رسانه
رسانه

دلستون



افول

درخواست حذف اطلاعات

قبلاً بارها گفته ام از مرگ نمی ترسم. نه از مرگ خودم و نه عزیزانم. واقعا نمی ترسم. اما به همان میزان که مرگ برایم یک مقوله ی حل شده و پذیرفته شده است، از پیری می ترسم. از پیری خودم و عزیزانم!

از دیدن چهره ی خواهرهایم که کم کم به سمت چهل سالگی می خزد و شاد اش کم می شود. از دیدن خسته شدن های زودتر از حد انتظار برادرم، از دیدن چروک های روز افزون چهره ی مادرم و خیلی چیزهای دیگر می فهمم که همه کم کم داریم پیر می شویم.

خودم هم کم کم چیزهایی برایم پیش می آید که قبلا پیش نمی آمد. مثلا نمی توانم مثل سابق فوتبال بازی کنم. مثلا حوصله ی بچه ها را دیگر ندارم. مثلا زانودردی که خوب نمی شود. مویی که می ریزد، پیشانی که چروک بر می دارد و...

مثلا همین که اواسط نوشتن این پست به ذهنم زد که وای الان همه می آیند و می خواهند دلداری بدهند که نه هنوز جوانی یا این که غصه نخور، این چیزها مهم نیست و فیلان! و دلم خواست برگردم از بعد از پاراگراف اول را پاک کنم. مثلا همین بی حوصلگی....

واقعا که عمر آدمیزاد کوتاه است. آنقدر کوتاه که ارزش بحث هم ندارد. از ۱۸ تا ۳۲ سالگی. بقیه اش عذاب است. بقیه اش اجبار است. دوست ندارم خسته شوم. دوست ندارم حسرت روزهای نه چندان جذاب حالا را بخورم دوست ندارم به جوان ها حسادت کنم. دوست ندارم دچار افول شوم. مرگ نسبتا جذاب تر است.




اینستای گرام

درخواست حذف اطلاعات

دوستان، بیایید با هم روراست باشیم؛ ما همگی با مشکل حجم اینترنت درگیریم! و اکثرمان هم به اینستاگرام معتادیم. از دیگر سو، اینستاگرام هم حقیقتا بی شعور است و هیچ رقمه اجازه ی لغو و پخش خ ر ویدیو ها را نمیدهد. (به بیانی دیگر، مثل خوره می افتد به جان حجم اینترنتمان).

پس حالا که زیر یوغ این ستم قرار گرفته ایم، چرا خودمان دیگر به یکدیگر رحم نمی کنیم؟ واقعا چرا هی ویدئو می گذارید در صفحه یا استوری تان؟ لطفا بیایید ما را از آشنایی با سلیقه ی م تان محروم بفرمایید!

پس قبل از بارگذاری هر ویدئو در اینستاگرام یک لحظه همه چیز را متوقف کنید و در آینه از خودتان بپرسید واقعا گذاشتن چنین ویدئویی لازم و مهم و مفید است؟ اگر پاسختان مثبت بود، یک بار دیگر به آینه نگاه کنید و دوباره بپرسید. و آنقدر بپرسید تا بالا ه جواب منفی شود! با تشکر.




افیون

درخواست حذف اطلاعات

یک معتاد اگر یک هفته چیزی مصرف نکند، اما بعد از یک هفته مصرف کند، باز هم می شود یک معتاد. اگر یک سال هم نکشد، از اولین باری که کشید باز هم برمیگردد به همان نقطه ی قبلی! اگر ده سال هم باشد همین است...


من اینقدر خماری کشیده ام؛ اینقدر ضجه زده ام؛ اینقدر درد کشیده ام تا که از فکرم، از خونم و از گوشت و استخوانم بیرون بکشمت. تو که خود می دانی افیون منی؛ چرا می خواهی با هوسِ حتی یک بار، یک ذره و یک لحظه چشیدنت، دوباره هرچه رشته ام را پنبه کنی؟


من اگر دوباره بچشمت می شوم همان که بودم. می خواهی؟ من تسلیمم...





ماشین ندگان جوان - ۸

درخواست حذف اطلاعات

شب شده بود و آنجا دیگر هوا طوفانی (باد و باران) بود. توی پمپ بنزین بعد از تفکر های فراوان به این نتیجه رسیدیم که ماشین را همینجا بگذاریم و برویم! رفتیم و پشت پمپ بنزین پارک کردیم و بعد از رفیق شدن با یکی از پمپ چی ها سوییچ را به او دادیم. و توی پمپ بنزین منتظر ماشین عبوری تا یزد شدیم.

ادامه مطلب



فلسفه و منطق

درخواست حذف اطلاعات

پول برای خوشبختی لازم است اما کافی نیست و بی پولی برای بدبختی لازم نیست اما کافی است!




غیرمجاز

درخواست حذف اطلاعات
درست از لحظه ای که آ ین حرفم، آ ین حرفی که می توانستم بزنم را گفتم، هردویمان ت شدیم. عصبانی و ت. اما من به بحثم توی ذهنم ادامه دادم.در جاده ای تاریک بودیم. موزیکی پخش نمی شد. تنها بودیم. بغل دست من نشسته بود و من داشتم با او توی ذهنم حرف می زدم. حرف های نگفته را می گفتم، جواب می شنیدم، جواب می دادم. فریاد میزدم. گاهی حرفم را پس میگرفتم. گاهی مطمئن تر میگفتم. گاهی میدادم. گاهی قهر می یا قهر می کرد. هی حرف پشت حرف می آمد. اما...اما واقعیت سکوت بود.او هم کنار من ت بود. احتمالا او هم همین جدل ها را با من توی ذهنش داشت. همه ی اتفاقات هم داخل همان ماشین می افتاد؛ اگرچه نمی افتاد... آ سر به مقصد رسیدیم. سوییچ ماشین را چرخاندم و با خاموش شدن ماشین سکوت چند برابر شد. چند ثانیه بی هیچ حرفی رو به رو را نگاه کردیم. بعد هم بی هیچ حرفی آهسته پیاده شدیم و تمام آن جدال ها مثل یک توقیف شده، توی تاریکخانه ی ذهنمان بایگانی شد...



بحران الکترونیک

درخواست حذف اطلاعات
تلوزیون همون اول تابستون توی یه جابجایی ش ت.گوشی خوب خواهر کوچیکه هم وسطای تابستون. تبلت اون یکی خواهرم هم اوایل تابستون بود که ش ت. گوشی اون یکی خواهرم اوا تابستون یهو آنتنش پرید. ب هم که گوشی تقریبا گرون قیمت اون یکی اون یکی خواهرمو یدن! کلیه ی موارد بالا همچنان در همون وضعیت به سر میبرن و توان تعمیر هیچ کدومش نبوده تا حالا! واقعا چرا؟ پی نوشت: خواستم فقط چیزی گفته باشم. خاک گرفت این بی صاحاب مونده!



علایق

درخواست حذف اطلاعات


ب یکی از دوستان بلاگر در صغحه اینستاگرامش سوالی پرسیده بود که اگر شغل یا تخصص فعلی تان را نداشتید دوست داشتید چکاره شوید؟ اکثر جوابها اینها بودند: کتابفروش، آشپز، نقاش، مزرعه دار، پیانیست و...

این نشان می دهد که....

ادامه مطلب



خود درمانی شیک آقای و دوستان

درخواست حذف اطلاعات

آقای علی پست گذاشته اند از احضاریه ای که برایشان آمده است از طرف دادگاه که فلانی، بیا و درمورد پول هایی که هنگام ز له ی س ل ذهاب از مردم جمع کردی (حدود ۱ص میلیارد تومان) کمی توضیح بده.

بعد کلی از زمین و زمان شکایت کرده اند که وامصیبتا من برای مردم کار شما قدر نشناسید و کاری می کنید که آدم پشبمان بشود و چه و چه و چه!

خب برادر من شما که همیشه شاکی هستی چرا غیر فوتبالی ها در فوتبال هستند، خودت چرا در حوزه ای وارد می شوی که نه تخصص داری و نه قانونا حق ورود داری! (قبلاً و همان موقع در این پست بیشتر توضیح داده بودم)

آقای ! (و سایر سلبرتی هایی هنری، ورزشی، و..)


اولاً، در حوزه ای که تخصص ندارید وارد نشوید. اگر همت و قصد خیری دارید فقط با شهرت و محبوبیتتان به کمک نهادهای مربوطه بروید نه این که خودسرانه موازی کاری کنید!


ثانیاً، دادگاه چیز بدی نیست! دعوت شدن به دادگاه برای ارائه ی توضیحات نه نشانه ی ناسپاسی است و نه تهمت محسوب می شود! شما را که احتمالا و انشاءالله حساب پاک است. از محاسبه نرنجید. قانون چیز خوبی است!




افول

درخواست حذف اطلاعات

قبلاً بارها گفته ام از مرگ نمی ترسم. نه از مرگ خودم و نه عزیزانم. واقعا نمی ترسم. اما به همان میزان که مرگ برایم یک مقوله ی حل شده و پذیرفته شده است، از پیری می ترسم. از پیری خودم و عزیزانم!

از دیدن چهره ی خواهرهایم که کم کم به سمت چهل سالگی می خزد و شاد اش کم می شود. از دیدن خسته شدن های زودتر از حد انتظار برادرم، از دیدن چروک های روز افزون چهره ی مادرم و خیلی چیزهای دیر می فهمم که همه کم کم داریم پیر می شویم.

خودم هم کم کم چیزهایی برایم پیش می آید که قبلا پیش نمی آمد. مثلا نمی توانم مثل سابق فوتبال بازی کنم. مثلا حوصله ی بچه ها را دیگر ندارم. مثلا زانودردی که خوب نمی شود. مویی که می ریزد، پیشانی که چروک بر می دارد و...

مثلا همین که اواسط نوشتن این پست به ذهنم زد که وای الان همه می آیند و می خواهند دلداری بدهند که نه هنوز جوانی یا این که غصه نخور، این چیزها مهم نیست و فیلان! و دلم خواست برگردم از بعد از پاراگراف اول را پاک کنم. مثلا همین بی حوصلگی....

واقعا که عمر آدمیزاد کوتاه است. آنقدر کوتاه که ارزش بحث هم ندارد. از ۱۸ تا ۳۲ سالگی. بقیه اش عذاب است. بقیه اش اجبار است. دوست ندارم خسته شوم. دوست ندارم حسرت روزهای نه چندان جذاب حالا را بخورم دوست ندارم به جوان ها حسادت کنم. دوست ندارم دچار افول شوم. مرگ نسبتا جذاب تر است.




عادت نمیکنم

درخواست حذف اطلاعات
نوروزِ بدون تو تو را تجربه و آموختم. اما روزهای بدون تو بسیارند. باید یک سال بگذرد تا همه شان را یاد بگیرم. تولدت بدون تو، تولدم بدون تو، حال و هوای ماه رمضان و بیداری افطار تا سحرش بدون تو، عصرهای خسته از کار تابستان بدون گپ زدن با تو، سرما و سرما خوردن پاییز، ید دم عید، حال و هوای محرم، شب یلدا، روز عشق، شب قدر، روز زن، شب آرزوها و خیلی وقت های دیگر بدون تو را یاد بگیرم.خیلی وقت ها فکر می کنم باید یک سال تمام از نبودنت بگذرد. اینطوری کم کم یاد میگیرم بدون تو زنده بمانم.اما زندگی؟ برای این که یاد بگیرم بدون تو زندگی کنم، باید یک عمر از نبودنت بگذرد. یک عمر تمام!



حقایق مقتول

درخواست حذف اطلاعات

بعضی وقت ها فکر می کنم چیزی که واقعا دلم می خواهد، این است که توی خیابان یک نفر غریبه را ب م و به خانه بیاورم. به یک صندلی ببندمش و چند روزی به او آب و غذا بدهم که زنده بماند و بتواند خوب بشنود. در خلال این چند روز زندگی ام را از روز اول تا به حالا، آنطور که واقعا بوده برایش تعریف کنم. همه ی حرف های توی دلم را بگویم. احساس واقعی ام از هر اتفاق، عقاید واقعی ام، درد دل های بی رودربایستی، آرزوهای نگفته ام و ...

و خوب که همه ی حرف هایم تمام شد، از او بابت صبوری اش تشکر کنم و سپس هفت تیر را توی دهانش فرو کنم و با هفت شلیک متوالی بکشمش!




بلاگستان دارد بیمار می شود

درخواست حذف اطلاعات

کامنت ها، چالش های وبلاگی، رادیوها، مسابقات وبلاگی، دورهمی ها، صندلی داغ ها و خیلی پل های ارتباطی دیگری وجود دارند که می توانند منجر به این بشوند که روابط بین وبلاگ نویس ها را تقویت کنند، وبلاگ ها و نویسنده های جدید به آدم معرفی کنند و نهایتا منجر به بهتر خواندن و بهتر نوشتن بشوند.

اما بلاگستان پر شده از نویسنده هایی که نه تنها خوب نمی نویسند، بلکه با روابطی که دارند، نیازی هم به تلاش برای بهتر نوشتن حس نمی کنند. (که واقعا همه ما می دانیم خوب نوشتن ملاک نیست و تلاش برای خوب تر نوشتن مهم است).

این تلاش ن هم برای خودشان بد است هم برای دیگران. وبلاگ هایی که انگار کپی ناشیانه ای از وبلاگ نویس های قدیمی تر (که همان ها هم گاهی کپی بودند!) و کپی ناشیانه ای از روی دست یکدیگرند. و واقعا تشخیصشان از یکدیگر مشکل است.

در این واویلای شبکه های اجتماعی که دارد فرهنگمان را به نابودی می کشاند، کاش با زیاده روی ن در این روابط، فضای وبلاگ فارسی را دیگر شبیه به شبکه های اجتماعی نکنیم. به خدا همین یک جا برای پناه آوردن برایمان مانده!




یاسی اشکی و ویروس hpv

درخواست حذف اطلاعات

با خواندن این پست از آقای کنجکاو شدم بروم برنامه ماه عسل را که قبلا مخاطبش بودم اما حالا حوصله ام نمی کشد ببینمش را توی اینترنت پیدا و دیدم: قسمتی که یاسمن اشکی یا همان یاسی اشکی مهمان این برنامه بود.

رنگ و لعاب خوبی داشت این قسمت. یک دختر جوان با لهجه و بیانی شیرین که از دم مرگ رهایی یافته و با نذر و نیازی که از ینگه دنیا می کند مبنی بر آگاه سازی مردم سرزمینش، از بین صدها نفر بیمار مشابه محکوم به مرگ، مانند ابراهیم از میان آتش نجات می یابد تا ناجی ما هم باشد.

اما راستش در خلال برنامه هرچقدر تمرکزم را جمع می نمی توانستم روایت یاسی اشکی از داستانش را با زمان مطابقت دهم. سنی که به بیماری مبتلا می شود، مدتی که با این بیماری در ایران دست و پنجه نرم میکند، مدتی که با بیماری خارج از ایران درگیر است، مدت زمانی که با وجود بیماری درس خوانده و رفته و کار کرده و مستقل شده، مدتی که طول میکشد یک پزشک بیماری اش را تشخیص دهد، مدت زمان درمان بیماری، و نهایتا زمان رهایی اش از بیماری. اگر همه ی اینها را در نظر بگیریم نمی توانیم یک قصه ی منسجم را روی ریل زمان سوار کنیم و چند سال کم یا زیاد نیاوریم! (شما چنین چیزی حس نکردید؟)

برای همین با وجود این که تحت تاثیر این برنامه قرار گرفته بودم، کمی به حقایق مطرح شده در آن شک . دوست دارم درباره ی یاسی اشکی و کمپین (های) او اطلاعت دقیق تری داشته باشم.

برای روشن تر شدن برخی حقایق احتمالا باید منتظر پست تکمیلی آقای باشیم و اگر من هم به نکته ی قابل ذکری رسیدم در یک پست جداگانه با شما در میان می گذارم. لطفا شما هم اگر به اطلاعتی رسیدید که احساس کردید اهمیتی دارد من را در جریان بگذارید. پذیرای نظرات شما هستم هرچند فعلا نظرات تایید نمی شود.




ماشین ندگان جوان - ۷

درخواست حذف اطلاعات

ترس این را داشتم که ماشین بترکد یا آتش بگیرد. در به سختی باز شد و پ بیرون. چند متری از ماشین دور شدم. خبری از خطر نبود. فقط یک طرف ماشین از گلگیر عقب تا گلگیر جلو به طور کامل مورد عنایت گارد ریل قرار گرفته بود. بعد دیدم جای ماشین بد است و جاده دو طرفه و سر پیچ. گفتم ماشین را جا به جا کنم. خوشبختانه راحت روشن شد. با این که دو تا لاستیک ترکیده بود ۱۰۰ متر جا به جایش .

چند تا ع گرفتم و فرستادم برای برادرم که فسا منتظر من بود. زنگ زد و گفت خسته نباشی! خودت طوریت نشد؟ ...

ادامه مطلب



با تمام علاقه ای که به شما دارم!

درخواست حذف اطلاعات

قال علی آقا کریمی: "لطفا همتون این پست [پست رو/ پستو] بزارید[بذارید] توی پیجتون ….بیایید تا 1 ماه چیزی از بازار ن یم نه طلا [نه تو رو خدا بذار ب م] نه ماشین[اینو دیگه نمیتونم باید هر هفته ب م!] نه هر چیزی که گرون شده.. [یعنی همه چیز!] بیاید واسه یه بار همه با هم اتحاد پیدا کنیم و چیزی ن یم (وات؟؟؟ چیزی ن یم؟؟؟) مثل بقیه کشورها (کدوم کشورا مثلا؟) که چیزی گرون میشه نمی ن تا مجبور بشن (دقیقا کیا؟؟) جنسارو ارزون کنن (جنس مگه ارزون ی یا گرون یه؟!) ..ایرانی هستی این پست بزار…همتون حمایت کنیدتا دست دلال و ا ببره از این مملکت…"


حرف های زیادی می شود در این مورد زد که بنده فقط به همانهایی که توی پرانتز گفتم بسنده می کنم و بقیه را به اقتصاد خوانده ها میسپارم! بیشتر از این هرچه بگوییم و این نوع نگاه را مس ه کنیم از بار طنز ماجرا کم می شود! فقط بعد از خواندن این پست و بازنشرهای پر تعدادش توسط دوست و آشنا، به این فکر که واقعا حق ما است که در قحط الرجال این مملکت، انی به سبب این که خوب "یه پا دو پا" می زده اند بیایند و برای ما نسخه بپیچند!

آقای کریمی. این دفعه را اشتباه زدی! با تمام علاقه ای که به شما دارم و نشان داده ام!




یاسی اشکی و آقا بالاسرهای او

درخواست حذف اطلاعات

قبلا در مورد یاسی اشکی و وا ن hpv خیلی مختصر صحبت کرده بودم و وعده ی پست مفصل تر میم را داده بودم. خب پس بی مقدمه ارجاعتان می دهم به پست مربوطه. پست خوبی است. هرچند نکات بیشتری را می شد گفت که صلاح ندیده و خوب هم صلاح ندیده است!

http://boregot.blog.ir/post/447




انحراف افکار عمومی یا بدسلیقگی مردم؟

درخواست حذف اطلاعات

راستش اول ها که در بحبوحه ی یک خبر جنجالی ناگهان ی اظهار نظر می کرد که: "ای آقا! این خبر را عَلَم کرده اند که اذهان عمومی از فلان مسئله ی مهم تر منحرف شود!" بسیار جالب و هوشمندانه به نظر می رسید. و گوینده یک سر و گردن از بقیه عاقل تر و با تجربه تر می نمود. اما حالا اوضاع فرق کرده است! حالا چنین اظهار نظری تا حد یک "غر زدن شوهر ای" پایین آمده است چون در واقع دردی را دوا نمی کند!

حالا که هر روز خبر جدیدی می شنویم و اتفاق ها پشت سر هم و رگباری به صدر اخبار می آیند و حادثه را با حادثه و حاشیه را با حاشیه روشن می کنیم، دیگر کار خزی است که وسط هر بحث بگوییم "این برای منحرف اذهان عموم است." و "واقعا مشکل ما این است؟" و ...

شاید همچنان نشود ت مردان داخلی و خارجی را تبرئه کرد که از قدرت رسانه ها برای پرداخت بیش از حد به یک موضوع و کمتر از حد به یک موضوع دیگر و در نتیجه جا به جایی اولویت های مردم استفاده می کنند. اما واقعا دوره ی رسانه های یک طرفه ای مثل تلوزیون دارد سر می آید.

امروزه ماهیت رسانه ها باعث شده حتی اتفاقی که قبلا به رو مه ها هم درز پیدا نمی کرد اکنون به سرعت به صدر اخبار می رسد. یک اقیانوس از اخبار و اطلاعات جاری است. و این بار گردانندگان آن منحصر به اصحاب قدرت نیست. خود ما هم اگر سیاست گذار اصلی گردش رسانه ای اخبار نباشیم، دست کم به خاطر نقشی که در انتشار و پرداختن به آن ها داریم می توانیم بسیار موثر باشیم و هستیم.

پس این ما هستیم که باید ضمن توجه به این که هر خبری بالا ه اهمیت خودش را دارد، و ضمنعدم اصرار به خفه اخباری که برایمان مهم نیست، به پرداختن هرچه بیشتر و بهتر مسائل مهم و راهبردی بپردازیم .

امروزه هر شخص در گوشی خود یک رسانه ی فعال دارد. ما چگونه برای رسانه مان سیاست گذاری می کنیم؟




افیون

درخواست حذف اطلاعات

یک معتاد اگر یک هفته چیزی مصرف نکند، اما بعد از یک هفته مصرف کند، باز هم می شود یک معتاد. اگر یک سال هم نکشد، از اولین باری که کشید باز هم برمیگردد به همان نقطه ی قبلی! اگر ده سال هم باشد همین است...


من اینقدر خماری کشیده ام؛ اینقدر زجه زده ام؛ اینقدر درد کشیده ام تا که از فکرم، از خونم و از گوشت و استخوانم بیرون بکشمت. تو که خود می دانی افیون منی؛ چرا می خواهی با هوسِ حتی یک بار، یک ذره و یک لحظه چشیدنت، دوباره هرچه رشته ام را پنبه کنی؟


من اگر دوباره بچشمت می شوم همان که بودم. می خواهی؟ من تسلیمم...





انتحار در نیمه شب

درخواست حذف اطلاعات
خودش رفته بود اما نمی گذاشت من بروم. می خواست همیشه مثل یک شبح توی زندگی اش باشم. رفتن من دیوانه اش نمی کرد اما یک گوشه ی ذهنش را درگیر می کرد. اما او این را نمی خواست. او باید تمام ذهنش آزاد باشد. تمام ذهنش درگیر موفقیت هایی باشد که قرار بود بدون من رخ دهد. این بود که هربار بوی رفتن من می آمد مهربان می شد و تا چمدان را زمین می گذاشتم خیالش راحت می شد و مرا همانطور یک لنگه پا دم در رها می کرد و خودش می رفت!این مرا آزار می داد. شده بودم مثل جانوری که او توی قفسم انداخته بود. نه خودش به من آب و غذا میداد نه قفس را باز میکرد که بروم! باید هروقت می خواست می بودم و هروقت می خواستم نبود. آ یک شب به سیم آ زدم. گفتم مرا رها کن. برای خودم هم خیلی سخت بود اما دوست داشتم کمی هم او برنجد. کمی هم او ذهنش درگیر شود. اگر تمام خوبی های نبودن مرا می خواست، باید کمی هم بدی های نبودنم را می چشید. گفتم خداحافظ. بگذار به جای هیچ جایی از ذهن او و تمام ذهن من، یک گوشه از ذهن او و یک گوشه از ذهن من درگیر باشد. هردویمان با یک ذره غصه کنار می آییم. بگذار این سکانس آ را هم هر دو با هم بازی کنیم. خداحافظ.