رسانه
رسانه

بانو



جمع و جور

درخواست حذف اطلاعات

مثل آدمی شده ام که دور و برش کاملا نامرتب و به هم ریخته است.می تواند جمع و جور کند؛اما اصلا انگیزه اش را ندارد.مثل همچنین آدمی دنبال انگیزه ای برای مرتب اوضاع نابسمان زندگی افسرده ام هستم




حس خوب

درخواست حذف اطلاعات

چه شد که بار دگر یاد آشنا کردی چه شد که شیوه ی بیگانگی رها کردی

به قهر رفتنو جور و جفا شعار تو بود چه شد که بر سر مهر آمدی وفا کردی

منم که جور و جفا دیدمو وفا تویی که مهر و وفا دیدی و جفا کردی

بیا که چشم تو تا شرم ناز دارد نپرسد از تو که این ماجرا چرا کردی

بیا که چشم تو تا شرم ناز دارد نپرسد از تو که این ماجرا چرا کردی

بیا که با همه نا مهربانیت ای ماه خوش آمدی و گل آوردی و صفا کردی

اگر چه که کار جهان بر مراد ما نشود بیا که کار جهان بر مراد ما کردی

بیا که چشم تو تا شرم ناز دارد نپرسد از تو که این ماجرا چرا کردی

پ.ن:حس خوبِ عجیبی دارم به و بعضی از آدمهایش و به آهنگش

آهنگ بانوی عمارت




دست هایش

درخواست حذف اطلاعات

به همان اندازه ای که عاشق تو بودم؛دست هایت را هم دوست داشتم.نمی دانم.اصلا شاید یکی از دلایلی که باعث شد عاشق تو شوم؛دست هایت بود. دستهایی که همیشه ی خدا،آستین هایش را یک وجب تا می کرد و آدم می توانست در آن ح برایشان بمیرد.دستهایی که نه رویش موهای نفرت انگیز و حال به هم زن داشت و نه لطیف و عق آور بود و نه زمخت و بدشکل.دست های تو،دست هایی بود؛بی نهایت مردانه.همان دست هایی که وقتی نگاه به صورتت ممکن نبود؛تماشایشان ،همه ی وجودم را سرشار از حال خوبه عشق می کرد.دستهایی که با وجود آنکه سختی های زیادی را تحمل کرده بود؛اما همچنان قوی و دوست داشتنی بود.دستهایی که ساعات زیادی از روز،گچی و رنگی بود؛اما جان می داد برای نوازش موهای معشوق.دستهایی که دنیای از قدرت و محبت درونش پنهان بود.دستهایی که اگر ی را در آغوش می گرفت؛دیگر هیچ غم و اندوه و دردی در دنیا وجود نداشت که آدم از آن بترسد.حالا سالهاست که رفته ای؛من سالهاست که دیگر تو و دستهایت را نگاه نکرده ام.اما هنوز، هروقت مردی وارد زندگی ام می شود؛دستهایش را نگاه می کنم.اما تا حالا دست هایی شبیه دستان تو پیدا نکرده ام.یعنی دستهای هیچ ی....مطلقا هیچ ی شبیه دستان باشکوه تو نمی شود.




برزخ اما دوزخ

درخواست حذف اطلاعات

به این فکر می کنم؛که کاش می توانستم؛بی خیال باشم.بی خیال مطلق.یعنی واقعیتش این است می خواهم اما نمی شود.انگار گیر افتاده ام بین برزخی مز ف.نه می توانم بیخیال باشم و نه تلاشها و گریه ها و خواهش ها و نذرهایم قبول می شود.اصلا نمی دانم چه کنم.چه رفتاری داشته باشم.انگار کاملا گیج و پریشانم




اینجا چراغی روشن است

درخواست حذف اطلاعات

نمی دانم چه می خواهم بگویم

غمی در استخوانم می گدازد

خیال ناشناسی آشنا رنگ

گَهی می سوزد و گَه می نوازد




همه ی سیب های زندگی من

درخواست حذف اطلاعات

حال من مثل ی است که مدام می پرد تا سیبی را که بالای درخت است،بچیند.تلاش می کند و حتی دستش به سیب هم می خورد و تقریبا حس می کند که همین الان موفق می شود.اما یک دفعه تعادلش بهم می خورد و می افتد زمین.مچ پایش درد می گیرد.یکی دیگر می آید و با بی تفاوتی و بی میلی، سیب نازنینش را می چیند و می برد و او با بهت و ناباوری،با چشمانی پر اشک رفتن سیب را نگه می کند.با دردی که امانش را بریده و ص که از گلو درنمی آید...




حس خوب

درخواست حذف اطلاعات

چه شد که بار دگر یاد آشنا کردی چه شد که شیوه ی بیگانگی رها کردی

به قهر رفتنو جور و جفا شعار تو بود چه شد که بر سر مهر آمدی رها کردی

منم که جور و جفا دیدمو وفا تویی که مهر و وفا دیدی و جفا کردی

بیا که چشم تو تا شرم ناز دارد نپرسد از تو که این ماجرا چرا کردی

بیا که چشم تو تا شرم ناز دارد نپرسد از تو که این ماجرا چرا کردی

بیا که با همه نا مهربانیت ای ماه خوش آمدی و گل آوردی و صفا کردی

اگر چه که کار جهان بر مراد ما نشود بیا که کار جهان بر مراد ما کردی

بیا که چشم تو تا شرم ناز دارد نپرسد از تو که این ماجرا چرا کردی

پ.ن:حس خوبِ عجیبی دارم به و بعضی از آدمهایش و به آهنگش

آهنگ بانوی عمارت




شبیه راز

درخواست حذف اطلاعات

تأسف بار است.بیست و هشت سال از خدا عمر گرفته ام؛اما هنوز نمی شود؛عیان بگویم که مثلا از فلانی خوشم می آید یا از نگاه به فلانی و قد و بالا و هیبت و صورت و چشمهایش دلم آب می شود.این اخلاق زشت را،پدرنیامرزهای توی مغزمان فرو د




ترس

درخواست حذف اطلاعات

علت تمام بدبختی ها،نرسیدن و نشدن و نداشتن ها،ترس است...




تسکین

درخواست حذف اطلاعات

با ناراحتی نگاهش و گفتم می ترسم

با خنده ی پر مهر گفت از چی می ترسی؟اصلا ترس برای چی؟اینم یادمی گیری و یه روز به ترس هات می خندی.مثل استفاده از ژیلت!مداد کشیدن توی چشم و ابرو برداشتنه که حالا عادی شده.اون کابوس هم مثل گرفتن گواهینامه،گرفتن مدرک پیش یت بالا ه تموم میشه و حتی یه روز دلت برای اون روزها تنگ میشه




کجاست؟

درخواست حذف اطلاعات

هیچوقت فکر نمی برفرض محال اگر به این سن رسیدم؛اوضاعم اینقدر ناجور باشد.همیشه فکر می تا قبل ۲۰یا۲۵ سالگی بمیرم.یا در تنهایی به یک استقلال مالی می رسم...حس می کنم بی نهایت کرخت و سست و بی حالم.کارها و امور زندگی ام با سرعت ح ونی پیش می رود...کجا رفت روزهایی که بدون فرجه،دو و گاهی سه امتحان در یک ساعت داشتم و هرسه تایش را ۱۹ می شدم.کجا رفت آن روزهایی که صبح کنکور می دادم و عصر امتحان.کجا رفت آن وقتی که من در دوماه و با روزی۵ ساعت وفقط یک کتاب تست همکلاس و هم رتبه ی کلاس کنکور رفته های مرفه شدم و فقط با یک ماه درس خواندن ارشد قبول شدم...خسته ام..رنجورم..در جانم یک اندوهی هست که نمی دانم چیست؛اما بسیار آزاردهنده است




کوچ

درخواست حذف اطلاعات

آدمها از یک جایی به بعد دیگر چیزی برای از دست دادن ندارند.یعنی دیگر چیزی ندارند.مثل الآن من.توی یک ح بی تفاوتی و بی حسی مطلقم.بعد از بیست و هشت سال زندگی و کلی تلاش،هیچ ندارم.فکر رفتنم.تمام وسایل و دارایی ام را می ریزم توی یک چمدان برزنتی بزرگ که بشود به دستگیره های زیپ دو سویه اش قفل زد.به فکر رفتنم و پیدا راهی برای آن.تقریبا همه چیز تا پایان همین است.در خوشبینانه ترین ح ،بیست درصد بهتر.باید به تنهایی عادت کنم و بر ترس و تاریکی غلبه کنم.باید در این کوچ اجباری،به استقلال مالی برسم.باید تنها دارایی ام را که یک النگوی طلاست؛بفروشم و بدهی ام را صاف کنم و از این کابوس طولانیه بی دلیل خلاص شوم و زیر بار منت هیچ ی نباشم.حالا دیگر یک زن مجردم که واقعا باید تنهایی را کامل و بی هیچ نقصی یادبگیرد.فکر رفتنم و این فکر بسیار قوی تر از قبل،در ذهنم جولان می دهد.خب فلانی راست می گفت.اگر ازدواج کرده بودم؛حتما تاالان در جایی دور از خانواده و مستقل زندگی می .همین یک خط حقیقت تلخ مرا به رفتن سوق می دهد.هل می دهد.خب این حقیقت است.تنهایی بد نیست.گاهی هم شیرین و لذت بخش است.خب درست است که عشق یک حال عجیب است.اما خب من در تقدیر تنهایی افتاده ام.اما دیگر مهم نیست.باز هم به رفتن فکر می کنم.به کوچ به تنهایی،به استقلال در همه ی ابعاد،مخصوصا استقلال مالی.به فکر رفتنم...




حتی در غربت

درخواست حذف اطلاعات

می دانم وقتی از اینجا بروم؛بیشتر از هرچیزی دلم برای"تو" و تنگ می شود.وقتی با خواهرم توی یک خانه ی اجاره ای کوچک،در جایی حوالی جنوب شهر و شاید هم مرکز شهر،زندگی کنیم.غروبها وقتی بر می گردم خانه و دلم می گیرد.فقط به یاد تو و یاد روزهای بودن تو اشک می ریزم.این را بدون ذره ای تردید و شک،مطمئنم.من وقتی آنجا بروم؛همه ی آدمها را پشت سر گذاشته ام.همه ی خاطره ها را،همه ی یادگاری ها را.تنها چیزی که یادم می آید و یادم می ماند؛تویی و خاطره هایت.می دانی؟دست خودم نیست.باوجود گذشت سالها و صدها کیلومتر فاصله،تو تنها خاطره ای هستی که قلبم را می فشارد.خودم هم نمی دانم که در تو و آن لعنتی چه چیزی بود که هنوز در قلبم چراغی؛هرچند ضعیف روشن می کند.اما خب می دانم وقتی بروم.وقتی احتمالا رسیدن به تو وملاقاتت و گذشتن از کنار ،به صفر مطلق برسد.زجر کشیدنم کمتر می شود اما فراموش نمی شود.مخصوصا که پای روی دلم گذاشتم و همه ی ها و ع ها و ویس های یادگاری تو را حذف .به قول رضا صادقی:

رفتم ولی قلبم هنوز

هواتو داره شب و روز

من هنوزم عاشقتم

به دل میگم؛بساز؛بسوز




خاطره

درخواست حذف اطلاعات

تو نیستی اما هنوزم،اسمت روو لبهای منه

ترانه ی نگاه تو،مونس شبهای منه

پ.ن:بهنام صفوی-نازتو من نخواستم

پ.ن:چقدر بااین قسمت از آهنگ گریه ...چقدر...چقدر




پروپانول۲۰

درخواست حذف اطلاعات

بدون هیچ دلیلی،بی حال و بی تفاوتم.انگار هر دو ساعت یک پروپانول می اندازم بالا.درست مثل ی که آب از سرش گذاشته




درِّ غلتان

درخواست حذف اطلاعات

نمی دانم چه می خواهم بگویم

غمی در استخوانم می گدازد

خیال ناشناسی آشنا رنگ

گَهی می سوزد و گَه می نوازد




یک آتشفشان غرّان

درخواست حذف اطلاعات

فکر می کنم که خیلی عاقل شده ام و خیلی خیلی عاقل تر از قبل.گوشی لمسی سفید رنگ سوخت و من مجبور شدم که از خودگذشتگی کنم و حالا گوشی دکمه ای نقره ای رنگ،"همراه" من است.هوا سرد است و مادر،بیشتر شبها کو بزی زرشک دار یا خاگینه ی کنجدی درست می کند.انارهای کوچولوی توی یخچال تنها چیزی است که شبهای کشدار و ل پاییزی را قابل تحمل می کند.باید خوشخواب تخت را بچرخانم و از خدا طلب غفران کنم و تلاشم را انجام دهم.همه چیز مثل قبل است.مثل آغاز است.مثل اول است.مثل بیست سال پیش که من می خواستم که به تهران برویم و تهران و یا خانه های آجری رنگ اصفهان شده بود؛خواب و رویایم.اما نشد.ما همینجا م م.همینجا و این دقیقا مثل همه چیزهایی بود که چنین ماهیتی داشتند.من زودتر از خواهرم تسلیم شده ام.اما او هنوز خودش را زجر می دهد.من هدف سبک تری انتخاب . شاید هم منطق هردوتایمان این باشد که اگراین کار را نکنیم؛چه کنیم؟اما حرفهایمان توی پذیرایی مفروش طبقه ی پایین مرا به فکر انداخت.به زندگی فردا و فرداهای تولد سی سالگی.به چهل سالگی و پنجاه و شصت و...به روزهایی که تا آ ین روز زندگی ام مانده.حالا در خیالی گنگ،دارم به کندن فکر می کنم.به رفتن.به تنهایی به شجاعتی که بالا ه یک روز مجبورم که از خود نشان دهم.به پشت سر گذاشتن همه ی آدمها و پشت پا نزدن به تنها شانس زندگی ام.خانواده ی ما و مخصوصا من و خواهرم مجبوریم همه چیز را همان طور که هست بپذیریم.نه گوش شنوایی هست و نه دلسوزی.دنیا در سنگی ترین و خا تری ترین و ابری ترین حال خودش قرار دارد....با آنکه باید تمرکز کنم اما ننوشتن چاره ی کار نیست.این را دوستانی که وبلاگم را می خوانند؛ به من قبولاندند.شاید حق با آنها باشد.تعطیلی موقت یا دائم وبلاگ چاره ی کوچکترین مشکل من هم نیست حتی مسکّن موقت هم نیست.وبلاگ،فقط خانه ای ت است؛برای ذهنی که سالهای سال، مثل آتشفشانی غرّان،بدون وقفه،در حال فوران است.




گفتن

درخواست حذف اطلاعات

یک دنیا حرف برای گفتن دارم و حرفی برای گفتن ندارم




اینجا چراغی روشن است

درخواست حذف اطلاعات

نمی دانم چه میخواهم بگویم

زبانم در دهان باز بسته است

در تنگ قفس باز است وافسوس

که بال مرغ آوازم ش ته است

نمیدانم چه میخواهم بگویم

غمی در استخوانم می گدازد

خیال ناشناسی آشنا رنگ

گهی می سوزدم گه می نوازد




نگار

درخواست حذف اطلاعات

هرلحظه که توی جشن،چشمم به نگار می افتاد؛ درد و لرزش، از زیر گلویم شروع می شد و تمام سمت چپه بالاتنه ام را فرا می گرفت. اشک توی چشمم حلقه می زد و فقط به این فکر می که چرا او و خانواده اش اینقدر خوشبختند؟ هر دفعه که نگاهم به پیراهن شلوار یک تکه ی لیمویی اش می افتاد؛رو به آسمان قلبم می گفتم:تو برای آنها خدای خیلی خوبی بودی. خدای خیلی خوب... خیلی خیلی خوب...