رسانه
رسانه

بزن باران



گفتوگو با همسر شهید م ع حرم «عبدالحسین یوسفیان»

درخواست حذف اطلاعات



گفت‌وگو با همسر شهید م ع حرم «عبدالحسین یوسفیان»






عبدالحسین را از حضرت زینب (س) در سفری که به داشتم، خواسته بودم؛ سال 88. رفته بودیم زیارت با پدر و مادر و خواهرم. به هر حال هر دختری آرزوی خوشبختی در کنار یک مرد خوب را دارد. من به حضرت زینب (س) گفتم ان شاءالله بعد از بازگشت از این سفر اولین ی که به خواستگاریم آمد، فرستاده شما باشد. «مریم سعیدی‌فر» در حالی این صحبت ها را عنوان می کند که در حال حاضر همسر یکی از ی م ع حرم این مرز و بوم است؛ همسر شهیدی از خطه اصفهان سرافزار و شهیدپرور. همسر شهید «عبدالحسین یوسفیان». هردو متولد سال 1365 هستند. عبدالحسین فارغ حصیل رشته مدیریت بازرگانی و خودش تحصیلکرده در رشته الهیات در مقطع کارشناسی است. او که به تازگی از سفر و زیارت محل شهادت همسرش بازگشته است، در حالی پای صحبت با ما می نشیند که هنوز درگیر رفت و آمد مهمانانش است که برای زیارت قبولی مهمان خانه اش می شوند.


 


 زیارت‌تان قبول... چه خبر  از ؟
قبول حق. راستش چند روز پیش از تهران تماس گرفتند و گفتند که قرار است من، دخترم و  پدر و مادر عبدالحسین را ببرند .


جای نگرانی نبود؟
نه؛  اصلا! تد ر امنیتی به طور کامل پیش بینی شده بود.


 چه خبر  از  ؟


همین که پا به فرودگاه گذاشتم، غربت حضرت زینب (س) را حس . وقتی وارد دمشق شدم و ابه ها را دیدم با خودم گفتم این وضعیت فقط با ظهور زمان (عج) سر و سامان می یابد. تشخیص اینکه ی که با آدم صحبت می کند، ی است یا نه واقعا سخت بود. به نظر من انی که هنوز  در  دمشق و زینبیه مانده اند؛ دست از همه چیز کشیده اند و دل کنده اند از این دنیا.


 برویم به چند سال پیش... از ماجرای ازدواج‌تان با عبدالحسین بگویید؟


یک ماه می شد از برگشته بودیم. مادر عبدالحسین که از  اقوام دور  ما بودند تماس گرفتند و برای خواستگاری قرار گذاشتند. روز میلاد حسن(ع) بود، 15 رمضان سال 88. در اولین نگاه محو نجابتش شدم.


 با هم صحبت هم کردید؟
بله؛ اما خیلی کوتاه. عبدالحسین گفت من تازه وارد شدم و کارمند رسمی گردان 104 حسین (ع) هستم. الان هم 100 هزار تومان بیشتر  ندارم. اطرافیان هم می گویند چطور می خواهی با این شرایط ازدواج کنی؟! راستش من چیزی ندارم اما توکلم به خداست.


 واکنش شما در برابر این حرف‌ها چه بود؟


احساس خیلی با قاطعیت حرف می زند. اینکه راحت از نداشته هایش می‌گوید و همین طور از توکلش به خدا، خوشم آمد و مهرش به دلم نشست.


 شما حرفی نزدید؟


من شنیده بودم که نظامی ها خیلی به خانم هایشان سخت می گیرند، همین باعث نگرانی من شده بود. وقتی از نگرانی ام صحبت ، سعی کرد متقاعدم کند که چنین چیزی نیست.


 با این حساب خواسته شما از حضرت زینب (س) داشت محقق می شد؟
دقیقا. حرف هایمان را که زدیم و از اتاق آمدیم بیرون با اشاره به مادرم فهماندم که جوابم بله است. دیدم که عبدالحسین هم به مادرش با سر اشاره کرد که من را پسندیده است.


چه زمانی به عقد هم درآمدید؟
8/8/88


 چه تاریخ خاصی؛ روز میلاد رضا(ع) !


بعد از آزمایش و کلاس های پیش از ازدواج در حالی که در مسیر بازگشت به خانه بودیم به من گفت اگر راضی باشید میلاد رضا (ع) جشن بگیریم که می شد هشت آبان ماه 88. 14 مهر ماه به هم محرم شدیم و جشن عقدمان هم مصادف شد با میلاد رضا (ع).


دوران عقدتان طولانی بود؟
نزدیک هفت ماه و نیم طول کشید. یک روز برای تفریح با هم رفته بودیم بیرون. به من گفت موافقی 13 رجب عروسی بگیریم و به جای مراسم برویم مکه. وقتی این حرف را زد تا آن تاریخ 40 روز بیشتر نمانده بود. مادرم از برنامه ما که خبردار شد، خوشحال شد اما از یک طرف هم نگران کمی فرصت برای تکمیل ج ه بود.


یعنی برنامه شما عوض شد؟
نه. از همان روز من و عبدالحسین می رفتیم ید و هرآنچه که نیاز داشتیم را با سلیقه خودمان می یدیم. به لطف خدا 20 داد سال 89 راهی مکه شدیم.


 چطور بود این سفر؟
بهترین سفری بود که با هم داشتیم. رفتن به خانه خدا آن هم با ی که دوستش داری؛ تجربه خیلی خوبی بود. 12 روز آنجا بودیم. چون تازه عروس و داماد بودیم، همسفری ها هم خیلی به ما لطف داشتند.


شما یک یادگار از شهید دارید به اسم زینب خانم. چه زمانی خدا این هدیه را به شما داد؟
دوم اردیبهشت 92 بود که خدا زینب را به ما داد.


اسم زینب انتخاب شما بود یا همسرتان؟
در مکه با هم قرار گذاشتیم که اگر خدا به ما دختر داد، اسمش را زینب و اگر پسر داد ابوالفضل بگذاریم.


و تجربه پدر شدن برای اولین بار برای آقا عبدالحسین چطور بود؟
عاشق فرزند دختر بود. زینب که به دنیا آمد، گفت: « آخ جان، زینب‌ام آمد». البته چون دخترمان 45 روز زودتر از موعد به دنیا آمد، وضعیت‌اش کمی نگران کننده بود. ها گفتند ممکن است که نماند، اما عبدالحسین می گفت من مطمئنم صاحب اسمش حفظش می‌کند. من فکر می کنم خدا صبر من را یک بار  در آن سال با تولد زینب امتحان کرد.


عبدالحسین اهل کمک به شما بود؟ به خصوص در شرایط سخت!
خیلی زیاد. وقتی مهمان به خانه ما می آمد همه کارها را خودش انجام می داد. حتی بعضی وقت ها آشپزی هم می کرد. اما چون صبح زود باید می رفت سر کار، شب ها نمی گذاشم به خاطر زینب بیدار بماند.


از کی صحبت رفتن به را با شما مطرح کرد؟
زینب که دو ساله شد یک روز به من گفت اوضاع خیلی به هم ریخته است. گفت مریم دلم می خواهد بروم. خلاصه با هر تلاشی که بود همان روز اجازه رفتن را  گرفت، تیر ماه سال 94 هم ثبت نام کرد.


قبل از آن بخواهد به برود، از شهادت هم حرفی زده بود؟
فردای روز عقد بود، عبدالحسین آمد دنبالم که برویم برای تحویل لباس عقد، خیلی تند رانندگی می کرد، بهش گفتم تصادف می‌کنیم و یک بلایی سرِ ما می آید، گفت نه نگران نباش ان شاء الله من با شهادت می میرم. برای شهادت من دعا کن.خیلی به هم ریختم. اما گفتم کو جنگ که من بخواهم برای شهادتت دعا کنم.


 چطور با رفتنش به کنار آمدید؟
وقتی اشتیاقش را برای رفتن می دیدم، پذیرفتم که ثبت نام کند. عبدالحسین لحظه شماری می کرد برای اعزام. شهریور همان سال گفتم موافقی یک سفر به شمال برویم؟! گفت، نه ممکن است که تماس بگیرند برای اعزام، اما دلش نیامد نرویم و راهی شدیم. حس هم خوش گذشت. دو، سه روزی می شد از شمال برگشته بودیم که گفت باید برویم مشهد و برای عرفه می خواهم آنجا باشم، خلاصه دوباره سفر بستیم. قرار بود 10 روز آنجا بمانیم. اذیت های زینب خیلی کمتر شده بود و خدا را شکر سفر خوبی بود.همه اش فکر می نکند این سفر، سفر آ من با عبدالحسین باشد و همین هم شد!


چه موقع اعزام شد؟
14 آبان 94 بود که تماس گرفتند و گفتند شما برای اعزام حاضرید؟! عبدالحسین هم خیلی سریع گفت، بله.


چگونه با این رفتن کنار آمدید؟
اول خیلی مقاومت . گفتم عبدالحسین تو که می دانی همه زندگی  من هستی، تو که اذیت های زینب را می بینی چطور می خواهی من را تنها بگذاری. اگر شهید شدی من چه کار کنم؟! گفت مریم شهادت لیاقت می خواهد، هر ی که شهید نمی شود. حالا بلند شو تا وسایلم را با هم جمع کنیم. باورتان نمی شود هر وسیله ای که داخل می گذاشتم کلی گریه می ، وقتی قرار شد در را ببندم گفتم یک لحظه به چشم های من نگاه کن، چطور دلت می آید من را تنها بگذاری؟! اما نگاه نکرد. تحمل دیدن اشک های من را نداشت.


و پانزدهم راهی شدند؟
بله؛ صبح پانزدهم آبان رفت. لحظه به لحظه تماس می گرفتم. یک بار گفت این قدر بی قراری نکن و زنگ نزن. عصر همان روز برگشت. خیلی خوشحال شدم. گفت از بس تو بی قراری کردی اعزام به تاخیر افتاد.


تاخیر تا چند روز؟
فردای همان روز تماس گرفتند و گفتند که هفدهم لشکر باشد. شب قبل از اعزام می خواست وصیت نامه بنویسد، دست هایش را گرفتم و گفتم نه... اما نوشت از پدر و مادرش حلالیت طلبید. چند خط هم برای زینب نوشت که بزرگ تر که شد بخواند. از خدا خواست کمک کند تا همیشه در رکاب او باشد.


و دوباره همسرتان راهی شد! یعنی شما دومرتبه لحظه سخت خداحافظی با عبدالحسین را تجربه کردید، آن هم به فاصله دو روز!
بله؛ بعد از اینکه وصیت نامه اش را نوشت آنقدر خوشحال بود که تا حالا این خوشحالی را در چشم هایش ندیده بودم. کلی هم بگو و بخند کرد. اما من گریه ام بند نمی آمد. گفتم عبدالحسین آنجا اگر به تو شربت دادند نخور، آن شربت شهادت است، می خواست حال و هوای من عوض شود، گفت نه هوا سرد است و ی شربت نمی دهد، آنجا به ما چایی می دهند. همان شب برای خداحافظی رفت به منزل پدری اش تا با پدر و مادرش هم خداحافظی کند. خداحافظی خیلی سختی بود. انگار به دل مادر عبدالحسین هم افتاده بود که این سفر بازگشت ندارد. چندین مرتبه تا دم در آمده بود و مادر که صدایش می کرد برمی گشت و مادرش را در آغوش می گرفت.


بعد از اعزام چطور از حال همسرتان مطلع می‌شدید؟
خودش تماس می گرفت. هر بار می گفت ممکن است تا یک هفته نتوانم زنگ بزنم، اما دو روز بعد تماس می گرفت. جلوی زینب نمی شد راحت حرف بزنم. دوست نداشتم دخترم اشک هایم را ببیند. یک بار زینب منزل مادرم بود و من هم که تنها بودم یک دل سیر گریه . همان موقع عبدالحسین زنگ زد تا صدای گرفته من را شنید، گفت: «نمی دانی چقدر غربت حضرت زینب (س) زیاد است. اینجا اوضاع اصلا خوب نیست.» گفت: «مریم قوی باش و برای شهادت من دعا کن.»


این آ ین صحبت‌تان با هم بود؟
نه؛ قبل از شهادت، یعنی 25 آذر با هم صحبت کردیم. موقع رفتن گفته بود بعد از 45 روز برمی گردد. همان هم شد. برگشت و چه برگشتنی!


چطور از خبر شهادت مطلع شدید؟
می شود گفت آ ین نفری بودم که از شهادت عبدالحسین مطلع شدم. شب قبل از روز 45 رفتم به خانه خودمان تا کمی نظافت و گردگیری کنم و آماده شوم برای آمدن عبدالحسین که صبح زود یکی از اقوام ما آمد و به من گفت که عبدالحسین زخمی شده. دیگر حال خودم را نفهمیدم و با خودم گفتم از همان که می ترسیدم به سرم آمد، عبدالحسین شهید شد...!


 چه روزی به شهادت رسیدند و نحوه شهادتشان؟
 29 آذر، زمانی که برای آزاد همرزمانشان از محاصره اقدام می کنند، نیمه چپ بدن عبدالحسین تیرباران می شود در خود حلب.


 با پیکر شهید وداع داشتید؟ 
شب همان روز که خبر شهادتش به من رسید، رفتیم فرودگاه. وقتی ع عبدالحسین را روی تابوت دیدم، افتادم روی زمین و سجده شکر به جا آوردم. همان طور که خودش می خواست شد. با پای خودش رفت و با تابوت برگشت. قرار شد فردا صبح در لشکر حسین(ع) دیدار داشته باشیم.


امکان دیدن چهره آقا عبدالحسین بود؟
بله.


 حرف هم با او زدید؟
تا صورتش را دیدم  جای مهر روی پیشانی اش خیلی سیاه شده بود. علتش را که پرسیدم گفتند بیشتر به خاطر ی بود که می خواند. بغلش و گفتم حلالم کن. خودت هوای من و دخترت را داشته باش. روز سوم دی ماه هم مراسم خا پاری برگزار شد. 


چقدر به شهادت همسرتان فکر می کردید؟
عبدالحسین عاشق شهادت بود. این را از همان فردای روز عقد فهمیدم. عادت داشت دعای عهد بعد از صبح اش قطع نشود. همیشه به حسین (ع) متوسل می شد. یک قسمت از وصیت نامه اش نوشته بود اگر شهید شدم و لباس مشکی پوشیدید این لباس مشکی فقط برای حسین (ع) باشد. به من هم همیشه می گفت توکلت فقط به خدا باشد. من فکر می کنم جواب توسل هایش را گرفت.


با شرایط فعلی تان کنار آمدید؟
بعد از سفر وقتی غربت حضرت زینب (س) و حضرت رقیه (س) را دیدم با خودم گفتم حضرت خودشان عبدالحسین را به من دادند و خدا را شکر که در راه خودشان هم رفت. تنها چیزی که این روزها آزارم می دهد، گوشه و کنایه های بعضی از آدم ها است؛ وقتی می شنوم که ارزش رفتن این را با پولی که به خیال خودشان به آنها داده اند، محاسبه می کنند!


با رفتن عبدالحسین، از خدا چه می خواهید؟
آنقدر عبدالحسین را دوست داشتم که همیشه از خدا می خواستم اول من بمیرم تا نبودش را نبینم. اما حالا تحمل این حرف ها و نبود عبدالحسین حس سخت می شود. اما از آنجا که خدا اول به بنده اش صبر می دهد و بعد امتحانش می کند، صبوری می کنم و صبر بیشتر در مقابل تحمل این مصیبت می خواهم.


 


فرزانه فرجی/رو مه اصفهان زیبا







احمد در خلوت رفت

درخواست حذف اطلاعات

احمد در خلوت رفت







تاریخ درج : یکشنبه 20 آبان 1397

شماره رو مه: 

1397/08/20 (شماره 3338)






روایت 24 سال زندگی عاشقانه‌ با شهید « حاج احمد شمس» 






سال 1360 بود، فاطمه‌اش دو ساله و خودش بیست ساله که شد همسر شهید. همسر شهید محمود صفاری که معروف بود به آقا کریم.13 سال از شهادت همسرش می‌گذشت. جوان بود و کم هم خواستگار نداشت اما جواب همه آنها یک کلمه بود،نَه... تا اینکه یک روز یکی از همکلاسی هایش از او پرسید:خانم اسماعیلی ازدواج می کنی؟! و او بلافاصله گفت هر ی بعد از آقا کریم آمد نتوانستم، حرفش را قطع کرد و گفت یک جانباز قطع نخاع است، گفت:احمد شمس؟!


 


هنوز یک هــفــتــه از شهـادت هـمـسـرش نـگـذشـتـه است،مهمان دارد و در حال برنامه ریزی برای مراسم هفته است، اما می پذیرد که راوی زندگی احمد شود...  زهرا اسماعیلی متولد و ن نجف آباد است.24سال زندگی مشترک با شهید حاج احمد شمس را با نگاه او دنبال می کنیم....


 


13سال به همه خواستگارها جواب رد دادید،چه شد آقای شمس را پذیرفتید؟
از طرف دوستم وقتی مطمئن شدم برای احمد در حال خواستگاری است باز هم جوابم نه بود.دوستم گفت تا حالا شمس را دیده ای؟ گفتم نه.البته همسرش را می شناختم.از دوستانم بود و همسر شهید هم بود که با احمد ازدواج کرد اما متاسفانه به خاطر بیماری سرطان زندگی شان بیشتر از 9 سال طول نکشید.یک سال و سه ماه بعد از فوت دوستم به خواستگاری ام آمد.احمد،ششمین خواستگار قطع نخاعی بود که داشتم اما نمی دانم چه شد،هرچه بود خواست خدا بود و پذیرفتم.


 


اوضاع و احوال زندگی جدید چطور بود؟
خیلی ساده شروع شد.احمد آن موقع خانه نداشت و زندگی را در خانه ما شروع کردیم.خوش اخلاق بود و خیلی هم صبور.زیاد طول نکشید تا در خانواده ما صبر احمد شد مثال زدنی.نظرش همیشه به خدا بود و ایمانش واقعی.ازدواج با احمد اتفاق خاص و خوبی بود برای من.


 


چرا به صبوری معروف بود؟
من خیلی عجول بودم و دوست داشتم کاری که انجام می دهم زود به نتیجه برسد، اما احمد می گفت بگذار به امید خدا،ببین خدا چطور درست می کند.آنقدر دلش صاف بود که جواب صبوری و واگذاری کارها به خدا را هم خیلی زود می گرفت.


 


با  توجه به شرایطش کارش چه بود؟
حس درس خوان بود و می شود گفت در زمان خودش نخبه بود.دو تا دیپلم داشت و ی عمران می‌خواند که با رتبه بسیار خوبی هم پذیرفته شده بود.جهادگر بود و با مهارت خیلی زیاد به همراه کارگرهایش در مناطق محروم و خانه می ساخت.در زمان جنگ، درس را رها کرد و ی نیمه تمام ماند.اما بعدها دوباره امتحان داد و لیسانسش را در رشته ادبیات عرب گرفت.بعد از آن درس را در رشته الهیات در مقطع کارشناسی ارشد تمام کرد و به تدریس مشغول شد.


 


دیگر ادامه تحصیل نداد؟
علاقه عجیب و پشتکار زیادش به درس باعث شد در آزمون ی هم قبول شود، اما من خواستم دیگر ادامه ندهد.گفتم تا همین جا تنهایی برای من بس است و او هم پذیرفت.


 


پس بیشتر اوقات تدریس می کرد؟
بله.اما به نظر من در حقش خیلی کوتاهی شد.احمد از لحاظ علمی خیلی بالا بود و حقش تدریس در بود. این کار را هم کرد اما وقتی چند ترم به او کلاس ندادند به خاطر شرایطی که داشت و  چون نمی توانست راه های دور برود،مجبور شد تدریس را در دبیرستان ادامه دهد، البته ارتباطش با ی ها هم قطع نشد.زبان و عربی اش خیلی خوب بود و خیلی از بچه های برای آموزش پیش احمد می آمدند.


 


بهترین هدیه ای که از آقای شمس گرفتید چه بود؟
خیلی اهل هدیه دادن نبود.می گفت هرچه می خواهی خودت برو ب یا با هم برای ید می رفتیم،حتی یدهای خانه.یک بار با سه شاخه گل و یک جعبه شیرینی به خانه آمد،گفت اینها را مخصوص تو یده‌ام،من هم که می دانستم اهل این کارها نیست به شوخی گفتم تو که از این کارها نمی کردی.معمولا به هم دروغ نمی‌گفتیم،خندید و گفت از طرف مدرسه به همه معلم ها گل دادند من هم سه شاخه سهمم را برای تو آوردم.


 


از جانباز شدن احمد آقا بگویید.
رزمی جهاد بود.همان سنگرسازان بی سنگر.در مدتی که جبهه بود دو بار زخمی و مرتبه سوم در دهلاویه قطع نخاع شد و دیگر نتوانست به جبهه برگردد.ظاهرا شدت مجروحیتش هم خیلی زیاد بوده، طوری که روده‌هایش ریخته بود بیرون و به خاطر شرایط وخیمش حدود 15روز قطره آبی هم به او ندادند اما خواست خدا با ماندن احمد بود.


 


اوضاعش بعد از ازدواج با شما چطوربود؟
شرایطش به خاطر شدت مجروحیتش که سخت ترین نوع مجروحیت بود خیلی با درد همراه بود.تا کمی حالش بهتر می شد و دلمان خوش می شد، درد یک قسمت دیگر ازبدنش را درگیر می‌کرد.از طرف بنیاد شهید آمدند که او را به  آسایشگاه ببرند،حتی گفتند برایت پرستار می‌گیریم اما احمد دوست داشت در خانه بماند.


 


شده بود به‌خاطر شرایطش خسته شوید؟
یک وقت‌هایی مدام دوست داشت موقعیتش را عوض کنم.می‌گفت به راست بخوابانم تا این کار را می‌ اذیت می شد و می گفت نه به ح قبل برگردان اما هیچ وقت اذیت نشدم و همیشه با خودم می گفتم نفس خسته احمد به یک دنیا می ارزد و وجودش را با تمام وجود می خواستم،احمد هم همیشه با دعاهایش دلگرمم می کرد.


 


از کی شرایطش سخت تر شد؟
بعد از اینکه کلیه هایش از کار افتاد، پیوند کلیه انجام داد.حدود 10 سال بعد از پیوند،بدنش کلیه را پس زد و حدود یک سال و ده ماه دیالیز شد.اما تحمل دیالیز را هم نداشت.قرار بود دوباره پیوند کلیه انجام دهیم که به خاطر شرایطی که از طرف اهدا کننده و خود ما پیش آمد، متاسفانه یک مقدار زمان بر شد و ریه های احمد هم درگیر شد.قبل از شهادتش برای معالجه او را به اصفهان آوردیم که موقع برگشت در راه با مشکل تنفسی مواجه شد.کپسول ا یژن هم ا یژن نداشت اما احمد بازهم تحمل کرد.یک شنبه بود و نزدیک اذان مغرب که حالش بدتر شد.چند بار تلاش د برای احیا، اما موقع رفتنش رسیده بود و در نهایت مظلومیت به شهادت رسید.


 


و حال و روز شما در آن لحظه چطور بود؟
صبح همان روز موقع اذان صبح به من گفت روی دست‌هایش آب بریزم تا وضو بگیرد.همین که آب می‌ریختم گفت (ص) آب صورتم را پاک می‌کنند.ببین چه بوی خوبی می آید.اگر این حرف ها را فرد دیگری می‌زد باورش برایم سخت بود،اما احمد مدام این حرف ها را تکرار می‌کرد.لحظه شهادتش حالم خیلی بد شد اما وقتی یاد حرف های صبح روز شهادتش می‌افتادم،آرام تر می شدم.


 


ماندگارترین ویژگی آقای شمس از نظر شما ؟
هرطور بود خودش را قبل از به مسجد می رساند.اگر از آسمان برف و باران هم می‌بارید هر سه نوبت را در مسجد می خواند.صوتش هم زیبا بود و همسایه‌ها به خاطر شنیدن تلاوت زیبای احمد بعد از در مسجد می ماندند.صبوری ومظلومیت احمد همیشه در برابر چشم هایم می ماند.کاش یک بار برای مصاحبه سراغ خود احمد آمده بودند.خیلی درد در دلش داشت اما هیچ وقت انتقاد نمی کرد. اگر ما هم چیزی می‌گفتیم،می‌گفت  با چشم هایتان که ندیده‌اید،تازه اگر با چشم هایتان هم دیده باشید ممکن است اشتباه کنید.


 


 صحبت پایانی...
احمد در خلوت رفت اگرچه خودش هیچ توقعی نداشت حتی یک بار هم لب به شکایت باز نکرد، اما به نظرم حقش این نبود. 


 


فرزانه فرجی












امضاهایی که ماندگار شد تا ابد با شهادت

درخواست حذف اطلاعات

امضاهایی که ماندگار شد تا ابد با شهادت







تاریخ درج : پنجشنبه 9 آذر 1396

شماره رو مه: 

1396/09/09 (شماره 3083)


 



فرزانه فرجی


اینجا مکان مقدسی است. وضو بگیرید. کفش ها را از پا درآورید. مردانگی اینجا بیداد می کند. فریاد غیرت جانانه به گوش می رسد. اینجا حرف از مردانی است که مصداق لبیک به هل من ناصر ینصرنی شدند و سال‌ها سختی را به زیباترین صحنه عاشقی بنده با معبود تبدیل د، حرف از ی مسجد فاطمیه اصفهان! حرف از رضاست، شهید «رضا اسماعیلی». او که نشان‌دار شد با ژاکتی که همسرش برایش بافته بود.حرف از علی اصغر است،شهید «علی اصغر ایروانی». راه را از آسمان تا آسمان کوتاه کرد.حرف از اکبر است، شهید «اکبر اثنی‌عشر». یادش بخیر، قبل از رفتن گفته بود: ای برادران؛ تفنگ افتاده از دستم را بردارید و راهم را ادامه دهید.حرف از مجتبی است، شهید «مجتبی احمدی». او که هنوز به سن تکلیف نرسیده،تکلیف الهی‌اش را به فرجام رساند. چهارده ساله بود که راهی شد، راهی آسمان...  .حرف از حبیب الله است،شهید «حبیب الله اعر ». سوی دیار عاشقان رو به خدا می رویم، حبیب الله، حبیب خدا شد و عاشقانه خود را به آغوش معبودش رساند... .حرف از سید علی است،شهید «سیدعلی شاه کرمی». او که با پای گچ گرفته به میهمانی رفت، همان میهمانی که میزبانش خدا بود و بس... حرف از محمدتقی است،شهید «محمدتقی بشارت». حاجی آرام و قرار نداشت، حس هم نترس بود، بارها دستگیر شد اما دست بردار نبود... .حرف از غلامرضاست، شهید «غلامرضا پیرجمالی». آن لحظه آ رنگ به رو نداشت. با هر زحمتی بود رو به قبله شد، چند سلام و یک خداحافظ... . حرف از مصطفی است، شهید «مصطفی جمشیدی». بعد از گذشت سال ها هنوز عطر نفسش وقتی می خواند از گوشه اتاق حس می‌شود...


حرف از محمدرضاست، شهید «محمدرضا حقیقت». مزد ذکرهای زیر لبش را گرفت، همان حرف‌های دونفره با خدا. عملیات کربلای 4 فراموش نشدنی است... .حرف از محسن است، شهید «محسن خانی». هنرمند بود، هنری از جنس قلمکاری، اما همه اینها به یک طرف، هنر شهادتش به یک طرف....حرف از مرتضی است، شهید «مرتضی داوری». پیشانی بندش با همه فرق داشت. معنایش این بود: جمجمه ات را به خدا بسپار، کلام المومنین(ع) بود. همان هم که می خواست، شد....حرف از محمدعلی است. شهید «محمدعلی رضایی». چشمش را به دنیا بست وقتی هنوز دختر دردانه‌اش او را بابا صدا نکرده بود...  .حرف از حسین است، شهید «حسین سرائیان». راه اربابش را خوب ادامه داد، مردانه، جانانه، بی سر و غریبانه... .حرف از حشمت الله است، شهید حشمت الله ضیایی. بابا حشمت الله بیشتر از 50 سال داشت وقتی شهید شد. باید مجنون باشی تا در جزیره مجنون به خدایت برسی.... حرف از علیرضاست. شهید «علیرضا فرشادفر».  شناسنامه‌اش را دستکاری کرد تا راهی شود. حرف آ ش خواندنی بود،«به امید زیارت کربلای حسینی!» زیارتت قبول  مرد...  .حرف از حسن است،شهید «حسن قربانی». چه اجابت دعایش دیدنی بود. خدایا همیشه توفیقم ده تا در راه تو و برای تو و به سوی تو باشم....  و حرف هنوز ادامه دارد، شهیدمحمداسماعیل محسنی، شهیدغلامحسین نم‌نبات، شهیداکبر ی زاده و .... ابر مردانی که شهادت در قد و قامتشان زیبا، جا گرفت. همان ها که جاودانگی را به تصویر کشیدند و امضای مردانگی‌شان در صفحه روزگار ماندگار شد.












سکوت به چه قیمت؟

درخواست حذف اطلاعات

سکوت به چه قیمت؟







تاریخ درج : پنجشنبه 25 امرداد 1397

شماره رو مه: 

1397/05/25 (شماره 3273)





حرف های تلخ شاه پسندی از شکنجه های سنگدلانه فرمانده عراقی



 



تصمیم گرفته بود زیر شکنجه‌های وحشیانه سکوت کند و این عراقی‌ها را بیشتر عصبی می کرد. شاه پسندی از شکنجه های فرماندهان عراقی در دوران اسارت گفت: فرمانده عراقی ها حین کتک خوردن از من می پرسید چه ی به شما خط می دهد، شما چه ی است و سوال های متعدد دیگر. سوالاتش را چند بار تکرار کرد اما جو نشنید. دستور داد مقر را آماده کنند. معمولا هروقت بچه ها را می بردند مقر، برای اینکه صدای داد و بیداد بچه ها در زیر شکنجه به اردوگاه نرسد، از بلندگوها با صدای بلند آهنگ پخش می د. انگار خستگی شکنجه ها در تن شاه پسندی دوباره جان گرفته بود که چنین ادامه داد:حوالی ظهر بود که دیگر نای مقاومت نداشتم. فکر کنم سه  چهار ساعتی در مقر زیر شکنجه بودم تا اینکه قرار شد علی عبدالخانی، مترجم اردوگاه را به مقر بیاورند تا تهدیدات را برایم ترجمه کند.فرمانده می گفت علی که برگردد، چنان بلایی بر سرت می‌آورم که تا عمر داری فراموش نکنی.علی را که بردند من ماندم و یک فرمانده سنگدل وبی رحم عراقی.شاه پسندی گفت: شکنجه ها ادامه داشت تا اینکه از سالن مقر من را به اتاق دیگری بردند.خود نقیب محمد پاهایم را با چوب فلک خیلی محکم بست. فکر دوبار می خواهد فلکم کند ولی اشتباه فهمیده بودم.یک اتوی سفید رنگ را به برق زد. نقیب به سربازانش دستور داد که یکی از آنها اتو را بردارد،تا اینکه سربازی به نام جواد اتو را برداشت و به دستور نقیب به کف پاهای من، اتو کشید.همچنان سکوت کرده بودم تا اینکه داغی از کف پاهایم به اعماق وجودم رسید و احساس که جگرم در حال سوختن است. نقیب محمد که حس عصبانی و چشمانش قرمزشده بود،  محکم با لگد به صورتم زد ودستور داد پاهایم را از فلک آزاد د. بعد هم بلندم د و دور سالن مقر مجبورم کرد که بدوم. البته با کمک دو سه سرباز چون یکی از پاهایم تاول بزرگی زده بود و از طرفی دیگر نایی نداشتم.بعد از یکی دو دور دیگر هیچ نفهمیدم.حرف های تلخ شاه پسندی از شکنجه های سنگدلانه فرمانده عراقی ادامه داشت، وقتی گفت:به رویم با پارچ آب می ریختند که به هوش آمدم.آنقدر احساس تشنگی داشتم که دهانم را باز که کمی آب به طور تصادفی وارد دهانم شد.نقیب فهمید و دیگر اجازه نداد آب بریزند.دست بردار نبود.  اسلحه کمری اش را گذاشت روی گلویم و تهدید کرد و گفت من حکم قتل 15 اسیر را دارم.خوشبختانه و با یاری خدا،نقیب محمد به هدفش نرسید و از طرفی من هم شرمنده برادران عزیزم نشدم.دو سرباز زیر بغلم را گرفتند و از مقر به سمت قاطع بردند.او در ادامه گفت:بالا ه با هر سختی که بود من را به یک اتاق که به عنوان زندان انفرادی از آنجا استفاده می شد،بردند و روی زمین رهایم د و در را قفل د و رفتند.چند نفر دیگر از بچه ها را که بیرون از آسایشگاه در اردوگاه شکنجه کرده بودند البته نه مثل من به زندان آوردند.با وجودی که حال همه آنها اب بود وقتی وضع من را دیدند لباس‌هایشان را در آوردند و روی هم گذاشتند تا جایی نرم برای من درست کنند.شاه پسندی اشاره ای داشت به آرام شدن نسبی اوضاع بعد از شکنجه های بی رحمانه عراقی ها و در پایان صحبت هایش را این طور تمام کرد:بعد از آمدن ژنرال الدوری فرمانده کل اردوگاه های اسرای ایرانی به اردوگاه، 60 مورد از ممنوعات آزاد شد و برای مدتی کوتاه اوضاع بهتری داشتیم. 












عاشقانه های «مریم بربـط» برای بابا...

درخواست حذف اطلاعات

جواب توسل هایم را چه خوب دادند






 



 هنوز بابا گفتن را یاد نگرفته بود.یک ماه مانده بود تا یک ساله شود که بابا رفت. بابا کشاورزی می‌کرد آن سال‌ها. با پدرش شریک بود. زمان برداشت محصول که می‌شد، شراکت را فراموش می کرد. پدر عیالوار بود و بیشترین ثمره کشاورزی را می‌داد به او. اینها را مادر برای مریم تعریف کرده بود. دلتنگ که می‌شد، بی قراری‌های دلش خط به خط لا به لای قاب ع بابا آرام می گرفت. برای دلش لالایی می‌خواند وقتی هوای بابا هوایی‌اش می‌کرد. می‌گفت یک وقت‌هایی دور از چشم همه حتی دور از چشم مادر، گوشه‌ای پیدا  و با بابا خلوت می‌ . خلوت‌هایی که در آن دنبال یک خبر بودم. بابا را قسم می‌دادم و از او می‌خواستم یک نشان از خودش نشان دهد. چند بار خواب بابا را دیده بود؛ مردی شبیه همان ع ی که سهم این سال‌های مریم بود از داشتن پدر.دخترها عجیب بابایی‌اند و برای این بابایی بودن انتهایی نیست. تمامی ندارد حتی وقتی خودشان مادر می‌شوند و هنوز طعم گفتن بابا را جانانه نچشیده باید به دردانه‌هایشان بابا گفتن را یاد بدهند. کاری که مریم انجام داد برای دختر 10 ساله و پسر شش ساله اش!می گفت شش ساله بودم که دوست بابا آمده بود دم خانه ما. همین که رفتم در را باز کنم تا او را دیدم گفتم: مامان، بابا آمده.. اما بابا نبود... دوست بابا بود .. چند روز بعد هم رفت پیش بابا.. نیمه شب نزدیک بود و صدای خسته‌اش خسته‌تر به نظر می‌رسید وقتی از نبود بابا حرف می‌زد؛ جای خالی بابا را هیچ چیز پُر نمی‌کند... مریم نبود پدری را حس کرده بود که هر لحظه یادش بود و این سبب خوبی بود تا بیشتر دعا کند و حضرت مهدی (عج) را قسم دهد به نام مادرش تا برسد به یک نشانی از پدرش. می گفت سال های سال است، سال را در شلمچه و طلاییه نو می کند. هر سال که می‌رویم جنوب سری هم به معراج ی اهواز می‌زنم و سراغ ی گمنام می‌روم. بار آ که رفتم، خانمی که دیگر از دوستانم شده به من گفت: «درد و دل هایت را پشت ع بابا بنویس»... من هم نوشتم... نوشتم امیدوارم تا سال دیگر که می‌آیم معراج ، خبری از پدرم برسد.و آن خبر رسید. مریم جواب انتظارهایش که حالا از مرز سی و سه سال گذشته را گرفت. انتظاری به قد سنش. خبر پیدا شدن بابا را به شوهرش داده بودند. باورش نمی‌شد. بابا آمد، بابای مریم عاقبت آمد.می گفت وقتی برای بار اول بابا را حس ، حال عجیبی داشتم.گریه ام، گریه خوشحالی بود. بابا را خواندن سخت بود تا قبل از این دیدار اما وقتی او را در آغوش کشیدم، راحت گفتم بابا و آرام شد تمام آشوب‌های دلم. خوش آمدی بابا، شهادتت مبارک. اینها را در میان حرف‌های سال‌ها چشم به راهی که عصاره‌اش از چشم‌هایش می بارید، می‌گفت.می‌گفت بابا وصیت‌نامه‌اش را روز شهادت حضرت زهرا(س) نوشته بود. من هم در توسل‌هایم بیشتر به حضرت متوسل می‌شدم. جواب توسل‌هایم را چه خوب دادند. آرام گرفتن بابا در زادگاهش همزمان شد با روز شهادت حضرت زهرا(س)... اینها مریم را آرام می‌کرد... حالا بعد از گذشت سال‌ها مریم راحت می گوید بابا...


 


فرزانه فرجی/رو مه اصفهان زیبا












سرلشکر شهید حسن اقاربپرست

درخواست حذف اطلاعات

سرلشکر شهید حسن اقارب‌‌پرست









شماره رو مه: 

1395/07/11 (شماره 2758)


 



اول اردیبهشت سال 1325 در اصفهان و در خانواده‌ای مذهبی به دنیا آمدم و به لطف خدا در آن فضای مذهبی رشد و بزرگ شدم. جزء بچه‌های درس خوان مدرسه قرار می گرفتم. خیلی کم حرف و پرکار بودم. موقعی که درسم تمام شد، عده‌ای از رفقای ما و آنهایی که در بودند به پدر و مادرم گفتند: «خوب است این بچه شما بیاید به .» مادرم قبول نمی‌کرد، ولی عاقبت راضی شد تا به بپیوندم. با ورود به دبیرستان، فعالیت‌های مذهبی و فرهنگی من شدت گرفت و در کنار دروس تحصیلی، مطالعه کتاب‌های آموزنده و مفید، شرکت در جلسات مذهبی و فراگیری درس عربی را هم در برنامه‌هایم قرار دادم. سال 1343 بود که دیپلم گرفتم و به مدت یک سال در  یکی از داروخانه‌های معروف اصفهان مشغول به کار شدم. در همان سال در آزمون دانشکده افسری شرکت و پس از قبولی در تابستان سال 1344 به تهران آمدم و وارد دانشکده افسری شدم.دوره سه ساله دانشکده افسری را در کنار دوستانی چون شهید کلاهدوز با موفقیت طی . سال 1347دوره افسری که تمام شد به شیراز رفتم. همیشه دوست داشتم از پرسنل ممتاز باشم و فنون نظامی را خیلی خوب یاد بگیرم تا در مواقع وم، سربازی مفید برای باشم. تا دلتان بخواهد اهل ورزش بودم و از شما چه پنهان از اسب سواران خوب به حساب می آمدم.سال 1350 بود که ازدواج و به لطف خدا در طول زندگی مشترک صاحب چهار پسر شدم. همان سال برای گذراندن دوره چیفتن به انگلیس رفتم و  دو سال بعد به اعزام شدم و دوره جنگ‌ های شیمیایی را گذراندم. بعد از بازگشت، بخش جنگ شیمیایی- مـیـکــروبـی را در مــرکــز زرهی شیراز پایه‌ گذاری .سه سال بعد دوباره به اعزام شدم، اما در بازگشت به عتبات عالیات رفتم و در نجف به خدمت حضرت (ره) رسیدم. آن ملاقات یکی از بـــه یـــادمــانـدنی تــرین ملاقات هایی بود که در طول زندگی ام داشتم.در آن دیدار ضمن اعلام بیعت، آمادگی ام را جهت انجام هر نوع فعالیت و مبارزاتی اعلام .پس از پیروزی انقلاب ی در کمیته انقلاب، در ستاد مشترک مشغول به فعالیت شدم. بعد از اینکه به اداره دوم ستاد مشترک منتقل شد و با شروع جنگ تحمیلی داوطلبانه به لشکر92 زرهی در مشهر پیوستم و همراه دیگر رزمندگان به دفاع از خاک مشهر مشغول شدم. آ ین روزهای ‌مقاومت مشهر بود که با گلوله دشمن از ناحیه گلو مجروح شدم و من را به تهران انتقال دادند. پس از بهتر شدن زخم هایم، به آبادان رفتم و گردان المهدی را با همکاری ان سازماندهی .همان سال ک دای فرماندهی ستاد مشترک و تصدی پست وزارت دفاع بودم، اما با انتخاب شخصی به نیروی زمینی پیوستم و معاونت عملیات لشکر 92 زرهی اهواز را بر عهده گرفتم.اوایل سال 1362، پس از دو سال خدمت در تهران دوباره به جنوب برگشتم. به نظرم نور الهی در جبهه خیلی خوب متجلی بود و آنجا جایگاه مناسبی بود برای تزکیه نفس.صبح روز 25 مهرماه سال 1363، هنگامی که به همراه عده‌ای از فرماندهان، از جزایر مجنون بازدید می‌کردیم و در حالی که آ ین قدم‌هایم را بر روی خاک جنوب برمی‌داشتم، دعای همیشگی ام که همانا «اللهم الرزقنا شهادة فی سبیلک» بود، به اجابت رسید. در آن لحظه خم ای فرود آمد و به همراه سرهنگ عملیاتی و سروان صدیقی شهادت نصیب و روزی ما شد.آنچه در پایان به شما دوستان و عزیزان هدیه می‌کنم بخش‌‌هایی از وصیت‌نامه ام است؛ «سفارشم چنگ زدن به دامان اهل بیت (ع ) و پیروی از نایب او است که ان شاء الله خداوند به همه شما ملت عزیز کمک خواهد کرد تا نام عزیز اعتلا یابد و به زودی امر فرج مهدی(عج) عزیز را اصلاح کند.دعا برای فرج مهدی عزیز (عج) از اهم مسائل است. خدا را در هر مساله و هر لحظه لحاظ کنید و از یاد او غافل نباشید. توفیق خدمتگزاری شما در راه و انقلاب عزیز و اصلی این انقلاب، حضرت مهدی (عج) عزیز و نایب او را از خداوند متعال خواهانم.»ممنونم که دقایقی با من همراه بودید. تا فراموش ن این را هم بگویم که مزار من در قطعه 25 «بهشت زهرا»ی تهران است. گذرتان از آن طرف ها افتاد خوشحال می‌شوم به دیدارم بیاید.


 


 


فرزانه فرجی/ رو مه اصفهان زیبا












امضاهایی که ماندگار شد تا ابد با شهادت

درخواست حذف اطلاعات

امضاهایی که ماندگار شد تا ابد با شهادت







تاریخ درج : پنجشنبه 9 آذر 1396

شماره رو مه: 

1396/09/09 (شماره 3083)


 



فرزانه فرجی


اینجا مکان مقدسی است. وضو بگیرید. کفش ها را از پا درآورید. مردانگی اینجا بیداد می کند. فریاد غیرت جانانه به گوش می رسد. اینجا حرف از مردانی است که مصداق لبیک به هل من ناصر ینصرنی شدند و سال‌ها سختی را به زیباترین صحنه عاشقی بنده با معبود تبدیل د، حرف از ی مسجد فاطمیه اصفهان! حرف از رضاست، شهید «رضا اسماعیلی». او که نشان‌دار شد با ژاکتی که همسرش برایش بافته بود.حرف از علی اصغر است،شهید «علی اصغر ایروانی». راه را از آسمان تا آسمان کوتاه کرد.حرف از اکبر است، شهید «اکبر اثنی‌عشر». یادش بخیر، قبل از رفتن گفته بود: ای برادران؛ تفنگ افتاده از دستم را بردارید و راهم را ادامه دهید.حرف از مجتبی است، شهید «مجتبی احمدی». او که هنوز به سن تکلیف نرسیده،تکلیف الهی‌اش را به فرجام رساند. چهارده ساله بود که راهی شد، راهی آسمان...  .حرف از حبیب الله است،شهید «حبیب الله اعر ». سوی دیار عاشقان رو به خدا می رویم، حبیب الله، حبیب خدا شد و عاشقانه خود را به آغوش معبودش رساند... .حرف از سید علی است،شهید «سیدعلی شاه کرمی». او که با پای گچ گرفته به میهمانی رفت، همان میهمانی که میزبانش خدا بود و بس... حرف از محمدتقی است،شهید «محمدتقی بشارت». حاجی آرام و قرار نداشت، حس هم نترس بود، بارها دستگیر شد اما دست بردار نبود... .حرف از غلامرضاست، شهید «غلامرضا پیرجمالی». آن لحظه آ رنگ به رو نداشت. با هر زحمتی بود رو به قبله شد، چند سلام و یک خداحافظ... . حرف از مصطفی است، شهید «مصطفی جمشیدی». بعد از گذشت سال ها هنوز عطر نفسش وقتی می خواند از گوشه اتاق حس می‌شود...


حرف از محمدرضاست، شهید «محمدرضا حقیقت». مزد ذکرهای زیر لبش را گرفت، همان حرف‌های دونفره با خدا. عملیات کربلای 4 فراموش نشدنی است... .حرف از محسن است، شهید «محسن خانی». هنرمند بود، هنری از جنس قلمکاری، اما همه اینها به یک طرف، هنر شهادتش به یک طرف....حرف از مرتضی است، شهید «مرتضی داوری». پیشانی بندش با همه فرق داشت. معنایش این بود: جمجمه ات را به خدا بسپار، کلام المومنین(ع) بود. همان هم که می خواست، شد....حرف از محمدعلی است. شهید «محمدعلی رضایی». چشمش را به دنیا بست وقتی هنوز دختر دردانه‌اش او را بابا صدا نکرده بود...  .حرف از حسین است، شهید «حسین سرائیان». راه اربابش را خوب ادامه داد، مردانه، جانانه، بی سر و غریبانه... .حرف از حشمت الله است، شهید حشمت الله ضیایی. بابا حشمت الله بیشتر از 50 سال داشت وقتی شهید شد. باید مجنون باشی تا در جزیره مجنون به خدایت برسی.... حرف از علیرضاست. شهید «علیرضا فرشادفر».  شناسنامه‌اش را دستکاری کرد تا راهی شود. حرف آ ش خواندنی بود،«به امید زیارت کربلای حسینی!» زیارتت قبول  مرد...  .حرف از حسن است،شهید «حسن قربانی». چه اجابت دعایش دیدنی بود. خدایا همیشه توفیقم ده تا در راه تو و برای تو و به سوی تو باشم....  و حرف هنوز ادامه دارد، شهیدمحمداسماعیل محسنی، شهیدغلامحسین نم‌نبات، شهیداکبر ی زاده و .... ابر مردانی که شهادت در قد و قامتشان زیبا، جا گرفت. همان ها که جاودانگی را به تصویر کشیدند و امضای مردانگی‌شان در صفحه روزگار ماندگار شد.












مثنوی اصفهان بیت آ ندارد

درخواست حذف اطلاعات

مثنوی اصفهان بیت آ ندارد








شماره رو مه: 

1396/08/24 (شماره 3073) 





به بهانه گرامیداشت 25 آبان؛ سالروز حماسه و ایثار اصفهان



 



فرزانه فرجی


تکــــراری نمی شـــود ایــــن حقیــقــــت حماسه‌آفرین، حماسه ای به دست مردان سرزمینم، جایی روی دوش اهالی شهرم وقتی زادگاهم پر از عشق بود، پر از غزل غزل ترانه. روزی که قامت بسته شد به قد قامت زمینی های آسمانی همان ها که با تابوت های سه رنگشان، رنگین کمان ایثار را در پهنای آسمان شهرم به تصویر کشیدند.25 روز از آبان سال 1361 می گذشت. اصفهان تمام قد ایستاد. تمام قد ایستاد به احترام قطره های باران وقتی عاشقانه در لا به لای سردی هوای آبان ماه دل و چشم مردم خاکم را پر از نم نم دیده دل کرد. آسمان به زمین آمد و زمین آسمان را بوسه باران کرد درست همان جایی که نقطه مرزی عاشقی را می شد لمس کرد در فاصله ای که به پرواز درآمدن 370 مرد عاشق را عاشقانه به تماشا نشستیم. می شد در بین اشک های دیده قدم زد، نه، حرف از قدم زدن نیست، حرف از به جریان درآمدن و جاری شدن است. اشک های دیده مثل جریان رودخانه دویرج دل خیلی ها را با خود برد.رودخانه دویرج مردان سروقامت شهرم را در بین امواج جا داد تا سرمشق شهادت را در میان خطوط منظم و نامنظم موج های کمی سهمگین و خشمناک رودخانه برای دلاور مردان شهرم دیکته کند. سرمشق شهادت از کربلا می آمد. لب های خشکیده و ترک برداشته... تلخی آبی که بسته شد و غربت غریب آب و عطش و خشمگینی رودخانه.صدای حزن‌آلود زینب (س) و احیا شدن دوباره با نوای یا زینب(س) رزمنده‌ها....از تنها ماندن حسین (ع) و هل من ناصر ینصرنی و رفقایی که در دل آب نوای لبیکشان گوش موج ها را کر می کرد. همان مردانی که راهشان در امتداد راه حسین (ع) معنا یافت...  .و سخن تاریخی (ره) که به دل ها قرار داد و به جان ها صفا بخشید: « ... شما در کجای دنیا می توانید جایی را مثل استان اصفهان پیدا کنید؟ همین چند روز پیش، فقط در شهر اصفهان حدود 370 نفر را تشییع د. مع ذالک همین شهید داده ها و داغدیده ها همچنان به خدمت خود به ادامه می دهند. امروز مردم ما فهمیده اند که تا فداکاری نباشد، را نمی شود پیش برد و می دانند که همه ما باید برای فدا شویم.» باید همه این حرف ها را کنار هم گذاشت تا رسید به یک مثنوی، مثنوی که بیت آ ندارد؛ چراکه این راه انتها ندارد.همان حرف اولم را باز تکرار می کنم، این راه نه تکراری می‌شود و نه تمام می شود. هرچه بگوییم تازه است. هرچه بگوییم می رویم و می رسیم به کربلا، به آ عشق، به آ مردانگی و به حسین(ع)...این راه تا ابد، تا بی انتها ترین زمان ادامه دارد.شهرم بیدار است و مردان سرزمینم آگاه.برای این راه نقطه، تمام معنایی نداشته و نخواهد داشت. 25 آبان سال 1361 تمام نمی شود.ایستادن تمام نمی شود.عطر شهادت هنوز از خاک ایرانم به مشام می رسد.غیرت اینجا زنده است و جاودانه چراکه راه، راه حسین بن علی (ع) است.... 












بچه های گردان یونس قانون دریا را بر هم زدند!

درخواست حذف اطلاعات

بچه‌های گردان یونس قانون دریا را بر هم زدند!







تاریخ درج : شنبه 9 دی 1396

شماره رو مه: 

1396/10/09 (شماره 3106)


 



 


و حرف‌هایت را می‌شد از پشت تبسم‌هایت خواند.


تلاطم به پا می‌کرد در دل...حرف از تلاطم شد. تو و چشم‌هایت و بچه‌های گردان یونس...تلاطم در تلاطم...


گفته بودی جنگ معامله با خداست، گفته بودی خدا یدار و ما فروشنده، گفته بودی سند قرآن و بها بهشت....


همین حرف‌ها کافی بود تا در دل اروند آن دم که موج‌ها روی هم موج سواری می‌ د به حقیقت حرف‌هایت رسید.


حقیقتی که در آن اسارت با دست‌های بسته بیداد می‌کرد. باید به آب می‌زدند تا از دل آب بعد از گذشت سا‌ل‌ها خاک گرمایش را به تنشان ببخشد.


  راستی که باید عاشق شد تا درد عشق را فهمید... تا راه را آسان پیدا کرد....


یک حرف، یک نگاه و مردانی که با نام علی(ع) راه را هموار د و با نام یا زهرا(س) معبرها باز شد...!


بچه‌های گردان یونس قانون دریا را بر هم زدند. مگر می‌شود غواص باشی و سر از خاک دربیاوری....


مگر می شود آب تو را در آغوش بگیرد و خاک بعد از سال ها تو را به مقصد برساند....


آنها قانون پرواز را هم به هم ریختند، وقتی پروازشان با دست‌های بسته انجام شد...


خوب که بنگریم اینجا و در میان موج های سهمگین و بغض دار اروند می شود خدا را جور دیگر دید...!


 


فرزانه فرجی/ رو مه اصفهان زیبا












عاشقانههای «مریم بربـط» برای بابا...

درخواست حذف اطلاعات

جواب توسل هایم را چه خوب دادند






 



 هنوز بابا گفتن را یاد نگرفته بود.یک ماه مانده بود تا یک ساله شود که بابا رفت. بابا کشاورزی می‌کرد آن سال‌ها. با پدرش شریک بود. زمان برداشت محصول که می‌شد، شراکت را فراموش می کرد. پدر عیالوار بود و بیشترین ثمره کشاورزی را می‌داد به او. اینها را مادر برای مریم تعریف کرده بود. دلتنگ که می‌شد، بی قراری‌های دلش خط به خط لا به لای قاب ع بابا آرام می گرفت. برای دلش لالایی می‌خواند وقتی هوای بابا هوایی‌اش می‌کرد. می‌گفت یک وقت‌هایی دور از چشم همه حتی دور از چشم مادر، گوشه‌ای پیدا  و با بابا خلوت می‌ . خلوت‌هایی که در آن دنبال یک خبر بودم. بابا را قسم می‌دادم و از او می‌خواستم یک نشان از خودش نشان دهد. چند بار خواب بابا را دیده بود؛ مردی شبیه همان ع ی که سهم این سال‌های مریم بود از داشتن پدر.دخترها عجیب بابایی‌اند و برای این بابایی بودن انتهایی نیست. تمامی ندارد حتی وقتی خودشان مادر می‌شوند و هنوز طعم گفتن بابا را جانانه نچشیده باید به دردانه‌هایشان بابا گفتن را یاد بدهند. کاری که مریم انجام داد برای دختر 10 ساله و پسر شش ساله اش!می گفت شش ساله بودم که دوست بابا آمده بود دم خانه ما. همین که رفتم در را باز کنم تا او را دیدم گفتم: مامان، بابا آمده.. اما بابا نبود... دوست بابا بود .. چند روز بعد هم رفت پیش بابا.. نیمه شب نزدیک بود و صدای خسته‌اش خسته‌تر به نظر می‌رسید وقتی از نبود بابا حرف می‌زد؛ جای خالی بابا را هیچ چیز پُر نمی‌کند... مریم نبود پدری را حس کرده بود که هر لحظه یادش بود و این سبب خوبی بود تا بیشتر دعا کند و حضرت مهدی (عج) را قسم دهد به نام مادرش تا برسد به یک نشانی از پدرش. می گفت سال های سال است، سال را در شلمچه و طلاییه نو می کند. هر سال که می‌رویم جنوب سری هم به معراج ی اهواز می‌زنم و سراغ ی گمنام می‌روم. بار آ که رفتم، خانمی که دیگر از دوستانم شده به من گفت: «درد و دل هایت را پشت ع بابا بنویس»... من هم نوشتم... نوشتم امیدوارم تا سال دیگر که می‌آیم معراج ، خبری از پدرم برسد.و آن خبر رسید. مریم جواب انتظارهایش که حالا از مرز سی و سه سال گذشته را گرفت. انتظاری به قد سنش. خبر پیدا شدن بابا را به شوهرش داده بودند. باورش نمی‌شد. بابا آمد، بابای مریم عاقبت آمد.می گفت وقتی برای بار اول بابا را حس ، حال عجیبی داشتم.گریه ام، گریه خوشحالی بود. بابا را خواندن سخت بود تا قبل از این دیدار اما وقتی او را در آغوش کشیدم، راحت گفتم بابا و آرام شد تمام آشوب‌های دلم. خوش آمدی بابا، شهادتت مبارک. اینها را در میان حرف‌های سال‌ها چشم به راهی که عصاره‌اش از چشم‌هایش می بارید، می‌گفت.می‌گفت بابا وصیت‌نامه‌اش را روز شهادت حضرت زهرا(س) نوشته بود. من هم در توسل‌هایم بیشتر به حضرت متوسل می‌شدم. جواب توسل‌هایم را چه خوب دادند. آرام گرفتن بابا در زادگاهش همزمان شد با روز شهادت حضرت زهرا(س)... اینها مریم را آرام می‌کرد... حالا بعد از گذشت سال‌ها مریم راحت می گوید بابا...


 


فرزانه فرجی/رو مه اصفهان زیبا












کاش با شهادت قد بکشیم و بزرگ شویم شماره رو مه:

درخواست حذف اطلاعات

کاش با شهادت قد بکشیم و بزرگ شویم








شماره رو مه: 

1396/08/13 (شماره 3064)


  



کاش با شهادت قد بکشیم و بزرگ شویم نمی‌دانم... نمی‌دانم تک تک حرف‌های امروزم در قد و قواره ذهن کم و بیش بی قرارم می‌گنجد یا نه؟! اما بسم الله می‌گویم و مثل همیشه می‌سپارم به خودشان...دلم می خواهد گوش‌هایم را تیز کنم، چشم‌هایم را باز کنم و کمی هم سکوت چاشنی همه اینها نمایم تا شاید کمی صدای اخلاص و شکوه ایستادگی را لا به لای نوشته‌هایم جا دهم...خاطرات تلخ و شیرینِ کمی دورتر از زمان حال را که ورق می زنم آن هم بر اساس شنیده و خوانده‌هایم می‌توانم ‌های «سوی دیار عاشقان، سوی دیار عاشقان رو به خدا می‌رویم» را بشنوم... .چطور می‌شود قد و قواره آدمی به اندازه رفتن نباشد اما دلش این قدر بزرگ تر از قد و بالایش بزند که به خاطر ش، به خاطر خاک پاک میهنش دست از دفتر و کتاب و قلم بردارد و شیطنت های نوجوانی اش را در کوچه باغ های اطراف خانه جا بگذارد و برود برای جنگ؟!به اینجای حرف هایم که می رسم سوالی ذهنم را پر می کند: اگر یک بار دیگر صدای «ای لشکر صاحب زمان آماده باش، آماده باش» سر دهند، من و امثال من کجای این ماجرا خودمان را جا خواهیم داد؟نه...راه ادامه دارد. مسیر هموار است. دانش‌آموزان دیروز، بهتر است بگویم دانش آموزان غیرتی شهید دیروز راه را برای امروزی ها باز د و هموار نمودند. حالا در زمان ما می شود دید و شنید که هرچند روز یک بار عاشقان حسین(ع) دل به راهش می سپارند تا عاشقی را دور از مرزهای کشور و در دیاری دیگر ردای شهادت به تن کنند.یک روز حسین فهمیده گل کاشت در خاک کشور، نیازی به گفتن نیست از ماجرای نارنجک و تانک و حسین، نیازی به گفتن نیست چطور ابراهیم می‌شوی و اسماعیل وجودت را قربانی هدفت می‌کنی. سند مردانگی پسر 13 ساله در تاریخ هشت سال جنگ تحمیلی بیداد کرد. حسین مصداقی بود از دانش آموزانی که راهشان در شهادت به مقصد رسید. همان ها که برای رسیدن به معبود همه را پشت سر جا گذاشتند. همان ها که کوچکی قدشان در پس بزرگی دل بزرگشان گم شد تا کمال را معنا ببخشند. همان ها که اسیر رنگ‌های رنگ به رنگ دنیا نشدند و آرزوهایشان را پشت سر جا گذاشتند. همان ها که نوای لبیکشان چنان جانانه و استوار بود که جنس مقاومتشان هرگز رنگ خاک به خود نگرفت...!یک وقت هایی در میان خواندن شرح حال آ ِآ ش می رسم به اینجا که می شود یک شبه ره صد ساله را طی کرد اگر دل، راه آسمان را نشانه رفته باشد درست شبیه همان کاری که ی دانش‌آموز انجام دادند و مشق شهادت را خوب هجی د.درست است در گذر زمان شکل ایستادن و مقاومت تغییر کرده است؛ اما کم نیستند عاشقان واقعی. همان ها که حالا در نسلی بعد از گذشت بیش از سه دهه از جنگ، عطش شهادتتشان فرو ننشسته است... راه باز است تا آسمان...کاش در این زمان نام کوچک ما هم با شهادت بزرگ شود و قد بکشد... کاش...!


 


فرزانه فرجی/ رو مه اصفهان زیبا












«وصال» در ظهر عاشورا

درخواست حذف اطلاعات

«وصال» در ظهر عاشورا







تاریخ درج : یکشنبه 8 مهر 1397

شماره رو مه: 

1397/07/08 (شماره 3307)









پدری که با شهادت سه پسرش، لقب «ابو » گرفت
نتیجه تصویری برای شهیدان کلاهدوزان اصفهان






«رسول» پسر بزرگ خانواده «کلاهدوزان» است. زمانی که از پدر سخن می‌گوید او را «ابو » می‌خواند؛ پدر شهیدان «علیرضا»، «مهدی» و « جواد» کلاهدوزان. افتخار میزبانی‌اش را داریم در روزی که از فوت پدر هفت روز می گذرد و هفت روز هم از عاشورا. یکی از خانواده‌های معزز ی شهرمان که سه فرزند خود را تقدیم اعتلای نظام مقدس کرده اند. رسول متولد سال 1341 است و از همان آغاز جنگ درگیر جنگ بوده، سال 1358 در کردستان، سال 1359 در عملیات حصر آبادان و ...


 


حضور چهار برادر همزمان در جبهه و شهادت سه برادر می تواند حکایت از عمق دینداری  در خانواده کلاهدوزان باشد. خانواده ای که در آن پدر و مادر هیچگاه برای رفتن پسرها به جنگ «نه» نگفتند و حتی مشوق آنها هم بودند. بی شک نهضت ی برادران کلاهدوزان در تربیت جانانه مادری شیرزن و صبور و پدری عاشق اهل بیت (ع) چنان رشد کرده و قد کشیده است که وقتی پای دین و کشور به میان آید، پدر و مادر می‌شوند م ع مسیر آنها برای حضور در جبهه حق علیه باطل. مادر کاسه آب به دست می گیرد و پدر قرآن و هردو آرام در دل برای سلامتی شان آیه الکرسی می خوانند. چطور می‌شود این همه گذشت را ترجمه کرد، در کدام دایره المعارف می شود برای این ایثار واژه ای پیدا کرد...از چهار پسر  و سه دختر خانواده 9 نفری آنها، از پسران فقط او مانده است و حالا برای ما راوی روایت شهادت برادرانشان می‌شود. آنچه در ادامه می آید چکیده ای از خاطرات شهیدان علیرضا، مهدی و جواد کلاهدوزان است:با علیرضا شروع می کند، همان همبازی کودکی اش، علیرضا بهمن 1343 به دنیا آمد. خیلی افتاده بود و خلوصش بی نظیر. دانش آموز سال سوم متوسطه بود در رشته اقتصاد که راهی جبهه شد. آن سال‌ها خانه پدری ما در خیابان عبدالرزاق بود و دو اتاق بیشتر نداشت. هر بار که علیرضا می آمد به مرخصی، شب ها اجازه نمی داد برایش رختخواب پهن کنیم. روی یک پتو می خو د، می‌گفت اینطور راحتم اگر برگردم جبهه بدعادت می شوم. در تیپ حسین(ع) بود که بعدها شد لشکر. شب عملیات والفجر یک بود و سال 1362. در همان عملیات علی در کانال ماند و مفقودالاثر شد. بعد از عملیات، بچه های گردان می گفتند علیرضا در آن عملیات فرمانده گروهان بود. لحظه ای که نارنجک در کانال منفجر شد علیرضا افتاد و همرزم هایش نتوانستند او را به عقب بیاورند.تا مدت ها گمان می کردیم که علیرضا اسیر شده باشد. خیلی منتظر یک خبر  از  اسارت علیرضا بودیم. 15 سال از او بی خبر م م تا اینکه برایمان یک پلاک و لباس و کمی استخوان آوردند. آن موقع‌ها بابا برای ما جوراب عمده ای می ید با یک نشان معروف. از وسایل علیرضا جوراب مشکی با همان نشان همیشگی و یک آیینه کوچک (که معمولا همراهش بود و از سفر مشهد یده بود) را  برای ما آوردند.از مظلومیت بچه هایی که در عملیات محرم شهید شده اند می گوید و می رسد به مهدی.


 


 


مهدی متولد ماه مهر بود، سال 1345. اول دبیرستان بود که راهی جبهه شد. حس آرام بود و بیشتر وقت ها برای کمک به حاج آقا که در بازار مغازه لباس فروشی داشت، می رفت. از مدرسه به خانه که می آمد کیف و کتابش را می گذاشت و ناهار بابا را برمی داشت و می رفت بازار که با حاج آقا بخورد. از دوران ابت این کارش بود و بیشتر اوقاتش را با بابا می گذراند. سال 1361 بود که در عملیات محرم و در عین خوش دهلران با اصابت ترکش به ‌اش به شهادت رسید. با شهادت مهدی بابا خیلی اذیت شد چراکه شهید اول خانواده و حس هم به بابا وابسته بود. خاطرات مشترکش با جواد لبخند روی لبانش می آورد، جواد پسر چهارم خانواده بود و متولد شهریورماه سال 1346. به اعضای خانواده محبت زیادی داشت. بعد از شهادت علیرضا و مهدی به او گفتم در خانه بمان تا هوای پدر و مادر را داشته باشی، گفت هر ی راه خودش را باید برود، انتخاب من رفتن به جبهه است اگر قسمت من باشد کنار آنها قرار می گیرم و اگر هم نه، هرچه خدا بخواهد ...


 


جواد بیسیم‌چی گردان یونس بود. چهار سال بعد از شهادت علیرضا به شهادت رسید یعنی داد سال 1366. فرمانده گردان می گفت، به موقعیتی رسیدیم که باید از روی‌ مین‌ها می گذشتیم. جواد به همراه تعدادی از بچه ها برای باز راه داوطلب شد. بی سیم اش را گذاشت و گفت بسم الله... گفتم سفارش تو را کرده اند به خاطر برادرهایت نباید جلو بروی، گفت اگر ما برویم بقیه هم می آیند. زمانی که پایش را روی مین گذاشت، کف پایش را از دست داد و افتاد. خلاصه بقیه بچه ها به دنبالش رفتند و راه باز شد. به نظرم جواد در همان لحظه راه رسیدن به معشوق را خوب پیدا کرده بود.داغ پدر تازه است و رفتنش حس سنگین، پدر ستون خانه است. مردی که بیشتر عمرش در حسینیه ها و خیمه های عزاداری با خدمت به عزاداران حسین(ع) گذشته است. کمی از پدر می گوید، پدرم مردی فرهیخته، آگاه و مردمدار بود. ســـــاده و بی تکلف زندگی کرد. اش سرشار از عشق به حسین(ع) بود. به نظر من نتیجه عاشقی اش را هم گرفت. بعد از حدود دو هفته بستری شدن در بیمارستان، در ظهر عاشورا وقتی که دستم در دست پدر بود، گفتم بابا بروم بخوانم؟ حس فشار دست بابا روی دستم بیشتر شد و این فشار هر ثانیه بیشتر هم می شد. همان موقع بود که روح از بدنش جدا شد. بعد از شهادت سه بردارم و تحمل داغ سه برادر شهیدم، خیلی برای ما ارزش داشت که بابا درست ظهر عاشورا، روحش به آسمان برود و به سه فرزند شهیدش برسد. 
شاکر خدای مهربان است که بهترین عزیزانشان برای دفاع از و نظام مقدس و در راه خدا به شهادت رسیدند. در همین حال کمی هم درد و دل می کند و می گوید: «در زمان جنگ دری از درهای بهشت باز شد و عده ای راهشان را پیدا د و رفتند. خوب است به این موضوع فکر کنیم که ما تا چه حد مثل می توانیم پا روی مین بگذاریم و خودمان را فدا کنیم و کمتر وارد تجملات دنیا شویم. به قول حضرت ، چشم و چراغ های این مملکت هستند، چرا باید در زمان رفتن پدر و مادرهایشان آنها را یاد کنیم. پدر من سه سال بود که در بستر بیماری بود. یک بار که با ویلچر پدر را به گلستان برده بودم یکی از آقایان مسئول را در گلستان دیدم و گفتم پدر من همان پدر شهیدی است که وقتی شما قرار بود انتخاب شوید به پدر گفتید که سفارشتان را ند و ... و امروز گله من این است که مگر حضور در مراسم تشییع و تدفین و هفتمین روز درگذشت پدر سه شهید آن هم در هفته دفاع مقدس هزینه ای داشت که برخی مسئولان تشریف نیاوردند یا اینکه پدر و مادر شهیدان جایگاهی ندارند! » و صحبت هایش را چنین تمام کرد، در پایان می گویم دست دعای مادران همیشه رو به آسمان بلند است امیدوارم مسئولان ما طوری رفتار کنند که دست دعای مادران از سمت خدا پایین نیاید.


 


فرزانه فرجی/ رو مه اصفهان زیبا












کربلا گاهی چه نزدیک می شود...

درخواست حذف اطلاعات

روایت بوسه‌ای که پدر بر رگ‌های برید? پسر زد







 


1396/04/24 (شماره 2973)









کربلا گاهی چه نزدیک می شود...



 



 


 


از رزمنده هایی بود که در تشکیل هسته اولیه پاسداران انقلاب ی نقش داشت.حس فعال بود. مدتی در امور فرهنگی سیستان و بلوچستان فعالیت می‌کرد. جنگ که شروع شد، خودش را رساند به جبهه‌های جنوب. راهی که پدر می دانست عاقبتش شهادت است.خبری که وقتی رسید، ایستادن در قامت خمیده پدر جان گرفت.چند روزی از شهادت رضا می گذشت. عده ای از دوستانش قاصد پیامی بودند که از بر زبان آوردنش و از ع العمل‌های پدر نگران بودند. پدر عاشق بود. مردی مومن و زحمت کش که حال خوب دلش از ایمانش سرچشمه می گرفت. یک شب پدر خواب دید؛  خو که نیمه های شب بیدارش کرد. رفت سراغ برادرهای رضا و گفت چطور خو ده اید وقتی رضا در جبهه برای همیشه به خواب رفته است.  پدر را آرام د و قرار شد برای گرفتن خبر از حال رضا صبح به بروند. یکی دو روز گذشت. قرار بود چند نفر از رفقایش به دیدار پدر رضا بیایند. رفقای رضا که برای گفتن این حرف ترس داشتند، با شنیدن حرفی از پدر کمی آرام شدند وقتی پدر گفت از رضا خبر آورده اید. رضا شهید شده، همین را می خواهید بگویید...شک و تردید جایش را به نگرانی داد. گفتند شهید که نه .. اما انگار مجروح شده است. باید برویم و آنجا اطلاعات دقیق تر را بگیریم. پدر می دانست که رفقای رضا مراعات حال  او را می کنند. شروع کرد به دلداری دادن آنها. گفت شما نگران نباشید. شهادت لیاقت می خواهد، سعادتی است که نصیب هر ی نمی شود.من مطمئن هستم که شهید شده و افتخار می کنم که لیاقت شهادت را داشته است.  پدر مثل همیشه آرام بود. به اتفاق صبحانه را خوردند و راهی شدند. حرف های درگوشی تمامی نداشت. حرف های آرام و همان پچ پچ های خودمان. پدر حس کرد که مسئولان هم چیزی را پنهان می کنند، گفت می‌دانم رضا شهید شده است، چیزی را از من پنهان نکنید. بله، رضا شهید شده بود و او را برای غسل دادن برده بودند. اصرارهای پدر برای دیدن رضا تمامی نداشت. مخالفت ها و مانع شدن‌ها پدر را بیشتر مشتاق دیدار پسر می کرد. می گفت می خواهم رضا را ببینم، حتی اگر استخوانی از او برای من آورده باشید. من نذر کرده ام هرجایی از بدن رضا تیر خورده باشد، بر آن بوسه بزنم.  مسئولان که آمادگی پدر را دیدند به دیدار، رضایت دادند. لحظه لحظه دیدار بود. دیداری به قد سلام. سلامی به قد وداع. هرکه آنجا بود گریه می کرد... چه لحظه ای بود! تنی که سر نداشت... . رضا بی سر برگشته بود. عجب دلی داشت پدر ، زمانی که گفت خدا را شکر که پسرم حسین گونه شهید شده است.  گفتنش هم آسان نیست چه برسد به دیدنش. پسرت، رضایت، همان که راضی بود به رضای خدا با سر بریده جلوی چشم هایت. مرد می خواهد تا بوسه بزند بر رگ‌های بریده پسر. رضا زنده بود که سرش را از تن جدا کرده بودند. کربلا گاهی چه نزدیک می شود. پای رضا تیر خورده بود. الوعده وفا.پدر نذرش را ادا کرد. خیلی آرام...!


 


فرزانه فرجی/ رو مه اصفهان زیبا












«سپهسالاری» که روز تاسوعا، شهید م ع حرم شد

درخواست حذف اطلاعات

«سپهسالاری» که روز تاسوعا، شهید م ع حرم شد










شماره رو مه: 

1395/07/25 (شماره 2767)









گفت و گو با همسر شهید م ع حرم « ‌تقی»



 



نتیجه تصویری برای شهید تقی


از خدا خواسته بودم اگر قرار است ازدواج کنم با ی ازدواج کنم که مورد پسند خودش و زمان (عج) باشد. وقتی پدر آقا حمید از پدرم اجازه گرفتند که برای خواستگاری به منزل ما بیایند خنده ام گرفت. گفتم امکان ندارد، آ آقا حمید خیلی مذهبی بود. می شد گفت فامیل درجه دو بودیم، در یک محل زندگی می کردیم، اما رفت و آمد خانوادگی با هم نداشتیم. وقتی با هم برای صحبت رفتیم گفت دوست دارم همسرم اخلاق فاطمه پسند داشته باشد، من هم گفتم دوست دارم رفتار همسر آینده ام علی وار باشد ...  می شد از حرف هایش فهمید عاشق شهادت بوده است. جانانه می گفت کلنا عباسک یا زینب (س). با آسمانی شدنش آن هم درست روز تاسوعا، نشان داد راه برایش راه عباس (ع) است. راهی که او را از میان چشم های بی قرار برای جرعه ای آب گذراند و رساند به آسمان.  خودش را «اکرم پهلوانی» همسر شهید م ع حرم «حمیدرضا تقی» معرفی می کند. 34 ساله است و دو سال از آقا حمید کوچک تر.


چرا وقتی متوجه شدید آقا حمید قرار است به خواستگاری شما بیاید، خنده‌تان گرفت؟
فکر  می اگر آقا حمید بخواهد ازدواج کند با ی ازدواج می کند که خیلی مذهبی تر  از من باشد. برای صحبت که رفتیم گفت، حجاب من همین طور که هست خوب است. آن موقع با روسری و چادر بودم. از کارش گفت، از اینکه به واسطه نظامی بودن هر موقع و به هر منطقه‌ای که فرمان دهند، باید برود. در صحبت هایش خیلی روی قناعت تاکید داشت. من هم آدم قانعی باری آمده بودم و این برای من یک حسن بزرگ بود.


 


همه چیز  همان طور که می‌خواستید، پیش رفت؟
مهریه ام کمی بالا بود. همین نگرانش کرده بود. گفتم بگذار بزرگ ترها حرف‌هایشان را بزنند و به جمع‌بندی برسند، مهم من و شما هستیم. با همین حرف خیالش را راحت .


 


و چه زمان عقد کردید؟
آذر ماه 85


 


مراسم‌تان چطور برگزار شد؟
مراسم عقدمان خیلی ساده و در خانه پدری‌ام برگزار شد. حتی سفره عقد هم کرایه نکردیم. خودم سفره را آماده . آقا حمید به همه می‌گفت ببینید همسرم هنرمند است. همیشه از کارهای هنری که انجام می‌دادم با شوق تعریف می کرد و همین کارش برای من خیلی ارزشمند بود.


 


کی عروسی کردید؟
دادماه سال 87 عروسی کردیم. مراسم عروسی ما هم در خانه برگزار شد. حس مختصر  و ساده. خیلی‌ها هم نیامدند. دوست داشتیم همه کارها در نهایت سادگی باشد، به همین خاطر یک نوع غذا بیشتر سفارش ندادیم. بعد از عروسی هم رفتیم طبقه بالای خانه پدری آقا حمید و همانجا زندگی مشترک‌مان را شروع کردیم.


 


از حس پدر شدنش بگویید. 
خیلی بچه دوست داشت. می‌گفت دوست دارم وقتی سفره را باز می‌کنی، چهار، پنج تا بچه سر سفره باشد. تا اینکه به لطف خدا 26 مهر سال 88 ، محمد امین به دنیا آمد. می‌گفت مدتی که من در بیمارستان بودم شب تا صبح در بیمارستان مانده بود و تمام مدت گریه می کرد و قرآن می‌خواند. وقتی هم که محمد امین به دنیا آمد، خیلی خوشحال بود و خدا را شکر می کرد.


 


اسم محمدامین انتخاب شما بود یا آقاحمید؟
حمید دوست داشت اسمش را محمدرضا بگذاریم، اما چون در فامیل خیلی محمدرضا داشتیم، اسم محمد امین را انتخاب کردیم.


 


دومین فرزند شما کی به دنیا آمد؟
12 بهمن سال 92 ، خدا ریحانه خانم را به ما بخشید.


 


ارتباطش با بچه‌ها چطور بود؟
خیلی خوب بود. از سر کار که می‌آمد با اینکه خسته بود، ولی حس با بچه‌ها بازی می‌کرد. ریحانه و محمد امین هر دو حس بابایی بودند، البته محمد امین کمی بیشتر. به تناسب پسر بودنش، با هم فوتبال بازی می‌ د. کشتی می‌گرفتند.


 


آدم خوش سفری بود؟
خیلی زیاد. سفر مکه یکی از بهترین سفرهایی بود که با هم رفتیم. در آن سفر با اینکه محمدامین کوچک بود او را هم با خودمان بردیم. آقا حمید، جثه ریزی داشت، اما خیلی نترس بود. خوب یادم می آید در قبرستان بقیع با وه ‌ها سر بحث را باز کرده بود، بدون اینکه ترسی از آنها داشته باشد.


 


میانه‌اش با ورزش چطور بود؟
کشتی می‌گر‌فت و جودو کار هم بود. در رشته شنا هم مهارت داشت. اما کشتی را به صورت تخصصی تر دنبال می‌کرد. دو هفته قبل از  رفتنش به دفترچه مربیگری کشتی‌اش را گرفت.‌


 


یعنی بیشتر اوقات فراغتش با ورزش پر می‌شد؟
نه، فعالیت‌هایش فقط مختص ‌فعالیت های ورزشی نبود. در مسابقات قرآنی و در رشته تجوید معمولا مقام می آورد. بعضی وقت‌ها از سر کار که می‌آمد خانه با خنده می‌گفت: اسفند دود کن، دوباره همسرت افتخارآفرینی کرده است.


 


اهل مطالعه چه؟
هیچ وقت بیکار نمی‌ماند. فرمانده پایگاه مسجد المهدی شمس‌آباد بود. معمولا کتاب‌هایی با موضوع وه ت و پرستی می‌خواند تا بچه‌های پایگاه را با این مفاهیم آشنا کند.


 


با این اوصاف حس سرشان شلوغ بوده. چقدر در کارهای خانه به شما کمک می‌ د؟
موقعی که مهمان داشتیم یا من حالم خوب نبود حس کمک حالم بود، اما حرف از آشپزی که می‌شد، می‌گفت شرمنده‌ام! فقط املت را خوب درست می‌کرد. هفته‌ای یک بار برای ما املت می‌پخت. محمد امین همیشه می‌گفت: «املت فقط املت‌های بابا.»


 


دغدغه رفتن به را از چه زمان در سر داشت؟
سخنرانی‌های حضرت آقا را با محمد امین گوش می‌داد. با جدیت اخبار را دنبال می‌کرد. اوضاع نابسامان متلاطمش کرده بود. خیلی دوست داشت برود . یک روز دیدم چشم های محمد امین حس قرمز شده است، هرچه پرسیدم چه شده است؟! گفت انگار چیزی در چشمم رفته است، بیشتر که اصرار گفت: مامان، می ترسم بابا شهید شود... . به آقا حمید گفتم این حرف ها را پیش محمدامین نزن، افسرده می‌شود. خودم هم همه‌اش نگران بودم. نگران اینکه نکند از دستش بدهم.


 


و کی به صورت جدی موضوع رفتن را مطرح کرد؟
از طرف محل کارشان یک سری بنر بدون استفاده آورده بود که از آنها در پایگاه بسیج مسجد محل استفاده کند، همین طور که داشت بنرها را تا می کرد از رفتن حرف زد. گفتم تو به یت مبارزه با گرو پژواک رفته ای و وظیفه ات را انجام دادی... اما خیلی جدی حرفش را زد. محمدامین زد زیر گریه. خود آقا حمید رفت و با محمدامین حرف زد و آرامش کرد.


 


شرایط سختی بود؟
بله. خیلی زیاد. قرار شد آقا حمید برای رزمایش سه روزه برود مورچه خورت. غروب بود که برگشت. چهره اش حس گرفته بود. مادر و برادرم منزل ما بودند، پرسیدند آقا حمید چیزی شده؟ گفت: نه؛ فردا باید برای ادامه رزمایش بروم. دلم ریخت. تمام مدت که داشتیم شام می‌خوردیم چشمش به تلویزیون بود. بحث هم حس بالا گرفته بود.  موقعی که مادرم و برادرم می خواستند بروند، تا دم در بدرقه شان کرد. بعدها مادرم ‌گفت که آقا حمید گفته بود: حاج خانم با اجازه شما یک ماه می روم . مادرم گفته بود چطور بچه‌ها را رها می‌کنی و می‌روی! آقا حمید هم جواب داد که چند روز دیگر محرم است؛ باید در عمل، با حسین (ع) و حضرت زینب (س) بودن را نشان دهیم.


 


چطور با رفتنش به کنار آمدید؟
فردای آن روز به من گفت م را ببند. گفتم من راضی به رفتن نیستم. در خانه را قفل و شناسنامه اش را هم برداشتم و قایم . می خندید و می گفت این کارها را نکن. خیلی به آقا حمید وابسته بودم. تا سر کوچه هم که می خواست برای ید برود نگرانش بودم. حالا چطور می توانستم... گفتم من را دوست نداری لا اقل به خاطر محمد امین نرو. بچه ام دق می کند. گفت: اگر شهید شدم هوای شما را دارم. اگر هم که توفیق شهادت نصیبم نشد، برمی‌گردم. مگر من از همان روز اول از کارم و یت‌ها با تو حرف نزده بودم. اگر نگذاری بروم چطور می‌خواهی جواب حضرت زینب(س) را بدهی؟! اینها را که گفت به گریه افتادم.


 


و بالا ه کی راهی شدند؟
هجدهم مهرماه سال 94. قرار بود همان روز راهی شوند. رفت اما عصر همان روز برگشت. گفت اعزام عقب افتاد. نمی‌خواستم از دستش بدهم. دلش با رفتن بود و حس هم مصمم. می دانستم رفتنی است. فردای همان روز، روز اعزام بود. به خدا سپردمش و گفتم خیلی مراقب خودت باش و رفت.


 


با هم تماس تلفنی داشتید؟
به که رسید زنگ زد. کمی احوالپرسی کرد. فردای آن روز هم طرف‌های ساعت یک دوباره زنگ زد. می‌خواست با بچه‌ها حرف بزند. خیلی نگرانش بودم. گفتم آقا حمید موقع عملیات خیلی جلو نرو. ساخته شده بود برای خطر. 
گفت اگر چند روزی تماس نگرفتم نگران نباش.


 


 


چند روز  از حالش بی خبر بودید؟
12 روز. 12 روز بی خبری و روزها و شب‌های پر از استرس و اضطراب!


 


و این بی خبری، نهایتا به خبر شهادت همسرتان منتهی شد؟
بله. این طور که همرزم هایش تعریف می‌ د ظاهرا همه نیروها در موقعیت مستقر بودند و منتظرفرمان. بارش گلوله بوده که در سمت راست و چپ نیروها بر زمین می خورده است. در همان حین  خم ای مستقیم به زمین اصابت می‌کند. حسن احمدی و کمیل قربانی همان جا به شهادت می‌رسند. ترکش های زیادی به بدن آقا حمید اصابت می‌کند. صورتش پر از خون بوده و یکی از بچه‌ها می‌بیند که انگار خون در صورت آقا حمید در حرکت است. ظرف مدت 10 دقیقه او را به بیمارستان می رسانند. شش روز به کما می رود و بعد از آن در روز تاسوعا به شهادت می‌رسد.


 


چه ی شما را از شهادت آقاحمید مطلع کرد؟ 
یکی از همکاران آقا حمید زنگ زد به خانه و سراغ حمید را گرفت. برایم خیلی عجیب بود. بعد از اینکه قطع  کرد دوباره زنگ زد و شماره برادر آقا حمید را گرفت. حس این رفتارش خیلی عجیب است. چند دقیقه بعد خودم با برادر آقا حمید تماس گرفتم، دیدم دارد گریه می کند، همانجا بود که فهمیدم آقا حمید به آرزویش رسیده است.


 


و چه زمان پیکر همسرتان به کشور برگشت؟
با کمک بچه های پایگاه، هیاتی به نام م عان حرم راه اندازی کرده بود. همیشه به دوستانش سفارش می کرد که چهارشنبه هر هفته ساعت هفت و نیم برای ب ایی هیات در مسجد حاضر شوند. قرار بود دو شنبه پیکرش به ایران برگردد که مدام تاخیر پیش می آمد. تا اینکه روز چهارشنبه شد. پیکر آقا حمید را مستقیم از فرودگاه به محله آوردند. اول اطشاران و بعد خانه پدری و بعد هم مسجد المهدی(عج). آقا حمید سر ساعت هفت و نیم در مسجد حضور داشت. مثل چهارشنبه هر هفته. هیاتی که یادگار آقا حمید بود.


 


از حال و احوال آن موقع که پیکرشان بازگشت، برایمان بگویید.
حال عجیبی داشتم. آن لحظه نمی توانستم گریه کنم. انگار آقا حمید روی تابوت نشسته بود و داشت همه را نگاه می کرد.


 


با پیکر ایشان وداعی هم داشتید به صورت اختصاصی؟ 
بله. دوست داشتم با آقا حمید تنها باشم. اما مادرم تاب نیاورد و با من آمد. پیشانی اش را بوسیدم. خیلی آرام خو ده بود. از زمان عقد همه اش حرف از شهادت می زد، می گفت ببین شهادت چه به اسم من می آید: شهید حمیدرضا تقی.


 


آن موقع به او چه گفتید؟
گفتم دیدی به آرزویت رسیدی. همان طور که قول دادی هوای ما را داشته باش. خودت کاری کن که کمبود حضورت را هم من و هم بچه ها کمتر حس کنیم.


 


و نبودنش را آن روزها و آن لحظات چطور تاب آوردید؟ 
بعد از شهادت چند روزی بود حالم خیلی بد بود. شب تا صبح و صبح تا شب با ع آقا حمید حرف می زدم و گریه می . می گفتم مگر تو نگفتی اگر شهید شوی هوای ما را داری، خودت گفتی شهید زنده است. یکی از همسایه ها از بی ت های من برای همسر شهید خیزاب گفته بود. گفته بودند من باید با این خانم صحبت کنم. بعد از دیدار با همسر شهید خیزاب خیلی آرام تر شدم. 


اگر بخواهید یک حرف به همسرتان بگویید، آن حرف چه می‌تواند باشد؟
روز قیامت شفاعت ما را هم . دعا کن پیش تو، بعد از تو رو سفید شوم. برای عاقبت به خیری ما هم دعا کن.


 


فرزانه فرجی/ رو مه اصفهان زیبا












فروغ، مادری بیشتر از مادرم

درخواست حذف اطلاعات

فروغ، مادری بیشتر از مادرم








شماره رو مه: 

1397/06/25 (شماره 3297)





به بهانه رونمایی از مستند مادر شهید حاج علی قوچانی








مدتی از ناحیه پا مجروح و در خانه بستری بود. یک روز به مادر گفت، مگر برای کمک به زخمی‌ها به بیمارستان نمی‌روی؟ مادر در جواب گفت، امروز در خانه یک مجروح دارم و احتیاجی به رفتن به بیمارستان نیست، در خانه می‌مانم. حرف‌های مادر تمام نشده بود که علی گفت در بیمارستان تعداد زخمی ها زیادتر است و بیشتر می‌توانی کمک کنی...! مادر در پشت جبهه هم حس فعال بود، کمک‌های مردمی را که جمع می‌کرد، می‌فرستاد برای رزمنده‌ها. علی از مادر خواسته بود تا زمانی که در این دنیا است هیچگاه مجروحان را فراموش نکند و به آنها و خانواده هایشان سر بزند. گفته بود هر جا که مجروحان مظلوم واقع شدند به آنها کمک کند و نگذارد به آنها سخت بگذرد.


 


شهید حاج علی قوچانی، فرمانده تیپ یکم لشکر 14 حسین(ع) مادری دارد به نام «فروغ آ » که همه او را به «حاج خانم قوچانی» می شناسند. شیرزنی که بعد از گذشت بیش از سی سال از پایان جنگ تحمیلی جانانه پای عهدی که با پسر بسته ایستاده و مشغول خدمت رسانی به جانبازان اعصاب و روان است. او برای جانبازان اعصاب و روان مادری است که می شود او را بیشتر از مادر دوست داشت. در آستانه رونمایی و توزیع مستند «بیشتر از مادرم» با رسول احمدی، تهیه کننده جوان این اثر به گفت وگو نشستیم. او درخصوص علت انتخاب این سوژه برای تهیه مستند گفت: در کت با عنوان «خاطرات کوتاه» با مادر شهید آشنا شدیم و در جلساتی که به منزلشان رفتیم با شنیدن خاطراتشان به این نتیجه رسیدیم که ایشان الگوی یک مادر نمونه و فعال در جامعه است.وی در رابطه با مراحل ساخت این مستند گفت: از مردادماه سال 1395 که همراه با گروهی از اکران کنندگان جشنواره عمار به دیدار مادر شهید قوچانی رفتیم با هدف معرفی ایشان به عنوان الگو، تصمیم به ساخت این مستند گرفتیم. سپس تحقیق در رابطه با زندگی انقل و فعالیت های فرهنگی‌شان را آغاز کردیم که این کار چند ماه طول کشید. احمدی با بیان اینکه از آذر ماه سال گذشته کار تصویربرداری این مستند شروع شد، خاطرنشان کرد: یکی،دو ماه هم کار تدوین مستند طول کشید که در نهایت ساخت مستند در ابتدای سال جاری پایان یافت. تهیه کننده مستند «بیشتر از مادرم»افزود: این مستند 32 دقیقه‌ای،به روایت فعالیت‌های مادر شهید  حاج علی قوچانی می پردازد. این مادر شهید در دوران دفاع مقدس و بعد از آن،فعالیت‌های فوق العاده ای داشته و دارد.عمده این فعالیت ها بنابه توصیه پسر شهیدش به خدمت رسانی جانبازان اعصاب و روان مربوط می شود که این فعالیت‌ها همچنان ادامه دارد. وی خاطر نشان کرد: مادر شهید قوچانی تکیه کلامی دارد که پیوسته تکرار می کند و بارها نیز به ما گفته است که من این فعالیت ها را تا «مرز خاموشی» ادامه می دهم که به تعبیر خودش یعنی تا زمانی که نفس فرو می رود و دیگر بالا نمی آید. رسول احمدی با اعلام این مطلب که قصد داریم رونمایی از  این مستند را در آسایشگاه جانبازان شهید رجایی انجام دهیم،افزود: با توجه به اینکه بیشتر خدمات مادر شهید قوچانی برای جانبازان اعصاب و روان صورت گرفته است،پیگیریم که پخش این مستند برای اولین بار در این آسایشگاه صورت بگیرد و به لطف خدا قصد داریم از همین هفته توزیع لوح فشرده این مستند را در هیئت های مذهبی شهر اصفهان آغاز کنیم و این کار را تا پایان ماه های محرم و صفر ادامه دهیم. وی افزود: از آنجا که ما در این مستند نتوانستیم ابعاد شخصیتی این مادر بزرگوار  را آن گونه که باید به نمایش بگذاریم سعی داریم با کمک یک نویسنده خانم اصفهانی، زندگی ایشان را به صورت کتاب آماده کنیم و به چاپ برسانیم. احمدی «مادر بودن» را نقطه عطف شخصیت مادر شهید قوچانی برشمرد و گفت: مادر شهید،یک مادر به تمام معناست. اجازه گرفتن برای تهیه این مستند خیلی سخت بود و ایشان مدام مادران ی دیگر را معرفی می د که برای تهیه مستند سراغ آنها برویم، البته همین موضوع سبب شد تا ما به این فکر بیفتیم که برای مستندهای دیگر خوب است که با مادر شهید قوچانی به دیدار سایر مادران برویم. رسول احمدی در رابطه با راه اندازی پویشی با عنوان مادران انقلاب گفت: همزمان با توزیع مستند،در پویشی با عنوان مادران انقلاب قصد داریم به جمع آوری اطلاعات در مورد مادران شهید و ن انقل فعال بپردازیم تا آنگونه که شایسته است آنها و فعالیت هایشان را معرفی کنیم. وی افزود: جا دارد اشاره کنم که زیرزمین خانه مادر شهید قوچانی موزه ای است از دفاع مقدس که بسیار مورد استقبال دانشجویان و دانش آموزان قرار می گیرد و در حال حاضر فعالیت های فرهنگی متنوعی توسط این مادر عزیز در محل خانه شان برای عموم مردم انجام می گیرد.رسول احمدی در پایان از زحمات عوامل این مستندتقدیر و تشکر کرد.


 


فرزانه فرجی/ رو مه اصفهان زیبا












مردانی که دلهایشان آلیاژی از آهن و آسمان است

درخواست حذف اطلاعات

مردانی که دل‌هایشان آلیاژی از آهن و آسمان است









شماره رو مه: 

1396/05/21 (شماره 2996) 


 



 


واژه هایم یک یکی تب می کنند وقتی در گذر از سرزمین های سوزان جنوب آرام آرام به دیوارهای رنگ و رو رفته زندان های بغداد می‌رسم. زبانم لکنت می‌گیرد آن دم که از میان بــاتـــلاق‌های هویــــزه و گرد می گذرم و می‌رسم به سیاه چال‌های تنگ و تاریک. ای فراخ‌تر  از  اقیانوس می خواهد که بگذری، که رها کنی، که رها شوی، که چشم دل را ببندی بر آنچه که تو را اسیر دنیا کرده و بروی در راهی که پایانش اسارتی است به اندازه سال ها درد و شکنجه های وقت و بی وقت.اسارتی به سیاهی و تاریکی سلول های مخوف رژیم بعثی عراق، اسارتی در حد اعلای غربت، اسارتی به گستردگی اوج مظلومیت، اسارتی به پهنای سکوت در برابر شکنجه و تمام قد ایستادن و قد خم ن به خاطر هدف و به خاطر میهن.اسارت را از هر طرف که نگاه کنی، درد دارد. دردی که تا اسیرش نشوی لمسش نخواهی کرد. زمستان در تمام طول سال های اسارت فصلی می شود که پایانی ندارد. سرمای هوا همواره شکننده و سخت می شود. آسمان همیشه سیاه به نظر می آید. به هر طرف که رو کنی فقط و فقط دیوارهای بلند و مخوف اردوگاه، انتهای افق دیدگانت می شود.انگار پرنده ها هم نایی برای خواندن پیدا نمی کنند. غربت را می بینند و غریبانه در خود بی صداترین فریادها را فریاد می زنند. نعره های گاه و بی گاه مأموران عراقی، دیوارهای پر از سکوت آسایشگاه را به یک باره فرو می ریزد. ضرب و شتم بالا می گیرد و عطش ان سیری ناپذیر می‌شود ...  و صدای اعتراض به گوش نمی آید. آنچه هست فقط نوای الله اکبر است و همین عراقی ها را بیشتر عصبی می کند. هر کدام از اسرا می شوند یک تندیس، تندیسی از جنس ناب مقاومت و اینجا ایستادن جان می گیرد. دلت از دوری عطر خاک باران زده میهن، کویری می شود. دلت بی تاب نفس کشیدن در شهری می شود که مادر، پدر و همه آنهایی که عاشقانه دوستشان داری در آن نفس می کشند و چاره ای نیست، باید صبور باشی تا تحقق وعده «و بشر الصابرین» را به تماشا بنشینی. و بالا ه روز موعود فرا می رسد...بازگشت، ، خداحافظ اسارت و سلام وطن؛ گمان می کنند خواب است، خو که سال های سال نتوانستند و نشد برای یک بار فقط یک بار درست آن را حس کنند؛ اما دیگر خواب نیست، حقیقتی است روشن. آن قدر روشن که گویی تمام سیاهی های بند، سردی هوا و آسمان تاریک به یک باره رنگ عوض می کنند. آسمان اشک شوق می ریزد. بار سفر می بندند که بازگردند به خاکشان.هنوز نرسیده آغوششان باز می شود، آغوشی به پهنای در بر گرفتن تمام مرزهای خاکی و آبی کشور. سر از پا نمی شناسند. پایشان به خاک میهن که می رسد، سر بر سجده شکر می گذارند. بوسیدن خاک وطن، بوییدن خاک میهن. یک نفس جانانه از هوای سرزمینی که به خاطرش جان می دهند حالشان را حس خوب می کند. غریبه و آشنا هم ندارد. مردم همه آمده اند تا ببینند تا بدانند که مردانگی از کجا شروع شد. غیرت کجا مفهوم پیدا کرد و صبر گستردگی معنایش را از کجا به امانت گرفت. خوش آمدید فرزندان ایران. چه معامله ای کردید با خدا. جوانیتان را دادید و در برابرش عشق و ایمان از جنس خ گرفتید.


فرزانه فرجی/ رو مه اصفهان زیبا












درخشش اصفهان زیبا در جشنواره ملی ایثار

درخواست حذف اطلاعات

درخشش اصفهان زیبا در جشنواره ملی ایثار








شماره رو مه: 

1397/05/17 (شماره 3266)


نتیجه تصویری برای چهارمین جشنواره ایثار و شهادت


 



فرزانه فرجی، خبرنگار رو مه اصفهان زیبا، رتبه دوم چهارمین جشنواره «تجلیل از خبرنگاران برتر رسانه‌ها و فعالان فضای مجازی» را در بخش یادداشت و مقاله برای اثری با نام «مادرانه» به خود اختصاص داد. به گزارش ایثار،‌ برگزیدگان چهارمین جشنواره «تجلیل از خبرنگاران برتر رسانه ها و فعالان فضای مجازی» روز گذشته در مراسم اختتامیه این جشنواره با حضور حجت‌ال شهیدی ولی فقیه، معاون رئیس جمهور و رئیس بنیاد شهید و امور ایثارگران و سید عباس صالحی، فرهنگ و ارشاد ی معرفی و تقدیر شدند.مدیرکل روابط عمومی و اطلاع‌رسانی بنیاد شهید و امور ایثارگران با اشاره به رشد 25 درصدی شرکت در چهارمین «جشنواره تجلیل از خبرنگاران برتر رسانه‌ها و فعالان فضای مجازی» در حوزه ایثار و شهادت، نسبت به سال گذشته، گفت: 1350 اثر توسط 734 نفر از اصحاب رسانه به دبیرخانه این جشنواره ارسال‌شد.علیرضا کریمیان افزود: فراخوان ارسال آثار در تاریخ 12 داد 1397، از طریق رسانه‌های مختلف نشر و تا 22 تیر ادامه داشت که در این مدت، 1350 اثر توسط 734 نفر از اصحاب رسانه به دبیرخانه جشنواره ارسال شد که بر اساس اعلام هیئت داوران، آثار ارسالی به لحاظ کیفی به ویژه در گستره استانی از سطح مناسبی برخوردار بوده‌اند. فرهنگ و ارشاد ی نیز در این مراسم با بیان اینکه فرهنگ احسان، ایثار و شهادت پوشش‌دهنده این هویت‌هاست، افزود: اگر کشور ایران چند هزار سال است که پابرجاست به این دلیل است، باید به مولفه‌های فرهنگ احسان، ایثار و شهادت در آن توجه کنیم زیرا در سرزمینی بسیار پرخطر و در معرض هجوم دشمنان قرار داریم.


اصفهان زیبا/












بعد از تو بابا ....چشمها به در خیره خواهد ماند!

درخواست حذف اطلاعات

بعد از تو بابا ....چشم‌ها به در خیره خواهد ماند!








شماره رو مه: 

1396/05/07 (شماره 2984)


 
نتیجه تصویری برای فرزندان



 


دیگر بابا نیست. نبودِ بابا قصه ای شد ماندگار، قصه‌ای پر غصه.دیگر شمع های تولد بدون حضور بابا فوت می شود. دیگر نوای جانِ بابا در جواب بابا جان، شنیده نمی شود. دیگر صدای کلید انداختن بابا به در خانه به گوش نمی رسد. دیگر خبری از صدای قدم های بابا در حیاط خانه نیست. دیگر عقربه های ساعت نایی برای حرکت ندارند. انگار دلتنگ ساعت، دقیقه و ثانیه ای هستند که بابا خودش را می رساند به خانه. نبود بابا می شود همیشگی، به قد روز...به قد شب...به قد نبودن، نبودنی که دل را به درد می آورد و تمام بودن‌ها یکی یکی از جلوی دیده عبور می کند.ستون های خانه لرزید، سقف خانه ترک برداشت، دیوارها سیاه پوش شد.خبر، از رفتن خبر می داد. بابا رفت. بابا رفت تا در گذر روزها، فرزندانش اسیر جای خالی شوند که با هیچ واژه ای پر نمی شود. یک سال پیش وقتی برای تشییع یکی از رفقای شهیدش رفته بود، همانجا هوای رفتن در دلش افتاد. یک ماه دوره آموزشی گذراند و جواب بی قراری دل بی تابش را با رفتن داد. رفت . رفت و شد ابر مرد م ع حرم. چند بار با رفقایش در محاصره دشمن اسیر شد؛ اما هر بار به لطف خدا و دعای خانم از اسارت رهایی یافت.هر بار می آمد مرخصی عطش رفتنش بیشتر می شد، رفت برای برگرداندن آرامش به حرم. رفت تا با سپر و مردانه جنگیدن حسرت رسیدن به یک وجب از خاک حرم و حتی کمتر از آن را بر دل نیروهای بگذارد. رفت تا با سربند یا زهرا (س) و مدد گرفتن از مادر تمام قد بایستد برای حفظ حرم دختر. در این راه حس هم مصمم بود و جدی. آن‌قدر که فرمانده گردان فاطمیون شد. فرماندهی که عاشق شهادت بود. عشقی که دلباخته اش کرد تا در اوج سیاهی شب، لا به لای عاشقی، آرزویی کند که آرزو نماند برایش. کمتر در مرخصی می ماند. هر بار که می آمد بی تاب تر می شد برای برگشتن. سفر آ ده روز بیشتر در مرخصی نماند. خداحافظی اش حس متفاوت بود. حلالیت طلبید از همه، کوچک و بزرگ... و عاقبت راهی شد. رفت به راهی که جاده دلش برایش هموار کرده بود. شهید، شهادت...همین واژه آشنای غریب و دوست داشتنی. خبر که رسید باورش غیر ممکن بود. غیر ممکنی که زود ممکن شد وقتی بچه های خبر را تایید د. دل مادر آرام ترک برداشت. دختر قد خم کرد و پسر برای شنیدن خبر خیلی کوچک بود. خبر تمام کرد همه دلهره های بی خبری را. خبر آرام کرد تمام دلشوره‌های بی خبری را.بابا رفت. چشم هایش بسته شد. صدایش خو د؛ اما هنوز لبخند بر لب داشت. پدر خو د.خو آرام و بدون دلواپسی؛ چراکه خوب می دانست همسر و فرزندانش راهش را ادامه می دهند؛ درست همان طور که خواسته بود. همان طور که هنوز می‌خواهد.خداحافظ بابا.خداحافظ بابای قهرمان.خداحافظ ای رفیق، رفیقی که راه رفیقت را در پیش گرفتی و چه زود راهت، راهی آسمان شد.دلتنگی برای تو تمامی نخواهد داشت؛ چراکه هربار از کوچه های شهر گذر کنیم، بی شک به کوچه‌ای خواهیم رسید که نبودنت را فریاد می زند.


 


فرزانه فرجی/ رو مه اصفهان زیبا












بعد از تو بابا ....چشمها به در خیره خواهد ماند!

درخواست حذف اطلاعات

بعد از تو بابا ....چشم‌ها به در خیره خواهد ماند!








شماره رو مه: 

1396/05/07 (شماره 2984)


 



 


دیگر بابا نیست. نبودِ بابا قصه ای شد ماندگار، قصه‌ای پر غصه.دیگر شمع های تولد بدون حضور بابا فوت می شود. دیگر نوای جانِ بابا در جواب بابا جان، شنیده نمی شود. دیگر صدای کلید انداختن بابا به در خانه به گوش نمی رسد. دیگر خبری از صدای قدم های بابا در حیاط خانه نیست. دیگر عقربه های ساعت نایی برای حرکت ندارند. انگار دلتنگ ساعت، دقیقه و ثانیه ای هستند که بابا خودش را می رساند به خانه. نبود بابا می شود همیشگی، به قد روز...به قد شب...به قد نبودن، نبودنی که دل را به درد می آورد و تمام بودن‌ها یکی یکی از جلوی دیده عبور می کند.ستون های خانه لرزید، سقف خانه ترک برداشت، دیوارها سیاه پوش شد.خبر، از رفتن خبر می داد. بابا رفت. بابا رفت تا در گذر روزها، فرزندانش اسیر جای خالی شوند که با هیچ واژه ای پر نمی شود. یک سال پیش وقتی برای تشییع یکی از رفقای شهیدش رفته بود، همانجا هوای رفتن در دلش افتاد. یک ماه دوره آموزشی گذراند و جواب بی قراری دل بی تابش را با رفتن داد. رفت . رفت و شد ابر مرد م ع حرم. چند بار با رفقایش در محاصره دشمن اسیر شد؛ اما هر بار به لطف خدا و دعای خانم از اسارت رهایی یافت.هر بار می آمد مرخصی عطش رفتنش بیشتر می شد، رفت برای برگرداندن آرامش به حرم. رفت تا با سپر و مردانه جنگیدن حسرت رسیدن به یک وجب از خاک حرم و حتی کمتر از آن را بر دل نیروهای بگذارد. رفت تا با سربند یا زهرا (س) و مدد گرفتن از مادر تمام قد بایستد برای حفظ حرم دختر. در این راه حس هم مصمم بود و جدی. آن‌قدر که فرمانده گردان فاطمیون شد. فرماندهی که عاشق شهادت بود. عشقی که دلباخته اش کرد تا در اوج سیاهی شب، لا به لای عاشقی، آرزویی کند که آرزو نماند برایش. کمتر در مرخصی می ماند. هر بار که می آمد بی تاب تر می شد برای برگشتن. سفر آ ده روز بیشتر در مرخصی نماند. خداحافظی اش حس متفاوت بود. حلالیت طلبید از همه، کوچک و بزرگ... و عاقبت راهی شد. رفت به راهی که جاده دلش برایش هموار کرده بود. شهید، شهادت...همین واژه آشنای غریب و دوست داشتنی. خبر که رسید باورش غیر ممکن بود. غیر ممکنی که زود ممکن شد وقتی بچه های خبر را تایید د. دل مادر آرام ترک برداشت. دختر قد خم کرد و پسر برای شنیدن خبر خیلی کوچک بود. خبر تمام کرد همه دلهره های بی خبری را. خبر آرام کرد تمام دلشوره‌های بی خبری را.بابا رفت. چشم هایش بسته شد. صدایش خو د؛ اما هنوز لبخند بر لب داشت. پدر خو د.خو آرام و بدون دلواپسی؛ چراکه خوب می دانست همسر و فرزندانش راهش را ادامه می دهند؛ درست همان طور که خواسته بود. همان طور که هنوز می‌خواهد.خداحافظ بابا.خداحافظ بابای قهرمان.خداحافظ ای رفیق، رفیقی که راه رفیقت را در پیش گرفتی و چه زود راهت، راهی آسمان شد.دلتنگی برای تو تمامی نخواهد داشت؛ چراکه هربار از کوچه های شهر گذر کنیم، بی شک به کوچه‌ای خواهیم رسید که نبودنت را فریاد می زند.


 


فرزانه فرجی/ رو مه اصفهان زیبا












بزن باران

درخواست حذف اطلاعات

بزن باران




آ ِآ دلتنگی می شود اینجا،جایی در زمان ما،همین ، بعد از گذشت سه نسل بی خبری.چه دلتنگی عجیبی است و چه تمام شدن عجیب تری.یک روز رفتی تا رفتن را عاشقانه در آغوش بگیری،یک آغوش پر از حضور خدا.رفتی تا سهم من و هم سن و سال های من شود خواندن از تو و گه گاه نوشتن از تو.رفتی تا سهم من شود آذین بندی شهرم هر بار برای آمدنت.برای آمدنی که سی و چند سال چشم به راهی را تمام کنی که چشم ها به سیاهی می رود وقتی عبور می کند از خاطرات مادرانی که چشم به راهی امانشان را برید. کنترل ضربان دلم سخت می شود،من می مانم و یک دل اب پر از پس لرزه های آمدنت و من این پس لرزه های دلم را عجیب دوست دارم چراکه من را می رساند به تو در همین حوالی،جایی از شهرم که سنگفرش های خیابان هم بی تاب آمدنت می شوند.من برای رسیدن هنوز کوچکم، کوچک تر از آن که کمی تو را بفهمم که آمدنت بعد از این همه سال چه حرف های ناگفته ای را یکی یکی هجی می کند در گوش جانم. به حساب تقویم دل،طی این سال های بی خبری، روزها هیچ گاه رنگ تکرار به خود نگرفت.انتظار شنبه و یکشنبه و نمی شناخت.چشم به راهی در برابر گذر سال ها خا تری نشد.پنجره دل باز بود و دل عاشقانه هایش تمامی نداشت.حرف از مادر است همین کلمه چهار حرفی که دنیای حرف است....مادران چشم به راه،چه آتشی به پا می کند این حرف ها آن زمان که ما، در آغاز کلمه دلتنگی دست و پا می زنیم و دلتنگی برای مادر می شود چشم به راهی و بغض و همین بغض می شد سد و راه گلو را به یک باره می بندد.حرف از پدر است،پدران منتظر... یادش بخیر! بابا رفت های آن روزها و چه باباهایی که ماندند و رفتن پسرهایشان را تا انتهای راه به تماشا نشستند و قدشان خمیده شد در پس این همه انتظار.حرف از خواهر و برادرهایی است که حالا در ح ی بین بهت، شعف و دلواپسی در ترافیک واژه ها، با کلمات بیگانه می شوند وقتی با برادر خلوت می کنند.شهید محمود عبداللهی چه سخت بود دل کندن فکه از تو،شهید صفا حیدرماه چه صفایی داد به دلت عملیات رمضان،شهید مهدی صابری بی شک منطقه ام‌الرصاص حرف ها دارد بعد از گذشت این همه سال برای گفتن از صبری به وسعت سی و پنج سال، شهید محمدعلی کریمی؛ شرهانی شرحه شرحه حرف خواهد داشت حالا حالا ها از فراقت، شهید محمدتقی ملک احمدی راستی عین خوش با دلتنگی هایش بعد از تو چطور کنارخواهد آمد؟!شهید محسن یادگاری می دانم دجله با وشش غیرتت را تا همیشه فریاد خواهد زد.شهید منوچهر برزگر فرجی تو هم دجله را عجیب بی قرار خود کردی، شهید علیرضا ن ام نامت جاودان تا ابد چراکه منطقه ام‌الرصاص به زانو درآمد در برابر این همه ایستادگی ات در عملیات کربلای 4،شهید رسول محمدی فشارکی جای جای خاک جنوب شکوهش را وام دار مردانی است از جنس ناب تو.شهید مصطفی اورکی شیرانی دجله بعد از تو عجیب به سکوت های شبانه عادت می کند در برابر این همه شکوهی که در پیکر تو نقش بسته است....بزن باران که شهرم باز مهمان دارد.بزن باران تا سیراب شود دیارم از قطره قطره بارانِ عشق... خوش آمدید مردان مرد سرزمینم...


فرزانه فرجی/رو مه اصفهان زیبا