رسانه
رسانه

دل نوشته های من



من ترین من

درخواست حذف اطلاعات

من ...

دختری که برای رنج کشیدن آفریده شد.

برای ثابت این موضوع که دختری 25ساله براحتی توان تبدیل شدن به قلبی 50ساله را دارد

من تنها..میان تمام روزمرگی های دنیا و در حال جنگیدن برای بقا...

من...با معنی ترین اسم در قالب بی معنی ترین و تهی ترین تن...

تو که هستی خدایا که از زجر کشیدن بنده است خم به ابرو نمی آوری...خدایا خ کن..رفاقت کن...




بیماران روان

درخواست حذف اطلاعات

نمیدونست باید از کجا شروع کنه ذهنش پر از فکر بود احساس میکرد زنش با مرد همسایه ریخته رو هم.آخه دیروز تو کوچه بهش سلام کرده بود....زده بود تلویزیون و شیشه ها رو خورد کرده بود...

ته اون خیابان یکی براش رمالی کرده بود و گفته بود تو تحت سلطه جن ها شدی و باید اینا رو بخوری تا خوب شی...خوب شدن که چه عرض کنم دیگه احساس عارف بودن میکرد ...می گفت من دستام شفا میده...از آسمان به من گفتن تو شدی و بنده برگزیده ای...

بچگی هاش رو تعریف کرد که باباش همیشه اونو می زده ولی در عوض هوای برادرش رو حس داشته...از اینکه رفته توی نظام و عاشق اینه بره گشت تو خیابون و با این کار داره عملا عقده های نادیده گرفته شدن بچگی هاش رو جبران می کنه....

ولی اوضاع خیلی ابه دیگه.حالا داره گریه میکنه چون شوک گرفته و دارو های روان اثر کرده و دیگه می دونه زنش دوستش داره و خیانت نکرده بهش...دیگه می دونه که برگزیده نیست...ولی دیگه نمیتونه ادم سابق باشه...یه شخصیت بیمار که تا ابد پیشرفت می کنه و گاهی بهتر و گاهی بدتر میشه...

در نتیجه نه پای جن در میان بود نه خیانتی در کار...

علم با تمام پیشرفت همچنان در درمان اسکیزوفرنی ناتوان مانده...




داستان 1

درخواست حذف اطلاعات

تازه فهمیده بودیم که بیماریش لاعلاجه. خیلی بد گریه میکرد واقعا سخته گریه های مردی رودیدن .مخصوصا اگه اون مرد رو عاشقانه دوست داشته باشی. من بودم و شونه های نحیف خودم و بار غمی که تحملش سخت بود ولی باید فبول می . 22سالم بود سنی نداشتم توی ذهنم یه شاهزاده سوار بر اسب قرار بود بیاد ولی حالا... روزگار چه توی آستینش داشت من نمیدونستم. دستاش میلرزیدو این قطرات اشکی بود که سرازیر شده بود. دستام کوچیک بود واسه نوازش صورت مردونه ش. دختری که تا دیروز فقط ناز باباش و داداشش رو میکشید ولی فقط خواهر بود الان سنگ صبور و مرهم درد ی شده بود که تا چند ماه پیش غریبه بود. بین راهروهای بیمارستان بی هدف راه میرفتیم و فکر که چقدر این بیمارستان دلگیره.شاید قبلا هم دلگیر بوده و من نمیدونستم.کلافه بودم و منتظر جواب. روی صندلی های سرد و آهنی نشستیم. کنارهم با روحیه ای ویران شده و افکاری . چشماش تا به حال انقدر دردناک نبود غم چشماش خبر از دل آشوبی که داشت میداد دستای سردشو گرفتم تا با گرمای وجود خودم گرمش کنم اشک امون نمیداد. ضربه مهلکی خورده بودیم اون روز. خسته ازهمه جا و پناه آورده بودیم به دستای همدیگه. دستشو که گرفتم با نگاه تشکرآمیز و مهربونش نگاهم کرد فکر میکنم موفق شدم. برای من فنا شدنی بزرگ توی راه بود...

کارمون تموم شده بود و رفتم . گوشیم چند باری زنگ خورد معلوم بود میخواد چیزی بگه جواب دادم ولی صدای گریه فقط اومد. میخواست چیزی بگه. من دیگه طاقتم تموم شده بود. تحمل شنیدن همه چیز رو داشتم. شروع کرد حرف زدن توام با گریه که حرفی توی دلمه ولی گریه امونمو بریده و داره خفم میکنه بهش فکر میکنم دیوونه میشم. فکر نمی ی رو توی زندگیم بیش از تو دوست داشته باشم ولی حالا هیچی دیگه ندارم. فقط تویی که تمام زندگی منی پاکی و معصومیت نگاهت و لبخندهای دلنشینت تنها امید من بودن به ادامه زندگی. من میدونم نمیتونم هیچ وقت طعم خوشبختی رو بچشم من میدونم همیشه باید توی گرفتاری باشم. دیگه من چطور میتونم بیام خواستگاری تو وقتی دیگه مو ندارم و لاغر شدم توی خیابون کنارت راه برم که باعث شرمندگیت یشم؟ چرا ازدواج نمیکنی تا خوشبخت شدنت رو تا وقتی زنده م ببینم؟ غم نمیدونم چیه ولی وقتی حرفاش تموم شده غم تنها چیزی بود که تا عمق وجودم رفت و قسم خوردم تا لحظه ای که هستیم تنهاش نذارم. کاری که فقط برخاسته از قلب عاشق من بود. کاری پر از تنهایی و سختی.و من تنهاترین دختر دنیا بودم و عجب توانی برای من لازم بود خدایا...


این نوشته ها رو شاید در آینده ای نه چندان دور به رمان تبدیل کنم.واسه من دیگه هیچ نشدنی وجود نداره.




دخترم.شماره۳

درخواست حذف اطلاعات

پریناز عزیزم دخترم ماهم نفسم دو سال از بودنت در کنارم میگذرد عمرمادر...گذشته ام را در نگاه پر از درخششت مرور میکنم گذشته های شیرین بچگی با تمام سختی های جان فرسایش.روزهای سختی بود پریناز من امید من...روزهای تنهایی...دخترم بزرگتر که شدی میفهمی که بدون پول تنهاترین دختر دنیایی...گلکم چه روزهای سختی بود وقتی که بخاطر کفش ساده م مس ه ی دخت ولدار کلاسم شدم.روزی که بخاطر شلوغ از معلم سوم دبستانم سیلی خوردم..آخ که هنوز جای سیلی که خوردم درد میکند...چه خاطره بدی...نازنینم هیچ ی حق ندارد تن مرا آزار دهد.بدان که من مثل کوه پشتت هستم...راستی سعی کن مهربان باشی نسبت به همکلاسی هایت...محبت تو باعث قوت قلب همه میشود...پریناز من دختر ماه روی من.ناخن هایم وای که چقدر کوچک مانده...استرس و اعتماد به نفس پایین چیزی از آنها نگذاشت چقدر بخاطرش مس ه شدم درحالیکه ی غم و اندوه نگاهم را نمیدید... به شدت سرما خورده بودم شاید دوماه گذشت و هنوز سرفه داشتم مربی بهداشت نامه داد تا بروم .دیگر چه فایده...تابستان که می شد...چشمهایم... همیشه قرمز بود و متورم...همیشه..

دخترم تو که از حرف های من جز کلماتی را نمیفهمی پس بگذار بگویم هرآنچه در قلبم آشوب به پا کرده...تو تنها سهم من از تمام دنیایی... بگذار بغضم سرباز کند....

وای نازنینم.تو با همین سن کمت عاشق عید و سال جدیدی..عید که میشد استرس لباس و میوه و آجیل امان مادرم را میبرید ما بودیم و او...همه در حال ید..من امیدم به عیدی هایم بود و چند روز از اول سال گذشته با عیدیم لباس می یدم...

سقف خانه چکه میکرد...ای کاش باران هیچ وقت بهار نمیبارید...کاسه کاسه زیر سقف.....

تو هم مثل من چقدر جوجه دوست داری شیرینم...جفتشان را خودم بزرگ کرده بودم...خیلی سخت بود وقتی سر جفتشان با دستی کنده شد و لحظه جان کندن جفتشان را خودم با چشمان خودم دیدم...دو سر کنده شده یک سمت و بدنی در حال پ به این سمت و آن سمت جلوی در حیاط...دقیقا همانجایی که من نشسته بودم...گریه نمیکنم دخترم...نگران من نباش...قلبم سوخته تر از این قطرات اشکیست که تومیبینی. به خاطر همین حیوانات را بیشتر از انسان ها دوست دارم.فقط به خاطر همین...

هرسال جایزه شاگرد اولی پول بود که می گرفتم کفش مشکیم دیگر کفه نداشت.راه میرفتم از جلو باز میشد و مجبور بودم پایم را روی زمین بکشم...با ۵هزار تومان جایزه اولین کاری که یدن کفشی دوهزار تومانی بود...

شیرینم ذهنم پر از تلخی و سختی شده نمیخواهم ذره ای از غم و اندوه کودکی من را تو حتی لمس کنی...نمی گذارم وجودت پر از غم و اندوه مادرت باشد...ناز من...بخواب که لالایی امشب تو دردودل مادر داغدارت بود...بخواب آینده ی مادر که مثل فرشته ها خو ده ای..




من ترین من

درخواست حذف اطلاعات

من ...

دختری که برای رنج کشیدن آفریده شد.

برای ثابت این موضوع که دختری 25ساله براحتی توان تبدیل شدن به قلبی 50ساله رو دارد

من تنها..میان تمام روزمرگی های دنیا و در حال جنگیدن برای بقا...

من...با معنی ترین اسم در قالب بی معنی ترین و تهی ترین تن...

تو که هستی خدایا که از زجر کشیدن بنده است هم به ابرو نمی آوری...خدایا خ کن..رفاقت کن...




حسودای پلاستیکی

درخواست حذف اطلاعات

من هنوز نفهمیدم چرا بعضیا انقدر حسودن چه خبره مگه؟کجای دنیا رو گرفتیم که قراره با حسادت به دیگران بهش برسیم.همیشه برمیگردم و بهش فکر میکنم....زمانی که بقیه عید میرفتن تفریح و خوشگذرونی من توی خونه در حال درس خوندن بودم واسه کنکور لعنتی، قبول شدم دیگه بدتر از قبل شد و جوونی ن و بقیه در حال کافه رفتن و و شادی...ما در حال سگ دو زدن...همه چی رو به پای آرزوهام فدا ...بیراهه رفتم ولی نه پی اشتباه...پی ثواب با شرایط جدید و کمک به فقرا...از خواب بیدار شدن های با استرس..امتحان پشت امتحان...

هر چیزی بهرحال اجری داره. منم درسته موقعیت خوبی دارم ولی واقعا عذاب کشیدم تا به چنگش آوردم...

حالا هرروز یکی از راه میرسه یه تیکه بهم بیاد...که نگا چی بودن الان چی شدن...تا اشتباهی کنی سریع میگن چیه خانوم ددددد باهوش...تا یه جا سلامشون نکنی چشمتو درمیارن...اصلا کاری بهشون ندارم و پشت سر هیچکدوم از فامیل حرفی نمیزنم.ولی خب واقعا خار شدیم تو چشم دو خانواده از فامیلا....چرا بعضیا فک میکنن پول همه چیه؟چرا بعضیا چشم دیدن بقیه رو ندارن و اگه ی ازشون بالاتر باشه حسادت و تحقیر و مس ه شون گل میکنه.

خیلی خنده داره همش حرف جدید از زبان خودم میشنوم.

طرف انقدر نفرینم کرده که نگو....نمیفهمم چکارش بجز این که موفق بودم و دختر خودش که همسن منه هیچ پخی نشده...

هیچی به اندازه این حرف ناراحتم نکرد که به منی که توی هیات و پای روضه حسین بزرگ شدم بگن این یه روزی شمر و یزیدی میشه و حاضر میشه سر حسینم ببره.فوق العاده ناراحت شدم...امیدوارم بخاطر اینکه خیلی راحت بقیه دلم رو میشکنن روزی برسه عد خدا رو با چشمام ببینم.

شبیه طبل تهی شدم و خیلی سر وصدا دارم و شلوغ میکنم و میگم و میخندم ولی از درون ویرانه ای بیش نیستم.

نفرت هام رو با گلایه هام خنثی میکنم همیشه .ب اینه بازم روز از نو میشه وروزی از نو بازم عذابم میدن...

اللهم افرغ علینا صبرا وثبت اقدامنا وانصرنا علی القوم الضالمین




ایساگرام

درخواست حذف اطلاعات

بعد اینکه م به اینستاگرام یا به قول خودش ایساگرام عادت کرد یا همون معتاد شد دیگه کمتر سر میزنه بهمون.مثال بارز اعتیاد به فضای مجازی اینستاگرام به نظرم خوبه ولی اگه باعث ج بشه خیلی بد میشه.اگه باعث کینه و کدورت و چشم و هم چشمی و حسادت شه خیلی بده.

من خودم ایساگرام رو خیلی دوست دارم.چون خیلی دوست پیدا که مجازین و ضرری به من نمیرسونن.از زندگی خیلیها چیز های جدید یاد میگیرم .یا من خیلی آدم حال بهم زنیم یا همه این مدلین نمیدونم.ولی من تعداد پیجهایی که فالو میکنم خیلی زیاده.کلی پیج هنری که ازشون یاد میگیرم.تو هر زمینه ای...مثلا ساخت جامدادی با وسایل دور ریختی.ویترای..چرم..دستبند و نقاشی و گلدوزی و... همه چی. پیج های پزشکی.پیج های تاریخی...جهانگردی.. ...ورزشی...خلاصه کلی اطلاعات هر روز یاد میگیرم و با کتاب های بیشتری آشنا میشم که بخونم.پیج های انگیزشی رو خیلی دوست دارم کلا یوگا برام آرامش بخش بوده وهست.کلیپ های خنده دار.کلیپ سگ و گربه ها.خلاصه جونم براتون بگه که هر جوری نگاش میکنم تا اینجاش عالیه...مخصوصا واسه منی که بعد این همه مدت بیشتر از روزی یک ساعت پای فضای مجازی نیستم.اینجوری میشه بگم که تا اینجاش استفاده مفید از همه چیزش...حالم رو خوب میکنه واقعا.

ولی ...

بعضی قسمتاشم بده...مثلا همش خبر و قتل و کودک آزاری میشنوی و قلبت پر از غم واندوه میشه...هر روز خبر از گرونی و اغت و فقر میاد...

به نظرم هیچ رشته ای به اندازه رشته من دانشجوهای روان پریش نداره...

غذا خوردنو ع از بشقاب گذاشتن چه هدفی داره واقعا من نمیفهمم.خب نوش جونت بخور دیگه.اومدیم و من حامله بودم اونوقت دلم خواست...واقعا کار انسانییه؟

حتما باید بقیه بفهمن قوس کمرت چقدر ه .مبلمان خونت چه شکلیه.اتاقت چیا توشه؟حتما هم اکیپ دختر و پسر روباید هم استوری کرد هم پست گذاشت هم هایلایت کرد...

راستش رفتارهای( آدم ها)فضای مجازی البته نه همشون کمی شده...خب کاری بلدی ساز بزن مام روحمون شاد شه.از هنرات بگو بقیه هم ترغیب شن انجام بدن.از کتابهایی که خوندی بگو بقیه هم بخونن..شیشه مشروب تو چه معنی و مفهومی داره؟

همه ی استوری همکلاسی های من شده ع از روزمرگی هاشون که به نظرخودشون خیلی خاصه.لبخندهای هیستریونیک توی ع ها....

بدی دیگه ش اینه بقیه دوستام کار و زندگیشون شده اینکه ببینن کی کجا رفته چی پوشیده با کی بوده چی خورده و چرا اینجوری آرایش کرده ...چرا خط چشمش نازکه اونیکی پهنه.راستی اون دختره دیدی چقدر تابلو خودش رو واسه فلان پسر لوس کرد...دیدی کامنتاشو...

به راحتی قضاوتت میکنن و برچسب خوب و بد میگیری...

بدی هاشون همینه...بخاطر همینه فکر میکنم که بهتره توی پیجت همکلاسی های روانیت نباشن بااینکه خیلی همکلاسی هامو دوست دارم ولی دیگه کلافه م ...

فکر کنم ایسا گرام نیاز به ینگ داره




مکاشفات

درخواست حذف اطلاعات

بعد از تمام سالهای که گذشت...غم توی وجودم موج میزنه.شاید هم سوالی باشه که همیشه ذهنم رو درگیر می کنه .من کجای دنیای خدا وایسادم...به کجا قرار برسم...این حجم ازسختی و فکر و خیال و عذاب روحی برای روح لطیف من واقعا لازمه...این همه آدم توی دنیای من میان و میرن و من تا کمک بهشون نکنم آروم نمی گیرم.یکبار برع ش اتفاق نیفتاد.یکبار نشد ی که دل ش ته ش رو من یام میدادم.دستی به سرم بکشه بگه رفیقم من هستم غمی نداشته باش.همیشه قربانی هوس و نیاز و خواسته های دیگران بودم..از خانواده بگیر تا دوست....گلایه دیگه باهام سازگاری نداره.دیگه میریزم تو خودم.همه چیزرو...از نارفیقی تا غیبت بقیه که به گوشم میرسه...از تهمتایی که قبلاً بهم زدن تا تحقیرهایی که شدم...آدم های زیادی تو زندگیم بودن...نمی دونم چرا بودن چون هیچ زیبایی به دنیای اطرافم اضافه نکرده..بجز انرژی های منفی و غم و غصه هاشون..سرم از فشار تفکرات در حال انفجارهای.مث هر ماه...

من نمی دونم که خدا چرابا من سر ناسازگاری داره...گناهی نداشتم...ولی خدایا قبول کن که زجری که به من دادی باعث شد قلبم سخت بشه به آدمات...باعث شد منی که قبلاً بدی رو با خوبی جواب میدادم.الان اگه اذیتم کنن طرف رو میسوزونم.اینجوری پیش خودم میگم میتونم از حق خودم دفاع کنم...مشاورا میگن ح دوم من نرمال تره تا اولی که فنا شدم بخاطر دیگران...الان به تمام آدمها به چشم منفعت طلبهای بی عاطفه نگاه میکنم.حس بدغربت بین بقیه رو دارم.تو دنیای پارتی و دورهمی مختلط و این حرفا نیستم...تودنیای دخترا و سرک کشیدن تو زندگی بقیه هم نیستم.مشکل اینجاس این جامعه خوبی رو قبول نمیکنه و تا همرنگشون نشی ولت نمیکنه...سردر نمیارم که چرا تمام روز من باید در ارتباط با نحوه برداشت دیگران از رفتارم هدر بره...دنیا خیلی پست شده .پس چرا من خودم رو عذاب بدم بخاطر پستی هاش وآدمهایی که صبح تا شب تورو قضاوت میکنن.

کتاب میخونم واین بهم انرژی مضاعف میده...ولی واقعا احساس میکنم جای خالی عشق توی زندگی آدم مثل من به شدت بیداد می کنه.منی که بقول داوری جونم تو باید ی رو شریک خودت کنی که دریای محبتی که توی وجودت هست رو بتونه درک کنه و متقابلاً مث تو باشه...عشق دیگه برام مقدس ترین کار هستی معنا پیدا کرده.بیش از قبل...چیزی که روح رو کامل ترازقبل کنه.یه محرک بزرگ برای پیشرفت من و قدم های استوار با تکیه به کوهی پرعظمت به سمت خوشبختی بینهایت...

واقعا عشق چیه؟

عشق یعنی وقتی دلت میگیره لبخندش آرومت کنه.وقتی گریه می کنه قلبت از حرکت وایسه.غمش غم تو باشه شا شادت کنه.بجنگه تا توی رفاه باشی.پول نداشته باشه ولی دارقالی رو راه بندازه...عشق یعنی گریه کنی و پاهات رو ببوسه.یعنی بخندی و صورتش از هم بازشه...عشق یعنی هرروزصبح تا چشماشو باز می کنه از خواب اول به تو پیام بده صب بخیر بگه...یعنی تو شرایط سخت بتونی بهش تکیه کنی...یعنی آغوش پر محبتش سیرابت کنه و آرامش بهت بده...بوسه های پر از نجابتش مستت کنه.دستای گنده و بی ریختش دستات رو توی خودش قایم کنه.همش کاری کنه بخندی...طاقت اشکتو نداشته باشه...همش دنبال بهانه باشه کنارت بیاد...عشق یعنی وقتی سرشو روی پاهات می ذاره و چشماشو می بنده دستتو توی موهاش فرو کنی و نازش کنی و آرامش وجودت رو توی وجودش بکاری..عشق یعنی سرکلاس فکرکنه نفهمیدی ولی همش برگرده نگات کنه.هر چی با بقیه حرف میزنه حواسش به توام باشه.طوری سرکلاس بخوابه که صورتش روسمت توبگیره تا همش نگات کنه تا وقتی یهو متوجه میشی خودشوبزنه اون راه که حواسم بهت نیست...از کنارش رد میشی نگات نکنه ...نکنه یه موقع دل تو هوایی بشه و پر بکشه سمتش...ایران بیاره و از کنارش رد شی و حس کنی تا آ مسیر نگاهش دنب بوده...گرمی نگاهش وقتی پشت سرت میشینه و زل میزنه بهت رو حس کنی و دممممممم نزنی....خیلی سخته.

برای من همه چیز از بین رفته.شاید بخاطر علاقه زیادم به اونی که تنهام گذاشته باشه شایدم بخاطر خستگی بیش از حد روحی ناشی از بی پاسخ موندن صداقت و محبتم.

سه ماه تمام مجبور شدم باهاش همگروه باشم.با خودم عهد بستم که بهش نگاه هم نکنم و واقعا موفق شدم.بودنش رو فراموش کرده بودم و غرق در تفکرات و عوالم خودم بودم...با اینکه هر روز میدیدمش و فاصله مون کمتر از قبل بود ولی من که دختر هفت خطی نبودم که بخوام کرم بریزم .البته خیلی راحت میشد کرم ریخت ولی من دختر این کارا نیستم...چیزی که اب شد اب شده... نیازی به سبک خودم نمی دیدم.احساس می فوق العاده سرد و بی روح و بی احساس شدم...خدایا یعنی این من بودم؟؟؟؟همونی که هر شب گریه و زاری میکرد؟حالا اینقدر راحت از کنارش رد شدم؟؟؟؟البته البته منم شم دخترانم رو هنوز حفظ و گیج نبودم و هم چیز رو متوجه می شدم ولی دیگه....یه تحول عظیم میخواست..مس ه س ولی تمام روزهایی که این سالها گذشت توی فکرم گذشت و هربار که دیدمش انگار نه انگار که ب داشتم واسه همین آدم گریه می ...کاملا ناخودآگاه بی تفاوت بودم...شاید بخاطر اینکه اون فردی که من باهاش بودم برای من فوق العاده دوست داشتنی و شیرین بود ولی اینکه هر روز میدیدم بجز شباهت ظاهری با آدم سابق هیچ لایه ای از وجودش با من سنخیت نداشت.ناگفته نماند نورانیت سابق رو هم نداشت و معلوم بود واقعا عوض شده..یه طرز خاصی از منطقی بودن رو داشتم..دیگه هیچ پیام و ایمیلی طی این ی ال نفرستادم و این باعث شد اعصابم آروم باشه...خب که چی؟؟گیرم پیام دادم و تحقیرش ...البته قبلا قصدم فقط آرام طغیان درونیم بود ولی الان دیگه طغیانی نیست.میشه گفت همون پیام های که میدادم از فشارروحیم کم می و جنبه خوبش این بوده.ولی خب مسلما طرف مقابل و زجرکش میکنن بهرحال منم زخمی بودم و فقط به صورتش و جسمش چنگ مینداختم.شاید چون دروغ و نامردی توی وجودش دیده بودم و به نظرم لایق تحقیر و شماتت بود.ولی خب با فکر به اینکه مجبور شده ولم کنه و من با حرفام شکنجه ش دادم خیلی دلم میگیره، تازه با اینکه می دونم احتمال دومی نزدیک به صفره..

اگه زمانی دوباره عاشق شدم دیگه با این همه تجربه تلخ از پس تمام لحظاتش برمیام.

واقعا منم که هنوز تحمل میکنم؟

روزگار غریبی ست نازنین....

خاطرات کلافه م می کنه.یعنی میگم کاشکی میشد مغزم رو فرمت کنم یه ویندوز جدید نصب کنم...الان همش آلارم میده که نات ایناف مموری اسپیس...

بعضی وقتا میگم همه چیز دروغه...دنیا دروغه..یه توهمی از وجود داشتن...




آرامش

درخواست حذف اطلاعات

فکر که شاید لازمه تعریف عشق رو برای خودم کمی بیشتر باز کنم.دنیایی بر پایه با تصور من از عشق سازگاری نداره.عشق چیزیه که زوال پیدا نمی کنه و به مرور دچار خمودی و پژمردگی نمیشه.ادای عاشقانگی با خود عاشقانگی خیلی فرق داره و ما توی دنیایی هستیم که حتی پسر بچه 6 ساله هم میتونه بخوبی ادای عاشقانه ها رو برای که از بچگی همبازیش بوده دربیاره.عشق خیلی پیچیده نیست فقط به قلبی زلال و باطنی یکرنگ با ظاهر نیاز داره.

عشق رو نباید در گذشته خلاصه کرد.عشقی که فقط نقشی از خاطره به خودش بگیره دیگه عشق نیست.نمایی از عشقه و خیالی.نیازی نیست زمان بگذره تا عشق شکل بگیره.از بین رفتنی در کار نیست.خستگی در کار نیست...عدم تحمل مشکلات در کار نیست..و اینطور میشه تعریف کرد که عشق همیشه هست فقط کافیه ما خودمون رو همجهت با مسیر رود وشانش قرار بدیم...

من:

بدون مدیریت به احساسات به سوی نابودی میرم...گریه برای لنگیدن پای جوجه و مریضی سگ و بچه سندرم داونی و غم بچه های هم سن و سال خودم و دوستام از من روحی فوق العاده شکننده می سازه.که توان ادامه دادن مسیر رو نداشته باشه.نیاز به انرژی و توانی فوق العاده آسمانی دارم تا بتونم به این روحیه رنگ و جهتی مشخص بدم.

نیاز به ارتباط تنگاتنگی با خداوند و برگشت به سمتش دارم. ی که وقتی تنها بودم تنهام نذاشت.خیلی جاها آبروم رو حفظ کرد.خطر رو از من دور کرد. زخمهای روحم رو یام بخشید و راه رو از بیراه بهم نشان داد.این من بودم که سردرگمی و گلایه هام رو به درگاه خدا بردم و خیلی باهاش سرسنگین بودم.چرا که سادگی خودم رو به قسمت و خواستن خداوند ربط داده بودم.خدا همه جا کنارم بوده و هست و...

داره بازم بهم میگه که عزیزم مخلوق تنها و مهربانم دوستت دارم و به جبران تمام روزهایی که ناخواسته سختی کشیدی بهترین ها را برایت رقم خواهم زد.عزیزدلکم نگران نباش و قلبت را از کدورت ها پاک کن و خالصانه به سوی تنهاترین تنهای هستی برگرد که تو نیز جز من ی را نخواهی داشت...




فرشته کوچولو

درخواست حذف اطلاعات

من اومدم دوباره.

آقا عشقی ...اصن خاصی... پناهگاه امن منی... بلاگ قشنگ من..

چقدر مینوشتم قبلا و اکتیو بودم. الان سرم گرم امتحانات و درسام شده... البته فکر میکنم ذهنم نسبتا آروم شده که کمتر سر به گلایه میذاره و دلش کمتر پره. خوبه مسلما. ولی واقعا واقعااااااا دلم میخواست بیام و دوباره بنویسم و برم بلاگ بقیه و کامنت بذارم.. ولی نشد.. سرگرم روزمرگی نیستم خداروشکر و دنیایی پر از عاشقانه ها رو اطرافم دارم.. آدم های مهربون زندگیم..خوش قلب های تموم نشدنی... خانواده م که زندگیم و ذهنم وقف اوناس همیشه.

تجربه های جدید...

روح لطیف و شکننده سمی ترین بعد وجودی من بوده و هست.. رفتم بخش اطفال و مطمین بودم که بهم سخت میگذره و واقعا سخت گذشت. چقدر سخته دیدن بچه های عقب مانده ذهنی, بچه هایی که تشنج میکنن. اونای که سرطان دارن و به خاطر شیمی درمانی دیگه مو ندارن.. اونایی که مجبور بودن کولونوسکوپی و آندوسکوپی کنن.. وای خدا چقدر دیدن صحنه احیای بچه ها سخت و م ب بود برام... احساس می دارم پیر و پیرتر میشم .روحم به اندازه یه زن 60ساله پیر شده تو این چند سال. با دیدنشون کلی گریه و بغض بود که نصیبم شد.. خدای من همشون هم فقیرن.. من چیکارمی وقتی کاری از دستم برنمیومد مگه یه دانشجو چقدر میتونه کمک مالی کنه؟انقدر لبخند با محبت زدم ونوازششون یا باهاشون بازی ولی هیچی جای کمک مالی رو که نمیگیره. خدایا اگه داشتم همشو به پای مریض هام میریختم. پول برای چی میخوام؟ من زمانی که تو اوج شور و طراوت جوانی بودم ..نوجوان بودم.. بچه بودم پولی نداشتم درسته الان راحتم ولی.. خودم میدونم نداری چیه. میدونم پول نداشته باشی دارو بگیری بچه ت خوب بشه چیه.فقرازصورته همشون میباره. دیگه چقدر سختی بکشن... درد فقر کم نیست که درد بیماری و غم بچه عقب افتاده و تشنجی رو به جون ب ن؟ چرا پولدارا هیچیشون نمیشه؟ اصن چرا آدم های ظالم چیزیشون نمیشه؟ چرا نمیمیرن؟ ولی بچه 2ساله سرطان بگیره... ای خدا تو خیلی بزرگی ولی صبر بنده هات خیلی کمه. من که نمیدونم دنیای حقیری که توش هستیم چه بازی هایی برامون داره. ولی به جان خودت درد کشیدن اون بچه ها خیلی واسه من یکی درد داشت...

خدایا دوباره یکم حرف بزن باهام .حالا از زبان کی باشه فرقی نمیکنه ولی یه چیزی بگو...با ما به ازین باش که با خلق جهانی

یا من یحول بین المرء و قلبه




حکایت دلتنگی

درخواست حذف اطلاعات

یه روزی میرسه که هیج حسی نداری نه به خودت نه به آدم های اطرافت...

بودن یا نبودن هیچ کی برات فرقی نداره...زن یا مرد فرقی نداره...دختر یا پسرش مهم نیست..هم کلاسی باشه یا همسایه..دوست یا غربیه...همشون برات میشن یه تیکه از روزت بدون اینکه هیچ ارتباط عاطفی باهاشون برقرار کنی...

یه حصار بلند و آهنی...

اینا به معنای گوشه گیری میتونه باشه یا به معنای سری که به سنگ نارفیقی دیگران خورده و دیگه چیزی نداره که دیگران بخوان ازش ن...تهی از هر نوع عاطفه ای نسبت به آدم ها...

امان از روزی که دلت نسبت به بقیه احساسی نداشته باشه ولی فقط برای بچه های معلول و فقیر و مریض های بیمارستان و حیوانات دلسوزی کنی و برات مهم باشن...اون روز میفهمی پاک ترین قلب ها رو عاجزترین آدم های دنیا و بی زبان ترین موجودات هستی دارن ..اونوقت رابطه قلبی باهاشون برقرار میکنی و دیگه تهمت و دروغ و خیانت و نامردی دنیای آدم ها برات بی ارزش میشه و به چشمت حقیر...

تمام این حرفا یام دلتنگی های خودم بوده و هست...تنها چیزهایی که زخم های عمیقی که روزگار روی وجودم حک کرده رو باهاشون یام میدم و روحم آروم میشه...




هنر در وقت اضافه

درخواست حذف اطلاعات

خیلی وقته از چیزهایی که درست میکنم براتون ع ی نذاشتم.دوباره از چیزهایی که روحم رو جلا دادن این مدته براتون میگم و ع هاشون رو براتون میذارم... فک کنم شماهم خوشتون بیاد ازشون. خب اولش اینو بگم که قبل عید تصادف و گوشی نازنینم رو زدن یه گوشی دیگه رو فعلا دارم قابش به دلم نبود و تیره بود منم با رنگ ویترای اول روشو نقاشی بعد لاک برق ناخن زدم روش تا پاک نشه. به نظرم قشنگ شد




نه به کودک آزاری

درخواست حذف اطلاعات

حتماهمگی از نامادری بچه های ماهشهری خبردارید که چه کرد به اون سه تا طفل معصوم...

یه زن تا چه حد میتونه بی شرف وروانی باشه که با بچه های کوچیک و بی گناه اینجوری کنه... تا چه حد سادیسم... خدای من لب دختر بیچاره رو با چسب حرارتی چسبونده... دندوناشو با چکش ش ته... به میله یکماه بسته ش... روی صورتاشون پر زخم... نگاه های وحشت زده... خدایا چرا بنده هات انقدر سنگ دل شدن... حیوونام اگه بچه یکی دیگه پیششون باشه بازم باهاش با مهربانی رفتار میکنن. این حیوان ناطقت داره با نسل انسان و انسانیت چکار میکنه... خدایا دنیا پستتر از اونی بود که تصورش می ...

از دیروز تا حالا فقط گریه براشون...افسردگی خفم کرد..غم توی نگاهشون بیچاره م کرد... خدایاهیچی از دستم برنمیاد الان هیییییییچی... خدایا کمکم کن وضعم خوب بشه... زنده بمونم... بهشون و به تمام بچه های این مدلی کمک کنم... خدیا علمش و موقعیتش رو دادی بهم فقط بدون پول نمیشه حتی عاشق بود چه برسه کمک به بقیه... خدایا توانی مالی بهم بده که بچه ای این مدلی دیگه نبینم... خدایا بغض خفم کرد دیگه... بمیرم برای معصومیت اون سه تا یچه




در این حصار بشکن

درخواست حذف اطلاعات

سلام بیان جانم.

دلم برات یه ذره شده بود...

یه چالش بزرگ رو پیش رو داشتم...خیلی بزرگ...به منزله آ ین قدمم.

همه چیز رو دنیام یه شکل دیگه شده.کاملا منطقی...کاملا درست و درمان

حال اب این مدت...مریض شدنای پشت سر هم...همش هم عصبی بود...همش... بعد کنکاش های این مدت با دلم و عقلم و خدام...حالا حالم خوب تراز قبله...

یه مشاور میتونه باعث زندگی بخشی به من بشه...یه دوست خوب...یه حاجی از جنس خدا یه رفیق مهربون..

باهام کلی حرف زد..و باعث شد حرفای خدا رو از زبون اون بشنوم..با عقل با منطق با تمام وجود بفهمم که خدا چیه و من چیم...که من توی نظام خلقت دقیقا کجا قرار دارم...

که محیایی که میگفت برای روشنی و زندگی بخشیدن به زندگی دیگران آفریده شده الان چقدر روحش خسته و بیماره...چقدر آهش سوزه و چقدر لبخند همیشگی روی لبش که واقعا از ته قلبشه کمرنگ شده...

که آیه به آیه ی قرآن خودش نمودی از خداست و نمادی از بندگی و عشق خدا به من...

تمام طول روز فکر و فکر و فکر...

خاطرات عشق ..خاطرات آدمهایی که توی زندگی ما بودن هیچ وقت از بین نمیره...ولی....

محیای مهربون قبل...زخم عمیق و به اندازه ابدیت پر دردش رو پذیرفت که داره.که تا ابد همراهشه که میشه با وجود غم زخمش هم رشد بیشتری کنه و مث قبل از کنار همه چیز رد شه.روح بزرگش رو آلوده به کینه ای بی ارزش نکنه..

من دفتر پر از غم و اندوه و پر از روزهای از دست رفته عمرم رو برای همیشه بستم و از کنارش برای همیشه گذشتم...برای همیشه...

وقتی که دفترم ۱۲ صفحه پر شد ازین حرف ها.انگار یه بغض خیلی عظیم رو از روی گلوم برداشتن... انگار از قفسی آزاد شدم..رهااااا شدم.... حالا میتونم پر بکشم...

وای که چقدر حالم خوبه...

ولی محیای احساسی که به همه بی دریغ محبت میکرد کمی منطقی شده و دیگه نمیذاره ی حقش رو بخوره... دیگه نمیذاره بهش توهین شه...جواب بی ادبی رو مث خودشون میده جواب محبت رو با ۱۰۰ برابر محبت بیشتر میده...غم تو نگاه بقیه رو با محبت درمون میکنه.ولی اگه اذیتش کنی زیر پا لهت میکنه.

فعلا مراحل سختی در پیشه...

راستی آیه ای که من رو متحول کرد رو براتون مینویسم:

وَلَنَبْلُوَنَّکُمْ بِشَیْءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَالْجُوعِ وَنَقْصٍ مِنَ الْأَمْوَالِ وَالْأَنْفُسِ وَالثَّمَرَاتِ وَبَشِّرِ الصَّابِرِینَ ۱۵۵ و قطعا شما را به چیزى از [قبیل] ترس و گرسنگى و کاهشى در اموال و جانها و محصولات مى ‏آزماییم و مژده ده شکیبایان را (۱۵۵) الَّذِینَ إِذَا أَصَابَتْهُمْ مُصِیبَةٌ قَالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ ۱۵۶ [همان] انى که چون مصیبتى به آنان برسد مى‏ گویند ما از آن خدا هستیم و به سوى او باز مى‏ گردیم (۱۵۶) أُولَئِکَ عَلَیْهِمْ صَلَوَاتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَرَحْمَةٌ وَأُولَئِکَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ ۱۵۷ بر ایشان درودها و رحمتى از پروردگارشان [باد] و راه‏یافتگان [هم] خود ایشانند (۱۵۷)




بسم رب عشق

درخواست حذف اطلاعات

سلام مجدد

۶ماه دوری

۶ماه اتفاقات متنوع و فراز و نشیب های پی در پی که کمرم رو خم کرد باعث شد از یه دختر ۲۵ساله یه روح ۵۰ساله بسازه.

جالب بود شاید بشه گفت هردو روز زندگیم شبیه هم نبود و ازین جهت باید خوشحال بود شایدم باید ناراحت زود ازین حجم فشار روحی و کار و تنش...

زندگی به دور از حاشیه های مس ه دنیای ادم بزرگا

ولی خب خستگی و درموندگیم باعث شده سرم توی لاک خودم بره و مث قبل کاری با ی نداشته باشم و توی زندگی ی سرک نکشم و پی کارهای مورد علاقه خودم باشم و آرامش به دست بیارم که الحمدلله روز به روز قویشده. با پیشرفت های بیشتری که داشتم احساس محیای جدیدی متولد شده که مث قبل به روحیه ای با استواری کوه و نازکی برگ گل نسترن رسیدم.قلبی که برای همه میتپه.برای همه

حقش رو ی نتونسته بخوره ولی قلبش درد نیاد ازینکه ی حق ی دیکه رو به ناحق بخوره.

قلبم با اینکه شاده و همیشه امید رو توی وجودش داره ولی کمی ابری به تظر میرسه....

شاید خییییلی خسته شدم...شاید...




شورانه

درخواست حذف اطلاعات

سلام سلاااااااام.

همگی سلام.

امیدوارم خوب خوب باشید.

عارضم خدمت منورتون که مثلا توی تعطیلاتم.هرروز پی یه کار مجبورم برم بیرون.یه روز ید. یه روز .یه روز فاتحه.پایان نامه و...

خب هنوز از یدام مونده ولی فعلا چیزایی که لازم دارم تا حداقل عید رو یدم...ولی هنوز یه قاب از میم تیم باید ب م. اونم احتمالا هفته بعد سفارش میدم...یه سری چرم دوزی ها دارم که باید انجام بشه و کلاس یوگا و سه تارم رو هم دارم...

این مدته انقدر رفتم که نگو...مجبورم خب.مهر شروع بشه تا ۶ ماه دیگه نمیتونم زیاد به فکر خودم باشم..

رفتم آزمایش خون دادم...بعدش رفتم پیش متخصص پوست و آ ین خط درمان آکنه رو شروع از امروز...راکوتان...خدااییش تمام همکلاسی هام که استفاده بعد ۴ سال هنوز که هنوزه پوستشون آینه س .مخصوصا دخترامون

یه سونوگرافی و آزمایش ادرارم دارم که ببینم سنگی یا شن ندارم...واسه اعصاب هم رفتم...مونده فقط فردا که برم واسه سینوزیتم..دهن هر چی پزشک رو صاف .

از امروز هم همکاریم با نو جیگر واسه انجام پایان نامه شروع شد.خیلی خوشحالم واقعا.

از یه طرف نمرات تمام بخش هام به طور صعودی داره بالا میره..از یه طرف وقت اضافه میارم واسه دیدن و رمان خوندن.امروز خانومه میگفت تو انقدر درسات سنگینه میرسی واقعا ببینی؟گفتم کجاشو دیدی؟رمانم میرسم بخونم..تازه یادم رفت بگم چقدر حوصله کارای هنری دارم و انجام میدم.اینجوری میشه بدون اینکه غرور داشته باشی و از رو تکبر حرف بزنی به بقیه بگی که الکی از کمبود وقت ناله نکن...از من که سرت شلوغ تر نیست

ولی یه چیزی اذیتم میکنه..اینکه ازین مدت کم استراحتم مجبورم اینجوری استفاده .واقعا به ما تعطیلات نیومده...ولی باز خداروشکر


حالا قسمت بعدی ماجرا...

من با تمام وجودم به چشم زدن ایمان دارم.

وسایلی که میپوشیدم موقع خیلی گوگولی مگولی بود در نتیجه متاسفانه توی دید بقیه میرفت...مثلا انگشتر فیروزه م.کلا همه تو کفش بودن..بس که ظریف و قشنگ بود.یکی از دوستای دوست من.همش میگفت وااااای محیا خیلی خوشگله وای محیا تو چرا نمیمیری بهم ب .واااای .....یه هفته س انگشتر مورد علاقه م رو گم و به شدت کلافه شدم.

روز بعدش نوبت ساعتم بود .ساعت قرمزم رو هم دوست داشت و میگفت خیلی قشنگه .اونم اصلا نمیدونم چی شد که شیشه ش ش ت.

حالا همون روز اون یکی ساعتم هم از کار افتاد.بردم باتری انداختم روش.بازم از کار افتاد...

قبلا گفته بود خوشبحال محیا که شکم نداره..الان شکم درآوردم..

در خوبه اصن جوش نمیرنی دیگه...فرداش کل صورتم جوش زد و بعد ۶ ماه هنوز خوب نشده

فقط تو دلم گفتم لعنت به اون چشم دختر...

حالا مانتوکه یدم تا گفت وااااای محیا چقدر قشنگه گفتم بگو ماشالله...

انقدر عصبی شدم سر وسایلم.الکی هم نمیگم فدای سرم.نخیر..چون زحمت کشیدم تا وسایلم رو یدم...

یادم می مونه که هرکی تعریف کرد از خودم یا وسایلم بگم لاحول و لا قوه الا بالله.هروقت هم از ی تعریف تو دلم اینو براش بگم...


و قسمت بعدی و پست بعدی:

استارت بخش شیرین قومیت ها که قولشو داده بودم...

قسمت اول: قوم کلهر




قدم های لرزان

درخواست حذف اطلاعات

سلام و پوزش اولیه که این پست می بایست در مرود قومیت ها می بود.

ولی فعلا ذهنم جمع نمیشه...

این قضیه مهمتره..

تا حال شده یهو احساس کنین یه حرف داره تو ذهنتون خودبه خود تکرار میشه...

دیروز داشتم توی دفتر رنجش هام مینوشتم و تخلیه بار منفی میشدم..که یه جمله توی ذهنم هی تکرار شد..

با ایتها النفس مطمئنه ارجعی الی ربک راضیه مرضیه....

هی تکرار شد هی تکرار شد...هنوزم دارم بهش فکر میکنم

راستش بعضی وقتا میدونم و مطمئنم که یه سری اتفاقا توی زندگیم بی دلیل نیست..من که عبادت نمی یا در حال ذکر نبودم که این آیه بیاد توی ذهنم..اونم چه آیه ای...

بعد اون یه آیه آ شب اومد جلو چشمم..یا ایهاالذین آمنوا آمنوا...

دارم همش فکر میکنم و به احوالاتم ربطش میدم..چه آیه های خفنی هم..

یاد خوابم افتادم..پارسال شاید اردیبهشت بود..خواب دیدم یه جایی روی یه سنگ وایسادم و توی آب یه قبر دارم میبینم که یکی گفت قبر علیه...بعدش یه ص بهم گفت توبه کن..

کاملا ذهنم درگیره...یعنی ممکنه منم روزی به آغوش خدا برگردم؟:-(




عیدترین عید هستی

درخواست حذف اطلاعات

چه بگویم که از وصف تو ناتوانم..

تو کیستی؟؟؟کیستی که سرنای مردانگیت همه جا دمیده شده...

کیستی که آوازه جوانمردی هایت در گوشم طنین افکنده

ای ی که در ابه های کوفه پی یتیمان میرفتی که نکند سری گریان بر بالین مادر بگذارند...

ای که قلبت به بزرگی تمام روزهای عمر من و ما وسعت دارد

آقاترین آقای هستی...کیستی تو؟

مظلوم ترین مظلومان ...ای زخم خورده جه نارفیقان

زمانی که در خیبر را گشودی جز یاعلی چه گفتی؟روزی که فرقت را شکافتند جز یا علی چه گفتی؟

یا علی گفتی و عشق آغاز شد...

عشق تو را از قلبم نمیتوانم بزدایم ..دلیل بیراه نرفتن های من شاید حب تو بود بس که دلم را پر از عشقت کرده ای بگو بمیر فنا خواهم شد...

هرچند...

بخدا که در دو عالم اثر از فنا نماند...

چو علی گرفته باشد در چشمه بقا را...

تویی که باورهای مرا درباره مردانگی تغییر دادی..تویی که سمبل بهترین مرد برایم شدی...تویی که به من فهم که مرد بودن را هر ی شایسته نیست...مرد بودن یعنی مثال تو بودن...یعنی مرد بودن...

باورش چون کنم که من به اندازه یه ژن از وجود تو را به ارث برده ام.

باید به این اتفاق مغرور باشم؟یا غمگین؟ که ردی از جسم و روحت در من است بار تحملش بسی سنگین تر از توانم شده.من خوب نیستم و تو مظهر خوبی...این جاست که میفهمم با تمام حقارتم باز هم دوستم داری و رهایم نکرده ای..بازهم حب فرزند گریبانت را گرفته که ک ن دلبندت را رها نمیکنی..

ای کاش شاهزاده سوار بر اسب رویاهام شبیه تو باشد..

دوستت دارم ای بزرگترین مرد زندگی من...




بی تا

درخواست حذف اطلاعات

اصولا هرجایی هر کلامی معنای خاص خودش رو داره.

مثلا امروز دوست دارم یه معنی میده. وقتی خسته ای و حوصله نداری ی نزدیکت بیاد و یهو مجبوری ابراز علاقه کنی و بگی دوست دارم هم یه معنی میده.

ولی باید توی بیانش هم خاص رفتار کرد.توی بیان جفتش...باید همیشه خاص بود...

خاص زندگی کرد... و خاص مرد...

آرزوی من اینه ...

وقتی به چشم خودت و تنها خودت رفتارات خاص خودت باشه یعنی از خودت راضی بودی و هستی...

اینجوری این نگاه تو به زندگی توی چشمای دیگرانهم تلالو پیدا میکنه و بزرگ و بزرگتر میشه .ا ش میرسه روزی که میبینی اطرافت پر از موج های مثبتی شده که تو رو تقویت میکنن .عشق رو تو یه نفره میتونی بین همه تقسیم کنی...پس تلاش کن که عاشق خودت باشی تا دنیا هم عاشق تو و خاص بودنت بشه...




یوم الجدید

درخواست حذف اطلاعات

سلام و اینا.

امروز خیلی خو دم.. صبح بخش...بعدش رفتم یکم خو دم..رفتم شرح حال نوشتم و رفتم خونه...دوباره خو دم تاااا ۸ .بیدار شدم اصن حواسم به خودم نبود...دو روزه بخاطر خو دن های زیادم نتونستم برم کتابخونه.باید بیشتر دوره کنم.

خوابم: خواب دیدم مراسم نامزدیمه با یه پسری (دوست عمو سجاده و عروسی خواهر جان من رو دیده بود و منم جواب منفی دادم )...ولی یهو داشتم گریه می بهم خورده بود... م که فوت کرده اونجا بود و همه واسه نامزدی اومده بودن و منم گریه و زاری که چرا بهم خورد.که فهمیدم دست ...تو کاره... م فوت کرده بود و منم میدونستم ..ولی اونجا بود...

رفتم سکانس بعدی توی بیمارستان . داشتیم ع می گرفتیم با بچه ها که اونم اونجا بود...تو ع ه..

بعد از در نگهبانی داشت بیرون میرفت که یه عاااالمه مار افتادن دنبالش و عقب عقب رفت و خیلی ترسیده بود...

اینم از خواب های خفن من

انقدر دپرس بودم از خواب بیدار شدم که نگو...

بعدش گفتم حالم بهتر شه جوجه بازی ...فنچ پریده تو کاسه آبش.شیطون

یکی از همکلاسی هام بهم کاکتوسی رو داد که در به در دنبالش بودم...فقط ازش تو تهران دیده بودم..

ع شو گذاشتم استوری اینستا و یکی از پسرا گفت من دارم نمیخواد ب ی برات میارم..

خلاصه منم کلی خوشحال شدم ...با این کاکتوس هام شد ۱۵ تا.

امروز دادش دست یکی از بچه ها..هرچی به طرف میگم بده مال خودمه...میگه تمموووووم بهت نمیدمش..خیلی قشنگه.فعلا باید بکشمش.

بقیه گلهامم انقدر زیادن که ازش قلمه زدم واسه دوستام..

یکی از دوستام دنبال خونه میگرده الان.بهش گفتم خونه یدی منم گل هاشو برات میارم...گل توی خونه باعث میشه زندگی جریان داشته باشه.۴ . ۵ تا برای اون و آباجم قلمه زدم..تا ریشه بزنن و بکارمشون...

از قبل عید بهش قول داه بودم که براش کیف پول بدوزم...گفت کیف پول نمی م تا آماده ش کنی...کیف پولشم درب و داغون شده بود..دیگه شنبه دیدمش و بهش دادمش...بحدی خوشحال شد که نگو..میگفت خیلی برام با ارزشه و دلم نمیاد زیاد ازش استفاده کنم و..گفتم پس الکی برات دوختمش؟؟؟گفت نه حیفه خب.

اینم از کیفی براش دوختم...به خودم امیدوار شدم خ ش.

توی محوطه دانشکده قبلا که دیده بودمشون فقط ۲ تا توله سگ بود..امروز با یه صحنه خنده داری شدم...۶ تاااااااا توله سگ بودن... منم ذوق زده شدم و رفتم باهاشون بازی ... بعدشم دستامو حساا شستم ...نمیذارن یه دونه هاپو بیارم خونه...یه هفته باشه تو حیاط..حرص دلم بخوابه...دیگه سگ نمیخوام...نمیذاره مامانم...

راستی یکی ازون اتفاق بدهااا...

یکی از پسرام خیییلی دور و برم میپره...فکر کرده گوشام درازه..حالم بد میشه خودشیرینی میکنه...نشد یه بار برگردم زل نزده باشه بهم..

اصلا خوشم نمیاد...

خلاصه اینم از اتفاقات این مدته و فراز و نشیب های جدید زندگی و تجربه ی روزهای جدید..

امیدوارم تا آ هفته بتونم درسام رو بخونم..چون هفته بعد فقط وقت دوره ه...

البته اتفاقات خیلی بیشتر بود...ولی نه من حوصله دارم نه شما