رسانه
رسانه

عاشقانه های یواشکی



ما و خدامون سه تایی(:

درخواست حذف اطلاعات

چند روز پیشا داشتم با آخاهی حرف میزدم،بعد همزمان داشتم از گشنگیم میمردم،ینی قشنگ داشتم جون میدادم، برای کامل شدن اوضاع ،حال بلند شدنم نداشتم،همونجور ک داشتیم حرف میزدیم بهش گفتم دارم از گشنگی میمیرم و حال بلند شدنم ندارم

بهم گفت:خب تو ک دست ب زنگت خوبه،پاشو ی زنگ بزن ی چیزی برات بیارن،نمیری یوقت(:

 گوشی رو ک قطع ،دیدم راست میگه،تو این مدت هروقت دلم خواسته زنگ زدم و از بیرون برام غذا آوردن،خودشم هروقت اومده اصلا غذا تو خونه نخوردیم و همه اش بیرون بودیم،نه اینکه خیلی موضوع خاصی باشه،روتین زندگیه خیلیاس ولی فکر تا چند وقت پیش چقد اوضاع یجور دیگه ای بود

ک آ ای ماه دیگه خالیه خالی میشدم نه خود آ ماه حتی،یه هفته مونده ب آ ماه مثلا

ک نود درصد بیرون رفتنا با بچه ها رو با بهونه ها الکی میپیچوندم و چون با حساب کتابم جور در نمیومد و چقد بهم نغ میزدن و چقد الکی میخندیدم و بهونه ها مس ه میاوردم

ک حتی برای یدای خیییییلی کوچیک چقد حساب و کتاب می

ک باورم نمیشه با ماهی ۵۰۰ تومن دوتایی زندگی میکردیم و کنارشم ج رفت و آمد و کتاب و جزوه و این چیزا هم بود

اینکه حتی برای ی چکاپ ساده یا ی رفتن ساده چقد ذهنم درگیر هزینه هاش بود

اینکه چقد خسته بودم از حساب کتاب و ب رو نیاوردن و تازه برع ش رو حتی جلو آخاهی وانمود ،اونم برا منی ک تا قبل ازدواجم واقعا معنیه پول نداشتن رو اینجوری نفهمیده بودم

نه اینکه حالا نیازی ب صبر و تلاش و این چیزا نباشه ولی خب ی مرحله خیلی سخت رو باهم  گذروندیم،مرحله ای ک حس جفتمون رو بزرگ کرد

جالب اینجاست ک تو اون روزا پس اندازم میکردیم(:

و جالب تر اینکه خدا هیچوقت تنهامون نذاشت،هیییییچوقت(:

ی چیزی ک خیلی تو زندگی خودم دوسش دارم،استقلالمونه،اینکه مدیون هیچ ی نیستیم،ب جز خدا

از مامان و بابای آخاهی ک هیچوقت پولی نگرفتیم،از مامان و بابای خودمم هرچی گرفتم گفتم ب جای ج م ک بازم خیییییلی کمتر از یک ج ه معمولی میشد حتی

ن ک آسون باشه ولی دوست داشتنیه برام و براش روزی هزاربار خدارو شکر

گاهی فکر میکنم ما دوتا از اوله اولش خیلی خیلی خلاف جریان آب  شنا کردیم

برای همین الان درک اونایی ک سر این چیزا غر میزنن برام سخته

مثلا وقتی میگن یکی ج ه نداره و نمیتونه بره سر خونه زندگیش،درکش برام سخته،منم نداشتم و الان ۳-۴ ساله تو خونه خودمم،تازه وضع مالیه پدرمم جوری نبود ک نتونه بهم ج ه بده یا حتی نخواد بده ک حتی خیلیم اصرار ولی دلمون نمیخواست مدیون ی باشیم،خواستیم خودمون زندگیمونو بسازیم

یا وقتی پسرا غر نداشتن پول و خونه و ماشین و نداشتن حمایت خونوادشون رو میزنن و بعد اون دختری رو ک ادعا میکنن دوسش دارن ول میکنن،نمیتونم درک کنم،چون اوضاع آخاهی ب مراتب بدتر از این حرفا بود ولی کوتاه نیومد و پای عشقمون موند

فک میکنم همه چی ب خود آدما بستگی داره،اگه آدما واقعا چیزی رو بخوان،خدا پشتشون میمونه و جوری همه چی رو درست میکنه ک باورشونم نمیشه

دیدم ک میگم(:




تصمیم بانو(:

درخواست حذف اطلاعات

خیلی سال قبل ک نه،همین ۷-۸ سال پیش،وبلاگی میخوندم از دختر دانشجویی تو فرانسه،تو بود وبلاگش،خیلی هم قلم خوبی داشت،بعدا یک روز گفت ک قصد چاپ نوشته هاش رو داره و امروز از یکی از وبلاگها فهمیدم ک کتابش چاپ شده،خیلی خوشحال شدم((((:

------

تصمیم کبری رو گرفتم،هم خونه ام رو عوض میکنم،هم وبلاگ رو(:

ینی همیشه بین فکر و عملم یک دنیا فاصله است،اخلاق بدیه،باید ترکش کنم(:




دوستت دارم اما...

درخواست حذف اطلاعات
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمی باشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد رمز عبور می توانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]



پارچ(:

درخواست حذف اطلاعات

ینی شده جز محالات ک بیام اینحا بنویسم و اولش ب اینکه باید وبلاگ رو عوض کنم فکر نکنم،نمیدونم چرا کلا جا ب جایی برام سخته(:

----

ب همسایه بالایی مهمون داشت،قوم مغول اومده بودن اینجا و بچه هاشون داشتن تو راه پله ها یورتمه میرفتن و جیغ میکشیدن،ی اعتی تحمل بعد پاشدم مانتو و اینا پوشیدم و در رو باز و ی نگاهی شاید خج بکشن ک نکشیدن،برگشتم تو خونه و داشتم همونجوری حرص میخوردم ک زنگو زدن،منم ب خیال اینکه بچه هان با عصبانیت رفتم درو باز دیدم ی خانومی بچه ب بغل و ه پشت در،هم چشمش بهم افتاد گفت:ی پارچ آب سرد بده

منم تو ح شوکه گفتم:پارچو همین الان آب ،سرد نیست

اونم گفت:عیب نداره،همونو بده

رفتم پارچ آبو آوردم،ازشم عذرخواهی ک آبش سرد نیست((((:

ینی مسخ شده بودم،اصن ی وعضی،ن پرسیدم کیه و چیه و هیچی،فقط پارچ رو دادم و عذرخواهی و برگشتم تو((((:

دعوا ک ن هیچی،پارچ آبمم دادم رفت(((:

هنوزم از پارچ آبم خبری نیست(:

ب قول مریم کلا باید فراموشش کنم((:

-------

اگه ی روزی بر حسب تصادف با گیج ترین مرد روی زمین آشنا شدین ک با لپای باد کرده هی لبخند میزنه و با همه چی موافقه،قطعا اون راهنمای بنده اس ک داره خفه ام میکنه با گیجی شدیدش((((:




زن ها ب همین چیزها عاشقن،ب همین چیزهای ساده(:

درخواست حذف اطلاعات

آخاهی ی اخلاقی داره ک همیشه وقتی ی کاری داره،تو گوشیش برای خودش یادداشت میذاره،بعد برای اینکه همش جلو چشمش باشه،صفحه یادداشتاشو نمیبنده،امروز صبح اومدم از رو گوشیش ساعتو نگاه کنم ک اشتباهی صفحه یادداشتاشو بستم،بعد رفتم تو قسمت یادداشتا ک دوباره بازش کنم و بذارم رو صفحه اصلی ک دیدم ب جز اون یادداشتی ک من بسته بودم ی یادداشت دیگه ام هست ک روش نوشته"کیک سالگرد ازدواج"

خب نمیتونم حسمو توصیف کنم،ی حالی دارم ک قابل توصیف نیست،رو ابرام کلا(:

اصلا مهم نیست این کیک یده بشه یا نه،مهم اینه ک بهش فکر کرده و حتی براش انقد مهم بوده ک براش یادداشت بذاره(:

فک کنم همون لحظه دوباره عاشقش شدم((:

زن ها ب همین چیزها عاشقن،ب همین چیزهای ساده(:


بانونوشت:قسمت مهمش اینجاس ک آخاهی هیچوقت اهل اینکارا نبود،تو این پنج سال فقط من بودم ک ب هر مناسبتی کیک یدم و ایز راه انداختم،ک اونم ب خاطر سالگرد ازدواج و تولد آخاهی،هیچوقت برا سالگرد ازدواج کیک نگرفتم (:

+خداجونم شکرت(:




روز خوب(:

درخواست حذف اطلاعات

امروز از اون روزای دوفازی بود(:

ینی اولش یجوری شروع شد ک ب شدت رو اعصاب بود ولی اینبار ب جا پذیرشش هی ب خودم میگفتم خوب میشه،خوب میشه و خوب شد خداروشکر(:

ینی صبح با دل درد از خواب بیدار شدم ،بعد کلی تا ی از دست دادم،بعد رفتم از پروپوزالم پرینت بگیرم ک سیستم انتشارات اب شده بود و نمیشد،بعدش کلاس خیلی طول کشید و همه اش نگران بودم ک ب کارام نرسم،هوا هم ک خییییلی گرم بود و ...

ولی یهو همه چی درست شد،اتفاقی مسئول اصلی انتشارات رو دیدم و اومد خودش کارمو راه انداخت(:

بعد رفتم پیش راهنمام و همیه امضاهامو گرفتم(:

بعد اومدم خونه و همه اش تو فکر این بودم ک برا افطار پیتزا بگیرم،یهو دم دما افطار بیدار شدم و تو فکر این بودم ک برم سفارشمو ثبت کنم ک یهو مریم زنگ زد و گفت همون اپلیکیشنی ک میخواستم باهاش سفارش بدم،۵۰ درصد تخفیف زده(((((:

بعد دیگه سفارشمو ثبت و بعدترش فهمیدم ک این تخفیف فقط برا ۱۵ نفر بوده و ما دو تا جز اون ۱۵ نفر خوش شانس بودیم(((:

ینی پیتزا ۲۸ تومنی با پیکش شد ۱۲ تومن،بسی حال داد((((:

ینی قشنگ حس می ،خدا از آسمون واسم افطاری فرستاده((:

خدایا عااااااشقتم ک روزمو خوب کردی((:




چه غریبانه دلم میل "طو"دارد این صبح...

درخواست حذف اطلاعات

نصف شب،وسط خواب و بیداری

اوشون:گوشیم کنارته،بده یادآور بذارم

من:بی خیال حالا وسط خواب،خودم یادت میندازم

اوشون:ن،بده یاد آور بذارم

من:بابا یادت میندازم

اوشون:میدونی اگه یادت بره ک یادم بندازی،چقد بهت غر میزنم؟

من:ممنون ک انقد خوب خودتو میشناسی(((:

-----

همین الان دلم حتی برای غرغر اش تنگ شد((:

عجیبه(:


بانونوشت:تیتر=هما کشتگر



نگاه جدید

درخواست حذف اطلاعات

تا حالا ب خودتون فکر کردین؟ب قدرتهاتون،ب میزان قوی بودنتون

من هیچوقت فکر نمی زن قویی باشم،همیشه از خدا خواستم ک هیچوقت امتحانم نکنه و در کمال تعجب دیدم دقیقا همون روز دوباره امتحانم کرد و ب شکل عجیبی قوی بودم و منطقی

اولش از خودم تعجب ولی بعد دیدم ک تو این چند سال اخیر بارها پیش اومده ک همینجور و ب همین اندازه قوی بودم و بازهم منطقی

جالب اینجاست ک هیچ تمایلی ندارم ک با ی درد و دل کنم و جز اون آدمایی هستم ک ب شدت از اینکه ی ازم سوال شخصی بپرسه متنفرم،انگار ی حریم خیلی شخصی برای خودم دارم و فکر میکنم همین موضوعه ک بهم قدرت میده،آرامشی ک میشه توش راحت فکر کرد

نمیدونم تو دید بقیه چطوریم،ولی بی نهایت برام بی اهمیته

بزرگ شدن خیلی چیز عجیبیه،عجیب ترین قسمتش همین حسا و تغییراتیه ک حتی برای خود آدمم غیرقابل باوره




خالی استراگانف(:

درخواست حذف اطلاعات

هوس چه ها ک نمیکنه(((:

امروز دم افطاری هوس بیف استراگانف و بعد در ری از ثانیه پاشدم و درستش ،ینی همچین حرکتی از من بعید بود(((:

ب خاطر کمبود وقتا از بخش بیف و چیکنشم فاکتور گرفتم و در واقع خالی استراگانف درست (((:

بسیور بسیور خوشمزه بود(:




۳۰ سالگی(:

درخواست حذف اطلاعات

صبحی داشتم حساب کتاب می ک تا ۵-۶ سال دیگه،ماه رمضون میاد تو زمستون،بعد یادم اومد وقتی ک خودم اولین بار روزه گرفتم تو زمستون بود و اینا همه ینی من دارم ب ۳۰ سالگی نزدیک میشم

ی لحظه از فکرشم جا خوردم،هیچوقت انقد نزدیک حسش نکرده بودم،نمیدونم چرا ی حس عجیب و خوبی ب ۳۰ سالگی دارم و غیرقابل باور

ی دوست وبلاگی بهم گفت تا قبل آشنایی بیشترمون، همیشه فکر میکرده ی خانوم میانسال و جا افتاده باشم

درسته تا حالا ۱۰۰ بار خودم سنمو اینجا گفتم ولی قبل اینکه خودم بگم،شما فکر میکردین چند ساله باشم؟




استراق سمع((:

درخواست حذف اطلاعات

خب از اونجایی ک بنده الان تو پانسیون نشستم و پانسیون هم داخل مرکز بهداشته،کاملا صدای مریضا و رفت و آمدشون شنیده میشه،یجور استراق سمع ناخواسته((((:

مثلا یکی هی داره اعتراض میکنه ک این ه هیچی بلد نیست و هرچی بهش میگم آمپول نمیده(((:

اون یکی دیگه داره دفاع میکنه ک خیلیم خوبه،دستش شفاس،کمر درد منو خوب کرده(((:

منم دارم فکر میکنم از این ب بعد بیشتر حواسم ب حرف زدنام باشه،شاید یکی همینجوری پشت ی در داره حرفامو میشنوه(((:

البته اگه این لگدای وقت و بی وقتی ک ب در پانسیون میزنن،اجازه فکر ب آدم بده،مریضای اینجا علاقه عجیبی ب لگد زدن ب در پانسیون دارن((((:




روزهای سخت

درخواست حذف اطلاعات

مامان زنگ زد و گفت ک احساس توده داره تو اش و بعد تئ جواب ماموگرافی ی قسمتی بود ک مشکوک بود و از اونجایی ک مامان من کلا یکم ح بزرگ نمایی داره،ی جوری واکنش پزشک و تکنسین ماموگرافی رو برام تعریف کرد ک من عملا داشتم سکته می ،ینی فک کن زنگ زده ب من و جای عملشم مشخص مرد ک میخواست بیاد پیش من و این حرفا،۲ روز از نگرانی خوابم نبرد تا دیروز ک جواب سونوگرافی اومد

تو آرایشگاه بودم ک جوابو فرستادن برام،موقع خوندنش دستم میلرزید و بعد ک خیالم راحت شد ک خداروشکر چیزی نیست،زنگ زدم ب مریم و ناخودآگاه گریه می

تو این چند روز تازه فهمیدم چقد نفسم ب نفسش بنده

کاش همه همینجوری خبر خوب بشنون

الهی خدا ب هیچ درد و مریضی نده،ب قول مامانیم خدا الهی ب هیچ درد بی درمون نده

خیلی سخته




مارمولک(:

درخواست حذف اطلاعات

ب خود را چگونه گذر م؟

هیچی آقا،جونم براتون بگه،وسط خواب و بیداری بودم ک یهو دیدم آخاهی اومد تفنگشو (از این تفنگ بادیا) برداشت،تو همون عالم هپروت پرسیدم چی شده؟میگه مارمولک اومده،میخوام بزنمش!!!!!!میخواست با تفنگ بچه مارمولک بزنه!!!!!

خلاصه بعد چهارساعت نشونه گیری و دنبال و کمین و این حرفا دیدیم ما عرضه کشتنشو نداریم،ینی دقیقا لحظه کشتنش دست و دلمون میلرزید ک گناه داره،آ گفتیم بگیریمش و بندازیمش بیرون

البته در ادامه بنده فقط وسط آشپزخونه پانسیون آخاهی و ه بودم و از ترس یک بچه مارمولک جیغ میکشیدم،ینی آروم بودما ولی تا این حیوون حرکت میکرد،جیغ زدنا منم شروع میشد،،دیدین ک چجوری راه میرن،بندری میزنن موقع راه رفتن،حالا این طفلی رو کاشیام سر میخورد و دیگه اوضاعی بود(((:

همسرمونم ک انقد هی ی چیز انداخت جلو پامو و ترسوندم و  خودش خندید ک کبود شده بود((:

خلاصه بعد کلی تعقیب و گریز،مارمولکه زیر ک نتا غیب شد ولی ما ی سوراخ رو زیر ک نتا کشف کردیم ک وقتی بیشتر بررسی کردیم،دیدیم هر جونوری مثل مار و عقرب میتونسته ازش بیاد تو،اینجام ک وسط بیابون و پر از اینجور حیووناس،خلاصه سوراخه رو بستیم

ولی از ب همش فکر میکنم،شاید خدا این حیوون رو عمدا فرستاده بود ک ما متوجه اون سوراخ بشیم و ببندیمش ک بعدا چیز بدتری نیاد تو خونه

گاهی وقتا خدا بیشتر از اونی ک فکرشو میکنیم حواسش بهمون هست(:


بانونوشت:بعضیا جز خونواده خونیه آدم نیستن ولی خوده خوده خوده خونوادتن،و همونجوری دوسشون داری،خداروشکر برای بودن اینجور آدما(:





کاش مردا،مرد باشن

درخواست حذف اطلاعات

"ملی و راه های نرفته اش" رو دیدم

ی جاهایی ناخودآگاه اشکم در اومد،چقد سخته بی پناه باشی

خب فک کنم باید دیدنش ب همیه پدرا و برادرا توصیه بشه

و ته دلم آرزو میکنم همه پدر و برادری مثل مال من داشته باشن،پدری ک انقد همیشه خوب و رفیق بود ک اگه بهم بگه بمیر،همین الان بدون هیچ حرفی میمیرم

و برادری ک با همیه کوچیکیش،انقد مردونه پشتم وایمیسته ک عشق میکنم با مردونگیش و همیشه ته دلم میدونم ک زنش خوشبختترین زن دنیا میشه،از بس ک این داداش کوچیکه مهربونه

این و ک دیدم،دلم تنگ شد یهو براشون،قسمت بزرگی از خوشبختیمو مدیون خوب بودن اونام




طلا ملا(:

درخواست حذف اطلاعات

چند وقته پیش،ی پیج طلا پیدا کرده بودم و هی ع اشو برا آخاهی میفرستادم

ع ا رو ک دید،پی ام داده ک :خوبه حالا من با ی دختری ازدواج ک از طلا خوشش نمیومد و عاشق کتاب و این چیزا بود فقط،وگرنه چی میشد(((:

جواب دادم:اون قسمت دوم رو ک هنوز عاشقشم ولی قسمت اول مال وقتی بود ک سر کار نمیرفتی، وقتی شوهراشون میرن سر کار،عاشق طلا ملا میشن(((:

----

خب شما ک غریبه نیستین،خیلی چیزا هست ک بیشتر از طلا دوست دارم و نسبت ب اونا طلا تو رده های خیییییلی پائینه ولی مزیت طلا اینه ک،هم ب آخاهی اعتماد ب نفس میده ک ی چیز با ارزش برام یده و هم میشه اگه لازم شد بفروشی و از پولش استفاده کنی ولی بقیه وسایل رو نمیشه دیگه فروخت،تو شرایط فعلیمونم ترجیح میدم دور ریز پولمون رو کم کنم تا زودتر بتونیم ب برنامه هامون برا آینده برسیم(:

حالا فکر میکنه کشته مرده این زلم زیمبوهام من،هی مس ه ام میکنه(((:

----

چقد تازگیا انقد پست میذارم،چ خبره؟((:




باقالی((:

درخواست حذف اطلاعات

داخلیم با پلاستیک باقالی ب دست تو آسانسور دیدم،بهم میگه شماها چ کارا بلدین(((((:

ینی امروز با اون سطل ماست و پلاستیک باقالی آبرو نموند تو برام(((:

الانم باقالیامو گذاشتم بپزه(:

آها،اومدم پیش آخاهی،برا همین کدبانو شدم((:




عشق آن بغض غریبی است ! که از دوری یار نیمه شب بین گلو مانده و جان میگیرد ...

درخواست حذف اطلاعات

از شدت دلتنگی،ح تهوع گرفتم،دلم میخواد بشینم و ی دل سیر گریه کنم ولی ب جاش بلند شدم و دارم ظرف میشورم(:

ینی سلامت همیه مردم مهمه،ب جز ما؟ما آدم نیستیم؟نباید زندگی کنیم؟همون ۲ روز آفی ک تو ماه داشتیم رو هم ازمون گرفتن، ها هم ک باید بریم سر کلاس،ب رئیس میگم با این برنامه شما من اصلا نمیتونم همسرم رو ببینم،میگه  چون جفتتون پزشکین،عب نداره،ینی چی آخه؟!!!

واقعا حالم بده


بانو نوشت:تیتر=فهیمه تقدیری



نصفه شبی(:

درخواست حذف اطلاعات

تا همین لحظه ای ک دارم این مطلبو مینویسم،نزدیک ب ۲۰۰ صفحه فقط عنوان مقاله بررسی /:

چرا؟چون بعضیا مریضن،سه ماه پیش،ما ۳ هفته  برا پایان نامه دنبال موضوع میگشتیم و با کلی زحمت و گشتن،موضوع پیدا کردیم،مریم برا موضوعش مشاور لازم داشت و مشاورم بهش اوکی داد،حالا بعد ۳ ماه، محترم یادش افتاده ک  تعداد کیس مورد نیاز جمع نمیشه!!!!!بعد وسط حرفاش میفهمی ک اونجوری ک از حرفاش معلومه،گویا دردش ی چیز دیگست و نمیخواد مشاور باشه،بعدتر میفهمی ک اصن دفه اولی نیست ک بچه ها رو تو هچل انداخته و ...

یکم گذشتمونو دوره کنیم برا خودمون،ینی این ا هیچوقت دانشجو نبودن؟گاهی فکر میکنم ی ک راحت حرف از ۳-۴ میلیون هزینه پایان نامه میکنه،هیچ درکی از شرایط دانشجوها اونم تو مقطعی مثل ما ک هیچ درآمدی نداریم،نداره

بازم خداروشکر زود فهمیدیم،من هنوز ترسی و استرسی ک سر پایان نامه آخاهی کشیدم،تو جونمه،آخه کدوم احمقی میاد قول میده و بعد ۶ ماه ب فارغ حصیلی پایان نامه رو رد میکنه؟!!!!

خلاصه اگه دانشجوئین ک زود بدوئین دنبال پایان نامه تون(:

خدا کنه،خودم هیچوقت گذشتم یادم نره و اینجوری نشم،بعضی چیزا رو اگه خدا حواسش بهت نباشه،ی عمر زندگیتو ب باد میده

----------

همون اوایل زدن پیج اینستا،یکی از بچه های اینجا پیدام کرد و ازم برا دنبال م اجازه گرفت،آقا بیا خودتو معرفی کن(((:




اردیبهشتانه(:

درخواست حذف اطلاعات

از اونجایی ک آخاهی رو هفته ای دو روز و در حال حاضر ب لطف سیاست مس ه هر دو هفته یکبار،۲روز میبینم فقط،در نتیجه روزایی ک داره میاد فقط میریم بیرون میگردیم و خیلی سرم شلوغ میشه یهویی،برا همین نبودم(:

-------

امتحان قلب داشتیم و ینی انگار ن انگار ک امتحان داریم،کلا بعد اولین امتحان استاژری ک عفونی بود،کلا نسبت ب امتحان بی حس شدم،اصن حسش نمیکنم(:البته ی بار ۵ دقه قبل امتحان داخلی انقد بچه ها استرس داشتن ک منم قاطی ولی فقط ۲-۳ دقه طول کشید،بعد دوباره بی حس شدم((((:

------

چهارشنبه با مریم رفتیم لاتاری رو دیدیم،کلا از پارسال ک ماجرای نیم روز رو دیده بودم،همش منتظر کار جدید کارگردانش( مهدویان)بودم،ک خداروشکر اینم مثل قبلی دوست داشتم،دیدنش لازمه ب نظرم و اینکه با وجود غم ولی وقتی از سینما میاین بیرون ح ون خوبه(:

------

بعد سینما با بچه ها قرار گذاشته بودیم شام بریم بیرون،رفتن همانا و صاحب کافه دندون گرد ک میخواست ۱۵۰ تومن برا پول جا،پیادمون کنه همانا،جالب اونجا بود ک بچه ها میخواستن بدن پولو!!!!!!

ک دیگه من و مریم دادمون در اومد ک چ خبره،پاشین جمع کنیم بریم،فردا با اصناف برمیگردیم ببینیم حرف حسابش چیه،والا،۱۵۰ هزارتومن ساعتی فقط پول جا!!!!!!

دیگه طرف دید ما از اون دختراش نیستیم ک بزنن تو سرمونو هیچی نگیم،کوتاه اومد و ی هزارتومنیم پول جا نگرفت،پررو(((:

از حقتون دفاع کنین(:

ب قول قدیمیا،حق گرفتنیه(:

---------

سوال پست قبل برا این بود ک ببینم اگه وب رو جا ب جا کنم،خواننده ها قدیمی ک نمیشناسم رو میتونم بهشون آدرس بدم یا ن،ک تعداد بیشتر از چیزی بود ک فکر می و موندگار شدیم همینجا فعلا

و اینکه از اونجایی ک هیچی رو نمیتونم بهتون نگم،تو اینستا ی پیج زدم و میخواستم ب چند نفری ک قدیمین و میشناسمشون آدرس بدم،ک خداروشکر ب جز چندنفر بقیه همه چراغ خاموش بودن و آشنایی ی طرفه بوده(:

-------

وزنمم عرض کنم ک همچنان ۴۵ کیلوئه،واسه اونایی ک جویای حالش بودن((:




لذت امتحان(((:

درخواست حذف اطلاعات

همیشه واسه بعد امتحان ی دنیااااااا برنامه ریزی دارم ک شکر خدا انققققد ولوسیته بعد امتحان شدیده و کیف داره ک به هیچ کدوم از کارام نمیرسم((:

مثلا میخواستم بلا ه آدرس وب رو عوض کنم و آدرس جدیدو براتون بفرستم

میخواستم خونه رو تر و تمیز کنم

میخواستم آرایشگاه برم

میخواستم .... 

ولی ب جا همه اش از ولوسیته ام لذت بردم(((:

بچه ها چند وقته همو میشناسیم؟میخوام بدونم قدیمی ترین ی ک اینجا باهاش آشنام کیه؟(: