رسانه
رسانه

بافت قرمز(قصه ی مرگ)



بافت قرمز(قصه ی مرگ)

درخواست حذف اطلاعات
یک جفت پوتین مشکی باسویی شت بافت قرمزرنگمو پوشیدم...

زیر چادر دستامو قایم ...

دستام یخ بستن وتنم بخاطر بافتی که پوشیدم کمتر احساس سرما

میکنه...

لبهام یه کم میلرزه تا جلوی اشک ریختنمو بگیره...

دارم تظاهر میکنم می تونم سرمارو تحمل کنم...

خیلی نصفه شبارودوس دارم...

دوس دارم دل وجرأتش رو داشتم توی بارون نصف شب توتاریکی باخودم

قدم میزدم...

امشبو زدم بیرون ...

دارم به خودم فکرمیکنم...

چادرمو شبیه شال گردن و دوتا حلقه دور گردنم تاسردم نشه...

دستامو جلوی صورتم گرفتم و با هاها گرمش میکنم...

کنار دریا راه میرمو به نور ماه که تودریا افتاده نگاه میکنم...

از پله های سنگی لب دریا میرم پایین و به تصویر خودم که افتاده تو

تاریکی دریا نگاه میکنم...

موجهایی که کم کم به ساحل میرسن تصویرمو توی آب واژگون میکنن!

انگار که چندسال آینده مو نمیتونم ببینم...

یه حس غریب اومده سراغم...حس ی که صدای آشنایی توی گوشش

نمیشه...

سرمو برمیگردونم از این تنهایی وهمناک آشفته میشم...

میخوام برگردم اما مسیر رویادم نمیاد...

سرمو بالا میکنم زل میزنم به ماه که حالا بیشتر خودنمایی میکنه بهم...

وحشت تمام تنمو میلرزونه... قدم هامو آروم برمیدارم..

اما پاهام ... پاهام سست شدن...

یه جورایی ازسرما نمیتونم قدم ازقدم بردارم...

پاهامو خیلی آروم ازپوتین بیرون میارم...

حالا واضحتر میتونم ببینم ،موبایلمو ازتوجیب شلوارم بیرون کشیدم...

نورچراغ قوه رو روشن ...

اوه انگشتام توی آب دریا یخ بستن...

حالاکم کم یادم میاد که افکارم شلوغ بود و متوجه نشدم چقدر توی آب

سرد دریا قدم زدم...

وای پاهام تازانو خیسه... از درموندگی خودم غمگین شدم...

مگه من به چی فکرمی که متوجه نشدم چقدر جلو رفتم ...اونم توی

آب یخ بسته ی دریا...

وقتی پوتینمو پوشیدم متوجه شدم که نزدیک به چهل دقیقه ای توی آب

بودم و واسه همین نمیتونستم برگردم...

پاهام سست شده بودن ازشدت سرما...

حالانیم ساعت بود که روی تخته سنگ کنار دریا نشستم و بزور ولی آروم

پوتینمو بیرون کشیدم ...

کلی به مغزم فشارآوردم تا یادم اومد که پاهام چرا اینطور سست شده...

یه اووووووف بلند میگمو ازجام بلندمیشم تاپوتینمو که پرازآب بود ووارونش

کرده بودم آباش خالی شه رو بپوشم...

پاچه ی شلوارمو آوردم پایین و دوباره پوتینامو پوشیدم...

بالأ ه پاشدم ازجام و مسیرمو عقب گرد ...به سمت خونه...

چادرمو دور گردنم یه گره محکم بستم و توی اون تاریکی به پاهای تازه

جون گرفتم فشارآوردمو دویدم تامسیر ساحلو طی کنم...

تلو تلو وبی جون راه میرفتم ...نزدیک خونه بودم...صداهای شب آزارم

میداد... دستام یخ بود...

یه گوشه ایستادم وتندی چادرمو ازدورگردنم بیرون کشیدم و هرجوری بود

دوردستام پیچوندم ...

چندلحظه ای طول کشید تا دستام دوباره گرم بشن وپاهام قوت دوباره

پیداکنن...

بازم دویدم ...حالا توی کوچه ی خودمون بودم ... رسیدم در خونه...

دیدم یه جسم سرد بابافت قرمز جلو در افتاده...

بالای سرش ایستادم ...

صدازدم ...ت ش دادم...اما نه صدامو میشنید...نه دستم بهش میرسید...

چشماش بسته بود هنوز بالاسرش بودم...

چندنفر دورش حلقه زدن...

گفتن مرده...یه لحظه به خودم اومدم دیدم لباساش مثل منه...

موهاش از زیر شال پشمی یاسی رنگش زده بود بیرون...

میگفتن ازسرما یخ بسته وجسم بی جونش دووم نیاورده...

صدازدم منم منم ...ولی ی صدامو نشنید...

جیغ کشیدم وگفتم من زنده م...بازم صدامو نمیشنیدن...

وحشت زده به جسم افتاده ی روزمین نگاه ...

من بودم...حالا دیگه ی رونمیدیدم...پاهام روی زمین نبود...

من مرده بودم...

آره توی سرمای بی ی خدا به فریادم رسیده بود...

دستای یخ بسته مو گرفت ازرو زمین بلندم کرد و گرفتم توآغوش گرم

خودش... من مرده بودم...مرگ شیرین بود...

روزمین هوا خیلی سردبود...خدا سرمارو گرفت...منو بغل کرد و درآغوش

گرفت...

به جسم خودم لبخند زدم...میون خنده گریه ...

به آدمای اطراف جسمم لبخن م...

نوری ازآسمون درخشید...میون تاریکی شب ...

مادرم رودیدم آروم دستاشو آوردبه سمتم...

وقتی دستاشو گرفتم ، دل از این دنیا گرفتم...

بایه شوق بی مثالی بغل مادر جا گرفتم...

مادر بود بایه نور سفیدکه اونو زیباتر میدیدم...

به من گفت که عزیزم : نوبت توهم رسیده...

منو از خودش جداکرد یه دنیا لبخند به روم پاشید اما ،رفت و ازدور یه

بهشتو بم نشون کرد..

گفت که اینجا خونه شونه...خونه ی اهل بهشته...گفت که مادرا همیشه

جاشون توقلب بهشته...

مادرم رفت به بهشتش ...گفت که هروقت که بتونه میاد تامنو ببینه...

گفتم : مادر من مرده م؟

مادر گفت: تو ازدنیا دل بریدی اومدی یه جا که اسمش آسمون وناتمومه...

گفت به من هرکی که مرده جاش فقط روی زمینه...

گفت ما توی آسمونیم زنده بودن ها همینه...

مادرم گفت عاشقانه خدا حرفاتوشنیده..

گفت : خدا دلتنگی تو واسه من اززبون فرشته هاشنیده...

حالا من تو آسمونم ...نزدیک همون بهشتی که مادرم تو قلب اونه...

اما من ازاین بهشتش بوی مادرم که میاد تنها خواسته ی دلم بود...

نمیدونستم میون این همه دیوار مادرم به پیشواز میاد...

جای من توی بهشت نیست، شایدم قعر جهنم...

همیشه میترسیدم که مادر واسه دیدنم میاد...

اما مادر اونقدربزرگه که بهشت نازنینو زی اهاش جاگذاشته ،

تا بیاد به پیشواز منی که جای من قعر جهنم...

غصه میخورم که مادر یه روز منو شرمنده ببینه،بگه ای عزیز مادر چرا

عاقبتت اینه؟

می ترسم مادرم برای دیدارم از بهشت به جهنم آید...

خدایا روح مادرم شاد...خدایا بهشتت رونصیب مادرم کن...

الهی به مهربانیت قسم مادرم رو مورد رحمت ومغفرت قراربده...

انشاالله...فاتحه برای مادرم...صلوات...

ع و تصویر 5شنبه هاچه خوشحال میشوند عزیزانےکه دستشون از دنیا کوتاه است و منتظر قلب پر مهرتان ...



منبع: http://ahoorezaee72. /