رسانه
رسانه

من اینجا بَس دلم تَنگ است و هر . . .



تولدش

درخواست حذف اطلاعات

چند ساعت به تولدتت مانده و من در انتظار ساعت صفر، دقیقه به دقیقه برای چگونه تبریک گفتن به تو به هزار راه بسته ای که تو بسته ای فکر می کنم

اینکه چگونه نشان دهم که از مدت ها قبل برای چنین روزی هعی نقشه کشیدمُ هعی پاکش . . . 

هعی فکر و هعی خودم را سرزنش

 

دستم کوتاه و دلم گرفته  تولدت مبارک . . .

سه نقطه های بی جواب مانده من  




تولدت مبارک

درخواست حذف اطلاعات

تولدت مبارک  بهترین ها رو برات ارزومندم

...




...

درخواست حذف اطلاعات

باران باران تو می باری. . .

میخواستم شب تولدت ادرس اینجا رو بدم و بعدشم تعطیلش کنم اما گفتم تا شب عید باز باشه حالا. .

هرچند خوندن و نخوندن تو دردی رو دوا نمی کنه..  به اینجام عادت .. اما هر شروعی یه پایانی داره

پاکش هم نمیکنم.. چون پشیمون نیستم

تو بودی که یه لحظه تصمیم گرفتی همه گذشته رو پاکش کنی و بعدشم تازه ادا در میاری که ...

 

حداقل یه جواب خشک و خالی تو جواب تبریکم نفرستادی

 




و شاید خداحافظ برای همیشه

درخواست حذف اطلاعات

امروز بعد از دعوای پنج شنبه و نرفتن به تحریریه و بعد دو روز صب تو بارون رفتم تحریریه/ منتظر بودم ی چیزی بگه تا دعوام شه

دلم آشوب بود آشوب.. فکر اینکه توی این بارون کجاس و  شاید سردش باشه اعصاب برام نزاشته بود. غوربم که مثه همیشه هفت تیر  تا خونه پیاده و پیاده و پیاده...

مثه همه این روزا که به امید اینکه شاید الان ببینمش بین جماعت راه میرفتم

و هر کدوم از نشونه هاشُ تو وجود یکی می دیدم و با خودم میگفتم شاید خودش باشه

یعنی ممکنه اینقد تغییر کرده باشه!!

نه!
اما چرااا

شاید الان دوشادوش یکی روبروم سبز شه ... و شایدم من زل بزنم تو چشماشُ بهش بگم..  خوشحالم که خوشحالی

 

نمی دونم نمی دونم

بعد  7 ماه الان صداشُ شنیدم/ تو خونه جدید گفتم شماره رو نمیشناشه و جواب میده.. . جواب داد

همون صدا بود

فقط بی احساس..   بی احساس و شاید آروم ..

 

حرف نزد/ من حرف زدم

و زود قطع .. چقد دلم میخواست برای آ ین بار بهم میگفت «چیه عجله داری!!»

 

 

این آدرسُ براش میفرستم و اینجام تعطیل میشه.. این وبلاگُ براش میفرستم تا بخونه

باید بخونه

 

من همین چند لحظه قبل وبلاگشُ دیدم/ اونم بعد از اینکه تماس گرفتم

میخواستم عید بهش بگم. اما شاید دیگه دسترسی نداشته باشم و گفتم تا همون وبلاگش و نبسته براش بفرستم

 

ی چی می دونه..  دیدار به قیامت رفیق

من بد اما خودت هم نمی دونی باهام چیکار کردی..

خوشبخت باشی

تا ابد

یاحق




نفس ب

درخواست حذف اطلاعات

کاش زندگی یه دگمه استپ داشت، میزدی و همه چیزو نگه شون میداشتی و اونوقت خودت و به ی و جایی که دلت میخواست می رسوندی :(

من همون روزام زندگی و تخیل آینده خودمو با تو تصور می

نمیگفتم ولی تا ا ش رفتم حتا  دریا رفتن حتا با هم دور دنیا رو گشتن حتا حتا حتا 

 

 

چرا یادم نمیری :(((  خسته شدم از این همه خیالبافی و مرور اونهمه خاطره خسته شدم بخدا :(




این روزا

درخواست حذف اطلاعات

عجب سالی رو دارم پشت سر میزارم..  گند گند و فقط گند

از دادش که اونجوری شروع شد تا همین الان

و این روزا که منتظرم وسط خیابانی یا تو خونه برم واسه زندگی هفت ساله تو اوین

هر چند که دیگه همه دنیا مثله اوین میمونه




(بدون عنوان)

درخواست حذف اطلاعات
این در به صبر کوفتن
از دردِ بی ‌ ی ‌ست . . . !



#شاملو

ناراحت




#تو

درخواست حذف اطلاعات
الان 
فقط نیاز دارم
بغلم کنی،
حرکتی به قدمتِ خودِ بشریت که معنایش خیلی فراتر از تماس دو بدن است...
در آغــــوش گرفتن
یعنی
از حضورِ تو اِحساس تهدید نمی کنم،
نمی ترسم این قدر نزدیک باشم،
می توانم آرام بگیرم،
در خانه یِ خودمم،
اِحساسِ امنیت می کنم
و کنارِ ی هستم که درکم می کند...
می گویند هر بار ی را گرم در آغوش می گیریم،
یک روز به عمرمان اضافه می شود!
پس لطفا مرا بغــــل کـــن...
 

#پائولو_کوئلیو
 
 
پ ن: این هوای بارونی لعنتی و تموم نشدنی :(
ینی الان کجاس و تو کدوم خیابون دست به جیب قدم میزنی و هعی قدم میزنه
بی من:( 




وبلاگی با آدرس مورد نظر پیدا نشد

درخواست حذف اطلاعات

همین چند لحظه قبل مثه همه چند لحظه قبل های چند ماه گذشته رفتم به  وبلاگش سر زدم.. تا شاید  سه نقطه ای یا حرفی و جمله ای نوشته باشه اما نبود...

همونجوری که نوشته بود پاکش کرد و بغض لعنتی بود که ترکید. مثه اینکه چیزی رو گم کرده باشم.. مثه بیماری که ا یژنش تموم شده باشه..نفسم گرفت، بالا نیومد..باورم نمیشد..

تنها دلخوشی من تو این مدت. . تنها امید به برگشت و دوباره دیدنش..  صبح امروز وسط دونه دونه برف ها دسش تو دستم بود.. تو خیالم مراقبش بودم حتا تو خیالم بهش گفتم نمیخواد امروز بری سر کار. . 

چرا خدا...چرا اینجوری شد..

کاش بدونه. کاش بخونه کاش یه بارم شده ببینمش و بهش بگم

نفس کم آوردم 

آی خدا. . .ناراحت




دیگر تمام شد. . .

درخواست حذف اطلاعات

ب باهاش حرف زدم. . . با داد و فریادی که هنوز صداش توی گوشم جا خشک کرده. اونقد که امروز نتونستم پاشم برم سر کار و از صب دراز به دراز افتادم وسط اتاق

انگار همه اجزای بدنم فلج شدند.. هیچ حسی ندارم.. شاید واقعا فلج شدم و خبر ندارم

ب گفت از آدامای ضعیف بدم میاد.. ضعیف. . .اما نفهمید که خواهش فقط برای این بود که واسه یه بارم شده اجازه بده ببینمش

نمیشناختمش، نه خودشُ نه صداشُ نه حرفاشُ ... هیچی و هیچی

سرم داره منفجر میشه.. کاش میشد یه دینامیت ببندم دور سرم خودم و همه خاطراهاشُ یک جا منفجرشون کنم.

کاش میشد..  یکماه مونده با پایان سالُ چقدر این سالی که گذشت..بی تو بود :(

میدونم و میشناسمش که اینجام هم دیگه نمیاد

ب تبر به دست همه منو هیزم کرد و سوزوند.. و از همه بدتر اینکه از صدای ج و و سوختنم هم لذت میبرد..

لذت بردی. اصن تو بردی..  حق با تو بود

مثه همیشه من باختم