؛ راهی واضح و آشکار است (حدیث1) و اگر آیات به صورت محکم و متشابه عرضه شده است، ی که متشابهات را به محکمات برگرداند، در صراط مستقیم قدم برمی‌دارد و کج‌راهه نخواهد رفت.


نکته انسان‌شناسی


درباره اینکه چرا اساساً خداوند آیات متشابهی قرار داد، علامه طباطبایی به تفصیل توضیح داده‌اند که چون مراتب درک و فهم انسانها متفاوت است، و هر حقیقتی را نمی‌توان به گونه‌ای گفت که همگان ی ان بفهمند؛ پس کلامی که بخواهد همه انسانها را مخاطب خود قرار دهد باید ظرفیتی داشته باشد که هر به فراخور خود از آن استفاده کند؛ و چاره‌ای نیست جز اینکه برخی از مطالب متشابه باشد، که متشابه بودن آیات، متناسب با ظرفیت‌های متنوع افراد، از این شخص تا شخص دیگر متفاوت خواهد بود. (المیزان، ج3، ص56-63) اما نکته مهم این است که این قرآن با همه آیات محکم و متشابه‌اش صراط مستقیم است؛ البته به شرطی که در فهم آن، محکمات را اصل قرار دهیم و متشابهات را به آن برگردانیم؛ نه اینکه محور را روی متشابهات قرار دهیم.


نکته تخصصی روش‌شناسی


در یک نگاه عمیق، هر وادی معرفتی‌ای وادی محکمات و متشابهات است؛ و در هر زمینه‌ای هر بخواهد تحقیقی داشته باشد که تحقیق خود را در صراط مستقیمی به نتیجه برساند، چاره‌ای ندارد جز اینکه اصل را بر محکمات و اموری که در آن عرصه معرفتی کاملا واضح و مورد قبول است، قرار دهد و آنگاه متشابهات و امور شبهه‌ناک و پیچیده را بر اساس آنها تفسیر کند. به تعبیر دیگر، برای موفق شدن در هر تحقیقی، ابتدا سزاوار است که محکمات بحث را جلوی خود ردیف کنیم و آنگاه با تکیه بر آنها به سراغ زوایای مخفی و مشتبه برویم و هیچگاه به خاطر مواجهه با یک امر مشتبه دست از محکمات خود برنداریم؛ بلکه دقت کنیم که امر مشتبه، بر چه امور محکمی سوار شده که ذهن ما را درگیر نموده است؛ و آنگاه ببینیم آیا واقعا از آن محکمات، این تلقی ما نتیجه می‌شود یا برای اینکه از آن محکمات به این تلقی شبهه‌ناک برسیم اموری مخفیانه وارد شده که آنهایند که قابل مناقشه‌اند.




4) «عَلى‏ صِراطٍ مُسْتَقیمٍ»


بر صراط مستقیم است.


«صراط مستقیم» چیست؟


در قرآن کریم عبارت «صراط مستقیم» 5 مورد به صورت خبر آمده است که فلان چیز صراط مستقیم است.


1.    إِنَّ اللَّهَ رَبِّی وَ رَبُّکُمْ فَاعْبُدُوهُ هذا صِراطٌ مُسْتَقیمٌ (آل‌عمران/51)


2.    وَ إِنَّ اللَّهَ رَبِّی وَ رَبُّکُمْ فَاعْبُدُوهُ هذا صِراطٌ مُسْتَقیمٌ (مریم/36)


3.    وَ أَنِ اعْبُدُونی‏ هذا صِراطٌ مُسْتَقیمٌ (یس/61)


4.    إِنَّ اللَّهَ هُوَ رَبِّی وَ رَبُّکُمْ فَاعْبُدُوهُ هذا صِراطٌ مُسْتَقیمٌ (ز ف/64)


5.    وَ إِنَّهُ لَعِلْمٌ لِلسَّاعَةِ فَلا تَمْتَرُنَّ بِها وَ اتَّبِعُونِ هذا صِراطٌ مُسْتَقیمٌ (ز ف/61)


6.    وَ أَنَّ هذا صِراطی‏ مُسْتَقیماً فَاتَّبِعُوهُ وَ لا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِکُمْ عَنْ سَبیلِهِ ذلِکُمْ وَصَّاکُمْ بِهِ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ (انعام/153)


7.    فَمَنْ یُرِدِ اللَّهُ أَنْ یَهْدِیَهُ یَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإِسْلامِ وَ مَنْ یُرِدْ أَنْ یُضِلَّهُ یَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَیِّقاً حَرَجاً کَأَنَّما یَصَّعَّدُ فِی السَّماءِ کَذلِکَ یَجْعَلُ اللَّهُ الرِّجْسَ عَلَى الَّذینَ لا یُؤْمِنُون‏؛ وَ هذا صِراطُ رَبِّکَ مُسْتَقیماً قَدْ فَصَّلْنَا الْآیاتِ لِقَوْمٍ یَذَّکَّرُونَ (انعام/125-126)


اگر دقت کنیم 4 موردش خود پرستش خداست و مورد پنجم و ششم پیروی از خدا (در مورد پنجم دستور کلی به پیروی از خدا را «صراط مستقیم» معرفی کرده و در مورد ششم در آیات قبل دستورات متعددی را مطرح فرموده و سپس آنها را «صراط مستقیم» خوانده و به پیروی از آن دستور داده)؛ و مورد آ این است که شخص شرح صدری نسبت به پیدا کند [تا بتواند بسادگی از آن پیروی کند].



اما چرا «صراط مستقیم» در عبودیت خدا خلاصه می‌شود؟



الف. خداوند غایت واقعی همه ماست، و همه راهها نهایتا به سوی او ختم می‌شود (إِلَیْهِ الْمَصیر، مائده/18 و غافر/3 و شوری/15 و تغابن/3؛ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُون‏، بقره/156؛ أَنَّهُمْ إِلَیْهِ راجِعُون‏، بقره/42؛ کُلٌّ إِلَیْنا راجِعُون‏، انبیاء/93؛ یا أَیُّهَا الْإِنْسانُ إِنَّکَ کادِحٌ إِلى‏ رَبِّکَ کَدْحاً فَمُلاقیه‏، انشقاق/6؛ و ...)



  ی که این را بداند که هر نهایتا کارش به خدا می‌افتد، مسیری را در پیش می‌گیرد که او را از راه نزدیک به خدا برساند؛ که همان راه عبودیت است، یعنی تسلیم دستورات خود خداوند شدن و راهی را که خود او معرفی می‌کند پیمودن.



ی هم که مسیر کفر و ظلم و مناقشه در دستورات خدا را در پیش می‌گیرد، او نیز نهایتا به خدا برمی‌گردد، اما از راهی دور که از راه اصلی فاصله گرفته است؛ و از این رو، وقتی می‌رسد جز درد و عذاب بهره‌ای نمی‌برد، چرا که او خود را خدای خویش قرار داده بود (أَ فَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ وَ أَضَلَّهُ اللَّهُ عَلى‏ عِلْم‏؛ جاثیه/23) و به خیال خود  نمی‌خواست راهی را بپیماید که به خدای واقعی ختم شود. (إِنَّ الَّذینَ اخْتَلَفُوا فِی الْکِتابِ لَفی‏ شِقاقٍ بَعید، بقره/176؛ إِنَّ الظَّالِمینَ لَفی‏ شِقاقٍ بَعید، حج/53؛ َ قالُوا آمَنَّا بِهِ وَ أَنَّى لَهُمُ َّناوُشُ مِنْ مَکانٍ بَعید، سبأ/52؛ أُولئِکَ یُنادَوْنَ مِنْ مَکانٍ بَعید، فصلت/44؛ ِ مَنْ أَضَلُّ مِمَّنْ هُوَ فی‏ شِقاقٍ بَعید، فصلت/52؛ و ...)


ب. ...


 


5) «إِنَّکَ لَمِنَ الْمُرْسَلینَ؛ عَلى‏ صِراطٍ مُسْتَقیمٍ»


در این آیه - یا ان - را «بر صراط مستقیم» معرفی کرده است.



جمعا در قرآن کریم در 5 مورد دیگر نیز تعبیر «عَلى‏ صِراطٍ مُسْتَقیمٍ» به کار رفته است.


1.    وَ الَّذینَ کَذَّبُوا بِآیاتِنا صُمٌّ وَ بُکْمٌ فِی الظُّلُماتِ مَنْ یَشَأِ اللَّهُ یُضْلِلْهُ وَ مَنْ یَشَأْ یَجْعَلْهُ عَلى‏ صِراطٍ مُسْتَقیمٍ (انعام/39)


2.    إِنِّی تَوَکَّلْتُ عَلَى اللَّهِ رَبِّی وَ رَبِّکُمْ ما مِنْ دَابَّةٍ إِلاَّ هُوَ آخِذٌ بِناصِیَتِها إِنَّ رَبِّی عَلى‏ صِراطٍ مُسْتَقیمٍ (هود/56)


3.    وَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً رَجُلَیْنِ أَحَدُهُما أَبْکَمُ لا یَقْدِرُ عَلى‏ شَیْ‏ءٍ وَ هُوَ کَلٌّ عَلى‏ مَوْلاهُ أَیْنَما یُوَجِّهْهُ لا یَأْتِ بِخَیْرٍ هَلْ یَسْتَوی هُوَ وَ مَنْ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ هُوَ عَلى‏ صِراطٍ مُسْتَقیمٍ (نحل/76)


4.    فَاسْتَمْسِکْ بِالَّذی أُوحِیَ إِلَیْکَ إِنَّکَ عَلى‏ صِراطٍ مُسْتَقیمٍ (ز ف/43)


5.    أَ فَمَنْ یَمْشی‏ مُکِبًّا عَلى‏ وَجْهِهِ أَهْدى‏ أَمَّنْ یَمْشی‏ سَوِیًّا عَلى‏ صِراطٍ مُسْتَقیمٍ (ملک/22)


یعنی:



خود خداوند بر صراط مستقیم است (هود/56)



ی را که خدا بخواهد بر صراط مستقیم خواهد بود (انعام/39)



ی که به عدل دستور می‌دهد و چنین نیست که گنگ و ناتوان باشد ویا کاری کند که ثمره خوب به بار نیاورد، (نحل/76) و به تعیر دیگر، ی که درست راه می‌رود و به زمین نمی‌خورد (ملک/22) بر صراط مستقیم است



ی که به وحی چنگ زند بر صراط مستقیم خواهد بود (ز ف/43)



، و بلکه عموم ان بر صراط مستقیم هستند. (یس/3-4؛ ز ف/43)



می‌توان نتیجه گرفت: صراط مستقیم و راه خدا، که همان راه ان است، راهی است که مبتنی بر عدل است، ی که در آن قدم برمی‌دارد بینا و تواناست و هر اقدامش ثمره خوب دارد، درست راه می‌رود و زمین نمی‌خورد و دائما به وحی الهی تمسک می‌جوید.



اگر زندگی ما چنین است «بر صراط مستقیم» هستیم؛ وگرنه در وضعیت خود تجدید نظر کنیم.



تکمله



جالب توجه این است که هم بر سر همین صراط مستقیم می‌نشنید تا انسان را گمراه کند (قالَ فَبِما أَغْوَیْتَنی‏ لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِراطَکَ الْمُسْتَقیمَ؛ اعراف/16)؛ اما او بر خود صراط مستقیم تسلط و قدرت ندارد؛ بلکه در آنجا نشسته تا صرفا مانع عبور انسانها از آن شود؛ شاید به خاطر همین نکته (تفاوت موقعیت خدا و ان و حق‌مداران بر صراط، و نشستن بر صراط)‌بوده که در موارد قبل همگی با تعبیر "«علی» صراط مستقیم" آمد ولی تعبیر «علی» را به کار نبرد؛ و حتی تصریح کرد که این صراط صراط تو است.






6) برای تامل بیشتر



در قرآن کریم جمعا 33 بار تعبیر «صراط مستقیم» آمده است که از تنوع تع ر آن چه‌بسا بتوان نکاتی را استنباط کرد:



اطلاعات قرآنی درباره «صراط مستقیم»



الف. 6 مورد با تعبیر «علی صراط مستقیم»‌ (توضیح در تدبر5)



ب. 5 مورد با تعبیر «هذا صِراطٌ مُسْتَقیمٌ» (5 مورد اول در تدبر4)



ج. 12 مورد «إِلى‏ صِراطٍ مُسْتَقیمٍ» است که یک مورد «دعوت به صراط مستقیم» است:


1)      وَ إِنَّکَ لَتَدْعُوهُمْ إِلى‏ صِراطٍ مُسْتَقیمٍ (مومنون/73)


و بقیه درباره «هدایت خداوند به صراط مستقیم» است: (البته یک موردش با فعل مجهول است؛ آل‌عمران/101)


2)      سَیَقُولُ السُّفَهاءُ مِنَ النَّاسِ ما وَلاَّهُمْ عَنْ قِبْلَتِهِمُ الَّتی‏ کانُوا عَلَیْها قُلْ لِلَّهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ یَهْدی مَنْ یَشاءُ إِلى‏ صِراطٍ مُسْتَقیمٍ (بقره/142)


3)      کانَ النَّاسُ أُمَّةً واحِدَةً فَبَعَثَ اللَّهُ النَّبِیِّینَ مُبَشِّرینَ وَ مُنْذِرینَ وَ أَنْزَلَ مَعَهُمُ الْکِتابَ بِالْحَقِّ لِیَحْکُمَ بَیْنَ النَّاسِ فیمَا اخْتَلَفُوا فیهِ وَ مَا اخْتَلَفَ فیهِ إِلاَّ الَّذینَ أُوتُوهُ مِنْ بَعْدِ ما جاءَتْهُمُ الْبَیِّناتُ بَغْیاً بَیْنَهُمْ فَهَدَى اللَّهُ الَّذینَ آمَنُوا لِمَا اخْتَلَفُوا فیهِ مِنَ الْحَقِّ بِإِذْنِهِ وَ اللَّهُ یَهْدی مَنْ یَشاءُ إِلى‏ صِراطٍ مُسْتَقیمٍ (بقره/213)


4)      وَ کَیْفَ تَکْفُرُونَ وَ أَنْتُمْ تُتْلى‏ عَلَیْکُمْ آیاتُ اللَّهِ وَ فیکُمْ رَسُولُهُ وَ مَنْ یَعْتَصِمْ بِاللَّهِ فَقَدْ هُدِیَ إِلى‏ صِراطٍ مُسْتَقیمٍ (آل‌عمران/101)


5)      یَهْدی بِهِ اللَّهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوانَهُ سُبُلَ السَّلامِ وَ یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ بِإِذْنِهِ وَ یَهْدیهِمْ إِلى‏ صِراطٍ مُسْتَقیمٍ (مائده/16)


6)      وَ مِنْ آبائِهِمْ وَ ذُرِّیَّاتِهِمْ وَ إِخْوانِهِمْ وَ اجْتَبَیْناهُمْ وَ هَدَیْناهُمْ إِلى‏ صِراطٍ مُسْتَقیمٍ (انعام/87)


7)      قُلْ إِنَّنی‏ هَدانی‏ رَبِّی إِلى‏ صِراطٍ مُسْتَقیمٍ دیناً قِیَماً مِلَّةَ إِبْراهیمَ حَنیفاً وَ ما کانَ مِنَ الْمُشْرِکینَ (انعام/161)


8)      وَ اللَّهُ یَدْعُوا إِلى‏ دارِ السَّلامِ وَ یَهْدی مَنْ یَشاءُ إِلى‏ صِراطٍ مُسْتَقیمٍ (یونس/25)


9)      شاکِراً لِأَنْعُمِهِ اجْتَباهُ وَ هَداهُ إِلى‏ صِراطٍ مُسْتَقیمٍ (نحل/121)


10)   وَ لِیَعْلَمَ الَّذینَ أُوتُوا الْعِلْمَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّکَ فَیُؤْمِنُوا بِهِ فَتُخْبِتَ لَهُ قُلُوبُهُمْ وَ إِنَّ اللَّهَ لَهادِ الَّذینَ آمَنُوا إِلى‏ صِراطٍ مُسْتَقیمٍ (حج/54)


11)   لَقَدْ أَنْزَلْنا آیاتٍ مُبَیِّناتٍ وَ اللَّهُ یَهْدی مَنْ یَشاءُ إِلى‏ صِراطٍ مُسْتَقیمٍ (نور/46)


12)   وَ کَذلِکَ أَوْحَیْنا إِلَیْکَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنا ما کُنْتَ تَدْری مَا الْکِتابُ وَ لاَ الْإیمانُ وَ لکِنْ جَعَلْناهُ نُوراً نَهْدی بِهِ مَنْ نَشاءُ مِنْ عِبادِنا وَ إِنَّکَ لَتَهْدی إِلى‏ صِراطٍ مُسْتَقیمٍ (شوری/52)


د. 6 مورد دیگر هم ناظر به «هدایت خدا به صراط مستقیم»‌ است که نه با تعبیر «الی» بلکه به صورت مفعول هدایت آمدهه است. (در واقع مضمون «هدایت خدا به صراط مستقیم» 17 مورد می‌شود.)


1)      اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقیمَ (حمد/6)


2)      وَ لَهَدَیْناهُمْ صِراطاً مُسْتَقیماً (نساء/68)


3)      فَأَمَّا الَّذینَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ اعْتَصَمُوا بِهِ فَسَیُدْخِلُهُمْ فی‏ رَحْمَةٍ مِنْهُ وَ فَضْلٍ وَ یَهْدیهِمْ إِلَیْهِ صِراطاً مُسْتَقیماً (نساء/175)


4)      وَ هَدَیْناهُمَا الصِّراطَ الْمُسْتَقیمَ (صافات/118)


5)      لِیَغْفِرَ لَکَ اللَّهُ ما تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِکَ وَ ما تَأَخَّرَ وَ یُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَیْکَ وَ یَهْدِیَکَ صِراطاً مُسْتَقیماً (فتح/2)


6)      وَعَدَکُمُ اللَّهُ مَغانِمَ کَثیرَةً تَأْخُذُونَها فَعَجَّلَ لَکُمْ هذِهِ وَ کَفَّ أَیْدِیَ النَّاسِ عَنْکُمْ وَ لِتَکُونَ آیَةً لِلْمُؤْمِنینَ وَ یَهْدِیَکُمْ صِراطاً مُسْتَقیماً (فتح/20)


ه. در 3 مورد، «صراط» به خداوند اضافه شده است (صراط پروردگارت، صراط من، صراط تو)[5] (توضیح دو مورد آن در تدبر 4، و مورد آ در تدبر5 گذشت)


1)      وَ هذا صِراطُ رَبِّکَ مُسْتَقیماً قَدْ فَصَّلْنَا الْآیاتِ لِقَوْمٍ یَذَّکَّرُونَ (انعام/126)


2)      وَ أَنَّ هذا صِراطی‏ مُسْتَقیماً فَاتَّبِعُوهُ وَ لا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِکُمْ عَنْ سَبیلِهِ ذلِکُمْ وَصَّاکُمْ بِهِ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ (انعام/153)


3)      قالَ فَبِما أَغْوَیْتَنی‏ لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِراطَکَ الْمُسْتَقیمَ (اعراف/16)


و. 1 مورد هم به صورت «قالَ هذا صِراطٌ عَلَیَّ مُسْتَقیمٌ؛ حجر/41) آمده که این مورد اخیر قرائتی که «علَی» به صورت «علِیّ» تلفظ شده باشد هم دارد (توضیح این مورد در جلسه 280 http://yekaye.ir/al-hegr-15-41/).


 


 




[1] . وَ بِالْإِسْنَادِ- یَرْفَعُهُ- إِلَى الثِّقَاتِ، الَّذِینَ کَتَبُوا الْأَخْبَارَ: أَنَّهُمْ أَوْضَحُوا بِأَنَّ لَهُمْ مِنْ أَسْمَاءِ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ عَلَیْهِ السَّلَامُ فَلَهُ ثَلَاثُمِائَةِ اسْمٍ فِی الْقُرْآنِ، مَا رَوَوْهُ بِالْإِسْنَادِ الصَّحِیحِ، عَنِ ابْنِ مَسْعُودٍ: قَوْلُهُ تَعَالَى: وَ إِنَّهُ فِی أُمِّ الْکِتابِ لَدَیْنا لَعَلِیٌّ حَکِیمٌ؛ وَ قَوْلُهُ: «وَ جَعَلْنا لَهُمْ لِسانَ صِدْقٍ عَلِیًّا»؛ وَ قَوْلُهُ: «وَ اجْعَلْ لِی لِسانَ صِدْقٍ فِی الْآخِرِینَ»؛ ... وَ قَوْلُهُ: «إِنَّکَ لَمِنَ الْمُرْسَلِینَ عَلىٌّ‏ صِراطٌ مُسْتَقِیم‏» ...


[2] . على فی قوله «عَلى‏ صِراطٍ» یتعلق بالمرسلین تقدیره أرسلوا على صراط و یجوز أن ی الجار و المجرور فی موضع خبر إن فی خبرا بعد خبر و یجوز أن ی فی موضع نصب على الحال فکأنه قال أرسلوا مستقیما طریقهم


[3] . این روایت در الکافی، ج‏1، ص417 هم این مضمون را به نحو قوی‌تری تایید می‌کند:


مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَیْنِ عَنِ النَّضْرِ بْنِ شُعَیْبٍ عَنْ خَالِدِ بْنِ مَادٍّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْفَضْلِ عَنِ الثُّمَالِیِّ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع قَالَ:


أَوْحَى اللَّهُ إِلَى نَبِیِّهِ ص «فَاسْتَمْسِکْ بِالَّذِی أُوحِیَ إِلَیْکَ إِنَّکَ عَلى‏ صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ‏» قَالَ إِنَّکَ عَلَى وَلَایَةِ عَلِیٍّ وَ عَلِیٌّ هُوَ الصِّرَاطُ الْمُسْتَقِیمُ.


[4] . این روایات هم درباره «صراط» قابل توجه است:


قَالَ حَدَّثَنِی عُبَیْدُ بْنُ کَثِیرٍ مُعَنْعَناً عَنْ أَبِی هُرَیْرَةَ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص قَالَ: أَتَانِی جَبْرَئِیلُ ع فَقَالَ أُبَشِّرُکَ یَا مُحَمَّدُ بِمَا تَجُوزُ عَلَى الصِّرَاطِ قَالَ قُلْتُ بَلَى قَالَ تَجُوزُ بِنُورِ اللَّهِ وَ یَجُوزُ عَلِیٌّ بِنُورِکَ وَ نُورُکَ مِنْ نُورِ اللَّهِ وَ تَجُوزُ أُمَّتُکَ بِنُورِ عَلِیٍّ وَ نُورُ عَلِیٍّ مِنْ نُورِکَ وَ مَنْ لَمْ یَجْعَلِ اللَّهُ لَهُ [مَعَ عَلِیٍ‏] نُوراً فَما لَهُ مِنْ نُورٍ. (تفسیر فرات الکوفی، ص287)


حَدَّثَنَا أَبِی رَحِمَهُ اللَّهُ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ عَلِیِّ بْنِ الصَّلْتِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الصَّلْتِ عَنْ یُونُسَ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ عَمَّنْ ذَکَرَهُ عَنْ عُبَیْدِ اللَّهِ بْنِ الْحَلَبِیِّ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: الصِّرَاطُ الْمُسْتَقِیمُ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ عَلِیٌّ ع. (معانی الأخبار، ص32)


حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیٍّ رَحِمَهُ اللَّهُ عَنْ عَمِّهِ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِی الْقَاسِمِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ الْکُوفِیِّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ عَنِ الْمُفَضَّلِ عَنْ جَابِرِ بْنِ یَزِیدَ عَنْ أَبِی ا ُّبَیْرِ الْمَکِّیِّ عَنْ جَابِرِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْأَنْصَارِیِّ قَالَ قَالَ النَّبِیُّ ص‏ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى اصْطَفَانِی وَ اخْتَارَنِی وَ جَعَلَنِی رَسُولًا وَ أَنْزَلَ عَلَیَّ سَیِّدَ الْکُتُبِ فَقُلْتُ إِلَهِی وَ سَیِّدِی إِنَّکَ أَرْسَلْتَ مُوسَى إِلَى فِرْعَوْنَ فَسَأَلَکَ أَنْ تَجْعَلَ مَعَهُ أَخاهُ هارُونَ وَزِیراً تَشُدُّ بِهِ عَضُدَهُ وَ تُصَدِّقُ بِهِ قَوْلَهُ وَ إِنِّی أَسْأَلُکَ یَا سَیِّدِی وَ إِلَهِی أَنْ تَجْعَلَ لِی مِنْ أَهْلِی وَزِیراً تَشُدُّ بِهِ عَضُدِی فَجَعَلَ اللَّهُ لِی عَلِیّاً وَزِیراً وَ أَخاً وَ جَعَلَ الشَّجَاعَةَ فِی قَلْبِهِ وَ أَلْبَسَهُ الْهَیْبَةَ عَلَى عَدُوِّهِ وَ هُوَ أَوَّلُ مَنْ آمَنَ بِی وَ صَدَّقَنِی وَ أَوَّلُ مَنْ وَحَّدَ اللَّهَ مَعِی وَ إِنِّی سَأَلْتُ ذَلِکَ رَبِّی عَزَّ وَ جَلَّ فَأَعْطَانِیهِ فَهُوَ سَیِّدُ الْأَوْصِیَاءِ اللُّحُوقُ بِهِ سَعَادَةٌ وَ الْمَوْتُ فِی طَاعَتِهِ شَهَادَةٌ وَ اسْمُهُ فِی َّوْرَاةِ مَقْرُونٌ إِلَى اسْمِی وَ زَوْجَتُهُ الصِّدِّیقَةُ الْکُبْرَى ابْنَتِی وَ ابْنَاهُ سَیِّدَا شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّةِ ابْنَایَ وَ هُوَ وَ هُمَا وَ الْأَئِمَّةُ بَعْدَهُمْ حُجَجُ اللَّهِ عَلَى خَلْقِهِ بَعْدَ النَّبِیِّینَ وَ هُمْ أَبْوَابُ الْعِلْمِ فِی أُمَّتِی مَنْ تَبِعَهُمْ نَجَا مِنَ النَّارِ وَ مَنِ اقْتَدَى بِهِمْ هُدِیَ إِلى‏ صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ‏ لَمْ یَهَبِ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ مَحَبَّتَهُمْ لِعَبْدٍ إِلَّا أَدْخَلَهُ اللَّهُ الْجَنَّةَ. (الأمالی( للصدوق)، ص22)


[5] . که عبارتند از:


1)      وَ هذا صِراطُ رَبِّکَ مُسْتَقیماً قَدْ فَصَّلْنَا الْآیاتِ لِقَوْمٍ یَذَّکَّرُونَ (انعام/126)


2)      وَ أَنَّ هذا صِراطی‏ مُسْتَقیماً فَاتَّبِعُوهُ وَ لا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِکُمْ عَنْ سَبیلِهِ ذلِکُمْ وَصَّاکُمْ بِهِ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ (انعام/153)


3)      قالَ فَبِما أَغْوَیْتَنی‏ لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِراطَکَ الْمُسْتَقیمَ (اعراف/16)


 




750) سوره یس (36) آیه3 إِنَّکَ لَمِنَ الْمُرْسَلینَ

درخواست حذف اطلاعات

 بسم الله الرحمن الرحیم


750) سوره یس (36) آیه3 


إِنَّکَ لَمِنَ الْمُرْسَلینَ


3 رمضان 1439



ترجمه



[که] بی‌تردید تو از [جمله] فرستاده‌شدگان هستی.



نکات ادبی



الْمُرْسَلینَ


قبلا بیان شد که ماده «رسل» در اصل به معنای برانگیختن و امتداد یافتن است؛ و یا برانگیختی که با نرمی و مدارا همراه باشد، چنانکه برای شتری که رام است و براحتی می‌توان او را به حرکت واداشت تعبیر «ناقة رَسْلَةٌ» به کار می‌برند. برخی بر این باورند که اساساً این ماده در اصل به معنای نافذ دانستن (انفاذ) و برانگیختنی است که کار و یتی را بر دوش آنکه برانگیخته می‌شود می‌گذارد، و لذا همراه با نوعی حرکت و سیر (ولو سیر معنوی) همراه است.



در فارسی ما تعبیر «فرستادن» را به کار می‌بریم اما ظاهرا تفاوت اندکی بین این دو هست؛ شبیه تفاوتی که اهل لغت بین «بعث» (برانگیختن) با «ارسال» مطرح کرده‌اند که: در ارسال، حتما شخص ارسال شده، کار و یتی را برای ارسال کننده انجام می‌دهد در حالی که در بعث [و همین طور در «فرستادن» فارسی] وما چنین چیزی مد نظر نیست چنانکه مثلا برای فرستادن بچه به مدرسه تعبیر «بَعَثتُهُ»» به کار می‌رود، نه «أرسَلتُهُ».



پس، کلمه «رسول» به معنای ی است که برای انجام کاری فرستاده می‌شود؛ و کلمه «ارسال: فرستادن» نقطه مقابل «ام : نگهداشتن» است (ما یَفْتَحِ اللَّهُ لِلنَّاسِ مِنْ رَحْمَةٍ فَلا مُمْسِکَ لَها وَ ما یُمْسِکْ فَلا مُرْسِلَ لَهُ مِنْ بَعْدِهِ‏؛ فاطر/2) و در قرآن کریم کلمه «رسول» را فقط در مورد ان (انسانها) به کار نبرده است بلکه در مورد فرشتگان هم استفاده شده (إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ کَرِیمٍ، تکویر/19؛ وَ لَمَّا جاءَتْ رُسُلُنا إِبْراهِیمَ بِالْبُشْرى‏، عنکبوت/31) و تعبیر ارسال (فرستادن) ‌را علاوه بر اینها، نه‌تنها در مورد باد و باران و ... (مثلا: و أَرْسَلْنَا الرِّیاحَ لَواقِحَ؛ حجر/22)، بلکه حتی در مورد شیاطین هم به کار برده است (أَ لَمْ تَرَ أَنَّا أَرْسَلْنَا الشَّیاطِینَ عَلَى الْکافِرِینَ تَؤُزُّهُمْ أَزًّا؛ مریم/83)



جلسه 529 http://yekaye.ir/al-ahzab-33-40/



«مُرسَل» اسم مفعول از «ارسال» است که در همان معنای «رسول» ( ی که به کاری فرستاده شده) به کار می‌رود (لسان العرب، ج‏11، ص284)؛ و شاید تفاوتش در این باشد که در این کلمه تاکید بر فرستنده بیشتر باشد؛ یعنی گویی در کلمه «رسول» تمرکز بر روی شخص حامل پیام است؛ اما در «مرسل» تاکید بر این است که شخص حامل پیام از طرف شخص خاصی (در اینجا: خداوند) برای انجام کاری یت یافته است.



حدیث



1) روایت شده است که یکبار مجلس مامون در مرو، با حضور حضرت رضا ع و جماعتی از علمای عراق و اسان تشکیل شده بود که فرازهایی از این روایت در جلسه 732 حدیث1، گذشت. http://yekaye.ir/al-fater-35-32/



در آن مجلس ابتدا آن علما بسیاری از آیات و احادیث در فضیلت اهل بیت را بر کل امت تطبیق می‌ د و حضرت یکایک آنها را پاسخ داد. سپس مامون رو به کرد و گفت:



اکنون آیا مطلب واضحتری که در مورد «آل» در قرآن آمده باشد (که در قرآن بر جایگاه «آل محمد» تاکید کرده باشد) هست؟



رضا ع فرمود: بله. بگویید که سخن خداوند عز و جل که فرمود «یاسین، سوگند به قرآن حکیم، [که] بی‌تردید تو از [جمله] فرستاده‌شدگان هستی؛ بر صراطی مستقیم» (یس/1-4) منظورش از یاسین که بود؟



آن علما گفتند: یاسین حضرت محمد ص است و ی در این شک ندارد.



فرمود: همانا خداوند به حضرت محمد و آل محمد فضیلتی عطا فرمود که هیچ به کنه توصیفش نرسد مگر ی که آن را تعقل کند؛ و آن این است که خداوند بر احدی جز ان سلام نفرستاد؛ پس فرمود: «سلام بر نوح در میان عالمیان» (صافات/79) و سلام بر ابراهیم» (صافات/109) و «سلام بر موسی و هارون» (صافات/120) و نفرمود:‌سلام بر آل نوح ویا سلام بر آل موسی؛ و نه آل ابراهیم؛ ولی فرمود «سلام بر آل یاسین» (صافات/130)* یعنی آل محمد ص!



مامون گفت: دانستم که شرح این مطلب و بیانش در معدن نبوت است.



الأمالی( للصدوق)، ص530



حَدَّثَنَا الشَّیْخُ الْفَقِیهُ أَبُو جَعْفَرٍ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ بْنِ مُوسَى بْنِ بَابَوَیْهِ الْقُمِّیُّ رَحِمَهُ اللَّهُ قَالَ حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ الْحُسَیْنِ بْنِ شَاذَوَیْهِ الْمُؤَدِّبُ وَ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ مَسْرُورٍ رِضْوَانُ اللَّهِ عَلَیْهِ قَالا حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ جَعْفَرٍ الْحِمْیَرِیُّ عَنْ أَبِیهِ عَنِ الرَّیَّانِ بْنِ الصَّلْتِ قَالَ: حَضَرَ الرِّضَا ع مَجْلِسَ الْمَأْمُونِ بِمَرْوَ وَ قَدِ اجْتَمَعَ فِی مَجْلِسِهِ جَمَاعَةٌ مِنْ عُلَمَاءِ أَهْلِ الْعِرَاقِ وَ خُرَاسَانَ ...



قَالَ الْمَأْمُونُ: فَهَلْ عِنْدَکَ فِی الْآلِ شَیْ‏ءٌ أَوْضَحُ مِنْ هَذَا فِی الْقُرْآنِ؟



قَالَ أَبُو الْحَسَنِ ع نَعَمْ أَخْبِرُونِی عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ «یس وَ الْقُرْآنِ الْحَکِیمِ إِنَّکَ لَمِنَ الْمُرْسَلِینَ. عَلى‏ صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ» فَمَنْ عَنَى بِقَوْلِهِ یس قَالَتِ الْعُلَمَاءُ یس مُحَمَّدٌ ص لَمْ یَشُکَّ فِیهِ أَحَدٌ قَالَ أَبُو الْحَسَنِ ع فَإِنَّ اللَّهَ أَعْطَى مُحَمَّداً ص وَ آلَ مُحَمَّدٍ مِنْ ذَلِکَ فَضْلًا لَا یَبْلُغُ أَحَدٌ کُنْهَ وَصْفِهِ إِلَّا مَنْ عَقَلَهُ وَ ذَلِکَ أَنَّ اللَّهَ لَمْ یُسَلِّمْ عَلَى أَحَدٍ إِلَّا عَلَى الْأَنْبِیَاءِ فَقَالَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى «سَلامٌ عَلى‏ نُوحٍ فِی الْعالَمِینَ» وَ قَالَ «سَلامٌ عَلى‏ إِبْراهِیمَ» وَ قَالَ «سَلامٌ عَلى‏ مُوسى‏ وَ هارُونَ» وَ لَمْ یَقُلْ سَلَامٌ عَلَى آلِ نُوحٍ وَ لَمْ یَقُلْ سَلَامٌ عَلَى آلِ مُوسَى وَ لَا آلِ إِبْرَاهِیمَ وَ قَالَ «سَلَامٌ عَلَى آلِ یس» یَعْنِی آلَ مُحَمَّدٍ ص فَقَالَ الْمَأْمُونُ قَدْ عَلِمْتُ أَنَّ فِی مَعْدِنِ النُّبُوَّةِ شَرْحُ هَذَا وَ بَیَانُه‏.



*توجه:



توضیح این قرائت از آیه 130 سوره صافات در جلسه 748، حدیث3 گذشت. http://yekaye.ir/ya-seen-36-1/






2) از صادق ع از پدرانشان روایت شده است که از رسول الله ص پرسیدند: تو کجا بودی وقتی آدم در بهشت بود؟



فرمود: من در صُلب او بودم؛ و در حالی که در صلب او بودم با او به زمین هبوط و در صلب نوح در کشتی سوار شدم؛ و مرا در صلب ابراهیم همراه او به درون آتش پرتاب د؛ در سلسله پدران و مادرانم هیچ مرا به منتقل نکرد؛ و همواره خداوند مرا در صُلب‌های پاک به رَحِم‌های پاک منتقل کرد، هدایت‌کننده و هدایت‌شده تا اینکه خداوند از من عهد بر نبوت و میثاق بر گرفت؛ و هر چه در توصیف [= معرفی] من بود بیان فرمود و در تورات و انجیل حکایت من و عروج من به آسمانش را ثابت فرمود و اسم مرا از اسمای نیکوی خود منشق کرد: امت من حمدگویان‌اند؛ [خداوند] صاحب عرض محمود است و من محمدم.



الأمالی( للصدوق)، ص624



حَدَّثَنَا الشَّیْخُ الْجَلِیلُ أَبُو جَعْفَرٍ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ بْنِ مُوسَى بْنِ بَابَوَیْهِ الْقُمِّیُّ رَحِمَهُ اللَّهُ قَالَ حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ مُوسَى الدَّقَّاقُ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ الْکُوفِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا مُوسَى بْنُ عِمْرَانَ النَّخَعِیُّ عَنْ عَمِّهِ الْحُسَیْنِ بْنِ یَزِیدَ النَّوْفَلِیِّ عَنْ عَلِیِّ بْنِ أَبِی حَمْزَةَ عَنْ یَحْیَى بْنِ أَبِی إِسْحَاقَ عَنِ الصَّادِقِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِیهِ عَنْ جَدِّهِ عَنْ أَبِیهِ ع قَالَ:



سُئِلَ النَّبِیُّ ص أَیْنَ کُنْتَ وَ آدَمُ فِی الْجَنَّةِ؟



قَالَ کُنْتُ فِی صُلْبِهِ وَ هُبِطَ بِی إِلَى الْأَرْضِ فِی صُلْبِهِ وَ رَکِبْتُ السَّفِینَةَ فِی صُلْبِ نُوحٍ وَ قُذِفَ بِی فِی النَّارِ فِی صُلْبِ أَبِی إِبْرَاهِیمَ لَمْ یَلْتَقِ لِی أَبَوَانِ عَلَى سِفَاحٍ قَطُّ وَ لَمْ یَزَلِ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ یَنْقُلُنِی فِی الْأَصْلَابِ الطَّیِّبَةِ إِلَى الْأَرْحَامِ الطَّاهِرَةِ هَادِیاً مَهْدِیّاً حَتَّى أَخَذَ اللَّهُ بِالنُّبُوَّةِ عَهْدِی وَ بِالْإِسْلَامِ مِیثَاقِی وَ بَیَّنَ کُلَّ شَیْ‏ءٍ مِنْ صِفَتِی وَ أَثْبَتَ فِی َّوْرَاةِ وَ الْإِنْجِیلِ ذِکْرِی وَ رَقَانِی إِلَى سَمَائِهِ وَ شَقَّ لِیَ اسْماً مِنْ أَسْمَائِهِ الْحُسْنَى أُمَّتِی الْحَمَّادُونَ فَذُو الْعَرْشِ مَحْمُودٌ وَ أَنَا مُحَمَّدٌ.






3) با اسناد متعدد از رضا ع از پدرانشان روایت شده است که رسول الله ص فرمودند:



همانا حضرت موسی ع درخواست کرد که پروردگارا ! مرا از امت حضرت محمد ص قرار بده!



اما خداوند عز و جل به او وحی کرد: ای موسی! تو بدان نمی‌رسی!



عیون أخبار الرضا علیه السلام، ج‏2، ص: 32



حَدَّثَنَا أَبُو الْحَسَنِ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ الشَّاهِ الْفَقِیهُ الْمَرْوَزِیُ‏  بِمَرْوَرُودَ فِی‏ دَارِهِ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو بَکْرِ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ النَّیْسَابُورِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو الْقَاسِمِ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ عَامِرِ بْنِ سُلَیْمَانَ الطَّائِیُ‏  بِالْبَصْرَةِ قَالَ حَدَّثَنَا أَبِی فِی سَنَةِ سِتِّینَ وَ مِائَتَیْنِ قَالَ حَدَّثَنِی عَلِیُّ بْنُ مُوسَى الرِّضَا ع سَنَةَ أَرْبَعٍ وَ تِسْعِینَ وَ مِائَةٍ



وَ حَدَّثَنَا أَبُو مَنْصُورٍ أَحْمَدُ بْنُ إِبْرَاهِیمَ بْنِ بَکْرٍ الْخُورِیُّ بِنَیْسَابُورَ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو إِسْحَاقَ إِبْرَاهِیمُ بْنُ هَارُونَ بْنِ مُحَمَّدٍ الْخُورِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ زِیَادٍ الْفَقِیهُ الْخُورِیُّ بِنَیْسَابُورَ قَالَ حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ الْهَرَوِیُّ الشَّیْبَانِیُّ عَنِ الرِّضَا عَلِیِّ بْنِ مُوسَى ع



وَ حَدَّثَنِی أَبُو عَبْدِ اللَّهِ الْحُسَیْنُ بْنُ مُحَمَّدٍ الْأُشْنَانِیُّ الرَّازِیُّ الْعَدْلُ بِبَلْخٍ قَالَ حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ مَهْرَوَیْهِ الْقَزْوِینِیُّ عَنْ دَاوُدَ بْنِ سُلَیْمَانَ الْفَرَّاءِ عَنْ عَلِیِّ بْنِ مُوسَى الرِّضَا ع قَالَ:



حَدَّثَنِی أَبِی مُوسَى بْنُ جَعْفَرٍ قَالَ حَدَّثَنِی أَبِی جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ قَالَ حَدَّثَنِی أَبِی مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیٍّ قَالَ حَدَّثَنِی أَبِی عَلِیُّ بْنُ الْحُسَیْنِ قَالَ حَدَّثَنِی أَبِی الْحُسَیْنُ بْنُ عَلِیٍّ قَالَ حَدَّثَنِی أَبِی عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ ع قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص إِنَّ مُوسَى ع سَأَلَ رَبَّهُ عَزَّ وَ جَلَ‏ فَقَالَ یَا رَبِّ اجْعَلْنِی مِنْ أُمَّةِ مُحَمَّدٍ ص فَأَوْحَى اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِلَیْهِ یَا مُوسَى إِنَّکَ لَا تَصِلُ إِلَى ذَلِکَ.[1]



تدبر



1) «إِنَّکَ لَمِنَ الْمُرْسَلینَ»



این جمله حاوی تاکیدات متعدد است، مانند جمله اسمیه، حرف «إنّ»، لام مزحلقه و... .



خداوند به قرآن سوگند می‌خورد و جمله‌ای با تاکیدات فراوان می‌آورد که به ص بگوید که تو از جمله فرستاده‌شدگان هستی. چرا؟



الف. در برابر هجوم تهمت‏ها و تضعیف‏هاى ناروا، حمایت‏هاى صحیح و همه جانبه ضرورت دارد. (تفسیر نور، ج‏9، ص521)



ب. ص واقعا فرستاده از جانب خداست و پیام خدا را آورده، نه اینکه صرفا شهودات شخصی خود را برای ما حکایت کرده باشد. (توضیح بیشتر در تدبر 2)



ج ...






2) «إِنَّکَ لَمِنَ الْمُرْسَلینَ»



در نکات ادبی اشاره شد که در کلمه «مُرسَل» تاکیدی هست بر اینکه ی او را فرستاده است؛



این آیه بعد از یک سوگند، با تاکیدات متعدد بیان می‌کند که حضرت محمد ص فرستاده‌ای از جانب خداست، نه اینکه صرفاً مکاشفاتی برایش رخ داده باشد و از طرف خود تصمیم گرفته باشد که آن مکاشفات را با مردم در میان بگذارد.



نکته تخصصی فلسفه دین



آنچه در تلقی جدید از «تجربه دینی» بیان می‌شود تفاوت جدی‌ای با «وحی» در ادبیات قرآنی دارد؛ و تطبیق این دو بر هم رهزن فهم صحیح مساله وحی است.



در تلقی یت تحریف‌شده، وقتی درباره حضرت عیسی ع سخن گفته می‌شود ی‌ای در کار نیست؛ بلکه او تجسم خداست و بدین ترتیب، مفهوم «وحی» به تجربه دینی فروکاسته می‌شود؛ یعنی تجربه‌ای که افراد (بویژه حواریون) از مواجهه با خدا [= ) دارند. از این رو، هر «عهد جدید» (= کتاب مقدس یان) را ببیند بوضوح درمی‌یابد که اناجیل آن، نه کلمات خداوند، بلکه گزارش‌های حواریون است از کارها و گفته‌های حضرت عیسی ع!



در این تلقی دیگر نه فرستاده‌ای در کار است و نه پیامی؛ - نعوذ بالله - خود خداست که مستقیم وارد زندگی اجتماعی مردم شده است.



در حالی که ما در - و بلکه در یت راستین و خود حضرت عیسی ع - با رس مواجهیم؛ یعنی یک انسان از جانب خداوند یت یافته است که پیامی را از جانب خداوند برای انسانها بیاورد.



در تلقی «تجربه دینی» از وحی، ابتکار عمل با خود شخص است، قرار نیست خداوند مطلب خاصی بگوید؛ بلکه خود شخص است که تجربه‌ای از مواجهه با خدا دارد و این تجربه‌اش را به زبان خویش برای دیگران بازگو می‌کند؛



اما در تلقی «وحی» و «رس »، ابتکار عمل با خداست؛ خداوند است که تصمیم گرفته که پیام خاصی را از طریق برخی از انسانها به گوش همگان برساند؛ و اگرچه در اینجا نیز بین ص و خداوند مواجهه‌ای - مستقیم یا غیرمستقیم و با واسطه فرشته وحی - رخ می‌دهد؛ اما عین الفاظ و عبارات تنظیم شده از جانب خداوند است که در اختیار او قرار می گیرد و او موظف است آنها را بی‌کم و کاست به مردم برساند.



تاکید بر «فرستاده شده بودن» ص جلوی بسیاری از کج‌فهمی‌ها در خصوص نبوت؛ و ادعاهایی همانند «بسط تجربه نبوی» را می‌گیرد.






3) «إِنَّکَ لَمِنَ الْمُرْسَلینَ»



مردان خدا در طول تاریخ تنها نیستند و در کنار سایر فرستادگان الهى هستند. (تفسیر نور، ج‏9، ص521)






4) «إِنَّکَ لَمِنَ الْمُرْسَلینَ»



ص با اینکه بر اساس بسیاری از روایات برترین انسان مخلوق است، اما از حیث «مُرسَل بودن» (= آوردن رس الهی» یکی از ان است و از این جهت خاص، تفاوتی با دیگر ان ندارد.






5) «وَ الْقُرْآنِ الْحَکیمِ؛ إِنَّکَ لَمِنَ الْمُرْسَلینَ»



سوال



کافران منکر رس بودند؛ و برای قانع آنان باید دلیل آورد؛ سوگند خوردن برای آنان چه فایده‌ای دارد؟



الف. سوگند خوردن صرفا در برابر کافران نیست؛ بلکه گاه برای تاکید بر مطلب است.



ب. این سوگند، سوگندی است که در عین حال دلیل هم هست: سوگند به قرآن خورده شده است، که چنین کالب حکیمانه ای، معجزه‌ و از این رو، برهان بر رس اکرم ص است. (مفاتیح الغیب (ف رازی)، ج‏26، ص252)



ج. ...[2]



 


 




[1] . احادیث ناظر به ویژگی خاص نبوت ص فراوان است، برخی موارد دیگر آن تقدیم می‌شود:


أَخْبَرَنَا أَبُو عَبْدِ اللَّهِ مُحَمَّدُ بْنُ مُحَمَّدٍ، قَالَ: أَخْبَرَنِی أَبُو عَبْدِ اللَّهِ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ رِیَاحٍ الْقُرَشِیُّ إِجَازَةً، قَالَ: حَدَّثَنَا أَبِی، قَالَ: حَدَّثَنَا أَبُو عَلِیٍّ الْحَسَنُ بْنُ مُحَمَّدٍ، قَالَ: حَدَّثَنَا الْحَسَنُ بْنُ مَحْبُوبٍ، عَنْ عَلِیِّ بْنِ رِئَابٍ، عَنْ أَبِی بَصِیرٍ، عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ (عَلَیْهِمُ السَّلَامُ)، قَالَ: إِنَّ أَبَا ذَرٍّ وَ سَلْمَانَ خَرَجَا فِی طَلَبِ‏ رَسُولِ اللَّهِ (صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ) فَقِیلَ لَهُمَا: إِنَّهُ تَوَجَّهَ إِلَى نَاحِیَةِ قُبَا، فَاتَّبَعَاهُ فَوَجَدَاهُ سَاجِداً تَحْتَ شَجَرَةٍ، فَجَلَسَا یَنْتَظِرَانِهِ حَتَّى ظَنَّا أَنَّهُ نَائِمٌ، فَأَهْوَیَا لِیُوقِظَاهُ، فَرَفَعَ رَأْسَهُ إِلَیْهِمَا، ثُمَّ قَالَ: قَدْ رَأَیْتُ مَکَانَکُمَا، وَ سَمِعْتُ مَقَالَکُمَا، وَ لَمْ أَکُنْ رَاقِداً، إِنَّ اللَّهَ بَعَثَ کُلَّ نَبِیٍّ کَانَ قَبْلِی إِلَى أُمَّتِهِ بِلِسَانِ قَوْمِهِ، وَ بَعَثَنِی إِلَى کُلِّ أَسْوَدَ وَ أَحْمَرَ بِالْعَرَبِیَّةِ، وَ أَعْطَانِی فِی أُمَّتِی خَمْسَ خِصَالٍ، لَمْ یُعْطِهَا نَبِیّاً کَانَ قَبْلِی: نَصَرَنِی بِالرُّعْبِ، یَسْمَعُ بِی الْقَوْمُ بَیْنِی وَ بَیْنَهُمْ مَسِیرَةُ شَهْرٍ، فَیُؤْمِنُونَ بِی، وَ أُحِلَّ لِیَ الْمَغْنَمُ، وَ جُعِلَ لِیَ الْأَرْضُ مَسْجِداً وَ طَهُوراً، أَیْنَمَا کُنْتُ مِنْهَا أَتَیَمَّمُ مِنْ تُرْبَتِهَا وَ أُصَلِّی عَلَیْهَا، وَ جَعَلَ لِکُلِّ نَبِیٍّ مَسْأَلَةً فَسَأَلُوهُ إِیَّاهَا فَأَعْطَاهُمْ ذَلِکَ فِی الدُّنْیَا، وَ أَعْطَانِی مَسْأَلَةً، فَأَخَّرْتُ مَسْأَلَتِی لِشَفَاعَةِ الْمُؤْمِنِینَ مِنْ أُمَّتِی إِلَى یَوْمِ الْقِیَامَةِ فَفَعَلَ ذَلِکَ، وَ أَعْطَانِی جَوَامِعَ الْعِلْمِ وَ مَفَاتِیحَ الْکَلَامِ وَ لَمْ یُعْطِ مَا أَعْطَانِی نَبِیّاً قَبْلِی، فَمَسْأَلَتِی بَالِغَةٌ إِلَى یَوْمِ الْقِیَامَةِ لِمَنْ لَقِیَ اللَّهَ لَا یُشْرِکُ بِهِ شَیْئاً، مُؤْمِناً بِی، مُوَالِیاً لِوَصِیِّی، مُحِبّاً لِأَهْلِ بَیْتِی. (الأمالی (للطوسی)، ص57)


مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ الْجَبَّارِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِیلَ عَنْ عَلِیِّ بْنِ النُّعْمَانِ عَنِ ابْنِ مُسْکَانَ عَنْ أَبِی بَصِیرٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: قَالَ لِی یَا أَبَا مُحَمَّدٍ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ لَمْ یُعْطِ الْأَنْبِیَاءَ شَیْئاً إِلَّا وَ قَدْ أَعْطَاهُ مُحَمَّداً ص قَالَ وَ قَدْ أَعْطَى‏ مُحَمَّداً جَمِیعَ مَا أَعْطَى الْأَنْبِیَاءَ وَ عِنْدَنَا الصُّحُفُ الَّتِی قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ- صُحُفِ إِبْراهِیمَ وَ مُوسى‏  قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاکَ هِیَ الْأَلْوَاحُ‏  قَالَ نَعَمْ. (الکافی، ج‏1، ص225)


حَدَّثَنَا أَبُو أَحْمَدَ مُحَمَّدُ بْنُ جَعْفَرٍ الْبُنْدَارُ الْفَقِیهُ بِأَخْسِیکِثَ‏  قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو الْعَبَّاسِ مُحَمَّدُ بْنُ جُمْهُورٍ  الْحَمَّادِیُّ قَالَ حَدَّثَنِی أَبُو عَلِیٍّ صَالِحُ بْنُ مُحَمَّدٍ الْبَغْدَادِیُّ بِبُخَارَا قَالَ حَدَّثَنَا سَعِیدُ بْنُ سُلَیْمَانَ وَ مُحَمَّدُ بْنُ بَکَّارٍ وَ إِسْمَاعِیلُ بْنُ إِبْرَاهِیمَ قَالَ‏  حَدَّثَنَا الْفَرَجُ بْنُ فَضَالَةَ عَنْ لُقْمَانَ بْنِ عَامِرٍ عَنْ أَبِی أُمَامَةَ قَالَ: قُلْتُ یَا رَسُولَ اللَّهِ مَا کَانَ‏ بَدْءُ أَمْرِکَ‏ قَالَ دَعْوَةُ أَبِی إِبْرَاهِیمَ وَ بُشْرَى عِیسَى ابْنِ مَرْیَمَ وَ رَأَتْ أُمِّی أَنَّهُ خَرَجَ مِنْهَا شَیْ‏ءٌ أَضَاءَتْ مِنْهُ قُصُورُ الشَّامِ‏ .(الخصال، ج‏1، ص177)


مِنْهَا فِی ذِکْرِ النَّبِیِّ ص اخْتَارَهُ مِنْ شَجَرَةِ الْأَنْبِیَاءِ وَ مِشْکَاةِ الضِّیَاءِ وَ ذُؤَابَةِ الْعَلْیَاءِ وَ سُرَّةِ الْبَطْحَاءِ وَ مَصَابِیحِ الظُّلْمَةِ وَ یَنَابِیعِ الْحِکْمَةِ. (نهج البلاغة، خطبه108)


و من خطبة له ع علم فیها الناس الصلاة على النبی ص‏: اللَّهُمَّ دَاحِیَ الْمَدْحُوَّاتِ وَ دَاعِمَ الْمَسْمُوکَاتِ وَ جَابِلَ الْقُلُوبِ عَلَى فِطَرَاتِهَا «1» شَقِیِّهَا وَ سَعِیدِهَا اجْعَلْ شَرَائِفَ صَلَوَاتِکَ وَ نَوَامِیَ بَرَکَاتِکَ عَلَى مُحَمَّدٍ عَبْدِکَ وَ رَسُولِکَ الْخَاتِمِ لِمَا سَبَقَ وَ الْفَاتِحِ لِمَا انْغَلَقَ وَ الْمُعْلِنِ الْحَقَّ بِالْحَقِّ وَ الدَّافِعِ جَیْشَاتِ الْأَبَاطِیلِ وَ الدَّامِغِ صَوْلَاتِ الْأَضَالِیلِ کَمَا حُمِّلَ فَاضْطَلَعَ قَائِماً بِأَمْرِکَ مُسْتَوْفِزاً فِی مَرْضَاتِکَ غَیْرَ نَاکِلٍ عَنْ قُدُمٍ وَ لَا وَاهٍ فِی عَزْمٍ وَاعِیاً لِوَحْیِکَ حَافِظاً لِعَهْدِکَ مَاضِیاً عَلَى نَفَاذِ أَمْرِکَ حَتَّى أَوْرَى قَبَسَ الْقَابِسِ وَ أَضَاءَ الطَّرِیقَ لِلْخَابِطِ وَ هُدِیَتْ بِهِ الْقُلُوبُ بَعْدَ خَوْضَاتِ الْفِتَنِ وَ الآْثَامِ «2» وَ أَقَامَ بِمُوضِحَاتِ الْأَعْلَامِ وَ نَیِّرَاتِ الْأَحْکَامِ فَهُوَ أَمِینُکَ الْمَأْمُونُ وَ خَازِنُ عِلْمِکَ الْمَخْزُونِ وَ شَهِیدُکَ یَوْمَ الدِّینِ وَ بَعِیثُکَ بِالْحَقِّ وَ رَسُولُکَ إِلَى الْخَلْقِ اللَّهُمَّ افْسَحْ لَهُ مَفْسَحاً فِی ظِلِّکَ وَ اجْزِهِ مُضَاعَفَاتِ الْخَیْرِ مِنْ فَضْلِکَ اللَّهُمَّ وَ أَعْلِ عَلَى بِنَاءِ الْبَانِینَ بِنَاءَهُ وَ أَکْرِمْ لَدَیْکَ مَنْزِلَتَهُ وَ أَتْمِمْ لَهُ نُورَهُ وَ اجْزِهِ مِنِ ابْتِعَاثِکَ لَهُ مَقْبُولَ الشَّهَادَةِ مَرْضِیَّ الْمَقَالَةِ ذَا مَنْطِقٍ عَدْلٍ وَ خُطْبَةٍ فَصْلٍ اللَّهُمَّ اجْمَعْ بَیْنَنَا وَ بَیْنَهُ فِی بَرْدِ الْعَیْشِ وَ قَرَارِ النِّعْمَةِ وَ مُنَى الشَّهَوَاتِ وَ أَهْوَاءِ اللَّذَّاتِ وَ رَخَاءِ الدَّعَةِ وَ مُنْتَهَى الطُّمَأْنِینَةِ وَ تُحَفِ الْکَرَامَةِ. (خطبه71)


جَمَاعَةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ جَعْفَرٍ الْمُؤَدِّبِ قَالَ حَدَّثَنَا عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَیْنِ بْنِ أَبِی الْخَطَّابِ عَنْ عَلِیِّ بْنِ أَسْبَاطٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ زِیَادٍ عَنْ صَفْوَانَ بْنِ مِهْرَانَ الْجَمَّالِ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: قَالَ لِی یَا صَفْوَانُ هَلْ تَدْرِی کَمْ بَعَثَ اللَّهُ مِنْ نَبِیٍّ قَالَ قُلْتُ مَا أَدْرِی قَالَ بَعَثَ اللَّهُ مِائَةَ أَلْفِ نَبِیٍّ وَ أَرْبَعَةً وَ أَرْبَعِینَ أَلْفَ نَبِیٍّ وَ مِثْلَهُمْ أَوْصِیَاءَ بِصِدْقِ الْحَدِیثِ وَ أَدَاءِ الْأَمَانَةِ وَ ا ُّهْدِ فِی الدُّنْیَا وَ مَا بَعَثَ اللَّهُ نَبِیّاً خَیْراً مِنْ مُحَمَّدٍ ص وَ لَا وَصِیّاً خَیْراً مِنْ وَصِیِّهِ (الإختصاص، ص263)


[فُرَاتٌ‏] قَالَ حَدَّثَنِی مُحَمَّدُ بْنُ أَحْمَدَ مُعَنْعَناً عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع قَالَ: قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ إِنَّ النَّبِیَّ ص أُوتِیَ عِلْمَ النَّبِیِّینَ وَ عِلْمَ الْوَصِیِّینَ وَ عِلْمَ مَا هُوَ کَائِنٌ إِلَى أَنْ تَقُومَ السَّاعَةُ ثُمَّ تَلَا هَذِهِ الْآیَةَ یَقُولُ اللَّهُ [تَعَالَى‏] لِنَبِیِّهِ [ص‏] هذا ذِکْرُ مَنْ مَعِیَ وَ ذِکْرُ مَنْ قَبْلِی.( تفسیر فرات الکوفی، ص263)


[2] . ف رازی احتمالات دیگری هم در پاسخ این اشکال مطرح کرده است (مانند اینکه عرب معتقد بودند که سوگند دروغ فاجعه به بار می‌آورد و وقتی ص سوگند می خورد اگر دروغگو می‌بود باید هلاک می‌شد و همین هلاک نشدنش برای آنها دلیلی بود که او دروغگو نیست؛ و ...) که چون واقعا خیلی نامحتمل بود ذکر نشد. (مفاتیح الغیب، ج‏26، ص251-252)


 




749) سوره یس (36) آیه2 وَ الْقُرْآنِ الْحَکیمِ

درخواست حذف اطلاعات

 بسم الله الرحمن الرحیم


749) سوره یس (36) آیه2 


وَ الْقُرْآنِ الْحَکیمِ


 2 رمضان 1439



ترجمه



سوگند به قرآن حکیم؛



نکات ادبی



الْحَکیمِ


قبلا بیان شد  که ماده «حکم» در اصل دل دارد بر «منع» ؛ وبرخی توضیح داده‌اند که نه هر گونه منعی، بلکه ممانعتی که نوعی هدف اصلاح و کنترل را تعقیب می‌کند:



«حُکم» منع از ظلم است



«حکمت» منع از جه است؛



به «افسار چها ایان» که برای کنترل آنان به کار می‌آید «حَکَمَة» می‌گویند؛



«حُکم» هم آن است که معین شود که چیزی چنین است و چنان نیست؛



«حاکم» ی است که بین مردم حکم می‌کند؛



«حَکَم» ی است که در حکم متخصص باشد؛



«حکمت» به معنای این است که بر اساس علم، حکم شود و وقتی در مورد خدا که به کار می‌رود به معنای علم خداوند به اشیاء و ایجاد آنها در کمال احکام است؛



«مُحکم» یعنی چیزی که شک و شبهه و خللی در آن راه نداشته باشد و در معنای «حکیم» همچنین گفته‌اند که به معنای ی است که کار خود را محکم و بی‌خلل انجام می‌دهد.



جلسه 222  http://yekaye.ir/al-baqare-2-32/



حدیث



1)جابر بن عبدالله انصاری از سجاد ع دعا و زیارتی را در کنار مرقد مطهر اکرم ص روایت کرده است. در فرازی از این دعا آمده است:



پس چون رحمت از جانب تو بر من به نهایت رسید بر من منت نهادی با ی که به وسیله او مرا از گمراهی هدایت فرمودی؛ و به سبب او از هلاکت نجات دادی؛ و به واسطه او از تحیر رها ساختی؛ و با او بود که از یوغ جه رهایم فرمودی؛ و او حبیب و ت است، حضرت محمد صلی الله علیه و آله؛ که نزدیکترین خلایق به نزد توست و صاحب برترین جایگاه در نزد تو؛ پس همراه با او به وحدانیت شهادت دادم و به ربوبیت و رس اقرار ؛ و طاعت او را بر من واجب فرمودی، پس همان گونه که دستور دادی اطاعتش ؛ و در آنچه مقدر فرموده بودی او را تصدیق ؛



و تو او را اختصاص دادی به کت که بر او نازل کردی، و به «سبع مثانی» [هفتِ دو بار، ظاهرا اشاره به سوره حمد باشد] که به او وحی شد؛ و آن را قرآن نامیدی و به لقب فرقان عظیم ملقبش فرمودی؛ پس فرمودی «و به راستى، تو را سبع المثانى [سوره حمد‏] و قرآن عظیم عطا کردیم» (حجر/87)



و هنگام نامیدنش به آن اسمهایی که به وی اختصاص دادی، فرمودی «طاها؛ ما قرآن را بر تو نازل نکردیم که به مشقت بیفتی» (طه/1) و فرمودی «یاسین، سوگند به قرآن حکیم» (یس/1) و فرمودی «صاد، و سوگند به قرآنِ دارای تذکر» (ص/1) و فرمودی «قاف؛ سوگند به قرآن مجید» (ق/1) پس او را این ویژگی عطا فرمودی که هنگامی که از او نام بردی سوگند یاد کردی؛ و قرآن را همراه او قرار دادی؛ و در کتابت هیچ سوگندی وجود ندارد که قرآن در ردیف آن مطرح شده باشد مگر اینکه اسم او [ ص] است؛ و این شرفی است که تو او را بدان شرافت فرمودی؛ و برتری‌ای است که به سوی او گسیل داشتی؛ زبان‌ها و فهم‌ها از توصیف خواسته تو ناتوانند و از شناخت ثنای تو بر او قاصرند ...



إقبال الأعمال، ج‏1، ص489-492؛ المصباح للکفعمی، ص650-652



دعاء مروی عن مولانا زین العابدین صلوات الله علیه و سلامه قبل صلاة العید رَوَیْنَاهُ بِإِسْنَادِنَا إِلَى الشَّیْخِ أَبِی مُحَمَّدٍ هَارُونَ بْنِ مُوسَى َّلَّعُکْبَرِیِّ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ بِإِسْنَادِهِ إِلَى جَابِرِ بْنِ یَزِیدَ الْجُعْفِیِّ عَنْ جَابِرِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْأَنْصَارِیِّ قَالَ:



کُنْتُ بِالْمَدِینَةِ وَ قَدْ وَلَّاهَا مَرْوَانُ بْنُ الْحَکَمِ مِنْ قِبَلِ یَزِیدَ بْنِ مُعَاوِیَةَ وَ کَانَ شَهْرُ رَمَضَانَ فَلَمَّا کَانَ فِی آخِرِ لَیْلَةٍ مِنْهُ أَمَرَ مُنَادِیَهُ أَنْ یُنَادِیَ بِالنَّاسِ فِی الْخُرُوجِ إِلَى الْبَقِیعِ لِصَلَاةِ الْعِیدِ فَغَدَوْتُ مِنْ مَنْزِلِی أُرِیدُ إِلَى سَیِّدِی عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ ع غَلَساً فَمَا مَرَرْتُ بِسِکَّةٍ مِنْ سِکَکِ الْمَدِینَةِ إِلَّا لَقِیتُ [رَأَیْتُ‏] أَهْلَهَا خَارِجِینَ إِلَى الْبَقِیعِ فَیَقُولُونَ أَیْنَ تُرِیدُ یَا جَابِرُ فَأَقُولُ إِلَى مَسْجِدِ رَسُولِ اللَّهِ ص حَتَّى أَتَیْتُ الْمَسْجِدَ فَدَخَلْتُهُ فَمَا وَجَدْتُ فِیهِ إِلَّا سَیِّدِی عَلِیَّ بْنَ الْحُسَیْنِ ع قَائِمٌ یُصَلِّی صَلَاةَ الْفَجْرِ وَحْدَهُ فَوَقَفْتُ وَ صَلَّیْتُ بِصَلَاتِهِ فَلَمَّا أَنْ فَرَغَ مِنْ صَلَاتِهِ سَجَدَ سَجْدَةَ الشُّکْرِ ثُمَّ إِنَّهُ جَلَسَ یَدْعُو وَ جَعَلْتُ أُؤَمِّنُ عَلَى دُعَائِهِ فَمَا أَتَى إِلَى‏ آخِرِ دُعَائِهِ حَتَّى بَزَغَتِ الشَّمْسُ فَوَثَبَ قَائِماً عَلَى قَدَمَیْهِ تُجَاهَ الْقِبْلَةِ وَ تُجَاهَ قَبْرِ رَسُولِ اللَّهِ ص ثُمَّ إِنَّهُ رَفَعَ یَدَیْهِ حَتَّى صَارَتَا بِإِزَاءِ وَجْهِهِ وَ قَالَ ...[1]



فَلَمَّا بَلَغْتَ بِی تَنَاهِیَ الرَّحْمَةِ مِنْکَ عَلَیَّ مَنَنْتَ بِمَنْ هَدَیْتَنِی بِهِ مِنَ الضَّلَالَةِ وَ اسْتَنْقَذْتَنِی بِهِ مِنَ الْهَلَکَةِ وَ اسْتَخْلَصْتَنِی بِهِ مِنَ الْحِیرَةِ وَ فَکَکْتَنِی بِهِ مِنَ الْجَهَالَةِ وَ هُوَ حَبِیبُکَ وَ نَبِیُّکَ مُحَمَّدٌ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ أَزْلَفُ خَلْقِکَ عِنْدَکَ وَ أَکْرَمُهُمْ مَنْزِلَةً لَدَیْکَ فَشَهِدْتُ مَعَهُ بِالْوَحْدَانِیَّةِ وَ أَقْرَرْتُ لَکَ بِالرُّبُوبِیَّةِ وَ الرِّسَالَةِ وَ أَوْجَبْتَ لَهُ عَلَیَّ الطَّاعَةَ فَأَطَعْتُهُ کَمَا أَمَرْتَ وَ صَدَّقْتُهُ فِیمَا حَتَمْتَ وَ خَصَصْتَهُ بِالْکِتَابِ الْمَنْزَلِ عَلَیْهِ وَ السَّبْعِ الْمَثَانِی الْمُوحَاةِ إِلَیْهِ وَ أَسْمَیْتَهُ الْقُرْآنَ وَ أَکْنَیْتَهُ الْفُرْقَانَ الْعَظِیمَ فَقُلْتَ جَلَّ اسْمُکَ «وَ لَقَدْ آتَیْناکَ سَبْعاً مِنَ الْمَثانِی وَ الْقُرْآنَ الْعَظِیمَ» وَ قُلْتَ جَلَّ قَوْلُکَ لَهُ حِینَ اخْتَصَصْتَهُ بِمَا سَمَّیْتَهُ بِهِ مِنَ الْأَسْمَاءِ «طه ما أَنْزَلْنا عَلَیْکَ الْقُرْآنَ لِتَشْقى»‏ وَ قُلْتَ عَزَّ قَوْلُکَ «یس وَ الْقُرْآنِ الْحَکِیمِ» وَ قُلْتَ تَقَدَّسَتْ أَسْمَاؤُکَ «ص وَ الْقُرْآنِ ذِی الذِّکْرِ» وَ قُلْتَ عَظُمَتْ آلَاؤُکَ «ق وَ الْقُرْآنِ الْمَجِیدِ» فَخَصَصْتَهُ أَنْ جَعَلْتَهُ قَسَمَکَ حِینَ أَسْمَیْتَهُ وَ قَرَنْتَ الْقُرْآنَ مَعَهُ فَمَا فِی کِتَابِکَ مِنْ شَاهِدِ قَسَمٍ وَ الْقُرْآنُ مُرْدَفٌ بِهِ إِلَّا وَ هُوَ اسْمُهُ وَ ذَلِکَ شَرَفٌ شَرَّفْتَهُ بِهِ وَ فَضْلٌ بَعَثْتَهُ إِلَیْهِ تَعْجِزُ الْأَلْسُنُ وَ الْأَفْهَامُ عَنْ وَصْفِ مُرَادِکَ بِهِ وَ تَکِلُّ عَنْ عِلْمِ ثَنَائِکَ عَلَیْهِ ...[2]






2) از رسول الله ص روایت شده است:



هنگامی که فتنه‌ها همچون تکه‌های شب تار عرصه را بر شما پوشاند و مشتبه کرد پس بر شما باد به قرآن ... عجایبش به شمار ناید و غرایبش کهنه نشود؛ در آن چارغهای هدایت است و مناره‌های حکمت...



متن کاملتر این روایت در جلسه 582 حدیث 3 گذشت.  http://yekaye.ir/al-kahf -1/



الکافی، ج‏2، ص599



عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنِ النَّوْفَلِیِّ عَنِ السَّکُونِیِّ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ عَنْ آبَائِهِ ع قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّکُمْ فِی دَارِ هُدْنَةٍ ... َإِذَا الْتَبَسَتْ عَلَیْکُمُ الْفِتَنُ کَقِطَعِ اللَّیْلِ الْمُظْلِمِ فَعَلَیْکُمْ بِالْقُرْآنِ ... لَا تُحْصَى عَجَائِبُهُ وَ لَا تُبْلَى غَرَائِبُهُ فِیهِ مَصَابِیحُ الْهُدَى وَ مَنَارُ الْحِکْمَة...[3]






3) یعقوب بن سکیت می‌گوید: از رضا ع پرسیدم: قرآن چگونه است که بررسی و مطالعه و نشر مطالب آن، جز بر تازگی و طراوتش نمی‌افزاید؟



فرمودند: زیرا خداوند آن را نه برای زمان خاصی و نه برای مردم خاصی قرار نداده است؛ پس در هر زمان جدید و نزد هر مردمی تازه و باطراوات است تا روز قیامت.



الأمالی (للطوسی)، ص580



أَخْبَرَنَا جَمَاعَةٌ، عَنْ أَبِی الْمُفَضَّلِ، قَالَ: حَدَّثَنَا أَبُو الْحُسَیْنِ رَجَاءُ بْنُ یَحْیَى الْعَبَرْتَائِیُّ، قَالَ: حَدَّثَنَا یَعْقُوبُ بْنُ السِّکِّیتِ النَّحْوِیُّ، قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا الْحَسَنِ عَلِیَّ بْنَ مُحَمَّدِ بْنِ الرِّضَا (عَلَیْهِمُ السَّلَامُ): مَا بَالَ الْقُرْآنِ لَا یَزْدَادُ عَلَى النَّشْرِ وَ الدَّرْسِ إِلَّا غَضَاضَةً؟



قَالَ: إِنَّ اللَّهَ (تَعَالَى) لَمْ یَجْعَلْهُ لِزَمَانٍ دُونَ زَمَانٍ وَ لَا لِنَاسٍ دُونَ نَاسٍ، فَهُوَ فِی کُلِ‏ زَمَانٍ جَدِیدٌ، وَ عِنْدَ کُلِّ قَوْمٍ غَضٌّ إِلَى یَوْمِ الْقِیَامَةِ.






4) از باقر ع روایت شده است:



همانا خداوند متعال چیزی را که امت بدان نیاز دارد نگذاشت مگر اینکه آن را در کتابش نازل فرمود و برای ش تبیین کرد؛ و برای هر چیزی حدی گذاشت؛ و بر آن دلیلی قرار داد که بر آن دل کند؛ و برای هر که از آن حد کند حدی [= مجازاتی] قرار داد.



الکافی، ج‏1، ص59[4]



عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَى عَنْ یُونُسَ عَنْ حُسَیْنِ بْنِ الْمُنْذِرِ عَنْ عُمَرَ بْنِ قَیْسٍ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع قَالَ سَمِعْتُهُ یَقُولُ:



إِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى لَمْ یَدَعْ شَیْئاً یَحْتَاجُ إِلَیْهِ الْأُمَّةُ إِلَّا أَنْزَلَهُ فِی کِتَابِهِ وَ بَیَّنَهُ لِرَسُولِهِ ص وَ جَعَلَ لِکُلِّ شَیْ‏ءٍ حَدّاً وَ جَعَلَ عَلَیْهِ دَلِیلًا یَدُلُّ عَلَیْهِ وَ جَعَلَ عَلَى مَنْ تَعَدَّى ذَلِکَ الْحَدَّ حَدّاً.[5]



تدبر 



1) «وَ الْقُرْآنِ الْحَکیمِ»



در قرآن حکمت - یعنی حقایق معارف و آنچه از شریعت و عبرت‌ها و موعظه‌ها بر آن متفرع می‌شود - مستقر است (المیزان، ج17، ص62)[6] و همان گونه که حکیم با فعل خود آشکار کننده حکمت خویش است، این کتاب هم حکیم است، یعنی آشکارکننده حکمت و سخنگوی بدان است (مجمع البیان، ج‏8، ص650[7]؛ البحر المحیط، ج‏9، ص48[8])



و بقدری مطالب آن حکیمانه تنظیم شده، که گذر زمان بر آن غبار کهنگی ننشاند. (حدیث3)






2) «وَ الْقُرْآنِ الْحَکیمِ»



در قرآن باطل راه ندارد و تمام آن محکم و استوار است. (تفسیر نور، ج‏9، ص521)



توضیح تخصصی تفسیری



 وزن فعیل گاه به معنای مَفعَل باشد؛ آنگاه حکیم، یعنی امر محکم‌کاری شده) (البحر المحیط، ج‏9، ص48 ) و منظور این است که قرآن از [ورود] هر گونه باطلی، محکم [و غیرقابل نفوذ] است (المحکم من الباطل؛ مجمع البیان، ج‏8، ص650)



این همان است که در آیه دیگر در وصف قرآن فرمود «لا یَأْتیهِ الْباطِلُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِه‏: باطلی نه از پیش رو و نه از پشت سر در آن راه نیابد» (فصلت/42)






3) «وَ الْقُرْآنِ الْحَکیمِ»



حُکم قرآن فوق همه حُکم‌هاست و نظام تشریعی که در قرآن آمده است، بر همه عرصه‌ها حکومت دارد.



توضیح تخصصی تفسیری



وزن فعیل گاه مبالغه در معنای اسم فاعل است؛ یعنی مبالغه در حاکم بودن (البحر المحیط، ج‏9، ص48[9]). در این معنا «حکیم» یعنی این کتاب یا بر تمامی کتابهای قبلی حاکم و جاری است ویا احکامش در تمامی جوامع حاکم و ساری می‌باشد.






4) «وَ الْقُرْآنِ الْحَکیمِ»



ما غالبا وصف «حکیم» را در مورد موجود زنده دارای درک و شعور به کار می‌بریم به معنای ی که کارهایش را از روی حکمت انجام می‌دهد؛ کاربرد وصف «حکیم» در مورد قرآن کریم، چه‌بسا اشاره غیرمستقیمی داشته باشد به حقیقت باطنی قرآن کریم، که بر اساس روایات در روز قیامت همچون یک شخص در عرصه قیامت ظاهر می‌شود و از عده‌ای شفاعت و درباره عده ای سعایت و بدگویی می‌کند (نهج‌البلاغه، خطبه 176[10]؛ الکافی، ج‏2، ص599[11])؛ گویی حقیقت خود قرآن یک شخص حکیم است که امروزه ما آن را صرفا در قالب نوشته‌ای بر روی کاغذ می‌بینیم.






5) «وَ الْقُرْآنِ الْحَکیمِ»



«و» در ابتدای آیه، واو قسم است؛ یعنی خداوند به قرآن سوگند یاد کرده است؛ و قبلا بارها تاکید شد که سوگند خوردن خداوند به چیزی نشان‌دهنده عظمت آن چیز در نظام عالم است.



اکنون، اگر به یاد داشته باشیم که: اولا قرآن «کتاب» الهی و سخن خداوند است که هم‌رتبه با نظام آفرینش می‌باشد که «فعل» الهی و کار خداوند است؛ و ثانیا در قرآن کریم هرجا به خود قرآن سوگند یاد شده، را در ردیف کنار قرآن قرار داده (حدیث1)؛ آنگاه تا حدودی متوجه اهمیت شخص و جایگاه او در نظام عالم خواهیم شد، و دیگر درباره معارفی که در رابطه با جایگاه و نقش عظیم و اساسی ص - و به تبع ایشان اهل بیت علیهم‌ - در نظام هستی آمده، دچار بهت و تردید نمی‌شویم.






6) «یس؛ وَ الْقُرْآنِ الْحَکیمِ»



در آیه قبل دیدیم که بر اساس بسیاری از روایات شیعه و سنی، مقصود از «یس» اکرم ص است؛



و از طرف دیگر،  خداوند در قرآن کریم هرجا به خود قرآن سوگند یاد شده، را در ردیف قرآن قرار داده (حدیث1).



شاید خداوند با این کارش می‌خواهد به طور غیرمستقیم بر ج ‌ناپذیری قرآن و معلم آن ( و اهل بیت ع) تاکید کند که در احادیث متعددی (مانند حدیث ثقلین) تصریح شده است.


 




[1] . إِلَهِی وَ سَیِّدِی أَنْتَ فَطَرْتَنِی وَ ابْتَدَأْتَ خَلْقِی لَا لِحَاجَةٍ مِنْکَ إِلَیَّ بَلْ تَفَضُّلًا مِنْکَ عَلَیَّ وَ قَدَّرْتَ لِی أَجَلًا وَ رِزْقاً لَا أَتَعَدَّاهُمَا وَ لَا یَنْقَضِی [لَا یَنْقُصُنِی‏] أَحَدٌ مِنْهُمَا شَیْئاً وَ کَنَفْتَنِی مِنْکَ بِأَنْوَاعِ النِّعَمِ وَ الْکِفَایَةِ طِفْلًا وَ نَاشِئاً مِنْ غَیْرِ عَمَلٍ عَمِلْتُهُ فَعَلِمْتَهُ مِنِّی فَجَازَیْتَنِی عَلَیْهِ بَلْ کَانَ ذَلِکَ مِنْکَ تَطَوُّلًا عَلَیَّ وَ امْتِنَاناً فَلَمَّا بَلَغْتَ بِی أَجَلَ الْکِتَابِ مِنْ عِلْمِکَ بِی وَ وَفَّقْتَنِی لِمَعْرِفَةِ وَحْدَانِیَّتِکَ وَ الْإِقْرَارِ بِرُبُوبِیَّتِکَ فَوَحَّدْتُکَ مُخْلِصاً لَمْ أَدَعْ لَکَ شَرِیکاً فِی مُلْکِکَ وَ لَا مُعِیناً عَلَى قُدْرَتِکَ وَ لَمْ أَنْسُبْ إِلَیْکَ صَاحِبَةً وَ لَا وَلَداً


[2] . فَقُلْتَ عَزَّ جَلَالُکَ فِی تَأْکِیدِ الْکِتَابِ وَ قَبُولِ مَا جَاءَ فِیهِ هذا کِتابُنا یَنْطِقُ عَلَیْکُمْ بِالْحَقِّ وَ قُلْتَ عَزَیْتَ [عَزَزْتَ‏] وَ جَلَّیْتَ [وَ أَجْلَلْتَ‏] ما فَرَّطْنا فِی الْکِتابِ مِنْ شَیْ‏ءٍ وَ قُلْتَ تَبَارَکْتَ وَ تَعَالَیْتَ فِی عَامَّةِ ابْتِدَائِهِ الر تِلْکَ آیاتُ الْکِتابِ الْحَکِیمِ الر کِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَیْکَ الر کِتابٌ أُحْکِمَتْ آیاتُهُ الر تِلْکَ آیاتُ الْکِتابِ الْمُبِینِ وَ الم ذلِکَ الْکِتابُ لا رَیْبَ فِیهِ وَ فِی أَمْثَالِهَا مِنَ السُّوَرِ وَ الطَّوَاسِینِ [سُوَرِ الطَّوَاسِینِ‏] وَ الْحَوَامِیمِ فِی کُلِّ ذَلِکَ ثَنَّیْتَ بِالْکِتَابِ مَعَ الْقَسَمِ الَّذِی هُوَ اسْمُ مَنِ اخْتَصَصْتَهُ لِوَحْیِکَ‏ وَ اسْتَوْدَعْتَهُ سِرَّ غَیْبِکَ فَأَوْضَحَ لَنَا مِنْهُ شُرُوطَ فَرَائِضِکَ وَ أَبَانَ لَنَا عَنْ وَاضِحِ سُنَّتِکَ وَ أَفْصَحَ لَنَا عَنِ الْحَلَالِ وَ الْحَرَامِ وَ أَنَارَ لَنَا مُدْلَهِمَّاتِ الظَّلَامِ وَ جَنَّبَنَا رُکُوبَ الْآثَامِ وَ أَلْزَمَنَا الطَّاعَةَ وَ وَعَدَنَا مِنْ بَعْدِهَا الشَّفَاعَةَ فَکُنْتُ [فکشف‏] مِمَّنْ أَطَاعَ أَمْرَهُ وَ أَجَابَ دَعْوَتَهُ وَ اسْتَمْسَکَ بِحَبْلِهِ فَأَقَمْتُ الصَّلَاةَ وَ آتَیْتُ ا َّکَاةَ وَ الْتَزَمْتُ الصِّیَامَ الَّذِی جَعَلْتَهُ حَقّاً فَقُلْتَ جَلَّ اسْمُکَ کُتِبَ عَلَیْکُمُ الصِّیامُ کَما کُتِبَ عَلَى الَّذِینَ مِنْ قَبْلِکُمْ ثُمَّ إِنَّکَ أَبَنْتَهُ فَقُلْتَ عَزَیْتَ [عَزَزْتَ‏] وَ جَلَیْتَ [وَ جَلَّلْتَ‏] مِنْ قَائِلٍ شَهْرُ رَمَضانَ الَّذِی أُنْزِلَ فِیهِ الْقُرْآنُ وَ قُلْتَ فَمَنْ شَهِدَ مِنْکُمُ الشَّهْرَ فَلْیَصُمْهُ وَ رَغَّبْتَ فِی الْحَجِّ بَعْدَ إِذْ فَرَضْتَهُ إِلَى بَیْتِکَ الَّذِی حَرَّمْتَهُ فَقُلْتَ جَلَّ اسْمُکَ وَ لِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَیْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَیْهِ سَبِیلًا وَ قُلْتَ عَزَیْتَ [عَزَزْتَ‏] وَ جَلَیْتَ [وَ جَلَّلْتَ‏] وَ أَذِّنْ فِی النَّاسِ بِالْحَجِّ یَأْتُوکَ رِجالًا وَ عَلى‏ کُلِّ ضامِرٍ یَأْتِینَ مِنْ کُلِّ فَجٍّ عَمِیقٍ لِیَشْهَدُوا مَنافِعَ لَهُمْ وَ یَذْکُرُوا اسْمَ اللَّهِ فِی أَیَّامٍ مَعْلُوماتٍ عَلى‏ ما رَزَقَهُمْ مِنْ بَهِیمَةِ الْأَنْعامِ اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ أَنْ تَجْعَلَنِی مِنَ الَّذِینَ یَسْتَطِیعُونَ إِلَیْهِ سَبِیلًا وَ مِنَ الرِّجَالِ الَّذِینَ یَأْتُونَهُ لِیَشْهَدُوا مَنَافِعَ لَهُمْ وَ لِیُکَبِّرُوا اللَّهَ عَلَى مَا هَدَاهُمْ وَ أَعِنِّی اللَّهُمَّ عَلَى جِهَادِ عَدُوِّکَ فِی سَبِیلِکَ مَعَ وَلِیِّکَ کَمَا قُلْتَ جَلَّ قَوْلُکَ إِنَّ اللَّهَ اشْتَرى‏ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ یُقاتِلُونَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ وَ قَدْ قُلْتَ جَلَّتْ أَسْمَاؤُکَ وَ لَنَبْلُوَنَّکُمْ حَتَّى نَعْلَمَ الْمُجاهِدِینَ مِنْکُمْ وَ الصَّابِرِینَ وَ نَبْلُوَا أَخْبارَکُمْ اللَّهُمَّ فَأَرِدْنِی ذَلِکَ السَّبِیلَ حَتَّى أُقَاتِلَ فِیهِ بِنَفْسِی وَ مَالِی طَلَبَ رِضَاکَ فَأَکُونَ مِنَ الْفَائِزِینَ اللَّهُمَّ [إِلَهِی‏] أَیْنَ [أَنَّى‏] الْمَفَرُّ عَنْکَ فَلَا یَسَعُنِی بَعْدَ ذَلِکَ إِلَّا حِلْمُکَ فَکُنْ بِی رَءُوفاً رَحِیماً وَ اقْبَلْنِی وَ تَقَبَّلْ مِنِّی وَ أَعْظِمْ لِی فِیهِ بَرَکَةَ الْمَغْفِرَةِ وَ مَثُوبَةَ الْآخِرَةِ [الْأَجْرِ] وَ ارْزُقْنِی [وَ أَرِنِی‏] صِحَّةَ َّصْدِیقِ بِمَا سَأَلْتُ وَ إِنْ أَنْتَ عَمَّرْتَنِی إِلَى عَامٍ مِثْلِهِ وَ یَوْمٍ مِثْلِهِ وَ لَمْ تَجْعَلْهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنِّی فَأَعِنِّی بِ َّوْفِیقِ عَلَى بُلُوغِ رِضَاکَ وَ أَشْرِکْنِی یَا إِلَهِی فِی هَذَا الْیَوْمِ فِی جَمِیعِ دُعَاءِ مَنْ أَجَبْتَهُ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِنَاتِ وَ أَشْرِکْهُمْ فِی دُعَائِی إِذَا أَجَبْتَنِی فِی مَقَامِی هَذَا بَیْنَ یَدَیْکَ فَإِنِّی رَاغِبٌ إِلَیْکَ لِی وَ لَهُمْ وَ عَائِذٌ بِکَ لِی وَ لَهُمْ فَاسْتَجِبْ لِی یَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِینَ.


[3] . این روایت در الکافی، ج‏2، ص630 هم درباره حکیم و محکم بودن قرآن قابل توجه است:


عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنِ ابْنِ سِنَانٍ أَوْ عَنْ غَیْرِهِ عَمَّنْ ذَکَرَهُ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع- عَنِ الْقُرْآنِ وَ الْفُرْقَانِ أَ هُمَا شَیْئَانِ أَوْ شَیْ‏ءٌ وَاحِدٌ فَقَالَ ع الْقُرْآنُ جُمْلَةُ الْکِتَابِ وَ الْفُرْقَانُ الْمُحْکَمُ الْوَاجِبُ الْعَمَلِ بِهِ.


[4] . در همانجا این حدیث هم روایت شده است که به همین مضمون نزدیک است:


مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَى عَنْ عَلِیِّ بْنِ حَدِیدٍ عَنْ مُرَازِمٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: إِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى أَنْزَلَ فِی الْقُرْآنِ تِبْیَانَ کُلِّ شَیْ‏ءٍ حَتَّى وَ اللَّهِ مَا تَرَکَ اللَّهُ شَیْئاً یَحْتَاجُ إِلَیْهِ الْعِبَادُ حَتَّى لَا یَسْتَطِیعَ عَبْدٌ یَقُولُ لَوْ کَانَ هَذَا أُنْزِلَ فِی الْقُرْآنِ- إِلَّا وَ قَدْ أَنْزَلَهُ اللَّهُ فِیهِ.


[5] . روایتی در کمال الدین و تمام النعمة، ج‏1، ص332 آمده که به آن صورتی که در کمال الدین است ربطی به این آیه ندارد: حَدَّثَنَا الْمُظَفَّرُ بْنُ جَعْفَرِ بْنِ الْمُظَفَّرِ الْعَلَوِیُّ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ مَسْعُودٍ عَنْ أَبِیهِ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو الْقَاسِمِ قَالَ کَتَبْتُ مِنْ کِتَابِ أَحْمَدَ الدَّهَّانِ عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ حَمْزَةَ عَنِ ابْنِ أَبِی عُمَیْرٍ قَالَ أَخْبَرَنِی أَبُو إِسْمَاعِیلَ السَّرَّاجُ عَنْ خَیْثَمَةَ الْجُعْفِیِّ قَالَ حَدَّثَنِی أَبُو أَیُّوبَ الْمَخْزُومِیُّ قَالَ: ذَکَرَ أَبُو جَعْفَرٍ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیٍّ الْبَاقِرُ ع سَیْرَ الْخُلَفَاءِ الِاثْنَیْ عَشَرَ الرَّاشِدِینَ ص فَلَمَّا بَلَغَ آخِرَهُمْ قَالَ الثَّانِی عَشَرَ الَّذِی یُصَلِّی عِیسَى ابْنُ مَرْیَمَ ع خَلْفَهُ عَلَیْکَ بِسُنَّتِهِ وَ الْقُرْآنِ الْکَرِیمِ


اما در سه کتاب متا که این حدیث را از کمال الدین نقل کرده‌اند (یعنی: الإنصاف فی النص على الأئمة الإثنی عشرعلیهم السلام / ترجمه رسولى محلاتى، عربی، ص47؛ تفسیر نور الثقلین، ج4، ص374؛ تفسیر کنز الدقائق و بحر الغرائب، ج11، ص53) عبارت اخیر بدین صورت آمده است: «الثانی عشر الذی یصلى عیسى بن مریم علیه السلام خلفه عند سنة یس و القرآن الحکیم.» اگر چنین باشد، آنگاه این حدیث به آیه مربوط می‌شود.


اما واقعا کدام متن صحیح است؟ شاهد «علیک بسنته» میتواند عبارت معروف «علیکم بسنتی و سنة الخلفاء الراشدین من بعدی» باشد، اما شاید شاهد اقوی برای «عند سنة یس» بعض روایات دیگر باشد مانند:


1) و یقوم قائمنا عند انقضائها ب الر فافهم ذلک و عه و اکتمه (تفسیر العیاشی، ج‏2، ص3).


2) و سینفجر لهم ین ع الحیوان بعد لظى النیران لتمام آل حم و طه و الطواسین من السنین و هذا الکتاب درة من درر الرحمة و قطرة من بحر الحکمة و کتب الحسن بن علی العسکری فی سنة أربع و خمسین و مائتین. (بحار الأنوار، ج‏26 ص265)


3) کتاب المحتضر، للحسن بن سلیمان تلمیذ الشهید رحمة الله علیهما قال روی أنه وجد بخط مولانا أبی محمد العسکری ع ما صورته قد صعدنا ذرى الحقائق بأقدام النبوة و الولایة و ساقه إلى أن قال و سیسفر لهم ین ع الحیوان بعد لظى النیران لتمام الم و طه و الطواسین من السنین. (بحار الأنوار ج‏52 ص121)


4) و سینفجر لهم ین ع الحیوان بعد لظى النیران لتمام الطواویة و الطواسین من السنین. (بحار الأنوار ج‏75 ص378)


5) «قد صعدنا ذرى الحقائق بأقدام النبوة و الولایة- و ساقه إلى أن قال-: و سیسفر لهم ین ع الحیوان بعد لظى النیران لتمام (ألم) و (طه) و الطواسین من السنین». (ریاض الأبرار فی مناقب الأئمة الأطهار ج‏3 ص127 الفصل الخامس)


و در این صورت، عبارت (عند سنة یس) ظاهرا سنة است بدون تشدید، و به معنای سال است، یعنی میخواهد با حروف مقطعه، تعیین فرماید آنچه را که نظیرش در روایت تفسیر عیاشی در ابتدای سوره مبارکه اعراف حدیث دوم آمده است.


[6] . ل ه مستقرا فیه الحکمة و هی حقائق المعارف و ما یتفرع علیها من الشرائع و العبر و المواعظ.


[7] . قیل سماه حکیما لما فیه من الحکمة فکأنه المظهر للحکمة الناطق بها.


[8] . و الحکیم: إما فعیل بمعنى مفعل، کما تقول: عقدت العسل فهو عقید: أی ، و إما للمبالغة من حاکم، و إما على معنى السبب، أی ذی حکمة.


[9] . و الحکیم: إما فعیل بمعنى مفعل، کما تقول: عقدت العسل فهو عقید: أی ، و إما للمبالغة من حاکم، و إما على معنى السبب، أی ذی حکمة.


[10] . این روایت در جلسه 731، حدیث4 گذشت. http://yekaye.ir/al-fater-35-31/


[11] . این روایت در جلسه 582، حدیث3 گذشت. http://yekaye.ir/al-kahf -1/


 


 


 




749) سوره یس (36) آیه2 وَ الْقُرْآنِ الْحَکیمِ

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله الرحمن الرحیم


749) سوره یس (36) آیه2 


وَ الْقُرْآنِ الْحَکیمِ


 2 رمضان 1439



ترجمه



سوگند به قرآن حکیم؛



نکات ادبی



الْحَکیمِ


قبلا بیان شد  که ماده «حکم» در اصل دل دارد بر «منع» ؛ وبرخی توضیح داده‌اند که نه هر گونه منعی، بلکه ممانعتی که نوعی هدف اصلاح و کنترل را تعقیب می‌کند:



«حُکم» منع از ظلم است



«حکمت» منع از جه است؛



به «افسار چها ایان» که برای کنترل آنان به کار می‌آید «حَکَمَة» می‌گویند؛



«حُکم» هم آن است که معین شود که چیزی چنین است و چنان نیست؛



«حاکم» ی است که بین مردم حکم می‌کند؛



«حَکَم» ی است که در حکم متخصص باشد؛



«حکمت» به معنای این است که بر اساس علم، حکم شود و وقتی در مورد خدا که به کار می‌رود به معنای علم خداوند به اشیاء و ایجاد آنها در کمال احکام است؛



«مُحکم» یعنی چیزی که شک و شبهه و خللی در آن راه نداشته باشد و در معنای «حکیم» همچنین گفته‌اند که به معنای ی است که کار خود را محکم و بی‌خلل انجام می‌دهد.



جلسه 222  http://yekaye.ir/al-baqare-2-32/



حدیث



1) جابر بن عبدالله انصاری از سجاد ع دعا و زیارتی را در کنار مرقد مطهر اکرم ص روایت کرده است. در فرازی از این دعا آمده است:



پس چون رحمت از جانب تو بر من به نهایت رسید بر من منت نهادی با ی که به وسیله او مرا از گمراهی هدایت فرمودی؛ و به سبب او از هلاکت نجات دادی؛ و به واسطه او از تحیر رها ساختی؛ و با او بود که از یوغ جه رهایم فرمودی؛ و او حبیب و ت است، حضرت محمد صلی الله علیه و آله؛ که نزدیکترین خلایق به نزد توست و صاحب برترین جایگاه در نزد تو؛ پس همراه با او به وحدانیت شهادت دادم و به ربوبیت و رس اقرار ؛ و طاعت او را بر من واجب فرمودی، پس همان گونه که دستور دادی اطاعتش ؛ و در آنچه مقدر فرموده بودی او را تصدیق ؛



و تو او را اختصاص دادی به کت که بر او نازل کردی، و به «سبع مثانی» [هفتِ دو بار، ظاهرا اشاره به سوره حمد باشد] که به او وحی شد؛ و آن را قرآن نامیدی و به لقب فرقان عظیم ملقبش فرمودی؛ پس فرمودی «و به راستى، تو را سبع المثانى [سوره حمد‏] و قرآن عظیم عطا کردیم» (حجر/87)



و هنگام نامیدنش به آن اسمهایی که به وی اختصاص دادی، فرمودی «طاها؛ ما قرآن را بر تو نازل نکردیم که به مشقت بیفتی» (طه/1) و فرمودی «یاسین، سوگند به قرآن حکیم» (یس/1) و فرمودی «صاد، و سوگند به قرآنِ دارای تذکر» (ص/1) و فرمودی «قاف؛ سوگند به قرآن مجید» (ق/1) پس او را این ویژگی عطا فرمودی که هنگامی که از او نام بردی سوگند یاد کردی؛ و قرآن را همراه او قرار دادی؛ و در کتابت هیچ سوگندی وجود ندارد که قرآن در ردیف آن مطرح شده باشد مگر اینکه اسم او [ ص] است؛ و این شرفی است که تو او را بدان شرافت فرمودی؛ و برتری‌ای است که به سوی او گسیل داشتی؛ زبان‌ها و فهم‌ها از توصیف خواسته تو ناتوانند و از شناخت ثنای تو بر او قاصرند ...



إقبال الأعمال، ج‏1، ص489-492؛ المصباح للکفعمی، ص650-652



دعاء مروی عن مولانا زین العابدین صلوات الله علیه و سلامه قبل صلاة العید رَوَیْنَاهُ بِإِسْنَادِنَا إِلَى الشَّیْخِ أَبِی مُحَمَّدٍ هَارُونَ بْنِ مُوسَى َّلَّعُکْبَرِیِّ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ بِإِسْنَادِهِ إِلَى جَابِرِ بْنِ یَزِیدَ الْجُعْفِیِّ عَنْ جَابِرِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْأَنْصَارِیِّ قَالَ:



کُنْتُ بِالْمَدِینَةِ وَ قَدْ وَلَّاهَا مَرْوَانُ بْنُ الْحَکَمِ مِنْ قِبَلِ یَزِیدَ بْنِ مُعَاوِیَةَ وَ کَانَ شَهْرُ رَمَضَانَ فَلَمَّا کَانَ فِی آخِرِ لَیْلَةٍ مِنْهُ أَمَرَ مُنَادِیَهُ أَنْ یُنَادِیَ بِالنَّاسِ فِی الْخُرُوجِ إِلَى الْبَقِیعِ لِصَلَاةِ الْعِیدِ فَغَدَوْتُ مِنْ مَنْزِلِی أُرِیدُ إِلَى سَیِّدِی عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ ع غَلَساً فَمَا مَرَرْتُ بِسِکَّةٍ مِنْ سِکَکِ الْمَدِینَةِ إِلَّا لَقِیتُ [رَأَیْتُ‏] أَهْلَهَا خَارِجِینَ إِلَى الْبَقِیعِ فَیَقُولُونَ أَیْنَ تُرِیدُ یَا جَابِرُ فَأَقُولُ إِلَى مَسْجِدِ رَسُولِ اللَّهِ ص حَتَّى أَتَیْتُ الْمَسْجِدَ فَدَخَلْتُهُ فَمَا وَجَدْتُ فِیهِ إِلَّا سَیِّدِی عَلِیَّ بْنَ الْحُسَیْنِ ع قَائِمٌ یُصَلِّی صَلَاةَ الْفَجْرِ وَحْدَهُ فَوَقَفْتُ وَ صَلَّیْتُ بِصَلَاتِهِ فَلَمَّا أَنْ فَرَغَ مِنْ صَلَاتِهِ سَجَدَ سَجْدَةَ الشُّکْرِ ثُمَّ إِنَّهُ جَلَسَ یَدْعُو وَ جَعَلْتُ أُؤَمِّنُ عَلَى دُعَائِهِ فَمَا أَتَى إِلَى‏ آخِرِ دُعَائِهِ حَتَّى بَزَغَتِ الشَّمْسُ فَوَثَبَ قَائِماً عَلَى قَدَمَیْهِ تُجَاهَ الْقِبْلَةِ وَ تُجَاهَ قَبْرِ رَسُولِ اللَّهِ ص ثُمَّ إِنَّهُ رَفَعَ یَدَیْهِ حَتَّى صَارَتَا بِإِزَاءِ وَجْهِهِ وَ قَالَ ...[1]



فَلَمَّا بَلَغْتَ بِی تَنَاهِیَ الرَّحْمَةِ مِنْکَ عَلَیَّ مَنَنْتَ بِمَنْ هَدَیْتَنِی بِهِ مِنَ الضَّلَالَةِ وَ اسْتَنْقَذْتَنِی بِهِ مِنَ الْهَلَکَةِ وَ اسْتَخْلَصْتَنِی بِهِ مِنَ الْحِیرَةِ وَ فَکَکْتَنِی بِهِ مِنَ الْجَهَالَةِ وَ هُوَ حَبِیبُکَ وَ نَبِیُّکَ مُحَمَّدٌ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ أَزْلَفُ خَلْقِکَ عِنْدَکَ وَ أَکْرَمُهُمْ مَنْزِلَةً لَدَیْکَ فَشَهِدْتُ مَعَهُ بِالْوَحْدَانِیَّةِ وَ أَقْرَرْتُ لَکَ بِالرُّبُوبِیَّةِ وَ الرِّسَالَةِ وَ أَوْجَبْتَ لَهُ عَلَیَّ الطَّاعَةَ فَأَطَعْتُهُ کَمَا أَمَرْتَ وَ صَدَّقْتُهُ فِیمَا حَتَمْتَ وَ خَصَصْتَهُ بِالْکِتَابِ الْمَنْزَلِ عَلَیْهِ وَ السَّبْعِ الْمَثَانِی الْمُوحَاةِ إِلَیْهِ وَ أَسْمَیْتَهُ الْقُرْآنَ وَ أَکْنَیْتَهُ الْفُرْقَانَ الْعَظِیمَ فَقُلْتَ جَلَّ اسْمُکَ «وَ لَقَدْ آتَیْناکَ سَبْعاً مِنَ الْمَثانِی وَ الْقُرْآنَ الْعَظِیمَ» وَ قُلْتَ جَلَّ قَوْلُکَ لَهُ حِینَ اخْتَصَصْتَهُ بِمَا سَمَّیْتَهُ بِهِ مِنَ الْأَسْمَاءِ «طه ما أَنْزَلْنا عَلَیْکَ الْقُرْآنَ لِتَشْقى»‏ وَ قُلْتَ عَزَّ قَوْلُکَ «یس وَ الْقُرْآنِ الْحَکِیمِ» وَ قُلْتَ تَقَدَّسَتْ أَسْمَاؤُکَ «ص وَ الْقُرْآنِ ذِی الذِّکْرِ» وَ قُلْتَ عَظُمَتْ آلَاؤُکَ «ق وَ الْقُرْآنِ الْمَجِیدِ» فَخَصَصْتَهُ أَنْ جَعَلْتَهُ قَسَمَکَ حِینَ أَسْمَیْتَهُ وَ قَرَنْتَ الْقُرْآنَ مَعَهُ فَمَا فِی کِتَابِکَ مِنْ شَاهِدِ قَسَمٍ وَ الْقُرْآنُ مُرْدَفٌ بِهِ إِلَّا وَ هُوَ اسْمُهُ وَ ذَلِکَ شَرَفٌ شَرَّفْتَهُ بِهِ وَ فَضْلٌ بَعَثْتَهُ إِلَیْهِ تَعْجِزُ الْأَلْسُنُ وَ الْأَفْهَامُ عَنْ وَصْفِ مُرَادِکَ بِهِ وَ تَکِلُّ عَنْ عِلْمِ ثَنَائِکَ عَلَیْهِ ...[2]






2) از رسول الله ص روایت شده است:



هنگامی که فتنه‌ها همچون تکه‌های شب تار عرصه را بر شما پوشاند و مشتبه کرد پس بر شما باد به قرآن ... عجایبش به شمار ناید و غرایبش کهنه نشود؛ در آن چارغهای هدایت است و مناره‌های حکمت...



متن کاملتر این روایت در جلسه 582 حدیث 3 گذشت.  http://yekaye.ir/al-kahf -1/



الکافی، ج‏2، ص599



عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنِ النَّوْفَلِیِّ عَنِ السَّکُونِیِّ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ عَنْ آبَائِهِ ع قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّکُمْ فِی دَارِ هُدْنَةٍ ... َإِذَا الْتَبَسَتْ عَلَیْکُمُ الْفِتَنُ کَقِطَعِ اللَّیْلِ الْمُظْلِمِ فَعَلَیْکُمْ بِالْقُرْآنِ ... لَا تُحْصَى عَجَائِبُهُ وَ لَا تُبْلَى غَرَائِبُهُ فِیهِ مَصَابِیحُ الْهُدَى وَ مَنَارُ الْحِکْمَة...[3]






3) یعقوب بن سکیت می‌گوید: از رضا ع پرسیدم: قرآن چگونه است که بررسی و مطالعه و نشر مطالب آن، جز بر تازگی و طراوتش نمی‌افزاید؟



فرمودند: زیرا خداوند آن را نه برای زمان خاصی و نه برای مردم خاصی قرار نداده است؛ پس در هر زمان جدید و نزد هر مردمی تازه و باطراوات است تا روز قیامت.



الأمالی (للطوسی)، ص580



أَخْبَرَنَا جَمَاعَةٌ، عَنْ أَبِی الْمُفَضَّلِ، قَالَ: حَدَّثَنَا أَبُو الْحُسَیْنِ رَجَاءُ بْنُ یَحْیَى الْعَبَرْتَائِیُّ، قَالَ: حَدَّثَنَا یَعْقُوبُ بْنُ السِّکِّیتِ النَّحْوِیُّ، قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا الْحَسَنِ عَلِیَّ بْنَ مُحَمَّدِ بْنِ الرِّضَا (عَلَیْهِمُ السَّلَامُ): مَا بَالَ الْقُرْآنِ لَا یَزْدَادُ عَلَى النَّشْرِ وَ الدَّرْسِ إِلَّا غَضَاضَةً؟



قَالَ: إِنَّ اللَّهَ (تَعَالَى) لَمْ یَجْعَلْهُ لِزَمَانٍ دُونَ زَمَانٍ وَ لَا لِنَاسٍ دُونَ نَاسٍ، فَهُوَ فِی کُلِ‏ زَمَانٍ جَدِیدٌ، وَ عِنْدَ کُلِّ قَوْمٍ غَضٌّ إِلَى یَوْمِ الْقِیَامَةِ.






4) از باقر ع روایت شده است:



همانا خداوند متعال چیزی را که امت بدان نیاز دارد نگذاشت مگر اینکه آن را در کتابش نازل فرمود و برای ش تبیین کرد؛ و برای هر چیزی حدی گذاشت؛ و بر آن دلیلی قرار داد که بر آن دل کند؛ و برای هر که از آن حد کند حدی [= مجازاتی] قرار داد.



الکافی، ج‏1، ص59



عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَى عَنْ یُونُسَ عَنْ حُسَیْنِ بْنِ الْمُنْذِرِ عَنْ عُمَرَ بْنِ قَیْسٍ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع قَالَ سَمِعْتُهُ یَقُولُ:



إِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى لَمْ یَدَعْ شَیْئاً یَحْتَاجُ إِلَیْهِ الْأُمَّةُ إِلَّا أَنْزَلَهُ فِی کِتَابِهِ وَ بَیَّنَهُ لِرَسُولِهِ ص وَ جَعَلَ لِکُلِّ شَیْ‏ءٍ حَدّاً وَ جَعَلَ عَلَیْهِ دَلِیلًا یَدُلُّ عَلَیْهِ وَ جَعَلَ عَلَى مَنْ تَعَدَّى ذَلِکَ الْحَدَّ حَدّاً.[4]






تفسیر نور الثقلین، ج‏4، ص: 374



فی کتاب کمال الدین و تمام النعمة حدثنا المظفر بن حمزة العلوی رضى الله عنه قال: حدثنا جعفر بن محمد بن مسعود عن أبیه قال: حدثنا أبو القاسم قال: کتبت من کتاب أحمد الدهقان عن القاسم بن حمزة عن محمد بن أبى عمیر قال: أخبرنى أبو إسماعیل السراج عن خیثمة الجعفی قال: حدثنی أبو لبید المخزومی قال: ذکر أبو جعفر علیه السلام أسماء الخلفاء الاثنى عشر الراشدین صلوات الله علیهم فلما بلغ آ هم قال: الثانی عشر الذی یصلى عیسى بن مریم علیه السلام خلفه عند سنة یس و القرآن الحکیم.



حَدَّثَنَا الْمُظَفَّرُ بْنُ جَعْفَرِ بْنِ الْمُظَفَّرِ الْعَلَوِیُّ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ مَسْعُودٍ عَنْ أَبِیهِ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو الْقَاسِمِ قَالَ کَتَبْتُ مِنْ کِتَابِ أَحْمَدَ الدَّهَّانِ عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ حَمْزَةَ عَنِ ابْنِ أَبِی عُمَیْرٍ قَالَ أَخْبَرَنِی أَبُو إِسْمَاعِیلَ السَّرَّاجُ عَنْ خَیْثَمَةَ الْجُعْفِیِّ قَالَ حَدَّثَنِی أَبُو أَیُّوبَ الْمَخْزُومِیُّ قَالَ: ذَکَرَ أَبُو جَعْفَرٍ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیٍّ الْبَاقِرُ ع سَیْرَ الْخُلَفَاءِ الِاثْنَیْ عَشَرَ الرَّاشِدِینَ ص فَلَمَّا بَلَغَ آخِرَهُمْ قَالَ الثَّانِی عَشَرَ الَّذِی یُصَلِّی عِیسَى ابْنُ مَرْیَمَ ع خَلْفَهُ عَلَیْکَ بِسُنَّتِهِ وَ الْقُرْآنِ الْکَرِیمِ



کمال الدین و تمام النعمة، ج‏1، ص332



 تدبر 



1) «وَ الْقُرْآنِ الْحَکیمِ»



در قرآن حکمت - یعنی حقایق معارف و آنچه از شریعت و عبرت‌ها و موعظه‌ها بر آن متفرع می‌شود - مستقر است (المیزان، ج17، ص62)[5] و همان گونه که حکیم با فعل خود آشکار کننده حکمت خویش است، این کتاب هم حکیم است، یعنی آشکارکننده حکمت و سخنگوی بدان است (مجمع البیان، ج‏8، ص650[6]؛ البحر المحیط، ج‏9، ص48[7])



و بقدری مطالب آن حکیمانه تنظیم شده، که گذر زمان بر آن غبار کهنگی ننشاند. (حدیث3)






2) «وَ الْقُرْآنِ الْحَکیمِ»



در قرآن باطل راه ندارد و تمام آن محکم و استوار است. (تفسیر نور، ج‏9، ص521)



توضیح تخصصی تفسیری



 وزن فعیل گاه به معنای مَفعَل باشد؛ آنگاه حکیم، یعنی امر محکم‌کاری شده) (البحر المحیط، ج‏9، ص48 ) و منظور این است که قرآن از [ورود] هر گونه باطلی، محکم [و غیرقابل نفوذ] است (المحکم من الباطل؛ مجمع البیان، ج‏8، ص650)



این همان است که در آیه دیگر در وصف قرآن فرمود «لا یَأْتیهِ الْباطِلُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِه‏: باطلی نه از پیش رو و نه از پشت سر در آن راه نیابد» (فصلت/42)






3) «وَ الْقُرْآنِ الْحَکیمِ»



حُکم قرآن فوق همه حُکم‌هاست و نظام تشریعی که در قرآن آمده است، بر همه عرصه‌ها حکومت دارد.



توضیح تخصصی تفسیری



وزن فعیل گاه مبالغه در معنای اسم فاعل است؛ یعنی مبالغه در حاکم بودن (البحر المحیط، ج‏9، ص48[8]). در این معنا «حکیم» یعنی این کتاب یا بر تمامی کتابهای قبلی حاکم و جاری است ویا احکامش در تمامی جوامع حاکم و ساری می‌باشد.






4) «وَ الْقُرْآنِ الْحَکیمِ»



ما غالبا وصف «حکیم» را در مورد موجود زنده دارای درک و شعور به کار می‌بریم به معنای ی که کارهایش را از روی حکمت انجام می‌دهد؛ کاربرد وصف «حکیم» در مورد قرآن کریم، چه‌بسا اشاره غیرمستقیمی داشته باشد به حقیقت باطنی قرآن کریم، که بر اساس روایات در روز قیامت همچون یک شخص در عرصه قیامت ظاهر می‌شود و از عده‌ای شفاعت و درباره عده ای سعایت و بدگویی می‌کند (نهج‌البلاغه، خطبه 176[9]؛ الکافی، ج‏2، ص599[10])؛ گویی حقیقت خود قرآن یک شخص حکیم است که امروزه ما آن را صرفا در قالب نوشته‌ای بر روی کاغذ می‌بینیم.






5) «وَ الْقُرْآنِ الْحَکیمِ»



«و» در ابتدای آیه، واو قسم است؛ یعنی خداوند به قرآن سوگند یاد کرده است؛ و قبلا بارها تاکید شد که سوگند خوردن خداوند به چیزی نشان‌دهنده عظمت آن چیز در نظام عالم است.



اکنون، اگر به یاد داشته باشیم که:



اولا قرآن «کتاب» الهی و سخن خداوند است که هم‌رتبه با نظام آفرینش می‌باشد که «فعل» الهی و کار خداوند است؛



و ثانیا در قرآن کریم هرجا به خود قرآن سوگند یاد شده، را در ردیف کنار قرآن قرار داده (حدیث1)



آنگاه تا حدودی متوجه اهمیت شخص و جایگاه او در نظام عالم خواهیم شد، و دیگر درباره معارفی که در رابطه با جایگاه و نقش عظیم و اساسی ص - و به تبع ایشان اهل بیت علیهم‌ - در نظام هستی آمده، دچار بهت و تردید نمی‌شویم.






6) «یس؛ وَ الْقُرْآنِ الْحَکیمِ»



در آیه قبل دیدیم که بر اساس بسیاری از روایات شیعه و سنی، مقصود از «یس» اکرم ص است؛



و از طرف دیگر،  خداوند در قرآن کریم هرجا به خود قرآن سوگند یاد شده، را در ردیف قرآن قرار داده (حدیث1).



شاید خداوند با این کارش می‌خواهد به طور غیرمستقیم بر ج ‌ناپذیری قرآن و معلم آن ( و اهل بیت ع) تاکید کند که در احادیث متعددی (مانند حدیث ثقلین) تصریح شده است.


 


 




[1] . إِلَهِی وَ سَیِّدِی أَنْتَ فَطَرْتَنِی وَ ابْتَدَأْتَ خَلْقِی لَا لِحَاجَةٍ مِنْکَ إِلَیَّ بَلْ تَفَضُّلًا مِنْکَ عَلَیَّ وَ قَدَّرْتَ لِی أَجَلًا وَ رِزْقاً لَا أَتَعَدَّاهُمَا وَ لَا یَنْقَضِی [لَا یَنْقُصُنِی‏] أَحَدٌ مِنْهُمَا شَیْئاً وَ کَنَفْتَنِی مِنْکَ بِأَنْوَاعِ النِّعَمِ وَ الْکِفَایَةِ طِفْلًا وَ نَاشِئاً مِنْ غَیْرِ عَمَلٍ عَمِلْتُهُ فَعَلِمْتَهُ مِنِّی فَجَازَیْتَنِی عَلَیْهِ بَلْ کَانَ ذَلِکَ مِنْکَ تَطَوُّلًا عَلَیَّ وَ امْتِنَاناً فَلَمَّا بَلَغْتَ بِی أَجَلَ الْکِتَابِ مِنْ عِلْمِکَ بِی وَ وَفَّقْتَنِی لِمَعْرِفَةِ وَحْدَانِیَّتِکَ وَ الْإِقْرَارِ بِرُبُوبِیَّتِکَ فَوَحَّدْتُکَ مُخْلِصاً لَمْ أَدَعْ لَکَ شَرِیکاً فِی مُلْکِکَ وَ لَا مُعِیناً عَلَى قُدْرَتِکَ وَ لَمْ أَنْسُبْ إِلَیْکَ صَاحِبَةً وَ لَا وَلَداً


[2] . فَقُلْتَ عَزَّ جَلَالُکَ فِی تَأْکِیدِ الْکِتَابِ وَ قَبُولِ مَا جَاءَ فِیهِ هذا کِتابُنا یَنْطِقُ عَلَیْکُمْ بِالْحَقِّ وَ قُلْتَ عَزَیْتَ [عَزَزْتَ‏] وَ جَلَّیْتَ [وَ أَجْلَلْتَ‏] ما فَرَّطْنا فِی الْکِتابِ مِنْ شَیْ‏ءٍ وَ قُلْتَ تَبَارَکْتَ وَ تَعَالَیْتَ فِی عَامَّةِ ابْتِدَائِهِ الر تِلْکَ آیاتُ الْکِتابِ الْحَکِیمِ الر کِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَیْکَ الر کِتابٌ أُحْکِمَتْ آیاتُهُ الر تِلْکَ آیاتُ الْکِتابِ الْمُبِینِ وَ الم ذلِکَ الْکِتابُ لا رَیْبَ فِیهِ وَ فِی أَمْثَالِهَا مِنَ السُّوَرِ وَ الطَّوَاسِینِ [سُوَرِ الطَّوَاسِینِ‏] وَ الْحَوَامِیمِ فِی کُلِّ ذَلِکَ ثَنَّیْتَ بِالْکِتَابِ مَعَ الْقَسَمِ الَّذِی هُوَ اسْمُ مَنِ اخْتَصَصْتَهُ لِوَحْیِکَ‏ وَ اسْتَوْدَعْتَهُ سِرَّ غَیْبِکَ فَأَوْضَحَ لَنَا مِنْهُ شُرُوطَ فَرَائِضِکَ وَ أَبَانَ لَنَا عَنْ وَاضِحِ سُنَّتِکَ وَ أَفْصَحَ لَنَا عَنِ الْحَلَالِ وَ الْحَرَامِ وَ أَنَارَ لَنَا مُدْلَهِمَّاتِ الظَّلَامِ وَ جَنَّبَنَا رُکُوبَ الْآثَامِ وَ أَلْزَمَنَا الطَّاعَةَ وَ وَعَدَنَا مِنْ بَعْدِهَا الشَّفَاعَةَ فَکُنْتُ [فکشف‏] مِمَّنْ أَطَاعَ أَمْرَهُ وَ أَجَابَ دَعْوَتَهُ وَ اسْتَمْسَکَ بِحَبْلِهِ فَأَقَمْتُ الصَّلَاةَ وَ آتَیْتُ ا َّکَاةَ وَ الْتَزَمْتُ الصِّیَامَ الَّذِی جَعَلْتَهُ حَقّاً فَقُلْتَ جَلَّ اسْمُکَ کُتِبَ عَلَیْکُمُ الصِّیامُ کَما کُتِبَ عَلَى الَّذِینَ مِنْ قَبْلِکُمْ ثُمَّ إِنَّکَ أَبَنْتَهُ فَقُلْتَ عَزَیْتَ [عَزَزْتَ‏] وَ جَلَیْتَ [وَ جَلَّلْتَ‏] مِنْ قَائِلٍ شَهْرُ رَمَضانَ الَّذِی أُنْزِلَ فِیهِ الْقُرْآنُ وَ قُلْتَ فَمَنْ شَهِدَ مِنْکُمُ الشَّهْرَ فَلْیَصُمْهُ وَ رَغَّبْتَ فِی الْحَجِّ بَعْدَ إِذْ فَرَضْتَهُ إِلَى بَیْتِکَ الَّذِی حَرَّمْتَهُ فَقُلْتَ جَلَّ اسْمُکَ وَ لِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَیْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَیْهِ سَبِیلًا وَ قُلْتَ عَزَیْتَ [عَزَزْتَ‏] وَ جَلَیْتَ [وَ جَلَّلْتَ‏] وَ أَذِّنْ فِی النَّاسِ بِالْحَجِّ یَأْتُوکَ رِجالًا وَ عَلى‏ کُلِّ ضامِرٍ یَأْتِینَ مِنْ کُلِّ فَجٍّ عَمِیقٍ لِیَشْهَدُوا مَنافِعَ لَهُمْ وَ یَذْکُرُوا اسْمَ اللَّهِ فِی أَیَّامٍ مَعْلُوماتٍ عَلى‏ ما رَزَقَهُمْ مِنْ بَهِیمَةِ الْأَنْعامِ اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ أَنْ تَجْعَلَنِی مِنَ الَّذِینَ یَسْتَطِیعُونَ إِلَیْهِ سَبِیلًا وَ مِنَ الرِّجَالِ الَّذِینَ یَأْتُونَهُ لِیَشْهَدُوا مَنَافِعَ لَهُمْ وَ لِیُکَبِّرُوا اللَّهَ عَلَى مَا هَدَاهُمْ وَ أَعِنِّی اللَّهُمَّ عَلَى جِهَادِ عَدُوِّکَ فِی سَبِیلِکَ مَعَ وَلِیِّکَ کَمَا قُلْتَ جَلَّ قَوْلُکَ إِنَّ اللَّهَ اشْتَرى‏ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ یُقاتِلُونَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ وَ قَدْ قُلْتَ جَلَّتْ أَسْمَاؤُکَ وَ لَنَبْلُوَنَّکُمْ حَتَّى نَعْلَمَ الْمُجاهِدِینَ مِنْکُمْ وَ الصَّابِرِینَ وَ نَبْلُوَا أَخْبارَکُمْ اللَّهُمَّ فَأَرِدْنِی ذَلِکَ السَّبِیلَ حَتَّى أُقَاتِلَ فِیهِ بِنَفْسِی وَ مَالِی طَلَبَ رِضَاکَ فَأَکُونَ مِنَ الْفَائِزِینَ اللَّهُمَّ [إِلَهِی‏] أَیْنَ [أَنَّى‏] الْمَفَرُّ عَنْکَ فَلَا یَسَعُنِی بَعْدَ ذَلِکَ إِلَّا حِلْمُکَ فَکُنْ بِی رَءُوفاً رَحِیماً وَ اقْبَلْنِی وَ تَقَبَّلْ مِنِّی وَ أَعْظِمْ لِی فِیهِ بَرَکَةَ الْمَغْفِرَةِ وَ مَثُوبَةَ الْآخِرَةِ [الْأَجْرِ] وَ ارْزُقْنِی [وَ أَرِنِی‏] صِحَّةَ َّصْدِیقِ بِمَا سَأَلْتُ وَ إِنْ أَنْتَ عَمَّرْتَنِی إِلَى عَامٍ مِثْلِهِ وَ یَوْمٍ مِثْلِهِ وَ لَمْ تَجْعَلْهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنِّی فَأَعِنِّی بِ َّوْفِیقِ عَلَى بُلُوغِ رِضَاکَ وَ أَشْرِکْنِی یَا إِلَهِی فِی هَذَا الْیَوْمِ فِی جَمِیعِ دُعَاءِ مَنْ أَجَبْتَهُ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِنَاتِ وَ أَشْرِکْهُمْ فِی دُعَائِی إِذَا أَجَبْتَنِی فِی مَقَامِی هَذَا بَیْنَ یَدَیْکَ فَإِنِّی رَاغِبٌ إِلَیْکَ لِی وَ لَهُمْ وَ عَائِذٌ بِکَ لِی وَ لَهُمْ فَاسْتَجِبْ لِی یَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِینَ.


[3] . این روایت در الکافی، ج‏2، ص630 هم درباره حکیم و محکم بودن قرآن قابل توجه است:


عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنِ ابْنِ سِنَانٍ أَوْ عَنْ غَیْرِهِ عَمَّنْ ذَکَرَهُ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع- عَنِ الْقُرْآنِ وَ الْفُرْقَانِ أَ هُمَا شَیْئَانِ أَوْ شَیْ‏ءٌ وَاحِدٌ فَقَالَ ع الْقُرْآنُ جُمْلَةُ الْکِتَابِ وَ الْفُرْقَانُ الْمُحْکَمُ الْوَاجِبُ الْعَمَلِ بِهِ.


[4] . در همانجا این حدیث هم روایت شده است که به همین مضمون نزدیک است:


مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَى عَنْ عَلِیِّ بْنِ حَدِیدٍ عَنْ مُرَازِمٍ «2» عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: إِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى أَنْزَلَ فِی الْقُرْآنِ تِبْیَانَ کُلِّ شَیْ‏ءٍ حَتَّى وَ اللَّهِ مَا تَرَکَ اللَّهُ شَیْئاً یَحْتَاجُ إِلَیْهِ الْعِبَادُ حَتَّى لَا یَسْتَطِیعَ عَبْدٌ یَقُولُ لَوْ کَانَ هَذَا أُنْزِلَ فِی الْقُرْآنِ- إِلَّا وَ قَدْ أَنْزَلَهُ اللَّهُ فِیهِ.


[5] . ل ه مستقرا فیه الحکمة و هی حقائق المعارف و ما یتفرع علیها من الشرائع و العبر و المواعظ.


[6] . قیل سماه حکیما لما فیه من الحکمة فکأنه المظهر للحکمة الناطق بها.


[7] . و الحکیم: إما فعیل بمعنى مفعل، کما تقول: عقدت العسل فهو عقید: أی ، و إما للمبالغة من حاکم، و إما على معنى السبب، أی ذی حکمة.


[8] . و الحکیم: إما فعیل بمعنى مفعل، کما تقول: عقدت العسل فهو عقید: أی ، و إما للمبالغة من حاکم، و إما على معنى السبب، أی ذی حکمة.


[9] . این روایت در جلسه 731، حدیث4 گذشت. http://yekaye.ir/al-fater-35-31/


[10] . این روایت در جلسه 582، حدیث3 گذشت. http://yekaye.ir/al-kahf -1/


 




748) سوره یس (36) آیه1 بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله الرحمن الرحیم


748) سوره یس (36) آیه1


بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ‏؛ یس.   


  1 رمضان 1439



ترجمه



به نام خداوند رحمت‌گستر و همواره رحیم؛ یاسین.



اختلاف قرائت



در تلفظ «یاسین» عبارت «یا» هم به اماله قرائت شده است و هم به تفخیم؛



همچنین در مورد «نون» در قرائات مشهور همگی آن را به س ختم کرده‌اند؛ البته در همان قرائات مشهور، برخی آن را در «و» آیه بعد ادغام کرده‌اند؛ برخی آن را به صورت اخفاء و برخی به صورت اظهار ادا کرده‌اند.



اما در قرائات غیرمشهور، حرف نون به صورت مفتوح (یاسینَ) و م ور (یاسینِ) و مرفوع (یاسینُ) نیز قرائت شده است.



مجمع البیان، ج‏8، ص648[1]؛ البحر المحیط، ج‏9، ص48[2]



حدیث



1) از صادق ع روایت شده است:



«یس» اسم رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم است؛ و دلیل بر این مطلب این است که در ادامه‌اش می‌فرماید «همانا تو قطعا از ان هستی»



تفسیر القمی، ج‏2، ص211



قَالَ الصَّادِقُ ع یس اسْمُ رَسُولِ اللَّهِ ص وَ الدَّلِیلُ عَلَیْهِ قَوْلُهُ: إِنَّکَ لَمِنَ الْمُرْسَلِینَ.






2) سفیان ثوری درباره معنای تک‌تک حروف مقطعه که در قرآن آمده است از صادق ع  سوال می کند. حضرت یکی یکی آنها را توضیح می‌دهند تا بدینجا می‌رسند که:



و اما «یس» اسمی از اسامی ص است و معنایش این است که «یا سامعِ وحی» (ای شنونده وحی) «سوگند به قرآن حکیم؛ که همانا تو از انی، بر صراطی مستقیم.» (یس/1-4)



معانی الأخبار، ص22



أَخْبَرَنَا أَبُو الْحَسَنِ مُحَمَّدُ بْنُ هَارُونَ ا َّنْجَانِیُّ فِیمَا کَتَبَ إِلَیَّ عَلَى یَدَیْ عَلِیِّ بْنِ أَحْمَدَ الْبَغْدَادِیِّ الْوَرَّاقِ قَالَ حَدَّثَنَا مُعَاذُ بْنُ الْمُثَنَّى الْعَنْبَرِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ أَسْمَاءَ قَالَ حَدَّثَنَا جُوَیْرِیَةُ عَنْ سُفْیَانَ بْنِ السَّعِیدِ الثَّوْرِیِّ قَالَ: قُلْتُ لِجَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ ع یَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ مَا مَعْنَى قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ الم وَ المص وَ الر وَ المر وَ کهیعص وَ طه وَ طس وَ طسم وَ یس وَ ص وَ حم وَ حم عسق وَ ق وَ ن قَالَ ع



...[3] وَ أَمَّا «یس» فَاسْمٌ مِنْ أَسْمَاءِ النَّبِیِّ ص وَ مَعْنَاهُ یَا أَیُّهَا السَّامِعُ لِلْوَحْیِ «وَ الْقُرْآنِ الْحَکِیمِ إِنَّکَ لَمِنَ الْمُرْسَلِینَ. عَلى‏ صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ».






3) از المومنین ع روایت شده است که:



همانا رسول الله ص اسمش «یاسین» است؛ و ما همان انی هستیم که خداوند فرمود «سلام بر آلِ یاسین» (صافات/130)



کتاب سلیم بن قیس الهلالی، ج‏2، ص946



مُحَمَّدُ بْنُ الْعَبَّاسِ قَالَ: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْقَاسِمِ عَنْ حُسَیْنِ بْنِ الْحَکَمِ عَنْ حُسَیْنِ بْنِ نَصْرِ بْنِ مُزَاحِمٍ عَنْ أَبِیهِ عَنْ أَبَانِ بْنِ أَبِی عَیَّاشٍ عَنْ سُلَیْمِ بْنِ قَیْسٍ الْهِلَالِیِّ عَنْ عَلِیٍّ عَلَیْهِ السَّلَامُ، قَالَ إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ اسْمُهُ «یَاسِینُ»، وَ نَحْنُ الَّذِینَ قَالَ اللَّهُ: «سَلَامٌ عَلَى آلِ یَاسِین‏»



توجه:



1. قرائت آیه 130 سوره صافات به صورتِ «سَلامٌ عَلى‏ إِلْ‏یاسین‏» بر اساس روایت حفص از عاصم است؛ که امروزه در کشورهای ما رایج شده است؛ وگرنه بر اساس قرائت ورش از نافع (قرائت اهل مدینه) که هم‌اکنون در بلاد غرب آفریقا رایج است (و نیز قرائت ابن‌عامر (اهل شام) و قرائت رویس از یعقوب (از قراء عشره) و قرائت زید بن علی (از قرائات غیرمشهور) مجمع البیان، ج‏8، ص712؛ البحر المحیط، ج‏9، ص122) به همین صورت «سَلَامٌ عَلَى آلِ یَاسِین‏» قرائت شده است؛ و در زیارت آل یاسین هم که از ناحیه زمان ع وارد شده شروعش این است که: بگویید همان گونه که خداوند فرمود «سَلَامٌ عَلَى آلِ یَاسِین‏» (الإحتجاج (للطبرسی)، ج‏2، ص493)[4] قبلا به تفصیل بیان شد که تمامی این قرائتهای متواتر، از شخص اکرم ص روایت شده است و همگی از جانب خداوند است. (جلسه 685 http://yekaye.ir/al-kahf -102/ و برخی جلسات دیگر)



2. این مطلب که «یس» اسم اکرم ص است؛ و به تبع آن، مراد از «آل یاسین»، آل محمد است، نه‌تنها در کثیری از روایات شیعه و توسط اهل بیت ع بیان شده است (مثلا: تفسیر فرات الکوفی، ص356[5]؛ الأمالی( للصدوق)، ص472[6] و 530[7]؛ مجمع البیان، ج‏8، ص646[8]؛ الخصال، ج‏2، ص426[9]؛ بصائر الدرجات، ج‏1، ص512[10]؛ روضة الواعظین، ج‏2، ص268[11]؛ الکافی، ج‏6، ص20[12]؛ الإحتجاج (للطبرسی)، ج‏1، ص253[13]) و در بسیاری از ادعیه نیز مستقیما ص و اهل بیت ایشان را با همین تعبیر «یس» و «آل یاسین» مورد خطاب قرار می‌دهیم (مثلا: الدعوات (للراوندی)، ص54[14]؛ المزار الکبیر (لابن المشهدی)، ص209 و المزار (للشهید الاول)، ص94[15]) که معروفترینشان عبارت «یَا ابْنَ یس وَ الذَّارِیات‏» دعای ندبه است (إقبال الأعمال، ج‏1، ص298)، بلکه توسط بسیاری از صحابه دیگر هماند ابن‌عباس، ابن‌جبیر و ابومالک و ... نیز روایت شده است (الأمالی (للصدوق)، ص472[16]؛ شواهد نزیل، ج‏2، ص164-169[17]؛ البحر المحیط، ج‏9، ص48[18])



تدبر



1) «یس»



در ابتدای سوره قلم، درباره اینکه مراد از حروف مقطعه به طور کلی چیست، 16 دیدگاه مطرح شد:



جلسه 467 http://yekaye.ir/al-qalam-68-1/



درباره «یس» این دیدگاه‌ها نیز مطرح شده است:



الف. اسمی از اسامی اکرم ص است؛ بویژه که در ادامه تعبیر «همانا تو از انی» آمده است (حدیث1)



آنگاه درباره اینکه دقیقا چگونه این تعبیر بر دل دارد،




  • ظاهر برخی از احادیث این است که کل عبارت «یاسین» اسم ص است (بویژه روایاتی که آل محمد ص را همان آل یاسین معرفی می‌کنند (مثلا حدیث3)؛

  • و ظاهر برخی از احادیث این است که «ی» در ابتدای آن «یا»ی خطاب است (در فارسی: ای فلانی)؛ و «سین» نام ص باشد؛

    • آنگاه محتمل است که خود «سین» نامی از نامهای باشد؛ و «یا سین» یعنی یا محمد (سعید بن جبیر و محمد بن حنفیه، به نقل مجمع‌البیان، ج8، ص650)،

    • و برخی از احادیث هم ظهور در این دارند که این «سین» ابتدای کلمه‌ای است که آن کلمه اسم یا وصفی از اوصاف است، مثلا: «سامع وحی» (حدیث2) ویا «سید الاولین و الآ ین» (مجمع‌البیان، ج8، ص650)، که از این جهت شبیه بسیاری از حروف مقطعه دیگر می‌شوند که این حروف را ابتدای کلماتی خاص قلمداد کرده‌اند. (دیدگاه سوم از 16 دیدگاه مذکور)





ب. معنایش «یا انسان» است که به لهجه قبیله طِیّ ویا به زبان حبشی بیان شده است (ابن‌عباس، به نقل مجمع‌البیان، ج8، ص650؛ البحر المحیط، ج‏9، ص4[19]) و از ابن‌عباس همچنین نقل شده است که این عبارت به زبان سریانی است یعنی: یا انسان یا محمد (شواهد نزیل، ج‏2، ص9)



ج. معنایش «یا رجل» (ای مرد) است (حسن بصری و ابوالعالیه، به نقل مجمع‌البیان، ج8، ص650).



د. ...


 




[1] . قرأ أهل الکوفة غیر عاصم إلا حمادا و یحیى عن أبی بکر یس بالإمالة و الباقون ب فخیم؛


و قرأ أبو جعفر و أبو عمرو و حمزة و ابن کثیر بروایة القواس و البزی و نافع بروایة إسماعیل و ورش بخلاف بإظهار النون من «یس» عند الواو و کذلک ن وَ الْقَلَمِ و قرأ ابن عامر و ال ائی و خلف بإخفاء النون فیهما و قرأ قالون عن نافع بإظهار النون من ن و إخفائها من «یس» و أما عاصم فإنه یظهر النون منهما فی روایة حفص و روایة البرجمی عن أبی بکر و محمد ابن غالب عن الأعمش عن أبی بکر و یظهر النون من «یس» و یخفیها من نون فی روایة العلیمی عن حماد و أما یعقوب فإنه یظهر النونین فی روایة روح و زید و یخفیها فی روایة رویس؛


و فی الشواذ قراءة الثقفی یس بفتح النون و قراءة أبی السماک یس ب ر النون و قراءة الکلبی یس بالرفع.


قال أبو علی مما یحسن إمالة الفتح من «یس» نحو ال رة أنهم قالوا یا زید فی النداء فأمالوا الفتحة نحو ال رة و الألف نحو الیاء و إن کان قولهم یا حرفا على حرفین و الحروف ی على حرفین لا یمال منها شی‏ء نحو لا و ما فإذا کانوا قد أمالوا ما لا یمال من الحروف من أجل الیاء فإن یمیلوا الاسم الذی هو یا من یاسین أجدر أ لا ترى أن هذه الحروف أسماء لما یلفظ بها و أما من بین النون من «یس» فإنما جاز ذلک و إن کانت النون ال نة تخفى مع حروف الفم و لا تبین لأن هذه الحروف مبنیة على الوقف و مما یدل على ذلک استجازتهم فیها الجمع بین نین کما یجتمعان فی الکلم ی یوقف علیها و لو لا ذلک لم یجز الجمع بینهما و أما من لم یبین فلأنه و إن کان فی تقدیر الوقف لم یقطع فیه همزة الوصل و ذلک قوله الم اللَّهُ أ لا ترى أنه حذف همزة الوصل و لم یثبت کما لم یثبت مع غیرها من الکلام الذی یوصل


و أما من قال یس بالنصب أو الجر فکلاهما ل قاء ال نین و من رفع فعلى ما روی عن الکلبی أنه قال هی بلغة طی یا إنسان قال ابن جنی و یحتمل عندی أن ی اکتفی من جمیع الاسم بالسین فیما فیه حرف نداء کقولک یا رجل و نظیر حذف بعض الاسم، قول النبی ص «کفى بالسیف شا» أی شاهدا فحذف العین و اللام فکذلک حذف من إنسان الفاء و العین و جعل ما بقی منه اسما قائما برأسه و هو السین فقیل یا سین و هو شبیه بقول الشاعر: " قلنا لها قفی لنا ق قاف" أی وقفت


[2] . و قرى‏ء: بفتح الیاء و إم ها محضا، و بین اللفظین.


و قرأ الجمهور: بس النون مدغمة فی الواو؛ و من السبعة: ال ائی، و أبو بکر، و ورش، و ابن عامر: مظهرة عند باقی السبعة.


و قرأ ابن أبی إسحاق، و عیسى: بفتح النون. و قال قتادة: یس قسم. قال أبو حاتم: فقیاس هذا القول فتح النون، کما تقول: اللّه لأفعلن کذا. و قال ا جاج: النصب، کأنه قال: اتل یس، و هذا على مذهب سیبویه أنه اسم للسورة.


و قرأ الکلبی: بضم النون، و قال هی بلغة طی‏ء: یا إنسان.


و قرأ السماک، و ابن أبی إسحاق أیضا: ب رها؛ قیل: و الحرکة ل قاء ال نین، فالفتح کائن طلبا للتخفیف و الضم کحیث، و ال ر على أصل قائهما.


و إذا قیل أنه قسم، فیجوز أن ی معربا بالنصب على ما قال أبو حاتم، و الرفع على الابتداء نحو: أمانة اللّه لأقومن، و الجر على إضمار حرف الجر، و هو جائز عند الکوفیین.


[3] . أَمَّا الم فِی أَوَّلِ الْبَقَرَةِ فَمَعْنَاهُ أَنَا اللَّهُ الْمَلِکُ وَ أَمَّا الم فِی أَوَّلِ آلِ عِمْرَانَ فَمَعْنَاهُ أَنَا اللَّهُ الْمَجِیدُ وَ المص فَمَعْنَاهُ أَنَا اللَّهُ الْمُقْتَدِرُ الصَّادِقُ وَ الر فَمَعْنَاهُ أَنَا اللَّهُ الرَّءُوفُ وَ المر فَمَعْنَاهُ أَنَا اللَّهُ الْمُحْیِی الْمُمِیتُ الرَّازِقُ وَ کهیعص فَمَعْنَاهُ أَنَا الْکَافِی الْهَادِی الْوَلِیُّ الْعَالِمُ الصَّادِقُ الْوَعْدِ وَ أَمَّا طه فَاسْمٌ مِنْ أَسْمَاءِ النَّبِیِّ ص وَ مَعْنَاهُ یَا طَالِبَ الْحَقِّ الْهَادِی إِلَیْهِ ما أَنْزَلْنا عَلَیْکَ الْقُرْآنَ لِتَشْقى‏ بَلْ لِتَسْعَدَ بِهِ وَ أَمَّا طس فَمَعْنَاهُ أَنَا الطَّالِبُ السَّمِیعُ وَ أَمَّا طسم فَمَعْنَاهُ أَنَا الطَّالِبُ السَّمِیعُ الْمُبْدِئُ الْمُعِیدُ.


[4] . وَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ جَعْفَرٍ الْحِمْیَرِیِّ أَنَّهُ قَالَ: خَرَجَ َّوْقِیعُ مِنَ النَّاحِیَةِ الْمُقَدَّسَةِ حَرَسَهَا اللَّهُ بَعْدَ الْمَسَائِلِ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ* لَا لِأَمْرِهِ تَعْقِلُونَ حِکْمَةٌ بالِغَةٌ فَما تُغْنِ النُّذُرُ ... عَنْ قَوْمٍ لا یُؤْمِنُونَ السَّلَامُ عَلَیْنَا وَ عَلَى عِبَادِ اللَّهِ الصَّالِحِینَ إِذَا أَرَدْتُمُ َّوَجُّهَ بِنَا إِلَى اللَّهِ وَ إِلَیْنَا فَقُولُوا کَمَا قَالَ اللَّهُ تَعَالَى سَلَامٌ عَلَى آلِ یس السَّلَامُ عَلَیْکَ یَا دَاعِیَ اللَّهِ وَ رَبَّانِیَّ آیَاتِه‏


[5] . فُرَاتٌ قَالَ حَدَّثَنِی [ثنا] أَحْمَدُ بْنُ الْحَسَنِ [قَالَ حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ مَرْوَانَ قَالَ حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ نَصْرِ بْنِ الرَّبِیعِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مَرْوَانَ عَنْ أَبَانِ بْنِ أَبِی عَیَّاشٍ‏] عَنْ سُلَیْمِ بْنِ قَیْسٍ الْعَامِرِیِّ قَالَ سَمِعْتُ عَلِیّاً یَقُولُ رَسُولُ اللَّهِ [ص‏] یَاسِینُ وَ نَحْنُ آلُهُ.


[6] . حَدَّثَنَا الشَّیْخُ الْفَقِیهُ أَبُو جَعْفَرٍ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ بْنِ مُوسَى بْنِ بَابَوَیْهِ الْقُمِّیُّ رَحِمَهُ اللَّهُ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ إِبْرَاهِیمَ بْنِ إِسْحَاقَ رِضْوَانُ اللَّهِ عَلَیْهِ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو أَحْمَدَ عَبْدُ الْعَزِیزِ بْنُ یَحْیَى بْنِ أَحْمَدَ بْنِ عِیسَى الْجَلُودِیُّ الْبَصْرِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ سَهْلٍ قَالَ حَدَّثَنَا الْخَضِرُ بْنُ أَبِی فَاطِمَةَ الْبَلْخِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا وُهَیْبُ بْنُ نَافِعٍ قَالَ حَدَّثَنِی کَادِحٌ عَنِ الصَّادِقِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِیهِ عَنْ آبَائِهِ عَنْ عَلِیٍّ ع فِی قَوْلِهِ عَزَّ وَ جَلَّ سَلَامٌ عَلَى آلِ یَاسِینَ قَالَ یَاسِینُ مُحَمَّدٌ ص وَ نَحْنُ آلُ یَاسِینَ.


[7] . فرازهایی از این روایت رضا ع در مجلس مامون در مرو در جلسه 732 حدیث1، مطرح شد. http://yekaye.ir/al-fater-35-32/ . در فراز دیگری از آن روایت آمده است:


قَالَ الْمَأْمُونُ هَذَا مِمَّا لَا خِلَافَ فِیهِ أَصْلًا وَ عَلَیْهِ الْإِجْمَاعُ فَهَلْ عِنْدَکَ فِی الْآلِ شَیْ‏ءٌ أَوْضَحُ مِنْ هَذَا فِی الْقُرْآنِ قَالَ أَبُو الْحَسَنِ ع نَعَمْ أَخْبِرُونِی عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ- یس وَ الْقُرْآنِ الْحَکِیمِ إِنَّکَ لَمِنَ الْمُرْسَلِینَ. عَلى‏ صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ فَمَنْ عَنَى بِقَوْلِهِ یس قَالَتِ الْعُلَمَاءُ یس مُحَمَّدٌ ص لَمْ یَشُکَّ فِیهِ أَحَدٌ قَالَ أَبُو الْحَسَنِ ع فَإِنَّ اللَّهَ أَعْطَى مُحَمَّداً ص وَ آلَ مُحَمَّدٍ مِنْ ذَلِکَ فَضْلًا لَا یَبْلُغُ أَحَدٌ کُنْهَ وَصْفِهِ إِلَّا مَنْ عَقَلَهُ وَ ذَلِکَ أَنَّ اللَّهَ لَمْ یُسَلِّمْ عَلَى أَحَدٍ إِلَّا عَلَى الْأَنْبِیَاءِ فَقَالَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى سَلامٌ عَلى‏ نُوحٍ فِی الْعالَمِینَ وَ قَالَ سَلامٌ عَلى‏ إِبْراهِیمَ وَ قَالَ سَلامٌ عَلى‏ مُوسى‏ وَ هارُونَ وَ لَمْ یَقُلْ سَلَامٌ عَلَى آلِ نُوحٍ وَ لَمْ یَقُلْ سَلَامٌ عَلَى آلِ مُوسَى وَ لَا آلِ إِبْرَاهِیمَ وَ قَالَ سَلَامٌ عَلَى آلِ یس یَعْنِی آلَ مُحَمَّدٍ ص فَقَالَ الْمَأْمُونُ قَدْ عَلِمْتُ أَنَّ فِی مَعْدِنِ النُّبُوَّةِ شَرْحُ هَذَا وَ بَیَانُه‏


[8] . روى محمد بن مسلم عن أبی جعفر (ع) قال إن لرسول الله ص اثنی عشر اسما خمسة منها فی القرآن محمد و أحمد و عبد الله و یس و نون‏


[9] . حَدَّثَنَا أَبِی رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَى عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ فَضَّالٍ عَنِ ابْنِ بُکَیْرٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع قَالَ: إِنَّ لِرَسُولِ اللَّهِ ع عَشَرَةَ أَسْمَاءٍ خَمْسَةٌ مِنْهَا فِی الْقُرْآنِ وَ خَمْسَةٌ لَیْسَتْ فِی الْقُرْآنِ فَأَمَّا الَّتِی فِی الْقُرْآنِ فَ مُحَمَّدٌ ع وَ أَحْمَدُ وَ عَبْدُ اللَّهِ وَ یس وَ ن وَ أَمَّا الَّتِی لَیْسَتْ فِی الْقُرْآنَ فَالْفَاتِحُ وَ الْخَاتِمُ وَ الْکَافِی وَ الْمُقْفِّى وَ الْحَاشِرُ.


[10] . حَدَّثَنَا إِبْرَاهِیمُ بْنُ هَاشِمٍ عَنْ أَعْمَشَ بْنِ عِیسَى عَنْ حَمَّادٍ الطیافی [الطَّنَافِسِیِ‏] عَنِ الْکَلْبِیِّ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: قَالَ لِی کَمْ لِمُحَمَّدٍ اسْمٌ فِی الْقُرْآنِ قَالَ قُلْتُ اسْمَانِ أَوْ ثَلَاثٌ فَقَالَ یَا کَلْبِیُّ لَهُ عَشَرَةُ أَسْمَاءَ وَ ما مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ وَ مُبَشِّراً بِرَسُولٍ یَأْتِی مِنْ بَعْدِی اسْمُهُ أَحْمَدُ وَ لَمَّا قامَ عَبْدُ اللَّهِ یَدْعُوهُ کادُوا یَکُونُونَ عَلَیْهِ لِبَداً وَ طه ما أَنْزَلْنا عَلَیْکَ الْقُرْآنَ لِتَشْقى‏ وَ «یس وَ الْقُرْآنِ الْحَکِیمِ إِنَّکَ لَمِنَ الْمُرْسَلِینَ عَلى‏ صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ» وَ ن وَ الْقَلَمِ وَ ما یَسْطُرُونَ وَ ما أَنْتَ بِنِعْمَةِ رَبِّکَ بِمَجْنُونٍ وَ یا أَیُّهَا الْمُزَّمِّلُ وَ یا أَیُّهَا الْمُدَّثِّرُ وَ قَدْ أَنْزَلَ اللَّهُ إِلَیْکُمْ ذِکْراً رَسُولًا فَالذِّکْرُ اسْمٌ مِنْ أَسْمَاءِ مُحَمَّدٍ ص وَ نَحْنُ أَهْلُ الذِّکْرِ فَاسْأَلْ یَا کَلْبِیُّ عَمَّا بَدَا لَکَ قَالَ فَأُنْسِیتُ وَ اللَّهِ الْقُرْآنَ کُلَّهُ فَمَا حَفِظْتُ مِنْهُ حَرْفاً أَسْأَلُهُ عَنْهُ.


[11] . قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع فِی قَوْلِهِ تَعَالَى سَلَامٌ عَلَى آلِ یس قَالَ یس مُحَمَّدٌ وَ نَحْنُ آلُ یس.


[12] . عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَى عَنْ صَفْوَانَ رَفَعَهُ إِلَى أَبِی جَعْفَرٍ أَوْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: هَذَا مُحَمَّدٌ أُذِنَ لَهُمْ فِی َّسْمِیَةِ بِهِ فَمَنْ أَذِنَ لَهُمْ فِی یس یَعْنِی َّسْمِیَةَ وَ هُوَ اسْمُ النَّبِیِّ ص


[13] . جَاءَ بَعْضُ ا َّنَادِقَةِ إِلَى أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ عَلِیٍّ ع‏ ...فقال ع ...


وَ کَذَلِکَ قَوْلُهُ سَلامٌ عَلى‏ آلِ یاسِینَ لِأَنَّ اللَّهَ سَمَّى بِهِ النَّبِیَّ ص حَیْثُ قَالَ «یس وَ الْقُرْآنِ الْحَکِیمِ. إِنَّکَ لَمِنَ الْمُرْسَلِینَ» لِعِلْمِهِ بِأَنَّهُمْ یُسْقِطُونَ قَوْلَ اللَّهِ سَلَامٌ عَلَى آلِ مُحَمَّدٍ کَمَا أَسْقَطُوا غَیْرَه‏


[14] . عَنْ زَیْنِ الْعَابِدِینَ ع قَالَ ضَمَّنِی وَالِدِی ع إِلَى صَدْرِهِ یَوْمَ قُتِلَ وَ الدِّمَاءُ تَغْلِی وَ هُوَ یَقُولُ یَا بُنَیَّ احْفَظْ عَنِّی دُعَاءً عَلَّمَتْنِیهِ فَاطِمَةُ ع وَ عَلَّمَهَا رَسُولُ اللَّهِ ص وَ عَلَّمَهُ جَبْرَئِیلُ ع فِی الْحَاجَةِ وَ الْهَمِّ وَ الْغَمِّ وَ النَّازِلَةِ إِذَا نَزَلَتْ وَ الْأَمْرِ الْعَظِیمِ الْفَادِحِ قَالَ ادْعُ بِحَقِّ یس وَ الْقُرْآنِ الْحَکِیمِ وَ بِحَقِّ طه وَ الْقُرْآنِ الْعَظِیمِ یَا مَنْ یَقْدِرُ عَلَى حَوَائِجِ السَّائِلِینَ یَا مَنْ یَعْلَمُ مَا فِی الضَّمِیرِ یَا مُنَفِّسُ عَنِ الْمَکْرُوبِینَ یَا مُفَرِّجُ عَنِ الْمَغْمُومِینَ یَا رَاحِمَ الشَّیْخِ الْکَبِیرِ یَا رَازِقَ‏ الطِّفْلِ الصَّغِیرِ یَا مَنْ لَا یَحْتَاجُ إِلَى َّفْسِیرِ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ افْعَلْ بِی کَذَا وَ کَذَا.


[15] . زیارة ا ى لأمیر المؤمنین صلوات الله علیه‏ زَارَ بِهَا الصَّادِقُ عَلَیْهِ السَّلَامُ فِی سَابِعَ عَشَرَ رَبِیعٍ الْأَوَّلِ عِنْدَ طُلُوعِ الشَّمْسِ- وَ فِی هَذَا الْیَوْمِ وُلِدَ النَّبِیُّ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ- وَ عَلَّمَهَا لِمُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ الثَّقَفِیِّ، قَالَ: إِذَا أَتَیْتَ مَشْهَدَ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ عَلَیْهِ السَّلَامُ فَاغْتَسِلْ غُسْلَ ا ِّیَارَةِ، وَ الْبَسْ أَنْظَفَ ثِیَابِکَ، وَ شَمَّ شَیْئاً مِنَ الطِّیبِ، وَ امْشِ وَ عَلَیْکَ السَّکِینَةَ وَ الْوَقَارَ، فَإِذَا وَصَلْتَ إِلَى بَابِ السَّلَامِ فَاسْتَقْبِلِ الْقِبْلَةَ وَ کَبِّرِ اللَّهَ تَعَالَى ثَلَاثِینَ مَرَّةً وَ قُلِ:


السَّلَامُ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ، السَّلَامُ عَلَى خِیَرَةِ اللَّهِ، السَّلَامُ عَلَى الْبَشِیر ...


السَّلَامُ عَلَیْکَ یَا سَیِّدَ الْوَصِیِّینَ، السَّلَامُ عَلَیْکَ یَا إِمَامَ الْمُتَّقِینَ، السَّلَامُ عَلَیْکَ یَا غِیَاثَ الْمَکْرُوبِینَ، السَّلَامُ عَلَیْکَ یَا عِصْمَةَ الْمُؤْمِنِینَ، السَّلَامُ عَلَیْکَ یَا مُظْهِرَ الْبَرَاهِینِ، السَّلَامُ عَلَیْکَ یَا طه وَ یس، السَّلَامُ عَلَیْکَ یَا حَبْلَ اللَّهِ الْمَتِینَ.


[16] . حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ إِبْرَاهِیمَ قَالَ حَدَّثَنَا عَبْدُ الْعَزِیزِ بْنُ یَحْیَى قَالَ حَدَّثَنِی الْحُسَیْنُ بْنُ مُعَاذٍ قَالَ حَدَّثَنَا سُلَیْمَانُ بْنُ دَاوُدَ قَالَ حَدَّثَنَا الْحَکَمُ بْنُ ظُهَیْرٍ عَنِ السِّنْدِیِّ عَنْ أَبِی مَالِکٍ فِی قَوْلِهِ عَزَّ وَ جَلَّ سَلَامٌ عَلَى آلِ یَاسِینَ قَالَ یَاسِینُ مُحَمَّدٌ ص.


حَدَّثَنَا أَبِی رَحِمَهُ اللَّهُ قَالَ حَدَّثَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ الْحَسَنِ الْمُؤَدِّبُ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ عَلِیٍّ الْأَصْبَهَانِیِّ قَالَ أَخْبَرَنِی مُحَمَّدُ بْنُ أَبِی عُمَرَ النَّهْدِیُّ قَالَ حَدَّثَنِی أَبِی عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مَرْوَانَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ السَّائِبِ عَنْ أَبِی صَالِحٍ عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ فِی قَوْلِهِ عَزَّ وَ جَلَّ سَلَامٌ عَلَى آلِ یَاسِینَ قَالَ عَلَى آلِ مُحَمَّدٍ ص.


[17] . این احادیث در این کتاب آمده است:


791- أَخْبَرَنِی أَبُو بَکْرٍ الْمَعْمَرِیُّ حَدَّثَنَا أَبُو جَعْفَرٍ الْقُمِّیُ‏  حَدَّثَنَا أَبِی حَدَّثَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ الْحَسَنِ الْمُؤَدِّبُ، عَنْ أَحْمَدَ بْنِ عَلِیٍّ الْأَصْبَهَانِیُّ قَالَ: أَخْبَرَنَا مُحَمَّدُ بْنُ أَبِی عُمَرَ النَّهْدِیُّ قَالَ: حَدَّثَنِی أَبِی، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مَرْوَانَ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ السَّائِبِ عَنْ أَبِی صَالِحٍ عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ‏ فِی قَوْلِهِ: سَلَامٌ عَلَى آلِ یَاسِینَ‏ قَالَ: عَلَى آلِ مُحَمَّدٍ.


792- حَدَّثَنِی أَبُو حَازِمٍ الْحَافِظُ أَخْبَرَنَا بِشْرُ بْنُ أَحْمَدَ أَخْبَرَنَا الْهَیْثَمُ بْنُ خَلَفٍ الدُّورِیُّ حَدَّثَنَا عَبَّادُ بْنُ یَعْقُوبَ.


وَ أَخْبَرَنِی أَبُو الْقَاسِمِ الْفَارِسِیُّ أَخْبَرَنَا أَبِی قَالَ: أَخْبَرَنَا أَبُو عَبْدِ اللَّهِ مُحَمَّدُ بْنُ الْقَاسِمِ بْنِ زَکَرِیَّا الْمُحَارِبِیُّ بِالْکُوفَةِ حَدَّثَنَا عَبَّادٌ.


وَ أَخْبَرَنَا أَبُو بَکْرٍ الْحَارِثِیُّ أَخْبَرَنَا أَبُو الشَّیْخِ، حَدَّثَنَا مُوسَى بْنُ هَارُونَ حَدَّثَنَا عَبَّادُ بْنُ یَعْقُوبَ.


وَ حَدَّثَنَا الْحَاکِمُ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ الْحَافِظُ، حَدَّثَنَا أَبُو بَکْرِ بْنُ أَبِی دَارِمٍ، حَدَّثَنَا أَبُو جَعْفَرٍ الْخَثْعَمِیُّ حَدَّثَنَا عَبَّادُ بْنُ یَعْقُوبَ، حَدَّثَنَا مُوسَى بْنُ عُثْمَانَ الْحَضْرَمِیُّ عَنِ الْأَعْمَشِ، عَنْ مُجَاهِدٍ عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ‏ فِی قَوْلِهِ تَعَالَى: سَلَامٌ عَلَى آلِ یَاسِینَ قَالَ: هُمْ آلُ مُحَمَّدٍ وَ قَالَ: [أَبُو الْقَاسِمِ‏] الْفَارِسِیُّ نَحْنُ هُمْ آلُ مُحَمَّدٍ وَ قَالَ: الْحَارِثِیُّ عَلَى آلِ مُحَمَّدٍ ص.


- و رواه جماعة سواهم عن عباد- و [رواه‏] داود بن غلیة  عن الکلبی عن أبی صالح عن ابن عباس‏ مثله‏ .


793- قَالَ [أَبُو بَکْرٍ الْمَعْمَرِیُ‏]: وَ حَدَّثَنَا أَبُو جَعْفَرٍ إِمْلَاءً فِی الْمَجْلِسِ [الثَّانِی وَ] السَّبْعِینَ‏  قَالَ: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ إِبْرَاهِیمَ بْنِ إِسْحَاقَ، حَدَّثَنَا عَبْدُ الْعَزِیزِ بْنُ یَحْیَى بْنِ أَحْمَدَ بْنِ عِیسَى أَبُو أَحْمَدَ الْجَلُودِیُّ الْبَصْرِیُّ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ سَهْلٍ حَدَّثَنَا الْخَضِرُ بْنُ [أَبِی‏] فَاطِمَةَ الْبَلْخِیُّ حَدَّثَنَا وُهَیْبُ بْنُ نَافِعٍ، قَالَ: حَدَّثَنِی کَادِحٌ عَنِ الصَّادِقِ جَعْفَرِ [بْنِ مُحَمَّدٍ] عَنْ أَبِیهِ عَنْ آبَائِهِ‏ عَنْ عَلِیٍّ ع‏ فِی قَوْلِهِ: سَلَامٌ عَلَى آلِ یَاسِینَ قَالَ: یَاسِینُ مُحَمَّدٌ وَ نَحْنُ آلُ یَاسِینَ.


794- فُرَاتٌ قَالَ: حَدَّثَنِی أَحْمَدُ بْنُ الْحَسَنِ حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ مَرْوَانَ، حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ نَضْرِ بْنِ الرَّبِیعِ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مَرْوَانَ، عَنْ أَبَانٍ: عَنْ سُلَیْمِ بْنِ قَیْسٍ الْعَامِرِیِّ قَالَ: سَمِعْتُ عَلِیّاً یَقُولُ‏ رَسُولُ اللَّهِ یَاسِینَ وَ نَحْنُ آلُهُ‏ .


795- أَخْبَرُونَا عَنْ أَبِی بَکْرٍ الْخُزَاعِیِّ [قَالَ‏] أَخْبَرَنَا أَبُو رَجَاءٍ مُحَمَّدُ بْنُ حَمْدَوَیْهِ السِّنْجِیُ‏  فِی َّفْسِیرِ، عَنْ بَالَوَیْهِ، قَالَ: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ مَخْلَدٍ، حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ جَیْهَانَ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ زِیَادٍ الْجَزَرِیِّ، عَنْ مَیْمُونِ بْنِ مِهْرَانَ‏ عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ‏ فِی قَوْلِهِ: وَ إِنَّ إِلْیاسَ لَمِنَ الْمُرْسَلِینَ‏ إِلَى قَوْلِهِ: سَلَامٌ عَلَى آلِ یَاسِینَ یَقُولُ: سَلَامٌ عَلَى آلِ مُحَمَّدٍ.


796- أَخْبَرَنَا عَقِیلُ بْنُ الْحُسَیْنِ، أَخْبَرَنَا عَلِیُّ بْنُ الْحُسَیْنِ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عُبَیْدِ اللَّهِ، حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ مَحْمُودٍ الْعَسْکَرِیُّ حَدَّثَنَا بِشْرُ بْنُ مُوسَى حَدَّثَنَا أَبُو نُعَیْمٍ، حَدَّثَنَا سُفْیَانُ الثَّوْرِیُّ عَنْ مَنْصُورٍ عَنْ مُجَاهِدٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عَبَّاسٍ‏ فِی قَوْلِ اللَّهِ تَعَالَى: سَلَامٌ عَلَى آلِ یَاسِینَ یَعْنِی عَلَى آلِ مُحَمَّدٍ، وَ یَاسِینَ بِالسُّرْیَانِیَّةِ: یَا إِنْسَانُ یَا مُحَمَّدُ .


797- أَخْبَرَنَا أَبُو عَبْدِ اللَّهِ الشِّیرَازِیُّ أَخْبَرَنَا أَبُو بَکْرٍ الْجَرْجَرَائِیُّ، حَدَّثَنَا أَبُو أَحْمَدَ الْبَصْرِیُ‏  قَالَ: حَدَّثَنِی الْحُسَیْنُ بْنُ مُعَاذٍ  حَدَّثَنِی سُلَیْمَانُ بْنُ دَاوُدَ حَدَّثَنَا الْحَکَمُ بْنُ ظُهَیْرٍ، عَنِ السُّدِّیِّ عَنْ أَبِی مَالِکٍ [الْغِفَارِیِّ غَزْوَانَ الْکُوفِیِ‏ ] فِی قَوْلِهِ: سَلَامٌ عَلَى آلِ یَاسِینَ [قَالَ:] هُوَ مُحَمَّدٌ، وَ آلُهُ أَهْلُ بَیْتِهِ.


[18] . قال ابن جبیر هنا: إنه اسم من أسماء محمد صلى اللّه علیه و [آله و] سلم، و دلیله إِنَّکَ لَمِنَ الْمُرْسَلِینَ. قال السید الحموی: یا نفس لا تمحضی بالود جاهدة / على المودة إلا آل یاسینا.


[19] . قال ابن عباس: معناه یا إنسان بالحبشیة، و عنه هو فی لغة طی‏ء، و ذلک أنهم یقولون إیسان بمعنى إنسان، و یجمعونه على أیاسین، فهذا منه. و ق فرقة: یا حرف نداء، و السین مقامة مقام إنسان انتزع منه حرف فأقیم مقامه. و قال ا مخشری: إن صح أن معناه یا إنسان فی لغة طی‏ء، فوجهه أن ی أصله یا أنیسین، فکثر النداء على ألسنتهم حتى اقتصروا على شطره، کما قالوا فی القسم: م اللّه فی أیمن اللّه. انتهى.


و الذی نقل عن العرب فی تصغیرهم إنسان أنیسیان بیاء بعدها ألف، فدل على أن أصله أنیسان، لأن صغیر یرد الأشیاء إلى أصولها، و لا نعلمهم قالوا فی تصغیره أنیسین، و على تقدیر أنه بقیة أنیسین، فلا یجوز ذلک، لا أن یبنى على الضم، و لا یبقى موقوفا، لأنه منادى مقبل علیه، مع ذلک فلا یجوز لأنه تحقیر، و یمتنع ذلک فی حق النبوة. و قوله: کما قالوا فی القسم م اللّه فی أیمن اللّه، هذا قول. و من النحویین من یقول: إن م حرف قسم و لیس مبقى من أیمن.


 




747) مقدمه سوره یس 29 شعبان 1439

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله الرحمن الرحیم


747) مقدمه سوره یس


29 شعبان 1439



سوره یس از سوره‌هایی است که در مکه نازل شده است[1]، و فقط از ابن‌عباس نقل شده که آیه 47 (وَ إِذا قیلَ لَهُمْ أَنْفِقُوا مِمَّا رَزَقَکُمُ اللَّهُ ...) در مدینه نازل شده است.



تعداد آیاتش بر اساس روایت کوفی 83 آیه است؛ اما بر اساس سایر روایت‌ها (روایات بصری و مدنی و شامی) 82 آیه است[2]؛ و اختلاف در این است که در روایت کوفی «یس» یک آیه مستقل است، اما در بقیه خیر. (مجمع البیان، ج‏8، ص647)[3] و اغلب تفاسیر شیعه و سنی، همین روایت کوفی را معیار قرار داده‌اند.[4]



از مجاهد و قتاده و حسن بصری نقل شده است که این سوره‌ای است که در آن هیچ ناسخ و منسوخی وجود ندارد. ( بیان فى تفسیر القرآن، ج‏8، ص440)[5]



حدیث



1) از صادق ع روایت شده است:



هر چیزی قلبی دارد؛ و قلب قرآن «یس» است؛ پس هرکه «یس» را در روز بخواند پیش از آنکه راه بیفتد، در آن روزش تا شب در زمره انی که حفظ می‌شوند و روزی داده می‌شوند، خواهد بود؛ و ی که آن را پیش از آنکه بخوابد بخواند، خداوند هزار فرشته را می‌کند که او را از شر هر رانده‌شده‌ای و از هر آسیبی حفظ کنند...



جامع الأخبار(للشعیری)، ص47؛ مجمع البیان، ج‏8، ص646-647؛ ثواب الأعمال، ص111[6]



حَدَّثَنَا شَیْخُنَا أَبُو الْعَبَّاسِ أَحْمَدُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ الْقَاضِی عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ‏ إِدْرِیسَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ حَسَّانَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ عَنْ إِسْمَاعِیلَ بْنِ مِهْرَانَ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ حَمْزَةَ الثُّمَالِیِّ عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ الْعَلَاءِ عَنْ أَبِی بَصِیرٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ:



إِنَّ لِکُلِّ شَیْ‏ءٍ قَلْباً وَ قَلْبُ الْقُرْآنِ یس فَمَنْ قَرَأَ یس فِی نَهَارِهِ قَبْلَ أَنْ یُمْسِیَ کَانَ فِی نَهَارِهِ فِی الْمَحْفُوظِینَ وَ الْمَرْزُوقِینَ حَتَّى یُمْسِیَ وَ مَنْ قَرَأَهَا فِی لَیْلَتِهِ قَبْلَ أَنْ یَنَامَ وَکَّلَ اللَّهُ بِهِ أَلْفَ مَلَکٍ یَحْفَظُونَهُ مِنْ کُلِّ شَیْطَانٍ رَجِیمٍ وَ مِنْ کُلِّ آفَةٍ ...[7]



این مطلب که سوره یس قلب قرآن است، در روایات متعدد شیعه و سنی از خود اکرم ص هم روایت شده است (مثلا مجمع البیان، ج‏8، ص646[8]؛ و الدر المنثور، ج‏5، ص256[9])






2) از صادق ع روایت شده است که فرمودند:



به فرزندانتان سوره یس بیاموزید که آن ریحانه [= گل خوشبوی] قرآن است.



الأمالی (للطوسی)، ص677



أخْبَرَنَا أَحْمَدُ بْنُ عُبْدُونٍ، عَنِ ابْنِ ا ُّبَیْرِ، عَنْ عَلِیِّ بْنِ‏ الْحَسَنِ بْنِ فَضَّالٍ، عَنِ الْعَبَّاسِ، عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ الْخَثْعَمِیِّ، قَرِیبِ إِسْمَاعِیلَ بْنِ جَابِرٍ، قَالَ: قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ (عَلَیْهِ السَّلَامُ):



عَلِّمُوا أَوْلَادَکُمْ (یَس) فَإِنَّهَا رَیْحَانَةُ الْقُرْآنِ.






3) از رسول الله ص روایت شده است:



سوره یس در تورات به عنوان «معمّه» [= چیزی که عام و شامل و دربرگیرنده باشد] خوانده می‌شود.



گفته شد: «م » چیست؟



فرمودند: با خیر دنیا و آ ت صاحب خود را دربرمی‌گیرد و او را از بلایای دنیا و آ ت حفظ می‌کند؛ و هراس‌های دنیا و آ ت را از او دفع می‌کند؛ و دفاعی همچون دفاع جن ران از او انجام می‌دهد از صاحب خود هر بدی را دفع می‌کند و هر حاجتی را برای او برآورده می‌سازد و ی که آن را «بخواند» معادل بیست حج  است؛ و ی که بدان گوش دهد معادل آن است که هزار دینار در راه خدا داده باشد؛ و ی که آن را بنویسد و سپس بنوشد در دل خود هزار دوا و هزار نور و هزار یقین و هزار برکت و هزار رحمت وارد کرده و هر درد و مرضی از او برکنده می‌شود.



تذکر: درباره معنای «بخواند» در این گونه روایات، که از طرق شیعه و سنی نقل شده، نکته‌ای هست که توضیحش در پایان حدیث 4 خواهد آمد.



مجمع البیان، ج‏8، ص646؛ الدر المنثور، ج‏5، ص256[10]



أبو بکر عن النبی ص أنه قال



سورة یس تدعى فی وراة المعمة قیل و ما المعمة قال تعم صاحبها خیر الدنیا و الآ ة و تکابد عنه بلوى الدنیا و تدفع عنه أهاویل الآ ة و تدعى الم عة القاضیة تدفع عن صاحبها کل شر و تقضی له کل حاجة و من قرأها عدلت له عشرین حجة و من سمعها عدلت له ألف دینار فی سبیل الله و من کتبها ثم شربها أدخلت جوفه ألف دواء و ألف نور و ألف یقین و ألف برکة و ألف رحمة و نزعت عنه کل داء و علة.






4) از باقر ع روایت شده است:



ی که سوره یس را یک بار در عمر خود «بخواند» خداوند برای او به ازای هر آفرینشی [یا: آفریده‌ای] در دنیا و هر آفرینشی در آ ت، دوهزار هزار حسنه بنویسد و مانند آن را از او [سیئه] محو کند و به او فقر و بد اری و ویرانی و رنج و دیوانگی و پیسی و وسواس و مرضی که به او ضرر رساند نرسد و خداوند دشوارهای‌های مرگ و هول و هراس آن را بر او تخفیف دهد؛ و قبض روح او را عهده‌دار شود و از انی باشد که خداوند برایشان گشایش در زندگ و فرج هنگام لقای او و رضایت به پاداش ا ویش را ضمانت فرموده است؛ و خداوند متعال به تمامی فرشتگانش، آنان که در آسمانهایند و آنان که در زمین‌اند، بفرماید که من از فلانی راضی شدم پی برایش اسغفار کنید.



ثواب الأعمال، ص111-112



حَدَّثَنِی مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ قَالَ حَدَّثَنِی مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ الصَّفَّارُ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ أَبِی الْخَطَّابِ عَنْ عَلِیِّ بْنِ أَسْبَاطٍ عَنْ یَعْقُوبَ بْنِ سَالِمٍ عَنْ أَبِی الْحَسَنِ الْعَبْدِیِّ عَنْ جَابِرٍ الْجُعْفِیِّ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع قَالَ:



مَنْ قَرَأَ یس فِی عُمُرِهِ مَرَّةً وَاحِدَةً کَتَبَ اللَّهُ لَهُ بِکُلِّ خَلْقٍ فِی الدُّنْیَا وَ بِکُلِّ خَلْقٍ فِی الْآخِرَةِ وَ فِی السَّمَاءِ وَ بِکُلِّ وَاحِدٍ أَلْفَیْ أَلْفِ حَسَنَةٍ وَ مَحَا عَنْهُ مِثْلَ ذَلِکَ وَ لَمْ یُصِبْهُ فَقْرٌ وَ لَا غُرْمٌ وَ لَا هَدْمٌ وَ لَا نَصَبٌ وَ لَا جُنُونٌ وَ لَا جُذَامٌ وَ لَا وَسْوَاسٌ وَ لَا دَاءٌ یَضُرُّهُ وَ خَفَّفَ اللَّهُ عَنْهُ سَکَرَاتِ الْمَوْتِ وَ أَهْوَالَهُ وَ وَلِیَ قَبْضَ رُوحِهِ وَ کَانَ مِمَّنْ یَضْمَنُ اللَّهُ لَهُ السَّعَةَ فِی مَعِیشَتِهِ وَ الْفَرَجَ عِنْدَ لِقَائِهِ وَ الرِّضَا بِالثَّوَابِ فِی آخِرَتِهِ وَ قَالَ اللَّهُ تَعَالَى لِمَلَائِکَتِهِ أَجْمَعِینَ مَنْ فِی السَّمَاوَاتِ وَ مَنْ فِی الْأَرْضِ قَدْ رَضِیتُ عَنْ فُلَانٍ فَاسْتَغْفِرُوا لَهُ.



تذکر: ظاهرا در تعبیر «قرأ: بخواند» در این روایات، معنایی بسیار عمیق‌تر از خواندن سطحی مد نظر است؛ بلکه چه‌بسا خواندنی است که کاملا با فهم حقیقت آن و ارتباط روحی با آن مد نظر باشد؛ چنانکه وقتی در روایتی می‌خواهند به مقام جابر اشاره کنند، می‌گویند او در ایمانش به مقامی رسید که فلان آیه را می‌خواند (بَلَغَ مِنْ إِیمَانِ جَابِرٍ أَنَّهُ کَانَ یَقْرَءُ هَذِهِ الْآیَةَ ... [11]؛ رجال الکشی، ص43) [12]



غرض سوره



علامه طباطبایی بر این باور است که:



غرض این سوره بیان اصول سه‏گانه دین است، از مساله نبوت شروع کرده و حال مردم را در قبول و رد دعوت انبیا بیان مى‏کند، و اینکه غایت دعوت برحق انبیاء، احیاى مردم است به اینکه در راه سعادت واقع شوند و حجت بر مخالفین تمام شود، و به عبارت دیگر تکمیل هر دو دسته مردم است، در دو راه سعادت و شقاوت.



سپس به سراغ مساله توحید می‌رود، و برخی از نشانه‏هاى وحدانیت خدا را برمى‏شمارد،



سپس به مساله معاد منتقل شده، زنده شدن مردم را در قیامت براى گرفتن جزا، و جداسازى مجرمین از متقین را بیان نموده سپس سرانجام حال هر یک از این دو طایفه را توصیف مى‏کند.و در آ دوباره به همان مطلبى که آغاز کرده بود برگشته، خلاصه‏اى از اصول سه‏گانه را بیان، و بر آنها استدلال مى‏کند و سوره را ختم مى‏نماید.



و از آیات برجسته و بسیار علمى این سوره آیه" إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ فَسُبْحانَ الَّذِی بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْ‏ءٍ وَ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ" است، پس این سوره شانى عظیم دارد، چون هم متعرض اصول سه‏گانه است و هم شاخه‏هایى که از آن اصول منشعب مى‏شود



سپس به تذکر معاد می‌پردازد و برانگیخته شدن مردم برای جزا و جداسازى مجرمان از متقیان در آن روز را یادآوری می‌کند را و این را که حال هر یک از این دو گروه به کجا منتهی می گردد توصیف مى‏کند.و در آ دوباره به همان مطلبى که آغاز کرده بود برگشته، خلاصه‏اى از اصول سه‏گانه را بیان، و بر آنها استدلال مى‏کند و سوره را ختم مى‏نماید.



این سوره شانى عظیم دارد، چون هم متعرض اصول سه‏گانه است و هم شاخه‏هایى که از آن اصول منشعب مى‏شود. (المیزان، ج‏17، ص62)[13]


 




[1] . البته ادعایی هم مطرح شده که آیه12 آن در مدینه و درباره بنی‌سلمه نازل شده است؛ اما غالبا بدان اعتنا نکرده‌اند (البحر المحیط، ج‏9، ص47: هذه السورة مکیة، إلا أن فرقة زعمت أن قوله: وَ نَکْتُبُ ما قَدَّمُوا و آثارَهُمْ، نزلت فی بنی سلمة من الأنصار حین أرادوا أن یترکوا دیارهم و ینتقلوا إلى جوار مسجد الرسول، و لیس زعما صحیحا. و قیل: إلا قوله: وَ إِذا قِیلَ لَهُمْ أَنْفِقُوا مِمَّا رَزَقَکُمُ اللَّهُ الآیة.)


[2] . توضیح این اصطلاحات و اختلاف نظر درباره تعداد آیات در جلسه 446: http://yekaye.ir/al-muzzammil-73-1-2/


[3] . سورة یس مکیة و آیاتها ثلاث و ثمانون؛ مکیة عند الجمیع قال ابن عباس إلا آیة منها و هی قوله «وَ إِذا قِیلَ لَهُمْ أَنْفِقُوا مِمَّا رَزَقَکُمُ اللَّهُ» الآیة نزلت بالمدینة. عدد آیها: ثلاث و ثمانون آیة کوفی اثنتان فی الباقین‏؛ اختلافها: آیة واحدة «یس» کوفی‏.


[4] . یعنی در آغاز این سوره تعبیر (آیاتها ثلاث و ثمانون‏) را آورده‌اند، هر چند که در ادامه به دو قول اشاره کرده‌ باشند (مثلا: مجمع البیان، ج‏8، ص647؛ مفاتیح الغیب (ف رازی)، ج‏26، ص250؛


[5] . سورة یس‏، فی قول مجاهد و قتادة و الحسن: لیس فیها ناسخ و لا منسوخ. و قال ابن عباس: آیة منها مدنیة و هی قوله (وَ إِذا قِیلَ لَهُمْ أَنْفِقُوا مِمَّا رَزَقَکُمُ اللَّهُ) و هی ثلاث و ثمانون آیة کوفی. و اثنان و ثمانون آیة فی ما عداه. عشر آیات کوفی و تسع فی ما عداه عدّ الکوفی (یس) و لم یعده الباقون.


[6] . عبارات اولیه در روایت شیخ صدوق اندکی تفاوت دارد و به جای ابوبصیر، ابونصر نوشته است؛ که این ظاهرا اشکال در نسخه است چرا که در روایت البرهان فی تفسیر القرآن، ج‏4، ص562 و نیز در روایت وسائل الشیعة، ج‏6، ص247 از ثواب الاعمال، همان ابوبصیر ثبت شده است. سند و عبارات اولیه شیخ صدوق چنین است: أَبِی ره قَالَ حَدَّثَنِی مُحَمَّدُ بْنُ أَبِی الْقَاسِمِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ الْکُوفِیِّ عَنْ إِسْمَاعِیلَ بْنِ مِهْرَان‏ عَنِ ِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍ عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ أَبِی الْعَلَاءِ عَنْ أَبِی نَصْرٍ [ ‌بصیر] عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: إِنَّ لِکُلِّ شَیْ‏ءٍ قَلْباً وَ إِنَّ قَلْبَ الْقُرْآنِ یس وَ مَنْ قَرَأَهَا قَبْلَ أَنْ یَنَامَ أَوْ فِی نَهَارِهِ قَبْلَ أَنْ یَمْشِیَ کَانَ فِی نَهَارِهِ مِنَ الْمَحْفُوظِینَ وَ الْمَرْزُوقِینَ حَتَّى یُمْسِیَ ...


[7] . وَ إِنْ مَاتَ فِی یَوْمِهِ [نومه] أَدْخَلَهُ اللَّهُ تَعَالَى الْجَنَّةَ وَ حَضَرَ غُسْلَهُ ثَلَاثُونَ أَلْفَ مَلَکٍ یَسْتَغْفِرُونَ لَهُ وَ یُشَیِّعُونَهُ إِلَى قَبْرِهِ بِالاسْتِغْفَارِ لَهُ فَإِذَا أُدْخِلَ فِی لَحْدِهِ کَانُوا فِی جَوْفِ قَبْرِهِ یَعْبُدُونَ اللَّهَ وَ ثَوَابُ عِبَادَتِهِمْ لَهُ وَ یُفْسَحُ [فسح] لَهُ فِی قَبْرِهِ مَدَّ بَصَرِهِ وَ أُومِنَ مِنْ ضَغْطَةِ الْقَبْرِ وَ لَمْ یَزَلْ لَهُ فِی قَبْرِهِ نُورٌ سَاطِعٌ إِلَى عَنَانِ السَّمَاءِ إِلَى أَنْ یُخْرِجَهُ مِنْ قَبْرِهِ فَإِذَا أَخْرَجَهُ لَمْ تَزَلْ مَلَائِکَةُ اللَّهِ مَعَهُ یُشَیِّعُونَهُ وَ یُحَدِّثُونَهُ وَ یَضْحَکُونَ فِی وَجْهِهِ وَ یُبَشِّرُونَهُ بِکُلِّ خَیْرٍ حَتَّى یَجُوزُونَ بِهِ الصِّرَاطَ وَ الْمِیزَانَ وَ یُوقِفُونَهُ مِنَ اللَّهِ مَوْقِفاً لَا یَکُونُ عِنْدَ اللَّهِ خَلْقٌ أَقْرَبَ مِنْهُ إِلَّا مَلَائِکَةُ اللَّهِ الْمُقَرَّبُونَ وَ الْمُرْسَلُونَ وَ هُوَ مَعَ النَّبِیِّینَ وَاقِفٌ بَیْنَ یَدَیِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ لَا یَحْزَنُ مَعَ مَنْ یَحْزَنُ وَ لَا یَهْتَمُّ مَعَ مَنْ یَهْتَمُّ وَ لَا یَجْزَعُ مَعَ مَنْ یَجْزَعُ ثُمَّ یَقُولُ لَهُ الرَّبُّ تَعَالَى اشْفَعْ عَبْدِی أُشَفِّعْکَ فِی جَمِیعِ مَنْ تَشْفَعُ وَ اسْأَلْنِی عَبْدِی أُعْطِکَ جَمِیعَ مَا تَسْأَلُ فَیَسْأَلُ فَیُعْطَى وَ یَشْفَعُ فَیُشَفَّعُ وَ لَا یُحَاسَبُ فِیمَنْ یُحَاسَبُ وَ لَا یُوقَفُ مَعَ مَنْ یُوقَفُ  وَ لَا یَذِلُّ مَعَ مَنْ یَذِلُّ وَ لَا یُنْکَثُ لِخَطِیئَتِهِ وَ لَا شَیْ‏ءٍ [لا یبکت بخطیئة و لا بشی‏ء] مِنْ سُوءِ عَمَلِهِ وَ یُعْطَى کِتَاباً مَنْشُوراً حَتَّى تهبط [یَهْبِطَ] مِنْ عِنْدِ اللَّهِ  فَیَقُولُ النَّاسُ بِأَجْمَعِهِمْ سُبْحَانَ اللَّهِ مَا کَانَ لِهَذَا الْعَبْدِ مِنْ خَطِیئَةٍ واحد وَاحِدَةٍ وَ یَکُونُ مِنْ رُفَقَاءِ مُحَمَّدٍ ص.


[8] . عن أنس بن مالک عن النبی ص قال إن لکل شی‏ء قلبا و قلب القرآن یس‏


[9] . أ ج الدارمی و رمذی و البیهقی فی شعب الایمان عن أنس قال قال رسول الله صلى الله علیه و [آله و] سلم ان لکل شی قلبا و قلب القرآن یس و من قرأ یس کتب الله له بقراءتها قراءة القرآن عشر مرات‏؛


و أ ج البزار عن أبى هریرة قال قال رسول الله صلى الله علیه و [آله و] سلم ان لکل شی قلبا و قلب القرآن یس‏.


أ ج أحمد و أبو داود و النسائی و ابن ماجة و محمد بن نصر و ابن حبان و الطبرانی و الحاکم و البیهقی فی شعب الایمان عن معقل بن یسار أن رسول الله صلى الله علیه و [آله و] سلم قال یس قلب القرآن لا یقرؤها عبد یرید الله و الدار الآ ة الا غفر له ما تقدم من ذنبه فاقرءوها على موتاکم‏.


و أ ج ابن مردویه عن ابن عباس ان رسول الله صلى الله علیه و [آله و] سلم قال لکل شی قلب و قلب القرآن یس و من قرأ یس فکأنما قرأ القرآن عشر مرات و أ ج ابن مردویه من حدیث أبى هریرة و أنس مثله‏.


[10] . در الدر المنثور روایت با سندی متفاوت است:


و أ ج سعید بن منصور و البیهقی عن حسان بن عطیة أن رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم قال


سورة یس تدعى فی وراة المعمة تعم صاحبها بخیر الدنیا و الا ة و تکابد عنه بلوى الدنیا و الا ة و تدفع عنه أهاویل الدنیا و الا ة و تدعى الم عة القاضیة تدفع عن صاحبها کل سوء و تقضى له کل حاجة من قرأها عدلت له عشرین حجة و من سمعها عدلت له ألف دینار فی سبیل الله و من کتبها ثم شربها أدخلت جوفه ألف دواء و ألف نور و ألف یقین و ألف برکة و ألف رحمة و نزعت عنه کل غل و داء؛


... و أ ج الخطیب من حدیث أنس مثله‏


[11] . أَحْمَدُ بْنُ عَلِیٍّ، قَالَ حَدَّثَنِی إِدْرِیسُ، عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ بِشْرٍ، قَالَ حَدَّثَنِی هِشَامُ بْنُ سَالِمٍ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ وَ زُرَارَةَ، قَالا سَأَلْنَا أَبَا جَعْفَرٍ (ع) عَنْ أَحَادِیثَ فَرَوَاهَا عَنْ جَابِرٍ، فَقُلْنَا مَا لَنَا وَ لِجَابِرٍ! فَقَالَ: بَلَغَ مِنْ إِیمَانِ جَابِرٍ أَنَّهُ کَانَ یَقْرَءُ هَذِهِ الْآیَةَ- إِنَّ الَّذِی فَرَضَ عَلَیْکَ الْقُرْآنَ لَرادُّکَ إِلى‏ مَعادٍ.


[12] . درباره فضیلت این سوره و خواص آن روایات فراوانی وارد شده است؛ مثلا:


1) روی عن النبی (صلى الله علیه و آله) أنه قال: «من قرأ هذه السورة یرید بها الله عز و جل غفر الله له، و اعطی من الأجر کأنما قرأ القرآن اثنتی عشرة مرة، و أیما مریض قرئت علیه عند موته نزل علیه بعدد کل آیة عشرة أملاک، یقومون بین یدیه صفوفا، و یستغفرون له، و یشهدون موته، و یتبعون جنازته، و یصلون علیه، و یشهدون دفنه. و إن قرأها المریض عند موته لم یقبض ملک الموت روحه حتى یؤتى ب من الجنة و یشربه، و هو على فراشه، فیقبض ملک الموت روحه و هو ریان، فیدخل قبره و هو ریان، و یبعث و هو ریان، و یدخل الجنة و هو ریان، و من کتبها و علقها علیه کانت حرزه من کل آفة و مرض». (خواص القرآن؛ به نقل از البرهان فی تفسیر القرآن، ج‏4، ص562)


البته در مجمع البیان، ج‏8، ص646، این روایت بدین صورت و از زبان بن کعب آمده است: أبی بن کعب قال من قرأ سورة یس یرید بها وجه الله عز و جل غفر الله له و أعطی من الأجر کأنما قرأ القرآن اثنتی عشرة مرة و أیما مریض قرئت عنده سورة یس نزل علیه بعدد کل حرف منها عشرة أملاک یقومون بین یدیه صفوفا و یستغفرون له و یشهدون قبضه و یتبعون جنازته و یصلون علیه و یشهدون دفنه و أیما مریض قرأها و هو فی سکرات الموت أو قرئت عنده جاءه رضوان خازن الجنة بشربة من الجنة فسقاه إیاها و هو على فراشه فیشرب فیموت ریان و یبعث ریان و لا یحتاج إلى حوض من حیاض الأنبیاء حتى یدخل الجنة و هو ریان.


2) عن أنس بن مالک‏ عن النبی ص قال من دخل المقابر فقرأ سورة یس خفف عنهم یومئذ و کان له بعدد من فیها حسنات‏. (مجمع البیان، ج‏8، ص646)


3) قال رسول الله (صلى الله علیه و آله): «من قرأها عند کل مریض عند موته نزل علیه بعدد کل آیة ملک- و قیل عشرة أملاک- یقومون بین یدیه صفوفا، یستغفرون له، و یشیعون جنازته، و یقبلون علیه، و یشاهدون غسله، و دفنه. و إن قرئت على مریض عند موته لم یقبض ملک الموت روحه حتى یأتیه بشربة من الجنة یشربها و هو على فراشه، و یقبض روحه و هو ریان، و یدخل قبره و هو ریان، و من کتبها بماء ورد، و علقها علیه کانت له حرزا من کل آفة و سوء». (خواص القرآن؛ به نقل از البرهان فی تفسیر القرآن، ج‏4، ص562)


3) قال الصادق (علیه السلام): «من کتبها بماء ورد و زعفران سبع مرات، و شربها سبع مرات متوالیات، کل یوم مرة، حفظ کل ما سمعه، و غلب على من یناظره، و عظم فی أعین الناس. و من کتبها و علقها على جسده أمن على جسده من الحسد و العین، و من الجن و الإنس، و الجنون و الهوام، و الأعراض، و الأوجاع، بإذن الله تعالى، و إذا شربت ماءها امرأة در لبنها، و کان فیه للمرضع غذاء جیدا بإذن الله تعالى». (خواص القرآن؛ به نقل از البرهان فی تفسیر القرآن، ج‏4، ص562)


4) قریب به این مضمون، اما برای رفع قساوت قلب در کتب اهل سنت از باقر ع روایت شده است: أ ج الحاکم و البیهقی عن أبى جعفر محمد بن على قال من وجد فی قلبه قسوة فلیکتب یس وَ الْقُرْآنِ الْحَکِیمِ فی جام من زعفران ثم یشربه‏. (الدر المنثور، ج‏5، ص257) (و حدیث18 هم که در ادامه می‌آید ناظر است به اثر این سروه در باقی ماندن قرآن در )


5) أ ج الدارمی و أبو یعلى و الطبرانی فی الأوسط و ابن مردویه و البیهقی فی شعب الایمان عن أبى هریرة عن النبی صلى الله علیه و [آله و] سلم من قرأ یس فی لیلة ابتغاء وجه الله غفر الله له تلک اللیلة (الدر المنثور، ج‏5، ص256)


و این روایت بدون عبارت «تلک اللیله» هم روایت شده: أ ج ابن حبان عن جندب بن عبد الله قال قال رسول الله صلى الله علیه و [آله و] سلم من قرأ یس فی لیلة ابتغاء وجه الله غفر له‏. (الدر المنثور، ج‏5، ص256)


6) أ ج الدارمی عن الحسن قال من قرأ یس فی لیلة ابتغاء وجه الله غفر له و قال بلغنی انها تعدل القرآن کله‏. (الدر المنثور، ج‏5، ص256)


7) أ ج الخطیب عن على قال قال رسول الله صلى الله علیه و [آله و] سلم من سمع سورة یس عدلت له عشرین دینارا فی سبیل الله و من قرأها عدلت له عشرین حجة و من کتبها و شربها أدخلت جوفه ألف یقین و ألف نور و ألف برکة و ألف رحمة و ألف رزق و نزعت منه کل غل و داء. (الدر المنثور، ج‏5، ص256)


8) أ ج ابن مردویه و البیهقی عن أبى عثمان النهدی قال أبو برزة من قرأ یس مرة فکأنما قرأ القرآن عشر مرات و قال أبو سعید من قرأ یس مرة فکأنما قرأ القرآن مرتین قال أبو برزة تحدث أنت بما سمعت و أحدث أنا بما سمعت‏. (الدر المنثور، ج‏5، ص256) و أ ج ابن مردویه عن عقبة بن عامر قال قال رسول الله صلى الله علیه و [آله و] سلم من قرأ یس فکأنما قرأ القرآن عشر مرات‏. (الدر المنثور، ج‏5، ص257)


9) أ ج البزار عن ابن عباس قال قال النبی صلى الله علیه و [آله و] سلم لوددت انها فی قلب کل انسان من أمتی یعنى یس‏. (الدر المنثور، ج‏5، ص256)


10) أ ج الطبرانی و ابن مردویه بسند ضعیف عن أنس قال قال رسول الله صلى الله‏ علیه و [آله و] سلم من داوم على قراءة یس کل لیلة ثم مات مات شهیدا. (الدر المنثور، ج‏5، ص257)


11) أ ج الدارمی عن عطاء بن أبى رباح قال بلغنی ان رسول الله صلى الله علیه و [آله و] سلم قال من قرأ یس فی صدر النهار قضیت حوائجه‏. (الدر المنثور، ج‏5، ص257)


12) أ ج الدارمی عن ابن عباس قال من قرأ یس حین یصبح أعطى یسر یومه حتى یمسی و من قرأها فی صدر لیله أعطى یسر لیله حتى یصبح‏. (الدر المنثور، ج‏5، ص257)


13) أ ج ابن مردویه و الدیلمی عن أبى الدرداء عن النبی صلى الله علیه و [آله و] سلم قال ما من میت یقرأ عنده یس الا هون الله علیه و أ ج أبو الشیخ فی فضائل القرآن و الدیلمی من حدیث أبى ذر مثله‏. (الدر المنثور، ج‏5، ص257)


14) أ ج سعید بن منصور من طریق سماک بن حرب عن رجل من أهل المدینة عمن صلى خلف رسول الله صلى الله علیه و [آله و] سلم الغداة فقرأ ب ق وَ الْقُرْآنِ الْمَجِیدِ و یس وَ الْقُرْآنِ الْحَکِیمِ‏. (الدر المنثور، ج‏5، ص257)


15) أ ج الطبرانی فی الأوسط عن جابر بن سمرة قال کان رسول الله صلى الله علیه و [آله و] سلم یقرأ فی الصبح بیس‏. (الدر المنثور، ج‏5، ص257)


16) أ ج ابن النجار فی تاریخه عن أبى بکر الصدیق قال قال رسول الله صلى الله علیه و [آله و] سلم من زار قبر والدیه أو أحدهما فی کل جمعة فقرأ عندهما یس غفر الله له بعدد کل حرف منها. (الدر المنثور، ج‏5، ص257)


17) أ ج أبو نصر السجزی فی الإبانة و حسنه عن عائشة ق قال رسول الله صلى الله علیه و [آله و] سلم ان فی القرآن لسورة تدعى العظیمة عند الله یدعى صاحبها الشریف عند الله یشفع صاحبها یوم القیامة فی أکثر من ربیعة و مضر و هی سورة یس‏. (الدر المنثور، ج‏5، ص257)


18) أ ج رمذی و الطبرانی و الحاکم و صححه عن ابن عباس قال قال على بن أبى طالب یا رسول الله ان القرآن ینفلت من صدری فقال رسول الله صلى الله علیه و [آله و] سلم ألا أعلمک کلمات ینفعک الله بهن و ینفع من علمته قال نعم بابى أنت و أمی قال صل لیلة الجمعة أربع رکعات تقرأ فی الرکعة الاولى بفاتحة الکتاب و یس و فی الثانیة بفاتحة الکتاب و حم الدخان و فی الثالثة بفاتحة الکتاب و الم تنزیل‏ السجدة و فی الرابعة بفاتحة الکتاب و تبارک المفصل فإذا فرغت من شهد فاحمد الله و اثن علیه و صل على النبیین و استغفر للمؤمنین ثم قل اللهم ارحمنی بترک المعاصی أبدا ما أبقیتنی و ارحمنی ما لا أتکلف ما لا یعنینی و ارزقنی حسن النظر فیما یرضیک عنى و أسألک أن تنور بالکتاب بصرى و تطلق به لسانی و تفرج به عن قلبی و تشرح به صدری و تستعمل به بدنی و تقوینی على ذلک و تعیننی علیه فانه لا یعیننی على الخیر غیرک و لا یوفق له الا أنت فافعل ذلک ثلاث جمع أو خمسا أو سبعا تحفظه بإذن الله و ما أخطأ مؤمنا قط فاتى النبی صلى الله علیه و [آله و] سلم بعد سبع جمع فأخبره بحفظه القرآن و الحدیث فقال النبی صلى الله علیه و [آله و] سلم مؤمن و رب الکعبة علم أبا حسن علم أبا حسن‏. (الدر المنثور، ج‏5، ص257)


[13] . غرض السورة بیان الأصول الثلاثة للدین فهی تبتدئ بالنبوة و تصف حال الناس فی قبول الدعوة و ردها و أن غایة الدعوة الحقة إحیاء قوم برکوبهم صراط السعادة و تحقیق القول على آ ین و بعبارة أ ى تکمیل الناس فی طریقی السعادة و الشقاء.


ثم تنتقل السورة إلى وحید فتعد جملة من آیات الوحدانیة ثم تنتقل إلى ذکر المعاد فتذکر بعث الناس للجزاء و امتیاز المجرمین یومئذ من المتقین و تصف ما تئول إلیه حال کل من الفریقین.


ثم ترجع إلى ما بدأت فتلخص القول فی الأصول الثلاثة و تستدل علیها و عند ذلک تختتم السورة.


و من غرر الآیات فیها قوله تعالى: «إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ فَسُبْحانَ الَّذِی بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْ‏ءٍ وَ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ» فالسورة عظیمة الشأن أصول الحقائق و أعراقه


 




746) جمعبندی سوره فاطر

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله الرحمن الرحیم



746) جمع‌بندی سوره فاطر   


28 شعبان 1439



ابتدا مروری بر آیات و ترجمه داشته باشیم:



بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ‏



الْحَمْدُ لِلَّهِ فاطِرِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ جاعِلِ الْمَلائِکَةِ رُسُلاً أُولی‏ أَجْنِحَةٍ مَثْنى‏ وَ ثُلاثَ وَ رُباعَ یَزیدُ فِی الْخَلْقِ ما یَشاءُ إِنَّ اللَّهَ عَلى‏ کُلِّ شَیْ‏ءٍ قَدیرٌ؛



ما یَفْتَحِ اللَّهُ لِلنَّاسِ مِنْ رَحْمَةٍ فَلا مُمْسِکَ لَها وَ ما یُمْسِکْ فَلا مُرْسِلَ لَهُ مِنْ بَعْدِهِ وَ هُوَ الْعَزیزُ الْحَکیمُ؛



یا أَیُّهَا النَّاسُ اذْکُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَیْکُمْ هَلْ مِنْ خالِقٍ غَیْرُ اللَّهِ یَرْزُقُکُمْ مِنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ فَأَنَّى تُؤْفَکُونَ؛



وَ إِنْ یُکَذِّبُوکَ فَقَدْ کُذِّبَتْ رُسُلٌ مِنْ قَبْلِکَ وَ إِلَى اللَّهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ؛



یا أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ فَلا تَغُرَّنَّکُمُ الْحَیاةُ الدُّنْیا وَ لا یَغُرَّنَّکُمْ بِاللَّهِ الْغَرُورُ؛



إِنَّ الشَّیْطانَ لَکُمْ عَدُوٌّ فَاتَّخِذُوهُ عَدُوًّا إِنَّما یَدْعُوا حِزْبَهُ لِیَکُونُوا مِنْ أَصْحابِ السَّعیرِ؛



الَّذینَ کَفَرُوا لَهُمْ عَذابٌ شَدیدٌ وَ الَّذینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ أَجْرٌ کَبیرٌ؛



أَ فَمَنْ زُیِّنَ لَهُ سُوءُ عَمَلِهِ فَرَآهُ حَسَناً فَإِنَّ اللَّهَ یُضِلُّ مَنْ یَشاءُ وَ یَهْدی مَنْ یَشاءُ فَلا تَذْهَبْ نَفْسُکَ عَلَیْهِمْ حَسَراتٍ إِنَّ اللَّهَ عَلیمٌ بِما یَصْنَعُونَ؛



وَ اللَّهُ الَّذی أَرْسَلَ الرِّیاحَ فَتُثیرُ سَحاباً فَسُقْناهُ إِلى‏ بَلَدٍ مَیِّتٍ فَأَحْیَیْنا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها کَذلِکَ النُّشُورُ؛



مَنْ کانَ یُریدُ الْعِزَّةَ فَلِلَّهِ الْعِزَّةُ جَمیعاً إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ وَ الْعَمَلُ الصَّالِحُ یَرْفَعُهُ وَ الَّذینَ یَمْکُرُونَ السَّیِّئاتِ لَهُمْ عَذابٌ شَدیدٌ وَ مَکْرُ أُولئِکَ هُوَ یَبُورُ؛



وَ اللَّهُ خَلَقَکُمْ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ جَعَلَکُمْ أَزْواجاً وَ ما تَحْمِلُ مِنْ أُنْثى‏ وَ لا تَضَعُ إِلاَّ بِعِلْمِهِ وَ ما یُعَمَّرُ مِنْ مُعَمَّرٍ وَ لا یُنْقَصُ مِنْ عُمُرِهِ إِلاَّ فی‏ کِتابٍ إِنَّ ذلِکَ عَلَى اللَّهِ یَسیرٌ؛



وَ ما یَسْتَوِی الْبَحْرانِ هذا عَذْبٌ فُراتٌ سائِغٌ شَرابُهُ وَ هذا مِلْحٌ أُجاجٌ وَ مِنْ کُلٍّ تَأْکُلُونَ لَحْماً طَرِیًّا وَ تَسْتَخْرِجُونَ حِلْیَةً تَلْبَسُونَها وَ تَرَى الْفُلْکَ فیهِ مَواخِرَ لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ وَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ؛



یُولِجُ اللَّیْلَ فِی النَّهارِ وَ یُولِجُ النَّهارَ فِی اللَّیْلِ وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ کُلٌّ یَجْری لِأَجَلٍ مُسَمًّى ذلِکُمُ اللَّهُ رَبُّکُمْ لَهُ الْمُلْکُ وَ الَّذینَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ ما یَمْلِکُونَ مِنْ قِطْمیرٍ؛



إِنْ تَدْعُوهُمْ لا یَسْمَعُوا دُعاءَکُمْ وَ لَوْ سَمِعُوا مَا اسْتَجابُوا لَکُمْ وَ یَوْمَ الْقِیامَةِ یَکْفُرُونَ بِشِرْکِکُمْ وَ لا یُنَبِّئُکَ مِثْلُ خَبیرٍ؛



یا أَیُّهَا النَّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَراءُ إِلَى اللَّهِ وَ اللَّهُ هُوَ الْغَنِیُّ الْحَمیدُ؛



إِنْ یَشَأْ یُذْهِبْکُمْ وَ یَأْتِ بِخَلْقٍ جَدیدٍ؛



وَ ما ذلِکَ عَلَى اللَّهِ بِعَزیزٍ؛



وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرى‏ وَ إِنْ تَدْعُ مُثْقَلَةٌ إِلى‏ حِمْلِها لا یُحْمَلْ مِنْهُ شَیْ‏ءٌ وَ لَوْ کانَ ذا قُرْبى‏ إِنَّما تُنْذِرُ الَّذینَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ بِالْغَیْبِ وَ أَقامُوا الصَّلاةَ وَ مَنْ تَزَکَّى فَإِنَّما یَتَزَکَّى لِنَفْسِهِ وَ إِلَى اللَّهِ الْمَصیرُ؛



وَ ما یَسْتَوِی الْأَعْمى‏ وَ الْبَصیرُ؛



وَ لاَ الظُّلُماتُ وَ لاَ النُّورُ؛



وَ لاَ الظِّلُّ وَ لاَ الْحَرُورُ؛



وَ ما یَسْتَوِی الْأَحْیاءُ وَ لاَ الْأَمْواتُ إِنَّ اللَّهَ یُسْمِعُ مَنْ یَشاءُ وَ ما أَنْتَ بِمُسْمِعٍ مَنْ فِی الْقُبُورِ؛



إِنْ أَنْتَ إِلاَّ نَذیرٌ؛



إِنَّا أَرْسَلْناکَ بِالْحَقِّ بَشیراً وَ نَذیراً وَ إِنْ مِنْ أُمَّةٍ إِلاَّ خَلا فیها نَذیرٌ؛



وَ إِنْ یُکَذِّبُوکَ فَقَدْ کَذَّبَ الَّذینَ مِنْ قَبْلِهِمْ جاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَیِّناتِ وَ بِا ُّبُرِ وَ بِالْکِتابِ الْمُنیرِ؛



ثُمَّ أَخَذْتُ الَّذینَ کَفَرُوا فَکَیْفَ کانَ نَ ِ؛



أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَخْرَجْنا بِهِ ثَمَراتٍ مُخْتَلِفاً أَلْوانُها وَ مِنَ الْجِبالِ جُدَدٌ بیضٌ وَ حُمْرٌ مُخْتَلِفٌ أَلْوانُها وَ غَر بُ سُودٌ؛



وَ مِنَ النَّاسِ وَ الدَّوَابِّ وَ الْأَنْعامِ مُخْتَلِفٌ أَلْوانُهُ کَذلِکَ إِنَّما یَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ إِنَّ اللَّهَ عَزیزٌ غَفُورٌ؛



إِنَّ الَّذینَ یَتْلُونَ کِتابَ اللَّهِ وَ أَقامُوا الصَّلاةَ وَ أَنْفَقُوا مِمَّا رَزَقْناهُمْ سِرًّا وَ عَلانِیَةً یَرْجُونَ تِجارَةً لَنْ تَبُورَ؛



لِیُوَفِّیَهُمْ أُجُورَهُمْ وَ یَزیدَهُمْ مِنْ فَضْلِهِ إِنَّهُ غَفُورٌ شَکُورٌ؛



وَ الَّذی أَوْحَیْنا إِلَیْکَ مِنَ الْکِتابِ هُوَ الْحَقُّ مُصَدِّقاً لِما بَیْنَ یَدَیْهِ إِنَّ اللَّهَ بِعِبادِهِ لَخَبیرٌ بَصیرٌ؛



ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْکِتابَ الَّذینَ اصْطَفَیْنا مِنْ عِبادِنا فَمِنْهُمْ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ وَ مِنْهُمْ مُقْتَصِدٌ وَ مِنْهُمْ سابِقٌ بِالْخَیْراتِ بِإِذْنِ اللَّهِ ذلِکَ هُوَ الْفَضْلُ الْکَبیرُ؛



جَنَّاتُ عَدْنٍ یَدْخُلُونَها یُحَلَّوْنَ فیها مِنْ أَساوِرَ مِنْ ذَهَبٍ وَ لُؤْلُؤاً وَ لِباسُهُمْ فیها حَریرٌ؛



وَ قالُوا الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذی أَذْهَبَ عَنَّا الْحَزَنَ إِنَّ رَبَّنا لَغَفُورٌ شَکُورٌ؛



الَّذی أَحَلَّنا دارَ الْمُقامَةِ مِنْ فَضْلِهِ لا یَمَسُّنا فیها نَصَبٌ وَ لا یَمَسُّنا فیها لُغُوبٌ؛



وَ الَّذینَ کَفَرُوا لَهُمْ نارُ جَهَنَّمَ لا یُقْضى‏ عَلَیْهِمْ فَیَمُوتُوا وَ لا یُخَفَّفُ عَنْهُمْ مِنْ عَذابِها کَذلِکَ نَجْزی کُلَّ کَفُورٍ؛



وَ هُمْ یَصْطَرِخُونَ فیها رَبَّنا أَخْرِجْنا نَعْمَلْ صالِحاً غَیْرَ الَّذی کُنَّا نَعْمَلُ أَ وَ لَمْ نُعَمِّرْکُمْ ما یَتَذَکَّرُ فیهِ مَنْ تَذَکَّرَ وَ جاءَکُمُ النَّذیرُ فَذُوقُوا فَما لِلظَّالِمینَ مِنْ نَصیرٍ؛



إِنَّ اللَّهَ عالِمُ غَیْبِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ إِنَّهُ عَلیمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ؛



هُوَ الَّذی جَعَلَکُمْ خَلائِفَ فِی الْأَرْضِ فَمَنْ کَفَرَ فَعَلَیْهِ کُفْرُهُ وَ لا یَزیدُ الْکافِرینَ کُفْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ إِلاَّ مَقْتاً وَ لا یَزیدُ الْکافِرینَ کُفْرُهُمْ إِلاَّ خَساراً؛



قُلْ أَ رَأَیْتُمْ شُرَکاءَکُمُ الَّذینَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَرُونی‏ ما ذا خَلَقُوا مِنَ الْأَرْضِ أَمْ لَهُمْ شِرْکٌ فِی السَّماواتِ أَمْ آتَیْناهُمْ کِتاباً فَهُمْ عَلى‏ بَیِّنَةٍ مِنْهُ بَلْ إِنْ یَعِدُ الظَّالِمُونَ بَعْضُهُمْ بَعْضاً إِلاَّ غُرُوراً؛



إِنَّ اللَّهَ یُمْسِکُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ أَنْ تَزُولا وَ لَئِنْ زالَتا إِنْ أَمْسَکَهُما مِنْ أَحَدٍ مِنْ بَعْدِهِ إِنَّهُ کانَ حَلیماً غَفُوراً؛



وَ أَقْسَمُوا بِاللَّهِ جَهْدَ أَیْمانِهِمْ لَئِنْ جاءَهُمْ نَذیرٌ لَیَکُونُنَّ أَهْدى‏ مِنْ إِحْدَى الْأُمَمِ فَلَمَّا جاءَهُمْ نَذیرٌ ما زادَهُمْ إِلاَّ نُفُوراً؛



اسْتِکْباراً فِی الْأَرْضِ وَ مَکْرَ السَّیِّئِ وَ لا یَحیقُ الْمَکْرُ السَّیِّئُ إِلاَّ بِأَهْلِهِ فَهَلْ یَنْظُرُونَ إِلاَّ سُنَّتَ الْأَوَّلینَ فَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَبْدیلاً وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَحْویلاً؛



أَ وَ لَمْ یَسیرُوا فِی الْأَرْضِ فَیَنْظُرُوا کَیْفَ کانَ عاقِبَةُ الَّذینَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ کانُوا أَشَدَّ مِنْهُمْ قُوَّةً وَ ما کانَ اللَّهُ لِیُعْجِزَهُ مِنْ شَیْ‏ءٍ فِی السَّماواتِ وَ لا فِی الْأَرْضِ إِنَّهُ کانَ عَلیماً قَدیراً؛



وَ لَوْ یُؤاخِذُ اللَّهُ النَّاسَ بِما کَسَبُوا ما تَرَکَ عَلى‏ ظَهْرِها مِنْ دَابَّةٍ وَ لکِنْ یُؤَخِّرُهُمْ إِلى‏ أَجَلٍ مُسَمًّى فَإِذا جاءَ أَجَلُهُمْ فَإِنَّ اللَّهَ کانَ بِعِبادِهِ بَصیراً.



ترجمه



به نام خداوند رحمت‌گستر همواره مهربان؛



هرگونه سپاس و ستایش از آنِ خداوندی است که پدیدآرنده آسمان‌ها و زمین است، فرشتگان را رسولانی قرار داده دارای بال‌هایی دو به دو و سه به سه و چهار به چهار، در خلقت هر چه بخواهد می‌افزاید؛ همانا خداوند بر هر کاری تواناست.



آن چه از رحمت را که خداوند بر مردم گشاید، بازدارنده‌ای برایش نیست؛ و آنچه بازدارد، آن را در پی‌اش فرستنده‌ای نیست؛ و اوست که ش ت‌ناپذیر و حکیم است.



ای مردم! به یاد آرید نعمت خدا را بر خویش؛ آیا آفریدگاری غیر از خداوند، از آسمان و زمین شما را روزی دهد؟! هیچ خ جز او نیست، پس چگونه [به کجا] رویگردان می‌شوید؟!



و اگر تو را تکذیب می‌کنند قطعاً پیش از تو [هم] انی تکذیب شدند؛ و همه امور تنها به خداوند بازگردانیده می‌شود.



ای مردم! به یقین وعده خداوند حق است؛ پس زنهار که زندگانی دنیا شما را مغرور نسازد، و زنهار که [نسبت] به خدا مغرورتان نکند آن بسیار فریبکار.



حقّاً که دشمن شما است؛ پس او را دشمن دارید؛ جز این نیست که او حزبش را صرفاً فرامی‌خواند که از اصحاب آتش فروزان باشند.



آنان که کفر ورزیدند، برایشان عذ شدید است؛ و آنان که ایمان آوردند و شایسته‌ها انجام دادند، برایشان مغفرت و پاداشی بزرگ است.



آیا پس آن که بدیِ کردارش برایش آراسته شد و آن را نیکو می‌بیند، ...؟! پس قطعاً خداوند هر که را بخواهد در گمراهی وامی‌نهد و هر که را بخواهد هدایت می‌کند؛ پس جانت به حسرت‌ها بر آنان [از کف] نرود، بی‌تردید خداوند بدانچه می‌کنند داناست.



و خداست که بادها را فرستاد تا ابری را بر‌انگیزند، پس آن را به جانب سرزمینی مرده ر م تا با آن زمین را پس از مرگش زندگی بخشیدیم؛ این گونه است رستاخیز.



هر که عزت خواهد، پس عزت ی ره از آنِ خداست؛ به سوی او بالا می‌رود سخنان طیّب و عمل صالح آن را رفعت می‌بخشد؛ و انی که نیرنگ‌های بد می‌بازند برایشان عذ شدید است، و نیرنگ آنان است که نابود می‌شود.



و خداوند شما را آفرید از خاکی، سپس از نطفه‌ای، سپس زوج‌هایی قرارتان داد، و هیچ مادینه‌ای نه باردار شود و نه وضع حمل کند مگر به علم او؛ و به هیچ سالخورده‌ای عمر دراز داده نشود و از عمرش کاسته نگردد مگر در کت [ثبت شده]؛ بدرستی که آن بر خداوند آسان است.



و این دو دریا ی ان نیستند؛ این، شیرین و خوشگوار، [که] گواراست آشامیدنش؛ و آن، شور و تلخ؛ و از هر یک گوشتی تازه می‌خورید و زیورآلاتی بیرون می‌آورید که می‌پوشیدشان؛ و کشتی‌ها را در آن شکافنده می‌بینی؛ تا از فضل او بجویید و شاید شکرگزار باشید.



شب را در دل روز درمی‌آوَرَد و روز را در دل شب؛ و خورشید و ماه را مس فرمود، هریک تا مدت معینی در جریان است؛ آن است خداوند، پروردگار شما، سلطنت از آنِ اوست؛ و انی که غیر از او می‌خوانید «قطمیری» [= پوست هسته مایی] را هم مالک نیستند.



اگر آنان را بخوانید خواندنِ شما را نمی‌شنوند، و  اگر هم [فرضاً] می‌شنیدند پاسخی به شما نمی‌دادند، و روز قیامت به شرک‌ورزیِ شما کافر [و ناسپاس] شوند، و [هیچ ] همچون آگاهیْ همه‌چیزدان، تو را باخبر نکند.



ای مردم! شمایید فقیران [= نیازمندان] به خدا؛ و آن خداوند است که بی‌نیاز و ستوده است.



اگر بخواهد شما را می‌بَرَد و خَلقِ جدیدی می‌آوَرَد؛



و آن بر خداوند دشوار نیست.



و هیچ باربَری بار دیگری را بر دوش نکشد؛ و اگر گرانباری به برداشتن آن دعوت کند چیزی از او آن برداشته نشود ولو خویشاوند باشد؛ تنها تو انی را هشدار می‌دهی که از پروردگارشان در نهان خشیت دارند و ب اداشتند؛ و ی که تزکیه کند تنها برای خودش تزکیه می‌کند؛ و بازگشت به سوی خداست.



و نه ی انند کور و بینا؛



و نه ظلمت‌ها و نه نور؛



و نه سایه [سایبان] ، و نه داغی آفتاب [باد سوزان]؛



و نه ی انند زندگان و نه مردگان؛ البته خداوند ی را که بخواهد می‌شنواند، و[لی] تو شنواننده انی که در قبرهایند، نیستی!



تو جز انذاردهنده‌ای نیستی؛



همانا ما تو را به‌حق بشارت‌دهنده و انذاردهنده فرستادیم؛ و هیچ امتی نیست جز اینکه در آن انذاردهنده‌ای گذشت.



و اگر تو را تکذیب کنند، قطعا انی که پیش از آنان بودند [نیز] تکذیب کرده‌اند؛ [در حالی که] انشان برای آنها دلایل آشکار و کتابها و نوشته‌ی روشنگر آوردند.



سپس انی را که کفر ورزیده بودند [به قهر] گرفتم، پس سخت‌گیریِ من چگونه بود؟!



آیا ندیده‌ای که خداوند از آسمان، آبی فرو فرستاد پس با آن ثمراتی به رنگهای مختلف بیرون آوردیم؛ و از کوهها، راه‌هایی سفید و سرخ به رنگهای مختلف، و [راههای] سیاهی به نهایت سیاه.



و از مردمان و جنبندگان و چا ایان به رنگهای مختلف، همچنین، جز این نیست که از بندگانش تنها عالمان از خداوند خشیت دارند؛ همانا خداوند ش ت‌ناپذیری خطاپوش است.



در حقیقت، انی که کتاب خدا را تلاوت می‌کنند و بپا داشتند و از آنچه روزی‌شان دادیم نهان و آشکارا انفاق د، به تجارتی امید دارند که هرگز تباه نمی‌گردد.



تا پاداش‌هایشان را تماماً به ایشان بدهد و از فضل خود، ایشان را بیفزاید؛ که همانا او بس خطاپوش و بسیار قدرشناس است.



و به خداوند سوگند خوردند، سخت‏ترین سوگندها، که مسلّماً اگر انذاردهنده‌ای نزدشان آید بی‌شک هدایت‌یافته‌تر از هر یک از امّت‏ها باشند؛ اما چون انذاردهنده‌ای نزدشان آمد، آنان را نیفزود جز نفرتی؛



استکبارورزیدنی در زمین و نیرنگی بد؛ و نیرنگ بد جز بر اهلش وارد نشود؛ پس آیا جز سنت پیشینیان را انتظار دارند؟ پس هرگز برای سنت خدا تبدیلی نخواهی یافت و هرگز برای سنت خدا دگرگونی‌ای نخواهی یافت.



مگر در زمین سیر [و سفر] ن د تا ببینند چگونه بود عاقبت انی که پیش از آنان بودند، و از آنان نیرومندتر بودند؛ و هرگز خداوند چنین نبوده که چیزی، نه در آسمانها و نه در زمین، او را به عجز آوَرَد؛ همانا او همواره دانا و توانا بوده است.



و به فرض خداوند مردم را بدانچه ب کرده‌اند مواخذه می‌کرد، بر روی آن هیچ جنبنده‌ای باقی نمی‌گذاشت؛ و لیکن تا مدت معینی مهلتشان می‌دهد؛ پس چون اجلشان فرا رسید البته خداوند به [اوضاع و احوال] بندگانش بینا بوده است.



حدیث



دو حدیث در ابتدای این سوره گذشت که ابتدا یکبار دیگر آنها را مرور می‌کنیم و سپس حدیثی دیگر خواهیم آورد که چه‌بسا در فهم کلیت سوره مفید باشد:



1) از اکرم ص روایت شده است:



ی که سوره ملائکه [= سوره فاطر] را بخواند روز قیامت سه در از درهای بهشت او را به سوی خود می‌خواند که از هر دری که می خواهی وارد شو!



مجمع‌البیان، ج8، ص624؛ البرهان فی تفسیر القرآن، ج‏4، ص533



أبی بن کعب عن النبی ص قال من قرأ سورة الملائکة دعته یوم القیامة ثلاثة أبواب من الجنة أن أدخل من أی الأبواب شئت.






2) از صادق ع روایت شده است:



دو حمد با همدیگر، یعنی حمدِ سبأ و حمد فاطر [کنایه از دو سوره سبأ و فاطر، از این جهت که هر دو با تعبیر الحمدلله شروع شده‌اند] را اگر ی در شبی بخواند مادام که در آن شب بسر می‌برد در حفظ و امان خداوند است؛ و ی که آن دو را در روزش بخواند در آن روز امر ناخوشایندی به او نرسد، و از خیر دنیا و خیر آ ت چیزی به او داده می‌شود که بر دلش خطور نکرده و افق آرزوهایش بدان نرسیده باشد.



ثواب الأعمال، ص110؛ أعلام الدین فی صفات المؤمنین، ص373



حَدَّثَنِی مُحَمَّدُ بْنُ مُوسَى بْنِ الْمُتَوَکِّلِ قَالَ حَدَّثَنِی مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَى قَالَ حَدَّثَنِی مُحَمَّدُ بْنُ أَحْمَدَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ حَسَّانَ عَنْ إِسْمَاعِیلَ بْنِ مِهْرَانَ قَالَ حَدَّثَنِی الْحَسَنُ [ابْنِ الْبَطَائِنِیِّ] عَنْ أَحْمَدَ بْنِ عَائِذٍ عَنِ ابْنِ أَبِی أُذَیْنَةَ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ:



الحمدین [لِلْحَمْدَیْنِ‏] جَمِیعاً حَمْدِ سَبَإٍ وَ حَمْدِ فَاطِرٍ مَنْ قَرَأَهُمَا فِی لَیْلَةٍ لَمْ یَزَلْ فِی لَیْلَتِهِ فِی حِفْظِ اللَّهِ وَ کِلَاءَتِهِ فَمَنْ قَرَأَهُمَا فِی نَهَارِهِ لَمْ یُصِبْهُ فِی نَهَارِهِ مَکْرُوهٌ وَ أُعْطِیَ مِنْ خَیْرِ الدُّنْیَا وَ خَیْرِ الْآخِرَةِ مَا لَمْ یَخْطُرْ عَلَى قَلْبِهِ وَ لَمْ یَبْلُغْ مُنَاهُ.






3) ضریس می‌گوید: خدمت باقر ع بود در حالی که جماعتی از اصحابش هم نزد او بودند. ایشان فرمود:



در شگفتم از انی که ولایت ما را پذیرفته‌اند و ما را خود می‌دانند و بیان می‌کنند که اطاعت از ما همانند اطاعت از رسول الله ص واجب است، سپس حجت خود را درهم می‌شکنند و به خاطر ضعف دلهایشان علیه خود مخاصمه می‌کنند، از حق ما می‌کاهند و بر ی ده می‌گیرند که خداوند برهانی بر حق معرفت ما و تسلیم نسبت به امر ما به وی داده است! آیا به نظرتان چنین می‌رسد که خداوند تبارک و تعالی طاعت اولیای خود را بر بندگانش واجب گرداند آنگاه اخبار آسمانها و زمین را از آنها مخفی کند و بنیانهای علم را در مورد آنچه بر آنها وارد می‌شود که قوام دینشان بدان است از آنان دریغ ورزد؟!



الکافی، ج‏1، ص261؛ بصائر الدرجات، ج‏1، ص124



مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ [وَ مُحَمَّدُ بْنُ الْحُسَیْنِ] عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنِ ابْنِ رِئَابٍ عَنْ ضُرَیْسٍ الْکُنَاسِیِّ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا جَعْفَرٍ ع یَقُولُ وَ عِنْدَهُ أُنَاسٌ مِنْ أَصْحَابِهِ عَجِبْتُ مِنْ قَوْمٍ یَتَوَلَّوْنَا وَ یَجْعَلُونَا أَئِمَّةً وَ یَصِفُونَ أَنَّ طَاعَتَنَا مُفْتَرَضَةٌ عَلَیْهِمْ کَطَاعَةِ رَسُولِ اللَّهِ ص ثُمَّ یَکْسِرُونَ حُجَّتَهُمْ وَ یَخْصِمُونَ أَنْفُسَهُمْ بِضَعْفِ قُلُوبِهِمْ فَیَنْقُصُونَا حَقَّنَا وَ یَعِیبُونَ ذَلِکَ عَلَى مَنْ أَعْطَاهُ اللَّهُ بُرْهَانَ حَقِّ مَعْرِفَتِنَا وَ َّسْلِیمَ لِأَمْرِنَا أَ تَرَوْنَ أَنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى افْتَرَضَ طَاعَةَ أَوْلِیَائِهِ عَلَى عِبَادِهِ ثُمَّ یُخْفِی عَنْهُمْ أَخْبَارَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ وَ یَقْطَعُ عَنْهُمْ مَوَادَّ الْعِلْمِ فِیمَا یَرِدُ عَلَیْهِمْ مِمَّا فِیهِ قِوَامُ دِینِهِم‏؟!



تدبر



1) این سوره با سپاس خداوند برای آفرینش آسمانها و زمین و فرستادن فرشتگان و روزی‌ای که خداوند از ابتدای آفرینش در اختیار انسان قرار می‌دهد، شروع می‌شود؛ و با یادآوریِ اینکه اگر خدا آسمانها و زمین را نگه ندارد ی نیست که آنها را نگه دارد تذکری می‌دهد که ببینید عاقبت انی که در برابر خداوند و نعمتهایش کفر پیشه د چه شد و هشدار می‌دهد که همگان اجل و مهلت معینی دارند و مهلت دادن به مجرمان بدین معنا نیست که نظام عالم از دست خدا خارج شده است.



در واقع، در این سوره، از آغاز آفرینش و ارسال فرشتگان و ان برای هدایت انسانها شروع کرد و از کفرورزی‌ها سخن گفت و به پایان مهلت انسانها در این دنیا رسید؛ و وضعیت انسانها را در این آغاز و پایان و نسبت آنها با زمین و آسمان را مورد توجه قرار داد؛ و ختم کلام را این قرار داد که خداوند به بندگانش بصیر است.






2) در این سوره گویی مرتب تناظری بین آدم و عالَم برقرار می‌شود تا نشان داده شود که چگونه انسان‌ها به معنای عام خلیفه در زمین شدند و دو گانه خوب و بد چگونه رقم خورد.



بدین ترتیب مرتب شاهدیم که خداوند:



از طرفی از آفرینش نظام آسمانها و زمین و نزول باران و زنده آنها و تنوع موجود در عالَم و اینکه علی‌رغم این تنوع، ثمرات واحدی هم در کار است سخن می‌گوید؛



و از طرف دیگر درباره خلقت انسان و نزول وحی به او و زنده او و تنوع انسانهای خوب و بد، و موضعگیریهای آنان در برابر وحی و مهلتی که به آنها داده شده داد سخن می‌دهد.



یکبار این فرازها را دقت کنیم که می‌توان در هر فراز این نکته را مشاهده کرد:



آیات 1-8: از آفرینش آسمانها و زمین و ارسال فرشتگان شروع می‌کند بلافاصله سراغ نعمت خدا بر انسان و وحی و تکذیب ان می‌رود و با هشداری به حقانیت وعده خدا و خطر ، مردم را به دو گروه مومن و کافر تقسیم می‌کند که کافر عمل زشتش را زیبا می‌بیند.



آیات 9-11: از فرستادن باد و ابر و زنده شدن زمین که آیتی بر معاد است شذوع می‌کند و باز با تاکیدی بر اینکه عزت ی ره از آن خداست به بالا رفتن کلمه طیب و عمل صالح و هلاک بودن نیرنگ نیرنگ‌بازان اشاره می‌کند و به اینکه آفرینش شما از ابتدا تا انتها به دست خ است که از ابتدا تا انتهای  زندگی شما علم دارد ختم می‌کند.



در آیات12 باز از دو دریای شیرین و شور که هر دو کارکردهای مشابهی هم دارند شروع می‌کند و به تدبیر روز و شب و خورشید و ماه اشاره می‌کند و تذکر می‌دهد که همه عالم به دست خداست و شریکانی که مشرکان برای خدا قرار می‌دهند هیچ‌کاره‌اند؛ و شما نیز سراسر محتاج خدا هستید که اگر نازی کند در هم فرو ریزند قالبها؛ و هیچ هم بار دیگری را نمی‌تواند بردارد؛ و در پایان می‌فرماید فقط آنان که اهل خشیت و ند از این سخنان پند می‌گیرند.



آیات 19-26: ابتدا به برخی از تقابلها درون عالم آدمها (کور و بینا - زنده و مرده) و درون عالم طبیعت (نور و ظلمت، سایه و حرارت) اشاره می‌کند و دوباره هشدار می‌دهد که تو تنها انذاردهنده‌ای و انتظار نداشته باش که بتوانی همه را شنوا سازی؛ و تکذیب وحی هم امری پرسابقه بوده و خداوند کافران را با شدت می‌گیرد.



در آیات 27-37 این بار پس از اشاره به اینکه در طبیعت خداوند یک آب فرستاد و یک منشا قرار داد اما مخلوقات متنوعی پدید آورد، سراغ انسانها می‌رود و اینکه ما وحی واحدی فروفرستادیم اما انسانها متنوع برخورد د سخن می‌گوید: ابتدا از انی یاد می‌کند که اهل تلاوت قرآن و و انفاق‌اند و امید آ ت دارند که به فضل خدا خواهند رسید؛ و پس از تذکری به حقانیت وحی، اشاره می‌کند که وارثان این کتاب چند دسته خواهند بود؛ و نهایتا از بهشتی که برای خوبان ذخیره شده و حال و روز خوبان در آنجا؛ و آتشی که برای کافران مهیا شده و وضعیت دشوار آنان که آرزوی برگشت به دنیا دارند، سخن می‌گوید.



در آیه 38 این تناظر عالَم و آدم با تاکیدات بیشتری مورد توجه قرار می‌گیرد: خدا هم عالم غیب آسمانها و زمین است و هم عالم به نهایت دل انسانها؛



و نهایتا در آیات 39-44 ابتدا نسبت انسان و این دنیا (خلیفه شدن در زمین) اشاره می‌شود بلافاصله هشدار می‌دهد که این موقعیت می‌تواند با شرک و کفرورزی همراه شود، یعنی با باوری پوچ به معبودهایی که هیچ نقشی در عالم ندارند، نه در ایجادش و نه در بقایش؛ و همینان انی‌اند که تا وقتی انذاردهنده الهی نزدشان نیامده داد این سر می‌دهند که اگر نوبت به ما برسد ما از همه بهتر خواهیم بود، اما همین که نوبت بدانها رسید خوی استکباری و نیرنگ‌بازی‌شان بروز می‌کند و به همان عاقبت سوء گذشتگانشان مبتلا می‌شوند.



 و در پایان تذکر می‌دهد که اگر اینان بدان عاقبت گرفتار شدند با حلیم و غفور بودن خداوند - که در آیات قبل مکرر مورد تاکید قرار گرفت - منافاتی ندارد؛ زیرا اینان انی‌اند که به نهیات بدی رسیده بودند وگرنه اگر در حد بدی‌های متداول در مردم بخواهند مواخذه کنند؛ باید که هر آنکه هست گیرند! ولی بنای خدا در این دنیا بر مهلت دادن است.






3) شاید از نتایج مهمی که از این تناظری که در این سوره بین عالم و آدم برقرار شده، می‌توان گرفت این باشد که ما انسانهایی به خود وانهاده نیستیم؛ در نتیجه:



الف. خداوند ما را در این زمین خلیفه خود قرار داد؛ اما این خلافت یک ظرفیت بود، نه یک وضعیت نهایی؛ ظرفیتی که عده‌ای از آن سوء استفاده د و از هر موجودی پست‌تر شدند و بدترین جای عالم، یعنی جهنم را برای خود رقم زدند.



ب. همان طور که خداوند آگاهی خود از غیب آسمانها را در کنار آگاهی خود از درون دل انسانها قرار داد (آیه38)؛ ی هم که قرار است هدایت انسانها را عهده‌دار شود باید از این دو وادی در عرض هم آگاه باشد تا بتواند انسان را در این عالم به جایگاه درست رهنمون شود. (حدیث3)



ج. ...






4) اینکه خدا عالم را از وحدتی شروع کند معنایش این نیست که از دل همان وحدت کثراتی در عرض هم و حتی مقابل هم پدید نیاورد! وقتی آب واحدی می‌فرستد و گیاهان رنگارنگ می‌روید و عرصه زمین عرصه تنوع‌ها می‌گردد؛ وحی واحدی هم می‌فرستد؛ اما از دل آن تنوعی از موضعگیری‌ها پدید می‌آید که برخی را به اوج بهشت و برخی را به حضیض جهنم می‌کشاند.






5) در این سوره، مکرر در میان سه مساله اصلی اصول دین (یگانگی خداوند، رس ان؛ و آ ت و عرصه نهایی سرنوشت انسانها) رفت و برگشت می‌شود تا حدی که برخی از بزرگان غرض اصلی این سوره را بیان اصول سه‌گانه دین، و استدلال بر آنها قلمداد کرده‌اند (المیزان، ج‏17، ص5)



در عین اینکه رفت و برگشت مکرر بین این سه بوضوح مشاهده می‌شود اما شاید بتوان در اینکه هدف استدلال بر این سه بوده، تردید کرد! به نظر می‌رسد بیش از اینکه این آیات در مقام استدلال مستقیم بر این سه باشند، در مقام این‌اند که جایگاه انسان در عالم و نسبت او را با جهانی که در آن زندگی می‌کند نشان دهند؛ که البته اگر آن نسبت درست درک شود، در دل شخص باور به توحید و نبوت و معاد تقویت می‌شود: اگر انسان در عالم پیرامون خود؛ و بلکه در خود نیک بین د بوضوح می یابد که وجود شریکانی که برای خدا ادعا می‌شوند توهمی بیش نیست؛ می‌فهمد که انسان موجود به خود وانهاده نیست؛ و همان خ که با نزول آب از آسمان زمین را زنده می‌کند با نزول وحی از آسمان دلها را زنده می‌کند؛ و می‌فهمد که اگرچه قرار بوده با نزول وحی، دلها زنده شود؛ اما اختیار انسان از او سلب نشده، و عده‌ای چه‌بسا از همین باران برای گل‌آلود و پژمردن استفاده می‌کنند و هلاکت ابدی را برای خویش می‌ ند.






 




745) سوره فاطر (35) آیه 45 وَ لَوْ یؤاخِذُ اللَّهُ النَّاسَ بِما

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله الرحمن الرحیم


745) سوره فاطر (35) آیه 45


وَ لَوْ یؤاخِذُ اللَّهُ النَّاسَ بِما کَسَبُوا ما تَرَکَ عَلی‏ ظَهْرِها مِنْ دَابَّةٍ وَ لکِنْ یؤَخِّرُهُمْ إِلی‏ أَجَلٍ مُسَمًّی فَإِذا جاءَ أَجَلُهُمْ فَإِنَّ اللَّهَ کانَ بِعِبادِهِ بَصیراً



ترجمه



و به فرض خداوند مردم را بدانچه ب کرده‌اند مواخذه می‌کرد، بر روی آن هیچ جنبنده‌ای باقی نمی‌گذاشت؛ و لیکن تا مدت معینی مهلتشان می‌دهد؛ پس چون اجلشان فرا رسید البته خداوند به [اوضاع و احوال] بندگانش بینا بوده است.



نکات ادبی



ظَهْرِها


قبلا بیان شد که درباره ماده «ظهر» برخی گفته‌اند در اصل بر «آشکار شدن» در مقابل «در باطن قرار داشتن» [ما ظَهَرَ مِنْها وَ ما بَطَنَ؛ أنعام/151] دل می‌کند؛ اما به نظر می‌رسد حق با انی باشد که بر این باورند که در این ماده دو معنای «قوت» و «بروز» (= ظهور و آشکار شدن)‌ لحاظ شده است، بویژه که ظاهرا اصل این ماده از کلمه «ظَهر» به معنای قسمت پشت انسان و حیوان (در مقابل «بطن»: شکم) گرفته شده که دو معنای قوت و آشکار بودن را در خود جمع کرده است [الَّذی أَنْقَضَ ظَهْرَکَ، انشراح/3؛ و جمع آن: ‌ظهور، مثلا: ما حَمَلَتْ ظُهُورُهُما، انعام/146] و این دو نکته در مورد «ظَهر: پشتِ» حیوان واضح‌تر است که هم تحمل بار سنگین دارد و هم آَشکار است، در مقابل «بطن: شکم»شان که غالبا در زیر قرار می‌گیرد و مخفی است.



در هر صورت در استعمالات مختلف این واژه، گاه معنای آشکار شدن بیشتر غلبه دارد، مثل «ظُهر» که از این جهت ظهر نامیده می‌شود که آَشکارترین و روشن‌ترین وقت روز است (حینَ تُظْهِرُونَ: هنگامی که به وقت ظهر می‌رسید، روم/18)؛ و گاه معنای «قوت» غلبه دارد، مانند «ظهیر» به معنای پشتیبان (سبأ/22، تحریم/4)؛ و گاه یک کلمه مستقلا در هر یک از این دو معنا، به کار رفته: مثلا کلمه «ظاهر» هم در معنای «آشکار» (وَ ذَرُوا ظاهِرَ الْإِثْمِ وَ باطِنَهُ‏؛ أنعام/120) استفاده شده، و هم به معنای ی که با قوت «غلبه کرده» و پیروز شده است. (فَأَصْبَحُوا ظاهِرِینَ‏: پیروز شدند؛ صف/14).



جلسه 444 http://yekaye.ir/al-ahzab-33-26/



دَابَّةٍ


در مورد کلمه «دابّة» در آیه 28 همین سوره توضیح داده شد که گاه به معنای مطلق جنبدگان و جانوران می‌آید؛ گاهی حیوانات؛ و گاهی در مقابل انسان؛ و یا در مقابل انسان و چا ایان.



جلسه 728 http://yekaye.ir/al-fater-35-28/



أَجَلٍ مُسَمًّی


توضیح دو کلمه «أجل» و «مسمی» در آیه 12 همین سوره گذشت و نهایتا بیان شد که ترکیب «أجل مسمی» به معنای زمانی است که دقیقا وقت آن معلوم است؛ گویی آن زمان مشخصا نام برده شده است.



(جلسه 712 http://yekaye.ir/al-fater-35-13/ )



حدیث



1) از صادق ع از پدرانشان روایت کرده‌اند که رسول خدا ص فرمودند:



با حقیقت بیان شده در کتاب که مورد تصدیق ان قرار گرفته است، علم پیشی گرفت و قلم نگاشت و در قضا گذشت و قَدَر تمام شد در تضمین سعادت نسبت به ی که ایمان آورد و تقواپیشه کند، و شقاوت برای ی که تکذیب کند و به ولایت از جانب خداوند بر مومنان و برائتی از جانب او نسبت به مشرکان، کفر ورزد.



سپس رسول الله فرمودند: خداوند می فرماید: ای فرزند آدم! به مشیت من است که تو می‌خواهی آنچه را که برای خویشتن می‌خواهی؛ و به اراده من است که تو اراده می‌کنی آنچه را که برای خودت اراده می کنی؛ و به فزونی نعمت من بر توست که بر معصیت من توانا گشته‌ای؛ و به قوت و حفظ و عافیتی از جانب من است که واجباتم را ادا می‌کنی؛ و من نسبت به نیکی‌هایت از تو سزاوارترم تا تو نسبت بدانها؛ و تو به گناهت سزاوارتری از من نسبت بدانها؛ خوبی از جانب من به سوی تو روان است به سبب آنچه در اختیارت قرار دادم؛ و بدی از جانب تو به سوی من روان است به خاطر جرمهایی که در عوض [آن نیکی‌ها]  انجام دادی؛ به خاطر فراوانی اختیارات و تسلطی که به تو دادم از اطاعتم س یچیدی؛ و به خاطر بدگمانی‌ات به من از رحمتم مایوس شدی! پس من به سبب اینکه بیان سزاوار حمد و ستایش هستم و بر تو حجت دارم؛ مرا بر تو راهی است به خاطر عصیان؛ و تو را بر عهده من پاداش نیکویی است به خاطر احسان؛ سپس تو را بدون هشدار دادن به حال خودت رها ن و هنگامی که به خود مغرور شدی هم بلافاصله تو را نگرفتم  - و این همان سخن خداوند است که «و به فرض خداوند مردم را بدانچه ب کرده‌اند مواخذه می‌کرد، بر روی آن هیچ جنبنده‌ای باقی نمی‌گذاشت» (فاطر/45) - نه چیزی فوق طاقتت بر تو تحمیل و نه امانتی بر دوشت گذاشتم غیر از آنچه خودت بدان بر خویش اقرار کردی؛ و از خودم نسبت به تو آن چیزی را پسندیدم که تو نسبت به من آن را می‌پسندی؛ سپس خداوند عز و جل فرمود «و لیکن تا مدت معینی مهلتشان می‌دهد؛ پس چون اجلشان فرا رسید البته خداوند به [اوضاع و احوال] بندگانش بینا بوده است.» (فاطر/45)



تفسیر القمی، ج‏2، ص210-211



حَدَّثَنِی أَبِی عَنِ النَّوْفَلِیِّ عَنِ السَّکُونِیِّ عَنْ جَعْفَرٍ عَنْ أَبِیهِ ع قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص‏ سَبَقَ الْعِلْمُ وَ جَفَّ الْقَلَمُ وَ مَضَى الْقَضَاءُ وَ تَمَّ الْقَدَرُ بِتَحْقِیقِ الْکِتَابِ وَ تَصْدِیقِ الرُّسُلِ بِالسَّعَادَةِ مِنَ اللَّهِ لِمَنْ آمَنَ وَ اتَّقَى وَ بِالشَّقَاءِ لِمَنْ کَذَّبَ وَ کَفَرَ بِالْوَلَایَةِ مِنَ اللَّهِ لِلْمُؤْمِنِینَ وَ بِالْبَرَاءَةِ مِنْهُ لِلْمُشْرِکِینَ، ثُمَّ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص اللَّهُ یَقُولُ: یَا ابْنَ آدَمَ بِمَشِیَّتِی کُنْتَ أَنْتَ الَّذِی تَشَاءُ لِنَفْسِکَ مَا تَشَاءُ وَ بِإِرَادَتِی کُنْتَ أَنْتَ الَّذِی تُرِیدُ لِنَفْسِکَ‏ مَا تُرِیدُ  وَ بِفَضْلِ نِعْمَتِی عَلَیْکَ قَوِیتَ عَلَى مَعْصِیَتِی وَ بِقُوَّتِی وَ عِصْمَتِی وَ عَافِیَتِی أَدَّیْتَ إِلَیَّ فَرَائِضِی وَ أَنَا أَوْلَى بِحَسَنَاتِکَ مِنْکَ وَ أَنْتَ أَوْلَى بِذَنْبِکَ مِنِّی، الْخَیْرُ مِنِّی إِلَیْکَ وَاصِلٌ بِمَا أَوْلَیْتُکَ وَ الشَّرُّ مِنِّی إِلَیْکَ بِمَا جَنَیْتَ جَزَاءٌ وَ بِکَثِیرٍ مِنْ تَسْلِیطِی [تَسَلُّطِی‏] لَکَ انْطَوَیْتَ عَنْ طَاعَتِی وَ بِسُوءِ ظَنِّکَ بِی قَنَطْتَ مِنْ رَحْمَتِی فَلِیَ الْحَمْدُ وَ الْحُجَّةُ عَلَیْکَ بِالْبَیَانِ، وَ لِیَ السَّبِیلُ عَلَیْکَ بِالْعِصْیَانِ وَ لَکَ الْجَزَاءُ الْحَسَنُ عِنْدِی بِالْإِحْسَانِ ثُمَّ لَمْ أَدَعْ تَحْذِیرَکَ بِی ثُمَّ لَمْ آخُذْکَ عِنْدَ غِرَّتِکَ وَ هُوَ قَوْلُهُ: «وَ لَوْ یُؤاخِذُ اللَّهُ النَّاسَ بِما کَسَبُوا ما تَرَکَ عَلى‏ ظَهْرِها مِنْ دَابَّةٍ» لَمْ أُکَلِّفْکَ فَوْقَ طَاقَتِکَ وَ لَمْ أَحْمِلْکَ مِنَ الْأَمَانَةِ إِلَّا مَا قَرَرْتَ بِهَا عَلَى نَفْسِکَ وَ رَضِیتُ لِنَفْسِی مِنْکَ مَا رَضِیتَ بِهِ لِنَفْسِکَ مِنِّی ثُمَّ قَالَ عَزَّ وَ جَلَّ: «وَ لکِنْ یُؤَخِّرُهُمْ إِلى‏ أَجَلٍ مُسَمًّى فَإِذا جاءَ أَجَلُهُمْ فَإِنَّ اللَّهَ کانَ بِعِبادِهِ بَصِیرا».






2) در فرازی از یکی از دعاهای نقل شده از المومنین ع آمده است:



حمد و ستایش خ راست که ... و او عادلی است که ستم نکند و به فضل خویش از گناهان بزرگ درگذرد و ی را هم که عذاب کند به عدلش عذاب کرده؛ بیم از دست رفتن فرصت را ندارد پس بردباری پیشه می‌کند؛ و فقر و نیاز به خود را می‌داند، پس ترحم می‌ورزد؛ و خودش در آیه محکمی از آیات کتابش فرمود «و به فرض خداوند مردم را بدانچه ب کرده‌اند مواخذه می‌کرد، بر روی آن هیچ جنبنده‌ای باقی نمی‌گذاشت».



مهج الدعوات و منهج العبادات، ص112



و من ذلک دعاء لمولانا أمیر المؤمنین علی بن أبی طالب ص‏



الْحَمْدُ لِلَّه‏ ... الْعَدْلُ الَّذِی لَا یَجُورُ وَ الصَّافِحُ عَنِ الْکَبَائِرِ بِفَضْلِهِ وَ الْمُعَذِّبُ مَنْ عَذَّبَ بِعَدْلِهِ لَمْ یَخَفِ الْفَوْتَ فَحَلُمَ وَ عَلِمَ الْفَقْرَ إِلَیْهِ فَرَحِمَ وَ قَالَ فِی مُحْکَمِ کِتَابِهِ «وَ لَوْ یُؤاخِذُ اللَّهُ النَّاسَ بِما کَسَبُوا ما تَرَکَ عَلى‏ ظَهْرِها مِنْ دَابَّة»






3) از المومنین ع روایت شده است:



هشدار! هشدار! به خدا سوگند چنان پوشاند که گویی آمرزیده است!



نهج البلاغه، حکمت30



وَ قَالَ ع الْحَذَرَ الْحَذَرَ فَوَاللَّهِ لَقَدْ سَتَرَ حَتَّى کَأَنَّهُ قَدْ غَفَر.[1]






در جلسه 510 در بحث از آیه وَ أُمْلی‏ لَهُمْ إِنَّ کَیْدی مَتینٌ (قلم/45) احادیث متعددی درباره مهلت دادن خداوند گذشت که همگی می‌تواند به اینجا نیز مرتبط دانسته شود. http://yekaye.ir/al-qalam-68-45/



تدبر



1) «فَینْظُرُوا کَیفَ کانَ عاقِبَةُ الَّذینَ مِنْ قَبْلِهِمْ ... وَ لَوْ یؤاخِذُ اللَّهُ النَّاسَ بِما کَسَبُوا ما تَرَکَ عَلی‏ ظَهْرِها مِنْ دَابَّةٍ وَ لکِنْ یؤَخِّرُهُمْ إِلی‏ أَجَلٍ مُسَمًّی»



گر حکم شود که مست گیرند، در شهر هر آن که هست گیرند. (تفسیر نور، ج‏9، ص515)



در واقع،



اینکه خداوند بسیاری از گذشتگان را عذاب کرده بدین معنا نیست که تا ی مرتکب گناه و خلافی شود خدا عذابش می‌کند؛ چرا که اگر قرار بود چنین شود اصلا جنبنده‌ای در زمین نمی‌ماند! بلکه خدا به همگان مهلت می‌دهد و اینها هم که عذاب شدند بعد از مهلت‌های طولانی‌ای بود که به آنها داده شد.






2) «وَ لَوْ یؤاخِذُ اللَّهُ النَّاسَ بِما کَسَبُوا ما تَرَکَ عَلی‏ ظَهْرِها مِنْ دَابَّةٍ وَ لکِنْ یؤَخِّرُهُمْ إِلی‏ أَجَلٍ مُسَمًّی»



با اینکه خداوند عادل است و حق هر ی را به او می‌دهد؛ اما بنای خدا در دنیا به این است که به انسانها تا مدتی معلوم مهلت دهد.



ثمره اخلاقی-اعتقادی



یکی از شبهاتی که گاه در میان برخی از افراد پیش می‌آید این است که اگر خدا عادل است چرا این همه ظلم و ستم در دنیا هست و چرا خداوند ظالمان را نابود نمی‌کند و ... .



این آیه پاسخ به همه این اشکالات است: خداوند روالش این است که به بدکاران مهلت بدهد.



در واقع، بنای نظام دنیا بر امتحان و ابتلا و فتنه است؛ آن آ ت است که حق هر بتمامه به او داده می‌شود، نه دنیا؛ و اشتباه بزرگی است که از دنیا، انتظار آ ت را داشته باشیم.






3) «لکِنْ یؤَخِّرُهُمْ إِلی‏ أَجَلٍ مُسَمًّی»



«أجل مسمی» یعنی مهلتی که کاملا معین است و گویی اسمی هم بر آن گذاشته شده؛



اینکه نفرمود الی اجلٍ: تا یک مدتی» بلکه فرمود «الی اجلٍ مسمی» نشان می‌دهد که:



الف. مهلتی خداوند به بدکاران می‌دهد، محدود است، نه نامحدود است و زمانش هم نزد خداوند معین است، نه نامعین؛ یعنی ممکن است این مهلت بقدری طولانی شود که بدکاران دیگر خود را ایمن قلمداد کنند؛ اما این مهلت در نظام الهی کاملا معلوم و معین است و وقتی که سر آید هیچ چیزی آنان را نجات نخواهد داد.



ب. ...






4) «وَ لَوْ یؤاخِذُ اللَّهُ النَّاسَ بِما کَسَبُوا ما تَرَکَ عَلی‏ ظَهْرِها مِنْ دَابَّةٍ وَ لکِنْ یؤَخِّرُهُمْ إِلی‏ أَجَلٍ مُسَمًّی فَإِذا جاءَ أَجَلُهُمْ فَإِنَّ اللَّهَ کانَ بِعِبادِهِ بَصیراً»



چرا این آیه را به عبارت «البته خداوند به [اوضاع و احوال] بندگانش بینا بوده است» ختم کرد؟ این عبارت چه ارتباطی با مفاد پیش از خود دارد؟



الف. ناظر به جمله پیش از خود (فاذا جاء اجلهم) است؛ یعنی در پایان این آیه اقتضای کلام این بود که بفرماید وقتی مهلت سرآمد آنان را به جزای عملشان می‌رساند؛ اما این تعبیر که آورد، از باب گذاشتن سبب (علت) به جای مسبب (معلول) است (المیزان، ج17، ص59) یعنی می‌خواهد بفرماید وقتی مهلتشان سررسید او به وضع آنان کاملا آگاه است و می‌داند چگونه باید آنان را جزا دهد.



ب. ناظر به فراز اول آیه است و بیان می‌کند که علت اینکه خداوند بلافاصله مردم را مواخذه نمی‌کند و به آنان مهلتی می‌دهد این است که به احوال بندگانش کاملا بیناست؛ و مثلا می‌داند که در اثر این مهلت عده‌ای توبه خواهند کرد و یا ... .



ج. ناظر به مطلبی است که از آیه قبل شروع شده؛ یعنی اینکه خداوند عده‌ای را هلاک کرده و به عده‌ای مهلت داده، ناشی ز این است که خداوند به احوال همه بندگانش آگاه است و می‌داند با هر ی چگونه باید رفتار کند.



د. ...






5) «وَ لَوْ یؤاخِذُ اللَّهُ النَّاسَ بِما کَسَبُوا ما تَرَکَ عَلی‏ ظَهْرِها مِنْ دَابَّةٍ»



چرا تعبیر «دابّة» ‌به کار برد و نه تعبیری مانند انسان و بشر؟ (یعنی با توجه به اینکه بحث درباره اعمال بد انسانها (ناس) است چرا تنها از هلاکت  ناس سخن نگفت؟)



الف. دابه می‌تواند در اینجا اشاره به انواع انسانها باشد از مرد و زن و بزرگ و کوجک و ... (المیزان، ج17، ص59).



ب. دابه می‌تواند به معنای عموم حیوانات هم باشد از این جهت که خداوند همه این موجودات روی زمین را برای انسان آفرید (خَلَقَ لَکُمْ ما فِی الْأَرْضِ جَمِیعاً؛ بقره/29) (المیزان، ج17، ص59) و وقتی انسانها همگی هلاک شوند ماندن آنها روی زمین دیگر ضرورتی ندارد. (المیزان، ج12، ص280)



ج. به معنای عموم حیوانات است از این جهت که شومی گناه به نحوی است که وقتی عذاب بیاید تر و خشک را با هم می‌سوزاند همانند مضمون آیه «وَ اتَّقُوا فِتْنَةً لا تُصِیبَنَّ الَّذِینَ ظَلَمُوا مِنْکُمْ خَاصَّةً: و بپر د از فتنه‌ای که صرفا به انی که ظلم پیشه د اصابت نمی‌کند» (انفال/25)؛



و اگر اشکال شود که «آنها که مقصر نیستند، چرا؟» می‌توان پاسخ داد که برای انی که معصیت‌کار نبوده‌اند همانند بلایا و سختی‌هایی می‌باشد که بر اولیای خدا وارد می‌شود که خداوند برای آنان جبران می‌کند (مجمع‌البیان، ج6، ص569)[2]



د. ...



 


 




[1]  شاید بتوان این دو روایت - که نظایر فراوانی دارند - را نیر به نحوی به مضمون این آیه متربط دانست:


عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنْ حَمَّادٍ عَنْ حَرِیزٍ عَنِ الْفُضَیْلِ بْنِ یَسَارٍ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع قَالَ: مَا مِنْ نَکْبَةٍ تُصِیبُ الْعَبْدَ إِلَّا بِذَنْبٍ وَ مَا یَعْفُو اللَّهُ عَنْهُ أَکْثَرُ. (الکافی، ج‏2، ص269)


أَخْبَرَنَا جَمَاعَةٌ، عَنْ أَبِی الْمُفَضَّلِ، قَالَ: حَدَّثَنَا أَبُو الْحَسَنِ عَلِیُّ بْنُ الْحُسَیْنِ بْنِ حَمْزَةَ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ عُبَیْدِ اللَّهِ بْنِ الْعَبَّاسِ بْنِ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ (عَلَیْهِ السَّلَامُ)، قَالَ: حَدَّثَنَا عَمِّی عَلِیُّ بْنُ حَمْزَةَ، قَالَ: حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ، عَنْ أَخِیهِ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ، عَنْ أَبِیهِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ، عَنْ أَبِیهِ، عَنْ جَدِّهِ، عَنِ الْحُسَیْنِ، عَنْ عَلِیٍّ (عَلَیْهِمُ السَّلَامُ)، قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ): مَا اخْتَلَجَ عِرْقٌ وَ لَا عَثَرَتْ قَدَمٌ إِلَّا بِمَا قَدَّمَتْ أَیْدِیکُمْ، وَ مَا یَعْفُو اللَّهُ (عَزَّ وَ جَلَّ) عَنْهُ أَکْثَرُ. (الأمالی (للطوسی)، ص570)


[2] . مرحوم علامه طباطبایی این معنا را درست نمی‌داند چون اصرار دارد که ی به خاطر عمل دیگری عذاب نمی‌شود و می فرماید:


و قول بعضهم: ذلک لشؤم المعاصی و قد قال تعالى: «وَ اتَّقُوا فِتْنَةً لا تُصِیبَنَّ الَّذِینَ ظَلَمُوا مِنْکُمْ خَاصَّةً» مدفوع بأن شؤم المعصیة لا یتعدى العاصی إلى غیره و قد قال تعالى: «وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرى‏» (فاطر/18)، و أما الآیة أعنی قوله: «وَ اتَّقُوا فِتْنَةً لا تُصِیبَنَّ الَّذِینَ ظَلَمُوا مِنْکُمْ خَاصَّةً» (أنفال/25) فمدلولها على ما تقدم من تفسیرها اختصاص الفتنة بالذین ظلموا منهم خاصة لا عمومها لهم و لغیرهم فراجع.


در حالی که مثالی که مرحوم طبرسی زده بخوبی می‌تواند پاسخ این اشکال را بدهد؛ و ذیل آیه 25 سوره انفال هم مطلب چندان قانع‌کننده‌ای که این معنا را انکار کند یافت نشد؛ بویژه اگر امکان استعمال یک لفظ در چند معنا را قبول کنیم؛ که بر اساس این مبنا، اثبات صحت یک معنا برای یک آیه منطقا نمی‌تواند دلیل بر رد معانی دیگر شود.


 




744) سوره فاطر (35) آیه 44 أَ وَ لَمْ یسیرُوا فِی الْأَرْضِ فَین

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله الرحمن الرحیم



744) سوره فاطر (35) آیه 44



أَ وَ لَمْ یسیرُوا فِی الْأَرْضِ فَینْظُرُوا کَیفَ کانَ عاقِبَةُ الَّذینَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ کانُوا أَشَدَّ مِنْهُمْ قُوَّةً وَ ما کانَ اللَّهُ لِیُعْجِزَهُ مِنْ شَی‏ءٍ فِی السَّماواتِ وَ لا فِی الْأَرْضِ إِنَّهُ کانَ عَلیماً قَدیراً



ترجمه



مگر در زمین سیر [و سفر] ن د تا ببینند چگونه بود عاقبت انی که پیش از آنان بودند، و از آنان نیرومندتر بودند؛ و هرگز خداوند چنین نبوده که چیزی، نه در آسمانها و نه در زمین، او را به عجز آوَرَد؛ همانا او همواره دانا و توانا بوده است.



حدیث



1) ابوهاشم جعفری می‌گوید: خدمت جواد ع بودم که شخصی از ایشان سوالاتی درباره خداوند پرسید و حضرت توضیحاتی دادند تا رسیدند به اینکه:



و اینکه گفتی خداوند تواناست، خبر دادی که هیچ چیزی او را به عجز درنمی‌آوَرَد، پس با این سخن عجز را از او نفی کردی و عجز را غیر او قرار دادی؛ و همچنین اینکه گفتی عالِم است، پس با این سخن جهل را از او نفی کردی و جهل را غیر از او قرار دادی؛ پس چون خداوند همه اشیاء را فانی سازد، همین شکل‌ها و تلفظ‌ها را هم نابود سازد و او ی است که همواره و پیوسته عالم بوده است...



وحید (للصدوق)، ص193؛ الکافی، ج‏1، ص117



حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِمْرَانَ الدَّقَّاقُ رَحِمَهُ اللَّهُ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ الْکُوفِیُّ قَالَ حَدَّثَنِی مُحَمَّدُ بْنُ بِشْرٍ عَنْ أَبِی هَاشِمٍ الْجَعْفَرِیِّ قَالَ: کُنْتُ عِنْدَ أَبِی جَعْفَرٍ الثَّانِی ع فَسَأَلَهُ رَجُلٌ فَقَالَ أَخْبِرْنِی عَنِ الرَّبِّ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى لَهُ أَسْمَاءٌ وَ صِفَاتٌ فِی کِتَابِهِ فَأَسْمَاؤُهُ وَ صِفَاتُهُ هِیَ هُوَ فَقَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ع‏ ..



فَقَوْلُکَ إِنَّ اللَّهَ قَدِیرٌ خَبَّرْتَ أَنَّهُ لَا یُعْجِزُهُ شَیْ‏ءٌ فَنَفَیْتَ بِالْکَلِمَةِ الْعَجْزَ وَ جَعَلْتَ الْعَجْزَ سِوَاهُ وَ کَذَلِکَ قَوْلُکَ عَالِمٌ إِنَّمَا نَفَیْتَ بِالْکَلِمَةِ الْجَهْلَ وَ جَعَلْتَ الْجَهْلَ سِوَاهُ فَإِذَا أَفْنَى اللَّهُ الْأَشْیَاءَ أَفْنَى الصُّوَرَ وَ الْهِجَاءَ وَ لَا یَنْقَطِعُ وَ لَا یَزَالُ مَنْ لَمْ یَزَلْ عَالِما.






2) از حسن مجتبی ع روایت شده است که همراه با پدرم نزد عمر بن خطاب بودیم و کعب الاحبار هم آنجا بود و او مردی بود که بر تورات و کتب انبیا مسلط بود. عمر به او گفت: کعب! بعد از موسی بن عمران، داناترین فرد بنی که بود؟



گفت: داناترین فرد بنی‌ بعد از موسی ع، یوشع بن نون بود، که وصی موسی پس از او بود؛ و همین طور قبل و بعد از حضرت موسی ع هر ی که آمد بعد از خود وصی‌ای داشت که کار امت را ب ا می‌داشت.



عمر گفت: پس وصی ما چه ی بود در حالی که عالم ما ابوبکر بود؟



حسن ع فرمود: حضرت علی ع آنجا ت بود و چیزی نمی‌گفت، کعب گفت: صبر کن عمر! در این زمینه سکوت کنی بهتر است! ابوبکر شخی بود که صلاحیتی داشت و مسلمانان به خاطر صلاحیتش او را مقدم داشتند؛ ولی وصی نبود؛ وقتی که حضرت موسی ع هم از دنیا رفت، یوشع بن نون را وصی خود قرار داد؛ طائفه‌ای از بنی قبول د و طائفه‌ای هم فضل و برتری وی را انکار نمودند؛ و این همان است که خداوند در قرآن فرمود «پس طائفه‌ای از بنی‌ ایمان آوردند و طائفه‌ای کفر ورزیدند، پس ما انى را که ایمان آورده بودند بر دشمنانشان یارى بخشیدیم تا پیروز گشتند» (صف/14) و همین طور ان گذشته و امتهای پیشین؛ هیچ ی نبود مگر اینکه وصی‌ای داشت که قومش به وی حسادت ورزیدند و برتری او را انکار د.



عمر گفت: وای بر تو ای کعب! درباره وصی چه می‌دانی؟



کعب گفت: این مطلب معروفی است در جمیع کتابهای ان و کتابهای نازل شده از آسمان، که علی ع برادر عربی است و او را در کارش یاری می‌کند و در برابر انی که با او مقابله می‌کنند مبارزه می‌کند و او همسری مبارک دارد و از او دو پسر خواهد داشت که آن دو را امت وی پس از او به قتل می‌رسانند؛ و وصی این هم مورد حسادت قرار می‌گیرد همان گونه که امتهای قبلی نسبت به اوصیای انشان حسادت ورزیدند و او را از حقش بازمی دارند و فرزندانش را بعد از او به قتل می‌رسانند؛ دقیقا همان طور که امتهای پیشین چنین د ...



تفسیر فرات الکوفی، ص183 4



فُرَاتٌ قَالَ حَدَّثَنِی عُبَیْدُ بْنُ کَثِیرٍ مُعَنْعَناً عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ ع قَالَ:



شَهِدْتُ [مَعَ‏] أَبِی عِنْدَ عُمَرَ بْنِ الْخَطَّابِ وَ عِنْدَهُ کَعْبُ الْأَحْبَارِ [رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ‏] وَ کَانَ رَجُلًا قَدْ قَرَأَ َّوْرَاةَ وَ کُتُبَ الْأَنْبِیَاءِ ع فَقَالَ لَهُ عُمَرُ یَا کَعْبُ مَنْ کَانَ أَعْلَمَ بَنِی إِسْرَائِیلَ بَعْدَ مُوسَى [بْنِ عِمْرَانَ ع‏] ؟



قَالَ [کَانَ أَعْلَمُ بَنِی إِسْرَائِیلَ بَعْدَ مُوسَى بْنِ عِمْرَانَ‏] یُوشَعَ بْنَ نُونٍ وَ کَانَ وَصِیَّ مُوسَى [بْنِ عِمْرَانَ مِنْ‏] بَعْدِهِ وَ کَذَلِکَ کُلُّ نَبِیٍّ خَلَا مِنْ قَبْلِ مُوسَى [بْنِ عِمْرَانَ‏] وَ مِنْ بَعْدِهِ کَانَ لَهُ وَصِیٌّ یَقُومُ فِی أُمَّتِهِ مِنْ بَعْدِهِ.



فَقَالَ لَهُ عُمَرُ فَمَنْ وَصِیُّ نَبِیِّنَا وَ عَالِمُنَا أَبُو بَکْرٍ.



قَالَ وَ عَلِیٌّ سَاکِتٌ لَا یَتَکَلَّمُ، فَقَالَ کَعْبٌ مَهْلًا [یَا عُمَرُ] فَإِنَّ السُّکُوتَ عَنْ هَذَا أَفْضَلُ کَانَ أَبُو بَکْرٍ رَجُلًا حَظِیَ [حَظِیًّا] بِالصَّلَاحِ فَقَدَّمَهُ الْمُسْلِمُونَ لِصَلَاحِهِ وَ لَمْ یَکُنْ بِوَصِیٍّ فَإِنَّ مُوسَى [بْنَ عِمْرَانَ ص‏] لَمَّا تُوُفِّیَ أَوْصَى إِلَى یُوشَعَ بْنِ نُونٍ فَقَبِلَهُ طَائِفَةٌ مِنْ بَنِی إِسْرَائِیلَ وَ أَنْکَرَتْ فَضْلَهُ طَائِفَةٌ فَهِیَ الَّتِی ذَکَرَ اللَّهُ [ذُکِرَتْ‏] فِی الْقُرْآنِ «فَآمَنَتْ طائِفَةٌ مِنْ بَنِی إِسْرائِیلَ وَ کَفَرَتْ‏ طائِفَةٌ فَأَیَّدْنَا الَّذِینَ آمَنُوا عَلى‏ عَدُوِّهِمْ فَأَصْبَحُوا ظاهِرِینَ» وَ کَذَلِکَ الْأَنْبِیَاءُ [السَّالِفَةُ] وَ الْأُمَمُ الْخَالِیَةُ لَمْ یَکُنْ نَبِیٌّ إِلَّا وَ قَدْ کَانَ لَهُ وَصِیٌّ یَحْسُدُهُ قَوْمُهُ وَ یَدْفَعُونَ فَضْلَهُ فَقَالَ وَیْحَکَ یَا کَعْبُ فَمَنْ تَرَى وَصِیَّ نَبِیِّنَا قَالَ کَعْبٌ مَعْرُوفٌ فِی جَمِیعِ کُتُبِ الْأَنْبِیَاءِ وَ الْکُتُبِ الْمُنَزَّلَةِ مِنَ السَّمَاءِ عَلِیٌّ أَخُو النَّبِیِّ الْعَرَبِیِّ [ص‏] یُعِینُهُ عَلَى أَمْرِهِ [یُؤَازِرُهُ‏] وَ یُبَارِزُ [ه‏] عَلَى مَا نَاوَأَهُ لَهُ زَوْجَةٌ مُبَارَکَةٌ وَ لَهُ مِنْهَا ابْنَانِ یَقْتُلُهُمَا أُمَّتُهُ مِنْ بَعْدِهِ وَ یُحْسَدُ وَصِیُّهُ کَمَا حَسَدَتِ الْأُمَمُ أَوْصِیَاءَ أَنْبِیَائِهَا فَیَدْفَعُونَهُ عَنْ حَقِّهِ وَ یَقْتُلُونَ وُلْدَهُ مِنْ بَعْدِهِ کَحَذْوِ الْأُمَمِ الْمَاضِیَةِ...






3) از صادق ع درباره این سخن خداوند عز وجل سوال شد که می‌فرماید «مگر در زمین سیر [و سفر] ن د». فرمودند: معنایش این است که آیا در قرآن ننگریستند؟



الخصال، ج‏2، ص396



سُئِلَ الصَّادِقُ ع عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ «أَ وَ لَمْ یَسِیرُوا فِی الْأَرْضِ» قَالَ مَعْنَاهُ أَ وَ لَمْ یَنْظُرُوا فِی الْقُرْآنِ.



تدبر



1) «أَ وَ لَمْ یسیرُوا فِی الْأَرْضِ فَینْظُرُوا کَیفَ کانَ عاقِبَةُ الَّذینَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ کانُوا أَشَدَّ مِنْهُمْ قُوَّةً وَ ما کانَ اللَّهُ لِیعْجِزَهُ مِنْ شَی‏ءٍ فِی السَّماواتِ وَ لا فِی الْأَرْضِ إِنَّهُ کانَ عَلیماً قَدیراً»



در آیه قبل اشاره‌ای کرد به سنتی که در پیشینان رایج بود؛ و اینک این سنت را بسط می‌دهد؛ و می‌خواهد که انسانها در زمین سیر و سفر کنند و ببینند عاقبت گذشتگانی که استکبار می‌ورزیدند و نیرنگ می‌زدند - با اینکه گاه بسیار قدرتمندتر از مستکبران و نیرنگ‌بازان کنونی بوده‌اند - چه شد؛ و بدانند که هر هرقدر هم قدرتمند باشد نمی‌تواند خدا را به عجر درآورد.






2) «أَ وَ لَمْ یسیرُوا فِی الْأَرْضِ فَینْظُرُوا کَیفَ کانَ عاقِبَةُ ...»



سیر و سفر باید جهت دار باشد. (تفسیر نور، ج‏9، ص513)



به تعبیر دیگر، سیر و سیاحت در زمین، اگر همراه با عبرت‌گیری از گذشتگان باشد، یک اقدام مورد تایید قرآن است.



تذکری در خصوص مساله سفر از منظر قرآن کریم



در قرآن کریم 14 بار انسانها به طور مستقیم ویا غیر مستقیم (مثلا با صورت استفهام انکاری) به سیر و سفر توصیه شده‌اند:



یک مورد، اشاره به منت خداست به قوم سبأ است که می‌توانستند در امنیت سفر کنید (سبأ/18)[1]؛



یک مورد، برای دیدن این است که خداوند چگونه آفرینش را شروع کرده و سپس آ ت را ایجاد می‌کند (عنکبوت/20)[2]؛



یک مورد، ناظر به این است که گوش‌تان و دلتان برای درک حقایق باز شود (حج/46)[3].



و 11 مورد دیگر، هدف این سیر و سفر، عبرت‌گیری از عاقبت سوء افراد (مجرمان، تکذیب‌کنندگان، مشرکان و گذشتگانی که قویتر بودند ولی نابود شدند) معرفی شده است (آل‌عمران/137؛ انعام/11؛ یوسف/109؛ نحل/36؛ نمل/39؛ روم/9 و 42؛ فاطر/44؛ غافر/21 و 82؛ محمد/10)؛



اگر اندکی در این موارد تامل کنیم به وضوح درمی‌ی م که هیچ نسبتی بین این سفرهای مورد توصیه قرآن، با آنچه امروزه به نام صنعت توریسم رایج است وجود ندارد. صنعت توریسم هدف اصلی‌اش تفریح و خوشگذرانی و حداکثر اشباع غریزه کنجکاوی ویا ماجراجویی است، و حتی اگر به مناطق تاریخی هم می‌روند، هدف عبرت گرفتن و باز شدن گوش و دل برای درک حقیقت و پی بردن به آفرینش، به نحوی که انسان را متذکر ضرورت آ ت کند، نیست.



این تذکر از این روست که متاسفانه بسیار مشاهده می‌شود که افرادی برای ترویج صنعت توریسم به توصیه قرآن کریم به سیر و سفر، استناد می‌کنند.



اینکه آیا ما حق داریم صرفا و صرفا به بهانه بالا بردن درآمد جامعه، نوعی از سیر و سفر را ترویج کنیم که جز بر غفلت انسانها نمی‌افزاید، شاید محل بحث باشد؛ اما اینکه این کار را به نام دین انجام دهیم قطعا دروغی است که ی که اندک مطالعه‌ای در آیات قرآن داشته باشد در دروغ بودنش تردید نمی‌کند!






3) «الَّذینَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ کانُوا أَشَدَّ مِنْهُمْ قُوَّةً وَ ما کانَ اللَّهُ لِیعْجِزَهُ مِنْ شَی‏ءٍ فِی السَّماواتِ وَ لا فِی الْأَرْضِ»



در طول تاریخ، مستکبران و نیرنگ‌بازانی بوده‌اند که از امروزی‌ها قوی‌تر بوده‌اند و نتوانسته‌اند خدا را به عجز درآورند؛ امروز‌ها هم نخواهند توانست. ی که این را فهمید به خود جرات داد که براحتی به مستکبرترین نظام عالَم بگوید:



به بگویید از دست ما عصبانی باش و از این عصبانیت بمیر!



تاملی درباره دنیای مدرن



پیشرفت تکنولوژی در یکی دو قرن اخیر به انضمام روحیه خودبزرگ‌بینیِ انسان مدرن و تلاش پروپاگاندامآبانه‌ی این انسان برای تحقیر همه انسان‌های دیگر، موجب شده است که در ذهن بسیاری از انسانها این باور شکل بگیرد که انسان مدرن قوی‌ترین انسانی است که تاریخ بشر به خود دیده است؛ در حالی که:



هم مطالعه بسیاری از امپراطوری‌های عظیم گذشته (که قرآن کریم درباره برخی از آنها تعبیر «مانند آن در سرزمین‌ها آفریده نشده است» را به کار می‌برد؛ فجر/18)[4]؛



و هم برخی از آثار باقیمانده از تمدنهای قبل (مانند عجایب هفتگانه جهان، که هنوز یا تکنولوژی ساخت آنها کاملا کشف نشده و یا بر اساس تکنولوژی‌های امروزی چنان هزینه‌بر است که عملا هیچیک از قدرت‌های امروزی توان ساخت آنها را ندارند)



نشان می‌دهد که این ادعا توهمی بیش نیست.



تاملی درباره برخی از مدعیان مسلمانی



آنچه جای تاسف دارد این است که بسیاری از سران کشورهای ی، و حتی در کشور خودمان، چنان این توهم را باور کرده‌اند که می‌پندارند بدون تکیه به این مستکبران عالم هیچ کاری پیش نخواهد رفت!



خداوند این توهم را با یک جمله پاسخ می‌دهد: آیا اینان هر قدر توانمند باشند می‌توانند خدا را به عجز درآورند؟



پس چرا به جای توکل بر خدا، تمام هم و غم اینان اعتماد و تکیه به این مستکبران است؟ آیا خدا را واقعا باور ندارند؟!






4) «فَینْظُرُوا کَیفَ کانَ عاقِبَةُ الَّذینَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ کانُوا أَشَدَّ مِنْهُمْ قُوَّةً»



به قدرت‌نمایی‌ها و جلوه‏هاى کاذب مستکبران توجّه نکنید، عاقبت آنان را ببینید. (تفسیر نور، ج‏9، ص513)






5) «فَینْظُرُوا کَیفَ کانَ عاقِبَةُ الَّذینَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ کانُوا أَشَدَّ مِنْهُمْ قُوَّةً»



به قدرت خود مغرور نشوید که افراد قوى‏تر از شما قلع و قمع شده‏اند. (تفسیر نور، ج‏9، ص514)






6) «أَ وَ لَمْ یسیرُوا فِی الْأَرْضِ فَینْظُرُوا کَیفَ کانَ عاقِبَةُ الَّذینَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ کانُوا أَشَدَّ مِنْهُمْ قُوَّةً وَ ما کانَ اللَّهُ لِیعْجِزَهُ مِنْ شَی‏ءٍ فِی السَّماواتِ وَ لا فِی الْأَرْضِ إِنَّهُ کانَ عَلیماً قَدیراً»



اوصاف خداوند در پایان هر فراز ویا آیه‌ای را می‌توان برهانی بر مفاد آن فراز و آن آیه دانست.



در این آیه، قرآن کریم با تاکید بر علیم و قدیر بودن خداوند چه نکته‌ای را می‌خواهد مورد تاکید قرار دهد؟



الف. خداوند هم مستکبران را مى‏شناسد و هم توان برخورد با آنان را دارد. (تفسیر نور، ج‏9، ص514)



ب. خداوند چون علم مطلق و قدرت مطلق دارد، هیچ نمی‌تواند او را به عجز درآورد (چون برای به عجز درآوردن ی یا باید چیزی بدانیم که او نمی‌داند؛ و یا باید قدرتی داشته باشیم که او ندارد)



ج. اگر خداوند مهلتی به افراد می‌دهند تا استکبار بورزند و نیرنگ‌بازی کنند، نه از دایره علم او خارج شده‌اند که خداوند از این کار آنان بی خبر باشد؛ و نه از دایره قدرت او خارج شده‌اند که خداوند نتواند جلوی آنان را بگیرد؛ او در حالی که علیم و قدیر است چنین امکانی به آنها داده، و شاهدش هم این است که ببینید نهایتا چگونه آنها را درهم‌می‌کوبد!



د. ...


 


 




[1] . وَ جَعَلْنا بَیْنَهُمْ وَ بَیْنَ الْقُرَى الَّتی‏ بارَکْنا فیها قُرىً ظاهِرَةً وَ قَدَّرْنا فیهَا السَّیْرَ سیرُوا فیها لَیالِیَ وَ أَیَّاماً آمِنینَ.


[2] . قُلْ سیرُوا فِی الْأَرْضِ فَانْظُرُوا کَیْفَ بَدَأَ الْخَلْقَ ثُمَّ اللَّهُ یُنْشِئُ النَّشْأَةَ الْآخِرَةَ إِنَّ اللَّهَ عَلى‏ کُلِّ شَیْ‏ءٍ قَدیرٌ.


[3] . أَ فَلَمْ یَسیرُوا فِی الْأَرْضِ فَتَکُونَ لَهُمْ قُلُوبٌ یَعْقِلُونَ بِها أَوْ آذانٌ یَسْمَعُونَ بِها فَإِنَّها لا تَعْمَى الْأَبْصارُ وَ لکِنْ تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتی‏ فِی الصُّدُورِ.


[4] . الَّتی‏ لَمْ یُخْلَقْ مِثْلُها فِی الْبِلاد.


 




743) سوره فاطر (35) آیه 43 اسْتِکْباراً فِی الْأَرْضِ وَ مَکْرَ

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله الرحمن الرحیم


743) سوره فاطر (35) آیه 43


اسْتِکْباراً فِی الْأَرْضِ وَ مَکْرَ السَّیئِ وَ لا یحیقُ الْمَکْرُ السَّیئُ إِلاَّ بِأَهْلِهِ فَهَلْ ینْظُرُونَ إِلاَّ سُنَّتَ الْأَوَّلینَ فَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَبْدیلاً وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَحْویلاً


ترجمه


استکبارورزیدنی در زمین و نیرنگی بد؛ و نیرنگ بد جز بر اهلش وارد نشود؛ پس آیا جز سنت پیشینیان را انتظار دارند؟ پس هرگز برای سنت خدا تبدیلی نخواهی یافت و هرگز برای سنت خدا دگرگونی‌ای نخواهی یافت.


نکات ادبی


اسْتِکْباراً

قبلا بیان شد که ماده «کبر» در اصل به معنای «بزرگی» و نقطه مقابل «صغر» (کوچکی) می‌باشد؛ و این دو کلمه متضایف هستند، یعنی همواره در نسبت با همدیگر سنجیده می‌شوند، و دو مفهومی هستند که همواره در نسبت با امور دیگر مطرح می‌گردند، برخلاف «عظمت» و «حقارت» که درباره خود شیء به خودی خود و صرف نظر از مقایسه آن با چیزی دیگر به کار می‌روند هرچند در زبان فارسی برای هر دو از کلمه «بزرگ» استفاده می‌کنیم.


جلسه 223 http://yekaye.ir/al-aaraf-7-13/


اکنون می افزاییم که سه کلمه «کبر» و «تکبر» و «استکبار» به لحاظ معنایی بسیار به هم نزدیک‌اند؛ و استکبار به معنای «بزرگی طلبیدن» و «بزرگی را به خود بستن» است که می‌تواند در معنای ممدوح (اینکه انسان در طلب بزرگی برآید) و مذموم (اینکه انسان بدون اینکه بزرگ باشد، خود را بزرگ بنمایاند) به کار رود و در قرآن همواره در این معنای دوم به کار رفته است. (مفردات ألفاظ القرآن، ص697)


درباره جایگاه نحوی این کلمه چند دیدگاه مطرح شده، که با توجه به قاعده امکان استعمال یک لفظ در چند معنا همگی می‌تواند درست باشد:


مفعول له: یعنی آمدن انذاردهنده بر آنان نیفزود جز نفرت، برای اینکه (بدین سبب که] آنان در زمین استکبار می‌ورزیدند.


مصدر و مفعول مطلق برای فعل محذوف: یعنی چنین بوده است: استکبروا استکبارا فی الأرض؛ یعنی آمدن انذاردهنده بر آنان نیفزود جز نفرت، و آنان استکبار ورزیدند در زمین چه استکبارورزیدنی.


حال، یعنی مراد «مستکبرین فی الأرض» بوده است. آمدن انذاردهنده بر آنان نیفزود جز نفرت، در حالی که مستکبر در زمین بودند.


بدل[1] برای «نفور»؛ یعنی آمدن انذاردهنده بر آنان نیفزود جز نفرت، جز استکبارورزیدن در زمین.


(مجمع البیان، ج‏8، ص644)[2]


یحیقُ[3]

ماده «حیق» در اصل به معنای «نازل شدن چیزی بر چیزی» می‌باشد (معجم المقاییس اللغة، ج‏2، ص125) و تفاوتش با ماده «نزل» را در این دانسته‌اند که اخص از آن است و صرفا در خصوص نزول یک امر ناخوشایند به کار می‌رود. (الفروق فی اللغة، ص301)


برخی بر این باورند که اصل این ماده همان ماده «حقق» است که قلب در آن رخ داده (مفردات ألفاظ القرآن، ص266) و درباره «حق» قبلا اشاره شد که نقطه مقابل «باطل» است. اصل این کلمه را محکم شیء، ثبات و استقرار داشتن، و مطابقت و موافقت داشتن با یک امر ثابت و مستقر دانسته‌اند. (جلسه 311 http://yekaye.ir/al-hajj-22-6/)


همچنین ماده دیگری که به لحاظ معنایی به این خیلی نزدیک است ماده «حوق» است که فعل ماضی آن نیز به صورت «حاق» می‌باشد و آن را به معنای «احاطه » نزدیک دانسته‌اند (معجم المقاییس اللغة، ج‏2، ص121)


برخی به اشتقاق اکبر بین این دو ماده قائل شده‌اند و گفته‌اند در این ماده (و استعمالات قرآنی آن) معنای «نزول» به همراه معنای «احاطه» لحاظ شده است چنانکه در آیات مختلف که در مورد عذاب به کار رفته، عذاب هم بر آن افراد نازل می‌شود و هم آنها را احاطه می‌کند (حاقَ بِهِمْ ما کانُوا بِهِ یسْتَهْزِؤُنَ؛ هود//8 و زمر/48 و نحل/34 و غافر/83 و جاثیه/33 و احقاف/26؛ حاقَ بِآلِ فِرْعَوْنَ سُوءُ الْعَذابِ؛ غافر/45) ( حقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏2، ص332)


اگر تمایز دو ماده «حیق» و «حقق» را بپذیریم باید گفت که ماده «حیق» و مشتقات آن 10 بار؛ و ماده «حقق» و مشتقاتش 287 بار در قرآن کریم به کار رفته است.


مَکْرَ ؛ الْمَکْرُ

قبلا بیان شد که ماده «مکر» در اصل به معنای «حیله» و «خدعه» است؛ یعنی با هر ترفندی شخص را از آنچه می‌خواهد منصرف ؛ و به تعبیر دیگر، تدبیر و برنامه‌ریزی‌ای برای ضرررساندن به دیگری بدون اینکه او متوجه شود.


در زبان عربی چند کلمه «مکر» و «کید» و «حیله» بسیار به هم نزدیکند؛ و در تفاوت آنها گفته‌اند:


«مکر» و «کید» تقریبا مانند همدیگرند با این تفاوت که غالبا «کید» قویتر از «مکر» است (شاهد لغوی‌اش هم این است که بدون حرف اضافه متعدی می‌شود در حالی که مکر نیازمند حرف اضافه است) و دیگر اینکه «مکر» حتما در جایی است که خود ی که مورد مکر قرار گرفته متوجه نباشد، اما در «کید» ممکن است خود او متوجه باشد.


تفاوت «مکر» با «حیله» در این است که مکر فقط در مورد ضرر زدن به کار می‌رود اما حیله در زبان عربی اعم از آن است که برای ضرر زدن باشد یا نفع‌رسانی.


جلسه 710 http://yekaye.ir/al-fater-35-10/


السَّیئ

قبلا توضیح داده شد که ماده «سوء» معادل کلمه فارسی «بد» و مترادف با قبیح و زشت می‌باشد و گفته‌اند تعبیر «سوء» بر هر چیزی که مایه ناراحتی انسان شود اطلاق می‌شود و از هر امر زشت و قبیحی با تعبیر «سُّوأی» یاد می‌شود که نقطه مقابلش «حُسنی» است و هر کار زشت و ناپسندی را «سیّئه» و در مقابل، هر کار خوب و پسندیده‌ای را «حسنه» می‌گویند.


جلسه240 http://yekaye.ir/al-aaraf-7-20/)


و درباره تفاوت آن با «ضرر» هم گفته شد که تعبیر «سوء» را غالبا در مورد بدی‌هایی که ریشه و منشأش را می‌شناسیم به کار می‌برند؛ اما «ضرر» را در مورد هر بدی‌ای که به انسان برسد، ولو ریشه‌اش را نداند.


جلسه 213 http://yekaye.ir/al-muminoon-023-075/


اختلاف قرائت


کلمه «السَّیئِ» در عموم قرائتها به صورت مجرور قرائت شده است؛ فقط در قرائت حمزه (از قراء سبعه کوفه) و اعمش (از قراء اربعه عشر کوفی) به صورت مجزوم (السَّیئْ) قرائت شده است. (مجمع‌البیان، ج8، ص643[4]؛ البحر المحیط، ج‏9، ص41-42[5])


حدیث


1) شخصی خدمت رسول الله ص رفت و عرض کرد: مرا به چیزی سفارش بفرمایید که خداوند در آن فایده‌ای برای من قرار دهد. حضرت فرمودند:


زیاد مرگ را یاد کن تا از دنیا[دوستی] برکنده شوی؛ و بر تو باد به شکر که همانا نعمت را می‌افزاید؛ و زیاد دعا کن چرا که نمی‌دانی چه موقعی دعایت مستجاب می‌شود؛ و بپرهیز از که همانا خداوند مقرر فرموده است که هر «مورد قرار گیرد خداوند حتما او را یاری کند» (حج/60) و فرمود «ای مردم! همانا گری شما علیه خودتان تمام می‌شود» (یونس/23) و بپرهیز از مکر و نیرنگ، که همانا خداوند مقرر فرموده است که «و نیرنگ بد جز بر اهلش وارد نشود» (فاطر/43)


تحف العقول، ص35


وَ قَالَ لَهُ رَجُلٌ أَوْصِنِی بِشَی‏ءٍ ینْفَعُنِی اللَّهُ بِهِ


فَقَالَ ص: أَکْثِرْ ذِکْرَ الْمَوْتِ یسَلِّکَ عَنِ الدُّنْیا وَ عَلَیکَ بِالشُّکْرِ فَإِنَّهُ یزِیدُ فِی النِّعْمَةِ وَ أَکْثِرْ مِنَ الدُّعَاءِ فَإِنَّکَ لَا تَدْرِی مَتَی یسْتَجَابُ لَکَ وَ إِیاکَ وَ الْبَغْی فَإِنَّ اللَّهَ قَضَی أَنَّهُ مَنْ‏ «بُغِی عَلَیهِ لَینْصُرَنَّهُ اللَّهُ‏» وَ قَالَ‏ «أَیهَا النَّاسُ إِنَّما بَغْیکُمْ عَلی‏ أَنْفُسِکُمْ‏» وَ إِیاکَ وَ الْمَکْرَ فَإِنَّ اللَّهَ قَضَی أَنْ‏ «لا یحِیقُ الْمَکْرُ السَّیئُ إِلَّا بِأَهْلِهِ‏».


 


2) از رسول اکرم ص روایت شده است:


پنج چیز در کتاب خدا آمده است که در هر ی باشد علیه خودش خواهد بود!


گفتند: آنها چیست؟


فرمودند: پیمان‌شکنی و نیرنگ [= مکر] و [= بغی] و فریبکاری [= خدعه] و ستم [= ظلم]؛


اما در مورد پیمان‌شکنی، خداوند عز و جل فرمود «پس هر پیمان شکنی کند علیه خودش پیمان‌شکنی کرده است» (فتح/10)


و اما در مورد نیرنگ، خداوند متعال فرمود: «و نیرنگ بد جز بر اهلش وارد نشود» (فاطر/43)


و اما در مورد ، خداوند متعال فرمود: «ای مردم! همانا گری شما علیه خودتان تمام می‌شود» (یونس/23)


و اما در مورد فریبکاری، خداوند متعال فرمود: «خدا و انی را که ایمان آوردند فریب می دهند و [در حقیقت] جز خودشان را فریب نمی‌دهند در حالی که احساس نمی‌کنند. (بقره/9)


و اما در مورد ستم ، خداوند متعال فرمود: «و به ما ظلم ن د ولکن به خودشان بود که دائما ظلم می‌ د» (بقره/57 و اعراف/160)


معدن الجواهر و ریاضة الخواطر، ص48


قَالَ ص‏: خَمْسَةٌ فِی کِتَابِ اللَّهِ تَعَالَی مَنْ کُنَّ فِیهِ کُنَّ عَلَیهِ قِیلَ وَ مَا هِی؟ یا رَسُولَ اللَّهِ قَالَ النَّکْثُ وَ الْمَکْرُ وَ الْبَغْی وَ الْخِدَاعُ وَ الظُّلْمُ؛


فَأَمَّا النَّکْثُ فَقَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَ‏ «فَمَنْ نَکَثَ‏ فَإِنَّما ینْکُثُ عَلی‏ نَفْسِهِ‏»


وَ أَمَّا الْمَکْرُ فَقَالَ اللَّهُ تَعَالَی‏ «وَ لا یحِیقُ الْمَکْرُ السَّیئُ إِلَّا بِأَهْلِهِ‏»


وَ أَمَّا الْبَغْی فَقَالَ اللَّهُ تَعَالَی‏ «یا أَیهَا النَّاسُ إِنَّما بَغْیکُمْ عَلی‏ أَنْفُسِکُمْ‏»


وَ أَمَّا الْخِدَاعُ فَقَالَ اللَّهُ تَعَالَی‏ «یخادِعُونَ اللَّهَ وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ ما یخْدَعُونَ‏ إِلَّا أَنْفُسَهُمْ وَ ما یشْعُرُونَ»‏


وَ أَمَّا الظُّلْمُ فَقَالَ اللَّهُ تَعَالَی‏ «وَ ما ظَلَمُونا وَ لکِنْ کانُوا أَنْفُسَهُمْ یظْلِمُونَ‏».[6]


 


3) از اکرم ص روایت شده است:


شما را هشدار می‌دهم درباره «نیرنگ بد زدن» که «نیرنگ بد جز به اهل خویش برنمی گردد» و برای آنان از جانب خداوند مطالبه‌ای در کار خواهد بود. [یعنی خداوند پیگیر کار آنان خواهد بود تا کاملا ضررش به خودشان برسد]


الدر المنثور، ج‏5، ص256؛ المیزان، ج17، ص58


و أ ج ابن أبى حاتم من طریق سفیان عن أبى زکریا الکوفی عن رجل حدثه أن النبی صلى الله علیه و آله و سلم قال إیاکم و المکر السیئ فانه لا یحِیقُ الْمَکْرُ السَّیئُ إِلَّا بِأَهْلِهِ و لهم من الله طالب.


4) از حسن عسگری در ضمن حدیثی طولانی آمده است:



هنگامی که مدینه تحت امر رسول الله ص قرار گرفت، حسد «[عبدالله] ابن اُبَیّ» [معروف به رئیس منافقان] شدت گرفت، پس شید که گودالی در یکی از محل‌های نشستن در منزلش حفر کند و روی آن فرشی پهن کند و در ته آن پیکان‌های تیزه و تیرهای مسموم قرار دهد و اطراف فرش را به دیوار محکم کند تا وقتی رسول الله ص و برخی از نزدیکانش مانند حضرت علی ع بر او وارد شوند و رسول الله پایش را روی آن فرش بگذارد درون آن گودال بیفتد و در خانه‌اش موضعی قرار داد و مردانی شمشیر به دست را در آنجا پنهان کرد تا وقتی حضرت محمد ص در آن گودال افتاد آنان بیرون آیند و بر حضرت علی ع و بقیه همراهان ص حمله کنند و آنان را به قتل رسانند؛ و همچنین شید که اگر موفق به نشاندن ایشان بر آن فرش نشد، با غذایی مسموم از ایشان پذیرایی کند تا او و اصحابش همگی بمیرند.



پس جبرئیل نزد حضرت آمد و به ایشان خبر داد و به او گفت: خداوند به تو دستور می‌دهد که که هرجا تو را نشاند همانجا بنشینی و از آن غذایی که نزد تو آورد بخوری که خداوند تو را با آیات و معجزات خود بر او غالب گرداند و اکثر انی که در این زمینه علیه تو توطئه نمودند به هلاکت رساند.



پس رسول الله وارد شد و بر آن فرش نشست و در چپ و راست و پیرامونش نشستند و در گوال نیفتادند؛ ابن اُبَیّ تعجب کرد و نگاه کرد و دید که گویی زیر آن فرش زمین محکمی شده است.



سپس برای رسول الله ص و علی ع و همراهانشان غذای مسموم آورد و هنگامی که رسول الله ص خواست شروع به غذا خوردن کند دستش را روی غذا گذاشت و فرمود: این غذا را با یک حِرزِ سودمندی مصون گردان [رقعه یا حرز، دعایی است که برای مصون ماندن از بلایا نوشته می‌شود]



پس حضرت علی ع فرمود: «بِسْمِ اللَّهِ الشَّافِی، بِسْمِ اللَّهِ الْکَافِی، بِسْمِ اللَّهِ الْمُعَافِی، بِسْمِ اللَّهِ الَّذِی لَا یَضُرُّ مَعَ اسْمِهِ شَیْ‏ءٌ [وَ لَا دَاءٌ] فِی الْأَرْضِ وَ لَا فِی السَّمَاءِ، وَ هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ‏: به نام خداوند شفابخش، به نام خداوند کفایت‌کننده، به نام خداوند عافیت‌بخش، به نام خ که با نام او هیچ چیزی در زمین و در آسمان نمی‌تواند ضرر برساند، و او شنوای داناست».



و رسول الله ص و حضرت علی ع و انی که همراهشان بودند از آن خوردند تا سیر شدند.



بعداً یاران و نزدیکان عبدالله بن اُبَیّ آمدند و باقیمانده غذای و یارانش را خوردند به خیال اینکه اشتباه شده بود و سم در آن ریخته نشده بود، چرا که دیدند به ص  و یارانش هیچ امر ناخوشایندی نرسید. و دختر عبدالله بن   به آن محلی که زیرش را گودال درست کرده بودند و درون آن گودال آن پیکانها و تیرها را گذاشته بودند آمد، و او خودش اینها را طراحی کرده بود، نگاه کرد و دید زیر فرش زمین محکمی است، پس با اطمینان روی آن فرش نشست و خداوند آن گودال را به همان صورتی که حفر شده بود درآورد و او در آن افتاد و هلاک شد و فریاد شیون برخاست.



عبدالله بن رسید و گفت: مبادا بگویید که او در این گودال افتاده که محمد ص خبردار خواهد شد که ما چه ترفندی شیده بودیم. پس می‌گریستند که عروس از دنیا رفت؛ و به خاطر عروسی این دخترش بود که رسول الله ص را دعوت کرده بودند، و نیز مردند انی از مازاد غذای رسول الله ص خورده بودند.



و بعدا رسول الله ص از علت مرگ دختر و نزدیکان وی سوال کرد. گفت: دخترم از بلندی افتاد و آنان بر اثر پرخوری دل‌درد مُردند!



رسول الله ص فرمود: خداوند داناتر است که چرا مردند؛ و تغافل کرد [به روی خودش نیاورد که خبر دارد].


فسیر المنسوب إلى الإمام الحسن العسکری علیه السلام، ص190-192


إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص لَمَّا ظَهَرَ بِالْمَدِینَةِ اشْتَدَّ حَسَدُ «ابْنِ أُبَیٍّ»  لَهُ، فَدَبَّرَ عَلَیْهِ أَنْ یَحْفِرَ لَهُ‏ حَفِیرَةً فِی مَجْلِسٍ مِنْ مَجَالِسِ دَارِهِ، وَ یَبْسُطَ فَوْقَهَا بِسَاطاً، وَ یَنْصِبَ فِی أَسْفَلِ الْحَفِیرَةِ أَسِنَّةَ رِمَاحٍ وَ نَصَبَ‏  سَکَاکِینَ مَسْمُومَةً، وَ شَدَّ أَحَدَ  جَوَانِبِ الْبِسَاطِ وَ الْفِرَاشِ إِلَى الْحَائِطِ لِیَدْخُلَ رَسُولُ اللَّهِ ص وَ خَوَاصُّهُ مَعَ عَلِیٍّ ع، فَإِذَا وَضَعَ رَسُولُ اللَّهِ ص رِجْلَهُ عَلَى الْبِسَاطِ وَقَعَ فِی الْحَفِیرَةِ، وَ کَانَ قَدْ نَصَبَ فِی دَارِهِ، وَ خَبَأَ رِجَالًا بِسُیُوفٍ مَشْهُورَةٍ یَخْرُجُونَ عَلَى عَلِیٍّ ع وَ مَنْ مَعَهُ عِنْدَ وُقُوعِ مُحَمَّدٍ ص فِی الْحَفِیرَةِ فَیَقْتُلُونَهُمْ بِهَا وَ دَبَّرَ أَنَّهُ إِنْ‏  لَمْ یَنْشَطْ لِلْقُعُودِ عَلَى ذَلِکَ الْبِسَاطِ أَنْ یُطْعِمُوهُ مِنْ طَعَامِهِمُ‏  الْمَسْمُومِ لِیَمُوتَ هُوَ وَ أَصْحَابُهُ مَعَهُ جَمِیعاً.


فَجَاءَهُ جَبْرَئِیلُ ع وَ أَخْبَرَهُ بِذَلِکَ، وَ قَالَ لَهُ: إِنَّ اللَّهَ یَأْمُرُکَ أَنْ تَقْعُدَ حَیْثُ یُقْعِدُکَ وَ تَأْکُلَ مِمَّا یُطْعِمُکَ، فَإِنَّهُ مُظْهِرٌ عَلَیْکَ آیَاتِهِ، وَ مُهْلِکٌ أَکْثَرَ مَنْ تَوَاطَأَ عَلَى ذَلِکَ فِیکَ.


فَدَخَلَ رَسُولُ اللَّهِ ص وَ قَعَدَ  عَلَى الْبِسَاطِ، وَ قَعَدُوا عَنْ یَمِینِهِ وَ شِمَالِهِ وَ حَوَالَیْهِ، وَ لَمْ یَقَعْ فِی الْحَفِیرَةِ، فَتَعَجَّبَ ابْنُ أُبَیٍّ وَ نَظَرَ، فَإِذَا قَدْ صَارَ مَا تَحْتَ الْبِسَاطِ أَرْضاً مُلْتَئِمَةً.


وَ أَتَى رَسُولَ اللَّهِ ص وَ عَلِیّاً ع وَ صَحْبَهُمَا بِالطَّعَامِ الْمَسْمُومِ، فَلَمَّا أَرَادَ رَسُولُ اللَّهِ ص وَضْعَ یَدِهِ فِی الطَّعَامِ قَالَ: یَا عَلِیُّ ارْقِ‏  هَذَا الطَّعَامَ بِالرُّقْیَةِ النَّافِعَةِ.


فَقَالَ عَلِیٌّ ع: «بِسْمِ اللَّهِ الشَّافِی، بِسْمِ اللَّهِ الْکَافِی، بِسْمِ اللَّهِ الْمُعَافِی، بِسْمِ اللَّهِ الَّذِی لَا یَضُرُّ مَعَ اسْمِهِ شَیْ‏ءٌ [وَ لَا دَاءٌ] فِی الْأَرْضِ وَ لَا فِی السَّمَاءِ، وَ هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ‏».


ثُمَّ أَکَلَ رَسُولُ اللَّهِ ص وَ عَلِیٌّ ع وَ مَنْ مَعَهُمَا حَتَّى شَبِعُوا.


ثُمَّ جَاءَ أَصْحَابُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ أُبَیٍّ وَ خَوَاصُّهُ، فَأَکَلُوا فَضَلَاتِ رَسُولِ اللَّهِ ص‏ وَ صَحْبِهِ، ظَنّاً مِنْهُمْ‏  أَنَّهُ قَدْ غَلِطَ وَ لَمْ یَجْعَلْ فِیهِ سَمّاً  لَمَّا رَأَوْا مُحَمَّداً وَ صَحْبَهُ لَمْ یُصِبْهُمْ مَکْرُوهٌ.


وَ جَاءَتْ بِنْتُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ أُبَیٍّ إِلَى ذَلِکَ الْمَجْلِسِ الْمَحْفُورِ تَحْتَهُ، الْمَنْصُوبِ فِیهِ مَا نُصِبَ، وَ هِیَ کَانَتْ دَبَّرَتْ ذَلِکَ، وَ نَظَرَتْ فَإِذَا مَا تَحْتَ الْبِسَاطِ أَرْضٌ مُلْتَئِمَةٌ، فَجَلَسَتْ عَلَى الْبِسَاطِ وَاثِقَةً، فَأَعَادَ اللَّهُ الْحَفِیرَةَ بِمَا فِیهَا فَسَقَطَتْ فِیهَا وَ هَلَکَتْ فَوَقَعَتِ الصَّیْحَةُ.


فَقَالَ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ أُبَیٍّ: إِیَّاکُمْ [وَ] أَنْ تَقُولُوا إِنَّهَا سَقَطَتْ فِی الْحَفِیرَةِ، فَیَعْلَمَ مُحَمَّدٌ مَا کُنَّا دَبَّرْنَاهُ عَلَیْهِ. فَبَکَوْا [وَ قَالُوا:] مَاتَتِ الْعَرُوسُ وَ بِعِلَّةِ عُرْسِهَا کَانُوا دَعَوْا رَسُولَ اللَّهِ ص وَ مَاتَ الْقَوْمُ الَّذِینَ أَکَلُوا فَضْلَةَ رَسُولِ اللَّهِ ص.


فَسَأَلَهُ رَسُولُ اللَّهِ عَنْ سَبَبِ مَوْتِ الِابْنَةِ وَ الْقَوْمِ فَقَالَ ابْنُ أُبَیٍّ: سَقَطَتْ مِنَ السَّطْحِ، وَ لَحِقَ الْقَوْمُ تُخَمَةً.


فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص: [اللَّهُ‏]  أَعْلَمُ بِمَا ذَا مَاتُوا. وَ تَغَافَلَ عَنْهُمْ‏.


تدبر


1) «ما زادَهُمْ إِلاَّ نُفُوراً؛ اسْتِکْباراً فِی الْأَرْضِ»


عبارت «استکباراً ...» می‌تواند مفعول له عبارت قبل باشد (مجمع البیان، ج‏8، ص644؛ المیزان، ج17، ص57)؛ یعنی:


انی که مدعی بودند اگر از جانب خداوند ی بیاید حتما اینها از دیگران بهتر می‌شوند، اما بالع شد، یک دلیل مهمش این است که اهل سرکشی و خودبزرگ‌بینی بودند. در واقع ی که روحیه استکباری داشته باشد، هرچقدر هم مدعی پیروی حقیقت باشد همین که حقیقت بر او عرضه شود نه‌تنها پیروی نخواهد کرد بلکه در راس مخالفان قرار می‌گیرد.


شاید بدین جهت است که خداوند در جای دیگر فرمود که اساسا ی که روحیه برتری‌طلبی در زمین داشته باشد، بهره‌ای در آ ت نخواهد داشت: «تِلْکَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُها لِلَّذینَ لا یریدُونَ عُلُوًّا فِی الْأَرْضِ وَ لا فَساداً وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقین‏» (قصص/83)


 


2) «ما زادَهُمْ إِلاَّ نُفُوراً؛ اسْتِکْباراً فِی الْأَرْضِ وَ مَکْرَ السَّیئِ»


عبارت «مَکْرَ السَّیئِ» عطف به «استکباراً ...» است، و از این جهت می‌تواند مفعول له عبارت قبل باشد (مجمع البیان، ج‏8، ص644؛ المیزان، ج17، ص57)؛ یعنی:


انی که مدعی بودند اگر از جانب خداوند ی بیاید حتما اینها از دیگران بهتر می‌شوند، اما بالع شد، یک دلیل مهمش این است که اهل نیرنگ زدن بودند. در واقع ی که روحیه نیرنگ‌بازی و فریبکاری داشته باشد، هرچقدر هم مدعی پیروی حقیقت باشد همین که حقیقت بر او عرضه شود نه‌تنها پیروی نخواهد کرد بلکه در راس مخالفان قرار می‌گیرد.


 


3) «ما زادَهُمْ إِلاَّ نُفُوراً؛ اسْتِکْباراً فِی الْأَرْضِ وَ مَکْرَ السَّیئِ»


عبارت «استکباراً ...» می‌تواند بدل از [یا عطف به] «نفوراً» باشد (مجمع البیان، ج‏8، ص644؛ المیزان، ج17، ص57)؛ یعنی:


افراد پرمدعا وقتی با حقیقت روبرو می‌شوند، نه‌تنها نفرت‌شان از حقیقت فزونی می‌گیرد، بلکه سرکشی‌شان در زمین نیز بیشتر می‌شود و نیرنگ‌بازی بیشتری در پیش می‌گیرند.


نکته تخصصی اجتماعی


بنی‌امیه تا پیش از ظهور ، تنها در محدوده مکه نفوذ داشتند؛ اما با آمدن و ورود منافقانه در آن، حکومت آنان محدوده عظیمی (از حوالی اسپانیای کنونی تا آن سوی ایران) را شامل می‌شد؛ یعنی هم استکبار بیشتری در زمین پیدا د و هم نیرنگ‌بازی‌شان شدت بسیار بیشتری گرفت.


اینکه با آمدن دعوت اصیل دینی، منافقانی پیدا می‌شوند که چنین بر استکبار و نیرنگ‌شان افزوده می‌شود، حقیقتی است که خود قرآن کریم بدان توجه داده است؛ و این گونه نیست که برخی جاهلان گمان کنند که با حکومت بنی‌امیه نعوذبالله کار از دست خدا خارج شد!


تاملی درباره پیچیدگی‌های جامعه دینی


مقدمه1. منافق در جامعه دینی پیدا می‌شود، نه در جامعه کفر.


مقدمه2. منافقان از کفار بدترند (إِنَّ الْمُنافِقینَ فِی الدَّرْکِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ؛ نساء/145)


نتیجه: دین وقتی در جامعه‌ای مستقر شود، انی پیدا می‌شوند که از کافران [جامعه قبل از آمدن دین) ‌بدترند.


اما واضح است که این دلیل نمی‌شود که خداوند ان را نفرستد و جامعه دینی تشکیل ندهند. بلکه این هشداری است که خود خداوند تذکر داده که با آمدن انذاردهندگان الهی، عده‌ای استکبار و مکرشان فزونی می‌گیرد؛ و شما مومنان حواستان به این مطلب باشد و برای آن در جامعه‌تان چاره‌ای بین ید؛


این چاره، هر چه باشد، این نیست که دین در جامعه مستقر نشود!


 


4) «ما زادَهُمْ إِلاَّ نُفُوراً؛ اسْتِکْباراً فِی الْأَرْضِ وَ مَکْرَ السَّیئِ»


سرچشمه‏ى فرار و نفرت از راه انبیا، یا استکبار است یا حیله.


شاید استکبار از سوى کفّار و حیله از سوى منافقان باشد؛ و


شاید استکبار بستر حیله‏گرى خود مستکبر باشد.


(تفسیر نور، ج‏9، ص513)


 


5) «اسْتِکْباراً فِی الْأَرْضِ وَ مَکْرَ السَّیئِ»


ی که بخواهد به هدف استکباری و خودبزرگ‌بینی خود نایل آید به نیرنگ زدن و حیله‌های زشت در پیش گرفتن رو می‌آورد.


ثمره


اگر این نکته قرآنی را - که «استکبار» را در کنار «نیرنگبازی» می نشاند - جدی بگیریم، در معاهدات با مستکبران عالم بیشتر دقت خواهیم کرد.


 


6) «لا یحیقُ الْمَکْرُ السَّیئُ إِلاَّ بِأَهْلِهِ»


ی که نیرنگ می‌زند در حقیقت به خودش نیرنگ می‌زند.


شبهه


بسیار می‌شود که می‌بینیم که شخصی به دیگری نیرنگ می‌زند و آن شخص نیرنگ‌خورده است که متضرر می‌شود، نه نیرنگ‌زننده؛ پس چگونه فرموده است که نیرنگش فقط به خود نیرنگ‌زننده برمی‌گردد؟!


پاسخ


چون حقیقت اصیل انسان، آن چیزی است که در آ ت نمایان می‌شود، نه آنچه فعلا در دنیاست؛ و اثر این نیرنگ، در درجه اول در وجود خود نیرنگ‌زننده تثبیت می‌شود، و اثر دنیوی‌اش بر روی مخاطب اثری محدود و زودگذر است. (المیزان، ج17، ص58) در واقع، معیار وقوع یک چیز این است که نهایتا چگونه خواهد شد؛ و موید این برداشت ادامه آیه است که به عبرت گرفتن از گذشتگان دعوت می‌کند؛ یعنی ببینید که عاقبت آنان که نیرنگ بد زدند هلاکت بود. (مفاتیح الغیب، ج‏26، ص247)[7]


نکته تخصصی انسان‌شناسی


مقدمه1. انسان هم بُعد دنیوی دارد و هم بُعد ا وی و ملکوتی.


مقدمه2. فریب دادن همواره برای منافع دنیوی است؛ ی برای رسیدن به ثواب آ ت، به ی نیرنگ نمی زند.


نتیجه: ی که دیگری را فریب می‌دهد، در واقع منافع دنیوی خود را ترجیح داده است، یعنی خود را در افق دنیا محدود دیده و اصطلاحاً خود مادی خویش را بر خود حقیقیِ‌اش ترجیح داده، و حقیقت ابدی خود را فدای منافع زودگذر دنیا کرده است؛ لذا وقتی ‌ها کنار می‌رود و می‌بیند که حقیقتش که بسیار ملکوتی‌تر و فراتر از افق دنیا بوده، را به دست خود به هدر داده و می‌یابد که تنها و تنها به خودش ضرر زده است؛ و چون مظلومی که در دنیا ضرر دیده، در آ ت از او طلبکار می‌شود و تمام ضررش در آنجا جبران می‌شود، آن مظلوم حقیقتا ضرری نکرده است.


 


7) «لا یحیقُ الْمَکْرُ السَّیئُ إِلاَّ بِأَهْلِهِ»


چاه مکن بهر ی؛ اول خودت دوم ی.


بسیاری بر این باورند که این ضرب‌المثل در زبان فارسی برگرفته از همین عبارت است و ناظر به حکایتی است که در حدیث 4 گذشت. البته ظاهرا شبیه این مضمون در تورات هم آمده باشد:


حکایت


گویند کعب الاحبار (عالم یهودی‌ای که ظاهرا مسلمان شد) به ابن‌عباس کفت: در تورات آمده است « ی که برای برادرش چاهی د خودش در آن می افتد».


ابن‌عباس گفت: ما این را در کتاب خدا یافته بودیم آنجا که فرمود «و نیرنگ بد جز بر اهلش وارد نشود» (فاطر/43)


(البحر المحیط، ج9، ص42)


 


بقیه احادیث و نکات این آیه را فردا خواهم گذاشت


 


 




[1] . علامه طباطبایی در اینجا تعبیر «عطف» را آورده که ظاهرا همان بدل منظور باشد: و قوله: «اسْتِکْباراً فِی الْأَرْضِ» مفعول لأجله لقوله: «نُفُوراً» أی نفروا عنه و تباعدوا للاستکبار فی الأرض و قوله: «وَ مَکْرَ السَّیِّئِ» معطوف على «اسْتِکْباراً» و مفعول لأجله مثله، و قیل: معطوف على «نُفُوراً» و الإضافة فیه من إضافة الموصوف إلى الصفة بدلیل قوله ثانیا: «وَ لا یَحِیقُ الْمَکْرُ السَّیِّئُ» إلخ (المیزان، ج17، ص57-58)


[2] . استکبارا مفعول له أیضا و «مَکْرَ السَّیِّئِ» معطوف علیه و یجوز أن ی مصدرا على تقدیر استکبروا استکبارا فی الأرض و أن ی حالا أیضا أی مستکبرین فی الأرض و أن ی بدلا من نفورا أی ما زادهم مجی‏ء النذیر إلا استکبارا فی الأرض


[3] . اختلاف قرائت


و قرى‏ء: یُحیق بالضم، أی بضم الیاء المکرَ السی‏ءَ: بالنصب (البحر المحیط، ج‏9، ص42)


[4] . قرأ حمزة وحده «و مکر السیئ» بس الهمزة و الباقون بالجر


[5] و البته در قرائت ابن‌مسعود به صورت «مکراً سَیِّئاً» قرائت شده است:


و قرأ الجمهور: «و مکر السی‏ء» ب ر الهمزة؛


و الأعمش و حمزة: بإسکانها، فإما إجراء للوصل مجرى الوقف، و إما إسکانا لتوالی الحرکات و إجراء للمنفصل مجرى المتصل، کقوله: لنا إبلان. و زعم ا جاج أن هذه القراءة لحن. قال أبو جعفر: و إنما صار لحنا لأنه حذف الإعراب منه. و زعم محمد بن یزید أن هذا لا یجوز فی کلام و لا شعر، لأن حرکات الإعراب دخلت للفرق بین المعانی، و قد أعظم بعض النحویین أن ی الأعمش یقرأ بهذا، و قال: إنما کان یقف على من أدّى عنه، و الدلیل على هذا أنه تمام الکلام، و أن الثانی لما لم یکن تمام الکلام أعربه، و الحرکة فی الثانی أثقل منها فی الأوّل لأنها ضمة بین رتین. و قال ا جاج أیضا: قراءة حمزة و مکر السی‏ء موقوفا عند الحذاق بیاءین لحن لا یجوز، و إنما یجوز فی الشعر للاضطرار. و أکثر أبو علی فی الحجة من الاستشهاد، و الاحتجاج للإسکان من أجل توالی الحرکات و الاضطرار، و الوصل بنیة الوقف، قال: فإذا ساغ ما ذکرناه فی هذه القراءة من أویل، لم یسغ أن یقال لحن. و قال ابن القشیری: ما ثبت بالاستفاضة أو واتر أنه قرى‏ء به فلا بد من جوازه، و لا یجوز أن یقال لحن. و قال ا مخشری: لعله اختلس فظن س ا، أو وقف وقفة خفیفة، ثم ابتدأ وَ لا یَحِیقُ. و روی عن ابن کثیر: و مکر السی‏ء، بهمزة نة بعد السین و یاء بعدها م ورة، و هو مقلوب السی‏ء المخفف من السی، کما قال الشاعر: (و لا یجزون من حسن بسیّ / و لا یجزون من غلظ بلین‏)


 و قرأ ابن مسعود: و مکرا سیئا، عطف نکرة على نکرة


[6] . شبیه این روایت در سه موردش از از المومنین ع  و نیز از صادق ع و روایت شده است:


وَ قَالَ أمیر المؤمنین ع ثَلَاثُ خِصَالٍ مَرْجِعُهَا عَلَی النَّاسِ فِی کِتَابِ اللَّهِ الْبَغْیُ وَ النَّکْثُ وَ الْمَکْرُ قَالَ اللَّهُ تَعَالَی یا أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّما بَغْیُکُمْ عَلی‏ أَنْفُسِکُمْ» وَ قَالَ تَعَالَی فَمَنْ نَکَثَ فَإِنَّما یَنْکُثُ عَلی‏ نَفْسِهِ» وَ قَالَ تَعَالَی وَ لا یَحِیقُ الْمَکْرُ السَّیِّئُ إِلَّا بِأَهْلِه‏ (خصائص الأئمة علیهم السلام، ص101)


و روی عن الإمام الصادق أبی عبد الله: ثَلَاثٌ مَنْ کُنَّ فِیهِ کُنَّ عَلَیْهِ الْمَکْرُ وَ النَّکْثُ وَ الْبَغْیُ وَ ذَلِکَ قَوْلُ اللَّهِ‏ وَ لا یَحِیقُ الْمَکْرُ السَّیِّئُ إِلَّا بِأَهْلِهِ‏ فَانْظُرْ کَیْفَ کانَ عاقِبَةُ مَکْرِهِمْ أَنَّا دَمَّرْناهُمْ وَ قَوْمَهُمْ‏ أَجْمَعِینَ‏ وَ قَالَ جَلَّ وَ عَزَّ فَمَنْ نَکَثَ فَإِنَّما یَنْکُثُ عَلی‏ نَفْسِهِ‏ وَ قَالَ‏ یا أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّما بَغْیُکُمْ عَلی‏ أَنْفُسِکُمْ مَتاعَ الْحَیاةِ الدُّنْیا (تحف العقول، ص318)


[7] . ف رازی دو وجه دیگر نیز در پاسخ این اشکال مطرح کرده که واقعا بسیار نامحتمل است. کل عبارات وی بدین قرار است:


فإن قال قائل: کثیرا ما نرى أن الماکر یمکر و یفیده المکر و یغلب الخصم بالمکر و الآیة تدل على عدم ذلک، فنقول الجواب عنه من وجوه أحدها:


أن المکر المذکور فی الآیة هو المکر الذی مکروه مع النبی صلى اللّه علیه و آله و سلم من العزم على القتل و الإ اج و لم یحق إلا بهم، حیث قتلوا یوم بدر و غیره


و ثانیها: هو أن نقول المکر السی‏ء عام و هو الأصح فإن النبی علیه السلام نهى عن المکر و أخبر عن النبی صلى اللّه علیه و آله و سلم أنه قال: «لا تمکروا و لا تعینوا ماکرا فإن اللّه یقول و لا یحیق المکر السی‏ء إلا بأهله» و على هذا فذلک الرجل الممکور به [لا] ی أهلا فلا یرد نقضا


و ثالثها: أن الأمور بعواقبها، و من مکر به غیره و نفذ فیه المکر عاجلا فی الظاهر ففی الحقیقة هو الفائز و الماکر هو الهالک و ذلک مثل راحة الکافر و مشقة المسلم فی الدنیا، و یبین هذا المعنى قوله تعالى: فَهَلْ یَنْظُرُونَ إِلَّا سُنَّتَ الْأَوَّلِینَ یعنی إذا کان لمکرهم فی الحال رواج فالعاقبة للتقوى و الأمور بخواتیمها، فیهل کما هلک الأولون.


 




ادامه جلسه 743 (سوره فاطر، آیه43)

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله الرحمن الرحیم


ادامه جلسه 743 (سوره فاطر، آیه43)


نکات ادبی


ینْظُرُونَ

قبلا بیان شد که ماده «نظر» در اصل دل دارد بر تأمل و نگریستن در چیزی و سپس به نحو استعاری در معانی دیگر نیز توسعه داده شده است، از جمله در معنای مهلت دادن (معجم المقاییس اللغة، ج‏5، ص444).


برخی توضیح داده‌اند که «نظر» به معنای برگرداندن (تقلیب) بصر (= چشم) ویا بصیرت به منظور ادراک و دیدن چیزی است و لذا گاه به معنای تامل به کار می‌رود؛ و این کلمه در نزد عامه عموما در مورد بصر (دیدن با چشم)، و در نزد خواص غالبا در مورد «بصیرت» به کار می‌رود (مفردات ألفاظ القرآن، ص812)


در واقع، نظر ادراکی است که با اقبالی از جانب دیده ویا با فکر حاصل می‌شود: نظر با چشم، اقبال با دیدگان و گرداندن حدقه چشم به سوی شیء مورد نظر است؛ و نظر با فکر، اقبال ذهن به جانب امری است که مورد تامل قرار گرفته و نظر سلطان در کار رعیت، اقبال به جانب ایشان با حُسن سیاست است و «نظیر» هم ‌به معنای «مثل و مانند» است گویی دو چیز که نظیر همدیگرند در کار هم نظر می‌کنند ویا در کارشان ی ان نظر شده است؛ و تفاوت «نظر» با تأمل در این است که تأمل، نظری است که امید می‌رود به معرفت آن چیزی که در آن نظر شده، برسد و غالبا نیازمند زمان است (الفروق فی اللغة، ص65-66)


با این اوصاف معنای مهلت دادن در کلمه «انظار» ناشی از این است که گویی می‌خواهند در کار شخصی که به او مهلت می‌دهند تاملی ‌کنند و «أَنْظِرْنی‏» یعنی در وضعیت من تاملی فرما.[1]


از نظر علامه طباطبایی، «نظر» وقتی بدون حرف اضافه متعدی شود، معنای «انتظار» و «مهلت دادن» را می‌رساند؛ وقتی با حرف اضافه «الی» بیاید به معنای «نگاه انداختن به جانب چیزی» است، و وقتی با حرف اضافه «فی» بیاید به معنای «تامل » است. (المیزان، ج‏19، ص156) البته ظاهرا این سخن به معنای اغلب موارد است نه صددرصد؛ و مواردی هست که «نظر» بدون حرف اضافه، به معنای «نگاه » یا «تامل » باشد (انْظُرُوا ماذا فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْض‏‏؛ یونس/101)[2]


همچنین کاربرد کلمه «ناظر» در معنای «منتظر» کاربرد بسیار رایجی است و در زبان فارسی نیز گاهی کلمه «ببینم» را به معنای «چشم به راه هستم» و «منتظر می‌مانم» به کار می‌رود؛ چنانکه در قرآن کریم همین تعبیر «ناظرة» مشخصا در معنای «منتظر بودن» به کار رفته است و می‌توان آن را به «ببینم» (به همین معنای منتظر می‌مانم) ترجمه کرد: «وَ إِنِّی مُرْسِلَةٌ إِلَیهِمْ بِهَدِیةٍ فَناظِرَةٌ بِمَ یرْجِعُ الْمُرْسَلُون‏؛ [ملکه سبأ گفت: ] و من هدیه‌ای برای آنها می فرستم تا ببینم [منتظر بمانم] که فرستادگان را با چه چیزی برمی‌گرداند.» (نمل/35)[3] و در آیه حاضر عموم مفسران و مترجمان همین معنا را برداشت کرده‌اند، هرچند نجم‌الدین نسفی (قرن6) تعبیر «پاییدن» (نمى‏پایند مگر نهاد پیشینیان را، تفسیر نسفی، ج2، ص825)، و برخی معاصرین (گرمارودی و مجتبوی) به تَبَعِ رشیدالدین میبدی (قرن6) تعبیر «چشم داشتن» (چشم نمی‌دارند مگر در خور آنچه پیشینان دیدند از سرانجام؛ تفسیر کشف‌الاسرار، ج8، ص184)، و مرحوم مصطفوی تعبیر «توجه » (پس آیا متوجّه می‌شوند به روشى که در گذشتگان بوده است؛ تفسیر روشن، ج15، ص93) را برگزیده‌اند.


ماده «نظر» و مشتقات آن 129 بار در قرآن کریم به کار رفته است.


سُنَّت

قبلا بیان شد که ماده «سنن» در اصل به معنای روان شدن و جریان یافتن یک امر منضبط است و یک سیره معین را هم به همین جهت جریان یافتنش در جامعه «سنت» می‌گویند.


در تفاوت «سنت» با «عادت» گفته‌اند عادت آن جایی است که فعل خود انسان برای خودش به صورت یک روال درمی‌آید؛ اما سنت در جایی است که بر مثالِ سابقی عمل شود. شاید بهتر باشد بگوییم «عادت» جنبه شخصی دارد، اما سنت یک روال عمومی است.


جلسه 636 http://yekaye.ir/al-kahf -55/


 


حدیث


5) حسن عسگری فرمودند: شبیه حکایتی که در حدیث قبل برای ص رخ داد، برای حضرت علی ع با جدّ بن قیس رخ داد، که در نفاق، تالی تلو عبدالله بن اُبَیّ بود؛ همان گونه که حضرت علی ع تالی نلو رسول الله ص بود در کمال و جمال و جلال. و حکایت چنین است که:


بعد از این واقعه‌ای که حضرت محمد ص و همراهانش جان سالم به در بردند و به ضرر عبدالله بن تمام شد، جدّ بن قیس با عبدالله بن خلوت کرد و [عبدالله بن ] به او گفت: محمد ص در سحر و جادوگری تبحر دارد، ولی علی ع چنین نیست؛ پس تو هم در باغی که داری برو و پای دیوار باغ را سست کن و علی ع را دعوت کن و عده‌ای را پشت دیوار بگمار که آن را بر علی ع و همراهانش فرود آرند تا زیر دیوار بمیرند.


پس علی ع آمد و زیر دیوار نشست و با دست چپش آن دیوار بزرگ را نگه داشت و غذا در پیش روی آنان گذاشتند و حضرت علی ع فرمود: به نام خدا بخورید! و همراه با آنان شروع به خوردن کرد تا از غذا فارغ شدند و در این مدت با دست چپش دیوار را نگه داشته بود و با دست راست مشغول خوردن بود و همراهانش از کار او در تعجب بودند!


در این میان جد بن قیس فرار کرد و می‌ترسید که علی ع و همراهانش به قتل رسیده باشند و حضرت محمد ص به خونخواهی او بیاید و نزد عبدالله بن مخفی شد تا اینکه بدانان خبر رسید که علی ع دیوار را به دست چپش نگه داشته و با دست راست می‌خورده و یارانش هم زیر همان دیوار نشسته بودند و به ی آسیبی نرسید.


پس پدر بدی‌ها و پدر حیله گری‌ها که این نیرنگ از جانب او بود گفت: علی ع هم در محدوده سحر محمد ص است و برای غلبه بر او هم راهی نداریم.


پس چون آن جماعت از خوردن فارغ شدند حضرت علی ع به تعمیر دیوار پرداخت و آن را محکم و استوار کرد و همراه با آن جماعت بیرون آمدند و چون رسول الله ص او را دید فرمود: ای اباالحسن! امروز شبیه برادرم خضر شدی آن هنگام که آن دیوار را محکم و استوار کرد؛ و آن کار برایش میسر نشد مگر به دعای ما اهل بیت ع در حق او.


فسیر المنسوب إلى الإمام الحسن العسکری علیه السلام، ص193-194


قَالَ عَلِیُّ بْنُ الْحُسَیْنِ ع‏ وَ کَانَ نَظِیرُهَا لِعَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ ع مَعَ جَدِّ بْنِ قَیْسٍ‏  وَ کَانَ تَالِیَ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ أُبَیٍّ فِی النِّفَاقِ، کَمَا أَنَ‏  عَلِیّاً تَالِی رَسُولِ اللَّهِ ص فِی الْکَمَالِ وَ الْجَمَالِ وَ الْجَلَالِ.


وَ تَفَرَّدَ جَدٌّ مَعَ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ أُبَیٍّ بَعْدَ هَذِهِ الْقِصَّةِ  الَّتِی سَلَّمَ اللَّهُ مِنْهَا مُحَمَّداً وَ صَحْبَهُ وَ قَلَبَهَا عَلَى عَبْدِ اللَّهِ بْنِ أُبَیٍّ فَقَالَ لَهُ: إِنَّ مُحَمَّداً ص مَاهِرٌ بِالسِّحْرِ، وَ لَیْسَ عَلِیٌّ ع کَمِثْلِهِ، فَاتَّخِذْ أَنْتَ یَا جَدُّ لِعَلِیٍّ دَعْوَةً بَعْدَ أَنْ تَتَقَدَّمَ فِی تَنْبِیشِ‏  أَصْلِ حَائِطِ بُسْتَانِکَ، ثُمَّ یَقِفُ رِجَالٌ خَلْفَ الْحَائِطِ بِخَشَبٍ یَعْتَمِدُونَ بِهَا عَلَى الْحَائِطِ، وَ یَدْفَعُونَهُ عَلَى عَلِیٍّ ع [وَ مَنْ مَعَهُ‏] لِیَمُوتُوا تَحْتَهُ.


فَجَلَسَ عَلِیٌّ ع تَحْتَ الْحَائِطِ  فَتَلَقَّاهُ بِیُسْرَاهُ وَ دَفَعَهُ‏  وَ کَانَ الطَّعَامُ بَیْنَ أَیْدِیهِمْ فَقَالَ عَلِیٌّ ع: کُلُوا بِسْمِ اللَّهِ. وَ جَعَلَ یَأْکُلُ مَعَهُمْ حَتَّى أَکَلُوا وَ فَرَغُوا، وَ هُوَ یُمْسِکُ الْحَائِطَ بِشِمَالِهِ وَ الْحَائِطُ ثَلَاثُونَ ذِرَاعاً طُولُهُ فِی خَمْسَةَ [عَشَرَ] ذِرَاعاً سَمْکَةً، فِی ذِرَاعَیْنِ غِلْظَةً فَجَعَلَ أَصْحَابُ عَلِیٍّ ع وَ هُمْ یَأْکُلُونَ یَقُولُونَ: یَا أَخَا رَسُولِ اللَّهِ أَ فَتُحَامِی هَذَا وَ [أَنْتَ‏]  تَأْکُلُ فَإِنَّکَ تَتْعَبُ فِی حَبْسِکَ هَذَا الْحَائِطَ عَنَّا.


فَقَالَ عَلِیٌّ ع: إِنِّی لَسْتُ أَجِدُ لَهُ مِنَ الْمَسِّ بِیَسَارِی إِلَّا أَقَلَّ مِمَّا أَجِدُهُ مِنْ ثِقْلِ هَذِهِ اللُّقْمَةِ بِیَمِینِی.


وَ هَرَبَ جَدُّ بْنُ قَیْسٍ، وَ خَشِیَ أَنْ یَکُونَ عَلِیٌّ قَدْ مَاتَ وَ صَحْبُهُ، وَ أَنَّ مُحَمَّداً یَطْلُبُهُ لِیَنْتَقِمَ مِنْهُ، وَ اخْتَبَأَ عِنْدَ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ أُبَیٍّ، فَبَلَغَهُمْ أَنَّ عَلِیّاً قَدْ أَمْسَکَ الْحَائِطَ بِیَسَارِهِ وَ هُوَ یَأْکُلُ بِیَمِینِهِ، وَ أَصْحَابُهُ تَحْتَ الْحَائِطِ لَمْ یَمُوتُوا.


فَقَالَ أَبُو الشُّرُورِ وَ أَبُو الدَّوَاهِی اللَّذَانِ کَانَا أَصْلَ َّدْبِیرِ فِی ذَلِکَ: إِنَّ عَلِیّاً قَدْ مَهَرَ بِسِحْرِ مُحَمَّدٍ فَلَا سَبِیلَ لَنَا عَلَیْهِ.


فَلَمَّا فَرَغَ الْقَوْمُ مَالَ عَلِیٌّ ع عَلَى الْحَائِطِ بِیَسَارِهِ‏  فَأَقَامَهُ وَ سَوَّاهُ، وَ رَأَبَ‏ صَدْعَهُ، وَ لَأَمَ‏  شَعْبَهُ، وَ خَرَجَ هُوَ وَ الْقَوْمُ‏  فَلَمَّا رَآهُ رَسُولُ اللَّهِ ص. قَالَ [لَهُ‏]: یَا أَبَا الْحَسَنِ ضَاهَیْتَ الْیَوْمَ أَخِیَ الْخَضِرَ لَمَّا أَقَامَ الْجِدَارَ، وَ مَا سَهَّلَ اللَّهُ ذَلِکَ لَهُ إِلَّا بِدُعَائِهِ بِنَا أَهْلَ الْبَیْتِ‏.





6) رضا ع از پدرانشان روایت کرده‌اند که رسول اکرم ص حضرت علی ع را به یمن فرستاد و به او سفارش کرد:



علی جان! تو را به دعا سفارش می‌کنم که همراهش اجابت است؛



و به شکر سفارش می‌کنم که همراهش زیادت است؛



و برحذرت می‌دارم از اینکه عهدی را بشکنی یا بر آن برآشوبی؛



و تو را از مکر و نیرنگ برحذر می دارم چرا که «نیرنگ بد جز بر اهلش وارد نشود» (فاطر/43)؛



و تو را از گری برحذر می‌دارم، چرا که هر «مورد قرار گیرد خداوند حتما او را یاری کند» (حج/60)


الأمالی (للطوسی)، ص597


أَخْبَرَنَا جَمَاعَةٌ، عَنْ أَبِی الْمُفَضَّلِ، قَالَ: حَدَّثَنَا عَبْدُ الرَّزَّاقِ بْنُ سُلَیمَانَ بْنِ غَالِبٍ الْأَزْدِی بِأَرْتَاحَ، قَالَ: حَدَّثَنِی الْفَضْلُ بْنُ الْمُفَضَّلِ بْنِ قَیسِ بْنِ رُمَّانَةَ الْأَشْعَرِی سَنَةَ أَرْبَعٍ وَ خَمْسِینَ وَ مِائَتَینِ وَ فِیهَا مَاتَ، قَالَ: حَدَّثَنَا الرِّضَا عَلِی بْنُ مُوسَی، قَالَ: حَدَّثَنِی أَبِی، عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ، عَنْ أَبِیهِ، عَنْ آبَائِهِ (عَلَیهِمُ السَّلَامُ): أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ (صَلَّی اللَّهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ) بَعَثَ عَلِیاً (عَلَیهِ السَّلَامُ) إِلَی الْیمَنِ فَقَالَ لَهُ وَ هُوَ یوصِیهِ:


یا عَلِی، أُوصِیکَ بِالدُّعَاءِ فَإِنَّ مَعَهُ الْإِجَابَةَ، وَ بِالشُّکْرِ فَإِنَّ مَعَهُ الْمَزِیدَ، وَ أَنْهَاکَ مِنْ أَنْ تَخْفِرَ عَهْداً، أَوْ تَغَیرَ عَلَیهِ، وَ أَنْهَاکَ عَنِ الْمَکْرِ فَإِنَّهُ لا یحِیقُ الْمَکْرُ السَّیئُ إِلَّا بِأَهْلِهِ، وَ أَنْهَاکَ عَنِ الْبَغْی فَإِنَّهُ مَنْ بُغِی عَلَیهِ لَینْصُرَنَّهُ اللَّهُ.





7) از یکی از دو (باقر ع و صادق ع) روایت شده است:



همانا خداوند اختلاف را بر مخلوقاتش مقدر کرد و این امری بود که در علم خداوند گذشته بود همان گونه که بر امتهای پیشین گذشته بود؛ و این سنتهایی است که حکایتهای آن بر مردم جریان می‌یابد، پس بر ما هم جریان یافت همان گونه که بر انی که پیش از ما بودند جریان داشت و سخن خداوند حق است که خداوند تبارک و تعالی به حضرت محمد ص فرمود: «[این] سنت انی [است] از ان ما که پیش از تو فرستادیم، و هرگز برای سنت خداوند دگرگونی‌ای نخواهی یافت» (اسراء/77) و فرمود «پس آیا جز سنت پیشینیان را انتظار دارند؟ پس هرگز برای سنت خدا تبدیلی نخواهی یافت و هرگز برای سنت خدا دگرگونی‌ای نخواهی یافت» (فاطر/43) و فرمود «پس آیا انتظار دارند جز شبیه روزگاران انی را که پیش از آنها بودند؛ بگو منتظر باشید که من هم همراه با شما در انتظارم» (یونس/102) و فرمود «تبدیلی در آفرینش خداوند نیست» (روم/30)‏ و خداوند بر حضرت موسی ع [امری را] مقدر فرموده بود در حالی که او همراه قومش بود و به آنان آیات و انذارها را نشان داده بود، سپس بر قومی که بت می‌پرستیدند عبور د، «گفتند: اى موسى، همان گونه که آنها آلهه‌ای دارند تو نیز براى ما الهی قرار ده! گفت: حقّا که شما گروهى هستید که نادانى مى‏کنید» (اعراف/138) پس موسی ع هارون را به جانشینی خود منصوب کرد، اما آنان برافراشتند «گوساله‌ای را، پیکری که صدای گوساله داشت، و گفتند این اله شما و اله موسی است» (طه/88) و هارون را رها د و [هارون] گفت « : اى قوم من، جز این نیست که شما به وسیله این به فتنه افتادید [آزمایش شدید]، و همانا پروردگار شما [خداوند] رحمان است، پس از من پیروى کنید و فرمان مرا اطاعت نمایید، گفتند: ما همواره ملازم این [گوساله] خواهیم بود تا آنکه موسى به سوى ما بازگردد. » (طه/90) پس برای شما مَثَل‌ها زد و بیاریتان بیان فرمود که با آنان چه کرد.



ع در ادامه فرمود: همانا خدا ص هم از دنیا نرفت مگر اینکه مردم را از امر علی ع آگاه گرداند و فرمود «هر من مولای او هستم، علی ع مولای اوست» و فرمود «همانا او نسبت به من همانند هارون است نسبت به موسی ع، جز اینکه ی بعد از من نیست» و او در تمام عرصه‌های دشوار عَلَمدار رسول الله بود؛ و همراه او در مسجدش بود و در هر حالی بر او وارد می‌شد و اولین ی بود که به او ایمان آورد؛ پس هنگامی که رسول الله ص از دنیا رفت، آن اختلافی که مقدر شده بود واقع شد و عمر وارد صحنه شد و با ابوبکر بیعت کرد در حالی که هنوز رسول الله ص دفن نشده بود. پس چون حضرت علی ع این را دید و دید که مردم با ابوبکر بیعت د، ترسید که مردم به فتنه بیفتند پس خود را برای کتاب خدا فارغ‌البال نمود و شروع کرد که آن را در مصحفی گرد آورد؛ پس ابوبکر به او پیغام داد که نزد ما بیا و بیعت کن! اما حضرت علی ع فرمود: از خانه خارج نشوم تا قرآن را جمع کنم؛ پس بار دیگر به سراغش فرستاد، و باز او فرمود خارج نمی‌شوم تا اینکه از جمع‌آوری قرآن فارغ شوم؛ پس بار سوم، عمر پسرعمویش را [در برخی نسخه‌ها: مردی را] که قنفذ نام داشت فرستاد؛ پس حضرت فاطمه دختر رسول الله که صلوات خدا بر ایشان باد بلند شد و بین او و علی ع قرار گرفت و قنفذ او را زد و برگشت در حالی که علی ع همراه او نبود؛ پس [عمر] ترسید که علی ع مردم را [علیه حکومت ابوبکر] گرد آورد پس دستور داد هیزم آوردند و دور خانه‌اش قرار دادند، سپس عمر آتش آورد و خواست خانه علی ع را بر روی او و بر فاطمه س و حسن ع و حسین ع آتش زند و چون حضرت علی ع این را دید بیرون آمد و در کمال نا سندی و بالاجبار بیعت کرد.


تفسیر العیاشی، ج‏2، ص307-308


عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحَدِهِمَا قَالَ: إِنَ‏ اللَّهَ‏ قَضَى‏ الِاخْتِلَافَ‏ عَلَى خَلْقِهِ وَ کَانَ أَمْراً قَدْ قَضَاهُ فِی عِلْمِهِ کَمَا قَضَى عَلَى الْأُمَمِ مِنْ قَبْلِکُمْ وَ هِی السُّنَنُ وَ الْأَمْثَالُ یجْرِی عَلَى النَّاسِ فَجَرَتْ عَلَینَا کَمَا جَرَتْ عَلَى الَّذِینَ مِنْ قَبْلِنَا وَ قَوْلُ اللَّهِ حَقٌّ قَالَ اللَّهُ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى لِمُحَمَّدٍ ص‏ «سُنَّةَ مَنْ قَدْ أَرْسَلْنا قَبْلَکَ مِنْ رُسُلِنا وَ لا تَجِدُ لِسُنَّتِنا تَحْوِیلًا» و قال: «فَهَلْ ینْظُرُونَ إِلَّا سُنَّتَ الْأَوَّلِینَ فَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَبْدِیلًا وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَحْوِیلًا» و قال «فَهَلْ ینْتَظِرُونَ إِلَّا مِثْلَ أَیامِ الَّذِینَ خَلَوْا مِنْ قَبْلِهِمْ قُلْ فَانْتَظِرُوا إِنِّی مَعَکُمْ مِنَ الْمُنْتَظِرِینَ» و قال: «لا تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ» وَ قَدْ قَضَى اللَّهُ عَلَى مُوسَى ع وَ هُوَ مَعَ قَوْمِهِ یرِیهِمُ الْآیاتِ وَ النُّذُرَ ثُمَّ مَرُّوا عَلَى قَوْمٍ یعْبُدُونَ أَصْنَاماً «قالُوا یا مُوسَى اجْعَلْ لَنا إِلهاً کَما لَهُمْ آلِهَةٌ قالَ إِنَّکُمْ قَوْمٌ تَجْهَلُونَ‏»  فَاسْتَخْلَفَ مُوسَى هَارُونَ فَنَصَبُوا «عِجْلًا جَسَداً لَهُ خُوارٌ فَقالُوا هذا إِلهُکُمْ وَ إِلهُ مُوسى‏» وَ تَرَکُوا هَارُونَ فَقَالَ‏ «یا قَوْمِ إِنَّما فُتِنْتُمْ بِهِ وَ إِنَّ رَبَّکُمُ الرَّحْمنُ فَاتَّبِعُونِی وَ أَطِیعُوا أَمْرِی قالُوا لَنْ نَبْرَحَ عَلَیهِ عاکِفِینَ حَتَّى یرْجِعَ إِلَینا مُوسى»‏  فَضَرَبَ لَکُمْ أَمْثَالَهُمْ وَ بَینَ لَکُمْ کَیفَ صَنَعَ بِهِمْ.


وَ قَالَ إِنَّ نَبِی اللَّهِ ص لَمْ یقْبَضْ حَتَّى أَعْلَمَ النَّاسَ أَمْرَ عَلِی ع فَقَالَ مَنْ کُنْتُ مَوْلَاهُ فَعَلِی مَوْلَاهُ وَ قَالَ إِنَّهُ مِنِّی بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى غَیرَ أَنَّهُ لَا نَبِی بَعْدِی وَ کَانَ صَاحِبَ رَایةِ رَسُولِ اللَّهِ ص فِی الْمَوَاطِنِ کُلِّهَا وَ کَانَ مَعَهُ فِی الْمَسْجِدِ یدْخُلُهُ عَلَى کُلِّ حَالٍ وَ کَانَ أَوَّلَ النَّاسِ إِیمَاناً بِهِ فَلَمَّا قُبِضَ نَبِی اللَّهِ ص کَانَ الَّذِی کَانَ لِمَا قَدْ قُضِی مِنَ الِاخْتِلَافِ وَ عَمَدَ عُمَرُ فَبَایعَ أَبَا بَکْرٍ وَ لَمْ یدْفَنْ رَسُولُ اللَّهِ ص بَعْدُ فَلَمَّا رَأَى ذَلِکَ عَلِی ع وَ رَأَى النَّاسَ قَدْ بَایعُوا أَبَا بَکْرٍ خَشِی أَنْ یفْتَتِنَ النَّاسُ فَفَرَغَ إِلَى کِتَابِ اللَّهِ وَ أَخَذَ یجْمَعُهُ فِی مُصْحَفٍ فَأَرْسَلَ أَبُو بَکْرٍ إِلَیهِ أَنْ تَعَالَ فَبَایعْ فَقَالَ عَلِی ع لَا أَخْرُجُ حَتَّى أَجْمَعَ الْقُرْآنَ فَأَرْسَلَ إِلَیهِ مَرَّةً أُخْرَى فَقَالَ لَا أَخْرُجُ حَتَّى أَفْرُغَ فَأَرْسَلَ إِلَیهِ الثَّالِثَةَ عُمَرُ ابن عم له [رَجُلًا] یقَالُ لَهُ قُنْفُذٌ فَقَامَتْ فَاطِمَةُ بِنْتُ رَسُولِ اللَّهِ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَیهَا تَحُولُ بَینَهُ وَ بَینَ عَلِی ع فَضَرَبَهَا فَانْطَلَقَ قُنْفُذٌ وَ لَیسَ مَعَهُ عَلِی فَخَشِی أَنْ یجْمَعَ عَلِی النَّاسَ فَأَمَرَ بِحَطَبٍ فَجَعَلَ حَوَالَی بَیتِهِ ثُمَّ انْطَلَقَ عُمَرُ بِنَارٍ فَأَرَادَ أَنْ یحْرِقَ عَلَى عَلِی بَیتَهُ وَ عَلَى فَاطِمَةَ وَ الْحَسَنِ وَ الْحُسَینِ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَیهِمْ فَلَمَّا رَأَى علیٌّ ذَلِکَ خَرَجَ فَبَایعَ کَارِهاً غَیرَ طَائِع‏.


تدبر


7) «اسْتِکْباراً فِی الْأَرْضِ وَ مَکْرَ السَّیئِ وَ لا یحیقُ الْمَکْرُ السَّیئُ إِلاَّ بِأَهْلِهِ»


در تاریخ ، یکی از وقایعی که رخ داد و المومنین ع آن را مصداق این آیه شمرد، واقعه جنگ جمل است.


حکایت


المومنین ع نامه‌ای به اهل مصر نوشتند و مطالب مختلفی را برایشان توضیح دادند و در فرازی راجع به وج طلحه و زبیر و عایشه از مکه برای جنگ جمل نوشتند:


و آن دو [= طلحه و زبیر] را عبدالله بن عامر به سوی بصره هدایت کرد و به آنها وعده داد که در آنجا اموال و مردان فراوانی برای کمک به آنها آماده است؛ در این حال بودند که آن دو، آن زن [= عایشه] را به پیش می‌راندند در حالی که آن زن آن دو را به پیش می‌راند؛ پس آن دو وی ر سپری برای خود قرار دادند که با او به جنگ رفتند و به گناه عظیمتری نیز اقدام د: مادرشان، یعنی همسر رسول الله ص [اشاره به آیه قرآن که ن ص را مادران مومنان می‌خواند، احزاب/6] را بیرون آوردند و ‌ای که خداوند بر او پوشانده بود [اشاره به آیه‌ای که می‌فرماید که ن از با مردان سخن بگویند] از او کنار زدند، در حالی که همسران خود را در امان نگهداشته بودند؛ در حق خدا و رسولش انصاف را رعایت ن د [= اینکه ن خود را در خانه نگه داشتند و زن ص را که خدا دستور در خانه ماندنش را داده بود بیرون آوردند]؛ و مرتکب سه خصلتی شدند که بازگشتش در کتاب خدا به سه امر است: گری و پیمان‌شکنی و نیرنگ‌بازی؛ که خداوند متعال فرمود: «ای مردم! همانا گری شما علیه خودتان تمام می‌شود» (یونس/23) و فرمود «پس هر پیمان شکنی کند علیه خودش پیمان‌شکنی کرده است» (فتح/10) و فرمود: «و نیرنگ بد جز بر اهلش وارد نشود» (فاطر/43)


پس به خدا سوگند در حق من گری نمودند و در بیعت با من پیمان‌شکنی د و به من نیرنگ زدند؛ من به چهار نفر مبتلا شدم که هیچ به انی مثل آنها مبتلا نشده است: به فرمانبردارترین مردم در میان مردم [ ی که بیش از دیگران مردم دستورش را با رغبت گوش می‌دادند] عایشه دختر ابوبکر؛ و به شجاع‌ترین مردم، زبیر بن عوام؛ و به جدال‌پیشه‌ترین مردم، طلحه بن عبیدالله، و به پولدارترین مردم، یعلی بن مُنیة تمیمی، که علیه من با پیمانه‌هایی از طلا به یاری آنان شتافت؛ و به خدا سوگند که اگر این کار سامان یابد مال خودش و فرزندانش را جزء فیءِ [اموال عمومیِ] مسلمانان قرار خواهم داد؛ پس به جانب بصره روان شدند در حالی که مردم آنجا بر اطاعت و بیعت من اتفاق نظر داشتند و شیعیانم و خزانه‌داران بیت‌المال مسلمانان در آنجا بودند؛ پس مردم را به عصیان در برابرم و به ش تن بیعتم فراخواندند؛ ی که اطاعتشان کرد را کافر نمودند و ی که با آنان مخالفت کرد کُشتند ... .


المسترشد فی إمامة علی بن أبی طالب علیه السلام، ص419[4]؛ تفسیر القمی، ج‏2، ص210[5]؛


کشف المحجة لثمرة المهجة، ص253-254[6]؛ نوادر الأخبار فیما یتعلق بأصول الدین (للفیض)، ص200[7]


 


8) «لا یحیقُ الْمَکْرُ السَّیئُ إِلاَّ بِأَهْلِهِ فَهَلْ ینْظُرُونَ إِلاَّ سُنَّتَ الْأَوَّلینَ فَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَبْدیلاً وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَحْویلاً»


اگر ی مسیر نیرنگ‌بازی را در پیش گرفت، بداند که هرآنچه خداوند بر سر نیرنگ‌بازان قبلی آورد بر سر او نیز خواهد آورد؛ چرا که این گونه جزا دادن‌ها در دنیا از آن دسته سنت‌های خداوند است که هیچ تغییر و تبدیلی در آن راه ندارد.


 


9)  «هَلْ ینْظُرُونَ إِلاَّ سُنَّتَ الْأَوَّلینَ فَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَبْدیلاً وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَحْویلاً»


خداوند در جامعه قانون‏ها و سنّت‏هاى ثابتى را مقرّر کرده است که در تمام اقوام و ملّت‏ها جریان دارد.


به بیان دیگر، تاریخ داراى نظام و قانون ثابت است و با نگاه به گوشه‏اى از تاریخ مى‏توان قانونِ گوشه‏ى دیگر تاریخ را به دست آورد.


(تفسیر نور، ج‏9، ص513)


نکته تخصصی جامعه‌شناسی


امروزه وبویژه با گسترش مکتب مطالعات فرهنگی، برخی از «مرگ جامعه‌شناسی» سخن می‌گویند و مرادشان این است که دوره جامعه‌شناسی پوزیتیویستی که درصدد ارائه تبیین‌های جهان‌شمول بود، بسر آمده است.


در اینکه جامعه‌شناسی پوزیتیویستی، از این جهت که تنها راه شناسایی را مطالعه حسی و تجربی می‌دانست عملا با مشکلات متعددی مواجه شده، و بویژه از جانب مکاتب تفسیری (هرمنوتیکی) و انتقادی زیر سوال رفته، بحثی نیست؛ اما زیر سوال رفتن آن بدان معنا نیست که وما همه مدعیات آنان هم نادرست بوده است.


از منظر قرآنی تردیدی نیست که یک سنت‌های جهان‌شمول الهی بر تمامی جوامع حاکم‌اند که مقدمات آن در هر جامعه‌ای حاصل شود، حتما نتیجه آن نیز رخ خواهد داد. با توجه به اینکه قرآن بحث عبرت‌گیری از وقوع این سنت‌ها در جوامع پیشین را مطرح کرده، نتیجه می‌شود که بررسی تجربی و میدانی نیز در تشخیص این سنت‌ها نقش دارد؛ و این گونه نیست که این سنت‌ها تنها و تنها باید در متون دینی بیان شود تا قابل استناد باشد.


 


10) «لَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَبْدیلاً وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَحْویلاً»


مقصود از «تبدیل» و «تحویل» سنتهای الهی - که امری ناممکن شکرده شده است- چیست؟


الف. تبدیل سنت آن است که به جای عذاب، عافیت و نعمت بیاید؛ و «تحویل» آن به آن است که عذاب از قومی که مستحق آن عذاب شده‌اند، به جانب غیر آنان برگردد. (المیزان، ج17، ص58)


ب. تبدیل آن است که سنتی بتمامه عوض شود و چیز دیگری جای آن را بگیرد؛ اما تحویل به معنای آن است که سنتی از برخی ابعاد تغییر کند و دگرگون شود


ج. ...


 


11) «لَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَبْدیلاً وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَحْویلاً»


اینکه هرگز نمی‌شود که سنت‌های خداوند تبدیل و دگرگون شوند، چگونه با مساله «نسخ» که در خود آیات قرآن هم مورد تاکید قرار گرفته جمع می‌شود؟


الف. نسخ به معنای آن است که حکمی که مدتش محدود بوده، برداشته شود؛ اما چون به محدود بودن آن اشاره‌ای نشده بسیاری گمان می‌کنند که این حکم عوض شده است؛ در حالی که در نگاه دقیق، نسخ، عوض شدن مصداق یک واقعه است، یعنی واقعه‌ای قبلا مصداق سنت الف بود، با تغییر زمان، مصداق سنت ب شده است؛ نه اینکه خود سنت عوض شده باشد؛ و بدین بیان، خود نسخ هم یکی از سنت‌های الهی است.


ب. ...


 


 


 




[1] . تا اینجا قبلا در جلسه 234 گذشت. http://yekaye.ir/al-aaraf-7-14/


[2] . این فراز در جلسه 76 گذشت: http://yekaye.ir/al-hadeed-057-13/


[3] . این فراز در جلسه 381 گذشت: http://yekaye.ir/al-qiyamah-75-23/


[4] . وَ رَوَی الشَّعْبِیُّ عَنْ شُرَیْحِ بْنِ هَانِی قَالَ: خَطَبَ عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ ع بَعْدَ مَا افْتُتِحَتْ مِصْرُ، ثُمَّ قَالَ: وَ إِنِّی مُخْرِجٌ إِلَیْکُمْ کِتَاباً، وَ کَتَبَ: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ مِنْ عَبْدِ اللَّهِ عَلِیٍّ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ إِلَی مَنْ قَرَأَ کِتَابِی مِنَ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُسْلِمِینَ ...


وَ قَادَهُمَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ عَامِرٍ إِلَی الْبَصْرَةِ، وَ ضَمِنَ لَهُمَا الْأَمْوَالَ وَ الرِّجَالَ، فَبَیْنَا هُمَا یَقُودَانِهَا إِذَا هِیَ تَقُودُهُمَا، فَاتَّخَذَاهَا دَرِیئَةً یُقَاتِلَانِ بِهَا وَ إِلَی خَطِیئَةٍ أَعْظَمَ مِمَّا أَتَیَا أَخْرَجَا أُمَّهُمَا زَوْجَةَ رَسُولِ اللَّهِ (ص) وَ کَشَفَا عَنْهَا حِجَاباً سَتَرَهُ اللَّهُ جَلَّ اسْمُهُ عَلَیْهَا، وَ صَانَا حَلَائِلَهُمَا مَا أَنْصَفَا اللَّهَ وَ لَا رَسُولَهُ فَأَصَابُوا ثَلَاثَ خِصَالٍ مِنْ حَقِّهَا عَلَی مَنْ فَعَلَهَا مِنَ النَّاسِ [مَرْجَعُهَا عَلَی النَّاسِ] فِی کِتَابِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ، الْبَغْیَ وَ النَّکْثَ وَ الْمَکْرَ، قَالَ اللَّهُ تَعَالَی: «یا أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّما بَغْیُکُمْ عَلی‏ أَنْفُسِکُمْ»‏ وَ قَالَ تَعَالَی: «فَمَنْ نَکَثَ فَإِنَّما یَنْکُثُ عَلی‏ نَفْسِهِ»‏ وَ قَالَ تَعَالَی: «وَ لا یَحِیقُ الْمَکْرُ السَّیِّئُ إِلَّا بِأَهْلِهِ»‏ .


فَقَدْ وَ اللَّهِ بَغَیَا عَلَیَّ وَ نَکَثَا بَیْعَتِی، وَ غَدَرَا بِی، إِنِّی مُنِیتُ بِأَرْبَعَةٍ مَا مُنِیَ أَحَدٌ بِمِثْلِهِنَّ، مُنِیتُ بِأَطْوَعِ النَّاسِ فِی النَّاسِ، عَائِشَةَ بِنْتِ أَبِی بَکْرٍ وَ بِأَشْجَعِ النَّاسِ ا ُّبَیْرِ بْنِ الْعَوَّامِ، وَ بِأَخْصَمِ النَّاسِ طَلْحَةَ بْنِ‏ عُبَیْدِ اللَّهِ، وَ بِأَکْثَرِ النَّاسِ مَالًا یَعْلَی بْنِ مُنْیَةَ َّمِیمِیِ‏ ، أَعَانَ عَلَیَّ بِأَصْوَاعِ الدَّنَانِیرِ، وَ اللَّهِ لَئِنِ اسْتَقَامَ هَذَا الْأَمْرُ لَأَجْعَلَنَّ مَالَهُ وَ وُلْده فَیْئاً لِلْمُسْلِمِینَ، فَأَتَیَا الْبَصْرَةَ وَ أَهْلُهَا مُجْتَمِعُونَ عَلَی طَاعَتِی وَ بَیْعَتِی، وَ بِهَا شِیعَتِی وَ خُزَّانُ بَیْتِ مَالِ الْمُسْلِمِینَ، فَدَعَوُا النَّاسَ إِلَی مَعْصِیَتِی، وَ إِلَی نَقْضِ بَیْعَتِی فَمَنْ أَطَاعَهُمْ أَکْفَرُوهُ وَ مَنْ عَصَاهُمْ قَتَلُوهُ، ...


[5] . قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع فِی کِتَابِهِ الَّذِی کَتَبَهُ إِلَی شِیعَتِهِ یَذْکُرُ فِیهِ خُرُوجَ عَائِشَةَ إِلَی الْبَصْرَةِ وَ عِظَمَ خَطَإِ طَلْحَةَ وَ ا ُّبَیْرِ فَقَالَ:


 «وَ أَیُّ خَطِیئَةٍ أَعْظَمُ مِمَّا أَتَیَا أَخْرَجَا زَوْجَةَ رَسُولِ اللَّهِ ص مِنْ بَیْتِهَا وَ کَشَفَا عَنْهَا حِجَاباً سَتَرَهُ اللَّهُ عَلَیْهَا وَ صَانَا حَلَائِلَهُمَا فِی بُیُوتِهِمَا، مَا أَنْصَفَا لَا لِلَّهِ وَ لَا لِرَسُولِهِ مِنْ أَنْفُسِهِمَا، ثَلَاثُ خِصَالٍ مَرْجَعُهَا عَلَی النَّاسِ فِی کِتَابِ اللَّهِ الْبَغْیُ وَ الْمَکْرُ وَ النَّکْثُ، قَالَ اللَّهُ: یا أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّما بَغْیُکُمْ عَلی‏ أَنْفُسِکُمْ وَ قَالَ: فَمَنْ نَکَثَ فَإِنَّما یَنْکُثُ عَلی‏ نَفْسِهِ وَ قَالَ: وَ لا یَحِیقُ الْمَکْرُ السَّیِّئُ إِلَّا بِأَهْلِهِ وَ قَدْ بَغَیَا عَلَیْنَا وَ نَکَثَا بَیْعَتِی وَ مَکَرَا بِی.


[6] . قَادَهُمَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ عَامِرٍ إِلَی الْبَصْرَةِ، وَ ضَمِنَ لَهُمَا الْأَمْوَالَ وَ الرِّجَالَ، فَبَیْنَا هُمَا یَقُودَانِهَا إِذْ هِیَ تَقُودُهُمَا (کَذَا) فَاتَّخَذَاهَا فِئَةً یُقَاتِلَانِ دُونَهَا فَأَیُّ خَطِیئَةٍ أَعْظَمُ مِمَّا أَتَیَا، أَخْرَجَا زَوْجَةَ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ مِنْ بَیْتِهَا فَکَشَفَا عَنْهَا حِجَاباً سَتَرَهُ اللَّهُ عَلَیْهَا وَ صَانَا حَلَائِلَهُمَا فِی بُیُوتِهِمَا، وَ لَا أَنْصَفَا اللَّهَ وَ لَا رَسُولَهُ مِنْ أَنْفُسِهِمَا ثَلَاثُ [بِثَلَاثِ «مَ»] خِصَالٍ مَرْجِعُهَا عَلَی النَّاسِ- [فِی کِتَابِ اللَّهِ-: الْبَغْیُ وَ الْمَکْرُ وَ النَّکْثُ‏] .


قَالَ اللَّهُ تَعَالَی: یا أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّما بَغْیُکُمْ عَلی‏ أَنْفُسِکُمْ‏ وَ قَالَ: فَمَنْ نَکَثَ فَإِنَّما یَنْکُثُ عَلی‏ نَفْسِهِ‏ وَ قَالَ: وَ لا یَحِیقُ الْمَکْرُ السَّیِّئُ إِلَّا بِأَهْلِهِ‏ فَقَدْ بَغَیَا عَلَیَّ وَ نَکَثَا بَیْعَتِی وَ مَکَرَانِی [وَ مَکَرَا بِی «خ»] فَمُنِیتُ بِأَطْوَعِ النَّاسِ فِی النَّاسِ عَایِشَةَ بِنْتِ أَبِی بَکْرٍ وَ بِأَشْجَعِ [وَ بِأَنْجَعِ «خ ل»] النَّاسِ ا ُّبَیْرِ، وَ بِأَخْصَمِ النَّاسِ طَلْحَةَ بْنِ‏ عُبَیْدِ اللَّهِ، وَ أَعَانَهُمْ عَلَیَّ یَعْلَی بْنُ مُنْیَةَ بِأَصْوُعِ الدَّنَانِیرِ، وَ اللَّهِ لَئِنِ اسْتَقَامَ أَمْرِی لَأَجْعَلَنَّ مَالَهُ فَیْئاً لِلْمُسْلِمِین‏


[7] . و قادها  عبید اللّه بن عامر إلى البصرة، و ضمّن لها الأموال و الرّجال فبینما هم‏  یقودانها (إذ هی تقودهما)  فاتخذاها فئة یقاتلان دونها، فأیّ خطیئة أعظم‏ ممّا أتیا؟ إ اجهما زوجة رسول اللّه صلى اللّه علیه و آله من بیتها، و کشفا عنها حجابا ستره اللّه علیها، وصانا حلائلهما فى بیوتهما، و لا أنصفا اللّه و رسوله من أنفسهما ثلاث خصال مرجعها على النّاس. قال اللّه تعالى: «یا أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّما بَغْیُکُمْ عَلى‏ أَنْفُسِکُمْ»  و قال: «فَمَنْ نَکَثَ فَإِنَّما یَنْکُثُ عَلى‏ نَفْسِهِ»  و قال: «لا یَحِیقُ الْمَکْرُ السَّیِّئُ إِلَّا بِأَهْلِهِ»  فقد بغیا علیّ، و نکثا بیعتی، و مکرا بی فمننت‏  بأطوع النّاس فی النّاس عائشة بنت أبی بکر، و بأشجع النّاس ا ّبیر، و بأخصم النّاس طلحة. و أعانهم علیّ یعلى بن منیّة بأصوع الدّنانیر، و اللّه لئن استقام أمری لأجعلنّ ماله فیئا للمسلمین. ثمّ أتوا البصرة و أهلها مجتمعون على بیعتی و طاعتی. و بها شیعتی خزائن‏  بیت مال اللّه و مال المسلمین، فدعوا النّاس إلى معصیتى و إلى نقض بیعتی‏ ، فمن أطاعهم أکفروه، و من عصاهم قتلوه،


 




742) سوره فاطر (35) آیه 42 وَ أَقْسَمُوا بِاللَّهِ جَهْدَ أَیْما

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله الرحمن الرحیم


742) سوره فاطر (35) آیه 42


وَ أَقْسَمُوا بِاللَّهِ جَهْدَ أَیْمانِهِمْ لَئِنْ جاءَهُمْ نَذیرٌ لَیَکُونُنَّ أَهْدی‏ مِنْ إِحْدَی الْأُمَمِ فَلَمَّا جاءَهُمْ نَذیرٌ ما زادَهُمْ إِلاَّ نُفُوراً



ترجمه



و به خداوند سوگند خوردند، سخت‏ترین سوگندها، که مسلّماً اگر انذاردهنده‌ای نزدشان آید بی‌شک هدایت‌یافته‌تر از هر یک از امّت‏ها باشند؛ اما چون انذاردهنده‌ای نزدشان آمد، آنان را نیفزود جز نفرتی؛



نکات ادبی



جَهْدَ


قبلا بیان شد که ماده «جهد» را به معنای «مشقت و طاقت» دانسته‌اند؛ و گفته شده «جَهد» به معنای «مشقت»، و «جُهد» به معنای «طاقت» و «وسع» (تاب و توان) است؛ و در واقع، این ماده به معنای به کار بستن نهایت توان و وسع خود برای انجام کار است.



«جَهاد» به معنای «زمین سخت و صلب» است؛ و «جِهاد» و «مُجاهده» به معنای به کار بستن تمام توان و تلاش خود برای دفع دشمن می‌باشد.



جلسه 207 http://yekaye.ir/al-furqan-025-52/



نُفُوراً


قبلا بیان شد که ماده «نفر» در اصل به معنای «از جا کندن و دور شدن» (تجافٍ و تباعدٍ؛ معجم المقاییس اللغة، ج‏5، ص459) و رانده شدن از چیزی ویا به سوی چیزی (الانْزِعَاجُ عن الشی‏ءِ و إلی الشی‏ء؛ مفردات ألفاظ القرآن، ص817) و در یک کلام، سیر و حرکتی است که با کراهت و فشار همراه باشد (سیر و حرکة مع کراهة و انزعاج؛ حقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏12، ص195).



«نِفار» و «نُفُور» به معنای «نفرت» [که در زبان فارسی هم رایج است] و فاصله گرفتن از روی ناراحتی است (فَلَمَّا جاءَهُمْ نَذیرٌ ما زادَهُمْ إِلَّا نُفُوراً؛ فاطر/42)



جلسه 615 http://yekaye.ir/al-kahf -34/



حدیث



1) از صادق ع درباره این سخن خداوند سوال شد که «و به خداوند سوگند خوردند، سخت‏ترین سوگندها، که مسلّماً اگر انذاردهنده‌ای نزدشان آید بی‌شک هدایت‌یافته‌تر از هر یک از امّت‏ها باشند؛ اما چون انذاردهنده‌ای نزدشان آمد آنان را جز نفرت نیفزود؛ استکباری در زمین، و مکری زشت» (فاطر/42-43)



فرمودند: حضرت علی ع بیمار شد و ص همراه با مردم به عیادتش آمدند. ابوبکر سه بار به اشاره امر سوال کرد که «با ما عهدی در مورد علی ع بسته بودی؛ اگر امری رخ داد، به سراغ چه ی برویم؟



حضرت ص فرمود: او نخواهد مُرد تا اینکه شما دو نفر او را از خشم و غضب مملو کنید و نهایت خیانت را در حق او اعمال دارید!



الصراط المستقیم إلی مستحقی قدیم، ج‏3، ص11



سئل الصادق ع عن قوله تعالی «وَ أَقْسَمُوا بِاللَّهِ جَهْدَ أَیْمانِهِمْ» إلی قوله «وَ مَکْرَ السَّیِّئِ»



قال ع: مرض علی ع فأعاده النبی ص فی أناس فسأله أبو بکر ثلاثا بأمر عمر کنت قد عهدت إلینا فی علی فإن حدث أمر فإلی من فقال ع إنه لن یموت حتی تملئانه غضبا و توسعانه غدرا.[1]






2) از صادق ع روایت شده است:



همانا از شدیدترین حسرت‌خورندگان در روز قیامت، ی است که در باب عدل خوب سخن گفته، اما به غیر آن عمل نموده است.



الکافی، ج‏2، ص299



عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنِ ابْنِ أَبِی عُمَیْرٍ عَنْ یُوسُفَ الْبَزَّازِ عَنْ مُعَلَّی بْنِ خُنَیْسٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع أَنَّهُ قَالَ:



إِنَّ مِنْ أَشَدِّ النَّاسِ حَسْرَةً یَوْمَ الْقِیَامَةِ مَنْ وَصَفَ عَدْلًا ثُمَّ عَمِلَ بِغَیْرِهِ.[2]






3) از صادق ع روایت شده است:



همانا عالمی از علمای بنی‌ چنان در عبادت خدا کوشید که مانند چوب خشکی شد؛ پس خداوند به ی از انش که در زمان او بود وحی کرد: به او بگو به عزت و جلالم و به جلال و جبروتم سوگند اگر مرا چنان عبادت کنی که همانند دنبه‌ای که در دیگ ذوب می‌شود ذوب شوی، از تو نخواهم پذیرفت، مگر اینکه از آن دری که به تو دستور دادم وارد شوی.



المحاسن، ج‏1، ص97



عَنْهُ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ عَنْ صَفْوَانَ بْنِ یَحْیَی عَنْ إِسْحَاقَ بْنِ غَالِبٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ قَالَ:



إِنَّ حَبْراً مِنْ أَحْبَارِ بَنِی إِسْرَائِیلَ عَبَدَ اللَّهَ حَتَّی صَارَ مِثْلَ الْخِلَالِ فَأَوْحَی اللَّهُ إِلَی نَبِیٍّ مِنْ أَنْبِیَائِهِ فِی زَمَانِهِ قُلْ لَهُ وَ عِزَّتِی وَ جَلَالِی وَ جَبَرُوتِی لَوْ أَنَّکَ عَبَدْتَنِی حَتَّی تَذُوبَ کَمَا تَذُوبُ الْأَلْیَةُ فِی الْقِدْرِ مَا قَبِلْتُ مِنْکَ حَتَّی تَأْتِیَنِی مِنَ الْبَابِ الَّذِی أَمَرْتُک‏.[3]



تدبر



1) «وَ أَقْسَمُوا بِاللَّهِ جَهْدَ أَیْمانِهِمْ لَئِنْ جاءَهُمْ نَذیرٌ لَیَکُونُنَّ أَهْدی‏ مِنْ إِحْدَی الْأُمَمِ فَلَمَّا جاءَهُمْ نَذیرٌ ما زادَهُمْ إِلاَّ نُفُوراً»



به عمل کار برآید به سخن‌دانی نیست (سعدی)



بسیاری از افراد تا وقتی موقعیت کار مهیا نشده، بسیار پرمدعا هستند، اما وقتی پا عمل می‌رسد، معلوم می‌شود که چقدر در ادعایشان برخطا بوده‌اند. به قول حافظ:



نقد صوفی نه همه صافی بی‌غش باشد



ای بسا قه که مستوجب آتش باشد



... خوش بود گر محک تجربه آید به میان



تا سیه‌روی شود هر که در او غش باشد



https://ganjoor.net/hafez/ghazal/sh159/






2) «وَ أَقْسَمُوا بِاللَّهِ جَهْدَ أَیْمانِهِمْ ... فَلَمَّا جاءَهُمْ نَذیرٌ ما زادَهُمْ إِلاَّ نُفُوراً»



برخی چنان‌اند که حتی به شدیدترین سوگندهایشان نمی‌توان اعتماد کرد.






3) «وَ أَقْسَمُوا بِاللَّهِ جَهْدَ أَیْمانِهِمْ لَئِنْ جاءَهُمْ نَذیرٌ لَیَکُونُنَّ أَهْدی‏ مِنْ إِحْدَی الْأُمَمِ فَلَمَّا جاءَهُمْ نَذیرٌ ما زادَهُمْ إِلاَّ نُفُوراً»



برخی خود را دوستدار دین و و معرفی می‌کنند، اما برداشت و تلقی‌شان از دین و دینداری و و چنان وهم‌آلود و دور از واقعیت است که وقتی در متن واقعیت با اینها مواجه می‌شوند، نه‌تنها دعوت آنان را اجابت نمی کنند، بلکه جز نفرت و بیزاری چیزی در آنان افزوده نمی شود.



نکته تخصصی اجتماعی



یکی از نقدهایی که علیه حکومت دینی مطرح می‌شود این است که با ورود دین در ساحت حکومت و وقوع برخی نارسایی‌ها و نواقص در این حکومت، مردم از دین بیزار می‌شوند و از آن دور می‌گردند.



برخی گمان می‌کنند این مشکل مربوط به دوره غیبت است که چون در راس حکومت شخص معصوم قرار نگرفته است، چنین می‌شود.



در حالی که نگاهی به تاریخ حکومت ص و المومنین ع بخوبی نشان می‌دهد که حتی در حکومتی که معصوم در راس آن باشد مشکلات و نواقصی (و حتی بی‌لیاقتی‌ها و سوءاستفاده‌هایی در برخی از کارگزاران حکومت) رخ خواهد داد تا حدی که نه‌تنها عده‌ای از شخص معصوم ناراحت می‌شوند، بلکه تحت تاثیر معاویه‌صفتانی که به فضاسازی رسانه‌ای مشغولند، بسیاری از مردم علیه شخص معصوم وارد جنگ می‌شوند!



در واقع، اگر ی انتظار دارد که با حضور فعال دین در جامعه، همه‌جا بلافاصله گل و بلبل شود و هیچ معترض نشود، توهمی را می‌پراکند، که از دین حقیقی بسیار فاصله دارد و حکومت ص و علی ع هم این گونه نبود.






4) «فَلَمَّا جاءَهُمْ نَذیرٌ ما زادَهُمْ إِلاَّ نُفُوراً»



هدف و انذاردهنده آن است که مردم را نسبت به دل بستن در دنیا و انجام بدی‌ها هشدار دهد و آنان را به خدا بخواند.



اما عده ای هستند که در مقابل انذار انذاردهندگان الهی، به جای بیزاری از بدی‌ها، صرفا به نفرت و بیزاری‌شان از خدا و دین حق افزوده می‌شود.



می‌توان حدس زد اینان انی‌اند که چنان دل بسته دنیا بوده‌اند که انتظارشان از دین و خدا این بوده که کاری با دنیاپرستی‌شان نداشته باشد.






5) «فَلَمَّا جاءَهُمْ نَذیرٌ ما زادَهُمْ إِلاَّ نُفُوراً»



با توجه به علم و حکمت خداوند، علی‌القاعده، ی که از طرف خداوند برای انذار مردم مبعوث می‌شود، بهترین و تواناترین شخص است در ابلاغ رس الهی،



با این حال، در جامعه انی هستند که در اثر انذارهای او، نه‌تنها جذب حقیقت نمی‌شوند، بلکه بر نفرتشان از حق و حقیقت افزوده می‌گردد.



پس، ایمان نیاوردن، بلکه دور شدن انسانها از حق و حقیقت، وما به این معنا نیست که شخصی که ابلاغ حق شده در کارش قصور یا تقصیر دارد!



در حقیقت، استفاده از بهترین روش‌های تبلیغ هم در جایی تاثیرگذار خواهد بود که زمینه‌ای برای پذیرش حق وجود داشته باشد؛ اگر عده‌ای این زمینه را در خود نابود کرده باشند، حتی در برابر عالی‌ترین دعوت (= قرآن کریم) توسط برترین مُبَلّغِ عالَم (= اکرم ص) جز نفرت و بیزاری‌ چیزی بر آنان افزوده نمی شود:



شمشیر نیک از آهن بد چون کند ی



نا به تربیت نشود ای حکیم



باران که در لطافت طبعش خلاف نیست



در باغ لاله روید و در شوره بوم خس



https://ganjoor.net/saadi/golestan/gbab1/sh4/






6) «وَ أَقْسَمُوا بِاللَّهِ جَهْدَ أَیْمانِهِمْ لَئِنْ جاءَهُمْ نَذیرٌ لَیَکُونُنَّ أَهْدی‏ مِنْ إِحْدَی الْأُمَمِ فَلَمَّا جاءَهُمْ نَذیرٌ ما زادَهُمْ إِلاَّ نُفُوراً»



قریش در مکه به خداوند سوگند خوردند، سخت‏ترین سوگندها، که مسلّماً اگر انذاردهنده‌ای نزدشان آید بی‌شک هدایت‌یافته‌تر از هر یک از امّت‏ها باشند؛ اما چون انذاردهنده‌ای نزدشان آمد آنان را جز نفرت نیفزود (ابوهلال، به نقل از الدر المنثور، ج‏5، ص256)[4]؛



یهودیان در مدینه به مشرکان می‌گفتند که اگر بیاید، ما بر شما پیروز خواهیم شد؛ اما چون اکرم ص آمد بدو کفر ورزیدند (وَ کانُوا مِنْ قَبْلُ یَسْتَفْتِحُونَ عَلَی الَّذینَ کَفَرُوا فَلَمَّا جاءَهُمْ ما عَرَفُوا کَفَرُوا بِه؛ بقره/89)؛



مردم جهان وقتی تبعیض‌های خلیفه سوم را دیدند بر او شو د و پس از قتل وی، دور خانه المومنین ع ازدحام د که حتما تو باید حکومت را عهده دار شوی و ما یاریت می کنیم؛ اما بعد از مدتی از اینجا و آنجا سر به شورش برداشتند و سه جنگ عظیم را بر او تحمیل د که در اغلب این جنگها جمعیت انی که به یاری او برخاستند یک چهارم انی که با وی جنگیدند نمی‌شدند؛



مردم کوفه نامه‌ها نوشتند و هزاران نفر بیعت د که اگر حسین ع بیاید یاری‌اش کنند و یزیدیان را سرنگون کنند، چون حسین ع آمد اکثر آنان به یزید پیوستند و به جنگ با حسین ع آمدند.



تاملی با خویش



ما هم ادعا می‌کنیم که منتظر زمان ع هستیم و اگر بیاید هدایت‌یافته‌ترین انسانها خواهیم بود و بیش از هر دیگری او را یاری خواهیم کرد! آیا وقتی نوبت به عمل برسد، مانند اینان نخواهیم شد؟!






این را در کانال نگذاشتم



7) «وَ أَقْسَمُوا بِاللَّهِ جَهْدَ أَیْمانِهِمْ لَئِنْ جاءَهُمْ نَذیرٌ لَیَکُونُنَّ أَهْدی‏ مِنْ إِحْدَی الْأُمَمِ فَلَمَّا جاءَهُمْ نَذیرٌ ما زادَهُمْ إِلاَّ نُفُوراً»



اغلب مترجمان و مفسران تعبیر «أَهْدی‏ مِنْ إِحْدَی الْأُمَمِ» (ترجمه تحت‌اللفظی: هدایت‌یافته‌تر از یکی از امت‌ها) را به صورت »هدایت یافته‌تر از هریک از امتهای دیگر» ترجمه کرده‌اند. اما چرا در آیه به همین صورت نیامد و مطلب را با تعبیر ساده‌تری (مثلا: اهدی من کل امم، یا ...) بیان نکرد؟



الف. مقصود از «الامم» امتهایی کانند یهود و نصاری است که ی نزدشان آمده است؛ و با این تعبیر می‌خواهد بفرماید که بر آن امتها انذاردهنده‌ای رفته بود اما برای اینها نیامده بود و اینان ادعایشان این بود که اگر بیاید به او لبیک می‌گویند و بدین جهت هدایت‌یافته‌تر می‌شوند از امتهای قبلی که از انشان تبعیت ن د. (المیزان، ج‏17، ص57)[5]



ب. مقتضای مقام همان تعبیر عموم است و معنا همان است که «هدایت‌یافته‌تر از هریک از آن امتهای پیشین که شان را تکذیب د. (به نقل از المیزان، ج‏17، ص57)[6]



ج. منظور از این تعبیر آن است که اینان هدایت‌یافته‌ترند از امتی که درباره‌اش گفته می‌شود: «احدی الامم»؛ و این تعبیر شبیه تع ری است نظیر اینکه فلانی یگانه روزگارش است؛ یعنی از امتی که یگانه امتها بود هم هدایت‌یافته‌تر خواهیم شد. (البحر المحیط، ج‏9، ص41)[7] و ترجمه‌اش چنین می‌شود: «هدایت یافته‌تر از آن امّتی که یگانه امّت‏هاست» (ترجمه مشکینی)



د. «أَهْدی‏ مِنْ إِحْدَی الْأُمَمِ» به معنای «أَهْدی‏ مِنْ بعض الْأُمَمِ: هدایت‌یافته‌تر خواهیم بود از برخی امتها» ویا به معنای «أَهْدی‏ مِنْ واحِدَةٍ مِنَ الْأُمَمِ» است؛ یعنی هدایت‌یافته‌تر خواهیم بود از یکی از این امتهای یهود و نصاری و غیره. (کشاف، ج3، ص613)



ه. ...[8]



 


 




[1] در تفسیر العیاشی، ج‏2، ص293 آمده است:


عن علی بن أبی حمزة عن أبی جعفر ع «وَ لَقَدْ صَرَّفْنا فِی هذَا الْقُرْآنِ لِیَذَّکَّرُوا» یعنی و لقد ذکرنا علیا فی القرآن و هو الذکر ف«ما زادَهُمْ إِلَّا نُفُوراً»


[2] در ادامه آن، این دو حدیث هم آمده است:


مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ قُتَیْبَةَ الْأَعْشَى عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع أَنَّهُ قَالَ: إِنَّ مِنْ أَشَدِّ النَّاسِ عَذَاباً یَوْمَ الْقِیَامَةِ مَنْ وَصَفَ عَدْلًا وَ عَمِلَ بِغَیْرِهِ.


عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنِ ابْنِ أَبِی عُمَیْرٍ عَنْ هِشَامِ بْنِ سَالِمٍ عَنِ ابْنِ أَبِی یَعْفُورٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: إِنَّ مِنْ أَعْظَمِ النَّاسِ حَسْرَةً یَوْمَ الْقِیَامَةِ مَنْ وَصَفَ عَدْلًا ثُمَّ خَالَفَهُ إِلَى غَیْرِهِ.


[3] . ناظر به این آیه این روایت هم آمده است:


الْکَلْبِیُّ قَالَتْ قُرَیْشٌ یَا مُحَمَّدُ تُخْبِرُنَا عَنْ مُوسَى وَ عِیسَى وَ عَادٍ وَ ثَمُودَ فَأْتِ بِآیَةٍ حَتَّى نُصَدِّقَکَ فَقَالَ ع أَیَّ شَیْ‏ءٍ تُحِبُّونَ أَنْ آتِیَکُمْ بِهِ قَالُوا اجْعَلْ لَنَا الصَّفَا ذَهَباً وَ ابْعَثْ لَنَا بَعْضَ مَوْتَانَا حَتَّى نَسْأَلَهُمْ عَنْکَ وَ أَرِنَا الْمَلَائِکَةَ یَشْهَدُونَ لَکَ أَوْ ائْتِنَا بِاللَّهِ وَ الْمَلائِکَةِ قَبِیلًا فَقَالَ ع فَإِنْ فَعَلْتُ بَعْضَ مَا تَقُولُونَ أَ تُصَدِّقُونَنِی قَالُوا وَ اللَّهِ لَوْ فَعَلْتَ لَنَتْبَعَنَّکَ أَجْمَعِینَ فَقَامَ ع یَدْعُو أَنْ یَجْعَلَ الصَّفَا ذَهَباً فَجَاءَ جَبْرَئِیلُ ع فَقَالَ إِنْ شِئْتَ أَصْبَحَ الصَّفَا ذَهَباً وَ لَکِنْ إِنْ لَمْ یُصَدِّقُوا عَذَّبْتُهُمْ وَ إِنْ شِئْتَ تَرَکْتُهُمْ حَتَّى یَتُوبَ تَائِبُهُمْ فَقَالَ ع بَلْ یَتُوبَ تَائِبُهُمْ فَنَزَلَ وَ أَقْسَمُوا بِاللَّهِ جَهْدَ أَیْمانِهِمْ لَئِنْ جاءَهُمْ نَذِیر. (مناقب آل أبی طالب علیهم السلام (لابن شهرآشوب)، ج‏1، ص55)


[4] . أ ج ابن أبى حاتم عن أبى هلال أنه بلغه ان قریشا کانت تقول ان الله بعث منا نبیا ما کانت أمة من الأمم أطوع لخالقها و لا أسمع لنبیها و لا أشد تمسکا بکتابها منا فانزل الله لَوْ أَنَّ عِنْدَنا ذِکْراً مِنَ الْأَوَّلِینَ و لو أنا أنزل علینا الکتاب لکنا أهدى منهم وَ أَقْسَمُوا بِاللَّهِ جَهْدَ أَیْمانِهِمْ لَئِنْ جاءَهُمْ نَذِیرٌ لَیَکُونُنَّ أَهْدى‏ مِنْ إِحْدَى الْأُمَمِ و کانت الیهود تستفتح به على الأنصار فیقولون انا نجد نبیا ی ج.


[5] . و قوله: «لَئِنْ جاءَهُمْ نَذِیرٌ لَیَکُونُنَّ أَهْدى‏ مِنْ إِحْدَى الْأُمَمِ» أی إحدى الأمم ی جاءهم نذیر کالیهود و النصارى و إنما قال: «لَیَکُونُنَّ أَهْدى‏ مِنْ إِحْدَى الْأُمَمِ» و لم یقل: أهدى منهم لأن المعنى أنهم کانوا أمة ما جاءهم نذیر ثم لو جاءهم نذیر کانوا أمة ذات نذیر کإحدى تلک الأمم المنذرة ثم بتصدیق النذیر یصیرون أهدى من ی ماثلوها و هو قوله: «أَهْدى‏ مِنْ إِحْدَى الْأُمَمِ» فافهمه.


[6] . و قیل: إن مقتضى المقام العموم، و قوله: «إِحْدَى الْأُمَمِ» عام و إن کان نکرة فی سیاق الإثبات و اللام فی «الْأُمَمِ» للعهد، و المعنى لی ن أهدى من کل واحدة من تلک الأمم ی کذبوا رسلهم من الیهود و النصارى و غیرهم.


[7] . لئن جاءنا نذیر من إحدى الأمم، أی من واحدة مهتدیة من الأمم، أو من الأمة ی یقال فیها إحدى الأمم تفضیلا لها على غیرها، کما قالوا: هو أحد الأحدین، و هو أحد الأحد، یریدون فضیل فی الدهاء و العقل بحیث لا نظیر له،


[8] . آقای سید علی اکبر قرشی در تفسیر احسن الحدیث، ج9، ص45، بدون هیچ توضیحی، این عبارت را به صورت «یکى از هدایت یافته‏ترین امتها» ترجمه کرده است؛ این ترجمه ظاهرا ترجمه «احدی من اهدی الامم» است و بعید است در زبان عربی قلب بدین صورت به کار رفته است، مگر اینکه بگوییم منظور ایشان این بوده که تعبیر «اهدی من احدی الامم» استعاره است از «احدی من اهدی الامم».


 




741) سوره فاطر (35) آیه 41 إِنَّ اللَّهَ یُمْسِکُ السَّماواتِ وَ

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله الرحمن الرحیم


741) سوره فاطر (35) آیه 41


إِنَّ اللَّهَ یُمْسِکُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ أَنْ تَزُولا وَ لَئِنْ زالَتا إِنْ أَمْسَکَهُما مِنْ أَحَدٍ مِنْ بَعْدِهِ إِنَّهُ کانَ حَلیماً غَفُوراً


ترجمه


همانا خداوند آسمانها و زمین را نگهداشته است از اینکه زوال پذیرند؛ و اگر زایل می‌شدند، هیچ بعد از او، آن دو را نگه نمی‌داشت؛ البته او همواره بردبار و بس خطاپوش است.


نکات ادبی


یُمْسِکُ ؛ أَمْسَکَهُما

در آیه 2 همین سوره بیان شد که:


ماده «مسک» را برخی در اصل به معنای «حبس » دانسته‌اند؛ و برخی معنای اصلی آن را «درآویختن به چیزی» (وَ لا تُمْسِکُوا بِعِصَمِ الْکَوافِر؛ ممتحنه/10) ویا «حفظ آن»؛ و برخی هم تلفیقی از این دو معنا را، یعنی «حبس »ی که همراه با «حفظ » باشد، که نقطه مقابل رها گذاشتن (إرسال) است.


این ماده وقتی به باب إفعال می‌رود، دل بر نگهداشتنی دارد که فاعل آن مورد توجه خاص است، یعنی زاویه اقدام شخص برای نگهداشتن بیشتر مورد توجه است (الطَّلاقُ مَرَّتانِ فَإِمْ ٌ بِمَعْرُوفٍ أَوْ تَسْرِیحٌ بِإِحْسانٍ‏؛ بقره/229)


اما وقتی به باب تفعیل می‌رود، عمدتاً نگه داشته شدن از زاویه مفعول (آنچه حفظ و نگه داشته می‌شود) مورد توجه است؛ چنانکه «وَ الَّذِینَ یُمَسِّکُونَ بِالْکِتابِ وَ أَقامُوا الصَّلاةَ» (اعراف/170) به معنای انی است که خودشان را مقید به ضوابط کتاب آسمانی می‌کنند.


و وقتی به باب استفعال می‌رود به معنای درصدد حفظ و تمسک به چیزی برآمدن می‌باشد «فَمَنْ یَکْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَ یُؤْمِنْ بِاللَّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقى‏» که اسم فاعل آن «مستمسِک» می‌شود (أَمْ آتَیْناهُمْ کِتاباً مِنْ قَبْلِهِ فَهُمْ بِهِ مُسْتَمْسِکُونَ‏؛ ز ف/21).


جلسه 702 http://yekaye.ir/al-fater-35-2/


تَزُولا ؛ زالَتا

ماده «زول» در اصل بر برداشته شدن چیزی از جایگاهش دل می‌کند (معجم المقاییس اللغة، ج‏3، ص38) و علاوه بر کاربرد آن به صورت فعل (یُمْسِکُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ أَنْ تَزُولا وَ لَئِنْ زالَتا، فاطر/41؛ ْ لِتَزُولَ مِنْهُ الْجِبالُ، ابراهیم/46) به صورت مصدر (زوال) هم در قرآن به کار رفته است (ما لَکُمْ مِنْ زَوالٍ؛ ابراهیم/44)


درباره اینکه کلماتی مانند «ما زال» (فَما زالَتْ تِلْکَ دَعْواهُمْ حَتَّى جَعَلْناهُمْ حَصیداً خامِدینَ؛ انبیاء/15) و «لا یزال» (لا یَزالُ بُنْیانُهُمُ الَّذی بَنَوْا ریبَةً؛ توبه/110) - که مانند «کان» ناقصه عمل می‌کند و از این رو درباره اینکه واقعا «فعل» هستند یا اسم فعل، اختلاف نظر است - آیا با ماده «زول» تفاوت دارد یا خیر، بین اهل لغت اختلاف است.


أزدی (م 466) سه ح قائل است:


«زال یزال» که غالبا با حرف نفی می‌آید و مانند «کان» ناقصه عمل می‌کند و مصدر ندارد؛


«زال یزول» که فعل تام و لازم است و به معنای رفتن و انتقال می‌باشد (مانند آیه حاضر)، و مصدر آن «زوال» است؛ و


«زال یزیل» که فعل تام و متعدی است و به معنای «جدا » (تمییز) می‌باشد، و مصدر آن «زَیْل» است؛ و باب مفاعله (زاول یزاول مزاولة) هم از همین ح مشتق شده و به معنای «ج » (مفارقت) می‌باشد. (کتاب الماء، ج‏2، ص597)[1]


ابن منظور (م 711) معتقد است که تنها دو صورت «زال یزول زوالاً» و «زال، یزال زَیْلاً» در کار است که اولی از ماده «زول» و دومی از ماده «زیل» است، و فعل ناقص «زال یزال» هم به صورت اول برمی‌گردد (لسان العرب، ج11، ص313 و 317)


ابن فارس (م 395) ماده اصلی را «زول» (به معنای برداشتن از جای خود) می‌داند که صورت اول را شکل می دهد و آنگاه این ماده دچار اعلال شده و «و» آن به «ی» تبدیل شده است و صورت دوم را رقم زده است ولی تفاوتی در معنا پدید نیامده (معجم المقاییس اللغة، ج‏3، ص41)[2]؛


مرحوم مصطفوی نیز در عین حال که به اشتقاق کبیر بین این دو باور دارد، معتقد است که تفاوت آنها در این است که ماده «زول» برداشتنی است که بنوعی بر معنای «بلند از جایی» دل دارد، اما ماده «زیل» برداشتنی است که بنوعی بر معنای «جدا از چیزی» دل دارد، و از آنجا که نقطه مقابل ج (افتراق)، همواره با هم بودن (تلازم و تداوم) است، تعبیر «ما زال» دل بر ثبات و استمرار و همیشگی بودن می‌کند ( حقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏4، ص366[3] و 373) به تعبیر دیگر، از آنجا که معنای «زال» بنوعی دل بر معنایی منفی می‌کند، وقتی حرف نفی بر آن وارد می‌شود، دل بر معنای اثبات و ثبوت و دوام می‌کند. (مفردات ألفاظ القرآن، ص388)


برخی معتقدند که این ماده لازم است و متعدی نمی‌شود و از این رو، وقتی به باب تفعیل می‌رود صرفا به معنای تکثیر و شدت زایل شدن است (مفردات ألفاظ القرآن، ص388)، ولی برخی آن را متعدی دانسته و به معنای «زایل » و یا «جدا » قلمداد نموده‌اند ( حقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏4، ص373) و آیه «نَقُولُ لِلَّذِینَ أَشْرَکُوا مَکانَکُمْ أَنْتُمْ وَ شُرَکاؤُکُمْ فَزَیَّلْنا بَیْنَهُمْ» (یونس/28) هم با این تحلیل سازگارتر است.


با توجه به اینکه در ماده «زیل» معنای تفرقه و ج نهفته است؛ وقتی به باب تفعل می‌رود (لَوْ تَزَیَّلُوا لَعَذَّبْنَا الَّذینَ کَفَرُوا مِنْهُمْ؛ فتح/25) همه اتفاق نظر دارند که به معنای «تفرُق» و جدا شدن می‌باشد (مثلا: معجم المقاییس اللغة، ج‏3، ص41؛ مفردات ألفاظ القرآن، ص388) و برخی با توجه به همین معنا، آن را مطاوعه [=پذیرش و قبول ج ] قلمداد کرده‌اند: زَیَّلتُهُ فَتَزَیَّلَ. ( حقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏4، ص373)


با توجه به اینکه ظاهرا ما با دو ماده «زول» و «زیل» سر و کار داریم و فعل ناقص «ما زال» هم به ماده «زول» برمی‌گردد؛ در مورد کاربردهای این ماده‌ها در قرآن کریم باید گفت:


ماده «زول» و مشتقات آن 4 بار؛ و ماده «زیل» و مشتقات آن 10 بار در قرآن کریم به کار رفته است.


مِنْ أَحَدٍ مِنْ بَعْدِهِ

اولین «مِن»، من زائده است که برای تاکید به کار می‌رود؛ اما دومین «من» را من ابتدا دانسته‌اند؛ آنگاه مرجع ضمیر در «بعده» را می‌توان به «ام » برگرداند، یعنی «من بعد ام ه» (یعنی بعد از اینکه خدا آن را نگه می‌داشت، چه ی ...) (کشاف، ج3، ص617)[4] یا به «زوال» برگرداند (یعنی من بعد ا وال)، و می‌توان آن را به «الله» برگرداند یعنی «من بعد الله» (یعنی بعد از خدا چه ی می‌تواند آنها را نگهدارد) (المیزان، ج17، ص56)[5] که عبارت «من بعده» در صورت اول «حال» و در صورت دوم «صفت» محسوب می‌شود (إعراب القرآن و بیانه، ج‏8، ص166)[6]


حَلیماً

درباره اینکه اصل ماده «حلم» بر چه چیزی دل دارد بین اهل لغت اختلاف است. ابن فارس بر این باور است که این ماده حداقل بر سه معنای کاملا متباین و بی‌ربط به هم دل دارد: (1) بردباری و نقطه مقابل عجله؛ (2) ح سوراخ و فاسد شدن پوست که توسط موریانه و سایر ات رخ می‌دهد؛ و (3) دیدن چیزی در خواب؛ و این ماده را از بهترین شواهدی دانسته‌اند که نمی‌توان همه معانی‌اش را بهم برگرداند. (معجم المقاییس اللغة، ج‏2، ص93)


در مقابل، برخی معنای اصلی این ماده را خویشتنداری و کنترل هیجانات معرفی کرده و به نحو تکلف‌آمیزی کوشیده‌اند همه معانی مذکور را به این معنا برگردانند، با این توضیح که پوستی که فاسد می‌شود به خاطر این است که کاملا ن و آرام در برابر ات موذی بوده، و خواب هم موقعیتی است که اقتضای آرامش و رهایی از هیجانات روز دارد! ( حقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏2، ص274)[7]


در هر صورت، بحثی نیست که «حِلْم» به معنای خویشتنداری و کنترل هیجانات است و جمع آن «أَحْلَام» می‌باشد، که با توجه به برخی از کاربردهای این واژه، (مثلا: أَمْ تَأْمُرُهُمْ أَحْلامُهُمْ بِهذا؛ طور/32) برخی «حِلْم» را به معنای «عقل» دانسته‌اند؛ اما حق این است که از نتایج عقل است (مفردات ألفاظ القرآن، ص253) یعنی اگر هم گاهی بر عقل اطلاق شود نوعی کاربرد مجازی می‌باشد (از باب تسمیه شیء باسم مسببه)


به زمان بلوغ، «حُلُم» گفته می‌شود (الَّذینَ لَمْ یَبْلُغُوا الْحُلُمَ مِنْکُمْ، نور/58؛ وَ إِذا بَلَغَ الْأَطْفالُ مِنْکُمُ الْحُلُمَ‏، نور/59)، ظاهرا از این باب که شخص وقتی به این سن می‌رسد سزاوار است که اهل حِلم و بردباری شود و بتواند خویشتن را کنترل کند (مفردات ألفاظ القرآن، ص253؛ حقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏2، ص274)


«حُلْم‏» به معنای آن چیزی است انسان در خواب می‌بیند (رویا)، که جمع آن نیز «أَحْلَام» می‌باشد (أَضْغاثُ أَحْلام؛ یوسف/44؛ انبیاء/5)


«حلیم» صفت مشبهه است به معنای ی که بسیار بردبار است و صفتی است که هم در مورد انسان (إِنَّ إِبْراهِیمَ لَحَلِیمٌ أَوَّاهٌ مُنِیبٌ‏، هود/75؛ فَبَشَّرْناهُ بِغُلامٍ حَلِیمٍ‏، صافات/101) و هم در مورد خداوند به کار رفته است، به همراه اوصافی دیگر (غَفُورٌ حَلِیمٌ، ... غَنِیٌّ حَلِیمٌ‏، ... عَلِیمٌ حَلِیمٌ‏، ... شَکُورٌ حَلِیمٌ‏)


معنای «حلم» به «صبر» بسیار نزدیک است و برخی در تفاوت این دو گفته‌اند که «حلم» مهلت دادن حکیمانه در عذاب و مواخذه ی است که مستحق عقوبت است و از این رو، نقطه مقابل آن «سفاهت» است که نوعی عجله‌ورزی غیرحکیمانه است[8]؛ اما «صبر» بازداشتن خویش است از افتادن در ناملایمات یا اظهار بی‌ت ؛ و از این روست که در مورد خداوند تعبیر «حلیم» ‌به کار می‌رود اما تعبیر «صابر» خیر (الفروق فی اللغة، 194-195) که اگر این توضیح را قبول کنیم، حق با انی است که اصل ماده «حلم» را نقطه مقابل عجله می‌دانستند؛ و مفهوم «خویشتنداری» را لازمه آن، و نه جزء آن، برمی‌شمردند.


ماده «حلم» و مشتقات آن 21 بار در قرآن کریم به کار رفته است.


غَفُوراً

قبلا بیان شد که ماده «غفر» در اصل در معنای «پوشاندن» ویا «محو اثر شیء» است؛ و در تفاوت «مغفرت» با «عفو» گفته شده که در عفو، شخص از مذمت و عذاب منصرف می‌شود، و لذا در مورد انسان‌های عادی هم «عفو و طلب عفو» به کار برده می‌شود؛ اما در مغفرت، گناه شخص را می‌پوشاند و آبروی او را نمی‌برد و در واقع، نحوه‌ای ساقط عذاب است که نوعی پاداش دادن را در دل خود دارد، و لذا کلماتی همچون «مغفرت» و «استغفار» فقط در مورد خداوند به کار می‌رود.


جلسه 183 http://yekaye.ir/an-nisa-004-099/


اختلاف قرائت[9]


حدیث


1) الف. از رضا ع روایت شده است که پدرم [ کاظم ع] فرمود: ی نیست که وقتی که می‌خواهد بخوابد بگوید «إِنَّ اللَّهَ یُمْسِکُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ أَنْ تَزُولا وَ لَئِنْ زالَتا إِنْ أَمْسَکَهُما مِنْ أَحَدٍ مِنْ بَعْدِهِ إِنَّهُ کانَ حَلِیماً غَفُوراً: همانا خداوند آسمانها و زمین را نگهداشته است از اینکه زوال پذیرند؛ و اگر زایل می‌شدند، هیچ بعد از او، آن دو را نگه نمی‌داشت؛ البته او همواره بردبار و بس خطاپوش است» (فاطر/41) و خانه بر سرش اب شود.


ثواب الأعمال، ص152؛ من لا یحضره الفقیه، ج‏1، ص471


حَدَّثَنِی مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ قَالَ حَدَّثَنِی مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ الصَّفَّارُ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَى عَنْ عَبَّاسِ بْنِ هِلَالٍ الشَّامِیِّ عَنْ أَبِی الْحَسَنِ الرِّضَا عَنْ أَبِیهِ ع قَالَ:


لَمْ یَقُلْ أَحَدٌ قَطُّ إِذَا أَرَادَ أَنْ یَنَامَ «إِنَّ اللَّهَ یُمْسِکُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ أَنْ تَزُولا وَ لَئِنْ زالَتا إِنْ أَمْسَکَهُما مِنْ أَحَدٍ مِنْ بَعْدِهِ إِنَّهُ کانَ حَلِیماً غَفُوراً» فَیَسْقُطَ عَلَیْهِ الْبَیْتُ.


 


ب. از صادق ع روایت شده است:


هر به ز له مبتلا شد بگوید:


یَا مَنْ یُمْسِکُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ أَنْ تَزُولا وَ لَئِنْ زالَتا إِنْ أَمْسَکَهُما مِنْ أَحَدٍ مِنْ بَعْدِهِ إِنَّهُ کانَ حَلِیماً غَفُورا: ای ی که آسمانها و زمین را نگهداشته است از اینکه زوال پذیرند؛ و اگر زایل می‌شدند، هیچ بعد از او، آن دو را نگه نمی‌داشت؛ البته او همواره بردبار و بس خطاپوش است.


تهذیب الأحکام، ج‏3، ص294


مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ حَمَّادٍ الْکُوفِیِّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنْ عُبَیْدِ اللَّهِ بْنِ الْحُسَیْنِ عَنْ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ عَنْ عَلِیِّ بْنِ أَبِی حَمْزَةَ عَنِ ابْنِ یَقْطِینٍ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع مَنْ أَصَابَتْهُ زَلْزَلَةٌ فَلْیَقْرَأْ یَا مَنْ «یُمْسِکُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ أَنْ تَزُولا وَ لَئِنْ زالَتا إِنْ أَمْسَکَهُما مِنْ أَحَدٍ مِنْ بَعْدِهِ إِنَّهُ کانَ حَلِیماً غَفُورا».[10]


 


2) از رضا ع روایت شده است:


ما حجت‌های خدا بر خلایق هستیم؛ و خلیفه‌های او در بندگانش؛ و امانتدارانش بر سرّ او؛ و ماییم کلمه تقوی؛ و ماییم شاهدان الهی و مناره‌های او در میان مخلوقات؛ به ماست که خداوند آسمانها و زمین را نگه می‌دارد از اینکه زایل شوند؛ و به ماست که باران نازل می‌کند و رحمتش را می گستراند؛ و زمین هیچگاه از قائمی از ما خالی نیست، خواه آشکار باشد یا مخفی؛ و اگر روزی بدون حجت بماند اهلش را در خود فرو می‌برد همان گونه که دریا نانش را در خود فرومی‌برد.


کمال الدین و تمام النعمة، ج‏1، ص202


حَدَّثَنَا أَبِی رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا الْحَسَنُ بْنُ أَحْمَدَ الْمَالِکِیُّ عَنْ أَبِیهِ عَنْ إِبْرَاهِیمَ بْنِ أَبِی مَحْمُودٍ قَالَ قَالَ الرِّضَا ع


نَحْنُ حُجَجُ اللَّهِ فِی خَلْقِهِ وَ خُلَفَاؤُهُ فِی عِبَادِهِ وَ أُمَنَاؤُهُ عَلَى سِرِّهِ وَ نَحْنُ کَلِمَةُ َّقْوَى وَ الْعُرْوَةُ الْوُثْقَى وَ نَحْنُ شُهَدَاءُ اللَّهِ وَ أَعْلَامُهُ فِی بَرِیَّتِهِ بِنَا یُمْسِکُ اللَّهُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ أَنْ تَزُولا وَ بِنَا یُنَزِّلُ الْغَیْثَ وَ یَنْشُرُ الرَّحْمَةَ وَ لَا تَخْلُو الْأَرْضُ مِنْ قَائِمٍ مِنَّا ظَاهِرٍ أَوْ خَافٍ وَ لَوْ خَلَتْ یَوْماً بِغَیْرِ حُجَّةٍ لَمَاجَتْ بِأَهْلِهَا کَمَا یَمُوجُ الْبَحْرُ بِأَهْلِهِ.


شیخ صدوق در این باب 23 حدیث با سندها و عبارات مختلف آورده است که همگی همین مضمون را تایید می‌کند.[11]


 


3) روایت شده است که جاثلیق به المومنین ع گفت: بفرمایید بدانم که آیا خداوند عرض را حمل می‌کند یا عرش خدا را؟


فرمود: خداوند عز و جل حامل عرش و آسمانها و زمین و آنچه در این دو و آن چیزهایی است که بین این دوست و این سخن خداوند عز و جل است که « همانا خداوند آسمانها و زمین را نگهداشته است از اینکه زوال پذیرند؛ و اگر زایل می‌شدند، هیچ بعد از او، آن دو را نگه نمی‌داشت؛ البته او همواره بردبار و بس خطاپوش است.»


گفت: پس اینکه می‌فرماید «و عرش پروردگارت را بالای سر خود در آن روز هشت تن حمل می کنند» (حاقه/17) چگونه است در حالی که شما فرمودید خداوند است که عرش و آسمانها و زمین را حمل می‌کند؟!


فرمود: همانا عرش را خداوند متعال از نورهای چهارگانه آفرید: نور سرخ که سرخی را سرخ کرد؛ و نور سبز، که سبزی از او سبز شد؛ و نور زرد، که زردی از او زد گشت؛ و نور سفید، که سفیدی از او سفید شد؛ و آن علمی است که خداوند بر دوش آن حاملان گذاشت و آن نوری است از عظمتش؛ پس به عظمت و نورش دلهای مومنان را بینا فرمود؛ و به عظمت و نورش است که جاهلان با او دشمنی می‌ورزند؛ و به عظمت و نورش است که هر از مخلوقات که در آسمانها و زمین است با کارهای مختلف و دینهای متشابه، وسیله‌ای به سوی او می جویند؛ پس هر چیزی «حمل شده» است و خداوند تبارک و تعالی آن دو را نگهداشته است از اینکه زایل شوند، و از [هر] چیزی بدان دو احاطه دارد؛ و او حیات هر چیزی است و نور هر چیزی است، منزه و متعالی‌تر است از آنچه می گویند چه تعالی عظیمی؛ ...


الکافی، ج‏1، ص129؛ إرشاد القلوب (للدیلمی)، ج‏2، ص308


عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ الْبَرْقِیِّ رَفَعَهُ قَالَ:


سَأَلَ الْجَاثَلِیقُ‏ أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ ع فَقَالَ أَخْبِرْنِی عَنِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ یَحْمِلُ الْعَرْشَ أَمِ الْعَرْشُ یَحْمِلُهُ؟


فَقَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ حَامِلُ الْعَرْشِ وَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ وَ مَا فِیهِمَا وَ مَا بَیْنَهُمَا وَ ذَلِکَ قَوْلُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ «إِنَّ اللَّهَ یُمْسِکُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ أَنْ تَزُولا وَ لَئِنْ زالَتا إِنْ أَمْسَکَهُما مِنْ أَحَدٍ مِنْ بَعْدِهِ‏ إِنَّهُ کانَ حَلِیماً غَفُوراً»


قَالَ فَأَخْبِرْنِی عَنْ قَوْلِهِ‏ وَ یَحْمِلُ عَرْشَ رَبِّکَ فَوْقَهُمْ یَوْمَئِذٍ ثَمانِیَةٌ فَکَیْفَ قَالَ ذَلِکَ وَ قُلْتَ إِنَّهُ یَحْمِلُ الْعَرْشَ وَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ؟


فَقَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع إِنَّ الْعَرْشَ خَلَقَهُ اللَّهُ تَعَالَى مِنْ أَنْوَارٍ أَرْبَعَةٍ نُورٍ أَحْمَرَ مِنْهُ احْمَرَّتِ الْحُمْرَةُ وَ نُورٍ أَخْضَرَ مِنْهُ اخْضَرَّتِ الْخُضْرَةُ وَ نُورٍ أَصْفَرَ مِنْهُ اصْفَرَّتِ الصُّفْرَةُ وَ نُورٍ أَبْیَضَ مِنْهُ ابْیَضَّ الْبَیَاضُ وَ هُوَ الْعِلْمُ الَّذِی حَمَّلَهُ اللَّهُ الْحَمَلَةَ وَ ذَلِکَ نُورٌ مِنْ عَظَمَتِهِ فَبِعَظَمَتِهِ وَ نُورِهِ أَبْصَرَ قُلُوبُ الْمُؤْمِنِینَ وَ بِعَظَمَتِهِ وَ نُورِهِ عَادَاهُ الْجَاهِلُونَ‏ وَ بِعَظَمَتِهِ وَ نُورِهِ ابْتَغَى مَنْ فِی السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ مِنْ جَمِیعِ خَلَائِقِهِ إِلَیْهِ الْوَسِیلَةَ بِالْأَعْمَالِ الْمُخْتَلِفَةِ وَ الْأَدْیَانِ الْمُشْتَبِهَةِ فَکُلُّ مَحْمُولٍ یَحْمِلُهُ اللَّهُ بِنُورِهِ وَ عَظَمَتِهِ وَ قُدْرَتِهِ لَا یَسْتَطِیعُ لِنَفْسِهِ ضَرّاً وَ لَا نَفْعاً وَ لَا مَوْتاً وَ لَا حَیَاةً وَ لَا نُشُوراً فَکُلُّ شَیْ‏ءٍ مَحْمُولٌ وَ اللَّهُ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى الْمُمْسِکُ لَهُمَا أَنْ تَزُولَا وَ الْمُحِیطُ بِهِمَا مِنْ شَیْ‏ءٍ وَ هُوَ حَیَاةُ کُلِّ شَیْ‏ءٍ وَ نُورُ کُلِّ شَیْ‏ءٍ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَى عَمَّا یَقُولُونَ عُلُوّاً کَبِیرا» ...[12]


تدبر


1) «إِنَّ اللَّهَ یُمْسِکُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ أَنْ تَزُولا»


جایگاه آسمان‏ها و زمین، و حرکت و مدار آنها به اراده‏ى خداوند است و اوست که هر لحظه آنها را حفظ مى‏کند. (تفسیر نور، ج‏9، ص510)


 


2) «إِنَّ اللَّهَ یُمْسِکُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ أَنْ تَزُولا»


نظم حاکم بر هستى، از سوى خداست، نه امرى تصادفى. (تفسیر نور، ج‏9، ص510)


 


3) «إِنَّ اللَّهَ یُمْسِکُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ أَنْ تَزُولا وَ لَئِنْ زالَتا إِنْ أَمْسَکَهُما مِنْ أَحَدٍ مِنْ بَعْدِهِ»


در آیه قبل از اینکه آفرینش آسمانها و زمین تنها به دست خداست، سخن گفت؛ و در این آیه از اینکه بقای آنها نیز تنها به دست خداست. در واقع، این آیه بنوعی مکمل آیه قبل در توحید ربوبیت است:


همان ی که خالق و ایجاد کننده است، بقای شیء هم در گروی خود اوست. (المیزان، ج17، ص55)


نکته تخصصی فلسفی


یکی از براهین مهم در خداشناسی این است که «علت موجِده، علت مُبقیه نیز هست» یعنی اگر الف، ب را ایجاد کند؛ همان الف، علت و عامل بقای ب است. به تعبیر دیگر، «ایجاد » با «ساختن» تفاوت مهمی دارد: سازنده‌ی یک چیز، ایجاد کننده آن نیست، برای همین بسیار می‌شود که سازنده می‌میرد و از بین می‌رود، اما شیء ساخته‌شده همچنان باقی است: بنّا می‌میرد اما بنا و ساختمان همچنان باقی است. در «ساختن» تنها شکل دادن به یک موادی مد نظر است، اما در «ایجاد»، تمام حقیقتِ «موجود پدید آمده» در گروی ایجادکننده خویش است.


از اشتباهات مهمی که در تاریخ فلسفه غرب رخ داده، این است که برای برهان نظم از تمثیل «خدای ساعت‌ساز» استفاده می‌کنند؛ گویی جهان مانند ساعتی است که خداوند آن را ساخته و کوک کرده و جهان با نظمی معین به کار خود ادامه می‌دهد. اشکال اصلی این تمثیل این است که ساعت‌ساز تنها و تنها علت پیدایش ساعت است و بقای ساعت دیگر ربطی به ساعت‌ساز ندارد.


شاید از بهترین تمثیل‌ها برای درک مفهوم «ایجادکننده» که فقط «سازنده» نباشد، تمثیلِ ذهن است که در تدبر4 خواهد آمد.


 


4) «إِنَّ اللَّهَ یُمْسِکُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ أَنْ تَزُولا وَ لَئِنْ زالَتا إِنْ أَمْسَکَهُما مِنْ أَحَدٍ مِنْ بَعْدِهِ»


ب ایی آسمانها و زمین به اراده و مشیت خداوند است. اگر او لحظه‌ای آسمانها و زمین را به حال خود واگذارند همگی نیست و نابود خواهند شد:


به قول بیدل


به محض فاتی زنده دارد آفرینش را


اگر نازی کند از هم فرو ریزند قالبها


تمثیل


شاید از بهترین مَثَل‌ها برای درک نسبت خداوند با موجودات، نسبت ما با تصورات ذهنی ساختگیِ خودمان باشد:


آدمی را در ذهن خود بسازید و او را در باغی قرار دهید.


اگر دقت کنید مادام که به آن آدم و باغ در ذهن خود توجه دارید، آنها در ساحت ذهن شما «هستند» اما به محض اینکه توجه خود را از آنها بردارید در پنه ذهن شما نیست و نابود می‌شوند و اثری از آنها باقی نمی‌ماند.


تبصره


مبادا این تمثیل رهزن شود و ی گمان کند که نعوذبالله خداوند دارای ذهن است و ما در ذهن او بسر می‌بریم. این صرفا تمثیلی بود برای نزدیک شدن به درک «شدت وابستگیِ تمام مخلوقات به خداوند»؛ و البته همانند تمام تمثیل‌ها و تشبیه‌ها از یک جهت «مُقَرِّب» (نزدیک کننده ذهن مخاطب به مقصود درست) است و از صدها جهت مُبَعِّد» (دور کننده ذهن مخاطب از مقصود اصلی)


 


5) «إِنَّ اللَّهَ یُمْسِکُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ أَنْ تَزُولا وَ لَئِنْ زالَتا إِنْ أَمْسَکَهُما مِنْ أَحَدٍ مِنْ بَعْدِهِ إِنَّهُ کانَ حَلیماً غَفُوراً»


چه ارتباطی است بین اینکه خداوند آسمانها و زمین را نگه داشته با اینکه او بردبار و غفور است؟


الف. چون بردبار است پس در کاری عجله نمی‌کند و چون مغفرت دارد پس جهات عدمی اشیاء را می پوشاند؛ پس آسمانها و زمین را تا زمانی که معین کرده باقی نگه می دارد (المیزان، ج‏17، ص56)[13]


ب. خداوند بسیار حلیم و غفور است که هنوز آسمانها و زمین را نگهداشته، وگرنه شدت قبح شرک آن بود که آسمانها و زمین از هم بپاشد، چنانکه در جای دیگر فرمود «تَکادُ السَّماواتُ یَتَفَطَّرْنَ مِنْهُ وَ تَنْشَقُّ الْأَرْضُ وَ تَخِرُّ الْجِبالُ هَدًّا» (مریم/90) (الکشاف، ج3، ص617؛ مفاتیح الغیب (ف رازی)، ج26، ص246)[14] به تعبیر دیگر، از مقایسه این دو آیه برمی‌آید که: همان گونه که میان عقاید و اعمال ما و فروپاشى نظام هستى رابطه است، میان نگاهدارى و حفاظت خداوند از نظام هستى و حلم او نیز رابطه است. (تفسیر نور، ج9، ص509)


ج. خداوند بسیار حلیم و غفور است که علیرغم اصرار آنها بر شرک ورزیدن، آنان را [با درهم پیچیدن طومار آسمانها و زمین) هلاک نمی‌کند و مهلت توبه به آنها می‌دهد و اگر توبه کنند آنان را مورد مغفرت قرار می‌دهد. (مفاتیح الغیب، ج26، ص246)


د. شاید همان مضامینی که در آیه 38 درباره نسبت غیب آسمانها و زمین با درون انسانها مطرح شد، در اینجا مورد نظر است؛ مانند اینکه می‌خواهد با قرین هم آوردن این دو عبارت، تاکید کند بر احاطه خداوند هم بر عالم بیرون و هم بر عالم درون؛ ویا اینکه غیب آسمانها و زمین، روی دیگر سکه وجود انسان و حقایق عظیم و مخفی‌ای است که در درون انسانهاست. (جلسه738، تدبر2)


ه. ...


 


6) «إِنَّ اللَّهَ یُمْسِکُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ أَنْ تَزُولا ... إِنَّهُ کانَ حَلیماً ...»


خداوندى که با قدرت هستى را نگاه داشته، اگر به کفّار مهلتى مى‏دهد به خاطر حلم است نه عجز. (تفسیر نور، ج‏9، ص510)


 


7) «إِنَّ اللَّهَ یُمْسِکُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ أَنْ تَزُولا ...»


حکایت


هشام بن حکم روایت کرده که در مصر زندیقی [= کافری] بود که درباره [علم] صادق ع مطالبی شنیده بود؛ به مدینه آمد تا با ایشان مناظره کند اما ایشان را نیافت و به او گفتند که به مکه رفته است. به مکه آمد و ما همراه صادق ع بودیم که به ما رسید و ما با صادق ع در طواف بودیم.


او اسمش عبدالملک بود و کنیه اش ابوعبدالله؛ شانه‌اش را به شانه صادق ع زد [که توجه ایشان را به خود جلب کند] صادق ع به او فرمود:


اسمت چیست؟


گفت: عبدالملک [= بنده مَلِک].


فرمود: کنیه‌ات چیست؟


گفت: ابوعبدالله [= پدر عبدالله].


فرمود: آن مَلِکی [= سلطانی] که تو عبد او هستی، کیست؟! آیا از ملوک آسمان است یا از ملوک زمین؟! و بگو ببینم پسر تو، عبدِ خدای زمین است یا عبدِ خدای آسمان؟! بگو آنچه می‌خواهی که مغلوب خواهی شد!


هشام می‌گوید: به آن زندیق گفتم [= طعنه زدم]: آیا جواب ایشان را نمی دهی؟ اما [حضرت] از سخن من خوشش نیامد و [به او] فرمود: وقتی طوافم تمام شد سراغ ما بیا !


وقتی طواف ع تمام شد آن زندیق آمد و در مقابل صادق ع نشست و ما هم نزد ایشان گرد آمدیم. حضرت به او فرمود:


آیا می دانی که این زمین زیر [درون] و بالایی دارد؟


گفت: بله.


فرمود: آیا به زیر آن وارد شده‌ای؟!


گفت: نه!


 فرمود: چه می‌دانی که زیرش چیست؟


گفت: نمی‌دانم غیر از اینکه گمان می‌کنم خبری نباشد.


فرمود: گمان عجز است در مقامی که توان یقین نباشد. سپس فرمودند: آیا از آسمان بالا رفته‌ای؟


گفت: نه!


فرمود: آیا می‌دانی در آنجا چه خبر است؟


گفت: نه!


فرمود: عجب دارم از تو که نه به شرق رسیده‌ای و نه به غرب؛ نه در زمین پایین رفته‌ای و نه به آسمان صعود کرده‌ای و از اینها عبور نکرده‌ای تا آن سوی آنها را بشناسی، و با این حال، در مورد آنچه در اینهاست انکار پیشه می‌کنی؟! آیا عاقل چیزی را که نمی‌داند انکار می‌کند؟!


زندیق گفت: تاکنون ی با من چنین بحث نکرده بود!


صادق ع فرمود: پس تو در شک هستی؛ شاید او باشد و شاید نباشد؟!


گفت:‌شاید چنین باشد.


فرمود: ای مرد! ی که نمی‌داند بر ی که می‌داند حجت ندارد، شخص جاهل حجتی ندارد! ای برادر مصری! خوب سخنم را بفهم! ما هرگز در خدا شک نداریم! آیا خورشید و ماه را نمی‌بینی که در جریانند و امرشان به هم مشتبه نمی‌گردد و بناچار در مسیر خود قرار دارند و مکانی جز مکان خویش ندارند؛ اگر که می‌توانستند که بروند برنمی‌گشتند و اگر ناچار نبودند پس چرا شب روز نمی‌شود و روز شب نمی‌شود. ای برادر مصری! به خدا سوگند که ناچارند از این حرکت؛ و ی که آنها را ناچار کرده، از آنان حکمفرماتر و برتر است زندیق گفت: راست گفتی!


سپس صادق ع فرمود: ای برادر مصری! مطلبی که شما سراغش می‌روید و گمان می‌کنید این است که آن [که این امور را می‌گرداند] دهر [روزگار] است؛ اما اگر دهر آنها را راه می‌برد، پس چرا آنها را برنمی‌گرداند؛ و اگر برمی‌گرداند چرا آنها را نمی‌برد [یعنی اگر کاملا تصادفی و بی‌ضابطه است، چرا روال واحدی در پیش گرفته که غیر از آن رخ نمی‌دهد] ای برادر مصری! چرا آسمان برافراشته است و زمین گسترده شده است؟ چرا آسمان بر زمین نمی‌افتد؟ چرا زمین روی طبقات آسمان فرود نمی‌آید و درهم‌نمی‌آویزند و انی که بر آنان هستند فرو نمی‌افتند.


زندیق گفت: خداوند است که آنها را نگهداشته و اوست که پروردگار و سرور آنان است؛ و آن زندیق به دست صادق ع ایمان آورد.


الکافی، ج‏1، ص72-73[15]


این دو را در کانال نگذاشتم


8) «إِنَّ اللَّهَ یُمْسِکُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ أَنْ تَزُولا ... إِنَّهُ کانَ حَلیماً ...»


اگر حلم الهى نباشد، کرات آسمانى بر سر خلافکاران فرو مى‏ریزد.


(هنگام ب ایى قیامت، خورشید و ماه و ستارگان و زمین دگرگون و درهم ریخته مى‏شود، بنا بر این اگر در دنیا از فروپاشى آنها جلوگیرى مى‏شود به خاطر حلم اوست.) (تفسیر نور، ج‏9، ص510)


 


9) «إِنَّ اللَّهَ یُمْسِکُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ أَنْ تَزُولا وَ لَئِنْ زالَتا إِنْ أَمْسَکَهُما مِنْ أَحَدٍ مِنْ بَعْدِهِ إِنَّهُ کانَ حَلیماً غَفُوراً»


در روایات خواندن این آیه برای در امان ماندن از ز له، و مانند آن[16] توصیه شده است؛ اما ...


حکایت


صَالِحُ بْنُ کَیْسَانَ وَ ابْنُ رُومَانَ رَفَعَاهُ إِلَى جَابِرٍ الْأَنْصَارِیِّ قَالَ: جَاءَ الْعَبَّاسُ إِلَى عَلِیٍّ ع یُطَالِبُهُ بِمِیرَاثِ النَّبِیِّ ص فَقَالَ لَهُ مَا کَانَ لِرَسُولِ اللَّهِ شَیْ‏ءٌ یُورَثُ إِلَّا بَغْلَتُهُ دُلْدُلُ وَ سَیْفُهُ ذُو الْفَقَارِ وَ دِرْعُهُ وَ عِمَامَتُهُ السَّحَابُ وَ أَنَا أَرْبَى بِکَ أَنْ تُطَالِبَ بِمَا لَیْسَ لَکَ فَقَالَ لَا بُدَّ مِنْ ذَلِکَ وَ أَنَا أَحَقُّ عَمِّهِ وَ وَارِثُهُ دُونَ النَّاسِ کُلِّهِمْ فَنَهَضَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ وَ مَعَهُ النَّاسُ حَتَّى دَخَلَ الْمَسْجِدَ ثُمَّ أَمَرَ بِإِحْضَارِ الدِّرْعِ وَ الْعِمَامَةِ وَ السَّیْفِ وَ الْبَغْلَةِ فَأُحْضِرَ فَقَالَ لِلْعَبَّاسِ یَا عَمِّ إِنْ أَطَقْتَ النُّهُوضَ بِشَیْ‏ءٍ مِنْهَا فَجَمِیعُهُ لَکَ فَإِنَّ مِیرَاثَ الْأَنْبِیَاءِ لِأَوْصِیَائِهِمْ دُونَ الْعَالَمِ وَ لِأَوْلَادِهِمْ فَإِنْ لَمْ تُطِقِ النُّهُوضَ فَلَا حَقَّ لَکَ فِیهِ...بقیه متن در سایت


http://yekaye.ir/al-fater-35-41/


 




[1] . .. پاورقیها را در سایت بخوانید




740) سوره فاطر (35) آیه 40 قُلْ أَ رَأَیْتُمْ شُرَکاءَکُمُ الَّذ

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله الرحمن الرحیم


740) سوره فاطر (35) آیه 40


قُلْ أَ رَأَیْتُمْ شُرَکاءَکُمُ الَّذینَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَرُونی‏ ما ذا خَلَقُوا مِنَ الْأَرْضِ أَمْ لَهُمْ شِرْکٌ فِی السَّماواتِ أَمْ آتَیْناهُمْ کِتاباً فَهُمْ عَلی‏ بَیِّنَةٍ مِنْهُ بَلْ إِنْ یَعِدُ الظَّالِمُونَ بَعْضُهُمْ بَعْضاً إِلاَّ غُرُوراً



ترجمه



بگو آیا شریکانتان که را به جای خدا می‌خوانید ملاحظه کرده‌اید؛ نشانم دهید که چه چیزی از زمین را آفریده‌اند؟! ویا در [کار] آسمانها شراکتی داشته‌اند؟! ویا به آنان کت داده‌ایم که آنان بر حجتی از آن تکیه می‌کنند؟! [نه، چنین نیست؛] بلکه ظالمان به همدیگر جز فریب وعده‌ای نمی‌دهند.



نکات ادبی[1] 



شُرَکاءَکُمُ ؛ شِرْکٌ


ماده «شرک» در اصل به معنای مقارن هم قرار گرفتن، و نقطه مقابل تک و منفرد بودن است، و «شرکت» به معنای آن است که چیزی بین دو نفر (یا بیشتر) باشد و خاصِ یک نفر نباشد (معجم المقاییس اللغة، ج‏3، ص265)[2] و برخی توضیح داده اند هر گونه مقارنتی بین دو یا چند نفر در چیزی یا در کاری به نحوی که هر یک سهمی و تاثیری در آن داشته باشد. ( حقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏6، ص48)[3] و برخی تاکید آن را بر مفهوم مالکیت قرار داده و گفته‌اند «شرکت» و «مشارکت» به معنای مخلوط بودن دو مِلک و دارایی است، یعنی چیزی از آنِ دو نفر یا بیشتر باشد (وَ لَمْ یَکُنْ لَهُ شَرِیکٌ فِی الْمُلْکِ؛ إسراء/111) (مفردات ألفاظ القرآن، ص451)



این ماده در قرآن کریم در باب‌های مفاعله (مشارکت، شریک ی شدن: شارِکْهُمْ فِی الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلاد، اسراء/67) ، إفعال (دیگری را شریک و شرک ورزیدن: إِنَّما أَشْرَکَ آباؤُنا مِنْ قَبْل، اعراف/173؛ لَعَبْدٌ مُؤْمِنٌ خَیْرٌ مِنْ مُشْرِکٍ، بقره/221) و افتعال (اشتراک، و با هم شریک شدن: ٍ فِی الْعَذابِ مُشْتَرِکُونَ، صافات/33 و ز ف/39) به کار رفته است.



جمع «شریک» «شرکاء» است؛ و این دو کلمه هم در مورد ی که در عرض انسان است و با هم در چیزی مشارکت دارند به کار می‌رود (فَهُمْ شُرَکاءُ فِی الثُّلُث؛ نساء/12) و هم در مورد ی که در طول انسان است و با دیگری در خصوص انسان مشارکت دارد (هذا لِلَّهِ بِزَعْمِهِمْ وَ هذا لِشُرَکائِنا، انعام/136؛ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً رَجُلاً فیهِ شُرَکاءُ مُتَشاکِسُونَ، زمر/29) بدین ترتیب وقتی این کلمه به صورت مضاف به ضمیر می‌آید، گاه به معنای «شریک در مضاف الیه» است (ادْعُوا شُرَکاءَکُمْ؛ اعراف/195) و گاهی به معنای «شریک با مضاف الیه» است (یُنادیهِمْ أَیْنَ شُرَکائی‏؛ فصلت/47)



ماده «شرک» و مشتقات آن 168 بار در قرآن کریم به کار رفته است.



تَدْعُونَ


ماده «دعو» در اصل به معنای «متمایل شدن به جانب ی با کلام» ویا «خواستن چیزی با توجه و میل به آن» و معادل کلمات فارسی «دعوت و خواندن» است. درباره این کلمه و ماده «دعو» در آیه 14 همین سوره توضیح داده شد.



جلسه 714 http://yekaye.ir/al-fater-35-14/



بَیِّنَةٍ


ماده «بین» هم به معنای «فصل» (فاصله و ج ) به کار می‌رود و هم به معنای «وصل» (اتصال و به هم رسیدن)؛ و «بیان» به معنی آشکار است و «بیِّنه» [= دلیل] هم از همین ریشه و به معنای چیزی است که دل کاملا آشکار داشته باشد. درباره کلمه «بَیِّنَة» و ماده «بین» در آیه 25 همین سوره توضیح داده شد.



جلسه 725 http://yekaye.ir/al-fater-35-25/



غُرُوراً


ماده «غرر» در اصل در جایی به کار می‌رود که با تاثیر چیزی، غفلتی حاصل شود و بدین جهت آن را اخص از غفلت دانسته‌اند و «غُرور» به معنای «فریب خوردن» و در غفلت واقع شدن است؛ که به معنای «خدعه» (نیرنگ و فریب) هم بسیار نزدیک است و در تفاوت این دو گفته‌اند که غرور در اصل در جایی است که با به ایهام انداختن مطلبی بر مخاطب مشتبه شود، اما خدعه غالبا در جایی است که با مخفی بخشی از واقعیت مخاطب را فریب دهند. درباره این کلمه و ماده «غرر» در آیه 5 همین سوره توضیح داده شد.



جلسه 705 http://yekaye.ir/al-fater-35-5/



اختلاف قرائت



در قرائت اهل مدینه (نافع) و شام (ابن عامر) و اغلب قراء کوفه ( ائی، و روایت شعبه از عاصم) به صورت « عَلى‏ بَیِّناتٍ» (به صورت جمع)‌ قرائت کرده‌اند؛



اما در قرائت اهل مکه (ابن‌کثیر) و بصره (ابوعمرو) و برخی دیگر از قرائات کوفه (حمزه، و روایت حفص و ابان از عاصم) و نیز قرائت خلف (از قراء عشره) و اعمش (از قراء اربعة عشر) و ابن‌وثاب (از قرائتهای غیرمشهور) به صورت «عَلى‏ بَیِّنَةٍ» (به صورت مفرد) ‌قرائت کرده‌اند. (مجمع البیان، ج‏8، ص641-642[4]؛ البحر المحیط، ج‏9، ص39[5])



حدیث



1) از صادق ع روایت شده است: شخصی خدمت اکرم ص آمد و گفت: یا رسول الله! مرا سفارشی کنید!



فرمود: به خداوند شرک نورز؛ حتی اگر با آتش سوزانده شوی؛ و حتی اگر شکنجه و عذاب شدی باز همچنان دلت با ایمان مطمئن باشد ...



الکافی، ج‏2، ص158



ابْنُ مَحْبُوبٍ عَنْ خَالِدِ بْنِ نَافِعٍ الْبَجَلِیِّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مَرْوَانَ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع یَقُولُ:



إِنَّ رَجُلًا أَتَى النَّبِیَّ ص فَقَالَ یَا رَسُولَ اللَّهِ أَوْصِنِی!



فَقَالَ لا تُشْرِکْ بِاللَّهِ شَیْئاً وَ إِنْ حُرِّقْتَ بِالنَّارِ وَ عُذِّبْتَ إِلَّا وَ قَلْبُکَ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِیمَانِ ...[6]






2) از صادق ع روایت شده است:



همانا خداوند با مردم بدانچه بدانها داده و شناسانده احتجاج می‌کند.



الکافی، ج‏1، ص163



مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَى وَ غَیْرُهُ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَى عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ سَعِیدٍ عَنِ ابْنِ أَبِی عُمَیْرٍ عَنْ جَمِیلِ بْنِ دَرَّاجٍ عَنِ ابْنِ الطَّیَّارِ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ:



إِنَ‏ اللَّهَ احْتَجَّ عَلَى النَّاسِ بِمَا آتَاهُمْ وَ عَرَّفَهُمْ.



تدبر



1) «قُلْ أَ رَأَیْتُمْ شُرَکاءَکُمُ الَّذینَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَرُونی‏ ما ذا خَلَقُوا مِنَ الْأَرْضِ أَمْ لَهُمْ شِرْکٌ فِی السَّماواتِ أَمْ آتَیْناهُمْ کِتاباً فَهُمْ عَلی‏ بَیِّنَةٍ مِنْهُ»



این آیه برهانی را به ص آموزش می‌دهد برای نفی ربوبیت خدایانی که آنان می‌پرستیدند.



مفاد برهان چنین است:



اگر آن خدایان واقعا در تدبیر عالم نقشی دارند باید در آفرینش آن هم نقشی می‌داشتند، چرا که آفرینش و تدبیر لازم و م وم‌اند؛ و اگر مدعی‌اند که آنان در آفرینش نقشی دارند باید دلیلی بیاورند، و این دلیل یا با مراجعه به متن عالم (مراجعه به آسمانها و زمین) حاصل می‌شود یا اینکه خود خداوند از مشارکت آنها خبر داده باشد؛ در حالی که هیچیک از اینها نیست. (المیزان، ج‏17، ص53-54[7])






2) «قُلْ أَ رَأَیْتُمْ شُرَکاءَکُمُ الَّذینَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَرُونی‏ ما ذا خَلَقُوا مِنَ الْأَرْضِ أَمْ لَهُمْ شِرْکٌ فِی السَّماواتِ»



هر در هر کاری که گمان می‌کند که کار از دست خدا بتنهایی برنمی‌آید و به همین جهت به سراغ دیگری می‌رود که کارش را انجام دهد، لحظه‌ای با خود تامل کند که آیا آن ی را که در انجام کار در عرض خدا قرار داده، آیا چیزی را در زمین یا آسمان هست که او، و نه خداوند، آن را آفریده باشد؟



تاملی با خویش



وقتی خالق همه چیز تنها و تنها خداست، چرا ما گمان می‌کنیم که برای انجام برخی کارها حتما یا چیز دیگری باید باشد تا آن کار انجام شود؟!






3) «قُلْ أَ رَأَیْتُمْ ...»



اکرم صلى اللَّه علیه و آله مأمور به گفتگو با مخالفان بود؛ و در این یت، باید با سؤال، وجدان‏ها را بیدار کند (تفسیر نور، ج‏9، ص508)






4) «قُلْ أَ رَأَیْتُمْ شُرَکاءَکُمُ ... أَمْ آتَیْناهُمْ کِتاباً فَهُمْ عَلی‏ بَیِّنَةٍ مِنْهُ»



دین منطق و دلیل است. (تفسیر نور، ج‏9، ص509)



و انسان برای هر باوری که دارد و هر کاری که می‌خواهد انجام دهد باید بیّنه [دلیلی آشکار و روشن] داشته باشد.



نکته تخصصی معرفت‌شناسی



تردیدی نیست که تقلید بدون پشتوانه هیچ اعتباری ندارد و انسان برای هر باور و هر کارش باید بیّنه و دلیل داشته باشد.



اما اشتباه است که بیّنه را منحصر در تجربه مستقیم بدانیم؛ بلکه مهمترین بینه‌های ما انسانها بینه‌های مکتوب است؛ یعنی اگر نیک بین یم، عمده علم و دانشی که هریک از ما، بلکه هر یک از دانشمندان برجسته در تجربی‌ترین حوزه‌های دانش، در اختیار دارد، محصول مطالعه و خواندن است. به تعبیر دیگر، عمده شناخت ما از عالم، بیش از آنکه محصول مستقیم تجربه و استدلال خودمان باشد، محصول مطالعه ماست؛ و هرجا به متخصصی در زمینه خاصی مراجعه کنیم که نظرش بر اساس تخصش بوده باشد، این رجوع ما، رجوعی به لحاظ معرفت‌شناختی موجه است.



بدین ترتیب، اگر خدا خداست و از همه حقایق عالم باخبر است، اگر ی به سخنان خدا مراجعه کند و بر اساس آن به درستیِ یک باور یا شایسته بودن یک اقدام اذعان کند، قطعا این مراجعه او به لحاظ معرفت‌شناختی موجه است.






5) «أَ رَأَیْتُمْ «أَرُونی‏ ما ذا خَلَقُوا مِنَ الْأَرْضِ أَمْ لَهُمْ شِرْکٌ فِی السَّماواتِ أَمْ آتَیْناهُمْ کِتاباً فَهُمْ عَلی‏ بَیِّنَةٍ مِنْهُ»



برای هر مطلبی دو گونه دلیل می توان آورد: بر اساس عقل و تجربه و استنباط از متن آفرینش؛ یا بر اساس وحی و استنباط از کتاب آسمانی. در حقیقت، عقل و نقل، در کنار هم هستند، نه در مقابل هم؛ و هم دلیل عقلی و هم دلیل نقلی، دلیل مورد قبول دین می باشد.



نکته معرفت شناسی (درباره «علم دینی»)



از برداشت های نادرست درباره «علم دینی» آن است که علمی است که صرفا متکی بر منابع نقلی باشد؛ در حالی که اگر ضابطه علم دینی بودن، هر علمی باشد که مورد قبول دین است و از منابع مورد قبول دین استفاده کند، هم مسائل تجربی و عقلی، و هم مطالب کتب آسمانی، مورد قبول دین است؛ و علمی که از آنها به دست آید علم دینی خواهد بود. (جوادی آملی، منزلت عقل در هندسه معرفت دینی، ص50-62)






6) «أَرُونِی ما ذا خَلَقُوا»



تحدّى و مبارزه‏طلبى، تنها در کتاب تشریع نیست که مى‏فرماید: «فَأْتُوا بِسُورَةٍ» (بقره/23) بلکه در مورد آفرینش و کتاب تکوین نیز هست.






7) «بَلْ إِنْ یَعِدُ الظَّالِمُونَ بَعْضُهُمْ بَعْضاً إِلاَّ غُرُوراً»



وعده‏ى ظالمان، فریب و شعارهاى آنان فریبنده است. (تفسیر نور، ج‏9، ص509)



به تعبیر دیگر، ی که اهل ظلم باشد، با نظام عالم هماهنگ نیست؛ پس هیچ دلیل و بیّنه‌ای برای اقداماتش ندارد؛ و اگر ظالمان همدیگر را توجیه می‌کنند و به هم وعده‌ای می‌دهند، وعده و توجیه‌شان جز فریب و دروغ نیست.






8) «قُلْ أَ رَأَیْتُمْ شُرَکاءَکُمُ ... بَلْ إِنْ یَعِدُ الظَّالِمُونَ بَعْضُهُمْ بَعْضاً إِلاَّ غُرُوراً»



شروع این آیه درباره مشرکان است؛ و پایان آیه از آنها با تعبیر «ظالمان»ی یاد می‌کند که همدیگر را فریب می‌دهند.



یعنی، ی که شرک می‌ورزد، ظالم است (إِنَّ الشِّرْکَ لَظُلْمٌ عَظیم‏؛ لقمان/13)؛



و زندگی مبتنی بر فریب و دروغ در پیش گرفته است.



به عبارت دیگر،



شرک بر تبلیغات و وعده‏هاى فریبکارانه استوار است. (تفسیر نور، ج‏9، ص509)






9) «فَهُمْ عَلی‏ بَیِّنَةٍ مِنْهُ بَلْ إِنْ یَعِدُ ... إِلاَّ غُرُوراً»



هر جا منطق و بیّنه نباشد، فریب است.






10) «إِنْ یَعِدُ الظَّالِمُونَ بَعْضُهُمْ بَعْضاً إِلاَّ غُرُوراً»



فریب از هر مى‏تواند باشد. گاهى افراد ضعیف و عادى با تملق و چاپلوسى افراد بالاتر را به انحراف مى‏کشانند و گاهى افراد قوى با تهدید و تطمیع و وعده‏ها و شعارهاى دروغین مردم را به اطاعت بى چون و چراى خود وادار مى‏کنند. (تفسیر نور، ج‏9، ص509)



اینها را در کانال نیاوردم



11) «أَرُونی‏ ما ذا خَلَقُوا مِنَ الْأَرْضِ أَمْ لَهُمْ شِرْکٌ فِی السَّماواتِ»



چرا در مورد زمین تعبیر «آیا از زمین چیزی آف د» به کار برد و در مورد آسمانها تعبیر «آیا در آسمانها مشارکتی دارند» و هر دو را ی ان نفرمود؟



الف. با جایگزین این دو تعبیر می‌خواهد بفهماند که آفرینش لازمه شریک خدا بودن است. (المیزان، ج‏17، ص54)



ب. شاید بدین جهت که زمین در دسترس‌تر است برای کافران تا آسمانها. آنگاه در مورد زمین، که در دسترس‌تان است یک نمونه آفرینش از این معبودها بیاورید؛ اما در مورد آسمانها یک مورد که نشاندهنده مشارکت، و نه وما آفرینش، باشد بیاورید هم کافی است.



ج. ..






12) «أَمْ لَهُمْ شِرْکٌ فِی السَّماواتِ أَمْ آتَیْناهُمْ کِتاباً فَهُمْ عَلی‏ بَیِّنَةٍ مِنْهُ»



چرا در مورد بینه نداشتن آنها، فرمود «آیا ما به آنها کت دادیم» و با همان سبک جمله قبل ادامه نداد و نفرمود «أم لهم کتاب: آیا کت دارند؟»



الف. این تعبیر تاکیدش شدیدتر است؛ یعنی نه‌تنها آنان کت ندارند، بلکه اصلا ما کت در این زمینه نازل نکرده‌ایم که دست اینان باشد یا دست دیگران. (المیزان، ج‏17، ص54)



ب. ...[8]








[1] . درباره «أَ رَأَیْتُمْ» برخی بر این باورند که این تعبیر در ابتدای کلام به معنای «اخبرونی: به من خبر دهید» است؛ و نیز زمخشری گفته که «أَرُونی‏» به منزله بدل برای آن است و ابوحیان در هر دو مطلب بحث دارد:


«قُلْ أَ رَأَیْتُمْ شُرَکاءَکُمُ، قال الحوفی: ألف الاستفهام ذلک للتقریر، و فی حریر: أرأیتم: المراد منه أخبرونی، لأن الاستفهام یستدعی ذلک. یقول القائل: أ رأیت ماذا فعل زید؟ فیقول السامع: باع و اشترى، و لو لا تضمنه معنى أخبرونی لکان الجواب نعم أو لا. و قال ابن عطیة: أرأیتم ینزل عند سیبویه منزلة أخبرونی. و قال ا مخشری: أرونی بدل من أرأیتم لأن معنى أرأیتم أخبرونی، کأنه قال: أخبرونی عن هؤلاء الشرکاء و عن ما استحقوا به الإلهیة و الشرکة، أرونی أی جزء من أجزاء الأرض استبدوا بخلقه دون اللّه، أم لهم مع اللّه‏ شرکة فی خلق السموات‏ ...


أما قوله: أَرُونِی بدل من أَ رَأَیْتُمْ فلا یصح، لأنه إذا أبدل مما دخل علیه الاستفهام فلا بد من الأداة على البدل، و أیضا فإبدال الجملة من الجملة لم یعهد فی لسانهم، ثم البدل على نیة تکرار العامل، و لا یتأتى ذلک هنا، لأنه لا عامل فی أرأیتم فیتخیل ه على أرونی. و قد تکلمنا فی الأنعام على أرأیتم کلاما شافیا. و الذی أذهب إلیه أن أرأیتم بمعنى أخبرنی، و هی تطلب مفعولین: أحدهما منصوب، و الآ مشتمل على استفهام. تقول العرب: أ رأیت زیدا ما صنع؟ فالأول هنا هو شُرَکاءَکُمُ، و الثانی ما ذا خَلَقُوا، و أرونی جملة اعتراضیة فیها تأکید للکلام و تسدید. و یحتمل أن ی ذلک أیضا من باب الإعمال، لأنه توارد على ماذا خلقوا، أرأیتم و أرونی، لأن أرونی قد تعلق على مفعولها فی قولهم: أما ترى، أی ترى هاهنا، و ی قد أعمل الثانی على المختار عند البصریین. و قیل: یحتمل أن ی أرأیتم استفهاما حقیقیا، و أرونی أمر تعجیز للتبیین، أی أعملتم هذه ی تدعونها کما هی و على ما هی علیه من العجز، أو تتوهمون فیها قدرة؟ فإن کنتم تعلمونها عاجزة، فکیف تعبدونها؟ أو توهمتم لها قدرة، فأرونی قدرتها فی أی شی‏ء هی، أ هی فی الأرض؟ کما قال بعضهم: إن اللّه إله فی السماء، و هؤلاء آلهة فی الأرض. قالوا: و فیها من الکواکب و الأصنام صورها، أم فی السموات؟ کما قال بعضهم: إن السماء خلقت باستعانة الملائکة، فالملائکة شرکاء فی خلقها، و هذه الأصنام صورها، أم قدرتها فی الشفاعة لکم؟ کما قال بعضهم: إن الملائکة ما خلقوا شیئا، و لکنهم مقربون عند اللّه، فنعبدهم لتشفع لنا، فهل معهم من اللّه کتاب فیه إذنه لهم بالشفاعة؟ انتهى.» (البحر المحیط، ج‏9، ص37)


[2] . توجه شود که ابن‌فارس برای این ماده دو اصل در نظر می‌گیرد: الشین و الراء و الکاف أصلانِ، أحدهما یدلُّ على مقارنَة و خِلَافِ انفراد، و الآ یدلُّ على امتدادٍ و استقامة؛ و برای اصل دوم این مثالها را می‌آورد «و أمّا الأصل الآ فالشرَک: لَقَم الطّریق، و هو شِرَاکُه أیضاً. و شِرَاک النَّعْل مشبَّه بهذا. و منه شَرَکُ الصّائدِ، سمِّى بذلک لامتداده.» اما مرحوم مصطفوی، بر اساس تعریفی که در ادامه متن آمده، این دومی را هم به همان اولی برمی‌گرداند و می‌گوید «و بهذه المناسبة تطلق على السهم و النصیب، و على الشَّرَکِ باعتبار تأثیره فی الصید و مشارکته الصائد فی هذا العمل، و على شراک النعل فانّ تأثیره فی نعّل کالنعل و له سهم فی هذا اللبس. و على شِرَاکِ الطریق فانّ استقامة الطریق فیها تأثیر فی السیر و الهدایة الى المقصود.»


از آنجا که ظاهرا مصداقی از این معنای دوم در قرآن کریم نیامده است، وارد این نزاع که آیا واقعا دو معناست یا یک معنا نشدیم.


[3] . أنّ الأصل الواحد فی هذه المادّة: هو تقارن فردین أو أفراد فی عمل أو أمر بحیث ی لکلّ واحد منهم نصیب فیه أو تأثیر.


[4] . و قرأ ابن کثیر و أبو عمرو و حمزة و حفص و خلف «عَلی‏ بَیِّنَةٍ» ب وحید و الباقون «بینات» بالجمع ... و الوجه فی قراءة «بَیِّنَةٍ» علی الإفراد أنه یجعل ما فی الکتاب أو ما یأتی به النبی ص بینة کما قال أَ رَأَیْتُمْ إِنْ کُنْتُ عَلی‏ بَیِّنَةٍ مِنْ رَبِّی و قَدْ جاءَتْکُمْ بَیِّنَةٌ مِنْ رَبِّکُمْ و من قرأ بالجمع فإن لکل نبی بینة فإذا جمعوا جمعت البینة ب م علی أن فی الکتاب ضروبا من البینة فجمع لذلک


[5] . و قرأ ابن وثاب، و الأعمش، و حمزة، و أبو عمرو، و ابن کثیر، و حفص، و أبان عن عاصم: عَلى‏ بَیِّنَةٍ، بالإفراد؛ و باقی السبعة: بالجمع.


[6] . وَ وَالِدَیْکَ فَأَطِعْهُمَا وَ بَرَّهُمَا حَیَّیْنِ کَانَا أَوْ مَیِّتَیْنِ وَ إِنْ أَمَرَاکَ أَنْ تَخْرُجَ مِنْ أَهْلِکَ وَ مَالِکَ فَافْعَلْ فَإِنَّ ذَلِکَ مِنَ الْإِیمَانِ.


[7] . و فی الآیة تلقین النبی ص الحجة على نفی ربوبیة آلهتهم الذین کانوا یعبدونهم و تقریر الحجة أنهم لو کانوا أربابا آلهة من دون الله لکان لهم شی‏ء من تدبیر العالم فکانوا خالقین لما یدبرونه لأن الخلق و دبیر لا ینفک أحدهما عن الآ و لو کانوا خالقین لدل علیه دلیل و الدلیل إما من العالم أو من قبل الله سبحانه أما العالم فلا شی‏ء منه یدل على ه مخلوقا لهم و لو بنحو الشرکة و هو قوله: «أَرُونِی ما ذا خَلَقُوا مِنَ الْأَرْضِ أَمْ لَهُمْ شِرْکٌ فِی السَّماواتِ». و أما من قبله تعالى فلو کان لکان کتابا سماویا نازلا من عنده سبحانه یعترف بربوبیتهم و یجوز للناس أن یعبدوهم و یتخذوهم آلهة، و لم ینزل کتاب على هذه الصفة و هم معترفون بذلک و هو قوله: «أَمْ آتَیْناهُمْ کِتاباً فَهُمْ عَلى‏ بَیِّنَةٍ مِنْهُ»


[8] . شاید بدین جهت که هر کت و هر نوشته‌ای دلیل محسوب نمی‌شود؛ نوشته‌ای به صِرف نوشته بودنش دلیل است که از جانب خدا باشد.


 




739) سوره فاطر (35) آیه 39 هُوَ الَّذی جَعَلَکُمْ خَلائِفَ فِی ا

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله الرحمن الرحیم



739) سوره فاطر (35) آیه 39



هُوَ الَّذی جَعَلَکُمْ خَلائِفَ فِی الْأَرْضِ فَمَنْ کَفَرَ فَعَلَیْهِ کُفْرُهُ وَ لا یَزیدُ الْکافِرینَ کُفْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ إِلاَّ مَقْتاً وَ لا یَزیدُ الْکافِرینَ کُفْرُهُمْ إِلاَّ خَساراً



ترجمه



او ی است که شما را جانشین در زمین گردانید؛ پس هر که کفر ورزد کفرش علیه اوست؛ و کف یشگان را کفرشان نزد پروردگارشان جز مبغوضیت [غضب و نفرت] نیفزاید؛ و کف یشگان را کفرشان جز خسارت نیفزاید.



نکات ادبی



خَلائِفَ


قبلا بیان شد که «خَلْف‏» به معنای «پشت» (نقطه مقابلِ «قدام: جلو») (بقره/255؛ رعد/11) و «خَلَف» به معنای ی که در پی می‌آید (نقطه مقابل سَلَف: گذشتگان) می‌باشد. (مفردات ألفاظ القرآن، ص293)



برخی گفته‌اند وقتی «خَلَف» به صورت اضافه به خوبی و بدی بیاید (خلَفِ صدق، خلَفِ سوء) طبیعتا با لفظ بعدی به معنای خوبی ویا بدی جانشین اشاره شده؛ اما وقتی قرار باشد به صورت مطلق به کار رود، برای ی که جانشین مناسبی است، تعبیر «خَلَف»؛ و برای ی که جایگزین نامطلوبی است، تعبیر «خَلْف‏» را به کار می‌برند؛ (معجم المقاییس اللغة، ج‏2، ص210) که این تعبیر دوم در دو جای قرآن کریم به کار رفته است (فَخَلَفَ مِنْ بَعْدِهِمْ خَلْفٌ؛ اعراف/169؛ مریم/59) .



 «خلافت» را از این جهت خلافت گفته‌اند که دومی بعد از اولی می‌آید و جانشین او می‌گردد. (معجم المقاییس اللغة، ج‏2، ص210)



به ن «خوالف» گویند (رَضُوا بِأَنْ یَکُونُوا مَعَ الْخَوالِف؛ توبه/87 و 93) زیرا مردان غالبا برای کار و امور دیگر از خانه غایب می‌شوند و ن جانشین آنها می‌گردند. (معجم المقاییس اللغة، ج‏2، ص210)



برخی توضیح داده‌اند که دو کلمه «خَلَف» (جمع: اخلاف) و خالفة (جمع: خوالف) صرفا به معنای ی است که متصف به صفت جانشین بودن و در پی آمدن می‌شود و از این جهت «خلیف» (جمع: خلفاء) هم به همین معناست (إِذْ جَعَلَکُمْ خُلَفاءَ مِنْ بَعْدِ قَوْمِ نُوح، اعراف/69؛ أَمَّنْ یُجیبُ الْمُضْطَرَّ إِذا دَعاهُ وَ یَکْشِفُ السُّوءَ وَ یَجْعَلُکُمْ خُلَفاءَ الْأَرْض، نمل/62). اما وقتی به صورت «خلیفة» درمی‌آید (إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلیفَةً، بقره/30؛ یا داوُدُ إِنَّا جَعَلْناکَ خَلیفَةً فِی الْأَرْض، ص/26)، حرف «ة» دل بر مبالغه می‌کند (شبیه «ة» در علامه) و منظور ی است که خلافت و جانشینی کاملا در حق او تثبیت شده است و جمعِ آن، نه خلفاء، بلکه «خلائف» می‌باشد (وَ هُوَ الَّذی جَعَلَکُمْ خَلائِفَ الْأَرْضِ، انعام/165؛ هُوَ الَّذی جَعَلَکُمْ خَلائِفَ فِی الْأَرْض، فاطر/39). ( حقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏3، ص110-111)



جلسه 220 http://yekaye.ir/al-baqare-2-030/



از کاربردهای ماده «خلف» تع ری مانند «اختلاف» و «مخالفت» است که در زبان فارسی هم رواج پیدا کرده است؛ و بدین معناست که هر راهی غیر از راه دیگری را در پیش گیرد و از آنجا که اختلاف بین مردم غالبا موجب نزاع می‌شود، به نحو استعاری برای هر منازعه و دعوایی هم تعبیر «اختلاف» به کار می‌رود. (مفردات ألفاظ القرآن، ص294)



ماده «خلف» و مشتقات آن جمعا 127 بار در قرآن کریم به کار رفته است.



کَفَرَ ؛ کُفْرُهُ ؛ الْکافِرینَ


قبلا بیان شد که ماده «کفر» در اصل دل بر پوشاندن و مخفی می‌کند؛ به کشاورز «کافر» گفته می‌شود چون دانه را در دل خاک مخفی می‌کند و «کفاره» هم کفاره است چون گناه را می‌پوشاند و «تکفیر» هم به معنای اقدامی است که چنان روی گناه را می‌پوشاند که گویی انسان گناهی انجام نداده (در مقابل حبط که در مورد نابود شدن کارهای خوب است)



کفر، هم در نقطه مقابل ایمان به کار می‌رود زیرا «حق را می‌پوشاند» و هم در نقطه مقابل «شکر»‌ و به معنای «ناسپاسی» به کار می‌رود زیرا نعمت را می‌پوشاند؛ و از نظر راغب اصفهانی، در مورد ناسپاسی نعمت، غالبا تعبیر «کفران» به کار می‌رود، و در مورد انکار خدا و نبوت و شریعت (بی‌دینی) غالبا تعبیر «کُفر» (که فاعل آن، «کافر» است) به کار می‌رود.



لازم به ذکر است که اگرچه در فرهنگ دینی غالبا کلمه «کافر» فقط به معنای منکر خدا و نبوت و شریعت به کار می‌رود اما در ادبیات قرآنی در مورد منکر ولایت و ت الهی هم این تعبیر به کار می‌رود چنانکه انی که به جای ولایت الله، ولایت طاغوت را پذیرفته باشند کارشان «کفر» معرفی شده (بقره/256) و حتی منافق هم (که ظاهرا مسلمان است و خدا و نبوت و شریعت را قبول دارد) کافر خوانده شده است (نساء/137-138؛ منافقون/1-3).



جلسه 205 http://yekaye.ir/al-furqan-025-50/



همچنین قبلا حدیثی گذشت که توضیح داده بود که کفر در قرآن به پنج معنا به کار رفته: کفر حجود (انکار) [که دو قسم می‌شد: انکار از روی ظن و گمان، ویا کاملا آگاهانه در برابر حقیقت ایستادن]، ترک آنچه خدا دستور داده، کفر برائت و کفر نعمت.



جلسه159، حدیث1 http://yekaye.ir/al-jathiyah-45-24/



مَقْتاً


درباره اصل ماده «مقت» برخی گفته‌اند که دل می‌کند بر قُبح و زشتی (معجم المقاییس اللغة، ج‏5، ص341)؛



برخی گفته‌اند که دل دارد بر بُغض و نفرت شدید ( حقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏11، ص139)



و برخی هم هر دو مولفه را دخیل دانسته و گفته‌اند که دل دارد بر بُغض و نفرت شدید از ی که مرتکب کار زشت و قبیحی می‌شود (مفردات ألفاظ القرآن، ص772)



از کاربردهای این کلمه «نکاح مقت» بوده که ی با زنِ پدرش ازدواج می‌کرد (وَ لا تَنْکِحُوا ما نَکَحَ آباؤُکُمْ مِنَ النِّساءِ إِلاَّ ما قَدْ سَلَفَ إِنَّهُ کانَ فاحِشَةً وَ مَقْتاً وَ ساءَ سَبیلاً؛ نساء/22) که خداوند منفوریت این را در ردیف اء قرار داد.



کاربردهای قرآنی دیگر این ماده عبارتند از: «لا یَزیدُ الْکافِرینَ کُفْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ إِلاَّ مَقْتاً» (فاطر/39) «إِنَّ الَّذینَ کَفَرُوا یُنادَوْنَ لَمَقْتُ اللَّهِ أَکْبَرُ مِنْ مَقْتِکُمْ أَنْفُسَکُمْ إِذْ تُدْعَوْنَ إِلَى الْإِیمانِ فَتَکْفُرُونَ» (غافر/10) «کَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللَّهِ» (غافر/35 و صف/3)



این ماده همین 6 مورد در قرآن کریم به کار رفته است.



خَساراً


قبلا بیان شد که ماده «خسر» در اصل دل بر «نقص» می‌کند؛ و نه هر نقصی، بلکه نقصی که بر سرمایه انسان وارد شود؛ خواه سرمایه مادی (مال جاره) ویا سرمایه وجودی و جان خود آدمی؛ و در قرآن کریم از 65 مورد استفاده از مشتقات این ماده، تنها سه موردش در معنای ضرر مادی به کار رفته است (أَوْفُوا الْکَیْلَ وَ لا تَکُونُوا مِنَ الْمُخْسِرینَ؛، شعرا/181؛ وَ أَقیمُوا الْوَزْنَ بِالْقِسْطِ وَ لا تُخْسِرُوا الْمیزان، الرحمن/9؛ وَ إِذا کالُوهُمْ أَوْ وَزَنُوهُمْ یُخْسِرُون، مطففین/3).



معادل فارسی آن، «زیان» و در نقطه مقابل «سود» (ربح) است و از این جهت با «ضرر» که در مقابل «نفع» است، متفاوت می‌باشد.



برخی توضیح داده‌اند که در زبان عربی برای از دست دادن سرمایه دو تعبیر به کار می‌رود: وقتی مقدار محدودی از سرمایه را از دست داده باشد «وضیعة» می‌گویند و وقتی کل سرمایه را ضرر کرده باشد «خسران» می‌گویند (هرچند بعدا خسران در مورد مقداری از سرمایه هم به کار رفته است)؛ و بر این اساس تعبیر «خسروا أنفسهم» هم بدین معناست که آنها چنان جان و هستی و تمام سرمایه وجودی خود خود را هدر داده‌اند که گویی هلاک شده‌اند و ظاهرا به همین جهت ست که اصل خسران را هلاکت هم دانسته‌اند.



جلسه 243 http://yekaye.ir/al-aaraf-7-22-2/



حدیث



1) از المومنین ع روایت شده است:



هر که به خداوند کفر بورزد اوست که «مغضوب علیه» (مورد غضب واقع شده) و «ضال» (گمراه) از راه خداوند عز و جل است. (اشاره دارد به آیه آ سوره حمد)



فسیر المنسوب إلى الإمام الحسن العسکری علیه السلام، ص: 50



قَالَ الْإِمَامُ ع: قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع:



کُلُّ مَنْ کَفَرَ بِاللَّهِ فَهُوَ مَغْضُوبٌ عَلَیْهِ، وَ ضَالٌّ عَنْ سَبِیلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ.






2) از صادق ع روایت شده است: همراه با ایمان [واقعی] عمل ضرری نمی‌زند و همراه با کفر [واقعی] عمل سودی نمی‌بخشد. آیا نمی‌بینی که [خداوند] فرموده است: «و هیچ چیز مانع پذیرفته شدنِ انفاقهاى آنان نشد جز اینکه به خدا و ش کفر ورزیدند» (توبه/54) «و مُردند در حالی که کافر بودند.» (توبه/125)



الکافی، ج‏2، ص464



عَنْهُ عَنْ یُونُسَ عَنِ ابْنِ بُکَیْرٍ عَنْ أَبِی أُمَیَّةَ یُوسُفَ بْنِ ثَابِتٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع یَقُولُ:



لَا یَضُرُّ مَعَ الْإِیمَانِ عَمَلٌ وَ لَا یَنْفَعُ مَعَ الْکُفْرِ عَمَلٌ أَ لَا تَرَى أَنَّهُ قَالَ «وَ ما مَنَعَهُمْ أَنْ تُقْبَلَ مِنْهُمْ نَفَقاتُهُمْ إِلَّا أَنَّهُمْ کَفَرُوا بِاللَّهِ وَ بِرَسُولِهِ» «وَ مَاتُوا وَ هُمْ کَافِرُونَ».[1]






3) از باقر ع روایت شده است:



ی که مومن باشد و عمل خوبی در [دوره] ایمانش انجام دهد، سپس فتنه‌ای به او برسد و کفر پیشه کند، سپس بعد از کفرش توبه کند، همه آن عملش که در [دوره] ایمانش انجام داده محاسبه می‌شود و آن کفر - با توجه به اینکه بعد از کفرش توبه کرده - آن عملش را باطل نمی‌کند.



الکافی، ج‏2، ص461



عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ وَ غَیْرِهِ عَنِ الْعَلَاءِ بْنِ رَزِینٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع قَالَ:



مَنْ کَانَ مُؤْمِناً فَعَمِلَ خَیْراً فِی إِیمَانِهِ ثُمَّ أَصَابَتْهُ فِتْنَةٌ فَکَفَرَ ثُمَّ تَابَ بَعْدَ کُفْرِهِ کُتِبَ لَهُ وَ حُوسِبَ بِکُلِّ شَیْ‏ءٍ کَانَ عَمِلَهُ فِی إِیمَانِهِ وَ لَا یُبْطِلُهُ الْکُفْرُ إِذَا تَابَ بَعْدَ کُفْرِهِ.






4) از صادق ع روایت شده است که: رسول خدا ص فرمود: اطاعت علی ع ذلت‌ است و معصیتش کفر به خداست!



گفته شد: یا رسول الله!! چگونه می‌شود که اطاعت علی ع ذلت‌ باشد و معصیتش کفر به خدا؟!



فرمود: همانا علی ع شما را بر انجام حق می‌کشاند، پس اگر اطاعتش کنید [در برابر حق] ذلیل [و مطیع] می‌شوید؛ و اگر عصیانش کنید به خداوند عز و جل کفر ورزیده‌اید.



الکافی، ج‏2، ص388



عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِیَادٍ عَنْ یَحْیَى بْنِ الْمُبَارَکِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ جَبَلَةَ عَنْ إِسْحَاقَ بْنِ عَمَّارٍ وَ ابْنِ سِنَانٍ وَ سَمَاعَةَ عَنْ أَبِی بَصِیرٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ



قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص طَاعَةُ عَلِیٍّ ع ذُلٌّ وَ مَعْصِیَتُهُ کُفْرٌ بِاللَّهِ!



قِیلَ یَا رَسُولَ اللَّهِ وَ کَیْفَ یَکُونُ طَاعَةُ عَلِیٍّ ع ذُلًّا وَ مَعْصِیَتُهُ کُفْراً بِاللَّهِ؟



قَالَ إِنَّ عَلِیّاً ع یَحْمِلُکُمْ عَلَى الْحَقِّ فَإِنْ أَطَعْتُمُوهُ ذَلَلْتُمْ وَ إِنْ عَصَیْتُمُوهُ کَفَرْتُمْ بِاللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ.






5) از المومنین ع روایت شده است:



کافر، دنیا بهشتش است، و زندگی زودگذر نهایت همتش، و مرگ مایه شقاوتش، و آتش جهنم غایت و پایانش!



تصنیف غرر الحکم و درر الکلم، ص92



الْکَافِرُ الدُّنْیَا جَنَّتُهُ وَ الْعَاجِلَةُ هِمَّتُهُ وَ الْمَوْتُ شَقَاوَتُهُ وَ النَّارُ غَایَتُهُ.



تدبر



1) «هُوَ الَّذی جَعَلَکُمْ خَلائِفَ فِی الْأَرْضِ»



مقصود از این تعبیر که «او ی است که شماها را خلیفه‌هایی در زمین گردانید» چیست؟



الف. شما را جانشینان انی که در قرون قبل می‌زیستند قرار داد، به اینکه شما را بعد از آنان پدید آورد و شما را وارث آنچه از آنِ آنان بود قرار داد. (به نقل از مجمع البیان، ج‏8، ص642) به تعبیر دیگر، می‌خواهد بیان کند که مردم دائما جایگزین همدیگر می‌شوند و افراد جدید مسلط بر اموری می‌شوند که تحت سلطه و اختیار گذشتگان بود. (المیزان، ج17، ص52) تا بدین وسیله آنان از وضعیت گذشتگان خود عبرت گرفته، مسیر کفر را در پیش نگیرند. (البحر المحیط، ج9، ص37)



ب. شما را ه نان کفار، در هر امتی بعد از امت، و در هر قرنی بعد از قرن قبل، قرار داد (قتاده، به نقل از مجمع البیان، ج‏8، ص642)



ج. چه‌بسا مراد همان مقام خلیفة‌اللهی باشد که در ابتدای آفرینش انسان بدان تصریح کرده است، بویژه که عبارات اینجا بسیار شبیه آنجاست: «وَ إِذْ قالَ رَبُّکَ لِلْمَلائِکَةِ إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلیفَة: و هنگامی که پروردگارت به فرشتگان فرمود: همانا من در زمین خلیفه‌ای قرار می‌دهم» (بقره/30)



نکته تخصصی انسان‌شناسی



در اینکه مقام خلیفة‌اللهی یک برتری‌ای برای انسان نسبت به سایر موجودات ایجاد می‌کند تردیدی نیست؛ اما اینکه این برتری وما به معنای این نیست که ولو هر کاری د، ازبقیه موجودات بهتر است. بویژه اگر آن بار امانتی را که انسان را از سایر موجودات متمایز ساخت (احزاب/72)، «اختیار» خاص انسان بدانیم که منجر به این می‌شود که موجودی مکلف و مسئولیت‌پذیر شود (جلسه560، تدبر 1.الف http://yekaye.ir/al-ahzab-33-72/) چرا که اقتضای برخورداری از اختیار این است که موجود مختار بتواند از بقیه بدتر شود (کَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ، اعراف/179 و فرقان/44؛ فَهِیَ کَالْحِجارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَة؛ بقره/74) و شاهد این مدعا هم آن است که آنجا که از این سخن می‌گوید که این امانت را هیچ موجودی جز انسان تحمل نداشت، بلافاصله به جای اینکه مدح کند، مذمت می‌کند (وَ حَمَلَهَا الْإِنْسانُ إِنَّهُ کانَ ظَلُوماً جَهُولا؛ احزاب/72) (توضیح بیشتر در جلسه560، تدبرهای 4 و 7 http://yekaye.ir/al-ahzab-33-72/)



به نظر می‌رسد که چون اغلب مفسران چنان ذهنیتی داشته‌اند (که اگر خلیفةالله شد حتما نهایتا از بقیه بهتر خواهد بود) - با اینکه عبارات این دو آیه بسیار شبیه همدیگرند - این دو را ناظر به همدیگر ندانسته‌اند و خلیفه در این آیه را صرفاً به معنای جانشین گروههای قبل معرفی کرده‌اند.[2]



د. ...






2) «هُوَ الَّذی جَعَلَکُمْ خَلائِفَ فِی الْأَرْضِ فَمَنْ کَفَرَ فَعَلَیْهِ کُفْرُهُ ...»



این آیه چه ارتباطی به آیات قبل دارد؟



الف. همان طور که کتاب آسمانی را به شما به ارث دادیم (آیه32) به همان صورت زمین را هم به شما از گذشتگان به ارث دادیم تا این نعمت را سپاس می‌گویید و از وضعیت گذشتگانتان عبرت گیرید. (مجمع‌البیان، ج8، ص643)



ب. آیات قبل ناظر به عذاب کافران بود؛ و اکنون می‌فرماید که ما شما را جایگزین قبلی‌ها کردیم اما شما از کفرورزی و عاقبت سوء گذشتگان عبرت نگرفتید و باز به کفر روی آوردید. (البحر المحیط، ج9، ص37)



ج. آیه می‌تواند مستقیما به آیه قبل مرتبط باشد؛ یعنی خداوند چون از سویی عالم به غیب آسمانها و زمین است، پس شما را مقام خلیفة‌اللهی در زمین بخشید و می‌دانست این تنها در توان انسان است؛ و از سوی دیگر و از سوی دیگر از درون ‌های شما کاملا باخبر است، و بخشیدن این مقام به انسان اصلا به آن معنا نیست که ی از شما کفر نورزد. (توضیح بیشتر در تدبر1، بند ج)



د. ...






3) «فَمَنْ کَفَرَ فَعَلَیْهِ کُفْرُهُ»



ی که کفر بورزد این تنها و تنها علیه خودش خواهد بود و ضربه‏اى به خدا نمى‏زند. (تفسیر نور، ج‏7، ص507)



نکته تخصصی انسان‌شناسی



خداوند ربوبیت انسان را برعهده دارد؛ پس هر کمالی که انسان بدان دست می‌یابد، به عنایت و افاضه خداوند است. ی که این ربوبیت را به رسمیت می‌شناسد و بدان ایمان می‌آورد خود را در مسیری که خداوند معین کرده قرار می‌دهد؛ و از این رو اگر احیانا عمل خلافی هم از او سر بزند، چون در مجموع در مسیر حق است، این خلاف، حداکثر درنگی در کار او پیش می‌آورد؛ اما ضربه کاری به او نمی‌زند.



اما ی که به ربوبیت خداوند کفر بورزد، واقعیت را - که او تحت ربوبیت خدا عمل می‌کند - تغییر نداده است، بلکه فقط دچار توهم شده، و به خاطر این توهم، خود را از امدادهای غیبی بی‌بهره می‌بیند و بدانها در زندگی روی نمی‌آورد؛ و عملا خود را از مزایای ایمان آوردن برای طی مسیر رشد و کمال محروم می‌کند.



بحثی درباره علم دینی



این نکته در ساحت علوم انسانی هم رخ می‌نماید. دانشمندی که انسان را تحت ربوبیت خداوند نبیند، عملا قسمت عظیمی از واقعیت را سانسور کرده و در حقیقت فقط خودش را از برخی از اطلاعات صحیح و مهم که بدون آنها هیچ تحلیلی به ثمر نمی‌رسد محروم کرده است.






4) «فَمَنْ کَفَرَ فَعَلَیْهِ کُفْرُهُ»



کفّار، کفر خود را به گردن نیاکان یا جامعه نیاندازند. (تفسیر نور، ج‏7، ص507)






5) «هُوَ الَّذی جَعَلَکُمْ خَلائِفَ فِی الْأَرْضِ + فَـ + مَنْ کَفَرَ فَعَلَیْهِ کُفْرُهُ»



این دو جمله را با حرف «ف» به هم مربوط کرد؛ چرا؟



الف. جانشینى انسان در زمین باید عامل شکر باشد نه کفر. یعنی شما نیز رفتنى هستید و دیگران جانشین شما خواهند شد، پس در این چند روز دنیا کفر نورزید. (تفسیر نور، ج‏7، ص507)



ب. چه‌بسا می‌خواهد توجه دهد که گذشتگانتان که شما جانشین آنها شده‌اید را ببینید: پس هر کفر ورزید کفرش به ضرر خودش تمام شد.



ج. شاید می‌خواهد بفرماید اینکه خداوند شما را خلیفه در زمین قرار داده است، بدین معنا نیست که شما حتما موجودات خوبی خواهید بود و کفر نخواهید ورزید.



د. شاید می‌خواهد بفرماید اینکه خداوند شما را خلیفه در زمین قرار داده است، بدین معنا نیست که اگر کفر بورزید کفرش علیه او تمام نشود.



ه. ...






6) «وَ لا یَزیدُ الْکافِرینَ کُفْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ إِلاَّ مَقْتاً وَ لا یَزیدُ الْکافِرینَ کُفْرُهُمْ إِلاَّ خَساراً»



چرا نفرمود که ثمره کفرِ کافران «مقت» (مبغوض و رانده شدن از درگاه الهی) و خسران است، بلکه از تعبیر «لا یزید: نمی‌افزاید» استفاده کرد؟



الف. چون فطرت انسان همواره در معرض استکمال . ازدیاد است؛ پس اگر تسلیم حق باشد این کمال و قرب او را می‌افزاید و اگر کفر بورزد، مبغوضیت و خسارت در پیشگاه خدا را. (المیزان، ج17، ص52)



ب. خطرات و آثار کفر محدود نیست و هر لحظه گسترش مى‏یابد. (تفسیر نور، ج‏7، ص507)



ج. ...






7) ‌«وَ لا یَزیدُ الْکافِرینَ کُفْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ إِلاَّ مَقْتاً وَ لا یَزیدُ الْکافِرینَ کُفْرُهُمْ إِلاَّ خَساراً»



چرا «خسارا» را مستقیما به «مقتاً» عطف نکرد و کل جمله را مجددا تکرار فرمود؟



و اکنون که تکرار کرده، چرا برای «مقتِ» (مبغوض و رانده شدن از درگاه الهی) کافر، از تعبیر «عند ربهم» استفاده کرد؛ اما برای «خسارت» خیر؟



الف. چون خسارت از پیامدهای تبدیل ایمان به کفر، و شقاوتمند شدن است و امری ناشی از عمل خودشان است؛ اما مبغوض شدن امری است که از ناحیه خدا متوجه آنان می‌شود. به عبارت دیگر، محبوب و مبغوض شدن، دو امر خارجی است که «نزد چه ی» در آن موضوعیت دارد [مثلا شخصی محبوب خداست و مبغوض ] اما خسارت مطلبی است که فقط به خود شخص مربوط است. (المیزان، ج17، ص52)



ب. می‌خواهد توجه دهد که این کفر آنها دو پیامد مستقل دارد که هردو موضوعیت دارند و در هشدار دادن به کافران هر دو مستقلا به کار می‌آیند. مثلا اگر ی حتی چنان از خدا بیگانه است که گمان می‌کند که مبغوض خدا شدن اصلا اهمیتی ندارد، دست کم بداند که این کفر، علاوه بر این، به خودی خود به او خسارت خواهد زد.



ج. ..






8) «وَ لا یَزیدُ الْکافِرینَ کُفْرُهُمْ إِلاَّ خَساراً»



کفر به خودى خود، عامل خسارت است، گرچه کافر عمل فاسدى انجام ندهد. (تفسیر نور، ج‏7، ص507)






9) «هُوَ الَّذی جَعَلَکُمْ خَلائِفَ فِی الْأَرْضِ ... لا یَزیدُ الْکافِرینَ کُفْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ إِلاَّ مَقْتاً»



صرف اینکه خداوند ما انسانها را خلیفه در زمین قرار داده نتیجه نمی‌دهد که هر کاری انجام دهیم باز ما را دوست خواهد داشت. بلکه اگر ی کفر بورزد، خداوند او را را بشدت مبغوض و مطرود درگاه خویش خواهد کرد.






10) «هُوَ الَّذی جَعَلَکُمْ خَلائِفَ فِی الْأَرْضِ ...وَ لا یَزیدُ الْکافِرینَ کُفْرُهُمْ إِلاَّ خَساراً»



صرف اینکه خداوند ما انسانها را خلیفه در زمین قرار داده نتیجه نمی‌دهد که هر کاری انجام دهیم ضرر و زیان نخواهیم کرد. بلکه اگر ی کفر بورزد، با همین زندگی خلیفة‌اللهی جز بر زیانش افزوده نخواهد شد.






 




[1] . در همانجا این روایت هم آمده است:


مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَى عَنِ ابْنِ فَضَّالٍ عَنْ ثَعْلَبَةَ عَنْ أَبِی أُمَیَّةَ یُوسُفَ بْنِ ثَابِتِ بْنِ أَبِی سَعْدَةَ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ قَالَ: الْإِیمَانُ لَا یَضُرُّ مَعَهُ عَمَلٌ وَ کَذَلِکَ الْکُفْرُ لَا یَنْفَعُ مَعَهُ عَمَلٌ.


[2] . از معدود انی که به امکان اینکه در این آیه، خلیفه به معنای خلیفه خدا باشد اشاره کرده، آقای قرائتی است که می‌فرمایند: «مراد از خلیفه بودن انسان در این آیه، یکى از سه امر است: جانشینى ملّت‏ها از ملّت‏ها، جانشینى فرزندان آدم از انسان‏هاى پیش از خلقت آدم، جانشینى انسان از خداوند» (تفسیر نور، ج‏7، ص506) اما خود ایشان هم در پیامهای آیه، از این نکته هیچ استفاده‌ای نمی‌کنند.


 




738) سوره فاطر (35) آیه 38 إِنَّ اللَّهَ عالِمُ غَیْبِ السَّماوا

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله الرحمن الرحیم


738) سوره فاطر (35) آیه 38


إِنَّ اللَّهَ عالِمُ غَیْبِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ إِنَّهُ عَلیمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ



ترجمه



همانا خداوند عالم به غیبِ آسمانها و زمین است؛ قطعا او به درون ‌ها داناست.



اختلاف قرائت[1]



حدیث



1) فتح بن یزید جرجانی رضا ع را در مسیر وج از اسان به سمت بغداد [که مامون ایشان را در این سفر شهید کرد] ملاقات می‌کندو سوالاتی از ایشان می‌پرسد. آ ین سوالی که می‌پرسد این است که:



گفتم: آیا خداوند ازلی می‌داند که چیزی که موجود نبوده، اگر موجود شود، چگونه خواهد بود؟



فرمودند: وای بر تو که به مسائل دشواری مشغول شده‌ای. آیا نشنیده‌ای که خداوند می فرماید «»اگر در زمین و آسمان خ غیر از الله می‌بود حتما دچار فساد می‌شد» (انبیاء/22) و فرمود «حتما برخی بر برخی برتری‌ می جستند» (مومنون/91) و از قول جهنمیان حکایت کرد «ما را بیرون آور که کار شایسته‌ای انجام دهیم غیر از آنچه انجام می‌دادیم» (فاطر/37). پس او چیزهایی را که رخ نداده می‌داند که اگر رخ دهند چگونه خواهند بود.



پس بلند شدم و دست و پای ایشان را بوسیدم و ایشان سرش را جلو آورد و سر و صورتشان را بوسیدم و از نزد ایشان خارج شدم در جالی که به خاطر حظ و بهره‌ای که برده بودم چنان خوشحال بودم که قابل وصف نبود.



وحید (للصدوق)، ص65



حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِمْرَانَ الدَّقَّاقُ رَحِمَهُ اللَّهُ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ الْکُوفِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ إِسْمَاعِیلَ الْبَرْمَکِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا الْحُسَیْنُ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ بُرْدَةَ قَالَ حَدَّثَنِی الْعَبَّاسُ بْنُ عَمْرٍو الْفُقَیْمِیُّ عَنْ‏ أَبِی الْقَاسِمِ إِبْرَاهِیمَ بْنِ مُحَمَّدٍ الْعَلَوِیِّ عَنِ الْفَتْحِ بْنِ یَزِیدَ الْجُرْجَانِیِّ قَالَ: لَقِیتُهُ [أبا الحسن الرضا] ع‏ عَلَی الطَّرِیقِ عِنْدَ مُنْصَرَفِی مِنْ مَکَّةَ إِلَی خُرَاسَانَ وَ هُوَ سَائِرٌ إِلَی الْعِرَاقِ...



قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاکَ قَدْ بَقِیَتْ مَسْأَلَةٌ قَالَ هَاتِ لِلَّهِ أَبُوکَ قُلْتُ یَعْلَمُ الْقَدِیمُ الشَّیْ‏ءَ الَّذِی لَمْ یَکُنْ أَنْ لَوْ کَانَ کَیْفَ کَانَ یَکُونُ‏ قَالَ وَیْحَکَ إِنَّ مَسَائِلَکَ لَصَعْبَةٌ أَ مَا سَمِعْتَ اللَّهَ یَقُولُ لَوْ کانَ فِیهِما آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتا وَ قَوْلَهُ‏ وَ لَعَلا بَعْضُهُمْ عَلی‏ بَعْضٍ‏ وَ قَالَ یَحْکِی قَوْلَ أَهْلِ النَّارِ أَخْرِجْنا نَعْمَلْ صالِحاً غَیْرَ الَّذِی کُنَّا نَعْمَلُ‏ وَ قَالَ‏ وَ لَوْ رُدُّوا لَعادُوا لِما نُهُوا عَنْهُ‏ فَقَدْ عَلِمَ الشَّیْ‏ءَ الَّذِی لَمْ یَکُنْ أَنْ لَوْ کَانَ کَیْفَ کَانَ یَکُونُ فَقُمْتُ لِأُقَبِّلَ یَدَهُ وَ رِجْلَهُ فَأَدْنَی رَأْسَهُ فَقَبَّلْتُ وَجْهَهُ وَ رَأْسَهُ وَ خَرَجْتُ وَ بِی مِنَ السُّرُورِ وَ الْفَرَحِ مَا أَعْجِزُ عَنْ وَصْفِهِ لِمَا تَبَیَّنْتُ مِنَ الْخَیْرِ وَ الْحَظِّ.






2) عبدالله بن مسکان می گوید: از صادق ع در مورد خداوند تبارک و تعالی سوال که آیا به مکان، قبل از اینکه آن را بیافریند علم دارد؟ یا اینکه علم او همراه با آفرینش او و پس از آف ش است؟



فرمودند: خداوند برتر از این است؛ بلکه او همواره به مکان عالم است قبل از اینکه آن را ایجاد کند همانند علمی که پس از ایجاد آن بدان دارد؛ و علم او به تمام اشیاء از این جهت شبیه علم او به مکان است [= همه چیز را قبل از اینکه بیافریند می‌داند و آفرینش آنها چیزی بر علم او اضافه نکند].



وحید (للصدوق)، ص137



حَدَّثَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ الْوَهَّابِ قَالَ حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ الْفَضْلِ بْنِ الْمُغِیرَةِ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو نَصْرٍ مَنْصُورُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ إِبْرَاهِیمَ الْأَصْفَهَانِیُّ حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ قَالَ حَدَّثَنَا صَفْوَانُ بْنُ یَحْیَى عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مُسْکَانَ قَالَ:



سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنِ اللَّهِ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى أَ کَانَ یَعْلَمُ الْمَکَانَ قَبْلَ أَنْ یَخْلُقَ الْمَکَانَ أَمْ عَلِمَهُ عِنْدَ مَا خَلَقَهُ وَ بَعْدَ مَا خَلَقَهُ؟



فَقَالَ: تَعَالَى اللَّهُ بَلْ لَمْ یَزَلْ عَالِماً بِالْمَکَانِ قَبْلَ تَکْوِینِهِ کَعِلْمِهِ بِهِ بَعْدَ مَا کَوَّنَهُ وَ کَذَلِکَ عِلْمُهُ بِجَمِیعِ الْأَشْیَاءِ کَعِلْمِهِ بِالْمَکَانِ.[2]






3) المومنین ع در یکی از خطبه‌هایشان در توضیح علم خداوند فرمودند:



مى‏داند فریاد درندگان را در بیابانها، و نافرمانى بندگان را در نهانها، و آمد و شد ماهیان را به دریاهایى با آب فراوان، و به هم کوفتن آب را بر اثر بادهاى سخت وزان.



نهج البلاغه، خطبه198 (اقتباس از ترجمه شهیدی، ص232)



یَعْلَمُ عَجِیجَ الْوُحُوشِ فِی الْفَلَوَاتِ وَ مَعَاصِیَ الْعِبَادِ فِی الْخَلَوَاتِ وَ اخْتِلَافِ النِّینَانِ فِی الْبِحَارِ الْغَامِرَاتِ وَ تَلَاطُمَ الْمَاءِ بِالرِّیَاحِ الْعَاصِفَات‏



توجه



اغلب احادیث جلسه 607 http://yekaye.ir/al-kahf -26/ نیز می‌تواند در مورد این آیه مد نظر قرار گیرد.



تدبر



1) «إِنَّ اللَّهَ عالِمُ غَیْبِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ»



آسمانها و زمین در این ظاهر مشهودی که ما از آنها می‌بینیم، خلاصه نمی‌شوند.



آنها غیبی دارند که خداوند بر غیب آنها نیز احاطه کامل دارد.






2) «إِنَّ اللَّهَ عالِمُ غَیْبِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ إِنَّهُ عَلیمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ»



همانا خداوند عالم به غیبِ آسمانها و زمین است؛ قطعا او به درون ‌ها داناست.



چه ارتباطی هست بین این دو جمله؟



الف. می‌خواهد بفرماید که خداوند هم به عالم بیرون از انسان کاملا علم و احاطه دارد و هم به عالم درون انسان؛ و این دو، اشاره به همان دوگانه آفاق و انفس است که در آیه «سَنُریهِمْ آیاتِنا فِی الْآفاقِ وَ فی‏ أَنْفُسِهِمْ حَتَّى یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَق» (فصلت/53) بدان اشاره شده است.



ب. نه آنچه در آسمانها و زمین بر شما مخفی است از او مخفی می‌ماند و نه آنچه شما در خود مخفی می کنید (مجمع‌البیان، ج8، ص642)



ج. وقتی هیچ امر نهانی در آسمانها و زمین بر خداوند مخفی نیست، پس آنچه شما در ‌هایتان مخفی می‌کنید هم بر او مخفی نمی‌ماند. در واقع جمله اول دلیلی است برای پذیرش جمله دوم. (تفسیر کنز الدقائق، ج‏10، ص579)



د. ‏در آیات قبل از بهشت و جهنم و بهشتیان و جهنمیان سخن گفت؛ شاید می‌خواهد اشاره کند اینکه خداوند بهشتیان را در بهشت و جهنمیان را در جهنم جای داد ناشی از این است که هم غیب آسمانها و زمین را می‌داند و هم نهانی‌ترین عرصه وجود آدمیان را؛ و از این روست که می‌داند که وجود چه ی با چه جایگاهی در عالم تناسب دارد؛ و این قرار گرفتن بهشتیان در بهشت و جهنمیان در جهنم عین عدل است.



ه. غیب آسمانها و زمین، روی دیگر سکه وجود انسان و حقایق عظیم و مخفی‌ای که در درون انسانهاست؛ چنانکه در آیه‌ای دیگر، تفکر در خویشتن را راهی به سوی فهم حقانیت آفرینش آسمانها و زمین دانسته است: «أَ وَ لَمْ یَتَفَکَّرُوا فی‏ أَنْفُسِهِمْ ما خَلَقَ اللَّهُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَیْنَهُما إِلاَّ بِالْحَق‏: آیا پس در نفس خویش نمی‌ شند؟ خداوند آسمانها و زمین و آنچه بین این دو است را جز به حق نیافرید» (روم/8)



موید این برداشت، شعر منسوب به المومنین ع است که می‌فرماید:



وَ تَحْسَبُ أَنَّکَ جِرْمٌ صَغِیرٌ             وَ فِیکَ انْطَوَى الْعَالَمُ الْأَکْبَرُ



وَ أَنْتَ الْکِتَابُ الْمُبِینُ الَّذِی             بِأَحْرُفِهِ یَظْهَرُ الْمُضْمَر (دیوان أمیر المؤمنین علیه السلام، ص175)



ترجمه: آیا می‌پنداری که تو جسمی کوچک هستی؟ در حالی که در تو عالم بزرگتر درهم‌پیچیده شده است؛ و تو همان «کتاب مبین»ی هستی که با حرفهای آن امور مخفی آشکار می گردد.



و. ...






3) «رَبَّنا أَخْرِجْنا نَعْمَلْ صالِحاً غَیْرَ الَّذی کُنَّا نَعْمَلُ ... إِنَّهُ عَلیمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ»



اگر کافران در جهنم می‌مانند بدین جهت است که خداوند نهان دلهای آنان را می‌داند؛ و می‌داند که اگر تخفیفی بدانها داده شود و به دنیا برگردند دوباره همان کارهای قبل را تکرار می‌کنند. (البحر المحیط، ج9، ص37)



به تعبیر دیگر،



انى که فرصت‏هاى دنیا را از دست داده و عمل صالحى انجام نداده‏اند و در آ ت ناله مى‏زنند که ما را از دوزخ نجات بده تا عمل صالح انجام دهیم، در سخن خود صداقت ندارند. (تفسیر نور، ج‏9، ص507)






4) «إِنَّهُ عَلیمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ»



همانا خداوند به درون ‌ها داناست؛ و بر اساس باطن و درون شما با شما برخورد و شما را مورد حسابرسی قرار می‌دهد، خواه ظاهر شما با این باطن هماهنگ باشد یا نباشد؛ و از این جهت این مضمون شبیه است به آیاتی مانند «إِنْ تُبْدُوا ما فِی أَنْفُسِکُمْ أَوْ تُخْفُوهُ یُحاسِبْکُمْ بِهِ اللَّهُ: اگر آنچه در خویشتن دارید آشکار کنید یا مخفی بدارید خداوند شما را بدان مورد حسابرسی قرار می‌دهد» (بقرة/284) (المیزان، ج‏17، ص498)






5) «إِنَّ اللَّهَ عالِمُ غَیْبِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ إِنَّهُ عَلیمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ»



«صدور» را در اینجا جمع «صدر» و به معنای « ‌ها» دانسته‌اند. اما می‌دانیم که کلمه «صدور» به معنای مصدر هم هست (صادر شدن).



آیا احتمال ندارد که این معنا هم در این آیه مد نظر باشد؟



(یعنی خداوند به غیب آسمانها و زمین آگاه است، چرا که او به ذات صادر شدن و خود ایجاد آگاه است؛ یعنی چون صدور و ایجاد آسمانها و زمین در کف قدرت و علم اوست، پس او غیب آنها را می داند.)






برای تامل بیشتر



6) «إِنَّ اللَّهَ عالِمُ غَیْبِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ إِنَّهُ عَلیمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ»



چرا آگاهی خدا از غیب آسمانها و زمین را با تعبیر «عالم» گفت و آگاهی او از ذات صدور را با تعبیر «علیم»؟






7) «إِنَّ اللَّهَ عالِمُ غَیْبِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ إِنَّهُ عَلیمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ»



چرا تعبیر علیم «بذات الصدور» گفت نه «علیم بالصدور» و یا حتی «علیم بالقلوب»؟ در واقع، کلمه «ذات» چه نکته‌ای را مد نظر دارد؟


 




[1] . قرأ جناح بن حبیش: عالمٌ منونا، غیب نصبا و الجمهور: على الإضافة (البحر المحیط، ج‏9، ص37)


[2] . این احادیث هم درباره علم خداوند قابل توجه است:


أَبِی رَحِمَهُ اللَّهُ قَالَ حَدَّثَنَا سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ إِبْرَاهِیمَ بْنِ هَاشِمٍ عَنِ ابْنِ أَبِی عُمَیْرٍ عَنْ مَنْصُورِ بْنِ حَازِمٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: قُلْتُ لَهُ أَ رَأَیْتَ مَا کَانَ وَ مَا هُوَ کَائِنٌ إِلَى یَوْمِ الْقِیَامَةِ أَ لَیْسَ کَانَ فِی عِلْمِ اللَّهِ قَالَ فَقَالَ بَلَى قَبْلَ أَنْ یَخْلُقَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ. ( وحید (للصدوق)، ص135)


حَدَّثَنَا الْحُسَیْنُ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ إِدْرِیسَ رَحِمَهُ اللَّهُ عَنْ أَبِیهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ یَحْیَى بْنِ عِمْرَانَ الْأَشْعَرِیِّ عَنْ عَلِیِّ بْنِ إِسْمَاعِیلَ وَ إِبْرَاهِیمَ بْنِ هَاشِمٍ جَمِیعاً عَنْ صَفْوَانَ بْنِ یَحْیَى عَنْ مَنْصُورِ بْنِ حَازِمٍ قَالَ: سَأَلْتُهُ یَعْنِی أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع هَلْ یَکُونُ الْیَوْمَ شَیْ‏ءٌ لَمْ یَکُنْ فِی عِلْمِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ قَالَ لَا بَلْ کَانَ فِی عِلْمِهِ قَبْلَ أَنْ‏ یُنْشِئَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ. ( وحید (للصدوق)، ص135)


حَدَّثَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ الْوَهَّابِ قَالَ حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ الْفَضْلِ بْنِ الْمُغِیرَةِ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو نَصْرٍ مَنْصُورُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ إِبْرَاهِیمَ الْأَصْفَهَانِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ قَالَ حَدَّثَنَا الْحُسَیْنُ بْنُ بَشَّارٍ عَنْ أَبِی الْحَسَنِ عَلِیِّ بْنِ مُوسَى الرِّضَا ع قَالَ: سَأَلْتُهُ أَ یَعْلَمُ اللَّهُ الشَّیْ‏ءَ الَّذِی لَمْ یَکُنْ أَنْ لَوْ کَانَ کَیْفَ کَانَ یَکُونُ‏  أَوْ لَا یَعْلَمُ إِلَّا مَا یَکُونُ فَقَالَ إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى هُوَ الْعَالِمُ بِالْأَشْیَاءِ قَبْلَ کَوْنِ الْأَشْیَاءِ قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ- إِنَّا کُنَّا نَسْتَنْسِخُ ما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ‏  وَ قَالَ لِأَهْلِ النَّارِ- وَ لَوْ رُدُّوا لَعادُوا لِما نُهُوا عَنْهُ وَ إِنَّهُمْ لَکاذِبُونَ‏  فَقَدْ عَلِمَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ أَنَّهُ لَوْ رَدَّهُمْ لَعَادُوا لِمَا نُهُوا عَنْهُ وَ قَالَ لِلْمَلَائِکَةِ لَمَّا قَالُوا- أَ تَجْعَلُ فِیها مَنْ یُفْسِدُ فِیها وَ یَسْفِکُ‏ الدِّماءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَ نُقَدِّسُ لَکَ قالَ إِنِّی أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ‏  فَلَمْ یَزَلِ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عِلْمُهُ سَابِقاً لِلْأَشْیَاءِ قَدِیماً قَبْلَ أَنْ یَخْلُقَهَا فَتَبَارَکَ رَبُّنَا تَعَالَى عُلُوّاً کَبِیراً خَلَقَ الْأَشْیَاءَ وَ عِلْمُهُ بِهَا سَابِقٌ لَهَا کَمَا شَاءَ کَذَلِکَ لَمْ یَزَلْ رَبُّنَا عَلِیماً سَمِیعاً بَصِیراً. ( وحید (للصدوق)، ص136)


 




737) سوره فاطر (35) آیه 37 وَ هُمْ یَصْطَرِخُونَ فیها رَبَّنا أَ

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله الرحمن الرحیم


737) سوره فاطر (35) آیه37


وَ هُمْ یَصْطَرِخُونَ فیها رَبَّنا أَخْرِجْنا نَعْمَلْ صالِحاً غَیْرَ الَّذی کُنَّا نَعْمَلُ أَ وَ لَمْ نُعَمِّرْکُمْ ما یَتَذَکَّرُ فیهِ مَنْ تَذَکَّرَ وَ جاءَکُمُ النَّذیرُ فَذُوقُوا فَما لِلظَّالِمینَ مِنْ نَصیرٍ


ترجمه


و آنان در آنجا فریاد برکشند پروردگارا ما را بیرون آور [که] عمل صالحی انجام دهیم غیر از آنچه می کردیم؛ آیا شما را عمری ندادیم که در آن متذکر شود ی که متذکر می‌شد؛ و به سوی شما انذاردهنده [نیز] آمد؛ پس بچشید، که ظالمان هیچ یاوری ندارند.


نکات ادبی


یَصْطَرِخُونَ

ماده «صرخ» در اصل به صدای بلند دل می‌کند (معجم المقاییس اللغة، ج‏3، ص348) و برخی تاکید کرده‌اند که ص است که برای درخواست کمک بلند می‌شود (کتاب العین، ج‏4، ص185؛ مجمع البیان، ج‏8، ص641) و تفاوتش با یاری گرفتن (معونة و غواث) در همین است که درخواست کمک با فریاد و صدای بلند همراه است. ( حقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏6، ص223)


«مُصرِخ» (ما أَنَا بِمُصْرِخِکُمْ وَ ما أَنْتُمْ بِمُصْرِخِیَّ؛ ابراهیم/22) به معنای «فریادرس» است (کتاب العین، ج‏4، ص185) و «صریخ» (وَ إِنْ نَشَأْ نُغْرِقْهُمْ فَلا صَریخَ لَهُم؛ یس/43) هم به همان معناست، و در خصوص ی به کار می‌رود که در شدتها و تنگناها نزد او به فریادرسی می‌روند (کتاب العین، ج‏4، ص185)


«استَصرَخ» (فَإِذَا الَّذِی اسْتَنْصَرَهُ بِالْأَمْسِ یَسْتَصْرِخُهُ؛ قصص/18) به معنای با فریاد زدن درخواست کمک است.


و وقتی این ماده به باب افتعال می‌رود، به جای «اصتراخ» به صورت «اصطراخ» تلفظ می‌شود (وَ هُمْ یَصْطَرِخُونَ فیها؛ فاطر/37) و در توجیه آن گفته‌اند که چون حرف «ت» بین دو حرف «ص» و «ر» قرار گرفته که هر دو ح اطباق و استعلا دارد، قلب به «ط» می‌شود. (مجمع البیان، ج‏8، ص641)


این ماده همین 5 مورد در قرآن کریم به کار رفته است.


اختلاف قرائت[1]


حدیث


1) از کاظم ع از پدرانشان از المومنین ع روایت شده که ص به من فرمودند:


علی! بین ی که تو را دوست دارد و اینکه چیزی را ببیند که چشمش روشن شود فاصله‌ای نیست مگر دیدن مرگ؛ سپس این آیه را تلاوت فرمود «پروردگارا ما را بیرون آور [که] عمل صالحی انجام دهیم غیر از آنچه می کردیم» (فاطر/37)


یعنی اینکه دشمنانش هنگامی که داخل جهنم شوند می‌گویند «پروردگارا ما را بیرون آور [که] انجام دهیم عمل صالحی» در خصوص ولایت علی ع «غیر از آنچه انجام می دیدم» در دشمنی با او؛ پس در جواب آنها گفته می‌شود «آیا شما شما را عمری ندادیم که در آن متذکر شود ی که متذکر می‌شد؛ و به سوی شما انذاردهنده [نیز] آمد» که همان ص است؛ «پس بچشید که ظالمان» در حق آل محمد ص «هیچ یاوری ندارند» که یاریشان کند و از آن نجاتشان دهد و در برابر آتش مانع آنها شود..


مسائل علی بن جعفر و مستدرکاتها، ص327-328؛ تأویل الآیات الظاهرة، ص474


قَالَ مُحَمَّدُ بْنُ الْعَبَّاسِ رَحِمَهُ اللَّهُ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ سَهْلٍ الْعَطَّارُ عَنْ عُمَرَ بْنِ عَبْدِ الْجَبَّارِ عَنْ أَبِیهِ عَنْ عَلِیِّ بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ أَخِیهِ مُوسَی بْنِ جَعْفَرٍ ع عَنْ أَبِیهِ عَنْ جَدِّهِ عَنْ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ عَنْ أَبِیهِ عَنْ جَدِّهِ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَیْهِمْ أَجْمَعِینَ قَالَ:


قَالَ لِی رَسُولُ اللَّهِ ص: یَا عَلِیُّ مَا بَیْنَ مَنْ یُحِبُّکَ وَ بَیْنَ أَنْ یَرَی مَا تَقَرُّ بِهِ عَیْنُهُ إِلَّا أَنْ یُعَایِنَ الْمَوْتَ ثُمَّ تَلَا «رَبَّنا أَخْرِجْنا نَعْمَلْ صالِحاً غَیْرَ الَّذِی کُنَّا نَعْمَلُ»‏


یَعْنِی أَنَّ أَعْدَاءَهُ‏ إِذَا دَخَلُوا النَّارَ قَالُوا رَبَّنَا أَخْرِجْنَا نَعْمَلْ صَالِحاً فِی وَلَایَةِ عَلِیٍّ ع غَیْرَ الَّذِی کُنَّا نَعْمَلُ فِی عَدَاوَتُهُ فَیُقَالُ لَهُمْ فِی الْجَوَابِ‏ «أَ وَ لَمْ نُعَمِّرْکُمْ ما یَتَذَکَّرُ فِیهِ مَنْ تَذَکَّرَ وَ جاءَکُمُ النَّذِیرُ» وَ هُوَ النَّبِیُّ ص‏ «فَذُوقُوا فَما لِلظَّالِمِینَ»‏ لِآلِ مُحَمَّدٍ «مِنْ نَصِیرٍ» یَنْصُرُهُمْ وَ لَا یُنْجِیهِمْ مِنْهُ وَ لَا یَحْجُبُهُمْ عَنْهُ‏.




2) از المومنین ع روایت شده است:


از انی مباش که به آ ت امید دارند بدون عمل؛ و امید به توبه دارند علی‌رغم آرزوهای طولانی؛ در مورد دنیا همچون زاهدان سخن می‌گویند ولی در آن همانند انی که بدان رغبت دارند کار انجام می‌دهند؛ اگر از آن بدانان داده شود سیر نمی‌شوند و اگر داده نشود قانع نمی‌شوند؛ از شکرِ [= ادای حقِ] آنچه به وی داده شده ناتوان است؛ و در عین حال، در آنچه مانده، بیشتر از آن را می‌جوید؛ مردم را نهی می‌کند اما خودش نهی نمی‌پذیرد؛ و مردم را به اموری امر می‌کند که خودش انجام نمی‌دهد؛ صالحان را دوست دارد اما کارهای آنان را انجام نمی دهد؛ و از بدکاران بیزار است در حالی خودش از آنان است؛ مرگ را ناخوشایند می‌شمرد به خاطر کثرت بدی‌هایش، در عین حال در زندگی‌اش بدیها را رها نمی‌کند؛ می‌گوید چقدر کار کنم که خسته شوم، چرا دست روی دست نگذارم و آرزو کنم؟! پس آرزوی مغفرت را در سر می‌پروراند در حالی که در معصیت غوطه‌ور است؛ عمری سپری کرده است که «متذکر می‌شود در آن، ی که متذکر می‌شد» (فاطر/37) در مورد آنچه سپری شده می‌گوید اگر کاری می‌ و زحمتش را به جان می یدم برایم بهتر بود؛ در حالی که همچنان عمر ضایع می‌کند و بی‌خیال است؛ اگر مریض شود به خاطر کم‌کاری‌ای که داشته پشیمان می‌شود و همین که سلامت یافت، مغرور می‌شود و کار را به تاخیر می‌اندازد؛ وقتی در عافیت است، به عُجب می‌افتد و وقتی که مبتلا می گردد ناامید می‌شود؛ در جایی که گمان می‌برد نَفسش بر او غلبه می‌کند، و در جایی که یقین دارد بر نفسش غلبه نمی‌کند! در روزی بر آنچه برایش معین شده قانع نیست و بدانچه برایش ضمانت شده اطمینان نمی‌کند؛ و به عملی که برایش واجب شده عمل نمی‌کند ...


تحف العقول، ص157-158


عن أمیر المؤمنین ع‏ (موعظته ع و وصفه المقصرین‏)


لَا تَکُنْ مِمَّنْ یَرْجُو الْآخِرَةَ بِغَیْرِ عَمَلٍ وَ یَرْجُو َّوْبَةَ بِطُولِ الْأَمَلِ یَقُولُ فِی الدُّنْیَا قَوْلَ ا َّاهِدِینَ وَ یَعْمَلُ فِیهَا عَمَلَ الرَّاغِبِینَ إِنْ أُعْطِیَ مِنْهَا لَمْ یَشْبَعْ وَ إِنْ مُنِعَ لَمْ یَقْنَعْ یَعْجِزُ عَنْ شُکْرِ مَا أُوتِیَ وَ یَبْتَغِی ا ِّیَادَةَ فِیمَا بَقِیَ یَنْهَی النَّاسَ وَ لَا یَنْتَهِی وَ یَأْمُرُ النَّاسَ مَا لَا یَأْتِی یُحِبُّ الصَّالِحِینَ وَ لَا یَعْمَلُ بِأَعْمَالِهِمْ وَ یُبْغِضُ الْمُسِیئِینَ وَ هُوَ مِنْهُمْ وَ یَکْرَهُ الْمَوْتَ لِکَثْرَةِ سَیِّئَاتِهِ وَ لَا یَدَعُهَا فِی حَیَاتِهِ یَقُولُ کَمْ أَعْمَلُ فَأَتَعَنَّی‏ أَ لَا أَجْلِسُ فَأَتَمَنَّی فَهُوَ یَتَمَنَّی الْمَغْفِرَةَ وَ یَدْأَبُ فِی الْمَعْصِیَةِ وَ قَدْ عُمِّرَ ما یَتَذَکَّرُ فِیهِ مَنْ تَذَکَّرَ یَقُولُ فِیمَا ذَهَبَ لَوْ کُنْتُ عَمِلْتُ وَ نَصِبْتُ‏ لَکَانَ خَیْراً لِی وَ یُضَیِّعُهُ غَیْرَ مُکْتَرِثٍ لَاهِیاً إِنْ سَقِمَ نَدِمَ عَلَی َّفْرِیطِ فِی الْعَمَلِ وَ إِنْ صَحَّ أَمِنَ مُغْتَرّاً یُؤَخِّرُ الْعَمَلَ تُعْجِبُهُ نَفْسُهُ مَا عُوفِیَ‏ وَ یَقْنَطُ إِذَا ابْتُلِیَ تَغْلِبُهُ نَفْسُهُ عَلَی مَا یَظُنُّ وَ لَا یَغْلِبُهَا عَلَی مَا یَسْتَیْقِنُ‏ لَا یَقْنَعُ مِنَ الرِّزْقِ بِمَا قُسِمَ لَهُ وَ لَا یَثِقُ مِنْهُ بِمَا قَدْ ضُمِنَ لَهُ وَ لَا یَعْمَلُ مِنَ الْعَمَلِ بِمَا فُرِضَ عَلَیْهِ ...[2]





3) از صادق ع روایت شده است: همانا بنده در امورش در گشایش است تا چهل سالگی؛ پس چون به چهل سالگی رسید خداوند به دو فرشته موکل او وحی می‌کند همانا عمری که لازم بود به بنده‌ام بخشیده‌ام؛ پس، از این پس در کار او علظت و شدت به ج دهید و عمل‌های کوچک و بزرگ، و کم و زیادش را حفظ و ثبت کنید؛



و از صادق ع درباره این سخن خداوند عز و جل که «آیا شما را عمری ندادیم که در آن متذکر شود ی که متذکر می‌شد» (فاطر/37) سوال شد، فرمودند: این توبیخ شخصی است که به هیجده سالگی رسیده است!



الأمالی( للصدوق)، ص37


حَدَّثَنَا الشَّیْخُ الْفَقِیهُ أَبُو جَعْفَرٍ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ بْنِ مُوسَی بْنِ بَابَوَیْهِ الْقُمِّیُّ رَحِمَهُ اللَّهُ قَالَ حَدَّثَنَا أَبِی رِضْوَانُ اللَّهِ عَلَیْهِ قَالَ حَدَّثَنَا سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَی عَنْ عَلِیِ‏ بْنِ الْحَکَمِ عَنْ دَاوُدَ بْنِ النُّعْمَانِ عَنْ سَیْفٍ َّمَّارِ عَنْ أَبِی بَصِیرٍ قَالَ قَالَ الصَّادِقُ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ ع:


إِنَّ الْعَبْدَ لَفِی فُسْحَةٍ مِنْ أَمْرِهِ مَا بَیْنَهُ وَ بَیْنَ أَرْبَعِینَ سَنَةً فَإِذَا بَلَغَ أَرْبَعِینَ سَنَةً أَوْحَی اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِلَی مَلَکَیْهِ أَنِّی قَدْ عَمَّرْتُ عَبْدِی عُمُراً فَغَلِّظَا وَ شَدِّدَا وَ تَحَفَّظَا وَ اکْتُبَا عَلَیْهِ قَلِیلَ عَمَلِهِ وَ کَثِیرَهُ وَ صَغِیرَهُ وَ کَبِیرَهُ.[3]


وَ سُئِلَ الصَّادِقُ ع عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ أَ وَ لَمْ نُعَمِّرْکُمْ ما یَتَذَکَّرُ فِیهِ مَنْ تَذَکَّرَ فَقَالَ تَوْبِیخٌ لِابْنِ ثَمَانِیَ عَشْرَةَ سَنَةً.


فراز آ این روایت در مجمع البیان، ج‏8، ص641 نیز آمده است.





4) هم از المومنین ع و هم از اکرم ص روایت شده است:



عمری که خداوند انسان را در آن معذور می‌دارد، تا شصت سالگی است.



نهج‌البلاغه، حکمت326؛ مجمع البیان، ج‏8، ص641



عن أمیر المؤمنین (ع) قال العمر الذی أعذر الله فیه إلی ابن آدم ستون سنة.



روی عن النبی ص أیضا مرفوعا أنه قال من عمره الله ستین سنة فقد أعذر إلیه.



تدبر



1) «وَ هُمْ یَصْطَرِخُونَ فیها رَبَّنا أَخْرِجْنا نَعْمَلْ صالِحاً غَیْرَ الَّذی کُنَّا نَعْمَلُ أَ وَ لَمْ نُعَمِّرْکُمْ ما یَتَذَکَّرُ فیهِ مَنْ تَذَکَّرَ وَ جاءَکُمُ النَّذیرُ فَذُوقُوا فَما لِلظَّالِمینَ مِنْ نَصیرٍ»



در آیه قبل در مورد جهنمیان فرمود که نه می‌میرند و نه از عذابشان کم می‌شود. وقتی چنین است، جهنمیان آرزوی بازگشت به دنیا می‌کنند و در آنجا فریاد برکشند پروردگارا ما را بیرون آور تا به جای گناهانی که انجام می دادیم عمل صالحی انجام دهیم؛



اما این تقاضایشان هر رد می‌شود زیرا در دنیا هم مهلت کافی داشتند و هم خداوند انذاردهندگانی را به سوی آنان گسیل داشته بود که هر بخواهد عبرت گیرد و متذکر شود، در همان دنیا متذکر می‌شد. آنها در حق خود ظلم د و وقتی خدا آنان را به حال خود رها کند هیچ توان یاری آنها را نخواهد داشت.






2) «وَ هُمْ یَصْطَرِخُونَ فیها رَبَّنا ...»



اینکه درخواست آنان را با تعبیر «یصطرخون: فریاد جانکاه سر دادن» بیان کرد نشان می‌دهد:



الف. شدت عذاب‌های آنان را، که فریادشان را درآورده است؛



ب. شدت درماندگی ایشان را، که از ته دل فریاد نی‌زنند؛



ج. شدت هیاهوی جهنم و آشفتگی وضع و حال آنان را؛ که می‌خواهند در آن هیاهو ی صدایشان را بشنود؛



د. ...






3) «وَ هُمْ یَصْطَرِخُونَ فیها رَبَّنا أَخْرِجْنا ...»



این آیات در وصف کافران و کفران‌پیشگان است؛ همانها که ربوبیت خدا در عالم را منکر بودند؛



با این حال، همین مضطرترین جهنمیان (که نه مرگ کارشان را تمام می‌کند و نه عذابشان تخفیفی می‌یابد و چنین فریادشان بلند شده) به ربوبیت خداوند پی می‌برند و خدا را با لفظ «ربنا» خطاب می‌کنند؛



ربوبیت خداوند حقیقتی است که به هیچ وجه قابل انکار نیست؛



اگر ی در دنیا بدان اذعان نکند، در جهنم بدان اذعان خواهد کرد، جایی که دیگر این اذعان سودی برایش ندارد.






4) «وَ هُمْ یَصْطَرِخُونَ فیها رَبَّنا أَخْرِجْنا نَعْمَلْ صالِحاً غَیْرَ الَّذی کُنَّا نَعْمَلُ ...»



آنچه راه نجات انسانها می‌باشد جدی گرفتن عمل صالح است؛



وقتی حقیقت نقش عمل صالح در سعادت انسان برملا شود، این کافران کفران‌پیشه تنها آرزویشان این است که برگردند و عمل صالحی انجام دهند.



نکته تخصصی انسان‌شناسی



عمل مطلوب انسان، عملی نیست که فعلا دلخواه اوست؛ بلکه عملی است که واقعا عمل صالح باشد.



مطلوب‌های فعلی ما، اگر عمل صالح نباشند، موقعی فراخواهد رسید که بشدت از انجام آن پشیمان خواهیم شد؛



و پشیمانی از یک عمل نشان می‌دهد که در تشخیص خوب بودن آن در اشتباه بوده‌ایم.



همین مطلب، یکی از عرصه‌های جدی نیاز ما به دین و شریعت الهی است، چرا که عقل ما بتنهایی نمی‌تواند هرآنچه نهایتا مطلوب ما خواهد بود را تشخیص دهد؛ تشخیصی که اگر نباشد پشیمانی‌اش هم عظیم است و هم غیرقابل جبران.






5) «نَعْمَلْ صالِحاً غَیْرَ الَّذی کُنَّا نَعْمَلُ»



این جهنمیان، همین که جهنمی شده‌اند معلوم است که عمل صالح انجام نمی‌دادند؛ و نیز همین که تقاضا می‌کنند که «برگردیم عمل صالحی انجام دهیم» نشان می‌دهد که اعمالی که انجام داده بودند، صالح نبوده است.



پس چرا دوباره می‌گویند «غیر از آنچه انجام داده بودیم»؟



الف. نشان دهنده شدت حسرت آنان است در خصوص اعمال ناشایستی که انجام داده بودند. (الکشاف، ج‏3، ص615)



ب. قرآن کریم در جای دیگر آنان را چنین توصیف کرده، که «حساب می‌کنند کار خوبی می‌کنند» (هُمْ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعاً؛ کهف/104). آوردن این تعبیر «عمل صالحی غیر از آنچه انجام داده بودیم» اعترافی است به بدی کارهایی که انجام می دادند و آن را خوب می‌پنداشتند. (الکشاف، ج‏3، ص615)



ج. ...






6) «أَ وَ لَمْ نُعَمِّرْکُمْ ما یَتَذَکَّرُ فیهِ مَنْ تَذَکَّرَ»



عمری که به هر انسانی که جهنمی می‌شود داده شده، برای عبرت گرفتنش کافی بود.



درباره اینکه این عمر چه اندازه است، نه‌تنها بین مفسران (مجمع البیان، ج8، ص641[4]؛ البحر المحیط، ج9، ص36[5])، بلکه در خود روایات هم اختلاف مشاهده می‌شود:



از سن بلوغ (حسن بری، به نقل از البحر المحیط، ج9، ص36) و هیجده سال و چهل سال بیان شده (حدیث3) تا 60 سال (حدیث4). به نظر می‌رسد همه این اقوال درست باشند؛ چرا که اتمام حجت و بسته شدن راه عذر، امری دارای مراتب است:



از طرفی که ی که به سن بلوغ می‌رسد به حدی از توان درک رسیده که بتواند وظیفه خود را در عالم تشخیص دهد، و برای همین است که از این زمان به بعد مکلف به تکالیف الهی می‌شود؛ در عین حال، در چهل سالگی، انسان از خامی درآمده و راه عذر بر او بسته شده؛ و در شصت سالگی دیگر در سرازیری مرگ قرار دارد و هیچ عذری برای توبه ندارد.






7) «أَ وَ لَمْ نُعَمِّرْکُمْ ما یَتَذَکَّرُ فیهِ مَنْ تَذَکَّرَ»



عمری که به انسانها داده می‌شود برای عبرت گرفتنشان کافی است.



شبهه



بسیاری از بچه‌ها در زیر سن بلوغ می‌میرند و بسیاری از افراد هستند که بلوغ فکری‌شان که بتوانند تشخیص حق و باطل دهند در سنی بالاتر از سن بلوغ رسمی است و در این فاصله نیز خیلی‌ها می‌میرند. آیا اینها مثال نقضی برای این آیه نیست؟



پاسخ



الف. مقام بحث آیه، مقام پاسخگویی به جهنمیانی‌اند که عذابشان قطعی شده و هیچ راهی برایشان باقی نمانده است؛



اما می‌دانیم که از طرفی بسیاری از افراد در مواقف حساب و یا با عذاب‌های برزخی پاک می‌شوند و نهایتا بهشت می‌روند و نیز بسیاری از افراد، مانند ک ن و مستضعفان فکری، اصلا جهنمی بدین معنا نخواهند بود. اینان تخصصاً از بحث خارج‌اند.



ب. اتمام حجت یک امر دارای مراتب است، هر به اندازه‌ای که حجت بر او تمام شود مواخذه خواهد شد.



ج. ...






8) «أَ وَ لَمْ نُعَمِّرْکُمْ ما یَتَذَکَّرُ فیهِ مَنْ تَذَکَّرَ وَ جاءَکُمُ النَّذیرُ»



مقصود از این «انذاردهنده‌ای» که آمده و حجت را تمام کرده چیست؟



الف. اکرم ص (تفسیر القمی، ج‏2، ص209؛ و نیز ابن‌زید، جبائی، و ... به نقل از مجمع البیان، ج‏8، ص641) بلکه عموم انبیاء (البحر المحیط، ج‏9، ص37)



ب. قرآن کریم (زید بن علی، به نقل از مجمع البیان، ج‏8، ص641)



ج. پیری و موی سفید (ابن‌عباس، عکرمه، سفیان بن عیینه، و ... به نقل از مجمع البیان، ج‏8، ص642؛ البحر المحیط، ج‏9، ص37)



د. مرگ نزدیکان و خویشاوندان (به نقل از مجمع البیان، ج‏8، ص641)



ه. کمال عقل، (به نقل از مجمع البیان، ج‏8، ص642) که می‌تواند از وقایعی که رخ می دهد عبرت بگیرد.



و. ...






9) «وَ الَّذینَ کَفَرُوا لَهُمْ نارُ جَهَنَّمَ ... کَذلِکَ نَجْزی کُلَّ کَفُورٍ؛ وَ هُمْ یَصْطَرِخُونَ ... فَما لِلظَّالِمینَ مِنْ نَصیرٍ»



کفر، کفران‌ و ناسپاسی، و ظلم، با اینکه سه معنای مختلف‌اند، اما در جهنم، انی که مرتکب اینها شده‌اند، یک گروهند: یعنی در شبکه مفاهیم قرآن، تلازمی هست بین کفر و ایمان نیاوردن، با کفران و ناسپاسی و قدرناشناسی، با ظلم و ستم و تعدی از حق خویش.






10) «فَما لِلظَّالِمینَ مِنْ نَصیرٍ»



در نظامی که خداوندِ حق همه‌کاره است، ی که ظلم کند و بخواهد از حق خارج شود، یاوری نمی‌یابد.[6]


 


 




[1] . و قرأ الجمهور: ما یَتَذَکَّرُ فِیهِ مَنْ تَذَکَّرَ. و قرأ الأعمش: ما یذکر فیه من اذکر، بالإدغام و اجتلاب همزة الوصل ملفوظا بها فی الدرج. (البحر المحیط، ج‏9، ص36)


و النذیر جنس، و هم الأنبیاء، کل نبی نذیر أمته. و قری‏ء: النذر جمعا (البحر المحیط، ج‏9، ص37)


[2] . فَهُوَ مِنْ نَفْسِهِ فِی شَکٍّ إِنِ اسْتَغْنَی بَطِرَ وَ فُتِنَ‏ وَ إِنِ افْتَقَرَ قَنِطَ وَ وَهَنَ فَهُوَ مِنَ الذَّنْبِ وَ النِّعْمَةِ مُوَفَّرٌ وَ یَبْتَغِی ا ِّیَادَةَ وَ لَا یَشْکُرُ وَ یَتَکَلَّفُ مِنَ النَّاسِ مَا لَا یَعْنِیهِ وَ یَصْنَعُ مِنْ نَفْسِهِ مَا هُوَ أَکْثَرُ إِنْ عَرَضَتْ لَهُ شَهْوَةٌ وَاقَعَهَا بِاتِّکَالٍ عَلَی َّوْبَةِ وَ هُوَ لَا یَدْرِی کَیْفَ یَکُونُ ذَلِکَ لَا تُغْنِیهِ رَغْبَتُهُ وَ لَا تَمْنَعُهُ رَهْبَتُهُ ثُمَّ یُبَالِغُ فِی الْمَسْأَلَةِ حِینَ یَسْأَلُ وَ یُقَصِّرُ فِی الْعَمَلِ فَهُوَ بِالْقَوْلِ مُدِلٌ‏ وَ مِنَ الْعَمَلِ مُقِلٌّ یَرْجُو نَفْعَ عَمَلِ مَا لَمْ یَعْمَلْهُ وَ یَأْمَنُ عِقَابَ جُرْمٍ قَدْ عَمِلَهُ یُبَادِرُ مِنَ الدُّنْیَا إِلَی مَا یَفْنَی وَ یَدَعُ جَاهِلًا مَا یَبْقَی‏ وَ هُوَ یَخْشَی الْمَوْتَ وَ لَا یَخَافُ الْفَوْتَ یَسْتَکْثِرُ مِنْ مَعْصِیَةِ غَیْرِهِ مَا یَسْتَقِلُّ أَکْثَرَ مِنْهُ مِنْ نَفْسِهِ وَ یَسْتَکْثِرُ مِنْ طَاعَتِهِ مَا یَحْتَقِرُ مِنْ غَیْرِهِ یَخَافُ عَلَی غَیْرِهِ بِأَدْنَی مِنْ ذَنْبِهِ وَ یَرْجُو لِنَفْسِهِ بِأَدْنَی مِنْ عَمَلِهِ فَهُوَ عَلَی النَّاسِ طَاعِنٌ وَ لِنَفْسِهِ مَدَاهِنٌ یُؤَدِّی الْأَمَانَةَ مَا عُوفِیَ وَ أُرْضِیَ وَ الْخِیَانَةَ إِذَا سَخِطَ وَ ابْتُلِیَ إِذَا عُوفِیَ ظَنَّ أَنَّهُ قَدْ تَابَ وَ إِنِ ابْتُلِیَ ظَنُّ أَنَّهُ قَدْ عُوقِبَ یُؤَخِّرُ الصَّوْمَ وَ یُعَجِّلُ النَّوْمَ لَا یَبِیتُ قَائِماً وَ لَا یُصْبِحُ صَائِماً یُصْبِحُ وَ هِمَّتُهُ الصُّبْحُ وَ لَمْ یَسْهَرْ وَ یُمْسِی وَ هِمَّتُهُ الْعَشَاءُ وَ هُوَ مُفْطِرٌ یَتَعَوَّذُ بِاللَّهِ مِمَّنْ هُوَ دُونَهُ وَ لَا یَتَعَوَّذُ مِمَّنْ هُوَ فَوْقَهُ یُنْصِبُ النَّاسَ لِنَفْسِهِ وَ لَا یُنْصِبُ نَفْسَهُ لِرَبِّهِ النَّوْمُ مَعَ الْأَغْنِیَاءِ أَحَبُّ إِلَیْهِ مِنَ الرُّکُوعِ مَعَ الضُّعَفَاءِ یَغْضَبُ مِنَ الْیَسِیرِ وَ یَعْصِی فِی الْکَثِیرِ یَعْزِفُ لِنَفْسِهِ عَلَی غَیْرِهِ‏ وَ لَا یَعْزِفُ عَلَیْهَا لِغَیْرِهِ فَهُوَ یُحِبُّ أَنْ یُطَاعَ وَ لَا یُعْصَی وَ یَسْتَوْفِیَ وَ لَا یُوفِیَ یُرْشِدُ غَیْرَهُ وَ یُغْوِی نَفْسَهُ وَ یَخْشَی الْخَلْقَ فِی غَیْرِ رَبِّهِ وَ لَا یَخْشَی رَبَّهُ فِی خَلْقِهِ یَعْرِفُ مَا أُنْکِرَ وَ یُنْکِرُ مَا عُرِفَ وَ لَا یَحْمَدُ رَبَّهُ عَلَی نِعَمِهِ وَ لَا یَشْکُرُهُ عَلَی مَزِیدٍ وَ لَا یَأْمُرُ بِالْمَعْرُوفِ وَ لَا یَنْهَی عَنْ مُنْکَرٍ فَهُوَ دَهْرَهُ فِی لَبْسٍ‏ إِنْ مَرِضَ أَخْلَصَ وَ تَابَ وَ إِنْ عُوفِیَ قَسَا وَ عَادَ فَهُوَ أَبَداً عَلَیْهِ وَ لَا لَهُ لَا یَدْرِی عَمَلَهُ إِلَی مَا یُؤَدِّیهِ إِلَیْهِ حَتَّی مَتَی وَ إِلَی مَتَی‏ اللَّهُمَّ اجْعَلْنَا مِنْکَ عَلَی حَذَرٍ احْفَظْ وَ عِ انْصَرِفْ إِذَا شِئْتَ.


فرازی از این روایت در نهج‌البلاغه، حکمت 150 آمده است.


[3] . همچنین در إرشاد القلوب إلی الصواب (للدیلمی)، ج‏1، ص40 آمده است:


قَالَ النَّبِیُّ ص أَعْمَارُ أُمَّتِی بَیْنَ السِّتِّینَ إِلَی السَّبْعِینَ وَ قَلَّ مَنْ یَتَجَاوَزُهَا. و جاء فی قوله تعالی «أَ وَ لَمْ نُعَمِّرْکُمْ ما یَتَذَکَّرُ فِیهِ مَنْ تَذَکَّرَ» أنها معاتبة لابن الأربعین و قیل لابن ثمانیة عشر «وَ جاءَکُمُ النَّذِیرُ» الشیب و فی قوله «وَ قَدْ بَلَغْتُ مِنَ الْکِبَرِ عِتِیًّا» جاوزت الستین.


[4] . و اختلف فی هذا المقدار فقیل هو ستون سنة و هو المروی عن أمیر المؤمنین (ع) قال العمر الذی أعذر الله فیه إلى ابن آدم ستون سنة و هو إحدى الروایتین عن ابن عباس و روی عن النبی ص أیضا مرفوعا أنه قال من عمره الله ستین سنة فقد أعذر إلیه و قیل هو أربعون سنة عن ابن عباس و مسروق و قیل هو توبیخ لابن ثمانی عشرة سنة عن وهب و قتادة و روی ذلک عن الصادق (ع).


[5] . و هذه المدة، قال الحسن: البلوغ، یرید أنه أول حال ذکر، و قیل: سبع عشرة سنة. و قال قتادة: ثمان عشرة سنة. و قال عمر بن عبد العزیز: عشرون. و قال ابن عباس: أربعون و قیل: خمسون. و قال علی: ستون، و روی ذلک عن ابن عباس


[6] . این جمله اگرچه ظاهرا در وصف موقعیت ظالمان در جهنم آمده است، اما عام است؛ خواه به این دلیل که سیاق، مضمون را مقید نمی‌کند؛ و خواه به این دلیل که قیامت باطن دنیاست که ‌های ظاهریش کنار رفته، و هرچه در قیامت رخ دهد، در باطن دنیا همان رخ داده است.


 




736) سوره فاطر (35) آیه 36 وَ الَّذینَ کَفَرُوا لَهُمْ نارُ جَهَ

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله الرحمن الرحیم


736) سوره فاطر (35) آیه 36


وَ الَّذینَ کَفَرُوا لَهُمْ نارُ جَهَنَّمَ لا یُقْضی‏ عَلَیْهِمْ فَیَمُوتُوا وَ لا یُخَفَّفُ عَنْهُمْ مِنْ عَذابِها کَذلِکَ نَجْزی کُلَّ کَفُورٍ


ترجمه


و انی آنان که کفر ورزیدند آنان را آتش جهنم است؛ نه بر آنان حکم می‌شود تا بمیرند و نه از عذاب آن بر آنها تخفیف داده می‌شود؛ اینچنین هر [شخص] بسیار ناسپاسی را جزا می‌دهیم.


نکات ادبی


یُقْضی‏

قبلا بیان شد که ماده «قضی» دل دارد بر محکم و متقن و ی ره کار، و به نهایت و پایان رساندن امور. «قضاء» به معنای حکمی است که قطعیت یافته و صادر شده است و «قاضی» بدین جهت بدین نام نامیده شده که احکام را جاری می‌سازد و تفاوت «قضاء» و «حکم» در این است که در کلمه «قضاء» این نکته مطلب تمام شده و نهایت کار معلوم شده مد نظر است، اما در «حکم» به جهت محکم‌کاری و قطعیتش توجه می‌شود.


برخی معنای اصلی این ماده را «جدا و فیصله دادن امور» بیان کرده‌اند که ممکن است با کلام یا با عمل، توسط خدا یا توسط بشر، انجام شود؛ مثلا «وَ قَضی‏ رَبُّکَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِیاهُ‏» (إسراء/23) به معنای اعلام حکم قطعی است و «فَقَضاهُنَ‏ سَبْعَ سَماواتٍ فِی یوْمَینِ» (فصلت/12) اشاره به ایجاد و فراغت یافتن از آن [= تمام شدن کار آفرینش آن] است؛ که این گونه به پایان رساندن در مورد بشر هم به کار رفته است: «فَإِذا قَضَیتُمْ‏ مَناسِکَکُمْ‏» (بقرة/200)


این ماده گاه به نحو کنایه در مورد مرگ هم به کار رفته است از این جهت که کار انسان را ی ره می‌کند «وَ نادَوْا یا مالِکُ‏ لِیقْضِ‏ عَلَینا رَبُّکَ‏» (ز ف/77)؛ و از این جهت به «گزاره»ها در منطق «قضیه» می‌گفتند که سخنی بوده که انسان به طور قطعی بیان می‌کرده است دارد.


جلسه 526 http://yekaye.ir/al-ahzab-33-36/


ان شاءالله در حدیث1 از المومنین ع ده معنا و کاربرد این ماده در قرآن کریم بیان خواهد شد.


کَفُور

قبلا بیان شد که ماده «کفر» در اصل دل بر پوشاندن و مخفی می‌کند؛ به کشاورز «کافر» گفته می‌شود چون دانه را در دل خاک مخفی می‌کند و «کفاره» هم کفاره است چون گناه را می‌پوشاند و «تکفیر» هم به معنای اقدامی است که چنان روی گناه را می‌پوشاند که گویی انسان گناهی انجام نداده (در مقابل حبط که در مورد نابود شدن کارهای خوب است) [البته در زبان فارسی، حکم به کفر شخص دیگری را «تکفیر» می‌گوییم که در زبان عربی تعبیر «إکفار» بدین معناست].


کفر، هم در نقظه مقابل ایمان به کار می‌رود زیرا «حق را می‌پوشاند»، و هم در نقطه مقابل «شکر»‌ و به معنای «ناسپاسی» به کار می‌رود زیرا نعمت را می‌پوشاند. در خصوص این مطلب اخیر، راغب اصفهانی توضیح داده که در مورد ناسپاسی نعمت، غالبا تعبیر «کفران» به کار می‌رود، و در مورد انکار خدا و نبوت و شریعت (بی‌دینی) غالبا تعبیر «کُفر» (که فاعل آن، «کافر» است) به کار می‌رود.


بر اساس توضیحات ایشان اگر بخواهیم با توجه به این دو معنای ناسپاسی (کفران نعمت) و بی‌دینی، مشتقات این ماده را دسته بندی کنیم باید بگوییم:


الف. «کفران» غالبا برای ناسپاسی نعمت به کار می‌رود، و ی که زیاد کفران نعمت می‌کند، «کَفور» است و«کَفّار» بلیغ‌تر از «کَفور» است، و غالبا برای جمع بستن ی که کفران نعمت می‌کند از تعبیر «کَفَرَة» استفاده می‌شود.


ب. «کُفر» غالبا برای بی‌دینی به کار می‌رود، و ی که منکر خدا یا نبوت یا شریعت است «کافر» است که جمع آن «کُفّار» است. (مفردات ألفاظ القرآن، ص714-716)


و توجه شود که اینها معانی پراستعمال است وگرنه چنانکه اشاره شد برای «زارع» و کشاورز هم تعبیر «کافر» به کار می‌رود و لذا «کُفّار» که جمع «کافر» است در آیه 20 سوره حدید، می‌تواند به معنای «زُرّاع» (کشاورزان)‌ باشد و می‌تواند به همان معنای مخالفان باشد.


لازم به ذکر است که اگرچه در فرهنگ دینی غالبا کلمه «کافر» فقط به معنای منکر خدا و نبوت و شریعت به کار می‌رود اما در ادبیات قرآنی در مورد منکر ولایت و ت الهی هم این تعبیر به کار می‌رود چنانکه انی که به جای ولایت الله، ولایت طاغوت را پذیرفته باشند کارشان «کفر» معرفی شده (بقره/256) و حتی منافق هم (که ظاهرا مسلمان است و خدا و نبوت و شریعت را قبول دارد) کافر خوانده شده است (نساء/137-138؛ منافقون/1-3).


جلسه 205 http://yekaye.ir/al-furqan-025-50/


همچنین قبلا حدیثی گذشت که توضیح داده بود که کفر در قرآن به پنج معنا به کار رفته: کفر حجود (انکار) [که دو قسم می‌شد: انکار از روی ظن و گمان، ویا کاملا آگاهانه در برابر حقیقت ایستادن]، ترک آنچه خدا دستور داده، کفر برائت و کفر نعمت


جلسه159، حدیث1 http://yekaye.ir/al-jathiyah-45-24/


«نَجْزِی» 

قبلا بیان شد که ماده «جزی» در اصل به معنای آن است که چیزی در جای چیز دیگری قرار گیرد و کار آن را انجام دهد (یَوْماً لا تَجْزِی نَفْسٌ عَنْ نَفْسٍ شَیْئا؛ بقره/48) و در معنای کفایت و جبران (خوبی با خوبی و بدی با بدی) رایج شده؛ و از همین ماده است کلمه «جزیة» (= مالیاتی که از اهل کتاب می‌گیرند) (توبه/29)، چرا که در عوض امکاناتی (مانند امنیت و ...) است که در جامعه ی از آن بهره‌مند می‌شوند.


تفاوت «جزا» با «شکر» در این است که شکر همواره در برابر نعمت به کار می‌رود؛ اما جزا هم در مقابل کار خوب و هم در مقابل کار بد به کار می‌رود.


جلسه 404 http://yekaye.ir/al-ankaboot-29-7/


اختلاف قرائت[1]


قرائت عبارت «نَجْزی کُلَّ» در اغلب قرائات به همین صورت مفعل معلوم به همراه مفعول رایج است؛


اما در قرائت اهل بصره (ابوعمرو) و روایت ابوحاتم از نافع (قاری اهل مدینه) و نیز قرائت خلف (از قراء عشره) به صورت «یُجزَی کُلُّ» (فعل مجهول به همراه نایب فاعل) قرائت شده است. (مجمع البیان، ج‏8، ص641[2]؛ البحر المحیط، ج‏9، ص36[3])


حدیث


1) روایت شده است که از المومنین ع درباره کلمه «قضاء» که به صورت متشابه [با معانی گوناگون) در قرآن کریم آمده سوال شد؛ فرمودند:


این کلمه بر ده وجه با معانی مختلف به کار رفته است که عبارتند از:


قضاء فراغ (فارغ شدن از کار)، قضاء عهد (عهدی را به اتمام رساندن)، قضاء اعلام (مطلب را به طور قطعی اعلام )، قضاء فعل (کاری را انجام دادن)، قضاء ایجاب (امری را واجب )، قضاء کتاب (امری را مکتوب و معین )، قضاء اتمام (امری را به پایان رساندن)، قضاء حکم (قضاوت بین افراد)، قضاء خلق (آف )، قضاء نزول موت (مرگ را نازل )؛



  • اما تفسیر قضاء فراغ شدن از چیزی، آن است که فرمود: «هنگامی که گروهی از جنّ را به سوی تو متوجه کردیم که قرآن را گوش می‏دادند پس چون در نزد آن حاضر شدند، گفتند: ت گوش فرا دهید و چون فارغ شد به سوی قوم خود بازگشتند در حالی که انذارکننده بودند. (احقاف/29) ؛ و نیز اینکه می‌فرماید «و هنگامی که از مناسک خویش فارغ شدید پس خدا را ذکر کنید» (بقره/200)

  • اما قضاء عهد (عهدی را به اتمام رساندن) ، آن است که فرمود: «پروردگارت چنین عهد کرد که جز او را نپرستید» (اسراء/23) و شبیه آن است آنچه در سوره قصص آمده که «و تو در طرف غربی [وادی مقدس] نبودی هنگامی که ما امر رس را به موسی عهد بستیم» (قصص/44)

  • اما قضاء اعلام (مطلب را به طور قطعی اعلام )، آن است که فرمود: «و ما این امر را به او اعلام کردیم که ریشه اینان هنگامی که وارد صبح می‏شوند، بریده خواهد بود» (حجر/66) و نیز اینکه فرمود «و ما به بنی در کتاب اعلان حتمی کردیم که شما بی‏تردید دو بار در زمین فساد خواهید کرد.» (اسراء/4)

  • اما قضاء فعل (کاری را انجام دادن) ، آن است که فرمود: «پس قضا کن آنچه قضا کننده‌ای» (طه/72) یعنی انجام بده آنچه را که انجام دهنده‌‌ای» و نیز آنکه خداوند در سوره انفال فرمود «تا خداوند انجام دهد آنچه را که انجام شدنی بوده است» (انفال/42) یعنی آنچه را که در علم سابقش بود را انجام دهد؛ و مانند این در قرآن فراوان است؛

  • اما قضاء ایجاب در مورد عذاب (عذاب را واجب ) ، همانند آن است که فرمود: «و هنگامی که قضا رانده شد، گفت» (ابراهیم/22) و شبیه آن است مطلبی که در سوره یوسف آمده که «قضایش رانده شد آنچه که در موردش سوال کردید» (یوسف/41) یعنی امری که در مورد آن سوال می‌کردید واجب [واجب حقق، حتمی] شد.

  • اما قضاء کتاب و حتم (امری را مکتوب و معین ) ، آن است که در داستان حضرت مریم فرمود: «و این امری حتمی بود» (مریم/21) یعنی معلوم و معین‌شده بود؛

  • اما قضاء اتمام (امری را به پایان رساندن) ، آن است که خداوند در سوره قصص فرمود: «پس هنگامی که موسی آن مدت را به پایان رساند» (قصص/29) یعنی آن شرطی را که با وی شرط شده بود را به اتمام رساند؛ و نیز شبیه سخن حضرت موسی ع که «هر یک از این دو موعد را به قضا کنم، تحمیلی بر من نخواهد بود» (قصص/28) یعنی هنگامی که به اتمام رسانم.

  • اما قضاء حکم (حکم و قضاوت بین افراد) ، آن است که فرمود: «بین آنها به حق قضاوت شد و گفته شد که حمد خدای را که پروردگار جهانهاست» (زمر/75) یعنی بینشان حُکم [= قضاوت] شد؛ و نیز اینکه فرمود «و خداست که به حق قضاوت می‏کند و انی که به جای خدا می‏خوانند هیچ حکمی صادر نتوانند کرد، همانا خداوند است که شنوا و بیناست.» (غافر/20) و نیز اینکه فرمود «و خداوند به حق قضاوت می‌کند و او بهترین جداکنندگان است» (انعام/57) [توجه شود که قرائت این آیه به صورت «یقضی» مربوط به قرائات غیر عاصم و ابن‌کثیر است؛ وگرنه عاصم (که قرآن‌های کنونی غالبا بر اساس قرائت وی تنظیم شده، به صورت «یَقُصُّ: حکایت می‌کند» است] و نیز این که در سوره یونس فرمود «و بین آنان به عدل و داد قضاوتشد»

  • اما قضاء خلق (آف ) ، آن است که فرمود: «پس هفت آسمان را در دو روز آفرید» (فصلت/12)

  • اما قضاء نزول موت (مرگ را نازل )؛ ، همانند سخن جهنمیان است در سوره ز ف: «و ندا دادند ای مالک! پروردگارت کار ما را ی ره کند؛ گفت: شما درنگ‌کنندگانید» (ز ف/77) یعنی گفتند که مرگ بر آنان نازل شود تا راحت شوند؛ و مانند آن است اینکه «نه بر آنان حتم می‌شود تا بمیرند و نه از عذاب بر آنها تخفیف داده می‌شود» (فاطر/36) در قصه حضرت سلیمان آمده است که «پس چون مرگ را بر او حتم کردیم جز جنبنده زمین [موریانه] که عصای او را می‏خورد آنها را از مرگش آگاه نساخت» (سبأ/14) که منظور خداوند این است که هنگامی که مرگ را بر او نازل کردیم»


بحار الأنوار، ج‏90، ص18-20


ورد عن أمیر المؤمنین صلوات الله علیه فی أصناف آیات القرآن و أنواعها و تفسیر بعض آیاتها بروایة النعمانی و هی رسالة مفردة مدونة...


سَأَلُوهُ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَیْهِ عَنِ الْمُتَشَابِهِ فِی الْقَضَاءِ فَقَالَ هُوَ عَشَرَةُ أَوْجَهٍ مُخْتَلِفَةُ الْمَعْنَی فَمِنْهُ قَضَاءُ فَرَاغٍ وَ قَضَاءُ عَهْدٍ وَ مِنْهُ قَضَاءُ إِعْلَامٍ وَ مِنْهُ قَضَاءُ فِعْلٍ وَ مِنْهُ قَضَاءُ إِیجَابٍ وَ مِنْهُ قَضَاءُ کِتَابٍ وَ مِنْهُ قَضَاءُ إِتْمَامٍ وَ مِنْهُ قَضَاءُ حُکْمٍ وَ فَصْلٍ وَ مِنْهُ قَضَاءُ خَلْقٍ وَ مِنْهُ قَضَاءُ نُزُولِ الْمَوْتِ؛


أَمَّا تَفْسِیرُ قَضَاءِ الْفَرَاغِ مِنَ الشَّیْ‏ءِ فَهُوَ قَوْلُهُ تَعَالَی «وَ إِذْ صَرَفْنا إِلَیْکَ نَفَراً مِنَ الْجِنِّ یَسْتَمِعُونَ الْقُرْآنَ فَلَمَّا حَضَرُوهُ قالُوا أَنْصِتُوا فَلَمَّا قُضِیَ وَلَّوْا إِلی‏ قَوْمِهِمْ» مَعْنَی فَلَمَّا قُضِیَ أَیْ فَلَمَّا فَرَغَ وَ کَقَوْلِهِ «فَإِذا قَضَیْتُمْ مَناسِکَکُمْ فَاذْکُرُوا اللَّهَ»؛


أَمَّا قَضَاءُ الْعَهْدِ فَقَوْلُهُ تَعَالَی «وَ قَضی‏ رَبُّکَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِیَّاهُ» أَیْ عَهد وَ مِثْلُهُ فِی سُورَةِ الْقَصَصِ «وَ ما کُنْتَ بِجانِبِ الْغَرْبِیِّ إِذْ قَضَیْنا إِلی‏ مُوسَی الْأَمْرَ» أَیْ عَهِدْنَا إِلَیْهِ؛


أَمَّا قَضَاءُ الْإِعْلَامِ فَهُوَ قَوْلُهُ تَعَالَی «وَ قَضَیْنا إِلَیْهِ ذلِکَ الْأَمْرَ أَنَّ دابِرَ هؤُلاءِ مَقْطُوعٌ مُصْبِحِینَ» وَ قَوْلُهُ سُبْحَانَهُ «وَ قَضَیْنا إِلی‏ بَنِی إِسْرائِیلَ فِی الْکِتابِ لَتُفْسِدُنَّ فِی الْأَرْضِ مَرَّتَیْنِ» أَیْ أَعْلَمْنَاهُمْ فِی َّوْرَاةِ مَا هُمْ عَامِلُونَ؛


أَمَّا قَضَاءُ الْفِعْلِ فَقَوْلُهُ تَعَالَی فِی سُورَةِ طه «فَاقْضِ ما أَنْتَ قاضٍ» أَیِ افْعَلْ مَا أَنْتَ فَاعِلٌ وَ مِنْهُ فِی سُورَةِ الْأَنْفَالِ «لِیَقْضِیَ اللَّهُ أَمْراً کانَ مَفْعُولًا» أَیْ یَفْعَلُ مَا کَانَ فِی عِلْمِهِ السَّابِقِ وَ مِثْلُ هَذَا فِی الْقُرْآنِ کَثِیرٌ؛


أَمَّا قَضَاءُ الْإِیجَابِ لِلْعَذَابِ کَقَوْلِهِ تَعَالَی فِی سُورَةِ إِبْرَاهِیمَ ع «وَ قالَ الشَّیْطانُ لَمَّا قُضِیَ الْأَمْرُ» أَیْ لَمَّا وَجَبَ الْعَذَابُ وَ مِثْلُهُ فِی سُورَةِ یُوسُفَ ع «قُضِیَ الْأَمْرُ الَّذِی فِیهِ تَسْتَفْتِیانِ» مَعْنَاهُ أَیْ وَجَبَ الْأَمْرُ الَّذِی عَنْهُ تَسَاءَلَانِ؛


أَمَّا قَضَاءُ الْکِتَابِ وَ الْحَتْمِ فَقَوْلُهُ تَعَالَی فِی قِصَّةِ مَرْیَمَ «وَ کانَ أَمْراً مَقْضِیًّا» أَیْ مَعْلُوماً؛


وَ أَمَّا قَضَاءُ الْإِتْمَامِ فَقَوْلُهُ تَعَالَی فِی سُورَةِ الْقَصَصِ «فَلَمَّا قَضی‏ مُوسَی الْأَجَلَ» أَیْ فَلَمَّا أَتَمَّ شَرْطَهُ الَّذِی شَارَطَهُ عَلَیْهِ وَ کَقَوْلِ مُوسَی ع «أَیَّمَا الْأَجَلَیْنِ قَضَیْتُ فَلا عُدْوانَ عَلَیَّ» مَعْنَاهُ إِذَا أَتْمَمْتُ؛


وَ أَمَّا قَضَاءُ الْحُکْمِ فَقَوْلُهُ تَعَالَی «قُضِیَ بَیْنَهُمْ بِالْحَقِّ وَ قِیلَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ» أَیْ حُکِمَ بَیْنَهُمْ وَ قَوْلُهُ تَعَالَی «وَ اللَّهُ یَقْضِی بِالْحَقِّ وَ الَّذِینَ یَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ لا یَقْضُونَ بِشَیْ‏ءٍ إِنَّ اللَّهَ هُوَ السَّمِیعُ الْبَصِیرُ» وَ قَوْلُهُ سُبْحَانَهُ «وَ اللَّهُ یَقْضِی بِالْحَقِّ وَ هُوَ خَیْرُ الْفَاصِلِینَ» وَ قَوْلُهُ تَعَالَی فِی سُورَةِ یُونُسَ «وَ قُضِیَ بَیْنَهُمْ‏ بِالْقِسْطِ»؛


وَ أَمَّا قَضَاءُ الْخَلْقِ فَقَوْلُهُ سُبْحَانَهُ «فَقَضاهُنَّ سَبْعَ سَماواتٍ فِی یَوْمَیْنِ» أَیْ خَلَقَهُنَّ؛


وَ أَمَّا قَضَاءُ إِنْزَالِ الْمَوْتِ فَکَقَوْلِ أَهْلِ النَّارِ فِی سُورَةِ ا ُّخْرُفِ «وَ نادَوْا یا مالِکُ لِیَقْضِ عَلَیْنا رَبُّکَ قالَ إِنَّکُمْ ماکِثُونَ» أَیْ لِیَنْزِلَ عَلَیْنَا الْمَوْتَ وَ مِثْلُهُ «لا یُقْضی‏ عَلَیْهِمْ فَیَمُوتُوا وَ لا یُخَفَّفُ عَنْهُمْ مِنْ عَذابِها» أَیْ لَا یَنْزِلُ عَلَیْهِمُ الْمَوْتُ فَیَسْتَرِیحُوا وَ مِثْلُهُ فِی قِصَّةِ سُلَیْمَانَ بْنِ دَاوُدَ «فَلَمَّا قَضَیْنا عَلَیْهِ الْمَوْتَ ما دَلَّهُمْ عَلی‏ مَوْتِهِ إِلَّا دَابَّةُ الْأَرْضِ تَأْکُلُ مِنْسَأَتَهُ» یَعْنِی تَعَالَی لَمَّا أَنْزَلْنَا عَلَیْهِ الْمَوْت‏.


 


2) عمرو بن ثابت روایت کرده است که باقر ع فرمودند:


همانا جهنمیان از دردناکی عذ که می‌چشند زوزه‌ای سر می‌دهند همانند عوعوی سگان و گرگان؛


ای عمرو! پس چه گمان می‌کنی درباره انی که «نه کارشان ی ره می‌شود تا بمیرند و نه از عذابشان بدانها تخفیف داده می‌شود» (فاطر/36)


در آنجا تشنگانی‌اند گرسنه؛ از فرط گریه چشمانشان ناتوان، کر و لال و کور، صورتهایشان سیاه، طردشدگانند در آنجا و پشیمان، مورد غضب واقع شده‌اند و بر آنان رحم نشود؛ و در عذابشان تخفیف ندهند؛


در آتش شعله‌ور می‌شوند و از آب جوشان می‌نوشند و از زقوم می‌خورند و با قلاب‌های آتشین درهم می‌شکنند و با گرزها کوبیده می‌شوند؛


فرشتگان غِلاظ و شِداد بر آنان رحم نمی‌کنند در حالی که آنان در آتش به روافتاده، کشیده می‌شوند، و با شیاطین در بند می‌شوند، و با زنجیرهای گران غل و زنجیر می‌شوند؛


اگر دعا کنند برایشان مستجاب نشود و اگر حاجتب بخواهد حاجتشان برآورده نشود؛


این است حال ی که وارد جهنم شود.


الأمالی( للصدوق)، ص557


ابْنُ إِدْرِیسَ عَنْ أَبِیهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ الْجَبَّارِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ أَبِی حَمْزَةَ عَنْ إِسْمَاعِیلَ بْنِ دِینَارٍ عَنْ عَمْرِو بْنِ ثَابِتٍ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ الْبَاقِرِ ع قَالَ:


إِنَّ أَهْلَ النَّارِ یَتَعَاوَوْنَ فِیهَا کَمَا یَتَعَاوَی الْکِلَابُ وَ الذِّئَابُ مِمَّا یَلْقَوْنَ مِنْ أَلَمِ [أَلِیمِ‏] الْعَذَابِ مَا ظَنُّکَ یَا عَمْرُو بِقَوْمٍ لَا یُقْضَی عَلَیْهِمْ فَیَمُوتُوا وَ لَا یُخَفَّفُ عَنْهُمْ مِنْ عَذَابِهَا عِطَاشٍ فِیهَا جِیَاعٍ کَلِیلَةٍ أَبْصَارُهُمْ صُمٍّ بُکْمٍ عُمْیٍ مُسْوَدَّةٍ وُجُوهُهُمْ خَاسِئِینَ فِیهَا نَادِمِینَ مَغْضُوبٍ عَلَیْهِمْ فَلَا یُرْحَمُونَ وَ مِنَ الْعَذَابِ فَلا یُخَفَّفُ عَنْهُمُ وَ فِی النَّارِ یُسْجَرُونَ وَ مِنَ الْحَمِیمِ یَشْرَبُونَ وَ مِنَ ا َّقُّومِ یَأْکُلُونَ وَ بِکَلَائِبِ النَّارِ یُحْطَمُونَ وَ بِالْمَقَامِعِ یُضْرَبُونَ وَ الْمَلَائِکَةُ الْغِلَاظُ الشِّدَادُ لَا یَرْحَمُونَ وَ هُمْ [فَهُمْ‏] فِی النَّارِ یُسْحَبُونَ عَلی‏ وُجُوهِهِمْ وَ مَعَ الشَّیَاطِینِ یُقَرَّنُونَ وَ فِی الْأَنْکَالِ وَ الْأَغْلَالِ یُصَفَّدُونَ إِنْ دَعَوْا لَمْ یُسْتَجَبْ لَهُمْ وَ إِنْ سَأَلُوا حَاجَةً لَمْ تُقْضَ لَهُمْ هَذِهِ حَالُ مَنْ دَخَلَ النَّارَ.




3) از صادق ع درباره زیارت المومنین ع روایتی نقل شده است که در فرازی از آن شخص دست به دعا برمی‌دارد و می‌گوید:


خدایا ! قاتلان انت و قاتلان جانشینان انانت را با همه لعنتهایت لعنت کن؛ و گرمای آتش را به آنان بچشان؛


خدایا لعنت کن جِبت‌ها و طاغوت‌ها و فرعون‌ها و لات و عزی و جِبت و هر مدعی‌ای که افراد را به جای خدا به خود می‌خواند؛ و هر دروغگوی حدیث‌سازی را


خدایا آنان را لعنت کن و شیعیانشان و پیروانشان و اولیایشان و یاورانشان و دوستدارانشان را لعنتی فراوان؛


خدایا قاتلان المومنین ع را لعنت کن (سه بار)


خدایا قتلان حسن ع و حسین ع را لعنت کن (سه بار)


خدایا قاتلان ائمه ع را لعنت کن (سه بار)


حدایا آنان را عذاب کن به عذ که احدی از جهانیان را آن گونه عذاب نکنی؛ و بر عذابشان بیفزا به خاطر آنکه با والیان امر تو درگیر شدند؛ و برایشان عذ مهیا فرما که برای احدی از مخلوقاتت روا نداری!


خدایا لعنت کن بر قاتلان یاران ت را، و قاتلان یاران المومنین ع را، و قاتلان یاران حسن ع و حسین ع را، و قاتلان همه انی را که در مسیر ولایت آل محمد ص به قتل رسیدند، عذ دوچندان در پایین‌ترین مرتبه جهنم که در مورد عذابشان بر آنها تخفیف داده نشود در حالی که در آنجا گرفتار و رانده‌شده‌اند؛ در پیشگاه خداوند سر به زیر افکنده‌اند و با پشیمانی و خواری‌ای که به چشم خود می‌بینند به خاطر کشتن عترت ان و رسولانت و پیروان آنها در میان بندگان صالح تو؛


خدایا آنان را لعنت کن در نهانی‌ترین نهانشان و در آشکارترین آشکاری‌ای در آسمانت و در زمینت.


فضائل أمیر المؤمنین ع (ابن‌عقده، م332)، ص142-143؛ من لا یحضره الفقیه، ج‏2، ص589-590؛ فرحة الغری (سید بن طاووس، ترجمه علامه مجلسی)، ص97؛ المزار الکبیر (ابن المشهدی)، ص234


ابن عقدة، قال: أخبرنا أحمد بن الحسین بن عبد الملک الأودی البزاز قال: حدّثنا ذبیان بن حکیم، قال: حدّثنی یونس بن ظبیان، عن أبی عبد اللّه، قال: إذا أردت زیارة قبر أمیر المؤمنین علیه السّلام فتوضّأ و اغتسل و امشی علی هنک، و قل:...


اللَّهُمَّ الْعَنْ قَتَلَةَ أَنْبِیَائِکَ وَ قَتَلَةَ أَوْصِیَاءِ أَنْبِیَائِکَ بِجَمِیعِ لَعَنَاتِکَ وَ أَصْلِهِمْ حَرَّ نَارِکَ


اللَّهُمَّ الْعَنِ الْجَوَابِیتَ وَ الطَّوَاغِیتَ وَ الْفَرَاعِنَةَ وَ اللَّاتَ وَ الْعُزَّی وَ الْجِبْتَ وَ کُلَّ نِدٍّ یُدْعَی مِنْ دُونِ اللَّهِ وَ کُلَّ [محدث/ مُلْحِدٍ] مُفْتَرٍ اللَّهُمَّ الْعَنْهُمْ وَ أَشْیَاعَهُمْ وَ أَتْبَاعَهُمْ وَ أَوْلِیَاءَهُمْ وَ أَعْوَانَهُمْ وَ مُحِبِّیهِمْ لَعْناً کَثِیراً- اللَّهُمَّ الْعَنْ قَتَلَةَ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ ثَلَاثاً- اللَّهُمَّ الْعَنْ قَتَلَةَ الْحَسَنِ وَ الْحُسَیْنِ ثَلَاثاً- اللَّهُمَّ الْعَنْ قَتَلَةَ الْأَئِمَّةِ ثَلَاثاً- اللَّهُمَّ عَذِّبْهُمْ عَذَاباً لَا تُعَذِّبُهُ أَحَداً مِنَ الْعالَمِینَ وَ ضَاعِفْ عَلَیْهِمْ عَذَابَکَ کَمَا [بما] شَاقُّوا وُلَاةَ أَمْرِکَ وَ أَعِدَّ لَهُمْ عَذَاباً لَمْ تُحِلَّهُ بِأَحَدٍ مِنْ خَلْقِکَ


اللَّهُمَّ وَ أَدْخِلْ عَلَی قَتَلَةِ أَنْصَارِ رَسُولِکَ وَ قَتَلَةِ أَنْصَارِ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ وَ عَلَی قَتَلَةِ أَنْصَارِ الْحَسَنِ وَ الْحُسَیْنِ وَ عَلَی قَتَلَةِ مَنْ قُتِلَ فِی وَلَایَةِ آلِ مُحَمَّدٍ أَجْمَعِینَ[4] عَذَاباً مُضَاعَفاً فِی أَسْفَلِ دَرْکٍ مِنَ الْجَحِیمِ لَا یُخَفَّفُ‏ عَنْهُمْ مِنْ عَذَابِهَا وَ هُمْ فِیهَا مُبْلِسُونَ مَلْعُونُونَ ناکِسُوا رُؤُسِهِمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ قَدْ عَایَنُوا النَّدَامَةَ وَ الْخِزْیَ الطَّوِیلَ لِقَتْلِهِمْ عِتْرَةَ أَنْبِیَائِکَ وَ رُسُلِکَ وَ أَتْبَاعَهُمْ مِنْ عِبَادِکَ الصَّالِحِینَ اللَّهُمَّ الْعَنْهُمْ فِی مُسْتَسِرِّ السِّرِّ وَ ظَاهِرِ الْعَلَانِیَةِ فِی سَمَائِکَ وَ أَرْضِک‏.[5]


تدبر



1) «وَ الَّذینَ کَفَرُوا لَهُمْ نارُ جَهَنَّمَ لا یُقْضی‏ عَلَیْهِمْ فَیَمُوتُوا وَ لا یُخَفَّفُ عَنْهُمْ مِنْ عَذابِها کَذلِکَ نَجْزی کُلَّ کَفُورٍ»



عذاب جهنم بقدری شدید است که جهنمیان آرزوی مرگ دارند؛ اما مرگی در کار نخواهد بود؛ چون مرگ در آنجا بی‌معنی است.



نکته تخصصی انسان‌شناسی



بالاترین و ارزشمندترین مطلب برای هر ، حیات و ادامه بقا و زندگی‌اش است.



در یک نگاه عمیق، حتی ی که خودکشی می‌کند از «این زندگی» خسته شده؛ و می‌خواهد «راحت شود»‌؛ یعنی «خودش» را در نظر می‌گیرد که بدون «این زندگی» راحت‌تر است؛ و در ناخودآگاه خویش، می‌خواهد ادامه بقایش بدون این زندگی و با راحتی باشد!



با اینکه آنجا بسیاری از حقایق بر همگان مکشوف شده و ناخودآگاه‌ها عیان گردیده، اما ببینید که چه اندازه در آنجا تحت فشارند که باز تقاضای نیست و نابود شدن می‌کنند!






2) «وَ الَّذینَ کَفَرُوا لَهُمْ نارُ جَهَنَّمَ لا یُقْضی‏ عَلَیْهِمْ فَیَمُوتُوا وَ لا یُخَفَّفُ عَنْهُمْ مِنْ عَذابِها کَذلِکَ نَجْزی کُلَّ کَفُورٍ»



عذاب جهنم انسان را کاملا مستأصل و درمانده می‌کند: نه مردن و نیست و نابود شدنی در کار است، و نه کم شدن عذاب؛



این «جزای» آنان است؛ یعنی ما به ازای کارهایی است که در دنیا کرده‌اند؛



یعنی انسان می‌تواند در دنیا کارهایی د که جزای آن، این اندازه شدید باشد!






3) «وَ الَّذینَ کَفَرُوا لَهُمْ نارُ جَهَنَّمَ ... کَذلِکَ نَجْزی کُلَّ کَفُورٍ»



کفر، نوعی کفران نعمت است (تفسیر نور، ج‏9، ص505)



آنان که کفر ورزیدند همان انی‌اند که بسیار ناسپاس‌اند.



نکته تفسیری



در آیه ابتدا از کیفر کف یشگان سخن می‌گوید و در پایانش می‌فرماید افراد بسیار کفران‌کننده را چنین کیفر می‌دهیم.



این آیه نشان می‌دهد که حتی اگر به لحاظ معنایی، کلمه «کفر» در دو معنای مختلف به کار رود (یکی در مقابل ایمان؛ و دیگری در مقابل شکرگزاری)، اما در منطق قرآن کریم، به لحاظ مصداقی این دو معنا بر هم منطبق می‌شود؛



یعنی هر کافری بسیار ناسپاس است و هر بسیار ناسپاسی کافر است.






4) «وَ الَّذینَ کَفَرُوا لَهُمْ نارُ جَهَنَّمَ لا یُقْضی‏ عَلَیْهِمْ فَیَمُوتُوا وَ لا یُخَفَّفُ عَنْهُمْ مِنْ عَذابِها»



ی که کافر شد و تمام درهای سعادت را به روی خود بست، تمام درهای نجات نیز به روی او بسته خواهد شد؛ در آن جا نه مرگ است و نه تخفیف. (تفسیر نور، ج‏9، ص504)






5) «کَذلِکَ نَجْزی کُلَّ کَفُورٍ»



در مجازات، فرد مهم نیست، خصلت مهم است. (تفسیر نور، ج‏9، ص505)



 




[1] . در البحر المحیط، ج‏9، ص35 دو مورد دیگر اختلاف قرائت در این آیه گزارش شده است:


قرأ الجمهور: فَیَمُوتُوا، بحذف النون منصوبا فی جواب النفی، و هو علی أحد معنیی النصب فالمعنی انتفی القضاء علیهم، فانتفی مسببه، ... و قرأ عیسی، و الحسن: فیموتون، بالنون، وجهها أن ت معطوفة علی لا یقضی.


قال ابن عطیة: قرأ عبد الوارث عن أبی عمرو: و لا یخفف بإسکان الفاء شبه المنفصل بالمتصل، کقوله: فالیوم أشرب غیر مستحقب.


[2] . قرأ أبو عمر و خلف وحده «یُجزَی کلُ کفور» علی ما لم یسم فاعله و الباقون «نَجْزِی» بالنون کلَ بالنصب ... من قرأ «نَجْزِی» بالنون فإنه علی وجه الإخبار من الله تعالی عن نفسه و من قرأ علی بناء الفعل للمفعول به فحجته أن ما قبله «لا یُقْضی‏ عَلَیْهِمْ» و «لا یُخَفَّفُ عَنْهُمْ»


[3] . و قرأ الجمهور: نَجْزِی کُلَّ، مبنیا للفاعل، و نصب کل و أبو عمرو، و أبو حاتم عن نافع: بالیاء مبنیا للمفعول، کل بالرفع.


[4] . در المزار، این فراز اخیر به این صورت آمده است:


اللَّهُمَّ أَدْخِلْ عَلَی قَتَلَةِ رَسُولِکَ وَ أَوْلَادِ رَسُولِکَ وَ عَلَی قَتَلَةِ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ وَ قَتَلَةِ أَنْصَارِهِ وَ قَتَلَةِ الْحَسَنِ وَ الْحُسَیْنِ وَ أَنْصَارِهِمَا، وَ مَنْ نَصَبَ لِآلِ مُحَمَّدٍ وَ شِیعَتِهِمْ حَرْباً مِنَ النَّاسِ أَجْمَعِینَ،


[5] در یکی از زیارات جامعه‌ای که از هادی ع روایت شده، فرازی مشابه این عبارات هست:


وَ أَنَّ الَّذِینَ کَذَّبُوهُ وَ خَالَفُوا عَلَیْهِ وَ جَحَدُوا حَقَّهُ وَ أَنْکَرُوا فَضْلَهُ وَ اتَّهَمُوهُ وَ ظَلَمُوا وَصِیَّهُ وَ حَلُّوا عَقْدَهُ وَ نَکَثُوا بَیْعَتَهُ وَ اعْتَدَوْا عَلَیْهِ وَ غَصَبُوهُ خِلَافَتَهُ وَ نَبَذُوا أَمْرَهُ وَ أَسَّسُوا الْجَوْرَ وَ الْعُدْوَانَ عَلَی أَهْلِ النَّبِیِّ ص وَ قَتَلُوهُمْ وَ تَوَلَّوْا غَیْرَهُمْ ذَائِقُو الْعَذَابِ فِی أَسْفَلِ دَرْکٍ مِنْ نَارِ جَهَنَّمَ- لَا یُخَفَّفُ عَنْهُمْ مِنْ عَذَابِهَا وَ هُمْ فِیهِ مُبْلِسُونَ مَلْعُونُونَ متبعون [مُتْعَبُونَ‏] نَاکِسُو رُءُوسِهِمْ یُعَایِنُونَ النَّدَامَةَ وَ الْخِزْیَ الطَّوِیلَ مَعَ الْأَذَلِّینَ الْأَشْرَارِ قَدْ کُبُّوا عَلَی وُجُوهِهِمْ فِی النَّار (البلد الأمین و الدرع الحصین، ص298)