رسانه
رسانه

کتاب (مناسب) بخوانیم !



امتحان گند زدم ولی خب قبول شدم

درخواست حذف اطلاعات

آره میدونم خیلی مس ست که سگ بزنی و بعدم با نمره e قبول بشی ! ولی دو تا چیز .

مون خیلی وار امتحان گرفت ! آخه کجای دنیای امتحان پا تخته ای میگیرن ! آ ین باری که امتحان پاتخته ای ازم گرفته شد کلاس چهارم دبستان بودم و یه معلم عجیب و غریب داشتیم که به جای اینکه بهمون دیکته بگه میووردمون پای تخته و میخواست کلمه هایی که بلغور میکرد رو براش مینوشتیم به صورت قطار ! بهش میگفتن دیکته پا تخته ای.


حالا فرض کن همون تخته سبز رو بهت بدن با یه تیکه گچ و حتی تخته پاک کن هم در اختیارت نذارن و با کف دست مجبور شی پاک کنی ( بله درباره سیستان بلوچستان حرف نمیزنم درباره ی اروپاست ) بعد ازت بخوان تابع های جاوا رو بنویسی ! کلا یه دقیقه وقت داری برنامه ای رو روی تخته بنویسی که معلم دقیقا توی ذهنشه ! خب معلومه مس ه میشه دیگه . بعد تازه با همه اینا من اماده بودم ولی خیلی اتفاقای دیگه دست به دست هم دادن مثلا کلا فقط 30 درصد کلاس پاس شدن درحالی که توی آزمون تستی که قبلش گرفته بود همه پاس شدن و فقط یه نفر نمره e گرفته بود.


خب حالا بگذریم اصلا نمیخواستم درباره ی امتحان حرفی بزنم ولی دیدم یکی از دوستان جویا شده بود گفتم این لحظه رو ثبت کنم ! :دی








اومده بودم که درباره ی چیز دیگری حرف بزنم

درخواست حذف اطلاعات


بله ! درباره ی احساساتم !


این روز ها فرقی نمیکنه سوار دوچرخه باشم یا زیر دوش یا وسط حل یه سوال. فقط کافیه یه لحظه به یه آرامش نسبی برسم و ذهنم به ح راکد در بیاد ، که یک هو یه شوک کوچیک و ناگهانی وجودمو میگیره. بدنم میلرزه. سرم رو ت میدم و در اکثر موارد کلماتی مثل » هوی . یا " شت " از زبونم جاری میشه ! نه نترسید دیوانه نیستم و اینا خود به خود به وجود نمیاد ! بلکه به چیزایی فکر میکنم و این حس میاد سراغم. حس اینکه : نباید قطعا وارد این قسمت از زندگی میشدی ! تو که اینکاره نیستی ! بکش بیرون و برو زندگی غار نشینانه و ریل خودتو داشته باش ! تو رو چه به روابط اجتماعی در این سطح !!


حالا براتون میگم چیشده ! ( نه واقعا دستم نمیره به نوشتن ! اینجا بدترین جای جهانه برای زدن حرفام ... حرف زدن از شخصی ترین احساساتت و احساساتی که حتی دونستنش برای خودت هم خج اوره و باعث میشه رعشه بری رو نباید توی وبلاگ بلغور کرد . ولی خب به درک ! نمیتونم ننویسم ! باید بنویسم مگرنه این لحظات میمیرن مثل خاطراتی که سال ها پیش مردن و الان سایه هاشونو توی ع های تار و بی دقت گوشیم جست و جو میکنم. زمانی که ایران میرفتم . چقدر خوشحالم که ناشی بودم و مدام با دوستام سلفی های مس ه و الکی مینداختم. الان که فکرشو میکنم میبینم چقدر میتونستم باهوش تر باشم حتی و بیام و بنویسم درباره اون روز ها. حتی یه نوشته معمولی ... امروز رفتم کلاس فلان چیزو گفت . به فلان دختر و فلان پسر تیکه انداخت و سر سلف هم یه نفر از بچه های دوران راهنمایی رو دیدم. سر ظهر رفتم کتابخونه و کتاب خوندم و بعد با دوستم رفتیم کلاس فیزیک دو که فقط 5 تا دانش اموز داشت و بعد هوا که تاریک شد با دوستم توی مسیر برگشت کلی درباره ی بازی های کامپیوتری که هرگز بازی نکرده بودم حرف زدیم و بعد که مسیرمون جدا شد سوار ون شدم و توی ون دو نفر سر جا با هم دعواشون شد و موقع پیاده شدن از ون سرم خورد به سقف ماشین و بعد رفتم از کیوسک یه مجله همشهری داستان یدم که هیچ وقت بازش ن و نخوندم بعد رفتم خونه و با گوشیم چند تا چیز اپلود و با ف ع دعوا و با مریم درباره ی علاقه به خودکشی ش حرف زدیم و بعد شام خوردیم و خو دیم.

خالا که فکرشو میکنم میبینم چقدر زندگی تو ایران اونقدرم بد نبود. انگار یه خونه بزرگ بود. اینجا مثل کنسرو شدم ... تو ایران از نگاه های حرص در ار مردم مینالیدم و اینجا از نگاه ن ها و سرشون به کار خودشون بودن ...



میدونم که یه پرانتز باز که هنوز نبستمش . ولی اینجوریه دیگه ... به قول کوین اسپیسی : انگار تا الان بر اساس قانون ی جلو رفتم که حالاش هم بخوام اینکارو کنم . ( ذبیح الله منصوری باید بره جلوم بوق بزنه ! رکورد مز ف ترجمه رو ازش قاپیدم بدجور !)

---


رو یه نفر تو کلاس کراش داشتم. اولش دو سه ماه گفتم خب اینکه لقمه بزرگتر از دهنه بهتره حتی بهش فکر هم نکنم .. و شروع ازش دور شدن. بعد یک ماه و خورده ای تلاش به وضعیت به شدت بدتری رسیدم . علاقه هه همچنان باقی مونده بود ولی چیزی که ظاهرم نشون میداد یه جور تنفر بود که سعی دارم به هر نحوی ازش دوری کنم.


نتونستم این یه موردو تحمل کنم ! و دیدم هرجوری حساب کنم تهش اعصاب خوردیه. پس چرا خساست به ج بدم. بیام این اعصاب خوردی رو با خودش شریک بشم :! هیچی دیگه بهش گفتم . .. اونم از طریق چت ! بله من آدم چت هستم و اینا ولی دلیل اصلی ترش این بود که خوردیم به تعطیلات و اصلا نمیدیدمش تا چند هفته و تنها راه ارتباطی همین چت بود.

گفتم که آره ازت خوشم میاد و اینا اگه میخوای بریم بیرون !


و خب طول کشید که جواب بده. ده روز . ولی تو همین ده روز حس مس ه ی "کرینج" ولم نمیکرد.


انگار که یک تماشاچی زندگی خودم بودم و به حماقت و بچگی خودم میخندیدم. تا قبل از این یه عهد با خودم داشتم .. سینا هرکاری میخوای ولی بیرون ! آبروی خودتو میبری بچه و این حرفا :دی


مدام با به یاد اوردن اینکه چه کاری یه رعشه خفیف به کل بدنم وارد میشد و اگه سوار دوچرخه بودم با صدای بلند میگفتم : شششششششت


انگار که چیزی بعدش تغییر میکرد. و باور کنید یا نه ولی تغییر میکرد. وقتی صدای خودمو میشنیدم که با لحن طنز میگفت : شت . یه کم از ح مز ف بودن در میومد قضیه برام و یه ح : " خب حالا تو ام ! " بهم دست میداد و باعث میشد خیلی هم نگران نباشم . . .


هر آدمی یه جوره . یه سری ادما هستن که حاضرن از تشنگی هلاک بشن ولی وسط کلاس درس پا نشن و برن آب بخورن . من نمیگم از اون ادم هام . ولی خب اگه ادم ها رو روی بازه ی " مسلط به روابط اجتماعی" قرار بدیم و نقطه صفر باشه اون ی که از حاضر نیست از کلاس بره بیرون ... خب من بیشتر سمت اون نقطه دارم برای خودم قدم میزنم. گاهی وقتا یه جهش بر میدارم و ازش فاصله میگیرم و وقتی میبینم خیلی اوضاع ناجوره دوباره میپرم توی سنگر و به جناب صفر نزدیک میشم :)


درونگرایی و تمایل به تنهایی و دوری از اجتماع همیشه برای من یه دوست سالم و صمیمی باقی میمونه. درون شکی ندارم . بخش بزرگی از شخصیت من وقتی به وجود اومد که ساعت ها به دیوار زل زدم و فکر ... ولی چیزی که زندگی در حال توسعه و تغییرم تا الان به من نشون داده اینه که واقعا به صلاحمه که این دوست کم کم جای خودشو به چیز دیگه ای بده ...




ننننننننننننننننننن

درخواست حذف اطلاعات

باید کم کم شروع کنم به نوشتن ! حالا نمیدونم از کجا شروع کنم ولی در کل خودسانسوری به شدت به جونم افتاده !


نمیدونم از چی بگم که مجبور نباشم بابتش کلی توضیحات بدم. شاید بد نباشه درباره بی ربط ترین اتفاق امروز بگم. اونجوری بهتره.

تو مترو داشتم به پاد ت گوش میدادم. درباره ی رئیس جمهور جدید برزیل که به شدت راستگرا و نژاد پرسته. و میگن انتخابش به همون صورت که ترامپ انتخاب شد بود. یعنی مردم فکر می رای نمیاره و نگرانش نبودن و ج نمیگرفتن بعنوان یه رقیب و در آ رای اورد . همون اتفاقی که برای ترامپ افتاد.


و فکر به اینکه الان وسط اروپا دارم یه پاد تی گوش میدم که درباره ی یه کشور اونسر جهانه. حقیقت اینه که تو این یک سال به شدت اینترنشنالیزه شدم :دی (همون هموژونیزه نیست) ب یه حساب سر انگشتی دیدم تو این مدت محدود از چهار گوشه جهان آدم دیدم و باشون حرف زدم. منی که تا دیروز توی یزد دو تا فرانسوی دیده بودم و باشون حرف زده بودم سر از پا نمیشناختم حالا خواه یا ناخواه هر روز ملیت های مختلف رو میبینم و باشون حرف میزنم ! و هیچ کدوم برام جالب تر از یی ها نبوده. هر جا یه یی دیدم سعی مکالمه رو تا بیشترین حد ممکن کش بدم. چند هفته پیش با یه نفر حرف میزدم که یازده سپتامبر رو از نزدیک دیده بود و وقتی اتفاق افتاد چند تا خیابون پایین تر توی محل کارش بوده. و بهم گفت ده تا از دوستاشو اونجا از دست داد.


واقعا چیزی که مردم ما تو ایران ازش محرومن ارتباط با بقیه جهانه.
اگر شانس بیاریم چارتا خارجی رو ببینیم که بعنوان توریست اومدن ! ولی نه توی زندگی هر روزه. از این جهت با افکار و فرهنگ های مختلف ناآشنا ییم و اگرم ادعای آشنایی داریم بر اساس چند تا و سریال و مستنده نه بر اساس حرف زدن با ادم ها.


دیروز م بهم پیام داده بود که سینا از راضی ای یا نه ! به نظرت آی کیو بچه ها خوبه ؟

گفتم بهش که آی کیو مهم نیست. همین که توی محیط آزاد بزرگ شدن و نظراتشون بدون اینکه خودشون انتخاب کنن مدرن و دموکراتیکه خودش خیلیه. گفتم که من خودم دو هیچ ازشون عقبم ولی سعی میکنم خودمو وفق بدم !


مثلا چند وقت پیش سر سفره شام خانواده داشت درباره یه پسری که ظهر دیده بودنش سوار دوچرخه بود و پیرهن نداشت حرف میزدن. هر ی یه ابراز نظری کرد (انتقاد !) و بعد دو دقیقه دیدم هنوز دارن حرف میزنن دربارش.

گفتم : بابا ول کنید مردمو بذارید هرجور میخوان بگردن ! خودمون از یه جایی اومدیم که شلوارک هم ممنوعه !

بعد کلا متوجه شدن و همچین یه سکوت جالبی اومد ! و شروع به انتقاد محیط خودشون عوض گیر دادن به نحوه لباس پوشیدن مردم !





----------------------



این پست رو حدود بیست روز پیش نوشتم ولی انتشارش ندادم . چون هدفم این نبود که ی بخونه. جدای از اینکه فضای خیلی منفی ای داره این پست خیلی وقته که امیدم رو به خواننده ها از دست دادم .:)


ولی خب ... حس میکنم الان بد نباشه این پست رو انتشار بدم و ببینم چی میشه.




سلام دوستان !

درخواست حذف اطلاعات
همیشه برایمان بت میساختند. این مساله مختص ایران نیست به نظرم جهانی است. برمیگردد به زمانی که رسانه ها شدند خدای مردم.
توی ها و سریال ها. همیشه افرادی هستند که الگو و قهرمان اصلی اند. حتی اگر اول ش ت خورده و داغون باشن ولی رفته رفته میرن به سمت یه شخصیت مهم . شخصیتی که جامعه از ما میخواهد باشیم.
وقتی توی مدرسه بودیم معلم میگفت : دانش اموز اونیه که درسش سر جاش باشه تفریحش سر جاش به خانوادش کمک کنه نمره های عالی بگیره و بعدم بره ! (یا بنا بر اعتقادات شخصی اون معلم این جمله آ شکل بندی خودش رو داشت. ) یا مثلا : بره به مملکت خودش خدمت کنه یا : بره پادویی ملت رو ه . یا : بره رئیس یه شرکت بزرگ بشه ( انگار که همه قرار است یک چیز باشند. همه قرار است رئیس شرکت باشند . همه قرار است پادو باشند یا همه قرار است راهی شوند و خیلی گزینه های دیگر که این مملکت آزاد بهم اجازه نمیدهد ذکرشان کنم !)
مهم اینجا نیست که ما م که به حرف ناظم مدرسه گوش نکنیم. مهم اینجاست که ناظم مدرسه این را از ما میخواست که به حرفش گوش کنیم و چقدر بچه و تخس و نادان بودیم. چقدر به ما گفتند چیزی باشیم که خودمان از اول میدانستیم اصلا دلمان نمیخواهد باشیم !

چقدر خودمان به سر خودمان کوفتیم : یک بار هم از دوستان و همکلاسی هایم نشنیدم که بگویند : تو باید خودت باشی ! و ببینی که دلت میخواهد چی بشوی . عوضش گفتند : فلانی خیلی خداست. هم روابط اجتماعیش بالاست هم چهار تا ساز میزنه هم نمره هاش بالاست هم فوتبالش خوبه !
چقدر وقتم تلف شد صرف اینکه فوتبال را یاد بگیرم فقط برای اینکه چیزی باشم که محیط از من میخواهد نه چیزی که بهش علاقه دارم ! به قدری که هنوزم که هنوز است نمیدانم به چه چیز علاقه دارم ! گاهی نقاشی را دنبال میکنم ولی حالم بد میشود وقتی میبینم دارم تلاش میکنم چیزی را طراحی کنم که هیچ لذتی از کشیدنش نمیبرم. پس آن همه سینای نقاش سینای نقاش که میگفتند چه بود.
بیست و یک سال دارم و تازه دارم میفهمم هیچ بتی وجود ندارد ! قرار نیست ی الگوی زندگی ام باشد. به زندگی خیلی از الگو هایی که زمان کودکی اسمشان را توی ماتحتمان فرو می د نگاه میکنم و به جز پشگل چیزی نمیبینم . پسری که فوتبالش خوب بود و چهار ساز موسیقی میزد و روابط اجتماعی اش عالی بود حالا شده یکی از ده ها میلیون کامنت دهنده و استوری گذار اینستاگرامی . از آنهایی که سارتر در کتاب تهوع میخواهد روی سر و صورتشان استفراغ کند . آدم هایی که حاضرند زیر بار وزنه 500 کیلویی مثل عربده بزنند ولی به 15 متری یک کتابفروشی نزدیک نشوند. یکبار محض رضای خدا ویکی پدیا را هم چک نمیکنند و درباره ی سیاست های منطقه و جهان تز میدهند .
خواندن تنها برای جمع اخبار به کار میرود دروس زندگی از کلیپ های یک دقیقه ای در اینستاگرام با زیر نویس فارسی و زندگی نکبت باری که ایرانی ها در اینترنت سخت بدان چسبیده اند چرا تنها جایی است که تقریبا ی با آنها کاری ندارد.

اصلا خودم هم نفهمیدم چی نوشتم ! ولی مینویسم. تا زمانی که بلدم ... که تهش مشتی آدم بخوانند ؟ نه . که خودم بخوانم. بعد ها. :)



دو دختر نه چندان مشکوک در کتابخانه و سوژه وبلاگ

درخواست حذف اطلاعات

در کتابخانه های دانمارک چیز هایی درباره ی ایران پیدا میکنید که در موزه ی ملی پیدا نمیکنید ! کتاب های رنگی مستند بزرگ درباره ی شیرینی دانمارکی پزی های تهران پنجاه سال پیش !


خب این ها را گفتم که بدانید وقتی میگویم کتابخانه یک ساختمان ل کننده که هنگام ورود بازرسی بدنی ات میکنند را متصور نشین که سالن مطالعه اش جدا از سالن کتابهاست و تازه سالن مطالعه خودش به دو جنس نر و ماده تقسیم میشود !


الان توی کتابخانه ای توی کمون کپنهاگ هستم. در حال مطالعه برای ازمون شفاهی فردا. ساعت پیش دو دختر دانمارکی امدند و درس میخواندند اصلا نمیدانم چرا الان دارم اینرا میگویم ولی چند نکته جالب و مز ف الان به ذهنم رسید ! (انقدر توی این مدت چیز ننوشتم که الان دارم با لحن کت وب نویسی میکنم ! این یعنی فاجعه ! من همینجوریشم هرکی ع مو میبینه میگه ای بابا چقدر بچه مثبتی حالا فرض کن این وبو هم بخونن با لحن کت و لابد فکر میکنن من دابل مثبتم ! بابا مثبت باباته من کجام مثبته من یبار توی انشای مدرسمون درباره ی شبیخون زدن به کتابخونه مدرسه قبلی نوشتم معلممون میخواست رسما بره گزارش بده به مدیر شانس اوردم طرف مشتی بود و ازین کارا نکرد !)


خب برگردیم به قضیه جذاب دو دختر توی کتابخانه ! نمیدونم چرا جذاب ولی اول اینکه کلا سه تا میز بود و من مثلا میز وسط بودم و اینا یکیشون رفت میز سمت چپ و اون یکی سمت راست اینجوری خیلی بهتر شد اگه کنار هم میشستن هی میخواستن زر بزنن با هم و منم تمرکز برام نمیموند (:


بعد کلا انگار تو اون مدتی که اونجا بودن تا حالا با اون غلظت درس نخونده بودن ! فکر کنم امواج زنی رو لودر وار به سمتشون پرت می ! یکیشون یه چیز پلاستیکی جالب داشت که داشت باهاش درس میخوند ! (چیه ؟ نکنه ذهنتون نرفته جاهای منحرف کننده ؟ خب اگه نرفته دیگه انشالا تا الان رفته ) بله اون چیز پلاستیکی سبز هم بود و (نه خیار نبود) و آره یه جور ابزار بود برای نگه داشتن کتاب به ح عمودی ! انگار صفحه ی لبتاب باشه ! خیلی خفنه ها ! مخصوصا موقع درس خوندن با لبتاب خیلی به کار میاد چون هم مجبوری از کتاب بخونی هم از لبتاب و باید جفتشون تو یه زاویه باشن ( یا به قول گفتنی موازی باشن ! ). و خلاصه که آره .


اون یکیشون یبار از جاش پاشد چنان تلق تولوقی راه انداخت که اصلا یعنی مز ف ! ازین مدل دخترا تو دانمارک هست نمیگم نیست ولی دیگه تو کتابخونه ندیده بودم. آدمایی که میان کتابخونه معمولا کتونی و اینا پاشونه و همچین یه ژاکت خز هم دارن و کلا راحتن . و این یکی خیلی جالب بود برام . بعد تازه همین که کفشش تلق تولوق میکرد دو دقه نمیتونست رو صندلی بشینه هی ارتفاعشو تغییر میداد و غیژ غیژ میکرد ! قشنگ معلوم بود کلاشو بندازن کتابخونه نمیاد برداره لابد به خاطر دوستش اومده بود ( قابل به ذکر نیست که در واقع این دوستش بود که داشت از ابزار سبز رنگ برای درس خوندن استفاده میکرد به نظرم اون تلق تولوقه ایه اصلا درس نمیخوند. نمیدونم چی کار میکرد راستش میتونستم یه نگاه بندازم ولی دیگه اونقدرم زندگی مردم برام جالب نیست :دی ( سوال : پس چرا اومدی یه طومار نوشتی درباره ی دو تا دختر مردم که تو کتابخونه اومدم دو دقه کنارت نشستن ؟ - جواب : چون میخواستم یه چیز بنویسم ! همین ! میخوام برای یکبارم که شده مباحث ابسترکت مطرح نکنم توی این وبلاگ یکم درباره ی دنیای فیزیکی حرف بزنم . و تازه فارسیمم به شدت تقلیل رفته . نه توی صحبت روزانه بلکه توی نوشتن یا حرف زدن رسمی . برای همین باید یه تمرین کنم ( علتش هم اینه که کتاب و متن هایی که میخونم همشون انگلیسی اند و به جز چارتا فوش کاری توی اینستاگرام اصلا دیگه سمت فارسی نمیرم. نه که از فارسی متنفر باشم ( که هستم ) بلکه به خاطر اینکه وقتم اونقدری گیر هست که همون یه ذره مطالعه رو هم سعی میکنم انگلیسی باشه !)



خب این بحث ها به کنار . الان ساعت 4 بعد از ظهره و هوا داره به سمت تاریکی میره. از پنجره ی روبروم خانه های کم ارتفاع پیداست . چراغ های همه خاموش. علتش اینه که هنوز ملت سر کارن و نیومدن خونه. ولی چیز جالبی که درباره این خانه ها نظرم رو جلب میکنه این ارزش نهانیه که توی اونهاست. اگر نگم بیلیون ها ولی میلیون ها انسان در سرتاسر جهان میخوان به این نقطه از جهان بیان و حتی شده یک مربع دو در دو اینجا داشته باشن. چیزی که به طور مفت و مادرزاد به خیلی از این ها داده شده. ولی اصلا قدر نمیدونن . همونطور که ما ها هیچ وقت قدر اینو نمیدونیم که میتونستیم یک توی سلاخ خونه بدنیا بیاییم.







استرس دارم و یوتیوب میبینم و پست مینویسم همانا که کارساز گردد

درخواست حذف اطلاعات

چهل و پنج دقیقه به امتحان مونده. یه ساعت زودتر اومدم به خیال اینکه مرور کنم و درس بخونم ولی استرسم به قدریه که تصمیم گرفتم خودمو هول نکنم و یهو دیدی موقع مرور یه چیزی دیدم که بلد نبودم و حالا بیا بیارو باقالی بار کن ! رفتم یکم توی یوتیوب چرخ زدم و چند تا ویدئو دیدم . الانم دارم توی ساوند کلاود موزیک های این هفته رو گوش میدم :) واقعا چیزای خوبی داره ! فهمیده که من چه مدل موزیکایی خوشم میاد و پیشنها که میاره مطابق با همون سبکه. :!


این ویدئو درباره ی فراگیر شدن ای اسپورت یا ترجمه تحت اللفظیش : ورزش الکتریکی . هست که منظور همون بازی های ویدئویی (کامپیوتری) هست که الان توی جهان دیگه رسما یه شاخه ورزشی محسوب میشه و هنوز البته چون جدید اومده خیلی ها شوک زده اند و اصلا اونو ورزش نمیدونن.


https://www.youtube.com/watch?v=bmz2qflrlvk


(کافیه روش کلیک کنید ) بعدم ویدئو به انگلیسی هست و برای تمرین زبانتون هم خوبه (فکر کردین خودم برای چی دیدم ؟ :دی )


خب دیگه این پستو بیشتر نوشتم تا استرسم از بین بره :) فکر نکنم وب نویسی تمرین نویسندگی محسوب بشه ! باید بشینم عین ادم داستان بنویسم ! :) ی از شما ایده ای نداره درباره کمیک استریپ ساختن ؟ اگه اره یه پیام خصوصی ای چیزی بفرسته !


فعلن




ادم های بدبخت دوست داشتنی

درخواست حذف اطلاعات

بدبخت نمیشود گفت . شاید لغت مناسبی نباشد . اما لغات فقط بهانه اند . همه خودتان خوب میدانید که چنین افرادی وما بدبخت نیستند . اما خب . از شما پایین ترند . مثلا توی درس . توی سخنور خوبی بودن . توی سریع بودن . توی مهربان بودن . توی تته پته ن یا حتی توی نقاشی . همیشه انی هستند که در این ها از شما کمترند . و وما هم انطرف کره زمین نیستند . بلکه دقیقا در همان اتاقی اند که شما هستید . در واقع رقیب شما هستند .


وقتی میبینی که در کلاس یک نفر هست که از تو بدتر هست . چنان حس خوبی بهت دست میدهد که نمیدانی باهاش چکار کنی . یک جور راحتی مفت و مجانی و رایگان (خودم میدونم سه تا لغت هم معنی رو گفتم !)


مصیبت انجاست که تو باشی بدترین نفر و خودت هم این را بدانی . یعنی توی اتاق بشماری ببینی چند نفر از تو غیر اجتماعی ترند . و ببینی که ای دل غافل . همه از تو سر و گردنی بالاترند حتی اون پسری که گوشه اتاق کز کرده و اسهال داره هم تعداد جمله هایی که گفته از تعداد سرفه های تو که بهشون میگی حرف زدن بیشتره . و در واقع میفهمی که جات توی اتاق نیست و از جات بلند میشی و میری ! (شما رو نمیدونم ولی من سعی میکنم برم . هیچ وقت نمیخوام ضعیف ترین و یا همون بدبخت باشم)


ولی بهرحال . از بدبخت هایی که در اتاق میمانند متشکریم ! که به ما حس خوب اعتماد به نفس را داده ، خود را زیر چرخ های سرنوشت له کرده و دم نمیزنند .






های پاتریک

درخواست حذف اطلاعات


پست ا وب بهار(ه) :


عرضم به حضورتون که ایی که شماره ی من رو داشتن، از این به بعد در جریان باشن که اون خط دیگه دست من نیست و واگذار شده و درحال حاضر هیچ خطی ندارم.

ضمناً این وبلاگ تا چهل و هشت ساعت دیگه حذف می شه و «بهار پاتریکیان» برای همیشه از وبلاگ و وبلاگ نویسی، حاشیه هاش و هرچیزی که بهش مربوط باشه کنار میره و تحت هیچ عنوان دیگه ای و در وبلاگ دیگه ای هم، به فعالیت ادامه نمی ده.

پ.ن: مواظب خودتون باشید خلاصه. :)


این پست ا وبشه . شاید وبش پاک بشه و این پست دیگه قابل نمایش نباشه پس من با کپی ش در این قسمت بهش زندگی مجدد میدم :!


حس میکنم یکی از دوستام تصمیم گرفته اتونازی انجام بده ! انقدر از رفتنش ناراحتم که در واقع ازش بدم اومده ! فرض کنید ی که تصمیم بگیره خودکشی مجازی کنه در واقع داره دوستی های مجازی شو هم میکشه . در واقع من یه جورایی دارم به قتل میرسم به دست این ادم . پس چرا باید دیگه برام مهمه باشه ؟؟ مگه اینکه خیلی دیوانه باشم که عاشق قاتلم باشم !


فقط فکر میکنم همونطور که یه زمانی یه پست رمز دار دربارش ساختم و به گفته خودش باعث شدم اون روز گریش بگیره ، حالا هم حس میکنم بهتره همزمان با مرگ مجازیش خاطر نشان بشم که باهاش دوست خوبی شدم و خیلی جالبه ادم با ی که یه زمانی دشمن بوده یهو دوست بشه میتونید کلی به اون دعوا های قبلی بخندید (معمولا برع ه شه که زیاد اتفاق میفته و دوست ها دشمن میشن که چندان جالب نیس ! )


یه مدتی هست که تو فاز افسردگی شدیدی هست . یا حداقل من این رو حدس میزدم.


یادم میاد یه زمانی چقدر ارزوم این بود که این روز خ ظی واقعی واقعیش برسه ...

الان اون روز رسیده ولی من دیگه ارزوم عوض شده یعنی برع شده !


های پاتریک . های به دانمارکی هم سلام میشه هم خ ظ !^^ خواستم یه خ ظی اسپشال باشه کاز یور سو فاکینگ اسپشال ^_^



تصویر ابتدای پست : فردری ن حزب سوشال دموکرات دانمارک . صرفا چون روش کراش دارم ع شو گذاشتم چند روز پیش تو فستیوال جوانان اومده بود پونزده دقیقه صحبت کرده بود. خبرش دیر رسید دستم مگرنه شانس دیدنشو داشتم از نزدیک که متاسفانه بر باد رفت این خانم به شدت ضد مهاجراست برا همین خیلی برام جالبه ببینم واکنشش چیه وقتی یه مهاجر رو ببینه که طرفدارشه (مثلا الکی انگار من از سیاست خیلی سرم میشه !)





سانسور در مرام ما نیست

درخواست حذف اطلاعات

برا بهار پاتریکیان عزیز که این اوا پست خ ظیشونو خونده بودیم یه کامنت گذاشتم برا این پستش .


ازونجا که تایید نکرد و منم ازونجایی که کار دیگه ای ندارم اون کامنتو اینجا میذارم ! امیدوارم ایده بدی نباشه ^^

:


خ ظیت انقد ابکی بود که الان پشیمون شدم اون پست رو زدم ! اینستاتو دوباره بساز باو :! تو ادم رفتن نیستی :دی






نخوانید. :)

درخواست حذف اطلاعات
بعد از مدتی ، نمیخواستم بنویسم. هیچ وقت دلم نمیخواست بنویسم، منظورم در این وبلاگ . یک جورهایی آلوده است. آلوده به تصورات منفی. آلوده به کامنت های خصوصی دوستان نزدیکم که میگویند : بس است بس است ! عین بقیه باش.
آلوده به آدم هایی که بدون اینکه کاری باهاشان داشته باشم آمدند به زندگی ام. سرک کشیدند و دیدند این پسرک عجیب که این پست های عجیب را مینویسد کیست و بعد دمشان را گذاشتند روی کولشان و رفتند.
و وقتی در مورد آنها در پست هایم حرف زدند شاکی شدند و فکر د جرم کرده ام. در حالی که من همیشه اطرافیانم را توصیف کرده ام. به هر شیوه ای که دلم میخواست. اگر نمیخواهید در پست ها باشید. فاصله تان را حفظ کنید. ها ! همین :)

فکر میکنم اعتماد به نفسم اندکی برگشت. میخواستم کمی بیشتر در وبلاگ بنویسم. ولی هربار آمدم بنویسم. در مورد خود وبلاگ و ساختارش شد. این وبلاگ را به قدری باد کرده ام که حالا نمیتوانم یک پست خشک و خالی و بی غرض در مورد زندگی ام بنویسم ، بدون آنکه خود وبلاگ را مورد اشاره قرار دهم.

میخواهم درباره این ی ال بگویم. ی ال خاک اروپا را خوردن یک سال هوای اسک ناوی را استشمام . یک سال بودن در محیطی که همه در ایران میگویند : " حالا اونجا هم پخی نیست " یک سال در آرزو هایم زندگی .... ی ال نبودن در تهران اب شده .
و پست هایی که نوشته نشد. در مورد حرف هایی که به جای اینکه به ذهن کثیف مخاطب های زورگو و احمقی که در ایران فراوانند ریخته شوند ، در دلم ریخته شد. حرف هایی که در چت های تلگرام گم شد. برون ریزی هایی که بر کف جاده ریخته شد. به جای اینکه نوشته شوند در گوش خارجی ها بلغور شد. آن هم نه به زبان فارسی. بلکه به زبان انگلیسی یا زبان همین کشور.
طولی نکشید ، منظورم در دو سه ماه اول اقامتم در اسک ناوی است. طولی نکشید که فهمیدم چقدر این آدم ها بهتر از مایند. چقدر شان غیر قابل تصور هست . چقدر دموکرات ترند . چقدر سرشان توی همدیگر نیست. چقدر کم قضاوت میکنند و چقدر دیر بهشان برمیخورد.

چقدر به بچه هایشان اجازه میدهند در کف جاده خودشان را بمالند، چیزی که تو ایران اگر شاهدش بودم حتما یک توسری به سر آن بچه همراهش بود. آنقدر به اختلاف ها عادت کرده ام که گاهی به خودم می آیم و به اولین چیزی که نگاه میکنم نشانی از تمدن و پیشرفت را میبینم. چیزی که در اینجا هست و در ایران نیست. بروشور هایی در مترو که خبر از کتاب های رایگان در یک اپلیکیشن محبوب را میدهند. رو مه های رایگان که هر روز صبح در قطار ها پخش میشود. انواع و اقسام میتینگ ها و برنامه های فرهنگی در کتابخانه های سرتاسر کشور
جلسه ی تاریخ خوانی رایگان در کتابخانه. همه آدم های سن بالایند. مردی که حرف میزند درباره ی تاریخ آلمان پس از جنگ جهانی اول حرف میزند. ولی وسط حرفهایش اسم هیتلر را می آورد همه آه میکشند ، انگار که اسمی نفرین شده آمده. انگار که نباید آنجا باشد. نمیدانم چرا هر وقت این جلسه تاریخ خوانی به ورژن ایرانی اش را تصور میکنم خنده ام میگیرد.

یعنی میدانم چرا. ولی نمیدانم چرا را برای این گفتم که ساختار زبان فارسی انقدر پیچیده و بی در و پیکر هست که گاهی مجبوری برای اینکه روی چیزی تاکید کنی بگویی : نمیدانم چرا .. مثل وقتی که میخواهی خیلی چیز های دیگر را بگویی ولی جمله ای که از دهانت می آید تقریبا مخالف چیزی هست که در ذهنت داری . " نه ! لازم نیست " (در حالی که لازم بوده ولی فقط یک تعارف زده ای که مثل زالو از کودکی به خوره ی رفتار و کردارت افتاده) " خواهش میکنم ". (در حالی که منظورت فقط این بود که تشکرش را بی جواب نگذاری) " قربانت بشوم " (در حالی که فقط میخواهی بگویی که دشمنش نیستی ! نه اینکه حاضری بخاطر او خودت را قربانی کنی ) و " شما " . ( در حالی که آدمی که باهاش حرف میزنی یک نفر بیشتر نیست . )

داشتم میگفتم. ورژن ایرانی این جلسه تاریخ خوانی.
اولا که ترکیب " کتابخانه ساعت 8 شب " در ایران چیزی جز یک جوک افسرده کننده نیست. بگوییم : آپارتمان تنگ و تاریکی در گوشه ای در شمال تهران نزدیک جایی که پولدار ها بستنی های خفن میخورند ... از پله های تنگ بالا میروی و میرسی به اتاقی . اکثر افراد داخل اتاق خانم های 30 الی 40 سال هستند . نه یک پیرمرد نه یک پیرزن. چند تایی جوان هم بینشان هست که تیپ زده اند و میدانی برای هرکاری به اینجا آمده اند به جز گوش دادن به تاریخ.
تا همین جایش هم خیلی چیز خوبی هست. لاقل یک وجه تشابه ای که با مدل اروپایی دارد این است که رایگان است و نیاز به پرداخت بلیط ندارد. و خب همین قضیه به این منجر میشود که اصلا تاریخ دان به جلسه نیاید چون فکر میکرده قرار است پول خوبی به جیب بزند . مگرنه برای چه باید محض رضای خدا از آن سر تهران توی این ترافیک بکوبد و بیاید تاریخ خوانی کند ؟





پست جدید

درخواست حذف اطلاعات



اگر خیلی خوش شانس باشم ماهی یکبار یه ترک پیدا میکنم که تاثیر باور ن ی ای روم میذاره. همون موقعست که میگم باید احساسمو در مورد اون لعنتی بنویسم.


از ساوند کلاود این تیکه رو پیدا . احتمالا خیلی معمولیه. معمولی تر از اونی که آدم بخواد جدی جدی بهش گوش بده و متوجه رمز و راز هاش بشه. . .


همینجور توی لیست آهن ی بود که لایک کرده بودم. بعد موقع نقاشی بود و این داشت پخش میشد. که یه لحظه یقمه ام رو گرفت. اونجایی که صدای انسان وار پخش میشه. ریتمش شبیه به ریتم نفس های آ یه ماهیه که از آب بیرون افتاده و با همون ریتم داره هوا رو میبلعه. در کنار بیت های عجیب و غریب کنارش یه ترکیب خیلی وحشتناک رو بوجود اورده. منظورم از وحشتناک به معنی غیر قابل تحمل نیست. بلکه وحشتناک از جنبه ی اینکه نمیتونی هیچ احساس دقیقی رو براش پیدا کنی که بشه بهش مرتبط کرد. برام مثل معجونی از شادی و خوشحالی ناشی از بیخیالیه. ولی این بیخیالی ریشه در افسردگی و پوچی میتونه داشته باشه و این معجون غم و شادیه که منو میلرزونه. رعشه ی شعف و ناامیدی و وحشت و لذت . یه چیز آ ا مانی ...


نمیدونم چه چیزی منو به این آهنگ ربط داده. چه حس یا تجربه ای باعث میشه که از این آهنگ خوشم بیاد. به هیچ وجه شبیه آهنگ هایی که به طور معمول گوش میدم نداره. من اصلا خودمم نمیدونم به طور معمول چی گوش میدم. انقدر از همه چی بدم میاد که کمتر آهنگی رو واقعا میتونم تحمل کنم. .. این آهنگ رو هم مطمئنم بعد از چهارصد یا پانصد بار گوش دادن به زباله دانی پلی لیستم بندازم ... ولی میخوام تا میشه ازش لذت ببرم. ... استفاده بهینه !
شاید تجاربی که توی این یک سال داشتم. شاید نقاشی ای که اون موقع میکشیدم. شاید حس عجیب و غریب سه زبانه بودن. شاید هیچ کدوم اینها نیست ... شاید ذهن من دنبال یه تکیه گاه بود و حالا این آهنگو تکیه گاه خودش قرار داده و هرچه بیشتر میگذره به بت بودن این آهنگ اضافه میکنه .



samuel truth - mercury

https://soundcloud.com/ksed-1/samuel-truth-rise-04-mercury





اینبار به فارسی مینویسم

درخواست حذف اطلاعات

انقدر به فارسی کم نوشته ام که خواستم پیش پایتان یک داستان رو ویرایش کنم واقعا دیدم نمیتونم ! مجبور شدم همون لابلای جمله ها کلمه بچپونم ولی مثلا میخواستم جمله جدید بنویسم قشنگ یه حسی بهم میگفت این جمله ای که نوشتی به درد نمیخوره !



حالا اونو ولش کن. اومدم بنویسم چون فقط فکر میکنم نوشتن حالمو خوب میکنه. خوب که کلمه کلی گرایانه ایه . در واقع الان بد نیستم ولی همون حس مس ه ای رو دارم که هر وقت به یه نفر علاقه مند میشم درونم بوجود میاد. یه جور جوش و وش و وسواس الکی و سوالای بچگانه ای که از خودم میپرسم :


چرا بیشتر باهاش حرف نزدی ؟ چرا بیشتر پیشش نموندی ؟ چرا عین احمقا رفتار کردی ؟ چرا گذاشتی یه نفر سوم بیاد و گند بزنه به مکالمه پر آب و تابتون ؟ چرا انقدر صبر نداری ؟ چرا هنوز دلت براش تنگ شده ؟

آره این سوال آ ی کاملا آدمو میبره به این سمت که نکنه عاشق شدی یا هرچی . در واقع باید بگم عشق نیست ولی یه حس : "خاک تو سرت که نمیتونی به این آدم همون قدر که میخواد نزدیک بشی." عه.


متاسفانه به قدری به دنیای مجازی و عادت که الان واقعا زجر میکشم با این آدم که هیچی از قواعد دنیای مجازی با خبر نیست در ارتباطم. نه منظورم این نیست که سین کنه و جواب نده. منظورم اینه که " دکمه ایگنور مسنجر رو بزنه " و در عین حال رو در رو بهم بگه که براش چیزی رو ارسال کنم .


بیخیال ! فام خیلی مس ه تر از اونه که بشه ادامش رو هم زد. :)

(پولیتیکال کورکت کی بودی !!)






معلم عزیزم . روحت شاد

درخواست حذف اطلاعات

عزیزم ... بیش از دو سال از رفتنت میگذرد . سال هاست ندیدمت . ولی یادم نمیرود با من دست دادی . آن موقع که معلم ها با شاگردان دست نمیدادند . یادم نمیرود که خل بازی در میاوردی . انگار میخواستی از ا ین لحظات زندگی ات استفاده کنی . بهت گفته بودند سرطان داری .


قبل تر درباره ات پستی گذاشته بودم ولی هرچه وب را میگردم پیدا نمیکنم ... با برچسب "مرگ" تو را به یاد می اورم ..


تو اولین نفری بودی که با مرگش گریه . با اینکه میدانستم دیگر تو را نخواهم دید . نمیدانم برای پدر بزرگم هم همینقدر گریه خواهم کرد یا نه . اما لاقل او بیشتر عمر کرده ... تو جوان تر از این حرف ها بودی لعنتی


یادم است زیاد حرف میزدی . درس زندگی و این حرف ها ... کاش یکی از حرف های خوبت یادم مانده بود . کاش به جای یادداشت دیفرانسیل ، حرف های غیر درسی ات را یادداشت کرده بودم ...


میدانستم توی عقاید هیچ دخلی به هم نداریم . حتی توی سیاست . توی اوضاعی که تقریبا همه ، یک نظر داشتند . تو نظرت با همه فرق داشت . حتی مدیر مدرسه ! اما باز هم میشد باهات گپ زد ...


بس است . خواستم بگم ... احتمالا امشب من تنها شاگردت هستم که هنوز به تو فکر میکنم . فکر کنم گاف بزرگی بود ولی فکر نمیکنم اشتباه باشد .


به یاد تو بودن من هیچ دردی از تو دوا نمیکند . فقط شاید به من و ی که این متن را میخواند کمک کند .


که انسان ها ... انسان ها را باید دید . باید به یادشان سپرد ... چون انها تا همیشه نیستند . باید دانست که زندگی بازی ای نیست که مرحله ا ش بهمان جایزه بدهند ..


ممنون ازت . ممنون که قدر ا ین روز های زندگی ات را دانستی و یک ادم ل کننده هم برای خودت و هم برای شاگردانت نبودی و باعث شدی بیشتر از هر ی ... توی ذهنمان باشی ..



متاسفانه مرورگر شما، ق لت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب html5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آ ین نسخه می باشد
با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.






دیس شت ایز دوپ

درخواست حذف اطلاعات
فرانسوی ای که از دیروز کل ذهنم را به خودش مشغول کرده. میروم توی کامنت های یوتیوب همه اش فرانسوی است و اون دو سه تایی که انگلیسی هستند میگویند با اینکه هیچی اش را نفهمیدند ولی به شدت تحت تاثیر قرار گرفتند !

خیلی مدت هست که می خواهم چیزی بنویسم . شده اینجا یا توی دفتر خاطرات خودم . ولی ... هیچ وقت فرصت نمیشود.
دیروز اعصابم اب بود. به دختری که چند وقتی بود میشناختم پیام داده بودم و جو نگرفته بودم . امروز وسط آهنگ فرانسوی بودم که جواب داد. جواب داد که اونقدری انرژی اضافه ندارد که صرف اینکار ها کند و اکانتش را برای این داده بود که و اگر سوال داشتم بپرسم نه اینکه راه و روش دوستی پیش بگیرم. با احترام جوابش را دادم جوری که از خودم تعجب ! معمولش این بود که یک تیکه ای بهش بندازم و بگویم گمشو بابا. ولی خب آن بخش از ذهنم بهم میگفت : همینکه با احترام جواب داده یعنی تو ام باید با احترام جواب بدی.
از همه مهمتر اینکه طرف را گاهی یکبار میبینم توی محیط فیزیکی و خوب سری بعدی که چشم تو چشم میشویم ممکنه خیلی زجر آور از آب در بیاد اگه دلچرکی مجازی از هم داشته باشیم.

بهش میگویم که همه چیز اوکی هست و ببخشید اگه مزاحمت پیش اوردم.
و بعد روز میگذرد و شب میشود. آهنگ فرانسوی توی گوشم هست. ایی که اینستا را دارند میدانند که پست آ م درباره یک دختر فرانسوی هست. و این آهنگ رو به واسطه اون دختر پیدا . دختر ادعا میکرد که توسط یک گروه ر مورد تهدید و ازار قرار داره. ازش خواستم اسم ر رو بگه . و وقتی اسمش رو سرچ و دیدم در سطح و جایگاه خودش معروفه . و اینکه عاشق یکی از اهنگ هاش شدم .
آهنگ brule خیلی خوب بود ولی به خوبیه این یکی نبود . دومی خیلی دوپ هم هست لامصب. دوپ در اینجا یعنی خفن و بیشتر برای به کار میره ولی خب برای ها هم زیاد میگن .

فکر پست طولانی ای میشه. الان مثل خودنویسی هستم که مدت هاست ننوشته و جوهرش خشک شده و باید یکم موتورش راه بیفته تا بنویسه.
الان آدامس مز فی توی دهنمه . امروز 4 نوامبره. و دقیقا یک سال و دو سه روزه که در خاک اروپا بسر میبرم. دارم حس میکنم شخص مهمی هستم که قراره بعدا دربارش توی کتاب دبستان بچه ها بنویسنن . مثلا شیخ سینای فلانی . در سفری که به اروپا داشت دنیا رو از زاویه دیگه ای دید و اینها . (واقعا مگه تو کتابامون نمینوشتن مولوی مثلا یه ماه رفت ترکیه بعد کلی به تجربیاتش اضافه شد . خخخخخخخخخخ)

دروغگوی سال : ف ع .
بهش گفتم : بلاکت میکنم ولی موقت ! آزمایشیه . لطفا ناراحت نشو /
ف ع جواب داد : اوکی حله. ناراحت نمیشوم.
بعد بلاکش میکنم.
پنج دقیقه بعد : ف ع بلاک میکند.
دو روز میگذرد. بهش از طریق وبلاگ میگویم که دستش درد نکند.
جواب نمیدهد. چون میداند که جو ندارد . و خودش ناراحت میشود بدون اینکه خودش بداند.


این آهنگ دوپ خیلی اونجاش که ولد (با عینک آفت ) میاد وسط عالیه. اون تیکه های اولش داره یه همچین چیزی میگه که یعنی اره توی پارتی یه همبرگر بالا اوردم و اینا
بعد برگر رو به فرانسوی یه جوری میگه انگار ما به فارسی میگیم "باقلوا !" یعنی همچین روون از زبونش سر میخوره .
برگر به فرانسوی میشه " بقگق " من دو بار سعی به همون روونی بگم که خواننده میگه ، حس لال ها بهم دست داد و حس گلوم تومور در اورده .
قشنگ الان اگه یه آدمی که فرانسوی باشه منو ببینه میگه : داداش داری اشتباه میزنی . این بخش رو بهش توجه میکنی چون تنها قسمتیشه که میفهمی !

آره آقا من داغون ! تو خوب ! بشین تو اون لونت . فرانسه که فعلا بهش ریده شده با اون حجم مهاجرایی که از آفریقا اومدن و کارتون خواب وار کل پاریس رو به چنگ خودشون گرفتن . البته خب تقصیر خود فرانسه بود که رفت آفریقا رو تصرف کرد و الان بیشتر کشورای آفریقایی فرانسوی زبانن و خب وقتی میفهمن یه کشور اروپایی هست که زبون اونا رو صحبت میکنه چرا نرن ؟! :))))))))



متاسفانه مرورگر شما، ق لت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب html5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آ ین نسخه می باشد
با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.
param name="autostart" value="false">


همه دارن هاوس اف کارت رو فصل جدیدشو میبینن من تازه فصل دومم. خب بگذریم که کلا تا همینجاشم خیلی جاهاشو نفهمیدم (نه تنها باید کلی از ساز و کارهای سر در بیاری بلکه باید کلی هم لغت بلد باشی که البته خب خیلی به درد من میخوره حالا شاید به درد شما نخوره خخخخخخ ) مثلا اینجوره که وسطش هی استوپ میکنم برم لغتو تو دیکشنری ببینم ! با اینکه بعضی جاها هم سریع حرف میزنن و مجبورم به زیرنویس انگلیسی نگاه کنم (تقریبا همه جاش) بازم فکر میکنم لهجه یی خیلی بهتر از انگلستانه که کافیه یک کیلومتر توش جابجا بشی و لهجه اون ناحیه به قدری تغییر میکنه که خود مردم کشور هم نمیفهمن چی میگن چه برسه به خارجی ها .

البته خوشبختانه فصل جدید کوین اسپیسی رو نداره و فقط اون زنه که شبیه زامبی هاست بازی میکنه پس عملا چیزی رو از دست ندادم چون کل سریال به کوین اسپیسیه . حیف که م از آب در اومد مگر نه میخواستم الگوی زندگیم قرارش بدم ( این را میگوید و زیر زیرکی طرف را الگوی زندگی اش قرار میدهد ! مثل همان کاری که با لوئیس سی کی کرد !)
کی اینجا رو میخونه ؟ ف ع اگه میخونی بگم که ببخشید اسمت رو توی پست اوردم هرچند میدونم قوه ناراحتیتو چند مدتیه از دست دادی !! به جز ف ع و پرهام و لابد به جز چارتا آدم متوهم که مثل زامبی ها میان اینجا و هیچ کامنتی نمیذارن دیگه ای هم هست مگه ؟ من که اونا رو آدم حساب نمیکنم. شما هم نکنید.





ای عه تی آنه

درخواست حذف اطلاعات

دو عه فولدستندی ای عه تی آنه . du er fuldstandig iretirende


اینجوری یه جمله رو تلفظ میکنن ! خیلی خوشم میاد ازین زبون . یعنی به حرامزاده ترین شکل ممکن سخت تلفظ میشه . گفتم حرامزاده ! حتما خیلی از خواننده های اینجا میدونن یه زمانی خیلی اینو بکار میبردم .

خیلی جالبه میدونید چرا ؟ اخه امروز رفتم یه کافه که ترجمه اسمش میشه . بله بَستارد کَفه ! :/ خیلی مس ست که به جای کافه باید بنویسه کفه ولی خب تلفظ صحیحش کفه هست نه کافه !



وقتی به دوستم میگفتم این بستارد تو ایران خیلی ناجوریه یه خنده ی از روی تعجب زد . ازین خنده هایی که انگار خود طرفم بستارد بود و از حرفی که من زدم ناراحت شد یا بهش بر خورده بود !


تو کافه کلی بازی فکری مختلف بود و من و دوستم ۴ تاشو امتحان کردیم . دو نفر دیگه هم بهمون ملحق شدن که قوانین رو بلد بودن و جزو استیودنت هایی بودن که کافه رو اداره می و معمولا جزو کاراشون اینه که به ایی که تازه واردن بازی ها رو یاد بدن و باهاشون بازی کنن چون این کافه در واقع مخصوص بازی فکری بود . (اصلش بورد گیم هست ولی تا جایی که من اطلاع دارم تو فارسی بهش میگن بازی فکری)


به جز دوست من که نمیخوام بگم نشنالیتیش کجاییه ، اون دو نفری که اومدن باهامون بازی یکیشون دانمارکی بود و اون یکی خارجی . بهش میومد آسیای شرقی باشه مثلا طرف فیلیپین راستش این جزو معدود مواردی بود که نشنالیتی طرف رو ازش نپرسیدم چون کم کم دارم متوجه میشم که ممکنه یکم بی احترامی باشه نشنالیتی مردم رو بپرسی قبل اینکه باهاشون کمی تا حدی صمیمی بشی (اره حتی ادم رکی مثل من هم توی اروپا کم کم میفهمه که باید یه چیزایی رو رعایت کنه ! مگرنه تا ابد منزوی خواهد بود و اینا !!)

ولی همشون موقع بازی دانمارکی حرف میزدن یا موقع توضیح قوانین . واقعا خیلی کیف داد، یک جور حس جزوی از جامعه بودن میداد . و البته ا ش طرف از دستش در رفت زد کانال انگلیسی و یهو یه دپرش بودنی بهم دست داد که خودمم باورم نشد ! وقتی طرف انگلیسی حرف میزنه دو تا بدی داره همیشه : اینکه سطح دانمارکی منو اونقدر پایین فرض کرده که ترجیح داده انگلیسی حرف بزنه و اینکه بدی دوم و البته مهم تر اینه که من نمیتونم دانمارکیم رو تقویت کنم ! البته دلیل اول همیشه درست نیسو گاهی وقت ها طرف مثلا از دستش درمیره و انگلیسی میفهمه مثلا ا اش رفتیم سراغ یه بورد گیم که همه توضیحات روی کارت هاش انگلیسی بود و احتمالا همین باعث شده بود بای دیف بزنه کانال انگلیسی .


خوشبختانه تو همه بازی ها من نفر یکی مونده به ا شدم . یعنی از دوستم بهتر بازی می . و خب اون دو نفر دیگه هم که جزو کارکنای ثابت کافه ی بودن و لذا به شکل حرامزاده واری بازیشون خوب بود !! خوره بازی بودنااا . یعنی اون دانمارکیه با اینکه دختر بود همچین عین قیصر لات بازی در میوورد هرجا بحث برد و باخت بود . قشنگ ادم میفهمه چرا اکثر گیمر ها پسرن !


عنوان این متن هم در واقع از دیالوگ همین شخص گرفتم . ای عه تی آنه باید بایه لحن و غلظت خاصی خونده بشه و در واقع معادل دانمارکی همون ایری تیتینگ توی انگلیسی هست : irritaiting یعنی آزار دهنده .



اره خب شما ها چیکار کردین.









هدیه

درخواست حذف اطلاعات
این روز ها توی مترو که میروم سریع یه رو مه در میارم و میخونم . بله خسته شدم از بس ملت منو یه جوری نگاه که انگار از اردوگاه پناهنده ها فرار !
حالا یه جوری اینو میگم انگار تو خود ایران وقتی وارد مترو میشدم ی چپ چپ نگاه نمیکرد اتفاقا تو ایران خیلی بیشتر بود ! باز تو اروپا هر جور بیام بیرون منو به چشم یه خارجی میبینن . پس عادیه متفاوت باشه .
تو ایران منو به چشم یه ایرانی میدیدن پس هر یک ذره تفاوت با نرم جامعه کلی بولد میشد و مردم چهار چشمی نگاه می .
کل قضیه نگاه البته یه سمبل هست. نه اینکه من برام نگاه مردم مهمه ولی ازش میشه خیلی اطلاعات گرفت چون مردم بعد ها بر اساس همون نگاه ها رفتار میکنن .
پ ن : یه پست طولانی تر هم نوشتم درباره م و اینکه تفاوت نژادی و تی چقدر میتونه موثر باشه در نحوه ارتباط با بقیه که البته بیخیال شدم عمومیش کنم و فقط به صورت پیشنویس درش اوردم. :)



روز جهانی پثتیک ها

درخواست حذف اطلاعات

ع بالا ربطی به پست نداره. صرفا جنبه ضد نژاد پرستانه داره.

پثتیک خیلی اصطلاح خوبیه . اولین بار علی بهم یادش داد تو !


(ادم خیلی باید پثتیک باشه که تا زمان معنی این کلمه مهم رو ندونه !)

ترجمه تحت اللفظیش میشه "منزجر کننده" ولی خب از اونجا که زبان انگلیسی خیلی کامل تر از فارسیه تو انگلیسی میتونیم این کلمه رو بکار ببریم اونم در حد کلان ولی کی حاضره دهن خودشو خسته کنه و موقع حرف زدن به فارسی بگه "منزجر کننده !" برا همین باید مثل علی خیلی حرفه بگی "پثتیک" در حین اینکه داری فارسی حرف میزنی تا بتونی دقیق منظورو برسونی . خدا میدونه چه بلایی سر ملتی میاد که برای بیان احساساتش کلمه مناسبی پیدا نمیکنه و لذا فکر میکنه که اون احساس وجود نداره !! یا اگرم وجود داره کلمه معادلش به قدری طولانیه که اصلا ارزش بیان نداره .


وقتی یک زبان جدید یاد میگیری که برای کوچک ترین چیزی یه کلمه داره اونوقت میفهمی دنیا چقدر بزرگتر و جالب تر از چیزیه که تو درس "تعلیمات اجتماعی " سوم راهنمایی میخوندی . البته صرفا دونستن یه زبون کمک نمیکگه که ادم رشد کنه . ولی "یاد گرفتن یه زبون جدید" میتونه عین شخم زدن عینکی باشه که باهاش دنیا رو نظاره میکنی . البته نمیدونم یک عینک رو چجوری میشه شخم زد و مثلا اگه با آهن از روی شیشه اش رد شیم چقدر امکان داره که ترک بر نداره !


خب اصلا چرا گفتم پثتیک یا pathetic یا هرجوری که شما دوست داری تلفظ کنی ؟ چون امروز گویا روز جهانی سگ هست ! و دیدم یه نفر استوری گذاشته دربارش . واقعا این ادم اعصاب نذاشته برا من . از روز جهانی چپ دست بگیر تا روز جهانی فوتبال دستی بازان باشگاه قرمچان دره ی چالوس نه شهر بغلیش . همرو به صورت استوری در میاره و حتما هم یه نقاشی گنده میکشه و پست میکنه نمیگم که نباید این کارو کنه چون اصلا باید و نباید زندگی مردم به خودشون هم ربط نداره چه برسه به بقیه ولی واقعا زندگی انقدر ل کننده و گه شده که ادم منتظر باشه روز جهانی سگ بشه و بعد بگه " آخجون ! امروز بیکار نیستم چون باید چارتا استوری سگ بذارم و کلی هم نقاشی بی معنی بکشم مبادا یه روزو از دست بدم "


بعد حالا فرض کنید عید نوروز بشه یا چمدونم عزت الله انتظامی فوت کنه . مگه میشه این بشر رو از پای اینستاگرام بلند کرد ؟؟؟


در کل خواستم بگم همه ادمایی که اینجور روز ها براشون مهمه پثتیک هستن برام ! حالا میخواد مسی ریکا یا پرهام یا عی قشنگ تر از پریا تنها تو کوه نریا باشه اها کنت مونت کریستو عزیز رو یادم رفت ! (اصلا هم منظورم بهار تبار بهمن یا الون یا بقیه اسمایی که از خودش در کرده نیست )



راستی اگه همچی طرفدار هنر هستید و تاحالا پیج اینستای منو ندیدید (و مایل هستید که فالو کنید !!) یه کامنت خصوصی بدید ، اخه یه چند وقتیه تمرکزمو گذاشتم رو افزایش فالوور همچی که از ۴۰۰ تا رسوندمش به ۶۰۰ انشالله تا ۷۰ سالگیم به اندازه رامبد جوان فالوور ب میکنم !



+ راستی اگه خواستید روی برچسب "روز بوس" کلیک کنید در انتهای همین پست




دیروز دو تا پست منتشر شد

درخواست حذف اطلاعات

فکر نکنید فقط یک پست بود .


با تشکر . مدیریت پااااارک ( نمیدونم این اصطلاح مز ف چرا همچی تو مخ من لونه کرده . اون موقع اصلا من شاید ماهی یبارم عمو گ نمیدیدم چون دیگه سوم راهنمایی اینا بودم . مثلا شاید یبار دستم میخورد اشتباهی کانال عوض میشد میرفت رو شبکه دو بعد این یارو بلندگوئه میگفت " با تشکر مدیریت پارک :/"




سبزی پاک کن ها

درخواست حذف اطلاعات

نمیدونم فقط منم یا باقی هم بوی سبزی پاک میاد به دماغشون وقتی میرن باقی وب ها


توی فامیل ما هم بخشی بود که ازین قشر تشکیل میشد . ادمای سنتی ای که توی خونه های بزرگ سنتی زندگی میکنن . یه پدر بزرگ تو خونه دارن . هر وقت میری خونشون یه چیزی رو گازه و بوی خیلی ریز فرش زیر آفتاب مانده و نفتالین میاد یه بوی تند سنتی که همه جای خونه هست حتی توی تو . و افتاب که از پنجره میتابه غبار های معلق روی هوا رو میبینی و یاد بازار های سنتی میفتی .


میز ناهار خوری ندارند و ابگوشت جلویت میگذارند و توی خانه شان موقع غذا ص به جز قاشق و چنگال نمی اید و این صدا تنها در خانه های سنتی انهاست که هوا را میشکافد . نمیدانم چرا در خانه باقی فامیل هایمان این صدا انقدر به چشم نمی آمد . شاید چون این فامیل های سنتی فکر می د حرف زدن سر سفره از گناهان کبیره است و گناهش کمتر از قتل پسر بچه ادمیزاد نیست .


همان فامیل هایی که برایت خاطره هایی تعریف میکنند که چنان عجیب و متفاوتند که گویا از سرزمین خواب و خیال حرف میزنند . درباره این میگویند که یک زمانی ۴۰ سال پیش ها همسایه شان را سر ب د و بدنش را روی اسب پس فرستادند .

و اغلب دیوار خونه هاشون سبز مغز پسته ای پررنگه و وقتی میخوای از خانه شان بری تا سر کوچه بدرقه ات میکنند



همیشه ازین بخش فامیل میترسیدم . نمیدانم چرا ! چون خانه شان مثل خانه ما سرامیکی نبود و تمامش فرش بود ، مثل ما تخت نداشتند و روی لحاف میخو دند ، مثل ما توی خانه شان چیز ها پخش و پلا نبود . و خلاصه مثل ما نبودند .


این فامیل ها خودشان ادم های بدی نبودند ولی کم پیش می امد موضوع مشترکی برای حرف زدن باهاشان داشته باشم . اغلب انها حرف میزدند یا با خودشان . مثلا موقع هورت کشیدن چایی بعد از ناهار . در حالی که به بالش های استوانه ای از مد افتاده و ترسناکی که انگار چشم دارند لم میدهند .


به تو زل میزنند . و تو میفهمی که با آنها فرق داری . خوب یا بد


مثل خیلی از بلاگر هایی که میروم وبشان و نمیدانم چه بگویم !


اره فکر میکنم بخش اعظمی از ان قشر از ایرانیان سنتی توی وبلاگ اند . ایرانی هایی که اهل محافظه کاری اند و چیزی را رها نمیکنند فارغ از اینکه چقدر مد افتاده شده . اره منظورم خانه های بزرگشان با ان بوی عجیب نفتالین مانند است که حس از مد افتاده .


منظورم بلاگ است . یا همان وبلاگ نویسی . که از مد افتاده . این یکی نمیخواستم از مد بیفتد . میخواستم بیشتر انی که الان گول تلگرام و اینستا را خورده اند به وبلاگ برمیگشتند . اما محبوبیت وب نویسی همان موقعی که تبدیل به بیابان برهوت شد از بین رفت . و دیگر هم باز نمیگردد






هوش ما را نابود میکند ؟

درخواست حذف اطلاعات

روبات سوفیا (sophia robot)


دیروز درگیر بحث هوش شدم . نمیدونم چرا به زبان فارسی که این کلمه رو میشنوم اصلا اون تلقین ترسناکشو نداره که نسخه انگلیسیش (و اصلیش) داره !

آرتیفیشال اینتلیجنس .

( نمیدونم چرا انقدر اوایل برام مس ه بود که کلمات انگلیسی رو با الفبای فارسی بنویسیم در حالی که فینگیلیش نوشتن فارسی خیلی عادی هست و حتی در دوران مشروطه پیشنهاداتی بود که فارسی رو به صورت الفبای انگلیسی در بیارن ، اتفاقی که سر زبان ترکی استانبولی اومد. فرض کنید جهانی رو که فارسی زبان ها (نمیگم ایرانی ها چون همه ایرانی ها فارسی زبان نیستن) به جای انگلیس استعمارگر ، دنیا رو در نور میدیدیم.
البته اعراب در واقع همون کار رو ولی خب لاقل خوشحالم زبان عربی زبان بین المللی نیست و به جاش انگلیسی هست ! فرض کنید دنیایی رو شاهد بودیم که از کل جهان میومدن به تهران و کلاسای آموزش فارسی دنیا رو تسخیر می و شرکت های خفن ویدئو های رایگان آموزش فارسی میذاشتن و خلاصه خوش بودیم دور هم و به اروپایی هایی که برای پیشرفت و تحصیل توی ای معتبر دنیا نیاز به یادگیری فارسی داشتن میخندیدیم که چه لهجه داغونی دارن و مثلا لهجه فارسی توی فرانسه برای خودش اصلا اعلام استقلال میکرد به عنوان یه گویش معتبر و دیگه بعد ده سال خندیدن به اون لهجه نه تنها رایج نبود بلکه هزاران سینمایی به این لهجه وجود میداشت.


کلا دنیای بامزه ای میشد .


{این را که میگوید در همین حین یک کابوی از آسمان می افتد و میگوید : شات د ف×× آپ ، ویک آپ بوی، یو سی ؟ ایتس ریعلیتی، یس ، پرشین ایز نات پاپیولار لنگوئیج بات وری آن کامن تو سی وان هو لرنز دت، پی پل پرفر تو لرن چاینیز اور اسپرانتو اینستد آف یور نان یوزعبل لنگوئیج ! سو گو اوت اند لرن سام نیو انگلیش وردز ایدیوت فنتسی میکر !! }


البته خطوط داخل پرانتز خواندنشون سخته :) اگه نفهمیدید به گیرنده های خود دست نزنید که کاملا طبیعیست. الان حتی ژاپنی ها و چینی ها هم زبانشونو به انگلیسی تایپ میکنن (حالا نپرسید از کجا میدونین خب میدونم دیگه درسته که اروپام ولی اینجام چینی و اینا زیاد ریخته :دی )


خب برگردیم به بحث هوش . میگن به زودی (حدود ده الی بیست سال دیگه یا به روایتی شاید همین پنج سال دیگه !!) بشر به سینگولاریتی دست پیدا کنه . سینگولاریتی یا تکینگی یه اصطلاحه که به قدری معروفه که نیازی نیست پس و پیش بهش اضافه کنید تا توی سرچ گوگل براتون نتایج مرتبط رو بیاره . خیلی پیشنهاد میکنم که مقاله انگلیسیشو توی ویکی پدیا یه نگاه بندازید . singularity


ولی این خطوط از مقاله فارسیش (با نام تکینگی فناوری) گرفته شده :


تکینگی فناوری فرضیه ای است که پیشبینی می کند که شتاب در فناوری در نهایت باعث می شود که هوش از هوش بشر پیشی بگیرد و منجر به تغییرات شگرف یا حتی پایان تمدن بشری بشود.[۱] چون تواناییهای چنین هوشی ممکن است قابل درک نباشند، اتفاقاتی که بعد از تکینگی فناوری می افتند ممکن است پیشبینی ناپذیر باشند.[۲]



بله ، هوش اگر از هوش ما زیاد بشه میگیم که به سینگولاریتی تکنولوژی یا همون ساده ترش سینگولاریتی رسیدیم. (دقت کردین چقدر گیر میدم روی کلمات ؟! هی میگم تکینگی ، سینگولاریتی یا اینکه یه پیشوند کنارش بیاد و خلاصه همه اینا . در واقع یه جورایی از قصد بود، میخوام بگم ما انسان ها چقدر محدود و حقیر هستیم و این کلمات تنها چیزایی هستند که ما رو به هم وصل میکنند و وقتی به کار میرن باید با نهایت دقت و حساسیت به کار برن تا منظور درست منتقل بشه ( تا حالا نشده هزار بار به خاطر کلمه ای که به کار بردید منجر به کج فهمی شخص بشین ؟ حالا نه فقط موارد احساسی ، بلکه مثلا توی یک بحث فلسفی یا تکنیکی . ) خب این محدودیت انسان ها کاملا طبیعیه. ما کامپیوتر نیستیم و نمیتونیم مثل سرعت نور با صفر و یک و موج های وای فای با هم ارتباط برقرار کنیم و در عرض چند ثانیه یک دیکشنری آ فورد رو به دوستمون توضیح بدیم.


درسته ما کامپیوتر نیستیم. ولی روبات ها هستن !


از اون آینده ای باید ترسید که روبات ها تصمیم بگیرن در جهت پیشرفت بیشتر خودشون ما رو از میدون بدر کنن. و سرعت یادگیری بالاشون و همینطور عدم نیازشون به خواب یا عدم پیرشدنشون و این ذهن های ۲۴ ساعت بیدار که میتونه کل تاریخ بشر رو با مطالعه کتاب ها و سرعتی باور ن ی توی حافظه خودش بیاره و ازشون استنتاج کنه و نقطه ضعف های بشر رو متوجه بشه و ببینه فلان جا چه عاملی باعث شد فلان قبیله سقوط کنه و فلان امپراطور به قدرت برسه. و از همه اینا به نفع خودش استفاده کنه !


من از اون جهان میترسم ولی نه اونقدر زیاد . و فکر میکنم این ترس که حتما خیلی ها دارن نباید منجر به این بشه که ساخت روبات ها برای همیشه کنسل بشه.

واقعا چیزای جدی تری برای ترسیدن وجود داره . مثل سرطان یا ورش تگی یا مرگ عزیزان ( که از همه ترس های ما حتمی تره امکان وقوعش ولی هیچ وقت بهش فکر نمیکنیم اون قدری که واقعا نیازه ! )

در برابر اینها نابودی بشر به دست روبات ها خیلی احت کمتره.

اما به نظرم جهانی که هوش از انسان پیشی بگیره خیلی جای جالبیه ! و میشه با عقل و درایت کاری کرد که لاقل خسارت جانی به هیچ انسانی وارد نشه. مثلا میتونن کاری کنن که هر روبات با قابلیت عمل فیزیکی ساخته میشه به شدت تحت کنترل باشه و به هیچ وجه تماسی بین اون روبات ها و روبات های باهوش برقرار نشه و کمپانی و شرکتی که بخواد به طور مخفیانه این ارتباط رو برقرار کنه به شدت سرکوب بشه (تقریبا مثل داستانی که این روز ها توی سیاست دنیا شاهدیم )


نظراتتون رو بگید در مورد این قضیه، من ترجیح میدم بر اساس ای هالیوودی نظر ندید (هرچند ایی مثل ایزاک آسیموف داستان های واقعا خلاقانه ای گفتن ولی نباید فراموش کرد که گاهی برای محبوبیت بیشتر یه اثر هنری بهش چیز هایی اضافه میشه که وما ربطی به واقعیت و دنیای علم نداره) و کاملا به عنوان یک ذهن مستقل نظرتونو بگین :)


تصویر ابتدای پست سوفیا (sophia) رو میبینیم بر روی جلد مجله فشن بریتانیایی استایلیست (stylist) ،

روباتی هست که البته خیلی ها معتقدند فعلا فقط یه چت با هست و هوش واقعی محسوب نمیشه ولی به شدت معروف و بحث بر انگیزه و همون روباتی هست که عربستان بهش شهروندی یا همون سیتیزنشیپ اعطا کرده.

تو اینترنت اطلاعات زیادی هست دربارش (نمیدونم فارسی هست یا نه ولی انگلیسی فراوانه) و توی یوتیوب هم میتونید ببینید چطور با مردم حرف میزنه.


+ با کلیک روی برچسب های انتهای پست میتونید به پست های مرتبط با اون برچسب ها مراجعه کنید . برای من که نویسنده این وبلاگم گشتن بین این برچسبا جالبه دیگه بقیه که جای خود داره ! ؛دی