رسانه
رسانه

عاقب بخیری



عاقب بخیری

درخواست حذف اطلاعات

بلوز چارخانه ی آبی و سفید به تو می آید. این را وقتی می فهمم که دارم می روم مشهد.

تو گفته ای از مشهد رفتن و هی هی زیارت خوشت نمی آید.

خواسته ام بگویم قاجارنیست و بهانه ی زیارت و دررفتن از خانه که.

خواسته ام بگویم من نمی روم مشهد زیارت که. می روم عشق و حال.می روم که باقالی ها بریزند و تو سردت شود. می روم که باقالی ها بریزند روی مانتوی سفیدم، که بعد نخواهم آن را بشورم مبادا خاطره های خوب زندگی ام بپرند.

دارم می روم مشهد. می اندازیم از توی ستاری، یک خیابان هست. اسمش لاله است.یک سال و نیم است از ستاری رد شده ام و ندیده امش. لاله؟ کیت کت تو؟ دلستر من؟سرخ شدن من از خج ؟

تو و من بر بام مشهد؟ می اندازی توی جاده. می گویی:" برویم ش ز."

می گویم:" همان جا که از آن بستنی بدمزه ها دارد؟"

و تو از آن بستنی سه رنگ ها نمی ی.

شب می آیی دنبالم. عصر خانه ات بوده ام. بعد رفته ام بنتون سر کوچه تان. شب می آیی که برویم کوه سنگی. من را می بری کوه سنگی.

من چادرم را توی ماشین تو در آورده ام و گفته ای:" این جا نه، این جا نه ."

بعد درباره ی تمام اسب هایی که دوست داری حرف زده ای. درباره ی عمل دخترت. درباره ی آن 5 ساعت و من می دانم که چقدر عاشقی.

گفته ای:" چه می خواهی؟"

گفته ام :"دلستر.."

گفته ای:" چه می خوری؟ "

مکث کرده ایم دم سوسیس کالباسی. گفته ای :"من از اینها نمی خورم ها."

گفته ای:"فالوده با بهار نارنج بخوریم."

آقاهه دو تا فالوده داده دستمان.نشسته ایم روبه روی ارگ کریمخان.

گفته ای:"ماه عسل آمده بودیم شیراز.بعد از شهادتش دیگر نیامدم."

بعد سه روز تمام هی فالوده خوردی و من همراهی ات در این سیری ناپذیری.

بعد نان داغ گرفته ای و گفته ای:"ببخش که نمی رویم رستوران.ببخش که نمی توانم برسانمت."

شب گفته ای:"بستنی می خواهی؟"

گفته ام:"نه."

و من به تمام سالهایی که پسرهایت نگذاشته اند جز سیاه، رنگ دیگری بپوشی فکر کرده ام.

گفته ای :"من برادر تو هستم."

گفته ام:"نه دوستم باش."

از ماشینت پیاده شده ای.ایستاده ای و من برنگشته ام که نگاهت کنم.ترسیده ام آقای همسایه چیزی بفهمد .

به تو که رسیده بودم دلم تنگ شده بود برایت.شیرینی یده بودم. گم شده بودم در طبقات خانه ات.رسیده بودم به عروسک پنگوئن. گفته بودم:"من همیشه آرزو داشتم یه بچه پنگوئن داشته باشم که هیچوقت بزرگ نشه."

تو خندیده بودی.

و بعد ایستاده بودی دم عروسک فروشی های اکباتان و فکر می کردی هرچه صورتی است منم.گفته بودی:"می ترسم شیطنت کنی."

دلسترها را یده بودی. برای من و خودت .

و آقاهه زل زده بود به ما.و من نگران بودم ماشین بوی باقالی بگیرد.

تو هم نگران بودی.

پرسیده بودی:" با کی مشهدی؟"

گفته بودم:"تنها."

گفته بودی :"بی اجازه؟"

گفته بودم :"بابا یتم.دونت وری.بی اجازه کجا بود!"

گفته بودی:"برو حرم."

و رفته بودم.

ایستاده بودم وسط صحن انقلاب.و هیچ ی نبود.باد چادرم را می برد هنگام .

داشتم که بر می گشتم تو زنگ زده بودی که رسیدی؟و من نالیده بودم از تهران و خوشحال بودم که هستی.که مدت هاست هستی. سالهای متمادی است.

من رسیده بودم. وقتی دو تا خانوم پیر منتظر ی بودند که به آنها آب بدهد رسیده بودم. هیچ نرسیده بود. من رسیده بودم. آب داده بودم به آنها. نگاهم کرده بودند که :"عاقبت بخیر شی."

"عاقبت بخیر شی."

"عاقبت بخیر شی."

"عاقبت بخیر .......

من رسیده بودم؟



منبع: http://almatavakollll. /