رسانه
رسانه

سیولیشه



تلخ و شیرین در شعر نیما یوشیج/ مهدی عاطف راد

درخواست حذف اطلاعات


 

خیال رویم شیرین کند مدار حیات

به شرط آن که ز تلخیش برمت سر

 

نیما یوشیج، در شعرهایش بارها از تلخی و شیرینی سخن گفته و فراوان، این جا و آن جا، از صفتهای تلخ و شیرین استفاده کرده، حتا شعری هم به نام "تلخ" سروده است. تلخی و شیرینی در شعر نیما یوشیج، گاه با یکدیگر همراهند و گاه نه.

یکی از چیزهای تلخ برای نیما یوشیج، عشق بوده است. عشق تلخ یعنی عشق ناکام، یعنی عشقی که پاسخ مساعد و مثبت نیافته و با  تلخکامی و حرمان روبه رو شده. نیما یوشیج چند بار در شعرهایش از عشق تلخ سخن گفته، از جمله:

 

خیال و خاطری از عشق تلخ مالامال

یکی مراست غلام و یکی مراست کنیز

(نامه به علامه حائری)

 

به مانند خیال عشق تلخ من که می خواند

(شبگیر)

 

در شعر "فرق است"، نیما یوشیج هم از عشقهای شیرینش سخن گفته و هم از عشقهای تلخش، و آنها را در کنار هم قرار داده:

 

بودم به کارگاه جوانی

دوران روزهای جوانی مرا گذشت

در عشقهای د ل کش و شیرین

(شیرین چو وعده ها)

یا عشقهای تلخ کز آنم نبود کام

فی الجمله گشت دور جوانی مرا تمام.

 

آمد مرا گذار به پیری

اکنون که رنگ پیری بر سر کشیده ام

فکری ست باز در سرم از عشقهای تلخ

لیک او نه نام داند از من، نه من از او

فرق است در میانه که در غره یا به سلخ.

(فرق است)

 

صداها و گفته های تلخ هم در سروده های نیما یوشیج، جایگاه خاص خود را دارند. در شعر "ققنوس"، نیما از بانگ سو ک و تلخ ققنوس سخن گفته، بانگی از ته دل که معنی اش را هر مرغ رهگذری نمی داند:

 

آن مرغ نغزخوان

در آن مکان ز آتش تجلیل یافته

اکنون به یک جهنم تبدیل یافته

بسته ست دم به دم نظر و می دهد تکان

چشمان تیزبین

وز روی تپه

ناگاه چون به جای پر و بال می زند

بانگی برآرد از ته دل سو ک و تلخ

که معنی اش نداند هر مرغ رهگذر

(ققنوس)

 

در منظومه ی "خانه ی سریویلی"، با سریویلی از گفته های تلخ او می گوید:

 

حیله پرداز مزور گفت:

"من گرفتم راست باشد این سراسر گفته های تلخ

کز زبان دوستان باید شنیدن"

 

سکوت هم برای نیما یوشیج تلخ است، سکوتی که او کوشیده تا با مدد جستن از خنیاگرانی که از آهنگهای دلگ ان، شادی و شعف برمی خیزد، دیوارش را در دره ها بشکافد:

 

از انی که شعف از دلگشای آهنگشان خیزد

و به شدتهای شادیها می افزاید، مدد جستم

تا سکوت تلخ را در دره ها دیوار بشکافم

(به شهریار)

 

و همین طور خنده، خنده ی تلخ نیلوفر کبود که شاهد مرگ کاکلی، در صبح سرد زمستانی در جنگل بوده، خنده ی تلخ که همانند خنده ی سرد از سر تلخکامی و نومیدی است:

 

در دنج جای جنگل، مانند روز پیش

هر گوشه ای می آورد از صبح دم خبر

وز خنده های تلخ دلش رنگ می برد

نیلوفر کبود که پیچیده با مجر.

(مرگ کاکلی)

 

و که تلخی اش کنایه از تلخی عمر و سرگذشت و تقدیر آدمی ست:

 

من هنوز از یاد آن مخمور می مانم

همچو ناخورده ی که تلخ او را مست گرداند

(منظومه به شهریار)

 

گفتا: "کنون چه چاره؟" بگفتم: "اگر رسد

با روزگار هجر و صبوری تلخ."

(تلخ)

 

پیغام دشمن هم برای نیما یوشیج تلخ است و ناگوار:

 

بدیدم نیزه ها بیرون

به سنگ از سنگ، چون پیغام دشمن تلخ

(که می خندد؟ که گریان است؟)

 

و داستان دیدارهای شوق انگیز که می تواند سرانجامی تلخ و ناگوار داشته باشد و شیرازه اش با تلخی بسته شود:

 

من که روز وصل را لذت چشیدستم

در کف تلخی افزونتر اسیر و مبتلا هستم

می شود هر شوق و هر دیدار

در بر چشمم سبک شیرازه بند داستانی تلخ.

(به شهریار)

 

شعر "من لبخند" یکی از شعرهای تلخ نیماست. در این شعر سخن از لحظه های تلخ و روزهای تلخ و لبخند تلخ است، لبخند روزهای تلخ و دردناک بیدلی خلوت گزیده:

 

در همه آن لحظه های تلخ یا ناتلخ

می دود چاراسبه فرمان نگاه من

...

گر به تلخی بر لب خاموشواری می نشینم

گر به حسرت می فزایم یا به رنجی می گشایم

من، من لبخنده ی روزان تلخ و دردناک بیدلی خلوت گزینم

(من لبخند)

 

و لحظه های تلخ و ساعتهای تلخ و روزان و شبان تلخ هم در شعرهای نیما یوشیج وجود دارند:

 

من شبی بس تلخ خواهم از بد این تیره ی غمناک دیدن

پس چراغ من به روی گور من افروخت خواهد

...

رنجه است از شادی ای که بر ره آن

نیست پیدا تلخی یک ساعت غمناک

(خانه ی سریویلی)

 

شب نیست که آه من نینگیزد سوز

روزی نه که از شبم نه تلخی آموز

می پرسی از روز و شبم؟ خود دانی

نه شب به شبم ماند و نه روز به روز.

 

غم هم برای نیما یوشیج تلخی و شیرینی خاص خود را دارد. نمونه از "غم تلخ":

 

گفتم از تلخی غم، گفت ولیکن بهتر

که بر این موعظه ی بیهده تمکین نکنم

(غزل)

 

نمونه از غم شیرین:

من لذت شیرین طرب را دانم

با غم چه کنم؟ لیک چو شیرین باشد

(رباعی)

 

هم چنین، کام که می تواند تلخ یا شیرین باشد:

 

از پی تحسین مردم، مردمان تحسین کنی

تلخ داری کام خود تا کامشان شیرین کنی

(دانیال)

 

و عمر که آمیزه ای از تلخی و شیرینی است:

 

گفتا: چو ز من هزار تلخی بینی

چون است که جز من نه ی بگزینی؟

گفتم که تو عمر منی و عمر به طبع

گه تلخی بنماید و گه شیرینی.

 

خوردنیهای تلخ و شیرین هم در شعر نیما یوشیج هستند، از جمله حنظل تلخ و سیب شیرین:

 

چون نداند تلخی حنظل ی که تلخی حنظل چشیده؟

(خانه ی سریویلی)

 

مگر در زندگانی هست کاو را دل

ننگرد در لذت روزان شیرین گذشته؟

و قطار لذت افزای چنان روزان

بگذردش از پیش خاطر، هم چو دانه های تلخ میوه ی نارس

که فرو افتاده باشد از بر شاخه به سوی خاک

(خانه ی سریویلی)

 

مکن تلخی، مبر امید

تو را بیمار سر برداشت، دستش گیر

ببین شهر لب پرخنده ی او را چه گوید

...

درخت سیب شیرینی در آن جا هست، من دارم نشانه

(بخوان ای همسفر با من)

 

مرداب:

تا آن که غرقه ماند این زال گوژپشت

در گنده های آب دهانم

یک میوه ی درست به شاخی

شیرین و خوش ننشانم.

(همسایگان آتش)

 

نیما یوشیج شعری نوکلاسیک با عنوان تلخ هم دارد که در آن از تلخی هایی که در زندگی اش چشیده، سخن گفته. شعر از پنج بند سه سطری تشکیل شده که سطرهای آ بندها دارای قافیه و ردیف هستند:

 

پای آبله ز راه بیابان رسیده ام

بشمرده دانه دانه کلوخ اب او

برده به سر به بیخ گیاهان و آب تلخ.

 

در بر رخم مبند که غم بسته بر درم

د لخسته ام به زحمت شب زنده داری ام

ویرانه ام ز هیبت آباد خواب تلخ.

 

عیبم مبین که زشت و نکو دیده ام بسی

دیده گناه شیرین دیگران

وز بی گناه دلشدگانی ثواب تلخ.

 

در موسمی که خستگی ام می برد ز جای

با من بدار حوصله، بگشای در ز حرف

اما در آن نه ذره عتاب و خطاب تلخ.

 

چون این شنید، بر سر بالین من گریست

گفتا: "کنون چه چاره؟" بگفتم: "اگر رسد

با روزگار هجر و صبوری تلخ."

(تلخ)

 

گاهی هم نیما یوشیج از واژه ی "زهر" برای نشان دادن تلخی شدید و مهلک، و از واژه های "شربت" و "نوش" برای بیان شیرینی استفاده کرده، از جمله:

 

هم چنان با شربت نوشش

زندگی در زهرهای ناگوارایش.

(خواب زمستانی)

 

حرفی این گونه برای فرزند

هم چو زهر است به کام مادر

(مادری و پسری)

 

بایدم در همه ی عمر چشید

مزه ی شربت هر زهری را

پرملامت ز ملامتهاشان

که به من خواهد از هر که رسید

(مانلی)

 

جا که نه شربت بی زهر در اوست

نه بی افسون و فریبی که به کار

ممکن آید که ت دارد دوست؟

(مانلی)

 

واژه های تلخ و تلخی در شعرهای دیگر نیما یوشیج هم حضور دارند، از جمله:

 

می گشاید تلخ

شاد می ماند

در گشاد سایه ی اندوه این دیوار

مست از دلشادی بی مر

خاطرش آزاد می ماند

(پادشاه فتح)

 

خیال رویم شیرین کند مدار حیات

به شرط آن که ز تلخیش برمت سر

(قطعه)

 

شیرینی هم در شعر نیما کم نیست، جهان شیرین، لحظه های شیرین، ساعتهای شیرین، روزها و شبهای شیرین، زندگی شیرین، لبهای شیرین، خنده های شیرین، بوسه های شیرین، نغمه های شیرین، سخنان شیرین، خوابهای شیرین، رؤیاهای شیرین، عیشهای شیرین:

 

گفتم که جهان را سبک و سنگین است

گفتا: چو جهان چنین بود، شیرین است.

 

زندگانی چه گرفتاری شیرینی هست

که به دل دارد با بعضی

در غم دیرینی دست.

...

چند سال است که گشته سپری؟

چند ماه است؟ بگو

سال و مه را به حساب

برده غارت از من

یکه تاز شب و روز.

هم چنانی که خیال دم بیداری را

خوابهای شیرین.

(یک نامه به یک زندانی)

 

خواب می بیند (خوابش شیرین)

که بر او بگذشته ست

منجمد با تن او مانده شبان سنگین.

(سوی شهر خاموش)

 

روز شیرینم که با من آتشی داشت

نقش ناهم رنگ گردیده

سرد گشته، سنگ گردیده

با دم پاییز عمر من کنایت از بهار روی زردی.

(اجاق سرد)

 

هیچ چیز ار نه به جا هست، محبت برجاست

وز دم گرم محبت باشد

زندگانی شیرین.

(پی دارو چوپان)

 

بر تو تا وقت تو دارم شیرین

و شبستان تو ماند روشن

به فرود آورم، افکنده به بند

چشمه ی روشنی چرخ بلند.

(مانلی)

 

به سخن هوش رباتر لب شیرینش گشود

...

در گروگان تو مانده ست دلم

با سخنهایت گرم و شیرین.

...

وه که لبهای تو شیرین هستند

(مانلی)

 

من به ترک زندگی دلگشای پدران گفته

جستم از آن جمله چوپانان که می بودند، دوری

وز همه سرگرمی شیرینشان ناچار مهجوری

...

و گذشت روزگاران ز کف رفته

(لحظه های دل کش و شیرین)

هم چو ناقوسی بلندآوا

در مقام دلستانی بود

...

هیچ وقتم آن دم شیرین نخواهد شد فراموش.

...

آن دقیقه های خاموشی که غرق اندر صدای بوسه های گرم و شیرین اند

از غم و سودای جانان می سرایند

می کنند از رفته ی پرحسرت آنان حکایت.

...

آری، آن دم لحظه ی شیرین دور عمر پر از حسرت من بود.

...

آن نگارین که مرا هر فکر می دانست

هو چو گل در خنده ی شرین خود بشکفت، گفت: آری

(پیش از آن که گویدم اینک اجازت باشدت، بنشین

یا بیاغازد سخن از گوشه ای شیرین)

...

تو به کار این جهان با فکر دیگرگونه می بینی

زیر از غم خسته پلک چشمهای خود

نقشه ی رؤیای شیرینی

که به نزد بیدلان نغز و پسندیده ست، می بافی.

...




ستاره ی شب من! / مهدی عاطف راد

درخواست حذف اطلاعات



 

در اوج ظلمت شب تک ستاره ای دیدم

به تابناکی لبخند مادران امید

به روشنایی خورشید

از او در آن ظلمات عقیم پرسیدم:

تو از کدام افق بردمیده ای؟

که از تماشایت

شب نگاه من این سان ستاره باران است

و آسمان دلم غرق روشنی امید

در این سیاهی یأس و هراس

در این شبانه ی تردید.

تو از کدام فراز خجسته می آیی؟

که بردمیدنت این گونه است فرخنده

و دل فروزنده.

تو از کدام شب تابناک برشده ای؟

و از کدام اوج؟

که قلب پاک تو این گونه کوکب افشان است

و با تو اختر جانم چنین درخشان است.

 

ستاره ی شب من!

تو بی گمانه از آفاق مهر آمده ای

از آستانه ی رویش

از آن کرانه ی پر رمز و راز رؤیاها

از آشیانه ی لبخند شاد فرداها

از آن سوی دنیا

از آرمانکده ی عشقهای ن ا

برای آن که ببخشی امید

به نومیدان

و دل گشا باشی

برای دلتنگان

برای آن که ببخشی سرور بی پایان

به قلب غمزدگان

برای آن که بگیری

در این سیاهی دم سرد و ترسناک سقوط

به لطف، دستم را

و در پناه بگیری مرا رفیقانه.

 

زبان آینه ها را به من تو دادی یاد

به قلب مرده ام آموختی دمیدن را

به چشم چشمه تماشاگر جهان بودن

و تشنه کامی جان کویر را حس

عمیق و از بن جان

و با تمام وجود

به پای بسته ام آموختی رهیدن را

رها و وارسته

چون ابرها به افقهای دوردست رسیدن

و در مسیر رهایی

گذشتن از خود و با

و رودوار روان بودن

درون کوه و بیابان،میان دشت و دمن

سرود سردادن

و عاشقانه سرودن.

چراغ قلب مرا روشنی تو بخشیدی.

در این سرای سکوت

سرود سردادی

و از تولد فردای تازه رس خو

و با ترانه ی عشق

یقین گمشده ام را دوباره، ای امید گرامی!

پناه بخش من! ای مهربانترین حامی!

به من عطا کردی.

 

در عمق ظلمت شب تک ستاره ای دیدم

ستاره از سر لطف و صفا به من خندید

درون دیده ی من برق آرزو را دید.






داستانی نه تازه/ مهدی عاطف راد

درخواست حذف اطلاعات

 

شامگاهان که رؤیت دریا

نقش در نقش می نهفت کبود

داستانی نه تازه کرد به کار

رشته ای بست و رشته ای بگشود

رشته های دگر بر آب ببرد.

 

اندر آن جایگه که فندق پیر

سایه در سایه بر زمین گسترد

چون بماند آب جوی از رفتار

شاخه ای خشک کرد و برگی زرد

آمدش باد و با شتاب ببرد.

 

هم چنان در گشاد و شمع افروخت

آن نگارین چرب دست .

گوش مالی به چنگ داد و نشست

پس چراغی نهاد بر دم ِ باد.

هرچه از ما به یک عتاب ببرد.

 

داستانی نه تازه کرد، آری

آن ز یغمای ما به ره شادان

رفت و دیگر نه بر قفاش نگاه

وز ماش آبادان

دلی از ما ولی اب ببرد.

 

 شعر "داستان نه تازه" مسمطی ست که از چهار بند دوبیتی تشکیل شده و این چهار بند به وسیله چهار سطر واسطه ی هم قافیه، با یک دیگر پیوند یافته اند.

مضمون اصلی شعر- همان گونه که از نامش برمی آید- داستان نه تازه ی حرمان و ناکامی است، داستان دیرمان و درازعمر یاری که ناگاه می آید و دل از دل داده اش می رباید، پس آن گاه، نابه هنگام می رود و دل یار دل شده را به یغما می برد. داستانی که قدمت آن به قدمت تاریخ دل دادگی است. تکرار مکرر قصه ی نامکرر عشق.

اما آن چه در شعر نیما، به این مضمون قدیمی، طراوت و تازگی بخشیده، نگاه شخصی و خاص اوست، نگاهی که سرشار است از تصویرسازی های بدیع، زیبا، ناب و جذ که برخاسته از قریحه ی آفرینشگر نقاش- شاعری خلاق و ی چرب دست است.

در شامگاهی، بر کرانه ی دریا، آن گاه که طبیعت با قلم سحرآفرین خود هر دم، از سر هوس بازی و تفنن، رنگی نو می آفریند و از کبودای شفق، بر تاروپود دریا، نقش بر نقش می نهد، و رشته ای می بندد و رشته ای می گشاید و می گسلد؛ در آشیان کهن سال شاعر- در سایه سار درخت قدیمی فندق که تمثیلی از سرزمین دی ا و درازعمر نیماست- در زمستانی سرد و یخ زده که آب جوی بر اثر انجماد از رفتن بازایستاده، و شاخه ها و برگها خشک و زرد شده اند؛ نگارین هنرمند شاعر نرم رفتار می آید، دمی می نشیند، چنگ را برمی دارد و گوش مالی می دهد و انه می نوازد، شمعی برمی افروزد و شمع افروخته را بر دم باد می گذارد- کنایه از این که دل شاعر را در شور و تشویش رفتن خود نگران نگه می دارد- پس آن گاه با نگاهی عتاب آمیز به شاعر می نگرد- چه گناهی کرده شاعر (جز انتظارکشی و چشم به راهی) که مستحق عتاب و سرزنش باشد؟- و سپس چون واپسین شعاع غروب خورشید در شفق غروب می کند، بی آن که حتا نگاهی به پشت سرش بیندازد، به میان موجها می رود و دل اب شاعر را با خود می برد، و داستان نه تازه ی هجران و حرمان را تکرا می کند.

 چنین است درون مایه ی این شعر- نقاشی خیال انگیز بی نهایت زیبا و خوش نقش ونگار که با جلوه ای رنگارنگ از ماجرای عشقی ناکام، با زیبایی و جذ ت تمام یک تابلو نقاشی بس خوش منظر و دل نشین آفریده و داستان سرای جاودانه ی داستانی نه تازه شده است.

  شه ی اصلی این شعر همان شه ای ست که بنیاد منظومه ی مانلی بر آن استوار است، شه ای شالوده بخش به نمای آمدن و رفتن یاری دگرگون ساز که می آید و هست و نیست شاعر را تاراج می کند و با خود به یغما می برد و می رود، و شاعر ناکام و حرمان کشیده را تنها اما دگرگون، سرشار از آه حسرت و افسوس بر جای می گذارد.






اخوان از دیدگاه عباس کیا رستمی

درخواست حذف اطلاعات


" در فرودگاه مهر آباد، اخوان ثالث شبیه هر مسافر تازه کار و بی تجربه گویا اشکالاتی در باب اسباب و اثاثیه ی سفر داشت .قصد سفر به لندن داشت...به مسوول گمرک گفتم " این آقا مهدی اخوان ثالث است. مواظبش باش . خیلی عزیز است." مسوول گمرک از من پرسید : "کی؟ همین آدم ؟ "


گفتم "بله. همین آدم." به او نگاهی کرد ولی انگار او را به جا نیاورد. به دادش رسیدم و گفتم او شاعر است. اما باز هم افاقه نکرد. از پهلوی او که رد شدم به او سلام . با خضوع و تواضع روستایی جواب سلام مرا داد. ظاهرا انتظار نداشت که ی در چنین صحرای م ی او را بشناسد. توی هواپیما یک بار دیگر از کنارم رد شد. به مسافری که پهلویم نشسته بود گفتم "این آقا مهدی اخوان ثالث است." پرسید" کیه ؟" گفتم "شاعر است." سری تکان داد و تظاهر کرد که او را می شناسد. ولی نشناخته بود. چون پرسید "در تلویزیون کار می کند؟" به نظرم آمد اگر بخواهی جزو مشاهیر باشی باید صورتی آشنا داشته باشی نه نامی آشنا.


در فرودگاه لندن ، من و اخوان هر دو پیاده شدیم. هر کدام می خواستیم به جایی دیگر برویم. لازم بود در سالن ترانزیت مدتی منتظر پرواز بعدی مان باشیم.  اخوان منتظر بود. توی یک صندلی فرو رفته بود. نگاهش می . اصلا به ی نمی مانست که اولین بار است به خارج سفر می کند.


چهار ساعت انتظار را نمی شد نشست و دیدنی های " دیوتی فری شاپ" فرودگاه را ندید. مدل های جدید دوربین عکاسی و ساعت های مدرن و... چون باز آمدم ، شاعر پیر را آسوده دیدم. هنوز همچنان ت. تکان نخورده بود. چه آرامشی داشت. چقدر چشم و دل سیر بود. چه تفاوت غریبی. دیدم هنوز مشغول همان " سیر بی دست و پا " است. با خودش است. در خودش است. غرق است. آرامش اخوان مرا به یاد دوستی انداخت که چندی پیش به لندن رفته بود و فروشگاه " هارودس" را از بالا تا پایین با دقت دیده بود و وقتی از فروشگاه بیرون آمده بود گفته بود خیلی قشنگ بود. همه ی چیزهایی که اینجا دیدم قشنگ بود ولی من چه خوشبختم که به هیچکدام شان احتیاجی ندارم. اینجا اخوان مثل اینکه ندیده می دانست به چیزی احتیاج ندارد و بی نیاز است. یادم آمد که او گفته است «باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟» این شعر، که اگر او همین یک شعر را گفته بود بازهم شاعر بزرگی بود. "





نا کجا آباد / مقداد قنبری

درخواست حذف اطلاعات


پشت نقشه

         در سپیدایِ دلِ کاغذ

آن وسط های کمی از آ ین پونس

                        جنوبی تر

ناکجا آبادِ بی رنگی ست...




دستهای گرم تو / مهدی عاطف راد

درخواست حذف اطلاعات


دستهای گرم تو برای دستهای سرد من پلی به سوی رستگاری است.

چشمهای تو چراغهای روشن امید

در شب سیاه و ترسناک یأس.

قلب تو برای من

آسمان بیکران و روشن همیشه صاف و آبی است.

مهربانی ات

روزهای پاک و آفت است

و وجود تو برای من

تکیه گاه محکم و پناهگاه ایمن است

آشیان گرم و روشن است

در برابر هجوم بادهای سرد و سو ک.

و صدای د ل نواز تو سرود سبز دوستی ست

در خزان زرد غربت و غریبگی.

 

لحظه های عاشقی چه شور شاعرانه ای به قلبهای بی قرار هدیه می کند.

در مقام عشق گفته اند عارفان:

عشق اوج ارتفاع نیکبختی است

بر بلندی رفاقتی رفیع

عشق عمق ژرف حس بی نظیر زنده بودن است

در کرانه های دوردست همدلی

درمی آورد به ارتعاش بی امان و خوش نوا نوازشش

تارهای قلب ه در سکوت را

جان بی نوا پر از نوا و نور می شود از او

و رها ز تنگنای تیرگی.

 

در تمام سالهای شوم انتظار

در سیاه چال هولناک بی ی

حس خوب و دل پذیر لمس دستهای مهربان تو

بوده است حافظ و نگاهبان قلب بی پناه من

یاد چشمهای تابناک تو

کرده است عطا به من امید شاد زیستن

و رهایی از تمام رنج ها و زخمها و دردها

اعتماد دستهای سرد من به دستهای گرم تو

هست، ای نگار نازنین! همیشگی.






ترمیم / مرتضی دلاوری

درخواست حذف اطلاعات



کلنگی بیاور
مرمت کن این روح فرسوده را.




رمه / مرتضی دلاوری

درخواست حذف اطلاعات



آسمان دوباره گرگ و میش
ماه _تیز و بز _ دمید
شب
پا به ماهِ کر ی گرسنه است.




خشم / محمد ابرغانی

درخواست حذف اطلاعات

خشاب ذهن خود را می کند با خشمهایش پاک

و تیر واژه ها را می چپاند هرچه می گنجد

بیا میدان برای توست آماده

بیا آماج خشم خویش کن هر که می خواهی

همین بقال در کوچه

همین راننده تا ی

که می پیچاندت تا لقمه ای سنگین تر از پول ترا راحت بلنباند

بیا تا پاچه گیری را هنر دانی

همین آش و همین کاسه ست

و اهریمن برای تو همین دور و بر رذل و حریص و پست




که می خندد؟ گه گریان است؟/ مهدی عاطف راد

درخواست حذف اطلاعات


 

بگو با من، چقدر از سالیان بگذشت؟

چه گونه پر می آمد

قطار گردش ایام؟

ز کی این برف با گرفته است؟

کنون که گل نمی خندد

کنون که باد از خار و خس هر آشیان که گشت ویرانه

به روی شاخه ی مازوی پیری

به نفرت تار می بندد

در آن جای نهان (چون دود کز دودی گریزان است)

که می خندد؟ که گریان است؟

 

نیمایوشیج بارها در شعرهایش از خنده ها و گریه هایش سخن گفته، و از خنده ها و گریه های دیگران، و از خنده ها و گریه های طبیعت، صبح و شب، ابر و باران، جوی، گل و ...، و از خنده ها و گریه هایی که به هم تبدیل می شوند، و تصویرهای دلکشی از این خنده ها و گریه ها ساخته است، همانند این تصویر در یکی از غزلهای دوران جوانی اش:

 

هم چو صبحم نه لب از خنده جدا لیک چو شب

تیرگیها به دل غم زده می اندوزم

 

 

در بهار سال 1327 نیمایوشیج سه شعر سرود، اولی با عنوان "جوی می گرید"، دومی با عنوان "می خندد" و سومی با عنوان "آن که می گرید".

تاریخ سرودن شعر "جوی می گرید" 29 اردیبهشت 1327 است- یعنی بیست وپنجمین سال روز درگذشت پدرش. در این شعر نیما از گریه ی جوی و خنده ی ماه سخن گفته، و از گریه ی گم شده اش، و خود را دلداری داده که گریه اش در سوگ پدر از دست رفته اش بی هوده است چراکه رفته با گریه باز نمی گردد:

 

جوی می گرید و مه خندان است

واو به میل دل من می خندد

بر که بر آن تپه به جاست

جغد هم با من می پیوندد.

...

زهره اش نیست که دارد به زبان

گریه از بهر چه می دارد ساز

باوفای من! غمناک نباش

رفته از گریه نمی آید باز.

 

از غم آلوده ی این خانه به در

گریه ی گم شده ات

راه خود می سپرد.

 

 در شعر "می خندد"، او از خنده ی امید سخن گفته، از خنده ای که به صبح سپید می ماند و با آن همه ی جهان با شاعر و برای شاعر می خندد:

 

به رخم می خندد، می خندد

می دهد خنده ی او ره به امید

هم چو پای آبله ی راه دراز

در بیابان ز دم صبح سپید.

 

خنده اش با دل دارد پیمان

با دل خود دل من می بندد

چو به روی من می خندد او

هرچه ام می خندد، می خندد.

 

در شعر "آن که می گرید" سخن از گریه ی شبانه است، گریه ای که به خنده تبدیل می شود و خنده اش به گریه. در این شعر نیما با گریه و خنده بازی دل انگیزی کرده، تمام شعر درباره ی افسون خنده و گریه، و تبدیل افسون گرانه ی آنها به هم است:

 

آن که می گرید با گردش شب

گفت وگو دارد با من به نهان

از برای من خندان است

آن که می آید خندان، خندان.

 

تا بیابم خندان چه ی

وان که می گرید با او چه ی ست

رفته هر محرم از خانه ی من

با من غم زده یک محرم نیست.

 

من بر آن خنده که او دارد می گریم

و بر آن گریه که او راست به لب می خندم

و طراز شب را، سرد و خموش

بر اب تن شب می بندم.

 

هم چنان لیکن می غرد آب

زخمدارم به نهان می خندد

خنده ناکی می گرید.

خنده با گریه بیامیخته شکل

گل دوانده ست بر آب

هرچه می گردد از خانه به در

هرچه می غلتدد، مدهوش در آب.

 

در شعر "هنگام که گریه می دهد ساز"، نیمایوشیج تصویری زیبا از گریه ی آسمان دودسرشت ابر بر پشت ترسیم کرده، و تصویری ا پرسیونیستی از خودش که در تنهایی گریان است و چشمانش توفان سرشک می گشاید:

 

هنگام که گریه می دهد ساز

این دودسرشت ابر ب شت

هنگام که نیل چشم دریا

از خشم به روی می زند مشت.

 

زان دیرسفر که رفت از من

غمزه زن و عشوه ساز داده

دارم به بهانه های مأنوس

تصویری از او به بر گشاده.

 

لیکن چه گریستن؟ چه توفان؟

خاموش شبی ست. هرچه تنهاست.

مردی در راه می زند نی

وآواش فسرده برمی آید.

تنهای دگر منم که چشمم

توفان سرشک می گشاید.

 

یکی از تصویرهای بدیع نیما در این حوزه، تصویری ست که در شعر "خنده ی سرد" از خنده ی سرد صبح ساخته. با آمدن سرکش و تند باد دمنده و بسته ماندن لبها از خنده، صبح را می بینیم که چون کاروان زده، افسرده نشسته و چشم بر رفته دوخته، و اینها به او خنده ی سرد را می آموزد:

 

لیک باد دمنده می آید

سرکش و تند

لب از این خنده بسته می ماند

هیکلی ایستاده می پاید.

 

صبح چون کاروان زده

می نشیند فسرده

چشم بر رفته می دوزد

خنده ی سرد را می آموزد.

 

صبح خندان در شعرهای دیگر نیما هم حضور دارد، از جمله در شعر "امید پلید" که در آن صبح خنده بر لب می آید، صبحی که ستیزه ی شب را بر باد می دهد و افسانه ی هول را از هم می گسلد و قطار ایام را پیوند می نهد:

 

خوانند بلندتر وسان:

"آی آمد صبح خنده بر لب

برباد ده ستیزه ی شب

از هم گسل فسانه ی هول

پیوندنه قطار ایام"

 

و در برابر این صبح خنده بر لب، سوداگر شب را با چشم گریان می بینیم که چون جانوری مرده از دمش آویزان مانده:

 

ه ولیک در نهانی

سوداگر شب به چشم گریان

چون مرده ی جانور ز دنب آویزان

در زیر ش ته های دیوارش

حیران شده است و نیست

یک لحظه به جایگه قرارش.





اخم / هومن گلهو

درخواست حذف اطلاعات

من اخم

                  آیینه خندید

من خنده

                 آیینه اخمید!

آیینه وزن فعلها را خوب فهمید.


#هومن_گلهو


@h_golhoo




/ حسین شیردل

درخواست حذف اطلاعات

مستیِ باغِ پر از انگور، می گیرد مرا

تا تو اقیانوس باشی، شور می گیرد مرا

خوب می دانم فرار از دست او بی فایده است

شیر من با چشم خود از دور می گیرد مرا

خود به خود می آیم و مانند مومم دست او

چون عسل از لانه ی زنبور می گیرد مرا

این چنین دل می برد ، برخی کارهاست

ماهی ام اما بدون تور می گیرد مرا




باران / مهدی عاطف راد

درخواست حذف اطلاعات


با خود مرا به ساحت سبز سرود برد

باران

با بارش همیشه دل انگیزش

یادآور ترنم نرم ترانه ها

در دوردست آبی آهنگهای ناب.

 

با خود مرا به اوج رهایی برد

باران

با بالهای نرم و سبکبار بوسه اش

تا بی کرانه های فراتر از آرزو

در بامداد روشن بیداری.

 

آن جا، در آن مکان اثیری

در دوردست نیلی پاکیزگی روح

احساس

آزاد از تمام کدورتهام

آزاد از تمام رسوبات پای بند.

 

در زیر بارشش

با آن همه لطافت آرامش آفرین

شستم تمام گرد و غبار غلیظ خاطره آلا را

از خاطرم که خانه ی افسوس بود و یأس

پاکیزه از پلیدی آلودگی شدم

از تیرگی تردید

از چرک بویناک تباهی

و از رسوب رخوت و زنگار خستگی

سرشار از طراوت وارستگی شدم.

 

آنگاه این ترانه که بر می شد

از ژرفنای جان

جاری شد از تمام وجودم:

باران! ببار

آرام، نرم گام، خوش آهنگ

آن سان که روح را بنوازی

و مایه ی تسلی و تسکین جان شوی.

 

آ چگونه می شود این روح تشنه را

بی بوسه و نوازشت، ای باصفاترین!

سیراب کرد؟

آ چگونه می شود از عمق ذهنیت

گرد و غبار تیره ی تردید و ترس را

بی یاری تو شست؟

آ چگونه می شود آلایش از وجود

بی بارش زلال تو، ای نازنین! زدود؟

باران! ببار و  روح مرا شست وشو بده

باران بخوان برای دل خسته ام سرود.






اب / علی وطن پرست

درخواست حذف اطلاعات




مدتی هست که با فاصله از خویش سخن می گویم

خاطرم نیست کجا بود که من

جای پیراهنم از تن

تنم از قامت پیراهنم انداخته ام

من که بدکاره نبودم

از کدامین گره این بافته بیراه شده است؟

این نه من نیستم اینگونه اب

این چه شکلیست؟

چه نقشیست برآب؟

من که همواره به دنبال جماعت بودم

نکند بی خبر از قافله این جاده گمراه شده است

این نه من نیستم اینگونه اب

من به هر قافیه ای شعر نپرداخته ام




نقد ادبی و مطالعات فرهنگی در روایت عربی مصاحبه با عبدالله ابراهیم، روایت شناس عرب / نرگس قندیل زاده

درخواست حذف اطلاعات

از این پس بیشتر به شه، ادب، سیاست و اجتماعِ جهان عرب می پردازیم؛ گاهی با ترجمه ی مقالات، مصاحبه ها، گزارش ها، انواعی از روایت های نه چندان بلند و به طور کلی هر پردازشِ خوبی از واقعیت ها، رؤیاها و جز این ها و گاهی هم با معرفی جریان ها و شه ها، شخصیت ها، کتاب ها، مجلات، سایت ها و… القصه، هر چه باشد زین قبیل.

آنچه در پی می آید، مصاحبه ی مفصلی ست که رو مه نگار سوری، «وحید تاجا»، در ۱۷ دسامبر ۲۰۱۷ با «عبدالله ابراهیم» برای رو مه ی عمانیِ «الوطن» انجام داده است. وحید تاجا خود مؤلف کتاب های «گفتمان معاصر ی»، « _گفتمان معاصر عربی»، «گفتمان ی تا کجا؟»، «یازدهم سپتامبر ۲۰۰۱» و « ِ سنی_شیعی از حق تفاوت تا ادعای تملک حقیقت» است.

عبدالله ابراهیم متولد ۱۹۵۷ در کرکوکِ عراق است و سابقه ی تدریس در های عراق، لیبی و قطر را در کارنامه ی خود دارد. از شخصیت های بارز در عرصه ی نقد مدرن عربی و مطالعات فرهنگی و پیشاهنگ پژوهش های روایت شناسی در جهان عرب است. بعضی از تألیفات ایشان عبارت است از: «روایت شناسی عربی» (۲۰۰۰)، «روایت، اعتراف و هویت» (۲۰۱۱)، «تخیل تاریخی» (۲۰۱۱)، «روایت فمینیستی» (۲۰۱۱)، «نگارش و تبعیدگاه» (۲۰۱۲)، «روایت و ترجمه» (۲۰۱۲)، «مکالمات روایی» (۲۰۱۲) و «دانشنامه ی روایت عربی» در ۹ جلد (۲۰۱۶). [هیچ یک از این کتاب ها به فارسی ترجمه نشده و ترجمه ی عناوین شاید چندان دقیق نباشد.] او در حال حاضر یکی از پژوهشگران دست اندرکارِ تاریخ ادبیات عربی کمبریج است.

 

تعریف شما از نقد چیست؟ نقد معاصر ادبی باید به چه پرسش هایی پاسخ بدهد؟

◄ نقد گفتگوی روشمند و منظمی ست که منتقد با متون ادبی برقرار می کند. مقصودم از گفتگو ایجاد ارتباط زنده ای میان تصورات، افکار و فرضیه های منتقد از یک سو و اه و دل های پنهان متن از سوی دیگر است. البته زمینه ی فرهنگی انجام این گفتگو نیز مهم است؛ یعنی فرایند نقد باید چنان اهمیت و جایگاهی یابد که هم برای ادبیات به منزله ی فعلی مجازی مفید باشد و هم برای نقد به مثابه ی فعالیتی معرفتی. به نظر من نقد باید علاوه بر تبیین زیباشناختی متون و کشف ساختارهای سبکی و روایی و مفهومی آن ها، از انواع سازوکارهای متون ادبی در نمایش و ارائه ی واقعیت های اجتماعی و تاریخی هم بردارد. اینجاست که تأویل وارد صحنه می شود و شناخت مخاطب را از جهانی که در آن زندگی می کند، غنا می بخشد. امروزه دیگر ادبیات و خصوصاً روایت، اوهام و افکاری نیست که به ذهن نویسنده خطور کند و او برای سرگرم شدن و سرگرم دیگران آن را مکتوب سازد، بلکه پژوهشی ست فکری در لایه های پنهانِ مسائل حساس و همچنان کارکرد مهمی در ارائه ی اوضاع و احوال جوامعی دارد که در همه ی امور خود درگیری های خطرناک دارند. خوانش آثار ادبی دیگر ی را خواب نمی کند، بلکه خواننده را به عرصه ی عمومی، یعنی کانون های بیم و بحران و استبداد و دینی و نقض و تمامیِ انواع سرکوب می بَرَد. به نظر من نقد توانسته در تمامی این موارد ادبیات را کاراتر کند.

شما در پروژه ی نقدتان پژوهش های روایت شناختی عربی را با پژوهش در تمرکزگرایی فرهنگی آمیخته اید؛ چه ارتباطی بین این دو هست و از کدام یک به دیگری رسیدید؟

◄مدت ها به ارتباط میان روایت شناسی و تمرکزگرایی های فرهنگی می شیدم؛ ابتدا از تحقیقات روایت شناختی شروع و در این رشته به تخصص پژوهشی و تدریس در رسیدم و همه ی تلاش و توجهم به کشف ساختارهای رواییِ ادبیات داستانی عربی (اعم از قدیم و جدید) جلب شد. این پروژه بیش از ربع قرن از عمر مرا به خود اختصاص داد. در این دوران چند کتاب نوشتم که هر یک در چارچوب طرح واحدی تعریف شد و طیّ بیست سال به چاپ رسید. بعداً همین کتاب ها پس از بازنگری و اصلاح، «دانشنامه ی روایت عربی» را شکل دادند. تحلیل انتقادی من در این دانشنامه تابع محدودیت های نقد نبود، بلکه کوشیدم علاوه بر توصیف ساختارهای روایی و مفهومی، به بافت متون توجه کنم و از راه تأویل خود آن ها را به سخن وادارم. چنین شد که این دانشنامه به پژوهش های فرهنگی بیشتری یافت تا نقد ادبی به معنای محدود آن. در اثنای این فعالیت توجهم به مسئله ی تمرکزگرایی های فرهنگی جلب شد که تمرکزگرایی های دینی و نژادی از جمله ی آن هاست. برای یافتن تصاویر کلیشه ایِ «خود» و «دیگری»، به غور در این نظام های تمرکزگرا پرداختم و به این نتیجه ی روشن رسیدم: مبنای تمرکزگرایی فرهنگی، نوعی روایتِ فریبکار است که خودی را با انواع فضیلت ها می ستاید و دیگری را با اقسام رذیلت ها توصیف می کند؛ روایتی فرهنگی با بارهای مفهومیِ تقدیسِ «خود» و خوارداشتِ «دیگری». پس از آن، به بررسی ارتباط روایت به مفهوم ادبی با روایت به مفهوم فرهنگی پرداختم و اینک مدت هاست دل مشغولِ آمیزه ی این دو هستم

بعضی ناقدان معتقدند شه هایی که شما در دو کتاب «تمرکزگرایی غربی» و «تمرکزگرایی ی» مطرح کرده اید، اصولاً حرف تازه ای نیست و فقط ایده های موجودِ پیشین را به صورت جدیدی طرح کرده اید. نظرتان در این باره چیست؟

◄این برای من حرف عجیبی نیست. شه ها زنجیره ای پیوسته و مرتبط هستند. منتقد یا متفکر وحی دریافت نمی کند، بلکه عقاید و آرای پیشین را زیر و رو می کند، زمینه های آن ها را می یابد و در چارچوب پژوهشی خود قرار می دهد. سپس بعضی از این عقاید را با تحلیل و تأویل غنی تر می کند و بعضی دیگر را که بی فایده می بیند، کنار می گذارد. ادعای نوآوری فکری، نوعی بلاهتِ الهیاتی ست که در جهانِ شه ی انتقادی جایی ندارد. من به گفته های این و آن کاری ندارم، بلکه دل مشمغول آن افکار جدلی ام که پدیده های فرهنگی را در دل خود دارند و آن ها را این سو و آن سو می برند. من سازوکارِ شکل گیری این پدیده ها و خطرات مترتب بر آن ها را تبیین می کنم. مسئله ی مرکزیت های فرهنگی از این جمله است. به این نتیجه رسیده ام که این ها شه ی انسانی را یده و با ترسیم تصاویر اهانت آمیزی از دیگران، آن را در سوء ظن غرق کرده اند. این تصور را، چه غربی و چه ی، به صورت ریشه ای نقد کرده ام. برای این کار طبیعی بود که متون اصلی هر دو شه ی غربی و ی خصوصاً متون فلسفی، تاریخی و ادبی را به چالش بکشم. این متون را از آثار «افلاطون» و «ارسطو» گرفته تا «دکارت»، «هگل»، «مار » و سرانجام «هایدگر» از سوی غرب و مکتوبات عربی و یِ «ابن خلدون»، «مسعودی»، «ابوالفداء»، «ابن حوقل»، «ابن بطوطه»، «ابوحامد غرناطی»، «ابن فضل الله عمری»، «یعقوبی» و ده ها تن دیگر را از این طرف بررسی . کانت ت فرهنگی ای برای شه ی غربی و ی ساختم و متون بزرگ را به حرف آوردم و معلوم شد که آن ها غالباً به تمجید خود، تمرکز بر هویتِ بسته ی خویش و متهم دیگری به گمراهی، بدی و کم-اهمیت تر بودن پرداخته اند.

البته چیزی که برای من در این کار از همه چیز بالاتر بود، فقط توصیف تمرکزگرایی غربی و ی نبود، بلکه تأثیر منفیِ ناشی از این نوع شیدن بر شه ی مدرن عربی بود. شه ی مدرن عربی از سویی در بسیاری از ایده های خود چنان انطباقی با فرهنگ غربی دارد که به حدّ تقلید رسیده و از سوی دیگر منطبق با میراث دینی و الهیاتی ست و و فرمانبردار آن. بنیاد شه ی مدرن عربی بر مطابقت متناقضی ست که امید به سودی از آن نیست. از این رو قضیه ی «اختلاف» را که مبتنی بر گفتگوی انتقادی با آن اصول است، در میان نهادم و این هسته ی اصلی پروژه ی «مطابقت و اختلاف» است.

از آنجا که فرضیه هاى شما به بسیاری از بدیهیات عرصه ی فرهنگ عربی نفوذ کرده و اختلافات زیادی برانگیخته است، در محافل فرهنگی و آکادمیک شما را منتقدی اهل مناقشه می دانند. نظر خودتان چیست؟

◄منتقد اهل مناقشه در فرهنگ عربی ما شخص نامطلوبی به نظر می رسد و می توان گفت که چنین منتقدی تبعیدیِ فرهنگی-ست؛ چون نقد خود را از جایی خارج از چارچوب اجتماعیِ همگان، متوجه پدیده های فرهنگی حساس می کند. من خود به توصیفی که شما با این عنوان از من کردید مطمئن نیستم، ولی اگر دقیقاً همین منظور را داشته باشید، آن را نفی نمی کنم و به آن مفت هم هستم. آ فکر در چارچوب مسلّمات و گردن نهادن به قواعد آن ها چه ارزشی دارد؟ این هیچ ربطی به هیچ نوعی از شه ی انتقادی ندارد؛ شه ی انتقادی اصلاً هدفش ابطال و زیر سؤال بردن مشروعیت آن بدیهیات و در میان نهادن شیوه های جایگزین برای توصیف، تحلیل و حتی تأویل پدیده های فرهنگی بر حسب نیازهای عصر جدید و نیازهای گفتگوست. من با این گفته ی شما که نظریه های انتقادی ام بعضی بدیهیات فرهنگی را سست کرده، مغرور نمی شوم، چون برای ی غرور خودم نمی نویسم. آرزوی من این است که دیدگاهی انتقادی و بنیادین برای لرزاندن پایه های دروغینِ بدیهی انگاشتنِ این اصول به میان آید و در اصل و اساسِ آن ها رخنه کند. اگر در بخش کوچکی از این آرمان هم توفیق یابم، کفایت می کند چون انجام این کار از عهده ی یک نفر برنمی آید. به همین دلیل اهالی شه را به تأسیسِ جریانی انتقادی و مبتنی بر توصیف و تحلیل و تأویل فرامی خوانم که آماده ی ورود به این مخاطره ی فکری باشد.

از اظهارات جنجال برانگیز شما این بوده که روایت برای عرب ها مرتبه ای بالاتر از شعر دارد؛ گفته اید: «تخیل عربی را روایت است که به گونه ای فراگیر و مقتدر عرضه می کند و شعر نسبت به آن در جایگاهی محدود و حاشیه ای قرار دارد.»

◄ بله، من «دانشنامه ی روایت عربی» را که کت بزرگ و نه جلدی با حدود ۴۰۰۰ صفحه است، به روایت اختصاص داده ام. در این دانشنامه فرادستیِ مکتوبات شعری در ادبیات قدیم و جدید عربی را مورد تردید جدی قرار داده و بر چیرگیِ مکتوبات روایی تأکید کرده ام. این جابه جایی چیزی نیست که امروز و دیروز به ذهنم خطور کرده باشد و به قصد درافتادن با اقتدار شعر هم نبوده است، بلکه آن را از میراث عظیم روایی مان استنتاج کرده ام. تخیل عربی_ ی در این میراث روایی به گونه ای به نمایش درآمده که در شعر نظیر و رقیب ندارد، یعنی من ایده ی جدیدی اختراع نکرده ام بلکه کوشیده ام تصور غلطی را تصحیح کنم و آرزو دارم که این روند اصلاحی با چشم دوختن به واقعیت ها و بدون تأثر از سلیقه ها و گرایش ها جا بیفتد. به نظر من در این سخنِ عرب ها که «تاریخ شان تاریخی شعری است»، چنان خطایی هست که هیچ نباید درباره ی آن سکوت کرد؛ منشأ خطا اولاً کاهلیِ این مردم در توصیف میراث روایی شان بود و ثانیاً این که ایشان روش، ابزار و اصطلاح مورد نیاز برای این کار را هم در دست نداشتند و ناچار فقط به غور در بخش کوچکی از مکتوبات شعری مانند پژوهش در الفاظ و معانی و سرقت های شعری و موا ت بسنده د. در این میان ی جسارت پژوهش در ساختارهای سبکی و مفهومیِ پدیده ی شعر را نداشت و متأ ان مشغول این کار شده اند. ولی پدیده ی روایت به رغم هیمنه ی همه جانبه ای که بر شه ی ادبی عربی داشته و دارد، حتی از چنین سطحی از توجه هم برخوردار نشده و از عرصه ی اهتمام و عنایتِ تاریخ-نگاران ادبیات و منتقدان ادبی دور مانده است. چنین است که تصحیح نگرشِ به اشتباه جاافتاده، ضرورتی اساسی تر از عرضه ی ایده ای جدید است. قاره ی روایت عربی، اعم از قدیم و جدید، چنانکه باید و شاید کشف نشده و شایسته ی آن است که تلاش و وقت بیشتری معطوف آن شود.

از دیگر نکاتِ جنجال برانگیزِ اظهارات شما این است که گفته اید جریان رمان عربی پیش از آشنایی عرب ها با رمان غربی و پیش از رواج رمان غربی در میان این مردم شروع شده است. شما پیشگامی رمان را از مصریان (با رمان «زینب» اثر محمد حسین هیکل، چاپ ۱۹۱۴) سلب کرده و آن را به شامی ها (با رمان «پس من فرنگی نیستم»، اثر خلیل خوری، چاپ ۱۸۵۹) نسبت داده اید. بیشترِ منتقدان عرب در این باره با شما اختلاف نظر دارند. استدلال نقدی و تاریخی تان در این باره چیست؟

این فقط یکی از مسائل فرهنگی ای است که بدیهی فرض شده و من وقتی با آن آشنا شدم، وحشتم گرفت و نتوانستم درباره اش سکوت کنم. غور و تفحص در فرهنگ قرن نوزدهم، ظهور پدیده ی رمان را در نیمه ی این قرن نشان می دهد. پیش از پایان قرن ده ها رمان با مفهوم و تعریف مدرن و مشخص در ادبیات عربی بود که بیشترشان در سرزمین شام پدیدار شدند. مرادم از سرزمین شام، ی طبیعی_اجتماعی است که در حال حاضر به چند کشور کوچک تقسیم شده. ساحل عربیِ شرقِ مدیترانه ثروت هنگفتی از شه های جدید داشت و پدیده ی رمان بیش از نیم قرن پیش از ظهورش در مصر، عراق و کشورهای مغرب عربی، در آن جا بود که پدید آمد. در این منطقه زبان عربی تجدید و احیا شد و هیمنه ی فصاحت مدرسیِ موروث از میان رفت. در سرزمین شام تعداد زیادی مجله ی تخصصیِ روایت تأسیس شد. همه ی این موارد برای ی که در فرهنگ قرن نوزدهم تعمق نکرده باشد، مغفول و مجهول است. من به ذهنم خطور نکرده بود که مقام پیشگامی رمان را از مصری ها بگیرم و به شامی ها بسپارم یا با برتر نهادنِ روایت نسبت به شعر قدیم عربی، از جیب این بردارم و به حسابِ آن بریزم؛ زمینه های فرهنگی است که نتیجه گیری مرا تأکید می کند. البته دیگرانی هم به همین نتیجه رسیده اند ولی هنوز جای کار و کشف و اثبات بیشتری هست. می توانم بگویم که اعتراض به تلاش در جهت تصحیح تاریخیِ آغاز رمان نویسیِ عربی فقط یک بار و در یک جا نبوده است؛ من با این تلاش کوشیده ام چیزی را که گفتمان استعماری درباره ی پیدایش رمان جا انداخته نقض کنم. این یک واقعیت فرهنگی ست که نباید جاهلانه انکارش کرد، بلکه باید در چارچوب همان فضای تمرکزگرایی غربی آن را دید و دریافت. گفتمان استعماری همواره با پیش فرض ها و تعاریفِ مورد نظر خود، برای پدیده های فرهنگیِ ما تفسیرِ پیش ساخته ای دارد. چنین است که آثار نویسندگان عرب اگر موافق و مطابق تعاریفِ رمان غربی نباشد، رمان نیست و به حکم گفتمان غربی تا پیش از «زینبِ» محمد حسین هیکل که کم وبیش در این تعاریف می گنجید، عرب ها رمان نداشتند. با این همه شاید روزی نسبت دادن پیشاهنگی رمان عربی به «زینب»، یکی از خاطرات تاریخ ادبیات شود.

ولی آیا رمان سزاوار آن است که از چنین توجه و اهتمامی برخوردار شود (یا حتی بگویم چنین توهمی درباره اش ایجاد شود) که امروزه در رأس هنرهای نوشتاری باشد؟ اگر این سخن درست باشد که ریاستِ شعر غنایی بر هنرهای نوشتاری در طول زمان خطا بوده و به ادبیات عربی آسیب زده، آیا در حال حاضر تا این حد برتر داشتن رمان و نشاندن آن بر تختِ جانشینیِ شعر، برای حاکمیت بر انبوه مخاطبان و جذب منتقدان، بازتولید همان خطا در جامه ای آراسته تر نیست؟

◄علاقه ی من نه به رقابت، که به گفتگوست. نمی خواهم چیزی را اثبات یا نفی کنم و از طرف های درگیر در رقابت میان صاحبان انواع ادبی نیستم؛ کار من تفحص دقیقِ فرهنگی، رصدِ پدیده های ادبی و طرحِ فرضیه هایی ست مرتبط با زمینه ای که انواع ادبی را ایجاد می کنند. پس از مرحله ی بحث و فحص هم نظرم را روشن و صریح اعلام می کنم. ولی همین که این نظر رواج می یابد، آنان که در کارِ رقابت برای نقض یا تأیید ژانرِ ادبیِ مطلوب خویش اند، می آیند و فرضیه ی مرا راهنمای مخالفت با یک ژانر یا تأیید ژانر دیگر یا سند تقدم تاریخی یکی بر دیگری می گیرند. این رقابتی ست شخصی و خودخواهانه و ایدئولوژیک که من به کلی از آن دورم. برای منتقد نه چشم بستن بر واقعیت های ادبی و گریز از آن ها رواست و نه تزویر و جانبداری مجاز است. من البته ی را به این امور متهم نمی کنم، ولی می گویم که کاهلیِ اهالی نقد و ادبیات در کارِ جستجوی واقعیت های ادبی در لابه لای تاریخ ادبیات گذشته باعث می شود که ایشان به جای درافتادن با مسلّماتِ جاافتاده، جانب آن ها را بگیرند. من از دلِ همین محافل آکادمیک و روشنفکری بیرون آمده ام و به خوبی نوع خمودی و سستیِ حاکم بر این محافل را می شناسم و رخوت پژوهشیِ منجر به تخدیر عقل و تعطیل اجتهاد آزارم می دهد. این کاهلان به یاوه های فروکاهنده و توصیفات پراکنده و بی ارتباط پناه برده اند. خطا در چگونگی توصیف و تحلیل ادبی ست نه در تطور پدیده ی ادبیات و دو رکن آن یعنی روایت و شعر نزد عرب ها. من نمی گویم کارکردهای تعبیری این دو نوع را جابه جا کنیم؛ شاعر عرب از گذشته تا به امروز افکار و احساسات و تأثرات شخصیِ خود را با شعر بیان کرده و از فردیت خویش سخن گفته است، ولی روایت علاوه بر بیان مسائل شخصی افراد، تعبیر و تبیین فراگیر و عمومیِ اوضاع و احوال ملت ها هم هست. اگر در گذشته روایت عربی این وظیفه ی خطیر را با داستان های عامیانه، زندگینامه ها، زندگینامه های خودنوشت، سرگذشت نامه های فولکلوریک، مقامات، سفرنامه ها و صورت های دیگرِ نقل اخبار بر عهده داشت، در عصر جدید هم رمان است که به بهترین شکلِ ممکن برای ادبیات، همین کارکرد را دارد. در همین زمان، محدوده ی کارآیی و اثرگذاریِ شعر تنگ تر و ناپیداتر شده است. ناگفته نماند که پدیده ی روایت در عین این شکوفایی، با خطاها و خطرهای بزرگی قرین است که رمان نویسان باید از آن ها رها شوند و ریشه-کن شان کنند. این خطاها و خطرها نتیجه ی کار طفیلی های روایت است؛ انی که از معیارهای روایت، از زبان و سبک و ساختار گرفته تا پیرنگ و شخصیت پردازی عمیق و تعبیر روایی بی خبرند و فقط به لفاظی و پرگویی زبانی و احساسات آبکی می پردازند. خطری که متوجه رمان عربی ست، از ناحیه ی ایشان است.

شما پیشنهاد کرده اید که اصطلاح «تخیل تاریخی» جایگزین اصطلاح «رمان تاریخی» شود؛ هدف از این جایگزینی چیست؟ چه چیزی آن را در عرصه ی روایت عربی مقدم می دارد؟ نظرتان درباره ی انتقادهایی که در این باره به شما شد چیست؟

◄ایده ی این جایگزینی نه حاصل بُلهوسی من، بلکه نتیجه ی بررسی دقیقم در سرشت رابطه ی تاریخ و روایت بود. نوع این رابطه در نیمه ی دوم قرن نوزدهم و دهه های نخست قرن بیستم با چیزی که امروز پس از صد سال به آن رسیده متفاوت است. آن زمان ماده ی تاریخی با ماده ی تخیلی رابطه ای موازی داشت؛ دست کم تجربه ی «جرجی زیدان» و امثال او این امر را تثبیت کرد. ایشان را می توان نویسندگان رمان تاریخی دانست. ولی امروز رابطه ی میان ماده ی تاریخی و ماده ی روایی عوض شده؛ ماده ی تاریخی دیگر حکمِ زائده ی سختی در چارچوب روایت را ندارد. رمان، تاریخ را صرفاً به منظور ردی ِ مشابهت-های نمادین گذشته و حال می خواهد، برای الهام گرفتن از سرنوشت ها، روندها، بحران ها، فروپاشی های ارزشی و جاه طلبی های بزرگ ضروری می داند، در حدّ چارچوبِ نظم دهنده ی حوادث و دل های خود می پذیرد و برای جلب توجه به گذشته و نقد امروز لازم دارد. اینک بر اثر تغییر رویکرد رمان نویسی که مثلاً در آثار «امین معلوف»، «واسینی اعرج»، «عبدالخالق رک » و «یوسف زیدان» می بینیم، دیگر اصطلاح قدیمی به کار تعریف یا توصیف رابطه ی تاریخ و روایت نمی آید و باید اصطلاحی مناسب سرشت این تغییر به کار برد.

شما در دانشنامه ی روایت عربی و سایر آثارتان توجه خاصی به مفهوم روایت فمینیستی داشته اید و از تفاوت میان نویسندگیِ ن و نگارش فمینیستی سخن گفته اید.

◄رابطه ی من با نگارش فمینیستی در انواع مختلف آن، رابطه ای پژوهشی و مبتنی بر انس و شیفتگی و تمایل به استفاده و لذت از مطالعه بوده است. هرگز در فکر جانبداریِ نوع خاصی از نویسندگی و فروکاستن ارزش نوعی دیگر نبوده ام. از آنجا که دیرزمانی ست با کتاب های روایی زندگی می کنم، بر این بی طرفی مُصرّم و گمان نمی کنم که در این باره کوتاهی کنم. مهم این است که انس با پدیده ی روایت، فاصله ام را با آن از میان نبرده است. منتقد باید این فاصله را که برای رصد ِ پدیده-های ادبی ضروری ست، حفظ کند تا نقدش امتداد این پدیده ها باشد. کارکرد نقد این است که ساختارها را است اج و ناگفته های متون را کشف کند و چون ادبیات فمینیستی جایگاه مهمی را در روایت جدید عربی به خود اختصاص داده، ضروری ست که نقد به آن بپردازد.

نگارش فمینیستی به دو بخش تقسیم شده است: بخش اول وارد امور عمومی ای شده که ن بدون فرضیه های ایدئولوژیک نوشته اند. بخش دوم که من پژوهش مستوفایی درباره اش کرده ام، با شعور و خودآگاهیِ برآمده از ذات و هویت نه نوشته شده است. این پدیده ی سزاوارِ اهتمام و عنایت، همان ادبیات فمینیستی ست که با نگرش زن به جهان پدیدار شد؛ یعنی بر نگاه خودِ ن به جهان تأکید می کند، بدن را همچون شمایل و پیکره ی این نگی محترم می دارد و پس از این ها، فرهنگ پدرسالار و بقایای دور ریختنی آن را تحقیر می کند که عبارت است از جانبداری های مردانه و تمایل مردان به گستردن تسلطشان بر جهان. این ها عناصر مهم ادبیات فمینیستی ست که از مکتوبات رواییِ رایج قابل است اج است. ناگفته نماند که روایت های فمینیستی نقائص ساختاری آشکاری دارند؛ کم تجربگیِ این روایت ها باعث شده نگارش به سوی تولید نوعی سندِ خشم و کینه ی صریح بر ضد مردان، پس نشستنی خودشیفته وار، ستایش خویش و تصریح در بیان رنج ها و آرزوها برود. ولی همه ی این ها با زیاد شدن تجربه های نویسندگی و مشارکت زن با مرد در عرصه های عمومی جوامع، از میان خواهد رفت.

 




در فصل سرد عمر/ مهدی عاطف راد

درخواست حذف اطلاعات



در فصل سرد عمر تنها در سرازیری

در کوره راه هستی پر افت و خیز خود

با گامهای خسته و لرزان

بر برگهای زرد پاییزی پر از افسوس و حسرت راه می رفتم

و خش و خش خاطرات زخمی و خشکیده ی پاییز در گوشم نوایی داشت حزن انگیز

آهنگ "بدرود، ای جوانی" قوامی را

آرام و محزون می زدم با سوت

در پیش رو فصل زمستان پر از حرمان

فصل سکوت سرد تنهایی

فصل سراسر ابری و دلگیر ناکامی

در پشت سر فصل جوانی با تمام دلخوشی هایش

فصل طلوع عشق

در کوچه های داغ تابستان.

 

با گامهای ناتوان بودم

راهی به سوی دره ی بی انتهای مرگ

با آن سکوت سهمناک و رازآگینش

می رفتم و دل خسته با خود فکر می

این زندگی با من سر ناسازگاری داشت

نامهربانی شیوه ی دیرینه اش بود

بی رحم بود آن سنگ دل با من

از من ربود آرام آرام

هرچیز دل بند و گرامی را

ایام شاد کودکی و نوجوانی را

شبهای شورانگیز و شیرین جوانی را

غم را به جای آن همه شادی نصیبم کرد

و جانشین آفتاب روشنایی پرور امیدواری کرد

تاریکنای شامگاه ناامیدی را

قلب مرا آکنده کرد از درد بی درمان

جان مرا لب ریز کرد از رنج بی پایان

پوشاند آن افسونگر بدکار

با ابر دلتنگی تمام آسمانم را

ویرانه کرد او آشیان آرزو و آرمانم را.

 

بر برگهای زرد پاییزی پر از افسوس و حسرت راه می رفتم

با گامهای خسته و لرزان

در کوره راه هستی پر افت و خیز خود

در فصل سرد عمر تنها در سرازیری.






بزرگ قبیله / علی رضا طبایی

درخواست حذف اطلاعات


درود ای بزرگ قبیله!

کبیر مصدّق!


بهاری ‏ترین فصل در سالیان هجوم و تبر، در قرون خزانی

فروزان ‏ترین شعله ‏ی مشعل خاک، در پیچ و خم ‏های تاریخ تاریکی و شک

                           ـ در آیینه ‏ی آریایی!

طلوع شکوفایی چشمه ‏ی صبح

و همزاد با آن، غروب فرو ه در بستر حسرت و سوگ!

درود ای سپیده، سپیدار باغ نجابت!

درود ای تو خون شرف در تپش‏ های رگ‏ های ایران!

درود ای سرآغاز بیداری، ای تندر خشم!

درود ای تو گهواره‏ ی رویش باغ و نجوای باران!

درختان هنوز از تو افسانه دارند ای سرو عاشق...


هنوز از تو می ‏پرسد این جنگل سبز، در تیرگی راز زخم تبر را

تو می‏ بالی از نور

به یاد تو می ‏بالد این جنگل امروز، ای شوکت آبسالی

به یاد تو می ‏جوشد این چشمه‏ ی روشنی، ژرف هر رود و هر سنگ

و جنگل هنوز از تو می ‏گوید، ای روح دشت شقایق

کبیر مصدّق!


تو و پیش رو جاده ‏ی صبح

تو و قامت سرو و رگباری از خشم تیشه

تو و گرد تو، گلّه‏ ها گرگ در سنگباران اوج مصائب

تو و پشت سر خنجر تهمت و زهر تکفیر در آستین‏ های کرباس و زرباف و پوتین

تو و پشت سر جمع انبوهی از رنگ، از نیمه راهی، پلشتی

سکاندار زشتی!


تو و با تو همگام تن‏ها‏یی آزاده از راستان،

                                 ـ پاکبازانی از نسل خورشید و ابریشم، از کاروان شهامت

تو و حلقه‏ ای د، امّا

دل‏ اومند، گُندآورانی نژاده

و فرجام میدان تو، تکیه بر نیزه ‏ی بی ‏پناهی، عصای شهادت


نمای تو در قاب تبعید، در غربت خاکی احمدآباد یا سنگ سردابه ‏ی فین

نماد رگ خون و آیینه ‏ی دق!

کبیر مصدّق!


دریغا بر آن غنچه ‏هایی که تاراج کولاک شد با نفس‏ های مسموم شب، در شبستان ایران

دریغا بر آن شعله‏ هایی که پ ر شد از سیلی باد بیگانه یا خویش!

دریغا بر آن سروهای جوان!

                       ـ در سحرگاه میدان و بیداد فرمان آتش

دریغا بر این خاک

              ـ این پرنیانی غریبانه، پردیس ویران


و افسوس بر غفلت دست‏ هایی که گم کرد،

تو را، برترین شبچراغ یگانه...

تو را، ای تو، ای آ ین شعله، ای آ ین مرد!


هنوز آسمان آبی و خانه ‏ی ابرها پرهیاهوست!

ولی، همچنان، تیرگی می ‏ اشد صدای سحر را

نه دیروز و امروز و فردا...

که تا آب جاری‏ست،

که تا خاک می‏ بخشد و زندگی می‏ تراود

صدای تو می ‏آید از مرز گهواره تا گور، با رنگ نجوا و با طعم خون، از گلوی عد

فضا پر ز عطر حضور تو و سایه ‏ی توست

و نام تو تکرار صبح است از شرق انسان

گره خورده بر بال بانگ وسان


بزرگ قبیله!

پیام ‏آور صبح صادق!

درود سپیده، نثار تو بادا...

کبیر مصدّق!


#علیرضا_طبایی




بادهای وزان بر فراز پهن دشت شعر نیما/ مهدی عاطف راد

درخواست حذف اطلاعات


باد آمد و باغ را به توفانی داد

درها بش ت و ره به ویرانی داد

گفتی پس توفان چه گرفتند حساب؟

دیوی شد و جای خود به ی داد

 

بر فراز پهن دشت شعر نیما یوشیج معمولن بادی وزان است، بادی تند و توفنده، بادی که نماد وش و خشم در شعر اوست.

نخستین حضور این باد در شعرهای آزاد نیما، در نخستین شعر آزادش، ققنوس، است. در این شعر وزش بادهای سرد را داریم که باعث آواره ماندن ققنوس و انزوای او شده:

 

ققنوس، مرغ خوش خوان، آوازه ی جهان

آواره مانده از وزش بادهای سرد

بر شاخ خیزران

بنشسته است فرد.

 

همین باد شدید، در پایان شعر، باعث شعله ور شدن آتش و سوختن ققنوس، و زایش جوجگانش از دل خا ترش می شود:

 

باد شدید می وزد و سوخته ست مرغ

خا تر تنش را اندوخته ست مرغ

پس جوجه هاش از دل خا ترش به در.

 

در شعر "همسایگان آتش"، باد تند یکی از همسایگان آتش است که بر گرد آتش شکفته به عبث دور می زند و  به او می گوید:

 

باد: من می دمم که ی ره مرداب را

با شعله های گرم تو دارم چو خشک رود

...

 

و آتش در زیر تازیانه های باد، در میان خشک و تر آشیانه ها می دمد و آنها را می سوزاند:

 

در ح ی که باد بر او تازیانه ها

هر دم کشیده است

او در میان خشک و تر آشیانه ها

سوزان دمیده است.

 

بادها اغلب ویرانگرند و تباهی آور، چنین بادهای دمنده ای بر باد دهنده ی امیدها و آرزوهایند و از بین برنده ی تکاپوهای زندگی آفرین و شور و شوق ناشی از آن. در شعر "خنده ی سرد"، در صبحگاهی که همه در تکاپو هستند و

 

دل ربایان آب بر لب آب

جای بگرفته اند

رهروان با شتاب در تک و تاب

پای بگرفته اند

 

این باد دمنده می آید و سرکش و تند می وزد و شادی و لبخند را از لبها می د و همین طور امیدها و آرزوهای روشن روان را، و صبح زده را غمین و افسرده با خنده ای سرد و تلخ بر جای می گذارد:

 

لیک باد دمنده می آید

سرکش و تند

لب از این خنده بسته می ماند

هیکلی ایستاده می پاید.

 

صبح چون کاروان زده

می نشیند فسرده

چشم بر رفته می دوزد

خنده ی سرد را می آموزد.

 

در منظومه ی "به شهریار"، بادها برای گم راه انی که با دلی م به سوی شهر دلاویزان روانند، به توفانهای سهم انگیز فرمان خیزش و برانگیزش می دهند تا جهان را تیره و تار کنند و آرامش موجودات را به هم بزنند...

 

بادها: ای بر فلک خیزان توفانهای سهم انگیز صحرایی و دریایی

سرکش و غرنده توفانی چنان انگیخته دارید

وان چنان در هر کجایی آبهای آسمانی و زمینی را به سختی ریخته دارید

که نماند هیچ جنبده به جای آرام و حتا قاقمی ترسو

به نهفت بیشه های دور خواهد جایگاهی امن اگر گیرد

لحظه ای آرام نپذیرد

تا ان کایشان

به سوی شهر دلاویزان

با دل م روانند

ره به نیمه نارسانیده

گم شوند آن سان که از توفان پرستویی سبک پر.

 

در متن شعر "او به رؤیایش" هم باد حضوری مکرر و کوبنده و روبنده دارد، حضوری که جاده را می ترساند و در دل خانواده ای از هم پاشیده، زنی مغموم و مردی افسرده و سگی مفلوک، احساس ترس و تنهایی و یأس برمی انگیزد:

 

باد می کوبد، می روید

جاده ی ترسان را.

 

باد در شعر "بر فراز دشت" هم حضوری ویرانگر دارد و نمی خواهد که موجودات زنده از ره آورد باران نصیبی مبارک ببرند، از این رو تمام تلاش موذیانه اش را می کند تا با دم خشک و عبوس و مرگ بارش اثرات پربرکت بارش باران را از بین ببرد و نیما چه تصویرهای زیبایی از این تلاش ویرانگر باد در این شعر ترسیم کرده، تلاشی که البته ناکام است، و در پایان هم چنان بر فراز دشت بارانی شگفت انگیز می بارد:

 

بر فراز دشت باران است، باران عجیبی

ریزش باران سر آن دارد از هر سوی وز هر جا

که خزنده، که جهنده، از ره آوردش به دل یابد نصیبی

باد لیکن این نمی خواهد.

 

گرم در میدان دویده، بر زمین می افکند پیکر

با دمش خشک و عبوس و مرگ بارآور

از گیاهی تا نه دل سیراب آید

بر ستیز هیبتش هر دم می افزاید

زیر و رو می دارد از هر سو

رسته های تشنه و تر را

هر نهال بارور را.

 

باد می غلتد

غش در او، در مفصلش، افتاده، می گرداند از غش روی

...

باد می جوشد

باد می کوشد

کاورد با نازک آرای تن هر ساقه ای در ره نهیبی

بر فراز دشت باران است، باران عجیبی.

 

در شعر "باد می گردد" هم باد حضوری گسترده دارد، در د ده ی متروک با خانه های خالی و درهای باز و چراغهای خاموش:

 

باد می گردد و در باز و چراغ است خموش

خانه های ی ره خالی شده در د ده اند

بیمناک است به ره باربه دوشی که به پل

راه خود می سپرد

پای تا سر شکمان تا شبشان

شاد و آسان گذرد.

 

در شعر "در شب سرد زمستانی"، در شبانگاه افروختن چراغ دل و ذهن نیما در آمدرفتن همسایه اش، شبی که او برادر و رفیق گرامی تر از جانش را از دست داد، باد حضوری شاعرانه داشته و در میان کاجها و کومه های خاموش می پیچیده:

 

من چراغم را در آمد-رفتن همسایه ام افروختم در یک شب تاریک

و شب سرد زمستان بود

باد می پیچید با کاج

در میان کومه ها خاموش

گم شد او از من جدا زین جاده ی باریک.

 

در شعر "خانه ام ابری ست"، در دنیایی ابر اندود، با ابرهای سنگین سترون، از فراز گردنه، باد د و اب و مست در خود می پیچد و با خود دنیا را د و اب کرده و نیما را پریشان:

 

از فراز گردنه د و اب و مست

باد می پیچد

ی ره دنیا اب از اوست

و حواس من

...

 

متن را با یک رباعی از نیما یوشیج آغاز ، آن را با رباعی دیگری از او در توصیف باد به پایان می رسانم:

 

باد آمد و روی دشت و گ ار بسوخت

در من خندان گل آتش افروخت

می خواست نشان گذارد از خود بر خاک

آب همه برد و بار از اندوه اندوخت.






تو را دوست دارند/ مهدی عاطف راد

درخواست حذف اطلاعات


تو را دوست دارند

درختان همواره سرسبز و پرشاخ وبرگی

که در باغ صلح و صفا سایه بر خاک زاینده گسترده اند

و سرشار هستند از میوه های خوش عطر عطوفت.

 

تو را دوست دارند گنجشگهایی که هرروز

تو با ریزه نان های سرشار از مزه ی مهربانی

در ایوان دنج عطوفت

به گرمی پذیرایشانی.

 

تو را دوست دارند گلهای سرخی که هرروز

در آن دم که هستند سرشار از تشنگی

تو با آب پاش صفا آبشان می دهی

و سیرابشان می کنی.

 

تو را دوست دارند انگورهایی که سرمست از شعر و شورند

پر افسون و سرشار از رمز و راز

و چشم انتظارند تا دستهای نوازشگرت چیند از شاخه ی تاک شوریدگیشان

بسازد ی گوارا و گیرا از ایشان.

 

تو را دوست دارند روشندلانی که هستند محتاج یاری

و وقت عبور از خیابان ناامن تنهایی و ترس

در آن لحظه های نیاز و تمنا

به یاری شان می شت و می گیری آرام در دست خود دست محتاجشان را.

 

تو را دوست دارند

سرایندگانی که آواز می سرایند

نوازندگانی که ساز خوش آهنگ روشنگری می نوازند

و خنیاگرانی که خواننده ی نغمه ی مهر هستند.

 

تو را دوست دارند

تمام انی که و صلح را دوست دارند

تمام انی که از ساغر عشق مستند

تمام انی که از نفرت و کینه بیزار هستند.

 

تو را دوست دارند آنان که خورشید را دوست دارند

انی که لبخند امید را دوست دارند

و من؟ آه از فرط این عشق سوزان!

از عشق دل افروزت، ای آفتاب فروزان.






نیما و / مهدی عاطف راد

درخواست حذف اطلاعات


بر ناو مرا نشسته به شتاب

تا از ره خود بگردم او راست عتاب

من در پی کار خود و او در پی من

من راه به خانه خواهم، او راه بر آب.

 

بهار سال 1319 ذهن نیما یوشیج درگیر ساختن منظومه ی "خانه ی سریویلی" بود، منظومه ای درباره ی جر و بحث تند و پرحرارت شاعری روستایی از اهالی ده سریویل با که در شبی توفانی قصد ورود به خانه ی شاعر را داشته و سریویلی نمی خواسته به خانه اش راه یابد و در نتیجه بین آن دو درگیری و جدال لفظی هیجان انگیزی درگرفته که نیما یوشیج در این منظومه ی دراماتیک نمایشی نقش راوی این کشمکش کلامی را ایفا کرده است. منظومه با این سطر ناتمام که ناشران این شعر نتوانسته اند آن را بخوانند، به پایان می رسد:

بین من جنگی ست با ...

نیما منظومه ی "خانه ی سریویلی" را در  نوزدهم داد 1319 به پایان رساند، ولی ذهنش از خیال درگیری با رها نشد و در همان روزها بارقه های شعر دیگری درباره ی و فریبکاری اش به ذهن خلاقش الهام شد که نیمه ی اول تابستان آن سال را درگیر این شعر و ساختنش شد. حاصل کار شعر نیمه بلند "پریان" شد که در شب سیزدهم مرداد همان سال (1319) به پایان رسید.

موضوع شعر "پریان"، فریبکاری است که قصد گمراه پریان پژمرده ای را دارد که در ساحل افسرده، بر کناره ی دریا، نشسته اند و آوازهای اندوهناک می خوانند و چیزی آنها را شاد نمی کند. موضوع این شعر خیلی شبیه به این رباعی نیما یوشیج است که در آغاز این متن بیان :

بر ناو مرا نشسته به شتاب

تا از ره خود بگردم او راست عتاب

من در پی کار خود و او در پی من

من راه به خانه خواهم، او راه بر آب.

 

در شعر "پریان" هم که در آب و سوار بر قایقش بوده، در انتظار موج از آب بیرون آمده و پنهانی خود را به پریان رسانیده  و با کلام فریبنده و وسوسه انگیزش قصد فریفتن و گمراه پریان را دارد:

 

هنگام غروب تیره کز گردش آب

می غلتد موج روی موج نگران

در پیش گریزگاه دریا به شتاب

هرچیز برآورده سر از جای نهان

آن جا ز بدی نمانده چیزی برجا

اما شده پهن ساحلی افسرده

بر ره گذر تندروان دریا

بنشسته پری پیکرکان پژمرده

هم از انتظار طولانی موج

بیرون شده از آب

حیران به رهی خیال او یافته اوج

خود را به نهان

سوی پریان

نزدیک رسانیده، سخن می گوید

از مقصد دنیایی خود با آنان.

 

سپس سخنان فریبنده و اغواگرانه ی که درباره ی مقصد دنیایی اش است، آغاز می شود، با چاشنی تملق و چاپلوسی، و تعریف و تمجیدی که هدف از آن گول زدن و خام پریان است، و وانمود این که او هم موجودی ست شبیه آنان و با همان دردها و رنجهایی که آنان تجربه کرده اند:

من یک تن از این تندوران دریا

هستم

در آرزوی شما شده بیرون

ای هوش ربا گروه خوبان پری پیکر

با موی طلایی و به تن های سفید

با چشم درشت و دل بر.

من با هوس بی ثمر تندروان

دیگر سروکاریم نخواهد بودن

چه سود از آن هوس که چون تیرگی ای

بر ی روشن سحر مانده ز شب

تا آن که به چشم مردمان تیره کند

هر رنگ زمانه را

می آید صبح خنده بر لب از در

وین گونه هوس شود به ننگ آ

بارآور.

وقتی که برون ریخت ولیکن دریا

گنجینه ی دبرینه ی خود را

تا که همگان بهره بیابند از آن

هر جای زید جانوری، شاد شود

در گردش موج تیره حتا ماهی

یاقوت شود تنش ی ر.

 

نخستین حربه ی برای فریفتن پریان افسرده وسوسه ی ب ثروت است و به دست آوردن مال و منال دنیوی، گوهرهای دریا، کشتی های پر از کالا با همه گونه کالای پرزرق و برق، با همه گونه خوردنی، گنجینه های پر از جواهر نهان در ژرفای دریا، و القای این دروغ که او قادر است از ژرفنای رنگ آرزوهای دراز و ژرف، رنگ سیاهی برانگیزد، تیره تر از شب و با فریبکاری در دل آن رنگ سیاه صبحدمی سپید  بگنجاند و خورشیدی شکفته بنمایاند:

 

وز رنگ دراز آرزوهایی

هم چون خود آرزو عمیق

رنگ سیهی برون می انگیزم

تیره تر از این شبی که می آید

از دور.

تا در دل آن صبحدمی گنجانم

با ناخن براق سرانگشت بلور

خورشید شکفته را بجنبانم.

 

و بعد، امیدانگیزی فریبکارانه، با وعده های دروغین و فریبنده، و سراب را آب جلوه دادن:

 

زین پس د جلوه ی دل جوتر

در بیشه درخت مازو

و قایق بر جای بمانده غمگین

در ساحل خشک

که هیچ ی در آن ندارد مسکن

بر آب ز نو شود روان.

آید به نقاط سرد آن ساحل دور

کان جا پریانند به تن ها مستور

و منتظر صدای بادی تندند

کز روی ستیغ کوه آید سوی زیر.

 

و سپس وانمود این که او چون صبح روشن دل شده و دیگر کجی از لوح دلش پاک شده است، و تظاهر به دوستی و همراهی و همکاری با پریان غمگین برای فریفتن و همراه آنان با خود:

 

آه!

دل سوخت مرا

از انده این چشم به راهان

بر صبح نظر بسته ولی صبح نهان

از آن به جبین ستاره ی سرد نشان.

ماننده ی صبح روشنی یافته ام

دیگر کجی از لوح دلم شد نابود

از من بپذیرید که با هم چو شما

خوبان که نشسته اید این سان تنها

باشم همکار.

 

هم چنین تظاهر به غمگینی، و به دروغ وانمود این که در غمگینی همانند پریان است و در نتیجه دوست آنها به شمار می آید:

 

پس قایق پشت و روی بر آب افکند

آن باطن مطرود و به لبها لبخند

بنشست بر آن پی جواب پریان

آهسته فقط این سخنش بود به لب:

آیا به دروغ است که شد میوه چو خشک

می افتد از شاخه به خاک؟

من خشک زده خیالم از بدکاری

می افتم بر خاک چنان بیماران

این سیل سرشک است ز چشمم باران

اینک که من و شما به هم دوست شدیم

گنجینه ی کشور بن دریا را

دادم به کف شما کلید

وز هرچه خوشی که بر ره آن پیدا

بستم گرهی که با سرانگشت شما

بگشاید

در کف توانای شما ماند به جا

از گودی دریا

تا سطح پرآشوب فضا

از رنج دل شما نکاسته ست آیا؟

 

و آ ین اپیزود سخنگویی فریبکارانه ی : پرسشهای پی در پی اش و انتظار بیهوده ی شنیدن پاسخ از پریان بی اعتنا به او و سرگرم به کار خود:

 

پاسخ بدهید، از یکی نقطه ی درد

کاندوخته دست تیره ای در شب سرد

باید نگران شد؟

آیا سیهی هم به جهان

انجام نمی دهد کاری را؟

وین زندگی آیا چو سحر

همواره لکی ز تیرگی

بر روی نخواهدش بودن؟

ای تندروان ن دریا!

از این پریان شما بپرسید این را

از هم بشکافید دل امواجی

که روی همه مکان بپوشانیدند

و شکل همه دگرگون د

تا فاش شود بر ایشان

اسرار جهان.

 

ولی پریان هشیار و دل آگاه از جایشان تکان نمی خورند و وسوسه ها و نیرنگها رنگ وارنگ مطرود در نهاد ایشان تأثیر نمی کند:

 

لیک از پریان ز جا نجنبید یکی

شه ی آن کارافزای مطرود

تأثیر نکرد در نهاد ایشان.

 

آنان به شیوه ی همیشگیشان سرگرم خواندن آوازهای غم انگیزشان هستند و اعتنایی به فریبکار و ترفندها و سخنان گمراه کننده اش ندارند:

 

وان سان که همیشه کارشان خواندن بود

با آن که نهیب موج شد کمتر

خواندند به لحنهای خود غم آور

آوای حزینشان بشد

بر موج سوار

و رفت بدان جانب دور امواج

جایی که در آن جا چو همه

بر قایق خود شتاب دارد که ز موج

آسان گذرد.

 

او در کشش صدای پارویش باز

می آمدش آوازه ی غمناک به گوش

گنجینه ی زیر کشور دریایی

اندر کف او بود و دگر قایق بانان.

و شب به دل همهمه ی دور کز آن

آنها خبری نبودشان

ناقوس فراق می زد.

 

می گفت به دل نهفته جنس مطرود:

گنجینه ی این جهان

خلوت طلبان ساحل دریا را

خوش حال نمی کند، آنها

آوای حزین خود را

از دست نمی دهند.

در ساحل خامشی که بر رهگذرش

بنشسته غراب

یا آن که درخت مازویی تک رسته

وان جا همه چیز می نماید خسته

آنها همه دل بسته ی آوای خودند

دائم پریان

هستند به آوای دگرگون خوانا.