رسانه
رسانه

کاشی‌ها را خیال من آبی می‌کند



تخیّل در خیابان

درخواست حذف اطلاعات

پایین تر از کتفم چیزی شبیه جوجه تیغی وول می خورد. برای این است که یک روز تمام داشتم نمی دانم چه کارهایی می . ولی همه شان باعث کِشند ماهیچه های زیر کتف می شدند. ساعت شش عصر که با دسته گل توی بغلم سعی می از آدم های توی پیاده رو سبقت ب رم تا زودتر برسم، آن قدر مونولوگ های توی سرم زیاد شده بود که بعید می دانستم با همین موجودیت منسجم به خانه برسم. یکی بهم گفته بود یک بمب ساعتی توی آشپزخانه است. مگر ی به جز لکه های نور و ابدیت فراموش شده به آشپزخانه رفت و آمد داشت؟ و سرخپوست هایی که اسم من را فاش کرده اند، مدت هاست نشانه های شان را با باد فوت می کنند توی تراس مان. من هر چند روز یک بار با جاروی دسته بلند پرهای خاک خورده را جمع می کنم. و ته مانده ی نشانه هایی که مثل تعویذهای عهد عتیق پر از جادو و جنبل اند. من خیلی خوشحالم که همیشه خوشحال نیستم و جایی برای اندوه توی زند ام دارم. و خوشحال نیستم که مثل شعبده بازی که بخواهد برای اولین بار چاقوی برّنده ای را ببلعد، مجبورم چیزهایی را بپذیرم که هرگز پذیرفتنی نیستند و به تفاله های نارنجی توی آبمیوه ری نگاه کنم و چیزهای بی ربط توی ذهنم بیاید. و برای حقوق عقب افتاده ام از قبل برنامه ریزی کنم. و بعضی اشیا را بیش تر از بعضی آدم ها دوست داشته باشم، و این متن را بدون هیچ منظور روشنی همین جا تمام کنم.



منبع: http://andoheravi. /



بازخوانی خونی؛ سپیدخوانی و غیره

درخواست حذف اطلاعات

از سال هشتادوچهار که این کتاب را یده ام تا الان، سه بار خواندم اش. و این تعداد بازخوانی، در این یازده سال اصلاً زیاد نیست. خوبی اش اتفاقاً این است که می شود هربار رویکردی به داستان اش داشت و چیزکی تازه تر از آن درآورد. مثلاً من پیش تر این اندازه به پررن اصفهان و معنای نمادین اش در داستان فکر نکرده بودم. واژه ی «صُفّه» برایم کلمه ای بیش تر نبود. پل ف ی و پل شهرستان را نمی شناختم. یائس زاینده رود زخمی بر جانم نبود. ولی حالا که بارها و بارها رو گردانده ام از خشکی زنده رود و در تاریکی شب به هیئت غول آسای صُفّه خیره شده ام، و فکر کرده ام این کوه در شب، سمت تاریک روان آدم های این شهر است، هر کلمه برایم دری است به معنایی. به رگه هایی از متعلقاتی که عین جان، دوست شان دارم.

«دلم می خواست برگردم تهران. نه این که اصفهان را دوست نداشته باشم. اصفهان را بیش تر از تهران. امّا اصفهان آزارم می داد. من کاری به تهران نداشتم. نه دوستش داشتم و نه کاری به کارش. او هم همین طور. اما اصفهان نه. به من کار داشت.» (ص۴۹)

زاینده رود، اصفهان و خونی هر کدام لایه ای در رسیدن به مفهومی هستند که از طریق این نشانه ها نمادین شده است. بیش از همه زاینده رود که نمادی از باروری است و حیات بخشی و اصفهان که این رود را در خود دارد. درست مثل زنی است با قدرت باروری. زنی که زند در رگ هایش می جوشد و در تن اش خونی جاری است که حیات می بخشد. و این رگ ها و رگه ها به رحم او می رسند. به جایی که نطفه در آن شکل می رد. جایی مثل باتلاق خونی در تن اصفهان. شهری که رود در خیلی از خیابان هایش حضور دارد. در فرعی ها و اصلی ها. این معنای نمادین در ارتباط با رابطه ی راوی با مادر و همچنین با دیگر دختران شهر نیز مشهود است. بروز عقده ی ادیپ را می توان در این جا تشخیص داد. آن زمان که راوی مدام در نزدیک شدن به مادر ناکام بوده است و این نیاز را بر روی دختران دیگر فرافکنی کرده اما باز هم سرخورده شده. طرد شده. به تهران گریخته و حالا پدر از میان خواب هایش او را به خود می خواند. بهره ری از متن رؤیاهای راوی می تواند تکه ی بزر از پازلی باشد که مضمون داستان را می سازد. راوی در خواب هایش به اصفهان برمی گردد. در زاینده رود آب تنی می کند. (آن هم در شرایطی که هرگز در واقعیت تن به آب نداده) و بعدها در یکی از محوری ترین خواب هایش به سمت خونی می روند. حتا همخوانی واژه ی خونی با شکل ساختاری رحم برای من جذاب است. ِ خونی: رحم پر خون و آماده باروری. راوی در خواب به دوران رحمی اش برمی گردد. به زمانی که جزئی جدانشدنی از هستی مادر بوده است. به اصل خود و به آغاز خود. چون به قول پدر؛ «همه ی زند ما تو این باتلاقه، هست و نیست ما، دار و ندار ما، ریخته این تو.» راوی به زمان دلخواه اش می رسد؛ زمان پیش از ج از مادر.



منبع: http://andoheravi. /



دخترکی که فراموش شده بود

درخواست حذف اطلاعات

نوجوان که بودم هر هفته برای رو مه نامه می فرستادم. رو مه یک ستون شعر و یک ستون داستان داشت. من هر هفته کار کارگاهی ستون داستان را می نوشتم و برای رو مه پست می . اما ستون داستان هیچ وقت کار من را چاپ نمی کرد. ولی من ناامید نمی شدم. و حتا دیدن اسمم در بخش نامه های رسیده هم برایم کافی بود. با دیدن اش ذوق زده هم می شدم. من به فرستادن نامه هایم برای ستون داستان ادامه دادم، تا این که معلمم سرطان گرفت و مُرد. من همان روز که خبر مرگش را شنیدم شعری نوشتم که اینجوری شروع می شد؛ آرام گذشتی تو از دنیای ام/ باقی ست جای نگاهت در ر ؤیای ام. و شعرم را با توضیح مرگ معلمم برای ستون شعر فرستادم. هفته ی بعد آن ها شعرم را چاپ د و زیرش چندتا ایرادش را تذکر داده بودند و از این که احساسم به معلمم را به شعر درآورده بودم، تحسین ام د. مامان تا مدت ها آن صفحه ی رو مه را نگه داشته بود و به هر ی که می رسید نشان می داد. حالا من برای همان رو مه مطلب می نویسم. بی آن که هیچ وقت یادم بوده باشد به آن دختر نوجوان که هر هفته تا دفتر پست می رفت، تمبر پشت پاکت می زد و با خط چنگ قورباغه اش اسمش را زیر آدرس می نوشت. من هیچ وقت مطالبم را توی رو مه چک نمی کنم، چه برسد به این که از دیدن اسمم ذوقم ب رد. ولی می دانم که رؤیای آن دخترک را به واقعیت برگردانده ام. می دانم که آن دخترک برای این اتفاق انباشته از شعف است.



منبع: http://andoheravi. /



اعلان

درخواست حذف اطلاعات

شکایتی ندارم که یک ن قطبی هر روز قبل از ساعت دو ظهر، روی سقف یورتمه می رود. وقت جستجوی غذا برای ن ها این موقع است. آن ها نمی دانند که ممکن است ی بذر شبدر داشته باشد که اگر فوت شان کند توی هوا، بالا ه یک جایی می شوند. این یورتمه ها البته در مقایسه با نعره های بچه س قهوه ای که دیوار به دیوارمان زند می کند، خیلی هم تحمل شدنی است. چون س های قهوه ای باید شش ماه دوم سال را به خواب زمستانی بروند ولی این بچه س با چیزی به اسم خواب به کل بیگانه است. شاید اگر به شان بگویم این جا یک ببر سالخورده هست که گاهی عجیب بی حوصله می شود، بیش تر ملاحظه کنند و مراقب سر و ص که از سُم ها و پنجه ها و نعره های شان بلند می شود، باشند. مثلاً زیر پله ها، جایی که نور چراغ با فعال شدن سنسور در اثر اولین ی روی دیوار می افتد، این اعلامیه را نصب کنم که یک ببر با غلظت بیش تری از رنگ سیاه قیرگونه نسبت به نارنجیِ پرتقالی، در این ساختمان ن است که زیاد دلش برای دوستان مهاجر اهل سیبری اش که اتفاقاً دُرناهای اصل و نسب داری هم هستند، تنگ می شود و شب ها از رؤیای یک فتح دل پذیر بی خواب است. پس لطفاً در این راستا تد ر لازم را مبذول بدارید. باتشکر.



منبع: http://andoheravi. /



از رنگ های دیروز

درخواست حذف اطلاعات

باران با من تا جلوی خانه آمد. جعفری ها و گشنیزها توی بغلم جیغ و داد می د. خوشحال بودند از نم بارانی که به سروصورت شان می خورد. هویج ها ولی آن پایین توی کیسه ی نایلونی دمغ بودند. سوی م پر از نقطه های آبی پررنگ در یک زمینه ی آبی کم رنگ شده بود و دلم می خواست گلدان شمعدانی توی بغلم بود وقتی زیر باران ایستاده بودم. دخترک را که دیدم، یادم افتاد چترم را از پاییز آن سال در گالری جا گذاشته ام و مدت هاست که به همین بی چتر بودن رضایت داده ام. اصلاً به من نمی آید چتر داشته باشم. آن چتر را هم او برایم یده بود و اصرار کرده بود موقع پیاده روی همراهم باشد. من هم گاهی، همان پاییز چتر را توی کوله می چپاندم و دوتایی خیابان ها را گز می کردیم ولی حالا می فهمم که هر چتری نمی تواند آدم را از زمین بلند کند. بعضی چترها، بعضی آدم ها را به آسمان می برند.



منبع: http://andoheravi. /



آلود

درخواست حذف اطلاعات

بعضی آدم ها دنبال فرمول ها و الگوها هستند. دنبال راه های رفته ی دیگران. دنبال روش های قبلاً تست شده. و کتاب های موفقیت این وظیفه را انجام می دهند. ولی حالا لقمه ی آماده تری هم هست. یعنی کارمان به جایی رسیده که انتظارات مان را جمله های افسون کننده ی کانال های تلگرام برآورده می کنند. دوستم مدام مطالبی از این دست را برایم فوروارد می کرد و هرچه بهش می گفتم من از این چیزها خوشم نمی آید، فکر می کرد من اصلاح می شوم و بالا ه یک روز این جمله ها متحولم می کنند. تا این که در این باره جدی حرف زدم و بهش گفتم آدم هایی که دنبال رؤیاهای شخصی شان هستند با این جمله ها راضی نمی شوند. آن ها پیش تر نقشه های رسیدن را توی ذهن شان کشیده اند و دست از سر من بردار. دوستم ولی هنوز اصرار داشت که این جمله ها خوبند و من فکر چرا باید او را قانع کنم؟ هر ی باورهای خودش را دارد. دوستم می تواند هر روز با این جمله ها زند کند تنها به شرط این که آن ها را برای من نفرستد.

نمی دانم سازمان بهداشت جهانی درباره ی آلود مغزی ما به مقدار زیادی اطلاعات قل و نقل قول های جعلی و راه حل های فیک هشدار نداده؟



منبع: http://andoheravi. /



همسایه ی گنجشک ها در ارتفاع کم

درخواست حذف اطلاعات

برایم لینک خبری را گذاشته بود درباره ی آمدن آ ین بازمانده ی جمعیت غربی درنای سیبری که اسمش را گذاشته اند اُمید. به سیاهی انتهای شاهپرهای درنا نگاه و فکر اولین بار کی جنون شان به سرم زد. و بعد فهمیدم من نمی توانم پرنده باشم. پرواز در ارتفاعات و موج خوردن با جریان شدید هوا، حتماً من را به تهوع می اندازد. بدتر از آن، من سرمایی ام و چطور می توانم دمای سیبری را تحمل کنم؟ و از آن هم بدتر سینوزیت است که حتا در همین پاییز هم گاهی حالم را بد می کند و باعث می شود در مقابل بادهایی که از روبه رو می وزند، به جای احساس سبکی، نگران عفونت سینوس هایم باشم. این ها همه آن رویِ واقعیتی هستند که نمی گذارند پیش از آمدن اُمید، چمدانم را ببندم. راستش وقتی فکر می کنم که او، درنایی با آن زیبایی عجیب و جادویی، تنهایی این همه راه را می آید و برمی گردد، یاد تنهایی هایم در مکان هایی می افتم که پر از نگاه پرسش گر آدم هاست و در حالی که آن ها دو نفره و سه نفره باهم بگوبخند دارند، حواس شان نیست که من گرد نامرئی کننده ی آدم ها را به سروکله ام می پاشم.



منبع: http://andoheravi. /



آن شب نورانی

درخواست حذف اطلاعات

حرف زدن با آقای نویسنده حالم را خوب کرده بود. ایستاده بودم توی پیاده رو و مسیر کوتاهی را می رفتم و برمی گشتم. همه ی حرف هایش را مثل بیابان ترک خورده ای که به دریا رسیده باشد، می بلعیدم و هورت می کشیدم. بهم گفت ت آبادی سال ها پیش به من حرفی زد و حالا من همان حرف را به تو می گویم؛ بگذار هر ی، هر جور می خواهد باشد با هر جریانی و هر شیوه ای، تو ولی کار خودت را .



منبع: http://andoheravi. /



آن شب نورانی

درخواست حذف اطلاعات

حرف زدن با آقای نویسنده حالم را خوب کرده بود. ایستاده بودم توی پیاده رو و مسیر کوتاهی را می رفتم و برمی گشتم. همه ی حرف هایش را مثل بیابان ترک خورده ای که به دریا رسیده باشد، می بلعیدم و هورت می کشیدم. بهم گفت ت آبادی سال ها پیش به من حرفی زد و حالا من همان حرف را به تو می گویم؛ بگذار هر ی، هر جور می خواهد باشد با هر جریانی و هر شیوه ای، تو ولی کار خودت را .



منبع: http://andoheravi. /



همسایه ی گنجشک ها در ارتفاع کم

درخواست حذف اطلاعات

برایم لینک خبری را گذاشته بود درباره ی آمدن آ ین بازمانده ی جمعیت غربی درنای سیبری که اسمش را گذاشته اند اُمید. به سیاهی انتهای شاهپرهای درنا نگاه و فکر اولین بار کی جنون شان به سرم زد. و بعد فهمیدم من نمی توانم پرنده باشم. پرواز در ارتفاعات و موج خوردن با جریان شدید هوا، حتماً من را به تهوع می اندازد. بدتر از آن، من سرمایی ام و چطور می توانم دمای سیبری را تحمل کنم؟ و از آن هم بدتر سینوزیت است که حتا در همین پاییز هم گاهی حالم را بد می کند و باعث می شود در مقابل بادهایی که از روبه رو می وزند، به جای احساس سبکی، نگران عفونت سینوس هایم باشم. این ها همه آن رویِ واقعیتی هستند که نمی گذارند پیش از آمدن اُمید، چمدانم را ببندم. راستش وقتی فکر می کنم که او، درنایی با آن زیبایی عجیب و جادویی، تنهایی این همه راه را می آید و برمی گردد، یاد تنهایی هایم در مکان هایی می افتم که پر از نگاه پرسش گر آدم هاست و در حالی که آن ها دو نفره و سه نفره باهم بگوبخند دارند، حواس شان نیست که من گرد نامرئی کننده ی آدم ها را به سروکله ام می پاشم.



منبع: http://andoheravi. /



virginia woolf’s handwritten suicide note

درخواست حذف اطلاعات

ویرجینیا وولف بعد از نوشتن همه ی رمان هایش آن ها را به لئونارد -همسرش- می دهد. و بعد در وضعیتی اضطراب آلود منتظر واکنش او می ماند. نمی دانم هیچ کدام از نویسنده های مرد هم چنین عادتی داشته اند؟ ی که بتواند جایگاه «اولین خواننده» را پیش نویسنده ب کند. ولی ویرجینیا به شدت به نظر همسرش متکی است. چون آن را دقیق، منطقی و منصفانه می داند در حالی که خودش نامطمئن است و همیشه به قدرت کت که نوشته شک دارد.

dearest,

i feel certain i am going mad again. i feel we can’t go through another of those terrible times. and i shan’t recover this time. i begin to hear voices, and i can’t concentrate. so i am doing what seems the best thing to do. you have given me the greatest possible happiness. you have been in every way all that anyone could be. i don’t think two people could have been happier till this terrible disease e. i can’t fight any longer. i know that i am spoiling your life, that without me you could work. and you will i know. you see i can’t even write this properly. i can’t read. what i want to say is i owe all the happiness of my life to you. you have been entirely patient with me and incredibly good. i want to say that – everybody knows it. if anybody could have saved me it would have been you. everything has gone from me but the certainty of your goodness. i can’t go on spoiling your life any longer.

i don’t think two people could have been happier than we have been.



منبع: http://andoheravi. /



تخیّل در خیابان

درخواست حذف اطلاعات

پایین تر از کتفم چیزی شبیه جوجه تیغی وول می خورد. برای این است که یک روز تمام داشتم نمی دانم چه کارهایی می . ولی همه شان باعث کِشندگی ماهیچه های زیر کتف می شدند. ساعت شش عصر که با دسته گل توی بغلم سعی می از آدم های توی پیاده رو سبقت بگیرم تا زودتر برسم، آن قدر مونولوگ های توی سرم زیاد شده بود که بعید می دانستم با همین موجودیت منسجم به خانه برسم. یکی بهم گفته بود یک بمب ساعتی توی آشپزخانه است. مگر ی به جز لکه های نور و ابدیت فراموش شده به آشپزخانه رفت و آمد داشت؟ و سرخپوست هایی که اسم من را فاش کرده اند، مدت هاست نشانه های شان را با باد فوت می کنند توی تراس مان. من هر چند روز یک بار با جاروی دسته بلند پرهای خاک خورده را جمع می کنم. و ته مانده ی نشانه هایی که مثل تعویذهای عهد عتیق پر از جادو و جنبل اند. من خیلی خوشحالم که همیشه خوشحال نیستم و جایی برای اندوه توی زندگی ام دارم. و خوشحال نیستم که مثل شعبده بازی که بخواهد برای اولین بار چاقوی برّنده ای را ببلعد، مجبورم چیزهایی را بپذیرم که هرگز پذیرفتنی نیستند و به تفاله های نارنجی توی آبمیوه گیری نگاه کنم و چیزهای بی ربط توی ذهنم بیاید. و برای حقوق عقب افتاده ام از قبل برنامه ریزی کنم. و بعضی اشیا را بیش تر از بعضی آدم ها دوست داشته باشم، و این متن را بدون هیچ منظور روشنی همین جا تمام کنم.



منبع: http://andoheravi. /



بازخوانی خونی؛ سپیدخوانی و غیره

درخواست حذف اطلاعات

از سال هشتادوچهار که این کتاب را یده ام تا الان، سه بار خواندم اش. و این تعداد بازخوانی، در این یازده سال اصلاً زیاد نیست. خوبی اش اتفاقاً این است که می شود هربار رویکردی به داستان اش داشت و چیزکی تازه تر از آن درآورد. مثلاً من پیش تر این اندازه به پررنگی اصفهان و معنای نمادین اش در داستان فکر نکرده بودم. واژه ی «صُفّه» برایم کلمه ای بیش تر نبود. پل ف ی و پل شهرستان را نمی شناختم. زاینده رود زخمی بر جانم نبود. ولی حالا که بارها و بارها رو گردانده ام از خشکی زنده رود و در تاریکی شب به هیئت غول آسای صُفّه خیره شده ام، و فکر کرده ام این کوه در شب، سمت تاریک روان آدم های این شهر است، هر کلمه برایم دری است به معنایی. به رگه هایی از متعلقاتی که عین جان، دوست شان دارم.

«دلم می خواست برگردم تهران. نه این که اصفهان را دوست نداشته باشم. اصفهان را بیش تر از تهران. امّا اصفهان آزارم می داد. من کاری به تهران نداشتم. نه دوستش داشتم و نه کاری به کارش. او هم همین طور. اما اصفهان نه. به من کار داشت.» (ص۴۹)

زاینده رود، اصفهان و خونی هر کدام لایه ای در رسیدن به مفهومی هستند که از طریق این نشانه ها نمادین شده است. بیش از همه زاینده رود که نمادی از باروری است و حیات بخشی و اصفهان که این رود را در خود دارد. درست مثل زنی است با قدرت باروری. زنی که زندگی در رگ هایش می جوشد و در تن اش خونی جاری است که حیات می بخشد. و این رگ ها و رگه ها به رحم او می رسند. به جایی که نطفه در آن شکل می گیرد. جایی مثل باتلاق خونی در تن اصفهان. شهری که رود در خیلی از خیابان هایش حضور دارد. در فرعی ها و اصلی ها. این معنای نمادین در ارتباط با رابطه ی راوی با مادر و همچنین با دیگر دختران شهر نیز مشهود است. بروز عقده ی ادیپ را می توان در این جا تشخیص داد. آن زمان که راوی مدام در نزدیک شدن به مادر ناکام بوده است و این نیاز را بر روی دختران دیگر فرافکنی کرده اما باز هم سرخورده شده. طرد شده. به تهران گریخته و حالا پدر از میان خواب هایش او را به خود می خواند. بهره گیری از متن رؤیاهای راوی می تواند تکه ی بزرگی از پازلی باشد که مضمون داستان را می سازد. راوی در خواب هایش به اصفهان برمی گردد. در زاینده رود آب تنی می کند. (آن هم در شرایطی که هرگز در واقعیت تن به آب نداده) و بعدها در یکی از محوری ترین خواب هایش به سمت خونی می روند. حتا همخوانی واژه ی خونی با شکل ساختاری رحم برای من جذاب است. ِ خونی: رحم پر خون و آماده باروری. راوی در خواب به دوران رحمی اش برمی گردد. به زمانی که جزئی جدانشدنی از هستی مادر بوده است. به اصل خود و به آغاز خود. چون به قول پدر؛ «همه ی زندگی ما تو این باتلاقه، هست و نیست ما، دار و ندار ما، ریخته این تو.» راوی به زمان دلخواه اش می رسد؛ زمان پیش از ج از مادر.



منبع: http://andoheravi. /



اعترافات

درخواست حذف اطلاعات

همه ی اتفاقات طوری چیده شدند تا بفهمم چطور در تمام گذشته ی نزدیکم در خودم گم بوده ام. تو، در همین زمان کوتاه، روشنای این ذهن تاریک بوده ای، و بزرگواری ات را در ی سراغ نمی توان گرفت. هنوز یاد نگرفته ام سکوت کنم آن زمان که کلمه بیهوده است و پاسخ دهم آن زمان که پرسشی در میان است. تنها خودم را به یاد می آورم که در تاریکی اتاق اشک ها از گوشه ی چشم هایم توی گوش هایم سُر می خورد و من نمی دانستم. در این ندانستن آن چنان تهی هستم و خطاکار که نمی توانم آن را از ی پنهان کنم، چه برسد به تو که این گونه مدارا می کنی. گاهی حتا خودم برای کنار آمدن با خودم نیروی کمی دارم.



منبع: http://andoheravi. /



دخترکی که فراموش شده بود

درخواست حذف اطلاعات

نوجوان که بودم هر هفته برای رو مه نامه می فرستادم. رو مه یک ستون شعر و یک ستون داستان داشت. من هر هفته کار کارگاهی ستون داستان را می نوشتم و برای رو مه پست می . اما ستون داستان هیچ وقت کار من را چاپ نمی کرد. ولی من ناامید نمی شدم. و حتا دیدن اسمم در بخش نامه های رسیده هم برایم کافی بود. با دیدن اش ذوق زده هم می شدم. من به فرستادن نامه هایم برای ستون داستان ادامه دادم، تا این که معلمم سرطان گرفت و مُرد. من همان روز که خبر مرگش را شنیدم شعری نوشتم که اینجوری شروع می شد؛ آرام گذشتی تو از دنیای ام/ باقی ست جای نگاهت در ر ؤیای ام. و شعرم را با توضیح مرگ معلمم برای ستون شعر فرستادم. هفته ی بعد آن ها شعرم را چاپ د و زیرش چندتا ایرادش را تذکر داده بودند و از این که احساسم به معلمم را به شعر درآورده بودم، تحسین ام د. مامان تا مدت ها آن صفحه ی رو مه را نگه داشته بود و به هر ی که می رسید نشان می داد. حالا من برای همان رو مه مطلب می نویسم. بی آن که هیچ وقت یادم بوده باشد به آن دختر نوجوان که هر هفته تا دفتر پست می رفت، تمبر پشت پاکت می زد و با خط چنگ قورباغه اش اسمش را زیر آدرس می نوشت. من هیچ وقت مطالبم را توی رو مه چک نمی کنم، چه برسد به این که از دیدن اسمم ذوقم بگیرد. ولی می دانم که رؤیای آن دخترک را به واقعیت برگردانده ام. می دانم که آن دخترک برای این اتفاق انباشته از شعف است.



منبع: http://andoheravi. /



اعلان

درخواست حذف اطلاعات

شکایتی ندارم که یک ن قطبی هر روز قبل از ساعت دو ظهر، روی سقف یورتمه می رود. وقت جستجوی غذا برای ن ها این موقع است. آن ها نمی دانند که ممکن است ی بذر شبدر داشته باشد که اگر فوت شان کند توی هوا، بالا ه یک جایی سبز می شوند. این یورتمه ها البته در مقایسه با نعره های بچه س قهوه ای که دیوار به دیوارمان زندگی می کند، خیلی هم تحمل شدنی است. چون س های قهوه ای باید شش ماه دوم سال را به خواب زمستانی بروند ولی این بچه س با چیزی به اسم خواب به کل بیگانه است. شاید اگر به شان بگویم این جا یک ببر سالخورده هست که گاهی عجیب بی حوصله می شود، بیش تر ملاحظه کنند و مراقب سر و ص که از سُم ها و پنجه ها و نعره های شان بلند می شود، باشند. مثلاً زیر پله ها، جایی که نور چراغ با فعال شدن سنسور در اثر اولین ی روی دیوار می افتد، این اعلامیه را نصب کنم که یک ببر با غلظت بیش تری از رنگ سیاه قیرگونه نسبت به نارنجیِ پرتقالی، در این ساختمان ن است که زیاد دلش برای دوستان مهاجر اهل سیبری اش که اتفاقاً دُرناهای اصل و نسب داری هم هستند، تنگ می شود و شب ها از رؤیای یک فتح دل پذیر بی خواب است. پس لطفاً در این راستا تد ر لازم را مبذول بدارید. باتشکر.



منبع: http://andoheravi. /



264 بدون عنوان...

درخواست حذف اطلاعات

من از عهده ی کنترل احساسم برنمی آیم. احساسات من خیلی زیاد هستند. درست مثل این که بخواهید دریای خزر را در حوض کوچکی جا بدهید. خواهرم آن قدر خوب و به موقع احساسش را کنترل می کند که برای من غیرعادی است. دست کم ظاهر را به خوبی حفظ می کند و همین خودش امتیاز بزرگی است. احساسات زیادی مثل شکرک بستن مُربا، رابطه را اب می کند. یاد بگیرم وقتی که لازم نیست، اصرار نکنم. وقتی که لازم است، پا پس بکشم. من از لحظه ی قطعی گسستن، بیهوده ترسیده ام.



منبع: http://andoheravi. /



از رنگ های دیروز

درخواست حذف اطلاعات

باران با من تا جلوی خانه آمد. جعفری ها و گشنیزها توی بغلم جیغ و داد می د. خوشحال بودند از نم بارانی که به سروصورت شان می خورد. هویج ها ولی آن پایین توی کیسه ی نایلونی دمغ بودند. سوی م پر از نقطه های آبی پررنگ در یک زمینه ی آبی کم رنگ شده بود و دلم می خواست گلدان شمعدانی توی بغلم بود وقتی زیر باران ایستاده بودم. دخترک را که دیدم، یادم افتاد چترم را از پاییز آن سال در گالری جا گذاشته ام و مدت هاست که به همین بی چتر بودن رضایت داده ام. اصلاً به من نمی آید چتر داشته باشم. آن چتر را هم او برایم یده بود و اصرار کرده بود موقع پیاده روی همراهم باشد. من هم گاهی، همان پاییز چتر را توی کوله می چپاندم و دوتایی خیابان ها را گز می کردیم ولی حالا می فهمم که هر چتری نمی تواند آدم را از زمین بلند کند. بعضی چترها، بعضی آدم ها را به آسمان می برند.



منبع: http://andoheravi. /



آلودگی

درخواست حذف اطلاعات

بعضی آدم ها دنبال فرمول ها و الگوها هستند. دنبال راه های رفته ی دیگران. دنبال روش های قبلاً تست شده. و کتاب های موفقیت این وظیفه را انجام می دهند. ولی حالا لقمه ی آماده تری هم هست. یعنی کارمان به جایی رسیده که انتظارات مان را جمله های افسون کننده ی کانال های تلگرام برآورده می کنند. دوستم مدام مطالبی از این دست را برایم فوروارد می کرد و هرچه بهش می گفتم من از این چیزها خوشم نمی آید، فکر می کرد من اصلاح می شوم و بالا ه یک روز این جمله ها متحولم می کنند. تا این که در این باره جدی حرف زدم و بهش گفتم آدم هایی که دنبال رؤیاهای شخصی شان هستند با این جمله ها راضی نمی شوند. آن ها پیش تر نقشه های رسیدن را توی ذهن شان کشیده اند و دست از سر من بردار. دوستم ولی هنوز اصرار داشت که این جمله ها خوبند و من فکر چرا باید او را قانع کنم؟ هر ی باورهای خودش را دارد. دوستم می تواند هر روز با این جمله ها زندگی کند تنها به شرط این که آن ها را برای من نفرستد.

نمی دانم سازمان بهداشت جهانی درباره ی آلودگی مغزی ما به مقدار زیادی اطلاعات قل و نقل قول های جعلی و راه حل های فیک هشدار نداده؟



منبع: http://andoheravi. /



261 بدون عنوان...

درخواست حذف اطلاعات

جهان امروز ما چون جهان آشور بنی پال، شاه آشور، شاه بزرگ و ناحوم یهودیه و حتا گیل گمش تاریخی، شاه اوروک خشن و غیرقابل پیش بینی است. جهان ما شاید بسیار پهناورتر باشد، اما هم چنان در مغاکی ژرف پایان می یابد که همان آب های زیرین و زبرین نادانی ماست. همان دیوها در انتظار ما نیز هستند: « زمان» و دست آ ما به همان محلی که از آن شروع کرده ایم، بازمی گردیم، مثل گیل گمش که «به سفری دراز رفت، فرسود و از فرط مشقت از پا درآمد و در هنگام بازگشت روی لوحی تمام داستان را نگاشت».

―از پیش درآمد گیل گمش/ ن.ک ساندارز



منبع: http://andoheravi. /