رسانه
رسانه

سیرک بزرگ من



5e: پایان یک آغاز

درخواست حذف اطلاعات

خب، بعد از اینکه بارون پاییز رو با بهار اشتباه گرفتم و توی برف زمستون گیر افتادم و اذیت شدم بلا ه به زمستون رسیدم
سال خیلی طولانی ای بود، شاید طولانی تر از عمرم (نه وما)

بگذریم

داشتم فکر می ، دلم از سه نفر چرکه، همینجوری هم برام زیاده، بیاید درستش کنید دیگه، من انقدر زورمو زدم که خسته شدم ازتون، جای همه زورام یذره هم شما بد نباشید، لازمم نیست خوب باشید حتی
از یه آدم دیگه ای هم ناراحتم، ولی هنوز کوپون داره

بزارید بگم از کاربرد های هوش ، کار در معادن، شمردن ماشین های پارکینگ عمومی، اونم نادقیق!
اینجا دانشکده نیست، سیرکه، به خدا سیرکه، این احمق، از هویجایی که من میخورم کندذهن تر عه، ینی حتی در مقایسه با هویج ذهن هم نداره!
اگر فرض کنیم هویج ذهن نداره، به تناقض میرسیم، چون این باید اکیدا پایین تر از هویج باشه، در واقع این آدم دلیل ذهن داشتم صیفی جات هستن، نقش بزرگیه ها، من با اینهمه پز دلیل وجود یه کلم بروکلی نیستم، این تنهایی کل صیفی جات رو راه انداخته!!

و بگم از نفرتم از ی که فقط و فقط به نمره فکر میکنه، با اینکه درس بخونی و به نمره فکر کنی کاری ندارم ها، اینایی که تا دسته گشادن، حتی کنجکاو هم نیستن، حتی براشون مهم نیست یاد میگیرن یا نه، فقط دنبال نمره ست، در واقع ایشون رشته رو اشتباه اومدن، باید میرفتن در رشته نمره محض تحصیل می

- نخیر، من یه جوون بی سر و پا هستم

+ درسته چشمات رو سرته نمیشه سرتو ببینی، ولی پاهاتو که میشه ببینی

و نقدی به ایی که به خودشون اجازه میدن بشینن و راجب زندگی دیگران تصمیم بگیرن، و من نمیفهمم، چیکارشون که به صورت ویژه هر دفعه باید باهاشون در تعامل باشم و درگیر نظرات گرانبها و تصمیمات مهم شون راجب زندگی م باشم

کم کم وقتشه از اینجا جمع کنم و برم

نه من دیگه دلقک هستم و نه اینجا شبیه سیرکی که میشناختم

خواستم بگم چی هستم، واژه مناسبی پیدا ن ، سوال خوبیه، اگر دلقک نیستم، پس چی هستم؟

اگر میدونید یا نظر دارید بیاید بگید، شاید کمک کردید (شاید)




رمز همون قبلی

درخواست حذف اطلاعات
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید



5f : timeout

درخواست حذف اطلاعات

۲ سال این حرف رو بهت زدم

و تهشم دلایلی تصادفی
همین که این دلایل تصادفی هستن خیلی بهتر از هیچی هستن البته

برای تو که اب ش کردی، راحته گفتنش
ولی برای ی که یه قصر ساخته، بیرون اومدن از اون قصر خیلی سخته، و فراموش اون قصر سخت تر

سخت ترین زمان ها وقتیه که خودم در مقابل خودمم، یه طرف حال خودم هست و طرف دیگه هم.... باز حال خودم..

* کودک منزوی قوی
** این بازی رو میش م

من کی هستم؟

کی منو شناخته؟

من چی# هستم...؟

# t o h a l
deposit or dispose of (rubbish, waste, or unwanted material), typically in a careless or hurried way.
-abandon or desert (someone)
to get rid of something unwanted, especially by leaving it in a place where it is not allowed to be

+ م ه د خ د و م م ب و ه ب م! ص نرو...
- &&، هستم دیگه


h n y g b d h t k
i r e n
a h
k t i r e

y h n i w t m

# معمولی ترین عضو اینفیمم

maybe i remember to forget.




5d: میدونی چیه؟

درخواست حذف اطلاعات

میدونی چیه؟
تمام احساس، تمام ارزش،
فقط تمایل، حاله ، صمیمیت، احترام،
خاطرات گنگ، تعهد ، شیرینی، درک م میکردی

انقدر پست و حقیر نمی شمردی

شیفته حقارت

ی که اگر پشتت هستش، وظیفه داره، سلامت فکری، اونقدر قوی، توی مشکلات کم نیاره، بتونه حمایتت کنه،
خواسته تو بالاتر از خواسته و میل خودش

***** تا حدی که
من وابسته تو میشم
همون آدم ضعیف
فقط خودت رشد میکنی

اینا همه حقایق جهان هستی هستن
که از توی جیب میان،
بدیهیه که من آدم وابسته ای هستم

ولی میدونی چیه؟

واقعا مهم نیست

مسئله فقط اینه که من حس میکنم در حق م اجهاف شده، شاید در حق جفتمون شده باشه، شاید تو هم عذاب کشیده باشی، ولی آدما معمولا از کنار اجهافای خودشون به خودشون راحت میگذرن، ولی دیگری، خشم درست میکنه و ناراحتی (سر یه روز زمان چند بار اعتراض دیدم، فرض کن دو سال رو، شخصیت عاطفی و روانی من رو)، و تنها رویکردی که من میبینم به من چه هستش و خب چی بگم، لابد مسئولیتی نیست، لابد فقط زمان هرچیز حل نشده ای رو قراره حل ه (که نمیکنه)

ولی واقعا مهم نیست

د

نمیشه از دنیا انتظار داشت همه ناراحتیا رو برات جبران کنه، شاید بعدا

ا ن ش ب

* خیلی نوشتم
و نوشتم و نوشتم و نوشتم
ولی مهم نیست
هیچکدومشون مهم نیست
هیچکدوم ارزش گفتن نداره
خشم ارزش نداره
زندگی ارزش نداره

https://open.spotify.com/track/6atgdc6e4spn84hvjsampt




5a: ماهی

درخواست حذف اطلاعات

حس میکنم تنهام، تنها به این معنی که ی پشتم نیست
این حالمو خیلی بد میکنه

+ آدما رو به مرزی نکشید که حس کنن زندگی شون رو تلف

++ نمک ها یا املاح، ترکیب های یونی هستند که میتوانند از واکنش خنثی سازی یک اسید و باز تشکیل شوند. نمک ها ترکیبات یونی هستند که از کاتیون و انیون تشکیل می شوند. بنابراین نمک ها از نظر الکتریکی خنثی هستند. (منبع ویکی پدیا)

https://open.spotify.com/track/0ndugo5k2utqyzvdc8evp6

+++

never made it as a wise man
i couldn't cut it as a poor man stealing
tired of living like a blind man
i'm sick of sight without a sense of feeling

and this is how you remind me
this is how you remind me of what i really am
this is how you remind me of what i really am
it's not like you to say sorry
i was waiting on a different story
this time i'm mistaken
for handing you a heart worth breaking

and i've been wrong
i've been down
into the bottom of every bottle

these five words in my head
scream are we having fun yet?
yeah, yeah, yeah, no no
yeah, yeah, yeah, no no
it's not like you didn't know that
i said i love you and i swear i still do
and it must have been so bad
cause living with him must have damn near killed you
and this is how you remind me of what i really am
this is how you remind me of what i really am
it's not like you to say sorry
i was waiting on a different story
this time i'm mistaken
for handing you a heart worth breaking
and i've been wrong
i've been down
into the bottom of every bottle

these five words in my head
scream are we having fun yet?
yeah, yeah, yet, no no
yeah, yeah, yeah, no no
yeah, yeah, yeah, no no
yeah, yeah, yeah, no no
never made it as a wise man
i couldn't cut it as a poor man stealing

and this is how you remind me
this is how you remind me
this is how you remind me of what i really am
this is how you remind me of what i really am
it's not like you to say sorry
i was waiting on a different story
this time i'm mistaken
for handing you a heart worth breaking

and i've been wrong
i've been down
into the bottom of every bottle

these five words in my head
scream are we having fun yet?
yeah, yeah
are we having fun yet?
yeah, yeah
are we having fun yet?
yeah, yeah
are we having fun yet?
yeah, yeah, no, no

https://open.spotify.com/track/0gmbgwz8iqympmxefof8yf

بعدا نوشت

یک استراتژی ساده:
در زمان یک مشکل، ازش فرار کنید، چون درد داره براتون، جواب ندید، نه به خودتون و نه به دیگران که درگیر همون مشکل هستن، فقط فرار کنید
بعدش که در رفتید، یه مدت صداتون درنیاد
از اون لحظه به بعد هم میتونید بگید که اون موضوع دیگه قدیمیه و نباید موضوعات قدیمی رو پیش کشید و اینجوری میتونید تا ابد از روبه رو شدن با اون موضوع فرار کنید
side point: اگر سوالاتی که دارید ازشون فرار میکنید ذهن افرادی رو مشغول کرده و خودشون نمیتونن جوابش رو بدن، شما موفق شدید زندگی شون رو به گا سگ بدید
نکته اخلاقی: عن و گه خودتون رو خودتون تمیز کنید، هرچند که بو میده و هرچند که دیگران اگر براشون مشکل ساز بشه بلا ه تمیزش میکنن(هرچند سخت تر، چون تا اون موقع خشک شده و سخت پاک میشه)

انصاف: بعضی وقتا شاید نشه واقعا، ولی حداقل تلاش کنید، یذره بهتر میشه

++++ and you just wait on my defeat




5b: حرفی که زده شد

درخواست حذف اطلاعات

و این آسمون آبی و زیبا

و خیال پردازی های بزرگ من




‪5c : where do we draw the line?

درخواست حذف اطلاعات
on your palm an endless wonder
lines that speak the truth without a sound
in your eyes awaits the tireless hunger
already looks for prey to run down

so why do we keep up this charade
and how do we tell apart the time to leave from the time to wait?

what does tomorrow want from me?
what does it matter what i see?
if it can't be my design,
tell me where do we draw the line,
tell me where do we draw the line?

the dance of flames and shadows in the street
make poetry nobody's ever heard
the weight of loneliness stands on your feet
the cage already there around the bird

so why don't we join the masquerade
before it all falls apart, before our love becomes in iate?

what does tomorrow want from me?
what does it matter what i see?
if i can't choose my own design,
tell me where do we draw the line?

what does tomorrow want from me?
what does it matter what i see?
if we all walk behind the blind,
tell me where do we draw the line,
tell me where do we draw the line?

where's the cooling wind?
where's the evergreen field?
where's my mother's open arms?
where's my father lion heart?
it's like the sun's gone down
sleeps in the hallowed ground now
with the autumn's brown leaves
with the one who never grieves

so why do we keep up this charade
and how do we tell apart the time to leave from the time to wait?

what does tomorrow want from me?
what does it matter what i see?
if it can't be my design,
tell me where do we draw the line?

whatever tomorrow wants from me,
at least i'm here, at least i'm free.
free to choose to see the signs.
this is my line.



5a: ماهی

درخواست حذف اطلاعات

حس میکنم تنهام، تنها به این معنی که ی پشتم نیست
این حالمو خیلی بد میکنه

+ آدما رو به مرزی نکشید که حس کنن زندگی شون رو تلف

++ نمک ها یا املاح، ترکیب های یونی هستند که میتوانند از واکنش خنثی سازی یک اسید و باز تشکیل شوند. نمک ها ترکیبات یونی هستند که از کاتیون و انیون تشکیل می شوند. بنابراین نمک ها از نظر الکتریکی خنثی هستند. (منبع ویکی پدیا)

https://open.spotify.com/track/0ndugo5k2utqyzvdc8evp6

+++

never made it as a wise man
i couldn't cut it as a poor man stealing
tired of living like a blind man
i'm sick of sight without a sense of feeling

and this is how you remind me
this is how you remind me of what i really am
this is how you remind me of what i really am
it's not like you to say sorry
i was waiting on a different story
this time i'm mistaken
for handing you a heart worth breaking

and i've been wrong
i've been down
into the bottom of every bottle

these five words in my head
scream are we having fun yet?
yeah, yeah, yeah, no no
yeah, yeah, yeah, no no
it's not like you didn't know that
i said i love you and i swear i still do
and it must have been so bad
cause living with him must have damn near killed you
and this is how you remind me of what i really am
this is how you remind me of what i really am
it's not like you to say sorry
i was waiting on a different story
this time i'm mistaken
for handing you a heart worth breaking
and i've been wrong
i've been down
into the bottom of every bottle

these five words in my head
scream are we having fun yet?
yeah, yeah, yet, no no
yeah, yeah, yeah, no no
yeah, yeah, yeah, no no
yeah, yeah, yeah, no no
never made it as a wise man
i couldn't cut it as a poor man stealing

and this is how you remind me
this is how you remind me
this is how you remind me of what i really am
this is how you remind me of what i really am
it's not like you to say sorry
i was waiting on a different story
this time i'm mistaken
for handing you a heart worth breaking

and i've been wrong
i've been down
into the bottom of every bottle

these five words in my head
scream are we having fun yet?
yeah, yeah
are we having fun yet?
yeah, yeah
are we having fun yet?
yeah, yeah
are we having fun yet?
yeah, yeah, no, no

https://open.spotify.com/track/0gmbgwz8iqympmxefof8yf




57 !

درخواست حذف اطلاعات

تا حالا اینقدر بد نشده بود حالم..

فقط یکی دو بار تو دعوا با مامانم حالم نزدیک اینجوری شده بود...

- what have i done and what have i become...?

+ سیبیل فقط سیبیلای مهدی اخوان ثالث...




pain demands to be felt

درخواست حذف اطلاعات
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید



5a : لطفا الان نه

درخواست حذف اطلاعات

یک ساله که لطفا الان نه

یک ساله که فرار کردی

تا کجا میخوای در بری؟
اصلا از چی میخوای فرار کنی دقیقا؟

فقط زخم جفتمون رو عمیق تر میکنی

این شعر همیشه تو ذهنمه

که از خودم که تویی تا کجا فرار کنم

و مصرع های دیگه ای که همه صادقه

به دوست داشتنم بین ِ دوستش داری!

که هی کشیده شوم، در کشاکشت بکشم
که هرچه بود و نخواهد نبود، دود شود...

قرار بود همین شب قرارمان باشد
که روز خوب تو در انتظارمان باشد

قرار شد که از این مستطیل در بروی
قرار شد به سفرهای دورتر بروی

قرار شد دل من، مُهر ِ روی نامه شود
که در توهّم این دودها ادامه شود

که نیست باشم و از آرزوت هست شوم
عرق بریزم و از تو نخورده مست شوم

عذرخواهی ت واقعا بی معنیه، فقط میگی ببخشید و باز همون کارها رو ادامه میدی، و باز همون روش رو پیش میگیری و باز فرار میکنی، خودتم میفهمی اینو، ولی انقدر مغروری که حاضر نیستی قبول کنی، سر تا پات رو به خاطر غرور نابود کردی، و حتی یه بار نشد به این فکر کنی که خب چی گفتی و نقض کردی، به این فکر نکردی که من اصلا دارم از چه دردی حرف میزنم، مگه چیکار کردی، مگه کدوم حرفتو نقض کردی، چون مغروری و خودخواهی شده بازیچه دستت برای باز مسیر منطقی توی ذهنت برای هر کار حماقت آمیزی، شک کن که عجیبه همیشه درست بگی، شک کن که عجیبه معتقد باشی یکی همیشه داره اشتباه میکنه، شک کن، که شاید تویی که داری اشتباه میکنی و به جای فرار ازش بهش فکر کن و باهاش روبه رو شو و خودت رو بشناس، نه اینکه با همینم دیگه فرار کنی ازش، چیزایی که باید ازشون فرار کنی آدمایی هستن که به حریمت میکنن ولی تو هیچی بهشون نمیگی، اون موقع سکوت میشه روشن فکر بودن، اون موقع فکر به همه چیز میشه عقلانیت، ولی وقتی بهت بگن اشتباه میکنی فکر روشن و عقل تعطیل و خودخواهی روشن

بدیهیه عصبانی م، بدیهیه و خودتم میدونی موضوع بخشیدن نیست، موضوع جوابه، موضوع فرار ن ه، موضوع حقیه که من دارم و میخوامش، موضوع اینه که منم مغرورم و تو هزاران بار منو ش دی و حتی نمیفهمی که چقدر نابودم کردی و این خیلی عصبانی م میکنه، اینقدر حماقت عصبانی م میکنه، چون گنده ی عقل و منطق داری، چون به موقع ش در اوج منطق رفتار میکنی ولی نوبت من که میرسه شیر رو باز میکنی میرینی بهم

اگر انقدر خودت رو شناختی که بدونی کوتاه نمیای از بعضی چیزا، قطعا میدونی که منم انقدر سرسخت هستم که تسلیم نشم، قبلا گفتم، از سه سال پیش گفتم، تسلیم نمیشم، و تو گفتی میشم، و هنوز نشدم، و میخوام ببینم مغز کی بوی قرمه سبزی میده و کی دهنش بوی شیر میده و کی اشتباه میکنه، میخوام ببینم کی دست از این غرور احمقانه برمیداری

خیلی عصبانی م

خیلی خیلی زیاد




42 : مرثیه

درخواست حذف اطلاعات

به نامش

نمیدونم تقصیر کیه، خدا انقدر بیخیاله؟ یا صرفا داره فضا میده که تا جایی که میتونیم گند بزنیم؟ که نشون بدیم چقدر میتونیم بد باشیم؟

وقتی که بخشی از وجودت به بزرگی خودت، به بزرگی شناختت از خودت، شامل بهترین لحظات عمرت، جلوی چشم ت میسوزه، از بین میره، میمیره....

و بدتر از دیدن این صحنه، ناتوانیه، اینه که حس میکنی نمیتونی کاریش کنی، اینه که تلاش میکنی خودتو قانع کنی که باید با نبودش کنار بیای

که باید با دیدن مرگ خودت کنار بیای، از کنارش بگذری و با یه پوسته خالی به "زندگی" ادامه بدی، زندگی ای که واقعا مُرده

و من خوش شانسم بین ایی که دارن میمیرن، ایی که مُردن، من دیر اومدم تا کمتر شیرینی زندگی رو بچشم و مرگ برام ساده تر باشه

ولی چشمای خاموش اونایی که از قبل اینجا بودن رو دیدم....، تاریکی دنیاشون از تو چ ون میریزه بیرون...

مرگ رو میشه تو چشماشون دید

واقعا تقصیر کیه...

این حرف فقط راجب این موضوعی که الان هست نیست، راجب همه مرگ هاست، از هر جوریش

+ یکی باید همراه من بیاد ، نگه م داره نرینم به مردم :| در مرز این عمل هستم تقریبا

++ احمق صدایم کنید، بگویید نمیفهمم، برایم اهمیتی ندارد، خواهید دید، آرزو هایم واقعی خواهند شد، خواهید دید، شمایید که نمیفهمید...

پینوشت

خسته شبیه درصدی از احتمال ها
بس کن! نپرس!! خسته ام از این سؤال ها

از من: در ابتدای خودش انتها شده
از من که پاک، عاشق آن چشم ها شده
هی با خودت که از خود من ناامیدتر
بدجور عاشقی و من از تو شدیدتر!

یه نکته مهم موقع برخورد با من اینه که به هیچ وجه فکر نکنید که من مثل هر ی که قبلا دیدید هستم یا عادی هستم، البته این فرض رو نباید راجب هیچ ی ید، ولی راجب به احتمال خوبی اشتباه خواهید کرد، به احتمال زیادی دارم پز میدم الان
ولی این پز نیست، منظور چیز دیگه ست

یه شخصی هست، خیلی دروغ میگه، خیلی عصبی م میکنه، یه شخصی هم هست خیلی احمقه و واقعا باورن یه و نمیگه چشه، اینم یذره خسته شده خودش

فرار....، بیاید فرار نکنیم، از هیچ چیز..

گله، ناراحت، نگران، خسته

بیاید انقدر احمق نباشیم، اولین نفری که روی صحبتم باهاش هست خودمم :|

مدت خوبیه دیگه نکته ای نداره نوشتنم، تو که نمیبینی.... :(

and now, anger :|

ترجیح میدید بی حس باشید و هیچ چیزی حس نکنید یا درد بکشید؟




43 : fear

درخواست حذف اطلاعات

واقعیت اینه که میترسی

واقعیت اینه که من خسته م و دارم میمیرم

سوال واقعی اینه که من چقدر واقعی م
چقدرم واقعیه و چی مونده ازم

باری غر زدم در این مدت، ظاهرا خیلی کمکی نمیکنه

+ من باید مثل آدم غذا بخورم :| ساعت ۱۰ نون پنیری میشه ناهار و صبحانه م تا ۶ برم ژامبون تخم مرف زیرج بخورم :/

++ وجه های زیادی داره، یکیش ادبی، چرا نباید بذارن کتابای فلان نویسنده که مجوز داره و سال هاست چاپ شده تو نمایشگاه فروخته بشه :|

- من همینجا به صورت رسمی اعلام میکنم که رای من




44 :

درخواست حذف اطلاعات

تنها چیزی که باهاش حسی پیدا میکنم موسیقی کلاسیکه، تنها چیزیه که مونده...
تنها چیزیه که بدون اینکه لازم باشه راهش بدم میتونه روحم رو لمس کنه
راجب باقی چیزایی که گوش میدم اگر بخوام میتونم نسبت بهشون بی حس باشم، ولی کلاسیک نه..

داشتم فکر می که گام این موومان (movement) زندگیم مینور هستش

چجوری میتونیم انقدر سنگ دل باشیم...، چی بودیم و چی شدیم..!

مفاهیمی مثل نگرانی هم جالب ن

بعضیام احمقن، چیکار میشه کرد..
بعضیام کور :/
هر ی خودشه تقریبا..

اولین اشتباه هر ی در برخورد با من اینه که فکر کنه منو میشناسه، شناخته یا خواهد شناخت
ی که بفهمه من غیرقابل پیش بینی م شاید نسبتا خوب شناخته باشه من رو، شاید
نمیدونم، شاید شناخت من از خودم انقدری نیست که بتونم چنین نظراتی بدم
نمیدونم چرا اینو گفتم :/

+ یک کنسرت کاملا رمانتیک، اونم چه قطعاتی، من معمولا از چنین کلمه هایی استفاده نمیکنم، ولی در وصفش فقط میتونم بگم خیال انگیز بود

++ اصلا خوب نیستم...

- تنهایی یعنی هیچ ی برای پناه بردن بهش وجود نداشته باشه




45 : حرف زیاد دارم

درخواست حذف اطلاعات

اولا که من هرچقدر تلاش میکنم از فضای انتخابات دور بمونم، ظاهرا نمیشه، و انقدر فضای کثیفیه که حالم به هم میخوره
در ضمن مردم خیلی احمقن، واقعا (نه به خاطر رای به فلانی، کلا)
سوما، یعنی الان مشکل کشور ما عدم توان اجرایی ته؟ و ریشه فساد با اضافه یه ارگان ناظر دیگه حل میشه؟
بگذریم از انتخابات

یه حرفی هی تو ذهنم میچرخه، اعصابمو خورد کرده...

بیاید فرار نکنیم، حداقل از حقایق

پس نوشت : این تیکه یذره ادبیاتش بده، خطر مواجه با واژه هم معنی با باد شکم

داشتم فکر می
یه نوع خیانت هست که خیانت عاطفیه، البته قبل از تعریف خیانت باید این موضوع رو با خودمون حل کنیم که چقدر مسئولیت در مفهوم دوست داشتن هست، به هر حال، من چیزی که حس میکنم وجدان ادم میگه و دوست داره برای خودش صادق باشه رو فرض میگیرم
با این فرض (که کامل مشخص نیست و دارم میگم همونی که همه قبول داریم(یعنی بعضیا ممکنه مخالف باشن و اگر خواستن میتونن نظرشون رو ابراز کنن) و دوست داریم برا خودمون اتفاق بیافته) یه خیانت عاطفی میشه تعریف کرد که ظاهرا خیلی رخ میده و اونقدرم جدی گرفته نمیشه، که زمانیه که مدعی علاقه مند بودن به ی هستیم، ولی یکی رو پیدا میکنیم که به نظرمون بهتره و نفر قبل رو ول میکنیم و میریم سراغ اون آدم
بدیهتا و منطقا هیچ دوست نداره این اتفاق براش بیافته و بد، غلط و بی انصافی حسابش میکنه ولی وقتی خودمون انجامش میدبم، متوجه نمیشیم، اصلا همین موضوع که راحت «انجامش میدیم» و رخ میده خودش نشون میده که چقدر بیخیالیم نسبت به کاری که بد و غلط میشمریمش

در این راستا، یه سری هم هستن که موقع حرف زدن (بهتره بخونیم گنده ی) مدعی به عمق احساس و علاقه و ریشه داشتن احساسات واقعی در باطن افراد و نه در کالبد و جسمشونن، ینی اینایی که میگن باید به خاطر اون ادم دوستش داشته باشی و نه مثلا به خاطر صورتش یا ش یا چنین چیزایی، بعد زمانی که نوبت خودشون میرسه، دست به همین خیانت عاطفی میزنن، یکی با بزرگتر یا چشای رنگی تر یا هر ویژگی دیگه ای پیدا میکنن و میرن سراغ اون و نفر قبل رو به چیز میدن، اینا جزو همون احمقایی هستن که موقع حرف زدن خیلی گنده و عظیم می ن ولی در عمل عمل به حرفاشونو ندارن و حتی باورشون هم ندارن

و خب ی مجبور نیست گنده ب ه یا روشنفکر باشه، نمیتونید انسانیت خودتون رو به و حیوانیتتون غالب کنید خب ن ید، بگید ضعیفید و در همون حد باشید، از هر ی به اندازه توانش انتظار میره

ولی حداقل وقتی می ید پاش بمونید، ینی خب، دارید انسانیت رو زیر سوال میبرید، آسیب بزرگیه به بشریت...

در ضمن بد نیست اگر اشتباهی میکنیم و بعدا متوجه ش میشیم، بدون مقاومت قبول کنیم این واقعیت رو، سر کی رو میخوایم گول بمالیم آخه؟

مردم مرض "بزرگ شدن" دارن، حالا انگار چی هست :/

بعضیا هستن تو بعضی لحظات زندگی خودشون گیر میکنن، یا شاید گیر میافتن، شاید تو یه لحظه ک نه یا تلخ

بعضیا هم هستن، خیلی احساساتی هستن ولی انقدری مغز و منطق دارن که میتونن نزارن احساساتشون هرکاری میخواد ه، اینا به نظر خیلی خشک، خشن و سنگدل میان، ولی واقعیت اینه که از ایی که "احساساتی" دیده میشن هم احساساتی تر هستن و حتی بعضی وقتا انقدر این احساس زیاده که بی حس میکنه این آدما رو، واژه بی احساس احتمالا برداشت ک نه و زودباورانه ای هستش، حداقل چیز درست کم احساسه که به نظر من بازم وجود نداره، یا حداقل الان تصویرم از بشریت اینجوریه...

به موضوعی هست و اون موضوع اینه که من زشتم

+ فقط فرار و دروغ و تلقین :))

++ چی بگم آخه...

+++ خیلی جالبه :))) میگم چرا داری کاری که میدونی حماقته انجام میدی، میگه یه سری اتفاقا افتاده که تو نمیدونی و به تو ربطی نداره، خب خودت اومدی غر میزنی، درددل میکنی، خودت موضوع رو به من مربوط کردی، بعد خودت وسط حرف اینجوری میگی :))
--> عقده حق داشتن نداشته باشیم :/

- دومین اشتباه هر ی که به من برمیخوره اینه که فکر کنه من نمیتونم بشناسمش...

* هنوزم حرف زیاد دارم، ولی در نمیاد....
هنوزم میگم که کمک

** خوب نیستم...

بعدانوشت

آشفته، بی قرار، تنها شاید، خسته...، خسته!

اینایی که ب نوشتم یه جوری ن...

دلم تنگه...

همینطور از شر فضول

به زودی جای + و - نقاشی های طولانی استفاده میکنم اگر با همین روند پیش برم :/




4b : دل

درخواست حذف اطلاعات

سلام نمیکنم، همینجوری

میدونید، دلم خیلی گرفته، الان نه ها، کلا، چند وقتیه گرفته، چند وقتیه همه ش خسته م، چند وقتیه حس میکنم دارم با آ ین قطرات سوختی که برام مونده جلو میرم، حس میکنم خسته م، دلم پره، انقدر که حتی نمیتونم بهش فکر کنم، انقدر که حتی نمیدونم از کجا شروع کنم
حتی نمیدونم چی بگم، حتی نمیدونم اصلا مشکلم چیه، چی ناراحتم کرده، چی اینجوریم کرده
حتی نمیدونم چی میخوام
حتی نمیدونم کی هستم...

حس میکنم گم شدم، خسته م و گم شدم، انگار وسط یه کویرم، همه طرفم شبیه هم هستش، حتی یه تپه هم دیده نمیشه که تو چیزی که میبینم در جهات مختلف تفاوتی ایجاد کنه

فکر (بدیهتا به این چیزا و نه به صورت عمومی) برام دردناکه، و همه چیز صرفا میاد روی این درد و این پر بودن و این دلگرفتگی و این خستگی
همه اینها هستم، همه اینارو دارم ولی دارم کارمو میکنم
لابد چیزیم نیست دیگه، لابد اهمیتی نداره...
یه ع ی بود، نوشته بود، nobody really cares until something dramatic happens
حالا این حرف که غلطه، من اهمیت میدادم وقتی اتفاق بزرگی نیافتاده بود و اهمیت میدادم وقتی اتفاق بزرگی افتاد و مستقل از هر چیزی اهمیت میدادم
و وقتی من تونستم لابد ای دیگه ای هم هستن، ولی به هر حال همین یه نفر هم برای نقض nobody کافیه
حالا مهم نیست، موضوع واقعا این نیست...
هدفم از این حرف اینه که من انقدر خودمو درگیر که فرصت ندارم به خودم نگاه کنم، حتی فرصت ندارم حس کنم حالم خوبه یا نه
الانم که اومدم دارم شر مینویسم لابد خیلی زده بالا دیگه

خشمگینم، خشم، خشم خیلی زیاد، این خشم وقتی خوابم دندونمو میش ه، این خشم وقتی تو خیابون یه موتوری تو پیاده رو میبینم سریع خونمو به جوش میاره، این خشم باعث میشه تو مترو به ی که بهم ذل بزنه انقدر ذل بزنم و احساس برتری جسمی بهش تلقین کنم که پیاده بشه با قطار بعدی سوار بشه، این خشم چیزیه که ازش ناراحتم، ولی نه میتونم دستمو به اندازه ای که خالی کنه این خشم رو مشت کنم و فشار بدم و نه میتونم دندونامو اونقدر به هم فشار بدم و نه میتونم یه نفر رو ببندم به مشت و لگد و لت و پارش کنم و نه میتونم با بازی یا ورزش یا موم ورز دادن یا کتاب خوندن یا پرداختن به چیزایی که دوستشون دارم یا هر چیز دیگه ای خالیش کنم

دلخورم...

+غرور خیلی بد هستش، من تلاش میکنم نداشته باشم و بش مش هر موقع که میتونم، شمام نداشته باشید، بده، آسیب میزنه بهتون

++ ی که میگه میدونه، تو نمیدونی، و برای خودت داره میگه داره بزرگترین مز ف روی زمین رو از خودش خارج میکنه، در ضمن این جمله که من میدونم تو نمیدونی به خاطر خودت میگم تقریبا مثل امضا هستش، هرموقع دیدید دارید این حرف رو میزنید، به چیزی که دارید میگید شک کنید و قطعا بیشتر فکر کنید

+++یه موقعی هم دوست داری باور کنی یکی بده، هرکاری ه برداشت بد میکنی خب، خیلی راحته

++++همه به یه اندازه لایق هستن، همه خوبن و اگر فرصت بهشون داده بشه نشونش میدن، محبت همیشه کار میکنه
یادتونه گفتم بهتون نشون میدم؟ دیدید؟ کافیه؟ بازم میخواید؟ من از عقاید مثبتم کوتاه نمیام، هر ی که اونارو احمقانه، دست نیافتنی، ک نه یا خیالپردازانه یا هر چیز دیگه ای خطاب میکنه، میتونه به زندگی تو دنیای کوچیک خودش ادامه بده و وقتی که موفق شدن من در رسیدن به حرفام رو دید حسرت بخوره و به خودش بگه احمق
ممکنه دنیا جای تاریکی باشه، ولی به جاش آدما میتونن روشن باشن و روشنش کنن، اینکه تو هم تاریک باشی فقط ظلم به خودته

*نمیدونم

**نمیدونم

***نمیدونم

*** ** *

من باور ن و نمیکنم، ولی اگر واقعیت داشت این نبود..

-چرا دارم اینارو با خودم مرور میکنم؟ :/

+++++هیچوقت، برای احساسات دیگران، رفتارشون، حرفاشون و عقایدشون تصمیم نگیرید، اینکه چه حسی داشته باشن، چیکار کنن، دنبال چی باشن یا هر چیزی شبیه این، فقط و فقط به خودشون مربوطه..

/هر دو میدونیم من یه مشکلی دارم که این حس رو داری، بلا ه یه چیز همینجوری بی دلیل که نمیتونه وجود داشته باشه، حتی اگر به قول خودت مشکل از تو باشه، بازم با من اون مشکل رو داری، یه ورش منم، من لابد یه ویژگی ای دارم که باعثشه، خودتم احتمالا میدونیش، ولی نمیخوای قبولش کنی، و نمیخوای بگیش، چون حس بدی به خودت میده و حس میکنی اون آدمی که از خودت متصوری نیستی

**** از دیدن رشدت خوشحالم، با تمام وجودم

//تهشم معلوم میشه حرفام درست بوده

& من اگر میخواستم اینارو بهت بگم، میومدم میگفتم، پس دو ح بیشتر نداره، یا مخاطبشون تو نیستی، یا نمیتونستم مستقیم بهت بگم و نتونستم با خودم مواجه بشم و شاید دو ماهه میخوام باهات حرف بزنم ولی شجاعتش رو توی خودم پیدا نمیکنم
و شاید اگر بیای راجب اینا بپرسی جواب ندم و بپیچونم یا مثل بعضی از حرفای قبلیم بهونه های الکی بسازم براشون
منم میدونم که احتمالا میفهمی تو مخاطبی
تو هم میفهمی من جرعت نداشتم بیام بهت بگم که این حرفا سر از اینجا در آورده
پس اگر میای راجبشون میپرسی، آماده بیا، آماده حرف زدن، نیا که بعدش سریع فرار کنی




4c : حرف حساب - و شایدم خشم - شایدم هیچی

درخواست حذف اطلاعات

امشب شب عجیبیه

و سر من پر از حرف های بی ربط به هم هستش

یه سری هستن، خیلی احمقن، در واقع باهوشن ها، ولی موضوع اینه انقدر باهوش نیستن که بفهمن هرچقدر هم که باهوش باشن بازم ممکنه اشتباه کنن و باور میکنن که همیشه درست میگن حتی اگر تو حرفاشون برع ش رو بگن
اینا مغرور و کله هستن
و ته تهش، مجموعا از یه احمق مضر تر و بدتر خواهند بود
به خاطر همینه که خیلی احمقن

امروز ظهر داشتم به گذشته های خیلی دور فکر می ، حس میکنم بلا ه به جایی رسیدم که خشمم اومده رو و میتونم بدون آسیب زدن به دیگران تخلیه ش کنم*
البته شاید برای جلوگیری از آسیب خوردن دیگران یذره دیر باشه، ولی بازم...
معلم راهنمایی م رو دیدم که با یدای خونه از اونسر خیابون داشت میومد اینور
چقد رندومه زندگی
کلا باعث شد یادم بره راجب چی فکر می

این وسط خو دم، دو بار هم ۱۱ تا ۱۲ رو تجربه :))

برای تایید گرفتن میری سراغ احمقایی مثل خودت،یه تعدادی هم هستن، یه تصمیم یا یه فکری دارن، میدونن غلطه، ولی نمیخوان قبول کنن، میخوان سر خودشونو گول بمالن
پس میرن میگردن دنبال احمق هایی که حرفشون رو تایید کنن، میرن برای اینکه تایید بگیرن برای خودشون چون اونقدر به خودشون مطمئن نیستن و نیاز به نظر جمعیتی دارن تا حس کنن کاملن

یه موضوعی هم هست، قبلا هم گفتم، راجب چیزی که به یکی مربوطه، قبل از تصمیم گیری باهاش صحبت کنید، اگر تصمیم شما در زندگی اون آدم تاثیر میزاره، شما حق ندارید به تنهایی تصمیمی بگیرید، این به این معنی نیست که تصمیماتتون محدوده، نه، به این معنیه که نباید اول تصمیم بگیرید بعد برید به طرف بگید من میخوام فلان کار رو م، نباید تصمیمتون رو با خودتون بگیرید، بعد برید بگید بیا حرف بزنیم، و کورکورانه تلاش کنید قانعش کنید که حرفتون درسته، باید اون آدم دیگه هم که به موضوع ربط داره در تصمیم گیری دخیل باشه و حضور داشته باشه و مثل دو تا آدم بالغ بشینید نظر بدید، حالا اگر اونیکی آدم میخواد احمق باشه یا نابالقانه رفتار کنه، حداقلش اینه که باید حرفاشون رو بزنن، بشنوه، بشنوه، بشنوه، و بعد هرکاری خواست ه
و اگر انقدر مغرور، بچه یا احمق هستش، احتمالا واقعا ارزشی نداره اون آدم

گفتم بچه، یادم افتاد که اگر من بچه م بقیه چی ن، بقیه شامل هر ی..

و یه سری هم هستن که دو دیقه از وقت گرانبهاشون رو تصادفا طلف کنی، زمین و زمان رو میدوزن به هم که تو ش ه ای، تو فلانی، من رو برنامه زندگی میکنم، من نقطه ما یمم نظم جهانم و این حرفا، در حالی که خودش تا حالا ساعت ها از عمر دیگران رو هدر داده و همه حرفاش لاف و باد معده بزرگ (اشاره به پست گنده ی) هستش و رنگ برنامه رو با چشم مسلح هم نمیشه توی زندگی ش دید

و زمانی که دلت میخواد یدونه بخوابونی تو گوش یه سری و دلت میخواد این کار به صورت جادویی اونارو متوجه تمام رفتار های سمی و مضرشون ه و درستشون ه. ولی اینا همه خیال بافی های پرخاشگرانه ست صرفا

منم نمیدونم چرا انقدر پرخاش دارم میکنم و مردم رو میکوبم، حماقت دیگران عصبی م میکنه بعضی وقتا، مخصوصا اگر بدونم اونقدر احمق نیستن که چنین حماقتی ن

با حرف و کلمه هم بازی نکنید، اون هنره که تصاویر رو میش ه تا هنر باشه، دلیل بر درستی ش نیست، مثل اینه که وسط یه بحث جدی از ضرب المثل های حماقت آمیز و کاملا غلط فرهنگت استفاده کنی تا بگی جوبی که زدی درسته

واقعا، بیاید خودمونو بشناسیم :/ حس میکنم کل مرضمون از همینه

* شاید خشم از زمان های خیلی دور حتی

+ در ضمن خوبه که بعضی چیزا رو میبینن بعضیا
که باعث میشه فکر کنم اگر همونجوری که باهام رفتار شده بود جوابشونو میدادم چقدر ناراحت میشدن و اینکه آیا اصلا متوجه ن چیکار باهام یا نه

++ ولی خب به هر حال من قربانی نیستم این وسط




4d : مو

درخواست حذف اطلاعات

یکی اینجاست

همین الان این جمله رو گفت

"ناخن چجوری بلند میشه کوتاهش میکنن، مو هم همینطوره"

و من دلم میخواد با چکش از بغل بکوبونم تو صورت این آدم، شاید تعصباتش از دهنش پرت شد بیرون...




4e : اشتباه از من است

درخواست حذف اطلاعات

یه سری آدم ریخته ن، تکلیفشونو با خودشون نمیدونن، یه حرفی میزنه، جوابشو میدی، بهش برمیخوره، خب تو که اصلا میدونی من قراره چه جو بدم، مریضی میای اون حرفو به من میزنی جوابتو میگیری بعد بهت برمیخوره؟ اصلا، تو که ظرفیت شنیدن جواب رو نداری، خیلی کار غلطی میکنی (خیلی خودمو کنترل شبیه فوش نشه، ولی فوش بگیریدش) میای میپرسی و میای اون حرفو میزنی، بعضی چیزا از ظرفیت معده آدم فراتره، نباید زیاد خوردشون :/

از اینهمه آدم لوس و مس ه حالم بد میشه و ناامیدتر میشم به درست وضع اطرافم (یا حداقل کمک به درست شدن وضع اطرافم) (حالا منم همچین خفن نیستم که اومده باشم یه جماعتی رو از بدبختی و گمراهی نجات بدم، دلم برای خودم و آدمایی که درکشون میکنم میسوزه فقط، وگرنه به غرب م که این احمقا با خودشون و زندگی شون چیکار میکنن)

و من بیشتر و بیشتر از بعضیا ناامید میشم هرچقد بیشتر رفتارهاشون رو میبینم...

بعضی وقتا خیلی از خودم بدم میاد، از خودم و کار هام، بعضی وقتا خیلی آدم احمقی هستم

تو راه داشتم به سم در جامعه فکر می ، نمیدونم چرا، معمولا به چیزای مربوط تری فکر میکنم، این دیگه زیادی بی ربطه
بعد انگاری، خیلی از اینایی که دم از ست بودن دیگران و برابری تی و اینا میزنن و جامعه رو محکوم میکنن، خودشون ست تر هستن
خودشون وقتی یه اتفاقی بیافته، اون بدبختی که بلا سرش اومده باشه زن باشه تا اینکه مرد باشه، واکنش خیلیی متفاوتی از اینا تولید میشه و این اوج تمایز تی قائل شدنه
خیلی وقتا، ما پشت یه سری مفهوم قایم میشیم تا خشممون از جامعه رو تخلیه کنیم، تا بتونیم پرخاش کنیم و برای این پرخاش تایید هم بگیریم که احسنت چه قدر درست و روشن فکرانه و باز و فلان و غیره
مشکلی در پرخاش نیست اگر بالغانه باشه، موضوع اینه که اکثر این پرخاش ها ک نه ست، بدون دلیل و فکر عه، فقط از روی خشم از ظلمیه که به فلانی شده
و خب من نمیگم حق اعتراض نداره، میگم اینکه بهش ظلم شده دلیل نمیشه به یه سری آدم دیگه که تقصیری نداشتن ظلم کنه

و شاید اشتباه از من است..
که به بعضیا بیش از حدی که لازمه ارزش میدم
که به بعضیا اهمیت میدم
که با بعضیا خودم هستم و بهشون اعتماد میکنم
شاید من اشتباه میکنم که به پررویی های یک آدم جواب محکم نمیدم
و میگم مهم نیست
و میگم منظوری نداره
و تلاش میکنم غیرمستقیم بهش برسونم قضیه رو
و تلاش میکنم باهاش روراست و صادق باشم
با اینکه بازم بهم دروغ میگه
با اینکه گزینه شفافیت و راست گویی رو رسما میجوم و میزارم تو دهنش
شاید من احمق م که حرف نمیزنم و منفجر نمیشم و خودم رو راحت نمیکنم و ترجیح میدم این بعضیا رو ناراحت نکنم
شاید من احمق م

به نظرم آدما میتونن چیزی که انتخاب میکنن باشن
اگر فکر میکنید یه صفتی دارید که بد هستش
قطعا اگر بخواید میتونید خودتون رو عوض کنید
(و این تغییر برای ی نیست جز خودتون و اتفاقا چیز خوبی هم هست، همیشه خوبه که آدم خودش رو عوض کنه تا در ارزش ها و اعتقاداتش بگنجه)
پس با این جمله که همینه که هست، خودتون رو تبرئه نکنید، همینیه که دارید انتخابش میکنید
البته از نظر من هستش همه اینا (اگر دقت کرده باشید اولشم گفتم "به نظرم")
وگرنه که همینجوری اکثر آدمایی که دور و برم هستن دارن توی دنیای خودشون به مرکزیت خودشون زندگی میکنن و از جاشون ت نمیخورن ذره ای

در ضمن هم
(انقدر در این مورد به من ایراد وارد شده که فکر کنم دیگه کامل همه جوانب رو از این جهت میسنجم)
این حرفا ایده آل نیست، آدمای زیادی دیدم که این کار رو ، خودم این کار رو ، ی که بخواد این کار رو میکنه، و شاید ی که بهونه میگیره نمیخواد یا اگرم میخواد اراده قوی ای نداره
(تایید میکنم که جمله آ م پرخاش داره توش و میتونید با لهن تند هم بخونیدش تا لذتی که من در لحظه دارم میبرم رو ببرید، نوش جان :) )

عجیبه این دفعه از + و * و - و اینجور چیزا استفاده ن (و حتی حوصله بولد و اینجور دلقک بازی ها رو هم ندارم :)) )

پی نوشت:

جاتون خالی کارت ملی رو با کارت بانک ملی اشتباه زدم..

من با این خشم و ناراحتی چیکار کنم...؟

پی نوشت تر:

خوبه بلد باشیم از موسیقی لذت ببریم، حالا من که خیلی بلد نیستم، ولی بعضی وقتا خیلی میشه لذت برد

وضعیت مز فیه...




4f : پیاده

درخواست حذف اطلاعات

و پیاده رفتن مسیر های طولانی

و خالی شدن شارژ mp4 playerمن

و تف به موتوری ها (اونایی که میان تو پیاده رو)

و نفرت از سیگار

و خالی بودن ذهن من

و این اعتیاد

و این خشم

و این خشم

این خشم لعنتی

که نه تخلیه میشه و ت یب میکنه

و نه فروکش میکنه و بیخیال میشه

و درگیری های ذهنی من

و شخصیت کنترل گر من

و این احساس

و یک علی بی منطق

و یه مشت درس

و یه مشت کار

و ترس

و این احمقا

و بازم این خشم..

پ.ن. شاعر میفرماید، منم، دشنام پست آفرینش، نغمه ناجور...
و من چقدر مهدی اخوان ثالث رو دوست دارم