رسانه
رسانه

مسابقات فرهنگی و هنری.رضاعیسی آبادی



نمایه مسابقات فرهنگی وهنری37 سال تحصیلی 98-97

درخواست حذف اطلاعات

نمایهنمایه مسابقات فرهنگی وهنری 37نمایه




فرم صد

درخواست حذف اطلاعات

فرم دریافت آثار کوتاه وتئاتر دانش آموزی درمرحله کشوری

نام استان: نام ونام خانوادگی تحویل دهنده:

سمت: تلفن همراه:

تعداد دانش آموزی دختران

تعداد دانش آموزی پسران

جمع

تعداد نمایش صحنه ای دختران

تعداد نمایش صحنه ای پسران

جمع

تعداد نمایش عروسکی دختران

تعداد نمایش عروسکی پسران

جمع

تعداد نمایشنامه خوانی دختران

تعداد نمایشنامه خوانی پسران

جمع

امتیاز از 20:

.وضعیت ارائه ی آثار در بخش های دانش آموزی

هر روی یک لوح فشرده: ع 3در4 از کارگردان:

چند قطعه ع از پشت صحنه: فرم د(مشخصات اعضای گروه ساز):

.وضعیت ارائه ی آثار در بخش نمایش های دانش آموزی

هرنمایش روی یک لوح فشرده: فرم الف(خلاصه ی نمایش ها): فرم ب(عوامل اصلی گروه نمایشی):

یک نمونه پوستر از هر نمایش: دو نمونه بروشور از هر نمایش: کپی متن نمایش ویا کتاب مربوطه:

سی دی متن هر نمایش: ارائه گزارش سالانه اداره کل: تاریخ تحویل آثار به دبیرخانه:

امتیاز از 80:

توضیحات:.................................................................................................................................................................................................................................................

کامل بودن مدارک(6 امتیاز) ناقص بودن مدارک(4 امتیاز) عدم وجود مدرک (0 امتیاز)

.امتیاز ب شده ی استان در رعایت دستور العمل و نحوه ی ارائه ی آثار از 100:




فرم اطلاعات همکاران فرهنگی منطقه 12 شهر تهران

درخواست حذف اطلاعات

دریافت

باسمه تعالی

فرم جمع آوری اطلاعات همکاران فعال در زمینه های فرهنگی وهنری

نام ونام خانوادگی: مدرک ورشته تحصیلی: کدپرسنلی: سابقه خدمت:

آموزشگاه محل خدمت: تلفن آموزشگاه: تلفن همراه: ثابت:

رشته های فرهنگی وهنری که توانمندی تدریس و آماده سازی دانش آموزان در مسابقات فرهنگی وهنری و پرسش مهر را دارد.

ردیف

رشته هنری

مدارک

رتبه ها

سابقه فعالیت

سابقه تدریس

توضیحات

مدیر آموزشگاه

مهر وامضا:




پیمان اخوت

درخواست حذف اطلاعات


ما زانصار گروهیم و مهاجر چندیم

همه در حلقه ی تحریم جهان در بندیم

تاکی از آب گل آلوده ماهی گیری

وقت آن است که پیمان اخوت بندیم





پیمان اخوت

درخواست حذف اطلاعات

ما زانصار گروهیم و مهاجر چندیم

همه در حلقه ی تحریم جهان در بندیم

تاکی از آب گل آلوده ماهی گیری

وقت آن است که پیمان اخوت بندیم





گرایشهای دستی و تجسمی 95-1394

درخواست حذف اطلاعات

k

اسامی گرایشهای مختلف بخش هنرهای دستی و تجسمی سال تحصیلی 95-94

ردیف

گرایش

ابت

متوسطه اول

متوسطه دوم

ردیف

گرایش

ابت

متوسطه

اول

متوسطه دوم

1

قالیبافی

-

*

*

19

گواش

*

*

*

2

جاجیم بافی

-

*

*

20

طراحی آب مرکب

*

*

*

3

گلیم بافی

-

*

*

21

طراحی قلم ف ی

*

*

*

4

نمد مالی

-

*

*

22

طراحی مداد

*

*

*

5

قلمزنی

-

*

*

23

طراحی زغال

*

*

*

6

خاتم کاری

-

*

*

24

نگارگری ایرانی

-

*

*

7

مشبک کاری

-

*

*

25

تذهیب

-

*

*

8




دفتر شعر رها در وادی خیال

درخواست حذف اطلاعات

1

تمام دلخوشی ام کوچه های بارانیست

که انعکاس دست هزار رنگ هستی را

به سنگ فرش غباربسته بشمارم

ونور مه گرفته ی فانوس خسته ی راه

که جان تازه دمیده است روح مردگانش را

نمی رسد به من آن شب که شاد در خوابم

نگاه خیس وعرق کرده ی تن شب بو

که در درون وجودم صفیر می کشید

سلام تشنه ی تیز مرا جو بود

ترنم نفس خیس باران باز

که از تلاطم امواج من می ریخت

به بوسه ی گس رنگ سپیده می ت د

درآن کشاکش سرد میان برگ ومغاک

مرانه چاره زبی چارگی ها بود

زروی آبله گون زمین هراسم بود

هوای مه گرفته چه داشت که مستم کرد

که بوی ملتهب یاد بی بهاری را

دراندرون خزانم به عینه بنیوشم

تمام دلخوشی ام کوچه های بارانیست

که با صدای خسته ی آن گام خیس در باران

چو قطره های پراکنده باز می گردم

درارتعاش میان غبار وسنگ وسکوت

چه ناله ها که فضارابه چنگ خود آلود

همیشه من به عروج درخت خندیدم

مرا به ناله ی مجروح برگ می بندند

ومرحمتی را به قلب باد آرند

که تا نزند باد دوباره تازیانه شان

تمام دلخوشی من کوچه های بارانیست

وجستجوی تمام کلیدهایم را

که با ترنم چشمان توباز می جویم

چه خوب شد که رسم گریه دانستم

که بارش تند غبار چشمانم

تمام دلخوشی دلش ته ای باشد

2

سروها در آرزوی آبند

سربه سجود آورده اند وخاک

وشاخه های بی نوایشان را

به آهنگ تیمم به خاک می سایند

3

خانه ی ما سرد است

وبرآن سایه ی مبهم شب ت ده است

کلبه ی ی ما پردرد است

4

کوچه ها درانزواگرمند

بوته ها مشغول تنهایی

باد در هاون صحرا

می نوازد ساز رویا را

دست در آونگ باد

هدیه ها می آورد برمن

پادشاه کشور باران

گوش در آیه های تنگ

انتظار زوزه ای دارد

کور مادر زاد در باد

دست در دست بینایی

قصه ای از رنگ ونور

می سراید ت وآرام

همنفس بانغمه های سنگ

پای مجروح کلاغ خسته خواند

تا بسازد سایه ای دیگر

ازتب وتاب دل پر خون خود

تا قدم برگیرد و در باد

ر وبه پرواز آورد آزاد

5

دلم سرشار زیباییست

طلوع ماه می آید

شرار ضربه های باد

هوای جان من دارد

اگر بارا نی

به پایان می رسد روزی

برا ی عمر مهجورم

نماند شرط بهروزی

6

نشکفد دیگر گل لبخند من

ازچنین سرمای سنگینی که هست

غنچه های کوچک امّید من

درغروب ص ه ها مرد وش ت

دستهای کوچک تنهایی ام

رام این یخهای پر حسرت شده است

چشمه ها را سختی چنگال سنگ

بسته چون تاریکی سرمای سخت

خانه ام بی نور و بی آتش کنون

گشته منزلگاه آن خفاش پست

7

کودکی ها من چه توانا بودم

وچه آزاد از این همهمه های بودن

دل پاکیزه ی من جایگه گلهابود

تا بری باشدم از تیرگی وآلودن

بوم نقاشی دل آسمان بود وابر

راه نقاشی آن منتظر بودن و صبر

قایق جنگی من کاغذی و

قلعه های شنی ام را نه ی بگشود

روز همان انباری

خانه ام بود که شب دیوی داشت

حوض بی ماهی من کنج حیاط

حسرت شیطنت گربه به دل داشت هنوز

آ فلسفه ام چرخش ماهی بود

شاخه ی معرفتم پیچش راهی بود

کوه در باور من

دورترین نقطه ی رویا ها بود

پشت آن کوه بلند خانه ی خورشید و

جای قایم موشک او و مهت بود.




دفتر شعر کودک

درخواست حذف اطلاعات

بابا چه ماه است زیر کلاه است گلخنده های اوقاه قاه است

موی سپیدش چون ابر برگرد او من هستم ستاره

یک خواهر من ناهید گویند نام برادر جمشید گویند

امّا که مادر مشغول کار است خورشید خانه فکر ناهار است

دستان بابا

آن روز باباهنگام رفتن با مهربانی دستی تکان داد بی گفتگو بوداما به لبخند مثل اشاره درسی نهان داد

گفت او مبادابرچهره ی توجزنقش لبخندرنگی نشیند هرچند پربودازغصه قلبش اندرز خود رااوشادمان داد

انگشتر اورسم نشانی هنگام رفتن دردست من بود با یادگارش برجسم و جان غم دیده ی من تاب و توان داد

وقت ج راز و نیازی اوباخدا ثل سحرگاه بهردعای خیری به دختردستان خود را برآسمان داد

هنگام رفتن دستان گرمش روی سرمن چون سایبان شد دلداری من یک جمله اش بوداوباکلامش قولی گران داد

گفت او بدین دست سدی بسازم پراستقامت برسیل دشمن ب ای حرفش چون کوه برخاست برعهدوپیمان مردانه جان داد

برشانه اش بودیک شال زیبا پیشانی اونصرُ مّن الله برجاده خندیدازپیش ما رفت تدبیر خود برصاحب زمان داد

آن دست باباوقتی که می چیدازخاک میهن پرگارکین را با سیم وخاری آمیخت خونش یک مین دستش برگ خزان داد

هرچند او نیست دربین ماها ازهم جدایند فرزند وبابا اما به نرخ جان عزیزش آسایشی بر پیر وجوان داد

بال و پرش شددستان پرمهراورا به نرمی پیش خدا برد آن دست باباشد یک نشانه تا راه روشن بر من نشان داد

*

برف می باره مثل پر شبیه بال کفتر

روی زمین میشینه زمین می شه سفید تر

منم چه خوشحال می شم شاد و سبک بال می شم

به زیر لب می خونم فردا کلاس درس پر

کنار آدم برفی بازی گولّه برف پر

وقتی که چشمانم

صفحه ی آسمان را می خواند

ازقاب پنجره خورشید رد شد

مادرم از در وارد شد

*

کاش که کیفم کشی بود

نخودچی کشمشی بود

مامان را کیف می ذاشتم

به مدرسه می بردم

کشمش و مغز گردو

ازتوی مشت مادر

تاسیر بشم می خوردم

*

کوله پشت مدرسه

توگوشم کرد

"بار علمت چقدر سنگین است"

*

برجهان خندیدم

آسمان رادیدم

ازنگاه مادر

مهربانی چیدم

*

کوزه ی زندگی ام باز شدو

مادرم خوشه ی احساسش را

دانه دانه به دهانم انداخت

*

مادر من زرد است

مثل نارنج درشت

صورتش براق است

برگش آویخته به پشت

*

دل مادر دریاست

بی گمان آبی آبی باشد

من خودم فهمیدم

دردلش رنگ خدا پاشیده است

آسمان رنگ خودش را

درمیان دل مادر دیده است

*

دست مادر سبز است

همچو یک شاخ درخت

شاخه ی او پربار

میوه هایی دارد

من از آن شاخه ی لطف

سیب هم چیدم

لقمه هم چیدم

آب هم دیدم

نام هر میوهی شیرین که بری

شاخه ی او دارد

میوه هایش جور است

نام آن میوه ی جور

عشق و مهر وشور است

*

مادر من بی شک

آسمانی است بزرگ

وقت رفتن دیدم

پرستاره چادری دارد

موقع بر گشتن

آفتاب از رخ او می ت د

وستاره خاموش

باوجودی که ستاره

روی چادرهابود

غیر خورشید رخش

هیچ نمی دیدم من

*

مادر من شاید

باغبانی است بزرگ

باغ رویای مرا

دم به دم شاخه ی گل می کارد

شاخه ای از احساس

شاخه ای از خوبی

شاخه ی مهر و صفا و شادی

بوی مهر از تن او

توی دلم می پیچد

گل لبخند شکوفا دارد

قیچی بوسه ی او

علف غم زدلم می چیند

ابر چشمان قشنگش

بهر من می بارد

تاکه رعنا گردم

قالی لطف و صفایش

کف جانم پهن است

روی آن نقش طلاکوب شده

"نرود خار به پای پسرم"

*

به دست بگیرزنده می شم بخندی من خنده می شم اگر رو کاغذ بکشی خیلی برازنده می شم

هولم بده تا راه برم درون رویاها برم شکل و حروف و کلمات هرجا بخوای اونجا برم

یه دوست خوب و تمیزم توجمع کیفت عزیزم هرچی که تو ذهن توئه روتن کاغذ می ریزم

لوازمت را رییسم شایدبراشون پلیسم چون هرچی تو مغز تویه با مغز خود می نویسم

مداد تراش که سلمونه چندوقت یه باری مهمونه اگر زیاد برم پیشش هیچّی ازم نمی مونه

اون مغزمو جلا می ده صفایی ناقلا می ده اگر که از حد بگذره به جون من بلا می ده

پاکّن نگهبان منه مراقب جان منه هرجا که اشتباه برم حافظ ایمان منه

غلطهارو پاک می کنه زشت ها روغمناک می کنه ازبس که عاشق منه برام چاک می کنه

*

ازخیابان رد شدن رسم ورسومی داردا فهم آن بر ک ن نفع عمومی داردا

بی توجه بودن ما بچه ها بر این رسوم بس ضررهایی به ارقام نجومی داردا

پس بیا با هم بخوانیم نقشه های راه وچاه چون که افتادن دران آثار شومی داردا

راه اول در عبور ازجاده بهر ما پل است هر از آن رد شود امن القدومی داردا

پل اگر دور است از آنجا که هستی یا که نیست خط کشی های خیابان پیش رو می داردا

ماشین مش ممدعلی هم وقت از خط رد شدن با قوانین به جا منع هجومی داردا

راه سوم در خیابان آن چراغ رهنماست روی لامپش آدمک با طرح بومی داردا

رنگ سبز و رفتن با احتیاط آدمک بهر ما راحت گذشتن را نکو می داردا

رنگ قرمز موقع ن ما بچه هاست آدمک هم جای خود چون سیخ رومی داردا

وقت رفتن از خیابان دید اول سمت راست دانشش بر ک ن حکم علومی داردا

بعد آن بر سمت چپ باید به دقت بنگری رد شدن را بی خطر از بهر تو می داردا

گرتوبشناسی همین رسم ورسوماتی که هست رد شدن را بهر تو مثل هلو می داردا

دندان شیری

یک دوست دارم من در دبستان همباز ی خوب، خوش رو و خندان

هم صحبتم را که همچو جان است یک روز دیدم افتاده دندان

لبخند خود را بر من نشان داد از غصه دیدم گردیده نالان

ازجمع در ها یک دانه کم بود گشتم به حالش نالان وگریان

آموزگارم چون حال مادید اینگونه خندید مرد سخندان

دندان شیری هستند اینها باید بیفتند یک یک عزیزان

هرکودکی که در حال رشد است تعویض گردد دندان بدینسان

جایش بروید دندان دایم سی تا و دو تّا چون درّ غلطان

چراغ راهنما

یک دوست خوب من هم خوشحال هم خندان بر یک پا ه در چار راه یا میدان

دارد او سه تا چشم بر روی پیشانی چشمان درشتش از دور است نمایان

چشمانش رنگین است هم سبز و هم قرمز یک چشم دیگر زرد هم خوش رنگ هم رخشان

روشن شد چون قرمز آدمک ایستاده نباید بگذریم شلوغ است خیابان

وقتی شد روشن سبز آدمک می رود باید ما رد شویم آرام و در امان

چشم زرد چشمک زن برای احتیاط جمع شده با این رنگ حواس هر انسان

اسم این دوست من چراغ راهنماست دوست خوب برای تمام ک ن

گوش کنیم حرف آن حافظ جان ماست توجه نکنیم می شویم ما گریان

باغ کاعذی

خیلی با من حرف می زنه اما زبون نداره چون همیشه کتاب خونه است سواد خوبی داره

درخت پر باریه و بابرگهای زیادش ازتوی هر برگ قشنگ چه میوه ها می آره

وقتی که من تشنه شدم برای علم ودانش بارون دانستنی را بر سرمن می باره

تمام صفحه های آن لبریز زندگی هست در بخشش و محبت شبیه جویباره

کتاب نام دارد چون باغی از کاغذ است فایده وسوداین دوست زیاد و بی شماره

دهان

من کشف برروی انسان یک عضو خوبیست خیلی نمایان

زیر دماغ و بالای چانه یک غار زیبا گردیده پنهان

این عضو والا خوب و مفید است دارد وظیفه های فراوان

نامش دهان است کز آن تراود هرحرف زیبا چون درّ غلطان

من می خورم از راه دهانم هم میوه ها را هم آب و هم نان

مجموعه ای هست با جزء جزءش کارایی آن گشته دوچندان

درابتدای این غار لبها باشند حقیقت دروازه ی آن

هم خنده دارند هم اخم وافسوس همکار خوبند بر این گلستان

باید بدانید بعد از لبانم دارم دو ده تا درّ درخشان

با نظم و ترتیب دریک ردیفند هستند آنها زیبا و رخشان

بهر جویدن داده خدایم نام قشنگ آنهاست دندان

یک جزء دیگر نامش زبان است بر طعم ومزّه او هست سلطان

جز این که گفتم کارش کلام است یاری نماید بر هر سخنران

مجموعه اش را حلق آ ین است هر چیز خوردم بلعیده آنان

حلق و زبانم، لبها ودندان با هم نمایند من را چه گویان

گفتن و خوردن کار دهان است همسایه را هست او همچو یاران




3 داستان کوتاه

درخواست حذف اطلاعات

باسمه تعالی

داستان کوتاه:کابوس رنگی

چندروزی بود که باهاش دوست شده بودم.زنگ صداش بود که منو به طرف خودش جلب کرده بود.وقتی حرف می زد،انگار کلمات را مثل نقل ریز عروسی ها بر سر من می پاشید .محو صحبت ش می شدم.خیلی راحت و آزاد بود.انگار هیچ گرفت وگیری برای خودش قائل نبود . خیلی دیر ناراحت می شد وهمه اش می خندید.با اون جلیقه ی قرمز رنگ وکیف پفی قهوه ای رنگش که از پشت قلمبه می زد بیرون شبیه شخصیت های برنامه کودک بود .نگاه صمیمی و ادا و اطوارهای تودل بروش کاملا جذبم کرده بود .دیگه تمام فکر وذکرم شده بود اون .شبها هم که می خواستم بخوابم بهش فکر می و بایاد اون و حرفهای قشنگ وشوخی های با مزه اش به خواب می رفتم.باخودم می گفتم مگه می شه یه آدم اینقدر بی غم و آزاد باشه.مگه می شه آدم اینقدر ریل و آسوده باشه. من که به خاطرچیزهای ساده مثل قطع خ رم یا بازنشدن در کیفم چقدر با خودم درگیر می شدم درمقابل اون که اصلا در قید و بند هیچی نبود کاملا ضعیف و حقیر به نظر می رسیدم.

درعرض دوروزدوستی مون خیلی بالاتر گرفت. دیگر از سر کلاس ومحوطه ی وغذا خوری آن به پارک وخیابان هم رسید .یه بار اون اومد خونه مون و یه بارهم من رفتم خونه شون.

خونه شون هم مثل خودش گرفت و گیری نداشت .نه رفت و آمدهاش تو چشم بود و نه ی کاری به کارش داشت.اوضاع زندگیشون هم از ظاهر امر که پیدا بود خیلی خوب به نظر می رسید. اسباب و اثاثیه خونه و ماشین شاستی بلند و مساحت هزار متری خانه و حیاط درندشت شون نشانگر همین قضیه بود. کمد لباسش را که برام باز کرد ازلباس فروشی سر خیابونمون که من ازش لباس می یدم پرتر بود. محولباسها بودم ویکی یکی اونها رو دید می زدم که یه دفعه متوجه شدم مانتویی را دستش گرفته و میگه:" بیا اینو امتحان کن ببین بهت می آد؟" ازخدا خواسته و با صد تا تعارف واما واگر مانتو رو پوشیدم. گرمایی داشت که منو تو خودش حبس کرده بود.اصلا دوست نداشتم درش بیارم.جلوی آینه که رفتم خودمو تو ابرها می دیدم ودیگه نمی تونستم خوشحالی ام را پنهان کنم .بهم گفت:" مال خودت.این کادوی دوستی مون به تو." من خج کشیدم وگفتم نه بابا این خیلی باارزشه من نمی تونم قبولش کنم. اون بیشتراصرار کرد ومن با یه گفتن" چه جوری جبرانش کنم" قبول . گفت:" دوستی این حرفها رو نداره." خواستم مانتو را دربیارم وتو کیف بذارم نگذاشت . گفت:" همین جوری برو خیلی بهت می آد".

فردا هم با همون مانتو به رفتم وقتی از در بیرون اومدیم چادرشو مثل همیشه توکیف گذاشت وبه من نگاهی کرد وقتی گفتم بریم زد زیر خنده وگفت:" مگه این مانتو را با چادر می پوشند؟" بدون مقدمه چادر من را هم درآوردوتوکیفم گذاشت.یه لحظه احساس ی .ولی دیگه دنبالش راه افتاده بودم.توی پارک که نشسته بودیم دربین حرف زدنهاش نگاهی به من انداخت وگفت خیلی ناز شدی.فقط یه کم نیاز به صافکاری داری.بعد از خنده ی هر جفتمون با وسایل آرایشی خودش دستی به سر و گوشم کشید. من فقط از ترس وخج به این ور و اون ور نگاه می تا ی نیاد اما اون می خندید و می گفت:"باشه بیاد چی می شه مگه."

بعد از اتمام کارش گفت:"خیلی عالی شدی فیت مهمونی رفتنی.امروز با دوتا از دوستهام قرار دارم.چند دقیقه بعد سرو کله شون پیدا می شه. می ریم یه دوری می زنیم و برمی گردیم".من که حرفی برای گفتن نداشتم.منتظر دوستهاش بودم وبا خودم فکر می که حتما دوستهاش هم مثل خودش با حال و خنده رو هستند.داشتم رنگ مانتو ،کیف وشکل آرایش وسرو صورت و طرز حرف زدنشون رو تو ذهنم مجسم می که ماشینی اون ور پارک کنار خیابون ایستاد وبوق زد. ازجا پرید و گفت:"اومدند." سریع به طرف ماشین رفت من هم پشت سرش کمی آهسته تر رفتم. وقتی نزدیک ماشین شدم دیدم تو ماشین دوتا پسرند.باسرو صورت آرایش کرده وریش و سبیلهای عجیب غریب .ایستادم.چند قدم که رفت متوجه من شد. برگشت وگفت:" بدو.. زود باش." گفتم:" نه.اینها پسرند."گفت:" مس ه ناز می کنی؟بیا دیگه. می خواستی چی باشند؟"گفتم:" من با پسر نمی ام ." گفت :"دیوونه نشو بیا.." گفتم:"من تا حالا فکر می دوستهات دخترند . تو این یه هفته ای هم که باهات بودم چیزی ازشون بهم نگفته بودی ." گفت:" بیا حالا بهت می گم.پسر ودختر که فرقی نمی کنند.آدم آدمه دیگه.اصل اینه که با حال باشند که هستند.بیا بریم خودت می فهمی".عصبانی داد زدم که من اشتباه که باهات دوست شدم.اگه تنم لباس بود مانتوتو همین الان بهت پس می دادم..

رنگ لبخند از صورتش رفت و با حقارت نگاهی به من انداخت هیچ موقع این رویش روندیده بودم. گفت : "برو امّل.منوباش که داشتم خانومو با کلاسش می ..نیا به درک. دوتاشون هم واسه خودم .."

باح ی برگشت و سوار ماشین شد. توماشین کمی مکث دو گازشو گرفتند ورفتند..

آهسته چادرمو از کیف در آوردم و سر .مثل ی که از کابوس هولناکی برخواسته باشه راهمو گرفتم وبه خونه رفتم...

پایان


داستان کوتاه: 14 نفس، فرصت برای نجات

دخترک در وجی کوچه به سمت خیابان ایستاده بود.گرگ ومیش هوابود.باد سردی دامنش را تکان می داد .راه پیش رویش تاریک ومبهم بود. چند قدم که برداشت خود را کنار خیابان دید.رفت وآمد ماشینها وبوق و دودشان سیل ویرانگر را می مانست.انگار از پشت سر صدایش می د. نگاهی به عقب انداخت. ی نبود.دلواپس و نگران تر شد.اما افکار پریشان بر مغزش قالب بود.فکر زندگی بهتر ، بیشترو...

نه شغل پدررا دوست داشت و نه ماشین قراضه ی ضایعاتی اش را ونه خانه ی کوچک ومحقرشان را. داد و بی داد ها و دعواهای بین پدر و مادرش که به یادش آمد مصمم تر شد. یک قدم به جلو برداشت. ماشینی جلوی پایش ایستاد .لو و پرزرق وبرق بود. پسرکی سوار بر ماشین به او می نگریست. بارنگ سفید ماشینش گویی شاهزاده ی رویا هایش بود که با اسب سپید آمده بودتا اورا به قصر آرزو ها ببرد.

" برسونمتون خانوم".این عبارت از گلوی خش دار پسرک بیرون آمد.

دوباره تردید سراپایش را گرفت که با یادآوری فریاد های پدرش دریک آن ، از ذهنش گریختند.لبخندی زد و از رکاب آن بالا کشید.حالا دیگر مسافر سرنوشت شده بود.امّا نه بوی عطر برند اون به دلنشینی عرقهای پرزحمت پدر بود ونه گرمای دستش به مهربانی نوازش مادر.صحبتهایش با تمام کلمات زیبایی که کنار هم می چید ترکیبی به زیبایی فریاد پدر را نداشت .دلش آشوب شد.فکر بازگشت به سرش زد.داشت کم کم دیر می شد.ماشین با سرعت می رفت . تمام خاطرات گذشته اش دریک لحظه از ذهنش عبور کرد. سرش گیج می رفت.همه چیز را در هم وبر هم می دید.دیگر تنفس هم برایش مشکل شده بود. احساس اسارت می کرد.گویی که پرنده ای در قفس باشد درعمق وجودش دنبال منجی می گشت. یک لحظه دلش روشن شد.راهی به روی دلش باز شده بود.زبان دلش چرخید:"خدایا خودت درستش کن".

دربوق و دود وسرعت ماشینها دستی به کمکش آمدکه گویا دست خدا بودودر آن قالب ظاهر شده بود.چراغی قرمز رنگ رودررویشان ایستاد.عددی بر آن نقش بسته بود. 14.که لحظه به لحظه کم می شد.13.تنها فرصت باقی مانده برایش رسیدن آن به عدد صفر بود.12.افسر پلیس را دید که آنجا ایستاده بود.دلگرم تر شد.11.نفس را در حبس کردوآهسته دست در دستگیره ی در برد.10.آن را کشید. در باز شد.9.چشمان شاهزاده پرسان به سمت او چرخید. اما او نگاهش را از آن بر داشت.8. یا هشتم گفت و پایین پرید...

وقتی نیمه شب در رختخواب خود خو ده بود.احساس امنیتی داشت انگار رختخواب کهنه و پلاسیده اش تخت پادشاهی بود.با مملکت نجات یافته اش که به تاراج نرفته بود. فریاد های پدر و مادر مثل لالایی بودند که اورا کم کم به خواب شیرینی فروبردند....

پایان

16/8/1394


داستان کوتاه اون ور میز

ازچند قدمی صدام زد:"خواهر یک لحظه وایستا".با کراهت ایستادم:"ای بابا...."

می دونستم چی می خواد بگه حالم داشت ازشون به هم می خورد.بارها با این جور آدمها برخورد کرده بودم.یک سری حرفهای مفت وبی منطق که طوطی وار حفظشون کرده بودند و بدون اینکه خودشون هم به اون اعتقاد و زامی داشته باشند برسر آدم هوار می د.نه به طرف مقابل ارزشی قائلند و نه به اون احترامی می گذارند.وقتی به یکی گیر می دند فکر می کنند که اون اصلا آدم نیست . جهنم را تو چشماش می بینند و احساس وظیفه می کنند که باید آنها را خاموش و خفه شان کنند.

یک لحظه که به قیافه اش نگاه صد تا ایراد ازش پیدا . دوست داشتم داد بزنم و بهش بگم که تو برو خودتو درست کن چی کار به کار دیگران داری .من عقاید خودمو دارم توهم عقاید خودتوداری.واسه چی زور می گی.دوست داری من هم به زور شیوه ی زندگی و طرز تفکر خودمو به تو قالب کنم.

قبلا با خیلی از این جور آدمها روبرو شده بودم.چندین بار بی احترامی هم ازشون دیده بودم.یک بار وقتی که می خواستند تو ماشین خودشون سوارم کنندومن از دستشون در می رفتم یکی شون محکم دستم را کشید.بازوم سیاه و کبودشده بود تا یک ماه سیاهی ودردش همراهم بو ی از ترسم حتی نتونستم توخونه قضیه رو رو کنم ودارو درمانی براش پیدا کنم.

همین جوری که بهش زل زده بودم وخودمو آماده کرده بودم که در مقابل هرحرفی که می زنه صدتا بیشترشو بهش بگم. به روم لبخندی زد و پاکت رنگی و گلدار و زیبایی را بهم داد .گفت عزیزم توش آدرس محفل انس ما رو نوشته. اگه سر بزنی خوشحال می شیم. هدف ما اینه که با هم دوستانه حرف بزنیم وبه نتایج خوب برسیم. بعد از اتمام جلسه به هر نتیجه ای که برسیم هردومون با هم دیگه به اون عمل می کنیم..ما بیشتر می شنویم تا حرف بزنیم .تمام حرفها و نظراتت را برامون بیار .خواستی یادداشت کن که اونجا یادت نره..شنبه ساعت 11ونیم صبح منتظرتم.اگه نتونستی بیای به شماره مون زنگ بزن .تودعوتنامه نوشته شده.تا قرارو بندازیم به یه روز دیگه.بعد از این که حرفهاش تموم شدلبخندی زد و رفت.

اصلا انتظار این رفتار و ازش نداشتم.بد جوری تحت تاثیر رفتارش قرار گرفته بودم.ازهمین الان احساس می که نتیجه ی جلسه چیه.ازپیش داوری خود شرمنده بودم....

از روز شنبه ساعت 11 که نیم ساعت هم زودتر اونجا رسیده بودم تاحالا، چهار ماه می گذره.حالا دیگه هرروز خودم یه سری به اونجا می زنم تا بایک نفر جدید که دعوتش کرده ام حرفهامونو باهم بزنیم دور میز می نشینیم وحرف می زنیم. اما دیگه من اون ور میز می شینم و فقط می شنوم....

پایان





نمایشنامه حکمت غالب

درخواست حذف اطلاعات

باسمه تعالی

نمایشنامه

حکمت غالب

ویژه مقاطع متوسطه دوم وهنرستان ها ت پسر

نویسنده: رضا عیسی آبادی

پاییز 1394

شخصیت ها:

بازیگرنقش عادل شاه

بازیگرنقش قاصد

بازیگرنقش تشریفات

بازیگرنقش تند الممالک

بازیگرنقش منع ال ه

بازیگرنقش اعتدال السلطنه

کارگردان

بازیگران نقش نمایندگان کشورها

بازیگران نقش درباریان

(صحنه ی نمایش کاخی را نشان می دهد که با وسایل ابت میز و صندلی مدرسه ساخته شده است وپادشاهی با عزّت وافتخار برمسند قدرت نشسته واطرافیانش باجلال و جبروت در کنارش به صف ایستاده اند)

عادل شاه: بله... چنانکه بارها گفته ام و الان نیز می گویم. سعی داشته باشید در اداره امور کشور طوری رفتار کنید که همیشه ضعیفان و زیر دستان شما بتوانند راه رشدوتعالی را بپیمایند.باید ترتیبی اتخاذ کنید که اختلافات طبقاتی در کشور روز به روز کمتر شود.دیگر نبینم ونشنوم فردی در کشور به خاطر مال ودارایی و سرمایه اش پولدار تر می شود و ی که ندار وفقیر است هر روز فقیر تر و ناتوان تر گردد. باید بدانید در دوران پادشاهی نژاد ال ه بسیاری از افراد با زد وبندهای فراوان پولهای هنگفتی رابه جیب زده اند. ما باید به شیوه ی حسنه ی مولای مان مونان علی (ع) عمل کنیم که هنگامی که زمام حکومت مسلمین را به دست گرفتند فرمودند:به خدا سوگند اگر آن اموالى که از بیت المال غارت شده و عطایایى که بى‏حساب به این و آن بخشیده شده است را بیابم که ک ن ن شده یا کنیزانى با آن یده شده باشد ، همه را قاطعانه به بیت المال باز مى‏گردانم »

همه: (همهمه می کنندوهر چیزی می گوید)بسیار عالی است .خوب است.چگونه این کار صورت بگیرد......

تشریفات : قربان قاصدی از ایالات مرزی رسیده وقصد شرفی دارد.

عادل شاه: داخل بیاید.

قاصد: (وارد می شود)قربان ! از سرزمین های دور خبر داده اند که هیاتهای عالی رتبه ی آن سرزمین ها به سرزمین ما عزیمت نموده اند وبا هدایای گرانبها و پیشنهادات تجاری و همکاری های همه جانبه قصد ایجاد روابط بیشتر با ما را دارند.پیشتاز این گروه ها ی چین وماچین است که امروز عصر وارد دربار خواهند شد

عادل شاه: خوش آمدند.قدم میهمان ها بر روی چشم ماست. میهمان حبیب خداست علی الخصوص میهمانی که برای میزبان و ایل وتبارواهل وعیالش برکت نیز به همراه داشته باشد.دستور دهید ازبدو ورودشان به مرزهای سرزمینمان با امنیت وعزت کامل همراه شوند تا هم خطری برایشان پیش نیاید که باعث مکدر شدن شان گردد وهم حواستان جمع باشد که غیر از آنچه به نفع مملکتمان است درخفا انجام ندهند.( به قاصد) شما هم استراحت کنید.(قاصد خارج می شود)

تشریفات: قربان!همان طور که مستحضرید درزمان حکومت حاکم قبلی نژاد ال ه روابط کشور با اغلب کشورها به تیرگی گراییده بودوبعد از انتصاب وانتخاب شما به عنوان حاکم واداره کننده ی این مملکت وبا تلاشهای ظریفانه ی ی توانمند تان جناب ظریف ال ه تیرگی ها ی بین الدوئل به روشنی گرایید و باب ظفری به رو ی ما ومردمان این مملکت باز شده است .قصدما باید این باشد بادرایت شما دراداره ی امور بتوانیم روابط جدید را طوری برنامه ریزی وهدایت کنیم تا منافع سرشار آن عاید تک تک افراد جامعه گرددوگرانی و سختی های زندگی شان را از دوششان برداریم.من پیشنهاد می کنم قبل از آن که اولین گروه وارد شوند وبخواهیم قرار دادها ی همکاری رابا آنها به امضا برسونیم با هم به م وگفتگو بشینیم ویک نتیجه و برنامه یک دست و هماهنگ تنظیم کنیم تا بتوانیم بیشترین استفاده و بهره رااز این روابط داشته باشیم.

منع ال ه: قربان به نظر من اصلا رابطه با کشورهای دیگر کار مفیدی نیست.نه تنها کار مفیدی هم نیست بلکه آسیب ها وپیامد های خیلی بدی هم خواهد داشت و باعث ایجاد وابستگی به این کشورها خواهد داشت. جناب نژاد ال ه که بنده افتخار مشاورت ایشان را هم داشتم بسیار کار عاقلانه ای می د که با دیگر ممالک رابطه ی خصمانه داشتند.این امر باعث شده بود هیچ یک از اطلاعات محرمانه وسری کشور مان به بیرون درز نکند وما متکی بر اقتصاد خودمان باشیم وهیچ نیازی به کشورهای دیگر نداشته باشیم هرچه می خواهیم باید خود در کشور بسازیم.من تمام تلاش خود را درمقابله با ورود بیگانگان انجام خواهم داد.

تند الممالک: بله دیگه. همین امر باعث شد که مملکت ما این قد ر ضعیف و عقب مانده بشه ومردم ما در آن سالها آنقدر سختی و تنگدستی و مرارت بکشند که هنوز نتوانند کمر راست کنند وهنوز نتوانیم اقتصاد آسیب خورده ی کشور را به سامان برسانیم. تازه اطلاعاتی که در دوران نژاد ال ه درز کرد در هیچ دوره ای درز نکرده بود.به نظرمن نه تنها باید روابط را انجام دهیم بلکه باید به اندازه ای دراین مسیر پیشرفت کنیم که جبران سالهای عقب ماندگی را هم ما به جای ساخت و تولید محصولاتی که هیچ پیشرفتی در آن نداشتیم باید آن راوارد کنیم.درضمن ما به اندازه کافی از اجناس به درد نخور چین وماچین وارد کشور نموده ایم.به نظر من اصلا ی این کشور را راه ندهیم.من تمام تلاش خود را برای مقابله با منع ال ه انجام خواهم داد.

اعتدال السلطنه: صبرکنید دوستان.اینقدر عجول نباشید.آدمی درهمه ی موارد باید حد وسط ومیانه روی را رعایت کند نه بایستی هم نظر منع ال ه تمامی روابط وارتباطات را تعطیل کرد وخانه نشینی و انزوا را پیش گرفت و نه باید تمامی اختیارات تولید و مصرف داخلی را در دست خارجی ها قرار دهیم ما باید با درایت و تدبیر به گونه ای برنامه ریزی کنیم که بتوانیم از افکار،فن آوری ها،شیوه های کار آفرینی وتکنولوژی های پیشرفته ی آنان درهمه موارد استفاده کنیم و سرمایه گزاری هایی در داخل کشور انجام دهیم تا با فن آوری های جدید وارداتی تمامی جوانان وافراد جویای کار کشور را از کارها و شغل های کاذب دور کرده وبه تولید وآفرینندگی برسانیم .ماباید در قراردادها وتفاهم نامه ها ی خود با تمامی کشورها این مورد را در نظر داشته باشیم که یکی از عمده ترین فعالیت های آنان در امور فنی ،آموزش نیروی انسانی وتربیت جوانان در این زمینه ها باشد تا هم راه خودکفایی را پیش برده باشیم وهم از دارایی های کشورهای دیگر استفاده کنیم.

تشریفات: درهرحال مایک سری وظایف عمومی داریم که در مقابل مهمانها باید انجام دهیم و مسئولیت این امر با ماست ویک سری وظایف خصوصی است که به عهده ی شماست لطفا برنامه ریزی مناسبی را شروع کنید تا از کار نتیجه ی بهتری را ب کنیم.

عادل شاه: ما باید از این موقعیت پیش آمده استفاده ی بهینه کنیم نه با جنگ وجدل با یکدیگر آسیب های جدید به مردم وارد کنیم.کاتب آماده باشد تا برنامه های پیشنهاد ی که مورد تایید می باشد را ثبت کند.

کاتب: بنده آماده می باشم وتمامی مواردی را که عالی جناب تایید بفرمایند بدون کم وکاست ثبت و ظبط می نمایم

عادل شاه: اولین موردی که من به نظرم می رسد این است که یک سری از فعالیت ها باید دراولویت قرار گیرد که بازده وسود سریع داشته باشند ومردم به زودی در آن فعالیت ها سهم شده و به بهره برداری برسند و نتیجه ی آن سهل الوصول باشد

همه: موردتایید می باشد.بسیار عالیست.

اعتدال السلطنه : درکنار این منافع زود بازده که سریع و زود مشکلات مردم و جامعه را رفع می کند وباعث سندی افکار عمومی از کار حکومت می شود. یک سری توافقات بلند مدت نیز باید داشته باشیم .تا در آینده نیز درهای پیشرفت بیشتری بر روی ما باز شود.

تندالممالک: من می گم اصلا نیازی به این کار هانیست ما باید در های کشور خودمان را به وی برادران خارجی خود باز کنیم وبگذاریم آنها همه جانبه درکشور ما فعالیت کنند .ماباید اختیار همه امور رادستشان بدهیم تا اونها کشور مار ا مثل ممالک خودشان آباد و پیشرفته و سرشار از برکت کنند ماباید تمام رسم و رسومات و ایدیپئولوژی های فکر وفرهنگی اونها رو قبول کنیم وخود را از این عقب ماندگی نجات دهیم.

منع ال ه: اعتراض دارم اقاجان اعتراض دارم.این چه منطقیه. من می گم اصلا نباید به اونها اجازه ورود بدهیم شما می گید که باید تمام بابها را به رویشان باز کنیم...

تشریفات: آقایان ت باشید.حداقل در حضور عالیجناب عادل شاه از اینگونه صحبت های غیر رسمی و بی ادبانه پرهیز فرمایید گوش کنید ببینیم عالی جناب نظرشون چیه.

عادل شاه: درراه اداره امورات یک کشور ومهمتر از آنها روابط خارجی و بین المللی هم تندروی و هم کندروی می تواند باعث آفات و آسیب های جبران ناپذیری گردد.نه باید افسار امو را یک جا دست غیر نهاد ونه باید کلا در رابست و ودر کنج عزلت نشست . به نظر من اعتدال السلطنه نظری میانه مونطقی دارند من ایشن را به عنوان مسئول میهمانان خارجی وتوافق کننده ها منصوب می کنموبه جنابان تندالممالک و منع الدو له هم اکیدا اخطار می دهم که به هیچ وجه دراین امور تندروی وکند روی های شخصیتی خود را وارد نکنندتا امور در فضای یکاملا متعادل به پیش برود.خوب بروید وهر با توجه به مسئولیتی که بر عهده دارد تدارکات کارها را اماده کنند.(چند نفر خارج می شوند) ( کارگردان نمایش که در بین تماشاگرها نشسته بلند می شود)

کارگردان: خوب آفرین تا اینجاش خوب بود(به روی سن می رود)خسته نباشید.فقط باید بتونیم توادامه ی نمایش نتیجه ی کار را نشان بدیم.تا اینجا برای مقدمه کافیه.بقیه رو دوباره می نویسم تا هفته بعد می آرم دوباره تمرین می کنیم.این تکه ها که دراومده راباید به آقا نشون بیدم تا نظرشو بگه.الان صحنه ی مذاکرات فردی را که تمرین کرده بودیم را اجرا کنید تا ببینم چه جوریه.(غیر از کارگردان همه بیرون می روندوکارگردان در گوشه ای ایستاده وتماشا می کند.موسیقی می نوازد .منع ال ه بایکی از خارجی ها وارد می شوداوبا شمشیر ی در مقابلا اوایستادگی میکند وعقب عقب می رود و مانع حرکت او می شود وگاه به او شمشیر می کشد.بعد از سمت دیگر تندالممالک وارد می شود یک نفر خارجی را پشت خود سوار کرده و حرکت می دهد.بعد ازآنها اعتدال السلطنه با جمعی از خارجی ها وارد می شوند خود با جلال و جبروت ازجلو می رودو دیگران در پی او با ح ی کاملا ملتمسانه اورا بدرقه می کنند..موسیقی عوض می شود وصحنه ی دربار شکل می گیرد.همه ی درباریان در یک صف ایستاده و روبروی آنها خارجی ها هستند درمیان تخت شاهی به چشم می خورد.موسیقی قطع می شود.)

تشریفات: (اعلام می کند) شاه شاهان عادل شاه والا مقام وارد می شوند(همه تعظیم می کنند عادل شاه وارد شده ودر تخت خود می نشیند.)

(صحنه ی آ صحنه ی کاخ است همه ی اعضای ک نه در یک طرف وسفیران و نمایندگان خارجی درروبرو ایستاده اند.)

عادل شاه: قدوم تمامی میهمانان گرانقدر ربر چشم ماست امیدوارم در این چند روزی که ما میزبان شما بودیم اسباب راحتی تان فراهم آمده باشد

اعتدال السلطنه: قربان تمامی افرادی که در این چند روز درمذاکرات شرکت کرده اند مطالبشان را کتبا ارائه نموده اندوبعد از بررسی های زیاد به نتایجی رسیدیم که اعلام می گردد.در وحله ی اول با توجه به مذاکراتی که انجام شد قرار دادهایی در امر راه سازی بسته شد و آنها را متعهد کرد که درطول ده سال بهترین راه های ارتباطی بین تمام نقاط کشور را ایجادکنند.تا دسترسی به تمام نقاط آسان تر گردد. علاوه بر آن بربرقراردادورود صنعت وشیوه های ساخت وسایل مختلف در کشورمورد توافق قرار گرفت و مقرر شد کشور های طرف قرار داد علوم مختلف صنعتی خود را در اختیار کشور قرار دهند و با استفاده از نیروی انسانی بالای ک ولیدات آنها را در این سرزمین انجام دهند.مورد دیگربهبود سیستم های آبرسانی واکتساب و ذخیره ی آن برای بهبوداوضاع کشاورزی است که جزو تعهداتشان می باشد،درضمن همکاری هایی در زمینه ی بهداشت و تجارت و ید وفروش تجار در این کشور ها صورت گرفته است.در ضمن مقرر شده است که در قبال تمامی خدمات انجام شده توسط این کشورها صنایع دستی و تولیدات کشاورزی وصنعتی به آنان بدهیم و سرمایه های ملی و زیربنایی از کشور خارج نشود.

کارگردان:




فرم مشخصات

درخواست حذف اطلاعات

فرم مشخصات انفرادی مسابقات فرهنگی و هنری وپرسش مهر دانش آموزی جدید برای استفاده مربیان عزیزب




نمایه مسابقات فرهنگی وهنری35 سال تحصیلی 95-96

درخواست حذف اطلاعات

نمایه مسابقات فرهنگی وهنری 35




فرم صد

درخواست حذف اطلاعات

فرم دریافت آثار کوتاه وتئاتر دانش آموزی سال تحصیلی96-1395(جشنواره سی و پنجم)

نام استان: نام ونام خانوادگی تحویل دهنده:

سمت: تلفن همراه:

تعداد دانش آموزی دختران

تعداد دانش آموزی پسران

جمع

تعداد نمایش صحنه ای دختران

تعداد نمایش صحنه ای پسران

جمع

تعداد نمایش عروسکی دختران

تعداد نمایش عروسکی پسران

جمع

تعداد نمایشنامه خوانی دختران

تعداد نمایشنامه خوانی پسران

جمع

امتیاز از 20:

.وضعیت ارائه ی آثار در بخش های دانش آموزی

هر روی یک لوح فشرده: ع 3در4 از کارگردان:

چند قطعه ع از پشت صحنه: فرم د(مشخصات اعضای گروه ساز):

.وضعیت ارائه ی آثار در بخش نمایش های دانش آموزی

هرنمایش روی یک لوح فشرده: فرم الف(خلاصه ی نمایش ها): فرم ب(عوامل اصلی گروه نمایشی):

یک نمونه پوستر از هر نمایش: دو نمونه بروشور از هر نمایش: کپی متن نمایش ویا کتاب مربوطه:

سی دی متن هر نمایش: ارائه گزارش سالانه اداره کل: تاریخ تحویل آثار به دبیرخانه:

امتیاز از 80:

توضیحات:.................................................................................................................................................................................................................................................

کامل بودن مدارک(6 امتیاز) ناقص بودن مدارک(4 امتیاز) عدم وجود مدرک (0 امتیاز)

.امتیاز ب شده ی استان در رعایت دستور العمل و نحوه ی ارائه ی آثار از 100:




آموزش ساخت ماسک

درخواست حذف اطلاعات

جزوه آموزشی

ساخت ماسک

برای استفاده در نمایش

نویسنده :رضا عیسی آبادی

زمستان1392

ماسک یا صورتک نشان دهنده چهره شخصیت مورد اجرا بر روی صحنه است .در مواردی که از گریم وچهره آرایی نمی شود استفاده کرد،از این تکنیک استفاده می کنند.

ماسک به روش دستی با چندین روش ساخته می شودکه چند مورد آسان وقابل اجرای آن درذیل ذکر می شود:

1.ساخت ماسک با خمیر کاغذ

دراین روش ابتدا کاغد خوردشده را در آب خیس می کنیم وصبر می کنیم که کاملا از هم جدا شود.می توانیدازشانه تخم مرغ برای تهیه آسان خمیر کاغد استفاده کنید.بعد از آماده شدن خمیر به آن چسب چوب یا سریش اضافه می کنیم تاچسبندگی مناسب را پیدا کند. بعد از آن خمیرآماده شده را بر روی قالب صورت یا ماسک پلاستیکی به صورت یکنواخت می کشیم وتمام قسمتهای روی ماسک را با آن می پوشانیم وبعد از آن ح مخصوص به ماسک حیوان یا موجود مورد نظر را بر روی ماسک اجرا می کنیم.

2.ساخت ماسک با باند گچی

برای ساخت ماسک با این روش ابتدا صورت شخص مدل یا قالب مورد نظر را به سه قسمت1.پیشانی-2.چشم وبینی-3.زیر بینی تاچانه تقسیم می کنیم . وباند گچی را به اندازه این سه قسمتها برای هرقسمت سه قطعه می بریم. صورت شخص مدل را با وازلین طبی چرب ومرطوب می کنیم تا آسیبی به آن نرسد.بعد از آن هرقطعه را به اب زده ودر قسمت مورد نظر قرار داده وبا ح محل مورد نظرتنظیم می کنیم.خط بین سوراخ بینی را با مثلث کوچکی ازباند درست کرده وسوراخ بینی را باز میگذاریم. بعد از چند دقیقه گچ خود را گرفته وسفت می شود وکمی گرم می گردد.با امتحان پشت دست زمان برداشتن آن را می فهمیم.

3.ساخت ماسک با پاپیه ماشه

دراین روش تکه های بریده شده کاغذ را با چسب چوب یا سریش بر روی قالب چهره یا موارد دیگر می چسبانم وبا حدود سه بار انجام این کارماسک سه لایه درست می کنیم که سبک و قابل برش و تغییر است .پشت وروی ماسک را با چسب چوب می پوشانیم





پرسش مهر 18 ریاست جمهوری

درخواست حذف اطلاعات

پرسش مهر 18پرسش مهر 18 ریاست محترم ایران درسال تحصیلی 97-96 این است:

در محیط مدرسه تحمل افکار و احترام به دیگران و اخلاق و ادب را چگونه تمرین کنیم؟




فرم اطلاعات همکاران فرهنگی منطقه 12 شهر تهران

درخواست حذف اطلاعات

دریافت

باسمه تعالی

فرم جمع آوری اطلاعات همکاران فعال در زمینه های فرهنگی وهنری

نام ونام خانوادگی: مدرک ورشته تحصیلی: کدپرسنلی: سابقه خدمت:

آموزشگاه محل خدمت: تلفن آموزشگاه: تلفن همراه: ثابت:

رشته های فرهنگی وهنری که توانمندی تدریس و آماده سازی دانش آموزان در مسابقات فرهنگی وهنری و پرسش مهر را دارد.

ردیف

رشته هنری

مدارک

رتبه ها

سابقه فعالیت

سابقه تدریس

توضیحات

مدیر آموزشگاه

مهر وامضا: