رسانه
رسانه

انارماهی



ممنون که مرا شنیدی

درخواست حذف اطلاعات

دیروز تمام حرفهایی که می خواستم بزنم را زدم، شاید برخی از آنها تلخ بود، شاید برخی خیلی تلخ. من اما آنقدر سبک شدم که انگار باری قریب به سیصدکیلو را از شانه برداشته ام.



ببخش برای تمامِ اشک هایت و اشک هایم





مادر باید محکم باشد.

درخواست حذف اطلاعات

یک ی داریم که از حرفهاش فهمیده ام؛ مادر یعنی: "موجودی که باید محکم تصمیم بگیرد". مادر یعنی موجودی که بتواند در لحظه و در هر ثانیه، تصمیمات محکم بگیرد و پایِ آنها بماند. اگر تصمیم می گیرد بچه را آزاد بگذارد تا آب بازی کند، پای خیس شدنِ لباس و سر و وضع و کثیف شدنِ موها و احیانا اب شدن اسباب بازی های برقی و ... بماند. اگر تصمیم میگیرد عزتِ بچه را جلویِ دیگرانی که زیاد و نکن و اخ و اوخ به بچه می کنند حفظ کند، یک خط قرمز محکم دور جمع های نه ی مهمانی ها بکشد و پا به پایِ بچه اش بچگی و بازی و مراقبت کند. اگر تصمیم می گیرد قداستِ پدر را در خانه حفظ کند آن جاهایی که قبلا برای بابا توضیح نداده این روش تربیتی غلط است یا درست و با یک ع العمل از پیش تعیین نشده از بابا مواجه می شود، با بابا همراهی کند. مادر یعنی در هر لحظه یادش باشد که تصمیماتِ محکمی که از قبل گرفته چیست و چطور باید عملی شان کند که هم حرمتِ بزرگتر حفظ شود، هم قداستِ پدر، هم روابطِ خانوادگی و هم خیلی حرمت های دیگر.


البته اگر از آن دسته مادرهایی باشید که کلا حرمتِ بزرگتر و روابط خانوادگی و دیگر حرمت های دنیای آدمیزادی برایتان کاملا بی اهمیت باشد، می توانید خیلی راحت تر مادری کنید.


پ.ن: حرمت را نه می شود تعریف کرد، و نه می شود برایش خط قرمز خاصی گذاشت، اما من، آنجا که حس کنم انسانیتِ یک نفر نادیده گرفته می شود، اسمش را می گذارم بی حرمتی و تمام تلاشم را می کنم با آدمها مثلِ آدم رفتار کنم حتی اگر خیلی کوچکتر از من باشند، حتی اگر از مدل حرف زدن و غذا خوردن و خیلی دیگر از کارهایشان بدم بیاید. (این را ننوشتم برای شما، نوشتم برای منِ درونِ خودم)





کاش بلد بودم

درخواست حذف اطلاعات
وقتی به بعضی آدم ها نگاه می کنم برایم یک سوال ایجاد می شود: "بعضی پدر و مادرها چه کار می کنند که فطرت بچه شان این طور دست نخورده و ناب باقی می ماند تا سی سالگی، چهل سالگی، پنجاه سالگی ... تا مرگ؟"



...

درخواست حذف اطلاعات

بعضی آدما رو وقتی می بینم به این نتیجه می رسم که "عقب موندگی ذهنی" میتونه هیچ علائم ظاهری و پزشکی نداشته باشه.





فاتحه ای نثار روح در و دیوار خانه کنید

درخواست حذف اطلاعات
زندگی آنجایی سخت می شود که راپیدِ مادر با درِ باز موقع نوشتنِ دستورِ پختِ کوفته تبریزی* از دستش میفتد و می رود زیرِ کتابخانه و دستِ مادر بهش نمی رسد ولی دستِ دختر می رسد.

*اندر کاربردهای راپید پس از مادر شدن.



کاش ناصر عبداللهی هنوز زنده بود

درخواست حذف اطلاعات

یک ی داشتیم میگفت بچه ها از دو سه سالگی که می گذرند، دیگر به چشمِ مادر و پدر و بقیه آن بچه ی گوگولی مگولیِ خوشگلِ بی آزارِ ناز نیستند، تبدیل می شوند به یک غول بی شاخ و دمِ قسی القلب که رحم و مروت ندارد. منظورش این بود که ابعاد بچه که بزرگ می شود فکر میکنند از ح ِ طفل معصوم بودگی هم خارج میشود و هر کاری می کند می گذارند به حساب بد . بعد می گفت در حالیکه اگر پدر و مادر بتوانند آن نگاهِ طفل معصومِ گوگولی مگولی گونه ی خود به بچه را تا آ ِ عمر حفظ کنند، باعث سعادتِ دنیا و آ ت خودشان و بچه می شوند. میگفت یعنی این نوع نگاه به بچه باعثِ رفتارِ کریمانه با او می شود و الخ.


وسطِ این قاراشمیشِ فکری که دچارش شده ام؛ یکباره ع ی که فکر نمی داشته باشم بعد از حدود سه سال از کیفِ پولم افتاد بیرون. ع به گمانم مربوط به پنج یا شش سالگی ات باشد با یک روسری سفید و نگاهی که زل زده به دوربین. نگاهِ معصومی که تصورِ سرنوشتِ روزهای جوانی اش به آن شکل که گذشت، محال است. دلم به ح سوخت، نه برای سرگردانیِ آن روزهات، برای لحظاتی یا شاید دقایقی و ساعاتی و شاید هم روزهایی توانستم به همان چشمِ طفلِ معصوم گونه ی گوگولی مگولی نگاهت کنم. برای لحظاتی بیشتر از قبل دعایت و از آن حالها بهم دست داد که گوشی را دست بگیرم و بخواهم مثلِ فرشته ی مهربان از چنگ دیو بیرونت آورم و اصلِ خویشت را به یادت بیاورم؛ امّا ... امّا به فرشته ی درونم گفتم استپ. تو آنچه شرط بلاغ(؟) بود با آنها گفتی.


راستی اگر ما بتوانیم به هر کدام از اطرافیانمان به چشمِ یک نوزادِ معصومِ پاک نگاه کنیم که فقط برای برطرف نیازهایش گریه میکند و گاه صدای گریه اش خوابمان را مختل می کند، دنیا چه شیرین می شود و رفتارمان با هم چقدر فرق می کند. نه؟


یا مثلا اگر بتوانیم قبل از هر ع العملی در مقابل هر رفتاری از سمتِ دیگران علی الخصوص همسرمان، به این فکر کنیم که "این رفتار واقعا بده؟ یا چون مامانم اینا بدشون میاد منم بدم میاد؟" چقدر از بحث ها را نمی کنیم و چقدر جدل ها را در نطفه خفه می کنیم. البته این ربطی به اینجا نداشت، نوشتم که یادم بماند. همین.





مث الان

درخواست حذف اطلاعات

یه وقتایی هم انقدر حرف رو دلت تل انباره که هیچ بنی بشری درکشون نمی کنه چون با هیچ زبونی نمی تونی فریادشون بزنی، جز اشک.





خدایا این شبا ما رو ریست فکتوری کن

درخواست حذف اطلاعات
رسیدن به این نقطه که به آدم ها صفر و صدی نگاه نکنیم، یک مرتبه ی بالا از رشده و اکتس به دست میاد مگر اینکه یه نفر مادر یا پدری داشته باشه که این مساله جزء ارزش هاش بوده باشه و از نوزادی بچه رو با این نگاه بار آورده باشه. از نوجوونا، جوونای دو آتیشه، بچه هایی که همه چیز رو با حواسشون درک می کنند و حتی خیلی از بزرگسالها نباید توقع داشت این نوع نگاه رو همینجوری به صورت دیف داشته باشند. نه که دیف نداشته باشند ها، دارند، منتها کمترین دست کاری رویِ تنظیماتِ کارخونه در این زمینه شدیدا فرد رو تحت تاثیر قرار میده، وگرنه فطرتِ آدمی کاملا بی عیب و نقصه.



حاجت روا

درخواست حذف اطلاعات

از خیل حاجات مادی که بگذریم، مدتی ست خدا را برای حاجاتِ معنوی صدا میکنم، منظورم از معنوی حاجتی ست که در مرحله ی اول بعدِ مادی ندارد، و بیشتر بعدِ یا معنوی یا غیر مادی اش برایم حاجت و درخواست و تمناست. این آ ی اما برای خودم هم خنده دار بود چه برسد به خدا. مدتی تمام فکرم مشغول این سوال بود که: "من قبلا از چه چیزی خییییییییییلی لذت می بردم؟" (البته اینجا منظورم فعالیتِ مداومِ لذت بخش است، مثلِ شغل یا هنر یا هرچه) شاید برای شما هم خنده دار باشد اما اگر زمان زیادی را صرف آموختنِ انواع و اقسام کارهایی کنید که فکر می کنید برایتان لذت بخش اند ولی در نهایت یا همان میانه ی راه ببینید لذت بخش که هیچ، خیلی هم ملال آور و خسته کننده اند، متوجه می شوید مساله اصلا خنده دار نیست.


دوست داشتم به اصلِ خودم برگردم، به آن اصلی که قبلاً سرشار از شور و شوقم می کرد. فقط یادم بود که قبل ترها، قبل از مادرشدن، قبل از ازدواج، قبل از فارغ حصیلی و قبل از ، یک چیزی بود که در من شادیِ عمیق و زلالی را پدید میاورد که دیگر نبود که دیگر نمی دانستم چیست. شروع خودم را به سختی ورق زدن، روزها را رد و رد ، مثل کت که تا تهش را خوانده ای و حالا دنبال ماجرای ابتدای قصه می گردی. خودم را برای پیدا لحظات شاذ و نابِ گذشته ای که مال من بود و دوستش داشتم؛ ورق زدم. می دانستم چیزی را جایی حوالی هفده هجده سالگی جا گذاشته ام، چیزی را رها کرده ام که از نان شب برایم واجب تر بوده ولی فقدانش را هی با چیزهای دیگر پر کرده ام، مثل چاهی که ندانسته هی پر و پر و پرترش کرده ای و از الماس نابِ آن انتها غافل بوده ای.


تا اینکه چند روز پیش، وسطِ خ ِ خانه، درست زمانی که پهنِ زمین شده بودم و فکرهام را روی هم می چیدم و کلماتِ کتابِ در دست مطالعه ام را تویِ سرم بالا و پایین می ، رسیدم به لحظاتِ نقاشی کشیدن هام. لحظات طرح زدن هام، حتی لحظاتِ کپی کاری هام و خودم را دیدم که با آن جزوه ی عریض و طویلِ عربی که بیشتر از صرف افعال پر از نقش و رنگ بود، با همان روپوش خا تریِ مدرسه ی حضرتِ زینب قوطیِ سی و شش رنگ مدادرنگی هام را برداشته ام و با نگاهِ منتظری به خودم زل زده ام. انگار خودِ هفده هجده ساله ام تمامِ این سالها بالای پله های مدرسه منتظرم بود تا با هم به آسمان بپریم، من ولی به دلایلی که خودش می دانست و خودم، رهایش کرده بودم و حالا بعد از حدود ده سال دستش را گرفته ام و اینجا نشانده ام تا با هم دوباره طرح بزنیم و دوباره لذت ببریم از زندگی.


پ.ن: اگر تجربه ی مشابهی دارید بگویید. شاید نظرات این پست تاییدشد.





یک

درخواست حذف اطلاعات

مامان قبل از زهرا عاشق چشم هاش شد. چشم هایی که هم "درشت، هم کشیده و هم مشکیِ مشکی"بود. درست عینِ سفارشِ مرتضی. بابا اما هربار که مرتضی این را می گفت و "چششششم"ِ کشیده ی مامان را می شنید، با خودش فکر می کرد این طوری باشد مرتضی تا چهل-پنجاه سالگی بیخ ریشِ خودمان است بعد هم دهنی کج می کرد و مثلا ادای مرتضای هفده ساله را درمیاورد که: "هم درشت هم کشیده هم مشکی"، چه می دانست مامان از قبل عروسش را انتخاب کرده و پسندیده و به قولی بریده و دوخته و تن هم کرده و مانده فقط مهمان ها را دعوت کند.





دوستش می دارم

درخواست حذف اطلاعات

بچه ها زود قد می کشند، خیلی زود، به گمانم روزی یکی دو سانت روی قدِ شلوار و آستین و خیال و عقلشان برود. دخترچه تا دیروز کلی پا بلند می کرد تا از پشتِ پنجره ی قدیِ پذیرایی ساعت رفت و آمد بابایش را ثبت کند حالا گوشی را از رویِ میز ناهارخوری برداشته انداخته وسطِ سنگِ آشپزخانه و از کار بی کارش کرده، بنده ی خدا دو سال بیشتر از عمرش نمی گذشت. فی الحال نه تنها با عالم و آدم قطع ارتباط گشته ایم، بلکه بعد از تهیه ی گوشی بعدی هم راهی برای دسترسی به شماره های قبلی نیست؛ همچین ابکارِ حرفه ای ای در خانه دارم.





این طور مادری هستم

درخواست حذف اطلاعات

یک بار که پدرش پایین تختش دراز کشیده بود و من هم دم تختش ایستاده بودم و داشتم با پدرش حرف میزدم و هر دو نگاهمان به او بود، یک دفعه از روی تختی که نرده اش تا انتها بالا بود بدون هیچ ژانگولربازیِ خاصی پرت شد پایین. اینکه به ما آن شب تا صبح چه گذشت، بماند.

از آن روز دیگر نه رویِ میزِ جلویِ مبل ها رفته و بالا و پایین پریده، نه هر وقت که توی تختش گذاشتیم حرکات ژانگولرِ قبل را انجام داده، حتی از رویِ پشتی هم با احتیاط بیشتری بالا و پایین می رود و پله های حیاط و خانه ی مادربزرگش را هم با احتیاط و آرام و گاها نشسته طی می کند.

می توانم خوشحال باشم، از اینکه شاید دیگر کار خطرناک نکند، می توانم به عنوان یک مادر با خیال راحت تری سرم را برگردانم و پنج دقیقه از حالش بی خبر باشم؛ اما نیستم. خوشحال نیستم چون می ترسم جس برای انجام کارهای نامعمول را از دست بدهد، می ترسم که این ترس در وجودش بماند و دیگر انقدر احتیاط کند که دست به تغییر هیچ چیز ثابتی نزند. برای همین وقتی دست می کشد به زمین حیاط، وقتی برگ ها را می کند توی دهانش، وقتی از پتوسِ توی خانه برگ می کند و می خورد، وقتی یک لنگه پا با قابلمه راه می رود ، وقتی چوب در را می کند و برایم به عنوان یک کشف جدید میاورد، وقتی هر کارِ تازه ای می کند که شاید کمی خطر داشته باشد، فقط برایش دست میزنم، آفرین می گویم و تحسینش می کنم.


دوست ندارم که ترس در جانش رخنه کند و پی تجربه ی تازه ها نرود.





من نمی دانستم معنی "هرگز" را ...

درخواست حذف اطلاعات
کاش می آمدی و می پرسیدی چه شد؟ می پرسیدی چرا؟ تا برایت می گفتم چطور، ریز ریز، ذره ذره، آرام آرام، زنده به گور شدنم را تجربه . ای کاش فقط یک بار، به خودت، و به من این فرصت را می دادی، تا برایت شرح دهم که مرگ چیست، و چطور اتفاق می افتد. ای کاش این فرصت را می دادیم به هم که از مرگِ خویش برای هم بگوییم. از لحظه های تمام شده، از روزهای به تاریخ پیوسته. ای کاش این پرونده را این طور باز رها نمی کردی و می گذاشتی برایت کلمه به کلمه بگویم که چه شد و چه اتفاقی افتاد و برایت بگویم که مرگ چیست و چطور اتفاق می افتد. برایت بگویم از ذره ذره ی لحظاتِ تنهایی که به حتم یک صدم از آنچه چشیدم را حتی نمی دانی که چیست. کاش می آمدی و می پرسیدی چه شد؟ می پرسیدی چرا؟ نه که در سکوتی تنگ و مبهم رهایم کنی و قضاوتم.

افسوس که هیچ گاه، و هیچ گاه و هیچ گاه مرا نفهمیدی و افسوس برای تمام لحظاتی که برای فهمیدنت صرف .
نمی دانم چرا، شاید به حرمتِ محبتِ خالص و ن که در دل به تو داشتم، همان روزها بخشیدمت. درست همان روزها، همان لحظه های زنده به گور شدن، درست در همان ح ِ مرگ، بخشیدمت و نه کلمه ای و نه حتی واجی و صامتی و مصوتی، بدت را حتی فکر هم ن و افسوس و افسوس و صد افسوس که تو باز هم نه پرسیدی چه شد؟ و نه حتی گفتی چرا؟ تا برایت بگویم که مرگ چیست و چطور اتفاق می افتد.




کز بی وفاییِ تو ندارم شکایتی

درخواست حذف اطلاعات

حسابش از دستم رفته. میایی، می دوی، مثلِ مرغِ سرکنده دنبالم می کنی، کمک می خواهی، صدایم می کنی، دستانت را دراز می کنی، می گیرمت، با من یکی می شوی، میایی میایی میایی بعد یک باره می روی، از من به در می شوی و میروی، سرگشته تر، گمنام تر، ناآرام تر، سر کَنده تر.

حالِ من بعد از رفتنت؟ یک آرامِ منتظر، انگار می دانم بر خواهی گشت، انگار مطمئنم جز من جای دیگری نداری که بمانی، درخت دیگری نداری که لانه بسازی بر شاخه اش، تکیه بر دیواری یا میانه ی راهی می ایستم، آرام و راحت و منتظر؛ و مطمئن حتی.


حکایت این خواب های تکراری بعد از تو چیست؟ چرا خوابهام را صاحب شده ای؟





پررنگ می خوانم

درخواست حذف اطلاعات
قرآنِ زندگی ام کم شده. خیلی. باید از نو بخوانم. و تو را با قرآن از زندگی ام کم کنم؛ خیلی کم. آنقدر کم که گم شوی؛ هیچ شوی؛ از میان خوابهایم بروی. من تو را همان روزها بخشیدم گرچه انکارم کردی؛ طوری که انگار در زندگی خودم هم نبوده ام اما باید بروی. گرچه رفقای خوبی برای هم بودیم، گرچه خیلی مسائل اگر نبود شمس و مولانای درست و حس ای از ما در میامد؛ گرچه با تمام وجودم دوستت داشتم و شاید هنوز هم دارم اما با تمام اینها و باقی چیزهایی که در دلم مهر و موم شده می ماند باید بروی گم و گور شوی از خوابهام؛ از فکرهام؛ از تمام لحظاتم. باید از نو قرآن بخوانم؛ از نو این بار "مادرانه" کلمه ها را ادا می کنم.




اندکی نزدیک تر دیوانه جان

درخواست حذف اطلاعات

خوب است که یک جایی باشد که هر چند وقت یک بار آدم خودش را در آن ببیند. خودِ رد کرده اش را. ببیند که از چه راهی، از کدام کوچه ها، با چه انی و از میان کدام کلمه ها و حس ها رسیده است به اینجا.

گه گاهی که گذشته ی این وبلاگ را مثلِ امشب ورق می زنم. دلم به خودم گرم می شود. به روزهایی که الان نفس می کشم، به لحظه هایی که فی الحال دارم، به نقطه هایی که الان رویشان می ایستم. خوب است آدم گاهی سرش را برگرداند و ببیند این راه را چطور آمده و چگونه آمده و بعد به وسوسه های که می گوید:

از این شاخه به آن شاخه پریدی

به اون که در گوشت می کند: هیچ راهِ مشخصی نداشتی

بگویی نه، همین بوده، اتفافا من الان دقیقا همان جایی هستم که دوست داشتم باشم، درست در همان نقطه ای که انتظارش را می کشیدم، بگویی دهانت را ببند و سرِ جایت بنشین، من همانی هستم که دوست داشتم باشم.


در خوانده ها رسیدم به خو که دیده بودم، خوابِ دنبالِ یخ گشتن برای رویِ جنازه ی خودم. خواب ها شاید از یاد آدم برود، ولی حسش می ماند. حسِ لحظاتِ اضطراری که دنبالِ یک یخ بزرگ می گشتم برای رویِ جنازه ی خودم. اصلا ترکیبِ جالبی ست نه؟ جنازه ی خودم. من می خواستم جنازه ی خودم را زنده کنم، و .





این یک نکته ی عمیقِ فلسفی-عرفانی ست

درخواست حذف اطلاعات
تع رِ نابِ ادبی و تصاویرِ شاذِ تکرارنشدنی، تنها با قلمِ نویسنده ای ساخته می شود که خودش را درگیرِ تعبیراتِ مختلفِ حرفهایِ مادرشوهر/خواهرشوهری نکرده و صحنه ی بکرِ ذهنش را به نقش های بی روحِ حرفهای صد من یک غاز نس باشد.




یک تهدید مادرانه در آغاز سال جدیدی از زندگی

درخواست حذف اطلاعات

همیشه به اینکه "خواستن توانستن است" ایمان داشتم. و همیشه هر کار که خواسته ام را توانسته ام انجام دهم و معتقدم ی نیست که بخواهد کاری کند ولی نداند چه کاری. عده ای هستند که این تفکر را مس ه می کنند، و مثلا مثال می زنند که : من همین الان می خوام خلبان هواپیما باشم پس کو؟ چرا نمیتونم؟. به این عده باید گفت که "خواستن" به معنی لفظ نیست، خواستن، یک خواهشِ از عمقِ وجود است. مثلِ وقتی که تشنه ایم و با تمامِ وجود آب می خواهیم. اگر بتوانیم می خوریم و اگر نه به هر جان کندنی خودمان را به یک آبسردکن می رسانیم، و باز اگرنه از ی که نزدیکمان است آب می گیریم و اگر واقعا تشنه باشیم حتی دهنی بودنش هم برایمان مهم نیست. به این افراد باید گفت شما اگر واقعا و با تمام وجود بخواهید خلبان شوید، اگر این خواسته طوری باشد که شب بخاطرش خوابتان نبرد، اگر حاضر باشید از دوست داشتنی های بسیاری بزنید بخاطرِ خلبان شدن، پس حتماً خلبان می شوید.

من این را در مورد خودم در موقعیت های بسیاااااری تجربه کرده ام. خیییییلی چیزها را خواسته ام و توانسته ام انجام دهم. و زیادی از فکر و در تلاش برای رسیدن به خیلی چیزها نخو ده ام و صبح های زیادی با داشتنِ چیزی که خواسته ام از خواب برخاسته ام. پس برای من "خواستم و نشد"، "نمی شود" ، "شرایطش را ندارم" ، "خانواده ام فلان" ، "همسرم بهمان" و ... هیچ دلیل قانع کننده ای نیست.

پس، دختران و پسرانِ عزیزم، مطمئن باشید که نمی توانید با این بهانه ها مادرتان را قانع کنید، چون من ایمان دارم، می خواهم و می توانم و می شود. از زیرِ دستِ مادری این چنین نمی توانید راحت فرار کنید. بنابراین بیست و هفت سالگی را در حالی شروع می کنم که می دانم باید خواست و خواست و خواست و هیچ بهانه ای را برای نرسیدن به رویاهایتان از شما پذیرا نیستم.





لطفا نظرتون رو بگید

درخواست حذف اطلاعات

چطور با یک برنامه نویس اندروید وارد کار بشیم که ایده مون رو ن ه؟





باید بگردم ... معجزه می خواهم

درخواست حذف اطلاعات

باورش برای خودم هم سخت است

ولی

معجزات زندگی من دقیقا زمانی اتفاق افتاده که از ته دلم برای انی که دوستشان نداشتم، ازشان آزاری به من می رسیده، یا در رنجی مدام از دستشان به سر می برده ام

دعا کرده ام

اشک ریخته ام

محبتشان را به جانم انداخته ام

و با عشقی لبریز از بودنشان، هر چند سرد و سنگی و سخت ... خدا را بابت بودنشان شکر کرده ام.



سندش نوشته های همین وبلاگ است.