رسانه
رسانه

گاه نوشته های چه :)



هولدن کالفیلد

درخواست حذف اطلاعات


من مبتلا به نوعی پارانویای وارونه ام. دائما به مردم مظنونم که دارند برای شاد من نقشه می کشند...


 جی دی سلینجر

ناطور دشت


دارم کتاب جستارهایی در باب عشق رو میخونم 

در اولین فرصت هایلایتامو اینجا مینویسم..




cloudy day and mood

درخواست حذف اطلاعات

چه حال خوبی باید داشته باشم با این حجم خواب بد و پرتنش ..

سرمورنینگم ..

دختر 27 ساله با تشنج و افت هوشیاری توی همراهاش آوردن بیمارستان ....

.

.

.

پ،ن:اون آقاهه که نرس داشت امروز هوشیار بود ..

تنها دلیل خوشحالی توی این 1ساعت اول بیداری امروز ..

پ،ن: ب بعد از 10ماه واسه استوری سارا پیام داد واسه تبریک تولد ...بی خداحافظ تموم کردیم ..






no hbd :/

درخواست حذف اطلاعات

ای کاش رفت و امدای اینجا به اندازه ی اینستاگرام بود ..

ای کاش الان من میگفتم فردا تولدمه و همه ایی که شاید 2سال دیگه اینجا رو بخونن و حرفی داشتن،الان میگفتن ...

من دوساله هفته ی قبل از تولدم رو با مود دپرشن میگذرونم  ..

واسه همین الان دنبال دلیل می و نه روزای بعد ...

من اینجا دلیل میخوام نه توی لای استوری و کامنت پست اینستام ...




تخت 22 نورولوژی

درخواست حذف اطلاعات

لابه لای کلی دلیلی که واسه غمگینی و ناراحتی به ذهنم رسیده این روزا حالا بدترینشم یادم افتاد ..

داشتم کشو کمدهای کهریزک رو که یه پیجی تو اینستا شیر میکرد میدیدم ...یادم افتاد هفته پیش یه بیمار داشتم تخت 22 کیس cvaهیچ روزی فرصت به شرح حال اون نمیرسید چون تقریبا کوما بود گذشت تا روز آ تخت کناریشو داشتم شرح حال میگرفتم که قره باغبان اومد ویزیت اون ..همراه بیمارشو داشت توجیه میکرد واسه مرخص ش ...

+نسبت ؟ 

_پرستارشونم ..

+اینجور که من میدونم با خونه سالمندان هماهنگ شده واسه شرایط ایشون درسته؟؟

_بله ..

.

.

.

دیگه کافی بود همینا واسه ش تن قلبم ..دلم تنگ و تاریک میشه از نوشتنش ..   :(




دی ماهه از نیمه گذشته ..

درخواست حذف اطلاعات


من شروع درس خوندن اصلا یک طرف قضیه هم نیست ولو کمتره

واسه اینکه من از استرس این حجم درس نخونده دارم به فنا میرم لذا خوابم بعد از 15روز ناشی از استرس فهمیدن عمق فاجعه بیشتر شده...

خیلی وحشتناک درس میخونن گروه ...قشنگ 5سال برگشتم عقب دارم حال کنکورو تجربه میکنم به شدت حال روحیم بهتر شده چون من همیشه دلیل اصلا دپرشم درس ها بودن حالا ولی حال خوب دارم با یک دنیا حسرت ...حسرت تفریح های نرفته ..خوشمزه های نخورده ی کافه ها _قدم نزدن ها_موزیک گوش ندادن ها_کنسرت نرفتن ها_سفر نرفتن ها_حتی کتابهای نصفه نیمم و های در انتظارم  ...نمیدونم باید کیو مقصر دونست واسه این 23سال ...من که همیشه خودمو مقصر میدونستم حالا ولی نمیتونم تنهایی این مسئولیت رو بپذیرم ...حالا کمتر از 4روز مونده که ورود به 24 سالگیمو لبیک بگم..ولی حجم فکری که فشار اورده به زندگیم نمیزاره لبخند بزنم ..خوشحالی وجود نداره البته این همه بیخیالی ...



پ،ن:روزهای خوبی رو دارم در بخش نورو سپری میکنم ..خوشحالم از تجربه اش ...

استارت پروپوزالو ع زده واسم ..

حال دلمو بد گرفته این نوروسرجن چیره دست که چنگ زده به دلم :)




هلو سامر از لوودینگ

درخواست حذف اطلاعات

اتفاقای خوب هلو سامر بی موقع :


د ده زبان 

چالش 100d مطی

letterboxed

adrift 

planing 




..i'm so happy ..


    




چهار میثاق

درخواست حذف اطلاعات

دون میگوئل روئیز 


ما چگونه تبدیل به جنگجو شویم؟؟

برخی خصوصیات جنگجو در همه جای جهان ی ان است.جنگجو آگاه است این بسیار مهم است .ما آگاهیم که در جنگ هستیم.و جنگ درون ذهن ما نیاز به انضباط دارد _نه انضباط یک سرباز  بلکه انضباط یک جنگجو  نه انضباط تحمیل شده از بیرون که به ما میگوید چه و چه نکنیم بلکه انضباط برای اینکه در هر شرایطی خودمان باشیم .

جنگجو تسلط دارد نه بر دیگران بلکه بر عواطف  خویشتن ،بر نفس خویشتن .وقتی ما تسلطمان را از دست میدهیم است که عواطف خود را سرکوب میکنیم ،نه وقتی که تسلط داریم .تفاوت عمده بین جنگجو و قربانی  در این است که قربانی سرکوب میکند و جنگجو مهار میکند ،خویشتنداری میکند.قربانی سرکوب میکند چون میترسد  عواطف خودرا نشان دهد و میترسد آنچه را میخواهد بگوید. مهار   و خویشتنداری همان سرکوب نیست .مهار یعنی تسلط بر عواطف و بیان انها در مواقع مناسب ،نه زودتر نه دیرتر. برای همین است که جنگجوها بی عیب و نقص عمل میکنند .آنان تسلط کامل بر عواطف خویش و در نتیجه در رفتار خویش دارند ....





پنج شنبه ..

درخواست حذف اطلاعات

من عاشق پنجشنبه ها هستم

از زمان دبستان چند دقیقه مانده به پایان زنگ آ شور و هیجان و در عین حال آرامش عجیبی مرا فرا میگرفت، یک جور خیال تخت...

فکر می از حالا تا شب بهترین، شیرین ترین و خاص ترین اتفاقات امکان وقوع دارند...

می توانی پایت را دراز کنی و دستت را بگذاری زیر سرت تکیه بدهی به آسودگی و به هیچ چیز فکر نکنی... نه به مشق شب، نه به امتحان هفته بعد... نه به هیچ چیز...

بروی مهمانی، گردش،شهر بازی، بروی بستنی بخوری... وااای بستنی... به به...

هنوز هم بعد از سی سال بعد از ظهر های پنجشنبه من همان دختر هفت ساله پر شور و هیجانم که قرار است یک روز و نیم پر هاب ترین و هیجان انگیز ترین لحظه هایش را زندگی کند...

یادم هست این دختر هفت ساله پر شور چند ماه پیش با دلی گرفته نوشت:

" بعد از ظهر روز پنج شنبه معمولا وقت تنظیمه قرارای عصره

کافه ، سینما ، رستوران ،دوره همی... ما هیچوقت عصر پنجشنبه نداشتیم... این که چرا نداشتیمو از خودش بپرسید...اگه پیداش کردید...

اگه جواب داد... "

چند ماه از نوشتن این متن گذشته است؟ من حتی دیگر روزها و هفته ها و  ماه های بعد از او را نمیشمارم...

حالا آن دختر پر شور دیگر هفت ساله اش نیست

به اندازه سی سال تجربه، دیگر خیلی خوب میداند پنجشنبه ها همیشه نمی تواند به آسودگی و خوش بینی دوران کودکی باشد

می تواند شب پنجشنبه ای با فاتحه و گل و اشک باشد

می تواند پر از دود و و موسیقی باشد

می تواند پر از کتاب و درس و کار و کار و کار باشد

می تواند به یک بیمارستان، به غربت یک شهر یا به انتظاری بی پایان باشد

می تواند به سرمای یک رابطه به ته خط رسیده باش

می تواند با حسی بکر از شبی با بوسه و آغوش به صبحی عاشقانه وصل شود...

می تواند تنها باشد... آری پنجشنبه می تواند برای دختر سی و هفت ساله ما شبیه... نه...خودِ خود تنهایی باشد اما دیگر مثل قبل ها در دلش ی رخت نشوید

ی رنگ پنجشنبه های عزیزش را خا تریِ چرک تاب نکند

ی هر هفته با نصفه نیمه بودنش حسرت ها را زیاد و زیادتر نکند...

دختر هفت ساله ما فهمید پنجشنبه هایش عزیز است باید آن را سفت بچسبد

به حال خودش رهایش نکند

به پای هیچ حس غریب و بخیلی فدایش نکند...

حالا دوباره پنجشنبه عزیز من از راه رسیده است

هیجان دارم برایش

حتی برای همین پنجشنبه تنهایی ام

با پس زمینه رنگ های گرم... خیلی گرم 



پریسا زابلی پور





my.sh

درخواست حذف اطلاعات
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمی باشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد رمز عبور می توانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]



reza

درخواست حذف اطلاعات
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمی باشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد رمز عبور می توانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]



سلف :/

درخواست حذف اطلاعات


دلم تنگ میشه ..دلم تنگ میشه واسه روزای بارونی خوابگاه _واسه روزای سردی که سوپ شیر میدادن. .

واسه آ هفته خوابگاه موندنایی که نهارش قرمه سبزی بود و چلوگوشتای شب ..

روزای خوب کم نداشته خوابگاه ...

روز خوب یعنی حال خوب فک به اینده ...


روز خوب یعنی احساساتت داغون شه ولی تنهاییتو داشته باشی ..مجبور نباشی خونه با بقیه کلنجار بری...



توی سلف تنها نشسته بودم ...دوست داشتم این روزا یادم بمونه




پاییز ...

درخواست حذف اطلاعات

قرار گذاشتم با خودم هر هفته خوابگاه نمونم و برگردم که دلم نگیره ...حالا دلم گرفته چرا ؟؟

پس زمینه :رادیو چهرازی _ پاییز :(




خانوم :)

درخواست حذف اطلاعات

امروز جز روزای خوب زندگیم بود ...پر از حسای خوب ..

اینکه من تنبلم  واسه بیرون رفتن_واسه نوشتن ..و ..به کنار..

با سپید از قبل قرار گذاشته بودم  تنها نره واسه همین  بعد از ظهر پاشدیم رفتیم مطب  خانوم ....بعد از اینکه رسیدیم متوجه موکب کنار میدون شهرداری شدم واییی از  حس خوبی که داشتم هرچی بگم کم گفتم ..چای خوردیم و رفتیم داخل اول که نوبت گذاشتن خیلی وقت داشتیم که یه چرخی بزنیم و برگردیم 

واسه همین  یه ساعتی گشتیم  جذاب بود همونم و حال داد بهم ..

برگشتنی مطبش حتی در و دیوارش گلاش _اون نازنینش  چقدر یه ادم  میتونه خوب و درست زندگی کنه که به منم این حال خوب حتی منتقل شه ...اب هویج و قهوه رو میزش دلبرترش کرده بود واسم راستش من  خیلی به آینده کاریم فک ن تا حالا ولی دیدن این ادما فقط منو س ا نگه  میداره ...اگه اینجور بشه چی میشه ...خوب تر از خوب تر از خوبتر میشه ...

نمیتونستم  فراموش کنم این نازنین رو واسه همین به تنبلیم غلبه !!!



پ.ن:آ هفته واسه کلاس زبانم م و تصمیمو گرفتم..امیدوارم پایدار باشه :///

پ.ن: هفته :deadpool _inception..




# نه _به _هلو_سامر _بیموقع

درخواست حذف اطلاعات

چرا احساس میکنم تعطیلاتم شروع شده ،من که هنوز امتحانام تموم نشده..استرس دارم :/




بخش جذاب داخلی !

درخواست حذف اطلاعات


وااااای اصلا این حجم از خستگی برام قابل درک نیست ظهرا میخوابم شب گاهی مجبور و گاهیم دوست ندارم بخوابم ..رفت و آمد بیمارستان ادمو خسته میکنه ...

دوست دارم درس بخونم خیلی زیاد ..ولی راندمانم متوسط بیشتر نیست ..

شلوغی خوابگاه اذیتم میکنه ...

بچه ها همه از نظر روحی نیاز دارن خودشونو تخلیه کنن ولی قشنگ رو نرو منن..چقدر حرف آخه ...مخصوصا متاهلای زبون نفهم فک ما نامزد و شوهرشونیم که حوصلشونو داشته باشیم ...خستم...




یا طبیب القلوب

درخواست حذف اطلاعات

نمیتونم حال مامان کیمیا رو درک کنم ...

فک به اشکاش پاهامو سست میکنه کرخت میشم واسه زندگی تو این دنیا ...

کیانا میدونه چی به سرش اومده یا به نیا ؟؟

حال بدیه ..به کی بگم نمیخوام بفهمم حال بدشونو ...

پنچرم کاملا پنچررررر ..





26تیر 97

درخواست حذف اطلاعات

نشدنییه توصیف کنم روزی که صبح ندونی cabgچیه یک ساعت بعدش سر عملش باشی ..
فوق العاده ترین تجربه زندگیم بود ..
جراحی قلب _ سبزی همین قدر غیر قابل وصف بمونه بهتره :)


p,s:توی بخش قلب به دلایلی خیلی درگیر رفت و آمد بودم واسه همین رمانی که خوندم این مدت وویس بود ..نسخه صوتی رمان چشمهایش !!
رمانی که فک نمی به این زودی وقت شه بخونم چه برسه توی رفت و آمد به این راحتی تموم شه!!

خیلی عمیق احساسات منتقل میشد و عشقشون حتی غم انگیز بود ..رمان ایرانی خوندنم تجربه خوبی میتونه باشه ...

به وقتش ازش خواهم نوشت ..




abs تابستون من

درخواست حذف اطلاعات

اخ که چقدر تنبل شدم واسه نوشتن چهارخط از زندگی روزمره ام من که میدونم یه موقع هایی اینجا تنها پناهگاهمه نباید در حق خودم اینجور جفا کنم ... 

از حواشی بخش اطفال زیاد مینوشتم ولی بعدش بخش رادیو بودیم که کاملا بی حاشیه فقط میچرخیدیم تو بخش ..نان استاپ دیدن و کتاب خوندن تو دو هفته اولش کلافم کرده بود همش فکر این بودم از علافی دربیام ...با اینکه اصلا رانندگیم دوست نداشتم زد به سرم برم دنبال گواهی نامه گرفتن ..ناگفته نمونه بهترین موقعی که میتونستم برم همون موقع بود ..خلاصه از رفت   امدش نگم چقدر خسته کننده بود البته گین ایستگاه اتوبوس نشستناش این بود رمان "  چشمهایش " رو اون مدت تموم !!! اف بعد امتحانشم که تهران رفتم خوب بود واسه تجدید قوای این روزای لعنتی جامعه ..

گذشت تا اینکه رفتیم بخش قلب ...من که عاشقانه بخششو دوست داشتم اوایل ولی توی همون ماه دوتا امتحان دیگه دادیم، یه دعوایی خیلی بدی که اصلا دوست نداشتم اتفاق بیفته ،افتاد که کاش نمیفتاد ...افسوس فقط ...به هرحال یه امتحان مز ف گرفتن و اون بخشم (البته با خاطره فوق شیرین عملcabg)تموم شد ...حالا یه هفته ای میشه بخش پوستیم. ..خیلی ملو و نایس دو ساعت راند و نیم ساعت تئوری 11دیگه افیم ...بخش خوش خیمی  به نظر میاد امیدوارم خوبم تموم شه مثل شروعش. ..

تابستونمون همینقدر دچار روزمرگی شده ...با فشار روانی بالا. .از کتاب خوندن و دیدن نمی گم خسته ام ولی به یه چیزی که رفرشم کنم نیاز دارم شدیدا ...یه کلاس زبان شخمی هم شروع ..با این وجودم نسبت به اینکه هیچ کاری نمی راضیم ..

فقط خواستم از روزمرگیام چیزی نوشته باشم وگرنه با پستای من هیچ وقت حق مطلب ادا نمیشه ..


پ،ن:خونه خیلی خوبه ...چی میشد من به یه بالانسی بین خوابگاه و خونه میرسیدم ..