رسانه
رسانه

colors



و همه ی چیزای دیگه نیمه ی پره. من یه لیوان کاملا پر دارم. حتی نه آب، که نوشابه.

درخواست حذف اطلاعات

اگه به نیمه ی خالی لیوان نگاه کنیم، من باید به همه توضیح بدم که اسم رشته ام نیست یا از خودم نشناختمش.




حرف بزن

درخواست حذف اطلاعات

من به یوتیوب یوزرایی که می بینم، خیلی راحت اعتماد می کنم. منظورم اونایین که یوتیوب براشون حکم تلگرام برای من رو داره. نه صرفا این که هر از گاهی بری یه چیزی ببینی توش. دلیلش هم مشخص نیست دقیقا. ولی می دونم اعتماد بی موردی نیست.

به همون اندازه، به دوره هایی که نمی تونم توشون بنویسم، بی اعتمادم.نوشتن برام بخشی از احساس ه. اگه نتونم بنویسم در نهایت کل چیزی که در میاد فرو می پاشد. دوست دارم بنویسم و نمی تونم.

بنویسم که این جا خیلی بارون میاد و امشب با پگاه رفتم تو بارون و محوطه رو دور زدیم.

یا این که دارم تلاش می کنم دوباره دنیا رو بشناسم. مثلاً امروز پاپ کره ای گوش دادم یا مثلا، به اصرار پگاه، یه ویدئو از نیکی میناژ دیدم یا کشک بادمجون خوردم و به این نتیجه رسیدم که در همه ی موارد حق با خود قبلیم بوده. و پگاه کاملا چرت می گه.

این که فهمیدم قهوه میوه اس.

این که یه هم اتاقی دیگه (جز پگاه) دارم که دقیقا کل مدت خوابه و تازه سال پنجمه. در نتیجه منم دلم می خواد سال پنجم باشم و کل مدت بخوابم و آشفتگی های شبانگاهی نگیرم و هی فک نکنم که چی کار کنم.

این که دلم برای تلویزیون و مبل تنگ شده.

این که هر شب، هر شب و هر شب فک می کنم که دلم عمیقا یه چیزی می خواد، یه جای دیگه. هیچوقت پیداش نمی کنم. امروز صبح هاگوارتز بود. دیروز یه جای دیگه و چند روز پیش یه جای دیگه.

این که دوست ندارم بخوابم. چون می دونم نباید این جا باشم هر چند که این جا رو دوست دارم. نه دقیقا این که نباید این جا باشم؛ که باید یه کار خیلی مهمی رو انجام بدم و نمی دونم چی.

این که امروز هوا خیلی خوب بود و گنجشکا تو بالکنمون بودند و من، صرفا از حجم زیبایی این روز گیج شده بودم.




blank space

درخواست حذف اطلاعات

هی عزیزانم

بیاین بگین که واقعا قرار نیس شبیه ترم اول باشه.


جنبه ی مس ه اش اینه که خونه یه چیز نسبیه. من تو ، اکثر لحظات دوست دارم برگردم خوابگاه، درسام خوبند ولی این حجم از آدمای غریبه که باید بهشون سلام کنی در حالی که واقعا صنمی باهاشون نداری و شاید اصن خوشت هم نیاد ولی به گفته ی هم اتاقیم این جا مثه این که باید خودت رو به هر کی می بینی معرفی کنی، ... از این متنفرم. از همه ی این چیزای عجیب غریبش متنفرم واقعا. بذارین مفهوم تر توضیح بدم؛ مثه این که باید سعی کنی سر کلاس ها فعال باشی و هی سوال بپرسید و فلان و بیسار و بعد از کلاس هم بری دنبال و باز هم فلان و بیسار و خدای من، این داره دیوونه ام می کنه. منطق من می گه لازم نیس سوال هایی که واقعا لازم نیس بپرسی، و منطق من می گه لازم نیس صرفا برای نشون دادن خودت دنبال راه بیفتی. و این هم کلاسیای من واقعا عجیبند؛ نمی خوام ت زده باشم، واقعا نمی خوام، ولی پسرامون رسماً دارند خودکشی می کنند و تک تک ای رو می شناسند و حقیقتا ممکنه به زودی از دستشون خودم رو از برج میلادی چیزی پرت کنم. و نمی فهمم این وسط که در نهایت کی می تونه موفق باشه؟

در واقع، بیش تر چیزی که روزام رو بی نهایت آشفته کرده این روزا، همین بحث روابط اجتماعیه. وقتی چار سال تو یه دبیرستان باشی که از قضا خیلی از بچه هاش رو از راهنمایی می شناسی، عادت می کنی به این که همه رو دورادور ولی به شکل خوبی بشناسی و بعدش یهو میای توی یه محیط جدید و هر جایی که می ری، صرفا بیش تر مردمی رو می بینی که نمی شناسی. و خب، نمی دونم، این رو نمی خوام.

مشکل خیلی خیلی آزاردهنده ای دیگه اینه که وقتی یه جایی هستی که بچه های رتبه های صد دویستند، این جو هست که «چقدر بی کارم، از صبح تا شب هیچی نمی خونند و فلان و بیسار» و از جنبه های متفاوتی من ازش متنفرم. یک. به من چه ربطی داره واقعا که هر روز، هر ساعت، هر دقیقه و هر ثانیه داری می گیش؟ دو. اوکی، برای تو مهم نیس، ولی برای من هس، برای آدمای مختلف چیزای مختلفی مهمه و این بی نهایت آزاردهنده است که بخوای هی توضیح بدی که برام مهمه و می خونم و سه. من مطمئنم تمام این اطلاعاتی که از چیزایی داری که من حتی اسمش رو نشنیدم، بهت وحی نشده. ولی خب، این زیاد مهم نیس، بیش تر همین که به من چه ربطی داره واقعا؟

نکات آزاردهنده واقعا کم نیس. اصلا کم نیس. ولی خب، می تونم بهتون بگم که سه چهار دوست واقعا دوست داشتنی این جا دارم و اگه انقل ، دانشجوی تهرانی چیزی هستین، می تونین برین از املت های دانشکده ی پیراپزشکی بخوریم. و اگه خوابگاهی هستین، لطفاً ساعت ۰۰:۱۴ بامداد blank space رو توی راهرو نخونین. و بگین که قرار نیس کل زندگی شبیه ترم اول باشه.




شاید من دارم عجیب برخورد می کنم البته

درخواست حذف اطلاعات

چیزی که بیشتر از همه عصبیم می کنه (و متعجب) اینه که گاهی اوقات پست هایی رو می بینم که طرف مثلاً اومده از عمیق ترین احساساتش گفته، و اون وقت یکی (یا چندتا) میاد و می گه که آره، این قسمت از متن خیلی قوی بود، این قسمت از متن فراز و فرود خوبی داشت و فلان و بیسار.

خب چته واقعا؟




یا مثلاً دخترایی که تو پارک می شینند، یه چیزیشون هس

درخواست حذف اطلاعات

اون زمان که سفیر می رفتم، یه دختره تو کلاسم بود که اعتقاد داشت که «من فمینیستم، ولی قبول کن که پسرا از دخترا باهوشترند» یا مثلاً می گفت «معلمای مرد قطعا از معلمای زن بهترند» و حتی این در حالیه که ما دو ترم با هم بودیم که یکیش زن، و ترم بع مرد بود و همه قبول داشتند که اولیمون رو نمی شه حتی با دومیمون مقایسه کرد.

ینی انقدر عجیب بود که من حتی با یادآوریش حرص نمی خورم؛ فقط حیرت می کنم.




یا شاید به اندازه ی کافی تنوع داشتم که دیگه دلم نخوادش

درخواست حذف اطلاعات
یه جمله ای رو شنیدم که مثه این که یک آدم معروف می گفت که هر روز از یه مسیر تازه ای می ره سرکار .. انقدر به تنوع احترام می ذاره و علاقه دارهداشتم به پگاه می گفتم اگه من جای اون آدم معروف بودم، می گفتم که انقدر از یه مسیر می رم سرکار که یا خودم بمیرم یا اون مسیر به فنا بپیونده .. انقدر به چیزای تکراری و قدیمی خودم احترام می ذارم و عشق می ورزم.
+ فک کنم نادر ابراهیمی بود.



zero

درخواست حذف اطلاعات

وقتی تو رو دارم، کتاب های پاییزیم رو دارم، آهن پاییزیم رو، سریال های خیلی خیلی خوبم رو و آدمای دوست داشتنی م رو

چه دلیلی می تونه داشته باشه که انقدر حس کنم آدمیم که یه ش ت خیلی بزرگ خورده، و بعدش مجبوره ساعت ها تو خیابون زیر بارون شدید راه بره و از خودش و زندگیش متنفر باشه؟




مونث بودن یه نفرینه تو این دنیا

درخواست حذف اطلاعات
ب داشتم از دیدن دوستم بر می گشتم و نزدیک خونمون بودم و یه چند قدم مونده به یه گذرگاه باریک (تو خیابون بودم قبلش) دیدم یه پسره که کلاه کاسکت داشت فک کنم داره واقعا خطرناک نگاه می کنه و وقتی من وارد همون گذرگاه شدم از گوشه ی چشم دیدم اونم پشت سرم اومده. به یه دختر عاقل در این جور مواقع چی توصیه می شه؟ این که وانمود کنه اصن متوجه نشده. من می خواستم چی کار کنم؟ می خواستم وانمود کنم اصن متوجه نشدم. در نهایت چی کار ؟ دیدم دوتا کوچه تا خونمون فاصله دارم و کاملا تاریکه و جتی اگه نشه بهم، قطعا از ترس سکته می کنم و بنابراین برگشتم در حالی که واقعا نمی دونستم چی کار کنم و پسره از کنارم رد شد و سرشو به سمتم خم کرد و یه چیزی گفت و همه ی اون ترس در لحظه تبدیل به خشم می شه و همین طوری شروع می کنم به داد زدن. متاسفانه در اون لحظات حساس ی بدتر از "بی تربیت" پیدا ن ولی چون واقعا خشمگین بودم کاملا کارساز بود و پسره واقعا ترسید و شروع کرد به توضیح دادن به رهگذر دیگه ای که اونجا بود که من اصن کاری ن و بعدش گم و گور شد. و من تا خونه داشتم می لرزیدم. و ته دلم خوشحال بودم که دیگه اون ویروس فک نمی کنه که می تونه هر کاری کنه و هیچی هم نشه.
از این جا بدم میاد. از کل این دنیا بدم میاد در واقع. چیزی نمونده که از مردا هم بدم بیاد. و حتی نمی دونم بابد از کجا شروع کنم. از این شروع کنم که من از اون ابوطالب حسینی خوشم نمیاد ولی می خوام برنده بشه که برنده از گروه پانته آ بهرام باشه؟ از این شروع کنم که از اون دختر اصفهانیه توی خندوانه متنفر بودم ولی هر وقت میومد اجرا می کرد حاضر بودم هر کاری کنم که خوب باشه؟ چون می دونستم بعد از اجراش تو ذهن نصف بیننده ها این اکو می شه که دخترا استعداد طنزنویسی ندارند. از این بگم که هر دختری، هر جای دنیا توی هر برنامه ای می بازه، غمگین می شم؟ حتی اگه از خودش بدم بیاد. و فک می کنم این مسلما ذهن سالم نیست. نباید این شکلی باشم. اونا اصن به من چه ربطی دارند؟ اگه دنیا جای بهتری بود من هیچ وقت حتی به ذهنم نمی رسید این طوری فک کنم.
از این می تونم بگم که هیچ نمیاد با دیدن چه بدونم، اون پسر سفیر سابق ونزوئلا بگه مردا کلا جنسشون ابه. مردای کثیف زیادی تو دنیا وجود دارند و هیچ حتی به ذهنش خطور نمی کنه که اینو به مرد بودنش ربط بده. پسرای واقعا زیادی هستند که ریاضیشون مز ف باشه و هیچ نمی گه پسرا کلا ریاضی نمی فهمند.
از این می تونم بگم که هر دختری تو ایران، و خیلی جاهای دیگه، وقتی ی مزاحمش شده و شکایت کرده یا برای ی تعریف کرده، شنیده که باید لباس پوشیده تری می پوشیده ولی من تا حالا نشنیدم هیچ جا مطلقا به پسرا بگن که مزاحم شدن (حتی در حد یک کلمه) کاملا شکنجه ی روانیه. یا از این که من تا حالا چند بار کابوس اینو دیدم که مزاحمم شدند و حتی گریه .
از این که یه بار که تو توییتر یه بحثی راجب موهای زائد بود و یکی یه چیزی تو این مایه ها گفته بود "موهای دستتون رو نمی زنین؟ خب منم از این به بعد نمی رم. مقطوع النسل شین ایشالا" و خب، نمی دونم واقعا، با این همه بی شعوری چی کار می شه کرد؟ دقیقا هیچ کار.
چرا می گم چیزی نمونده که از مردا بدم بیاد؟ چون بیاین یه حساب سر انگشتی کنیم. عده ی زیادی هنوز در مرحله ی و مزاحمتند. عده ی زیادتری حتی چیزی از برابری مرد و زن به گوششون نخورده و جهاد زن شوهرداری و این حرفاست. عده ای هم هستند که از نظر تئوری معتقد به برابری زن و مردند. خب، چقدر عالی. چه فایده ای دارند؟ دقیقا هیچی. حتی به ذهنشون نمی رسه باید یه کاری کنند و صرفا حرف هیچی نیست. مثلا یه مثال، بندیکت کامبربچ گفته تو هیچی ی که بازیگرای زن و مرد حقوق برابر نگیرند بازی نمی کنه. طبعا از مردا متنفر نیستم همچنان و خب هیچ وقت به اون منطق ذهنی که "مشت هیچ وقت نمونه ی وار نیست" (حالا مشتتون در ابعاد دوست هاگرید هم باشه) بی اعتنایی نمی کنم. ولی؟
قبلا یه بار نوشتم که دقیقا نمی فهمم چرا الان واژه ی فمینیسم وجود داره چون فقط احمقان که تو این شک دارند که زن و مرد حقوق برابر دارند. الان فک می کنم شاید من کلا همه رو خیلی روشن فکر تر از چیزی که باید، تصور . و از این به بعد سعی می کنم داد بزنم. چون فکر این که این ویروسی که الان دنبال منه قطعا بعد از منم به چندین نفر دیگه صدمه می زنه و هی ویروس تر می شه و من می تونم اون طوری حداقل این شانس رو داشته باشم که اون چند نفر رو نجات بدم. و من می تونم تا صبح فردا بنویسم و مطمئن باشم قرار نیس تموم بشه ولی فعلا برای الان، همین قدر بسه.



#از_سارا

درخواست حذف اطلاعات

+ tea and toast از lucy spraggan

+ این آهنگ، متنش ، خواننده اش و هر چی در موردش باعث میشه من یهو بغضم بگیره.

+ توی راه تهرانیم. یه سگ ولگرد سفید این طرفا داریم و شاید از ب هزاران بار به اون تحلیل گر که به در و دیوار نگاه می کرد و گاهی با حیرت به تحلیل گر کناریش نگاه می کرد، خندیدیم. یه کتاب فیزیولوژی شروع که قلبم رو واقعا به شوق میاره. و شاید یه کتاب خلاقیت ریاضی هم شروع کنم. اگه درست بشه، احتمالا می تونم یه دوره ی فوق فشرده ی زبان رو برم.

واسه اولین بار در چند هفته ی اخیر حس می کنم تو جای درستی قرار گرفتم.




اوه، بالا ه نیم فاصله

درخواست حذف اطلاعات

دوس دارم بنویسم. واقعا از عمق وجودم می خوام. و واقعا نمی تونم.

نمی تونم دقیقا ریشه ی کنم. ولی فک کنم در عمق وجودم نگران نتیجه ام. ینی هی فک می کنم نکنه یهو همه چی داغون بشه. و این ترس ولم نمی کنه. در سطح هم درگیر کارامم. و البته فاگین گرما. دیگه جایی برای تمرکز نمی مونه تو وجود به این شلوغی.

داشتم بهش می گفتم که دوس داشتم این جا نبودم. از عمق قلبم می خواستم این جا نباشم. من تو یه خونواده ی متوسط، تو یه شهر مذهبی بزرگ شدم و با این حال هر روز یه جوری از خواب بیدار می شم انگار اولین باره اینجام. افکارشون به کل با افکار من متفاوته. در مورد تقریبا همه چیز. امروز که رفتم کلاس زبان برای اولین بار، فک کنم از کل زندگیم بیشتر راجب ازدواج شنیدم. می دونی، ینی نه جنبه ی خویش و نه اصلا عشق مثلاً در مورد این حرف می زدم که چه بدونم، این که مراقب باشید که سرتون شیره نمایند و فلان و بیسار. ینی فاک دیس شت، دیگه من فک می تو یه جمع تحصیل کرده که قصد مهاجرت دارن همشون دیگه از این حرفای احمقانه و کثیف نزنند. هر بار ناامید می شم.

یا مثلاً عمیقأ دلم می خواد مامان بابام دست از سرم بردارم و بذارم یکم مستقل باشم. مامان بابام فک می کنن مثلاً تو ذهن من اینه که برم سراغ تجربه های خطرناک و معتاد بشم لابد. و تو ذهن من صرفا اینه که یه خونه داشته باشم و یه دانشجو باشم و شبا خسته بیام خونه و شام درست کنم و ببینم و اینا. ینی خب، بله، این تقریبا ایده آل من از زندگیه. و احمقانه اس که نمی تونم اینا رو داشته باشم. و احمقانه تر از اون اینه که واقعا نمی فهمم بقیه رو. اکثر مردم رو. هر روز دارم دورتر و غیر درک کننده تر می شم.




احتمالا موقت

درخواست حذف اطلاعات
مردم، اگه ی نصیحتی، نکته ای، آشنای علاقمند به جواب دادن به دیگران داره، داره در مورد کلیدواژه هایی مثه بیوتکنولوژی، تهران، شهید بهشتی، ایران و پزشکی و اینا عمیقأ خوشحال می شم از شنیدنش.
پ.ن: نمی تونم حسرت خوردن رو متوقف کنم که اگه دینیم رو یه سی درصد بالاتر می زدم زیر پنجاهی چیزی می شدم. خدا هدایتم کنه.



غیر قابل باوره که دبیرستان می تونه چقدر خوب باشه

درخواست حذف اطلاعات

یکی از هزاران فکری که تو ذهنم هست دلتنگی برای دوم دبیرستانه. ینی تنها جایی که زندگی گروهی رو تجربه . ینی پریروز وقتی داشتم با مامان ساندویچ فلافل درست می ، یادم افتاد که چون خیلی بی چیز و ندار بودیم سه نفری با مونا و فرزانه یه ساندویچ صدف می یدیم و سه قسمت می کردیم :)) و همیشه به مونا فقط نون تهش میفتاد و اگه خیلی خوش شانس بود یکم خیار شور :)) یا مثلاً شماها واقعا درکی ندارین ولی این اشترودلای رضوی جایگاه رفیعی در قلب ما داشتند؛ و اصلا ما وضعیت اقتصادی رو با اونا می فهمیدیم. مثلاً سال اول دبیرستانمون اونا هزار و هفتصد بود. سال پیشمون فک کنم سه تومن. و خب، مردمانی که اونقدر ناچیزند که ساندویچ رو به سه قسمت می کنن، قطعا هزار و سی صد تومن افزایش قیمت براشون واقعا دنیاییه. و حتی یه بار مونا نقاشی بسیار پرمفهومی کشید به نام «چارتا اشترودل خوشحال» که اگه درک ادبی ندارین، استعاره ای از خودمون بود.




مغزم تو شوکه.

درخواست حذف اطلاعات

finally ended:)


+ بزارین بنویسم بلکه یکم کمتر سردرگم باشم. همه چیز خیلی خوب بود. ب زود خو دم و صبحم ساعت پنج بیدار شدم خود به خود.انقدر وحشی بازی در آورده بودم که دیگه واقعا استرسی توم نمونده بود. با توشه ی چند تنی ای که مامانم واسم گذاشته بود (و آدمو به اشتباه مینداخت که پیک نیکه یا کنکور) رفتم سر جلسه. من ساعت 6/50 سر کلاس بودم. ینی یک ساعت فقط داشتم ساندویچ می خوردم !! (و البته وقت کم آوردم چون نونش واقعا سفت بود و البته آ شم اکثر گردوها و پنرا اطرافم بود تا توی دهنم.) و البته دختر واقعا زیبارویی کنارم نشسته بود که یکم حرف زدیم و اینا و ... آزمون خوب بود فک کنم. انقدر آزمون های آزمایشی دادم اصن نمی فهمم دیگه چی سخت بود چی نه ولی به نظرم حداکثر کاری که می تونستم . شاید نود درصد. که در زندگیم بی سابقه اس. و فاک ذیس شت، تازه فهمیدم چرا مردم می رن پزشکی. من هم دانشکده ی علوم و هم دانشکده ی پزشکی فردوسی رو دیده بودم (کنکورم دانشکده ی پزشکی بود یه سنجشم توی دانشکده ی علوم) دانشکده ی علومش ابه بود قشنگ ولی پزشکیش انگار مثلا اروپایی جایی باشی. جز این که یه قسمت از آزمون مراقب قشنگ تو لوزه المعده ام بود بقیه اش خیلی اوکی بود و از شدت سرما من ژاکت پوشیده بودم. آ شم که دیگه هیچی. از بیرون اومدن شبیه برگشت حاجیا از مکه بود کاملا. ینی فک کن اون همه دانش آموز با کل فک و فامیلشون.


+ من و مامانم یه جا کنکورمونو دادیم :)) با سی و خورده ای سال اختلاف


+واسه اولین کار تابستونی، ی چیزی برای بک آپ گرفتن داره؟ سایتی، اپی، چیزی؟




ای شب آشفته برو، ای غم ناگفته برو/ وی د ه برو، ت بیدار بیا

درخواست حذف اطلاعات

انقدر امروز به بقیه پ که از کنکور فردا نمی ترسم ولی از بعدش قطعا مضطربم.




everything you once loved lies unbroken

درخواست حذف اطلاعات

ولی جدا از نتیجه، فک می کنم از خودم راضیم که جا نزدم، ترسیدم ولی حداقل سعی شجاع باشم و نگفتم :«حالا پزشکی هم رشته ی خوبیه.»




و در نهایت فقط زمان مشخص می کنه

درخواست حذف اطلاعات

میون همه ی چیزایی که درباره ی سال کنکور و اینا شنیدم و خوندم یه چیزی بود از آرمینا که می گفت امسال یا می سازدت یا نابودت می کنه. این جمله ای بود که کل زمستون و بهار شاید هر روز بهش فک می (کاپ سخن طلایی).

اولش که اینو گفت تابستون بود. فک که من باهوشم و قوی ام (و در کنار اینا چال هم دارم) و کارایی که هیچ نکرده. چیزی در نهایت نمی تونه نابودم کنه. و بله، تابستون خوب و بود و پاییز خوب بود و فک کنم اوا دی بود که داشتم زیر زمین درس می خوندم و داشتم گریه می و می دیدم هنوز وارد اون دره نشده دارم جا می زنم و باهوش نیستم و قوی نیستم و شجاع نیستم و در کنار این که هیچ کدوم از اینا نیستم همه ی چیزای مهمی که داشتم ذره ذره از دست دادم و حواسم نبوده کلا. نمی تونستم بنویسم. کلمه ای نداشتم و جمله ای تو ذهنم نبود. فرزانه نبود. و در واقع هیچ نبود. فک چرا اون قدر اطمینان داشتم که موفق می شم. و هر چی می گذشت مرددتر می شدم و بیشتر غمگین می شدم و بیشتر تنها می شدم و فقط می خواستم حرف بزنم ولی نمی تونستم. تمام اون جملاتی که تو پاییز به ذهنم اومده بود به خاطر تست زدن و اراده ی قوی کنار زده بودم و وقتی نیازشون داشتم دیگه نبودند.

بعد از پنج ماه از اوا دی (الان رو دارم می گم، اگه تو شمارش و ترتیب ماه ها ضعیفین، مثه این همسایه مون که معتقده بعد از داد مرداده) من می تونم بنویسم، فرزانه رو هم دارم و اگر چه از صبح دارم آرزوی مرگ می کنم ولی اگه عمیق بخوایم نگاه کنیم کاملا خوبم. بنابراین احتمالا نابود نشدم. ولی احساس ساخته شدنم ندارم راستش. فرزانه یه بار در وصف تغییراتم می گفت :«خودشیفته ترین آدمی که می شناسم حالا از خودش بدش میاد.» نحوه ی بیانش کمی آزرده خاطرم کرد ولی خب همین طوریه تقریبا. از خودم بدم نمیاد الان اصلا ولی خودمو با پارسال همین موقع مقایسه می کنم واسه اولین بار از گذشته بیشتر خوشم میاد.شاید فقط مربوط به شونزده / هیفده سالگیه و نه من.

علی می گفت شونزده سالگی بهترین سنه و هیفده سالگی کاملا اردینری. منم می گفتم کاملا کوته فکره و کاملا مشخصه هیفده سالگی بهتره . فک کنم باید یاد بگیرم به حرف بزرگ تر از خودم اعتماد کنم.




خجلت زده میشم وقتی میام اینا رو می نویسم :))

درخواست حذف اطلاعات

من نمی دونم تعریف بیشعور از نظر دیگران دقیقا چیه، ولی از نظر من بیشعور دقیقا یه که سه کتاب واسه سوال طرح داره که توش مباحثی مثه اسید و باز و اینا مطرح شده و صاف میاد از «بیشتر بدانید» سوال در میاره.

حقیقتا بهت زده شدم.




و اوه، گوشی جدید و لپ تاپ جدید یادم رفت حتی

درخواست حذف اطلاعات

من هی تلاش می کنم به تابستون فک نکنم و دو دلیل واقعا خوب دارم : ۱. حواسم پرت میشه (این دلیل پدر و مادر و مشاور پسندمه) ۲. تا حالا ندیدم تابستون هیچ کنکوری ای خوب پیش بره *

اما نمی تونم به این فک نکنم که یه ماه دیگه دیگه مجبور نیستم سنت املا و امداد و کوفت و بیسار رو مرور کنم، لازم نیس از استوکیومتری بترسم، لازم نیس انقدر عصبی و در هم ریخته باشم.

می تونم یه شب کامل چتامونو از اول تا آ بخونم، می تونم در نهایت بعد از یک سال (بله، داد پارسال تصمیمشو گرفتم واقعا) وبلاگ حنا رو از اول تا آ بخونم، می تونم قسمت های گوش نداده ی چهرازی رو گوش بدم، و اون یارویی که مهتا داد بهم، زیرزمین رو رنگ می کنم و یه تخت دو نفره بر پا می کنم (و نه، قرار نیس اونجا با ی بخوابم) و با صبا اونجا بچه های بدشانس و احتمالا چند سری دیگه رو بررسی و تحلیل می کنیم. موقع رنگ ش هم مونا و نازنین و فاطمه رو دعوت می کنم و می تونم پایان درخشانی بر دوستی های دبیرستان داشته باشم. می تونم برم دوچرخه سواری و شاید بتونم به عصر جدیدی از کتاب ها بخزم.

فک می کنم الان اونقدر شوق پیدا که برم شیمی بخونم.


* من دقت که مردم دو دسته ان : یا سال کنکورشون بهترین سال زندگیشونه و تابستونش افتضاحه یا سال کنکورشون بدترین سال زندگیشونه و تابستونش معرکه اس (این دسته فقط شامل ساراس)

سال کنکور من بی نهایت مز ف و دردآور بوده در نتیجه من به خودم این حق رو می دم که اندکی به تابستون امیدوار باشم.




در ستایش تلگرام

درخواست حذف اطلاعات

در هیفده و نیم سالگیم چیزی به اسم قرص جوشان رو کشف و از بس زیبا و جالبه برام واقعا نمی تونم جز اون به چیز دیگه ای فک کنم.




f*** this s*** , i'm going to narnia

درخواست حذف اطلاعات

انگار سه فصل قبلی رو زندگی ن . همه اش به بهار پارسال بر می گردم. که مامان بابام رفته بودن و هر چی گل و گیاه به دستشون رسیده بود یده بودند. امتحانای نهایی ، اون کانال ۱۶.۷۵ عم ، کانالای بقیه ، که فک کنم فقط اون موقع می تونستم با طمانینه بخونمشون. بوی به لیمو.زردآلوها کف حیاط و گوجه فرنگی ها که در نهایت خشک شدند. اون کتاب ش پیر و شرکا. دینی خوندن و لعنت فرستادن به بنجامین که تو اتاقم خوب رشد نکرد.

هیچی از تابستون یا پاییز یادم نمیاد. شاید فقط یکی دو روز. که تولد مونا بود و روزی که تولد فرزانه بود و صبح کنار پنجره شون نشسته بودیم و شیر قهوه می خوردیم. بقیه اش تست استوکیومتری و گردش مواد و قرابت معنایی بود. انگار که کلا نباشه.

علی می گفت از یه سال قبل ینی همون بهار که از اون جا دوست شدیم تا حالا خیلی تغییر کرده. من فک دقیقا همونم. با این تفاوت که بهار پارسال به شکل اعجاب انگیزی خوب می نوشتم :)) ینی الان می رم نوتای اون موقعم رو تو هیرو می خونم به نبوغ خودم افتخار می کنم :)) و غیر از این هیچ تغییری نیس. و این راستش کمی غمگینم می کنه. صبا رو می بینم که هر روز جهان های تازه کشف می کنه. و خودم که هر روز دنبال آزمون های تالیفی بیشتر می رم. و صرفا به تابستون امیدوارم. نه واسه این که برم زبان های جدید یاد بگیرم یا چیزی اختراع کنم (هر چند شاید برم کمپبلو بخونم، دلم واسش عمیقا تنگ شده) واسه این که خودمو یکم پیدا کنم. یه ریشه ای از خودم رو پیدا کنم که انقدر معلق نباشم. که طوری نباشه که اگه ی ازم پرسید ویژگی اخلاقیم چیه مجبور باشم همه چیز رو با نورگراییم توجیه کنم. انگار که هیچی از خودم نباشه که با فصل ها تغییر کنه.

خب، احتمالا دیگه باید برم تست های قیامت و برزخ رو بزنم. لعنت بهش.