رسانه
رسانه

....



گلشن راز

درخواست حذف اطلاعات

حرف هایش.... حرف هایش همیشه شنیدنی هستند، حتی وقتی از بزرگترین غم ها می گوید که روی دلش سن نی می کنند.. امروز دستش را بر کوبید و گفت هیچ نمی داند اینجا چه خبر است.. هیچ ... از میلیون ها آدم تنها یکی را تاب چشیدن درد می دهند.. بعد در چشم هایم خیره شد قاطع و محکم مثل همیشه پرسید: تو می فهمی چه می گویم؟ میان کتاب هایش دنبال کتاب فلسفه هنر برتراند راسل می گشتم.. خنده ای روی لبم بود که خودم هم دلیلش را نمی دانستم یک سرخوشی مبهم..

ایستاده بود و پدرانه نگاهم می کرد. گفتم:مطمئنم یک بار همین چند روز پیش اسم آقای راسل را بین قفسه ها دیده ام.. گفت نمی دانم چه ها دارم و چه ها ندارم.. باید بگردی... آمد کمکم با هم قفسه ها را نگاه کردیم.. گفتم می خواهم یک دوره کتابخوانی را از نو شروع کنم.. لبخند زد و آرام گفت : دنبال چه می گردی؟ ماندم... گفت کتاب خواندن خوب است اما دلت را با حقیقت آشنا کن.. مجاهده کن.. به حقیقت مجاهده کن تا دلت تکان بخورد...

در حالی که کتاب را ورق می زدم و نگاه می انداختم پرسیدم کتاب فراتر از ایمان و کفر چگونه کت است؟

پ.ن:تا کی به دلداری این زخم بی پرهیز، هی از سکوت و صبوری سخن می گویی....

مثل حرف های بی مخاطب باش....



منبع: http://bayadparid. /



بدون مخاطب..

درخواست حذف اطلاعات

دل من همی داد گفتی گوایی

که باشد مرا روزی از تو ج

بلی هر چه خواهد رسیدن به مردم

بر آن دل دهد هر زمانی گوایی

من این روز را داشتم چشم وزین غم

نبوده ست با روز من روشنایی

ج گمان برده بودم ولیکن

نه چندانکه ی و نهی آشنایی

به جرم چه ر مرا از در خود

گناهم نبوده ست جز بیگنایی

بدین زودی از من چرا سیر گشتی

نگارا بدین زودسیری چرایی

که دانست کز تو مرا دید باید

به چندان وفا اینهمه بیوفایی

سپردم به تو دل، ندانسته بودم

بدین گونه مایل به جور و جفایی

دریغا دریغا که آگه نبودم

که تو بیوفا در جفا تا کجایی

همه دشمنی از تو دیدم ولیکن

نگویم که تو دوستی را نشایی

نگارا من از آزمایش به آیم

مرا باش، تا بیش ازین آزمایی

مرا خوار داری و بیقدر خواهی

نگر تا بدین خو که هستی نپایی

ز قدر من آنگاه آگاه گردی

که با من به درگاه صاحب درآیی...

فرخی سیستانی-

از شبهای روشن/فرزاد موتمن-۱۳۸۷ ی که....



منبع: http://bayadparid. /



گلشن راز

درخواست حذف اطلاعات

حرف هایش.... حرف هایش همیشه شنیدنی هستند، حتی وقتی از بزرگترین غم ها می گوید که روی دلش سنگینی می کنند.. امروز دستش را بر کوبید و گفت هیچ نمی داند اینجا چه خبر است.. هیچ ... از میلیون ها آدم تنها یکی را تاب چشیدن درد می دهند.. بعد در چشم هایم خیره شد قاطع و محکم مثل همیشه پرسید: تو می فهمی چه می گویم؟ میان کتاب هایش دنبال کتاب فلسفه هنر برتراند راسل می گشتم.. خنده ای روی لبم بود که خودم هم دلیلش را نمی دانستم یک سرخوشی مبهم..

ایستاده بود و پدرانه نگاهم می کرد. گفتم:مطمئنم یک بار همین چند روز پیش اسم آقای راسل را بین قفسه ها دیده ام.. گفت نمی دانم چه ها دارم و چه ها ندارم.. باید بگردی... آمد کمکم با هم قفسه ها را نگاه کردیم.. گفتم می خواهم یک دوره کتابخوانی را از نو شروع کنم.. لبخند زد و آرام گفت : دنبال چه می گردی؟ ماندم... گفت کتاب خواندن خوب است اما دلت را با حقیقت آشنا کن.. مجاهده کن.. به حقیقت مجاهده کن تا دلت تکان بخورد...

در حالی که کتاب را ورق می زدم و نگاه می انداختم پرسیدم کتاب فراتر از ایمان و کفر چگونه کت است؟

پ.ن:تا کی به دلداری این زخم بی پرهیز، هی از سکوت و صبوری سخن می گویی....

مثل حرف های بی مخاطب باش....



منبع: http://bayadparid. /