رسانه
رسانه

دلستون



افول

درخواست حذف اطلاعات

قبلاً بارها گفته ام از مرگ نمی ترسم. نه از مرگ خودم و نه عزیزانم. واقعا نمی ترسم. اما به همان میزان که مرگ برایم یک مقوله ی حل شده و پذیرفته شده است، از پیری می ترسم. از پیری خودم و عزیزانم!

از دیدن چهره ی خواهرهایم که کم کم به سمت چهل سالگی می خزد و شاد اش کم می شود. از دیدن خسته شدن های زودتر از حد انتظار برادرم، از دیدن چروک های روز افزون چهره ی مادرم و خیلی چیزهای دیگر می فهمم که همه کم کم داریم پیر می شویم.

خودم هم کم کم چیزهایی برایم پیش می آید که قبلا پیش نمی آمد. مثلا نمی توانم مثل سابق فوتبال بازی کنم. مثلا حوصله ی بچه ها را دیگر ندارم. مثلا زانودردی که خوب نمی شود. مویی که می ریزد، پیشانی که چروک بر می دارد و...

مثلا همین که اواسط نوشتن این پست به ذهنم زد که وای الان همه می آیند و می خواهند دلداری بدهند که نه هنوز جوانی یا این که غصه نخور، این چیزها مهم نیست و فیلان! و دلم خواست برگردم از بعد از پاراگراف اول را پاک کنم. مثلا همین بی حوصلگی....

واقعا که عمر آدمیزاد کوتاه است. آنقدر کوتاه که ارزش بحث هم ندارد. از ۱۸ تا ۳۲ سالگی. بقیه اش عذاب است. بقیه اش اجبار است. دوست ندارم خسته شوم. دوست ندارم حسرت روزهای نه چندان جذاب حالا را بخورم دوست ندارم به جوان ها حسادت کنم. دوست ندارم دچار افول شوم. مرگ نسبتا جذاب تر است.




ماشین ندگان جوان - ۸

درخواست حذف اطلاعات

شب شده بود و آنجا دیگر هوا طوفانی (باد و باران) بود. توی پمپ بنزین بعد از تفکر های فراوان به این نتیجه رسیدیم که ماشین را همینجا بگذاریم و برویم! رفتیم و پشت پمپ بنزین پارک کردیم و بعد از رفیق شدن با یکی از پمپ چی ها سوییچ را به او دادیم. و توی پمپ بنزین منتظر ماشین عبوری تا یزد شدیم.

ادامه مطلب



غیرمجاز

درخواست حذف اطلاعات
درست از لحظه ای که آ ین حرفم، آ ین حرفی که می توانستم بزنم را گفتم، هردویمان ت شدیم. عصبانی و ت. اما من به بحثم توی ذهنم ادامه دادم.در جاده ای تاریک بودیم. موزیکی پخش نمی شد. تنها بودیم. بغل دست من نشسته بود و من داشتم با او توی ذهنم حرف می زدم. حرف های نگفته را می گفتم، جواب می شنیدم، جواب می دادم. فریاد میزدم. گاهی حرفم را پس میگرفتم. گاهی مطمئن تر میگفتم. گاهی میدادم. گاهی قهر می یا قهر می کرد. هی حرف پشت حرف می آمد. اما...اما واقعیت سکوت بود.او هم کنار من ت بود. احتمالا او هم همین جدل ها را با من توی ذهنش داشت. همه ی اتفاقات هم داخل همان ماشین می افتاد؛ اگرچه نمی افتاد... آ سر به مقصد رسیدیم. سوییچ ماشین را چرخاندم و با خاموش شدن ماشین سکوت چند برابر شد. چند ثانیه بی هیچ حرفی رو به رو را نگاه کردیم. بعد هم بی هیچ حرفی آهسته پیاده شدیم و تمام آن جدال ها مثل یک توقیف شده، توی تاریکخانه ی ذهنمان بایگانی شد...



علایق

درخواست حذف اطلاعات


ب یکی از دوستان بلاگر در صغحه اینستاگرامش سوالی پرسیده بود که اگر شغل یا تخصص فعلی تان را نداشتید دوست داشتید چکاره شوید؟ اکثر جوابها اینها بودند: کتابفروش، آشپز، نقاش، مزرعه دار، پیانیست و...

این نشان می دهد که....

ادامه مطلب



افول

درخواست حذف اطلاعات

قبلاً بارها گفته ام از مرگ نمی ترسم. نه از مرگ خودم و نه عزیزانم. واقعا نمی ترسم. اما به همان میزان که مرگ برایم یک مقوله ی حل شده و پذیرفته شده است، از پیری می ترسم. از پیری خودم و عزیزانم!

از دیدن چهره ی خواهرهایم که کم کم به سمت چهل سالگی می خزد و شاد اش کم می شود. از دیدن خسته شدن های زودتر از حد انتظار برادرم، از دیدن چروک های روز افزون چهره ی مادرم و خیلی چیزهای دیر می فهمم که همه کم کم داریم پیر می شویم.

خودم هم کم کم چیزهایی برایم پیش می آید که قبلا پیش نمی آمد. مثلا نمی توانم مثل سابق فوتبال بازی کنم. مثلا حوصله ی بچه ها را دیگر ندارم. مثلا زانودردی که خوب نمی شود. مویی که می ریزد، پیشانی که چروک بر می دارد و...

مثلا همین که اواسط نوشتن این پست به ذهنم زد که وای الان همه می آیند و می خواهند دلداری بدهند که نه هنوز جوانی یا این که غصه نخور، این چیزها مهم نیست و فیلان! و دلم خواست برگردم از بعد از پاراگراف اول را پاک کنم. مثلا همین بی حوصلگی....

واقعا که عمر آدمیزاد کوتاه است. آنقدر کوتاه که ارزش بحث هم ندارد. از ۱۸ تا ۳۲ سالگی. بقیه اش عذاب است. بقیه اش اجبار است. دوست ندارم خسته شوم. دوست ندارم حسرت روزهای نه چندان جذاب حالا را بخورم دوست ندارم به جوان ها حسادت کنم. دوست ندارم دچار افول شوم. مرگ نسبتا جذاب تر است.




عادت نمیکنم

درخواست حذف اطلاعات
نوروزِ بدون تو تو را تجربه و آموختم. اما روزهای بدون تو بسیارند. باید یک سال بگذرد تا همه شان را یاد بگیرم. تولدت بدون تو، تولدم بدون تو، حال و هوای ماه رمضان و بیداری افطار تا سحرش بدون تو، عصرهای خسته از کار تابستان بدون گپ زدن با تو، سرما و سرما خوردن پاییز، ید دم عید، حال و هوای محرم، شب یلدا، روز عشق، شب قدر، روز زن، شب آرزوها و خیلی وقت های دیگر بدون تو را یاد بگیرم.خیلی وقت ها فکر می کنم باید یک سال تمام از نبودنت بگذرد. اینطوری کم کم یاد میگیرم بدون تو زنده بمانم.اما زندگی؟ برای این که یاد بگیرم بدون تو زندگی کنم، باید یک عمر از نبودنت بگذرد. یک عمر تمام!



بلاگستان دارد بیمار می شود

درخواست حذف اطلاعات

کامنت ها، چالش های وبلاگی، رادیوها، مسابقات وبلاگی، دورهمی ها، صندلی داغ ها و خیلی پل های ارتباطی دیگری وجود دارند که می توانند منجر به این بشوند که روابط بین وبلاگ نویس ها را تقویت کنند، وبلاگ ها و نویسنده های جدید به آدم معرفی کنند و نهایتا منجر به بهتر خواندن و بهتر نوشتن بشوند.

اما بلاگستان پر شده از نویسنده هایی که نه تنها خوب نمی نویسند، بلکه با روابطی که دارند، نیازی هم به تلاش برای بهتر نوشتن حس نمی کنند. (که واقعا همه ما می دانیم خوب نوشتن ملاک نیست و تلاش برای خوب تر نوشتن مهم است).

این تلاش ن هم برای خودشان بد است هم برای دیگران. وبلاگ هایی که انگار کپی ناشیانه ای از وبلاگ نویس های قدیمی تر (که همان ها هم گاهی کپی بودند!) و کپی ناشیانه ای از روی دست یکدیگرند. و واقعا تشخیصشان از یکدیگر مشکل است.

در این واویلای شبکه های اجتماعی که دارد فرهنگمان را به نابودی می کشاند، کاش با زیاده روی ن در این روابط، فضای وبلاگ فارسی را دیگر شبیه به شبکه های اجتماعی نکنیم. به خدا همین یک جا برای پناه آوردن برایمان مانده!




ماشین ندگان جوان - ۷

درخواست حذف اطلاعات

ترس این را داشتم که ماشین بترکد یا آتش بگیرد. در به سختی باز شد و پ بیرون. چند متری از ماشین دور شدم. خبری از خطر نبود. فقط یک طرف ماشین از گلگیر عقب تا گلگیر جلو به طور کامل مورد عنایت گارد ریل قرار گرفته بود. بعد دیدم جای ماشین بد است و جاده دو طرفه و سر پیچ. گفتم ماشین را جا به جا کنم. خوشبختانه راحت روشن شد. با این که دو تا لاستیک ترکیده بود ۱۰۰ متر جا به جایش .

چند تا ع گرفتم و فرستادم برای برادرم که فسا منتظر من بود. زنگ زد و گفت خسته نباشی! خودت طوریت نشد؟ ...

ادامه مطلب



یاسی اشکی و آقا بالاسرهای او

درخواست حذف اطلاعات

قبلا در مورد یاسی اشکی و وا ن hpv خیلی مختصر صحبت کرده بودم و وعده ی پست مفصل تر میم را داده بودم. خب پس بی مقدمه ارجاعتان می دهم به پست مربوطه. پست خوبی است. هرچند نکات بیشتری را می شد گفت که صلاح ندیده و خوب هم صلاح ندیده است!

http://boregot.blog.ir/post/447




افیون

درخواست حذف اطلاعات

یک معتاد اگر یک هفته چیزی مصرف نکند، اما بعد از یک هفته مصرف کند، باز هم می شود یک معتاد. اگر یک سال هم نکشد، از اولین باری که کشید باز هم برمیگردد به همان نقطه ی قبلی! اگر ده سال هم باشد همین است...


من اینقدر خماری کشیده ام؛ اینقدر زجه زده ام؛ اینقدر درد کشیده ام تا که از فکرم، از خونم و از گوشت و استخوانم بیرون بکشمت. تو که خود می دانی افیون منی؛ چرا می خواهی با هوسِ حتی یک بار، یک ذره و یک لحظه چشیدنت، دوباره هرچه رشته ام را پنبه کنی؟


من اگر دوباره بچشمت می شوم همان که بودم. می خواهی؟ من تسلیمم...





ای گور به گور شده!

درخواست حذف اطلاعات
"بعد از بازگرداندن جنازه رضا شاه به ایران در حرم شاه عبدالعظیم آرامگاه و بارگاهی برای او ساخته شد که در سال ۵۹ ت یب گردید. حالا در همان حوالی جسدی مومیایی پیدا شده که احتمالا متعلق به رضا شاه باشد." با انتشار این خبر فکر می کنید رویکرد مسئولین چه خواهد بود؟ قطعا حکومت حاضر از جسد مومیایی شده ی ی که دشمنش باشد چندشش می شود! به دلایل خیلی زیادی از جمله:

یک: خب درست است که اغلب شاه ها بد بوده اند اما هر حکومتی بیشترین خصومت را با حکومت قبل از خودش دارد نه قبل تری ها. چون هم برای اثبات چرایی وجودش و هم برای ادامه حیاتش به ایجاد تنفر از آن علاقه دارد و هم از علاقه ای که در برخی اقشار جامعه از آن باقی مانده می ترسد. به هرحال الان ی به بازگشت یک شاهزاده ی قاجار فکر نمیکند اما هستند انی - هرچند اندک و هرچند کم عقل - که به بازگشت شاهزاده ای باقیمانده از پهلوی فکر می کنند.
دو: پهلوی اول از پهلوی دوم محبوب تر است. چهره ای که از پهلوی اول، درست یا غلط، در جامعه ی ما جا افتاده فردی است مقتدر، مصلح، آبادگر که شاید اشتباهاتی هم داشته اما آنقدر خدمتگزار و مقتدر بوده است که حد و حساب ندارد! ضمنا ج.ا.ا. آنقدری که برای ت یب پهلوی دوم هزینه کرده برای اولی هزینه نکرده است.
سه: این مومیایی را نمی شود مصادره یا خنثی کرد. این دیگر برج و خیابان و کاخ نیست که اسمش را عوض کنند یا موزه اش کنند و نهایتا خنثی شود. یک نماد دردسر ساز است که به هرحال علاقه مندان به خودش را جذب می کند.
چهار: به هرحال بیان در ایران شرایط خاصی دارد. در نتیجه اقشاری که بیانشان مشمول نمی شود همواره مترصد فرصتی هستند تا رخ بنمایند و چون حرفشان تلنبار می شود، معمولا تبدیل به شلوغ کاری می شود. به خاطر داشته باشیم حکومت در مورد یکی از معدود شاه های محبوب ایران (محبوبیب در حال حاضر، وگرنه هیچ شاهی در زمان خودش محبوب نیست!) یعنی کورش، هنوز نمی داند با قبرش و دردسرهای ۷ آبان آن چه کند. حالا آرمان های کورش (یا آرمانهایی که به کوروش نسبت داده می شود) با آرمان های ج.ا.ا. تضادی ندارد و حتی همسو هم هست و این مسائل وجود دارد، چه برسد به یکی مثل رضا شاه. مردم هم که جنبه ندارند!
پنج: از زمان امثال کوروش و نادر شاه سالها می گذرد و رفتن مردم بر سر مزار آنها یک سفر سیاحتی است از یک مکان تاریخی. اما سفر به مدفن رضا شاه که معاصر است، یک سفر و تقریبا معترضانه و معنا دار است که حکومت به هیچ وجه زیر بار هزینه های ناشی از گسترش چنین چیزی نخواهد رفت!
حالا با این اوصاف، چطور می شود از این دردسر رها شد؟

گزینه ی اول: انکار!
در کشور ما پاک صورت مسئله، راحت ترین، مطمئن ترین و محبوب ترین استراتژی است. به ویژه مسئولین که به واسطه ی در اختیار داشتن قدرت، رسانه، مصونیت نسبی در برابر قانون و از همه مهم تر پررویی زیاد، به راحتی می توانند دروغ بگویند و همه چیز را انکار کنند و خلاص!

گزینه ی دوم: الفرار!
اگر بپذیریم که مومیایی متعلق به رضا شاه است به نظر نمی رسد چند راه بیشتر وجود داشته باشد:
راه اول: جسد را با احترام خاصی که معمولا ما برای جسد هر ی حتی مجرم قائلیم یک گوشه ی این سرزمین خاک کنند. به هرحال فقط یک جسد است. البته قطعا محال است این اتفاق بیفتد!
راه دوم: خیلی شیک مومیایی را یک گوشه از یکی از کاخ موزه های تهران که ورودی گرانقیمتی هم داشته باشد بگذارند و زیاد هم قضیه را بزرگ و مهم نکنند! حساسیت و شدت کنترلشان هم بر روی موزه قابل توجیه و قانونی است و مردم به هرحال می پذیرند که اجازه بیش از ۵۰ نفر در یک سالن یا اتاق از موزه داده نشود!
راه سوم: مومیایی را به خارج بفرستند. البته این مومیایی خارج از ایران محبوب طرفداران پهلوی خواهد بود. اما خب خارج است دیگر! این هم روی سایر میعادگاه هایشان. به هرحال سلطنت طلب های آن طرف آبی چندان جدی گرفته نمی شوند. به نظر راه کم هزینه تری می رسد.

البته این راه ها هرکدام هزینه های اجتماعی و خاصی برای مسئولین در پی دارد. اما نگران نباشید در کشور ما همیشه راه هایی وجود دارد که هیچ هزینه ای نداشته باشند! از جمله:

راه چهارم: بگویند در حال تحقیق روی مومیایی هستیم. بعد از یک مدت که آب ها از آسیاب افتاد یک دفعه یک خبر غیر موثق بگوید: آیا مومیایی از مرکز تحقیقات یده شده؟ بعد از یک مدت تایید و تکذیب نهایتا بگویند بله مومیایی گم شده است. و به هرحال کاری است که شده و اصلا همان بهتر. یک نفر را هم مقصر کنند و جریمه اش کنند و فوقش چند سال بفرستند اوین و خلاص!
راه پنجم: بگویند در حال تحقیق و شناسایی مومیایی هستیم. بعد این تحقیق کش پیدا می کند و به نتیجه نمی رسد. قضیه کمی از دهن می افتد. بعد از چند سال تیم جدید می آیند، باز تحقیق. باز زمان می گذرد. بعد کم کم هر ک دای ریاست جمهوری که بخواهد خیلی روشنفکر جلوه کند و رای جوان هایی که روبان سبز و بنفش و رنگ های دیگری که کم کم شبیه رنگین کمان می شود را به دستشان آویزان کرده اند را جذب کند وعده ی آزادسازی جسد مومیایی را می دهد. بعدا هم میگوید کمیته رفع حصر مومیایی تشکیل دادیم و قول هایی داده اند و الی آ ! واقعا این اتفاق امکان پذیر است!
راه ششم: راه ششم به بعد را شما بگویید؟!
پی نوشت: همه ی اینها از ضعف عملکرد در طول عمر خود، به خصوص نیمه ی دوم آن است. وگرنه انی که مردم به قیمت جان علیه شان انقلاب کرده اند، خودشان هم نباید انقدر ترس داشته باشند چه برسد به جنازه ی گور به گور شده شان!




ماشین ندگان جوان ۴

درخواست حذف اطلاعات

یکی دو هفته ای درگیر کار بودیم. در ادامه ید یک سواری جهت رفع نیاز دوباره رفتیم سمت شیراز برای ید یک دستگاه مگان! شاید با خود بگویید چرا انقدر گزینه عوض می کنند. باید بگویم چه کنیم؟ ندید بدید بازی همین است دیگر! توی راه شیراز برادر گفت یک تویوتا دو ک ن (هایلو مدل ۲۰۰۱ معروف به تایگِر) هم هست. دیدنش ضرری ندارد. تا برسیم شیراز، تلفنی فهمیدیم مگان مورد نظر فروش رفته! ناچار رفتیم و تویوتا را دیدیم. بد نبود. تا عصر چند تا مگان دیگر را دیدیم. پسندمان نشد. زنگ زدیم و برای فردا صبحش قرار گذاشتیم تویوتا را ببریم پیش کارشناس. کارشناس در کل تایید کرد اما کمی ج داشت. کلا کمی گران بود اما تصمیم گرفتیم (و یک جورهایی ناچار بودیم) ب یمش. پول تا شب به حسابمان واریز می شد. گفتیم از فرصت استفاده کنیم و یک سر به یاسوج برویم برای کار دیگری.

در راه بازگشت از یاسوج بودیم که...




رقابت

درخواست حذف اطلاعات

زمانی برای کنکور ارشد درس می خو م. منابع کنکور ارشد مثل کنکور کارشناسی معروف و واضح نبودند. آن زمان اینطور بود ولی تازه داشت به سمت شبیه کنکور کارشناسی شدن حرکت می کرد. الان نمی دانم چطور است.

خلاصه این که چه بخوانیم و چه نخوانیم خیلی مهم بود. گاهی یک جزوه دست نویس بدخط بیشتر از کتاب فلان انتشارات پر طمطراق موثر بود.

یک روز با یکی از دوستانم نشسته بودیم توی سلف . یکی دیگر از همکلاسی هایمان آمد. بحث درس و کنکور شد. از دوستم پرسید برای فلان درس چه منبعی می خوانی؟ دوستم جواب درستی نداد و اصطلاحا طرف را پیچاند! بعد که او رفت گفتم چرا نگفتی؟ گفت کل تابستان را که او رفته دنبال خوشگذرانی من توی گرما و توی ماه رمضان رفته ام کلاس کنکور، پول ج کرده ام، با این و آن چانه زده ام، تحقیق کرده ام و به فلان جزوه رسیده ام. حالا بیایم مفت و مسلم لقمه آماده را دست او بدهم؟ مخصوصا که کنکور ارشد تعداد قبولی اش کم و رقابتش حساس است. شاید همین یک نفر و یک نفر دوست او باعث شوند من از رشته- مورد علاقه ام محروم شوم و...

آن زمان نمی دانستم چه بگویم و چه جو بدهم. الان هم نمیدانم. اما یادم است که توی دلم از خدا خواستم هیچ وقت مرا صاحب چنین نگاهی نکند!




خواب زده

درخواست حذف اطلاعات

دوباره داشتم خواب می دیدم. من گوشه ی کاناپه نشسته بودم و داشتم می دیدم. تو هم روی کاناپه دراز کشیده بودی و سر روی پای من گذاشته بودی که کمی کتاب بخوانی و بخو . پای من بالشِ تو شده بود. موهایت مثل پر قو لطیف؛ بالشِ پای من شده، پایم خواب رفته بود! گمانم تو هم خوابت برد که کتاب توی دستت آهسته آهسته شل شد و سر خورد و افتاد کف زمین. تالاپ صدا داد. ناگهان از خواب پ . چند لحظه گیج بودم. نمی دانم با آن صدا تو هم توی خواب من، از خواب پریدی یا نه؟ نمی دانم فصل آ آن کت که می خو چه شد؟ نمی دانم آ آن ی که می دیدم چه شد؟

نمی دانم آ ش چه می شود. کاش میشد دوباره بخوابم...


از من بخوان: خواب های رنگی - گیج خواب




ای گور به گور شده!

درخواست حذف اطلاعات
"بعد از بازگرداندن جنازه رضا شاه به ایران در حرم شاه عبدالعظیم آرامگاه و بارگاهی برای او ساخته شد که در سال ۵۹ ت یب گردید. حالا در همان حوالی جسدی مومیایی پیدا شده که احتمالا متعلق به رضا شاه باشد." با انتشار این خبر فکر می کنید رویکرد مسئولین چه خواهد بود؟ قطعا حکومت حاضر از جسد مومیایی شده ی ی که دشمنش باشد چندشش می شود! به دلایل خیلی زیادی از جمله:

یک: خب درست است که اغلب شاه ها بد بوده اند اما هر حکومتی بیشترین خصومت را با حکومت قبل از خودش دارد نه قبل تری ها. چون هم برای اثبات چرایی وجودش و هم برای ادامه حیاتش به ایجاد تنفر از آن علاقه دارد و هم از علاقه ای که در برخی اقشار جامعه از آن باقی مانده می ترسد. به هرحال الان ی به بازگشت یک شاهزاده ی قاجار فکر نمیکند اما هستند انی - هرچند اندک و هرچند کم عقل - که به بازگشت شاهزاده ای باقیمانده از پهلوی فکر می کنند.
دو: پهلوی اول از پهلوی دوم محبوب تر است. چهره ای که از پهلوی اول، درست یا غلط، در جامعه ی ما جا افتاده فردی است مقتدر، مصلح، آبادگر که شاید اشتباهاتی هم داشته اما آنقدر خدمتگزار و مقتدر بوده است که حد و حساب ندارد! ضمنا ج.ا.ا. آنقدری که برای ت یب پهلوی دوم هزینه کرده برای اولی هزینه نکرده است.
سه: این مومیایی را نمی شود مصادره یا خنثی کرد. این دیگر برج و خیابان و کاخ نیست که اسمش را عوض کنند یا موزه اش کنند و نهایتا خنثی شود. یک نماد دردسر ساز است که به هرحال علاقه مندان به خودش را جذب می کند.
چهار: به هرحال بیان در ایران شرایط خاصی دارد. در نتیجه اقشاری که بیانشان مشمول نمی شود همواره مترصد فرصتی هستند تا رخ بنمایند و چون حرفشان تلنبار می شود، معمولا تبدیل به شلوغ کاری می شود. به خاطر داشته باشیم حکومت در مورد یکی از معدود شاه های محبوب ایران (محبوبیب در حال حاضر، وگرنه هیچ شاهی در زمان خودش محبوب نیست!) یعنی کورش، هنوز نمی داند با قبرش و دردسرهای ۷ آبان آن چه کند. حالا آرمان های کورش (یا آرمانهایی که به کوروش نسبت داده می شود) با آرمان های ج.ا.ا. تضادی ندارد و حتی همسو هم هست و این مسائل وجود دارد، چه برسد به یکی مثل رضا شاه. مردم هم که جنبه ندارند!
پنج: از زمان امثال کوروش و نادر شاه سالها می گذرد و رفتن مردم بر سر مزار آنها یک سفر سیاحتی است از یک مکان تاریخی. اما سفر به مدفن رضا شاه که معاصر است، یک سفر و تقریبا معترضانه و معنا دار است که حکومت به هیچ وجه زیر بار هزینه های ناشی از گسترش چنین چیزی نخواهد رفت!
حالا با این اوصاف، چطور می شود از این دردسر رها شد؟

گزینه ی اول: انکار!
در کشور ما پاک صورت مسئله، راحت ترین، مطمئن ترین و محبوب ترین استراتژی است. به ویژه مسئولین که به واسطه ی در اختیار داشتن قدرت، رسانه، مصونیت نسبی در برابر قانون و از همه مهم تر پررویی زیاد، به راحتی می توانند دروغ بگویند و همه چیز را انکار کنند و خلاص!

گزینه ی دوم: الفرار!
اگر بپذیریم که مومیایی متعلق به رضا شاه است به نظر نمی رسد چند راه بیشتر وجود داشته باشد:
راه اول: جسد را با احترام خاصی که معمولا ما برای جسد هر ی حتی مجرم قائلیم یک گوشه ی این سرزمین خاک کنند. به هرحال فقط یک جسد است. البته قطعا محال است این اتفاق بیفتد!
راه دوم: خیلی شیک مومیایی را یک گوشه از یکی از کاخ موزه های تهران که ورودی گرانقیمتی هم داشته باشد بگذارند و زیاد هم قضیه را بزرگ و مهم نکنند! حساسیت و شدت کنترلشان هم بر روی موزه قابل توجیه و قانونی است و مردم به هرحال می پذیرند که اجازه بیش از ۵۰ نفر در یک سالن یا اتاق از موزه داده نشود!
راه سوم: مومیایی را به خارج بفرستند. البته این مومیایی خارج از ایران محبوب طرفداران پهلوی خواهد بود. اما خب خارج است دیگر! این هم روی سایر میعادگاه هایشان. به هرحال سلطنت طلب های آن طرف آبی چندان جدی گرفته نمی شوند. به نظر راه کم هزینه تری می رسد.

البته این راه ها هرکدام هزینه های اجتماعی و خاصی برای مسئولین در پی دارد. اما نگران نباشید در کشور ما همیشه راه هایی وجود دارد که هیچ هزینه ای نداشته باشند! از جمله:

راه چهارم: بگویند در حال تحقیق روی مومیایی هستیم. بعد از یک مدت که آب ها از آسیاب افتاد یک دفعه یک خبر غیر موثق بگوید: آیا مومیایی از مرکز تحقیقات یده شده؟ بعد از یک مدت تایید و تکذیب نهایتا بگویند بله مومیایی گم شده است. و به هرحال کاری است که شده و اصلا همان بهتر. یک نفر را هم مقصر کنند و جریمه اش کنند و فوقش چند سال بفرستند اوین و خلاص!
راه پنجم: بگویند در حال تحقیق و شناسایی مومیایی هستیم. بعد این تحقیق کش پیدا می کند و به نتیجه نمی رسد. قضیه کمی از دهن می افتد. بعد از چند سال تیم جدید می آیند، باز تحقیق. باز زمان می گذرد. بعد کم کم هر ک دای ریاست جمهوری که بخواهد خیلی روشنفکر جلوه کند و رای جوان هایی که روبان سبز و بنفش و رنگ های دیگری که کم کم شبیه رنگین کمان می شود را به دستشان آویزان کرده اند را جذب کند وعده ی آزادسازی جسد مومیایی را می دهد. بعدا هم میگوید کمیته رفع حصر مومیایی تشکیل دادیم و قول هایی داده اند و الی آ ! واقعا این اتفاق امکان پذیر است!
راه ششم: شما بگویید؟!
پی نوشت: همه ی اینها از ضعف عملکرد در طول عمر خود، به خصوص نیمه ی دوم آن است. وگرنه انی که مردم به قیمت جان علیه شان انقلاب کرده اند، خودشان هم نباید انقدر ترس داشته باشند چه برسد به جنازه ی گور به گور شده شان!




دست بردار از این در وطن خویش غریب*

درخواست حذف اطلاعات

از همه ی دوست های سال های جوانی ات جدا شده ای و برگشتی به مثلا وطن خودت. دوست های دوران کودکی و نوجوانی ات را هم دیگر نه می بینی و نه اگر ببینی با هم حرفی برای گفتن داری. شخصیتت از روی عقاید و سلایقت، هرچه که هست، کاملا شکل گرفته و جا افتاده، و نمیتوانی هر عقیده و سلیقه ی متفاوت را درک کنی و بپذیری. راهی وجود ندارد؛ واقعا از یک سنی به بعد پیدا یک دوست جدید خیلی سخت است!

*عنوان از اخوان




ماشین ندگان جوان ۴

درخواست حذف اطلاعات

یکی دو هفته ای درگیر کار بودیم. در ادامه ید یک سواری جهت رفع نیاز دوباره رفتیم سمت شیراز برای ید یک دستگاه مگان! شاید با خود بگویید چرا انقدر گزینه عوض می کنند. باید بگویم چه کنیم؟ ندید بدید بازی همین است دیگر! توی راه شیراز برادر گفت یک تویوتا دو ک ن (هایلو مدل ۲۰۰۱ معروف به تایگِر) هم هست. دیدنش ضرری ندارد. تا برسیم شیراز، تلفنی فهمیدیم مگان مورد نظر فروش رفته! ناچار رفتیم و تویوتا را دیدیم. بد نبود. تا عصر چند تا مگان دیگر را دیدیم. پسندمان نشد. زنگ زدیم و برای فردا صبحش قرار گذاشتیم تویتا را ببریم پیش کارشناس. کارشناس در کل تایید کرد اما کمی ج داشت. کلا کمی گران بود اما تصمیم گرفتیم ب یمش. پول تا شب به حسابمان واریز می شد. گفتیم از فرصت استفاده کنیم و یک سر به یاسوج برویم برای کار دیگری.

در راه بازگشت به یاسوج بودیم که...




خیانت کهنه

درخواست حذف اطلاعات

همسر عزیزم! نمی دانی چقدر و نمی دانی چطور دوستش داشتم. و چه خوب که نمی دانی! متاسفم که این را می گویم اما تو جای او را برای من پر نمی کنی. قرار هم نیست که پر کنی.

من مثل کودک چهار ساله ای بودم. کنجکاو و پر انرژی. و او مثل جوجه ای رنگی بود که نصیبم شده بود. نمی دانستم چه میخواهد چه نمیخواهد. چی برایش بد است و چی خوب؟ اولین باری که کمی مریض شد را یادم است. چقدر درد کشیدم! طول کشید تا کم کم طبیعتش دستم آمد. تا فهمیدم چه کنم که خوشحال باشد.

طول کشید تا یادش گرفتم...

ذره ذره بزرگش و بزرگم کرد. ذره ذره او را، و دوست داشتن او را، و "دوست داشتن" را، یاد گرفتم. حالا که دیگر او نیست، دیگر چه فرقی میکند چه ی باشد؟ هیچ کودکی تشنه ی کشف دنیای جوجه ای جز جوجه ی اولش نیست. دیگر همه چیز برایش تکراری شده...

تو او را ندیده ای که بفهمی چه بود! من عشق را از او یاد گرفتم و با او کشف . حالا برای تو، اگر بخواهم و اگر بتوانم، حداکثر بازی اش میکنم!

ببخش مرا ولی نمی دانی چقدر توی ذهنم با او مقایسه ات میکنم. و ببخش که در این جنگ نا برابر محکوم به ش تی!

خوشحال باش که همسر مهربان و سر به زیری داری؛ اما من، سالها پیش از این به تو خیانت کرده ام...




ماشین ندگان جوان ۲

درخواست حذف اطلاعات
برند مورد علاقه ی ضیا (ضیا الدین، برادرم) تویوتا است. من هم دوست دارم اما او علاقه ی مفرطی به ماشین های قدیمی تویوتا دارد. اما من استایل پاجرو را بیشتر می پسندم. دفعه قبل که تهران بودم و قرار بود ضیا هم بیاید و به من ملحق شود قبل از آمدنش رفتم و یکی از پاجروهایی که توی سایت دیده بودم را از نزدیک دیدم. کلا متفاوت بود! فهمیدم با پول ما پاجرو تمیز نمیشود ید! پس کلا این گزینه را کنار گذاشتم.ضیا که آمد یک شب نشسته بودیم و آگهی یک تویوتا 3f مدل ۱۹۹۲ که قبلا دیده بودیم و به نظر خوش قیمت می آمد را نشان داد و گفت زنگ بزنم؟ گفتم بزن! زنگ زد و با طرف قرار گذاشت ماشین را ببینیم. کجا؟ مشهد مقدس! رضا بخواهد بطلبد این است! ادامه دارد...



سلام، خداحافظ

درخواست حذف اطلاعات

بدون اغراق این بار ششم است که صفحه ی پست جدید را باز میکنم اما بعد از یکی دو دقیقه خیره شدن به صفحه، بدون این که حتی یک کلمه بنویسم می بندمش. نه حوصله دارم برای سال ۹۶ گودبای پارتی بگیرم و نه حوصله دارم پاچه خواری سال ۹۷ را م که سال خوبی باشد!

با این که شرایط زندگی ام مجموعا دلگرم کننده است اما یک بی حوصلگی عجیب بر جانم حکم فرما ست. به واسطه کارم این چند وقت اخیر هیچ روز تعطیلی نداشتم و یادم رفته قبلا ها را چگونه می گذراندم. عید امسال هم شبیه هیچ عید دیگری نیست. خیلی وقت بود قبل از عید خانه نبوده ام و آن زمان عید همزمان بود با دوباره دیدن خانواده و شهرم بعد از مدت ها. اما حالا شده مثل یک ی طولانی. با خلأ ای گنگ در گوشه ی ذهنم. نمیدانم نوروز سال قبل چطوری می گذشت. نمیدانم عید های قبل چه حال و هوایی داشت. این روزها اصلا نمیدانم قبلا چطور بودم.