رسانه
رسانه

دل نوشته های من



عجب صبری خدا دارد

درخواست حذف اطلاعات

تا امروز میدونستم که با وجود اینکه توی وجود خودم تغییراتی رو حس و احساس می چقدر سنگینی روی قلبم زیاده و گرچه احساس خمودی میکنم ولی همچنان جسمم شاداب مونده...ولی الان فهمیدم که دیگه چنین حسی رو داشتن غلطه

بیشتر از یک ربع قرن رو خدا بهم بخشید با 26سال عمر امروز فهمیدم دیگه بچه نیستم دیگه بزرگ تر شدم. شاید هم تعبیر من از این مسایل این شکلی باشه و غلط ولی من حس میکنم واقعیت همینه.

من و دختر و دختر عموم هم سنیم. امروز بازم تا رسیدیم بهم اونا شروع این نیم وجب موی منو بافتن... همینجوری که داشت موهامو توی هم میکشید و میبافت گفت کی پیرت کرده که مو سفید کردی...

خشکم زد و تا خودم موهامی سفیدمو ندیدم باورم نشد... که چرا باید موهام سفید بشه وقتی بقیه اطرافیانم به بابام رفتن و دیر مو سفید ... یه غم سنگینی توی گلوم حس و گفتم خوب اومدی که کی پیرت کرده...




وای باران

درخواست حذف اطلاعات

چه بارانی هم داره میاد.

هوای پاییزی و نم نم باران عصر و دیدن کوه و درخت هایی که برق میزنن زیر باران... صدای خوردن قطره های باران به شیشه موقع خواب... بوی خاک اول صبح و باد ملایم... تمام ویژگی های یه پاییز خوب و عاشقانه رو امروز یک تنه داشت... عاشق این هوام... خوشحالم ازینکه هنوز همون روح عاشق رو به زیبایی های دنیا تو خودم میبینم...

شیشه ی پنجره را باران شست...

از دل من اما چه ی نقش تو را خواهد شست




عجب صبری خدا دارد

درخواست حذف اطلاعات

امروز متوجه شدم که با وجود اینکه توی وجود خودم تغییراتی رو حس و احساس می چقدر سنگینی روی قلبم زیاده و گرچه احساس خمودی میکنم ولی همچنان جسمم شاداب مونده...

بیشتر از یک ربع قرن رو خدا بهم بخشید با 26سال عمر امروز فهمیدم دیگه بچه نیستم دیگه بزرگ تر شدم. شاید هم تعبیر من از این مسایل این شکلی باشه و غلط ولی من روحمم همین رو میگه.

من و دختر و دختر عموم هم سنیم. امروز بازم تا رسیدیم بهم اونا شروع این نیم وجب موی منو بافتن... همینجوری که داشت موهامو توی هم میکشید و میبافت گفت کی پیرت کرده که مو سفید کردی...

خشکم زد و تا خودم موهامی سفیدمو ندیدم باورم نشد... که چرا باید موهام سفید بشه وقتی بقیه اطرافیانم به بابام رفتن و دیر مو سفید ... یه غم سنگینی توی گلوم حس و گفتم خوب اومدی که کی پیرت کرده...




بیماران روان

درخواست حذف اطلاعات

نمیدونست باید از کجا شروع کنه ذهنش پر از فکر بود احساس میکرد زنش با مرد همسایه ریخته رو هم.آخه دیروز تو کوچه بهش سلام کرده بود....زده بود تلویزیون و شیشه ها رو خورد کرده بود...

ته اون خیابان یکی براش رمالی کرده بود و گفته بود تو تحت سلطه جن ها شدی و باید اینا رو بخوری تا خوب شی...خوب شدن که چه عرض کنم دیگه احساس عارف بودن میکرد ...می گفت من دستام شفا میده...از آسمان به من گفتن تو شدی و بنده برگزیده ای...

بچگی هاش رو تعریف کرد که باباش همیشه اونو می زده ولی در عوض هوای برادرش رو حس داشته...از اینکه رفته توی نظام و عاشق اینه بره گشت تو خیابون و با این کار داره عملا عقده های نادیده گرفته شدن بچگی هاش رو جبران می کنه....

ولی اوضاع خیلی ابه دیگه.حالا داره گریه میکنه چون شوک گرفته و دارو های روان اثر کرده و دیگه می دونه زنش دوستش داره و خیانت نکرده بهش...دیگه می دونه که برگزیده نیست...ولی دیگه نمیتونه ادم سابق باشه...یه شخصیت بیمار که تا ابد پیشرفت می کنه و گاهی بهتر و گاهی بدتر میشه...

در نتیجه نه پای جن در میان بود نه خیانتی در کار...

علم با تمام پیشرفت همچنان در درمان اسکیزوفرنی ناتوان مانده...




داستان 1

درخواست حذف اطلاعات

تازه فهمیده بودیم که بیماریش لاعلاجه. خیلی بد گریه میکرد واقعا سخته گریه های مردی رودیدن .مخصوصا اگه اون مرد رو عاشقانه دوست داشته باشی. من بودم و شونه های نحیف خودم و بار غمی که تحملش سخت بود ولی باید فبول می . 22سالم بود سنی نداشتم توی ذهنم یه شاهزاده سوار بر اسب قرار بود بیاد ولی حالا... روزگار چه توی آستینش داشت من نمیدونستم. دستاش میلرزیدو این قطرات اشکی بود که سرازیر شده بود. دستام کوچیک بود واسه نوازش صورت مردونه ش. دختری که تا دیروز فقط ناز باباش و داداشش رو میکشید ولی فقط خواهر بود الان سنگ صبور و مرهم درد ی شده بود که تا چند ماه پیش غریبه بود. بین راهروهای بیمارستان بی هدف راه میرفتیم و فکر که چقدر این بیمارستان دلگیره.شاید قبلا هم دلگیر بوده و من نمیدونستم.کلافه بودم و منتظر جواب. روی صندلی های سرد و آهنی نشستیم. کنارهم با روحیه ای ویران شده و افکاری . چشماش تا به حال انقدر دردناک نبود غم چشماش خبر از دل آشوبی که داشت میداد دستای سردشو گرفتم تا با گرمای وجود خودم گرمش کنم اشک امون نمیداد. ضربه مهلکی خورده بودیم اون روز. خسته ازهمه جا و پناه آورده بودیم به دستای همدیگه. دستشو که گرفتم با نگاه تشکرآمیز و مهربونش نگاهم کرد فکر میکنم موفق شدم. برای من فنا شدنی بزرگ توی راه بود...

کارمون تموم شده بود و رفتم . گوشیم چند باری زنگ خورد معلوم بود میخواد چیزی بگه جواب دادم ولی صدای گریه فقط اومد. میخواست چیزی بگه. من دیگه طاقتم تموم شده بود. تحمل شنیدن همه چیز رو داشتم. شروع کرد حرف زدن توام با گریه که حرفی توی دلمه ولی گریه امونمو بریده و داره خفم میکنه بهش فکر میکنم دیوونه میشم. فکر نمی ی رو توی زندگیم بیش از تو دوست داشته باشم ولی حالا هیچی دیگه ندارم. فقط تویی که تمام زندگی منی پاکی و معصومیت نگاهت و لبخندهای دلنشینت تنها امید من بودن به ادامه زندگی. من میدونم نمیتونم هیچ وقت طعم خوشبختی رو بچشم من میدونم همیشه باید توی گرفتاری باشم. دیگه من چطور میتونم بیام خواستگاری تو وقتی دیگه مو ندارم و لاغر شدم توی خیابون کنارت راه برم که باعث شرمندگیت یشم؟ چرا ازدواج نمیکنی تا خوشبخت شدنت رو تا وقتی زنده م ببینم؟ غم نمیدونم چیه ولی وقتی حرفاش تموم شده غم تنها چیزی بود که تا عمق وجودم رفت و قسم خوردم تا لحظه ای که هستیم تنهاش نذارم. کاری که فقط برخاسته از قلب عاشق من بود. کاری پر از تنهایی و سختی.و من تنهاترین دختر دنیا بودم و عجب توانی برای من لازم بود خدایا...


این نوشته ها رو شاید در آینده ای نه چندان دور به رمان تبدیل کنم.واسه من دیگه هیچ نشدنی وجود نداره.




من ترین من

درخواست حذف اطلاعات

من ...

دختری که برای رنج کشیدن آفریده شد.

برای ثابت این موضوع که دختری 25ساله براحتی توان تبدیل شدن به قلبی 50ساله رو دارد

من تنها..میان تمام روزمرگی های دنیا و در حال جنگیدن برای بقا...

من...با معنی ترین اسم در قالب بی معنی ترین و تهی ترین تن...

تو که هستی خدایا که از زجر کشیدن بنده است هم به ابرو نمی آوری...خدایا خ کن..رفاقت کن...




ایساگرام

درخواست حذف اطلاعات

بعد اینکه م به اینستاگرام یا به قول خودش ایساگرام عادت کرد یا همون معتاد شد دیگه کمتر سر میزنه بهمون.مثال بارز اعتیاد به فضای مجازی اینستاگرام به نظرم خوبه ولی اگه باعث ج بشه خیلی بد میشه.اگه باعث کینه و کدورت و چشم و هم چشمی و حسادت شه خیلی بده.

من خودم ایساگرام رو خیلی دوست دارم.چون خیلی دوست پیدا که مجازین و ضرری به من نمیرسونن.از زندگی خیلیها چیز های جدید یاد میگیرم .یا من خیلی آدم حال بهم زنیم یا همه این مدلین نمیدونم.ولی من تعداد پیجهایی که فالو میکنم خیلی زیاده.کلی پیج هنری که ازشون یاد میگیرم.تو هر زمینه ای...مثلا ساخت جامدادی با وسایل دور ریختی.ویترای..چرم..دستبند و نقاشی و گلدوزی و... همه چی. پیج های پزشکی.پیج های تاریخی...جهانگردی.. ...ورزشی...خلاصه کلی اطلاعات هر روز یاد میگیرم و با کتاب های بیشتری آشنا میشم که بخونم.پیج های انگیزشی رو خیلی دوست دارم کلا یوگا برام آرامش بخش بوده وهست.کلیپ های خنده دار.کلیپ سگ و گربه ها.خلاصه جونم براتون بگه که هر جوری نگاش میکنم تا اینجاش عالیه...مخصوصا واسه منی که بعد این همه مدت بیشتر از روزی یک ساعت پای فضای مجازی نیستم.اینجوری میشه بگم که تا اینجاش استفاده مفید از همه چیزش...حالم رو خوب میکنه واقعا.

ولی ...

بعضی قسمتاشم بده...مثلا همش خبر و قتل و کودک آزاری میشنوی و قلبت پر از غم واندوه میشه...هر روز خبر از گرونی و اغت و فقر میاد...

به نظرم هیچ رشته ای به اندازه رشته من دانشجوهای روان پریش نداره...

غذا خوردنو ع از بشقاب گذاشتن چه هدفی داره واقعا من نمیفهمم.خب نوش جونت بخور دیگه.اومدیم و من حامله بودم اونوقت دلم خواست...واقعا کار انسانییه؟

حتما باید بقیه بفهمن قوس کمرت چقدر ه .مبلمان خونت چه شکلیه.اتاقت چیا توشه؟حتما هم اکیپ دختر و پسر روباید هم استوری کرد هم پست گذاشت هم هایلایت کرد...

راستش رفتارهای( آدم ها)فضای مجازی البته نه همشون کمی شده...خب کاری بلدی ساز بزن مام روحمون شاد شه.از هنرات بگو بقیه هم ترغیب شن انجام بدن.از کتابهایی که خوندی بگو بقیه هم بخونن..شیشه مشروب تو چه معنی و مفهومی داره؟

همه ی استوری همکلاسی های من شده ع از روزمرگی هاشون که به نظرخودشون خیلی خاصه.لبخندهای هیستریونیک توی ع ها....

بدی دیگه ش اینه بقیه دوستام کار و زندگیشون شده اینکه ببینن کی کجا رفته چی پوشیده با کی بوده چی خورده و چرا اینجوری آرایش کرده ...چرا خط چشمش نازکه اونیکی پهنه.راستی اون دختره دیدی چقدر تابلو خودش رو واسه فلان پسر لوس کرد...دیدی کامنتاشو...

به راحتی قضاوتت میکنن و برچسب خوب و بد میگیری...

بدی هاشون همینه...بخاطر همینه فکر میکنم که بهتره توی پیجت همکلاسی های روانیت نباشن بااینکه خیلی همکلاسی هامو دوست دارم ولی دیگه کلافه م ...

فکر کنم ایسا گرام نیاز به ینگ داره




آرامش

درخواست حذف اطلاعات

فکر که شاید لازمه تعریف عشق رو برای خودم کمی بیشتر باز کنم.دنیایی بر پایه با تصور من از عشق سازگاری نداره.عشق چیزیه که زوال پیدا نمی کنه و به مرور دچار خمودی و پژمردگی نمیشه.ادای عاشقانگی با خود عاشقانگی خیلی فرق داره و ما توی دنیایی هستیم که حتی پسر بچه 6 ساله هم میتونه بخوبی ادای عاشقانه ها رو برای که از بچگی همبازیش بوده دربیاره.عشق خیلی پیچیده نیست فقط به قلبی زلال و باطنی یکرنگ با ظاهر نیاز داره.

عشق رو نباید در گذشته خلاصه کرد.عشقی که فقط نقشی از خاطره به خودش بگیره دیگه عشق نیست.نمایی از عشقه و خیالی.نیازی نیست زمان بگذره تا عشق شکل بگیره.از بین رفتنی در کار نیست.خستگی در کار نیست...عدم تحمل مشکلات در کار نیست..و اینطور میشه تعریف کرد که عشق همیشه هست فقط کافیه ما خودمون رو همجهت با مسیر رود وشانش قرار بدیم...

من:

بدون مدیریت به احساسات به سوی نابودی میرم...گریه برای لنگیدن پای جوجه و مریضی سگ و بچه سندرم داونی و غم بچه های هم سن و سال خودم و دوستام از من روحی فوق العاده شکننده می سازه.که توان ادامه دادن مسیر رو نداشته باشه.نیاز به انرژی و توانی فوق العاده آسمانی دارم تا بتونم به این روحیه رنگ و جهتی مشخص بدم.

نیاز به ارتباط تنگاتنگی با خداوند و برگشت به سمتش دارم. ی که وقتی تنها بودم تنهام نذاشت.خیلی جاها آبروم رو حفظ کرد.خطر رو از من دور کرد. زخمهای روحم رو یام بخشید و راه رو از بیراه بهم نشان داد.این من بودم که سردرگمی و گلایه هام رو به درگاه خدا بردم و خیلی باهاش سرسنگین بودم.چرا که سادگی خودم رو به قسمت و خواستن خداوند ربط داده بودم.خدا همه جا کنارم بوده و هست و...

داره بازم بهم میگه که عزیزم مخلوق تنها و مهربانم دوستت دارم و به جبران تمام روزهایی که ناخواسته سختی کشیدی بهترین ها را برایت رقم خواهم زد.عزیزدلکم نگران نباش و قلبت را از کدورت ها پاک کن و خالصانه به سوی تنهاترین تنهای هستی برگرد که تو نیز جز من ی را نخواهی داشت...




هنر در وقت اضافه

درخواست حذف اطلاعات

خیلی وقته از چیزهایی که درست میکنم براتون ع ی نذاشتم.دوباره از چیزهایی که روحم رو جلا دادن این مدته براتون میگم و ع هاشون رو براتون میذارم... فک کنم شماهم خوشتون بیاد ازشون. خب اولش اینو بگم که قبل عید تصادف و گوشی نازنینم رو زدن یه گوشی دیگه رو فعلا دارم قابش به دلم نبود و تیره بود منم با رنگ ویترای اول روشو نقاشی بعد لاک برق ناخن زدم روش تا پاک نشه. به نظرم قشنگ شد




نه به کودک آزاری

درخواست حذف اطلاعات

حتماهمگی از نامادری بچه های ماهشهری خبردارید که چه کرد به اون سه تا طفل معصوم...

یه زن تا چه حد میتونه بی شرف وروانی باشه که با بچه های کوچیک و بی گناه اینجوری کنه... تا چه حد سادیسم... خدای من لب دختر بیچاره رو با چسب حرارتی چسبونده... دندوناشو با چکش ش ته... به میله یکماه بسته ش... روی صورتاشون پر زخم... نگاه های وحشت زده... خدایا چرا بنده هات انقدر سنگ دل شدن... حیوونام اگه بچه یکی دیگه پیششون باشه بازم باهاش با مهربانی رفتار میکنن. این حیوان ناطقت داره با نسل انسان و انسانیت چکار میکنه... خدایا دنیا پستتر از اونی بود که تصورش می ...

از دیروز تا حالا فقط گریه براشون...افسردگی خفم کرد..غم توی نگاهشون بیچاره م کرد... خدایاهیچی از دستم برنمیاد الان هیییییییچی... خدایا کمکم کن وضعم خوب بشه... زنده بمونم... بهشون و به تمام بچه های این مدلی کمک کنم... خدیا علمش و موقعیتش رو دادی بهم فقط بدون پول نمیشه حتی عاشق بود چه برسه کمک به بقیه... خدایا توانی مالی بهم بده که بچه ای این مدلی دیگه نبینم... خدایا بغض خفم کرد دیگه... بمیرم برای معصومیت اون سه تا یچه




بسم رب عشق

درخواست حذف اطلاعات

سلام مجدد

۶ماه دوری

۶ماه اتفاقات متنوع و فراز و نشیب های پی در پی که کمرم رو خم کرد باعث شد از یه دختر ۲۵ساله یه روح ۵۰ساله بسازه.

جالب بود شاید بشه گفت هردو روز زندگیم شبیه هم نبود و ازین جهت باید خوشحال بود شایدم باید ناراحت زود ازین حجم فشار روحی و کار و تنش...

زندگی به دور از حاشیه های مس ه دنیای ادم بزرگا

ولی خب خستگی و درموندگیم باعث شده سرم توی لاک خودم بره و مث قبل کاری با ی نداشته باشم و توی زندگی ی سرک نکشم و پی کارهای مورد علاقه خودم باشم و آرامش به دست بیارم که الحمدلله روز به روز قویشده. با پیشرفت های بیشتری که داشتم احساس محیای جدیدی متولد شده که مث قبل به روحیه ای با استواری کوه و نازکی برگ گل نسترن رسیدم.قلبی که برای همه میتپه.برای همه

حقش رو ی نتونسته بخوره ولی قلبش درد نیاد ازینکه ی حق ی دیکه رو به ناحق بخوره.

قلبم با اینکه شاده و همیشه امید رو توی وجودش داره ولی کمی ابری به تظر میرسه....

شاید خییییلی خسته شدم...شاید...




شورانه

درخواست حذف اطلاعات

سلام سلاااااااام.

همگی سلام.

امیدوارم خوب خوب باشید.

عارضم خدمت منورتون که مثلا توی تعطیلاتم.هرروز پی یه کار مجبورم برم بیرون.یه روز ید. یه روز .یه روز فاتحه.پایان نامه و...

خب هنوز از یدام مونده ولی فعلا چیزایی که لازم دارم تا حداقل عید رو یدم...ولی هنوز یه قاب از میم تیم باید ب م. اونم احتمالا هفته بعد سفارش میدم...یه سری چرم دوزی ها دارم که باید انجام بشه و کلاس یوگا و سه تارم رو هم دارم...

این مدته انقدر رفتم که نگو...مجبورم خب.مهر شروع بشه تا ۶ ماه دیگه نمیتونم زیاد به فکر خودم باشم..

رفتم آزمایش خون دادم...بعدش رفتم پیش متخصص پوست و آ ین خط درمان آکنه رو شروع از امروز...راکوتان...خدااییش تمام همکلاسی هام که استفاده بعد ۴ سال هنوز که هنوزه پوستشون آینه س .مخصوصا دخترامون

یه سونوگرافی و آزمایش ادرارم دارم که ببینم سنگی یا شن ندارم...واسه اعصاب هم رفتم...مونده فقط فردا که برم واسه سینوزیتم..دهن هر چی پزشک رو صاف .

از امروز هم همکاریم با نو جیگر واسه انجام پایان نامه شروع شد.خیلی خوشحالم واقعا.

از یه طرف نمرات تمام بخش هام به طور صعودی داره بالا میره..از یه طرف وقت اضافه میارم واسه دیدن و رمان خوندن.امروز خانومه میگفت تو انقدر درسات سنگینه میرسی واقعا ببینی؟گفتم کجاشو دیدی؟رمانم میرسم بخونم..تازه یادم رفت بگم چقدر حوصله کارای هنری دارم و انجام میدم.اینجوری میشه بدون اینکه غرور داشته باشی و از رو تکبر حرف بزنی به بقیه بگی که الکی از کمبود وقت ناله نکن...از من که سرت شلوغ تر نیست

ولی یه چیزی اذیتم میکنه..اینکه ازین مدت کم استراحتم مجبورم اینجوری استفاده .واقعا به ما تعطیلات نیومده...ولی باز خداروشکر


حالا قسمت بعدی ماجرا...

من با تمام وجودم به چشم زدن ایمان دارم.

وسایلی که میپوشیدم موقع خیلی گوگولی مگولی بود در نتیجه متاسفانه توی دید بقیه میرفت...مثلا انگشتر فیروزه م.کلا همه تو کفش بودن..بس که ظریف و قشنگ بود.یکی از دوستای دوست من.همش میگفت وااااای محیا خیلی خوشگله وای محیا تو چرا نمیمیری بهم ب .واااای .....یه هفته س انگشتر مورد علاقه م رو گم و به شدت کلافه شدم.

روز بعدش نوبت ساعتم بود .ساعت قرمزم رو هم دوست داشت و میگفت خیلی قشنگه .اونم اصلا نمیدونم چی شد که شیشه ش ش ت.

حالا همون روز اون یکی ساعتم هم از کار افتاد.بردم باتری انداختم روش.بازم از کار افتاد...

قبلا گفته بود خوشبحال محیا که شکم نداره..الان شکم درآوردم..

در خوبه اصن جوش نمیرنی دیگه...فرداش کل صورتم جوش زد و بعد ۶ ماه هنوز خوب نشده

فقط تو دلم گفتم لعنت به اون چشم دختر...

حالا مانتوکه یدم تا گفت وااااای محیا چقدر قشنگه گفتم بگو ماشالله...

انقدر عصبی شدم سر وسایلم.الکی هم نمیگم فدای سرم.نخیر..چون زحمت کشیدم تا وسایلم رو یدم...

یادم می مونه که هرکی تعریف کرد از خودم یا وسایلم بگم لاحول و لا قوه الا بالله.هروقت هم از ی تعریف تو دلم اینو براش بگم...


و قسمت بعدی و پست بعدی:

استارت بخش شیرین قومیت ها که قولشو داده بودم...

قسمت اول: قوم کلهر




بی تا

درخواست حذف اطلاعات

اصولا هرجایی هر کلامی معنای خاص خودش رو داره.

مثلا امروز دوست دارم یه معنی میده. وقتی خسته ای و حوصله نداری ی نزدیکت بیاد و یهو مجبوری ابراز علاقه کنی و بگی دوست دارم هم یه معنی میده.

ولی باید توی بیانش هم خاص رفتار کرد.توی بیان جفتش...باید همیشه خاص بود...

خاص زندگی کرد... و خاص مرد...

آرزوی من اینه ...

وقتی به چشم خودت و تنها خودت رفتارات خاص خودت باشه یعنی از خودت راضی بودی و هستی...

اینجوری این نگاه تو به زندگی توی چشمای دیگرانهم تلالو پیدا میکنه و بزرگ و بزرگتر میشه .ا ش میرسه روزی که میبینی اطرافت پر از موج های مثبتی شده که تو رو تقویت میکنن .عشق رو تو یه نفره میتونی بین همه تقسیم کنی...پس تلاش کن که عاشق خودت باشی تا دنیا هم عاشق تو و خاص بودنت بشه...




یوم الجدید

درخواست حذف اطلاعات

سلام و اینا.

امروز خیلی خو دم.. صبح بخش...بعدش رفتم یکم خو دم..رفتم شرح حال نوشتم و رفتم خونه...دوباره خو دم تاااا ۸ .بیدار شدم اصن حواسم به خودم نبود...دو روزه بخاطر خو دن های زیادم نتونستم برم کتابخونه.باید بیشتر دوره کنم.

خوابم: خواب دیدم مراسم نامزدیمه با یه پسری (دوست عمو سجاده و عروسی خواهر جان من رو دیده بود و منم جواب منفی دادم )...ولی یهو داشتم گریه می بهم خورده بود... م که فوت کرده اونجا بود و همه واسه نامزدی اومده بودن و منم گریه و زاری که چرا بهم خورد.که فهمیدم دست ...تو کاره... م فوت کرده بود و منم میدونستم ..ولی اونجا بود...

رفتم سکانس بعدی توی بیمارستان . داشتیم ع می گرفتیم با بچه ها که اونم اونجا بود...تو ع ه..

بعد از در نگهبانی داشت بیرون میرفت که یه عاااالمه مار افتادن دنبالش و عقب عقب رفت و خیلی ترسیده بود...

اینم از خواب های خفن من

انقدر دپرس بودم از خواب بیدار شدم که نگو...

بعدش گفتم حالم بهتر شه جوجه بازی ...فنچ پریده تو کاسه آبش.شیطون

یکی از همکلاسی هام بهم کاکتوسی رو داد که در به در دنبالش بودم...فقط ازش تو تهران دیده بودم..

ع شو گذاشتم استوری اینستا و یکی از پسرا گفت من دارم نمیخواد ب ی برات میارم..

خلاصه منم کلی خوشحال شدم ...با این کاکتوس هام شد ۱۵ تا.

امروز دادش دست یکی از بچه ها..هرچی به طرف میگم بده مال خودمه...میگه تمموووووم بهت نمیدمش..خیلی قشنگه.فعلا باید بکشمش.

بقیه گلهامم انقدر زیادن که ازش قلمه زدم واسه دوستام..

یکی از دوستام دنبال خونه میگرده الان.بهش گفتم خونه یدی منم گل هاشو برات میارم...گل توی خونه باعث میشه زندگی جریان داشته باشه.۴ . ۵ تا برای اون و آباجم قلمه زدم..تا ریشه بزنن و بکارمشون...

از قبل عید بهش قول داه بودم که براش کیف پول بدوزم...گفت کیف پول نمی م تا آماده ش کنی...کیف پولشم درب و داغون شده بود..دیگه شنبه دیدمش و بهش دادمش...بحدی خوشحال شد که نگو..میگفت خیلی برام با ارزشه و دلم نمیاد زیاد ازش استفاده کنم و..گفتم پس الکی برات دوختمش؟؟؟گفت نه حیفه خب.

اینم از کیفی براش دوختم...به خودم امیدوار شدم خ ش.

توی محوطه دانشکده قبلا که دیده بودمشون فقط ۲ تا توله سگ بود..امروز با یه صحنه خنده داری شدم...۶ تاااااااا توله سگ بودن... منم ذوق زده شدم و رفتم باهاشون بازی ... بعدشم دستامو حساا شستم ...نمیذارن یه دونه هاپو بیارم خونه...یه هفته باشه تو حیاط..حرص دلم بخوابه...دیگه سگ نمیخوام...نمیذاره مامانم...

راستی یکی ازون اتفاق بدهااا...

یکی از پسرام خیییلی دور و برم میپره...فکر کرده گوشام درازه..حالم بد میشه خودشیرینی میکنه...نشد یه بار برگردم زل نزده باشه بهم..

اصلا خوشم نمیاد...

خلاصه اینم از اتفاقات این مدته و فراز و نشیب های جدید زندگی و تجربه ی روزهای جدید..

امیدوارم تا آ هفته بتونم درسام رو بخونم..چون هفته بعد فقط وقت دوره ه...

البته اتفاقات خیلی بیشتر بود...ولی نه من حوصله دارم نه شما




به دیدارم بیا هرشب

درخواست حذف اطلاعات

به دیدارم بیا هر شب، در این تنهایی ِ تنها و تاریک ِ خدا مانند

دلم تنگ است

بیا ای روشن، ای روشن تر از لبخند

شبم را روز کن در زیر س وش سیاهی ها

دلم تنگ است

بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه

در این ایوان س وشیده، وین تالاب مالامال دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهی ها و این نیلوفر آبی و این تالاب مهت بیا ای همگناه ِ من درین برزخ بهشتم نیز و هم دوزخ به دیدارم بیا، ای همگناه، ای مهربان با من که اینان زود می پوشند رو در خواب های بی گناهی ها و من می مانم و بیداد بی خو در این ایوان س وشیدهٔ متروک شب افتاده ست و در تالاب ِ من دیری ست که در خوابند آن نیلوفر آبی و ماهی ها، پرستوها بیا امشب که بس تاریک و تن هایم بیا ای روشنی، اما بپوشان روی که می ترسم ترا خورشید پندارند و می ترسم همه از خواب برخیزند و می ترسم همه از خواب برخیزند و می ترسم که چشم از خواب بردارند نمی خواهم ببیند هیچ ما را نمی خواهم بداند هیچ ما را و نیلوفر که سر بر می کشد از آب پرستوها که با پرواز و با آواز و ماهی ها که با آن غوغایی نمی خواهم بفهمانند بیدارند شب افتاده ست و من تنها و تاریکم و در ایوان و در تالاب من دیری ست در خوابند پرستوها و ماهی ها و آن نیلوفر آبی بیا ای مهربان با من! بیا ای یاد مهت شعری از اخوان ثالث خیلی به دلم نشست..مث همه شعرهاش...عاشقشم واقعا



گلیه

درخواست حذف اطلاعات

امروز کمی گلیه ..

دوتا از بچه هامون نامزد باهم.از ترم سه باهم بودن .الان ترم نهیم .کات می ...برمیگشتن...ا ش هم ازدواج ...

چند تا دیگه هم داریم...اونام به نوبت...

اینا که هم با طرف بودن هم واسه دست گرمی با بقیه ...به عشقشون رسیدن..

من کلا باید زجر بکشم...چرا هیچ یادم نداد مث بقیه زنها باشم...مث اون زنه باشم...چرا یادم ندادن بد باشم که الان روز به روز افسرده تر نشم...دختر شادی که از دیوار راست بالا میرفت کجا..دختر بی حوصله و عصبی الان کجا. همه چیزم رو بردن...دیگه چیزی واسه از دست دادن ندارم...یعنی چیزی نمونده که بخوام به ی بدم...تموم شدم...تمومم ...

بد بودن خوبیش اینه که بهترین روزهای جوانی و۲۲ تا ۲۴ سالگیت با اشک و شب بیداری و بالش خیس از اشک سر نمیشه...

لعنتی




یوم الجدید

درخواست حذف اطلاعات

سلام و اینا.

جونم براتون بگه که امروز خیلی خو دم.. صبح بخش...بعدش رفتم یکم خو دم..رفتم شرح حال نوشتم و رفتم خونه...دوباره خو دم تاااا ۸ .بیدار شدم اصن حواسم به خودم نبود...دو روزه بخاطر خو دن های زیادم نتونستم برم کتابخونه.باید بیشتر دوره کنم.

خوابم: خواب دیدم مراسم نامزدیمه با یه پسری که دوست عمو سجاده و عروسی خواهر جان من رو دیده بود و منم جواب منفی دادم ...ولی یهو داشتم گریه می بهم خورده بود... م که فوت کرده اونجا بود و همه واسه نامزدی اومده بودن و منم گریه و زاری که چرا بهم خورد.که فهمیدم دست ...تو کاره...

رفتم سکانس بعدی توی بیمارستان و داشتیم ع می گرفتیم با بچه ها که اونم اونجا بود...تو ع ه..

بعد از در نگهبانی داست میرفت بیرون یه عاااالمه مار افتادن دنبالش و عقب عقب رفت و خیلی ترسیده بود...

اینم از خواب های خفن من

انقدر دپرس بودم از خواب بیدار م که نگو...

جوجه بازی ...فنچ پریده تو کاسه آبش.شیطون

یکی از همکلاسی هام بهم کاکتوسی رو داد که در به در دنبالش بودم...فقط ازش تو تهران دیده بودم..

ع شو گذاشتم استوری اینستا و یکی از پسرا گفت من دارم نمیخواد ب ی برات میارم..

خلاصه منم کلی خوشحال شدم ...با این کاکتوس هام شد ۱۵ تا.

امروز دادش دست یکی از بچه ها..هرچی به طرف میگم بده مال خودمه...میگه تمموووووم بهت نمیدمش..خیلی قشنگه.فعلا باید بکشمش.

بقیه گلهامم انقدر زیادن که ازش قلمه زدم واسه دوستام..

یکی از دوستام دنبال خونه میگرده الان.بهش گفتم خونه یدی منم گل هاشو برات میارم...گل توی خونه باعث میشه زندگی جریان داشته باشه.۴ . ۵ تا برای اون و آباجم قلمه زدم..تا ریشه بزنن و بکارمشون...

از قبل عید بهش قول داه بودم که براش کیف پول بدوزم...گفت کیف پول نمی م تا آماده ش کنی...کیف پولشم درب و داغون شده بود..دیگه شنبه دیدمش و بهش دادمش...بحدی خوشحال شد که نگو..میگفت خیلی برام با ارزشه و دلم نمیاد زیاد ازش استفاده کنم و..گفتم پس الکی برات دوختمش؟؟؟گفت نه حیفه خب.

اینم از کیفی براش دوختم...به خودم امیدوار شدم خ ش.

توی محوطه دانشکده قبل که دیده بودمشون فقط ۲ تا توله سگ بود..امروز با یه صحنه خنده داری شدم...۶ تاااااااا توله سگ بودن... منم ذوق زده شدم و رفتم باهاشون بازی ... بعدشم دستامو حساا شستم ...نمیذارن یه دونه هاپو بیارم خونه...یه هفته باشه تو حیاط..حرص دلم بخوابه...دیگه سگ نمیخوام...نمیذاره مامانم...

راستی دوتا اتفاق بد...

یکی از دخترا بهم پیشنهاد داد..زدم تو دهنش... بیشعور...

احساس لباس راحت پوشیدن جلوی بعضی دخترام گناهه واقعا...هرچند کلا عادت ندارم لباس ی پختی بپوشم..ولی فهمیدم باید حواسم باشه..

یکی از پسرام خیییلی دور و برم میپره...فکر کرده گوشام درازه..حالم بد میشه خودشیرینی میکنه...نشد یه بار برگردم زل نزده باشه بهم..

اصلا خوشم نمیاد...

خلاصه اینم از اتفاقات این مدته و فراز و نشیب های جدید زندگی و تجربه ی روزهای جدید..

امیدوارم تا آ هفته بتونم درسام رو بخونم..چون هفته بعد فقط وقت دوره ه...

البته اتفاقات خیلی بیشتر بود...ولی نه من حوصله دارم نه شما




موشول

درخواست حذف اطلاعات

اسمش موشول بی معنیش استوووو

دوست دارم علیش مسوووو.

علی این ساسیه چقده علافه .

چرا چون که ندارم سانتافه

یا پرورش ندارم زرافه.

فکر میکنه محسن مخمل بافه...

مهدی علیش و من و اصغر

و آقای مه رور

توصیه میکنیم که بخوری وول کمتر.

آقا پسر یکم میشه بری اونور تر

من اصن حرفاتو گوش نمیدم باز میگی.

چه صدای خوبی داری خانوم.

تروخدا راس میگی؟؟جون من راست میگی ساسی صدام خوبه؟؟؟؟

خخخخخخ

اینا کاملا حفظیات من از ترانه های دوران طلایی دبیرستان و راهنمایی بود...بدون هیچ دخل و تصرفی

یعنی عاشق این ریتمشم...

بعضی وقتا با خودم تکرارش میکنم.

قشنگ معلومه تراوشات ذهن یه دیوونه س

مام که دیوونه.

قشنگ نصف شبی منو گرفته




مس ه

درخواست حذف اطلاعات

اومدم یه اپلیکیشن .

xray pregnancy sonog hy

اصن عاشقشم.

خیلی باحاله

خب این الان خیلی خفنه.منم دیدم خیلی خفنه گفتم خخبببب اول رو خودم امتحانش کنم.و چنین بود که متوجه اتفاقات شگرررررررفی افتادم.

اینچوووونین بود که فهمیدم نی نی دارم اینم ع ش:

جدای ازینکه خیلی مس ه بود و حس احمق بودن به آدم دست میده

ولی خ ش خیلی باحاله که یه مادر اولین ع نی نیشو این مدلی ببینه.

صدای قلبش رو گوش بده و قربون صدقه ش بره.

فکر کنم ازون حس های فوق العاده ی دنیاس




شب امتحان

درخواست حذف اطلاعات

بازم شب امتحان شد و هرچی مشکل دنیاس ریخت سر من...

امروز سه تا اتفاق بد افتاد...

مامانم از خواب بیدار شد و رفت گوشی جواب بده رو صندلی برع شد..منم اولش ترسیدم ولی نامردی ن کلی خندیدم بهش..

اتفاق دوم خییییییلی بد بود...بازم پارمین جوجه هام و از تو سبد در اورد و گذاشت رو زمین .وای خدا یکیشون افتاد رو زمین و خودش رو اینور اونور میکوبید...پارمین هی گریه میکرد و منم حالم اب شد اصن.نمیدونم چی شد ولی فکر کنم گردنش گیر کرده بود توی سبد و پارمین کشیدش و گردنش ش ته بود...پارمین از شدت استرس دست منو محکم فشار میداد تا یکم اروم شد....منم ازینکه جون کندنش رو انقدر بد دیده بودم تا عصر توی شوک بودم.بعدش کلی گریه کرم از ته قلبم میزد بیرون غم اون جوجهه...الانم یاد اون لحظه جون کندنش میوفتم اشک تو چشمام جمع میشه...اتفاق ا واقعا فاجعه بود...

همش تو مغزم یه جمله میومد و میرفت...آ ش خودم رو میکشم..آ ش خودم رومیکشم...

الانم میگم خدایا من دوره ن ...چطور امتحان فردا روخوب بشم..

کلا اوضاع خیلی پیچیده س

خسته شدم...

ب ...

کی این کابوس تموم میشه...

میشه امشب میخوابم فردا صبح بیدار شم و ببینم همه چیز اوکیه...

اینجا ستاره ها همه خاموشند

اینجا فرشته ها همه گریانند

اینجا شکوفه های گل مریم

بی قدر تر ز خار بیابان اند

اینجا نشسته بر سر هر راهی

دیو دروغ و نیرنگ و ریاکاری

در آسمان تیره نمیبینم

نوری ز صبح روشن بیداری