رسانه
رسانه

بزن باران



سرلشکر شهید حسن اقاربپرست

درخواست حذف اطلاعات

سرلشکر شهید حسن اقارب‌‌پرست









شماره رو مه: 

1395/07/11 (شماره 2758)


 



اول اردیبهشت سال 1325 در اصفهان و در خانواده‌ای مذهبی به دنیا آمدم و به لطف خدا در آن فضای مذهبی رشد و بزرگ شدم. جزء بچه‌های درس خوان مدرسه قرار می گرفتم. خیلی کم حرف و پرکار بودم. موقعی که درسم تمام شد، عده‌ای از رفقای ما و آنهایی که در بودند به پدر و مادرم گفتند: «خوب است این بچه شما بیاید به .» مادرم قبول نمی‌کرد، ولی عاقبت راضی شد تا به بپیوندم. با ورود به دبیرستان، فعالیت‌های مذهبی و فرهنگی من شدت گرفت و در کنار دروس تحصیلی، مطالعه کتاب‌های آموزنده و مفید، شرکت در جلسات مذهبی و فراگیری درس عربی را هم در برنامه‌هایم قرار دادم. سال 1343 بود که دیپلم گرفتم و به مدت یک سال در  یکی از داروخانه‌های معروف اصفهان مشغول به کار شدم. در همان سال در آزمون دانشکده افسری شرکت و پس از قبولی در تابستان سال 1344 به تهران آمدم و وارد دانشکده افسری شدم.دوره سه ساله دانشکده افسری را در کنار دوستانی چون شهید کلاهدوز با موفقیت طی . سال 1347دوره افسری که تمام شد به شیراز رفتم. همیشه دوست داشتم از پرسنل ممتاز باشم و فنون نظامی را خیلی خوب یاد بگیرم تا در مواقع وم، سربازی مفید برای باشم. تا دلتان بخواهد اهل ورزش بودم و از شما چه پنهان از اسب سواران خوب به حساب می آمدم.سال 1350 بود که ازدواج و به لطف خدا در طول زندگی مشترک صاحب چهار پسر شدم. همان سال برای گذراندن دوره چیفتن به انگلیس رفتم و  دو سال بعد به اعزام شدم و دوره جنگ‌ های شیمیایی را گذراندم. بعد از بازگشت، بخش جنگ شیمیایی- مـیـکــروبـی را در مــرکــز زرهی شیراز پایه‌ گذاری .سه سال بعد دوباره به اعزام شدم، اما در بازگشت به عتبات عالیات رفتم و در نجف به خدمت حضرت (ره) رسیدم. آن ملاقات یکی از بـــه یـــادمــانـدنی تــرین ملاقات هایی بود که در طول زندگی ام داشتم.در آن دیدار ضمن اعلام بیعت، آمادگی ام را جهت انجام هر نوع فعالیت و مبارزاتی اعلام .پس از پیروزی انقلاب ی در کمیته انقلاب، در ستاد مشترک مشغول به فعالیت شدم. بعد از اینکه به اداره دوم ستاد مشترک منتقل شد و با شروع جنگ تحمیلی داوطلبانه به لشکر92 زرهی در مشهر پیوستم و همراه دیگر رزمندگان به دفاع از خاک مشهر مشغول شدم. آ ین روزهای ‌مقاومت مشهر بود که با گلوله دشمن از ناحیه گلو مجروح شدم و من را به تهران انتقال دادند. پس از بهتر شدن زخم هایم، به آبادان رفتم و گردان المهدی را با همکاری ان سازماندهی .همان سال ک دای فرماندهی ستاد مشترک و تصدی پست وزارت دفاع بودم، اما با انتخاب شخصی به نیروی زمینی پیوستم و معاونت عملیات لشکر 92 زرهی اهواز را بر عهده گرفتم.اوایل سال 1362، پس از دو سال خدمت در تهران دوباره به جنوب برگشتم. به نظرم نور الهی در جبهه خیلی خوب متجلی بود و آنجا جایگاه مناسبی بود برای تزکیه نفس.صبح روز 25 مهرماه سال 1363، هنگامی که به همراه عده‌ای از فرماندهان، از جزایر مجنون بازدید می‌کردیم و در حالی که آ ین قدم‌هایم را بر روی خاک جنوب برمی‌داشتم، دعای همیشگی ام که همانا «اللهم الرزقنا شهادة فی سبیلک» بود، به اجابت رسید. در آن لحظه خم ای فرود آمد و به همراه سرهنگ عملیاتی و سروان صدیقی شهادت نصیب و روزی ما شد.آنچه در پایان به شما دوستان و عزیزان هدیه می‌کنم بخش‌‌هایی از وصیت‌نامه ام است؛ «سفارشم چنگ زدن به دامان اهل بیت (ع ) و پیروی از نایب او است که ان شاء الله خداوند به همه شما ملت عزیز کمک خواهد کرد تا نام عزیز اعتلا یابد و به زودی امر فرج مهدی(عج) عزیز را اصلاح کند.دعا برای فرج مهدی عزیز (عج) از اهم مسائل است. خدا را در هر مساله و هر لحظه لحاظ کنید و از یاد او غافل نباشید. توفیق خدمتگزاری شما در راه و انقلاب عزیز و اصلی این انقلاب، حضرت مهدی (عج) عزیز و نایب او را از خداوند متعال خواهانم.»ممنونم که دقایقی با من همراه بودید. تا فراموش ن این را هم بگویم که مزار من در قطعه 25 «بهشت زهرا»ی تهران است. گذرتان از آن طرف ها افتاد خوشحال می‌شوم به دیدارم بیاید.


 


 


فرزانه فرجی/ رو مه اصفهان زیبا












عاشقانه های «مریم بربـط» برای بابا...

درخواست حذف اطلاعات

جواب توسل هایم را چه خوب دادند






 



 هنوز بابا گفتن را یاد نگرفته بود.یک ماه مانده بود تا یک ساله شود که بابا رفت. بابا کشاورزی می‌کرد آن سال‌ها. با پدرش شریک بود. زمان برداشت محصول که می‌شد، شراکت را فراموش می کرد. پدر عیالوار بود و بیشترین ثمره کشاورزی را می‌داد به او. اینها را مادر برای مریم تعریف کرده بود. دلتنگ که می‌شد، بی قراری‌های دلش خط به خط لا به لای قاب ع بابا آرام می گرفت. برای دلش لالایی می‌خواند وقتی هوای بابا هوایی‌اش می‌کرد. می‌گفت یک وقت‌هایی دور از چشم همه حتی دور از چشم مادر، گوشه‌ای پیدا  و با بابا خلوت می‌ . خلوت‌هایی که در آن دنبال یک خبر بودم. بابا را قسم می‌دادم و از او می‌خواستم یک نشان از خودش نشان دهد. چند بار خواب بابا را دیده بود؛ مردی شبیه همان ع ی که سهم این سال‌های مریم بود از داشتن پدر.دخترها عجیب بابایی‌اند و برای این بابایی بودن انتهایی نیست. تمامی ندارد حتی وقتی خودشان مادر می‌شوند و هنوز طعم گفتن بابا را جانانه نچشیده باید به دردانه‌هایشان بابا گفتن را یاد بدهند. کاری که مریم انجام داد برای دختر 10 ساله و پسر شش ساله اش!می گفت شش ساله بودم که دوست بابا آمده بود دم خانه ما. همین که رفتم در را باز کنم تا او را دیدم گفتم: مامان، بابا آمده.. اما بابا نبود... دوست بابا بود .. چند روز بعد هم رفت پیش بابا.. نیمه شب نزدیک بود و صدای خسته‌اش خسته‌تر به نظر می‌رسید وقتی از نبود بابا حرف می‌زد؛ جای خالی بابا را هیچ چیز پُر نمی‌کند... مریم نبود پدری را حس کرده بود که هر لحظه یادش بود و این سبب خوبی بود تا بیشتر دعا کند و حضرت مهدی (عج) را قسم دهد به نام مادرش تا برسد به یک نشانی از پدرش. می گفت سال های سال است، سال را در شلمچه و طلاییه نو می کند. هر سال که می‌رویم جنوب سری هم به معراج ی اهواز می‌زنم و سراغ ی گمنام می‌روم. بار آ که رفتم، خانمی که دیگر از دوستانم شده به من گفت: «درد و دل هایت را پشت ع بابا بنویس»... من هم نوشتم... نوشتم امیدوارم تا سال دیگر که می‌آیم معراج ، خبری از پدرم برسد.و آن خبر رسید. مریم جواب انتظارهایش که حالا از مرز سی و سه سال گذشته را گرفت. انتظاری به قد سنش. خبر پیدا شدن بابا را به شوهرش داده بودند. باورش نمی‌شد. بابا آمد، بابای مریم عاقبت آمد.می گفت وقتی برای بار اول بابا را حس ، حال عجیبی داشتم.گریه ام، گریه خوشحالی بود. بابا را خواندن سخت بود تا قبل از این دیدار اما وقتی او را در آغوش کشیدم، راحت گفتم بابا و آرام شد تمام آشوب‌های دلم. خوش آمدی بابا، شهادتت مبارک. اینها را در میان حرف‌های سال‌ها چشم به راهی که عصاره‌اش از چشم‌هایش می بارید، می‌گفت.می‌گفت بابا وصیت‌نامه‌اش را روز شهادت حضرت زهرا(س) نوشته بود. من هم در توسل‌هایم بیشتر به حضرت متوسل می‌شدم. جواب توسل‌هایم را چه خوب دادند. آرام گرفتن بابا در زادگاهش همزمان شد با روز شهادت حضرت زهرا(س)... اینها مریم را آرام می‌کرد... حالا بعد از گذشت سال‌ها مریم راحت می گوید بابا...


 


فرزانه فرجی/رو مه اصفهان زیبا












بچه های گردان یونس قانون دریا را بر هم زدند!

درخواست حذف اطلاعات

بچه‌های گردان یونس قانون دریا را بر هم زدند!







تاریخ درج : شنبه 9 دی 1396

شماره رو مه: 

1396/10/09 (شماره 3106)


 



 


و حرف‌هایت را می‌شد از پشت تبسم‌هایت خواند.


تلاطم به پا می‌کرد در دل...حرف از تلاطم شد. تو و چشم‌هایت و بچه‌های گردان یونس...تلاطم در تلاطم...


گفته بودی جنگ معامله با خداست، گفته بودی خدا یدار و ما فروشنده، گفته بودی سند قرآن و بها بهشت....


همین حرف‌ها کافی بود تا در دل اروند آن دم که موج‌ها روی هم موج سواری می‌ د به حقیقت حرف‌هایت رسید.


حقیقتی که در آن اسارت با دست‌های بسته بیداد می‌کرد. باید به آب می‌زدند تا از دل آب بعد از گذشت سا‌ل‌ها خاک گرمایش را به تنشان ببخشد.


  راستی که باید عاشق شد تا درد عشق را فهمید... تا راه را آسان پیدا کرد....


یک حرف، یک نگاه و مردانی که با نام علی(ع) راه را هموار د و با نام یا زهرا(س) معبرها باز شد...!


بچه‌های گردان یونس قانون دریا را بر هم زدند. مگر می‌شود غواص باشی و سر از خاک دربیاوری....


مگر می شود آب تو را در آغوش بگیرد و خاک بعد از سال ها تو را به مقصد برساند....


آنها قانون پرواز را هم به هم ریختند، وقتی پروازشان با دست‌های بسته انجام شد...


خوب که بنگریم اینجا و در میان موج های سهمگین و بغض دار اروند می شود خدا را جور دیگر دید...!


 


فرزانه فرجی/ رو مه اصفهان زیبا












من امشب خبر میکنم درد را...

درخواست حذف اطلاعات

من امشب خبر می‌کنم درد را...








شماره رو مه: 

1396/03/20 (شماره 2947)





قصه، قصه دل کندن از خاک است و رسیدن به افلاک. قصه ب و رفتن برای رسیدن، رسیدنی که باید از خود گذشت. خاکریزهایی که کانال می شد برای کوتاه راه و حس خوب عطر سیب، های غروب، دیار کربلا و نوای «این دل تنگم عقده ها دارد....»باران آتش سنگین دشمن بی امان می بارید. صدای کربلایی، کربلایی می کرد دل را. زمان می شد عاشورا، زمین می شد کربلا. نوایی که می شد واقعه عاشورا را در یک قدمی حس کرد... عطش، ایستادن، شهادت و باز هم ایستادن... عملیات حال خوب رزمنده ها تماشایی بود، گویی در یک میدان رقابت برای رسیدن به حق تمام تلاششان را می د تا از هم سبقت بگیرند. رفاقت و رقابت برای رسیدن به یار. حال خوب 
دل هایی که ردپایش از چشم ها می‌بارید... «ای لشکر صاحب زمان آماده باش...آماده باش» همین نوا کافی بود تا به دل وعده دیدار داد تا کمی قرار بگیرد. نوحه خوان های جنگ باید ساز دل را کوک می د، سازی که سوزش گردانی را به حرکت وا می داشت، گردانی که خود در آن پیشتاز می شدند. مگر می شد از حسین(ع) خواند و آرام نشست؟! مگر می شد زیر باران آتش خم رفیق ات را ببینی که در تو آسمان را در آغوش گرفته و بی قرار نشوی؟! بیشتر اوقات حتی یک بلندگوی ساده هم نبود، اما سوز صدا چنان در جان می نشست که مهمان خدا شدن آرزو می شد.چه زیبا بود صیقلی دل های آماده ... اسم مادر حسین (ع) و سربند یا زهرا(س) که به میان می آمد به دنبالش بر سر و زدن رزمنده ها شوری به پا می کرد دیدنی.... بچه ها خوب می دانستند که چگونه باید خود را سبک کنند و دنیا را با همه زیبایی های فریبنده اش پشت سر جا بگذارند.و امان از این نوا «ای از سفر برگشتگان؛ کو شهیدان ما ...؟» می شد هق هق های پنهانی رزمنده ها در دل سیاه شب، جایی که دیده دوست داشت بی امان در خلوتگاه عاشقی ببارد، را به تماشا نشست...چه سخت است خواندن و  فرو بردن بغض های مردانه آن دم که صدا در میان حرف های نا تمام مانده در گلو راه خود را پیدا می کرد .... «یاران چه غریبانه رفتند از این خانه، هم سوخته شمع ما، هم سوخته پروانه ...» همان دم که دیگر نایی برای خواندن نبود، اما مداحی و نوحه خوانی می شد تنها راه آرام دل های جا مانده ای  که بندگی را در قامت های خمیده و به خاک افتاده، در پهلوهای زخم دیده، در پاهای جامانده روی مین، در چشمان به خون نشسته و سرفه های بی صدا به تصویر می کشیدند.هنوز می شود با نوای «من امشب خبر می‌کنم درد را، که آتش زند این دل سرد را ، مرا کشت خاموشی ناله‌ها ، دریغ از فراموشی لاله‌ها، کجا رفت تاثیر سوز و دعا؟ کجایند مردان بی‌ادعا؟» ردپای مردان بی ادعای این دیار را گرفت و رفت و رسید به خدا.... راست گفته اند در باغ شهادت باز باز است...


 


فرزانه فرجی/ رو مه اصفهان زیبا












عاشقانههای «مریم بربـط» برای بابا...

درخواست حذف اطلاعات

جواب توسل هایم را چه خوب دادند






 



 هنوز بابا گفتن را یاد نگرفته بود.یک ماه مانده بود تا یک ساله شود که بابا رفت. بابا کشاورزی می‌کرد آن سال‌ها. با پدرش شریک بود. زمان برداشت محصول که می‌شد، شراکت را فراموش می کرد. پدر عیالوار بود و بیشترین ثمره کشاورزی را می‌داد به او. اینها را مادر برای مریم تعریف کرده بود. دلتنگ که می‌شد، بی قراری‌های دلش خط به خط لا به لای قاب ع بابا آرام می گرفت. برای دلش لالایی می‌خواند وقتی هوای بابا هوایی‌اش می‌کرد. می‌گفت یک وقت‌هایی دور از چشم همه حتی دور از چشم مادر، گوشه‌ای پیدا  و با بابا خلوت می‌ . خلوت‌هایی که در آن دنبال یک خبر بودم. بابا را قسم می‌دادم و از او می‌خواستم یک نشان از خودش نشان دهد. چند بار خواب بابا را دیده بود؛ مردی شبیه همان ع ی که سهم این سال‌های مریم بود از داشتن پدر.دخترها عجیب بابایی‌اند و برای این بابایی بودن انتهایی نیست. تمامی ندارد حتی وقتی خودشان مادر می‌شوند و هنوز طعم گفتن بابا را جانانه نچشیده باید به دردانه‌هایشان بابا گفتن را یاد بدهند. کاری که مریم انجام داد برای دختر 10 ساله و پسر شش ساله اش!می گفت شش ساله بودم که دوست بابا آمده بود دم خانه ما. همین که رفتم در را باز کنم تا او را دیدم گفتم: مامان، بابا آمده.. اما بابا نبود... دوست بابا بود .. چند روز بعد هم رفت پیش بابا.. نیمه شب نزدیک بود و صدای خسته‌اش خسته‌تر به نظر می‌رسید وقتی از نبود بابا حرف می‌زد؛ جای خالی بابا را هیچ چیز پُر نمی‌کند... مریم نبود پدری را حس کرده بود که هر لحظه یادش بود و این سبب خوبی بود تا بیشتر دعا کند و حضرت مهدی (عج) را قسم دهد به نام مادرش تا برسد به یک نشانی از پدرش. می گفت سال های سال است، سال را در شلمچه و طلاییه نو می کند. هر سال که می‌رویم جنوب سری هم به معراج ی اهواز می‌زنم و سراغ ی گمنام می‌روم. بار آ که رفتم، خانمی که دیگر از دوستانم شده به من گفت: «درد و دل هایت را پشت ع بابا بنویس»... من هم نوشتم... نوشتم امیدوارم تا سال دیگر که می‌آیم معراج ، خبری از پدرم برسد.و آن خبر رسید. مریم جواب انتظارهایش که حالا از مرز سی و سه سال گذشته را گرفت. انتظاری به قد سنش. خبر پیدا شدن بابا را به شوهرش داده بودند. باورش نمی‌شد. بابا آمد، بابای مریم عاقبت آمد.می گفت وقتی برای بار اول بابا را حس ، حال عجیبی داشتم.گریه ام، گریه خوشحالی بود. بابا را خواندن سخت بود تا قبل از این دیدار اما وقتی او را در آغوش کشیدم، راحت گفتم بابا و آرام شد تمام آشوب‌های دلم. خوش آمدی بابا، شهادتت مبارک. اینها را در میان حرف‌های سال‌ها چشم به راهی که عصاره‌اش از چشم‌هایش می بارید، می‌گفت.می‌گفت بابا وصیت‌نامه‌اش را روز شهادت حضرت زهرا(س) نوشته بود. من هم در توسل‌هایم بیشتر به حضرت متوسل می‌شدم. جواب توسل‌هایم را چه خوب دادند. آرام گرفتن بابا در زادگاهش همزمان شد با روز شهادت حضرت زهرا(س)... اینها مریم را آرام می‌کرد... حالا بعد از گذشت سال‌ها مریم راحت می گوید بابا...


 


فرزانه فرجی/رو مه اصفهان زیبا












کاش با شهادت قد بکشیم و بزرگ شویم شماره رو مه:

درخواست حذف اطلاعات

کاش با شهادت قد بکشیم و بزرگ شویم








شماره رو مه: 

1396/08/13 (شماره 3064)


  



کاش با شهادت قد بکشیم و بزرگ شویم نمی‌دانم... نمی‌دانم تک تک حرف‌های امروزم در قد و قواره ذهن کم و بیش بی قرارم می‌گنجد یا نه؟! اما بسم الله می‌گویم و مثل همیشه می‌سپارم به خودشان...دلم می خواهد گوش‌هایم را تیز کنم، چشم‌هایم را باز کنم و کمی هم سکوت چاشنی همه اینها نمایم تا شاید کمی صدای اخلاص و شکوه ایستادگی را لا به لای نوشته‌هایم جا دهم...خاطرات تلخ و شیرینِ کمی دورتر از زمان حال را که ورق می زنم آن هم بر اساس شنیده و خوانده‌هایم می‌توانم ‌های «سوی دیار عاشقان، سوی دیار عاشقان رو به خدا می‌رویم» را بشنوم... .چطور می‌شود قد و قواره آدمی به اندازه رفتن نباشد اما دلش این قدر بزرگ تر از قد و بالایش بزند که به خاطر ش، به خاطر خاک پاک میهنش دست از دفتر و کتاب و قلم بردارد و شیطنت های نوجوانی اش را در کوچه باغ های اطراف خانه جا بگذارد و برود برای جنگ؟!به اینجای حرف هایم که می رسم سوالی ذهنم را پر می کند: اگر یک بار دیگر صدای «ای لشکر صاحب زمان آماده باش، آماده باش» سر دهند، من و امثال من کجای این ماجرا خودمان را جا خواهیم داد؟نه...راه ادامه دارد. مسیر هموار است. دانش‌آموزان دیروز، بهتر است بگویم دانش آموزان غیرتی شهید دیروز راه را برای امروزی ها باز د و هموار نمودند. حالا در زمان ما می شود دید و شنید که هرچند روز یک بار عاشقان حسین(ع) دل به راهش می سپارند تا عاشقی را دور از مرزهای کشور و در دیاری دیگر ردای شهادت به تن کنند.یک روز حسین فهمیده گل کاشت در خاک کشور، نیازی به گفتن نیست از ماجرای نارنجک و تانک و حسین، نیازی به گفتن نیست چطور ابراهیم می‌شوی و اسماعیل وجودت را قربانی هدفت می‌کنی. سند مردانگی پسر 13 ساله در تاریخ هشت سال جنگ تحمیلی بیداد کرد. حسین مصداقی بود از دانش آموزانی که راهشان در شهادت به مقصد رسید. همان ها که برای رسیدن به معبود همه را پشت سر جا گذاشتند. همان ها که کوچکی قدشان در پس بزرگی دل بزرگشان گم شد تا کمال را معنا ببخشند. همان ها که اسیر رنگ‌های رنگ به رنگ دنیا نشدند و آرزوهایشان را پشت سر جا گذاشتند. همان ها که نوای لبیکشان چنان جانانه و استوار بود که جنس مقاومتشان هرگز رنگ خاک به خود نگرفت...!یک وقت هایی در میان خواندن شرح حال آ ِآ ش می رسم به اینجا که می شود یک شبه ره صد ساله را طی کرد اگر دل، راه آسمان را نشانه رفته باشد درست شبیه همان کاری که ی دانش‌آموز انجام دادند و مشق شهادت را خوب هجی د.درست است در گذر زمان شکل ایستادن و مقاومت تغییر کرده است؛ اما کم نیستند عاشقان واقعی. همان ها که حالا در نسلی بعد از گذشت بیش از سه دهه از جنگ، عطش شهادتتشان فرو ننشسته است... راه باز است تا آسمان...کاش در این زمان نام کوچک ما هم با شهادت بزرگ شود و قد بکشد... کاش...!


 


فرزانه فرجی/ رو مه اصفهان زیبا












زمان به وقت محرم/ راهی که تا کربلا باز شد

درخواست حذف اطلاعات


فرجام دو جاده با یک راه


زمان به وقت محرم/ راهی که تا کربلا باز شد




 

عطر محرم، بچه‌های گردان را هوایی می‌کرد. غوغایی به پا می‌شد در دل رزمندگان با نام حسین (ع) و نوای "هر که دارد هوس کرب و بلا بسم الله"، راه را تا کربلا هموار می‌کرد.



زمان به وقت محرم/ راهی که تا کربلا باز شد




زمان به وقت شلمچه، فکه، طلائیه و شرهانی از کربلا فریاد می زند. ماه، ماه غربت است. ماه بغض رباب، ماه چشمان بسته علی اصغر (ع)، ماه خونین شدن خاک کربلا، ماه رخصت پسر از پدر برای حمله به کوفیان و ماه پریشانی زینب (س)...
عطر محرم، بچه‌های گردان را هوایی می‌کرد. غوغایی به پا می‌شد در دل رزمندگان با نام حسین (ع) و نوای "هر که دارد هوس کرب و بلا بسم الله"، راه را تا کربلا هموار می‌کرد.
اینجا همه دنبال یک بهانه بودند تا به یاد کربلا بر سر و بزنند. اینجا دل‌ها با نوای "یا اباعبدالله لقد عظمت الرزیه" غریبانه می ش تند و رزمنده ها با صدای بلند برای پسر فاطمه (س) اشک می ریختند.
اینجا یا اباعبدالله الحسین (ع)، رمزی آشنا می شد آن دم که در جلوترین نقطه، خط مقدم، جایی زیر باران بی امان خم ها، می شد خوب دید که "شور حسین (ع) است چه ها می‌کند" یعنی چه...!
علی اکبرها در این زمین کم نیستند. رخصت گرفته اند تا تمام قد بایستند در برابر دشمنی که عجیب تنها هم نیست. دشمنی که جسارت اش بی جواب نماند آن زمان که رویایش در حسرت به دست آوردن یک مشت از خاک وطن، نقش بر آب شد.
چه مردانگی می‌خواهد کنار آب باشی و از آب بگذری. فرات و رخسار شرمسارش را ببینی که هنوز در پی این سال ها خج زده خاندان حسین (ع) است و از آن بگذری و چه گذشتنی...
رمز عملیات که اعلام شد دست‌ها رفت به سمت قمقمه‌ها، شرمندگی فرات را بچه‌ها خوب می‌دانستند چطور جبران کنند. شنیدن نام یا ابالفضل العباس (ع) برای آن ها کافی بود.
مَشک بود، آب بود و عباس (ع) هم، اما لب‌های سفید شده علی اصغر (ع) دیگر تاب تشنگی را نداشت و اینجا قمقمه‌ها یکی یکی خالی می شد، فقط و تنها فقط به یاد چشم‌های عباس (ع) که در برابر چشم‌های برادر، آن دم آ گره خورد و حسین (ع) سرش را به پایین انداخت تا شرمندگی نگاه برادر را نبیند.
عملیات بالا گرفت. زمین دریای خون شد و راه به نزدیک ترین نقطه اش تا سرزمین کرب و بلا رسید. خیلی از بچه ها مثل عباس (ع) با یک دست ایستاده بودند. عده ای تشنه بودند، آب بود اما نمی نوشیدند. برخی هم مانند سالار دیار کربلا ...
و ایستادن حقیقت دنباله دار این سرزمین بود. آنجا صبر در قامت خمیده مادر عاشورا، جانی دوباره گرفت. زینب کبری (س)، درد را دید و به اندازه ی گذر یک شب تا به صبح موی سرش سپید شد.
و راه همچنان ادامه دارد. مادر بغض می کند دلش برای جگر گوشه اش تنگ می‌شود. دلش برای پسرش که در قاب ع هنوز جوان مانده است و لبخند می زند تنگ می‌شود. پسری که مادر را پیر کرد اما نیامد.
 به راستی که جاده و راه مهیا بود برای رفتنشان و زمین کربلا بی صبرانه منتظرشان...




خبرگزاری ایمنا/ فرزانه فرجی




کربلا گاهی چه نزدیک می شود...

درخواست حذف اطلاعات

روایت بوسه‌ای که پدر بر رگ‌های بریده پسر زد







 


1396/04/24 (شماره 2973)









کربلا گاهی چه نزدیک می شود...



 



 


 


از رزمنده هایی بود که در تشکیل هسته اولیه پاسداران انقلاب ی نقش داشت.حس فعال بود. مدتی در امور فرهنگی سیستان و بلوچستان فعالیت می‌کرد. جنگ که شروع شد، خودش را رساند به جبهه‌های جنوب. راهی که پدر می دانست عاقبتش شهادت است.خبری که وقتی رسید، ایستادن در قامت خمیده پدر جان گرفت.چند روزی از شهادت رضا می گذشت. عده ای از دوستانش قاصد پیامی بودند که از بر زبان آوردنش و از ع العمل‌های پدر نگران بودند. پدر عاشق بود. مردی مومن و زحمت کش که حال خوب دلش از ایمانش سرچشمه می گرفت. یک شب پدر خواب دید؛  خو که نیمه های شب بیدارش کرد. رفت سراغ برادرهای رضا و گفت چطور خو ده اید وقتی رضا در جبهه برای همیشه به خواب رفته است.  پدر را آرام د و قرار شد برای گرفتن خبر از حال رضا صبح به بروند. یکی دو روز گذشت. قرار بود چند نفر از رفقایش به دیدار پدر رضا بیایند. رفقای رضا که برای گفتن این حرف ترس داشتند، با شنیدن حرفی از پدر کمی آرام شدند وقتی پدر گفت از رضا خبر آورده اید. رضا شهید شده، همین را می خواهید بگویید...شک و تردید جایش را به نگرانی داد. گفتند شهید که نه .. اما انگار مجروح شده است. باید برویم و آنجا اطلاعات دقیق تر را بگیریم. پدر می دانست که رفقای رضا مراعات حال  او را می کنند. شروع کرد به دلداری دادن آنها. گفت شما نگران نباشید. شهادت لیاقت می خواهد، سعادتی است که نصیب هر ی نمی شود.من مطمئن هستم که شهید شده و افتخار می کنم که لیاقت شهادت را داشته است.  پدر مثل همیشه آرام بود. به اتفاق صبحانه را خوردند و راهی شدند. حرف های درگوشی تمامی نداشت. حرف های آرام و همان پچ پچ های خودمان. پدر حس کرد که مسئولان هم چیزی را پنهان می کنند، گفت می‌دانم رضا شهید شده است، چیزی را از من پنهان نکنید. بله، رضا شهید شده بود و او را برای غسل دادن برده بودند. اصرارهای پدر برای دیدن رضا تمامی نداشت. مخالفت ها و مانع شدن‌ها پدر را بیشتر مشتاق دیدار پسر می کرد. می گفت می خواهم رضا را ببینم، حتی اگر استخوانی از او برای من آورده باشید. من نذر کرده ام هرجایی از بدن رضا تیر خورده باشد، بر آن بوسه بزنم.  مسئولان که آمادگی پدر را دیدند به دیدار، رضایت دادند. لحظه لحظه دیدار بود. دیداری به قد سلام. سلامی به قد وداع. هرکه آنجا بود گریه می کرد... چه لحظه ای بود! تنی که سر نداشت... . رضا بی سر برگشته بود. عجب دلی داشت پدر ، زمانی که گفت خدا را شکر که پسرم حسین گونه شهید شده است.  گفتنش هم آسان نیست چه برسد به دیدنش. پسرت، رضایت، همان که راضی بود به رضای خدا با سر بریده جلوی چشم هایت. مرد می خواهد تا بوسه بزند بر رگ‌های بریده پسر. رضا زنده بود که سرش را از تن جدا کرده بودند. کربلا گاهی چه نزدیک می شود. پای رضا تیر خورده بود. الوعده وفا.پدر نذرش را ادا کرد. خیلی آرام...!


 


فرزانه فرجی/ رو مه اصفهان زیبا












«وصال» در ظهر عاشورا

درخواست حذف اطلاعات

«وصال» در ظهر عاشورا







تاریخ درج : یکشنبه 8 مهر 1397

شماره رو مه: 

1397/07/08 (شماره 3307)









پدری که با شهادت سه پسرش، لقب «ابو » گرفت
نتیجه تصویری برای شهیدان کلاهدوزان اصفهان






«رسول» پسر بزرگ خانواده «کلاهدوزان» است. زمانی که از پدر سخن می‌گوید او را «ابو » می‌خواند؛ پدر شهیدان «علیرضا»، «مهدی» و « جواد» کلاهدوزان. افتخار میزبانی‌اش را داریم در روزی که از فوت پدر هفت روز می گذرد و هفت روز هم از عاشورا. یکی از خانواده‌های معزز ی شهرمان که سه فرزند خود را تقدیم اعتلای نظام مقدس کرده اند. رسول متولد سال 1341 است و از همان آغاز جنگ درگیر جنگ بوده، سال 1358 در کردستان، سال 1359 در عملیات حصر آبادان و ...


 


حضور چهار برادر همزمان در جبهه و شهادت سه برادر می تواند حکایت از عمق دینداری  در خانواده کلاهدوزان باشد. خانواده ای که در آن پدر و مادر هیچگاه برای رفتن پسرها به جنگ «نه» نگفتند و حتی مشوق آنها هم بودند. بی شک نهضت ی برادران کلاهدوزان در تربیت جانانه مادری شیرزن و صبور و پدری عاشق اهل بیت (ع) چنان رشد کرده و قد کشیده است که وقتی پای دین و کشور به میان آید، پدر و مادر می‌شوند م ع مسیر آنها برای حضور در جبهه حق علیه باطل. مادر کاسه آب به دست می گیرد و پدر قرآن و هردو آرام در دل برای سلامتی شان آیه الکرسی می خوانند. چطور می‌شود این همه گذشت را ترجمه کرد، در کدام دایره المعارف می شود برای این ایثار واژه ای پیدا کرد...از چهار پسر  و سه دختر خانواده 9 نفری آنها، از پسران فقط او مانده است و حالا برای ما راوی روایت شهادت برادرانشان می‌شود. آنچه در ادامه می آید چکیده ای از خاطرات شهیدان علیرضا، مهدی و جواد کلاهدوزان است:با علیرضا شروع می کند، همان همبازی کودکی اش، علیرضا بهمن 1343 به دنیا آمد. خیلی افتاده بود و خلوصش بی نظیر. دانش آموز سال سوم متوسطه بود در رشته اقتصاد که راهی جبهه شد. آن سال‌ها خانه پدری ما در خیابان عبدالرزاق بود و دو اتاق بیشتر نداشت. هر بار که علیرضا می آمد به مرخصی، شب ها اجازه نمی داد برایش رختخواب پهن کنیم. روی یک پتو می خو د، می‌گفت اینطور راحتم اگر برگردم جبهه بدعادت می شوم. در تیپ حسین(ع) بود که بعدها شد لشکر. شب عملیات والفجر یک بود و سال 1362. در همان عملیات علی در کانال ماند و مفقودالاثر شد. بعد از عملیات، بچه های گردان می گفتند علیرضا در آن عملیات فرمانده گروهان بود. لحظه ای که نارنجک در کانال منفجر شد علیرضا افتاد و همرزم هایش نتوانستند او را به عقب بیاورند.تا مدت ها گمان می کردیم که علیرضا اسیر شده باشد. خیلی منتظر یک خبر  از  اسارت علیرضا بودیم. 15 سال از او بی خبر م م تا اینکه برایمان یک پلاک و لباس و کمی استخوان آوردند. آن موقع‌ها بابا برای ما جوراب عمده ای می ید با یک نشان معروف. از وسایل علیرضا جوراب مشکی با همان نشان همیشگی و یک آیینه کوچک (که معمولا همراهش بود و از سفر مشهد یده بود) را  برای ما آوردند.از مظلومیت بچه هایی که در عملیات محرم شهید شده اند می گوید و می رسد به مهدی.


 


 


مهدی متولد ماه مهر بود، سال 1345. اول دبیرستان بود که راهی جبهه شد. حس آرام بود و بیشتر وقت ها برای کمک به حاج آقا که در بازار مغازه لباس فروشی داشت، می رفت. از مدرسه به خانه که می آمد کیف و کتابش را می گذاشت و ناهار بابا را برمی داشت و می رفت بازار که با حاج آقا بخورد. از دوران ابت این کارش بود و بیشتر اوقاتش را با بابا می گذراند. سال 1361 بود که در عملیات محرم و در عین خوش دهلران با اصابت ترکش به ‌اش به شهادت رسید. با شهادت مهدی بابا خیلی اذیت شد چراکه شهید اول خانواده و حس هم به بابا وابسته بود. خاطرات مشترکش با جواد لبخند روی لبانش می آورد، جواد پسر چهارم خانواده بود و متولد شهریورماه سال 1346. به اعضای خانواده محبت زیادی داشت. بعد از شهادت علیرضا و مهدی به او گفتم در خانه بمان تا هوای پدر و مادر را داشته باشی، گفت هر ی راه خودش را باید برود، انتخاب من رفتن به جبهه است اگر قسمت من باشد کنار آنها قرار می گیرم و اگر هم نه، هرچه خدا بخواهد ...


 


جواد بیسیم‌چی گردان یونس بود. چهار سال بعد از شهادت علیرضا به شهادت رسید یعنی داد سال 1366. فرمانده گردان می گفت، به موقعیتی رسیدیم که باید از روی‌ مین‌ها می گذشتیم. جواد به همراه تعدادی از بچه ها برای باز راه داوطلب شد. بی سیم اش را گذاشت و گفت بسم الله... گفتم سفارش تو را کرده اند به خاطر برادرهایت نباید جلو بروی، گفت اگر ما برویم بقیه هم می آیند. زمانی که پایش را روی مین گذاشت، کف پایش را از دست داد و افتاد. خلاصه بقیه بچه ها به دنبالش رفتند و راه باز شد. به نظرم جواد در همان لحظه راه رسیدن به معشوق را خوب پیدا کرده بود.داغ پدر تازه است و رفتنش حس سنگین، پدر ستون خانه است. مردی که بیشتر عمرش در حسینیه ها و خیمه های عزاداری با خدمت به عزاداران حسین(ع) گذشته است. کمی از پدر می گوید، پدرم مردی فرهیخته، آگاه و مردمدار بود. ســـــاده و بی تکلف زندگی کرد. اش سرشار از عشق به حسین(ع) بود. به نظر من نتیجه عاشقی اش را هم گرفت. بعد از حدود دو هفته بستری شدن در بیمارستان، در ظهر عاشورا وقتی که دستم در دست پدر بود، گفتم بابا بروم بخوانم؟ حس فشار دست بابا روی دستم بیشتر شد و این فشار هر ثانیه بیشتر هم می شد. همان موقع بود که روح از بدنش جدا شد. بعد از شهادت سه بردارم و تحمل داغ سه برادر شهیدم، خیلی برای ما ارزش داشت که بابا درست ظهر عاشورا، روحش به آسمان برود و به سه فرزند شهیدش برسد. 
شاکر خدای مهربان است که بهترین عزیزانشان برای دفاع از و نظام مقدس و در راه خدا به شهادت رسیدند. در همین حال کمی هم درد و دل می کند و می گوید: «در زمان جنگ دری از درهای بهشت باز شد و عده ای راهشان را پیدا د و رفتند. خوب است به این موضوع فکر کنیم که ما تا چه حد مثل می توانیم پا روی مین بگذاریم و خودمان را فدا کنیم و کمتر وارد تجملات دنیا شویم. به قول حضرت ، چشم و چراغ های این مملکت هستند، چرا باید در زمان رفتن پدر و مادرهایشان آنها را یاد کنیم. پدر من سه سال بود که در بستر بیماری بود. یک بار که با ویلچر پدر را به گلستان برده بودم یکی از آقایان مسئول را در گلستان دیدم و گفتم پدر من همان پدر شهیدی است که وقتی شما قرار بود انتخاب شوید به پدر گفتید که سفارشتان را ند و ... و امروز گله من این است که مگر حضور در مراسم تشییع و تدفین و هفتمین روز درگذشت پدر سه شهید آن هم در هفته دفاع مقدس هزینه ای داشت که برخی مسئولان تشریف نیاوردند یا اینکه پدر و مادر شهیدان جایگاهی ندارند! » و صحبت هایش را چنین تمام کرد، در پایان می گویم دست دعای مادران همیشه رو به آسمان بلند است امیدوارم مسئولان ما طوری رفتار کنند که دست دعای مادران از سمت خدا پایین نیاید.


 


فرزانه فرجی/ رو مه اصفهان زیبا












کربلا گاهی چه نزدیک می شود...

درخواست حذف اطلاعات

روایت بوسه‌ای که پدر بر رگ‌های برید? پسر زد







 


1396/04/24 (شماره 2973)









کربلا گاهی چه نزدیک می شود...



 



 


 


از رزمنده هایی بود که در تشکیل هسته اولیه پاسداران انقلاب ی نقش داشت.حس فعال بود. مدتی در امور فرهنگی سیستان و بلوچستان فعالیت می‌کرد. جنگ که شروع شد، خودش را رساند به جبهه‌های جنوب. راهی که پدر می دانست عاقبتش شهادت است.خبری که وقتی رسید، ایستادن در قامت خمیده پدر جان گرفت.چند روزی از شهادت رضا می گذشت. عده ای از دوستانش قاصد پیامی بودند که از بر زبان آوردنش و از ع العمل‌های پدر نگران بودند. پدر عاشق بود. مردی مومن و زحمت کش که حال خوب دلش از ایمانش سرچشمه می گرفت. یک شب پدر خواب دید؛  خو که نیمه های شب بیدارش کرد. رفت سراغ برادرهای رضا و گفت چطور خو ده اید وقتی رضا در جبهه برای همیشه به خواب رفته است.  پدر را آرام د و قرار شد برای گرفتن خبر از حال رضا صبح به بروند. یکی دو روز گذشت. قرار بود چند نفر از رفقایش به دیدار پدر رضا بیایند. رفقای رضا که برای گفتن این حرف ترس داشتند، با شنیدن حرفی از پدر کمی آرام شدند وقتی پدر گفت از رضا خبر آورده اید. رضا شهید شده، همین را می خواهید بگویید...شک و تردید جایش را به نگرانی داد. گفتند شهید که نه .. اما انگار مجروح شده است. باید برویم و آنجا اطلاعات دقیق تر را بگیریم. پدر می دانست که رفقای رضا مراعات حال  او را می کنند. شروع کرد به دلداری دادن آنها. گفت شما نگران نباشید. شهادت لیاقت می خواهد، سعادتی است که نصیب هر ی نمی شود.من مطمئن هستم که شهید شده و افتخار می کنم که لیاقت شهادت را داشته است.  پدر مثل همیشه آرام بود. به اتفاق صبحانه را خوردند و راهی شدند. حرف های درگوشی تمامی نداشت. حرف های آرام و همان پچ پچ های خودمان. پدر حس کرد که مسئولان هم چیزی را پنهان می کنند، گفت می‌دانم رضا شهید شده است، چیزی را از من پنهان نکنید. بله، رضا شهید شده بود و او را برای غسل دادن برده بودند. اصرارهای پدر برای دیدن رضا تمامی نداشت. مخالفت ها و مانع شدن‌ها پدر را بیشتر مشتاق دیدار پسر می کرد. می گفت می خواهم رضا را ببینم، حتی اگر استخوانی از او برای من آورده باشید. من نذر کرده ام هرجایی از بدن رضا تیر خورده باشد، بر آن بوسه بزنم.  مسئولان که آمادگی پدر را دیدند به دیدار، رضایت دادند. لحظه لحظه دیدار بود. دیداری به قد سلام. سلامی به قد وداع. هرکه آنجا بود گریه می کرد... چه لحظه ای بود! تنی که سر نداشت... . رضا بی سر برگشته بود. عجب دلی داشت پدر ، زمانی که گفت خدا را شکر که پسرم حسین گونه شهید شده است.  گفتنش هم آسان نیست چه برسد به دیدنش. پسرت، رضایت، همان که راضی بود به رضای خدا با سر بریده جلوی چشم هایت. مرد می خواهد تا بوسه بزند بر رگ‌های بریده پسر. رضا زنده بود که سرش را از تن جدا کرده بودند. کربلا گاهی چه نزدیک می شود. پای رضا تیر خورده بود. الوعده وفا.پدر نذرش را ادا کرد. خیلی آرام...!


 


فرزانه فرجی/ رو مه اصفهان زیبا












زمینگیری منافقان در مرصاد

درخواست حذف اطلاعات

زمین‌گیری منافقان در مرصاد









1397/05/10 (شماره 3260)





دست درازی خائنان داخلی ناکام ماند
نتیجه تصویری برای زمین‌گیری منافقان در مرصاد






داغ بر دل بود و داغ حس هم تازه بود. رد زخم ها روی تن ها، خودنمایی می کرد. طوفان، شهر را به هم ریخته بود. گاه و بی‌گاه صدای سوت خم و به دنبالش صدای انفجار شنیده می شد. موهای دخترک رنگ خاک گرفته بود. او مدت ها بهت زده به انبوه آواری که عروسکش زیر آن ها جا مانده بود، نگاه می‌کرد. گردِ جنگ روی دیوارهای ترک خورده شهر، دل را می‌لرزاند. انگار ناله ها در ها لابه لای انبوه خاک ها، دفن شده بود، اما شهر همچنان ایستاده بود و غیرت در جان حمله های علی وار اثری جانانه از خود بر جای گذاشته بود. جبهه ای که مردانگی را در خط به خط آن تا خود خط مقدم می شد خواند و دید. زخم های نه چندان قدیمی و بغض‌هایی نه چندان قدیمی تر از رفتن یک دوست و شهادت همسنگری دل ها را تا کربلا، کربلایی می کرد. آ ین صفحات فصل هشتم جنگ تازه صفحه خورده بود. با پذیرش قطعنامه 598 از سوی ایران، عراق در بن‌بست و نظامی قرار گرفت. منافقان که همه حیثیت و هستی خود را در گرو جنگ گذاشته بودند، برای وج از بن‌بست، توطئه‌ای که مأموریت اجرای آن را به عهده داشتند به مرحله اجرا درآوردند. به خیال خام آنها امکان قبول آتش بس از سوی ایران زمانی محقق می شد که ایران از جنبه‌های ، نظامی و اقتصادی به بن بست کامل رسیده باشد. مرداد سال 1367 بود. منافقان در توهمی که ناشی از نادانی آنها بود طی یک اقدام هماهنگ به سرکردگی ی جنایتکار و پشتیبانی بعث عراق، یک آشکار به خاک پاک میهن انجام دادند و امان از وقتی که مست خیال واهی شوی، درست مشابه شرایطی که منافقان در آن حال، غرق شده بودند. به گمان خامشان قرار بود  48 ساعته کشور را در اختیار بگیرند... .منافقان چنان مست در احوال پَست خود بودند که فراموش د پای خاک ایران که در میان باشد غیرت مردان این سرزمین چنان به جوش می آید که خواب خوش آرزوی هر م نادانی می شود. آ ین صفحه دفاع جانانه شیرمردان خاک پاک ایران با عملیات مرصاد و با رمز خیبرشکن «یا علی ابن طالب(ع)» آغاز شد. آغازی ناجوانمردانه که با خلق صحنه های باشکوهی که غیرت و ازخود گذشتگی ابر مردان این سرزمین در آن موج می‌زد، برای چندمین مرتبه، حقانیت نظام مقدس ایران در برابر دید جهانیان به تصویر کشیده شد. ساعت حوالی 14:30 سوم مرداد 1367بود که منافقان و بعثی عراق عملیات خود را با هجوم زمینی از طریق س ل ذهاب و هلی برد از جنوب گردنه پاتاق آغاز د و سپس به طرف شهر کرند غرب پیشروی د. چند ساعتی بیشتر نگذشته بود که اولین تانک‌های عراقی با نشان منافقان وارد شهر شد و پس از تصرف شهر به طرف ‌ آباد غرب پیشروی کرد. منافقان به محض ورود به شهر با قطع برق و ارتباط مخابراتی و تیراندازی سعی داشتند اوضاع را در دست بگیرند. تعدادی از نیروهای و مردم با آنان درگیر شدند که به خاطر عدم انسجام نیروها و آمیختگی منافقان با مردم، اوضاع از کنترل نیروهای نظامی خارج شد و شهر به تصرف منافقان درآمد، اما در 20 کیلومتری آباد با سازماندهی جدید رزمندگان ایرانی و جمع‌آوری نیرو، عاقبت پیکر پوسیده منافقان زمین‌گیر شد.جنگ نه کهنه می شود، جنگ نه رنگ می بازد و جنگ نه به خاطره‌ای خا تری تبدیل می شود. لا به لای حرف های جنگ و حرف های مردان جنگ تا همیشه می شود رد غیرت، مردانگی، ایستادن و تمام قد ایستادن برای وجب به وجب از خاک این میهن را نظاره کرد. بارها گفته ام، باز می گویم و همچنان خواهم گفت جنگ ما هرگز رنگ نخواهد باخت... !


 


فرزانه فرجی/رو مه اصفهان زیبا 












همه دنیای مادر شد خانه... همه خانه شد یک گوشه!

درخواست حذف اطلاعات

همه دنیای مادر شد خانه... همه خانه شد یک گوشه!








شماره رو مه: 

1396/05/14 (شماره 2990)









روزی که مصطفی رفت



  



فریادهای بی صدایش را می شود شنید. دردهایش بی صدا فریاد می زنند. مادر باشی و ندانی پسرت کجاست، یک‌شبه موی سیاهت سفید می شود. مادر باشی و بی خبری شود حال شب و روزت یک شبه خط چین های روزگار زودتر از موعد روی صورتت جا خوش می کند. مادر باشی و آغوشت پر شود از قاب ع ی که تنها همدم تنهایی هایت باشد یک شبه پیر می شوی!


چقدر سخت است نداشتن یک خبر از پسر برای مادر، هر شب برایش می شود شب عملیات.یک شب با رمز یا ابا عبدالله. یک شب با رمز یا زهرا(س) و وای بر شبی که رمز عملیات شد یا زهرا(س).


چطور می شود مادر را آرام کرد وقتی به یاد پسر، نفس هایش گاه و بی گاه بی نظم می شود.برای مادر فقط همان یک ع ماند آن هم زنجیر شد گوشه قلبش.


از روز رفتن مصطفی بهار خانه مادر پاییز شد و پاییز شد تمام فصل زندگی اش.همه دنیا شد خانه.همه خانه شد یک گوشه . یک گوشه، جایی نزدیک پنجره.زندگی خلاصه شد در مصطفی.


دیگر از رفقای مصطفی خبری نیست تا مادر را کمی خبردار کنند به قد همان بی خبری! چشم های به گود نشسته مادر خسته نمی شود از این بی قراری. خسته نمی شود از این انتظار. شیشه پنجره اتاق، شرمنده نفس های مادر است که طی سال ها آرام در سکوت پر از حرف هایش، بازت شد از دانه های دلش.


مادر تا همیشه برای پسر مادری خواهد کرد و تا همیشه چشم هایش راه را تا انتهای حیاط، نزدیک های در خانه خواهد کشید. دست هایش نایی ندارد. پاهایش هم همین طور.


روزگار با تمام وجود نقش و نگارش را روی صورت مادر ترسیم کرده است.باید از این نقش و نگار آرام و با حوصله گذشت.


خط به خط باید خواند.خط به خط تا خط مقدم رفت و بارها و بارها دست خالی بازگشت.


در عمق این خطوط می شود غرق شد. غرق شد و رسید به دلی که هنوز مثل همان ساعت های اول بی خبری همچنان به عشق مصطفی می زند.


فرزانه فرجی/ رو مه اصفهان زیبا












«سپهسالاری» که روز تاسوعا، شهید م ع حرم شد

درخواست حذف اطلاعات

«سپهسالاری» که روز تاسوعا، شهید م ع حرم شد










شماره رو مه: 

1395/07/25 (شماره 2767)









گفت و گو با همسر شهید م ع حرم « ‌تقی»



 



نتیجه تصویری برای شهید تقی


از خدا خواسته بودم اگر قرار است ازدواج کنم با ی ازدواج کنم که مورد پسند خودش و زمان (عج) باشد. وقتی پدر آقا حمید از پدرم اجازه گرفتند که برای خواستگاری به منزل ما بیایند خنده ام گرفت. گفتم امکان ندارد، آ آقا حمید خیلی مذهبی بود. می شد گفت فامیل درجه دو بودیم، در یک محل زندگی می کردیم، اما رفت و آمد خانوادگی با هم نداشتیم. وقتی با هم برای صحبت رفتیم گفت دوست دارم همسرم اخلاق فاطمه پسند داشته باشد، من هم گفتم دوست دارم رفتار همسر آینده ام علی وار باشد ...  می شد از حرف هایش فهمید عاشق شهادت بوده است. جانانه می گفت کلنا عباسک یا زینب (س). با آسمانی شدنش آن هم درست روز تاسوعا، نشان داد راه برایش راه عباس (ع) است. راهی که او را از میان چشم های بی قرار برای جرعه ای آب گذراند و رساند به آسمان.  خودش را «اکرم پهلوانی» همسر شهید م ع حرم «حمیدرضا تقی» معرفی می کند. 34 ساله است و دو سال از آقا حمید کوچک تر.


چرا وقتی متوجه شدید آقا حمید قرار است به خواستگاری شما بیاید، خنده‌تان گرفت؟
فکر  می اگر آقا حمید بخواهد ازدواج کند با ی ازدواج می کند که خیلی مذهبی تر  از من باشد. برای صحبت که رفتیم گفت، حجاب من همین طور که هست خوب است. آن موقع با روسری و چادر بودم. از کارش گفت، از اینکه به واسطه نظامی بودن هر موقع و به هر منطقه‌ای که فرمان دهند، باید برود. در صحبت هایش خیلی روی قناعت تاکید داشت. من هم آدم قانعی باری آمده بودم و این برای من یک حسن بزرگ بود.


 


همه چیز  همان طور که می‌خواستید، پیش رفت؟
مهریه ام کمی بالا بود. همین نگرانش کرده بود. گفتم بگذار بزرگ ترها حرف‌هایشان را بزنند و به جمع‌بندی برسند، مهم من و شما هستیم. با همین حرف خیالش را راحت .


 


و چه زمان عقد کردید؟
آذر ماه 85


 


مراسم‌تان چطور برگزار شد؟
مراسم عقدمان خیلی ساده و در خانه پدری‌ام برگزار شد. حتی سفره عقد هم کرایه نکردیم. خودم سفره را آماده . آقا حمید به همه می‌گفت ببینید همسرم هنرمند است. همیشه از کارهای هنری که انجام می‌دادم با شوق تعریف می کرد و همین کارش برای من خیلی ارزشمند بود.


 


کی عروسی کردید؟
دادماه سال 87 عروسی کردیم. مراسم عروسی ما هم در خانه برگزار شد. حس مختصر  و ساده. خیلی‌ها هم نیامدند. دوست داشتیم همه کارها در نهایت سادگی باشد، به همین خاطر یک نوع غذا بیشتر سفارش ندادیم. بعد از عروسی هم رفتیم طبقه بالای خانه پدری آقا حمید و همانجا زندگی مشترک‌مان را شروع کردیم.


 


از حس پدر شدنش بگویید. 
خیلی بچه دوست داشت. می‌گفت دوست دارم وقتی سفره را باز می‌کنی، چهار، پنج تا بچه سر سفره باشد. تا اینکه به لطف خدا 26 مهر سال 88 ، محمد امین به دنیا آمد. می‌گفت مدتی که من در بیمارستان بودم شب تا صبح در بیمارستان مانده بود و تمام مدت گریه می کرد و قرآن می‌خواند. وقتی هم که محمد امین به دنیا آمد، خیلی خوشحال بود و خدا را شکر می کرد.


 


اسم محمدامین انتخاب شما بود یا آقاحمید؟
حمید دوست داشت اسمش را محمدرضا بگذاریم، اما چون در فامیل خیلی محمدرضا داشتیم، اسم محمد امین را انتخاب کردیم.


 


دومین فرزند شما کی به دنیا آمد؟
12 بهمن سال 92 ، خدا ریحانه خانم را به ما بخشید.


 


ارتباطش با بچه‌ها چطور بود؟
خیلی خوب بود. از سر کار که می‌آمد با اینکه خسته بود، ولی حس با بچه‌ها بازی می‌کرد. ریحانه و محمد امین هر دو حس بابایی بودند، البته محمد امین کمی بیشتر. به تناسب پسر بودنش، با هم فوتبال بازی می‌ د. کشتی می‌گرفتند.


 


آدم خوش سفری بود؟
خیلی زیاد. سفر مکه یکی از بهترین سفرهایی بود که با هم رفتیم. در آن سفر با اینکه محمدامین کوچک بود او را هم با خودمان بردیم. آقا حمید، جثه ریزی داشت، اما خیلی نترس بود. خوب یادم می آید در قبرستان بقیع با وه ‌ها سر بحث را باز کرده بود، بدون اینکه ترسی از آنها داشته باشد.


 


میانه‌اش با ورزش چطور بود؟
کشتی می‌گر‌فت و جودو کار هم بود. در رشته شنا هم مهارت داشت. اما کشتی را به صورت تخصصی تر دنبال می‌کرد. دو هفته قبل از  رفتنش به دفترچه مربیگری کشتی‌اش را گرفت.‌


 


یعنی بیشتر اوقات فراغتش با ورزش پر می‌شد؟
نه، فعالیت‌هایش فقط مختص ‌فعالیت های ورزشی نبود. در مسابقات قرآنی و در رشته تجوید معمولا مقام می آورد. بعضی وقت‌ها از سر کار که می‌آمد خانه با خنده می‌گفت: اسفند دود کن، دوباره همسرت افتخارآفرینی کرده است.


 


اهل مطالعه چه؟
هیچ وقت بیکار نمی‌ماند. فرمانده پایگاه مسجد المهدی شمس‌آباد بود. معمولا کتاب‌هایی با موضوع وه ت و پرستی می‌خواند تا بچه‌های پایگاه را با این مفاهیم آشنا کند.


 


با این اوصاف حس سرشان شلوغ بوده. چقدر در کارهای خانه به شما کمک می‌ د؟
موقعی که مهمان داشتیم یا من حالم خوب نبود حس کمک حالم بود، اما حرف از آشپزی که می‌شد، می‌گفت شرمنده‌ام! فقط املت را خوب درست می‌کرد. هفته‌ای یک بار برای ما املت می‌پخت. محمد امین همیشه می‌گفت: «املت فقط املت‌های بابا.»


 


دغدغه رفتن به را از چه زمان در سر داشت؟
سخنرانی‌های حضرت آقا را با محمد امین گوش می‌داد. با جدیت اخبار را دنبال می‌کرد. اوضاع نابسامان متلاطمش کرده بود. خیلی دوست داشت برود . یک روز دیدم چشم های محمد امین حس قرمز شده است، هرچه پرسیدم چه شده است؟! گفت انگار چیزی در چشمم رفته است، بیشتر که اصرار گفت: مامان، می ترسم بابا شهید شود... . به آقا حمید گفتم این حرف ها را پیش محمدامین نزن، افسرده می‌شود. خودم هم همه‌اش نگران بودم. نگران اینکه نکند از دستش بدهم.


 


و کی به صورت جدی موضوع رفتن را مطرح کرد؟
از طرف محل کارشان یک سری بنر بدون استفاده آورده بود که از آنها در پایگاه بسیج مسجد محل استفاده کند، همین طور که داشت بنرها را تا می کرد از رفتن حرف زد. گفتم تو به یت مبارزه با گرو پژواک رفته ای و وظیفه ات را انجام دادی... اما خیلی جدی حرفش را زد. محمدامین زد زیر گریه. خود آقا حمید رفت و با محمدامین حرف زد و آرامش کرد.


 


شرایط سختی بود؟
بله. خیلی زیاد. قرار شد آقا حمید برای رزمایش سه روزه برود مورچه خورت. غروب بود که برگشت. چهره اش حس گرفته بود. مادر و برادرم منزل ما بودند، پرسیدند آقا حمید چیزی شده؟ گفت: نه؛ فردا باید برای ادامه رزمایش بروم. دلم ریخت. تمام مدت که داشتیم شام می‌خوردیم چشمش به تلویزیون بود. بحث هم حس بالا گرفته بود.  موقعی که مادرم و برادرم می خواستند بروند، تا دم در بدرقه شان کرد. بعدها مادرم ‌گفت که آقا حمید گفته بود: حاج خانم با اجازه شما یک ماه می روم . مادرم گفته بود چطور بچه‌ها را رها می‌کنی و می‌روی! آقا حمید هم جواب داد که چند روز دیگر محرم است؛ باید در عمل، با حسین (ع) و حضرت زینب (س) بودن را نشان دهیم.


 


چطور با رفتنش به کنار آمدید؟
فردای آن روز به من گفت م را ببند. گفتم من راضی به رفتن نیستم. در خانه را قفل و شناسنامه اش را هم برداشتم و قایم . می خندید و می گفت این کارها را نکن. خیلی به آقا حمید وابسته بودم. تا سر کوچه هم که می خواست برای ید برود نگرانش بودم. حالا چطور می توانستم... گفتم من را دوست نداری لا اقل به خاطر محمد امین نرو. بچه ام دق می کند. گفت: اگر شهید شدم هوای شما را دارم. اگر هم که توفیق شهادت نصیبم نشد، برمی‌گردم. مگر من از همان روز اول از کارم و یت‌ها با تو حرف نزده بودم. اگر نگذاری بروم چطور می‌خواهی جواب حضرت زینب(س) را بدهی؟! اینها را که گفت به گریه افتادم.


 


و بالا ه کی راهی شدند؟
هجدهم مهرماه سال 94. قرار بود همان روز راهی شوند. رفت اما عصر همان روز برگشت. گفت اعزام عقب افتاد. نمی‌خواستم از دستش بدهم. دلش با رفتن بود و حس هم مصمم. می دانستم رفتنی است. فردای همان روز، روز اعزام بود. به خدا سپردمش و گفتم خیلی مراقب خودت باش و رفت.


 


با هم تماس تلفنی داشتید؟
به که رسید زنگ زد. کمی احوالپرسی کرد. فردای آن روز هم طرف‌های ساعت یک دوباره زنگ زد. می‌خواست با بچه‌ها حرف بزند. خیلی نگرانش بودم. گفتم آقا حمید موقع عملیات خیلی جلو نرو. ساخته شده بود برای خطر. 
گفت اگر چند روزی تماس نگرفتم نگران نباش.


 


 


چند روز  از حالش بی خبر بودید؟
12 روز. 12 روز بی خبری و روزها و شب‌های پر از استرس و اضطراب!


 


و این بی خبری، نهایتا به خبر شهادت همسرتان منتهی شد؟
بله. این طور که همرزم هایش تعریف می‌ د ظاهرا همه نیروها در موقعیت مستقر بودند و منتظرفرمان. بارش گلوله بوده که در سمت راست و چپ نیروها بر زمین می خورده است. در همان حین  خم ای مستقیم به زمین اصابت می‌کند. حسن احمدی و کمیل قربانی همان جا به شهادت می‌رسند. ترکش های زیادی به بدن آقا حمید اصابت می‌کند. صورتش پر از خون بوده و یکی از بچه‌ها می‌بیند که انگار خون در صورت آقا حمید در حرکت است. ظرف مدت 10 دقیقه او را به بیمارستان می رسانند. شش روز به کما می رود و بعد از آن در روز تاسوعا به شهادت می‌رسد.


 


چه ی شما را از شهادت آقاحمید مطلع کرد؟ 
یکی از همکاران آقا حمید زنگ زد به خانه و سراغ حمید را گرفت. برایم خیلی عجیب بود. بعد از اینکه قطع  کرد دوباره زنگ زد و شماره برادر آقا حمید را گرفت. حس این رفتارش خیلی عجیب است. چند دقیقه بعد خودم با برادر آقا حمید تماس گرفتم، دیدم دارد گریه می کند، همانجا بود که فهمیدم آقا حمید به آرزویش رسیده است.


 


و چه زمان پیکر همسرتان به کشور برگشت؟
با کمک بچه های پایگاه، هیاتی به نام م عان حرم راه اندازی کرده بود. همیشه به دوستانش سفارش می کرد که چهارشنبه هر هفته ساعت هفت و نیم برای ب ایی هیات در مسجد حاضر شوند. قرار بود دو شنبه پیکرش به ایران برگردد که مدام تاخیر پیش می آمد. تا اینکه روز چهارشنبه شد. پیکر آقا حمید را مستقیم از فرودگاه به محله آوردند. اول اطشاران و بعد خانه پدری و بعد هم مسجد المهدی(عج). آقا حمید سر ساعت هفت و نیم در مسجد حضور داشت. مثل چهارشنبه هر هفته. هیاتی که یادگار آقا حمید بود.


 


از حال و احوال آن موقع که پیکرشان بازگشت، برایمان بگویید.
حال عجیبی داشتم. آن لحظه نمی توانستم گریه کنم. انگار آقا حمید روی تابوت نشسته بود و داشت همه را نگاه می کرد.


 


با پیکر ایشان وداعی هم داشتید به صورت اختصاصی؟ 
بله. دوست داشتم با آقا حمید تنها باشم. اما مادرم تاب نیاورد و با من آمد. پیشانی اش را بوسیدم. خیلی آرام خو ده بود. از زمان عقد همه اش حرف از شهادت می زد، می گفت ببین شهادت چه به اسم من می آید: شهید حمیدرضا تقی.


 


آن موقع به او چه گفتید؟
گفتم دیدی به آرزویت رسیدی. همان طور که قول دادی هوای ما را داشته باش. خودت کاری کن که کمبود حضورت را هم من و هم بچه ها کمتر حس کنیم.


 


و نبودنش را آن روزها و آن لحظات چطور تاب آوردید؟ 
بعد از شهادت چند روزی بود حالم خیلی بد بود. شب تا صبح و صبح تا شب با ع آقا حمید حرف می زدم و گریه می . می گفتم مگر تو نگفتی اگر شهید شوی هوای ما را داری، خودت گفتی شهید زنده است. یکی از همسایه ها از بی ت های من برای همسر شهید خیزاب گفته بود. گفته بودند من باید با این خانم صحبت کنم. بعد از دیدار با همسر شهید خیزاب خیلی آرام تر شدم. 


اگر بخواهید یک حرف به همسرتان بگویید، آن حرف چه می‌تواند باشد؟
روز قیامت شفاعت ما را هم . دعا کن پیش تو، بعد از تو رو سفید شوم. برای عاقبت به خیری ما هم دعا کن.


 


فرزانه فرجی/ رو مه اصفهان زیبا












فروغ، مادری بیشتر از مادرم

درخواست حذف اطلاعات

فروغ، مادری بیشتر از مادرم








شماره رو مه: 

1397/06/25 (شماره 3297)





به بهانه رونمایی از مستند مادر شهید حاج علی قوچانی








مدتی از ناحیه پا مجروح و در خانه بستری بود. یک روز به مادر گفت، مگر برای کمک به زخمی‌ها به بیمارستان نمی‌روی؟ مادر در جواب گفت، امروز در خانه یک مجروح دارم و احتیاجی به رفتن به بیمارستان نیست، در خانه می‌مانم. حرف‌های مادر تمام نشده بود که علی گفت در بیمارستان تعداد زخمی ها زیادتر است و بیشتر می‌توانی کمک کنی...! مادر در پشت جبهه هم حس فعال بود، کمک‌های مردمی را که جمع می‌کرد، می‌فرستاد برای رزمنده‌ها. علی از مادر خواسته بود تا زمانی که در این دنیا است هیچگاه مجروحان را فراموش نکند و به آنها و خانواده هایشان سر بزند. گفته بود هر جا که مجروحان مظلوم واقع شدند به آنها کمک کند و نگذارد به آنها سخت بگذرد.


 


شهید حاج علی قوچانی، فرمانده تیپ یکم لشکر 14 حسین(ع) مادری دارد به نام «فروغ آ » که همه او را به «حاج خانم قوچانی» می شناسند. شیرزنی که بعد از گذشت بیش از سی سال از پایان جنگ تحمیلی جانانه پای عهدی که با پسر بسته ایستاده و مشغول خدمت رسانی به جانبازان اعصاب و روان است. او برای جانبازان اعصاب و روان مادری است که می شود او را بیشتر از مادر دوست داشت. در آستانه رونمایی و توزیع مستند «بیشتر از مادرم» با رسول احمدی، تهیه کننده جوان این اثر به گفت وگو نشستیم. او درخصوص علت انتخاب این سوژه برای تهیه مستند گفت: در کت با عنوان «خاطرات کوتاه» با مادر شهید آشنا شدیم و در جلساتی که به منزلشان رفتیم با شنیدن خاطراتشان به این نتیجه رسیدیم که ایشان الگوی یک مادر نمونه و فعال در جامعه است.وی در رابطه با مراحل ساخت این مستند گفت: از مردادماه سال 1395 که همراه با گروهی از اکران کنندگان جشنواره عمار به دیدار مادر شهید قوچانی رفتیم با هدف معرفی ایشان به عنوان الگو، تصمیم به ساخت این مستند گرفتیم. سپس تحقیق در رابطه با زندگی انقل و فعالیت های فرهنگی‌شان را آغاز کردیم که این کار چند ماه طول کشید. احمدی با بیان اینکه از آذر ماه سال گذشته کار تصویربرداری این مستند شروع شد، خاطرنشان کرد: یکی،دو ماه هم کار تدوین مستند طول کشید که در نهایت ساخت مستند در ابتدای سال جاری پایان یافت. تهیه کننده مستند «بیشتر از مادرم»افزود: این مستند 32 دقیقه‌ای،به روایت فعالیت‌های مادر شهید  حاج علی قوچانی می پردازد. این مادر شهید در دوران دفاع مقدس و بعد از آن،فعالیت‌های فوق العاده ای داشته و دارد.عمده این فعالیت ها بنابه توصیه پسر شهیدش به خدمت رسانی جانبازان اعصاب و روان مربوط می شود که این فعالیت‌ها همچنان ادامه دارد. وی خاطر نشان کرد: مادر شهید قوچانی تکیه کلامی دارد که پیوسته تکرار می کند و بارها نیز به ما گفته است که من این فعالیت ها را تا «مرز خاموشی» ادامه می دهم که به تعبیر خودش یعنی تا زمانی که نفس فرو می رود و دیگر بالا نمی آید. رسول احمدی با اعلام این مطلب که قصد داریم رونمایی از  این مستند را در آسایشگاه جانبازان شهید رجایی انجام دهیم،افزود: با توجه به اینکه بیشتر خدمات مادر شهید قوچانی برای جانبازان اعصاب و روان صورت گرفته است،پیگیریم که پخش این مستند برای اولین بار در این آسایشگاه صورت بگیرد و به لطف خدا قصد داریم از همین هفته توزیع لوح فشرده این مستند را در هیئت های مذهبی شهر اصفهان آغاز کنیم و این کار را تا پایان ماه های محرم و صفر ادامه دهیم. وی افزود: از آنجا که ما در این مستند نتوانستیم ابعاد شخصیتی این مادر بزرگوار  را آن گونه که باید به نمایش بگذاریم سعی داریم با کمک یک نویسنده خانم اصفهانی، زندگی ایشان را به صورت کتاب آماده کنیم و به چاپ برسانیم. احمدی «مادر بودن» را نقطه عطف شخصیت مادر شهید قوچانی برشمرد و گفت: مادر شهید،یک مادر به تمام معناست. اجازه گرفتن برای تهیه این مستند خیلی سخت بود و ایشان مدام مادران ی دیگر را معرفی می د که برای تهیه مستند سراغ آنها برویم، البته همین موضوع سبب شد تا ما به این فکر بیفتیم که برای مستندهای دیگر خوب است که با مادر شهید قوچانی به دیدار سایر مادران برویم. رسول احمدی در رابطه با راه اندازی پویشی با عنوان مادران انقلاب گفت: همزمان با توزیع مستند،در پویشی با عنوان مادران انقلاب قصد داریم به جمع آوری اطلاعات در مورد مادران شهید و ن انقل فعال بپردازیم تا آنگونه که شایسته است آنها و فعالیت هایشان را معرفی کنیم. وی افزود: جا دارد اشاره کنم که زیرزمین خانه مادر شهید قوچانی موزه ای است از دفاع مقدس که بسیار مورد استقبال دانشجویان و دانش آموزان قرار می گیرد و در حال حاضر فعالیت های فرهنگی متنوعی توسط این مادر عزیز در محل خانه شان برای عموم مردم انجام می گیرد.رسول احمدی در پایان از زحمات عوامل این مستندتقدیر و تشکر کرد.


 


فرزانه فرجی/ رو مه اصفهان زیبا












من امشب خبر میکنم درد را...

درخواست حذف اطلاعات

من امشب خبر می‌کنم درد را...










1396/03/20 (شماره 2947)


 



نتیجه تصویری برای من امشب خبر می کنم درد را


قصه، قصه دل کندن از خاک است و رسیدن به افلاک. قصه ب و رفتن برای رسیدن، رسیدنی که باید از خود گذشت. خاکریزهایی که کانال می شد برای کوتاه راه و حس خوب عطر سیب، های غروب، دیار کربلا و نوای «این دل تنگم عقده ها دارد....»باران آتش سنگین دشمن بی امان می بارید. صدای کربلایی، کربلایی می کرد دل را. زمان می شد عاشورا، زمین می شد کربلا. نوایی که می شد واقعه عاشورا را در یک قدمی حس کرد... عطش، ایستادن، شهادت و باز هم ایستادن... عملیات حال خوب رزمنده ها تماشایی بود، گویی در یک میدان رقابت برای رسیدن به حق تمام تلاششان را می د تا از هم سبقت بگیرند. رفاقت و رقابت برای رسیدن به یار.


حال خوب دل هایی که ردپایش از چشم ها می‌بارید... «ای لشکر صاحب زمان آماده باش...آماده باش» همین نوا کافی بود تا به دل وعده دیدار داد تا کمی قرار بگیرد. نوحه خوان های جنگ باید ساز دل را کوک می د، سازی که سوزش گردانی را به حرکت وا می داشت، گردانی که خود در آن پیشتاز می شدند


مگر می شد از حسین(ع) خواند و آرام نشست؟! مگر می شد زیر باران آتش خم رفیق ات را ببینی که در تو آسمان را در آغوش گرفته و بی قرار نشوی؟!


بیشتر اوقات حتی یک بلندگوی ساده هم نبود، اما سوز صدا چنان در جان می نشست که مهمان خدا شدن آرزو می شد.چه زیبا بود صیقلی دل های آماده ...


اسم مادر حسین (ع) و سربند یا زهرا(س) که به میان می آمد به دنبالش بر سر و زدن رزمنده ها شوری به پا می کرد دیدنی.... بچه ها خوب می دانستند که چگونه باید خود را سبک کنند و دنیا را با همه زیبایی های فریبنده اش پشت سر جا بگذارند.


و امان از این نوا «ای از سفر برگشتگان؛ کو شهیدان ما ...؟» می شد هق هق های پنهانی رزمنده ها در دل سیاه شب، جایی که دیده دوست داشت بی امان در خلوتگاه عاشقی ببارد، را به تماشا نشست...چه سخت است خواندن و  فرو بردن بغض های مردانه آن دم که صدا در میان حرف های نا تمام مانده در گلو راه خود را پیدا می کرد ....


«یاران چه غریبانه رفتند از این خانه، هم سوخته شمع ما، هم سوخته پروانه ...» همان دم که دیگر نایی برای خواندن نبود، اما مداحی و نوحه خوانی می شد تنها راه آرام دل های جا مانده ای  که بندگی را در قامت های خمیده و به خاک افتاده، در پهلوهای زخم دیده، در پاهای جامانده روی مین، در چشمان به خون نشسته و سرفه های بی صدا به تصویر می کشیدند.هنوز می شود با نوای «من امشب خبر می‌کنم درد را، که آتش زند این دل سرد را ، مرا کشت خاموشی ناله‌ها ، دریغ از فراموشی لاله‌ها، کجا رفت تاثیر سوز و دعا؟


کجایند مردان بی‌ادعا؟» ردپای مردان بی ادعای این دیار را گرفت و رفت و رسید به خدا.... راست گفته اند در باغ شهادت باز باز است...


 


فرزانه فرجی/ رو مه اصفهان زیبا












مردانی که دلهایشان آلیاژی از آهن و آسمان است

درخواست حذف اطلاعات

مردانی که دل‌هایشان آلیاژی از آهن و آسمان است









شماره رو مه: 

1396/05/21 (شماره 2996) 


 



 


واژه هایم یک یکی تب می کنند وقتی در گذر از سرزمین های سوزان جنوب آرام آرام به دیوارهای رنگ و رو رفته زندان های بغداد می‌رسم. زبانم لکنت می‌گیرد آن دم که از میان بــاتـــلاق‌های هویــــزه و گرد می گذرم و می‌رسم به سیاه چال‌های تنگ و تاریک. ای فراخ‌تر  از  اقیانوس می خواهد که بگذری، که رها کنی، که رها شوی، که چشم دل را ببندی بر آنچه که تو را اسیر دنیا کرده و بروی در راهی که پایانش اسارتی است به اندازه سال ها درد و شکنجه های وقت و بی وقت.اسارتی به سیاهی و تاریکی سلول های مخوف رژیم بعثی عراق، اسارتی در حد اعلای غربت، اسارتی به گستردگی اوج مظلومیت، اسارتی به پهنای سکوت در برابر شکنجه و تمام قد ایستادن و قد خم ن به خاطر هدف و به خاطر میهن.اسارت را از هر طرف که نگاه کنی، درد دارد. دردی که تا اسیرش نشوی لمسش نخواهی کرد. زمستان در تمام طول سال های اسارت فصلی می شود که پایانی ندارد. سرمای هوا همواره شکننده و سخت می شود. آسمان همیشه سیاه به نظر می آید. به هر طرف که رو کنی فقط و فقط دیوارهای بلند و مخوف اردوگاه، انتهای افق دیدگانت می شود.انگار پرنده ها هم نایی برای خواندن پیدا نمی کنند. غربت را می بینند و غریبانه در خود بی صداترین فریادها را فریاد می زنند. نعره های گاه و بی گاه مأموران عراقی، دیوارهای پر از سکوت آسایشگاه را به یک باره فرو می ریزد. ضرب و شتم بالا می گیرد و عطش ان سیری ناپذیر می‌شود ...  و صدای اعتراض به گوش نمی آید. آنچه هست فقط نوای الله اکبر است و همین عراقی ها را بیشتر عصبی می کند. هر کدام از اسرا می شوند یک تندیس، تندیسی از جنس ناب مقاومت و اینجا ایستادن جان می گیرد. دلت از دوری عطر خاک باران زده میهن، کویری می شود. دلت بی تاب نفس کشیدن در شهری می شود که مادر، پدر و همه آنهایی که عاشقانه دوستشان داری در آن نفس می کشند و چاره ای نیست، باید صبور باشی تا تحقق وعده «و بشر الصابرین» را به تماشا بنشینی. و بالا ه روز موعود فرا می رسد...بازگشت، ، خداحافظ اسارت و سلام وطن؛ گمان می کنند خواب است، خو که سال های سال نتوانستند و نشد برای یک بار فقط یک بار درست آن را حس کنند؛ اما دیگر خواب نیست، حقیقتی است روشن. آن قدر روشن که گویی تمام سیاهی های بند، سردی هوا و آسمان تاریک به یک باره رنگ عوض می کنند. آسمان اشک شوق می ریزد. بار سفر می بندند که بازگردند به خاکشان.هنوز نرسیده آغوششان باز می شود، آغوشی به پهنای در بر گرفتن تمام مرزهای خاکی و آبی کشور. سر از پا نمی شناسند. پایشان به خاک میهن که می رسد، سر بر سجده شکر می گذارند. بوسیدن خاک وطن، بوییدن خاک میهن. یک نفس جانانه از هوای سرزمینی که به خاطرش جان می دهند حالشان را حس خوب می کند. غریبه و آشنا هم ندارد. مردم همه آمده اند تا ببینند تا بدانند که مردانگی از کجا شروع شد. غیرت کجا مفهوم پیدا کرد و صبر گستردگی معنایش را از کجا به امانت گرفت. خوش آمدید فرزندان ایران. چه معامله ای کردید با خدا. جوانیتان را دادید و در برابرش عشق و ایمان از جنس خ گرفتید.


فرزانه فرجی/ رو مه اصفهان زیبا












اینجا همیشه باران خوب می بارد...!

درخواست حذف اطلاعات


مهم نیست که پاییز باشد یا نباشد، هوا سرد باشد یا نباشد


اینجا همیشه باران خوب می بارد...!





 



اینجا همیشه باران خوب می بارد...! 


 پدر که باشی بغض هایت را می توانی بشماری قطره، قطره... یک، دو و سه. جایی که چهره ات را از تمام چهره ها بر می گردانی تا قطره ها، دانه دانه شمارش نشوند. به سه بسنده می کنی اما شمارش دانه ها از دستت خارج می شود.




پدر که باشی هوای چشم هایت باید کمتر ابری شود، حداقل جایی که روبرویش چشم های مادر؛ چشم به راه چشم هایت نشسته است. اما از اسمش پیدا است "ابری" که اگر بنا بر بارش گذارد چشم های مادر، رعدی می زند که برقش گونه ها را سیراب می کند.
پدر که باشی با اسم پسر ح دگرگون می شود. کم و بیش از جنس همان رعد چشم های مادر و انگار پاییز تمام نشدنی می شود.
پدر که باشی ات درد می کشد و بیشتر وقت ها عجیب می سوزد. درد سوختن از دل شروع می شود اما به دل ختم نمی شود. سکوتت همه را به اشتباه می اندازد، ولی خط چین های اطراف چشم هایت، حرف های دیگری برای گفتن دارند.
پدر که باشی صدای "بابا محکم تر هلم بده، محکم تر بابا" از خانه ی همسایه که به گوش برسد تا کجا می برد تو را... و آسان می روی به سال هایی که پسر را روی شانه هایت می نش ، روی تاب و تا می شد هلش می دادی، آن زمان ها هم مادر نگران بود.
پدر که باشی دست هایت خوب به خاطر خواهد داشت که وقتی خواستی امضا کنی که برود چقدر قلم روی کاغذ مسیرش را گم کرد تا بنویسد رضایت می دهم، تا بنویسد برو... آ از اول خوب می دانستی راه این رفتن، رفتن تا کجا است؟!
پدر که باشی دلت برای یک کنج دنج تنگ می شود، جایی که برای تکان های شانه هایت هیچ ی را محرم نمی دانی، جایی که خودت را در خودت غرق  می کنی تا شاید کمی ح خوب شود.
پدر که باشی صدای زنگ در برایت غریب می شود از بس دیر به دیر صدا می کند تو را و مادری که سال ها است صدای زنگ در بیاید و نیاید از گوشه چشمش هوایِ در خانه را خوب داشته است.
پدر که باشی و خبرت کنند بیا، نشانه ای از پسر رسیده است؛ بی شک دنیا یه دور کامل دور سرت خواهد چرخید و چه حال غریبی است "پسر آمد ... پسر خو ده بود که آمد".
پدر که باشی می رسد زمانی که چشم هایت دیگر منتظر فرمان دلت برای با نخواهند ماند. حال شانه هایت هم چندان رو به راه به نظر نخواهد رسید. بی شک منتظر دستی خواهد ماند تا آرامش کند تا بگوید بلند شو مرد، عاقبت یوسف راه خانه را پیدا کرد...
 پدر که باشی و پسرت که بیاید، دلت، دل دلش تمام می شود. دیگر از چشم های مادر، چشم هایت را بر نمی گردانی. دیگر در لابه لای دانه ها در یک، دو و سه غرق نمی شوی. دیگر خودت را در خودت گم نمی کنی. دیگر صدای "یک هل محکم، بابا" از خانه ی همسایه کمتر شنیده خواهد شد.
و پدر که باشی و دلت باران بخواهد منتظر پاییز نمی مانی. پیش پسر باران خوب می بارد، خیلی خوب...



خبرگزاری ایمنا/ فرزانه فرجی




شدنی نیست!

درخواست حذف اطلاعات

شدنی نیست!









شماره رو مه: 

1396/04/03 (شماره 2959)


 



نتیجه تصویری برای «سجاد مرادی»، «سید یحیی براتی»، «مرتضی زارع» و «جواد محمدی»،


 


نه می شود روایت کرد... نه می شود به تصویر کشید...


انگار قصه خاک، قصه اسارت است و  زمین‌گیر آدم‌ها. چطور می‌شود رهایی از خاک را ترسیم کرد؛ آن هم به این سادگی؟!


شهید آوینی می‌گفت هیچ شنیده‌ای که مرغی اسیر، قفس را هم بردارد و با خود ببرد؟!


کاش بودی و این بار ما برایت روایت می‌کردیم وقتی حرف، حرف زینب(س) است،


قفس که هیچ؛ برای خواهر حسین(ع) دنیا با همه بزرگی‌اش بشود یک قفس، برای «سجاد مرادی»، «سید یحیی براتی»، «مرتضی زارع» و «جواد محمدی»،


ماندن بی‌مفهوم‌ترین مفهوم است...!


راستی روایت این همه غیرت در یک ع ، عجیب نا شدنی است....


 


فرزانه فرجی/ رو مه اصفهان زیبا












درخشش اصفهان زیبا در جشنواره ملی ایثار

درخواست حذف اطلاعات

درخشش اصفهان زیبا در جشنواره ملی ایثار








شماره رو مه: 

1397/05/17 (شماره 3266)


نتیجه تصویری برای چهارمین جشنواره ایثار و شهادت


 



فرزانه فرجی، خبرنگار رو مه اصفهان زیبا، رتبه دوم چهارمین جشنواره «تجلیل از خبرنگاران برتر رسانه‌ها و فعالان فضای مجازی» را در بخش یادداشت و مقاله برای اثری با نام «مادرانه» به خود اختصاص داد. به گزارش ایثار،‌ برگزیدگان چهارمین جشنواره «تجلیل از خبرنگاران برتر رسانه ها و فعالان فضای مجازی» روز گذشته در مراسم اختتامیه این جشنواره با حضور حجت‌ال شهیدی ولی فقیه، معاون رئیس جمهور و رئیس بنیاد شهید و امور ایثارگران و سید عباس صالحی، فرهنگ و ارشاد ی معرفی و تقدیر شدند.مدیرکل روابط عمومی و اطلاع‌رسانی بنیاد شهید و امور ایثارگران با اشاره به رشد 25 درصدی شرکت در چهارمین «جشنواره تجلیل از خبرنگاران برتر رسانه‌ها و فعالان فضای مجازی» در حوزه ایثار و شهادت، نسبت به سال گذشته، گفت: 1350 اثر توسط 734 نفر از اصحاب رسانه به دبیرخانه این جشنواره ارسال‌شد.علیرضا کریمیان افزود: فراخوان ارسال آثار در تاریخ 12 داد 1397، از طریق رسانه‌های مختلف نشر و تا 22 تیر ادامه داشت که در این مدت، 1350 اثر توسط 734 نفر از اصحاب رسانه به دبیرخانه جشنواره ارسال شد که بر اساس اعلام هیئت داوران، آثار ارسالی به لحاظ کیفی به ویژه در گستره استانی از سطح مناسبی برخوردار بوده‌اند. فرهنگ و ارشاد ی نیز در این مراسم با بیان اینکه فرهنگ احسان، ایثار و شهادت پوشش‌دهنده این هویت‌هاست، افزود: اگر کشور ایران چند هزار سال است که پابرجاست به این دلیل است، باید به مولفه‌های فرهنگ احسان، ایثار و شهادت در آن توجه کنیم زیرا در سرزمینی بسیار پرخطر و در معرض هجوم دشمنان قرار داریم.


اصفهان زیبا/












محســـن چریک مبارزی از فلسطیــــن تا ایران

درخواست حذف اطلاعات

محســـن چریک مبارزی از فلسطیــــن تا ایران


تصویر مرتبط








شماره رو مه: 

1396/04/17 (شماره 2967)


  



شهید سعید گلاب‌بخش، معروف به «محسن چریک» را شاید خیلی از ما نشناسیم؛حتی در حد یک اسم از او! شهیدی که زندگی پرماجرایش؛ حرف‌ها برای گفتن دارد. او که متولد اصفهان و بزرگ شده در این خطه بود، عقلی بیشتر از سن و سالش داشت. او از همان سنین نوجوانی تمام فکر و ذکرش مبارزه با ظلم بود و چیزی نگذشت که به بهانه درس و تحصیل خودش را به لبنان و فلسطین رساند. او آموزش‌های چریکی را آنجا و در کنار شهیدچمران، شهیداندرزگو و جلال الدین فارسی فراگرفت و مبارزه با را در دستور کار خود قرار داد. با ورود به ایران، او هم به وطنش بازگشت و با تشکیل پاسداران، آموزش نظامی به پاسداران را آغاز کرد. سعید گلاب‌بخش با شعله‌ور شدن آشوب‌های داخلی در روزهای اول پیروزی انقلاب، آرام ننشست و برای از بین بردن دشمن، آنچه در توان داشت به نمایش گذاشت؛ تا جایی که شهادتش را همان روزها از خدا گرفت و در غرب کشور پر کشید!




هدفش بزرگ بود خیلی بزرگ‌تر از سنش
از بچگی زیر بار حرف زور نمی‌رفت. هرجا حرف ناحقی می‌شنید یا می‌دید که ظلمی در حال وقوع است، فریاد اعتراضش بلند می‌شد و همان لحظه یا در موقع مناسب ع العمل نشان می داد. درست از همان موقع که هم سن و سال‌های سعید به فکر درس و حتی بازی در کوچه و خیابان بودند، او تمام فکرش مشغول مبارزه با ظلم رژیم حاکم بود. سعید با چند گروه مخفی هم در اصفهان ارتباط نزیکی داشت؛ اما هیچ وقت حرفی از آنها نمی زد. مدتی بود حواسش خیلی به درس و مشق نبود. هنوز کلاس سوم راهنمایی را تمام نکرده بود که تصمیم گرفت از کشور خارج شود. این طور هم وانمود می‌کرد که به خاطر ناراحتی های روحی و برای ادامه تحصیل قصد رفتن به خارج از کشور را دارد. وقتی خودش را رساند به لبنان و حتی در عملیاتی که فلسطینی‌ها علیه انجام دادند حضور داشت، می‌شد فهمید که در سر سعید چه می‌گذرد. خستگی در برابرش معنا نداشت.هدفش بزرگ بود، خیلی بزرگ تر از سن و سالش...آنقدر که از سن 14 سالگی فعالیت‌های اش شکل جدی تری به خود گرفت.


 


مرد شرایط سخت بود مرد روزهای بحرانی
بار سفر را که بست، ابتدا رفت به انگلستان. اطرافیان فکر می‌ د برای ادامه تحصیل رفته است به آن کشور. با اینکه هر از گاهی با خانواده تماس تلفنی داشت و نامه هم می‌داد؛ اما آدرس ثابتی نداشت و معمولا در مسافرت بود. به ا و کشورهای دور و نزدیک می رفت. بیشتر کشورهای اروپایی و آفریقایی را دیده بود. فقر و ظلم و تبعیض حاکم در آن کشورها اذیتش می‌کرد. با اسم های جعلی گذرنامه داشت. یک روز لباس عربی می پوشید و یک روز کت و شلوار. حس خطر می‌کرد و همیشه هم توکلش به خدا بود. قرار بود برای یتی برود هندوستان. لباس هندی پوشید و خودش را در میان 140 مسافر هواپیما جا داد. از قضا هواپیما در مسیرش توقفی چند ساعته در فرودگاه مهرآباد تهران داشت. در همین فاصله یک یی برای کنترل مسافران به داخل هواپیما آمد؛ اما متوجه نشد که سعید نه بلیت دارد، نه پاسپورت. بعدها می‌گفت، در چنین شرایطی انسان درک می‌کند معنای ایاک نعبد و ایاک نستعین را... .مرد شرایط سخت بود؛ مرد شرایط بحرانی. خطرها را به لطف خدا همیشه پشت سر می‌گذاشت. قدرت ایمانش مثال زدنی بود؛ قدرت توکل اش بیشتر.




(ره) که آمد او هم آمد...
در آلمان بود که به خاطر پاسپورت جعلی به زندان افتاد.9 روز زندانی شد. قرار بود او را تحویل ت ایران دهند؛ اما با پول کمی که داشت مجوز اش را گرفت. دو، سه روزیطول کشید تا خودش را به یک مکان امن و مطمئن رساند. دو، سه روز گرسنگی و بیماری حس ضعیفش کرده بود؛ اما  تحملش زیاد بود. به لطف خدا از این شرایط سخت هم رهایی پیدا کرد. با رفتن (ره) به فرانسه، عشق و علاقه زیادش به (ره) سبب شد خود را به پاریس برساند. با ورود (ره)به ایران، با دومین هواپیمایی که حامل خانواده (ره) بود به ایران بازگشت و بعد از آن فعالیت‌هایش رنگ و بوی تازه‌ای به خود گرفت. پاسداران که تشکیل شد، به آموزش بچه‌های پرداخت. دوست داشت تجربیاتی که در لبنان و فلسطین به دست آورده بود را در اختیار آنها قرار دهد.آرام و قرار نداشت. اوضاع کشور کمی که سامان گرفت تصمیم گرفت برود به افغانستان و عراق... . می‌گفت باید به آنها کمک کنیم. اوایل انقلاب دوباره به لبنان رفت. خبر اوضاع نابسامان کردستان را که شنید، طاقت ماندن نداشت. برگشت تا دینش را نسبت به انقلاب ادا کند.


 


شجاعتی که او رابه محسن چریک معروف کرد
جنگ تحمیلی که شروع شد، ایران نبود. قصد بازگشت به ایران داشت؛ اما به علت بسته بودن فرودگاه نتوانست برگردد. چند روزی گذشت تا از مرز ترکیه وارد کشور شد. تمام فکرش پر شده بود از راه‌های مقابله با دشمن م . تاکید زیادی روی فرمایش حضرت (ره) داشت؛ آنجا که می فرمودند:« در جنگ عدد مطرح نیست؛  قدرت تفکر انسان است که پیش می برد»...  خیلی زود راهی جبهه شد و حدود دو هفته پشت جبهه افراد داوطلب را آموزش داد. سعید به عنوان فرمانده عملیات غرب کشور منصوب شد. مهارت و تجربه بالای او در طراحی عملیات چریکی و نفوذی سبب خوبی بود تا بارها ضربات مهلکی بر پیکره دشمن وارد کند. شهرت و شجاعت او به قدری بالا بود که در آن منطقه هم به محسن چریک معروف شد. هفت روز  از آبان سال 1359 می‌گذشت. سعید عملیات بسیار مهم و سرنوشت سازی را طراحی کرد و به مرحله اجرا درآورد و طی حمله ای برق آسا به نیروهای دشمن یورش برد. روزی اش شهادت بود؛ خواسته همیشگی اش. سرانجام در همان روز پس از مبارزه ای سخت به همراه چهل نفر از دوستانش بر اثر آتش پر حجم دشمن در ارتفاعات افشار آباد به خواسته اش رسید و شهید شد و ردی از خود به جا نگذاشت!


فرزانه فرجی/ رو مه اصفهان زیبا