رسانه
رسانه

کتاب دریچه ای ست به جهان ناشناخته ها



سگال : عشق مجاز

درخواست حذف اطلاعات


دعوی عشق و عقل گفتارست

معنی عقل و عشق کردارست

عشق را بیخودی صفت باشد

عشق را خون دل صِلت باشد

هر کرا عشق چهره بنماید

دل و جانش بجمله برباید

نیاید به عشق بر پیروز

عشق عَنقای مُغربست امروز

عشق را کیستی نگویی تو

بر دَرِ عاشقی چه پویی تو

عاشقی کار شیر مردانست

نه به دعویست بل به برهانست

هرکه را سر به از کلاه بُوَد

بر سرِ او کُله گناه بُوَد

کانکه در عشق شمع ره باشد

همچو شمع آتشین کله باشد

کودکی رَو ز دیو چشم بپوش

طفل راهی تو شو ز خود خاموش

دست چپ را ز دست راست بدان

تا ز تقلید نشمری ایمان

عشق مردان بود به راه نیاز

عشق تو هست سوی نان و پیاز

در ره بی نیازی ای درویش

رَو تو بیگانه وار از پی خویش

کوشش از تن طلب کشش از جان

جوشش از عشق دان چَشش ز ایمان

 


" حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه / سنایی "





ای مرگ کجایی ؟

درخواست حذف اطلاعات


نام شان بود، آمده بودند ما را به جهنم ببرند و خودشان سر راه به بهشت بروند! دعوت نامه شان در دست چپ شان بود و با انگشت شهادتین دست راست، آسمان را نشان می دادند!

مادرم برای س شرعی بسیار پیر بود و طعم حوریان بهشتی را نمی داد، او را کشتند، خواهر کوچکم را همچون بره ای تازه نگه داشتند. او بود! همچون مریم، کمی معصوم تر، کمی کوردتر، همچون آب زلال! خواهرم باید زن الاکبر می شد!

خدا شاهد بود، ما تفنگ نداشتیم، سرود «خوایه وه ته ن» می خو م! خدا شاهد بود ما گلدان ها را آب می دادیم، گلها را گل می دادیم! خدا شاهد بود آمدند پدرم را به دو قسمت نامساوی تقسیم د؛ سرش را برای وطن جا گذاشتند و بدنش را زیر خاک دفن د که نفت شود! خدا شاهد بود برادر کوچکم را زیر آفتاب نگه داشتند و به او شهادتین یاد می دادند؛ باید می گفت الله بزرگتر است! خدا شاهد بود او از فرط عطش و بی آبی جان داد! خدا شاهد بود سیاه بودند، مردانی از سرزمین حجر و آتش و ما زبان شان را نمی فهمیدیم، اما رفتارشان را! مردانی با ریش های بلند، مغزهای کوتاه، باورهای سخت! نام شان عقرب، ملخ، سوسمار بود! لشکری از لجن و پشم و اعتقاد!

آن ها آمدند، آرزوهای من را کشتند، آن ها من را غنیمت صدا می زدند! آن زمان دیگر نادیا نبودم، آن روز دختری بودم با روحی زخمی که از نفس هایم خون می چکید، آن روز هیولای ظریفی بودم که با جهان قطع رابطه کرده بودم، در من انسان مرده بود و لاشه ای بودم که حتی مومیایی هزار ساله اش ارزش نداشت، آن روز مرگی بودم در روحی!

بعد از آن زنی می مرد، زنی حامله می شد، زنی خودکشی می کرد، زنی خودسوزی... زنی هزار رکعت جبر می خواند! بعد از آن نی، از رنج حامله شده بودند، نی فقط یک تقویم می شناختند: روز اول ، روزهای بعد از آن عذاب!

بعد از آن، تاریخ به دو دوره تقسیم شد: قبل از فاجعه ی سیاه - بعد از فاجعه ی سیاه! بعد از آن ن فقط یک خیابان را سر راست بلد بودند، خیابان منتهی به بیمارستان بیماران روانی!

بعد از آن ن فقط یک آواز می خواندند: «ای مرگ کجایی؟ زندگی مرا کشت». بعد از آن ن تابوت بودند و ک ن در شکم شان مردگان هزار ساله! بعد از آن ن مجسمه ای بودند که وسط شهر برای عبرت تاریخ نصب شده بودند!

آن روز هوا گرم بود، خدا شاهد بود، مردی آمد، من را کشت و باز دعا می خواند تا دوباره زنده  شوم.




متن سخنرانی نادیه مراد برنده جایزه صلح نوبل " 





ای همیشه خوب *

درخواست حذف اطلاعات


ماهی همیشه تشنه ام
در زلال لطف بیکران تو
می برد مرا به هرکجا که میل اوست
موج دیدگان مهربان تو

زیر بال مرغکان خنده هات

زیر آفتاب داغ بوسه هات

- ای زلال پاک ! -
جرعه جرعه میکشم تو را

به کام خویش
تا که پر شود تمام جان من

ز جان تو !

ای همیشه خوب !

ای همیشه آشنا !
هر طرف که میکنم نگاه  ،
تا همه کرانه های دور ،
عطر و خنده و ترانه میکند شنا
در میان بازوان تو!

ماهی همیشه تشنه ام

ای زلال تابناک !
یک نفس اگر مرا

به حال خود رها کنی
ماهی تو

جان س

روی خاک

 


" فریدون مشیری "


* عنوان شعر متعلق به شاعر است.

 




در گستره بی مرز این جهان ، تو کجایی ؟

درخواست حذف اطلاعات


راه می روم

و شهر

زیر پاهام تمام می شود.


تو ،

هیچ کجا نیستی!



" رضا کاظمی "





پایتخت کهن

درخواست حذف اطلاعات


ای زیباترین حمله های جنونم
ای سفر خنجر در بافت هایم
ای ژرف رفتنِ دشنه
بانوی من، بر غرقِ من بیفزای
که دریا صدایم می کند
بر مرگ من بیفزای ،شاید مرگ چون هلاکم کرد زنده ام سازد
پیکر تو نقشه ی جغرافیاییِ من است
دیگر مرا با نقشه ی جهان کاری نیست
من کهن ترین پایتختِ اندوهم
و زخمم نقشی از ایام فرعونان 
درد من چون لکه ای روغن 
از بیروت تا چین گسترده است
درد من کاروانی ست
که خلیفگان شام در سده ی هفتمین
تا چین گسیل کرده اند
و در دهان اژدها گم گشته است

...




" نزار قبانی "





وطن

درخواست حذف اطلاعات

دوباره می سازمت وطن، اگر چه با خشت جان خویش
ستون به سقف تو می زنم، اگر چه با استخوان خویش
دوباره می بویم از تو گُل، به میل نسل جوان تو
دوباره می شویم از تو خون، به سیل اشک روان خویش
دوباره ، یک روز آشنا، سیاهی از خانه میرود
به شعر خود رنگ می زنم، ز آبی آسمان خویش
اگر چه صد ساله مرده ام، به گور خود خواهم ایستاد
که بردَرَم قلب اهرمن، ز نعره ی آنچنان خویش
ی که عظم رمیم را ، دوباره انشا کند به لطف
چو کوه می بخشدم شکوه ، به عرصه ی امتحان خویش
اگر چه پیرم ولی هنوز، مجال تعلیم اگر بُوَد،
جوانی آغاز می کنم کنار نوباوگان خویش
حدیث حب الوطن ز شوق بدان روش ساز می کنم
که جان شود هر کلام دل چو برگشایم دهان خویش
هنوز در آتشی، بجاست کز تاب شعله اش
گمان ندارم به کاهشی، ز گرمی دودمان خویش
دوباره می بخشی ام توان، اگر چه شعرم به خون نشست

دوباره می سازمت به جان، اگر چه بیش از توان خویش  


" "



سالروز درگذشت سیمین عزیز 





قیام کاوه

درخواست حذف اطلاعات


یکی بی زیان مرد آهنگرم

ز شاه آتش آید همی بر سرم

تو شاهی و گر اژدها پیکری

بباید بدین داستان داوری

که گر هفت کشور به شاهی تراست

چرا رنج و سختی همه بهر ماست ؟

شماریت با من بباید گرفت 

بدان تا جهان ماند اندر شگفت

مگر کز شمار تو آید پدید

که نوبت ز گیتی به من چون رسید

که مارانت را مغز فرزند من

همی داد باید ز هر انجمن


 

" فردوسی "



شماریت : باز خواست





خا تری

درخواست حذف اطلاعات


وقتی دلتنگم
به تو می شم
یاد تو مربعی ست محو و لرزان
در زمینه ی خا تری روشن
در این مربع ها
من با بهم زدن پلک هایم
گذشته را نقاشی می کنم
بین
غبار و دیوار است
به سحر این مربع ها
من از دیوار می گذرم
در رسیدن به تو
تنها راه گذشتن است..
باید چراغ رنگ به دست بگیرم
و در خا تری هایم
به دنبال تو بگردم
ای کاش
ای کاش
می توانستم یک قطره بیشتر
با سرخ نقاشی کنم
...



" محمد ابراهیم جعفری "





به توسلام می کنم *

درخواست حذف اطلاعات


به تو سلام می کنم کنار تو می نشینم

ودر خلوت تو شهر بزرگ من بنا می شود.

 

اگر فریاد مرغ و سایه ی علفم

در خلوت تو این حقیقت را باز می یابم.

 

خسته ، خسته ، ازراه کوره های تردید می آیم.

چون آینه یی از تو لبریزم.

هیچ چیز مرا تسکین نمی دهد

نه ساقه ی بازوهایت

نه چشمه های تنت.

 

بی تو خاموشم ، شهری در شبم.

تو طلوع می کنی

من گرمایت را از دور می چشم و شهر من بیدار می شود.

با غلغله ها ، تردیدها ، تلاشها وغلغله های مردد تلاشهایش.

 

دیگر هیچ چیز نمی خواهد مرا تسکین دهد

دور از تو من شهری در شبم

ای آفتاب

وغروبت مرا می سوزاند.

 

من به دنبال سحری سرگردان می گردم.

 

تو سخن می گویی من نمی شنوم

تو سکوت می کنی من فریاد می زنم

با منی ، با خود نیستم

وبی تو خود را نمی یابم

دیگر هیچ چیز نمی خواهد ، نمی تواند تسکینم بدهد .

 

اگر فریاد مرغ و سایه ی علفم

این حقیقت را در خلوت تو باز یافته ام.

 

حقیقت بزرگ است ومن کوچکم

با تو بیگانه ام.

 

فریاد مرغ را بشنو

سایه ی علف را با سایه ات بیامیز

مرا با خودت آشنا کن

بیگانه ی من

مرا با خودت یکی کن.

 

" احمد شاملو "


*عنوان شعر متعلق به شاعر است.





سرگردان

درخواست حذف اطلاعات


تو نباشی

ماندن به چه درد می خورد ؟

به کدام شهر بروم

که حضورغایبت دیوانه ام نکند ؟

کدام موزه ، پل ، خیابان ؟ ...

گل قشنگم!

به کجای تنم دست بکشم

که رد انگشتانت بر آن نباشد ؟

چه لباسی بپوشم

که تو تنم نکرده باشی ؟

راستی

زیستن چه بیهوده ست

بی تو !

 


" عباس معروفی "





سگال : مسلمان

درخواست حذف اطلاعات


پرسیدند که بعضی مردم از حج نیکو نمی آیند . گفت : مسلمانی باید که رود تا مسلمانی باز آید.



نوشته بر دریا / محمدرضا شفیعی کدکنی " 

ازمیراث عرفانی : ابوالحسن قانی 





هر هزار

درخواست حذف اطلاعات


مرا هزار امید است و هر هزار تویی
شروع شادی و پایان انتظار تویی
بهارها که ز عمرم گذشت و بی تو گذشت
چه بود غیر خزان ها اگر بهار تویی
دلم ز هرچه به غیر از تو بود خالی ماند
در این سرا تو بمان ای که ماندگار تویی
شهاب زودگذر لحظه های بوالهوسی است
ستاره ای که بخندد به شام تار تویی
جهانیان همه گر تشنگان خون من اند
چه باک زان همه دشمن چو دوست دار تویی
دلم صراحی لبریز آرزومندی ست
مرا هزار امید است و هر هزار تویی


" "





خیال پردازی

درخواست حذف اطلاعات


وقتی نیستی

میخواهم بدانم چی پوشیده ای 

و هزار چیز دیگر.



" عباس معروفی "





نان و نمک

درخواست حذف اطلاعات


به حرمت 

نان و نمکی که با هم خوردیم 

نان را تو ببر

که راهت بلند است

و طاقتت کوتاه

نمک را بگذار برای من 

می خواهم

این زخم 

تا همیشه تازه بماند.



" شمس لنگرودی "





منجی

درخواست حذف اطلاعات


زندگی دامی از هراس در پیش دیدگانشان گسترده بود، و ایشان به چشم خویش می دیدند که دیوارهای سرزمینشان به روی چرخ  های سنگین ش ت برای آنها و کامجویی برای دیگران به درون می غلتد.


مردان می گفتند که دیوار هابه هم خواهد رسید و سرزمین ما به هیچ بدل خواهد شد ؛ لیکن در دل این شجام سستی آفرین که ن را در کنار آتش نشین و مردان را تسلیم و چرکین کرده بود ، روزی پیرمردی از میان کتاب های در خاک ه اش دفتری را جست. در این دفتر داستانی بود ، در این داستانی مردی ، بر کف این مرد کمانی.



" آرش در قلمرو تردید / نادر ابراهیمی "


سال روز در گذشت نادر عزیزم 





تو بیشتر منی یا من تو ؟

درخواست حذف اطلاعات


اگر بدانی وقتی نیستی

چقدر بیهوده ام

تلخم

ابم

هیچم !

اگر بدانی فقط ...

هیچوقت نمی روی

بانوی زیبای من !

حتی به خواب .

 


" عباس معروفی " 





سیاه

درخواست حذف اطلاعات


سیاه

یعنی

تاریکی گیسوی تو

 

سیاه

یعنی

روشنی چشم تو

 

سیاه

یعنی

روزگار تاریک و روشن من

مثل

اشک تو

که گونه ات را

با سرمه ی چشمت

نقاشی می کند

 

مثل

حس ما به هم

وقت فاصله ی ما از هم

 

سیاه

یعنی

شعر سپید من

در جواب غزل خداحافظی تو

 

سیاه

یعنی

رو سفیدی من

بعد از عشق تو


سیاه

یعنی ...



" افشین یداللهی "

 




آ ین جرعه این جام *

درخواست حذف اطلاعات


همه می پرسند :


چیست در مبهم آب ؟
چیست در همهمه دلکش برگ ؟
چیست در بازی آن ابر سپید ؟
روی این آبی آرام بلند ،
که ترا می برد اینگونه به ژرفای خیال ؟


چیست در خلوت خاموش کبوترها ؟
چیست در کوشش بی حاصل موج ؟
چیست در خنده جام ؟
که تو چندین ساعت ،
مات و مبهوت به آن می نگری ؟!


نه به ابر ،
نه به آب ،
نه به برگ ،
نه به این آبی آرام بلند ،
نه به این خلوت خاموش کبوترها ،
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام ،
من به این جمله نمی شم.


من مناجات درختان را هنگام سحر ،
عطر گل یخ را با باد
نفس پاک شقایق را در کوه ،
صحبت چلچله ها را با صبح ،
نبض پاینده هستی را در گندم زار ،
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل ،
همه را میشنوم ، می بینم
من به این جمله نمی  شم !


به تو می شم
ای سراپا همه خوبی ،
تک و تنها به تو می شم .
همه وقت
همه جا
من به هر حال که باشم به تو می شم.
تو بدان این را ، تنها تو بدان !
تو بیا
تو بمان با من ، تنها تو بمان !
جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب
من فدای تو، به جای همه گلها تو بخند.
اینک این من که به پای تو درافتاده ام باز
ریسمانی کن از آن موی دراز ،
تو بگیر ،
تو ببند !

تو بخواه

پاسخ چلچله ها را ، تو بگو !
قصه ابر هوا را ، تو بخوان !
تو بمان با من ، تنها تو بمان !
در دل ساغر هستی تو بجوش !
 من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است ،
آ ین جرعه این جام تهی را تو بنوش!
 


" فریدون مشیری "


* عنوان شعر متعلق یه شاعر است.


پ.ن : هیچ مثل مشیری نمی تونه حالم خوب کنه .





حکم : گربه را پای حجله کشتن

درخواست حذف اطلاعات


اگر ی از دست زن و فرزندش یا یکی از بستگانش در عذاب باشد و چاره ای هم برای درد خود نیابد ، در مقام سرزنش به او این مثل را می گویند.


دختر بد اخلاقی بود که ی جرئت نمی کرد او را خواستگاری کند . تا اینکه یک نفر داوطلب شد که او را به زنی بگیرد ؛ و رفت او را گرفت . شب عروسی آنها را وارد حجله د . مرد بدون مقدمه رو کرد به ی که داشت و گفت : برو آب بیار من تشنه هستم . بعد رو کرد به الاغش و گفت : برو آب بیار من بخورم. مرتبه سوم رو کرد به گربه ای که آمد توی خانه و گفت : برو یک ظرف آب بیاور وگرنه سرت را می برم. اما گربه از جایش تکان نخورد. مرد هم معطل نکرد و و پرید سر گربه را برید. آن وقت رو کرد به زن و گفت برو یه ظرف آب بیاور . زن فورا آب را حاضر کرد و از آن به بعد هم هر فرمانی شوهر به او می داد بلافاصله انجام می داد .


مرد همسایه ماجرا را فهمید . او هم به گربه ی خانه شان گفت : برو آب بیاور وگرنه سرت را می برم.  زنش که این حرف را شنید گفت : آن که گربه را سر برید پای حجله بود نه بعد از چند سال خانه داری .

 


روایت اول

محمد حسین کریمی – چهل و هفت ساله – قمبوان - اصفهان

یک هزار و سیصد و پنجاه خورشیدی

 

" تمثیل و مثل / احمد یان "

 




سایه

درخواست حذف اطلاعات


برف راه ها را بست

تو نبودی

دو زانو در برابرت نشستم

چهره ات را نگاه

با چشمان بسته

کشتی ها نمی گذرند ، هواپیماها پرواز نمی کنند

تو نبودی

در برابرت به دیوار تکیه داده بودم ،

حرف زدم ، حرف زدم ، حرف زدم

اما نتوانستم دهن باز کنم

تو نبودی 

با دست هایم تو را لمس

دست هایم به روی صورتم بود.



" ناظم حکمت "