رسانه
رسانه

ادبیات و فرهنگ



شعری از فریبا جلالیان

درخواست حذف اطلاعات

 


  برگی فایزانه برای تو


از کتاب دو دلتنگی دو پرواز . مجموعه شعر فریبا جلالیان . صفحه ی 56 تا 58


برای محمد غلامی


و دو کتاب زیبایشان ( نام تو باران ) و ( از رنگ باستانی چشمانت )


 


نام تو باران ست ،


یا سحرگاهانی که ماه


از بودن با او


لذت بر لب هایش نشسته !


نه ... ! نه ... !


تو همان ی هستی


که ستاره هایش آنقدر به زمین


نزدیکند که نغمه های


دوستت دارم ، به هفت آسمان


دلت می رسد ...


نمی دانم !


شاید این واژه ها را از


( رنگ باستانی چشمت )


در بوم تابستانی خیال


کشیدم که


هر روز در گلدان کنار ایوان


می خواهد خود را


به ابرهای جا مانده در


گلویت برساند !


نام تو باران


نام تو ماهی


شاید هم


قطره ... یا


دریا


نمی دانم !


هر چه هست


مرا وس خوان بیدار می کند !


« پیش از سپیده بوی تو می آید » *


مرمرشک ها مرا پر می کنند یا تو ... !


نمی دانم ... !


وقتی به خود می آیم


گیسوان صبح در من روییده


و چغول ** پری وار


می خوانند ...


 


گل از لب های خندان تو سر زد


شقایق ها ز دامان تو سر زد


خدا همراه یک دنیا دو بیتی است


که از آن سوی چشمان تو سر زد


 


*از کتاب از رنگ باستانی چشمانت


**چغول پرنده ای کوچک و اندکی بزرگتر از گنجشک ن دشت های گرم و نیمه گرم که از ات و غیره تغذیه می کند به دلیل بال های گردش پرواز خاصی دارد . لانه اش را روی زمین بین کشتزارهای باز می سازد .     


 




برگی از زندگی . دوم شهریور ماه 1397

درخواست حذف اطلاعات

 برخی  جاها را نیاز نیست دیده باشی تا تصویری از آن در ذهنت پرورانده باشی بلکه با شنیدن نامی ، در تمام وسعت ذهنت تصوری داری  و در خی با آن همراهی مثل « قلعه ی سرهان » در کودکی و « نودان » در امروز . مقصد امروزمان « نودان » بود .  صبح پیش از طلیعه ی نور بیرون آمدیم . من و نیما . در « قائمیه » نان گرفتیم  و آشی از پیرزنی که محبت هایش را مجانی به ما می بخشید . ناهار در « صدرا » بودیم و مهمان همسرم و دخترم غزل و بعد با هم حرکت کردیم در پسینی دلخواه و آنقدر پشت ترافیک بستنی و ماشین ها م م که شب آسمان کوهستان را رنگ زد و مجبورمان کرد تا مستقیما به « تالار قصر » برویم در « قائمیه » و در اول قدم نظم را ببینیم در انی که  مهمانان را استقبال می د و در پذیرایی و و نشستن و هر چیز دیگر و این عجیب نبود چرا که عبدالحمید علامه زاده میزبان بود و ایستاده در دو ردیف که کوچه ای ساخته بودند تا آمدن ها را قدر بدانند .کنار آنان که می شناختم و یا نامشان را شنیده بودم مثل حاج جعفرسلطانی ، عبدالصاحب علامه زاده و نگهدار سبزواری که فی البداهه چند بیت شعر سرود و برایم خواند تا لبخندهایم ماندگارتر بشود در میان آن همه مهر و لبخند که مدام می رویید بر لبانم با دیدن دوستان قدیم و جدید که محمد جعفر ایاره از آن جمله بود و محمد دهداری و مجید میر و ضرغام میر  و و و


بهنام رییسی مرا برد در کنار ساز و نقاره که صدایش آشنای دیرینم بود اما  اول بار اجرای زنده ی آن را می دیدم و توضیحات لازم را داد و دیدارهای شیرینی مثل سبد سبد شیرینی میوه های روی میز ها . دوباره  ساز بود و نقاره که  عروس و داماد را در حلقه ی شیرین و رنگ لباس های محلی و پرواز دستمال ها از فرش قرمز به جایگاه خاص همراهی می کرد . آهنگ همچنان در فضای مطبوع شب پراکنده می شد و به هر سو پر می کشید و دایره ی رنگ های هیجان انگیز تر آرام آرام می چرخید بر دل هایمان هیجان و مهر می پاشید . پس از شام  گپ و گفت و دیدارها   ادامه داشت و من هنوز در کنار حلقه ی ک شانی  نور و زیبایی و دستمال افشانی و گل های  رنگینی که می چرخیدند  و در لباس ی سنتی بر دنیای مدرن لبخند می زدند ، در ماندن یا رفتن می چرخیدم تا این که بنا بر رفتن نهادیم و با تبریکی دوباره به حسین علامه زاده و خداحافظی با سایر دوستان و بدرقه ی عبدالحمید علامه زاده که همه را به قدری که می بایست می دید و می رسید ، ماشین را از میان نفس معطر درختان تالار جدا کردیم تا  سرشار از شور شیرین  شبی به یاد ماندنی میان مردم مهربان نودان عازم برازجان بشویم .      


 




برگی از زندگی . 10 مرداد 1397

درخواست حذف اطلاعات

 


  حیران و اورامان


پس از هماهنگی های لازم ، از کنگان به سوی برازجان حرکت . ناهار منزل دخترم غزاله بودم و بعد از ظهر با نیما به شیراز رفتیم . در کازرون دسته گلی گرفتم تا در شهر صدرا به همسرم تقدیم کنم . غزل نیز آنجا بود . اولین ماه اقامتشان را می گذراندند .  محمد و سارا هم آمدند . قرار بود روز یازدهم پس از ناهار حرکت کنیم . حسن و فروغ کمی دیرتر از راه رسیدند و عصر راه  افتادیم . نیما ، ماندن در صدرا را بر همراهی با ما ترجیح داد و ماند .  شب را در بروجن چادر ب اکردیم . صبح روز بعد وسایلمان را جمع کرده ، به سوی مقصد رفتیم . ساعت 9 بامداد بر فرش چمن های نمناک حاشیه ی راه و زیر سایه ساران چنار و کاج های « دورود » صبحانه خوردیم . رود « تیره » پشت سیل بندی کوتاه در چند قدمی ما میان بیشه ها لمیده بود . رودی دیگر نیز با نام « ماربره » از دیگر سوی شهر می گذشت تا نام با مسّمای دورود شکل بگیرد . این را مردی فروشنده برایم تعریف کرد که اصرار داشت ناهار به منزلش برویم که  با سپاسگزاری از وی حرکت کردیم . عصر هنگام  در فاصله ی 18 کیلومتری الیگودرز به سمت راست پیچیدیم تا روستای زیبای « کان » را زیارت کنیم . روستایی که محل پرورش گل بود و خودش نیز دسته گلی روییده در دامان دشت ها و تپه ها . در حیاط ها همه گل کاشته بودند و باغچه های گل و در حاشیه ی روستا مزارع گل با مردمی گل فروش . برای بیان زیبایی آن روستا ، باید به توصیف گل نشست . در آرامگاه روستا ، مقبره ی ابراهیم فرزند مالک اشتر را نیز زیارت کردیم و برگشتیم وشب را در الیگودرز به صبح رس م . صبح ، عازم م آباد شدیم . من برای اولین بار م آباد را می دیدم . بی توقف به فلک الافلاک رفتیم . فوق العاده زیبا بود . ع گرفتیم . موزه را دیدیم و شهر را از بلندای قلعه تماشاکردیم . در حین تماشای موزه ، به برازجان و زادگاهم « بنار آب شیرین » فکر می که ای کاش چنین موزه ای داشتند . برای ناهار زیر پلی قدیمی بین م آباد و کرمانشان و کنار آب زلال چشمه ای م م و عصرگاهان در دامنه ی کوه بیستون ، تن به رود سپردیم و شنا کردیم تا شاداب تر تاق بستان را تماشا کنیم . شب را در مدرسه ی هوشیار به صبح رس م و در هوای مطبوع صبحگاهی از دشت های سر سبز و زیبای کشاورزی وکار به سنندج رفتیم . « آبیدر »  بر فراز سنندج جلوه ای خاص داشت تا در سایه سارانش بنشینیم و شهر را در کاسه ی بزرگ کوه تماشا کنیم و  گروهی از دختران مریوان بیایند از زبان سرایی و از همان ابتدا به اجرای زیبای کردی بپردازند ، فارغ از هر قیدی و این برای ما که از جنوب آمده بودیم ، آنقدرتازگی داشته باشد که  هیجان زده  از غزل بخواهم به انگلیسی از آنان تشکر کند . از سنندج تا مریوان راه پیچاپیچ بود و مناظر دلپذیر و لذت بخش به روستای زیبای نگل که رسیدیم ، توقف کردیم . در مسجد روستا قرآن معروف آن را دیدیم . قرآنی که قدیمی ترین قرآن تاریخی ایران و یکی از چهار قرآنی است که در زمان عثمان بن عفان نوشته شده و به چهار گوشه ی دنیای آن روز ارسال شده بود . خادم مسجد جوانی بود که با حوصله ی تمام ، ماجرای پیدا شدن و حوادثی که بر قرآن گذشته بود را برایمان تعریف کرد . در برگشتن ، حیاط مسجد شلوغ شده بود . مردان زیادی داشتند با یک نفر روبوسی می د و ن نیز در انتهای میدان ایستاده بودند . بلندگوی مسجد نیز مردم روستا را به مسجد می خواند . معلوم شد که یک نفر قصد حج دارد . برگشتیم . خانمی جلوی موزه ی مسجد برای دخترانم توضیحاتی می داد . دقایقی نزدشان ایستادم و گوش دادم . خیلی مهربان بود . بالا ه به سوی مریوان رفتیم تا بر دامن دریاچه ی زریوار بنشینیم و محبت و مهر را با تمام وسعت و زیبایی ببینیم و بار دیگر به تحسین مردمی مهربان و غیرتمند بنشینیم و در مقابل اصرار خالصانه ی « آسو » که نا شناخته ما را به منزل خود می خواند ، ناتوان شویم و مانند عزیزی چندین ساله او را در بغل بگیرم و به برادری و داشتنش افتخار کنم و مهربانی های فراموش نا شدنی « نرگس » که در تمام عمرم اول بار اینچنین می دیدم و « محمد » که با همسرش از کردستان عراق آمده بودند . شب ا در دامان زریوار م م و صبح پیش از طلوع ، ابتدا من و همسرم قدری پیاده روی کرده و آنگاه همه با هم با قایق موتوری زریوار را دور زدیم  . آسو تا سه راهی جاده ی پاوه به استقبالمان آمده بود . راه پر پیچ و خمی را طی کردیم و در دل دره ی توقف کردیم و به تماشای درختان « ون » ایستادیم که زیر زخم هایی که بر تن داشتند ، کاسه ای گلین چسبانده بودند تا شیره ی جانشان را به ما تقدیم کنند . اولین بار بود که مراحل به دست آمدن « سقز » را دیدیم و از مراحل اولیه ی آن چشیدیم و به روستای « دیزلی » رسیدیم . در مهمان نوازی کردها چیزی نمی توان نوشت چرا که خیلی از چیزها را باید دید که قابل شرح نیستند . آسو بر روی فرش خانه اش فرشی دیگر برایمان گسترد و نرگس چای دم کرد و سبد سبد مهربانی آوردند و آنقدر محبت بود که به راستی احساس می برادرم و خواهرم را پس از سال های سال دوری می بینم . من در کودکی شنیده بودم که وقتی از دست کرد ها چای می نوشی ، تا زمانی که استکان را وارونه نگذاشته ای ، بی پرسشی دوباره برایت چای می آورند که آوردند و مرا تا کودکی بردند و من بعد از چای دوم استکان را وارونه گذاشتم . اما بلندای اورامان منتظرمان بود که میزبان پیشنهاد داد و مشتاق بر خاستیم و به راه افتادیم . روستای اورامان ( جایگاه اهورامزدا ) با قدمتی چهل هزار ساله از روستاهای زیبای ایران زمین که ماسوله وار تا بلندای کوه شکل گرفته با کوچه های باریک و بلندو پیچاپیچ از ابتدای راه تا اوج  که در زیبایی بی مانند است . در آرامستان آن و در کنار بقعه ی « پیرشالیار»  و عبادتگاه وی که در زیر تخته سنگ هایی ساخته شده بود با دری کوچک ، احساس آرامش چنان که مردم آن دیار در سایه ی اعتقادات خود به آن و دخیل بستن هایشان احساس آرامش می کنند که این را در پارچه های رنگارنگ گره زده بر درختان آشکارا دیدیم . پس از توقفی کوتاه در چند فروشگاه که محصولات آن ساخته شده از چوب بود و زیبایی خاصی داشت ، بر بلندای کوه « دالانی »  رفتیم تا با عبور از راه پیچ در پیچ گردنه ی « ته ته » ، برفراز ارتفاع سه هزار و ششصد متری برای اولین بار روستای « هانه گرمله » از ایران و یک کیلومتری آن « بیاره » از عراق را در دره ای مرزی تماشا کنیم . ناهار را بر فراز کوه مهمان شدیم و در توقفگاه برگشت چای آتشی خوردیم و شادمان به کردی پرداختم و  اگر چه از کردستان ایران و سلیمانیه ی عراق در کنارم بودند و من نا بلد ، اما باکی نداشتم چرا که مقصود من احترام به ی زیبا و مقدس بود تا این که بی آنکه خستگی بشناسیم برگشتیم و شبی به یاد ماندنی را در « دیزلی » م م و صبح روزی دیگر ، از مریوان به سقز رفتیم و از بوکان ، میان دو آب  ، بناب ، عجب شیر گذشته و به تبریز رسیدیم . شب را چادر زدیم  تا بامدادان در مقبره الشعرای آن شهر ، دمی با شهریار باشیم . همراهانم که به بازار رفتند ، من در سایه ساران درختان اطراف آرامگاه شهریار نشستم و مشغول سرودن شعر بودم که پارکبان برایم چای آورد و من نیز چند رباعی تازه سروده را به رسم یادبود بر کاغذی نوشتم و به وی دادم . ظهر در پارک « ائل گوئلی » بودیم و شب را در منزل یکی از دوستان رسول که خود نیز با غزاله عازم سفری دیگر بودند گذر م  و صبح پس از عبور از اردبیل ، از زیبایی های گردنه ی حیران ، حیران م م . اطرافمان ابر بود و زیبایی و  تمشک . پس از خوردن چای و صرف ناهار ، از شدت شادمانی ، فراز گردنه زیر چادر سپید ابرها خو دیم تا ساعت شش عصر که از شدت سرما به درون ماشین ها پناه بردیم و راهی آستارا شدیم . در بین راه چند بار توقف کردیم و ع گرفتیم  . ابتدای شب ، بازار آستارا را با همراهانم چرخیدم . صبح دیگر ، باران صبحگاهی پیش از ما بیدار شده و تا های صومعه سرا همراهمان بود که آنجا صبحانه خوردیم و به سمت قزوین حرکت کردیم تا شب دردلیجان توقفی کنیم . بامداد روز بعد به سوی اصفهان حرکت کردیم . پس از عبور از شهرضا و آباده و عبور از کنار قلعه ی رویایی « ایزد خواست » که اولین قلعه ی خشتی جهان و متعلق به عهد ساسانیان است ، در حالی که در شه ی سفری دیگر برای دیدن آن قلعه بودم  و شباهنگام  به « صدرا » رسیدیم .


  


       


 


 


 


 




برگی از زندگی . 10 مرداد 1397

درخواست حذف اطلاعات


  حیران و اورامان


پس از هماهنگی های لازم ، از کنگان به سوی برازجان حرکت . ناهار منزل دخترم غزاله بودم و بعد از ظهر با نیما به شیراز رفتیم . در کازرون دسته گلی گرفتم تا در شهر صدرا به همسرم تقدیم کنم . غزل نیز آنجا بود . اولین ماه اقامتشان را می گذراندند .  محمد و سارا هم آمدند . قرار بود روز یازدهم پس از ناهار حرکت کنیم . حسن و فروغ کمی دیرتر از راه رسیدند و عصر راه  افتادیم . نیما ، ماندن در صدرا را بر همراهی با ما ترجیح داد و ماند .  شب را در بروجن چادر ب اکردیم . صبح روز بعد وسایلمان را جمع کرده ، به سوی مقصد رفتیم . ساعت 9 بامداد بر فرش چمن های نمناک حاشیه ی راه و زیر سایه ساران چنار و کاج های « دورود » صبحانه خوردیم . رود « تیره » پشت سیل بندی کوتاه در چند قدمی ما میان بیشه ها لمیده بود . رودی دیگر نیز با نام « ماربره » از دیگر سوی شهر می گذشت تا نام با مسّمای دورود شکل بگیرد . این را مردی فروشنده برایم تعریف کرد که اصرار داشت ناهار به منزلش برویم که  با سپاسگزاری از وی ، عازم م آباد شدیم . من برای اولین بار م آباد را می دیدم . بی توقف به فلک الافلاک رفتیم . فوق العاده زیبا بود . ع گرفتیم . موزه را دیدیم و شهر را از بلندای قلعه تماشاکردیم . در حین تماشای موزه ، به برازجان و زادگاهم « بنار آب شیرین » فکر می که ای کاش چنین موزه ای داشتند . برای ناهار زیر پلی قدیمی بین م آباد و کرمانشان و کنار آب زلال چشمه ای م م و عصرگاهان در دامنه ی کوه بیستون ، تن به رود سپردیم و شنا کردیم تا شاداب تر تاق بستان را تماشا کنیم . شب را در مدرسه ی هوشیار به صبح رس م و در هوای مطبوع صبحگاهی از دشت های سر سبز و زیبای کشاورزی وکار به سنندج رفتیم . « آبیدر »  بر فراز سنندج جلوه ای خاص داشت تا در سایه سارانش بنشینیم و شهر را در کاسه ی بزرگ کوه تماشا کنیم و  گروهی از دختران مریوان بیایند از زبان سرایی و از همان ابتدا به اجرای زیبای کردی بپردازند ، فارغ از هر قیدی و این برای ما که از جنوب آمده بودیم ، آنقدرتازگی داشته باشد که  هیجان زده  از غزل بخواهم به انگلیسی از آنان تشکر کند . از سنندج تا مریوان راه پیچاپیچ بود و مناظر دلپذیر و لذت بخش و رفتیم تا بر دامن دریاچه ی زریوار بنشینیم و محبت و مهر را با تمام وسعت و زیبایی ببینیم و بار دیگر به تحسین مردمی مهربان و غیرتمند بنشینیم و در مقابل اصرار خالصانه ی « آسو » که نا شناخته ما را به منزل خود می خواند ، ناتوان شویم و مانند عزیزی چندین ساله او را در بغل بگیرم و به برادری و داشتنش افتخار کنم و مهربانی های فراموش نا شدنی « نرگس » که در تمام عمرم اول بار اینچنین می دیدم و « محمد » که با همسرش از کردستان عراق آمده بودند . شب ا در دامان زریوار م م و صبح پیش از طلوع ، ابتدا من و همسرم قدری پیاده روی کرده و آنگاه همه با هم با قایق موتوری زریوار را دور زدیم  . آسو تا سه راهی جاده ی پاوه به استقبالمان آمده بود . راه پر پیچ و خمی را طی کردیم و در دل دره ی توقف کردیم و به تماشای درختان « ون » ایستادیم که زیر زخم هایی که بر تن داشتند ، کاسه ای گلین چسبانده بودند تا شیره ی جانشان را به ما تقدیم کنند . اولین بار بود که مراحل به دست آمدن « سقز » را دیدیم و از مراحل اولیه ی آن چشیدیم و به روستای « دیزلی » رسیدیم . در مهمان نوازی کردها چیزی نمی توان نوشت چرا که خیلی از چیزها را باید دید که قابل شرح نیستند . آسو بر روی فرش خانه اش فرشی دیگر برایمان گسترد و نرگس چای دم کرد و سبد سبد مهربانی آوردند و آنقدر محبت بود که به راستی احساس می برادرم و خواهرم را پس از سال های سال دوری می بینم . من در کودکی شنیده بودم که وقتی از دست کرد ها چای می نوشی ، تا زمانی که استکان را وارونه نگذاشته ای ، بی پرسشی دوباره برایت چای می آورند که آوردند و مرا تا کودکی بردند و من بعد از چای دوم استکان را وارونه گذاشتم . اما بلندای اورامان منتظرمان بود که میزبان پیشنهاد داد و مشتاق بر خاستیم و به راه افتادیم . روستای اورامان ( جایگاه اهورامزدا ) با قدمتی چهل هزار ساله از روستاهای زیبای ایران زمین که ماسوله وار تا بلندای کوه شکل گرفته با کوچه های باریک و بلندو پیچاپیچ از ابتدای راه تا اوج  که در زیبایی بی مانند است . در آرامستان آن و در کنار بقعه ی « پیرشالیار»  و عبادتگاه وی که در زیر تخته سنگ هایی ساخته شده بود با دری کوچک ، احساس آرامش چنان که مردم آن دیار در سایه ی اعتقادات خود به آن و دخیل بستن هایشان احساس آرامش می کنند که این را در پارچه های رنگارنگ گره زده بر درختان آشکارا دیدیم . پس از توقفی کوتاه در چند فروشگاه که محصولات آن ساخته شده از چوب بود و زیبایی خاصی داشت ، بر بلندای کوه « دالانی »  رفتیم تا با عبور از راه پیچ در پیچ گردنه ی « ته ته » ، برفراز ارتفاع سه هزار و ششصد متری برای اولین بار روستای « هانه گرمله » از ایران و یک کیلومتری آن « بیاره » از عراق را در دره ای مرزی تماشا کنیم . ناهار را بر فراز کوه مهمان شدیم و در توقفگاه برگشت چای آتشی خوردیم و شادمان به کردی پرداختم و  اگر چه از کردستان ایران و سلیمانیه ی عراق در کنارم بودند و من نا بلد ، اما باکی نداشتم چرا که مقصود من احترام به ی زیبا و مقدس بود تا این که بی آنکه خستگی بشناسیم برگشتیم و شبی به یاد ماندنی را در « دیزلی » م م و صبح روزی دیگر ، از مریوان به سقز رفتیم و از بوکان ، میان دو آب  ، بناب ، عجب شیر گذشته و به تبریز رسیدیم . شب را چادر زدیم  تا بامدادان در مقبره الشعرای آن شهر ، دمی با شهریار باشیم . همراهانم که به بازار رفتند ، من در سایه ساران درختان اطراف آرامگاه شهریار نشستم و مشغول سرودن شعر بودم که پارکبان برایم چای آورد و من نیز چند رباعی تازه سروده را به رسم یادبود بر کاغذی نوشتم و به وی دادم . ظهر در پارک « ائل گوئلی » بودیم و شب را در منزل یکی از دوستان رسول که خود نیز با غزاله عازم سفری دیگر بودند گذر م  و صبح پس از عبور از اردبیل ، از زیبایی های گردنه ی حیران ، حیران م م . اطرافمان ابر بود و زیبایی و  تمشک . پس از خوردن چای و صرف ناهار ، از شدت شادمانی ، فراز گردنه زیر چادر سپید ابرها خو دیم تا ساعت شش عصر که از شدت سرما به درون ماشین ها پناه بردیم و راهی آستارا شدیم . در بین راه چند بار توقف کردیم و ع گرفتیم  . ابتدای شب ، بازار آستارا را با همراهانم چرخیدم . صبح دیگر ، باران صبحگاهی پیش از ما بیدار شده و تا های صومعه سرا همراهمان بود که آنجا صبحانه خوردیم و به سمت قزوین حرکت کردیم تا دردلیجان توقفی کنیم . پس از ناهار به سوی اصفهان حرکت کردیم . پس از عبور از شهرضا و آباده و عبور از کنار قلعه ی رویایی « ایزد خواست » که اولین قلعه ی خشتی جهان و متعلق به عهد ساسانیان است ، در حالی که در شه ی سفری دیگر برای دیدن آن قلعه بودم  ،  به « صدرا » رسیدیم .


  


       


 


 


 





از نم نم پنهان عشق

درخواست حذف اطلاعات

ازآن روزی که گُل دادم به دستت


خوشم با گیسوی آتش پرستت


بگو تا بیشتر ما را نسوزد


هلال ِ احمر ِ لب های مستت


*********


بِتا از غم شوم بیمارت ای دوست


به جانم تا نشیند خارت ای دوست


ولی در حسرت رویت نمانم


ببینم لحظه ی دیدارت ای دوست


بتا : بگذار تا


*********


بزن بر چهره ی زیبات آبی


بریز از برگِ گُل بر گِل گل


بیا و چهره ای بنما که دنیا


ندارد بی تو هرگز آفت


*******


بکـَش خنجر که جانم بی قرار است


بکـُش جانا که عمرم وقفِ یار است


غلامی سر نهاده بر سرِ خاک


به پیشِ پایت اسماعیل وار است


*********


بگو تا از دهانت گـُل بریزد


ز گ ارِ لبانت گُل بریزد


به باغِ چشمِ مشتاقِ غلامی


ز برگِ آسمانت گُل بریزد




آب و برق

درخواست حذف اطلاعات

این روزها موضوعات مهمی در صدر اخبارها قرار گرفته به گونه ای که  جای دلار و نفت را به شدت تنگ کرده است . سخن از آب است که از شعر وکلیپ های طنز تا  اعتراضات مردمی را در پی داشته . آنچه مسلم است این است که کمبود آب ، واقعیت تلخی است که بر زندگی ما سایه افکنده و در کنار مواردی مانند گرمای طاقت سوز دشتستان و قطعی پیاپی برق ، بیش از همیشه دیده می شود و این کمبود نه تنها آبیاری باغات را تحت الشعاع قرار داده  بلکه آب شرب را نیز نوبتی کرده است . علت نبود آب و برق ، بحث دامنه داری است که در نهایت در نقطه ای مشترک ، به یکدیگر می پیوندند و ریشه در چندین دهه گذشته ی ما و جهان دارد اما آنچه از ما بر می آید چیست ؟ درست است که حق قانونی همه ی ماست تا برای رفع کمبودها به مسئولان مربوطه اعتراض کنیم اما در کنار اعتراض ها ، باید خود نیز شرایطی را فراهم آوریم تا مشکلاتمان کمتر شود . یکی از آن شرایط صرفه جویی است . من براین باورم که صرفه جویی در تمام موارد زندگی باید اتفاق بیفتد و این مهم برخلاف باور عام  ، ید اجناس خوب نیست بلکه ن یدن اجناس بنجل است . همچنین ی که در کنار مواد غذایی ، مقداری گوشت اضافی برای خانواده می د ، اسراف نکرده است اما ی که به جای پنج عدد نان ، شش نان می د و روز بعد یک نان را بیرون می ریزد ، کاری جز  اسراف ندارد . بر اساس  همین باور ، معتقدم که باید صرفه جویی در امور ریز زندگی صورت بگیرد تا اندک اندک در وجود ما به عنوان باور نقش ببندد . به همین جهت ضمن این که همیشه باید حق را گرفت  و برای آسایش و زندگی اعتراض کرد اما خودمان نیز لازم است به بهتر شدن روند کارها  کمک کنیم . ما می توانیم از امروز طوری شیر آب را باز کنیم که چند ثانیه بگذرد تا مشتمان پر گردد و به اندازه ی یک لیوان آب کمتر هدر بدهیم و می توانیم از امشب ، حتی یک لامپ بیش تر از هر شب ، خاموش کنیم و این درست مانند همان یک نانی است که صرفه جویی آن را لازم می دانیم . شاید این کار در بدو امر ساده و یا برای برخی خنده دار هم باشد اما بیایید برای انجام کارهای مثبت  پیش قدم بشویم و از سرزنش هیچ نترسیم چرا که نتیجه ی مثبت آن هم برای خودمان و هم برای دیگران آشکار خواهد شد .   


 




فوتبال ، زبان مشترک دنیا

درخواست حذف اطلاعات

 هر روز اتفاقاتی در گوشه و کنار جهان به وقوع می پیوندد و مردم دنیا را تحت تاثیر خود قرار می دهد . حوادثی که سقوط هواپیما در دنا ، فرو ریختن برج های دوقلوی ، گرسنگی و آوارگی در افریقا ، کشتار هزاران زن و مرد و کودک در یمن و بر اثر سلاح های مرگ بار ، نمونه هایی از آن هاست . این حوادث و هیچ کدام از آن اتفاقات و نظیر آن تاثیر فراگیر و ی انی روی مردم دنیا ندارد و این در حالی است که امروز در سرتا سر دنیا ، فوتبال توانسته احساسات مشترکی را برانگیزد به گونه ای که هم زمان با شوت یک بازیکن به سوی دروازه ی حریف ، تو در روستای دور افتاده ی بنار آب شیرین ، ناخودآگاه پایت را تکان می دهی و می خواهی توپ را وارد دروازه کنی یا هم زمان با میلیون ها علاقمند و مشتاق فوتبال در پنج قاره ، فریاد می کشی . لبخند می زنی و یا اشک می ریزی . اگر ما برای بازیکنان کشورمان فریاد می زنیم و هم زمان با همه ی مردم در پیروزی های تیم ملی کشورمان اشک شوق می ریزیم ، از حس ناسیونالیستی و وطن دوستی ماست و بسیار هم بجاست اما فوتبال فراتر از آن است . ما به یقین می دانیم که لیونل مسی ، رونالدو ، نیمار و دیگر ستارگان آسمان فوتبال ، هیچ کدام ما را نمی شناسند و نخواهند شناخت اما با دیدن تصویر یا آنان لذت می بریم و هم زمان با مردم جهان ابراز احساسات می کنیم . این بدان علت است که فوتبال زبان مشترک همه ی دنیاست و تنها رشته ای است که جدای از ملیت ، عقاید و نژاد ، زبان و رنگ پوست ، دل های تمام مردم جهان را به هم پیوند می زند . دیروز ، ع امثال پله و گردمولر پشت جلد کتاب هایمان بود و امروز هم ما می توانیم کلیپ های زیبای بازیکنان ملل مختلف را در گوشی همراه خود داشته باشیم و تا سال ها بعد از بازی های آنان ، از آنان لذت ببریم همچنان که هنوز گل دوم مارادونا به انگلیس ما را به تحسین وامی دارد . اما از آنجا که هر جنس بدل که یافت می شود به دلیل مرغوبیت اصل آن است و هیچ ی بدل کالای بی ارزش را نمی سازد ، فوتبال نیز متاسفانه می تواند به دور از اه واقعی آن ، ابزاری برای قدرت ها و معادلات در دنیا باشد همچنان که می تواند به رونق اقتصادی و فرهنگی جوامع نیز کمک کند . در هر صورت ، جام جهانی روسیه زمینه ای شد تا تب فوتبال بار دیگر در روستایمان بنار آب شیرین بالا بگیرد ، الگوهای تازه ای به جوانان و نوجوانان ارائه بشود ، در همه ی دنیا سخن از ایران به میان بیاید و توپچی های کشورمان خودی به دنیا نشان بدهند . به امید روزی که همواره فوتبال روستایمان در سطح اول دشتستان ، دشتستان در سطح اول استان ، استان در سطح اول کشور و کشورمان را در سطح اول دنیا ببینیم ./  محمد غلامی     




غزل

درخواست حذف اطلاعات

 شکنجِ موی تو اسلیمِ طرحِ قالی ها


فرازِ  چهره ی مهت ات  هلالی ها


به دستِ توست  فراسوی سنگ های زمان


دلِ پر از تَرَکم  کاسه ی سفالی ها


تمامِ عمر - شب و روز ­-  در خیالی و حیف


نشد که باز بیایی  ز بی خیالی ها


تو روی?  شسته ای از آبِ زمزمِ  خورشید


که نقشِ  لطف فتاده ست بر زلالی ها


اسیرِ موجِ  بلایم به یاد یار هنوز


کجاست ساحلِ  زیبای بیست سالی ها


 


 27 مهر 1394    


 




شعر

درخواست حذف اطلاعات


سیلاب نور می رسد از چشمه های دور


کوه و درخت و دریا


بیدار می شود


آواز موج و رود سرود پرندگان


دست نسیم و صبح


 


دنیا


از مهر و عشق


سرشار می شود


___________


 31 اردیبهشت 97


 





برگی از زندگی . خاطرات محمد غلامی

درخواست حذف اطلاعات


عید نوروز که می آید ، رسم بر این است که به دست بوسی بزرگتران می روند . من نیز پیش از این ، هر سال در چنین روزی به دیدار پدر می رفتم و پس از پدر ، همیشه صبح اول نوروز را با دیدن مادر آغاز می . امسال اولین نوروزی  است که مادر خود به دیدار پدر شتافته و در آرامستان روستا در کنار هم بودند . قصدم آن بود که ابتدای صبح ، نزدشان بروم  و سال را با یادشان آغاز کنم که خوابم برد و صبح این سفر میسر نشد . ظهر ، مادر خودش آمد . خیلی سر حال . می گفت که از قبرستان گذشته و به دیدارم آمده و خیلی حرف هایی دیگر . بیدار  شدم و  به همراه همسرم و دخترم غزل به سوی بنار حرکت کردیم . ساعت پانزده بود . مستقیما به آرامگاه رفته ، به پدر  و مادر سلام و  بر خاکشان نشستم و فاتحه خواندم . بعد از آن به دیدار بستگان . پس از صرف چای و شربت و شیرینی  و تخمه ، از منزل حیدر باقری نزد خواهرم مُلکی رفتیم . حاج الله کرم باقری با خانواده هم بودند که طبق معمول شوخی کردیم و خندیدیم و بعد نزد برادرم مشهدی حسین  که از هر دری حرف زدیم و به زیارت برگشتیم تا خواهرم مریم را نیز ملاقات کنم . حاج حسین  و همه ی بچه ها نیز بودند . وقتی به برازجان رسیدم ،  محمد  و سارا آمده بودند . امروز پیام های تبریک دوستان را پاسخ می گفتم .  برای تمام دوستانی که پیام می دادند ، این شعر را می فرستادم :  


به اقبال بلند و بخت پیروز      چراغ زندگانی را برافروز


دلت شاد و لبت لبریز لبخند      بهارانت مبارک باد و نوروز





آنچه میان ست

درخواست حذف اطلاعات


 به مناسبت روز پدر ، محمد حسین سعد آبادی ( پور شیدا ) برایم نوشت :


امسال که عید جلوه گر گردیده


هنگامه ی خورشید و قمر گردیده


خنیاگرِ چرخ سازِ خوش سر داده


با روزِ پدر         همسفر گردیده


در پاسخ نوشتم :


در موسمِ عید ، کوه و صحرا زیباست


مانندِ خیالِ دوست با ما زیباست


روزِ پدر و عید و گل و فصل بهار


همراهِ پیامِ پور شیدا زیباست





خوشا درخت و سنگ و آفتاب

درخواست حذف اطلاعات

تو از راهی دیگر می روی


من در مسیری دیگر انتظار می کشم


تمام ماشین هایی که می گذرند


بوی تو را دارند


کجا نشسته ای که اینچنین بی تابم می کنی


آفتاب دیری ست بالا آمده


و تو را می بیند


 در پیچ و خم ها ، کوه ها ، دره ها


خوشا درخت و سنگ و آفتاب


خوشا هر که تو از کنارش می گذری     


 


 


 




بارون میاد، س مدی / برگی از زندگی . 4 اسفند 1396

درخواست حذف اطلاعات

که از راه می آید ، صبر و حوصله از راهی دیگر می رود . این است که اگر در طول هفته  تا ظهر درگیر کار باشی ، عصر که شد طاقت کم می آوری . خودم را سرگرم و تا اذان مغرب هم ماندم  ولی بیشتر نتونستم دوام بیاورم و زدم بیرون . بی هدف و بی مقصد .  نزدیک ترین راه به برکه چوپان ، ساحل یا رفتن به بازار بود . دومی را انتخاب که راهش از خیابان فرهنگ می گذشت . ماشین های زیادی جلوی اداره ی ارشاد پارک شده بود . حساس شدم  . رو به روی در ورودی ، بنری زده بودند که از تئاتر دانش آموزی خبر می داد . پول برای ید بلیط نداشتم  . به ساعتم نگاه . ربع ساعت دیگر تا شروع اجرا مانده بود .  فورا به خیابان پیچیدم و پس از توقفی کوتاه مقابل عابر بانک ، به پلاتو حسن مختارزاده رفتم . تعداد معتنابهی از مردم استقبال کرده بودند . من نیز پس از وارسی سکوها  ، در گوشه ای نشستم . دقایقی گذشت .  جوانی کنارم آمد و از من خواست تا اندکی جابه جا بشوم تا جای او و همراهانش باشد . او  خودش را آقای محمد جواد یوسفی اصل معرفی کرد . مهربان ، خوش برخورد و ی شایسته ی جوانان مودب و فرهنگ دوست ایرانی . نشستنش در کنارش باعث شد تا بهتر به معنای برخی از واژگان گویشی کنگان که در نمایش بیان می شد ،  دست پیدا م . اگر چه هدف اول من گذراندن وقت  و تغییر حال و هوا بود و تا پیش از اجرای تئاتر ، فکر نمی که راضی از سالن بیرون بروم اما هر لحظه که از اجرا می گذشت ، بیشتر از کار دانش آموزان لذت می بردم و  به وجود هنرمندان جوان کنگانی افتخار می . نمایش ریشه در باورهای مردم جنوب داشت .  بازیگران  به طرز شایسته ای از عهده ی انتقال فرهنگ از دست رفته ی دهه های پیش برآمده بودند . قسمت های مختلف آن نمایش به طور انه ای به یکدیگر وصل می شد و برای من که از نگاه احساسی به این هنر می نگرم ، اوج آن چرخش از اجرای مراسم عروسی به مراسم س مدی « گلی » بود . تئاتر گاه با موسیقی بومی و محلی می آمیخت و گاه با چاشنی طنز ، جایی برای آمدن خستگی نمی گذاشت . جوانان کنگانی نه تنها موفق به انتقال فرهنگ بومی ، آرزوها ، فقر و جریان باورها در زندگی گذشتگان خود شدند بلکه نشان دادند که تئاتر سربلند کنگان ، در آینده نیز سرفراز و سربلند خواهد ماند     .   


 




نم نم پنهان عشق

درخواست حذف اطلاعات


از محمد غلامی : 


نم نم پنهان عشق


دفتری در دوبیتی 


104 صفحه


هشت هزار تومان


برازجان . خیابان سازمانی . کتاب فروشی دشتستان 


 


بهاران خوش ، هوا خوش ، آسمان خوش


زمین خوش ، کوه خوش ، آب ِ روان خوش


کنارِ ساحلِ  تنهای جانم


مرا هر لحظه یادِ دوستان خوش


 


بهارِ سبزه ی ابروی  دلدار


گرفت آرامش از جانم  به یکبار


به پیشِ شعله ی لبخندهایش


نماند از من به غیر از منی خار


 


به پیری باز می گردد جوانی


بروید چشمه سارِ زندگانی


بریزد از نگاهِ یار در جان


اگر ا یرِ عشقِ ناگهانی


 


به دریایی که موجش صبح و شام است


به بارانی که درخوبی  تمام است


به خورشید ِ جهان افروز  سوگند


که چشمان ِ توأم حـُسن ِ ختام است





بارون میاد، س مدی / برگی از زندگی . 4 اسفند 1396

درخواست حذف اطلاعات

که از راه می آید ، صبر و حوصله از راهی دیگر می رود . این است که اگر در طول هفته  تا ظهر درگیر کار باشی ، عصر که شد طاقت کم می آوری . خودم را سرگرم و تا اذان مغرب هم ماندم  ولی بیشتر نتونستم دوام بیاورم و زدم بیرون . بی هدف و بی مقصد .  نزدیک ترین راه به برکه چوپان ، ساحل یا رفتن به بازار بود . دومی را انتخاب که راهش از خیابان فرهنگ می گذشت . ماشین های زیادی جلوی اداره ی ارشاد پارک شده بود . حساس شدم  . رو به روی در ورودی ، بنری زده بودند که از تئاتر دانش آموزی خبر می داد . پول برای ید بلیط نداشتم  . به ساعتم نگاه . ربع ساعت دیگر تا شروع اجرا مانده بود .  فورا به خیابان پیچیدم و پس از توقفی کوتاه مقابل عابر بانک ، به پلاتو حسن مختارزاده رفتم . تعداد معتنابهی از مردم استقبال کرده بودند . من نیز پس از وارسی سکوها  ، در گوشه ای نشستم . دقایقی گذشت .  جوانی کنارم آمد و از من خواست تا اندکی جابه جا بشوم تا جای او و همراهانش باشد . جوان  خودش را آقای یوسفی معرفی کرد . مهربان ، خوش برخورد و ی شایسته ی جوانان مودب و فرهنگ دوست ایرانی . نشستنش در کنارش باعث شد تا بهتر به معنای برخی از واژگان گویشی کنگان که در نمایش بیان می شد ،  دست پیدا م . اگر چه هدف اول من گذراندن وقت  و تغییر حال و هوا بود و تا پیش از اجرای تئاتر ، فکر نمی که راضی از سالن بیرون بروم اما هر لحظه که از اجرا می گذشت ، بیشتر از کار دانش آموزان لذت می بردم و  به وجود هنرمندان جوان کنگانی افتخار می . نمایش ریشه در باورهای مردم جنوب داشت .  بازیگران  به طرز شایسته ای از عهده ی انتقال فرهنگ از دست رفته ی دهه های پیش برآمده بودند . قسمت های مختلف آن نمایش به طور انه ای به یکدیگر وصل می شد و برای من که از نگاه احساسی به این هنر می نگرم ، اوج آن چرخش از اجرای مراسم عروسی به مراسم س مدی « گلی » بود . تئاتر گاه با موسیقی بومی و محلی می آمیخت و گاه با چاشنی طنز ، جایی برای آمدن خستگی نمی گذاشت . جوانان کنگانی نه تنها موفق به انتقال فرهنگ بومی ، آرزوها ، فقر و جریان باورها در زندگی گذشتگان خود شدند بلکه نشان دادند که تئاتر سربلند کنگان ، در آینده نیز سرفراز و سربلند خواهد ماند     .   


 




در سوگ دوست

درخواست حذف اطلاعات

 دهه ی هفتاد با او آشنا شدم . وقتی که با تعدادی از دوستان ، در پایان هر هفته از برازجان به شیراز می رفتیم تا ادامه ی تحصیل بدهیم . در تمام مدت چند سالی که سفرهای ما ادامه یافت و با او هم اتاق بودیم  ، هیچگاه   ی از او و او را از ی ناراحت ندیدم  . علی نه تنها دوست ما بود بلکه مثل پدری مراقبمان نیز بود . با او که بودیم ،  می گفتیم ، می خندیدیم و چنین روز هایی را در ذهن خود مجسم نمی کردیم .


او اهل دی بود و آنقدر با حوصله و آرامشی آمیخته با لبخند که باور نمی کنم  در تمام مدت زندگی ی از او کدورتی به دل گرفته باشد .


علی آزاده دل انسانی وارسته  بود از قماش آدم هایی که جز خوبی نمی شند و جز نیکی انجام نمی دهند . او همیشه مهربان و سخاوتمند بود .


رفتنش را باور نمی کنم و  هر لحظه انتظار می کشم که از گوشه ای برخیزد و با خنده های شیرین همیشگی بیاید  و ما دوباره گرداگردش جمع شویم  .


فقدان او زخمی یام نیافتنی است برای انی که او را می شناختند .


 کوچ باورن ی او را به خانواده ی ایشان ، بستگان ،   دوستان و شاگردانش تسلیت می گویم  .


محمد غلامی


کنگان -  28  بهمن 1396




چند دو بیتی

درخواست حذف اطلاعات

از کتاب زیر چاپ   « نم نم پنهان عشق » 


بزن بر چهره ی زیبات آبی


بریز از برگِ گُل  بر گِل گل


بیا و چهره ای بنما که دنیا


ندارد بی تو هرگز آفت


  


بگو تا از دهانت  گـُل   بریزد


ز گ ارِ لبانت  گُل بریزد


به باغِ چشمِ مشتاقِ غلامی


ز برگِ   آسمانت گُل بریزد      




برگی از زندگی . پنج شنبه 5 بهمن 96

درخواست حذف اطلاعات

مادرم همیشه  قلیان می کشید . از صبح تا تا صبحی دیگر . برای او شاید قلیان از غذا مهم تر بود . وقتی که به برازجان آمد ، بیش از هر چیز به فکر قلیانش بود . یک شب که به دیدنش رفتم ، متوجه شدم که تنباکو نداشته و از طرفی در محله ی علی آباد ی را هم نمی شناخته و  رفتن به بازار و ید تنباکو نیز برایش میسر نبوده و مهم تر این که میل شدید به قلیان نیز در وی پیدا شده لذا مقداری علف خشک پیدا کرده و به جای تنباکو روی سر قلیان نهاده و کشیده . این کار برای من تا حدی عجیب بود تا این که امروز کمال گفت چای تمام شده و فلاسک را با چای نپتون پر کرده . من نیز که سعی می کنم حتی الامکان از این گونه چای استفاده نکنم ، تا ساعت 11 چای نخوردم اما عادت روزهای گذشته باعث شد تا سر درد به سراغم بیاید و شدیدا هوس چای کنم . فکرم که به جایی نرسید ، به باغچه ی مقابل اتاق محل کارم رفته و قدری گل و برگ ریحان وحشی ( اسپرغم ) چیدم و در فلاسک ریختم و دم . وقتی مشغول نوشیدن اولین استکان شدم ، به یادم مادرم افتادم  . حالا که دومین استکان را آماده کرده ام ، کاملا سر حالم . نمی دانم از برکت ریحان است یا  به یاد آوردن مادری که از ریحان ها خوش بو تر بود .       




حماسه ی لرده

درخواست حذف اطلاعات

 به نام ِ خداوندِ بی عیب و پــاک


نگهدار ِ بیدار ِ این آب و خــاک


خ که در شور آفریـــد


کــُهِ « گیسکان » را چوطورآفریــــد


اگرطور شد نور ِ ذاتِ عــــــلیم


که زد آتش ِ عاشقـــی برکــــلیم


ولی « گیسکان » را چنان برفروخت


که از خشم بیگانگان را بسوخت


شنیدم ز گفتار ِ فرزانگان


ز کلکِ گهر بار ِ پـُرمایگان


که جنگِ چغادک چوپایان گرفت


زنوآتش ِ فـتـنه ها جان گرفت


غضنفر همه خشم و اندوه شد


ز شهر برازجان  سوی کوه شد


گــُزین مردِ جنگی کیومرث وار


چو ببرآشیان کرد بر کوهسار


واز آن سوی ، نا پاک اهریمنان


شبانگاه رفتند تا« گیسکان »


که بندند دستِ غضنفر به بند


فرود آورندش ز کوهِ بلند


بگیرند آن فار ِس ِ عشق و جنگ


مگر فارس آسان تر آید به چنگ


به چندین ستون رَه گرفتند پیش


به همراهی ِ رهنمایان خویش


سر ِ فتنه ها انگلیس ِ پلید


به نیرنگ در کوه لشکر کشید


به پوتین فشردند بس خاک را


نجس کرده این صفحه ی پاک را


زده پوزه بر بستر ِ پاکِ کوه


چو روبَه شبانگه گروها گروه


خزیدند چون دیو در سایه سار


ببین تا " چه بازی کند روزگار "


چو خورشید بر« لرده » برزد علـَم


به صد رنگ زد قله ها را قلم


گروهی ز مردان ِ « لرده » نشین


به تعداد ، اندک به جرأت گــُزین


همه تن چو خارا  همه مُشت ، سنگ


همه پنجه و دست یار ِ تفنگ


قضا را قرین با غم و درد و آه


نشسته پر اندوه بر جایگاه


به یکبارگی تیر باران شدند


نشان ازدم ِنابکاران شدند


چو شد آتش ِ میجری ها بلند


بر آتش جهیدند همچون سپند


به فشردند قنداق ها


نشاندند بر ها داغ ها


سر ِ رَه گرفتند بر نا ان


فکندند آتش به جمع ِ خَسان


زهر لول آتش زبانه گرفت


دل ِ اجنبی را نشانه گرفت


چنان بانگ و فریاد انبوه شد


کزآن لرزه بر پیکر ِ کوه شد


چنان خیمه زد بر هوا خاک و دود


که رنگ از رخ ِ روشنایی ربود


ز گــُلشعله ی سرخ بر لول ِ داغ


دل ِ روز شد « گیسکان » چلچراغ


شبانگاه انجم چو لشکر کشید


به جولان مهِ تازه خنجر کشید


چو بهرام ِ خون ریز رخشنده شد


تن ِ شب پر از سُربِ سوزنده شده


گران سر فرو برده زیر


نه راه گریز و نه راه گزیر


پس ِ پشتِ هر سنگ و هر جان پناه


همه بادِ سرد و همه دودِ آه


چو خفاش ، پیچان در آن تیرگی


خجل مانده از وعده ی چیرگی


پشیمان سراسر ز کردار ِ خویش


پریشان همه مانده در کار ِ خویش


وزاین سوی هشیار ، شیران ِ نر


مبادا برد روبهی جان به در


چو خورشید زد نیزه بر کوهسار


زنو درّه وکوه شد نوبهار


زنو آتش ِ جنگ بالا گرفت


زنو رودِ خون راهِ دریا گرفت


سه شیر اوژن ِ جنگی و مردِ کوه


سر ِ رَه گرفتند بر آن گروه


زچخماق ، باروت شد شعله ور


زحاجی و فرهاد بر شد شرر


چو بر خاست خشم از گلوی تفنگ


به جوش آمد از کوه ، دریای جنگ


زن ِ « لرده » مردانه قامت کشید


بر آن صفحه نقش ِ قیامت کشید


تو گویی که بر اسب ، گــُر رید


به پیش ِ اندر آمد پدید


همه کِل ن همچو شیران ِ نر


چپر پیچ چادر به دور ِ کمر


رده بسته دور ِ کمرها فشنگ


فشرده به کف قبضه های تفنگ


به لب ها فرو برده دندان ِ خشم


گره کرده ابرو به بالای چشم


سراپای یکباره آتش شدند


بر آن خیل ِ انبوه سرکش شدند


پس ِ پشت ِ هر ص ه شیران ِ جنگ


ربودند از روی خورشید رنگ


ز پژواکِ فریاد و غوغای تیر


گسسته زهم زهره ی ببر و شیر


کـِل و شیون و نال نال ِ فلیس


زده لرزه بر گــُرده ی انگلیس


چنان از جسد ها زمین رنگ شد


که ره بر زمین و زمان تنگ شد


چنان گشت بر دشمنان روزگار


که شد روز در چشمشان شام ِ تار


چنان لشکر ِ اهرمن شد تباه


که شد کوه چون روی هندو  سیاه


ز اجسادِ گندیده ی دشمنان


کـُهِ « لرده » شد گور ِ اهریمنان


شجاعت فزون تر ز اندازه شد


زنو نام ِ ایران پـُر آوازه شد


بیا تا دگر بار پیمان کنیم


سر و جان به قربان ِ ایران کنیم


بر این دشت و این خاک ، پا گرنهیم


ببوسیم و بر دیده و سر نهیم


که ایران زمین پاک و جاوید باد


درخشان چو تابنده  خورشید باد


 


 




من گم شده ام

درخواست حذف اطلاعات

 عشق آمد و لانه کرد در لب هایت


مهتاب دمید از رخِ زیبایت


سر تا سر اندامِ تو  ، گل گل گل گل


من گم شده ام میانه ی گل هایت