رسانه
رسانه

داستانی نه دراز



دهه هفتادیها5

درخواست حذف اطلاعات

چشمک؟؟؟!!! آن هم در قرن بیست و یکم؟؟؟!!! در عصر انفجار ارتباطات و وسایل ارتباطی و با وجود این همه روشهای مخ زنی نوین؟؟؟!!! و تازه این قدر هم شیک و مجلسی که در جوابش فقط بشود گفت همه چشمکهای پیش از تو سوء تفاهم بود؟؟؟!!! خ کجا آموزش دیدی این قدر حرفه ای؟؟؟!!! لابد بعدش هم باید شماره تلفن منزل رد و بدل می شد و منتظر می م تا کی خانه خالی شود و بتوانی زنگ بزنی و اگر شرایط مشترک مورد نظر هم مساعد بود و خودش گوشی را برداشت و مجبور نبود الکی بگوید اشتباه گرفتید، چند دقیقه با ترس و لرز حرف بزنید؟؟؟!!! از دست شما دهه هفتادی ها!!! چشمک




چک لیست

درخواست حذف اطلاعات

به لیستت اضافه کن: شقیقه های جوگندمی! چشمک




چراغ خاموش18

درخواست حذف اطلاعات
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید



اصل ماجرا

درخواست حذف اطلاعات

همیشه با خودم فکر می روز رستاخیز که بدکاران از خدا می خواهند آنها را به دنیا برگرداند تا توبه کنند و به راه راست بروند، چرا خدا حرفشان را باور نمی کند و به آنها فرصت دوباره نمی دهد؟ مگر می شود آدم با حقیقت رو به رو شود و هول و ولای عذاب را بچشد ولی دوباره گناه کند؟! بعدها وقتی چند شبانه روز، در حال تحمل دندان درد و استرس دندانپزشکی و زجر کشیدن زیر دست دندانپزشک محترم و خالی شدن جیب به خودم قول دادم دیگر هر شب مسواک بزنم و آب نمک قرقره کنم و بعد از خوردن هر نوع خوراکی نخ دندان بکشم، اما بعد از مدتی قولم را فراموش و به روال گذشته برگشتم، فهمیدم موضوع از چه قرار است! =|




سکوت می کنم که این، سکوت منطقی تره

درخواست حذف اطلاعات

در یک بحث و گفتگو بین دو نفر با دو موضع متفاوت و متعارض، شنیده شدن جملاتی مثل «درکت نمی کنم»، «فهمیدنش این قدر سخت است؟»، «همین است که هست»، «این حجم نفهمی/ بی شعوری/ .... چه طور در تو جا گرفته است.»، «تو این طوری فکر کن»، «امیدوارم یک روز به سرت بیاید»، «فقط می خواهی کل کل کنی»، «انگار در این جامعه زندگی نمی کنی.»، «بیخودی بزرگش کرده ای»، «بحث با تو بی فایده است»، «شما این طرفیها، آن طرفیها، فلان شهری یا نژادیها، مذهبیها، روشنفکرها، ....ها، همیشه فلان حرف را می زنید/ فلان رفتار را دارید»، «واقعا نمی فهمی یا خودت را به نفهمی می زنی؟»، «تو بحث کرن بلد نیستی.»، «بوووووق... بوووووق... [= !]»، «وقتی توهین می کنی انتظار قربان صدقه نداشته باش»، «کمی انتقادپذیر باش»، «قرار نیست همه مثل تو فکر کنند» و.... به این معنی است که شما هم به عنوان گوینده ی این جملات، چیزی از اصول درست گفت و گوی انتقاد محور نمی دانید. این که تا وقتی طرف مقابل شما را تایید می کند یا دست کم آن طور که شما دلتان می خواهد بحث می کند، شما هم طبق اصول درست گفتگو پیش بروید که هنر نیست؛ مهم این است که در شرایطی که با یک فرد ناوارد یا غیردقیق یا احمق یا نادان وارد بحث شده اید، بتوانید با رعایت اصول درست، او را وارد مسیر درست بحث ید و اگر غیرممکن است، به جای استفاده از هر کدام از جملات بالا، محترمانه بگویید: «به نظر نمی رسد ما در حال گفتگو به شیوه درست و بدون پیش داوری باشیم و چنین گفتگویی ما را به هیچ حقیقتی نمی رساند. من ترجیح می دهم ادامه ندهم.» و واقعا ادامه ندهید! نه این که از این جمله، در آن قسمتی از بحث استفاده کنید که کم آورده اید یا همه حرفهایتان را زده اید ولی مایل نیستید پاسخ طرف مقابل را بشنوید. بعد از بیان این پاسخ، واقعا سکوت کنید و لبخند بزنید، حتی اگر یک عالمه جواب دندان شکن دارید و حتی اگر یک عالمه می شنوید!!!




تو کجایی ر نسون کروزوئه؟!

درخواست حذف اطلاعات

کرد: «نمی گویم قله ای فتح نشده ام؛ که من آن همه بلند، محکم، زیبا و باشکوه نیستم! اما دست کم جزیره ای کشف نشده ام؛ همان قدر تنها، همان قدر دور، همان قدر خالی...»




کافی شاپ ملعون!

درخواست حذف اطلاعات

اولین باری که به آن کافی شاپ رفتم، آن قدر خوشم آمده بود که همان جا به خودم گفتم حتماً حتماً باید یک روز فلانی و فلانی (که خیلی دوستشان داشتم) را به آن جا ببرم و حتی در مورد این که چه طور هماهنگ شویم و در کافی شاپ چه چیزی سفارش دهیم هم فکر ! چند ماه بعدترش، اتفاقی افتاد که خوب نبود و من ناخودآگاه آن کافی شاپ را به دست فراموشی سپردم. چند سال بعدترش، به طور کاملاً اتفاقی و بدون هیچ برنامه قبلی، با دو تا دوست معمولی به آن کافی شاپ رفتم؛ آن هم در حالی که از چند ساعت قبلش تا وقتی دور یکی از میزها نشستیم صدای هرهر و کرکرمان بلند بود! رفتیم و درست نشستیم دور همان میزی که من سالها قبل نشسته بودم و از همان لحظه یک جور انرژی منفی یخ کرده در سرم پیچید و از آن جا خودش را رساند به ریه ها و قلبم و بعد در دلم جا خوش کرد و من دگرگون شدم! سعی چیزی به رو نیاورم اما دوستانم خیلی زود فهمیدند که خنده هایم ساختگی و سکوتهایم طولانی شده است. با تعجب علت را پرسیدند. گفتم محیط این جا برایم انرژی منفی بدی دارد. یکی از دوستانم گفت من هم انرژی منفی این جا را حس می کنم. نمی دانم منشأ حس او چه بود. ولی خوشبختانه خیلی زود از آن جا بیرون زدیم و بلافاصله حال من خوب شد! چند ماه بعد با نوشین و همسر و بچه هایش و مامان در همان خیابان سرگرم ید بودیم و همسر نوشین در به در به دنبال فلان کافی شاپ بی نظیر می گشت تا برای رفع خستگی به آن جا برویم. همین که فهمیدم منظورش همان کافی شاپِ سرشار از انرژی منفی است، کل قضیه را برایشان تعریف ؛ بی آن که قصدم منصرف شان باشد. حتی ممکن بود به من بخندند. اما خوشبختانه بی هیچ حرفی از رفتن به آن جا منصرف شدند.

نمی دانم راز این انرژی های پخش شده در دنیا چیست که روح من گاهی این همه به سمت آن باز می شود و حسشان می کنم. در مورد آدمها، مکانها، اتفاقها، تصمیمها، حتی در مورد وبلاگها، حسش می کنم. و نمی دانم چه شد که در آن مکان، یک روز هیچ دریافت ن (خوش آمدن با انرژی مثبت گرفتن فرق دارد)، یک روز چنان انرژی منفی یی به من رسید که در اطرافیانم هم اثر کرد ولی مثلا همسر نوشین هرگز چنین چیزی را حس نکرده بود. شاید آن انرژی منفی حاصلضرب من و آن اتفاق ناخوب چند سال قبل بوده و قوتش باعث تاثیر در دیگران شده است و نه صرفاً محصول آن محیط خاص. خیلی دلم می خواهد در مورد انرژی های مثبت و منفی بیشتر بدانم. اما نمی دانم هیچ منبع علمی در مورد آن هست یا نه. من همیشه فقط با دلم حسشان کرده ام.




قدیمها «هر سخن جایی و هر نکته مکانی» داشت

درخواست حذف اطلاعات

در همان چند ثانیه ای که تصویر می شد، با خودم می گفتم خدا کند هیچ ربطی به فوتبال نداشته باشد، اما به قول شاعری که نمی دانم کیست، «امیدم مشت نومیدی به در کوفت!». درست که هر ی با هر موقعیت و شغل و تحصیلاتی می تواند عاشق فوتبال باشد و به خاطر پیروزی تیم کشورش (هر چند از طریق گلی که خود آن تیم نزده است) در پوست خودش نگنجد؛ ولی به نظرم خیلی خنده دار است که وسط یک گروه کاملاً تخصصی که اسم یک رشته و دهان پر کن روی آن است و تا همین چند دقیقه پیش در مورد مسائل تخصصی در آن پست گذاشته می شده است، چنین عشقی را هوار بزنیم. =|




زشت نیست اسمتان ایرانی است و کالای مورد استفاده تان غیرایرانی؟!

درخواست حذف اطلاعات

پای نام گذاری نی نی که پیش می آید، می شوند ایرانی خالص خالص خالص و هر اسم ع و ی را به اسمهای عربی ترجیح می دهند؛ حتی اگر معنی اش را ندانند یا معنی چندان خوبی هم نداشته باشد... اما وقت ید که می رسد حتما حتما حتما باید جنس خارجی باشند که خوب و باکلاس و چشم دربیاور باشد!

+ تازه گاهی از ترس این که اسم عربی نگذارند اسمی با اص ی از ملیت دیگر می گذارند و خوشحالند که عربی نبوده است! این اگر تعصب کور نیست پس چیست؟!




همه را برق می گیرد ما را «الکتریسیته»! =)

درخواست حذف اطلاعات

داشتم روی پل ب. قدم می زدم و غرق در خیالات خودم بودم که حس ی دارد پشت سرم می آید. با یک نیم نگاه، پیرمرد زهوار در رفته ای را دیدم و فکر الان از کنارم رد می شود و می رود. ولی او خودش را به من رساند و در حالی که دندانهای یکی بود یکی نبودش را نمایش می داد، با لهجه ای مبهم شروع به حرف زدن کرد. راستش یک کلمه از حرفهایش را هم نمی فهمیدم؛ نمی دانم به خاطر لهجه اش بود یا استرسی که گرفتم. به هر حال از ح نزدیک شدنش و لحن حرفهایش متوجه شدم دارد حرفهای خاک بر سری می زند. قدمهایم را تندتر و تندتر ولی او هم با همه پیری اش، پا به پایم آمد و باز کمی نزدیکتر شد. آن وقت بود که منِ پاستوریزه ی مظلوم در این مواقع، نمی دانم از کجایم این حرف در آمد (آن هم با لحن خیلی محکم) که: «گورت را گم می کنی یا جیغ بکشم همه جمع شوند؟!» و در همان حین به دور و برمان که پرنده پر نمی زد و چند ماشینی که در خیابان بود ولی قطعاً نه صدای بلندترین جیغ ممکن را می شنیدند و نه اگر می شنیدند برایشان جذ تی داشت که در آن هوای گرم بیایند جمع شوند، نگاه ! =) و بعدترش به این فکر که اصلاً تو آداب جیغ زدن در این شرایط را بلدی که ادعایت می شود؟! تو تا حالا به جز مواقعی که گربه می پرد طرفت یا مارمولک (و البته نه سوسک!) می بینی یا ی بی هوا قلقلکت می دهد جیغ زده ای و در همه ی این موارد، ی جیغ تو را جدی گرفته است که حالا بتوانی جیغی بکشی که عالم و آدم را جمع کنی؟! البته خوشبختانه پیرمرد از هیچ کدام از این چیزها خبر نداشت که گفت (و این بار چه شد که لهجه اش را فهمیدم؟!): «خب جیغ بزن! مگر از جیغت می ترسم؟» و بعد مثل جن ناپدید شد!




غریب پسند نباشیم

درخواست حذف اطلاعات

چرا هیچ کدام از خانمهای غربی که به عنوان سمبل زیبایی سر زبانها افتاده اند از نظر من قشنگ نیستند بلکه معمولی اند؟! به نظرم در همین ایران خودمان خانمهای گمنام و غیرگمنام زیادی هستند که بدون ذره ای آرایش حتی، زیبایی شان مسحورکننده است اما سمبل نشده اند و تا وقتی کشور را ترک نکنند سر زبانها نمی افتند! =(




پا به پای کودکی هایم بیا

درخواست حذف اطلاعات

یکی از قشنگ ترین اتفاقهای دنیا، آشنایی با خانمی است که وقتی از سفر بلاد کفر! برمی گردد، چمدانهایش به جای انواع و اقسام لباس، پر از اسباب بازیهای به روز فکری و روان شناختی باشد.

+ شاعر عنوان: مجدالدین میرف ایی




منحصر به فرد

درخواست حذف اطلاعات

اگر آن اکثریتی را که فرهنگشان 180 درجه با فرهنگ ما فرق دارد کنار بگذاریم، بقیه آدمها به دو دسته تقسیم می شوند، یا آن قدر سطح پایین تر از ما هستند که نمی توانیم تحملشان کنیم یا آن قدر سطح بالاتر که می ترسیم نتوانند تحملمان کنند... به گمانم نمونه نادری باشیم که خدا مثلش را نیافریده است!!! =)))




سادیسم =)

درخواست حذف اطلاعات

یک عده دوستان مجازی هم هستند که دلم می خواهد با آنها قرار بگذارم تا همدیگر را ببینیم. بعد به طور ناشناس بروم سر قرار آنها را که منتظرم هستند دید بزنم و برگردم خانه! =| یا مثلاً محل کار یا تنحصیلشان را کشف کنم و به طور ناشناس و به عنوان ارباب رجوع یا پرسنده یک سوال، بروم سراغشان ببینم چه طور آدمی هستند. =| کلاً دلم می خواهد بعضی ها را ببینم اما نمی خواهم روابطم یک اپسیلون از فضای مجازی فراتر برود!




مازوخیسم =)

درخواست حذف اطلاعات

با این که مردهای بی خیال از جمله حرص دربیاورترین مخلوقات خدا هستند، نمی دانم چرا من از آنها خوشم می آید و در عوض تا دلتان بخواهد از حساس و به ویژه رمانتیک بودن مردها بدم می آید!

+ آوا جان خی راحت که هیچ خبری نیست و من دوباره مشغول نظریه پردازی ام فقط!




رئالیسم =|

درخواست حذف اطلاعات

بعضی وقتها با دنیا طوری برخورد می کنیم که انگار واقعیتها وابسته به باور ما هستند. و آن وقت هر چه را دلمان بخواهد واقعی باشد را باور می کنیم؛ حتی اگر هزار و یک دلیل آشکار بر نادرستی و غیرواقعی بودنش داشته باشیم.

+ مثلاً می دانیم فلانی دروغ می گوید ولی چون دوستش داریم و دلمان می خواهد واقعیت این باشد که او هم ما را برای همیشه دوست دارد، بی توجه به نشانه ها باور می کنیم که راست راستکی دوستمان دارد!




جام جهانیِ؟! چشمهایت

درخواست حذف اطلاعات

تو مگر فقط مال من نیستی؟! چشمهایت که نباید جام جهانی داشته باشد!




دهه هفتادیها 3

درخواست حذف اطلاعات

دو تا پسر عمو نشسته اند رو به روی هم و محض رضای خدا یک لحظه هم سرشان را از گوشی در نمی آورند. فقط چند ماه تفاوت سنی دارند و تقریبا 20-21 ساله هستند. همگی در پارک قشنگی دور هم جمع شده ایم. بچه ها سرگرم بازی اند و بقیه گل می گویند و گل می شنوند؛ به جز این دو تا پسر عمو که فقط سرشان در گوشی است. با خنده صدایشان می زنم و با لحنی که مناسب حرف زدن با دختربچه ها است می گویم: «پا شید با هم دوست بشید برید بازی کنید.» می خندند. ولی کم نمی آورند؛ یکیشان فوری می گوید: «باشه» و رو به دیگری ادامه می دهد: «بیا پی وی دوست بشیم!» =|




دهه هفتادیها4

درخواست حذف اطلاعات

نمی دانم این که من معنی «کراش داشتن» و «رل زدن» را نمی دانستم به شدت پاستوریزگی ام برمی گردد یا به دهه هفتادی نبودنم! به هر حال خدا را شاکرم که یک دهه هفتادی دوست داشتنی دارم که همراه با مقادیری از ایموجی های خنده، ولی با صبر و حوصله، این دو اصطلاح را برایم موشکافی کرد؛ مخصوصا اولی را که به گفته او مقوله پیچیده ای است که تا تجربه نکنی به درک درستی از آن نمی رسی! =) به هر حال من فکر می کنم آدم در هر دهه ای که به دنیا بیاید باز دلیل نمی شود تا این حد فارسی را پاس ندارد و از مخففها و اصطلاحات غیرفارسی مثل «این رل» (in rell) استفاده کند و بهتر است معادلهای فارسی را به کار ببرد! این را با دوست دهه هفتادی ام در میان می گذارم و این پاسخ را همراه با 4 ایموجی خنده دریافت می کنم: «در رابطه؟ اینو تو سروش بنویسن فک کنم!» اولش خوشحال می شوم که او رعایت من غیر دهه هفتادی را کرده و این جمله را به شکل اختصاری (این س م فک) ننوشته! =) و بعد به گنجینه غنی زبان و ادبیات فارسی مراجعه می کنم و می بینم ما واژه ی خیلی بهتر و پرمفهوم تری برای نشان دادن این که با ی هستیم داریم: « دار»!!!

+دهه هفتادی ها خیلی خاصند و بعضی هایشان خاص و دوست داشتنی! مثل همین دوست دوست داشتنی من.




انسانیت

درخواست حذف اطلاعات

خانم جوان وارد اتاق شد تا بپرسد برای فلان کار، کودک معلول ذهنی و جسمی اش را به کدام قسمت ببرد. قبل از این که آقای کارمند جواب بدهد، کودک خودش را به ح خو ده، روی صندلی کنار میز او ولو کرد. مادر هول شد و خواست به زور بچه اش را جمع کند. آقای کارمند با نهایت آرامش گفت: اشکالی ندارد. اذیتش نکنید. خانم جوان اجازه گرفت که به قسمت مورد نظر برود، نوبت بگیرد و برگردد بچه را ببرد. آقای کارمند خیلی عادی گفت مشکلی نیست. خانم جوان رفت و برگشت. پسرکش هنوز روی صندلی افتاده بود و آقای کارمند هنوز طوری رفتار می کرد که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است. قرار شد خانم جوان در راهرو بماند و وقتی نوبتشان شد بیاید بچه را ببرد. بچه از خودش صداهای عجیب و غریب در می آورد. مادرش هی می آمد سر می زد و وقتی می دید آقای کارمند چه قدر عادی و خونسرد برخورد می کند خیالش راحت می شد و می رفت. آ ین بار گفت از بس همه جا به خاطر رفتارهای غیرعادی بچه سرزنششان می کنند نمی تواند با خیال راحت بیرون بنشیند! همان قدر که دلم برای خانم جوان سوخت از رفتار صبورانه و نوع دوستانه آقای کارمند، که انگار مرهمی روی زخمهای مادر رنج کشیده بود، لذت بردم...