رسانه
رسانه

"سکوت من صدای تو"



همچنان امیدوار به روزهای پیش رو ...

درخواست حذف اطلاعات
به عقب که نگاه میکنم میبینم روزها خیلی زود برام دچار تغییر میشن، اتفاقات زیادی رو تو بازه زمانی کوتاه تجربه میکنم. شادی، غصه، آرامش، بی قراری، دوست داشتن، ن موندن، تجربیات و لحظاتِ در تضاد هم. اینجوری شاید زندگی بار نباشه ولی ترسناکه شایدم بی ثبات. دلم یه قاشق بستنی شکلاتی میخواد فقط هم یه قاشق. و اینکه واقعا در آستانه بیست و پنج سالگی ام، احتمالا یه بیست و پنج سالگی واقعی.



همینقدر پیگیر...

درخواست حذف اطلاعات

چهارتا دوست صمیمی داشتم یعنی دارم

فاطمه: از پیش دبستانی

نعیمه: راهنمایی

مهدیه: از روز اول

پریسا: از سال دو

چند سالی بین منو فاطی فاصله افتاد، تا اینکه پیارسال روال قدیم رو پیش گرفتیم. هرچند الان نوع دوستیمون متفاوتتر از قبله

مهدیه تو بهترین زمان ممکن پدیدار شد. مهدیه مثل یه داستان اومد تو زندگی من و یهو با یه عالمه دلتنگی تنهام گذاشت و رفت

پریسا یه دوست خیلی خوبه حیف که از هم دوریم

هفت سال بیشتره نعیمه رو گم کرده بودم، شش دی تولد نعیمه و فاطمه است، به فاطی تبریک گفتم و دلم هوای نعیمه رو کرد، تو اینستا گشتم تا رسیدم به پیج داداش کوچیکه اش، از قیافه علی یه چیز محو یادم بود، بهش دایرکت دادم، منو میشناخت، قراره امروز با نعیمه حرف بزنم. هیچ اطلاعاتی جز اسم دختر نعیمه از علی نپرسیدم. الان نمیدونم دقیقا قراره با چه ی حرف بزنم، خیلی سال گذشته.




وسط همایش اومدم بگم دارم عاشق این مرد کچل اصفهانی میشم

درخواست حذف اطلاعات

خیلی وقته عاشق نشده بودم، خوشحالم باز میتونم عاشق شم


متاسفانه مرورگر شما، ق لت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب html5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آ ین نسخه می باشد
با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.
param name="autostart" value="false">




متاسفانه مرورگر شما، ق لت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب html5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آ ین نسخه می باشد
با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.
param name="autostart" value="false">



خیلی بی ادب طور

درخواست حذف اطلاعات

اینجاست که میگن بیار و باقالی بار کن.

برداشته واسه زن مطلقه (بی همسر به علت طلاق) پرونده بارداری باز کرده خیر سرش مراقبت هم انجام داده. :|

سهیلا رو هم نوشته صحیلا




هدیه آقاگل :)

درخواست حذف اطلاعات

مقدمه اش حالمو خوب کرد:

مجبورم از همان ابتدا این موضوع را یادآوری کنم که این واقعه نه تخیلی بلکه کاملا حقیقی و اتفاقات آن در عین جالب بودن واقعی حتی گاه ترس آور، باور ن ی و حیرت انگیز است در نتیجه مطالعه آن نیاز به حوصله، شجاعت، واقع بینی و توجه زیاد دارد.

میتونه کتاب خوبی باشه برا انسجام دادن به اینروزهای سرگردانم.




چهل روز تمام

درخواست حذف اطلاعات

مهدیه یه عروسک خوک صورتی داشت، شب یلدا بود و مام خوابگاه بودیم، تصویری با مامان مهدیه حرف میزدیم، اونور خط یکی به مهدیه گفت: اون عروسک چیه دیوونه؟! مهدیه گفت: وقتایی که پری نباشه این رو بغل میکنم، شبیه پری هستش. با خوکه زدم سرش.

این همون خوکه، الان مامان مهدیه اتاق مهدیه رو نشونم میداد، بهم گفت: این رو نگه داشتم برات اومدنی میدم ببری برا خودت.



متاسفانه مرورگر شما، ق لت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب html5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آ ین نسخه می باشد
با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.
param name="autostart" value="false">



پست گویای همه چیزه

درخواست حذف اطلاعات
هیچ وقت فکر نمی تو اوج شاد بودنام، تو وسط خوشبختی غلت زدنام یهو همه چی به طرز وحشتناکی بد شه، تلخ شه. نمیخوام خودم رو گول بزنم پس میدونم که واقعا همینقدر غمگینه. خودم رو بغل میکنم و با دست چپم بازوی دست راستم رو فشار میدم، آروم آروم فشارها رو تبدیل به نوازش میکنم. خودم رو تو آینه نگاه میکنم و غصه دارتر میشم، چرا اینقدر زود دلم به حال خودم سوخت؟! من امیدواری چند ماه پیشم رو میخوام، دلم برا از ته ته دل خندیدنام تنگ شده. همه چی دست به دست هم داده دل تنگیام بیشتر و بیشتر شه، همه چی یعنی حتی کوچکترین و کم اهمیت ترین چیزها، کاش میتونستم بی پرواتر از اینی که هستم باشم، کاش میشد به خودم بفهمونم که توهمات من واقعیت دنیا و آدماش نیست. چرا کاش های زندگیم اینروزا دارن سر به فلک میکشن آخه؟! این عجز و ناله ها از من بعیده خیلی هم بعیده. چرا باید این اندازه ضعیف شده باشم که اعتراف کنم به ناآرومی هایی که جلو چشمام دارن از پا درم میارن؟! چرا نمیفهمم که من یه دختر قوی ام، باید محکم باشم، سخت نباشم قوی باشم. آره من همونم که قراره "اونی باشم که در جستنشم"، به خودم باشه میتونم، یعنی باید بتونم .......... هندزفری رو میچپونم تو گوشم روی دوتا فرش دوازده متری بیست دور، دورِ خودم میچرخم، توی ذهنم پست رو ده برابر ت ر مینویسم و منتشرش میکنم، به کامنت های احتمالیش جواب میدم. کامنت "صخی" همون چیزیه که میخوام ولی به ناچار سانسورش میکنم، تو جواب کامنتش مینویسم: عین کلمه به کلمه حرفات رو برا خودم فرستادم بمونه، دوست دارم هرازگاهی نگاهش کنم و ذوق کنم برا این اندازه درک شدن. میخواستم انتشار پست رو بزنم که با صدای زنگ گوشیم سرم رو برگردوندم و اسم آقای همکلاسیِ کرمانی رو روی صفحه گوشی دیدم یازده دقیقه و ده ثانیه حرف زدیم، زنگ زده بود حالم رو بپرسه. گفت: من همیشه یه چهره انرژیک از شما یادمه، یه دختر که انگار همیشه در حال جنب و جوشه، امیدوارم الانم همون باشی.



"راز دل با تو چه گویم که تو خود راز دلی"

درخواست حذف اطلاعات

من هنوزم تو کیف پولم ع سه در چهار میذارم، به آینه کیف پولم نگاه میکنم و روسریمو درست میکنم.

یه حس کهنه داره، یه حس شبیه بزرگ شدن، پیر شدن نه ها بزرگتر شدن.

تصمیم گرفتم یه صندوقچه چوبی ب م خاطراتمو توش نگه دارم.. یه زمانی یه چیزایی از توش بیرون خواهد اومد که خیلیا حتی فکرش رو هم نمیکنن، یه چیزایی که شاید خیلیاش برا شما آشنا باشه شاید خاطرات شما باشه.. شاید اون روز من نباشم، شاید هم باشم..

اگه تا اون روز از یادتون رفته باشم مطمئن باشید روز موعد یادتون خواهم آمد.




آدمای جدی

درخواست حذف اطلاعات

من زندگی رو شوخی شوخی میگذرونم، بعضی ها متوجه شوخی هام میشن، بعضی ها هم حق دارن متوجه نشن، وقت هایی که صدام آروم و تو دماغی میشه یعنی طرف مقابل متوجه لحنم نشده و منم نمیخوام توضیح بدم و بیخیال از ادامه بحث میخوام حرفمو جمع کنم.




قراره دوستتون نداشته باشم

درخواست حذف اطلاعات

حس میکنم خیلی خودخواهم، وقتی به حسم مطمئن شدم که وقت وقته حرف زدن با مهدیه بود، مثل معتادی شده بودم که بهش مواد نرسیده. رو آدمایی که دوستشون دارم حساسم، بعضی وقتها حس میکنم حساس میشم و حساس میشم و یهو میبینم سربار شدم. و مهمتر از همه، این خصوصیات، آدمی مثل من که ظاهری یخ و رو داره و دورنی عمیقا اختصاصی رو زجر کُش میکنه. به من زیاد محبت نکنید دل میبندم به محبت اتون...




آ ین پست تلخ

درخواست حذف اطلاعات

عصر هندزفری گذاشته بودم گوشم کلاه سوی مم کشیده بودم رو سرم تو حیاط قدم میزدم و آهنگ گوش میدادم و ...

محمدامین اومد پیشم و گفت: پری پری پری با مهدیه حرف میزنی؟!

(هر روز عصر با مهدیه حرف میزدم)

من: نه عزیزم دیگه مهدیه نیست.

اون: یعنی چی؟!

من: رفته پیش خدا

اون: چرا؟!

واقعا چرا؟! برا خودمم سواله


+ پست های بعدی رو تلخ نمینویسم، اگه بازم از مهدیه بنویسم مطمئن باشید از خاطرات خوبمون خواهد بود.




(موقت)

درخواست حذف اطلاعات

کامنت زیر 28 آذر برام ارسال شده، دوست نداشتم یهو جواب بدم و با عصبانیت جواب دادن تلقی شه.

فقط خواستم بگم برا یه تعداد آدم کوته فکر متاسفم همین.

وبلاگ و آدماش برام مهم ان. البته وبلاگ و آدمایی که واقعا ارزشمندن، بیان بلاگرهای دوست داشتنی زیادی داره.




قراره دوستتون نداشته باشم

درخواست حذف اطلاعات

حس میکنم خیلی خودخواهم، وقتی به حسم مطمئن شدم که وقت وقته حرف زدن با مهدیه بود، مثل معتادی شده بودم که بهش مواد نرسیده. رو آدمایی که دوستشون دارم حساسم، بعضی وقتها حس میکنم حساس میشم و حساس میشم و یهو میبینم سربار شدم. و مهمتر از همه این خصوصیات، آدمی مثل من که ظاهری یخ و رو داره و دورنی عمیقا اختصاصی رو زجر کُش میکنه. به من زیاد محبت نکنید دل میبندم به محبت اتون...




عاشقش شدم..

درخواست حذف اطلاعات

نود و دو سالشه، بازاریه، برا چهار سال دیگه چک و وعده قبول میکنه

عاشق امید به زندگیشم.




لطفا دعا کنید

درخواست حذف اطلاعات

تو رو خدا مهدیه منو دعا کنید، دوستم رو دعا کنید.




مهدیه رو دعا کنید

درخواست حذف اطلاعات

مهدیه بعد این همه سال سختی تازه شروع کرده به نفس راحت کشیدن، تازه برا خودش خانم شده، تازه از بند لنفوم بی ریخت آزاد شده، اگه این انفجار گاز بلایی سر مهدیه بیاره من از تمام گرمای جهان حالم بد میشه، متنفر میشم. من مهدیه رو سرحال میخوام، بازم بیاد دوساعت پشت تلفن حرف بزنه و مخمو بخوره و تحملش کنم، دستش بندازم اذیتش کنم، مهدیه فقط باشه و من زل بزنم به خُل بازیاش، زمین صاف رو ده بار بخوره زمین و برا هربارش بخندم، باشه و دوتایی ک شان رو سرکار بذاریم، رامین یادته میگفتی: نود درصد انرژیم توی نمایشگاه صرف کنترل مهدیه شد؟! مهدیه باشه و من اصلا کنترلش نکنم برا خودش حرف بزنه فقط. مهدیه همونطور خوشگل باشه، از مهر 92 ما خواهریم، مهدیه تنها یه که اجازه داره تو رختخوابم بخوابه، لباسمو بپوشه، مهدیه تک فرزنده، خدا بعد 16 سال به مامانش هدیه داده، مهدیه باشه و تا ده شب دوتایی بمونیم لاله پارک، بریم توسکا، بریم شاه گلی و مردمو دید بزنیم، هی پراید قراضه اش روشن نشه و هی گارسون معین دربار هلش بده، فقط مهدیه بمونه، همونطور خوشگل بمونه، مهدیه باشه و حسودی کنه لباس عروس 30 سال پیش مامانش الان اندازه منه و چون مهدیه چاقتر از منه تنش نمیشه!




برا مهدیه نوشتم.. نخونین ناراحت میشین.

درخواست حذف اطلاعات
قصه ات پر غصه بود خیلی خیلی.. ب مامانت میگفت: پری دیگه تو دختر مایی تو بی ت کنی ما چه کنیم، بی ت نکن دخترم. مگه میشه؟! ب بهم گفتن شام بخور، تو نخوری مام نمیخوریم، مگه میشه؟! مگه ما برا شام عروسیامون نقشه نکشیده بودیم؟! هان؟! حتی دسرهاش رو هم مشخص کرده بودیم. مامانت صدام زد برم آ ین بار ببینمت ولی من فرار ، زار زدم هزار بار مُردم، کاش تو بیمارستان هم نمیدیدمت، شب قبل حادثه خیلی قشنگ بودی، خیلی قشنگ میخندیدی، حتی نت هم ادا نداد، یادته چقدر حرف زدیم؟! مثل همیشه تو بیشتر حرف زدی و من بیشتر گوش دادم، یادته چطور دستت مینداختم و قهقهه میزدی؟! مهدیه میدونی کی بیهوش شدم؟! و ه بودم برات میت بخونم، مهدیه برا توو، دوسال سرطان مثل کنه چسبید بهت ولی هیچ وقت به این فکر نکردیم که نباشی، یادته یه بار از این حرفای مز ف زدی، زدم تو دهنت؟! یادته گفتم: خفه شو بیشعور؟! تقدیر تو موندن نبود، بیماری رو ش ت دادی ولی آتیش افتاد به جونت، صورتت مثل قرص ماه بود، چشمات فقط غصه داشت، پرستار بالا سرت میگفت: پری اومده، پاشو تنبل دوستت اومده. مامانت میگفت: آ ین لحظه هوشیاریت منو صدا زدی، چی میخواستی بگی که حتی به مامان معصومه ات که محرم اسرارت بود نگفتی؟! امروز بابات بغلم کرده بود و میگفت: پری دورت بگردم تنها شدی؟! پری دختر من بی معرفت نیست بخدا فلک اونو از تو جدا کرد. بابات بهم گفت: اگه قراره نبود مهدیه باعث شه ولمون کنی همین الان بگو شماره ات رو از گوشی حذف کنم. قرار بود جمله: مهدیه بنت ... رو از زبان عاقد سر سفره عقدت بشنوم نه ... بهت گفتم: مامانت ده و نیم صبح زنگ زد به من؟! گفت: لباس خوشگلاتو بپوش بیا، گفتم: معصومه مهدیه به هوش اومده؟! گفت: گوشی رو بده به بابات، دیدم بابام داره گریه میکنه.



عاشقی جرم قشنگی است

درخواست حذف اطلاعات

ترم های اول بودم، به لباس های م میگفتم: لباس مدرسه.!

سر این همیشه مس ه میشدم.

میگفتن: هنوز هوای مدرسه تو سرشه.

ترم آ هم بودم باز به لباس میگفتم: لباس مدرسه.!

باز هم مس ه میشدم.

میگفتن: این آدم نمیشه.

الان هم به لباس های اداره میگم: لباس مدرسه.!

اینبار میخندن ولی مس ه نمیکنن.

متاسفانه مرورگر شما، ق لت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب html5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آ ین نسخه می باشد
با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.
param name="autostart" value="false">



(20:10)نشستم فست فود قدیمی و منتظرم ساندویچم آماده شه.

درخواست حذف اطلاعات

کاری به هفته پُرکار و شلوغی که گذشت ندارم

کاری به بازرسی امروز ندارم

کاری به معاون اداره کل تجهیزات استان که فکر می یه مَرد ریشو و اخمو و شصت ساله است ولی یه جوون بیست و هشت سی ساله خنده رو بود ندارم

کاری به اقتدار و آروم بودنش هم ندارم، حتی کاری به جدی بودناش هم ندارم

کاری به صبحونه نخورده ندارم، کاری به کارای نکرده ندارم

کاری به دست خط بد شده ندارم

فقط اومدم بگم، بارانیم رو تنم ، روسری رو سرم و راه افتادم

رسیدم، رسیدم به جایی که باید

روسری رو از روی موهام کَندم

گوشی رو گرفتم دستم و برای آ ین بار از خودم ع گرفتم

نشستم رو صندلی، گفتم بزن

الان منم و موهای پسرونه ام و آینه.

حتی کاری به پسخور که قرار بفرستن هم ندارم.




این مرد

درخواست حذف اطلاعات
دختر قوی ایم، میتونم از حقم دفاع کنم، یاد گرفتم ثباتم رو به جامعه ام تحمیل کنم. ولی هیچ وقت دوست ندارم مرد باشم، سخت باشم و ظرافت دخترانگیم رو یادم بره، با ح چشمام حرف میزنم، مچ دستام رو میذارم زیر چونه ام و سفت صورتمو با دستام بغل میکنم و دخترانه زُل میزنم به مامان که یازده تا زعفرانی که کاشته رو الان داره برداشت میکنه. صبح میرسونتم سرخیابون، زنگ میزنه مطمئن شه راحت رسیدم، یهو بی هوا دلش میخواد زنگ بزنه مطمئن شه خوبم، شوخی میکنه باهام، دعوا میکنم باهاش، عاشق ه با اینکه ذات دیکتاتوری داره، دوست داره آزاد بارم بیاره، آزادانه فکر کنم و آزادانه رفتار کنم، به همه این ا اهمیت میده ولی نهایتا معتقده هرچی خودش میگه درستتره، میگه درستتره ولی حق میده قبول نکنم، بابامو میگم. زمستون بوده، چهارشنبه بوده، برف بوده، پیکان اب بوده، سرکار بوده، رمضان بوده، روزه بوده، زنش دردش گرفته بوده، درد زایمان، میاد ببرتش بیمارستان، تو اون هوا تو اون شهر یه تا ی گیر میاره با یه مسافر، مجبور میشه به مسافره بگه: مگه قراره ناف بچه رو تو ببری که لج کردی نمیری صندلی جلو بشینی. اون بچه من بودم که سحرگاه فردا اون روز دنیا اومدم هنوزم که هنوزه بابا میگه: تو مردترین دختر زندگی منی، تازه قرار بود نافتم اون آقا کچله ببره. بیرحمه دقیقا اندازه دل رحم بودنش بی رحمه. میپرسه چته؟! چی بگم وقتی خودمم نمیدونم چمه. میتونم خوش باشم، میتونم بخندم یعنی خوشم، میخندم. به روش نمیارم سنم دو رقمیه رقم اوش هم یک نیست، پس بله قربان پای بازیِ اکتشافیش میشم. بازی میکنیم، میگه همیشه که نباید فشار رو از بازو دست گرفت، بیا اینبار از پا بگیر نظرت؟! ازش ع میگیرم و و میخندم. میگه: دیدی لبخندت قشنگتره؟! "مردای زندگیمون"