رسانه
رسانه

دچــآر باید بود..



همه ی "من"

درخواست حذف اطلاعات


چهره های گذشته ام را من

با خود حمل می کنم

چون درختی که حلقه های سال هایش را

حاصل جمع آن ها یعنی «من»


آینه تنها آ ین چهره ام را می بیند

من اما..

همه ی چهره های گذشته ام را با خود دارم.


{ توماس ترانسترومر }





ناخودآگاه بیرون زده ایرانیان

درخواست حذف اطلاعات


ژاک لاکان معتقد است: «ناخوداگاه بیرون است» این تز لاکانی به این معناست که برای پی بردن به عقده های سرخورده و تلمبار شده یک فرد (یا جامعه) نیاز به روانکاوی و صرف ساعت های طولانی نیست بلکه کافیست با نگاهی دقیق به علایق، گفتارها، رفتارها (از قبیل ورزش محبوب، موسیقی مورد علاقه، هایی که دوست دارد، کتاب هایی که می خواند، ع هایی که از خود در فضاهای مجازی منتشر می کند، نظام و حاکم محبوب، نوع پوشش و امثالهم) به ناخوداگاه او پی برد.

این تز «ناخوداگاه بیرون است» در تحلیل ناخوداگاه جمعی یک جامعه نیز می توان به کار برد، چند وقت پیش یک لطیفه قابل تاملی را در فضای مجازی با این مضمون که «تمام مردم دنیا با تایتانیک گریه کرد اما ایرانی ها خود یی» مشاهده ، اگر با نگاه روانکاوانه بنگریم هیچ جک یا لطیفه ای بدون دلیل روانی در جامعه ای مورد استقبال قرار نمی گیرد. (فروید لطیفه ها را یکی از ابزارهای مناسب برای شناخت ناخوداگاه می دانست)

ناخوداگاه بیرون زده ایرانیان یا «ابژه، ابژه نیاز هست» در این لطیفه به خوبی مشهود است. جامعه ایرانی دهه هفتاد شمسی که به لحاظ مسائل و روابط زن و مرد به شدت بسته تر بود سعی می کرد از هر «ابژه ای» حتی هنری و سینمایی خوانشی عرضه کند (به وضوح در خوابگاههای دانشجویی مشاهده می شد که اغلب دانشجویان در برخورد با یک اثر از دیوید لینچ یا استنلی کوبریک و سایر کارگردانان بزرگ سینما ابتدا صحنه های را تماشا کرده و سپس به تماشای خود می نشستند)
این ناخوداگاه بیرون ایستاده یا تعریف ابژه ها بر اساس نیازهای نشده در بسیاری از کنش های و اجتماعی ما مشهود است.
از انتخابات های شوراهای شهر که ن ک دا سعی می کنند با آرایش های خاص رای جامعه را جمع نمایند، تا کلاس های و شمشادهای محوطه دانشکده، از پرسه زنی در خیابان ها تا رفتن به سینما و پارک...همه و همه نشان می دهد ابژه نیاز در این جامعه یا ناخوداگاه بیرون ایستاده پر از خوانش ها و عقده های سرکوب شده است.

«ابژه» ها به هیچ وجه برای همه سوژه ها معنی و مفهوم ی انی ندارند و هر بر اساس نیاز خود دست به تعبیر و خوانش ابژه ها می زند.


+فرهاد قنبری




نه رنج اره، نه زخم های جفا

درخواست حذف اطلاعات


درخت اگر متحرک بدی ز جای به جا
نه رنج اره کشیدی نه زخم های جفا

نه آفتاب و نه مهتاب نور بخشیدی
اگر مقیم بدندی چو ص ه صما

فرات و دجله و جیحون چه تلخ بودندی
اگر مقیم بدندی به جای چون دریا

هوا چو حاقن گردد به چاه زهر شود
ببین ببین چه زیان کرد از درنگ هوا

چو آب بحر سفر کرد بر هوا در ابر
خلاص یافت ز تلخی و گشت چون حلوا

چو اندکی بنمودم بدان تو باقی را
ز خوی خویش سفر کن به خوی و خلق خدا


{ مولوی }





عواقب هر انتخاب ، مهم تر از چیزی اند که فکرشو میکنی...

درخواست حذف اطلاعات


1.برای پذیرفتن این نوشته باید در ابتدا این حرف دیوید هیوم رو، روی چشم گذاشت که: "از منظر جهان هستی حیات یک انسان اهمیت بیش تری از حیات یک صدف ندارد."

این حرف بدیهیه، هرچند میشه پیامدهای ایده مخالف این حرف رو هم بررسی کرد. یعنی این گفته که "انسان اشرف مخلوقات است". (در دنیای فعلی و به طور خلاصه تر در mother! آرنوفسکی میشه بیشتر نتایج این ایده ادیان ابراهیمی رو تماشا کرد، این که مجوز انجام چه کارهایی رو در قبال باقی موجودات و کره زمین به انسان داده.)

همینطور در دو نگاه متفاوت، میشه از حرف هیوم اینطور برداشت کرد که: زندگی انسان مثل باقی موجودات ارزشمنده و یا زندگی انسان هم مثل باقی موجودات ذاتا اهمیت خاصی نداره. و این ما، خود انسان ها بودیم که برای زندگی مون ارزشی ذاتی قائل شدیم تا سنگ رو سنگ بند بشه، تا احتمالا بتونیم جامعه ای تشکیل بدیم.


2. این روزها دارم به پاد ت چنل بی گوش میکنم. تو این پاد ت ها قصه مردها و زن هایی روایت میشه که زندگی متفاوتی از دیگران در پیش گرفتند تا در نهایت داستان زندگی شون، به ماجرای هیجان انگیزی تبدیل بشه که ما حتی از شنیدنش هم لذت میبریم.

اکثر این داستان ها روایت زندگی افرادیه که در نگاه ت، قانون و جامعه، جنایتکار، خلاف کار یا حداقل قانون شکن شناخته میشن و در نهایت کارشون به زندان یا حتی مجازات منتهی میشه.

آ ین داستانی که شنیدم، قصه راست اولبریکت بود، خالق وبسایت سیلک رود (silk road) که به آمازون هم معروف بوده. "راست" لیبرترین بوده و عقیده داشته که هر ی خودش حق داره تصمیم بگیره که چی ب ه، چی رو استفاده کنه یا چه چیزی رو وارد بدنش ه. لیبرترین ها در نگاه کلی خواهان خودمختاری و انتخابند و اولویت شون داوری و تشخیص فردیه.


3. حتی لیبرترین ها هم به وجود ت مرکزی اعتقاد دارند. اما تی که صرفا از افراد و اموالشون در برابر اقدامات جنایی دیگران محافظت کنه. با یک نگاه واقع گرایانه، ت و نیروهای امنیتی وجود دارند و وجود خواهند داشت و های فردی مردم رو هم محدود خواهند کرد. اما اصلا شاید وجود اونهاست که بازی زندگی این آدم ها رو جذاب میکنه. م ترین دیالوگ سریال بریکینگ بد هم شاید به همین موضوع اشاره میکنه: "اگه قرار باشه من هرکاری که دوست داشتم انجام بدم و بعدش هیچ عواقبی برام نداشته باشه دیگه زندگی چه معنایی داره؟"


4. تا به اینجا زندگی پرمخاطره ای نداشتم، هرکاری که دوست داشتم ن ، چون از عواقبش میترسیدم. احتمالا از اینجا به بعد هم شبیه باقی گله، به همین راه های از پیش تعیین شده و همین زندگی پرملال و تکراری و بی معنی ادامه خواهم داد. اما این باعث نمیشه پایان هر پاد ت آرزو و دل دل نکنم که صاحب اون زندگی پرماجرا بتونه به شکلی فرار کنه تا بیرون از زندان های جامعه به زندگیش ادامه بده و همین جا با مزایا و عواقب کارهایی که دوست داشته انجام بده و انجام هم داده، مواجه بشه.





به هر قیمتی بودن...

درخواست حذف اطلاعات


داشتم زندگینامه فریدون فروغی رو از ویکیپدیا میخوندم و به این فکر می چطور یه هنرمند تصمیم میگیره با خلق اثری مثل "سال قحطی" به شکلی خودخواسته زندگی حرفه ایش رو به نابودی بکشونه. مخصوصا اینکه فریدون از اون دسته آدم هایی بوده که هم از سیستم قبلی زخم خورده، هم از سیستم فعلی.

بعد به این نتیجه رسیدم که بعضی از آدم ها، آدم ِ به هر قیمتی بودن، نیستند. درست برع اکثر آدم هایی که در سیستم فعلی کتاب چاپ میکنند، میسازند، یا آهنگ منتشر میکنند. این ها حاضرند هر خواری رو تحمل کنند و حتی برخلاف عقاید و مرام شخصی شون کار کنند، اما فقط باشند!

یه مدت پیش ژوله، سلسله پست هایی رو منتشر کرده بود با هشتگ #من_و_سانسورچی و از دیگران هم دعوت کرده بود که از تجربه های خودشون صحبت کنند. به نظر حرکت شجاعانه ای می اومد اما انگار اون هم وقتی این تصمیم رو گرفت که از سیستم به بیرون پرت شده بود. به غیر از غرابت داستان ها چیزی که برای من عجیب بود، تن دادن این همه آدم و به اصطلاح هنرمند به این همه تحجر و وقاحت و تاریک شی در این سال ها بود.

میشه اینطوری توجیهش کرد که سپردن کامل فضا به اون آدم های عقب مونده فقط کار رو بدتر میکرد و حضور همین نیم بندها و نیمه منتقدها حداقل کمی محیط رو تلطیف و باعث اصلاح مثلا تدریجی سیستم از درون میشد. این حرف ها میتونه تا حدودی درست باشه و تا حدی هم فقط یک بهانه بنظر برسه .

البته میشه هنربندی که برای گذران زندگی مجبور به کار به این شکل در بخش های مختلف این سیستم توتالیتر هست، رو تا حدی درک کرد . گذران زندگی هیچ وقت شوخی نبوده.





ساده پیش رفتن..

درخواست حذف اطلاعات


ما به قول او به هم پیوستیم و سه ماه را با هم گذر م. دخترک پیراهن پیچازی می پوشید، چشم های سبز-خا تری و رفتاری دوستانه داشت، زود و راحت عاشق و معشوق شدیم، یاریِ بخت باورم نمی شد. باور نمی بتوان به این سادگی دوست و هم بالین شد، با هم خندید، و نوشید و گاه دودی گرفت و در کنار هم گوشه ای از دنیا را گشت، و بعد بدون تهمت و سرزنش از هم جدا شد. خودش می گفت بادآورده را باد می برد، و <<این را با صمیمیت می گفت>>.
بعدها که به این واقعه فکر می ، از خودم می پرسیدم آیا ساده پیش رفتن ماجرا نبود که باعث شگفتی ام می شد؟ آیا انتظار پیچیدگی بیشتری را نداشتم که نشانگر... نشانگر چه؟ عمق؟ جدی بودن؟ گرچه، خدا می داند، می توان پیچیدگی داشت بدون هیچ نوع ژرفا و جدیتِ دلگرم کننده.


+درک یک پایان | جولین بارنز | حسن کامشاد | 206 ص




همه ی "من"

درخواست حذف اطلاعات


چهره های گذشته ام را من

با خود حمل می کنم

چون درختی که حلقه های سال هایش را

حاصل جمع آن ها یعنی «من»


آینه فقط آ ین چهره ام را می بیند

من اما همه ی چهره های گذشته ام را

با خود دارم.


{ توماس ترانسترومر }





دیگر ول کرده ام نگرانی برای این زندگی بد ترکیب را...

درخواست حذف اطلاعات


بیا درباره فلسفه حرف نزنیم، رهایش کن، ژان.
یک وار کلمه، یک وار کاغذ، چه ی حالش را دارد.
درباره فاصله گرفتنم از خودم حقیقت را به تو گفته ام.
دیگر ول کرده ام نگرانی برای این زندگی بد ترکیب را
که نه بهتر است و نه بدتر از تراژدی های معمول بشری.

بیشتر از سی سال است که زیر بار مشاجراتمان بوده ایم
مثل همین حالا، در جزیره ای زیر آسمان های حاره.
از رگبار فرار می کنیم، یک دقیقه بعد، باز هم خورشید تابان
و من منگ می شوم، گیج می شوم از عطر زمردین برگ ها.

ما زیر کف های روی موج، زیر آب می رویم
ما تا آن دورها شنا می کنیم، تا جایی که افق پیچاپیچ بوته موز است،
با آسیاب های کوچک نخل

و من متهمم: که برای کار بزرگ عمرم قدمی بر نمی دارم،
که از خودم به اندازه کافی انتظار ندارم،
که می توانستم از کارل یاسپرس یاد بگیرم،
که نگاه تحقیر آمیزم به شه های این عصر بی پایه تر شده.

من روی موج تاب می خورم و به ابرهای سفید نگاه می کنم.
حق با توست، ژان..

من نمی دانم چطور غمِ رستگاریِ روحم را داشته باشم.

بعضی ها طلبیده اند؛ آدم های دیگر به همان خوبی که می توانند کارشان را پیش می برند.
قبول دارم، چیزی که سرم آمده، منصفانه است.


من به وجاهت پیران دانا تظاهر نمی کنم.
نمی شود با کلمات ترجمه اش کرد، من خانه ام را همینی برگزیدم که اکنون هم هست.
در همین چیزهای این دنیا، که وجود دارند، و به همین دلیل هم شادمانمان می کنند:
برهنگی ن در ساحل، م وط مسی رنگ هایشان،
درخت چنار، بوته های زرد، سرخ، که می بلعمشان
با چشم هایم، لب هایم، زبانم، آب آناناس، آب آلوهای ترش،
رام با یخ و شیره، ارکیده های بلند
در جنگل باران خیز، جایی که درخت ها بر پاهای دراز ریشه هایشان ایستاده اند.

می گویی مرگ تو و من نزدیکتر و نزدیکتر می شود
ما عذاب برده ایم و این زمین مسکین کافیمان نبوده است.
خاک سیاه کبود باغ های سبزیجات
همینجا خواهد بود، چه نگاهشان کنیم، چه نه.


دریا، مثل امروز، از اعماقش نفس بر خواهد کشید.
من، به کوچک شدن، ناپدید می شوم در بیکران، آزادتر و آزادتر.


{ چسلاو میلوش }


http://s8.picofile.com/file/8338247400/papillon_1973_ _harmonydl_212990_2018_09_25_21_37_12_medium_.jpg


in the very last scene of papillon (1973)

{jerry goldsmith - theme from papillon}




اعتماد یعنی صبر برای فاش شدن اولین دروغ...

درخواست حذف اطلاعات


در سنی مشخص، بی اعتمادیِ انسان آن قدر دقیق و حساس می شود که دیگر تمایل به باور ی وجود ندارد.


+فیلیپ راث




ریاکاری...

درخواست حذف اطلاعات


کت می خوانم به نام « ریاکاری». در این کتاب نوشته شده که «قفل» برای این روی در قرار داده شده که آدم درستکار را درستکار نگه دارد. یک درصد از مردم ریاکار و هستند، اینها به دنبال باز قفل ها و دستبرد به خانه ها هستند. یک درصد از مردم نیز همیشه درستکار هستند و تحت هیچ شرایطی ریاکاری نمی کنند. باقی 98 درصد مردم تا زمانی درستکارند که همه چیز درست باشد. یعنی اگر شرایط به نحوی رقم بخورد که آنها به حد کافی وسوسه شوند ممکن است دست به خطا بزنند.

معمولاً قفل ها برای جلوگیری از نفوذ ان و ریاکاران روی در نصب نمی شود، چون ها بلد هستند که چگونه قفل ها را باز کنند، قفل ها برای حفاظت از مردم نسبتاً درستکار هستند تا آنها به قدر کافی وسوسه نشوند و درستکار باقی بمانند.

یعنی (تقریباً) تمام آدم ها پتانسیل کج روی را دارند اما قیمت هر ی با دیگری فرق دارد و آستانه وسوسه هر ی با دیگر تفاوت دارد.

از منظر اجتماعی نویسنده در کتاب « ریاکاری» آزمایش جالبی انجام داده است. او در یک رستوران به عده ای از مشتریان چند سؤال می دهد تا آنها در ازای گرفتن 5 دلار به این سؤالات پاسخ دهند، اما هنگام دادن پول به جای 5 دلار 9 دلار می دهد و به گونه ای تظاهر می کند حواسش نیست و اشتباهاً 9 دلار داده است. برخی ازمشتریان صادقانه 4 دلار اضافه را برمی گردانند اما عده ای هم به روی خود نیاورده و 9 دلار را در جیب می گذارند و رستوران را ترک می کنند.

در آزمایش دیگری همین کار تکرار می شود با این تفاوت که نویسنده در هنگام گفت و گو با مشتریان، تلفن همراهش زنگ می خورد و چند دقیقه ای با تلفن صحبت می کند و در انتها از مشتری برای اینکه وسط گفت و گو با آنها، به تلفن همراهش جواب داده عذرخواهی نمی کند. در این آزمایش تعداد انی که 4 دلار اضافه را برمی گردانند کمتر از آزمایش اول است.

نویسنده این گونه نتیجه می گیرد که وقتی مشتریان احساس می کنند نویسنده وقت آنها را بدون عذرخواهی گرفته، درصدد انتقام بر آمده و پول بیشتری که اشتباهاً نویسنده به آنها داده را باز نمی گردانند. این آزمایش حاوی نکته جالبی است که می توان از آن برای توجیه اینکه چرا در جهان آمار بالایی از ریاکاری و ی وجود دارد، استفاده کرد. در واقع هریک از مردم زمانی که حس می کنند به آنها از سوی جامعه ظلم می شود یا حق آنها در جایی خورده می شود، هرجا که دستشان برسد سعی خواهند کرد تا با ریاکاری و ی این حق خورده شده را جبران کنند!

در واقع این سطح از ی و ریاکاری در همه جوامع به نوع تعامل حکومت ها با مردم بازمی گردد. می توان نتیجه گرفت که رفتار ت ها بشدت روی شکل گیری اخلاق در جامعه تأثیرگذار بوده و به سادگی می تواند مرزهای اخلاق را جابه جا کند. بنابراین قانونگذار باید در وضع قوانین، قوه مجریه در اجرا و سیستم قضایی در قضاوت، منافع لایه ها و طبقات اجتماعی مختلف را مورد نظر قرار دهد تا احساس مورد ظلم واقع شدن در میان هیچ کدام از اقشار جامعه احساس نشود، با این کار اخلاق مداری در جامعه پررنگ می شود؛ اما در صورتی که الگوهای رفتاری حاکمیت به شکلی باشد که مردم احساس ظلم کنند، مردم خود را محق به نادیده گرفتن هنجارهای اخلاقی خواهند دانست و ریاکاری در جامعه پررنگ شده و بعد از یک دوره زمانی از اخلاق تنها نامی باقی می ماند.


+داود قرایلو




عواقب هر انتخاب ، مهم تر از چیزی اند که فکرشو میکنی...

درخواست حذف اطلاعات


1.برای پذیرفتن این نوشته باید در ابتدا این حرف دیوید هیوم رو، روی چشم گذاشت که: "از منظر جهان هستی حیات یک انسان اهمیت بیش تری از حیات یک صدف ندارد."

شاید، حداقل در اینجا، نیازی به ریشه ی و پیدا پیامدهای ایده مخالف این حرف که "انسان اشرف مخلوقات است" نباشه. (هرچند میشه خیلی ساده در mother! آرنوفسکی بیشتر نتایج این ایده ادیان ابراهیمی رو تماشا کرد.)

در دو نگاه متفاوت، میشه از حرف هیوم اینطور برداشت کرد که: زندگی انسان مثل باقی موجودات ارزشمنده و یا زندگی انسان هم مثل باقی موجودات ذاتا اهمیت خاصی نداره. و این ما، خود انسان ها بودیم که برای زندگی مون ارزشی ذاتی قائل شدیم تا سنگ رو سنگ بند بشه، تا احتمالا بتونیم جامعه ای تشکیل بدیم.


2. این روزها دارم به پاد ت چنل بی گوش میکنم. تو این پاد ت ها قصه مردها و زن هایی روایت میشه که زندگی متفاوتی از دیگران در پیش گرفتند تا در نهایت داستان زندگی شون، به ماجرای هیجان انگیزی تبدیل بشه که ما حتی از شنیدنش هم لذت میبریم.

اکثر این داستان ها روایت زندگی افرادیه که در نگاه ت، قانون و جامعه، جنایتکار، خلاف کار یا حداقل قانون شکن شناخته میشن و در نهایت کارشون به زندان یا حتی مجازات منتهی میشه.

آ ین داستانی که شنیدم، قصه راست اولبریکت بود، خالق وبسایت سیلک رود (silk road) که به آمازون هم معروف بوده. "راست" لیبرترین بوده و عقیده داشته که هر ی خودش حق داره تصمیم بگیره که چی ب ه، چی رو استفاده کنه یا چه چیزی رو وارد بدنش ه. لیبرترین ها در نگاه کلی خواهان خودمختاری و انتخابند و اولویت شون داوری و تشخیص فردیه.


3. حتی لیبرترین ها هم به وجود ت مرکزی اعتقاد دارند. اما تی که صرفا از افراد و اموالشون در برابر اقدامات جنایی دیگران محافظت کنه. با یک نگاه واقع گرایانه، ت و نیروهای امنیتی وجود دارند و وجود خواهند داشت و های فردی مردم رو هم محدود خواهند کرد. اما اصلا شاید وجود اونهاست که بازی زندگی این آدم ها رو جذاب میکنه. م ترین دیالوگ سریال بریکینگ بد هم شاید به همین موضوع اشاره میکنه: "اگه قرار باشه من هرکاری که دوست داشتم انجام بدم و بعدش هیچ عواقبی برام نداشته باشه دیگه زندگی چه معنایی داره؟"


4. تا به اینجا زندگی پرمخاطره ای نداشتم، هرکاری که دوست داشتم ن ، چون از عواقبش میترسیدم. احتمالا از اینجا به بعد هم شبیه باقی گله، به همین راه های از پیش تعیین شده و همین زندگی پرملال و تکراری و بی معنی ادامه خواهم داد. اما این باعث نمیشه پایان هر پاد ت آرزو و دل دل نکنم که صاحب اون زندگی پرماجرا بتونه به شکلی فرار کنه تا بیرون از زندان های جامعه به زندگیش ادامه بده و همین جا با عواقب کارهایی که دوست داشته انجام بده، مواجه بشه.





utilitarianism

درخواست حذف اطلاعات


نیکی را چه سود
هنگامی که نیکان، در جا سرکوب می شوند،
و هم آنان که دوستدار نیکانند؟

را چه سود
هنگامی که آزادگان، باید میان اسیران زندگی کنند؟

د را چه سود؟
هنگامی که جاهل، نانی به چنگ می آورد
که همگان را بدان نیاز است..

به جای خود نیک بودن

بکوشید چنان سامانی دهید

که نفس نیکی ممکن شود
یا بهتر بگویم
دیگر به آن نیازی نباشد.

به جای خودآزاد بودن بکوشید
چنان سامانی بدهید، که همگان آزاد باشند
و به عشق ورزی به نیز
نیازی نباشد

به جای خود دمند بودن بکوشید
چنان سامانی دهید، که ناب دی
برای همه و هر
سو شود بی سود.


{ برتولت برشت }





بسته ای در گردن جانت، زِهی؟

درخواست حذف اطلاعات


بچه ها نیاز به توجه دارند. اگه این نیاز در ح عادی برطرف نشه شروع به انجام دادن کار ها غیرعادی میکنند. مثلا غذاشون رو پخش میکنند یا اسباب بازی شون رو سمت مهمون ها پرتاب میکنند. حالا توجه همه رو جلب د، هرچند شکلی از توجه منفی. اما برای اون ها تفاوتی نمی کنه، یعنی صرف دیده شدن کافیه. برای همین میگن وقتی کار به ظاهر زشتی از کودکتون دیدید خیلی هم روش تمرکز نکنید. چون ممکنه با شدت بیشتری مرتکبش بشه.

ما بزرگ می شیم و همچنان نیازمند دیده شدن هستیم. بعضی ها با تکیه به
پارامترهای ظاهری اینکار رو اینجام میدن و بعضی ها با تمرکز بر درون. پارامترهای ظاهری شامل اندام بدن: که با ورزش یا جراحی تغییر میکنه و صورت، که با عمل های زیبایی و آرایش آراسته میشه. پوشیدن لباس های مارک، ید وسایل لاکچری و مدل موهای عجیب و غریب از راه های معمول دیگه ست.


تمرکز بر درون، ضمن اینکه بازتاب بیرونی اش هم حفظ بشه را ارهای دیگه ای داره. به طور کلی پرداختن به علم، فلسفه و هنر [تمامی هنرها شامل: موسیقی، ، نقاشی، مجسمه سازی، معماری، ادبیات، نویسندگی، تئاتر و سینما] میتونه راهی برای جلب توجه دیگران باشه.

تصور میشه حساب نوابغ و شا ارهاشون از بقیه مردم، که تقریبا تمام عمر تلاش مذبوحانه و نسبتا ناموفقی برای دیده شدن میکنند، جداست. اما فرضیه ای وجود داره که حتی خلق شا ارهای بزرگ هم شکل پیچیده از آیین جفت گیریه!

به هرشکل، در حالیکه پرداختن به علم، فلسفه و هنر شکل بالغانه ای از جلب توجه تصور میشه، را ارهای بیرونی با تکیه بر پارامترهای ظاهری توسط همین گروه کاری سطحی و بی ارزش قلمداد میشن. اما به نظر میرسه نفس عمل شبیه به همه و به یک اندازه فاقد وجاهت.


یاوه گویی راه دیگه ای برای جلب توجهه. شبکه های اجتماعی مخصوصا اینستاگرام فرصت مناسبی برای این افراد فراهم د. عموما فردی که نتونسته با زیبایی یا هنر توجه دیگران رو جلب کنه با زدن حرف ها یا انجام کارهای عجیب و غریب اینکارو میکنه و موفق هم میشه. درست مثل بچه ها. در اختیار گرفتن تریبون به هر قیمتی!

جلب توجه شکل های پنهان تری هم داره. برای مثال خداحافظی و پاک شبکه های اجتماعی (مثلا حذف وبلاگ) میتونه بیانگر چنین نیازی باشه. یعنی ی که نتونسته با حضورش توجه و ارزشی که مدنظرش بوده رو بدست بیاره سعی میکنه با رفتن یا حتی فقط تظاهر به رفتن چیزی رو که میخواد بدست بیاره.

با تمام این اوصاف، من فکر میکنم "نیاز" داشتن به مورد توجه قرار گرفتن اگرچه جنبه های مثبتی هم داره (چون مثل موتور محرکه انسان میمونه و ممکنه باعث پیشرفت ظاهری بشه) اما در کل امر مثبتی نیست و با انسان در تضاده.

مولانا هم با من در این زمینه موافقه! همانطور که در مثنوی معنوی گفته: درهوای آن که گویندت: زَهی(یعنی آفرین)/بسته ای در گردن جانت، زِهی!

مثل خیلی از مشکلات دیگه، داشتن خودآگاهی و آگاه بودن از ریشه کارهای به ظاهر ساده و بی دلیلی که انجام میدیم میتونه کلید حل بخشی از این مسئله باشه. خودآگاهی و البته خودشناسی و تمرین. جست و جو و سرک کشیدن در خود خیلی وقت ها میتونه جذاب و مفید باشه!

ممنون که این پست تقریبا طولانی رو خوندید. به هرحال این نوشته هم تلاشی بود برای جلب توجه شما!


حتی همین جمله بالا هم تلاش دیگه ای برای اینکار بود :) برای اینکه بگم: وای چقدر خودآگاهم من!
دور بی پایان و لایه های بی نهایت. انگار نمیشه هیچ پایانی براش متصور شد، مگه نه؟





بهترین سال های زندگی...

درخواست حذف اطلاعات


یک. فکر نمی کنم ممکن باشد که call me by your name را دید و عمیقاً به زندگی الیو پِرلمن غبطه نخورد. جوان ۱۷ساله ای که در ایتالیای دهه هشتاد تعطیلات تابستانی را با خانواده ی حمایت گر و روشنفکرش در شهر و خانه ای زیبا می گذراند. کتاب می خواند، همراه دوستانش در نهر ها و حوضچه های زلال و زیبا شنا می کند، پیانو می نوازد و روی آهنگ هایش کار می کند، با آسودگی خاطر سیگار می کشد، با آدم هایی که دوست دارد وقت می گذراند، هر زمان که خواست عشقبازی می کند و آب زردآلو می نوشد!


دو. اوضاع مملکت بد نیست، اب هم نیست. حتی نمی شود با صفت داغان تحسین اش کرد. اوضاع هراسناک است، یا بهتر بگویم دهشتناک. اگر تا به حال زندگی خوبی برای خودت دست و پا کرده ای که کرده ای وگرنه دیگر با این شرایط امکان ساختن یک زندگی مستقل معمولی هم اگر نگوییم غیرممکن، بسیار سخت تر از پیش است. با اوج گیری قیمت دلار و قطع ارز دانشجویی امکان مهیا شدن شرایط مهاجرت هم بسیار بعید است. به قول سعدی نه امکان بودن گذاشته اند، نه پای گریز.


سه. داشتم فکر می حداقل تا به حال زندگی بدی نداشته ام، البته که در قیاس با آقازاده ها و ریچ کیدزها امکانات و تفریحات و لذات من در حد یک شوخی هم نبوده است. با همه این ها می توانم پیش خودم بگویم در بقیه جنبه ها تقریبا از زندگی ام راضی بوده ام و اگر همین الان هم عمر م به سر آید به غیر از آرزوی سیرِ دنیا، حسرت آنچنانی در دلم نمانده است.


چهار. در این بحران (که برای ما دیگر همیشگی شده است) حرف زدن از هر مسئله دیگری به جز بی کفایتی ها و خیانت ها و شرایط اقتصادی و اجتماعی نامطلوب، مس ه به نظر می رسد. اگرچه گفتن و خواندن این حرف ها (که حداقل به اعتراض یکپارچه و موثری هم ختم نمی شود) ثمره خاصی هم ندارد.

ی ال پیش با امید بسیار به رای دادیم. اگرچه همان موقع هم نه آنچنان از شرایط راضی بودیم و نه انتخابمان را کامل می پنداشتیم. خوب می دانستیم که مشکل فراتر از نهاد ریاست جمهوری و قوه مجریه است. زشت ترین درس این ی ال هم شاید از بین رفتن کامل اعتماد و امید به اصلاحات و سرانش بود. و دانستن اینکه وضع همیشه می تواند بدتر شود. نمی دانم سال دیگر چه خواهد شد. حتی مطمئن نیستم خودم یا این وبلاگ وجود خواهیم داشت که به این کنجکاوی پاسخ دهیم.


پنج. تا عوض ن شرایط و دگرگون نشدن کامل سیستم، حال بخشی از وجودمان هیچ وقت خوب نخواهد شد. اما حالا که به شخصه ادامه دادن به زندگی را انتخاب کرده ام تنها راهی که برای پیش روی به ذهنم می رسد (به جز کوشیدن به قدر وسع) این است که احساساتم را تفکیک کنم.

به بخشی که قرار است تمام سال های جوانی اش را در این روزگار سخت بگذراند حق ناراحتی و اعصاب دی بدهم و خشمگین نگهش دارم. یک بخش را مسئول نگه دارم تا تحت هر شرایطی و با هر اوضاع روحی کارش را به درستی انجام دهد و گلیم خودش را از آب بکشد.

یک بخش از وجودم هم را هم برای خودم بخواهم و بگذارم تا در خلوتش از یک آهنگ ساده لذت ببرد. بگذارم در اوقات فراغش کتاب هایی که از کتابخانه به امانت گرفته بخواند و هایش را به تماشا بنشیند.


+هرچند این هم، یک راه حل موقتی ست. خوب می دانم این شرایط بد در نهایت همه چیز را زیر چتر سیاه خودش می کشد.




خطی دیگر..

درخواست حذف اطلاعات


خطی کشیدم
تا اینجا

هرگز از اینجا جلوتر نمی روم

------------------------

وقتی جلو رفتم
خط تازه ای کشیدم
و خط دیگری...


خورشید درخشید
و همه جا آدم ها را دیدم
عجول و عبوس


و هر ی خط کشید
همه جلوتر رفتند.


{ تون تلگن }





و پست های شبانه..

درخواست حذف اطلاعات


ی را تصور کنید که شب دیرهنگام، اندکی مست، به سابقش نامه می نویسد. نشانی او را روی پاکت می نویسد، تمبری می چسباند، پ ویش را می پوشد، قدم ن می رود به سراغ صندوق پست، نامه را در صندوق می اندازد، به خانه برمی گردد، و می خوابد.

نه، به احتمال قوی، این قسمت آ را انجام نمی دهد. نامه را می نویسد و می گذارد که صبح پست کند. و صبح، هیچ بعید نیست که نظرش را تغییر دهد. این است که نباید آنی بودن، فوریت، صداقت، و حتی غلط های تایپی ای میل را دست کم گرفت.

درک یک پایان | جولین بارنز | حسن کامشاد | 206 ص




evidence-based

درخواست حذف اطلاعات


+همانطور که قصه های پیچیده امروزی برای رشد تصورات و درک بهتر جهان امروز مورد نیاز است، آیا امکان دارد که قصه های سفسطه آمیز موجب سلب تفکرات منطقی شوند؟ آیا در طول تاریخ انی را داشته ایم که با ساختن چنین داستان هایی ذهن ها را راکد و عقب مانده ساخته باشند؟

- سرگ ایی: بله، دقیقاً همینطور است؛ بسیاری از عقاید و نظام های باور که کاملاً غیرمستدل هستند تنها به واسطهٔ این مورد پذیرش قرار گرفته اند که در قالب قصّه های احساس برانگیز، جذّاب یا دلچسب بیان شده اند. قصه گویان بزرگ سرنوشت انسان ها را شکل می دهند.

اغلب ایمان ها قصه محورند، نه قرینه محور (evidence-based).





نرفتن به صندلی عقب

درخواست حذف اطلاعات


دارم تمرین می کنم همونطور که در درونم راحتم رفتار کنم و باشم. تعارف نمی کنم و اگه چیزی بخوام درخواست می کنم. اگه دلم نخواد کاریو انجام بدم، انجامش نمی دم و سعی می کنم کاری به مصلحت کوتاه مدت و آداب اجتماعی نداشته باشم. مثلاً اگه دلم نخواد صحبت کنم یا اصلاً جو نداشته باشم خیلی راحت در برابر دیگران سکوت می کنم و حرفی نمی زنم ( تا اینکه صرفا واکنشی نشون بدم که اون ها ناراحت نشن.)

اینکار ها، حداقل برای خودم، شکل بی احترامی به دیگران رو نداره و مسئله رعایت صداقت و احترام گذاشتن آشکار و بی به خودم و اولویت دادن به لذت یا آسایش شخصیمه.

مشخصه که همیشه هم اینقدرها ساده نیست و جاهایی بوده که موفق نبودم. مثلا یه دفعه روی صندلی جلو تا ی نشسته بودم تا اینکه یه خانوم میانسال چادری بهم گفت: "پشت دونفر آقا نشستن سختمه میخوام جلو بشینم". و من نتونستم بگم نه. درحالیکه در نگاه من این درخواست ها یا شکل سوء استفاده از ت دارند یا از عقب موندگی تربیتی ناشی می شن.

به هرحال دلیلش برام خیلی بی معنی و سفیهانه بود و تازه اگه معنی ای هم داشت باز ت نخوردن از جام راحت ترین انتخاب بود. اما در برابر نگاه بقیه مسافرها و راننده معذب شدم و نتونستم بگم نمی خوام. انتخاب ساده تر (نه راحت تر!) تبدیل شد به رفتن و نشستن روی صندلی عقب.





نویسنده تمام دوران ها

درخواست حذف اطلاعات


ادبیات برای من با داستایوفسکی معنا پیدا کرد و این اسطوره برای همیشه با من باقی ماند. شاید درست تر این که داستایوفسکی تنها قله ای است که برای من بخشی از بزرگ ترین دست نیافتنی ترین ها را شکل می دهد و به همین ترتیب باقی ماند.

این باقی ماندن او بعد از گذشت این سال هاست که ارج و ارزش این نویسنده تمام عیار را برایم بیشتر می کند. همیشه اسطوره های روزهای جوانی بعدها تنها تبدیل به یک خاطره می شود، خاطره ای که گاهی باید به آن خندید. اما جادوی داستایوفسکی و عمق و غنای داستان هایش او را تبدیل به نویسنده تمام دوران ها کرد.

گاهی وقت ها می خواهم به بررسی داستان هایش بپردازم و دوباره خوانی م، با وجود این که سال هاست می نویسم و دیگر به زیر و بم اصول داستان نویسی وارد هستم باز هم نمی توانم داستان های او را تجزیه کنم و بعد به چیدمان خود او برسم. دست آ مثل مکانیکی که بعد از باز یک موتور پیچ و مهره اضافه توی دست و بالش است، وا می مانم.

در روزهای جوانی همیشه دعا می که «خداوندا از من نویسنده ای بساز، حالا اگر بهترین هم نبود، اشکال ندارد...» آن روزها امیدوار بودم که من هم داستایوفسکی غرب بشوم یا این که کمی به او نزدیک...اما همیشه چیزی توی دلم می گفت داستایوفسکی دست نیافتنی ترین است...فکرش را هم نکن...با این حال او برای من همیشه یک هدف بود، اما شوق من تنها داستایوفسکی نبود، باید بگویم نویسنده های قرن نوزدهم مرا واقعاً تحت تأثیر خودشان قرار دادند و این مسأله بخصوص در کارهای اولیه ام کاملاً مشهود است...


+هنری میلر




۴ ماه، ۳ هفته، ۲ روز

درخواست حذف اطلاعات


اگر اصل «وجود داشتن در کنار دیگری، یعنی مسئول بودن در قبال مشکلات و حتی گناهان دیگری» را به عنوان زیربنای ماهیت فلسفی اخلاق بپذیریم، رابطه ی اوتیلیا با گابریلا را در «4months, 3 weeks and 2 days» می توان یک رابطه ی سراسر اخلاقی در نظر گرفت. گویی اساساً تصویر کننده ی مسئولیت اوتیلیاست در قبال خطای گابریلا.

شاید بتوانیم اوج این احساس مسئولیت اخلاقی را در در صحنه ای بی م که اوتیلیا برای قرض گرفتن پول برای رفع مشکل گابریلا، به منزل معشوقش می رود و به ناچار، مجبور به حضور در مهمانی سراسر رنج جشن تولد مادر معشوقش می شود.

کریستین مونجیو، کارگردان ، مبتنی بر رئالیسمی محض و با تکیه بر نمای بلند و پرهیز از حرکت دوربین، چنان اضطر می آفریند که مخاطب نیز می خواهد تا هر لحظه، همراه با اوتیلیا مراسم را ترک کرده و نزد گابریلا بازگردد.

اگر تن سپردن اوتیلیا به پیشنهاد برقراری رابطه ی از سوی مردی که قرار است عمل سقط را انجام دهد (در ازای صرف نظر از هزینه ی بیشتر سقط جنین ناشی از سن نوزاد که بیشتر از ۴ ماه است و لذا در کشور رمانی جرم محسوب می شود)، کنشی اخلاقی در سطح دایجتیک و در قالب وفاداری یک دوست به دیگری باشد، هاب و هیستری موجود در صحنه ی مهمانی جشن تولد، را بدون آنکه در سطح دایجتیک اخلاقی باشد، اخلاقی می کند. به عبارت دیگر، احساس مسئولیت اخلاقی در این صحنه نه تنها در اوتیلیا بلکه در بیننده نیز حضور می یابد.

به این ترتیب، مسئولیت اخلاقی تنها به اوتیلیا تعلق ندارد بلکه محصول حیات ذهنی همه ی بینندگان و فراتر از آن، همه ی انسان هاست.


http://s9.picofile.com/file/8337444518/image_w1280.jpg