رسانه
رسانه

یک نفر دارد خواب می‌بیند



گوشی مورد نظرم شده شصت میلیون ریال :|

درخواست حذف اطلاعات

تو ت بودن هم باید خیلی جذاب باشه ها! ارز تی میدی گوشی وارد کنن، وارد میکنن و به بیش از سه برابر قیمت می فروشن، میری خِرِشونو می گیری و مابه فاوت ارز تی و آزاد رو ازشون می گیری و می ذاری توی جیبت که حالا اسمش الکی خزانه یا چیز دیگه ایه و منت هم سر مردمت می ذاری که اولاً من ارز تی دادم که گوشی رو با ارز تی ب ید و ثانیاً با متخلفین برخورد کرده م!

و حالا اتفاقی که در حال وقوعه چیه؟ اینه که مردم نمی تونن گوشی رو به قیمتش ب ن! به قیمتِ دلار آزاد می ن. ت هم از این جریمه ها و دریافت مابه فاوتا سود می کنه!

و ما مردم چقدر خوش بختیم :|


پی عنوان نوشت| قیمت یورو رو چک دیدم گوشیه شده یازده تومن -_-




جدای از این که کاش زندگی هم این طوری می تونست باشه، خواب هام همین قدر بی هیجان شدن که راحت ازشون می گذرم :|

درخواست حذف اطلاعات
نزدیکای صبح داشتم یه خو می دیدم که توی خواب از شرایط پیش اومده و از یکی از انتخاب ها و تصمیم های موجود در خوابم راضی نبودم، به هر طریقی شده سعی بیدار شم، یه مقدار اندکی که هشیار شدم دوباره خواببدم که یه خواب جدید با شرایط و تصمیمات جدید ببینم :|



و باز هم همین تابستان گرم 94

درخواست حذف اطلاعات

خوابم درباره ی پروین اعتصامیو یادتونه؟ اگه یادتون نیست اشکال نداره، دوباره تعریف می کنم براتون و دیگه الکی لینک نمیدم.

خوابم این بود که یه نفر تو خواب بهم گفته بود پروین اعتصامی خودکشی نکرده بلکه توسط یه غریبه ی مجهول الهویه به قتل رسیده. و منم بیدار شدم علت مرگ پروین اعتصامیو search و دیدم پروین اعتصامی در اثر ابتلا به بیماری سل درگذشته.

خب پس الان آماده این که خواب بمو براتون تعریف کنم.

ب بروسلی اومده بود به خوابم و داشت با ناراحتی و عذاب وجدان شدید تعریف میکرد که چرا و چطوری تختی رو کشته. و داشت میگفت هر بار که این نجف زاده میره با خانواده ی تختی درباره ی مرگ تختی مصاحبه کنه، چقدر دچار غم میشه و دلش برای خانواده ی تختی کباب میشه که به خاطر حفظ آبروی بروسلی، این واقعیت شرم آورو افشا نمیکنن و سالهاست که سکوت میکنن. اومده بود بهم میگفت لطفا این ماجرا رو افشا کن که از بار عذاب وجدانم کم شه.

و من بالا ه امروز صبح بعد از پرحرفی های بروسلی بیدار شدم. اینو بهتون گفتم که دیگه هی نگید "مگه دنبال قاتل بروسلی ای؟" اصلا شما یه عمره که یادتون رفته دنبال قاتل تختی باشید. تصور کنید تختیِ بیچاره چقدر مظلومانه توسط بروسلی به قتل رسیده.

 بعدش باید میرفتم شریف که به مه:دی و یکی دیگه از دوستان اصول میکروی برقیِ 3 رو یاد بدم که بندگان خدا برای اصول ماکروی1 این ترمشون آمادگی داشته باشن. آخه انگار از چارت اونا اصول میکروی3 حذف شده. با مترو رفتم که مترو هم بی اتفاق نگذشت. همون جا سرم خلوت بود براتون نوت برداشتم. خودتون بخونید. (احتمالا این سوال براتون پیش میاد که تو که توی یادداشتای گوشیت اینطوری نمینوشتی، چیشده؟ که خب جواب خیلی ساده ست: "برای تنوع."

امروز اتفاق جالب دیگه ای نیفتاد که بخوام بنویسم. ظهر که برگشتم خوابگاه خیلی گشنه م نبود پس رفتم قیمه درست کنم که تا بپزه شاید گشنه م شه. گوشت رو گذاشته بودم بپزه که دیدم نه پیاز دارم نه سیب زمینی نه لیمو عمانی! و شاید باورش سخت باشه ولی حتی نمک هم نداشتم. نمکدون خالی بود و اون قدری خسته بودم که نمیخواستم برم تا پایین و اینا رو ب م.  اما! یک شریفی هیچگاه تسلیم نمیشود! پس به قیمه پختنم ادامه دادم، و یه روز دیگه هم گذشت و من نتونستم در قابلمه رو ببندم که خودش بپزه! به جای لیمو از غوره هایی که توی فریزر داشتم به خورشت اضافه . ادویه های مختلف و رب گوجه رو هم تا جایی که میشد، زیاد ریختم تو خورشت که نبود نمک حس نشه. در نهایت ناهارم بعد از حدود دو ساعت، این شد و در کمال ناباوری بسیار هم خوش مزه شد. (اون چیزایی که اگه دقت کنید میبینید شبیه چوبه، ساقه های آویشنه. حتی آویشن هم ریختم توی قیمه! متاسفانه آسیاب شده ش رو نداشتم.)

عصر یکی از خوانندگان قدیمی وبلاگم -بلوئیش- برام لینک ع ی که از مدتها پیش گفته بود گرفته رو فرستاد. اینه ع ی که مدتها پیش گرفته و یاد من افتاده. خودش که بهم نگفت ولی من میدونم (میدونم دیگه! به من اعتماد کنید و نپرسید چطوری!) که مغازه داره اومده بیرون ازش پرسیده خانوم از چی ع گرفتی، اونم گفت از اسم مغازه تون. مغازه داره هم ذوق کرده گفته معنیش میشه طوفان! :دی

حالا این ع ِ خُنُکی که بلوئیش برام فرستاده که خوبه. شب مهسا برام این ع و فرستاده میگه نسرین میدونستی تو خوابگاه شریف یه طبقه ای هست که آبسردکنش توی این موقعیت رو به روی  دستشوییشه؟ :| حالا من هی بهش میگم خوابگاه شریف نیست، هی به جش نمیره، میگه اون جاهایی از خوابگاه که خیلی گربه ها رفت و آمد دارن و تو به خاطر گربه ها اصلا نمیری ه. حالا من که باور نمیکنم خوابگاه شریف باشه. یه خوابگاه دیگه ایه. ولی آخه جای آبسردکن اونجاست؟

داشت یادم میرفت. بلوئیش یه ع دیگه هم برام فرستاده بود. این. واقعا نمیدونم هدفش از این که این ع و برام فرستاده بود چیه. درسته که من جغدا رو دوست دارم ولی آیا چون من جغد دوست دارم باید برید تو خیابون از عروسک جغد هنرمندان دستفروش ع بگیرید و برام بفرستید؟ البته بدم نیستا. یه نگاه قشنگی داره جغده. نگاهش بهم ایده های جالبی میده که بگذریم اگه بگم چه ایده هایی، لوث میشه.بهرحال، ممنونم بلوئیش! ممنونم مهسا! :دی


+ مصاحبه ی فرهنگستان نزدیکه. فقط یه کم نگران خوابگاهم که گفتن خوابگاه نمیدن. کاش راضی شن بهم خوابگاه بدن. مثلا همین خوابگاه شریفو. در حال حاضر که از آهنگر دادگر خوشم نمیاد. چون آهنگری نیست که دادگر باشه و اصلنم آهنگر نیس. (این چند تا عبارت آ بخاطر کمبود خوابه، جدی نگیرید.)


+حس میکنم توی نوشتنم، اینکه نیم فاصله ها رو رعایت نمیکنم خیلی تو ذوق میزنه. به نظر شما تو ذوق نمیزنه؟ شاید از اثرات فرهنگستان باشه، نمیدونم. ولی قصد دارم به تایپ م موقع پست نوشتن هم دقت کنم از این به بعد.


+ بچه ها شما را چه شده است که به وبلاگ گروهیمون توجه نشون نمیدین؟ (منم آن شیخ سیه مو که در آ عمر/ به دنبال رنگ موی مناسب برای موهای مراد، گم کرد پسورد آرشیوای قدیمیشو)


+ به عنوان حسن ختام این پست هم توجهتونو به آ ین پست اینستاگرامم جلب می کنم. این ع و خودم گرفتم. از رو صفحه ی تبلتم. (چون من برای اینستاگرامم هم قوانین خاص خودمو دارم و فقط ع ایی که خودم گرفته باشم رو میذارم.) اصل ع رنگیه ولی به نظرم رنگیش اون قدر حس قبرستون بودنشو القا نمیکنه به همین خاطر سیاه سفیدش . بعد از دیدن اون ع بد نیست که این دیالوگ زیبا رو دوباره بخونید:


-بچه ها همه سلام می رسونن. ما دیگه داشتیم می رفتیم سراغ سفرهٔ هفت سین خودمون.

+هفت سین؟

-سح ها … می خوایم به سح جبار نگاه کنیم، می گن اگه وقت سال تحویل به سح جبار نگاه کنی و آرزو کنی، آرزوت برآورده می شه. البته اینو دخترا می گن.

+حالا کجاست؟

-چی؟

+همین سح هایی که می گین.

-آهان … اگه به سمت غرب نگاه کنین، سه تا ستارهٔ پر نور می بینین که تو یه خطن، اون کمربند جباره اگه بیشتر دقت کنین سه تا ستاره کم نور دیگه هستن که پائین تر از بقیه هستن… اون ستاره وسطیه خود سح جباره. پیداش کردین؟

+بله

-ا…البته این فقط صورت فلکیشونه ها. بیشتر سح ها رو فقط با تلسکوپ می شه دید. جبار یه زایشگاهه؛ ولی سح اسکیمو هم خیلی دیدن داره. قشنگ ترین قبرستونیه که توو عمرم دیدم.

+قبرستون؟

-آره، سح هم محل تولد، هم محل مرگ ستاره هاست. همه شون بر می گردن به همون جایی که ازش متولد شدن.

+مو نمی دونستُم ستاره ها هم می میرن.

-همه شون میمیرن. خیلی از ستاره هایی که ما می بینیم شاید میلیون ها سال پیش مردن ولی ما به خاطر مسافتی که باهاشون داریم هنوز داریم اونها رو می بینیم.

+یعنی اینقدر دورن؟

-خیلی دور خیلی نزدیک! وقتی با دنیای خودمون مقایسه کنیم خیلی دورن اما اگر با ک شان های دیگه مقایسه کنیم تازه می فهمیم چقدر به ما نزدیکن و ما خبر نداریم.



سلام. بلوئیش هستم :| مطلبی که خوندید در پی دعوت تورنادو جان برای بازی وبلاگی من به جای توِ رادیو بلاگیها بود. قصد داشتم دو تا پست دیگه هم به جای دو نفر از دوستان قدیمی دیگه هم بنویسم و حس این ماجرا رو خز کنم ولی فرصت نمیشه! شما دلتون برای تابستون 94 تنگ نشده؟




لعنتی یارانه مون همش سه دلاره :|

درخواست حذف اطلاعات

این روزا فقط اونایی که میان می گن فلان چیز خیلی ارزونه و همش کیلویی یه دلاره :|




صدای پاش میاد

درخواست حذف اطلاعات

هشدار!

تنها دو هفته با آغاز پائیز -که همه در آن می روند و هیچ در آن برنمی گردد- فاصله داریم :|




ینی می خوام بگم حتا تو خواب هم باید درد بکشیم :|

درخواست حذف اطلاعات

جدیداً اینطوری شده که من در حالی که خیلی خوابم، نیمی از بدن و ذهنم و هرچی که به این مسئله مربوطه بیدار می شن، دست راستمو (یا گاهاً دست چپمو) که اونم خیلی خوابه و یه جایی زیر سَرمه یا در یه ح پیچ خورده ای بین بالش و دیوار قرار داره و یا در هیچ ح خاصی قرار نداره رو با درد بسیار زیادی جابه جا می کنن و در حالی که بدنم و ذهنم و هرچی که به این مسئله مربوطه غرق در دردِ ناشی از حرکتِ یک عضوِ خیلی خواب شده ند، دوباره به خواب می رند. (حس می کنم اولین نفری ام که فعل می روند رو به شکلِ می رند نوشته م  و ظاهر بسیار غریب و رنده طوری داره برام :| )




وباز هم همین تابستان گرم 94

درخواست حذف اطلاعات

خوابم درباره ی پروین اعتصامیو یادتونه؟ اگه یادتون نیست اشکال نداره، دوباره تعریف می کنم براتون و دیگه الکی لینک نمیدم.

خوابم این بود که یه نفر تو خواب بهم گفته بود پروین اعتصامی خودکشی نکرده بلکه توسط یه غریبه ی مجهول الویه به قتل رسیده. و منم بیدار شدم علت مرگ پروین اعتصامیو search و دیدم پروین اعتصامی در اثر ابتلا به بیماری سل درگذشته.

خب پس الان آماده این که خواب بمو  براتون تعریف کنم.

ب بروسلی اومده بود به خوابم و داشت با ناراحتی و عذاب وجدان شدید تعریف میکرد که چرا و چطوری تختی رو کشته. و داشت میگفت هر بار که این نجف زاده میره با خانواده ی تختی درباره ی مرگ تختی مصاحبه کنه، چقدر دچار غم میشه و دلش برای خانواده ی تختی کباب میشه که به خاطر حفظ آبروی بروسلی، این واقعیت شرم آورو افشا نمیکنن و سالهاست که سکوت میکنن. اومده بود بهم میگفت لطفا این ماجرا رو افشا کن که از بار عذاب وجدانم کم شه.

و من بالا ه امروز صبح بعد از پرحرفی های  بروسلی بیدار شدم. اینو بهتون گفتم که دیگه هی نگید "مگه دنبال قاتل بروسلی ای؟" اصلا شما یه عمره که یادتون رفته دنبال قاتل تختی باشید. تصور کنید تختیِ بیچاره چقدر مظلومانه توسط بروسلی به قتل رسیده.

بعدش باید میرفتم شریف که به مه:دی و یکی دیگه از دوستان اصول میکروی برقیِ 3 رو یاد بدم که بندگان خدا برای اصول ماکروی1 این ترمشون آمادگی داشته باشن. آخه انگار از چارت اونا اصول میکروی3 حذف شده. با مترو رفتم که مترو هم بی اتفاق نگذشت. همون جا سرم خلوت بود براتون نوت برداشتم. خودتون بخونید.  (احتمالا این سوال براتون پیش میاد که تو که توی یادداشتای گوشیت اینطوری نمینوشتی، چیشده؟ که خب جواب خیلی ساده ست: "برای تنوع."

امروز اتفاق جالب دیگه ای نیفتاد که بخوام بنویسم. ظهر که برگشتم خوابگاه خیلی گشنه م نبود پس رفتم قیمه درست کنم که تا بپزه شاید گشنه م شه. گوشت رو گذاشته بودم بپزه که دیدم نه پیاز دارم نه سیب زمینی نه لیمو عمانی! و شاید باورش سخت باشه ولی حتی نمک هم نداشتم. نمکدون خالی بود و اون قدری خسته بودم که نمیخواستم برم تا پایین و اینا رو ب م.  اما! یک شریفی هیچگاه تسلیم نمیشود! پس به قیمه پختنم با قابلمه ادامه دادم، و یه روز دیگه هم گذشت و من نتونستم در قابلمه رو ببندم که خودش بپزه! به جای لیمو از غوره هایی که توی فریزر داشتم به خورشت اضافه . ادویه های مختلف و رب گوجه رو هم تا جایی که میشد، زیاد ریختم تو خورشت که نبود نمک حس نشه. در نهایت ناهارم بعد از حدود دو ساعت، این شد و در کمال ناباوری بسیار هم خوش مزه شد. (اون چیزایی که اگه دقت کنید میبینید شبیه چوبه، ساقه های آویشنه. حتی آویشن هم ریختم توی قیمه! متاسفانه آسیاب شده ش رو نداشتم.)

عصر یکی از خوانندگان قدیمی وبلاگم -بلوئیش- برام لینک ع ی که از مدتها پیش گفته بود گرفته رو فرستاد. اینه ع ی که مدتها پیش گرفته و یاد من افتاده. خودش که بهم نگفت ولی من میدونم (میدونم دیگه! به من اعتماد کنید و نپرسید چطوری!) که مغازه داره اومده بیرون ازش پرسیده خانوم از چی ع گرفتی، اونم گفت از اسم مغازه تون. مغازه داره هم ذوق کرده گفته معنیش میشه طوفان! :دی

حالا این ع ِ خُنُکی که بلوئیش برام فرستاده که خوبه. شب مهسا برام این ع و فرستاده میگه نسرین میدونستی تو خوابگاه شریف یه طبقه ای هست که آبسردکنش توی این موقعیت رو به روی  دستشوییشه؟ :| حالا من هی بهش میگم خوابگاه شریف نیست، هی به جش نمیره، میگه اون جاهایی از خوابگاه که خیلی گربه ها رفت و آمد دارن و تو به خاطر گربه ها اصلا نمیری ه. حالا من که باور نمیکنم خوابگاه شریف باشه. یه خوابگاه دیگه ایه. ولی آخه جای آبسردکن اونجاست؟

داشت یادم میرفت. بلوئیش یه ع دیگه هم برام فرستاده بود. این. واقعا نمیدونم هدفش از این که این ع و برام فرستاده بود چیه. درسته که من جغدا رو دوست دارم ولی آیا چون من جغد دوست دارم باید برید تو خیابون از عروسک جغد هنرمندان دستفروش ع بگیرید و برام بفرستید؟ البته بدم نیستا. یه نگاه قشنگی داره جغده. نگاهش بهم ایده های جالبی میده که بگذریم اگه بگم چه ایده هایی، لوث میشه.بهرحال، ممنونم بلوئیش! ممنونم مهسا! :دی


+ مصاحبه ی فرهنگستان نزدیکه. فقط یه کم نگران خوابگاهم که گفتن خوابگاه نمیدن. کاش راضی شن بهم خوابگاه بدن. مثلا همین خوابگاه شریفو. در حال حاضر که از آهنگر دادگر خوشم نمیاد. چون آهنگری نیست که دادگر باشه و اصلنم آهنگر نیس. (این چند تا عبارت آ بخاطر کمبود خوابه، جدی نگیرید.)


+حس میکنم توی نوشتنم، اینکه نیم فاصله ها رو رعایت نمیکنم خیلی تو ذوق میزنه. به نظر شما تو ذوق نمیزنه؟ شاید از اثرات فرهنگستان باشه، نمیدونم. ولی قصد دارم به تایپ م موقع پست نوشتن هم دقت کنم از این به بعد.


+ بچه ها شما را چه شده است که به وبلاگ گروهیمون توجه نشون نمیدین؟ (منم آن شیخ سیه مو که در آ عمر/ به دنبال رنگ موی مناسب برای موهای مراد، گم کرد پسورد آرشیوای قدیمیشو)


+ به عنوان حسن ختام این پست هم توجهتونو به آ ین پست اینستاگرامم جلب می کنم. این ع و خودم گرفتم. از رو صفحه ی تبلتم. (چون من برای اینستاگرامم هم قوانین خاص خودمو دارم و فقط ع ایی که خودم گرفته باشم رو میذارم.) اصل ع رنگیه ولی به نظرم رنگیش اون قدر حس قبرستون بودنشو القا نمیکنه به همین خاطر سیاه سفیدش . بعد از دیدن اون ع بد نیست که این دیالوگ زیبا رو دوباره بخونید:

-بچه ها همه سلام می رسونن. ما دیگه داشتیم می رفتیم سراغ سفرهٔ هفت سین خودمون.

+هفت سین؟

-سح ها … می خوایم به سح جبار نگاه کنیم، می گن اگه وقت سال تحویل به سح جبار نگاه کنی و آرزو کنی، آرزوت برآورده می شه. البته اینو دخترا می گن.

+حالا کجاست؟

-چی؟

+همین سح هایی که می گین.

-آهان … اگه به سمت غرب نگاه کنین، سه تا ستارهٔ پر نور می بینین که تو یه خطن، اون کمربند جباره اگه بیشتر دقت کنین سه تا ستاره کم نور دیگه هستن که پائین تر از بقیه هستن… اون ستاره وسطیه خود سح جباره. پیداش کردین؟

+بله

-ا…البته این فقط صورت فلکیشونه ها. بیشتر سح ها رو فقط با تلسکوپ می شه دید. جبار یه زایشگاهه؛ ولی سح اسکیمو هم خیلی دیدن داره. قشنگ ترین قبرستونیه که توو عمرم دیدم.

+قبرستون؟

-آره، سح هم محل تولد، هم محل مرگ ستاره هاست. همه شون بر می گردن به همون جایی که ازش متولد شدن.

+مو نمی دونستُم ستاره ها هم می میرن.

-همه شون میمیرن. خیلی از ستاره هایی که ما می بینیم شاید میلیون ها سال پیش مردن ولی ما به خاطر مسافتی که باهاشون داریم هنوز داریم اونها رو می بینیم.

+یعنی اینقدر دورن؟

-خیلی دور خیلی نزدیک! وقتی با دنیای خودمون مقایسه کنیم خیلی دورن اما اگر با ک شان های دیگه مقایسه کنیم تازه می فهمیم چقدر به ما نزدیکن و ما خبر نداریم.



سلام. بلوئیش هستم :| مطلبی که خوندید در پی دعوت تورنادو جان برای بازی وبلاگی من به جای توِ رادیو بلاگیها بود. قصد داشتم دو تا پست دیگه هم به جای دو نفر از دوستان قدیمی دیگه هم بنویسم و حس این ماجرا رو خز کنم ولی فرصت نمیشه! شما دلتون برای تابستون 94 تنگ نشده؟




فانتزی تلفیقی - رومانس

درخواست حذف اطلاعات

مثلا داریم از مسافرت برمی گردیم

تو راه برگشت هم مثل رفتنی حمیرا و گذاشتیم

سیب و پرتقال برام پوست می گیره

یکی از تیکه های سیب رو که میخوام ازش بگیرم ، حواسم پرت میشه و تصادف می کنیم . اون کمربند بسته و وضعیتش بهتره ، از ماشین پیاده می شه بره دنبال کمک . من نیمه هشیارم .

جلوی یه سواریو می گیره و کمک می خواد . 

من انقدر هشیاریم پایینه که متوجه نمی شم داره چی میشه . یعنی متوجه نشدم که چی شده . آ ین ص که شنیدم ، یه صدای آشنای قدیمی زنونه بود که گفت :

" به اینم گفتی بهت بگه مهربانم ؟ "

-------------------

تو فانتزیای قبلی اشاره کرده بودم که دیوونه و خل و چل هم خودتونید .


+ متن بالا در پاسخ به بازی وبلاگیِ رادیو بلاگیها (من به جای تو) نوشته شده. و لازمه بگم که سعی شده بود شبیه قلم و فانتزیای مهربانِ کم پیدا باشه؟!

++ دعوت می کنم از خانم "میلیونر زاغه نشین" (با لحن رامبد جوان وقتی مهمون دعوت می کنه خوندین دیگه!؟) که در این بازی شرکتش رو بورزه! د:





بد عادتمون میکنی سیستم ریلی ایران :| دیگه پیام ندی من چطوری حاضر شم به قطار برسم؟

درخواست حذف اطلاعات

ساعت ۹ و نیم شب برام اس ام اس اومده که با توجه به این که حرکت قطارتون در ساعات نخست بامداده، برنامه ریزی کنید برسید و این صحبتا :|




خَلق از شنیدنش.

درخواست حذف اطلاعات

حرف زدن دربارۀ مسائل وقعاً از شدتشون کم می کنه. این چیزی نیست که قابل انکار باشه.

مشکل و مسئلۀ بزرگ تری که وجود داره اینه که راجع به هه چی هم نمی شه حرف زد، و این هم چیزی نیست که قابل انکار باشه.




فانتزی تلفیقی - رومانس

درخواست حذف اطلاعات

مثلا داریم از مسافرت برمی گردیم

تو راه برگشت هم مثل رفتنی حمیرا و گذاشتیم

سیب و پرتقال برام پوست می گیره

یکی از تیکه ها ی سیب رو که میخوام ازش بگیرم ، حواسم پرت میشه و تصادف می کنیم . اون کمربند بسته و وضعیتش بهتره ، از ماشین پیاده می شه بره دنبال کمک . من نیمه هشیارم .

جلوی یه سواریو می گیره و کمک می خواد . 

من انقدر هشیاریم پایینه که متوجه نمی شم داره چی میشه . یعنی متوجه نشدم که چی شده . آ ین ص که شنیدم ، یه صدای آشنای قدیمی زنونه بود که گفت :

" به اینم گفتی بهت بگه مهربانم ؟ "

-------------------

قبلا تو فانتزیای قبلی اشاره کرده بودم که دیوونه و خل و چل هم خودتونید .


+ متن بالا در پاسخ به بازی وبلاگیِ رادیو بلاگیها (من به جای تو) نوشته شده. و لازمه بگم که سعی شده بود شبیه قلم و فانتزیای مهربانِ کم پیدا باشه؟!

++ دعوت می کنم از خانم "میلیونر زاغه نشین" (با لحن رامبد جوان وقتی مهمون دعوت می کنه خوندین دیگه!؟) که در این بازی شرکتش رو بورزه! د:





:--)(

درخواست حذف اطلاعات

میخواستم مثل خیلی وقتای دیگه غرق شم تو انیمیشن. چون از میراث های خوب کودکیمه که قبلا بهتون گفته بودم ولی عمرا اگه یادتون باشه.

امشب دوست داشتم دوباره انیمیشن "چگونه اژدهای خود را تربیت کنیم۲" ببینم که نتونستم پیداش کنم چون احتمالا اسمشو عوض یا توضیحات لینکش عوض یا شایدم لینکاش از گوشه دسکتاپم برداشتم یا شایدم اون اومده چند روز نظراتمو بسته، نمیدونم، بگذریم. چون نتونستم روش تربیت اژدهاها رو مرور کنم، و اژدهای درونم یاد هندوستان و مصر کرده بود، و ای وای گفتم مصر یاد نبی مان یوزارسیف افتادم رفتم چند قسمتشو تو آپارات دیدم. از کشفیاتمم اینه که تو مرورگر که باشی باتری گوشیت زودتر تموم میشه. البته من که مشکل باتری ندارم و نمیدونم اینو از کجا میدونم. ولی رفتم تو اپلیکیشن آپارت دیدمش (اگه آپارات به من بابت اینکه اینهمه اسمشو اوردم پول میداد و به ماهی بخاطر وبلاگ نویسی، الان خیلی خوشحال تر بودیم). ولی چون نتونستم در سخنان نبی به خوبی غرق شم، رفتم دو قسمت هم مختار دیدم تو همون اپلیکیشن آپارات (خودم بعد از ثبت پست میام بهت شماره کارت میدم آپارات جان). امروز بازم رفته بودم یه آیدی برای تلگرامم ثبت کنم: shinsintahviye17. ایندفعه یاروئی که آیدی بود چینی نبود. یه ایرانی *****ی آیدی بود. لع** بهت آیدی . تنها دلخوشی من تا اعلام نتایج همون آیدی بود.

دارم کاملا جدی به پرستاری فکر میکنم، امیدوارم پرستارای خوشگل هم کاملا جدی به من فکر کنند.

میخواستم کامنتا رو دوباره ببندم ولی بذار باز باشه اشکال نداره. یکی از پستهای هفته پیشمم براتون خوندم ولی الان حس آپلود نیس.


+ متن بالا در پاسخ به بازی وبلاگیِ رادیو بلاگیها (من به جای تو) نوشته شده. اویی که به جایش نوشته شده مستر فلور میباشند! ولی خودمم واقفم که شبیه قلم فلورنتینو نشد! نشد دیگه! در ایفای نقش حرفه ای نیستم!

++ یه نفر دیگه رو دعوت کنیم تمومه رادیو جان؟ دعوت میکنم از اژدهاالاصل، کیلگ عزیز که در این بازی شرکتش را بورزد!




این وابستگی نیست

درخواست حذف اطلاعات

ب که رسیدم خونه دیدم مثل همیشه نبود. خوب نبود. تا متوجه شدم زنگ زدم کلینیک دامپزشکی. گفتن تا ساعت ۱۰ هستن و ببرمش ببیننش. تا ۱۰ نمی رسیدم، زنگ زدم که بمونن برسم. راننده تا یه گفت لابد بهش وابسته شدین. ولی من بهش وابسته نشده بودم...

بالا ه رسیدم. دامپزشک دیدش گفت دیر اوردینش. داروهاشو داد و برگشتم. کارایی که دامپزشک گفته بود رو انجام دادم. خیلی طول کشید. داروهاشو به روشی که گفته بود بهش دادم... حالش بدتر شده بود ولی بهتر نه.

صبح تا بیدار شدم رفتم بهش سر زدم و دیگه زنده نبود...




حضورتون، نه خودتون. متوجه اید؟ این حضورتونه که شاید براشون حیاتی باشه. و حضور منحصر به شما نیست

درخواست حذف اطلاعات

اونجایی که ی بهتون می گه آخه من به جز تو/به جز شماها کیو دارم، مطمئن باشید کاری که قصد انجامشو داشتید درست بوده... آدما فقط از تنهایی خودشون می ترسن.

و همیشه آدم برای پر تنهاییشون وجود داره. نگران نباشید، شما هم نباشید هیچ مشکلی پیش نمیاد.

چه خانواده تون باشه، چه دوستتون، چه هرکی.




مسئله ای به نام تکامل آزمایشگاهیِ سازگار

درخواست حذف اطلاعات

در دنیای علم، چیزی وجود داره به نام ale (adaptive laboratory evolution) یا تکامل آزمایشگاهی سازگار. بدین صورته که یه نوع میکروارگانیسم خاصو برمی دارن می برن تو شرایط آزمایشگاهی تحت یه تنش خاصی که مورد نظرشونه (و اون میکروارگانیسم قبلاً به این شکل اون استرسو تجربه نکرده و واکنشش نامعلومه و نمی دونیم ممکنه چطوری خودشو نجات بده توی این شرایط و این شرایط -در واقع محیطی که ما اِعمال کردیم- چه نقشی می تونه توی تکامل این میکروارگانیسم برای بقاش داشته باشه) و از دوزِ کم شروع میکنن به تحت فشار قرار دادن میکروارگانیسمه و با سرعت بسیار کم و به مرور (وای که چقدر اپراتوری که این کارو انجام میده صبر و حوصله داره) استرس محیطو زیاد می کنن. این ماجرا یه پروسۀ طولانی مدته و مصداق بارزِ جملۀ معروفِ "چیزی که نکشدت، قوی ترت میکنه" ست. و تهِ این ماجرا، ما میکروارگانیسمی داریم که با میکروارگانیسم طبیعی مون (نمونۀ اولیۀ آزمایش)، متفاوته! مقاومه! تکامل ویژگی هایی درش ایجاد کرده که قبلاً در این موجود بارز نبوده. یعنی حتی اگه این موجود تو شرایط عادی خودشو می کشت هم نمی تونست واجد این ویژگیا بشه! ولی الان این ویژگیا رو داره! و ما هم بنا به نیازمون ازش استفاده می کنیم که استفاده مون از این میکروارگانیسم، ربطی به علتِ نوشتن این مطلب نداره و ازش می گذرم!

حالا اینا به ما چه!؟ به ما چه که پژوهشگرا با چه روشایی دارن چی کارن می کنن؟ خب جواب اینه که به ما که ربطی نداره! ولی!!!! آیا ماجرایی که در پاراگراف قبلی خوندید شما رو یاد چیزی نمیندازه؟

شما رو نمی دونم ولی من با هر روز بیش تر زندگی توی این کشور، بیش تر یاد ale میفتم! ورژنِ adaptive iranian evolution! دیگه خودتون تعمیمش بدید به همۀ شرایط عجیب غریبِ زندگی در ایران!

تهش قراره چه هیولاهای مقاومی از کار دربیایْم!؟ اینا هیچی! اون اپراتورا خسته نشدن!؟




از این مدلای کاش از خدا یه چیز دیگه خواسته بودم!

درخواست حذف اطلاعات

جام جهانی بعدی افتاده تو پائیز 




دوباره تابستان است و خودتان که می دانید :|

درخواست حذف اطلاعات

وضعیت جوری به نظر می رسه که انگار تمام پشه های شهر راه پنجرهٔ این اتاقو بلدن و میان یه سر اینجا به نیش زدن و میرن خونه شونو با فک و فامیلاشون برمی گردن :|




برشی از زندگی :|

درخواست حذف اطلاعات

میگه بلو رو هم تگ کن رو ع اسم آی فلانه، میگم نه اونو بسته م! حالا اگه خیلی اصرار داری تگ کنی یه پیج خصوصی دارم اسمش بلو-ئیش-بلوئیشیه! یهو نگام میکنه میگه تو بلوییش بلوییشی ای؟ میگم آره. میگه بلوییش بلو(بخش وسط!) بلوییشی؟! تویی؟ میگم آره دیگه. چن ثانیه مات نگام میکنه . میگم چته؟ چیه؟! چیشد؟! میگه هیـــچی! اصرار میکنم که بگو چیه خب، میگه هیچی فقط بدون یکی بود سه چهار ماهی دنب میگشت بعد من نمیدونستم تویی اونی که اسمشو میگه




نابغه ها کم نیستن

درخواست حذف اطلاعات

الاناس که یکی بیاد بگه برای بالا بردن ارزش پولمون، باید یه صفرشو حذف کنیم




اصحاب ایران

درخواست حذف اطلاعات

الف قیمت دلارو بهمون گفت و گرفت خو د. چن ساعت بعد که بیدار شد عین صداش کرد گفت تو این مدتی که خواب بودی دلار حدود دو تومن گرون تر شد :|