رسانه
رسانه

درخشنده



فکر پلید

درخواست حذف اطلاعات


قَالُوا یَا أَبَانَا مَا لَکَ لَا تَأْمَنَّا عَلَى یُوسُفَ وَإِنَّا لَهُ لَنَاصِحُونَ ۱۱ أَرْسِلْهُ مَعَنَا غَدًا یَرْتَعْ وَیَلْعَبْ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ ۱۱و۱۲یوسف

گفتند اى پدر تو را چه شده است که ما را بر یوسف امین نمى‏ دانى در حالى که ما خیرخواه او هستیم

فردا او را با ما بفرست تا [در چمن] بگردد و بازى کند و ما به خوبى نگهبان او خواهیم بود


-----------------

اولین جرقه هر کار اشتباهی از ه! اما اولین اقدام برای عمل همیشه از خود ماست!

یه نجوا کننده قویه که نفس اماره همیشه باهاش همکاره ! وقتی یه کار اشتباهی میکنیم باید نگاه کنیم ببینیم چی شد که شیطون شد مشاور و طراح کارهای شوم ما!

گاهی این اعمال اشتباه جبران پذیره و به اصطلاح خدا به خیر می کنه اما یه وقت هایی اصلا جای جبران نمی مونه و زندگی انسان دست خوش این عمل قرار میگیره و تباه میشه!

به قول ایت الله فروغی :

اندازه یک حبه قند است.

گاهی می افتد توی فنجان دل ما، حل میشود آرام آرام، بی آنکه اصلا ما بفهمیم و روحمان سر میکشد آن را.


داستان حضرت یوسف و برادر هاش رو همه بلدیم ... یوسف رو با کلک بردن به اسم تفریح و بازی , در صورتی که نقشه شومی برای قتل برادر کشیده بودند که خوشبختانه موفق نشدند ... وآ داستان همه کاسه و کوزه ها سر اب شد و البته استغفار د و بخشیده شدند و خدا می دونه تو این همه سال چند بار استغفار کرده بودند و شاید هم هیچ وقت پشیمون نشده بودند! الله اعلم!

وقتی افکار بدی در سر داشته باشیم اولین مشاور و طراح رایگان در خدمت ماست و باید یادمون باشه همیشه در کمینه.

------------

چند روز پیش چند تا مهمون غریبه داشتیم مهمونایی که تا حالا ندیده بودمشون , البته به دعوت حبیب اومده بودن .

هر بار که حبیب به پیاده روی اربعین میره بایدم انتظار این مهمون های عجیب و غریبه رو داشته باشیم !


از کلاس که برگشتم گفت 3 تا مهمون داریم گفتم کیه ؟ گفت دوستامن از مرزشلمچه میان!!!!

همون لحظه بود که یاد اربعین و موکب و آدرس و دعوت افتادم

چاره ای نبود مهمان های حبیب همیشه حبیب خدا هستن.

بعد پرسیدم اومدن تهران رو ببینند ؟

گفت نه حالا میان میگن !!!


فهمیدم یه چیزی هست...

مهمونا ساعت 4 صبح رسیدند و حبیب رفت دنبالشون , دوتا زن و یه مرد که عرب زبان هم بودند

خلاصه پذیرایی شدند و کمی استراحت و گفتند که میخوان برن دیوان عالی کشور و یه نامه ببرن برای قاضی پرونده تا تخفیف بگیرن برای جرم پسرشون !


تعجب گفتم چه جرمی ؟

گفت آدم ربایی !!!

منو میگی یه دفعه خشکم زد, چطوری ؟ برای چی؟ الان کجاست ؟

گفت پسرم با قرار 15 سال حبس زندانه و اومدیم بریم طلب عفو کنیم یا تخفیف بگیریم

چون پدر اون ی که یده شده بود یک میلیارد تومن پول میخواد تا رضایت بده و ما هم نداریم .

گفتم خب تعریف کنید چطوری برا چی پسرش رو یده؟

گفت پسرم از این پسر 100 هزار تومن پول طلب داشت که نمیداده ،هر ترفندی هم امتحان د اما پس نداد، یه روز با دوستش قرار میزارن برای تفریح با موتور این پسر رو ببرن بیرون شهر و ته کنند تا پول رو بده! البته من نخواستم واضح بگه که چطور تهدیدش د تا اینکه بعد از اطلاع والدین اش ،پدرِ پسر شکایت میکنه که پسر منو یده بودند و الان برای همین شکایت به جرم آدم ربایی باید 15 سال در زندان باشه البته بازهم خدارو شکر که بلایی سر این بچه نیاورده بودند چون دیگه با زندان درست نمیشد !

الان 3 سال گذشته و 12 سال دیگه باید تو زندان بمونه , پسرش 20 سالشه و تا بیاد بیرون 32 سالش میشه !!! خدای من

هر چند که کار بد و بچه گانه ای انجام داده ولی دلم براش سوخت , بهترین سال های عمرش بخاطر یه نقشه شوم و بچگانه باید تو زندان بگذره!!!



خدایا از شر به تو پناه میبرم و از تو درخواست میکنم حتی لحظه ای منو به حال خودم وا مگذار.


الهی آمین




پرواز پرستوها

درخواست حذف اطلاعات


الَّذِینَ إِذَا أَصَابَتْهُم مُّصِیبَةٌ قَالُواْ إِنَّا لِلّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعونَ 156 بقره


انى که چون مصیبتى به آنان برسد می گویند ما از آن خدا هستیم و به سوى او باز می گردیم


موج از دریا خیزد و با وی آمیزد و در وی گریزد و از وی ناگزیر است

(الهی نامه)


چقدر زیباست همه از خ م باید به سوی او برگردیم .

خالقی مهربان که از روح خودش در وجود ما تجلی کرده , این بهترین هدیه ای است که خدای مهربون به ما انسان ها داده .

خدایا تو چه زیبا اسماء خودت رو در وجود ما متجلی کردی , فقط ای کاش ما بتونیم شاکر این موهبت عظیم باشیم .

حالا که فهمیدم روح و جسمم متعلق به خودت هست دیگه برای الیه راجعون خیلی سخت نمیگیرم .


بچه که بودم همیشه برام سوال بود چرا خدا نمیذاره مردم درست و حس زندگی کنن تا بعضی هاشون به یه مرحله ای میرسن اونارو با خودش میبره .


فک می من اگه جای خدا بودم میذاشتم هر کی هر چقدر دوست داره تو دنیا زندگی کنه, البته افکار بچگی بود کاریش نمیشد کرد.

حالا باز مثل بچگی هام دوباره این سوال اومد تو ذهنم, چرا خداجون چرا اینطوری شد , چرا حالا ؟؟؟؟

اخه این بچه ها چقدر زحمت کشیده بودن به عشق اینکه یه زندگی قشنگ رو شروع کنن ولی یه دفعه تو یه لحظه همه چی تموم شد , یه دفعه به خودم اومد و از حرف های تو ذهنم خندم گرفت, گفتم دوباره زدی جاده بچگی .


امروز بعد از یک هفته رفتم , واقعا برام سخت بود , از بیرون بنرهای ع دانشجوها , یکی دانشجو هوافضا ,یکی معماری یکی دیگه و ...

خدایا چی شد این چه اتفاقی بود , بچه ها آماده شده بودن برای امتحانات , بعضی هاشون دیگه خوشحال بودن که دارن دفاع میکنن و به قول خودشون دیگه بعد از دفاع یه خواب راحتی ....

سیاه پوش شده بود با پرچم های سیاه و بنرهای تسلیت و چند حجله که ورودی بود .

برای ورود دیگه همه باید کارت شناسایی نشون میدادن و خیلی فضای سنگینی بود.

وارد شدم به ترمینال اتوبوس ها رسیدیم اتوبوس ها مثل همیشه در رفت و آمد بودن , چند دقیقه خیره شده بودم و اشک تو چشم هام جمع شده بود ولی نمیدونم به کی و به چی باید اعتراض میکردیم .

حالا اوضاع کمی تغییر کرده بود ولی حیف ....

خدایا میدونم اونقدر حکیمی که قبل از مصیبت صبرش رو خودت میدی , ولی باز از درگاهت آرامش و صبر رو برای خانواده هاشون خواستارم .

روحشون شاد, مثل خنده های قشنگشون تو کلاس ها





عادی شدن نعمت , بیماری خاموش

درخواست حذف اطلاعات


وَقَضَى رَبُّکَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِیَّاهُ وَبِالْوَالِدَیْنِ إِحْسَانًا إِمَّا یَبْلُغَنَّ عِنْدَکَ الْکِبَرَ أَحَدُهُمَا أَوْ کِلَاهُمَا فَلَا تَقُلْ لَهُمَا أُفٍّ وَلَا تَنْهَرْهُمَا وَقُلْ لَهُمَا قَوْلًا کَرِیمًا۲۳اسراء


و پروردگار تو مقرر کرد که جز او را مپرستید و به پدر و مادر [خود] احسان کنید اگر یکى از آن دو یا هر دو در کنار تو به سالخوردگى رسیدند به آنها [حتى] اوف مگو و به آنان پرخاش مکن و با آنها سخنى شایسته بگوى


وَاخْفِضْ لَهُمَا جَنَاحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ وَقُلْ رَبِّ ارْحَمْهُمَا کَمَا رَبَّیَانِی صَغِیرًا۲۴اسراء


و از سر مهربانى بال فروتنى بر آنان بگستر و بگو پروردگارا آن دو را رحمت کن چنانکه مرا در دى پروردند



یکی از بیمارى هاى خطرناک، مرضى بى صداست که هیچگونه علامتى نداشته و ندارد، اما مى تواند آسیب شدیدى به شما وارد نماید! این بیماری، مرض «عادى شدنِ نعمت» است.

این گفتگو در روز چندین بار در دنیا تکرار میشود


چمدونش را بسته بودیم،با خانه سالمندان هم هماهنگ شده بود

کلا یک داشت ،کمی نون روغنی، آبنات، کشمش ،چیزهایی شیرین، برای شروع آشنایی …

گفت: "مادر جون، من که چیز زیادی نمیخورم یک گوشه هم که نشستم نمیشه بمونم، دلم واسه نوه هام تنگ میشه!”

گفتم: "مادر من دیر میشه، چادرتون هم آماده ست، منتظرن.”

گفت: "کیا منتظرن؟ اونا که اصلا منو نمیشناسن! آخه اون جا مادرجون، آدم دق میکنه ها، من که اینجا به ی کار ندارم اصلا، اوم، دیگه حرف نمی زنم. خوبه؟ حالا میشه بمونم؟”

گفتم: "آخه مادر من، شما داری آ ایمر می گیری همه چیزو فراموش می کنی!”

گفت: "مادر جون، این چیزی که اسمش سخته رو من گرفتم، قبول! اما تو چی؟ تو چرا همه چیزو فراموش کردی پسرم؟!”

خج کشیدم …!

حقیقت داشت، همه کودکی و جوونیم و تمام عشق و مهری را که نثارم کرده بود، فراموش کرده بودم.اون بخشی از هویت و ریشه و هستیم بود،راست می گفت، من همه رو فراموش کرده بودم!


دیروز تو کلاس بحث در باره این بود که بچه ها نسبت به والدین بی وفا هستند و نمیشه بهشون اعتماد و تکیه کرد , البته حرف ها خیلی هم بی راه نبودند, هر تو کلاس برای این ادعا خاطره ای مستند داشت .


از یکی از بچه ها مطلب دردناکی رو شنیدم , خیلی سخت و نگران کننده بود شاید همه مارو برد تو این فکر که مگه میشه ؟.

بله میشه, برای همین اینقدر خدا سفارش میکنه به احسان , و جالبه که این احسان یعنی انجام کار برای این عزیزان بدون تقاضا , یعنی اگه میخوای برای پدر و مادرت محسن بشی باید تیز باشی , زودتر از خودشون حاجت رو بفهمی و اجابت کنی .

تعریف میکرد که دوستی داشته که هر روز صبح زود میرفته پارک پیاده روی , همینطور که دور میزده پیر زنی رو میببنه که هر روز یه جای مشخص با یه زیر انداز و وسایلش نشسته , خلاصه با دیدن مکرر این صحنه کنجکاو میشه که ببینه داستان از چه قراره ؟

میره پیش این مادر پیر میشینه و باهاش سر صحبت رو باز میکنه, مادر شما هر روز تو پارک چکار میکنی از صبح ؟

پیر زن همینطور شروع میکنه به تعریف و درد دل و اشکاشو با دست های پیرش پاک میکنه .

پسرم به اصرار عروسم هر روز که میره سر کار منو با یه لقمه غذا میذاره تو پارک و عصر که از سرکار میاد منو با خودش میبره خونه , تا من توی روز خونه نباشم و ...,

باور ش سخت بود ولی اون خانم تعریف کرده بود که برای این که بهم ثابت بشه, چون باورش برام سنگین بود چند بار عصر اومدم و صحنه دل اش بردن مادر رو دیدم .

شاید ما پدر و مادر ها کار خارق العاده ای نمی کنیم چون محبت بچه رو خدا در وجود ما گذاشته و مابه طور خ ر , این محبت رو ج بچه ها می کنیم .

ولی بچه ها دیگه بسته به تربیت و یا انصافشون به پدر و مادر محبت میکنند , البته آزمایش اون ها وقتی خیلی سخت میشه که پدر ومادر میرسن به دورانی که نمیتونن از خودشون مراقبت کنند , و اونوقت هست که سوال های سخت المپیادی این امتحان شروع میشه , و.چه بسیار بچه هایی که همون سوال اول از امتحان انصراف میدن , برگه رو سفید که نه , کاش برگه سفید بود بلکه برگه امتحان رو خطی خطی میکنن , برگه رو میکنن و اونو میندازن تو سطل و جلسه رو ترک میکنن و زیر لب غر غر میکنن که نخواستیم بابا این مدرک رو داشتیم برا خودمون زندگی راحتی میکردیم و ...

میشه به جای خیلی از ریاضت ها برای رسیدن به مقامات معنوی و مادی دنیا تنها با یک میانبر به همه چی رسید, با محبت بی دریغ به پدر و مادر , مخصوصا مادر, مادر, مادر


بهشت هم برای زیر پای تو کم است

خدایا , از اینکه پدر و مادرم رو تو نوجوانی از دست دادم تا حالا ناراحت بودم ولی خوشحالم که لااقل از این امتحان سخت معاف هستم .

خدایا پدر و مادرم را ببخش و رحمت کن آمین




فکر پلید

درخواست حذف اطلاعات


قَالُوا یَا أَبَانَا مَا لَکَ لَا تَأْمَنَّا عَلَى یُوسُفَ وَإِنَّا لَهُ لَنَاصِحُونَ ۱۱ أَرْسِلْهُ مَعَنَا غَدًا یَرْتَعْ وَیَلْعَبْ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ ۱۱و۱۲یوسف

گفتند اى پدر تو را چه شده است که ما را بر یوسف امین نمى‏ دانى در حالى که ما خیرخواه او هستیم

فردا او را با ما بفرست تا [در چمن] بگردد و بازى کند و ما به خوبى نگهبان او خواهیم بود


-----------------

اولین جرقه هر کار اشتباهی از ه! اما اولین اقدام برای عمل همیشه از خود ماست!

یه نجوا کننده قویه که نفس اماره همیشه باهاش همکاره ! وقتی یه کار اشتباهی میکنیم باید نگاه کنیم ببینیم چی شد که شیطون شد مشاور و طراح کارهای شوم ما!

گاهی این اعمال اشتباه جبران پذیره و به اصطلاح خدا به خیر می کنه اما یه وقت هایی اصلا جای جبران نمی مونه و زندگی انسان دست خوش این عمل قرار میگیره و تباه میشه!


داستان حضرت یوسف و برادر هاش رو همه بلدیم ... یوسف رو با کلک بردن به اسم تفریح و بازی , در صورتی که نقشه شومی برای قتل برادر کشیده بودند که خوشبختانه موفق نشدند ... وآ داستان همه کاسه و کوزه ها سر اب شد و البته استغفار د و بخشیده شدند و خدا می دونه تو این همه سال چند بار استغفار کرده بودند و شاید هم هیچ وقت پشیمون نشده بودند! الله اعلم!

وقتی افکار بدی در سر داشته باشیم اولین مشاور و طراح رایگان در خدمت ماست و باید یادمون باشه همیشه در کمینه.

------------

چند روز پیش چند تا مهمون غریبه داشتیم مهمونایی که تا حالا ندیده بودمشون , البته به دعوت حبیب اومده بودن .

هر بار که حبیب به پیاده روی اربعین میره بایدم انتظار این مهمون های عجیب و غریبه رو داشته باشیم !


از کلاس که برگشتم گفت 3 تا مهمون داریم گفتم کیه ؟ گفت دوستامن از مرزشلمچه میان!!!!

همون لحظه بود که یاد اربعین و موکب و آدرس و دعوت افتادم

چاره ای نبود مهمان های حبیب همیشه حبیب خدا هستن.

بعد پرسیدم اومدن تهران رو ببینند ؟

گفت نه حالا میان میگن !!!


فهمیدم یه چیزی هست...

مهمونا ساعت 4 صبح رسیدند و حبیب رفت دنبالشون , دوتا زن و یه مرد که عرب زبان هم بودند

خلاصه پذیرایی شدند و کمی استراحت و گفتند که میخوان برن دیوان عالی کشور و یه نامه ببرن برای قاضی پرونده تا تخفیف بگیرن برای جرم پسرشون !


تعجب گفتم چه جرمی ؟

گفت آدم ربایی !!!

منو میگی یه دفعه خشکم زد, چطوری ؟ برای چی؟ الان کجاست ؟

گفت پسرم با قرار 15 سال حبس زندانه و اومدیم بریم طلب عفو کنیم یا تخفیف بگیریم

چون پدر اون ی که یده شده بود یک میلیارد تومن پول میخواد تا رضایت بده و ما هم نداریم .

گفتم خب تعریف کنید چطوری برا چی پسرش رو یده؟

گفت پسرم از این پسر 100 هزار تومن پول طلب داشت که نمیداده ،هر ترفندی هم امتحان د اما پس نداد، یه روز با دوستش قرار میزارن برای تفریح با موتور این پسر رو ببرن بیرون شهر و ته کنند تا پول رو بده! البته من نخواستم واضح بگه که چطور تهدیدش د تا اینکه بعد از اطلاع والدین اش ،پدرِ پسر شکایت میکنه که پسر منو یده بودند و الان برای همین شکایت به جرم آدم ربایی باید 15 سال در زندان باشه البته بازهم خدارو شکر که بلایی سر این بچه نیاورده بودند چون دیگه با زندان درست نمیشد !

الان 3 سال گذشته و 12 سال دیگه باید تو زندان بمونه , پسرش 20 سالشه و تا بیاد بیرون 32 سالش میشه !!! خدای من

هر چند که کار بد و بچه گانه ای انجام داده ولی دلم براش سوخت , بهترین سال های عمرش بخاطر یه نقشه شوم و بچگانه باید تو زندان بگذره!!!



خدایا از شر به تو پناه میبرم و از تو درخواست میکنم حتی لحظه ای منو به حال خودم وا مگذار.


الهی آمین




خدمت, عصاره دین

درخواست حذف اطلاعات



وَ مَنْ أَحْیٰاهٰا فَکَأَنَّمٰا أَحْیَا اَلنّٰاسَ جَمِیعاً َ (٣٢) مائده


هر انسانی را حیات بخشد ( از مرگ نجات دهد یا از کفر به آورد ) گویی همه مردم را زنده کرده ( و هدایت نموده ) است.

بدون عشق ، ما از هیچ ، نیز کمتر و ناچیزتریم ...

ما روی زمین حضور داریم تا به یکدیگر یاری رسانیم ، توجه و مهربانی ابراز داریم ، یکدیگر را بفهمیم و درک کنیم و سرانجام گذشت و اغماض داشته باشیم و دیگران را مورد بخشایش خویش قرار دهیم و به خدمت دیگران در آییم .

ما به زمین آمده ایم تا برای هر موجودی که در عالم فانی به دنیا آمده است ، احساس عشق و محبت داشته باشیم . ممکن است شکل و ظاهر دنیوی آنها به گونه ای باشد که از پوستی سیاه ، زرد یا گندمگون برخوردار باشند .

ممکن است موجوداتی خوبرو ، زشت رو ، باریک اندام یا درشت هیکل و بالا ه فقیر یا غنی ، باهوش یا ناب د باشند .

اما مهمترین درس این است که آنان را صرفا از شکل ظاهری شان قضاوت نکنیم.


بتی جین ایدی



چند سال تعطیلات نوروز به قشم میرفتیم هم فال بود هم تماشا


جزیره بسیار زیبا که علاوه بر زیبایی جزیره آشنایی با مردم اونجا برام جالب تر بود

مردم بومی جزیره اکثریت اهل سنت هستن .

چیزی که برام زیبا بود امنیت اونجا بود که با خیال راحت مردم تو چادر بودند


و خیالشون راحت از اینکه وسایلشون کنار چادر بود

و به بسیار چشم پاکی داشتند

چند روز مهمان خونه یکی از تجار قشم بودیم تو روستای درگهان خونه بزرگی داشتند که تقریبا انبار اجناسشون بود وبا یه جوون که شریکشون بود اونجا زندگی می د.

تو این چند روز که کنار اهل سنت شافعی بودیم تا آ شب میشستیم در باره عقاید مون حرف میزدیم .

ما تعجب میکردیم از حرفای اونا , اونا از حرفای ما .

روز بود بلند شدم دیدم این دوتا آقا نیستند. پیش خودم گفتم ب گفتن صبح مغازه نمیرن .

ناهار درست بعد از ظهر اومدن , ازشون پرسیدیم کجا بودید ؟

گفتند !

یه خورده تعجب !!!

گفت مگه شما تو تهران هر هفته نمیرید ؟

ما پیر و جوون هر هفته شرکت میکنیم .

گفتیم نه بعضی وقتا اونم چند بار شاید در سال .

حالا اونا تعجب د !!!

خیلی دلم میخواست بدونم تو شون چی میگن؟

گفتم میشه بپرسم تو خطبه. براتون چی میگفت؟

گفت بله خطبه امروز در باره شما بود .

عه در باره ما یعنی چی ؟

آره در باره مسافر ها که الان مهمون ما هستند .

به ما تاکید کرد که الان این همه مهمون از شهر های مختلف داریم حواستون رو جمع کنید شیطون گولتون نزنه قیمت هارو بالا ببرید , سر مردم رو کلاه نزارید هول نشید روزی دست خداست با این آدم ها امتحان میشید .

حواستون باشه مواظب چشم هاتون باشید اینا خواهر و مادر های شما هستند

و از این حرفا .....


واقعا خوشم اومد و احساس امنیت بیشتری .

خدایا کمکم کن دین رو بفهمم و بدونم دین از من با این همه دستور های اخلاقی چی می خواد.




آرام باشیم , قلم دست خداست ...

درخواست حذف اطلاعات

کُتِبَ عَلَیْکُمُ اَلْقِتٰالُ وَ هُوَ کُرْهٌ لَکُمْ وَ عَسىٰ أَنْ تَکْرَهُوا شَیْئاً وَ هُوَ خَیْرٌ لَکُمْ وَ عَسىٰ أَنْ تُحِبُّوا شَیْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَکُمْ وَ اَللّٰهُ یَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ (٢١٦) بقره



حکم جهاد بر شما مقرّر گردید و حال آنکه بر شما ناگوار و مکروه است، لکن چه بسیار شود که چیزی را مکروه شمارید ولی به حقیقت خیر و صلاح شما در آن بوده، و چه بسیار شود چیزی را دوست دارید و در واقع شرّ و فساد شما در آن است، و خدا (به مصالح امور) داناست و شما نادانید


❤️❤️❤️❤️



اگر در مسیر پسرفت هستیم، اندکی توقف کرده، بی شیم و راه های جدید را برای موفقیت و پیشرفت بی م و بررسی کنیم و با انگیزه و انرژی مجدد، تلاش کنیم تا به مرور، وضعیت آینده را از امروزتان بهتر کنیم


یادمان باشد که؛

کوچکترین امید دادن به ی،

شاید بزرگترین معجزه ها را ایجاد کند

پس مهربانی رادریغ نکنیم...


❤️❤️❤️❤️


به خدا خیلی بد اریم.

به خاطر خیلی اتفاقا.

حتی اتفاقای به ظاهر بد.

به خاطر خیلی لحظه ها توی زندگیمون.

لحظه هایی که شاید به ثانیه و زمان زیاد نباشن، ولی اونقد ارزش و وزنشون توی زندگی زیاده که با همه عمرت برابری میکنه.

ثانیه هایی که اونقدر شیرینی و آرامش رو وارد زندگیت کرده که به هیچ وجه نمیخوای حتی کوچکترین جزییاتش رو فراموش کنی.

به قول یکی از دوستان، اگه هدف خلقتت فقط و فقط درک همون لحظه ها و ثانیه ها باشه، میتونی سرتو بالا بگیری و بگی که زندگیت عبث و بیهوده نبوده


گاهی وقتا یه اتفاقایی توی زندگیت میفته که فک نمیکنی مسیر زندگیتو تا به این حد تغییر بده.


گاهی وقتا دوس داری اتفاق قشنگی که توی زندگیت افتاده، به همون صورت تا آ عمرت باقی بمونه و هیچ تغییری نکنه.

گاهی وقتا دوست داری زمان رو متوقف نگه داری.

گاهی وقتا دوست داری اشتباهاتتو جبران کنی. دوست داری بدیهاتو از ذهنها پاک کنی.

دوست داری خیلی اتفاقهای بد نمیفتاد اصلن.

چند سال پیش که تدریس حفظ یک ساله داشتم, تو موسسه دو تا کلاس حفظ یک ساله داشیم یکیش با من بود یکی دیگه هم یکی از اساتید خوب و با تجربه بود .


یه روز سر کلاس بودم که دیدم سر و صدا تو راهرو میاد وانگار داشتند مشاجره می د .

با کمی حس کنجکاوی دقت کردیم متوجه شدم که کلاس بغلی , عذر یکی از قرآن آموزان رو خواسته بود و بهش گفته بود که تو بدرد حفظ قرآن نمیخوری برو دنبال یه کار دیگه حتما نباید حافظ بشی!!!!

خلاصه قرآن آموز خیلی ناراحت شده بود و قبول نمیکرد و میخواست ادامه بده ولی همچنان میگفت تو استعداد نداری .

تا اینکه یکی از بچه های کلاس من بهش گفته بود بیا کلاس ما خانم ابوتر تو رو قبول میکنه.

خلاصه بعد از کلاس اومد با من صحبت کرد و بعد از کلی درد دل , مشکلشو گفت , که من دوتا بچه دارم هر روز نمیتونم تا ظهر بمونم .

گفتم اشکال نداره قول بده خوب حفظ کنی, منم همیشه صبح زود میام تا قبل از شروع کلاس درستو جواب بده برو .

شاید اون موقع داشتم فقط به این فکر می که آرومش کنم دیگه به این فکر نمی که شاید تو کلاس من هم موفق نباشه و من باید همون کاری رو انجام بدم که خودش انجام داد .

خدارو شکر این خانم یکی از بهترین شاگرد ها شد , اون سال طرح یک ساله فقط 20 جز حفظ می د و بقیه رو بعدا باید حفظ می د .

چون ایشون منزلشون نزدیک به خونه ما بود 10 جز آ هم به صورت خصوصی با من حفظ کرد و خیلی زودتر از بقیه حافظ شد .

با داشتن مدرک حفظ ازسازمان تبلیغات تونست لیسانس بگیره بلا فاصله ارشد و در حال حاضر مشغول به ارائه رساله ی میباشد .

شاید اون روز که ایشون رو جواب کرد که به جای حفظ به کار دیگه بپردازه پیش خودش خیلی ناراحت شد و فک کرد اتفاق بدتر از این نمیشه ولی حالا که نگاه میکنه میبینه چقدر این اتفاق خیر و برکت داشت


یاد بگیریم به خدا اعتماد کنیم و راضی باشیم به اتفاقات خوب و بد زندگی

بزاریم قلم برای نوشتن دست خدا باشه اینطوری دیگه دلمون آروم میگیره .




امشب آسمان نزدیک است

درخواست حذف اطلاعات




فِیهٰا یُفْرَقُ کُلُّ أَمْرٍ حَکِیمٍ (٤) دخان


در آن شب مبارک هر امر در هم فرو رفته باز می‏شود





من بی هدف آفریده نشده ام که بی هدف زندگی کنم. می دانم آفریدگاری دارم که همیشه بوده، همیشه هست. رهایم نمی کند.


تنهایم نمی گذارد. من قطعه ای اززندگانیم، تکه ای از پازل هستی. خدایم مرا آفریده تا آینه ی او شوم، آفریده تا جان ببخشم امید دهم، نفس داده تا نفس دهم.


من تکه ای از پازل زندگی هستم، اگرخود را گم کنم همه چیز و همه ناقص می مانند.


من باید آگاهانه زندگی کنم تا پازلی که خدا چیده بر هم نریزد، که حتی تقدیر، ش تش را بپذیرد.





با این که بد سرشتم با توست سرنوشتم


دانم که در به رویم وا میکنی به آهی


ای نازنین نگارا تغییر ده قضا را


گر تو نمی پسندی تقدیر کن نگاهی..





از بچگی به ما یاد داده بودند شب قدر بیدار باشیم تا هر چی که از خدا میخوایم ملائک برامون بنویسن .


تا همین چند سال پیش هم من خواسته هامو مینوشتم تا ببینم چند تاش امسال برآورده میشه, نمیدونم چقدر کارم درست بود ؟


بعضی وقتا هم شیطون وسوسم میکرد ,که این چه کاریه خدا که همه رو میدونه همه چیز که نوشته شده تو چه کار هستی که بخوای نظر بدی ؟؟؟



ولی یه روز از تو پرسیدم که راستی قضیه این شب قدر و دخ ما تو نوشتن سرنوشت خودمون چطوریه ؟


اونایی که مثل ما مسلمون نیستند اونا با این قضیه چطور کنار میان آیا اونا اگه امشب بخوابن نمیتونن تو سرنوشت خودشون سهیم باشن ؟


این سوالات همیشه از بچگی ذهن منو قلقلک میداد تا چایی که بعضی وقتا البته تو سن نوجوانی شب قدر میگفتم خدایا تو که همه رو نوشتی انگار مارو گذاشتی سر کار که فقط بیدار بمونیم با تو حرف بزنیم حالا که اینطوریه هر چی خوبه خودت برام اوکی کن .


ولی بعدا از چند تا جمله جواب شنیدم که قانع شدم .


گفت ببین سرنوشت ما نوشته شده البته با چندین مدل مثلا ازدواج ما مرگ ما تعداد بچه های ما در چندین فصل, حالا انتخاب ها باید درست باشه که از تو این چند تا منو یکی رو که بهترین است انتخاب کنی


و دعای امشب قلم رو به خدا میده تا بهترین تیک رو کنار انتخاب ها بزنه .



حالا دیگه قدر از خدا میخوام خدایا از چیزهایی که تو زندگی برام مقدر کردی من نمیدونم بهترینش کدومه تو خودت با قلم خودت بهترین گزینه رو علامت بزن .


خدایا در شب قدر که آسمان به زمین نزدیک میشه و دعاها مستجاب ازت میخوام امسال برای من سالی باشه که هر بار زمانم دفتر اعمال منو میبینه که امضا کنه لبخند بزنه و بگه آفرین ❤️❤️❤️❤️




کوچه های عمودی

درخواست حذف اطلاعات

لَیْسَ عَلَى اَلْأَعْمىٰ حَرَجٌ وَ لاٰ عَلَى اَلْأَعْرَجِ حَرَجٌ وَ لاٰ عَلَى اَلْمَرِیضِ حَرَجٌ وَ لاٰ عَلىٰ أَنْفُسِکُمْ أَنْ تَأْکُلُوا مِنْ بُیُوتِکُمْ أَوْ بُیُوتِ آبٰائِکُمْ أَوْ بُیُوتِ أُمَّهٰاتِکُمْ أَوْ بُیُوتِ إِخْوٰانِکُمْ أَوْ بُیُوتِ أَخَوٰاتِکُمْ أَوْ بُیُوتِ أَعْمٰامِکُمْ أَوْ بُیُوتِ عَمّٰاتِکُمْ أَوْ بُیُوتِ أَخْوٰالِکُمْ أَوْ بُیُوتِ خٰالاٰتِکُمْ أَوْ مٰا مَلَکْتُمْ مَفٰاتِحَهُ أَوْ صَدِیقِکُم....61 نور


بر ن نایان و لنگان و بیماران باکی نیست (که به جهاد نروند یا تندرستان با آنها معاشر و همسفره شوند) و نیز باکی بر شما نیست که از خانه های خود و پدران خود و مادرانتان و برادران و خواهران و عمو و و خالو و خویش غذا تناول کنید یا آنکه از هر جا که کلید آن در دست شماست یا خانه رفیق خود باکی نیست که از مجموع یا هر یک از این خانه ها طعامی خورید....




خیلی جالب بود برام که خدا تو قرآن گاهی به کوچکترین مسائل زندگی هم اشاره کرده, این یعنی این مسئله خیلی مهمه , حتی اگه خیلی جزئی باشه

وقتی خداوند دونه به دونه اسم اقوامی رو که میتونیم بدون اجازه تو خونه شون غذا بخوریم و به اصطلاح بریم سر یخچال و کابنینت اشپزخونه شون رو میاره , ا ش اسم دوست های صمیمی و انی کلید خونشون دستمونه رو هم میبره, چند دهه پیش که هنوز خیلی تلفن و موبایل رواج نداشت همسایه های کوچه و محله همدیگرو میشناختند و از حال و روز هم با خبر بودند .

حتی اگر ی میخواست بره مسافرت کلید خونشو میداد به همسایه ای که باهاش صمیمی بود تا به خونش سر بزنه, گل هارو آب بده و مواظب باشه که لااقل خونه رو خالی نکنه.


انگار این رسم و رسوم ها دیگه نیست ارتباط همسایه ها اونقدر کمرنگه که اگه چند روز خدای نکرده اتفاقی برای همسایه ای بیفته ی متوجه نشه .



ما چند سال پیش تو أپارتمانی بودیم که طبقه اول بود یعنی یه حیاط خلوت بین ما و واحد بغلی بود که مشترک بود و جداش کرده بودیم .

خانواده خوبی بودند ولی طبق معمول ما در حد سلام علیک با همسایه ها آشنا بودیم .

یه روز صبح بلند شدم.دیدم یه بوی خیلی بدی توی ساختمون پیچیده اول یه سری به آشپزخونه زدم ببینم چیزی نمونده باشه یا از زباله ها باشه که دیدم نه همه چی مرتبه .

فردا بو زیادتر و بدتر شد


باز دیدم همینطور بو داره زیادتر و بدتر میشه , دیگه در حدی بود که اصلا نمیشد تو خونه بمونی بو داشت تبدیل میشد به بوی مثلا لاشه یه گوشت مونده.

بعد دیدم همسایه ها اومدند تو راه رو ها گفتند این بوی عجیب چیه تو ساختمون همه خونه های خودشون رو چک کرده بودند .ولی چیزی پیدا نکرده بودند گفتند شاید تو انباری ها گربه ای چیزی مرده باشه همه رفتند انباری ها و حیاط و حتی پشت بام رو دیدند ولی خبری نبود اصلا دیگه نمیشد تو خونه یک دقیقه تحمل کنی حالا سر و کله مگس هم پیدا شد .

من که طاقت نیوردم با بچه ها رفتیم خونه یکی از اقوام ولی حبیب موند خونه ,

همسایه ها گفتند این بو توی خونه شما خیلی شدید تره و یه دفعه متوجه شدند که همسایه بغلی ما که با ما حیاط خلوت مشترک داشت نیستند و رفتن مسافرت خلاصه چون هیچ دسترسی بهشون نداشتند همسایه ها زنگ زدند به پلیس .

خلاصه پلیس اومدو از حیاط خلوت ما یه نگاه انداختند به خونه همسایه دیدند که کف زمین پر از خون آبه شده .

خیلی شک د چون بو دیگه بوی جنازه بود و غیر قابل تحمل

پلیس خودش زنگ زده بود به آتشنشانی و امدند قفل درو ب د و بدون کلید با دستگاه درو با نظارت پلیس باز د

وارد آپارتمان که شدند دیگه قابل تحمل نبود و رد خون آبه هارو گرفتند و رسبدند به فریزر خاموش که چند روز بوده خاموش شده بوده و تمام گوشت ها تبدیل به ... شده بود و خونه پر از مگس های سبز رنگ. که با باز پنجره ها و روشن کولر یه کم بو کمتر شد .

تلفن صاحبِ خونه رو پیدا و بهش زنگ زدند بنده خدا تبریز بود و خیلی زود خودشو رسوند تهران

تمام وسایلی که تو فریزر بود نابود شده بود ,ولی تا چند وقت این بوی تعفن رو داشتیم

خدا رو شکر که اتفاق بدی نیفتاده بود چون هم پلیس و هم همسایه ها فکر میکردیم ی تو خونه مرده و بو گرفته .

کاش مثل قدیم به هم اعتماد داشتیم و موقع سفر کلید به همسایه میدادیم تا سری به خونه بزنه .این کار صمیمیت همسایه هارو هم بیشتر میکرد ...




انفاق ر ن هودی ممنوع

درخواست حذف اطلاعات

أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا أَنْفِقُوا مِنْ طَیِّباتِ ما کَسَبْتُمْ وَ مِمّا أَخْرَجْنا لَکُمْ مِنَ الْأَرْضِ وَ لا تَیَمَّمُوا الْخَبیثَ مِنْهُ تُنْفِقُونَ وَ لَسْتُمْ بِآخِذیهِ إِلاّ أَنْ تُغْمِضُوا فیهِ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللّهَ غَنِیٌّ حَمیدٌ 267 بقره


ـ اى انى که ایمان آورده اید! از قسمت هاى پاکیزه اموالى که به دست آورده اید، و از آنچه از زمین براى شما خارج ساخته ایم (از منابع و معادن و درختان و گیاهان)، انفاق کنید! و براى انفاق، به سراغ قسمت هاى ناپاک نروید در حالى که خود شما، (به هنگام پذیرش اموال،) حاضر نیستید آنها را بپذیرید; مگر از روى اغماض و کراهت! و بدانید خداوند، بى نیاز و شایسته ستایش است



من وقتی به آیه 267 بقره میرسم یاد کارتون ر ن هودمیفتم

جالب بود برام وقتی بچه بودم این کارتون رو که نگاه می همیشه شخصیت ر ن هود رو تحسین می و برام یه قهرمان بود چون میتونست از پولدارا. ی کنه و بده به فقراء و اونارو خوشحال کنه, و هیچ وقت فکر نمی کارش اشکال داشته باشه .


حالا سر کلاس هر وقت بخوام یه اسم برای این آیه بذارم میگم

❌ انفاق ر ن هودی ممنوع




تو محله ما یه قص داشتیم به اسم عباس قصاب که تقریبا گوشت همه محل از قص ایشون تامین میشد .

من که بچه بودم از اسمش هم میترسیدم چه برسه به خودش آخه یه هیبتی داشت قد کوتاه , چاق و سیبلیلو

یادمه که یه بار آقام داشت میگفت که عباس قصاب گله غلام رضا شاه برادر شاه رو یده و زندانه بابا این دیگه کیه شاه ه


یه دفعه دیگه هم شنیدم که به خاطر اتهام به قتل زندان بود .

خلاصه اینکه ایشون تو محل به خاطر این کار هاش یه خورده مردم ازش حساب میبردند .


تو محله ما یه مسجد بود که الان هم هست مسجد صاحب ا مان که تو محرم و صفر مثل مساجد دیگه نذری میداد و این نذورات از کمک های مردم تامین میشد. البته بیشتر از انی که وضع مالی خوبی داشتند یکی از این آقایون همین عباس قصاب بود که هر سال تو دهه محرم یه به مسجد میداد برای نذری.

این کار تا بود و ی جرات نمیکرد که ازش قبول نکنه .


خوشبختانه بعد از انقلاب ورق برگشت و یادمه سال اولی که انقلاب شده بود گفتند پیش مسجد ی رو که عباس قصاب برای مسجد داده بود قبول نکرده بود و این خودش برای محله ما یه انقلاب بود و ما خوشحال بودیم که دیگه از نذورات ایشون تو مسجد محل راحت شدیم.

راستی که باید از پاک ها انفاق کرد والا این انفاق ها مثل آب در آبکش نگه داشتن است که چیزی برامون نمیمونه




دعای کریمانه

درخواست حذف اطلاعات

وَ إِذْ قٰالَ إِبْرٰاهِیمُ رَبِّ اِجْعَلْ هٰذٰا بَلَداً آمِناً وَ اُرْزُقْ أَهْلَهُ مِنَ اَلثَّمَرٰاتِ مَنْ آمَنَ مِنْهُمْ بِاللّٰهِ وَ اَلْیَوْمِ اَلْآخِرِ قٰالَ وَ مَنْ کَفَرَ فَأُمَتِّعُهُ قَلِیلاً ثُمَّ أَضْطَرُّهُ إِلىٰ عَذٰابِ اَلنّٰارِ وَ بِئْسَ اَلْمَصِیرُ (١٢٦) بقره


و ( به یاد آرید ) هنگامی که ابراهیم گفت: پروردگارا ، این ( سرزمین ) را شهری امن قرار ده و به اهل آن- به انی که به خدا و روز واپسین ایمان آورده اند- از هر گونه میوه و محصولات روزی گردان. فرمود: ( چنین خواهم کرد ) و هر که کفر ورزد اندکی او را برخوردار می کنم سپس او را به عذاب آتش گرفتار می سازم ، و آن بد جای بازگشتی




باران که شدی مپرس این خانه ی کیست

سقف حرم و مسجد و میخانه یکیست


باران که شدی، پیاله ها را نشمار

جام و قدح و کاسه و پیمانه یکیست


باران! تو که از پیش خدا می آیی

توضیح بده عاقل و فرزانه یکیست


بر درگه او چونکه بیفتند به خاک

شیر و شتر و پلنگ و پروانه یکیست


با سوره ی دل، اگر خدارا خو

حمد و فلق و نعره ی مستانه یکیست


این بی دان، خویش خدا می دانند

اینجا سند و قصه و افسانه یکیست


از قدرت حق، هرچه گرفتند به کار

در خلقت حق، رستم و موریانه یکیست


گر درک کنی خودت خدا را بینی

درکش نکنی، کعبه و بتخانه یکیست...

مهدی مختار زاده


❤❤❤❤


هر وقت به این آیه میرسم از دعای حضرت ابراهیم و برخورد خدا با دعاش خندم میگیره

راستی بعضی از وقتا ما کاسه داغ تر از آش میشیم

ابراهیم بعد اون کار مهم حالا میخواد برا این سرزمین دعا کنه ولی دعای ابراهیم رو خدا تکمیل میکنه و چه مهربون بهش میگه تو کاری نداشته باش برای همه دعا کن آ ش با من




سر کلاس بحث در مورد دعا تو قنوت شب بود که کیارو دعا کنیم .

راستی باید بشماریم دونه دونه دعا کنیم یعنی فی 40 تا حالا اگه بیشتر یا کمتر باشه مشکلی ایجاد میکنه.؟؟؟؟

یکی از بچه ها میگفت من میخوام برای بعضی ها دعا کنم ولی میبینم یادم میاد که نمیخونه یا خمس نمیده و ..

برای همین نمیتونم اسمشو بیارم

راستی ما اگر سحر از خواب ناز بلند میشیم که با خدا حرف بزنیم آ ش میخوایم به چی برسیم ؟؟؟

جز این نیست که میخوایم اون روح بسته و گرفته رو بزرگ کنیم تا در روز وقتی مشکلات یکی پس از دیگری سراغمون میاد کم نیاریم ؟

اگه ما سر برای دو تا استغفار, مثل خانم ما ل بگردیم ببینیم کی شو خونده کی خمس داده تا براش دعا کنیم, فک کنم به جای اینکه از گناه های خودمون استغفار کنیم داریم گناه های دوستانمونو چرتکه میندازیم!

با یه مثال میخواستم مسئله رو بهتر جا بندازم .

گفتم ببین اگه شما بخوای یه جعبه شیرینی خیرات کنی آیا به هر ی میرسی ازش میپرسی اگه ت رو خوندی یه دونه بردار به بعدی میگی خمس م و حساب کردی اگه دادی میتونی یه شیرینی برداری؟


حالا این کارو بیار تو قنوت شب ببین چه حالی بهت دست میده؟

اگه میخوایم روحمون بزرگ بشه نوع دیدمون رو باید نسبت به دعا عوض کنیم تا زودتر به نتیجه برسیم.


حالا دارم بیشتر به این مطلب پی میبرم که چرا ما باید عین دعای ائمه و بزرگان رو تکرار کنیم! در واقع اونا دارن ادب دعا رو به ما یاد میدن

اللهم اغفر اهل برزخ

اللهم اغفر اهل دنیا

اللهم اغفر .......




قاضی عادل

درخواست حذف اطلاعات


اِقْرَأْ کِتٰابَکَ کَفىٰ بِنَفْسِکَ اَلْیَوْمَ عَلَیْکَ حَسِیباً (١٤) اسراء

و به او خطاب رسد که تو خود کتاب اعم را بخوان و بنگر تا در دنیا چه کرده ای که تو خود تنها برای رسیدگی بحساب خویش کافی هستی .

مقیم لندن بود، تعریف می کرد که یک روز سوار تا ی می شود و کرایه را می پردازد. راننده بقیه پول را که برمی گرداند ۲۰ سنت اضافه تر می دهد!

می گفت :چند دقیقه ای با خودم کلنجار رفتم که بیست سنت اضافه را برگردانم یا نه؟ آ سر بر خودم پیروز شدم و بیست سنت را پس دادم و گفتم آقا این را زیاد دادی…

گذشت و به مقصد رسیدیم . موقع پیاده شدن راننده سرش را بیرون آورد و گفت آقا از شما ممنونم . پرسیدم بابت چی ؟ گفت می خواستم فردا بیایم مرکز شما مسلمانان و مسلمان شوم اما هنوز کمی مردد بودم. وقتی دیدم سوار ماشینم شدید خواستم شما را امتحان کنم . با خودم شرط اگر بیست سنت را پس دادید بیایم . فردا خدمت می رسیم!…

تعریف می کرد : تمام وجودم دگرگون شد حالی شبیه غش به من دست داد . من مشغول خودم بودم در حالی که داشتم تمام را به بیست سنت می فروختم …


نمیدونم این داستان واقعیه یا تمثیلی ولی هر چی هست آدم رو وادار به فکر میکنه.

راستی تو این دنیا چه چیزی قشنگ تر از اینه که حواسمون به خودمون باشه به حساب و کتاب زندگی به رفتارمون که چقدر میتونه تاثیر گذار باشه حتی تو عقاید و دین یه نفر دیگه .

البته آدم هایی که اینجا حساب و کتابشون رو خودشون انجام میدن انگار یه جورایی اون دنیا راحت ترند چون اونجا هم بهت میگه خودت بخون که از همه بهتر خودت میتونی حساب و کتاب کنی!!!

تو تهران انگار پس گرفتن پول خورد یا حتی دادن پول با خوردش بی کلاسیه

دیگه عادت شده همه مبلغ هارو گرد میکنن تا راحت باشن و اصلا هم به عواقبش فکر نمیکنیم .

امروز صبح که رفتم نونوایی وقتی تو صف بودم دقت که دیدم شاطر همینطور که خمیر گرد میکنه پول هارو هم گرد میکنه ارزون ترین نون تهران 210 تومنه که هر طوری میخوای ب ی احتیاج به خورده داره .

نوبت من که شد گفتم ببخشید آقا شما با این پول های باقی مونده مشتری مشکلی نداری که مدیون بشی ؟؟؟؟؟

گفت نه چه مشکلی هر کی مشکل داره بگه

دیدم نه خیلی محکم جواب داد بعد خواستم از یه راه دیگه وارد شم.

ببخشید آقا میتونم یه نوشته از طرف شما بنویسم بیارم بزنم به شیشه ؟؟؟

چه نوشته ای ؟

مثلا اینکه هر پولی طلبکار میشه بگه یا حلال کنه ؟؟؟

گفت نه لازم نیست مشتری های ما اینطوری نیستن خیلی با معرفتن

گفتم مگه همه رو تک تک میشناسی ؟

گفت اره چند ساله اینجا کار میکنم ی تا حالا اعتراض نکرده .

دیدم انگار هیچی براش مهم نیست شاید هم نونوا راست میگفت که این یه معامله دوطرفس و ما هردو راضی هستیم .

گفتم خب اگه مشتری همین مقدار پولو کم داشته باشه شما تاکید میکنی حتما بیاری یا نون بهش نمیدی این چه رضایت دوطرفه ایه

خلاصه من حریف نشدم ولی دلم سوخت که اونطرف مثقالی حساب میکنن و ما اینجا واری هم برامون مهم نیست .

خدایا

کمکم کن بفهمم که دین من یه دین اجتماعیه در کنار مردم و حقوق مردم

کمکم کن یادم نره که همیشه خودم رو جای مردم بذارم تا راحت تر کارهامو حساب و کتاب کنم .

زندگی شما مثل یک کتاب است!

صفحه عنوان آن نام شماست، مقدمه آن معرفی شما به دنیاست. صفحات آن گزارش روزانه تلاش ها،

کوشش ها، لذت ها و یأس های شما می باشد. هر روز افکار و اعمال شما در کتاب زندگی تان ثبت می گردد.

هر ساعت تاریخچه ای به وجود می آید که باید برای همیشه باقی بماند.

روزی فرا می رسد که کلمه «پایان» باید روی کتاب شما نوشته شود. پس کاری کنید که در مورد کتابتان بگویند تاریخچه ای است از هدف عالی، خدمت بی دریغ و کارکرد بسیار خوب..


گرنویل_کلیزر





قلب ها ش تنی است احتیاط کنیم

درخواست حذف اطلاعات

یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا اِجْتَنِبُوا کَثِیراً مِنَ اَلظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ اَلظَّنِّ إِثْمٌ وَ لاٰ تَجَسَّسُوا وَ لاٰ یَغْتَبْ بَعْضُکُمْ بَعْضاً أَ یُحِبُّ أَحَدُکُمْ أَنْ یَأْکُلَ لَحْمَ أَخِیهِ مَیْتاً فَکَرِهْتُمُوهُ وَ اِتَّقُوا اَللّٰهَ إِنَّ اَللّٰهَ تَوّٰابٌ رَحِیمٌ (١٢) حجرات


ای انی که ایمان آورده اید ، از گمان ها جدّا بپر د ، زیرا که ( پیروی ) برخی از گمان ها ( گمان بدی که مخالف واقع باشد ) گناه است و ( چون معلوم نیست پس باید از همه پرهیز نمود و از عیوب و اسرار دیگران ) تجسس و کاوش نکنید و از یکدیگر غیبت ننمایید ، آیا یکی از شما دوست دارد که گوشت برادر مرده خود را بخورد؟


حیوانات عموما شادتر از انسان ها هستند ؛


زیرا از آنچه دیگران درباره ی آن ها می گویند


و می شند ، کاملا نا آگاه هستند ...!


جی_پی_واسوانی



همه میدونن غیبت کار تلخیه ولی البته کمی با طعم شیرینی

نمیدونم تا حالا چیزی خوردین که اولش شیرینه بعد که میخوای از خوردنش لذت ببری یه دفعه طعم تلخی رو تو دهنتون احساس می کنید

درست مثل غیبت اولش شیرین ولی بعد ....

ی داشتیم تو یادش بخیر

یه دفعه ازش سوال کردیم ما میتونیم غیبت ی رو که کردیم بربم ازش معذرت خواهی کنیم ؟

گفت نه !

تو اعتراف به گناه فقط برای خدا .

خب چکار کنیم ؟

غیر مستقیم با هدیه یا کارهایی که میتونید دلش رو نسبت به خودتون بدست بیارید وجبران کنید،

یا اگر امکانش هست برید پیش اون انی که غیبتش رو کردید ،دقیقا برع اون حرف ها رو بزنید تا ذهنیت اون شنونده ها تغییر کنه و آبروی از دست رفته ی مومن ،به دست بیاد.

اگر هم دیگه دسترسی بهش ندارید براش استغفار کنید یا براش صدقه بدید

ولی قبل از همه اینها باید حسابتو با خدا صاف کنی

که دیگه تکرار نمیشه هرگز

گفتن به طرف مشکلی که حل نمیکنه ممکنه مفسده هم ایجاد کنه و باعث کینه بشه

تازه فهمیدم مفسده یعنی چی

حالا داشتم خوب, احساسش می و اینکه چه اثری در هر دو طرف داره



دیروز سر کلاس حالم عوض شد بعضی وقتا آدم حواسش نیست غرق در کاره نمیدونه دور و برش چی میگذره

شاید اینکه فک کنیم همه چیز آرومه من چقدر خوشبختم با دیدن یه پشت صحنه ,همه چیز عوض میشه

وقتی درس میدم با عشق و با تمام وجودمه, دلم میخواد هر چی بلدم لقمه کنم بذارم تو دهن بچه ها.

کاش بهم چیزی نگفته بودن بعضی وقتا ندونستن احساس دیگران خیلی هم برا آدم بد نیست

انگار وقتی دلت میگیره کلی چیزای خوب که تو قلبت بوده یه دفعه وسایلشونو جمع میکنن و از تو قلبت میرن

که این برا دو نفر خطرناکه و شاید در های خوبی که تو زندگیت باز شده بود یکباره بسته بشه .یعنی سلب توفیق

بزاریم قلب هامون صدای بدی هارو نشنون

اینطوری راحت تر به هم محبت میکنیم

کاش نشنیده بودم حالا انگار اون شوق و لذت یاد دادن, شعله هاش داشت کم میشد

باید اینقدر با خودم کلنجار برم تا برگردم به حال اولم که خیلی برام کار سختیه

سعی کنیم خوب حرف زدن رو یاد بگیرم که حرف ها وقتی گفته شد دیگه به جایگاهشون برنمیگرده و بدون اختیار اثرشو گذاشته و رفته

خدایا منو از طعم گناه از بوی گناه و از لذت گناه نگه دار

خدایا قلبم رو از هر کینه ای پاک کن




وای از وقتی که ماه نتونه پشت ابر بمونه

درخواست حذف اطلاعات

أَ تَأْمُرُونَ اَلنّٰاسَ بِالْبِرِّ وَ تَنْسَوْنَ أَنْفُسَکُمْ وَ أَنْتُمْ تَتْلُونَ اَلْکِتٰابَ أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ (٤٤) بقره



چگونه شما مردم را به نیکوکاری دستور می دهید و خود را فراموش می کنید و حال آنکه کتاب خدا را می خوانید، چرا شه نمی کنید؟



واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند

چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند


مشکلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس

توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می کنند؟


گوییا باور نمی دارند روز داوری

کاین همه قلب و دغل در کار داور می کنند!


«غزلیات حافظ»

.

خیلی این شعر قشنگه واقعا همه ی ما با این تیپ آدم ها کم و بیش برخورد کردیم، آدم هایی که در ظاهر بسیار موجه هستند، ولی وقتی کمی بهشون نزدیک میشی، میبینی نه بابا! خیلی هم عابد و زاهد نیستن!

و متاسفانه رفتار بد و زشت این قشر ادم های دورو باعث میشه خیلی ها که این شخصیت هارو نمونه و اسوه در جامعه و حتی در عقیده خود میدونن, در عقایدشون تجدید نظر کنند، و چه بسا از عقیده های مثبت شون هم برگردند!

.

.

یکی از دوستانمون که طلبه ای شوخ طبع و بانمک و به قول معروف آپدیتی بود،چند وقت قبل مهمان ما شده بود.

توی صحبت هاش تعریف میکرد که اوایل طلبگی که به قول خودشون جوجه طلبه بودند، یه مسئول آموزش داشتند که خیلی روی رفتار و ظاهر و گفتار و پوشاک طلبه ها حساس بود،

به طوری که هر میدیدش یاد بازرس ژاور تو ژان وال ژان میفتاد چون به همه طلاب تازه وارد، گیر میداد که یه طلبه باید همیشه لباس طلبگی بپوشه ،نه یه روز بپوشه یه روز نپوشه

طلبه باید محاسن داشته باشه،طلبه باید ال باشه طلبه باید بل باش...

خلاصه ،میگفت من چون هنوز محاسنم کامل نبود ،تا منو میدید میگفت این چه صورتیه ؟مگه طلبه ریش میزنه؟

گفتم حاج آقا بزارید ریشی در بیاد، من از خدامه که مثل شما محاسن داشته باشم !

_حالا این لباس ها چیه تنته؟ درست لباس بپوش تو اصلا قیافت شبیه طلبه ها نیست و این حرفها...

.

القصه، ما هر وقت بازرس ژاور رو میدیدیم فرار میکردیم که گیر نصیحت هاش نیفتیم.

البته نظرش تو حوزه خیلی مهم و تاثیر گذار بود و زیاد نمیشد جز چَشم چیز دیگه ای تحویلش داد چون اثراتش رو قشنگ میشد تو کارنامه پایان ترم دید !


دوستمون گفت چشمتون روز بد نبینه، عید بود و من به همراه خانواده رفته بودیم کیش برای تفریح و ید و اینا

میگفت داشتم تو یکی از مراکز ید وقت میگذروندم که موقع اذان شد و منم که خسته بودم از این همه پیاده روی ،گفتم برم هم بخونم هم یه کمی تو خونه استراحت کنم تا بقیه هم کم کم بیان...

بعد از این که دو تا ش ته خوندم همین جوری پاهامو دراز و به بقیه نگاه می ، بیشتر هم به خوندن اهل سنت نگاه می ،یهو چشمم چرخید و یه چهره آشنا به نظرم اومد!! هی با دقت تر نگاه تا مطمین بشم درست دیدم یا نه!!!

باورم نمی شد ،حاج آقا همون بازرس ژاور مدرسه بود اما با ورژن جدید! یه لباس راحتی با یه کلاه تفریحی که جای عمامه اش رو کامل پر کرده بود!


یه دفعه تمام صحنه های فرار از ژاور تو حوزه از جلوی چشمم سریع گذشت

نمیدونم شیطون چرا دست از سرم بر نمیداشت و دائم قلقلکم میداد !

خلاصه شیطون مثل همیشه پیروز شد و منم با یه شیطنت بچه گانه ای رفتم جلو و سلام نمیدونم ایشون منو شناخت یا نه! جواب سلام داد بعد گفت بفرمایید:

گفتم حاج آقا میتونم سوال شرعی بپرسم؟ دیدم انگار که برق سه فاز گرفتش! هل شد و به لکنت افتاد و گفت بله ... نه ... اصلا سو ون چیه؟...شما کی هستید!؟... آقا من کار دارم ببخشید خداحافظ.....


دیدم به سرعت باد از جلوی چشمم محو شد...

و فکر میکنم همون روز هم از ترسش از جزیره خارج شده:)))


هر چند از کارم پشمیون شدم و استغفار ،البته که کار بچگانه ای بود! ولی خوبی این کار این بود که بعد از اون همه از پند و اندرز های بازرس ژاور در مورد داشتن زی طلبگی راحت شدند ،مخصوصا من که بعد از اون روز فهمیدم که حاج آقا کاملا منو شناخته ،چون دیگه ایشون بود که هر جا تو مدرسه منو میدید راهش رو کج میکرد...


البته جاداره که از بازرس ژاورِ واقعی،عذر خواهی کنم چونکه اون همیشه ژاور بود و هیچوقت شخصیتش تغییر نکرد!




ابزار سخنگو

درخواست حذف اطلاعات

وَ لَوْ شٰاءَ اَللّٰهُ لَجَعَلَکُمْ أُمَّةً وٰاحِدَةً وَ لٰکِنْ یُضِلُّ مَنْ یَشٰاءُ وَ یَهْدِی مَنْ یَشٰاءُ وَ لَتُسْئَلُنَّ عَمّٰا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (٩٣)نحل


و اگر خدا می خواست (به مشیّت ازلی) همه بشر را یک امت قرار می داد (و هیچ گونه اختلافات نژاد و زبان و ملیت در بشر نمی گذاشت) و لیکن (این اختلافات برای امتحان است و پس از امتحان) هر که را بخواهد به گمراهی وا می گذارد و هر که را بخواهد هدایت می کند، و البته آنچه می کرده اید از همه سؤال خواهید شد.



با این که تو یه کشور زندگی میکنیم ولی وجب به وجب این خاک،فرهنگ های متفاوتی داره حتی گاهی یک محله در یک شهر با محله ای دیگه تو همون شهر تفاوت فرهنگی دارن و در واقع همین تفاوت هاست که زندگی رو زیبا می کنه


چند سال پیش که برای تحصیل و س ت به شهر قم رفته بودیم ،خیلی تفاوت های شیرینی در گویش و فرهنگ و رفتار مردم قم با تهران حس میکردیم که برامون از همه نظر جالب و هیجان انگیز بود!

تو همون مدت کوتاه ،دوست های زیادی پیدا کردیم و کم کم با رفت و آمد هایی که داشتیم با فرهنگ مردم قم بیشتر آشنا شدیم مثلا وقتی مهمونی دعوت میشدیم از همون ابتدا زن ها و مردها از هم جدا می نشستند و حتی سفره ی زن ها و مردا حتی اگر تعداد کم بود هم از هم جدا انداخته میشد، یا حتی در مکان های عمومی مثل بانک،تلفن همگانی،آب خوری،پارک و هر جایی که فکر کنید جز پیاده رو ها، خواهران از برادران جدا بودند،اولین پارک بانوان ،اولین کافی نت اختصاصی بانوان و اولین تا ی سرویس بانوان از قم شروع به کار د،خلاصه که این چیزها حدودا ۱۷ سال پیش برای همه ما عجیب غریب بود!

یه چیزی که خیلی عجیب تر بود نوع پوشش خانم ها بود که همه بدون استثنا چادر به سر می د و عادی ترین پوشش،استفاده از روبنده یا همون پوشیه در بین خانم های قمی بود، البته این رو بنده میتونست نوعی پوشش در برابر آفتاب داغ قم هم باشه.



خلاصه تو همون روزهایی که تازه وارد قم شده بودیم ،سوار یه تا ی شدم که راننده قمی نبود وقتی مارو دید گفت به نظر شما قمی نیستید؟! گفتیم نه ما تازه اومدیم قم


راننده درد دلش باز شد ،گفت چند وقت پیش یه خانم گفت دربست و سوارش که سر تا نوک پاش مشکی بود، چادر و روبنده و دستکش مشکی!

و غیر از گفتن آدرس ،دیگه کلمه ای با من حرف نزد، خلاصه وقتی رسیدیم به مقصد من دیدم داره همین جوری تو کیفش دنبال یه چیزی میگرده ،که یک دفعه دیدم یه ملاقه اومد سمتم!! بله پول رو گذاشته بود داخل ملاقه و به من داد تا یه وقت خدای نکرده نوک دست من از روی دستکش به دستش نخوره!

منم دیدم اینطوریه بهش گفتم خانم یه لحظه صبر کن تا بقیه پول رو بهتون بدم

پولو برداشتم و رفتم صندوق عقب، تو جعبه ابزار ،انبردست رو برداشتم و بقیه پولشو زدم به انبر دست و بهش دادم ...

.

اینارو که داشت تعریف میکرد هم خندمون گرفته بود هم تعجب !

اما به این فکر که به ازای هر خانواده ای در دنیا می تونه یه فرهنگ متفاوت وجود داشته باشه، اما چه بهتر اینکه فرهنگ های خوب رو همه با هم یاد بگیریم و سعی کنیم آنقدر تو جامعه ،خاص نباشیم و از فرهنگ های بد هم به شدت دوری کنیم قربون دین قشنگم که مارو امت وسط معرفی کرده پس با رفتار غلط این دین قشنگ رو اب نکنیم .




قهر و آشتی

درخواست حذف اطلاعات

إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ فَأَصْلِحُوا بَیْنَ أَخَوَیْکُمْ وَ اتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ (10)حجرات


همانا مسلمان ها با هم برادرند پس میان دوبرادر خود صلح و آشتی


بر قرار کنید و تقوای الهی پیشه کنید بلکه رستگار شوید.



دیر زمانی نیست که دریافته ام

وقتی از ی رنجش و کینه ای به دل میگیرم، درحقیقت برده ی او میشوم؛

او افکارم را تحت کنترل خود میگیرد؛

اشتهایم را ازبین میبرد؛

آرامش ذهن و نیات خوبم را می رباید و لذت کار را از من میگیرد؛

اعتقاداتم را ازبین میبرد و مانع از استجابت دعاهایم میگردد؛

او فکرم را میگیرد و هرکجا که میروم برایم مزاحمت ایجاد میکند؛

هیچ راهی برای فرار از او ندارم.

تازمانی که بیدارم، بامن است و وقتی که خو ده ام، وارد رویاهایم میشود؛

وقتی مشغول رانندگی هستم یا وقتی در محل کار خود هستم، کنار م است؛

هرگز نمیتوانم احساس شادی و راحتی کنم...

او حتی بر روی تُنِ صدایم نیز تاثیر میگذارد؛

او مجبورم میکند تا به خاطر سوء هاضمه، سَر دَرد و یا بی حالی دارو مصرف کنم؛

او لحظات شاد و فَرح بخش زندگی را از من

می د؛

بنابراین دریافته ام

اگر نمی خواهم یک برده باشم، در دل نسبت به دیگران کینه و رنجشی نداشته باشم!

خود را در آیینه نگریستم

و دریافتم

ارزش من بیش ازیک فکر نا آرام است .



حتما تا خالا تجربه قهر داشتید تو بچگی یه جور , بزرگ که شدیم یه جور دیگه

بچگی میگفتیم قهر قهر تا روز قیامت ولی این قهر بیش از چند دقیقه طول نمیکشید , ولی بزرگ شدیم برع شد .


اولش از قهر لذت هم میبریم چون انگار دلمون خنک میشه و احساس میکنیم به حقمون رسیدیم ولی بعد از یه مدت دیگه لذت که نمیبریم هیچ حتی ناراحت هم هستیم.

ولی سخت ترین کار دنیا اینه که بخوای یهو بری آشتی کنی!!

آخه سختیش میدونید برا چیه ؟

برای اینکه اصلا نمیتونی پیش بینی کنی رفتار طرف مقابل چیه ؟

آیا تحویلت میگیره یا ....

اینجاست که یه نفر دیگه باید باشه که واسطه آشتی بشه اینجوری کار آسون میشه هرچند طرف بفهمه که خودت از ته دل میخوای آشتی کنی ,

واین واسطه باید ی باشه که بتونه خوب حرف بزنه و دو طرف رو متقاعد کنه .

چند روز تعطیلی تاسوعا عاشورا رفتیم شمال


من پاییزشمال رو خیلی دوست دارم جایی که رفته بودیم منزل یکی از دوستان بود البته نباید بگم منزل, بهشت بود از زیبایی

این خونه تو روستا بود

صاحبخونه برای این ایام نذر جالبی کرده بود گفت من هر سال برای خیرات پدر و مادرم تعداد زیادی لامپ می م و تو روستای خودمون و اطراف هر تیر برقی که لامپ نداره یا سوخته براش لامپ میذارم اینجوری اهالی روستا خیلی خوشحال میشن و تردد تو روستا بهتر میشه

جالب بود هر برا حسین(ع) یه مدل نذر داره .

غیر از ما چند خانواده دیگه اونجا مهمان بودند از جمله خواهر زاده صاحبخونه وقتی ناهار خوردیم من دیدم خیلی زود دارن جمع و جور می کنن که از خونه برن بیرون گفتم چی شده ؟

گفت الان باجناق این آقا یعنی خواهر زاده دیگه صاحبخونه قرار بود بیاد که چون این دوتا باهم قهر بودند نمیخواستند همدیگرو ببینند برا همین خیلی زود آماده شدند که برن.

موقع رفتن مارو برای ناهار فردا که تاسوعا بود دعوت د

خلاصه مهمون دوم اومد و شام اونجا بودن صاحبخونه از ما تقاضا کرد که تا شما اینجا هستید واسطه بشید برای آشتی این دوتا چون خواهر ها نمیتونن با هم رفت وآمد کنند .

خلاصه ما هم که حوصله مون سر رفته بود و دلمون هم لک زده بود که تو این ایام یه کاری شروع کردیم روی مخ این باجناق کار ظاهرا قبول میکرد ولی دوباره میرفت سر پله اول برای ادامه قهر .

قرار شد که فردا که ناهار دعوت بودیم یهویی اینارو با خودمون ببریم تا آشتی کنن .

تا نزدیک زمان رفتن راضی بود ولی یه دفعه میگفت نمیام ,اصلا نمیخواد صلاح نیست آشتی.

دوباره از اول حرف و حدیث رو شروع میکردیم , بالا ه راضی شد ولی خ کاری سختی بود که بدون دعوت و اطلاع بره خونشون و بخواد آشتی کنه حق بهش بدیم .

خلاصه راه افتادیم به خونه که رسیدیم گفتیم تو ماشین بشین فعلا تا بگیم کی بیا.

ما رفتیم تو و سلام وعلیک کردیم

گفتم ما یه مهمون با خودمون اوردیم مشکلی نیست گفت نه اصلا قدمش سر چشم بفرمایید!

گفتم اینطوری نمیشه شما باید بری استقبالش

گفت کیه ؟؟؟

انگار فهمید !

تا کمی متوجه شد ما شروع کردیم حرف زدن که شما بزرگی ببخش بزرگی کن تا اینجا اومده دیدم یه خورده همچین سختشه دوباره بهش گفتم به خاطر جد من برو استقبالش!

بالا ه راضی شد که بره استقبال مهمون .

جاتون خالی دیدنی بود در آغوش گرفتن این ها !

وبا صلوات حضار دیگه این قهر تبدیل به دوستی شد .

خدایا شکرت تو روز تاسوعا یه کار خوب انجام شد ناهار که بودیم شام هم بودیم جای شما خالی خیلی خوش گذشت .

خدایا ازت میخوام این ماه, ماه تحول و تکامل برامون باشه و عزاداری ها باعث روشنی راه ما بشه .




نه به این شوری شور نه به این بی نمکی

درخواست حذف اطلاعات

وَ کَذٰلِکَ جَعَلْنٰاکُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِتَکُونُوا شُهَدٰاءَ عَلَى اَلنّٰاسِ وَ یَکُونَ اَلرَّسُولُ عَلَیْکُمْ شَهِیداً وَ مٰا جَعَلْنَا اَلْقِبْلَةَ اَلَّتِی کُنْتَ عَلَیْهٰا إِلاّٰ لِنَعْلَمَ مَنْ یَتَّبِعُ اَلرَّسُولَ مِمَّنْ یَنْقَلِبُ عَلىٰ عَقِبَیْهِ وَ إِنْ کٰانَتْ لَکَبِیرَةً إِلاّٰ عَلَى اَلَّذِینَ هَدَى اَللّٰهُ وَ مٰا کٰانَ اَللّٰهُ لِیُضِیعَ إِیمٰانَکُمْ إِنَّ اَللّٰهَ بِالنّٰاسِ لَرَؤُفٌ رَحِیمٌ (١٤٣) بقره



و ما همچنان شما (مسلمین) را به آیین هدایت کردیم و به سیرت نیکو بیاراستیم تا گواه مردم باشید و پیغمبر نیز گواه شما باشد (تا شما از وی بیاموزید). و (ای پیغمبر) ما قبله ای را که بر آن بودی تغییر ندادیم مگر برای اینکه بیازماییم و جدا سازیم گروهی را که از پیغمبر خدا پیروی می کنند از آنان که عقبگرد کنند و (به مخالفت او برخیزند)، و این تغییر قبله بسی بزرگ نمود جز در نظر هدایت یافتگان خدا. و خداوند اجر پایداری شما را در راه ایمان تباه نگرداند که خدا به خلق مشفق و مهربان است.





همه ما از مسجد و جماعت خاطره داریم چه تو بچگی چه وقتی که بزرگ شدیم.


مسجد رفتن تو بچگی تقریبا برام یه تفریح بود ،


ولی چیزی که یادم مونده پیر زن هایی بودند که صف اول رو یده بودن و هیچ وقت اجازه نمی دادن ما بچه ها اونجا بخونیم وبا جمله شما باطله مارو به آ صف روانه می

واین باعث شده بود که همیشه حساسیت خاصی نسبت به پیرزن ها داشته باشم الان هم کم وبیش این احساس بد رو دارم .

چند سال پیش ,عید نوروز تو شهر کرمان برای ظهر به یه مسجد خیلی قدیمی رفتیم که ورودی مسجد یه ساعت آفت سنگی بود که خیلی زیبا بود ولی مسجد با این قدمت خیلی خلوت بود و برای چند نفر بیشتر نبودیم شاید همه با هم 10 نفر نمی شدیم .


وارد مسجد شدم آقا سجده رکعت اول بود منتظر شدم که رکعت دوم با هاش قامت ببندم احساس که خب بلند شد چون بلند گو هم نداشت من اقتدا هر چی منتظر شدم دیدم ص نمیاد واقعا تو حوصلم سر رفت گفتم آخه چه اتفاقی افتاده چرا هیچ ص نیست اخه تو قسمت خانم ها هم فقط ما سه نفر بودیم ،من که دیگه داشت حوصلم سر میرفت یک دفعه صدای جماعت رو شنیدم که گفت بسم الله الرحمن الرحیم تازه فهمیدم حالا سر از سجده برداشته و ایستاده !!!

دیگه طاقت نیاوردم و م رو فرادی خوندم و خیلی زود رفتم بببنم تو قسمت آقایون چه خبره ؟

.

حمید و حبیب و دو نفر دیگه فقط بودند،و اما جایگاه جماعت دیدنی بود..

محراب پر بود از دستگیره که به سقف و کناره ها وصل بود تا جماعت بتونه ایستاده بخونه .


و فک کنم سن حاج آقا بیش از یک قرن بود !


نمیدونم آیا مسجد ها هم تا وقتی جماعت زنده هست اختصاصیه ؟


خیلی جالب بود این باعث شده بود که زیاد مردم راغب نبودند تو این مسجد بخونند .


این جا بود که یاد پیرزن های مسجد تو بچگی افتادم که صف اول رو به نام خودشون سند زده بودند .


این کند ترین جماعت بود که دیدم اما....

یه سال یه کلاسی میرفتیم برای آمادگی ارشد که چون بعد از ظهر بود به مغرب میرسیدیم که جماعت میخوندیم یه جماعت داشت باورتون نمیشه که انگار جماعت استقامتی بود تا میخواستی قامت ببندی، باید میرفتی رکوع و یه دفعه متوجه میشدی سجده دومه یعنی یه چیز باور نکرونی! ی که جماعت بود ولی سرعتی!!!

بعد از کنج شدیم که یه پرس و جو از جماعت داشته باشیم ،

نتیجه پرس و جو این بود که ایشون چند سال جماعت زندان بودند و برای ترغیب زندانی ها به جماعت دیگه عادت کرده بود اینطوری بخونه و این هم تند ترین جماعتی بود که دیدم .


راستی که هر چیز متعادلش زیباست

فدای دین قشنگم که دین تعادل است به شرط این که اجرای دین هم توسط مجری ها متعادل باشه.




آدم های خط کشی شده

درخواست حذف اطلاعات

وَلَوْ تَقَوَّلَ عَلَیْنَا بَعْضَ الْأَقَاوِیلِ ۴۴حاقه


و اگر [او] ‏ اى گفته ‏ها بر ما بسته بود (۴۴)


لَأَخَذْنَا مِنْهُ بِالْیَمِینِ ۴۵حاقه


دست راستش را سخت مى‏ گرفتیم (۴۵)


ثُمَّ لَقَطَعْنَا مِنْهُ الْوَتِینَ ۴۶حاقه


سپس رگ قلبش را میکردیم


⚫️⚫️⚫️


به برکت تکلیف و حس مسئولیت است که انسان می تواند از چنگال زمین رها شود و به سوی عوالم بالا به پرواز درآید.

وقتی این آیات رو میخوندم خیلی ترسیدم از تمام مسئولیت هایی که داشتم آیا به خوبی انجام دادم یا نتیجه کارو به نگاه مردم دوخته بودم ؟


خ که عزیزترین بنده شو اینطوری تهدید میکنه که اگه تو کارت کم بذاری

رگ گردنتو میزنم و هیچ نمیتونه جلوی منو بگیره.


من باید حساب کار خودمو م


بعضی از آدم هارو شاید, البته حتما تو زندگی دیدید که خیلی بچه مثبت هستند

یعنی مو لای درز کارشون نمیره دقیق و درست .

وبراشون مهم نیست که دیگران چی میگن یا چه اتفاقی بعدش میفته .

آدم های جدی و مسئولیت پذیر که الان باید با ذره بین دنبال این آدم ها بگردی .


چند سال پیش ما یه شب یه خانواده سه نفره مهمونمون بودن , زن و مرد هر دو فرهنگی و یه بچه هم داشتند .

وقتی که اومدن, برای استقبال که رفتیم دم در حیاط چون با موتور اومده بودند من دیدم هر سه نفر کلاه کاسکت به سر گذاشته بودند و اومدن گذاشتن به ترتیب روی پله ☹️

یه خورده برام عجیب بود آخه سه تاشون ؟؟؟؟چه مقرراتی!!


خیلی خانواده ساده ای بودند و آقای مهمون پایه سوم دبستان رو درس میداد پسرشم تو کلاس خودش بود

خانمش هم معاون مدرسه بود

هر چی که ما از رفتارشون میدیدیم هم خندمون میگرفت هم میگفتیم خب درستش همینه دیگه *

بعد از شام شروع به تعریف از کارشون و کلاس داری و مدرسه .

حبیب چون معاون مدرسه بود خب تابستون هم مدرسه میرفت ولی معلم های پایه که بچه هاشون همه قبول شده بودند دیگه نمیومدن یا شهریور برا امتحان حاضر میشدن

حبیب گفت بزارید یه سوال از آقای .. بپرسم ببینید چی جواب میده اونوقت میفهمید وجدان کاری یعنی چی .؟؟

خب آقای ... چرا هر روز میای مدرسه خب برو شهرستان تابستون که تعطیله

گفت مگه نمیدونی هر روز دارم با این بچه کلاسم که تجدید شده کار میکنم ؟

حبیب گفت أره دیدم پسره میاد مدرسه راستی چکار میکنی ؟

البته داخل پرانتز بگم که اون موقع هنوز کارنامه ها توصیفی نشده بود و نمره بود پرانتز بسته

آقای معلم کلاس سوم گفت :

این پسره از دیکته و ورزش توجه کنید ورزش تجدید شده من هر روز میام باهاش دیکته و ورزش کار میکنم تا شهریور قبول شه .

من نمیدونم چطوری باهاش ورزش کار میکرد


وقتی داشت تعریف میکرد حبیب اشاره کرد تحویل بگیر معلم رو

دلم میخواست دونه دونه موهامو م از دستش ♂


آخه مرد بچه رو با خودتو تو تابستون, گرما هر روز میاری مدرسه بهش درس میدی که چی دو نمره بهش میدادی هم خودتو هم بچه رو هم کادر دفتری رو راحت میکردی ورزش هم شد درس به خدا نوبره .

حبیب گفت هر چی موقع کارنامه بهش ماس کردیم به این بچه نمره بده بزار قبول شه بره پی کارش, قبول نکرد که نکرد .

خلاصه تا شهریور اومد باهاش کار کرد تا نمره قبولی گرفت به خاطر این بچه اون سال مسافرت هم نرفت .

خدا پدر اون ی رو که کارنامه ها رو توصیفی کرد رو بیامرزه

همین یه معلم وظیفه شناس برای کل کشور بس است

خلاصه اون شب کلی خندیدیم البته چون رفتار های استاندارد زیادی داشتند و از کارهاشون تو مدرسه زیاد تعریف .

اون موقع مثل حالا دوربین بدست نبودیم والا ع سه کلاه رو که روی پله چیده بودند حتما براتون میذاشتم

خدایا حس مسئولیت پذیری بهمون بده ولی یادمون بده مثل خودت یه کم کار هارو آسون بگیریم اگه جا داشته باشه و به ی ضرر نزنه


یُرِیدُ اَللّٰهُ بِکُمُ اَلْیُسْرَ وَ لاٰ یُرِیدُ بِکُمُ اَلْعُسْر َ




قیامت دیگر تلنگر نیست اتفاق است

درخواست حذف اطلاعات

فَلاٰ یَسْتَطِیعُونَ تَوْصِیَةً وَ لاٰ إِلىٰ أَهْلِهِمْ یَرْجِعُونَ (٥٠) یس


پس (در آن لحظه مرگ) نه توانایی سفارشی دارند و نه به اهل بیت خود رجوع توانند کرد


اومدن ز له های پی در پی تو کشور باعث شد تو فضای مجازی هر یه چیزی بگه و برای اومدن ز له دلیلی بیاره از عذاب گناه گرفته تا .....

به قول مرحوم ایت الله حائری

ز له مثل سیلی‎ای است که بر صورت ی می‎زنند تا خوابش نبرد. دنیا یخ‎بندان غفلت است، در یخ‎بندان، اگر بخو ، یخ می‎زنی، لابد دیده‎اید که انی که در برف راه گم می‎کنند به‎صورت هم سیلی می‎زنند تا مبادا خوابشان ببرد، ز له یک سیلی است که بر صورت جامعه نواخته می‎شود تا در یخ‎بندان غفلت دنیا، جامعه خوابش نبرد.

کاش درد این سیلی را تا أ عمر احساس کنیم .

شب پنجشنبه در عالم خواب اول صدا بعد لرزش زمین وبعد هم بدون فک به اینکه الان در چه وضعیتی هستیم شروع دویدن به طرف درب وج که یه دفعه نگاه دیدم اصلا حجاب ندارم یه چادر انداختم روی سرم وبه سرعت از ساختمان خارج شدم.

اصلا برام مهم نبود که بقیه خانواده چطور اومدن بیرون و اصلا مهم نبود که هیچ چیز قیمتی دوست داشتنی رو با خودم بر نداشتم

اون شب تا سحر تو ماشین خو دیم ولی برام خیلی جالب بود همه بیرون بودند فقیر وغنی .


خیلی خدارو شکر کردیم که اگه فقط چند ثانیه بیشتر طول میکشید چه اتفاقی میفتاد اونم تو تهران وا ویلا


ز له یک بار دیگه مارو ت داد که بهمون بگه این دنیایی که اینقدر با سختی و گرفتاری درست کردید به چند ثانیه رفتنی است

چقدر آیات قیامت اون شب قشنگ به تصویر کشیده شد

نه وقتی برای وصیت نه نجات هم نوع و خانواده هر به فکر نجات خودش بود


ولی یه چیز خوبی که اون شب باز باعث دلگرمیم شد باز هم مطالب تو کانال ها و گروه ها بود

اون شب چه فضای معنوی خوبی بود

همه به هم توصیه می د فلان ایه رو بخونید

آیات بود که دست به دست میچرخید و تلاوت میشد

به هم یاداوری می د که آیات یادتون نره

انگار همه باهم مهربونتر شده بودن و دائم از سلامتی هم خبر میگرفتن

خدایا به خاطر لطفی که به ما تهرانی ها کردی ممنون


خدایا برما رحم کن مارا ببخش و مرگ ما را شهادت قرار بده

خدای مهربون همیشه گفتم بازم میگم من مرگ ناگهانی رو دوست ندارم یا

شهادت

یا مرگ در کنار رحل قرآن

خدایا اگه موقع اومدن حق دعا و انتخاب نداشتم ولی الان میخوام هم دعا کنم هم انتخاب

الهی آمین




کبوتر با کبوتر , باز با باز

درخواست حذف اطلاعات

وَ إِذْ تَقُولُ لِلَّذِی أَنْعَمَ اَللّٰهُ عَلَیْهِ وَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِ أَمْسِکْ عَلَیْکَ زَوْجَکَ وَ اِتَّقِ اَللّٰهَ وَ تُخْفِی فِی نَفْسِکَ مَا اَللّٰهُ مُبْدِیهِ وَ تَخْشَى اَلنّٰاسَ وَ اَللّٰهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشٰاهُ فَلَمّٰا قَضىٰ زَیْدٌ مِنْهٰا وَطَراً زَوَّجْنٰاکَهٰا لِکَیْ لاٰ یَکُونَ عَلَى اَلْمُؤْمِنِینَ حَرَجٌ فِی أَزْوٰاجِ أَدْعِیٰائِهِمْ إِذٰا قَضَوْا مِنْهُنَّ وَطَراً وَ کٰانَ أَمْرُ اَللّٰهِ مَفْعُولاً (٣٧)احزاب


به خاطر بیاور) زمانی را که به آن که خداوند به او نعمت داده بود و تو نیز به او نعمت داده بودی (به فرزند خوانده ات «زید») می گفتی: «همسرت را نگاه دار و از خدا بپرهیز!» (و پیوسته این امر را تکرار می کردی)؛ و در دل چیزی را پنهان می داشتی که خداوند آن را آشکار می کند؛ و از مردم می ترسیدی در حالی که خداوند سزاوارتر است که از او بترسی! هنگامی که زید از آن زن جدا شد، ما او را به همسری تو درآوردیم تا مشکلی برای مؤمنان در ازدواج با همسران پسر خوانده هایشان -هنگامی که طلاق گیرند- نباشد؛ و فرمان خدا انجام شدنی است.




افشار


چون تفاوتِ فرهنگی محسوس نیست

بنابراین آدمها

با هر فرهنگ یا خُرده فرهنگی

که به آن تعلق دارند

می توانند با هم مواردِ مشترک پیدا کنند .

به همین جهت است که

مردم با هر نوع فرهنگی

در مهمانی ها

با هم اوقاتِ خوب و خوشی را می گذرانند

اما همین مردمی که

در مهمانی ها با هم خوب و خوش هستند

اگر قرار باشد

با هم زندگی کنند

به جنگِ تمام عیارِ همدیگر خواهند رفت.




آیه 37 احزاب فکر منو به خودش مشغول کرده بود, داستان ازدواج زید غلامی که پسر خوانده بود با زینب دختر

داشتم فکر می این ازدواج آیا از نظر فرهنگی درست بوده ؟

غلامی که قبل از اینکه پسر خوانده بشه در یک خانواده ای بوده با شرایطی خاص که خب حتما با طرز زندگی زینب بسیار متفاوت بوده, حالا از فرهنگ گرفته تا نوع نگرش به زندگی و یا به قول امروزی ها اختلاف طبقاتی و علمی.

شروع زندگی با این تفاوت ها خیلی سخته و بعضی وقتا هم طاقت فرسا .


و چرا این زندگی دوام زیادی نداشت ؟


,من نمیدونم و نمیخوام آیه رو خ نکرده تفسیر کنم ولی داشتم فکر می انگار درسته این ضرب المثل


* کبوتر با کبوتر باز با باز *


چند روز پیش خونه بودم یه خانمی بهم زنگ زد و خودشو معرفی کرد گفت شماره شمارو دادن گفتن که میتونید کمکم کنید ..

گفتم بفرما در خدمتم

گفت خونه ما منطقه 2 تهرانه دوتا پسر تحصیل کرده دارم هر دو در شرف ازدواج و شغل آزاد دارن , مغازه ای که داریم تو همین منطقه و متعلق به خودمون هست و همینطور ادامه داد از همه چیز گفت و من گوش می .

گفتم خب چه کاری از من برمیاد ؟

گفت دنبال یه عروس هستم ,البته با شرایط خاص , دختر باید از متطقه بالای تهران باشه از منطقه جنوب و شرق تهران نمیخوام ,چون پسرم نمیتونه پایین رفت و أمد کنه براش سخته, هوا هم آلوده س و .....,


در مورد خصوصیات خود دختر هم تقاضا هایی داشتن که دیگه بماند .

من همینطور که داشتم گوش می تو دلم داشتم میگفتم بابا کمی آهسته تر , چه خبره همه چیز رو تمام و کمال میخوای ؟

مگه میشه مگه داریم ؟

یه کم باهاش بحث که خانم دختر اگه همه این شرایط رو داشت ولی اخلاق نداشت چکار میکنی ؟

نمیخوای اولین گزینه شما اخلاق و ادب باشه ؟

گفت این هم هست ولی .....

خلاصه بعد از قطع تلفن کلی با خودم کلانجار رفتم که یعنی چی این چه طرزشه خب اومدیم دختر پایین شهری بود ولی خوب بود اهل زندگی بود چرا براشون اینقدر مهمه که هم کفو خودشون حتما باشه ؟

البته کمی هم حق دادم بهشون چون کفویت خانوادگی مهمترین اصل تو زندگیه.

البته گفتم باشه اگه همچین موردی بود حتما اطلاع میدم


تا اینجا قضیه رو داشته باشید


اتفاقا تو همین روزا یه خواستگاری برای دختر یکی از دوستان فرستادیم که طرفین هم از نظر فرهنگی هم از نظر مادی کمی با هم اختلاف داشتن درسته گفتم کمی !!!!!

اول گفتیم خب شاید بشه یه کاری کرد که این مسئله خیلی مشکل ساز نشه وبشه باهاش کنار اومد

ولی هر چی این خواستگاری جلوتر میرفت انگار این مسئله خودشو بیشتر نشون میداد

شاید طرف مقابل دلش میخواست این مسائل رو کمی ندید بگیره و کمرنگ.جلوه بده ,ولی نمیشد چون به وضوح این اختلاف در گفتار و رفتار دیده میشد

تا اینکه به این نتیجه رسیدند که ادامه این وصلت به صلاح طرفین نیست

البته صحبت از سال ها زندگیه واقعا نمیشه چشم پوشی کرد باید حق بدیم به طرفین .

حتی من این اختلاف رو تو خیلی از خانواده ها به چشم خودم دیدم که طرف سال ها داره زجر میکشه از طرز غذا خوردن, مکالمه های عادی خانوادگی , نوع مسافرت , مهمانی و تا تربیت فرزندان همه و همه چیزهایی که شاید مسائل کوچکی باشه ولی اون هدف زیبای ازدواج که آرامش هست رو گم میکنه

حالا راحت تر میتونم حرفای اون خانم رو درک کنم

و حالا راحت تر میتونم بفهمم که زید و زینب چرا نتونستن با هم به زندگی ادامه بدن و از هم جدا شدند .

خدایا در زندگی و انتخاب ها از تو صبر و بصیرت خواهانم




زیر پای تو بالاتر از بهشت میطلبد

درخواست حذف اطلاعات

وَبَرًّا بِوَالِدَیْهِ وَلَمْ یَکُن جَبَّارًا عَصِیًّا


15 مریم


به پدر و مادر نیکی می کرد و جبار و گردنکش نبود


پدرم فراموش هنر میخواهد و من بی هنر ترین انسان عالم هستم


برایم جز سنگ سرد مزارت هیچ نمانده است

برای کلمه بابا دلم پر میکشد


امروز روز پنجم فروردینه رفته بودیم قم خونه یکی از دوستان, برگشتنه باید میرفتم بهشت زهرا ,أخه امروز سال پدرم حاج رضا بود خیلی دوسش داشتم هر چند تعداد سال هایی که باهاش بودم خیلی کوتاه بود به کوتاهی عمر پدرم.

وارد بهشت زهرا شدم شهر مرده ها,جایی که هرچند زیباست ولی من با دیدن قبر ها کنار هم وحشت میکنم به قدری که حاضر نیستم لحظات زیادی اونجا باشم.

هر وقت این قبر هارو میبینم ,حس میکنم اگه امروز نوبت من باشه ؟؟؟؟

تا این فکر تو مغزم میاد تمام تنم میلرزه که چکار باید م یه دفعه همه زندگیم جلو چشمم میاد ولی هر چی حساب میکنم با چرتکه ذهن خودم میبینم که باقیمانده میشه صفر .

سر قبر پدرم نشستم حالا سال هاست که گذشته ولی هنوز بیشترو بیشتر دوسش دارم .

آقا جون یادته بابت هر ی که میخوندم به من پول میدادی و من به عشق جایزه خون شدم .

یادته منو کلاس قرآن فرستادی تا جز سی رو حفظ .

یادته وقتی میخوندی عاشق این بودم که بری سجده و من روی کول تو سوار بشم تا منو بالا ببری ,وقتی روی کولت بودم انگار دنیا زیر پام بود این لذت رو هیچوقت فراموش نمیکنم

یادته چقدر به فکر هم محله ای ها بودی هر مشکل داشت در خونه ما بروشون باز بود .

این ها همه درس زندگی بود برای ما هرچند تو معلم مدرسه نرفته ای بودی !!!

کلاس سوم راهنمایی بودم که پدر خیلی زود از پیش ما رفت, از اون موقع به بعد با خاطراتش مانوس بودم .


یادمه اون سال بعد از مراسم شب هفت یه تصمیم خوب گرفتم .


دلم میخواست یه کاری کنم که هیچ وقت پدرم رو فراموش نکنم ,با خودم عهد هیچ روزی رو بدون فاتحه برای پدرم شروع نکنم و هر کار خوبی که داشتم پدرم رو هم تو اون کار شریک کنم .

و الحمدالله تا امروز ,روزی نبوده که بدون فاتحه برای پدرم شروع بشه .


خدایا اگر بهشت زیر پای مادر هاست حتما برای پدر ها هم یه چیز خوبی در نظر گرفتی.


زندگی کوتاه است و پایان آن هم نامعلوم همواره سعی کنیم بهترین همسر ، رفیق و حتی مهربانترین رئیس باشیم تا زمان وداع دنیا را زیباتر به فرزندهایمان تحویل دهیم !!