رسانه
رسانه

کافه شعر



انتظار دیدارت

درخواست حذف اطلاعات


به رغمِ خویش

مقصود من از خدا تویی

در آغوش گرفتن تمام دوست داشتنی ها

و باقی، تاسی است که می ریزند...


با دستان تو همراه می شوم

لبانت را می بوسم

هر جا که باشی لمست می کنم

و باقی، همه پنداری است


| لویی آراگون |




از آن روی که مرا دوست داری

درخواست حذف اطلاعات


" و لأنّک تحبنی فأن العالم صار اکبر

و السماء أوسع

و البحر اکثر زرقة

و العصافیر اکثر حریة

و أنا ألف ألف مرة أجمل... "


و از آن روی که مرا دوست داری

جهان بزرگ تر شد

و آسمان گسترده تر شد

و دریا نیلگون تر شد

و گنجشکان آزادتر شدند

و من هزار هزار بار زیباتر شدم...


| سعاد الصباح |




بغض دارم، بغض

درخواست حذف اطلاعات


مثل «داش آکل» که برق چشم یک دختر به بادش داده باشد

مثل یک «فرمان» که نارو خوردن از «قیصر» به بادش داده باشد...


بغض دارم؛ بغض، چون مردی که بی رحمانه ترکش کرده باشی

بدتر از آن، مثل فرزندی که یک مادر به بادش داده باشد...


بغض دارم؛ بغض، از تصویر دنیایی که بی تو جای من نیست

بغض دارم؛ مثل یک «باور» که یک «یاور» به بادش داده باشد...


مثل «دارا»یی که «اسکندر» ذلیلش کرده باشد درد دارد

پشت سالاری که دست غدر همسنگر به بادش داده باشد...


حالِ من؟! حالِ غرورِ شاعرِ فَحلی که شاگردِ عزیزش

با سرآمد خواندنِ یک شاعرِ دیگر بـه بادش داده باشد...


شانه ام هم وزنِ نامِ خانه ام ویران و رنج آجین و زخمی است

مثل یک کشور که ظلم حاکمی خودسر به بادش داده باشد...


شرمگاه مُرده برمی خیزد؛ امّا برنخواهد خاست هرگز

پشتِ گرمی که خیانت دیدن از همسر به بادش داده باشد...


حسِّ مافوقِ به سربازان خیانت کرده حسّ دردناکی است

مثل ایمانی که کفرِ شخصِ پیغمبر به بادش داده باشد...


بغض دارم؛ بغض، هم سنگِ «برادرخوانده» یِ خودخوانده ای که

نارفیقی، تحتِ نامِ نامیِ «خواهر» به بادش داده باشد...


شکّ ندارم که تو برمی گردی؛ امّا بر نخواهد گشت دیگر

حرمتِ شعری که مدحِ یک ستم پرور به بادش داده باشد...


شانه یعنی مار؟ یا نه! مار یعنی شانه؟ تعبیر دقیقش؟!

شانه، یعنی هرچه یک هم گریه با خنجر به بادش داده باشد...


| علی اکبر یاغی تبار |




آدم وقتی زن باشد...

درخواست حذف اطلاعات


من یک زنم

‏و آدم وقتى زن باشد

‏جز آنچه در قلبش دارد

‏همه چیز را فراموش مى کند.


‏⁧| لاله مولدور |




منصفانه نیست

درخواست حذف اطلاعات


منصفانه نیست ی که این گونه قلبت را در هم ش ته است،

هنوز این همه زیبا و خیره کننده باشد

و صورتش تنها چیزی باشد که

بیش از هر چیزی در دنیا دوست داری ببینی...


| ادی السید / ترجمه: زهرا طراوتی |




مرا و تو را عوض می کرد

درخواست حذف اطلاعات


چه می شد اگر خدا

آن که خورشید را

چون سیب درخشانی در میانه ی آسمان جا داد،

آن که رودخانه ها را به در آورد

و کوه ها را بر افراشت،

چه می شد اگر او، حتی به شوخی

مرا و تو را عوض می کرد

مرا کمتر شیفته

تو را زیبا کمتر

| نزار قبانی |




دلا...

درخواست حذف اطلاعات


دِلا خَموشی چرا..؟!

چو خُم نجوشی چرا..؟!

بُرون شد از پَرده راز

تو پَرده پوشی چرا..؟!


| عارف قزوینی |




بذر دلتو پیدا کن

درخواست حذف اطلاعات


دستم را کشیدم روی برگ های زاموفیلیا، نرم بودند و تمیز، مثلِ هوای توی گلفروشی که گرم بود و دَم داشت اما ریه را جلا میداد " اینا چقدر نازن، انگار همشون دارن میخندن و لب هاشون سبزه" خندید، خاک روی آستینش را با کف دست گرفت و بدون اینکه چیزی بگوید دنبالم آمد، دنبال من که داشتم به لب های سبز گل ها نگاه می " میگم تو گلفروشی کار چه خوبه ها، همچین هر روز دلت تازه میشه انگار " چیزی نمیگوید، ت است مثل پِتوس ها که کاری به کار ی ندارند، برگ می دهند و قد می کشند و گلدان را در آغوش می گیرند " چقدر سخته بین این همه گل بتونی یکی رو انتخاب کنی " از صدای پیس پیس آبپاش فهمیدم دارد برگ گل هارا تمیز می کند،

سرم را برگرداندم " آره سخته " صداش مثل گوینده ی سرحال رادیو جوان، پرانرژی که نه، بم بود...

" سخته اما واسه شما که گلفروشی راحت تره خب "

چشم هاش خندید و لب هاش کلمه ی راحت تر را جوری تکرار کرد که انگار داشت متلاشی میشد " وقتی یه گل چشمتو میگیره دیگه زیباترین گل هارو هم ببینی به چشمت نمیاد واسه همین راحت تر نیست واسه ما" نشستم کنار شمعدانی ها دستم را کشیدم روی برگ هاش، انگشت هام بوی سبز گرفته بود "چقدر خوبه این بو، اسم گلی که چشمتونو گرفته چی هست حالا؟ "

گلدان شمعدانی را از روی زمین برداشتم و گذاشتم توی دست هاش " اسم گلم عاطفه بود "

بند کیفم را گرفتم و با لبخند گفتم " چه گل قشنگیه پس، عاطفه " درحالیکه برگ های اضافه ی شمعدانی را با قیچی میبرید گفت " قشنگ که بود اما پ ر شد، یعنی خودش هست اما عشقش تو دل من پ ر شد که بذرش تو دل یکی دیگه جوونه بزنه"

خودم را زدم به راه لبخند و گفتم " خاک هر دلی بذر خودشو میطلبه، بذر مناسب دلتو پیدا کن، وقتی گل بده می فهمی این از اونم قشنگتره، اونوقته که دلت سبز میشه و گل میده مثل این شمعدونیا " نگاهم میکند و توی نگاهش اشک می د "امیدوارم بذر دلتو پیدا کنی "

میدوَم توی گلخانه که دوباره دست هام را سبز کنم...


| نازنین عابدین پور |




دورم اما مواظبت هستم

درخواست حذف اطلاعات


تو که آیینه ی حلب داری

خون عشاق روی لب داری

از زمین و زمان طلب داری

دامن تنگ یک وجب داری


شب نشینی امشبت چند است؟!

از لبت تا به غبغبت چند است؟!


تو که سِحر سیاه را بلدی

رگ خواب را بلدی

سبکی، وزن کاه را بلدی

مخصوص شاه را بلدی


می گذاری ملیجک ات باشم

توی دربار، طلخک ات باشم


اینکه یک جای دنج می خواهی

گریه ی روی لنج می خواهی

اینکه یک جفت فنچ می خواهی

اینکه قرص برنج می خواهی


خواستی زود شوهرت بدهند

به همان خائن ت بدهند


زلف خود را یله نگه داری

از دل من گله نگه داری

بین ما فاصله نگه داری

چله با چلچله نگه داری


من همه جوره راغب ات هستم

دورم اما مواظبت هستم


| شهرام میرزایی |




ببوس مرا

درخواست حذف اطلاعات


لب هایم

این ماهیچه های مطبوع به وزنِ آب را ببوس

قبل از کنجکاوی صبح در اشتهای بدن

قبل از کِشَندگیِ خمیازه های فارغ از تمایل و برخورد

قبل از هوش آن زنِ منتظر ببوس مرا


ببوس مرا در علاقه ی بو به گردن

در حسد ِ بلند ِ تار مویی آویخته از یقه هنگام خداحافظی

ببوس مرا و فراموش کن چقدر بودن از پاهای تو کدورت داشت

من بچه بودم و دستهایم گماشته بود به نوشتن

چه میدانستم از بسامد بوسه در شرح آب؟

از گزِش دندان در حجامت لبها چه میدانستم من؟

من بچه بودم و دستهایم گرفتنِ مادر را بلد بود در مساحت مُشتی چادر

و آن لجِ نه ی شور انگیز را

در ربایش هیچ مردی فرا نگرفته بودم


ببوس مرا بعد از این همه سال

که نگویم؛ دستهایم اگر گرفتن بلد بود...

که نگویم؛ کنار آمده ام

و در کجاوه کرامتِ کلماتم زنی نباشد جز من برای تو


لبهایم را ببوس ای باشنده ی شورانگیز

این ماهیچه های مطبوع به وزن آب را

در مدارای اینکه؛

من هم از آفرینش لبهایم متوقعم!


| سپیده مختاری |




مطمئنی؟

درخواست حذف اطلاعات


رو به رویت چه لذتی دارد؛

صحبت از حرف های تکراری !

مطمئنم که دوستت دارم؛

مطمئنی که دوستم داری...؟!


| محمد شریف |




عاشقت شده ام که...

درخواست حذف اطلاعات


عاشقت نشده ام که نداشته باشمت، که بگذارم بروم، که رفیق نیمه راه باشم.

عاشقت نشده ام که رویاهایت را با جان طلب نکنم و در غم و لبخندت شریک نباشم.

عاشقت نشده ام که ذوقت را موقع شعر خواندن و گل یدن و شمع روشن نفهمم و حال عاشقانه ات را با بوسه و آغوش ن م.

عاشقت نشده ام که بنویسی و نخوانم، بزنی زیر آواز و مست نشوم، از آینده بگویی و بگویم هیس!

من عاشقت شده ام که عاشقت کنم، که عاشقت بمانم.

من تو را برای آنچه که هستی، برای گریه و لبخندت دوست می دارم و در این دنیا هیچ چیز برایم عزیزتر از صدایت وقتی که شعر می خوانی، کلماتت وقتی که می نویسی، نگاهت وقتی که به چشمان من است، دستانت وقتی که شمعی روشن می کند، و قلبت وقتی که به من گلی هدیه می دهد نیست.

برایم سعدی بخوان تا رفیق این همه سال عاشقی مان باز بگوید که من بی روی تو آرامم نیست. که من از عهد آدم تو را دوست دارم و تو از همان وقت که توی بهشت بوسیدمت، عاشقم شدی.

تو عشق اول و آ منی و من جنون اول و آ ت.

به آ ش فکر نکن، چون این قصه پایان ندارد. چون از ازل تا ابد عشق آن اتفاقی است که بین و تو میفتد.


| مانگ میرزایی |




بی قلب زیستن

درخواست حذف اطلاعات


هرگز نمی توان

گل زخم های خاطره ای را زِ قلب کَند

که در این سیاه قرن

بی قلب زیستن

آسان تر است زِ بی زخم زیستن،

قرنی که قلب هر انسان

چندین هزار بار کوچک تر است

از زخم های مزمن و رنجی که می کشد...


| نصرت رحمانی |




قلب کوچکم

درخواست حذف اطلاعات


چرا خدای بزرگ

کاری برای قلب کوچکم نمی کند؟

برای قلبم

که از یک نیلوفر آبی کوچکتر است

از یک ساقه ی بابونه تردتر

از یک انار ترک خورده خونین تر

تو دوستم داری

اما کاری از دستت برنمی آید

آدم چطور می تواند دیوانه ی غمگینی را تسلی دهد؟

آدم چطور می تواند غمگین دیوانه ای را آرام کند؟


| رویا شاه حسین زاده |




دستای مشت شده

درخواست حذف اطلاعات


دستش را مشت کرد و گفت: « می دونی چیه؟! تو روابطت با آدم ها این طوری باش...»

و بعد یکی از انگشت هایش را باز کرد و گفت: « بعد که چیزی از طرف مقابلت دیدی یکی از انگشتاتو رو کن...یه کم که گذشت اون یکی انگشتتو باز کن...و همین طوری آروم آروم کل مشتت رو باز کن..»

به خوبی معنای صحبت هایش را متوجه میشدم اما منتظر بودم ادامه دهد.

گفت: « می خوام بگم هیچ وقت هر احساسی که داری رو اول کار برای طرفت رو نکن! آهسته آهسته پیش برو تا همیشه چیزی تو چنته داشته باشی ارائه بدی. تا همیشه بخش جالبی رو برای بعدترها هم باقی بزاری. آدم ها از اینکه یه چیزی از اول براشون رو باشه لذت نمی برن! دوست دارن کشف کنن! احساساتت رو کم کم و آهسته رو کن! »

نگاهش ...

تا چند لحظه سکوت و گفتم: « آدم هایی که دستاشون اول کار مشته یا اهل حساب کتابن یا کلن می ترسن! »

پرسید: « یعنی می خوای بگی تو از آدم ها نمی ترسی؟! »

گفتم: « نه که نترسم! اما من همینی هستم که هستم! تکلیفم با خودم و زندگیم روشنه! به آدم هایی که انتخاب می کنم وارد زندگیم بشن خوبی می کنم و مهر می ورزم...

می دونی چرا ؟! چون انتخاب خودم هستن، معرف بخشی از من، زندگی من...و من اول برای خودم و انتخاب هام ارزش قائلم...بعد آدم ها! »

با لبخندی که انگار می خواست بگوید حالا زوده جوان، مانده متوجه بشوی!

پرسید: « خوب حالا اگه جواب خوبی هات رو نگرفتی چی؟! بازم همین رو میگی!؟ اکثر آدم ها گیرنده ن! فقط انرژی و عشقت رو میگیرن و در قبال چیزی برنمی گردونن! اون وقت دلم می خواد بدونم بعد از چند تجربه ی تلخ همچنان دم از خوبی میزنی؟! »

نگاهش ...

به چشمانش زل زدم و گفتم: « ببین...من خوب بودنم رو منوط به خوبی و بدی آدم ها نمی کنم! چون یکی باهام بد بود دلیل نمیشه سر بقیه خالی کنم! اما...

کمی مکث ...

با کنجکاوی بیشتر که متوجه شود چه در سرم می گذرد پرسید: « اما چی..؟! »

گفتم اما به قول شاملو: « راست است که صاحبان دل های حساس نمی میرند بلکه بی هنگام ناپدید می شوند...»

خیره نگاهم کرد

بلند شدم که بروم

دستم را بر روی مشتش گذاشتم و گفتم:

« عوض نمیشم...اما خودم و خوبی هام رو از اون آدم دریغ می کنم »

دستش به مشت بسته اش خیره ماند...

مشتی که کم کم داشت باز می شد اما کاش می دانست که می بایست به موقع باز می شد...


| مریناز زند |




روزهای بارانی

درخواست حذف اطلاعات


هرگز به دستش ساعت نمی بست

روزی از او پرسیدم

پس چگونه است سر ساعت به وعده می آیی؟

گفت: ساعت را از خورشید می پرسم

پرسیدم: روزهای بارانی چه طور؟

گفت: روزهای بارانی همه ساعت ها ساعت عشق است!

راست می گفت

یادم آمد که روزهای بارانی او همیشه خیس بود.


| واهه آرمن |




شکفته بادا لبان من

درخواست حذف اطلاعات


شکفته بادا لبان من

که نیمه ماهِ نیمرخانِ تو را

شبانه می بوسند.

فدای تو

دو چشم من

که چشم های تو را خواب دیده اند.

ببینمت!

تو کجایی که چهره ات باغی ست،

که از هزار پنجره نور می وزد هر صبح!


| رضا براهنی |




شب گردی

درخواست حذف اطلاعات


مرد نوشت: گلوت حساسه به گرد و خاک، اگر درد گرفت لیموترش و لیموشیرین رو قاطی کن با عسل، اول صبح یه لیوان بزن به بدن روبراه میشی. لباس گرمم ببر، اونجا شباش سرده باز نری سرما بخوری تحفه. شارژر اصلیت رو نبر، جا میذاری دوباره حرص میخوری. شال روشن بهت خیلی میاد رنگی رنگی ببر، اما دو تا تیره هم بردار اگه خواستین محله های قدیمی شهرو بگردین اونجا هنوز بافتش سنتیه. بهش بگو حتما قبل از این که بخو ماچت کنه، لوس نکبت. بگو گردنتو بوس کنه، چهار بند انگشت زیر گوش چپت رو. قبل از توئم نخوابه، بیخواب میشی تو. صبحونه سرشیر نخور با اون معده ضعیفت، جوگیر نشی؟ لوسیون بدن ببر، ضدآفتابت جا نمونه تو کشوی دراور. اگه شب راهی شدین تو رانندگی نکن، زرتی خوابت میبری دور از جون یه طوریتون میشه خوابالوی خوشمزه.

بعد، انگار از خواب بیدار شده باشه، همه چی یادش اومد. همه رو پاک کرد. به جاش نوشت: حرفی نمونده دخترک، گفتنی ها رو گفتیم، حرف عقلت درست تر بود خوب کردی گوش کردی. سفر خوش بگذره. من شمارتو پاک ، توام پاک کن. ببخش که بلاکت میکنم.

بعد موبایلشو خاموش کرد. راه افتاد بره شب گردی، روح سرگردون کوچه های خلوت بی عابر بشه. و سعی کرد همونطور که مشاور یادش داده به یه دلفین حامله فکر کنه، نه به زنی ظریف، که روی صندلی کنار راننده خوابش برده، و نور آفتاب از همیشه زیباترش کرده. زیبا و بوسیدنی. در انتظار تماس لبهای گرم ی که....


| حمید سلیمی |




دلم رفت

درخواست حذف اطلاعات


در جمعشان بودم که پنهانی دلم رفت

باور نمی به آسانی دلم رفت


از هم سراغش را رفیقان می گرفتند

در وا شد و آمد به مهمانی، دلم رفت


رفتم کنارش، صحبتم یادم نیامد!

پرسید: شعرت را نمی خوانی؟ دلم رفت


مثل معلم ها به ذوقم آفرین گفت

مانند یک طفل دبستانی دلم رفت


من از دیار منزوی، او اهل فردوس

یک سیب و یک چاقوی زنجانی؛ دلم رفت


ای کاش آن شب دست در مویش نمی برد

زلفش که آمد روی پیشانی دلم رفت


ای کاش اصلا من نمی رفتم کنارش

اما چه سود از این پشیمانی دلم رفت


دیگر دلم ـ رخت سفیدم ـ نیست در بند

دیروز طوفان شد، چه طوفانی...رفت...


| کاظم بهمنی |




این چنین دوستت دارم

درخواست حذف اطلاعات


دوستت دارم

همان گونه که شب، ماه را

دوستت دارم

همان گونه که صبح، آفتاب را

دوستت دارم

مثل ملاقات پنهانی مادر، از لای در

دوستت دارم

مثل حبس من با تو تا ابد

در یک اتاق دربسته

حتی بی پنجره!

تنها

این چنین دوستت دارم تو را...


| چیستا یثربی |