رسانه
رسانه

باور هایی از جنس تو



کاش میشد که بگم چقد برام عزیزی عزیزدل...

درخواست حذف اطلاعات

فرداشب مهلت انتخاب رشتع تموم میشه و من هنوز ن کدی نوشتم و نه اولویتام مرتبه...همینقدرتباه...تباه تر چن تا شهر مز ف دیگم بهش اضافه میشه روزای سختیه خیلی سخت...

هیچ وقت فکر نمی این ا م باشه میگن اراده خداس ...

میگن از پس این امتحان سخت موفق بیا بیرون...میگن من تحمل ندارم سال دیگ بهم زنگ بزنی بگی  ی جلسه بذاریم چارتا سوال دیف حل کنیم...تو دانی من بعدش گریه می پشت تلفن و باهاتون حرف میزدم؟؟اینک امروز ی ساعت حرف زدید برام قدرشو میدونم ولی کاش همچین خاهشیو از من نمیکردی ...

کاش نمیگفتی ...کاش اون حرف هارو نمیزدی کاش ...من حال خوشی نداشتم الان له ام کردید میدونم از سر دل سوزی ولی کاش فقط یدرصد این ور ماجراو هم در نظر میگرفتی

.. اینک با هیشکی نمیتونم از دردم بگم یادم میمونه تا ابد این روز ها چقد تنها بودم...

میگی بمونی روحیت نابود میشه کارت ب جای باریک میکشه میدونم ولی اون خاهشی ک از من کردی منو ب همونجا میرسونه...بهم میگی ازت توقع دارم کلان فکر کنی...نشد بگم من انقد خستم د هم نمیتونم فکر کنم...میگی من امروز ی ادمیم ی وجه اجتماعی خوبی دارم شاید فردا ب نان شب محتاج شم چ از اراده خدا خبر دارع؟؟نشدبگم چرا من ؟؟چرا من؟؟چرامنی ک قرارم ی جا دیگ بود ب این جا رسیدچرا سر این فصل زندگیم تخلیه ...اره اراده خدا حاکمه اما سخته سخته اره ی خبر نداره میگی اراده خدا رو این قفل شده پریسا باید بپذیری بابا جان باید بپذیری دخترم زور نزن... نشد بگم دیگ برام نمونده نشد بگم من خخ وقته تو اینه خودمو نگاه نمیکنم از بس ترسناک شدم...

بهم میگی ی ساعت حرف زدم روش فکر کنم رو حرفام... من فکر اما نمیتونم چرا گفتی؟؟اینک من نمیپذیرم و تهش من و اون حس بدی ک برام میمونه و اون حس بد خج نسبت ب شما... من خودم تا ه از خج فرو رفتم چرا غرقم کردی...

بهم میگی ب خودت و روحیت و جسمت رحم کن دیگ نمیکشی پریسا قفل شده اراده خداس بهت میگم قفله این در ...اگ این در وا شدنی نبود چرا ارزوشو بهم دادی چرا؟؟؟چرا گذاشتی تا معامله جونم برم جلو...ن تو مقصر نیستی من ...

بهم میگع دیگ تمومه بازم همینه چون قسمت نیس ...

و تو اشک میشی چ ی خبر دارد وقتی درخانه ویلایی تنها بودی و اشک ریختی و مراقب بودی ان ور خط نفهمد ...چون دوس نداشتم ی درصد هم فک کنه با حرفاش اشک میریزم و فک کنه مقصر این اشک هاس،ک نیس...

مدام در طول یک ساعت گفت قفله قسمت نیس تقدیر ارادس س با  ر نشده بپذیر ش ازت میخام کلان فک کنی ن محدود شجاع باشی و برخلاف اون ندای درونت ک این طوری زمین گیرت کرده بلند شیو بجنگی...چطور بپذیرم وقتی عمر گذاشتم سلامتی گذاشتم؟؟چطور بپذیرم وقتی ثانیه ها باهاش زندگی ...و

اینک امروزدوبار مرا گرفت بود اما رو سایلنت بودو جواب ندادم و بازم گرف وقتی دیدم ع فهمیدم باب صحبت چیست ضربانم اوج گرف وقتی جواب دادم...وقتی انتن نمیداد و شما  اصرار بر ادامه گفتگو از شماره خونه مادرتون بهم زنگ زدید چون باید بهم بارها میگفتی ک قفله زور نزن ...

وقتی خ ظی کردیم از خودم متنفر بودم ک من هرگز نشد شاگرد خوبی برات باشم و نمیدونم چرا تو موندی؟ چرا موندی؟؟من ک اون پریسا ی پیش ی نیستم ک هر روز کلاس بهم زنگ میزدی و میگفتی بگوبرام  چیکارا کردی من ک اون پریسا نیستم بهم گفتی زیر پنجاه ...من ک اون پریسا نیستم گفتی رو سفیدم کن با اینک همیشه میگفتم تو اون همه شاگرد تاپ داشتی و رفتن بهترین جای دنیا چرا من؟منیک ن اخلاق دارم ن زبان محبتی ن هیچ...تا وقتی اون روز اعتراف کردی ک من گذشته خود توم و اون نوع سوالام و تحلیل و عمیق بودنم تو مباحث باعث شده من ب چشم شما بیام و شما هرچ بیشتر کنکاش کردید متوجه شدید پریسا ی الان گذشته خود شماس...ی بار بهم گفتی دوس دارم تو مث من حسرت گذشته رو نخوری...اون روز خندیدم و ب خودم قول دادم ک جبران میکنم این همه محبت بی دریغ پدرانتو اون روز قول دادم من حسرت نخورم چون مطمنم شما چقد خوش حال میشید...اما نشد...بعد خ ظی عالم رو سرم اب شده بود ک کجاس اون قولا همیشه تو خیالم روزی رو تصور می ب محض دیدن نتیجه بهت زنگ بزنم و عوض این چن سال اروم بودن وقتی شمارو میدیم جیغ بزنم ک شک کنی پریسام...انقد برام عزیزی بعد دیدن نتیجه با تمام فضاحتش اول نفر جز خانواده ب خودت زنگ زدم و با خج تمام بهت رتبمو گفتم...

پارسال گریه اما نذاشتم تو بفهمی...امسال نه ،امسال موقه حرف زدن با شما میدونستم اون ور چ فشاری هجوم میاره سمتتون خاستم حداقل غصه نخورید ک روحش بازم داغونه ولی فیک بود شایدفهمیده باشی البت من احمق گفتم امروز از شب نتیج خاب ندارم ک یهو اشفته تر شدی...سال اول هم بماند هنوز نفهمیدم چ شد...

بهم گفتی من ب عنوان دبیرت دیگ تحمل ندارم پریسا رو تو وضعیت الان ببینم من تحملشو ندارم بازم ی سال عمر بذاری برا چیزی ک دیگ قسمت تو نیس پریسا و تو داری با تقدیری میجنگی ک سهم تو نیس...بهم گفتی دیگ کششو ندارم میدونم اون حرف چقد از ته دلتون بوده...ولی کاش اون خاهش رو ازم نکردی و بعد بسطش نمیدادی ب اینک من برا شما احترام قاعلم یا نه حرفاتون برام مهمه یا نه؟؟من ب خاطر شما اینک شما من باشی با اقای میم دعوام شد سر شما...

ب خاطر شما اینک دوس نداشتم بماند...من ب خاطر شما شاید مس ه باشه ولی شما از گرما متنفر بودید حتی زمستونا و من از اوناییم ک با ی تق کوچیک مریضم حاضر میشدم بریم طبقه پایین بخاریم روشن نکنیم تو چله زمستون ک من اون تایم همش مریض بودم و چاغان می ک ن خوبم و فلان همون تایم اوج کنکور ی بودنم همون تایم ک کارم افتاد ب فشار زیر هفت و بستریو ی قدمی کما..

دیوانم؟!نه چون میفهمیدم با گرماچ زجری میکشید و اذیت میشید و شاید فشارتون اذیتتون کنه...دروغ میگفتم ک من گرمم نیس دروغ میگفتم ک از گرما بدم میاد و تو زمستون سرما میچسبه و دروغ و دروغ...ک نکنه شما معذب بشید و صد درصد بخاریو برا من روشن کنید...من حاضر شدم خودم مریض شم...منی ک ادم این مدلی نیستم حتی با خاهرم تو اتاق یادم نمیاد سر این چیزا کوتاه اومده باشم چون ب شدت بدن و سیستم ایمنی عجیبی دارم گرما سرماش کم و زیاد شه درجا مریضم...ولی شما فرق داشت...

استا د پس شما برای من مهمید خیلی هم فراتر از اونی ک فک میکنید امروز ک بهم گفتی من ی قدم اون ور ترم خاستم داد بزنمو بگم ن اصن تو خودت اصل ماجراییولی بازم لال شدم

.... دیوانه ترم کردی با اون حرف و خاهش نمیتونم دلم رضایت نمیده ... خستم تنهام داغونم...

کاش فک نکنی اگ انجامش ندم ب معنی بی اهمیت بودن شما و حرف تون نیس چرا همچین کاریو کردی ...مشکل اینه ک شما تصور غلطی داری اونم اینه فک میکنی برای من در حد ی و تموم و من نمیفهمم احساس ندارم قلب ندارم...ن ن خیر شما رو ب اندازه پدرم ک دنیای منه دوسدارم ی نیستی ادم با ی حرف دبیرش نابود نمیشه ادم ب خاطر مریضی ی دبیرش ک دو سال پیش دبیرش بوده روزها از پا در نمیاد...ن اینک من حرفی نمیزنم و بلدنیستم نشون بدم ک شماچقد برام عزیزی نباید منو متهم کنی ب اینک هیچ گونه اهمیتی نداری و شما صرفا موندی کنار من چون این برمیگرده ب احساس دو سال پیش و مدل شخصیتی من و ...و کل این رابطه شاگردی ی طرفس این بی رحمانس ک حتی گاهی بابام میگ اون عجیب تورو دوس داره ...انگار این ور من ی بتم ...من ده ها و هزاران برابر اون حس دوس داشتنو نسبت ب م دارم...

ب خدا این ضعف منه ک بلد نیستم ب مهم ترین های زندگیم بگم دوستون دارم عاشقانه با تمام وجودم من گاهی مامانم میپرسه تو اصن منو دوس داری؟یا بابا میگ شک دارم اصن...من همینقدر مز ف و لالام و همینقدر ناتوان برای گفتن و نشون دادن دوس دارم...شمارو گذاشت بودم با خبر خوبم نشون بدم ک نشد.. . ب خدا من میفهمم این حمایتو این محبت هارو کدوم احمقیه قدر ندونه دبیرش پنج صب بره خونه شاگردش چون ی درصد احتمال میده ک شاید این طور از استرس شاگرد کم گردد سال ۹۵رو میگم ..من تا عمر دارم از شرمندگی اون روز هر روز نابود میشم هر روز خدا یاد ش میفتم و بعد تر هاش تا همین امروز انقد اوج محبتت زیاده ک از شمار افتاده اینک نمیذاری بیام اموزشگاه میگی من میام پیش تو اینک روزهای ا هر روز باهم حرف میزنی میای میبینی منو شب عاغر ا شب میگی باید صداتو بشنوم و دوساعت خاهش ک بذار فردا بیام...از حوزه درنیامده حاضر و اماده ایی...و من همش شرمنده و شرمنده اصن اینارو ک هر روز ب یاد میارم حالم از خودم بهم میخوره همش میگم خودت بدرک همه چی بدرک خانواده هم بی خیال چ جور دلم اومد ک جواب محبتای شما رو ندم؟؟

ولی وقتی میگی قفله من  چ کنم...واقن قفله؟

ولی وقتی بهم ثابت میکنی من پریسارو ب خاط ریسا ن عددو فلان دوس ندارم یکم قرار میگیرم اما موقتیه بازم هجوم اون روزها نابودم میکنه ک گیرم تو نخای ولی جواب اپسیلون اون محبتا این بود تهش با ی خبرخوب شادت کنم ن اینک س سال حامل گند ترین اخبارم ...از خودم بدم میاد ن چ طور باورکنم قفله ؟؟اگ قفل بود کاش خدا نمیذاشت شاگردت بشم...ن اون وقت دیگ دیفرانسیل ،دیفرانسیل با طعم ذرت مکزیکیو پیتزا دیپلمات با سس دل و جوج رستوران همیشگی نمیشد برام میشد زهرمار...پ کاش سوالات من از نظر شما مضحک تلقی میشد ک باعث نشه شما کنارم بمونید ...و اون همه محبت رو دریافت کنم پ اگ قفل بود کاش دیگ شرمنده شما نمیشدم ...

حالا هی شما بگوپریسا پریساس ن ی عدد ...ولی شعور من اینو نمیپذیره...ن اینک عدده مهم باشه نه من هرگز نمیپذیرم لیاقتم این عدده ن منظورم اینه تهش بایددرست و حس اپسیلون کمتر اون محبتا رو جبران می ...

ازم چیزیوخاستی ک در توانم نیست ک نیست و من مانده این وسط ماجرا ک یسرش شمایید و ی سردل پریسا...کاش منو نمیذاشتی وسط این بی راهه

...فرداشب تمومه و من هنوز لیستم اماده نیس...








وحید خنداننده

درخواست حذف اطلاعات

خنداننده امشب

وحید ...بغض...وحید من کامل درکت

اییش راس گف بند باز...

وحید تودوباره خندوندی و من نه دمت گرم قدر فرصتت رو دونستی

وحید عین روحیه لعنتی منه احساسش جلوتر از فکرشه...

منم ب روحیه باختم... من اشک شدم چقدر درکت




help me2جون مادرتون

درخواست حذف اطلاعات

عاغا فردا انتخاب رشته تمومه و من هیچ من نگاه من بز ...

عاغا انقد سرگردانم ی طوری ک نمیخام بهش فک کنم...

سر ی مواد خخخخ شک دارم....نمی دونم دان شگاه های دیگ تهران مث علم و صنعت خواجه یا   (خستم کامل تایپ کنم)

هم بزنم؟؟شرایط تغییر رشته اونا چطوره؟؟من انطور ک بایدبا مواد حال ن : (((((((([(((((

خدااااا....خاهرم میگ اگ نمیخای صرفا ب خاطر تهران نزنش اصفهان و تبریز رو جلوتر بزن اون ی های ک میخای بعد مواد رو .....یا میگ شیمی و فیریکم بعد اصفهان و تبریز

...من میدونم رشتع مهم تره ولی شهر هم مطرحه

حالا من باز میدونم صنعتی اصفهان وتبریز های خخخ خوبین رنک یکن و تفاوت انچنان با تهران نداره حتی اصفهان تو خخخ از رشت ها قدر تر از تهرانه...اما تهران ،تهرانه جدااز یونیش،شرایط پیشرفتش ی چی دیگس و مورد دیگ از لحاظ رفت و امد تهران بهتره و من با محیط تهران اشنام....اما بازم رشتس ک میمونه اما خو چار سال چ کنم حالا من هی ب خود نفهمم حالی کنم ک بابا اصفهان خوبن بدبخت تمام شرایط تهرانو داره اما با غم شهرش چ کنم من اصفهان رفتم هیچ ازش خوشم نمیاد:(((تبریز م:(((زبان ترکی:|||خدااااا...

بازم رشته ای خدا...منو بکش...مواد تهران خوب چون مطمنم میشه تغییرش داد اما بقیه تهرانا ندانم ک ندانم...

ولی شاید فیزیک رو جلوتر از مواد بزنم بازم ندانم:||عاغا عمران هم ک محالاته بزنم با اینک احتمال گرفتنش هس ولی نچچچچ...یا معماری و شهرسازی اینایی ک مث نقاشین اونام محاله.....عاغا من هر چقدم روحیاتم فیزیکی باشه ولی من عشق فنیم:((((

ها بعصی از ی ها دگرم نمیزنم:||ی طور خ دارم انتخاب رشته میکنم انگار رتبه تک رقمیم اراده کنم میارم:||

الان سر این مواد فقط...

و بعدی اینک اصفهان و تبریز عاغا خوبن و عالین نیدانم س رقمی الان میره اونجا اینارا دانم حتی میدونم از تهرانم خخخ بهتره ولی من مریضم با اشون حال نمیکنم تبریزمرفتم اونم ندوس

دبیر دیف

تبریز خونده بیچاره سعی کرد من را شیفته کند ولی نچ...

می دونم فش میخورم وقتی میگم پییففف ب این دو شهر ،حالا من میدونم خیلی تاپن و لی هرچقدر تاپ باشن اونحا خود غربتع باسم دق میکنم ولی تهران نه...شرایط جو رو میگم تهران برام اون طور نی چون همیشه درحال تردد ب اونجا بودم و قلقع زندگی انجا دانم و اشنام و مهم تر ترددشه...اصفهان و تبریز مخصوصا تبریز ایییی از جادش بدم میاد...یا اصفهان چیه اصن...

حالا هاهرم میگ احمقی:|لطف داره

ک تاپی مث اصفهان و تبریز رو میفروشی ب چی ...میدونم ولی ب هرحال حرف چار ساله و از اون ورم اون حرفش منطقیه ک احمق تهش رشتس ک مهمه... اگ دوسش ندات باشی بیشتر دق میکنی...

هیع خداااا

اصنم شاید نزدم اصفهان و تبریز رو:||همینقدر دیوانه






انتخاب رشته

درخواست حذف اطلاعات

ب نزدیکای یک حرکت ب سمت تهران صبشم هفت صب از ملایر اومدیم...تهرانو تنها امدم...

الانم تهرانم...بوف ادبیات چای و نیمرو میزنم...تا الان با ی دانشجو حرف زدم ک ب همه سوالاتم پاسخ داد:|دمش گرم ...دانشجو فیزیک بود ی جوراییم نابغه دانشکدشون ...اسمشو فقط فهمیدم اونم دوستاش ک صداش میکرد ن از همه چی حرف زد از رشته تغغیر رشته جو اساتید کمال گرایی:||

ک این اقا هم دقیقا ی کمال گرا مث من...اونم فهمید این کمال گرایی منو...از هشت و نیم شرو شد حرف زدن تا نزدیکای ده..من ی جا سوالاتم تموم شد ک ایشون خودشون ادامه میدادن واقن مفید بودو ب درد بخور...

خودشم راهی خارج ایرانه...

ب بابام زنگ زدم گفتم ی دیونه مث خودم پیدا ک البت اون توب کرده:))گف ب امید توب تو نیز:))

بابا خوش حال بود ک من یکم از اون شریف گفتنا افتادم...اما ...

ب قول این اقای فیزیکدان گاهی  اونی ک واسه همه خوبه قرار نیس واسه تو هم همین طور باشه...

واقعیت بهش حسودیم شد ن ب خاطر موقعیتش نه دقیقا ب خاطر روحیش ...اونی ک من نداشتم.. .خیلیم باهم حرف زد دیگ غصه این دو سالو نخورم...

خیلی حرف زدیم بقیش بماند ...برم چایی




بفهم:|

درخواست حذف اطلاعات

خستن له و داغان از تهران بیای

بعدش بری کلاس زبان

تو کلاس کلی بشر هس ک فقط منو میبینه از هرکی سوال کنه بلد نباشه ی اکی میگ و تمام حالا اگ من بلد نباشم چ کارم نمیکنه

تا الان هرچی پرسیده جوابشو دادم ...ولی امروز مسلما ک همش باید بگم ای دنت نو اور ایم نات ردی. ..ک میزنه پخشم میکنه...

نخومدم مکالمه میپرسه با وکب ک من رسما ای دنت نوم با ایم نات ردی...

باید بگم ایم ریتند فرام تهران تودی ،تهشم بفهم بذارم؟؟نظرتون؟؟شوتم میکنه:))

خیلی ب من علاقه داره؟؟ک همش از من میپرسه؟؟عموما اساتید زومشون رو بچ هایی ک نمیخونن ایشون برع ه...الان از دست خانم اتیشیم...

خو برم کلاس تو راهم پنج شرومیشه:|||اییشششههههه






کنکور ۹۷ الان را باور کنم یا هفت تیر

درخواست حذف اطلاعات

کنکور ۹۷رو دان

فیزیک هشتاد و خوردی شدکمتر از چل دیقه اونم فرمول فصل عاغر یادم نمیامدبا قسمت فشار رو نزدم

ریاضی ۷۰فرمول امار یادم نبود...با حذفیات گسسته هندسه دیف و حسابان همشو زدم با تحلیلی

اشک های عزیز بی فایده اید تک تک تون دارم میمیرم خدا دارم میمیرم خدا من چی کار چارتا سوال مز ف فیزیک رو اصن ندیده بودم....با پاسخ نامم چک ...

دارم دق می کنم خدا دارم دق میکنم نمی تونم خدا تاوان یتمه؟؟

خدا چیکار کنم خستم خدا کاش این اشکا بند بیاددارم میمیرم دارم دق میکنم لعنتی تو میتونستی تک رقمی بشی چیکار کردی پریسا لعنت بهت دارم میمیرم ای خدا دیگ نمیکشم

غلطی سوالارو حل ک چی؟؟داغ دلم تازه تر شه تو ک خودت نابود بودی چرا کردی...

خدا دیگ کشش ندارم...




help meجون مادرتون

درخواست حذف اطلاعات

عاغا من میدانم چن تا خاننده خاموش دارم ک شریف و تهران درس میخونید

عاجزانه خاهش دارم روشن شید سوال دارم بقیه دوستانم اطلاعاتی دارید دریغش نکنید ازم برام مهمه خیلی از چیزی ک فک میکنید

۱-ماجرای تغییر رشته در تهران چطوره

مثلا من شیمی کاربردی بخونم با چ شرایطی امکان تغییر ب ی شیمی هس ببینید مثال زدم اصن شدنیه چون من با اون شرایطی ک دیدم کپ ،و اینک تغییر رشته در کدوم یکی از یونی های تهران اسون تره؟؟؟این خخخ مهمه،دوستان کبیری میگن اونجا خخ سخته

۲-من فرضا برم علوم پایه بخون م ارشد تغییر رشته بدم اوضا چطوره؟؟واس ی

۳-اوضاع اپلای و رفتن؟؟؟بینید من هدفم رفتنه هر روز دارم مملکتو با دم دستگاه  بالا میارم،لطفا اطلاعات اپلای ابرودم نگسد ازبهرم فارغ از اونا تجارب خودتونون دوستان و اینا

۴- ی متالوژی ،خو برا ارشد تغیر رشته به چه رشته هایی نزدیک تره؟؟

۵-شیمی محض با کاربردی فرقش چیه ،لطفا تعاریف سایت هارا نگید

۶-رشته های دارای تعهد مث ر جایی ؟؟برای اموزش و پروش؟نظرتون با اوصاف براینک من ادم رفتنم ن ماندن

۸سال تعهد خدمت فقط داره ..و اینک ی هاش ها

۷-در مورد ی صنایع شیمی هوافضا برق پزشکی نظر بدید و مهم تر اوضاه اپلای و اینا و دروسش ک مثلا پایه ریاضیاتش دیفرانسیل طوره یا گسسته طور حتی جزیی

وجدانا بگید این جا کنکوریش زیاده تو وبم ب درد دوستای دیگمم میخوره







پریشون

درخواست حذف اطلاعات

این روزا اروم ی گوش نشستم و نظاره گر ثانیه هایی هستم ک سپریش وثانیه هایی ک سپری میشن ی جور م دارم بازی می کنم ک برام مهم نیس...گریه ایی دبش دلم میخاد از اینا ب م ببرتم...روحم روانم انقد خستس ک جدی پروسه انتخاب رشته رو استارت نزدم کپ تو شوکم نمیدونم چی کار باید کرد و نکرد...دبیر جان دیف میگن تو دوسال موندی ،ولی تو با همه فرق داری و این فرق رو تو خاهی دید سوادت تحلیلت اینک تحلیل های قوی تری نسبت ب دوسال قبل داری ...اره قبول دارم اینو درسته کنکوروباختم اما ن خودشیفتگی ن هیچ اتفاقا الان بیشتر ت یب خودمو ترجیح میدم...ولی خب ادم به خودش نمی تونه دروغ بگ ک سوادم چقد بالاس و حیف این سواد وحیف پریسا...حیف پریسا ب عدم اعتماد ب سقفش باخت..ب درصد کنکور فیزیک ۹۵نگاه می کنم ۸۷درصد...خندم میگیره از اون خنده هایی ک اشک تو چشات داره کورت میکنه اما ب خاطر چارتا عمومی...۹۵را مفت باختم مس س غم ۹۶و امسال را نمیخورم من در ۹۵جا ماندم...

ن ب خاطر درصدای خوب تو کنکور نه من خودم ب این سواد واقفم دوم دبیرستان دبیر ریاشی گف بهم دم در مدرسه در حین سیگار کشیدنش،گف تو الان بری سر ریاضی کنکور شک ندارم ۷۰میزنی و میایک ۹۵زدم ولی الان نه مس ه نیس ب عمومی ببازی؟؟  همیشم میگف لیاقتت خخ بالاس کم نگیرخودتو و یادمه همیشم میگف پریسا روحیتو دری شک ندارم تک رقمی هی جان بالام جان اون عدد دوس داشتنی خودمم نشد حتی ۲۰۰هم نشد ... اما اون شب نتایج ب دبیرجانم گفتم سواد و استعدادی ک ب وقتش ب کارت نیاد همون بهتر نباشه ،بودنش فقط زجره وقتی بلد نباشی ب موقه ازش استفاده کنی من غم شریفو ندارم میشه بایکم سختی تو راه دیگمم ب خاسته هام برسم کاش یک نفر درکم میکرد غمم اینه نتونستم از این سواد بهره ببرم درحق خودم بدی این داره خفم میکنه

دارم فک میکنم فرق من با ی ک قانون اول نیوتونم نمی دونه چیه؟تو چیه؟؟

من هر وقت سوادمو خاستم نبود...

خیلی خستم روح و روان م درد میکشن خسته تر از خسته له و ناامید

..و سرگردون...

هفت دیگ احتمالا برم تهران با هدف یونی تهران برا پرسیدن سوالات...خسته ام همین...دارم هر روز نابود تر میشم

خیلی وقت تو اینه خودمو نگاه نمیکنم میترسم این همه داغون؟؟زیر چشمام کبود وسیاه ....انگار یکی ب قصد کشت منو زده اما این سیاهی و کبودی ها غمه...

میدونم کنکور کثیف ته دنیا نیس ب خدا میفهمم ب خدا غم کنکورمو ندارم من غمم دردم ی چیز دیگس من با خودم گلاویزم با روحیه مز فم من مشکلم کنکور نیس...زورممیاد ب چیز کثیفی مث کنکور باختم ن ب خاطر سوادم ب خاطر روحیه احمقانم...

چقد دلم برا پریسا روزای نهایی تنگ شده پر شوق و ذوق پر انگیزه تاپ درجه یک سواد انگیزه روحیه همش اکی...واقغیت نهایی یادمه ی دیوار کشیدم دورم سعی درگیر حواشی نشم وای فلان امتحان زهرمار و کوفت یا کی چ کار کرد درحد اینک اون شاگردام:|سوالاشونو بپرسن ازم همین...تو کنکورم باید همین کارو می منی ک ک زود دچار میشم ب هر دردی باید این کارو می همون دیوارو میکشیدم من سالا مدلم این طور بود چرا یهو سر کنکور:||باید تو پیلم میموندم و ارتباطات در همون حد ولی یهو نفهمیدم...ن ک عامل ش ت باشه نه ولی بی تاثیرم نبود من زیادی ادم باجنبه ایی نیستم دراین موارد کلا دچار پذیری عجیبی دارم...یادم باشه اینو ک بی تاثیرم نبود...بابام میگف غیر مستقیم بهم میفهموند ک روحیه تو بهتره تو اون دیوار و پیله خودش باشه و چنان ارتباط کنکوری با دنیای بیرون نگیری

ولی خب من نفهم بودم...

درسته عامل ش ت نیس ولی خب بی تاثیرم نبود...

کلا یتم زیاده...این یکیش بقیشم اگ بگم احتمالا ا پست تایپ شه نویسنده دق کرد و مرد...

دقیقا یادمه ۹۵ک تموم شد ب عنوان اولین اشتباهات کنکوریم ب بابام گفتم ک  بهتره ارتباط با دنیای بیرون وجو کنکور و کنکوری نباشه:|||نمی دونم مدل من عجیبیه...



انگیزه انتخاب رشتم ندارم نابود وخسته و نا امید درها ب روم بستس نمی دونم شاید ب قول سهیل رضایی شاید صدای ادم خستس...

برم تهران بگم چن منع؟

حالا بری عروسی کجا ملایر ؟؟این راهو کی بره ؟میگم نمیام با نگاهشون :)گفتم حله میام:))واقن من چرا انقد از عروسی بدم میاد جز شامش:))

مشکلم اینه دو ساعت باید چونه بزنم من این جلفارو نمی پوشم ک لباس محلی خودمو نو میپوشم اونم ن حسش هس ن حالش میگم من با اون پیرهن اسپرته چار خونه و شلوار جین کفش اسپرت؟؟ک حاهر جان ی ناه کرد گفتم حله گفتم میزنن حرص کنکورم خالی میکنن:))زهرماریم ب صورتم نمیزنم ک نمیزنم و مث ارواح پریشان میرم ،و بعدی اینک کفش اسپرتم نمیپوشم:((((ولی ی کفش دارم ب قول خاهرم قوربون اسپرت هات:))مسلما بی پاشنس ولی ی حال خستع ایی داره:))کف صاف:)خدا بعد کنکو ر و سنجش چقد از کفش پاشنه بلند بدم میاد:||||اوففففف

ی بارم در حد ثانیم نپوشیدم چیه:||احححح ...

من زمانی شماره پام ۴۱بود چطور شده ۴۰؟؟قالب کفشه ؟؟نکن فریز شدم:)

خ حس می کنم چن سانتی کوتاه شدم:(((من رو قدم حساسم خدا کنکورو باختم قدم نه دیگ توانشو ندارم؛((((


شوما هام پیرهن چار خونه دوس؟؟شومام میرید بوتیک مردانه برا پیرهن؟؟یا من میرم

خانومه میگف انقد تو میای ید اقایون نمیان:))من همه پیرهن هام چارخونس و اسپرت:)))اخ چ صفایی:))

پیرهن دخترونه چقددد بدم میاد:|||دوستان من قبل کنکورم این بودم فک نکنید اثراتع اونع:))



مرسی از مادر ک امشب اعتراف کرد از شلوار بیژامم فی الواقع ب عنوان دستمال برا پاک دود های خونه استفاده کرد

همون بیژامه ک شب قبل کنکور باهاش رفتم ی رستوران مجلل شام خوردم:|||مادرم زدی ی بخش تاریخوحذف کردی...انصافا فقط شلوار های من بی خودن؟؟؟

خب برم ادامه پریشونیم...هیع پرودگارا:)هیچی همین طوری:)







مادام و بقیش درهم بید:)

درخواست حذف اطلاعات

امروز از ناهار اومدیم خونه مامانم...

از این ادم های مدرنیتن خیلی مدرنننن...مخصوصا خانومش وایی من ب شخصه عاشقشم دست پختش بماند میمیرم براشش،سوپ شیرششش من فداش شم... ک البت نبودش:((قبلا ها سفارش میدادم درست میکرد ،این بار انقد اوضا درهم ک نشد....

امروز سر ناهار انقد خوردم داشتم خفه میشدم واقن...بعد میگ پری خیلی کم اشتهاهی:|||فشش بود:))؟؟؟

انقد ذوقیدم شامم این جاییم:))لامصب دست پخت داره :))من یکم سخت غذام:)(ب جز مامان ،هر دست پختی را نمی پسندم ،و برا همین همیشه ی رستوران و اینا نشون میکنم در حدی ک دیگ ب بابا پیشنهاد سهام میدن:)))))   )))))

ظهر همه خ دن منو زن مامانم، بیدار بودیم...داشتم کارای کلاس زبانو انجام میدادم بعد گف پریسا این کانال زبانم خوبه داریش؟گفتم نوالا رفتم کانالو بگیرم ازش ،بحث وا شد...ب جرعت می تونم بگم تخلیه شدم:)خیلی خوب بود مرسی ازش:)

در مورد کنکور و سهمیه و این اب شده مریم میرزاخانیو اپلای و فاند خیلی خوب بود،کلی بهم انگیزم میداد ،از دوستای خودش میگف ک رفتن از ایران و تجربه های اونا،خیلیم شاخم کرد واسه رفتن،بیچارم کلی غصه مم میخورد از مردود شدن پارسال و این سهمیه ها ،حرفم زدیم در مورد رفتن یا موندن برا کنکور...بهش گفتم شرایط موندن وحشتناک شده از سهمیه ک اون سهمیه پنج درصد ک منو بدبخت کرد سال بعد میشه ۲۵یا۳۰:||و سایر ماجرا ها...بعد خودشم میگفت واقن حیفه تو هر جایی بری،منم میگفتم دقیقا مشکلم اینه ن دل رفتنه ن موندن...خلاصه یکمم بحث اعتقادی درباره خدا م کرد خوب بود...درباره جون ها و بیکاری و بی بند و باری خلاصه خیلی حرفیدیم...مامانم میگ ،رو مبلی ک من رو دستش نشسته بودم با ایشون میحرفیدم خاب بود،مامانم بهشون میگ ی لحظه چشامو وا دیدم پریسا حرف میزنه کلی خوش حال شدم:|||

خو من خیلی اهل حرف زدن نیستم حالا این جا فرط و فرط پست میذارم شاید ب همین دلیله این ور پی سی و گوشی اینجانب سایلنتم...ولی خب این خانوم ادم مدرنیه با اینک ا ای دهه پنجاه سالگی ولی خیلی شیک و واقن ی مادامه:))و خودشم چن سالیه بازنشسته شده تو اداره بهزیستی کارمند بود...از ی سری مدد جو ها م میگف حرفای خوبی بود...

الانم میگ، پریسا ب نظرم تو طبعت سرده:|نفهمیدم چ جوری فهمید من خودم اصن خبرم نداشتم طبع چی هس:)ی سری خوراکیا میگف بخورم ک سردردم کمتر شه خ اینو چطور  فهمید من مدام سردرد دارم:|||

بعد ایشون متولد ۱۵اذره من ۱۷اذر:))

برای تولدش ب پیشنهاد من(چون خیلی دوسش دارم واقن)) کیک یدیمو اینا رفتیم خونشون ااایزززز:)))کیکم بز بود:)انقد خندیدیم ،مامان اینا میگفتن ی طرح ساده ولی من گفتم نچ ،این طور بهتره چون کودک درونش ب شدت فعاله؛))

بعد ایشونم یهو منو غافلگیر کرد ،نگو از مادر بزرگم تاریخ تولدمو میپرسه ،رفت بود برام ی کادو خخخ خوشگل ید ،یکهوو دیدیم بعد مراسم کیک و چاقو:)) رف بالا و با ی کادو اومد پایین ما هی منتظر بودیم ببینیم کادو باس کیه؟؟ک اون ادم خوشبخت من بودم:))خدا انقد ذوق :))

خلاصه ب قول مامانم شما دو تا عاشق معشوقید ،من ک بشخصه میدوستمش ایشونم واقن از محبتش برا من معلومه،خیلیم مهربونه ،دوران کنکور همیشه نگران من بود عزیزم...از اون مدل محبتاس ک ناراحتم نمیکن بویی از توجه بی خودو ترحم نیس...و محبتش اذیتت نمیکنه...

بعدم خیلییی خوش سلیقه و مرتب و شیک ...


الان خونشونیم ی لحظه با عشق نگاش :))))

ایشون اولین نفر ی بودن ک بعد کنکور ازم سوال کرد کامل و جامع جوابشو دادم و ن تنها پرسشش ناراحتم نکرد بلکه یکمم تخلیه روحی شدم چون مفصل حرف زدیم...

پ.ن،،دیروز تو مراسم  ختم تو بهشت زهرا اینک دبیر جان دیف تو اون شرایط گف کی جوابا میاد من دیگ حرفی نداشتم:|پدر زنشون فوت کرد رفتیم ،انقد بد بود:(من تو عمرم مراسم ختم و اینا نمیرم اینم ب زور رفتم صرفا ب خاطر :)دلم تنگش بود:)دیدمش انقد ذوق ،هی تذکر میدادم ب خودم سوتی ندی؛)ک دادم:))

اولین مراسم ختم بود رفتم...چقد بهشت زهرااا بزرگ شده خداااا،یادمه پنج سالم بود پدر بزرگم(پدر ،پدرم) فوت کرد بیابون بود الان ،بین قبر ها فاصله نیس:|درندشت ...این همه ادم افتادن مردن ،هیشکی ادم نشد...حالم ی طو ر شد...

بلدم نبودم تسلیت بگم ،مامانم انقد بهم خندید...مامانم خانومشو دید انقد گریه :(((

اونا تشکر می ،من فقط میگفتم مرسی:|بلد نبودم چی بگم...

میگم از پنج سالگی نرفت بودم...اونم اگ بلد بودم نمیرفتم. .

سختمه برم ادمارو اون مدلی ببینم ،و تسلیت گفتن من ،واقن دردیو دوا میکنه مگع:((؟؟چون خودم تو غمم دوس ندارم ریخت یو ببینم برا همینم این مدلی رفتار میکنم با بقیه،بعد بهم برچسب بیشعوری میزنن:)

دبیر جانم میگف شما نباید میومدید با این شرایط خودتون ،عذ ر خاهی میکرد من این چن روز دیگ نشد بیام ،خاستم بگم تو چقد عشقی:))

ب بابام میگم من ا ش میمیرم دبیر جانو ماچ ن :(((میگ خو برو!!!میگم ب نظرت ضایه نی:))میگ نوالا چون از پدرم برات دلسوز تره:))میگمم دبیرجان حیف بدش میاد:((میگ دیگ خودت حلش کن:))

کاش خدا تبصره میزد ک بابا،دبیران دل سوز مث پدر محرمن،حیففف خدا ی تجدید نظری والا خو:((

ولی ریش اینا گذاشت بود پیر شده بود:((ب بابام گفتم میگ ن خوبه نگران نباش:)

بعد مراسم اون جا ،رفتیم سر خاک ،پدر بزرگم ،(پدر مادر)مامان انقد گریه کرد ،خوب بود تخلیه شد...من ندیدمش:|نوشت بود سال ۶۷فوت شده:((((

ولی اون یکی پدر بزرگم رودیدم ،،،ولی چیز زیادی خاطرم نیس...

پ.ن،کار خونه مونده،،خدا جون زودتر تموم شه برگردیم خونمون:)

دلم برا حریمم تنگ شده ب شدت...

پ.ن،کلاس زبان میرم،میرم کانون زبان ایران... دیگ با این قانون هاشون ب قول خاهرم انگار درس۶واحدی داریم:))

با خاهر بزرگم هم کلاس یم:)ماجرا ها داریم:))اوچیکم میرع ولی خب اون سطحش نوجونه ب خاطر سنش ...

بچ های کلاس میگفتن ،اصن شبیه هم نیستید فک کردیم دوستید:+)اصن شباهتی ندارید:)چهره ک اره تقریبا،ولی خ ته ته تهش شبیهیم...رفتارم خب ایشون ب شدت اجتماعی و من:|

ولی زبان واقن میدوستم...خیلی عقب افتاده بودیم چون دیگ ب خاطر خونه چن جلسه غیبت کردیم ک نابود شدیم رسمااااا:|||

امروز یکم وقت گذاشتم یکم جلو افتاد ولییی خیلی مونده...

برم زبان تا شام خوشمزه مادام جان، جان :))



بعدا نوشت:بابا سر شام گفت،رفاقتو اقای دیف تموم کرد:))عاغا من بیس سانتی رشد ؛))با این شرایط هر روز ب بابا زنگ میزنه

جا داره بگم پریسا تو چ شاگردی بودی:))

ب بابامم میگم:)خاهرم میگ تو ک اخلاق نداری ،اعصابم نداری ،این حجم ارادت ب تو ب شدت شگفت انگیزه:))

خب دیگه من منم:)مهره مار داشت بیدم:))

ولی ب نظر من ،همون حرف خودشه ک میگ تو خیلی شبیه گذشته منی:)یبار سر کلاس ازش سوال می مبحث رابطه ها بود البت گسسته ، همه فن حریفه:)بعد یهو وسط سوال م ،برگشت ب یکی از بچ ها همونی ک شاگرد خودمه:)گف :،نمیگم مث خودمه...:))

همیشم میگف ،نمیخام که پووفف...یادم افتاد،اح...








جاناتان...

درخواست حذف اطلاعات

اولش مشخصه ،همون اولش ک نگارنده کتابو تقدیم میکنه ب جاناتان درون هر کدام از ماها...

اگ ازم بپرسن خودتو ب یکی تشبیه کن ؟میگم جاناتان ...

انقدر باهاش همذات پنداری خدا داند...اون جا ک زجر کشید ک اشتباه تعبیر شد...

جاناتان...

کل خوندنش دو ساعت رو هم نشد ...انقد ر برای من جذاب بود ک مسلسلی امشب تیر خلاصشو زدم...چون ریتمش را دوس داشتم و رمانتیک ترش هارمونیش...

از باخ خوندم نویسنده و خلبان نیروی هوایی امریکا...

ی جایی از اعتقادش را دوس نداشتم ک طبیعیست اما نگارشش را دوس داشتم...ازتو بیشتر میخونم اقای ریچارد...

زمستون بود ک ازت ی عبارت خیلی خوب خوندم ،ک بهشتی در  کار نیس بهشت،،، ، ینی تکامل رسیدن ،اون موقه سعی تمرینش م اما ش ت خوردم اقای ریچارد.. و مدام از جاناتان خاندم معنای بهشت را،حق با جاناتان است اقای ریچارد...

چقدر دوس دارم غرق کتاب خاندن شوم اما...

از بابا درباره ملت عشق پرسیدم گف :دارمش ،حالا شیر ژیان میخاد بین ۲۰هزار کتاب ک تو گونی رفت پیدایش کند...ولی گف من خیلی موافقش نیستم... قرار شد بخانم و خودم بفهمم چرا بابا گف نه...

*****جاناتان مرغ دریایی،اثر: ریچارد باخ ،ترجمه: کاوه میر عباسی،نشر نی...



پرواز اوج اشتیاق منم هس جاناتان...اما تفاوت گنده ایی بین بود جاناتان ک مدام تو ذوقم میخورد...باور...اره !!جاناتان ،باور...چیزی ک من فراموشش ...



تو نه خاب بودی ،ن تمنای محالی بودی ،ن مال دیروز بودی ن امروز ،بلکه برای فردایم بودی ...

و علیرضا قربانی اوج میگرد:رویای منی،خو ،در دل بیداری من،تو حسرت پنهان شده در خنده و در زاری من...


میبینی جاناتان من افعالم را در گذشته صرف می کنم ولی تو برای حال بودی ،مهم ترش جان،تو به جاناتان درونت رسیده بودی . بازم باورش کردی اما من مدام درسرش زدم ،تو بهش قدرت پرواز دادی و من حبسش ...ن جاناتان انگاری خیلیم شبیه نیستیم واقعیت رویای من جاناتان است ن خود فعلیم...


تو حسرت پنهان شده ی ابدی منی...






مادام و بقیش درهم بید:)

درخواست حذف اطلاعات

امروز از ناهار اومدیم خونه مامانم...

از این ادم های مدرنیتن خیلی مدرنننن...مخصوصا خانومش وایی من ب شخصه عاشقشم دست پختش بماند میمیرم براشش،سوپ شیرششش من فداش شم... ک البت نبودش:((قبلا ها سفارش میدادم درست میکرد ،این بار انقد اوضا درهم ک نشد....

امروز سر ناهار انقد خوردم داشتم خفه میشدم واقن...بعد میگ پری خیلی کم اشتهاهی:|||فشش بود:))؟؟؟

انقد ذوقیدم شامم این جاییم:))لامصب دست پخت داره :))من یکم سخت غذام:)(ب جز مامان ،هر دست پختی را نمی پسندم ،و برا همین همیشه ی رستوران و اینا نشون میکنم در حدی ک دیگ ب بابا پیشنهاد سهام میدن:)))))   )))))

ظهر همه خ دن منو زن مامانم، بیدار بودیم...داشتم کارای کلاس زبانو انجام میدادم بعد گف پریسا این کانال زبانم خوبه داریش؟گفتم نوالا رفتم کانالو بگیرم ازش ،بحث وا شد...ب جرعت می تونم بگم تخلیه شدم:)خیلی خوب بود مرسی ازش:)

در مورد کنکور و سهمیه و این اب شده مریم میرزاخانیو اپلای و فاند خیلی خوب بود،کلی بهم انگیزم میداد ،از دوستای خودش میگف ک رفتن از ایران و تجربه های اونا،خیلیم شاخم کرد واسه رفتن،بیچارم کلی غصه مم میخورد از مردود شدن پارسال و این سهمیه ها ،حرفم زدیم در مورد رفتن یا موندن برا کنکور...بهش گفتم شرایط موندن وحشتناک شده از سهمیه ک اون سهمیه پنج درصد ک منو بدبخت کرد سال بعد میشه ۲۵یا۳۰:||و سایر ماجرا ها...بعد خودشم میگفت واقن حیفه تو هر جایی بری،منم میگفتم دقیقا مشکلم اینه ن دل رفتنه ن موندن...خلاصه یکمم بحث اعتقادی درباره خدا م کرد خوب بود...درباره جون ها و بیکاری و بی بند و باری خلاصه خیلی حرفیدیم...مامانم میگ ،رو مبلی ک من رو دستش نشسته بودم با ایشون میحرفیدم خاب بود،مامانم بهشون میگ ی لحظه چشامو وا دیدم پریسا حرف میزنه کلی خوش حال شدم:|||

خو من خیلی اهل حرف زدن نیستم حالا این جا فرط و فرط پست میذارم شاید ب همین دلیله این ور پی سی و گوشی اینجانب سایلنتم...ولی خب این خانوم ادم مدرنیه با اینک ا ای دهه پنجاه سالگی ولی خیلی شیک و واقن ی مادامه:))و خودشم چن سالیه بازنشسته شده تو اداره بهزیستی کارمند بود...از ی سری مدد جو ها م میگف حرفای خوبی بود...

الانم میگ، پریسا ب نظرم تو طبعت سرده:|نفهمیدم چ جوری فهمید من خودم اصن خبرم نداشتم طبع چی هس:)ی سری خوراکیا میگف بخورم ک سردردم کمتر شه خ اینو چطور  فهمید من مدام سردرد دارم:|||

بعد ایشون متولد ۱۵اذره من ۱۷اذر:))

برای تولدش ب پیشنهاد من(چون خیلی دوسش دارم واقن)) کیک یدیمو اینا رفتیم خونشون ااایزززز:)))کیکم بز بود:)انقد خندیدیم ،مامان اینا میگفتن ی طرح ساده ولی من گفتم نچ ،این طور بهتره چون کودک درونش ب شدت فعاله؛))

بعد ایشونم یهو منو غافلگیر کرد ،نگو از مادر بزرگم تاریخ تولدمو میپرسه ،رفت بود برام ی کادو خخخ خوشگل ید ،یکهوو دیدیم بعد مراسم کیک و چاقو:)) رف بالا و با ی کادو اومد پایین ما هی منتظر بودیم ببینیم کادو باس کیه؟؟ک اون ادم خوشبخت من بودم:))خدا انقد ذوق :))

خلاصه ب قول مامانم شما دو تا عاشق معشوقید ،من ک بشخصه میدوستمش ایشونم واقن از محبتش برا من معلومه،خیلیم مهربونه ،دوران کنکور همیشه نگران من بود عزیزم...از اون مدل محبتاس ک ناراحتم نمیکن بویی از توجه بی خودو ترحم نیس...و محبتش اذیتت نمیکنه...

بعدم خیلییی خوش سلیقه و مرتب و شیک ...


الان خونشونیم ی لحظه با عشق نگاش :))))

ایشون اولین نفر ی بودن ک بعد کنکور ازم سوال کرد کامل و جامع جوابشو دادم و ن تنها پرسشش ناراحتم نکرد بلکه یکمم تخلیه روحی شدم چون مفصل حرف زدیم...

پ.ن،،دیروز تو مراسم  ختم تو بهشت زهرا اینک دبیر جان دیف تو اون شرایط گف کی جوابا میاد من دیگ حرفی نداشتم:|پدر زنشون فوت کرد رفتیم ،انقد بد بود:(من تو عمرم مراسم ختم و اینا نمیرم اینم ب زور رفتم صرفا ب خاطر :)دلم تنگش بود:)دیدمش انقد ذوق ،هی تذکر میدادم ب خودم سوتی ندی؛)ک دادم:))

اولین مراسم ختم بود رفتم...چقد بهشت زهرااا بزرگ شده خداااا،یادمه پنج سالم بود پدر بزرگم(پدر ،پدرم) فوت کرد بیابون بود الان ،بین قبر ها فاصله نیس:|درندشت ...این همه ادم افتادن مردن ،هیشکی ادم نشد...حالم ی طو ر شد...

بلدم نبودم تسلیت بگم ،مامانم انقد بهم خندید...مامانم خانومشو دید انقد گریه :(((

اونا تشکر می ،من فقط میگفتم مرسی:|بلد نبودم چی بگم...

میگم از پنج سالگی نرفت بودم...اونم اگ بلد بودم نمیرفتم. .

سختمه برم ادمارو اون مدلی ببینم ،و تسلیت گفتن من ،واقن دردیو دوا میکنه مگع:((؟؟چون خودم تو غمم دوس ندارم ریخت یو ببینم برا همینم این مدلی رفتار میکنم با بقیه،بعد بهم برچسب بیشعوری میزنن:)

دبیر جانم میگف شما نباید میومدید با این شرایط خودتون ،عذ ر خاهی میکرد من این چن روز دیگ نشد بیام ،خاستم بگم تو چقد عشقی:))

ب بابام میگم من ا ش میمیرم دبیر جانو ماچ ن :(((میگ خو برو!!!میگم ب نظرت ضایه نی:))میگ نوالا چون از پدرم برات دلسوز تره:))میگمم دبیرجان حیف بدش میاد:((میگ دیگ خودت حلش کن:))

کاش خدا تبصره میزد ک بابا،دبیران دل سوز مث پدر محرمن،حیففف خدا ی تجدید نظری والا خو:((

ولی ریش اینا گذاشت بود پیر شده بود:((ب بابام گفتم میگ ن خوبه نگران نباش:)

بعد مراسم اون جا ،رفتیم سر خاک ،پدر بزرگم ،(پدر مادر)مامان انقد گریه کرد ،خوب بود تخلیه شد...من ندیدمش:|نوشت بود سال ۶۷فوت شده:((((

ولی اون یکی پدر بزرگم رودیدم ،،،ولی چیز زیادی خاطرم نیس...

پ.ن،کار خونه مونده،،خدا جون زودتر تموم شه برگردیم خونمون:)

دلم برا حریمم تنگ شده ب شدت...

پ.ن،کلاس زبان میرم،میرم کانون زبان ایران... دیگ با این قانون هاشون ب قول خاهرم انگار درس۶واحدی داریم:))

با خاهر بزرگم هم کلاس یم:)ماجرا ها داریم:))اوچیکم میرع ولی خب اون سطحش نوجونه ب خاطر سنش ...

بچ های کلاس میگفتن ،اصن شبیه هم نیستید فک کردیم دوستید:+)اصن شباهتی ندارید:)چهره ک اره تقریبا،ولی خ ته ته تهش شبیهیم...رفتارم خب ایشون ب شدت اجتماعی و من:|

ولی زبان واقن میدوستم...خیلی عقب افتاده بودیم چون دیگ ب خاطر خونه چن جلسه غیبت کردیم ک نابود شدیم رسمااااا:|||

امروز یکم وقت گذاشتم یکم جلو افتاد ولییی خیلی مونده...

برم زبان تا شام خوشمزه مادام جان، جان :))









دنیای دخترانه و بعدش به ا همیشگی...

درخواست حذف اطلاعات

تن تن پست میذارم،می دونم همین ک هس:)

چن روز پیش ع پروف یکی از دوستان را دیدم ...و بقیه ...

دیدم من چقد با اینا فرق دارم و اینا با من ...اینا وارد دنیای دخترانه شدم و من همان پریسای شر و کودک با اه بزرگش موندم...

من ۲۰سالمه ولی اصن شبیه دخترای ۲۰ساله دوروبرم نیستم...

همین دوستام وزی باهم تو مدرسه سرو گردن میش دیم ،حالا خانومی شدن واس خودشون...

مثلا قیافه یکیشونو ک ارایش کرده دیدم جا خوردم...ندوم ب فک می اینم مث منه...

من تو عمر ۲۰سالم هرگز ارایش ن :|ی مدتیه دارم ضد افتاب میزنم با  فشای خاهرم:)

و لی خب از ارایش متنفرممممم...اول واقن چطور بعدش مثلا اب میخورن:||یا حس می کنم سنگینه...و خب من خسته تر از انم...من کل اماده شدنم دقیقا بدون اغراق دو دیقس روزای مدرسه زیر دو دیقع بود دکمه مانتوبند کفشام تو سرویس انجامشون میدادم...ترجیح میدادم تا ا ین لحظه بخابم:))راضی بودم و هستم اون خابا ای میچسبید

یا من در عمر م کفش پاشنه بلند و دخترانن و از اینا نداشتم...همش اسپرت:)همششش..فقط پارسال از این طبی های چرم گرفتم ک مث پشیمونم ...

و تیپ و اینام کلا ساده ...مثلا من از این مانتو های جلف ک دکمه نداره اییی بدم میاد...

یا شلواره :|چیه اخه...

از ایی ک جورابم نمی پوشن متنفرم ،و چیزی ک واقن حالمو بهم میزنه یکی اسپرت بپوشه بدون جوراب...از این جوراب نازکا اییی متنفرم ،فقط جوراب سرمه ایی و مشکی ساده اسپرت یا از اینا ک س و ایموجی دارن:)

یا از ینا ک زنگوله دارن:)دوس دارم:)

خلاصه من دنیایم واقن با اطرافیانم خیلی متفاوت شده ن اونا حاضرن بیان تو دنیای من ن من...چن روز پیش دوستان دبیرستان دورهمی داشتن من نرفتم اولا برا شرایط موجود ک روحیه نداشتم برم مث فقط بخندم و دوم اینک دنیاهامون دیگ خیلی باهم فرق داره...و اینک از خونه مون ،از دوستام ی خبر نداره حتی ارغان...

ارغان همیشه میگف پری رفتی تورو خدا این جوری نری:|

یا زهرا خونشون بودم همدان پارسال جلو اینه وایساده بودم شکلک در میاوردم:||یهو غش کرد از خنده منم فک داره ب شیرین کاری من میخنده اعتماد ب نفسم رف بالا بیشتر خل شدم...بعد گفتم چته،گف هیچی ی لحظه تصور تو ارایش کنی:|خل نیس؟

اون روز ک ع دوستام ک رو پروفشون بود ،ی لحظه گفتم پریسا،چن سال دیگ اگ باشی ،از خودت گله نداری چرا دختر نبودی؟از این مدل دختر بودن منظورمه

تو عمرم انقد با جرعت ج واب ندادم...گفتم نه...سادگی انتخاب منه و راحت ترم ...

از لاکم اییی بدم میاد مخصوصا بوش:||

من چن ماهه فهمیدم خط چشم با خط لب فرق داره،وقتی زهرا فهمید جفتمون مردیم از خنده،من فک می خط ،خطه دیگه:))

واقن دنیا هامون دیگ فرق داره ن ب خاطر قیافه و مدل پوشش و اینا...اصن نگاه هامون ب زندگی...

و ارزش ها...اونا از اینایین ک میگن فقط باید خوش گذروند و خندید ...اما من:||...

من اهل معادله ام اول معادله رو حل می کنم بعد طبق جواب معادله جلو میرم ولی خیلی از اونا...نمی دونم کدوممون راه درست رو پیش گرفتیم شاید ظاهرا اونا..اره واقن ششواهد میگ اونا برندن..

اما من میدونم این راه من نیس ،،نمی تونم وارد هر راهی بشم ک فقط برنده باشم...گاهی انتخابام این میشه ،راهشو از مقصدش بیشتر دوست دارم...شاید این سال ها معیارم همین بوده...

نمی دونم...من اشتباهات راهمو دارم ،ینی سعی می کنم پیداش کنم ،ب هر حال هیچ را هی بدون فرعی و دست انداز نیس...

امشب ک برا دقایقی دوباره دردا ب سراغم امدن ،بغض ک داشت خفم میکرد،گفتم راضی؟راضی بودم...من از هرچی زدم ک ب وصال ختم بشه اما ا اش زدم توفرعی...

درد ،میسازه ...سخته خیلی...اما ...

چن ماه پیش یکی از دوستام ،ک در واقه شاگرد خودم بود تو مدرسه ،زجری ک برا حد ب من داد یا مشتق ،وای شب نهایی حسابان دقیقا ده زنگ زد نزدیکای یک تموم شد ،مشتقو بهش یاد دادم:|| با حل کاچل تمارین ...هر وق از دبیر جانن فیزیک سوال میپرسید میگف پریسا چ کارس:||بعد امتحان فیزیک شب ا خودم کلی کارم مونده بود جواب تلفنشو ندام روز بعدش جواب سلاممو نداد:||منی ک فیزیک و ریاضیات ش را  رسما دبیر خصوصیش بودم چقدر بهم برخورد ،بعد دقیقا  تو ایام فرجه یادمه فصل ۴و۵رو تلفنی براش درس دادم رسما تا این حد معرفت ...(ک مدلش همینه ک فقط خوش باشه ،این مدل خیلی خوبیم هس اگ بلدش باشی...)

تو پاساژ ک خاهرم مشغول مانتو یدن بود منم ب مغازه ایی ک از این دست بندای سنگی و جفنگ مفنگ دارن زل زده بودم یهو اومد جلو راهم...خوشم نیومد...خلاص هابراز علاقه کاملا دروغین ک خودشم فهمید...

بعد گف ،انقد خودتو خسته نکن ما هممون پشیمونیم...

خندیدم...

ولی بعدش گفتم با خودم ،پشیمانی تا پشیمانی تو برا چ پشیمان میشوی و من در ا برای چی؟؟

تو دنبال چی هستی من پی چیم؟؟من مشرق تومغرب ،پ هیچ تقاطعی تو حس پشیمون شدنمون نمی بینم...

بدم میاد ادما از مدل نگاه خودشون برا بقیع تز میدن...ولی خب جنس ایرانی همینه...

دارم فک می کنم تو اون دورهمی اگ میرفتم من غریبه ترین بودم...انگار ن انگار چار سال دبیرستان باهم بودیم...

و چ روزایی ک باهم نداشتیم...اونا دنیایی ک انتخاب با دنیای من خیلی فرق داره . ..

و من چقدر ب دنیای زندگیم بد ارم...

اگ واقن وصالی نباشه ؟چی؟اون وق چی میشه ؟تو ی عمر پی چی بودی پی چی رفتی؟سراب؟وهم؟

اصن مگ رسیدن داریم؟،مگ اصن قرار رسیدنه؟پریسا اون هدف اصلیه اگ نشه؟چی؟این دیگ شریف واینا نیس،همه زندگیته رفیق...می دونم...ولی ایا چاره ایی جز این هس ک باید بروم؟نه..

پریسا توکجای این دنیای خودت ی؟مختصاتت دقیقا چیه؟باور کن ک نمیدانم...باور می کنم...

پریسا گریه کن...جدی،گریه کن ...این سکوتت ازارم میده ،سکوت کردی ک چی بشه دم نمیزنی ک چی ؟پریسا امشب تو اون درد یادم افتاد امسال باید چ کار می ک نمی رسیدم ب نقطه اغازین ک طوری نمیشد دلتا ای م صفر شه...مس س ک امشب یادم افتاد؟ولی من ی سال گم کرده بودم ...پریسا ...

ب یاد حرفای م...پریسا تو کی میخای شرو کنی...پریسا کجایی؟؟نشد...پریسا امشب داشتم ب تمام تاوان  ها و درد ها و ...فک می ...پریسا دلم برا همه اون روزا تنگ شده باورت میشه؟پریسا گم وقتی ک ،وقتش نبود...

پریسا ب میگفتی کاش زودتر فایل و پیدا می ...ولی حس وقتش نبود..پریسا فرقیم میکرد...پریسا واقن قرار بود گم کنم؟،پریسا کمکم کن خابشو نبینم برا ابد....

کاش هیچوقت دیگ گم نشم ...پریسا اصن من گم شدم یا اون؟اره من گم شدم...

پریسا دنیای دختر بودنت را این طور دوس دارم و دنیای زندگیت را...پاش میمونم تا زمانیک بدونم غلط نیس...

پریسا من دست از اه م و ارزش هام نکشیدم...پریسا دلم براش خیلی تنگ شده کاش ی روزی تصادفی میشد دیدش...

پریسا ا ش مرگه...شاید بعدی تو باشی....

پریسا از کجا ب کجا رسید:)نمی دانم چرا ا ش همیشه ب این جا میرسد....













برادر دارم از نوع لطیفش

درخواست حذف اطلاعات

غرق خاب بودم الان، خاهرم با گوشی اومد تو اتاق باران....من دقیقا ، خط ویژه رو دیدید؟؟اون جا ک محسن از خاب پا میشه:)من اون مدلی بودم..گوشی رو بهم داد...همکار مامانم بود البته از اون رفیق صمیمی هاس بیست و سال رفیقن...خلاصه من با صدای گرفته سلام اینا...

نگو اینا قبلا چن روز پیش با مامانم هماهنگ امروز س شنب بیان دنبالم بریم ددر...حالا من با پسر ، جان ،خاهر بر ادریم:||از نوع این شیری میریا ولی میگن قانونیش نشده:||چون فقط من خوردم :||نذاشتم اون حق منو بخوره:||نوزادیم غیرتم رو داشت هام بیشتر بودا...

خلاصه ک ما با عاقای برا در بریم بیرون بعد اینک گردش تموم شد بریم خونه او نا:|منم ب قول خاهرم بسیار بیشخصیاته گفتم نه:||مچکر...تا شما ها باشید جای من قول ندید والا

حالا مامانم خونه نیس بیاد ی دست حس این جانب را ب توپ میبندد ک دختر چرا انقد بیشعوری:))

حالا این داداش من؛)))خدااااا:)))خیلی روحیه عجیبی داره ،از این لطیفا ،اصن ی وضعی روحیش مث سفید برفیه:)))))

بچ بودیم بازی میکردیم م میکرد:||عاشق بازی بود:|||حالا من متنفرررررررر از این  بازی:||همیشم اون مامان بود :|||

من ی نقش حاشیه میگرفتم دراز کش بیشتر ک فقط بخورم مهم ترین اپشن من برا زندگی

...

حالا داداش اینجانب بسیار بسیووووررر با کلاس:||

از این خوشتیپا ...خو من الان همه لباسام  ک چن هفت پیش شسته شد تو اعماق دود همششش چروکک نابود...من از قبل کنکور میخام کفش ب م ک حسش نیس...خلاصه من نابود چ توقعی دارید پاشم برم بیرون ؟؟اونم با داداش ب شدت با کلاس ک مارک میپوشه:||واقن که،حالا برا مامانمم بگ میگ تو لباس نداری؟؟اونا چین اون همه لباسس پ نمیخای ؟؟پرتش می کنم:|||

بعدم داداش من روحش لطیفه ،منو با تیپ این مدلی ببینه دق می کنه:)+

قبلا ها تلفنی حرف میزدیم باورکنید کلا من گوش بودم انقد برام خاطره های لطیفشو میگف...

بچم بود گفتم دیگ عاشق بازی...الانم ی کد بانو ...من ک الانم اون نیمرو درس هم پاس دادم ب باران...ایشون غذا بلده در حد مرگ...ی بار خونشون برام مرغ درس کرد خدا شاهده تا کله رفته بودم تو بشقاب...بعد گف پری جان بی زحمت سیب زمینی رو پوست میگیری؟؟(دقیقا نوع مکالمش اینه)من :هان...

ی سیبو بر داشتمی دور نزده بودم ک پوستش کنده شه:|گف بده نمیخاد ابش می کنی:||

خلاصه خاهرم هی میگ ضرر کردی با هم میرفتید ددر  بعدم ی درصد احتمال بده اگ شامو خود برادر درس میکرد:(((غمگینم کرد...

وایی مامانم زنگ زد ب خاهر ...پوستم کندس...

خلاصه چن سال دیگ برا داداشم خاستگار میاد...:))))

انصافا با این اشپزی ک این بلده حالا خونه داریش ،تمیز میکنه در حد لالیگا:||مهریه باید بر حسب تولدش میلادی در نظر بگیریم...

عاغییی ،راهنمایی برادر با یکی از پسرای همکار بابام ک ما اصن باهم سازگار نداریم هم کلاس بودن...

ی بار این پسره ای خدا :))ب برادر میگ حال خاهر عتیقت چ طوره؟؟بیشعور:))

عاغا اینم غیرتی میشه میزنتش:||کارشون ب دفتر و مدیر میرسه...علت دعوا .این بود ک فش داده ب خاهرم:))

عاغا خالم با ح غش غش از خنده ،چون این اولین دعوای برادر بود ... ی ک ب شدت لطیفه و مهربون...

ک عاقا دعوا کرده ،سر پری...وقتی ب من گفتن انقد خندیدم صرفا برا کلمه عتیقه، بیشعور...

بعد گفتم خو کشتش ؟؟:||باید میکشتش والاااابقیش سوسول بازیه...

وووووییی از این پسره چقد بدم میومد...هر بار ک بچ بودیم میومدن خونمون بابام میگف نزنیش:|||زشته:||


عاغا ما ب دلیل لباس درس وحس رد ی پیشنهاد خیلی خوبیو...

این همه ضررر...ای خدا













دل +پاپ کورن=اینک ما خوب نیستیم و رد دادیم

درخواست حذف اطلاعات

در گوشش مهدی سلطانی میگ:اگر دوران ب نا اهلان بمانه نشینم تا که  این دوران بگرده...

قبل کنکور این رو ،رو کاغذ نوشت و زد ب دیوار اتاقش ک ۱۲تیر ۹۷سوخت...

و حالا دارد فکر میکند ب قیمت عمرم تمام میشود اگر...و هیچ کاری نتوانم م و هیچ کاری از دستم ساخته نیس...

یا ی جا دیگ میگ :اگ دستم رسد خونت بریزم ببینم تا چ رنگیه ای دلی دل...دله چ رنگیه ؟یا خونه؟خونه ک قرمزه پ همون دلس..دل رنگ داره؟ اره کاش بدونم مال من چ رنگیه اصن دل کجاس ن وجدانا بعضیا ک میگن مثلا دل درددارم دستشون ب سمت معده و ایناس بعضیام ی جاهایی منظور قلبه...

من ک میگم دل مغزه :|جدن دلیل خودمم دارم...

حداقل برا من...من مغزم اول میبازه ...

ها دوبارع رسید اون جا ک ک اگر دوران ب نااهلان بمانه نشینم تا ک این دوران بگرده...

دلا چونی؟دلا چون؟همه خونی همه خونی همه خون...

خو بقیش سخته برا تایپ ...

دیروز تولد دخی بود..چهارمه...دوس داشتم بهش بگم خاعک با این دوستات:||چقد گوشت تلخ:||این بیچاره انقد مظلوم بود ...

حالا خاهر من ی نابود تر از این از بس ارومو...امان از این دهه ۸۰ها عصرونه  دادیم مامانم گف برا دوستای باران بکش...عاغا منم مدل اینه ک موقع غذا خوردنم هیچ و نمیبینم انقد ک فکرم پیش خوردنه ،برا اونی ک دقیقا از همه گوشت تلخ تره کشیدم قبولش نکرد:|گف خودم میکشم:|مز ف...حیف عزیزمی ک بهش گفتم حالا درسته یهو از زبونم پرید ولی خب...جان خودم یادمه همسن اینا میرفتم تولد اینا مث کر رولال ی گوشه مینشستم بعد  اینا :|||حالا خاهر خودم این جاش کاملا بی طرف میگم ک اصن نسبتیم با من نداره...خو خخخ باهوشه چن بارم تست شده اصن نابغس...بعد امسال نذاشتیم تیزهوشان اینا بره دیگ میره هفتم البت خو دشم نخاس ...بهمون گفتن اگ میخایید با نابغه  بودنش عشق و زندگی کنه بهتره تو محیط عادی باشه ک من گفتم عاغا بفرستیم ازمونشو بعد نره ک ی موافت نکرد با تشکر :)...البت بابا هم نظرش این بود  ک نره اصن چون این بشر ب همه امور زندگیش میرسه درس تفریح و ماشالا ی هنرمند...تابلو فرش بزرگی خودش بافت بدون اینک ی یادش بده ی روز فقط دقیقا ی ده دقیقه ایی رف ی کلاس دقیقا ده دقیقه همشو یاد گرف ولی سوخت ۱۲تیر... بعد من هنوز بلد نیستم سوزنو نخ کنم یا نخو سوزن نمی دونم کدومشه،خدا انصاف نبود همه شو دادی ب ایشون ک البت لا مشکل هوش اون انگار مال منه والا...یا مخ کامپیوتر لازمه بگم گوشیم اب میشه یا لپ تاپ ایشونو صدا میزنم:|

بعد دیروز این نابغه ما گیر ی مشت گوشت تلخ افتاده بود ،بعد مامانم حرص میخورد این  با اون گوشت تلخا بازی نمیکرد من ک راضی بودم ترجیح میدادم تنها باشه تا با اینا ،تنهاییم نشست ی حرکتی زد ک موندم تو کفش:||چطور اخه؟؟

حالا بماند...

ولی وجدانا...بعد چاقو این نرف این گوشت تلخا پ وسط عاغا کاش بلدم بودن هیچی اینم گذشت...

من یادمه ی بار تو ی تولد مادره کشت خودشو من چاقو برم عاغا مگ من قبول می ،،،داریم ب کجا میریم این بود ارمان های ما؟؟؟

حالا پذ دادن هاشون؛))،مس ه بودا

یکی میگف تبلتت چقد کوچیکه مال من بزرگه ،اهنگات چقد خزن:||من دیروز با ماکان بند اشنا شدم:|||||||||چقدم ک ماشالا چرت میخونه،یا اون یکی لباساتو کجا گرفتی:|||

بعد خاهر من :|||

دخی بیچارم ،ک مظلوم...تن تن بهش میگفتم دوستات خخخ قشنگن:|خودش میخندید

خو مثلا دخی ،ک ۹۹درصد عمرشو خونه ما بوده و منو دیده..سرم تو کتابه از کجا این چرت و پرتا رو یاد بگیره...

حالا مس ش می میگفتم باران بگو دیقققققققققق ک من انقد لاکچرین خودشون خونشونو سوزوندن :)حوسلشون سر رف اتیش بازی ...والا اینا انقد چرت میگفتن...کادو هاشونم :||من میرفتم تولد میگفتم کمتر از کلیه نباشه بعد اینا:||خو حداقل ی چیزی میاوردید ب درد بخوره

یا پول میاوردید حداقل هزینه کیک جبران شه:||

ای بابا. ...اون جایی ک یکیشون ب باران گف این دختر عمتت چقد درازه مث بهتاش میمونه و لاغر نزدم تو دهنش ،مطمن شدم من ن تنها خشن نیستم بلکه خیلی هم محترم و مهربونم...

خبر مرگ من تمشون هم پونی بود...من فک می تم مال گوشیه فقط...تم تم تم مغزمونو بردن...

ها این باران شومپز هی بهش گفتم بادکنک نزن ب دیوار مگ تو کتش رف ،میگف نمی دونم ب چی تم میاد :|||حالا چسب مخصوصم داش بعد میگف این باعث میشه دیگ دیوار اب نشه بعد من میگفتم اینا چرت و پرته ک قبول نکرد بعد گفتم ب جهنم بیا بزن ،بعد امروز قشنگ ب جهنمو نشون ش دادم دیوار اب شد مسعولشم چسبی رو دیوار نمونه وگرنه ب جهنم میشه:)بهشم گفتم بعدش شربت بیار برام:)راضیم ازش:)ناراحت میشم فک کنید انتقام اینو گرفتم دیروز با گوشت تلها همه پاپ کورن ها را خوردن و هیچیش نموند...چرا من تو تولدا همسن اینا فقط اب میخوردم...بعد اینا ،بی تربیتا اون همه پاپ کورن ...

تا درس شدن خونه ،اسکانمون این جاس ،بیچاره باران:+)تقصیره خودشو از بس سر ب هواس:))ولی خوبه اموراتمو انجام میده،هنزفریشم بردم برا خودم مال خودم ک سوخت...ولی بهشم خوش میگذره ی درصد جایی من باشمو بد باشه محاله...امشب انقد چیپیس خوردیم حالم بده...تازه گفتم بیا پیشن من بشین ک پاهاش برا من تکیه گاه دستام باشه:)))جان خودم اینم کیف داد.. دختر حرف گوش کن موهبت الهیه...

ولی خب اینا باعث نمیشه من پاپ کورنو یادم بره...

موندم این دختر ب چ معیاری اینارو دوست خودش قرار داده است:؟؟؟؟؟چقدم جیغ جیغو بودن...

ولی حس می کنم باید خشمو نشون میدادم...پاپ کورن اون همه ،نمی بخشم...

حالا ناراحته یکیشون قراره برا همیشه بره شمال ولی من خخخ خوش حالم:)البت حس و حال اینام تو این سن طبیعیه...

ولی باران باید عاقت می با این دوستات...

چن روز پیش با من اومد ک بریم دنبال خاهر کلاس زبان بعدش رفتیم کافه همیشگی من برا ذرت و بستنی...عاغا میگن بچ ها تربیت پذیرن واقعیته اولش یکم باران خل بازی درمیاورد با خاهر ک سریعا موجب تذکر اینجانب واقه شدن ،ک خب بیچاره ها کاری نمی ولی اعصاب من کشش نداشت بعد خیلی محترم شدن اصن ب طوری ک کیف اوردمشون ،چن ماه پیشم ک بردمشون سینما همین طور شد وقتی بهشون تذکر میدادم ک پچ پچ نکنید یا دیگ حق ندارید برید بیرون یا حق ندارید تخمه ب ید اوج بیشعوریه تو سینما ، باران گف بقیه چرا این کارا رو میکنن گفتم اونا بی فرهنگن اینام از بچگی بیشعور بودن بعد عادت از بچگی الانم دیگ بی فرهنگ موندن دوس داری تو بزرگ شی بی فرهنگ باشی گف نه:)گفتم پ دیگ نکن این کار هارو ...عاغو خیلی شیک و دید ...البت بعدش فرهنگو نشونم داد منو برد فروشگاه کنار سینما جیبمو خالی کرد...

خلاصه عاغا رو تربیت بچ ها باید کار کرد چار روز دیگ رفتن تولد ابلد باشن همه اون پاپ کورنا مال اونا نیس چار تا دونه برا بقیه نگ دارن...

وقتی پست میذارم یکی باید وسطش یادم بندازه تورو جون سید تمومش کن:)

23تیری ک گذشت سالگرد مریم میرزا خانی بود

ب جرعت اولین چیزی ک باعث شد برم سمت المپیاد خود خود خود بود...همیشه هستی تا ابد؛+)

امروز ب اناهیتا فک می ...خیلی فک ...

مرگ تو  زندگی تو ، همش درس بود...تو خیلی خوبی خیلی ...هستی تو ذهنم تا ابد من ذهنم از قلبم برام مهم ترن قلب برا من برع خیلیا جای مهمی نیس ولی ذهنم چرا...و جای بهتر و امن تریه...پ تا ابد در ذهنمی...

هروقت غرق دیفرانسیل خاندن میشدم یادحرف شما میفتادم ک اوج لذت ریاضیات اینه بگییی اینههههه:)راس میگی این حالو یدارم...

یک سال گذشت و ریاضیات شما را کم دارد...

جبرانش می کنم ... ...دوست دارم مث اول دبیرستان ک ارام ارام شناختم مریم میرزا خانی و هر روز انگیزه برا المپیاد بیشتر و بیشترو شد.. اونم نشد نمی دونم چرا... مث همیشه ناتوانم برا بیان عمق دوست داشتنم...جز اینک بگم دوستت دارم...














اعترافااتم در سن ۲۰سالگی...

درخواست حذف اطلاعات

 تراژدیه تلخیه یا شیرین نمی دونم...

اما اعترافات ...سخته ؟اره...

من لالایی خوب بلدم ولی خودم باهاش نمی خابم...

شاید بشه ب همین بسنده کرد و انتشار پستو بزنم...

اما ادامش میدم...

من هرگز بلد نبودم اون طور باشم برا خودم ک باید باشم...

ولی برا بقیه رو شاید بلد باشم شاید نه حتما...

اعترافات چقد سخته خخخ تابلو دارم طفره میرم؟یا تفره میرم؟

پریسا ؟ها؟ازت خستم...

این ک بدتر شد :|

ولی جدی ازت خستم...رسیدم ب اون نقطه ایی ک همیشه باهاش میترسوندمت...

ول کن با پریسا هم کاری ندارم با خودم کار دارم...

فقط ازم صلب کردی چیزایی رو ک میشد مال من باشه ب راحتی...

شریف؟؟اون ک یکیش بود...

۹۵نتونستی دو ماه کنترل کنی خودتو گند زدی ب همه چی لعنتی قرار دو رقمی بود...۹۶ی جور دیگ و ۹۷خوب اومدی روز ا گند زدی ب همه چی...چرا ؟؟نمیفهمتت ...خستم این روزا ک ازفکر فراریم ولی خستگی های تو ...

نابودم کردی ن بحثش شریف نیس ...شریف ک تموم شد اما نمی تونم بفهمتت پریسا چ جور س سال ی غلطیو تکرار کردی؟؟

پریسا ازت میترسم انقدی ک دلم نمیخاد باشی می دونی بذار راستشو بگم بهت اعتماد ندارم...

پریسا بلد نیستی ب موقع باشی همیشه دیر میرسی پریسا این روزای منه؟؟این رویای ما بود؟؟،تو کشتیش همه چیو...

پریسا حسرت این روزا همه زندگیمو گرفته...

پریسا چرا نذاشتی اون طوری بشه ک شبا با فکرش میخ دم پریسا من بارها خابشو دیدم ...پریسا تو ی قدمی موفقیت منو نابود میکنی...پریسا این سواد و استعداد رو گذاشتی من اون دنیا باهاش ینوس گناهان و خیرات بندگان رو حساب کنم یا ازش انتگرال بگیرم ب مشتق اصلی و علت اصلی عاملان گناه برسم؟

یا گذاشتی ب کمکم فرشتگان روم لیمیت بگیریم از گناهان ک سوز اتیشوکمتر کنن؟؟لابد...

پ من کی بگم اخیش این مزد سواد و استعدادم بود چرا هی باید بگم مزد یتم بود...

پریسا نابودم کردی رفیق...

میدونی زورم میاد ...کاش ی بی سواد بودی کاش تلاش نکرده بودی کاش دوران دبیرستان ک رقیبات خیابونو گز می تو ،تو خونه مثلثات مسعله های مبتکرانو حل نمیکردی...کاش بارها ب خاطرش تا لب اتاق عمل نمیرفتی و بیای کاش هرگز فشار ۷رو تجربه نکرده بودی کاش هرگز شنیدن دوسال دیگ فقط...کاش تو هرگز ارزو نمیکردی ...

کاش عروسی هارو میرفتی،باش حواسم نبود کلا از عروسی بدت میاد ربطی نداره...

ولی از گردش و سفر بدم نمیومد...خیلی هم دوس دارم ،خیلی هم دوووسسس دارم...

پریسا کمال گراییت بدبختت کرد ...

...

پریسا اینده خیلی مبهمه خیلی گنگه خیلی...

پریسا فک میکردی تو ۲۰سالگی این مدلی باشی؟

ن فک نمی ...میدونم...

پریسا چرا نذاشتی اونی بشه ک قرارمون بود؟پریسا تو یا من؟خدا؟؟

عد ؟؟،ن نمیدونم ...

این جا دادگاع بین ...ب خدا کاری ندارم اون خداس توم پریسا..خدا ک جلوتو نگرفت بود ...اره اونم کار خودشو ی جاهایی فقط کرد بی انک منو ببینه ولی من کاری ب تصمیمات خدا ندارم صلاحش این بود...ولی با تو کار دارممن نمی تونم ب خدا بگم حق نداشتی منو بدبخت کنی ولی ب تو می تونم بگم...اخه لامصب عامل بدبختیم تویی ن خدا...چی کار ب اون دارم....

اعتراف می کنم من تو ۲۰سالگی ب شدت ادم ضعیفیم ادای قوی در میارم اعتراف می کنم تهی از اعتماد ب نفس اعتراف می کنم قاتل ارزوهامم اعتراف می کنم من ی اشتباهو س بار مرتکب شدم اعتراف می کنم تو حساس ترین موقعیت ها وا میدم اعتراف می کنم هرگز توکلو بلد نبودم اعتراف می کنم امید فقط ی شعارع اعتراف می کنم لجبازم مرغم بدون پاس اعتراف می کنم درون گرا بودنم رسما داره افسردم میکنه اعتراف می کنم سوبا سا رو با اینک میدونستم همیشه برندس ولی تو بازی فینال ک دوهیچ عقب بود براش گریه چهارم ابت بودم اعتراف می کنم همون موقم بعد کلاس زبانو سریع دوستمو  قال میذاشتم تا ی میگرفتم ک زود ب سوبا برسم...اعترافم می کنم اولین عشق زندگیمم عمو گ بود و تا چندی پیش دنبالش می کنم تا اینک ی ع ی ازش دیدم با یکی از بالای ها ناخود اگاه بالاش اوردم ولی هنوزم عمو مهربونمه و اعتراف میکنم دوم دبیرستان دراز دارز رفتم استقبالش ک اومد شهرمون و باهاش همه اهنگ هارو خوندم و کلی تذکر خوردم و عین خیالمم نبود تازه کلی بچه رو له نمیذاشتن ببینمش منم دراز دراز رفتم جلو وایسادم...

و عمو ک با وانت دور  یومو زد انقد جیغ زدم ک دیدمش چیزی نمونده بود پرت بشم پایین... الان برام تداعی شد...نازی داره میریزه چایی واسه مهموناش کی اومده خونشون سعیدهو سمیرا حسینو عباس ...اینم خوند ...هنوزم تو گوشیم اهنگ در قندون هس و گوش میدم...و یکی از افتخاراتم این بود اسم خاهر زادش پریساس...

اعتراف می کنم با اینک دیگ قرار نی بهش برسم هنوزم مث همیشه تو رویاهام غرق میشم و زندگی می کنم با اینک میدونم حقیقت دیگ ندارن...

ولی خب حداقل تو رویا مال من ک هس؟

اعترافم می کنم برنامه ۲۰۱۸فقط عادل اونم ن خودش با لا ه ی ارادتی ب بالایی ها داره رسما میبینمش ک بیشتر غرق رویا هام بشم و انگاری یادم میره ک نمیشه

اعترافم میکنم از دیدگاه اینجانب چندش تر از رشید پور ندیدم حضرت عالی گفتناشو یادش رفته نکبت...و اعترغف می کنم ب نظر من خاعک تو سر اونیه ک گزارشکر فینال رو عادل انتخاب نکرد اخه فوتبال گزارششه فقط ک اونم عادل گل برامون بزنن بعد بگ چقد خوبیم ما..

و مجدد اعتراف می کنم مذهب مز ف ترین موضوع دنیاس...

ب تمام زاده هاشون...

ی کافر بلاد کفر رو ک کف خیابون نمیرزع از حاج اقای ک با

پای پیاده رفت کربلا ولی تو خیابون تف میکنه ترجیح میدم...

و هنوزم میگم کاش ایرانی نبودم...و هنوزم متاسفم برا ملتی ک منتظر ظهورن برا حال خوب...و هنوزم متاسفم ک با کاش دارم تابستون ۲۰امین رو سر میکنم و متاسف تر ک هرچی امدی جلو فقط گند زدی...

و هنوزم خورشید طلوع میکنه از شرق و غروب میکنه از غرب همه چی سرجاشه بی انک بفهمد ادم ها سوختن...در اتیشی ک حق شون نبود ادم ها مردن و پروانه هایی ک عمرشان از ک ن جهان من بیشتر هس...هنوزم نامردا پی عشق و حال و ین اما بی گناهان دارن میسوزن تو اتیش...هنوزم چرا ها در ذهن من است اینم ی اعترافه...ک خدا جان ...

روسا برا درمان ب خارج از کشور میروند اما فقرا باید دستمال ب حرم رضا ببند ب امید شفا اگر رضاس ک تورو هم شفا میدهد چرا فقط مردم را شفا دهو و تو را تکنو و علم؟؟؟

اره قرار بود اعتراف کنم ن اعتراف بگیرم...

خدا جان شرمنده از کل ت فقط خودت را باور دارم بقیه را نچ نمیتوانم....

ولی فغانی رو دوس دارم...

و هنوزم اعتراف مهم من تو ۲۰سالگی اینه ک تو خودت ارزوهامو کشتی. .والسلام ...

اینم بگم ب شدت از شادونه و اقا جون سلیمونم بدم میومد ...


محمد رضا گ ارو سایر سلیبریتی ها هم جای خود

ترانه علیدوستی دقیقا کجای بازیگریش متفاوته؟؟؟از اینم خوشم نمیاد اصن متنفرم ازش یاد پستای دم انتخاباتش با الانش و قبل تر...کلا از ادم های جناح هر ور مهم نیس بدم میاد...

اعتراف می کنم کلا ک ارزوهامو کشتم ...همین این خیلی مهمه کم ننگر...

...این س تا نقطه از اول دبیرستانم شد جزو مهم ترین جمله ها و داستان ها

بقیه نیز اعتراف بالشتم و ک نجات داده بودم پرتش ...

انقد ب این بنا و کارکارا گیر میدم:|از ترس اینجانب قرار شد زودتر تمومش کنن...

اعتراف دیگم دوم دبیرستان صرف اینک لج دبیر جان فیزیکو درارم گفتم من بودم در صورتی ک من نبودم...

بعدش من دقیقا خود من سوم دبیرستان ب خاطر دبیر جان و حمایتای اینجانب از ایشان چیزی نمانده بود با مدیرمان کتک کاری کنیم..

اعتراف میکنم قرار بود ب خانوم مهربون مدرسه مون تو دبیرستان ک مسعول چایی و اینا دبیران بود زبان یاد بدم ولی ندادم...ولی خخخ وقتا میرفتم پیشش دوتایی خلوت میکردیم و از زندگی سختش میگف و من فقط گوش شنوا بودم ...و خخخ وقتام میرفتم لیوانارو میشستم و میگفتم شما بشین استراحت بعددوستام ک دنبالم میگشتن میگفتم شماها کور بودید من تو حیاط پشتی بودم:|

ورود دانش اموزان ب ابدارخانه اکیدا ممنوع بود جز من...

خخ وقتام تو راهرو کف  زمین مینشسم میگف بیا این کلید ابدارخونه برو اونجا بشین درس بخون کف زمین بده برات چایی هم برات ریختم:)شما بودید کل لیوان هارو براش نمیشستید ؟؟میشستید مسلما...اون روز تو ماشین بودم از دور دیدمش چقد براش ذوق ...

اعترافم میکنم البت اعترافم نیس با اینک از مدیرمون متنفر بودم ولی لیوانش رو تمیز میشستم...و کف رو کامل پاک می ...

ی وقتاییم برام شیرینی هایی ک میرف دفتر و بعدش حوالش میدادن ابدارخونه ی دونه برام نگ میداشت وقتاییم ک برا بوفه الویه درس میکرد من میرفتم برا خودم تو ظرف بزرگ ک پر ملات تر بود تو همون ابدارخونه جدا می بعد برام ساندویچیش میکرد...اگ جا من بودیو بعد اینک خانوم مهربان رف بیرون در ابدارخونه رو نمیبستید ک اون جارو مرتب کنیو وظرفا روبشورید

اعتراف می کنم خونه خودمون ظرفی نمیشستم ولی برا خانم مهربون این کارو می ...

ما بدون هیچ دلیل و بهانه ایی همو دوس داشتیم ...یهو برام شرو میکرد از زندگی ش تعریف سختی ها و حسرت ها...منم بعد اینک از ابدارخونه میرفتم بیرون همه چیو دفن می ولی روزها ماه ها من دچار حرفاش بودم...باهاش ع دارم این خیلی خوبه تو روز تولدم...تو خود مدرسه...

اعترافم میکنم دلم برا تک تک اون روز ها تنگ شده اعتراف می کنم من تو ۲۰سالگی تشنه اینم ی بار دیگ برگردم ب اون روزها ...

همون روزهایی ک وقت خودش دوس داشتم زودی سپری بشه اخه فک می قرار بعدیمان . ..نمیدانستم من این گونه ب دیدار ۲۰سالگی میروم

اعتراف میکنم در ۲۰سالگی از تهی سرشارم...این سخت ترین ش بود ک از اولش میخاستم بگم اما جرعتشو نداشتم














اعترافااتم در سن ۲۰سالگی...

درخواست حذف اطلاعات

 تراژدیه تلخیه یا شیرین نمی دونم...

اما اعترافات ...سخته ؟اره...

من لالایی خوب بلدم ولی خودم باهاش نمی خابم...

شاید بشه ب همین بسنده کرد و انتشار پستو بزنم...

اما ادامش میدم...

من هرگز بلد نبودم اون طور باشم برا خودم ک باید باشم...

ولی برا بقیه رو شاید بلد باشم شاید نه حتما...

اعترافات چقد سخته خخخ تابلو دارم طفره میرم؟یا تفره میرم؟

پریسا ؟ها؟ازت خستم...

این ک بدتر شد :|

ولی جدی ازت خستم...رسیدم ب اون نقطه ایی ک همیشه باهاش میترسوندمت...

ول کن با پریسا هم کاری ندارم با خودم کار دارم...

فقط ازم صلب کردی چیزایی رو ک میشد مال من باشه ب راحتی...

شریف؟؟اون ک یکیش بود...

۹۵نتونستی دو ماه کنترل کنی خودتو گند زدی ب همه چی لعنتی قرار دو رقمی بود...۹۶ی جور دیگ و ۹۷خوب اومدی روز ا گند زدی ب همه چی...چرا ؟؟نمیفهمتت ...خستم این روزا ک ازفکر فراریم ولی خستگی های تو ...

نابودم کردی ن بحثش شریف نیس ...شریف ک تموم شد اما نمی تونم بفهمتت پریسا چ جور س سال ی غلطیو تکرار کردی؟؟

پریسا ازت میترسم انقدی ک دلم نمیخاد باشی می دونی بذار راستشو بگم بهت اعتماد ندارم...

پریسا بلد نیستی ب موقع باشی همیشه دیر میرسی پریسا این روزای منه؟؟این رویای ما بود؟؟،تو کشتیش همه چیو...

پریسا حسرت این روزا همه زندگیمو گرفته...

پریسا چرا نذاشتی اون طوری بشه ک شبا با فکرش میخ دم پریسا من بارها خابشو دیدم ...پریسا تو ی قدمی موفقیت منو نابود میکنی...پریسا این سواد و استعداد رو گذاشتی من اون دنیا باهاش ینوس گناهان و خیرات بندگان رو حساب کنم یا ازش انتگرال بگیرم ب مشتق اصلی و علت اصلی عاملان گناه برسم؟

یا گذاشتی ب کمکم فرشتگان روم لیمیت بگیریم از گناهان ک سوز اتیشوکمتر کنن؟؟لابد...

پ من کی بگم اخیش این مزد سواد و استعدادم بود چرا هی باید بگم مزد یتم بود...

پریسا نابودم کردی رفیق...

میدونی زورم میاد ...کاش ی بی سواد بودی کاش تلاش نکرده بودی کاش دوران دبیرستان ک رقیبات خیابونو گز می تو ،تو خونه مثلثات مسعله های مبتکرانو حل نمیکردی...کاش بارها ب خاطرش تا لب اتاق عمل نمیرفتی و بیای کاش هرگز فشار ۷رو تجربه نکرده بودی کاش هرگز شنیدن دوسال دیگ فقط...کاش تو هرگز ارزو نمیکردی ...

کاش عروسی هارو میرفتی،باش حواسم نبود کلا از عروسی بدت میاد ربطی نداره...

ولی از گردش و سفر بدم نمیومد...خیلی هم دوس دارم ،خیلی هم دوووسسس دارم...

پریسا کمال گراییت بدبختت کرد ...

...

پریسا اینده خیلی مبهمه خیلی گنگه خیلی...

پریسا فک میکردی تو ۲۰سالگی این مدلی باشی؟

ن فک نمی ...میدونم...

پریسا چرا نذاشتی اونی بشه ک قرارمون بود؟پریسا تو یا من؟خدا؟؟

عد ؟؟،ن نمیدونم ...

این جا دادگاع بین ...ب خدا کاری ندارم اون خداس توم پریسا..خدا ک جلوتو نگرفت بود ...اره اونم کار خودشو ی جاهایی فقط کرد بی انک منو ببینه ولی من کاری ب تصمیمات خدا ندارم صلاحش این بود...ولی با تو کار دارممن نمی تونم ب خدا بگم حق نداشتی منو بدبخت کنی ولی ب تو می تونم بگم...اخه لامصب عامل بدبختیم تویی ن خدا...چی کار ب اون دارم....

اعتراف می کنم من تو ۲۰سالگی ب شدت ادم ضعیفیم ادای قوی در میارم اعتراف می کنم تهی از اعتماد ب نفس اعتراف می کنم قاتل ارزوهامم اعتراف می کنم من ی اشتباهو س بار مرتکب شدم اعتراف می کنم تو حساس ترین موقعیت ها وا میدم اعتراف می کنم هرگز توکلو بلد نبودم اعتراف می کنم امید فقط ی شعارع اعتراف می کنم لجبازم مرغم بدون پاس اعتراف می کنم درون گرا بودنم رسما داره افسردم میکنه اعتراف می کنم سوبا سا رو با اینک میدونستم همیشه برندس ولی تو بازی فینال ک دوهیچ عقب بود براش گریه چهارم ابت بودم اعتراف می کنم همون موقم بعد کلاس زبانو سریع دوستمو  قال میذاشتم تا ی میگرفتم ک زود ب سوبا برسم...اعترافم می کنم اولین عشق زندگیمم عمو گ بود و تا چندی پیش دنبالش می کنم تا اینک ی ع ی ازش دیدم با یکی از بالای ها ناخود اگاه بالاش اوردم ولی هنوزم عمو مهربونمه و اعتراف میکنم دوم دبیرستان دراز دارز رفتم استقبالش ک اومد شهرمون و باهاش همه اهنگ هارو خوندم و کلی تذکر خوردم و عین خیالمم نبود تازه کلی بچه رو له نمیذاشتن ببینمش منم دراز دراز رفتم جلو وایسادم...

و عمو ک با وانت دور  یومو زد انقد جیغ زدم ک دیدمش چیزی نمونده بود پرت بشم پایین... الان برام تداعی شد...نازی داره میریزه چایی واسه مهموناش کی اومده خونشون سعیدهو سمیرا حسینو عباس ...اینم خوند ...هنوزم تو گوشیم اهنگ در قندون هس و گوش میدم...و یکی از افتخاراتم این بود اسم خاهر زادش پریساس...

اعتراف می کنم با اینک دیگ قرار نی بهش برسم هنوزم مث همیشه تو رویاهام غرق میشم و زندگی می کنم با اینک میدونم حقیقت دیگ ندارن...

ولی خب حداقل تو رویا مال من ک هس؟

اعترافم می کنم برنامه ۲۰۱۸فقط عادل اونم ن خودش با لا ه ی ارادتی ب بالایی ها داره رسما میبینمش ک بیشتر غرق رویا هام بشم و انگاری یادم میره ک نمیشه

اعترافم میکنم از دیدگاه اینجانب چندش تر از رشید پور ندیدم حضرت عالی گفتناشو یادش رفته نکبت...و اعترغف می کنم ب نظر من خاعک تو سر اونیه ک گزارشکر فینال رو عادل انتخاب نکرد اخه فوتبال گزارششه فقط ک اونم عادل گل برامون بزنن بعد بگ چقد خوبیم ما..

و مجدد اعتراف می کنم مذهب مز ف ترین موضوع دنیاس...

ب تمام زاده هاشون...

ی کافر بلاد کفر رو ک کف خیابون نمیرزع از حاج اقای ک با

پای پیاده رفت کربلا ولی تو خیابون تف میکنه ترجیح میدم...

و هنوزم میگم کاش ایرانی نبودم...و هنوزم متاسفم برا ملتی ک منتظر ظهورن برا حال خوب...و هنوزم متاسفم ک با کاش دارم تابستون ۲۰امین رو سر میکنم و متاسف تر ک هرچی امدی جلو فقط گند زدی...

و هنوزم خورشید طلوع میکنه از شرق و غروب میکنه از غرب همه چی سرجاشه بی انک بفهمد ادم ها سوختن...در اتیشی ک حق شون نبود ادم ها مردن و پروانه هایی ک عمرشان از ک ن جهان من بیشتر هس...هنوزم نامردا پی عشق و حال و ین اما بی گناهان دارن میسوزن تو اتیش...هنوزم چرا ها در ذهن من است اینم ی اعترافه...ک خدا جان ...

روسا برا درمان ب خارج از کشور میروند اما فقرا باید دستمال ب حرم رضا ببند ب امید شفا اگر رضاس ک تورو هم شفا میدهد چرا فقط مردم را شفا دهو و تو را تکنو و علم؟؟؟

اره قرار بود اعتراف کنم ن اعتراف بگیرم...

خدا جان شرمنده از کل ت فقط خودت را باور دارم بقیه را نچ نمیتوانم....

ولی فغانی رو دوس دارم...

و هنوزم اعتراف مهم من تو ۲۰سالگی اینه ک تو خودت ارزوهامو کشتی. .والسلام ...

اینم بگم ب شدت از شادونه و اقا جون سلیمونم بدم میومد ...


محمد رضا گ ارو سایر سلیبریتی ها هم جای خود

ترانه علیدوستی دقیقا کجای بازیگریش متفاوته؟؟؟از اینم خوشم نمیاد اصن متنفرم ازش یاد پستای دم انتخاباتش با الانش و قبل تر...کلا از ادم های جناح هر ور مهم نیس بدم میاد...

اعتراف می کنم کلا ک ارزوهامو کشتم ...همین این خیلی مهمه کم ننگر...











به تاریخ مرگ....

درخواست حذف اطلاعات

دراز کش بودم جلو تی وی برقا تازع اومده بود با ارام مشغول حرف بودم تو تل هم میخندیم هم بغض وسطاشم ب مملکت گیر میدادیم همزمان با ارام ی دوست دیگمم ک از طریق وب قدیمم باهم اشنا شدیم اونم پیام میداد با اونم میحرفیدم از اوضا اب مملکت تا شریف و عادل فردوسی پور و اپلای و همه چی ...

همه چی عادی بود زندگی اروم داشت جلو میرف اما یهو انگار خسته شد مث من ک این روز هارو با خستگی سپری می کنم ذهنم درگیر همه چی بود یهو عادل اومد گفتم کتش زشته رفت بودم تو حال و هوای عادل و محمدرضا و بیشتر همون عادل و هی فکر و فکر...فرشته خونمون خاهر کوچیکم داد زد پریسا اتیش ...گاز از این صفحه ایی ها اب بود کنده بودیم بره تعمیر خاهر بزرگم چایی دم کرده بود رو پیک نیکی اتیش دور پیک نیک رو گرف من دویدم تو اشپزخونه اتیش شعله ور بود خاهر بزرگ رو صدا دوید بهش گفتم پتو بندازیم روش قبول نکرد ی لحظه خاموش شد ب خاهرم گفتم ی دستگیره بردار پیک رو خاموش کن این کارو کرد و این اغاز زندگی جدید شد...اتیش فرش اشپزخونه رو گرف خاهرم تو اتیش گیر کرد داد زدمممممم فقط بیا بیرون فرشتمون داش سکته میکرد بزرگ خودشو پرت کرد ما پریدیم تو کوچه ما با لباس تابستونی پریشون مریدیم و دود ساختمونو گرف داد میزدیممم جیغ کمک صدا مونو فقط خدا میشنید طبقه بالا اومد دودش ی طوری بود خیابون ها پایین تر معلوم بود و مردم خط دودو گرفت بودن همه ریختن جلو خونمون منو اون فرشته با همون وض خاهرم با پای کوچه ها میدویدیم تا برسیم ب خونه همکار مادرم ک نزدیکمونه افتاده بودیم ب جون در اونو پسرش پ بیرون مردم همه میدویدم ماشینا ی ماشینی سوارمون کرد من با ی تی خاهرممم پا ...اتش نشانی ی شهر زنگ زد بماند اون جاش ک نوشتنش عذابه برام الان با تایپ همینام بدنم میلرزه رسیدم دم در خونمون خونمون غرق دود و اتیش خونمون مکان امنم...

پلیس اتش نشانی رسید مردم همه ...میخاستم برم تو چن نفر منو گرفت بودن جیغ میزدم اونی ک داره میسوزه تلاش سال ها بابا و مامانمه دیروز انقد ر داشتم ک خدا داند چن نفر عاقا منو میکشیدن من همه رو کنار میزدم پسر همکار مادرم بیچاره فک کنم  کتکام ب اون میخورد با خاهرش هیچکی حریفم نبود م بیچاره با ی بچ نه ماه ک تنها بودن خونه خاهرم زنگ زده بود بهش خونشون نزدیک بهمون دوان دوان اومد ب قول خودش نفهمید بچه رو بغل کی پرت کرد ی جرعت خبر ب بابا مامانم ننداشت م ماس میکرد پری رو ببرید من مث ی دیونه میخاستم برم تو خونمون بود همه زندگی مون اتش نشانی پلیس منو گرف نذاشتن ده نفر منو گرفت بودن ولی هیشکی حریفم نبود دختر همکار مادرم دنبالم مث دیونه ها زنگ زدن اورژانس بی سیم زدن .. از اون ور خاهر کوچیکم من تو اون حال میترسید دازد پریسااااااا نرو ی نگاه ب ضربان زندگیمون خاهر اوچیکم میکرد میومدم عقب دوباره ی نگاه ب خونمون...خاک میرختم رو سرم خاهرم بغلم کرده بود میگف نروو فک میکرد من میمیرم اره ما داشتیم میمردیم...چن تا عاقا میومدن دل داریم من کف زمین میختن بلندم کنن هیشکی زورش نمی رسید...بعد چن ثانیه دیدم هیشکی حواسش نی دویدم سمت خونمون ک پسر همکار مادرم دید دوید سمتم جلومو گرف حریفم نبود قسمش میدادم دستشو پیچ میدادم ولی اونم انگار زورش بیشتر شده بود...

های بیچارم یکی یکی میومدن بزرگم وقتی اومد دور از جونش تموم کرد دستشو ب دیوار گرفت بود ب خاهر بزرگم گف سالمید ...و بعد کنار دیوار افتاد و نشست دیگم من کف زمینم بود اومد بالا سرم مو دیدم زار زدمم... هام داشتن دق می ...

من باورم نشده بود فک می شوخیه مگ میشه ماجرای اتیش سوزی ک گفتم همش تو ده ثانیه بود باورتون میشه ده ثانیه ؟؟؟؟؟

وقت این بود بابا و مامانم برسن سر کار بودن ...هرکی زنگ زده بود ی داستانو سرهم کرده بود دیگ مادرم خودتون میتونید بفهمید...

تلفنی میحرفیدیم باهاش باور نمیکرد متییم داد میزد بچ هاممممممم ...تا رسیدن خونه شلوغ پر مردم و ماشین نیرو امدادی...مادرم مادرم چن تا خانوم گرفت بودنش میزد تو سرش فک میکرد ما ...ما...ما...

تک تک میرفتیم بغلش دوباره داد میزد خونه بدرکک بچ هام دوباره این فرایند...

بابام ...بابام...مث ی کوه بود از دور ما س تا رو دید اروم گرف ...رفتم پییشش خاستم با بابام برم تو خونمون ...بابام نذاشت ...بابام دوباره برمیگشت عقب ما س تارو نگاه میکرد دوباره استوپ...

تا رف تو...ب ما گفتن فقط فرش اشپزخونس ...

وقتی با داد و فریاد رفتم دیدم ...هیچی نمونده بود زندگیمون خاطراتمون سوخت بود....یخچال ظرفشویی لباسشویی ذوب شده بود ک نت ها چون ام ادی اف بودن سوخت بودن فرش اشپزخونه نمونده بود جز پودرش دقیقا پودرش...

سقف اشپزخونه از این کاذبا بود سوخت بود رسیده بود ب تاسیستا سقف...اتیش از سقف رفت بود تو هال لوستر مبل همه چی زندگیمون اتاقا لباس هایی ک ته کمد بودن...نوشتنش داره میکشه اگرم ننویسم ی جور دیگ...

تو وب گفت بودم خاهر کوچیکم ی نابغس ...ادگی ک بود خودش ی تابلو فرش بزرگ از این کامپیوتری ها بافت هرکی میومد خونمون نشون میدادیم و تاسف برا من میخوردن ن ب اون ن ب تو ک ی نیمرو بلد نیستی ...

تابلو خاهرمم جزغاله شد تابلو خاهرمممم ...ع من بابام تو کربن غرق شد...

مث ا کروکی کشیدن داشت دیونم می تو خونه ک بودم بابام داد زد پریسارو ببرید بیرون شوک بودم تو سیاهی غرق شده بودیم هیچی معلوم نبود...مارو بردن خونه همسایه مامانم اروم میشد یهو جیغ میزد بچ هاممم بچ هاممممم...

اتیش نشانی اومد باهاشون دعوا میلرزیدم گفتم عاقا زندگیمون سوخت...ازم گزارش میخاستن...

ب زور مارو سوار ماشین بردن خونه م ..شهر یک میلیون و جمعیت هنه فهمیدن هرکی مارو میشناخت ریختن خون م ریخت تو خونه م موبایلا همه... هامم بزرگم سکته رو رد کرد...

بابامم ک کوه خانواده هممونو اروم میکرد من تن تن بابامو ماچ می بعد مامانم بعد خاهرام دوباره از اول...

بماند دیگ چیا شد دوباره رفتیم تو خونه سوخت چی شد...

این وسط گوشیم اب شد  اشتباهی رف واس دبیر فیزیکم دیگ اونم فهمید باهاش حرف زدم زدم زیر گریه ...

و صب دبیر دیفم...

صب رفتیم تو اون خونه جزغاله شده مدارکمونو بیهریم هممون زغال شده بودیم من سیاه سیاه یهو رفتم تو هال دبیر جان دیف اومد:|||اونو دیدم زدم زیر گریه رفتم تو اتاق جزغالم رو تختی ک همش کربن بود ولی تخت من بود...دبیر جان شوکه اومد تو اتاق من...بماند

دبیر جان بغض کرده بود...

من مث چسب چسبیده بودم تو اتاقم بابامو قسم میدادم من بمونم هیچ منطقی حریفم نبود خاهر بزرگم رف ب دبیر دیف گف پریسا...

اومد و ...

منو  ب زور بردن بیرون همون لباسای دیروز تنم بود زغال بودم هرکی میگف صورتتو بشور قبول نمی تا دبیر جان...

رفتم تو دستشویی زغال شده ....

لباسامونو اوردیم لباسا همش دوده همششش...کل فامیل ریختن خون بزرگم دارن میشورن ...حاضر نشدن لباس دیگ ایی بپوشم تا ...

ما ک برگشتیم بابا و دبیر جان موندن منتظر گاز برا صورت جلسه...

بقیشو نمی تونم بگم ک چی شد خاهر کوچیکم...


حتلم بده من تو خونه خودمون رییس بودم امر امر من بود گفت بودم بابام عشق سفره قرار بود شرو کنیم گردش هامونو سفر هامونو...من دیگ رییس نیستم تخت پادشاهیمو ندارم دیگ پنجره اتاقم باز نی نسیم بهم بخوره سر حال بیام...دیگ داد نمیزنم تی وی خاموش کولر روشن نخیر من شام لان میخام بابا امشب فلانی بیاد خونمون...بابا ...مامان...همه ت من میخابم ی حق نداره ب وسیلم دست بزنه حالا...

ی حق نداره رو تختم بخابه...

حالا دیگ...

خونمونو تازه یده بودیم...اون یکیو دادیم رهن ک بیایم ی جای بهتر و شیک تر..

ولی نخیر ما پولدار م مفت خور نیستیم برا این یکی خونمون کلی وام اوردیم بابام خونه هارو دوس داشت ب خاطر مختصاتش ارومه و ویوش ...

کلی وام ...فرشا رو تازع گرفت بودیم دکوراسیونو نو کرده بودیم...

خاطراتمون...چن سال پیش خیلی وقت پیش منو بابام خونه بودیم مامانو خاهرام رفت بودن ی شهر دیگ عروسی ک یهو بابام با دو تا عاقا با ی کارتون بزرگ اودن تو منم خندان رفتم گفتم بابا این چیه گف صداشو در نیار ماشین ظرفشویی ...چقد ذوق کروم بچ بودم...بابام پول چن جلسه مساور هاشو داده بود ب عاقا گفتیم نصب نکنید...فقط از تو کارتن درارید مام گذاشتیم وسط اشپزخونه میخاستیم مامانم برگشت ایز شه ی روزو نیمی طول کشید تا مامانم برگرده من داشتم از ذوق میپکیدم و نیدم میگفتم ی پارچ سفید انداخت بودیم روش...مامانم ک برگشت من با هیجان و خنده رفتم پیشواز افتادم جلو سمت اشپزخونه بدمامانم گفتا چشا رو ببند مامانم ذوق چی شده مگ چ و وا کرد ی چیز گنده وپوش سفید داشت...رف سمتش...چقد ذوق کردیم حالا دیروز ذوقمون خاطراتمون ذوب شد...

همون سال ی سلاردم یدیم دقیق اسمشو نمی دونم من تو این فازا نیستم چون دوباره ایز کردیم...

چقد خندیدم...من تو همهداین سالا بلد نبودم با ظرفشوویی کار کنم اتفاقا چن روز پیش بهش فک می بگم اوچیک بادم بده...

امروز صب مث دیونهدبالشتمو تو اون جزغاله ها پیدا خاهرم گف نیار داد زدم گفتم میارم بابام گف ببر...عاغه بالشتمو از اول ابت دارم همه عشقم بود همه این سالا مامانم تهدیدم میکرد پرتش میکنم دیگ اب شده من جیغ و داد نمیذاشتم...

بالشتم... ب هیچ بالشتی...

میخاستم ع بذارم ولی اتش نشانی گف ب هیچ عنوان حق انتشار ندارید برا تصور پلاسکو رو تو ابعاد کوچک متصور بشید...

ی طرفم لمس شده ب خاطر مامانم دم نمیزنم...

برا اولین بار تو مصیبت اته دلم خوش حالم ...خوش حالم ک ههمون کنار همیم...خاهر اوچیکم ب از تصور صحنه ها...خونمون جلو چشم ...

از حال بدم شاید واقعیت یک دهم ماجرا رو گفتم....

اون جا ک دبیر جان با بغض نگام کرد...

بابام مث ی کوه...بابا کاش توم داد بزنی بابا داد بزن بابا داد بزن...

امروز ک من با بغض وسیله هامونو خاطراتمونو نگا می میگف پریسا ب خدا همین عصر میرم همشو می م فقط گیرم کجا بذارم...

پریسا....بابام وقتی س تامونو نگاه میکنه مامانم...

امروز گوشی مامانم 1200تماس داشت.. :|||

مام همین طور...البت کمتر بابام احتمالا تو این مایه ...

نمیدونم حکمت این اتفاق.  اما نمیدونم ی بخشش با من بود چیزیو نشونم داد ک ظهر ...

فقط میدونم ما سالمیم ما سالمیم ب خاطر تمام کارهای خیر مادرم اره میخام جار بزنم داد بزنم مامانم چ کار ها نکرد ....ن داد نمیزنم ...

دعای یکی از اون بچ ها مارو نجات داد...ما دم مرگ بودیم خاهر اوچیکم بزرگم...ما مرگ رو دیدم جهنمو دیدیم....

خدا فقط ب مادرم ب پدرم رحم کرد...ما زندگیمون سوخت تو ده ثانیه ولی ما س تا خاهر سالمیم مایی ک تو خونع بودیم...ما سالمیم اره خدا فهمیدم معجزه رو خدا فهمیدم ایمان اوردم ...خدا فهمیدم می دونی چطور وقتی اوچیک سالمه وقتی خاهرم تو اتیش گیر کرد خدا فهمیدم هرکی اون صحنه رو میبینه میگ معجز المید...

امروز اتش نشانی ک اومد بازرسی برا گزارش شوک بود...

خدا فهمیدم فهمیدم...مس س بگم معذرت ب خاطر حرفی ک زدم اره ی اتیش سوزی باید...داشتیم مرور میکردیم هر جور محاسبه میکنیم انگار قرار بود اتفاق بیفته...

فک کنید فقط همع اینا ی دهم قضیس ...

طرف چپم لمسه ولی ب خاطر بابا و مامانم من سالمم سالم سالم...

خونمون خونه مورد علاقه بابام سوخت...خونه ایی ک انقد دوسش داشت حاضر شد براش کلی وام بیاره...

ما اون یکی خون هامونو دوس داشتیم ب خاطر ما نفروخت و حاضر شد ب خودش فشار بیاره....و وام بگیره....بابا خونمون بابا داد بزن نخند ما خوبیم بابا همه من داد بزن نریز تو خودت...

چقد بدم میاد ی شهر میاد ملاقاتمون میرنوخونمونو میبینن وارد حریممونومیشن با کفش  لامصبا ی روز خونه بود اره پر از شیشه و ولی خونه ماس خونه ماس ...دیروز هرکی میومد از مردم میرفتن تو اون خونه ماس پر از شده ولی ی نباید بره اون خونه بابامه خونه مامانمه ک براش کلی دویدن نیاید ملاقاتمون ما دیدنی نیستیم نیاز ب دلداری نداریم عاغه 1200 تماس فقط مامان...

سر انگشتی 100میلیون ضررر جرعت ریز ریز محاسبه رو ندارم...بابام میگ بدرک فدا سر تک تک تون بابا یادته با چ شوقی خونه رو یدی بابا یادت نی ایز هارو بابا یادت نی برا فرشا چقد اختلاف نظر داشتیم بابا بمیرم کتابات کتابات کتابایی ک باهاشون بزرگ شدی شه ساختی بابا کتابات غرق کربنه بابا...

بابا مانتو صورتیم سیاه سیاهه..بابا شربت بید مشک تو یخچال گذاشت بودم بخورم بابا یادته ذوق خودتو واسه ایز ها بیشتر از مامان خودت ذوق میکردی بابا یادته ...

بابا مسواک هامون نیس بابا دیگ هر شب نمیگی مسواکا قاطی نشه نموند بابا بابا نموند...بابا دیگ زغاله قطعا قاطی میشه بابا دستشویی بابا دیگ  شامپو هامون قاطی نمیشه دیگ من نمیام بگم عاغا من باز کلییر تو رو زدم باباهمش جزغالس...








از ازل میسازیم با هم :)

درخواست حذف اطلاعات

ب قول بابا این حادثه باعث شد باور کنیم ادم هاییو رو ک عاشقانه دوسمون دارن

سنگ تموم گذاشتن همه هام:)

و همکار مادر و پدرم اصن همه هرکی مارو میشناسه

دوستای خاهرم از شهرستان ها اومدن کمک ...اصن تر دن و نذاشتن تنها باشیم یک ثانیه... دارم در حد لالیگا:)ب ونشون نمیدم:))

انقد بهمون پیشنهاد خونه دادن ک بماند ...

و دبیر جان دیف عشققق...ب قول بابام هیچ دبیریو ندیدم انقد شاگرد شو دوس بدارد بی هیچ دلیلی فقط ب خاطر شخصیت شاگردش:))

خب مسلما من چ گلیم من چ عشقیم خدا :))خدا خودت مرا محفوظ بدار:)))دبیر جان روزی nنوبت میزنگد:))ب من ب بابا:))

و بماند کاری ک کرد :))از لطف بقیه افسایدم دیگر

اصن ما ب ی ک نمی گیم همه خودشون ...هرکی جدا کارو پیگیری میکنه ما دستور میدیم:)

منطقه ایی ک مادر م خدمت کرد صادقانه و شرافتمندانه ک گل کاشتند:))پدر چن تا از اون بچ ها امور عمرانی رو برعهده گرفتن بدون اینک ما بگیم...

شهری ب این شلوغی هرکی ک مارو میشناخت اومدن جلو

ب قول دبیر جان اعتبار پدرت و مادرت انقد زیاده ی ب خودش اجازع نمیده ت بشینه

درست شغل ساده اجتماعی دارن اما تکرار از ته دلم از خدا خاستم ک خدایا در اینده همین اعتبار اجتماعیو بهم بده اعتباری ک ن با پول یدنی ن هیچ...

داشتم فک می زندگی مالی ما در اتیش سوخت پدر جان انقد محکم هس ک همه متعجبن زندگی ک با زحمت ساخت شد خو ب هر حال بعضیا با ارث و این مز فات صاحب مال میشن ی جورایی مفت خورو شاید باد اورده بودع اما زندگی ما حاصل تلاش ۳۰سال پدر و ۳۰سال مادر بود...اما عجیبع امروز بابا میگ هر ثانیه این اتفاق ی درس بزرگی بود برا ههمون و دقیقا هم همینطورع ک قراره مفصل بحرفیم در موردش با پدر جان..

و خب دیالوگی ک همه میگن حتی ی کوچه ک این خانواده این همه ب داد مردم رسیدن حقشون این نبود اما من این دیدگاهو ندارم حتی یک بارم ب خدا نگفتم ک مادر من اون همه خدمت ب بنده ات کرد این حقش نبود من زاویه دیدم ی مدل دیگس این نظریه پوچی بنظرم ...

فردام کل فامیل و همکارا میریزن برا شست شو وسایلی ک مونده ک هرچن ۹۸درصد خونه سوخت...

ب قول بابا ما خوشبخت ترینیم ک این ادم ها روداریم...

روزای اول حادثه بدم میومد همه میومدن پیشمون و کنارمون بودن البت خب مدل من اینه ک دوس ندارم موقه غم و ناراحتیم دوروبرم شلوغ باشه اما امروز ک فک میکنم مادر من با عشق همین ادما س اس اره شاید مطابق میل من نیس اما ب قول دبیر جان مادر تو دلش قرص میشه ب این ادما:)پ منم راضیم چون مامان حالش خوب میشه دوستا و همکاراشو میبینه ...

چیزی ک بابام همش میگ اینه ک پریسا یاد بگیر و باورش کن ادما بهم نیاز دارن دارم تمرینش می کنم منی ک قطب مخالف این نگاه بودم...

هام ک تر دن ...کلا سیستم عاطفی ک وصله بین این پنج برادرر و ی خاهرر ی چیز شگفت انگیزه ک ب قول زهره باید بره تو گینس...

هرکی خونه رو میبینه میگن معجزس ک دخترا سالمن...مگ میشه خونه ایی بسوزه اما هیشکی صدمه نبینه اره میشه اگ خدا بخاد...

ما تو اتیش زنده موندیم و سالم سالم شکرت خداااا...امتحان سختی بود اعتراف باید کرد اما من خودم شخصا ک رد شدم اما بابا نمرش ۲۰شد:)

بابا ب اقوام و همکارا روحیه میده:))اصن کوه این بشر:))

اما ی چیز مسلمه خونه خودت ی چیز دیگس دلم براش هر لحظه تنگ میشه اما سلامتی ی چیز دیگس اما عشق بین ماها ی چیز دیگس...

و شناختیم در این ماجرا دوست فیک و واقعی مان را:)

من روحیم خخ حساسه حالا بماند ماجرا های این چن روز اما ب جرعت میتونم بگم ی ثانیه ترحمی حس ن :))

ولی دبیر جان دیف:)))همه کف :))همه میگن تو چ شاگردی بودی :))یسسسسسس:))

وقتی روز بعد حادثا اومد خونه خخخ شلوغ بود اینطور معرفی میشد البت همه با اسم میشناختن مسلما انقد دیگ من، تابلو نه:))

عنوان این بود دبیر دیفرانسیل پریسا هممم به به به به:)))

دبیر جانم میگف پریسا انقد عزیزه، برا همه دبیرا:)ی دختر باشخصیت و با استعداد :))عاغا دیگ منو متصور بشید تف ب ریا:)))

بعدم گف عزیز تر برا من :))بعد نگام کرد گف خودش میدونه چرا:))

ب قول خودش تو گذشته منی؛))

همه میگن دبیر پریسا میدونو رها نکرده:)))چقد میذوقم چ حس خوبیههه خدا ،ک فقط ب خاطر خودت دوستت بدارنننن ...

بابام هر روز میگ ک پریسا هیچ دبیر ی این مدلی نبوده برا هیچ شاگردی:))خب مسلما از شخصیت ناب منه:++))چقد متواضعم :))انصافا اون فسفری ک من برا دیف میسوختم:))اون سوالایی ک من حل :))ماشالا ب قدو بالام:))

و شخصیت قشنگم:))))

یکی ازدوستام میگف تو مهره مار داری ب قصد خفه ت میام جلو همینک میبینمت یادم میره:))

خونمون سوخت اما عشق  بهم مارو نجات داد...

این مهم ترین دلیل برا زندگیه زندگی جذابه در هر صورت مث ی ماجرا جویی...

ب بابا قول دادم قوی بمونم تا ا ش ،تا ا شش پاش میمونم بهم گف من با حال خوب تو س ا میمونم ...پس من س ا میمونم و میخندم و درس مث ی قهرمان ی استار برا پدرش...از این مهم تر داریم مگ؟؟خونه سوخت ولی ما هستیم برا ساختن دوباره از نو میسازیم با خاطرات دیگر از ازل خاهیم ساخت زندگیمونو ...

ما زنده هستیم ک بازم از اول شرو کنیم ...ک بازم خونه رو بسازیم ...ما هستیم این مهم ترین عنصر ارامشه ...برا تک تک مون...شکرت خداا از ته قلبم ن ی بار بلک بی نهایت ممنونم ازتتتت خدااا ن ریاس ن ه ن فیکه خودت ک میتونی تشخیص بدی از ته دلم میگم خدا شکرتتتت....ی ثانیه دیرتر فقط کافی بود برا بدرود با این دنیا تا ابدیت...کل اتیش سوزی چن ثانیه بود...ممنونم ازت ک ی بار دیگ ب تک تک ما پنج نفرو همه ادم هایی ک دوسمون دارن و دوسشون داریم بی دلیل فرصت کنار هم بودن دادی...ازت ممنونم خدای من ...ماچچچچ



پ.ن قرانی ک توهال بود کنارش کلی کاغذ و وسایل مامان بود همش سوخت وجزغاله شد قران ،کتاب ب اون بزرگی با اون همه ورقه سالمع...خدا ماچچچچچچچچ















برادران طراح کنکور،بابای منید:)

درخواست حذف اطلاعات

طراح درس ریاضی ،کنکور ریاضی ،از طراح ریاضی تجربی یاد بگیرباشه درس تخصصی ماس باید سخت باشه داداش

ولی ،لطفا با برادر طراح تجربیمون ی سلام م کن

طراح فیزیک شمام نیز،اینارو من باید بگم

ینی ریاضی تجربی پارسال:||خدا منو کن:)

البت ریاضی مام خوب بود:)

فیزیکم نگم دیگهطراحان کنکور جون هاتون ،۷تیر هامونو جلوچشمون نیارید :||

هی طراح فیزیک با توم ،ادم باشی، یت نکرده باشیمن درصدم افت کنه ،یا ازش ناراضی باشم ،پا تو گیرهزشته من فیزیکم بالا نباشه,باس خودت میگم ،فک نکن برا خودمه...


طراح شیمی ،جون ت خ تو رو ب تمام زاده ها،سوال حفظی زیاد نداده باشی،جون خودت مسعله:)فقط ،البته اونا هم جوری نباشه فکم بچسبه ب سقف و کف زمین

خب طراحان عمومی ،در هر حال من ب خدمت عمتون میرسم

ولی وجدانا شورشودر نیارید ،بابا اح

بازم طراح ریاضی ،از برادر تجربی یاد بگیر ،دیگ خیلی بازش نکن ،بعد کنکور خودمون باهم  جلسه میزاریم ،تو بکوب تو سر من  هر چی توبگی،من غلام حلقه ب گوش ،فقط ۷تیر خز بازی در نیاورده باشی،ب جوونیم رحم کن

ولی ب هر حال ،من میزنم تو دهن همتون:)

ن عاغا شوخی ،شما ها تاج سرمنید قلب منید منید سرور منید،مدیونید ناراحت میشم اگ فک کنید ،خالی بستم

# طراحان _ کنکور_بیایید _با هم _رفیق_ باشیم

فک کنید من دختر خودتونم:)شمام بابای منید :)نمیشه این طور باشیم؟؟دشمن خونی هم نباشیم بابا هااا:)



بعدا نوشت :رفتم ص چهارم ریاضی قلم چی  تسمه تایمم سوخت:|

ی لحظه تصور من با اینا هم کلاس بشم :|

اکثرا ک پیش بودن یا تمام زاده ها همتون ب نوبت بیایید،ی مشت خان یکیشون فیزیک ۹۰زده بود میزد تو سرش ک کمه:||

بعد من :||

همشونم عشق شریف :||وعشق فیزیک:||

همون ستا رشته ایی ک مد نظر منه برا اونام بود:||

کامنتاشونم این مدلی،ب امید دیدار در دانشکده برق شریف یا خدایا کی میشه تو کتابخونه مرکزی درس بخونیم مال شریف:||

یا اکثرا بازم زاده ها بی زحمت ،ادبیات بالا ۹۰:||||||چجوری میشن ،فیزیک۹۰کاملاممکنه اما ادبیات یا عربی ای خدااا:||

خیلی زشته ب ی مشت ول غاز ببازم یا خدا:||

یا میگفتن صنایع بخونیم با عادل فردوسی پور کلاس هس:)))

عاشق دغدغه شون شدم:)

عاغا انصافا من برم یونی با اینا هم کلاس شم ک مامانبزرگم:||

ی چیزایی از شیمی میگفتن من میگفتم کجا س ؟چرا من ندیدم:||

شیمی ۸۰اکثرا بعد من :||مسعله ها شو ک میشه زد عاغه لامصباحفظیاتشو چجوری میزنید؟؟؟؟یکی از ول غاز هاشون:))درصدش بالا بود گف ریاضی ۹۵داخل سخت بود ی نفسی کشیدم بعد درصدشوک گذاشت بعد من دوباره:||درصدش با درصدی ک من تو ۹۵زدم یکی بود ،بعد من ۹۵از شادی و ذوق درصد ریاضیم یادم رفت بود رتبم چنده و باید پشت بمونم :||ب ۷۰ریاضی میگف افتضاح:||||||||||||

خب اینا تک رقمی و دو رقمین بقیش برا ما :))

جدا حس چقد من پیر شدم ب نسب ۹۵،و اینک از لحاظ فکر و اینا واقن تفاوت سنه بیداد میکنه

******ی زمانی ک ۹۵قرار بود رتبه **زیر ۴۰بشی ،برا ۹۰فیزیک توم میزدی تو سرت:||گذر زمان عقبتو قراره ازت بگیره ،حافظه رو ن دیگه ،اره جان دو سال پیش توم با این درصدا میزدی خودتو ،حالا با چ رضایت میدهی:||حالا دیگ میگم ا ین نفر قبولی شریف ،۹۵همین قرار شد بشه ک دیگ تعطیل کردیو نخوندی ...

یاد اوری گذشته و نابودی دوباره ،لعنت بهت همین...













مرضوعنوان

درخواست حذف اطلاعات

باید اعتراف کنم من مریضم:|

از اونایی  ک خخخ خوششون میاد زجر بدن خودشونو ی ادم ب شدت افراطی واقع گرا که هیچ جوره پایینم نمیاد

مثلا شب کنکور هرکی هرچی میگف من میگفتم نه در صورتی ک اگ یکم از این واقه گرایی فاصله میگرفتم شاید

ن ب اونایی ک خیلی سرخوشن ن ب من این واقن بده بارها و بارها دودش هم کورم کرده

اصن ی واقع گرای حال بهم زنم

الان چن تا پست میخوندم مردم چقد شادن بعد من ...واقع گراییم هیچ وق نذاشت من خوش حال باشم

ب قول بابام تو موفقم بشی هرگز راضی نمیشی :|راس میگ من هرگز رضایت ندرام ینی ی کمال طلبی کثیفی دارم

تخمین سنجش برا من ۲۰۰شد بعد من چ :||حالا نمی دونم چن تا صفر میره جلوش:||واقن کنکور :||||انقد ک وایی..

کلا از بچگی این طو  بودم ازدبستان ۲۰کلاس میشدم بعد مث مترسک بودم حس می کمه

نمی دونم من از جون خودم  چی میخام نمی دونم ب چی باید برسم ک تا بگم ب خودم افرین

با این رو حیمم فقط دارم موفقیت هامو خاک میکنم و بهترین هارو از خودم صلب باید اعتراف کنم این بده و ی نوع مریضیه حالا اگ ی چیزایی بگم اصن غیر قابل باوره...

ی توقع عجیبی از خودم دارم ک مریم میرزاخانی نداشت خو تهش من چی میخام نمی دونم ...ی عدد دیوانه ادمم

ب طوری ک اقای فیزیکم بعد این چن سال بهم گف و رسما هم گف این نابودت کردت،اقا جان دیف همیشه میگف و قسمم میداد نکنم این کارو ولی من دست خودم نیس اصن راضی نیستم هرگز...اقا جان فیزیک گف ،تو موقه مدرسم همین طور بودی سخت ترین امتحان تو سخت ترین سوالو حل میکردی بعد عوض اینک خوش حال باشی همش ب اون دو تا سوالی ک حل نکردی زوم میکردی و مثلا اون ده تا سخت دیگ ایی ک حل کردی نمی دیدی و کلیک میکردی رو اون  دوتا دقیقا کاری ک برا کنکور این چن سال ب تسلطم فک نمی همش میگفتم من اون دو تا مبحثو بلد نیستم خو بدرک بلد نیستی الان خوب شد اونیم ک بلد بودی نتونستی استفاده کنی اخ پریساااا کاش میشد بزنمت تا بمیری...سوم دببرستان امتحان ترم اول ی سوال خازن داد :||اصن ی چیزی بود دبیر جان مدلش این طور بوددر حد  ۱۲

نمره قبولی تیزهوشان سوال میداد بقیشم جدو ابادمونو میاوردیم ب یاد سر جلسه میگف ۱۲برا قبولی ک ی بهونه نداشته باشن بقیشم میخام بهترین هارو بیابم وکی واقن اره

عاغا سوم دبیرستان از اون ۸نمره ی سوال دو نمره ی خازن بود خخ شیک گف بچ ها حالا میخاد اونو ج ندید :||حالا من :|

سوالای دیگ رو تن تن حل پرییدم رو اون خازنه

بعد دبیر جانو صدا ی سوال کوچیک داشتم جوابمو نداد:|گف تا ا ش خودت برو

خلاصه حلش بعد امتحان همه گفتن ا یو ج ندادیم :||من :|خب پنچر بودم اصن ناراحت

جوابا ک اومد من تنها ی بودم سوال ا م درس بود ،دبیر جان وقتی بهم گف فک کرد حالا من جیغ و داد اینا مث دوباره ب دبیر جان گفتم ببخشید دستتون بردارید دستش رو ی سوالیم بود ک غلط اونم ا ش ،گف چی شد گفتم اونم غلطه گف :مرض:|

من تا دو روز گریه می :||||||اصن یادم نبود عوضش چیو حل ...واقن ن اداس ن ن هیچی نمی دونم چرا این طوریم ...

این ی نمومنش بود از این بدترم دارم ک خج میکشم بگم

باید ی فکری کرد با این روحیه هیچ ک ب هیجا نمیرسم افسردگیم میگیرم میفتم یگوشه کپک میزنم ک بااین جای داستان خخ فاصله ایی ندارم

پ.ن شتیک؟؟؟رفتید ؟؟؟واقن؟؟؟

پووووووففففف...نمیگم خ ظ بدم میاد از این لغت ولی ارزوی بهترین هارو براتون دارم هم شما هم شتیک...