رسانه
رسانه

"سکوت من صدای تو"



عاشقی جرم قشنگی است

درخواست حذف اطلاعات

ترم های اول بودم، به لباس های م میگفتم: لباس مدرسه.!

سر این همیشه مس ه میشدم.

میگفتن: هنوز هوای مدرسه تو سرشه.

ترم آ هم بودم باز به لباس میگفتم: لباس مدرسه.!

باز هم مس ه میشدم.

میگفتن: این آدم نمیشه.

الان هم به لباس های اداره میگم: لباس مدرسه.!

اینبار میخندن ولی مس ه نمیکنن.

متاسفانه مرورگر شما، ق لت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب html5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آ ین نسخه می باشد
با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.
param name="autostart" value="false">



کامل متوجه شدین خوبم یا واضحتر بگم؟!

درخواست حذف اطلاعات
بهم میگن خیلی خوبی، راست میگن خوبم، شاید خیلی خوب نباشم ولی خوبم. بهشون میگم خوب بودن همیشه هم خوب نیست، درک نمیکنن. تازگیا میخوام بهشون بگم: خوب بودن تاوان داره، بعضی وقتها درد هم داره. برع شادی هام که عمرشون زیاده، طول میدمشون، غصه هام میان تیر میزنن و در میرن یعنی در نمیرن، بیرونشون میکنم. شایدم من ازشون فرار میکنم. به این فکر میکنم بد باشم، حالا خیلی بد هم نه ولی خب بد باشم، نه اونم نمیصرفه، هم تاوان داره، هم درد داره و هم بد شدن.



(20:10)نشستم فست فود قدیمی و منتظرم ساندویچم آماده شه.

درخواست حذف اطلاعات

کاری به هفته پُرکار و شلوغی که گذشت ندارم

کاری به بازرسی امروز ندارم

کاری به معاون اداره کل تجهیزات استان که فکر می یه مَرد ریشو و اخمو و شصت ساله است ولی یه جوون بیست و هشت سی ساله خنده رو بود ندارم

کاری به اقتدار و آروم بودنش هم ندارم، حتی کاری به جدی بودناش هم ندارم

کاری به صبحونه نخورده ندارم، کاری به کارای نکرده ندارم

کاری به دست خط بد شده ندارم

فقط اومدم بگم، بارانیم رو تنم ، روسری رو سرم و راه افتادم

رسیدم، رسیدم به جایی که باید

روسری رو از روی موهام کَندم

گوشی رو گرفتم دستم و برای آ ین بار از خودم ع گرفتم

نشستم رو صندلی، گفتم بزن

الان منم و موهای پسرونه ام و آینه.

حتی کاری به پسخور که قرار بفرستن هم ندارم.




صحنه ی ن ه برا دیدن

درخواست حذف اطلاعات

صدام آروم میشه، حتی نامفهوم

دست خودم نیست، ناخودآگاهه

میخوام به شوخی اذیت کنم

صدام آروم میشه، حتی نامفهوم

نگاهمو از چشماش می م

صدام آروم و نامفهومه

شاید بگه: چی؟!

نگاه میکنه

لبخند میزنه

یعنی چشماش لبخند میزنه

صحنه خیلی خوشگلیه

واسه همیشه ثبت میشه

واسه همیشه توی اعماق چشم و ذهنم ثبت میشه

.

حتی میتونم این صحنه رو تصور کنم

.

منم لبخند بدی ندارم.





این مرد

درخواست حذف اطلاعات
دختر قوی ایم، میتونم از حقم دفاع کنم، یاد گرفتم ثباتم رو به جامعه ام تحمیل کنم. ولی هیچ وقت دوست ندارم مرد باشم، سخت باشم و ظرافت دخترانگیم رو یادم بره، با ح چشمام حرف میزنم، مچ دستام رو میذارم زیر چونه ام و سفت صورتمو با دستام بغل میکنم و دخترانه زُل میزنم به مامان که یازده تا زعفرانی که کاشته رو الان داره برداشت میکنه. صبح میرسونتم سرخیابون، زنگ میزنه مطمئن شه راحت رسیدم، یهو بی هوا دلش میخواد زنگ بزنه مطمئن شه خوبم، شوخی میکنه باهام، دعوا میکنم باهاش، عاشق ه با اینکه ذات دیکتاتوری داره، دوست داره آزاد بارم بیاره، آزادانه فکر کنم و آزادانه رفتار کنم، به همه این ا اهمیت میده ولی نهایتا معتقده هرچی خودش میگه درستتره، میگه درستتره ولی حق میده قبول نکنم، بابامو میگم. زمستون بوده، چهارشنبه بوده، برف بوده، پیکان اب بوده، سرکار بوده، رمضان بوده، روزه بوده، زنش دردش گرفته بوده، درد زایمان، میاد ببرتش بیمارستان، تو اون هوا تو اون شهر یه تا ی گیر میاره با یه مسافر، مجبور میشه به مسافره بگه: مگه قراره ناف بچه رو تو ببری که لج کردی نمیری صندلی جلو بشینی. اون بچه من بودم که سحرگاه فردا اون روز دنیا اومدم هنوزم که هنوزه بابا میگه: تو مردترین دختر زندگی منی، تازه قرار بود نافتم اون آقا کچله ببره. بیرحمه دقیقا اندازه دل رحم بودنش بی رحمه. میپرسه چته؟! چی بگم وقتی خودمم نمیدونم چمه. میتونم خوش باشم، میتونم بخندم یعنی خوشم، میخندم. به روش نمیارم سنم دو رقمیه رقم اوش هم یک نیست، پس بله قربان پای بازیِ اکتشافیش میشم. بازی میکنیم، میگه همیشه که نباید فشار رو از بازو دست گرفت، بیا اینبار از پا بگیر نظرت؟! ازش ع میگیرم و و میخندم. میگه: دیدی لبخندت قشنگتره؟! "مردای زندگیمون"




کلی حرفه

درخواست حذف اطلاعات

دعوا میکنیم

قهر میکنم میرم اتاقم

میخوابم

فردا میشه

ساعت یازده صبح زنگ میزنم بهش

میگم: خوبی مامان؟!

یادم نبود قهریم

.

(مادرانه)

+ فقط سرشلوغی هام زیاد بودن. هستم. میام. میخونم :)





24 ساعت از زندگی من

درخواست حذف اطلاعات

یک بیست و چهار ساعت با آقاگل منو یاد فضولی خودم انداخت.

دیروز به روایت من:

ساعت 06:06

قبل از اینکه آلارم گوشی به صدا دربیاد زیر لحاف وول میخورم. بیدار شدنم رو پنج دقیقه پنج دقیقه به تاخیر میندازم. با صدای مامان مجبور میشم سرم رو از زیر لحاف بیرون بیارم، دست به کمر جلو در اتاقم ایستاده. دلم برا عصبانیتش ضعف میره، چشم هام نیمه بازه، موهام ژولیده است، لبام خُشکه، با همون ریخت از دور براش بوس میفرستم. میخنده و میگه: بجای لوس شدن شبا یکم زود بخواب الان برا دو دقیقه بیشتر خو دن ماس نکنی. بابا که گویا دستشویی بوده به مامان ملحق میشه و میگه: راست میگه خب خودت نمیخو مارم نمیزاری بخو م، اصلا به من چه باز میرم میگیرم میخوابم. دستامو میشورم، مسواک میزنم، صورتمو میشورم، لباس هامو عوض میکنم. سرصبح ضدآفتاب میمالم به صورتم، رُژ صورتی کم رنگ میزنم، موهامو شونه میکنم، فرق وسط میکنم، یه بسته کش مو کوچولو رنگی رنگی یدم، هرروز با رن مختلف موهامو از پشت میبندم، اینبار قسمت بالایی رو نارنجی و سبز میبندم و قسمت پایینی رو لیمویی و قرمز. زنگ میزنم به آقای همکار، میگه: امروز آفه نمیره سرکار. به بابام میگم پاشو تا یه جایی منو برسون، میپرسه همکارت نیست؟! جواب میدم: نه *حق شیر داره. مطمئنم مامانم از زیر پتو چشم غره اومد.

* حق شیر: خانم هایی که فرزند زیر شش سال دارن حق دارن یک روز هفته نیان سرکار یا هرروز با یک ساعت تاخیر بیان سرکار.

ساعت 07:45

انگشت میزنم و مثل همیشه با سروصدا وارد اتاق میشم، شادی و فرشته تو اتاقن دست میدم باهاشون، خانم "ف" نشست فصلی داره و یته. کامپیوترمو روشن میکنم نامه مهمی ندارم. شوهر فرشته از وقتی رئیس حساب داری شده میچپه تو اتاقش و بیرون هم نمیاد و همین مسئله صبحونه ما رو هم تحت تاثیر قرار میده. جز مربای انجیر هیچی تو اتاق نداریم، شوهر فرشته نون و پنیر می ه و میاد باهم صبحونه میخوریم. وسط صبحونه سه نفر زنگ میزنن، دوتا تماس ها دنیای متفاوت باهم دارن، یکی زنگ زده برا درست انجام دادن کارم و راه افتادن کارش تشکر کنه و اون یکی زنگ زده نق بزنه. بقول دوستم کارای یدی که دارم رو انجام میدم[ قضیه کد یمین و عرق جبین]. پنل مدیریت وبلاگ رو باز میکنم هرازگاهی سر میزنم. با سامانه کار میکنم، زنگ میزنم مراکز و تاکید میکنم تا پنجشنبه فرصت دارن جمع بندی و تحلیل هاشون رو بفرستن. فرشته فارسی حرف میزنه خنده دار میشه برا همین کارای اون که باید زنگ بزنه به شهرای دیگه رو هم تو یه پارت نیم ساعته انجام میدم. چای میخورم. میرم پایین تجهیزات رو سرکشی میکنم تا میرسم اتاق، خانم یکی از مراکز رو میبینم با کوله باری از وسیله، خوش و بش میکنیم یکم دیر اومده بود و میخواست زود کارش رو انجام بدم. تا به کارای دیگه اش تو شبکه برسه سر و تهش رو هم میارم. وقت اداری تموم شده و میخوام برم خونه، *لاکچری رو دم در اتاقشون میبینم سراغ آقای همکار که در غیاب آقای همکاری که همیشه منو میرسونه باهاش میرم رو میگیرم، میگه: اونم امروز نیست. کیفم رو برمیدارم سلانه سلانه برم سرخیابون و تا ی بگیرم برم خونه. چند صدمتر نرفتم که صدای بوق ماشین میشنوم، لاکچریه گویا نزدیکای خونه ما کاری داره و میخواد منم برسونه، سوار ماشین میشم تا سر کوچه امون یه سره حرف میزنه، حرفاش ناتمومه ولی رسیدیم سرکوچه یه دقیقه هم حرف میزنه، تشکر میکنم و میگم: ادامه اش بمونه فردا. سرکوچه دو قدم راه نرفته دخترعمو و پسرعموم رو میبینم که میرن خونه ما، منم سوار میکنن. نمیان داخل گویا مامان زنگ زده پسرعمو برامون نون یده آورده. دخترعموم میگه: حبیبه اومد زنگ بزن بیام آمپولمو بزنه.

*لاکچری: یکی از همکارامونه، نمیدونم کی این اسم رو روش گذاشته.

ساعت 15:30

نهار هنوز آماده نیست، خواهرم بعد از رسیدن از مدرسه و کمی استراحت شروع کرده برا بار گذاشتن نهار، مامانم اگه مجبور نباشه حوصله آشپزی نداره در مقابل ظرف شستنه، اینم بگم که ما ماشین ظرف شویی نداریم. در میزنن، خواهرم میره دم در گویا داداش ماهی سفارش داده اونو آوردن، مال هرکدوممون رو تو کیسه جدا گذاشتن، بابام میره تحویل میگیره میاره خونه. همچنان نهار آماده نیست، مامان برا اینکه دهنمو ببنده برام انار پوست میگیره. داداش و زنداداشم از سرکار میان، طبق عادت همیشگی اول میان خونه ما. محمدامین مهربون شده امروز، خودشو میندازه بغلم و پیشنهاد میده بوسش کنم، من که میدونم سلام گرگ بی طمع نیست یا یه همچین ضرب المثلی. یکم ماشین بازی میکنیم حوصله اش سر میره. میخواد تو گوشی عمل جراحی مغز ببینیم یکم با اون ذوق میکنه، میخواد عمل جراحی دماغ ببینیم، اینبار حوصله من سرمیره میگم: کلاف بیاریم کاردستی درست کنیم، تو نت دنبال ایده واسه کاردستی میگیردیم، هرچی اون خوشش میاد از توانایی من خارجه بنابراین میفرستیم گوشی مامانش. حالا نهار آماده است ولی ما بازی میکنیم و آماده نیستیم، *حبیبه درمورد تحولات اتفاقات اداره میپرسه، دست و پا ش ته یه چیزایی بهش میگم. درمورد کلاس پنج نفره داداش حرف میزنه که چهارتا همکلاسیش خانمن.

* حبیبه: زنداداشمه، باهم همکاریم، ماما یکی از مراکزمونه.

16:30

همه نهار خوردن جز من و محمدامین. تلگرام رو چک میکنم. لقمه اول رو دهنم میزارم، هنوز کامل نجویدمش که گوشیم زنگ میزنه، دخترعمومه میاد حبیبه آمپولش رو بزنه. ته دلم امیدوارم راهشون رو کج کنن سمت خونه حبیبه ولی درکمال ناباوری میان خونه ما، روبه دخترش میگم: محمدامین خوشحاله تو اومدی باهات بازی میکنه، محمدامین با گفتن اینکه: نخیر من نگفتم خوشحالم، ضایعم میکنه. چنددقیقه پیششون میشنم ولی واقعا گشنه امه بهشون میگم نهار نخوردم بیارم باهم بخوریم تعارف میکنن که نهار خوردن، دخترش ولی میل داره با من میاد آشپزخونه، تا میخوام یه لقمه بخورم نمیزاره، دوست داره بازی بازی بهش غذا بدم بخوره و یکی درمیون انگشتم رو گاز میگیره، لقمه تو دهنش یادآوری میکنه که تولدش با تولدم تو یه روزه، میگم: اسرا آدم نباید موقع غذا خوردن حرف بزنه. محمدامین حوصله اش سررفته با اسرا دعوا میکنه که چه خبره این همه میخوری بیا بازی کنیم. صدام میزنن برم درمورد تصادف امون تو شمال و غرق شدن ماشینشون تو رودخونه که توی اداره شنیدم حرف بزنم. میرم اتاق کتاب "صد سال تنهایی" گابریل رو میگرم دستم، قصد دارم زود بخونم تمومش کنم.

18:05

باز صدام میزنن میام پذیرایی میشنم، بالا ه دوتا دخترعمو میرن خونه مامانشون، حبیبه هم دست محمدامین رو میگیره میرن خونه اشون. حالا فضای خونه آرومتر شده، میرم اتاقم اتاق بازه، میکشم تا اتاق تاریک شه، در رو میبندم، گوشی رو دست میگیرم و یکم باهاش ورمیرم. خواهرم در میزنه میاد اتاق، یکم حرف میزنه، میدونم یه چیزیش هست. پیشنهاد میدم چای نبات بیاره دوتایی بخوریم، پیشنهاد میده میوه بیارم دوتایی بخوریم. پیشنهاد میدم سنگ کاغذ قیچی بازی کنیم هر کی باخت پیشنهاد اون یکی رو عملی کنه، میخواد شروع کنه به یادآوری کارایی که برام انجام داده، حوصله غُر شنیدن ندارم میرم "سیب و انار و به" میارم بخوریم. میخوریم، حرف میزنیم، میخندیم، دعوا میکنیم باز میخندیم. حس میکنیم در خونه باز شد، سرم رو از اتاق بیرون میارم و زنداداش رو میبینم و یکم بعد داداش رو، برا شام اومدن و صراحتا دلیل اومدنشون رو اعلام میکنن زنداداش استراحت مطلقه یه شب من رفتم خونه اشون به تغذیه اش رسیدم، بقیه روزها هم داداش هم کارِ خونه میکرده و هم میرفته سرکار خسته شده و مظلومانه طور پناه آوردن خونه ما. زنداداش حرفای زنک سکرت طور از سرکارش آورده برام، بعد از یه هفته مرخصی استعلاجی روزکاری پُروپیمونی داشته، لبخند میزنم با حرفاش، نظرم رو میپرسه، واقعا نظری ندارم درمورد حرفاش.

20:45

به ساعت روی دیوار نگاه میکنم و یادم میافته چند روزه سرظهر ها نمیخوابم، یکم به حرفای زنداداش فکر میکنم، یکم ناراحت میشم یکم هم خوشحال میشم. حس میکنم پاهام خیلی سردشونه، میرم پاپوش میپوشم، با ورودم به پذیرایی همه میخندن، علت رو میپرسم، پاپوش پوشیدن و شلوارکوتاه داشتن رو در تضاد میدونن، توجیه نمیشم اهمیت هم نمیدم. میرم سمت اتاق از لای در نگاه میکنم، بابا داره حافظ میخونه، زیر چشمی منو میبینه میگه: نیتت رو خالص کن بیا جای یکی تفال بزن، منم یادش میارم که دو روزه قراره برا مهدیه تفال بزنه و حافظ بخونه ولی یادش میره. داداشم صدامونو میشنوه با خنده میگه: این مهدیه هنوز ولت نکرده. براش تعریف میکنم که صبح قرار بود بیاد اداره منو ببینه ولی ماشینش اب میشه کلی گرفتار میشه، وقتی هم به من زنگ زد همزمان داشت با باباش دعوا میکرد، یه ساعت سرکارش گذاشتم و آ سر وقتی خداحافظی میکردیم قهقهه میزد. شام حاضره میرم سر سفره، یکی دو لقمه خورده بودم که پیامکی با این مضمون دریافت "لطفا تو تلگرام آنلاین شو"، تلگرام رو باز ، جان نوشته بود احتمالا امسال هم همایش برگزار کنیم، تو هم که پای ثابتی یادت که نرفته. به خواهرم قول داده بودم یه کاری براش انجام بدم، لپ تاب رو باز میکنم و کاغذ قلم میزارم جلو روم، شصت هفتاد درصد کار رو انجام میدم خسته میشم.

22:50

سردمه میرم از اتاق لحافم رو میارم میچپم توش، یهو و بی دلیل دلم تنگ میشه، مثل جن زده ها از زیر پتو بیرون میام و میرم حیاط، یکم قدم میزنم سرما تا مغز استخوانم نفوذ میکنه برمیگردم داخل خونه، لحافمم برمیدارم میرم اتاقم میشینم فکر میکنم، تو رویاهام غرق میشم. میرم آشپزخونه نوشیدنی بخورم، یکم ظرف رو سینک مونده اونا رو هم میشورم.

23:45

خوابم میاد ولی همچنان پیام های به درد نخور توی تلگرام دارم، تلگرام رو میبندم میرم اتاقم، لحافمم همچنان با خودم حمل میکنم، نیم ساعت چهل و پنج دقیقه بعد صدای در اتاقم و باز شدنش رو میشنوم، چشمام رو نیمه باز میکنم تشخیص نمیدم کیه، دست میزنم رو صفحه گوشیم، تصویر خودمو میبینم میخندم و ....

تا 06:06 صبح هم خوابم خب، مثل همیشه هم خواب میبینم.

* جدیدا مثل آدم زود میخوابم، اکثر شبا تا ساعت رو دو نکنم خواب به چشمم نمیاد. :)


"تمام".





بیا، با باد خزان بیا(نوا نگار)

درخواست حذف اطلاعات

موضوع: پاییز دلتنگی

تاریخ: روزهای بیقراری

زمان: بوقت آرامش

مکان: کنج دل

سلام...

یادت هست نُقل حرفای روزهای آ مان چگونه گذشتن اینروزهامون بود؟! درد تو احساسات دخترانه من بود و خشم من آزردگی غرور پُرجونت. چشمام رو میبندم، ذهنم رو خالی میکنم از هر ص ، محو و تهی، آرومه آروم، حالا وقتشه پژواک صدای نفس هات بپیچه توی مغزاستخوانم، بشمرم تعدادشون رو مثل شمردن ستاره ها تو آسمون صاف و پُرستاره بهار، حس کنم گرمای نفست رو مثل گرمای دستات که لمسش توی سحرهای پاییزی خود آرامشه. یادت هست قرارمان بوقت تلاقی عقل و احساسمان در خواستنه؟! بخوای از ته دل، بخوام از ته دل. آه یادم نبود قرارهایمان را با فکر تو مهر زدم نه با حضورت، همان وقتهایی که لابه لای قرارهایمان چگونه سپری شدن آن لحظه های تو تنها کنجکاوی ام بود، همان لحظه هایی که بیشترش با بیخبری میگذشت. بیا ....


مرسی از حورا بخاطر دعوتش.

برگ ان / نوانگار




24 ساعت از زندگی من

درخواست حذف اطلاعات

یک بیست و چهار ساعت با آقاگل منو یاد فضولی خودم انداخت.

دیروز به روایت من:

ساعت 06:06

قبل از اینکه آلارم گوشی به صدا دربیاد زیر لحاف وول میخورم. بیدار شدنم رو پنج دقیقه پنج دقیقه به تاخیر میندازم. با صدای مامان مجبور میشم سرم رو از زیر لحاف بیرون بیارم، دست به کمر جلو در اتاقم ایستاده. دلم برا عصبانیتش ضعف میره، چشم هام نیمه بازه، موهام ژولیده است، لبام خُشکه، با همون ریخت از دور براش بوس میفرستم. میخنده و میگه: بجای لوس شدن شبا یکم زود بخواب الان برا دو دقیقه بیشتر خو دن ماس نکنی. بابا که گویا دستشویی بوده به مامان ملحق میشه و میگه: راست میگه خب خودت نمیخو مارم نمیزاری بخو م، اصلا به من چه باز میرم میگیرم میخوابم. دستامو میشورم، مسواک میزنم، صورتمو میشورم، لباس هامو عوض میکنم. سرصبح ضدآفتاب میمالم به صورتم، رُژ صورتی کم رنگ میزنم، موهامو شونه میکنم، فرق وسط میکنم، یه بسته کش مو کوچولو رنگی رنگی یدم، هرروز با رن مختلف موهامو از پشت میبندم، اینبار قسمت بالایی رو نارنجی و سبز میبندم و قسمت پایینی رو لیمویی و قرمز. زنگ میزنم به آقای همکار، میگه: امروز آفه نمیره سرکار. به بابام میگم پاشو تا یه جایی منو برسون، میپرسه همکارت نیست؟! جواب میدم: نه *حق شیر داره. مطمئنم مامانم از زیر پتو چشم غره اومد.

* حق شیر: خانم هایی که فرزند زیر شش سال دارن حق دارن یک روز هفته نیان سرکار یا هرروز با یک ساعت تاخیر بیان سرکار.

ساعت 07:45

انگشت میزنم و مثل همیشه با سروصدا وارد اتاق میشم، شادی و فرشته تو اتاقن دست میدم باهاشون، خانم "ف" نشست فصلی داره و یته. کامپیوترمو روشن میکنم نامه مهمی ندارم. شوهر فرشته از وقتی رئیس حساب داری شده میچپه تو اتاقش و بیرون هم نمیاد و همین مسئله صبحونه ما رو هم تحت تاثیر قرار میده. جز مربای انجیر هیچی تو اتاق نداریم، شوهر فرشته نون و پنیر می ه و میاد باهم صبحونه میخوریم. وسط صبحونه سه نفر زنگ میزنن، دوتا تماس ها دنیای متفاوت باهم دارن، یکی زنگ زده برا درست انجام دادن کارم و راه افتادن کارش تشکر کنه و اون یکی زنگ زده نق بزنه. بقول دوستم کارای یدی که دارم رو انجام میدم[ قضیه کد یمین و عرق جبین]. پنل مدیریت وبلاگ رو باز میکنم هرازگاهی سر میزنم. با سامانه کار میکنم، زنگ میزنم مراکز و تاکید میکنم تا پنجشنبه فرصت دارن جمع بندی و تحلیل هاشون رو بفرستن. فرشته فارسی حرف میزنه خنده دار میشه برا همین کارای اون که باید زنگ بزنه به شهرای دیگه رو هم تو یه پارت نیم ساعته انجام میدم. چای میخورم. میرم پایین تجهیزات رو سرکشی میکنم تا میرسم اتاق، خانم یکی از مراکز رو میبینم با کوله باری از وسیله، خوش و بش میکنیم یکم دیر اومده بود و میخواست زود کارش رو انجام بدم. تا به کارای دیگه اش تو شبکه برسه سر و تهش رو هم میارم. وقت اداری تموم شده و میخوام برم خونه، *لاکچری رو دم در اتاقشون میبینم سراغ آقای همکار که در غیاب آقای همکاری که همیشه منو میرسونه باهاش میرم رو میگیرم، میگه: اونم امروز نیست. کیفم رو برمیدارم سلانه سلانه برم سرخیابون و تا ی بگیرم برم خونه. چند صدمتر نرفتم که صدای بوق ماشین میشنوم، لاکچریه گویا نزدیکای خونه ما کاری داره و میخواد منم برسونه، سوار ماشین میشم تا سر کوچه امون یه سره حرف میزنه، حرفاش ناتمومه ولی رسیدیم سرکوچه یه دقیقه هم حرف میزنه، تشکر میکنم و میگم: ادامه اش بمونه فردا. سرکوچه دو قدم راه نرفته دخترعمو و پسرعموم رو میبینم که میرن خونه ما، منم سوار میکنن. نمیان داخل گویا مامان زنگ زده پسرعمو برامون نون یده آورده. دخترعموم میگه: حبیبه اومد زنگ بزن بیام آمپولمو بزنه.

*لاکچری: یکی از همکارامونه، نمیدونم کی این اسم رو روش گذاشته.

ساعت 15:30

نهار هنوز آماده نیست، خواهرم بعد از رسیدن از مدرسه و کمی استراحت شروع کرده برا بار گذاشتن نهار، مامانم اگه مجبور نباشه حوصله آشپزی نداره در مقابل ظرف شستنه، اینم بگم که ما ماشین ظرف شویی نداریم. در میزنن، خواهرم میره دم در گویا داداش ماهی سفارش داده اونو آوردن، مال هرکدوممون رو تو کیسه جدا گذاشتن، بابام میره تحویل میگیره میاره خونه. همچنان نهار آماده نیست، مامان برا اینکه دهنمو ببنده برام انار پوست میگیره. داداش و زنداداشم از سرکار میان، طبق عادت همیشگی اول میان خونه ما. محمدامین مهربون شده امروز، خودشو میندازه بغلم و پیشنهاد میده بوسش کنم، من که میدونم سلام گرگ بی طمع نیست یا یه همچین ضرب المثلی. یکم ماشین بازی میکنیم حوصله اش سر میره. میخواد تو گوشی عمل جراحی مغز ببینیم یکم با اون ذوق میکنه، میخواد عمل جراحی دماغ ببینیم، اینبار حوصله من سرمیره میگم: کلاف بیاریم کاردستی درست کنیم، تو نت دنبال ایده واسه کاردستی میگیردیم، هرچی اون خوشش میاد از توانایی من خارجه بنابراین میفرستیم گوشی مامانش. حالا نهار آماده است ولی ما بازی میکنیم و آماده نیستیم، *حبیبه درمورد تحولات اتفاقات اداره میپرسه، دست و پا ش ته یه چیزایی بهش میگم. درمورد کلاس پنج نفره داداش حرف میزنه که چهارتا همکلاسیش خانمن.

* حبیبه: زنداداشمه، باهم همکاریم، ماما یکی از مراکزمونه.

16:30

همه نهار خوردن جز من و محمدامین. تلگرام رو چک میکنم. لقمه اول رو دهنم میزارم، هنوز کامل نجویدمش که گوشیم زنگ میزنه، دخترعمومه میاد حبیبه آمپولش رو بزنه. ته دلم امیدوارم راهشون رو کج کنن سمت خونه حبیبه ولی درکمال ناباوری میان خونه ما، روبه دخترش میگم: محمدامین خوشحاله تو اومدی باهات بازی میکنه، محمدامین با گفتن اینکه: نخیر من نگفتم خوشحالم، ضایعم میکنه. چنددقیقه پیششون میشنم ولی واقعا گشنه امه بهشون میگم نهار نخوردم بیارم باهم بخوریم تعارف میکنن که نهار خوردن، دخترش ولی میل داره با من میاد آشپزخونه، تا میخوام یه لقمه بخورم نمیزاره، دوست داره بازی بازی بهش غذا بدم بخوره و یکی درمیون انگشتم رو گاز میگیره، لقمه تو دهنش یادآوری میکنه که تولدش با تولدم تو یه روزه، میگم: اسرا آدم نباید موقع غذا خوردن حرف بزنه. محمدامین حوصله اش سررفته با اسرا دعوا میکنه که چه خبره این همه میخوری بیا بازی کنیم. صدام میزنن برم درمورد تصادف امون تو شمال و غرق شدن ماشینشون تو رودخونه که توی اداره شنیدم حرف بزنم. میرم اتاق کتاب "صد سال تنهایی" گابریل رو میگرم دستم، قصد دارم زود بخونم تمومش کنم.

18:05

باز صدام میزنن میام پذیرایی میشنم، بالا ه دوتا دخترعمو میرن خونه مامانشون، حبیبه هم دست محمدامین رو میگیره میرن خونه اشون. حالا فضای خونه آرومتر شده، میرم اتاقم اتاق بازه، میکشم تا اتاق تاریک شه، در رو میبندم، گوشی رو دست میگیرم و یکم باهاش ورمیرم. خواهرم در میزنه میاد اتاق، یکم حرف میزنه، میدونم یه چیزیش هست. پیشنهاد میدم چای نبات بیاره دوتایی بخوریم، پیشنهاد میده میوه بیارم دوتایی بخوریم. پیشنهاد میدم سنگ کاغذ قیچی بازی کنیم هر کی باخت پیشنهاد اون یکی رو عملی کنه، میخواد شروع کنه به یادآوری کارایی که برام انجام داده، حوصله غُر شنیدن ندارم میرم "سیب و انار و به" میارم بخوریم. میخوریم، حرف میزنیم، میخندیم، دعوا میکنیم باز میخندیم. حس میکنیم در خونه باز شد، سرم رو از اتاق بیرون میارم و زنداداش رو میبینم و یکم بعد داداش رو، برا شام اومدن و صراحتا دلیل اومدنشون رو اعلام میکنن زنداداش استراحت مطلقه یه شب من رفتم خونه اشون به تغذیه اش رسیدم، بقیه روزها هم داداش هم کارِ خونه میکرده و هم میرفته سرکار خسته شده و مظلومانه طور پناه آوردن خونه ما. زنداداش حرفای زنک سکرت طور از سرکارش آورده برام، بعد از یه هفته مرخصی استعلاجی روزکاری پُروپیمونی داشته، لبخند میزنم با حرفاش، نظرم رو میپرسه، واقعا نظری ندارم درمورد حرفاش.

20:45

به ساعت روی دیوار نگاه میکنم و یادم میافته چند روزه سرظهر ها نمیخوابم، یکم به حرفای زنداداش فکر میکنم، یکم ناراحت میشم یکم هم خوشحال میشم. حس میکنم پاهام خیلی سردشونه، میرم پاپوش میپوشم، با ورودم به پذیرایی همه میخندن، علت رو میپرسم، پاپوش پوشیدن و شلوارکوتاه داشتن رو در تضاد میدونن، توجیه نمیشم اهمیت هم نمیدم. میرم سمت اتاق از لای در نگاه میکنم، بابا داره حافظ میخونه، زیر چشمی منو میبینه میگه: نیتت رو خالص کن بیا جای یکی تفال بزن، منم یادش میارم که دو روزه قراره برا مهدیه تفال بزنه و حافظ بخونه ولی یادش میره. داداشم صدامونو میشنوه با خنده میگه: این مهدیه هنوز ولت نکرده. براش تعریف میکنم که صبح قرار بود بیاد اداره منو ببینه ولی ماشینش اب میشه کلی گرفتار میشه، وقتی هم به من زنگ زد همزمان داشت با باباش دعوا میکرد، یه ساعت سرکارش گذاشتم و آ سر وقتی خداحافظی میکردیم قهقهه میزد. شام حاضره میرم سر سفره، یکی دو لقمه خورده بودم که پیامکی با این مضمون دریافت "لطفا تو تلگرام آنلاین شو"، تلگرام رو باز ، جان نوشته بود احتمالا امسال هم همایش برگزار کنیم، تو هم که پای ثابتی یادت که نرفته. به خواهرم قول داده بودم یه کاری براش انجام بدم، لپ تاب رو باز میکنم و کاغذ قلم میزارم جلو روم، شصت هفتاد درصد کار رو انجام میدم خسته میشم.

22:50

سردمه میرم از اتاق لحافم رو میارم میچپم توش، یهو و بی دلیل دلم تنگ میشه، مثل جن زده ها از زیر پتو بیرون میام و میرم حیاط، یکم قدم میزنم سرما تا مغز استخوانم نفوذ میکنه برمیگردم داخل خونه، لحافمم برمیدارم میرم اتاقم میشینم فکر میکنم، تو رویاهام غرق میشم. میرم آشپزخونه نوشیدنی بخورم، یکم ظرف رو سینک مونده اونا رو هم میشورم.

23:45

خوابم میاد ولی همچنان پیام های به درد نخور توی تلگرام دارم، تلگرام رو میبندم میرم اتاقم، لحافمم همچنان با خودم حمل میکنم، نیم ساعت چهل و پنج دقیقه بعد صدای در اتاقم و باز شدنش رو میشنوم، چشمام رو نیمه باز میکنم تشخیص نمیدم کیه، دست میزنم رو صفحه گوشیم، تصویر خودمو میبینم میخندم و ....

تا 06:06 صبح هم خوابم خب، مثل همیشه هم خواب میبینم.

* جدیدا مثل آدم زود میخوابم، اکثر شبا تا ساعت رو دو نکنم خواب به چشمم نمیاد. :)


"تمام".





24 ساعت از زندگی من

درخواست حذف اطلاعات

یک بیست و چهار ساعت با آقاگل منو یاد فضولی خودم انداخت.

دیروز به روایت من:

ساعت 06:06

قبل از اینکه آلارم گوشی به صدا دربیاد زیر لحاف وول میخورم. بیدار شدنم رو پنج دقیقه پنج دقیقه به تاخیر میندازم. با صدای مامان مجبور میشم سرم رو از زیر لحاف بیرون بیارم، دست به کمر جلو در اتاقم ایستاده. دلم برا عصبانیتش ضعف میره، چشم هام نیمه بازه، موهام ژولیده است، لبام خُشکه، با همون ریخت از دور براش بوس میفرستم. میخنده و میگه: بجای لوس شدن شبا یکم زود بخواب الان برا دو دقیقه بیشتر خو دن ماس نکنی. بابا که گویا دستشویی بوده به مامان ملحق میشه و میگه: راست میگه خب خودت نمیخو مارم نمیزاری بخو م، اصلا به من چه باز میرم میگیرم میخوابم. دستامو میشورم، مسواک میزنم، صورتمو میشورم، لباس هامو عوض میکنم. سرصبح ضدآفتاب میمالم به صورتم، رُژ صورتی کم رنگ میزنم، موهامو شونه میکنم، فرق وسط میکنم، یه بسته کش مو کوچولو رنگی رنگی یدم، هرروز با رن مختلف موهامو از پشت میبندم، اینبار قسمت بالایی رو نارنجی و سبز میبندم و قسمت پایینی رو لیمویی و قرمز. زنگ میزنم به آقای همکار، میگه: امروز آفه نمیره سرکار. به بابام میگم پاشو تا یه جایی منو برسون، میپرسه همکارت نیست؟! جواب میدم: نه *حق شیر داره. مطمئنم مامانم از زیر پتو چشم غره اومد.

* حق شیر: خانم هایی که فرزند زیر شش سال دارن حق دارن یک روز هفته نیان سرکار یا هرروز با یک ساعت تاخیر بیان سرکار.

ساعت 07:45

انگشت میزنم و مثل همیشه با سروصدا وارد اتاق میشم، شادی و فرشته تو اتاقن دست میدم باهاشون، خانم "ف" نشست فصلی داره و یته. کامپیوترمو روشن میکنم نامه مهمی ندارم. شوهر فرشته از وقتی رئیس حساب داری شده میچپه تو اتاقش و بیرون هم نمیاد و همین مسئله صبحونه ما رو هم تحت تاثیر قرار میده. جز مربای انجیر هیچی تو اتاق نداریم، شوهر فرشته نون و پنیر می ه و میاد باهم صبحونه میخوریم. وسط صبحونه سه نفر زنگ میزنن، دوتا تماس ها دنیای متفاوت باهم دارن، یکی زنگ زده برا درست انجام دادن کارم و راه افتادن کارش تشکر کنه و اون یکی زنگ زده نق بزنه. بقول دوستم کارای یدی که دارم رو انجام میدم[ قضیه کد یمین و عرق جبین]. پنل مدیریت وبلاگ رو باز میکنم هرازگاهی سر میزنم. با سامانه کار میکنم، زنگ میزنم مراکز و تاکید میکنم تا پنجشنبه فرصت دارن جمع بندی و تحلیل هاشون رو بفرستن. فرشته فارسی حرف میزنه خنده دار میشه برا همین کارای اون که باید زنگ بزنه به شهرای دیگه رو هم تو یه پارت نیم ساعته انجام میدم. چای میخورم. میرم پایین تجهیزات رو سرکشی میکنم تا میرسم اتاق، خانم یکی از مراکز رو میبینم با کوله باری از وسیله، خوش و بش میکنیم یکم دیر اومده بود و میخواست زود کارش رو انجام بدم. تا به کارای دیگه اش تو شبکه برسه سر و تهش رو هم میارم. وقت اداری تموم شده و میخوام برم خونه، *لاکچری رو دم در اتاقشون میبینم سراغ آقای همکار که در غیاب آقای همکاری که همیشه منو میرسونه باهاش میرم رو میگیرم، میگه: اونم امروز نیست. کیفم رو برمیدارم سلانه سلانه برم سرخیابون و تا ی بگیرم برم خونه. چند صدمتر نرفتم که صدای بوق ماشین میشنوم، لاکچریه گویا نزدیکای خونه ما کاری داره و میخواد منم برسونه، سوار ماشین میشم تا سر کوچه امون یه سره حرف میزنه، حرفاش ناتمومه ولی رسیدیم سرکوچه یه دقیقه هم حرف میزنه، تشکر میکنم و میگم: ادامه اش بمونه فردا. سرکوچه دو قدم راه نرفته دخترعمو و پسرعموم رو میبینم که میرن خونه ما، منم سوار میکنن. نمیان داخل گویا مامان زنگ زده پسرعمو برامون نون یده آورده. دخترعموم میگه: حبیبه اومد زنگ بزن بیام آمپولمو بزنه.

*لاکچری: یکی از همکارامونه، نمیدونم کی این اسم رو روش گذاشته.

ساعت 15:30

نهار هنوز آماده نیست، خواهرم بعد از رسیدن از مدرسه و کمی استراحت شروع کرده برا بار گذاشتن نهار، مامانم اگه مجبور نباشه حوصله آشپزی نداره در مقابل ظرف شستنه، اینم بگم که ما ماشین ظرف شویی نداریم. در میزنن، خواهرم میره دم در گویا داداش ماهی سفارش داده اونو آوردن، مال هرکدوممون رو تو کیسه جدا گذاشتن، بابام میره تحویل میگیره میاره خونه. همچنان نهار آماده نیست، مامان برا اینکه دهنمو ببنده برام انار پوست میگیره. داداش و زنداداشم از سرکار میان، طبق عادت همیشگی اول میان خونه ما. محمدامین مهربون شده امروز، خودشو میندازه بغلم و پیشنهاد میده بوسش کنم، من که میدونم سلام گرگ بی طمع نیست یا یه همچین ضرب المثلی. یکم ماشین بازی میکنیم حوصله اش سر میره. میخواد تو گوشی عمل جراحی مغز ببینیم یکم با اون ذوق میکنه، میخواد عمل جراحی دماغ ببینیم، اینبار حوصله من سرمیره میگم: کلاف بیاریم کاردستی درست کنیم، تو نت دنبال ایده واسه کاردستی میگیردیم، هرچی اون خوشش میاد از توانایی من خارجه بنابراین میفرستیم گوشی مامانش. حالا نهار آماده است ولی ما بازی میکنیم و آماده نیستیم، *حبیبه درمورد تحولات اتفاقات اداره میپرسه، دست و پا ش ته یه چیزایی بهش میگم. درمورد کلاس پنج نفره داداش حرف میزنه که چهارتا همکلاسیش خانمن.

* حبیبه: زنداداشمه، باهم همکاریم، ماما یکی از مراکزمونه.

16:30

همه نهار خوردن جز من و محمدامین. تلگرام رو چک میکنم. لقمه اول رو دهنم میزارم، هنوز کامل نجویدمش که گوشیم زنگ میزنه، دخترعمومه میاد حبیبه آمپولش رو بزنه. ته دلم امیدوارم راهشون رو کج کنن سمت خونه حبیبه ولی درکمال ناباوری میان خونه ما، روبه دخترش میگم: محمدامین خوشحاله تو اومدی باهات بازی میکنه، محمدامین با گفتن اینکه: نخیر من نگفتم خوشحالم، ضایعم میکنه. چنددقیقه پیششون میشنم ولی واقعا گشنه امه بهشون میگم نهار نخوردم بیارم باهم بخوریم تعارف میکنن که نهار خوردن، دخترش ولی میل داره با من میاد آشپزخونه، تا میخوام یه لقمه بخورم نمیزاره، دوست داره بازی بازی بهش غذا بدم بخوره و یکی درمیون انگشتم رو گاز میگیره، لقمه تو دهنش یادآوری میکنه که تولدش با تولدم تو یه روزه، میگم: اسرا آدم نباید موقع غذا خوردن حرف بزنه. محمدامین حوصله اش سررفته با اسرا دعوا میکنه که چه خبره این همه میخوری بیا بازی کنیم. صدام میزنن برم درمورد تصادف امون تو شمال و غرق شدن ماشینشون تو رودخونه که توی اداره شنیدم حرف بزنم. میرم اتاق کتاب "صد سال تنهایی" گابریل رو میگرم دستم، قصد دارم زود بخونم تمومش کنم.

18:05

باز صدام میزنن میام پذیرایی میشنم، بالا ه دوتا دخترعمو میرن خونه مامانشون، حبیبه هم دست محمدامین رو میگیره میرن خونه اشون. حالا فضای خونه آرومتر شده، میرم اتاقم اتاق بازه، میکشم تا اتاق تاریک شه، در رو میبندم، گوشی رو دست میگیرم و یکم باهاش ورمیرم. خواهرم در میزنه میاد اتاق، یکم حرف میزنه، میدونم یه چیزیش هست. پیشنهاد میدم چای نبات بیاره دوتایی بخوریم، پیشنهاد میده میوه بیارم دوتایی بخوریم. پیشنهاد میدم سنگ کاغذ قیچی بازی کنیم هر کی باخت پیشنهاد اون یکی رو عملی کنه، میخواد شروع کنه به یادآوری کارایی که برام انجام داده، حوصله غُر شنیدن ندارم میرم "سیب و انار و به" میارم بخوریم. میخوریم، حرف میزنیم، میخندیم، دعوا میکنیم باز میخندیم. حس میکنیم در خونه باز شد، سرم رو از اتاق بیرون میارم و زنداداش رو میبینم و یکم بعد داداش رو، برا شام اومدن و صراحتا دلیل اومدنشون رو اعلام میکنن زنداداش استراحت مطلقه یه شب من رفتم خونه اشون به تغذیه اش رسیدم، بقیه روزها هم داداش هم کارِ خونه میکرده و هم میرفته سرکار خسته شده و مظلومانه طور پناه آوردن خونه ما. زنداداش حرفای زنک سکرت طور از سرکارش آورده برام، بعد از یه هفته مرخصی استعلاجی روزکاری پُروپیمونی داشته، لبخند میزنم با حرفاش، نظرم رو میپرسه، واقعا نظری ندارم درمورد حرفاش.

20:45


ادامه داره...





24 ساعت از زندگی من

درخواست حذف اطلاعات

یک بیست و چهار ساعت با آقاگل منو یاد فضولی خودم انداخت.

دیروز به روایت من:

ساعت 06:06

قبل از اینکه آلارم گوشی به صدا دربیاد زیر لحاف وول میخورم. بیدار شدنم رو پنج دقیقه پنج دقیقه به تاخیر میندازم. با صدای مامان مجبور میشم سرم رو از زیر لحاف بیرون بیارم، دست به کمر جلو در اتاقم ایستاده. دلم برا عصبانیتش ضعف میره، چشم هام نیمه بازه، موهام ژولیده است، لبام خُشکه، با همون ریخت از دور براش بوس میفرستم. میخنده و میگه: بجای لوس شدن شبا یکم زود بخواب الان برا دو دقیقه بیشتر خو دن ماس نکنی. بابا که گویا دستشویی بوده به مامان ملحق میشه و میگه: راست میگه خب خودت نمیخو مارم نمیزاری بخو م، اصلا به من چه باز میرم میگیرم میخوابم. دستامو میشورم، مسواک میزنم، صورتمو میشورم، لباس هامو عوض میکنم. سرصبح ضدآفتاب میمالم به صورتم، رُژ صورتی کم رنگ میزنم، موهامو شونه میکنم، فرق وسط میکنم، یه بسته کش مو کوچولو رنگی رنگی یدم، هرروز با رن مختلف موهامو از پشت میبندم، اینبار قسمت بالایی رو نارنجی و سبز میبندم و قسمت پایینی رو لیمویی و قرمز. زنگ میزنم به آقای همکار، میگه: امروز آفه نمیره سرکار. به بابام میگم پاشو تا یه جایی منو برسون، میپرسه همکارت نیست؟! جواب میدم: نه *حق شیر داره. مطمئنم مامانم از زیر پتو چشم غره اومد.

* حق شیر: خانم هایی که فرزند زیر شش سال دارن حق دارن یک روز هفته نیان سرکار یا هرروز با یک ساعت تاخیر بیان سرکار.

ساعت 07:45

انگشت میزنم و مثل همیشه با سروصدا وارد اتاق میشم، شادی و فرشته تو اتاقن دست میدم باهاشون، خانم "ف" نشست فصلی داره و یته. کامپیوترمو روشن میکنم نامه مهمی ندارم. شوهر فرشته از وقتی رئیس حساب داری شده میچپه تو اتاقش و بیرون هم نمیاد و همین مسئله صبحونه ما رو هم تحت تاثیر قرار میده. جز مربای انجیر هیچی تو اتاق نداریم، شوهر فرشته نون و پنیر می ه و میاد باهم صبحونه میخوریم. وسط صبحونه سه نفر زنگ میزنن، دوتا تماس ها دنیای متفاوت باهم یکی زنگ زده برا درست انجام دادن کارم و راه افتادن کارش تشکر کنه و اون یکی زنگ زده نق بزنه. بقول دوستم کارای یدی که دارم رو انجام میدم[ قضیه کد یمین و عرق جبین]. پنل مدیریت وبلاگ رو باز میکنم هرازگاهی سر میزنم. با سامانه کار میکنم، زنگ میزنم مراکز و تاکید میکنم تا پنجشنبه فرصت دارن جمع بندی و تحلیل هاشون رو بفرستن. فرشته فارسی حرف میزنه خنده دار میشه برا همین کارای اون که باید زنگ بزنه به شهرای دیگه رو هم تو یه پارت نیم ساعته انجام میدم. چای میخورم. میرم پایین تجهیزات رو سرکشی میکنم تا میرسم اتاق، خانم یکی از مراکز رو میبینم با کوله باری از وسیله، خوش و بش میکنیم یکم دیر اومده بود و میخواست زود کارش رو انجام بدم. تا به کارای دیگه اش تو شبکه برسه سر و تهش رو هم میارم. وقت اداری تموم شده و میخوام برم خونه، *لاکچری رو دم در اتاقشون میبینم سراغ آقای همکار که در غیاب آقای همکاری که همیشه منو میرسونه باهاش میرم رو میگیرم، میگه: اونم امروز نیست. کیفم رو برمیدارم سلانه سلانه برم سرخیابون و تا ی بگیرم برم خونه. چند صدمتر نرفتم که صدای بوق ماشین میشنوم، لاکچریه گویا نزدیکای خونه ما کاری داره و میخواد منم برسونه، سوار ماشین میشم تا سر کوچه امون یه سره حرف میزنه، حرفاش ناتمومه ولی رسیدیم سرکوچه یه دقیقه هم حرف میزنه، تشکر میکنم و میگم: ادامه اش بمونه فردا. سرکوچه دو قدم راه نرفته دخترعمو و پسرعموم رو میبینم که میرن خونه ما، منم سوار میکنن. نمیان داخل گویا مامان زنگ زده پسرعمو برامون نون یده آورده. دخترعموم میگه: حبیبه اومد زنگ بزن بیام آمپولمو بزنه.

*لاکچری: یکی از همکارامونه، نمیدونم کی این اسم رو روش گذاشته.

ساعت 15:30

ادامه داره.





450 درجه فارنهایت

درخواست حذف اطلاعات

اول اینکه خنگ خودتونید.

دوم اینکه تاثی ذیری و تاثیرگذاشتن درمورد هرچیزی برای من به اندازه خودم معنا داره.

سوم اینکه میشه گزینه دوم اینکه رو بازتر کرد و به شرح زیر توضیح داد:

تاثیرگرفتن از کتاب برای من صرفا داخل کلماتی که جمله ها رو تشکیل میدن و گویا بعدترها هم میشن خوراک روح ما خلاصه نمیشه. ده ها بار "قند و پند" رو نه تنها خوانده ام بلکه تک تک کلماتش، طرح نارنجی روی جلدش و حتی تیترهای درشت قصه هاش رو جوئیده ام، نه به این خاطر که قصه شغالش زندگیم رو متحول کرده و روزنه ای روشن و پُرامید پیش چشمانم باز کرده نه نه تاثیرش برای من در درک ظرافت های رفاقت معنا داشت، عمق صداقت و بی ریا بودن دوستی رو در روز تولد دوازده سالگیم برام به ارمغان آورد. سلایق من همواره در حال تغییره، بعضا رو به رُشد و نمو میرود و بعضا رو به زوال، دوران نوجوانیم عاشق خواندن مجله بودم، از لا به لای مطالب علمی و تخیلی برای خودم اکتشافاتی جمع می ، حتی یک زمان هایی توهم رزومه شدن این اکتشافات در آینده رو داشتم. بعضی وقتها تک جمله ها و یا تک بیت هایی که در لحظه شنیدم یا دیدم تاثیری به اندازه دو جلد کتاب قطور بر روی من، عواطفم، علایقم و بصیرتم داشته. بزرگتر که شدم کتاب های سیاه نمایی شده به قلم اجنبی ها رو روانتر و راحتتر از متن های ملموس وطنی میفهمیدم. "بیگانه" فقط و فقط قادر به غرق م در افکارم شد و نگران برای آدمهای پوچ گرایی که با خواندنش قابلیت پوچتر شدن پیدا میکنند. "برنده تنهاست"ِ پائولو کوئیلو مصمم کرد برای برنده شدن، هرچند شاید پائولو چند صد صفحه حرف زد تا به بازنده ها دلگرمی بدهد حتی با کوبیدن برنده ها. برنده تنها نیست یک تاثیر و باور خودخواهی رو هم برایم روشن کرد، وقتی که هدیه اش دادم به دوستم، وقتی بخواند نگاهش به کلماتی که من نگاه میافتد، انگشتش صفحه ای رو که انگشت من ورق زده ورق میزند. "هولدن کالفید" برام یک روح آشنا بود، دنیایی که در آن برای تجربه آزاد هستی. نهج البلاغه آگاهی میده به بینشم. و ...

چهارم اینکه دلیل قسمت اول اینکه اینه که الان یادم اومد قرار بود تو این چالش شرکت کنم.

مرسی از مستور بابت دعوتش :)

و مرسی از جناب دچار بابت دعوتش :)




پیش اومده؟!

درخواست حذف اطلاعات

تا حالا به این فکر کردین که بخاطر عنوان پست بنویسید نه بخاطر پست عنوان؟!

منظورم موضوع نیست عنوانه، یک کلمه، یک متن، یک مصرع شعر یا ...




گویا قراره بعد چند روز سکوت پست های خوب خوب بذارم.

درخواست حذف اطلاعات

گویا رضا جانمان میخواد غافلگیرمون کنه، اسباب طلبیده شدنمون خیلی یهویی و طی تصمیم و برنامه ریزی یک ساعته من در حال فراهم شدنه.

:)




خاطره آروم :)

درخواست حذف اطلاعات

بله اینجانب امتحان "پدیده" ساعت هشت و نیم صبح رو در ترم آ گنده زده و دپرس طور در محوطه ول میچ دی، بعد از چند مین یعنی بعد از چندین مین نهیبی به خویشتن زده و رفتندی دنبال کار کارآموزی و امضا گرفتندی از مربوطه، در این آشفته بازار پریسا بانو دوست بنده مرا تنها نگذاشتندی و پای به پای من به دنبال بودندی که طی اکتشافات و کاراگاه بازی های ما، ارجمند رو سر به زنگاه و در لحظه ورود به جلسه دفاع مسعود نامی که از قدیم الایام طی برگذاری همایش آشنا شده بودندی رو یافتیدندی. درحال به مسعود تبریک گفتندی و از وقت گرفتندی بودیم که پیشنهادی از جانب آن یکی مطرح شدندی که در جلسه دفاع دوستتان حضور به هم رسانندی و بعدتر امضا از بستادندی. خلاصه ما در جلسه دفاع چشم ها رو شستندی و دانمارکی ها و قر ه ها و انواع میوه های رنگین و کافی می و شربت ها رو جور دیگر دیدنی همانا و سوال خواهر مسعود همانا. سوالی با این مضمون: شما از دوست های مسعود بودندی؟! آیا مسعود دعوت دی؟! سوالی که تنها یک سوال نبود، همراه با چشم غُره بود که حواله مسعود شد و ابرو در هم گره زدن به سمت ما. از آنجایی که ادب و معرفت در من نهفته است لب به سخن گشوده و جواب دادندی:

من اومده بودم دنبال کارای کارآموزیم که اتفاقی متوجه شدم جلسه دفاع آقا مسعوده، ازم سراغ پریسا رو گرفت که گفتم همین دور و وراست. از آقا مسعود اصرار و از من تعارف. خلاصه که زنگ زد به پریسا که شما نیای دفاع بی دفاع، لب ها رو غنچه کرده و خودم رو نزدیکتر به خواهر و دم گوشش : آقا مسعود ارادت خاصی به پریسا ما داره و چشمکی حواله خواهر . در ثانیه به ثانیه این لحظات پریسا لبخندی ملیح روی خواهر مسعود میپاشید و رو به مادرش میگفت: شما چرا اینقدر دوست داشتنی اید، تو همین دو دقیقه عاشقتون شدم.

تا تموم شدن دفاع پوست رو لب خواهر مسعود نماند و بیچاره مسعود با چهره ای نگران به خواهرش مینگریست و در دلش هزار بار نثار ما میکرد. نمیدونم چرا حس شیرینی دفاع از دماغش دراومد؟! :|

پدیده رو هم با پانزده پاس شدندی.




انگار منتظر بوده به وقتش بطلبه

درخواست حذف اطلاعات

هیچ وقت در قید و بند توضیح دادن و توجیه اعتقاداتم نبودم و همچین قصدی هم ندارم، ولی میدونم بد نیستم یعنی میدونم خوبم. چون خدا دوستم داره، چون صدامو میشنوه، چون نصف شب یهویی میشینیم با هم حرف میزنیم، همیشه برام وقت داره، حتی اگه من خودمو زده باشم به بیراهه. درسته چادرمو وقتی میرسم به باب الجواد از کیفم درمیارم تازه شروع کنم به سر ، درسته بلند بلند خندیدن از سرم نمیافته. با همین فراز و فرود با همین سراشیبی و سربالایی های رفتاری مواظب دلمم که خالص باشه، هواش پُر باشه از مهربانی. وقتی روی کاشی های حرم که گاه داغ و گاه یخ هستن قدم برمیداشتم با همین دل کوچولو و مهربونم به یاد همه اتون بودم.




دقیق شدن اینبارم رو آدما نتیجه خوبی داشت.

درخواست حذف اطلاعات

هیچ وقت فلسفه لذتی که از آدما و داستان ساختن براشون دارم رو نفهمیدم، براشون اسم انتخاب میکنم، براشون رفتار و اخلاق مشخص میکنم، یکی تُخس یکی شیرین زبان و یکی آروم. منتظر بودم تا غذامو بیارن، زُل زده بودم به ای که کنار باباش بالا پایین میپرید و با زبون درازی از همه چیز ایراد میگرفت، من اصلا اینجالو دوشت ندارم، ببین بابا اینجا هم آسغال ریخته. داستانم داشت جون میگرفت، سَلوا داشت بهونه مادرش رو میگرفت، زبون درازیش و اذیت ش بخاطر نبود مادر بود، باباش باید کم کم عصبی میشد و میگفت: سَلوا بفهم اون خودش ما رو نخواست، نه تو رو نه منو. ولی قرار نیست که داستان های من بشه روایت واقعی زندگی مردم کوچه و خیابان، پدر جوونش گفت: صبر کن مامانت دستش رو بشوره بیاد بعد هرجا خواستی میشینیم. بعد خوردن غذامون سلوا و مامان بابا و اون مرد سیاه سوخته همراهشون رو ندیدم، قرار بود پیاده بریم سمت باغ نادر، روز تاسوعا بود و باغ نادری تعطیل حتی با دونستن این موضوع مسیر هدفمون باغ نادری بود، چند متری جلوتر نرفته بودیم که یه بچه رو دیدم که سرگردان خیابون رو میدوید، حتی از پُشت تشخیص دادم سلواست، تنها بود تنها تنها، گفتم: بابا بابا این سلواست، بابا: سلوا کیه؟!. من: بعدا میگم این همون بچه ای که تو رستوران بود. مامان: خب که چی؟!. من: اه چرا اینقدر سوال میپرسید تنهاست، الانه که گم شه. بابا: پس بدو بگیرش. با سرعت دویدم رسیدم بهش، بچه بابات کو مامانت کو اینجا چیکار میکنی؟! هیچ جو نداد، گفتم دستتو بده من ببرمت پیش مامانت، باز هیچی نگفت فقط سفت دستم رو چسبید. یکم باهم دویدیم خسته شد، گرفتم بغلم مستقیم بردمش جلو رستوران، مامانش نشسته بود رو زمین و تو سرش میزد گریه میکرد، از دور داد زدم نگران نباشید دخترتونو پیدا . نفس نفس میزدم، باباش رسید بچه رو بغل کرد مانتو منم گرفته بود و میگفت: بگو چطوری ازت تشکر کنم. اون یکی مرد سیاه سوخته رو به بچه گفت: توله سگ نمیگی میری گم میشی؟! اهل سنندج بودن.




این پست رو ساعت یازده صبح نصفه ول .

درخواست حذف اطلاعات

شوهرش میگفت نودوهشت سالشه. لباس محلی گُل گُلی خوشگل و تروتمیز تنش بود. دست راستش پُر النگو و دستبند طلا بود. بوی عطرش خیلی حال خوب کن بود. دست چپش ساعت با مارک d&g بود. ناخنای دستش حنا داشت. ناخنش بلند و تمیز و یکدست بود. از روی روسری روی پیشونیش یه روسری دیگه بسته بود.

شوهر غُرغُروش دلیل جوون موندن زنش رو اینطوری توضیح داد: من هفتمین شوهرشم، شش تا رو فرستاده قبرستون بچه هم نیاورده معلومه که جوون میمومنه.

داشتم سِرمش رو از دستش درمیاوردم آروم زیرگوشم گفت: منم دوست داشتم مادر باشم.

یه ساعته یه ژلوفین خوردم چپیدم تو اتاقم و یه درصد هم به این فکر نمیکنم که پس فردا بازید استانی دارم.

+ شکنجه دادن فقط شلاق زدن نیست که روح آدما شکننده تره. زخم نزنیم. زخم زبان نزنیم. همدیگه رو ناراحت نکنیم. دل نشکنیم. منت نذاریم. اذیت نکنیم.




حالا همه میان دستم میندازن :|)

درخواست حذف اطلاعات

خیلی دوست دارم یکی برام قصه زندگی ببافه.

از روز تولدم تا ....




روزای آروم پاییزی

درخواست حذف اطلاعات
اسم آ ین بویی که میدم رو نمیدونم، عطری است که فروشنده زبون باز با شیرین زبانی بهم فروخت، بیست تومن شد، از جلو مغازه اش رد میشدم اومد جلو و گفت: خانم بهمن ماهی بیا عطر ماه تولدتو امتحان کن، لبخند زدم، گفت: دیدی بهمنی ای، آبجی بیا تو برا تستش که پول نمیدی. بوی خوبی داره، خودمو یادم میاره. هان پنل مدیریت رو باز از دلخوشانه هام بنویسم، مثلا از اول صبح هایی که مامان رو بیدار میکنم تا موهامو ببافه و اون میبافه البته به همراه غُر زدن میبافه. مامانم میگه: به کار بردن جمله غُر زدن درمورد مامانا کار بدیه. به دلخوشانه هام فکر میکنم میگه: همین که دو روز یت جور شده و میری تبریز دلخوشیه نیست؟! راست میگه.
+ اینجام سر بزنید. :)