رسانه
رسانه

موضوع انشاء



انشا با موضوع اگر می دانستی فر وجود ندارد چه می کردی؟

درخواست حذف اطلاعات

اگر می دانستی فر وجود ندارد چه می کردی؟

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، ، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

به نام آنکه امید را آفرید تا شب ها هنگام خواب ساعت کوک کنیم برای فر که معلوم نیست بیاید.
به نام آنکه پاسخگوی ناامیدی های بنده اش در شب سیه است.
به نام پروردگارم....
چشم هایت را ببند! برای چند ثانیه گوش هایت را بگیر، به هیچی فکر نکن چه احساسی داری؟!
حس عجیبی که شاید نام آرامش بر آن بگذاری ولی زمانی که این آرامش ابدی می شود، همه چیز تغییر می کند!
نور خورشید چشم هایم را از هم می گشاید، برمی خیزم با اینکه تمام آن خواسته خودم بود اما غم عجیبی در وجودم موج می زند، گویی مرا در خود می بلعد!
تصور اینکه فردا همه اطرافیانم را، همه جهان را از سوی دیگر خواهم دید برایم بسی سخت است.
از پله ها پایین میروم، خواهرو برادرم را بی دلیل در آغوش میگیرم و با بهانه گیری برادرم به علت اب شدن موهایش مواجه میشوم! اوهم نمی داند امروز چه روز مهمیست، درکش میکنم!
پدر و مادرم مثل همیشه برای بدرقه من آمده اند اما آنها هم نمی دانند این بدرقه استقبالی در پیش ندارد...
از در خانه بیرون میروم، اشکهایم بی اختیار مهمان گونه هایم می شوند.
به جایی که باید میرسم.همه چیز حاضر است. میدانم تا لحظاتی دیگر با ماشینی برخورد خواهم کرد و همه چی تمام می شود..
یک... دو.... سه... و......
نور سفیدی توجه مرا به خود جلب می کند اطرافم را مینگرم تمام خانواده و دوستانم هستند می خندند اما من نمی توانم به آنها نزدیک شوم نمیتوانم لمسشان کنم ناگهان چاله ای سیاه مرا در خود می بلعد..
با افتادن از روی تخت بیدار میشوم تمام صورتم خیس از ترسی است که به سراغم آمده بود.
دست به دعا می نشینم و به خداوند می گویم تورا شکر میکنم، شکر میکنم و می دانم تو هیچ کار را بیهوده انجام نمی دهی و برای همه ما صلاحی را دیده ای که نمیگذاری بفهمیم کی قرار است برایمان دیگر فر نباشد..

نویسنده: عسل زهدی

 انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir




نگارش یازدهم درس سوم شخصیت پردازی با موضوع بهترین شخصیت زندگی من

درخواست حذف اطلاعات

نگارش یازدهم درس سوم شخصیت پردازی

موضوع: بهترین شخصیت زندگی من

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، ، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

ساعت هاست که دارم می شم امّا دریغ؛ دریغ از یافتن پاسخ سوالی که تقریبا یک روز است ذهنم را مشغول خود کرده«بهترین شخصیّت زندگی من»
این شخص کیست که او را هنوز پیدا نکرده ام و مانند مجنون به دنبال لیلی ام؟ اگر این موضوع از زبان دبیر نگارش بیان نمی شد، حتی یک دقیقه از عمرم را هم صرف آن نمی ؛امّا واقعا کیست این شخص؟
تا ساعاتی پیش احساس می او را میشناسم و او به من نزدیک است و هر وقت خود و فرزندانش راصدا زنم به کمکم می آیند ولی اسمش در خاطرم نبودـبالا ه یافتم،بهترین شخصیت زندگی ام را میگویم،نامش را به خوبی به یاد می آورم.ای وای من که از او غافل بوده ام. او برایم همه کار انجام داده ولی من چه؟ من سیه رو که اگر اسمش را در جایی می شنیدم یا می دیدم، سرسری از کنارش رد می شدم.چه وفایی دارد،چه صفایی دارد![enshay.blog.ir]
فکر به کمک های پنهانی اش که وقتی مدّت طولانی از آن می گذرد به یادش می افتی و از همه خج میکشی.این کمک ها چرا برایم پنهانی بودند و چرا من ذرّه ای قدم برای آنها بر نمیدارم؟ شرمنده مولایم علی و فرزندانش هستم؛ خانواده ای که تا آنها را ندای من به گوش میرسد بی چون و چرا،بی کینه به فریادم میرسند.
آن روز را به درستی به خاطر دارم.روزی که از آدم و عالم متنفر بودم؛احساس اینکه در حقّت بدی شده؛قلبم به درد آمده بود،تنها راهش در نظرم مرگ بود که آنرا تسکین می بخشید.
می گویند دوستی به عمل است نه به حرف امّا این دوست حرفهایش حکم عمل عالم را دارد.
در آن روزها منتظر تلنگری بودم تا سریعا گریه کنم با این حال که قبلا تا حدودی گریه آرامم کرده امّا بی فایده بود.
جلسه بسیج هم برایم ل کننده بود،امّا به اجبارشرکت ،جلسه یک ساعته بود که بیست دقیقه از آن به بط گذشت.خدا را شکر که بعد از بیست دقیقه مسئول آمده که جلسه را تشکیل دهیم،البته بین آن تماسها اجازه صحبت مسئول با ما را نمیداد که بالا ه دقایق پایانی کت را جلوی روی خود دیدم،با خود شیدم:(آ این لحظه نهج البلاغه چه میگوید؟)
مسئول چند خطبه را به صورت تصادفی باز کرد و متنی از آنها را قرائت کرد؛وای که این جمله چقدر شفا بخش بود:(این جهان فانی و بی ارزش است،می آید و میرود...)
تکرار این جمله در هر خطبه نوش دارویی بود به زخم دلم.حرفش مرا از اطرافیانم بی خیال کرد که حرص کاری که کرده اند را نخورم و به فکر تلافی نباشم.
تا حالا او را ندیده ام و چیز زیادی هم از او نمیدانم که بخواهم ویژگی های ظاهری یا باطنی اش را بگویم؛تصویری از او به جز یک صورت درخشان در برنامه های تلوزیونی که اکثرا مخصوص ک ن بوده،دیده ام ؛امّا آدم خوبی است،خوب که چه عرض کنم،فوق العاده است.
گفتم که علی،گفت بگو سرُّاللّه
گفتم که علی،گفت بگو عین اللّه

گفتم که به وصفش چه بگویم،گفتا
لا حول ولا قوه الّا باللّه

نویسنده: نفیسه حیدری اُرجلو

 انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir




نگارش دهم عینک نوشتن نگاه ذهنی با موضوع قلب

درخواست حذف اطلاعات

نگارش دهم عینک نوشتن نگاه ذهنی

موضوع: قلب

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، ، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

قلب کشور مستقلی است در گوشه ی چپ ی انسان که در آن شهر ها و کشور های کوچک و بزرگ زیادی وجود دارد.
بعضی از این کشور ها بسیار پرجمعیت اند. مثل کشور عشق، محبّت، دوستی،... .
برخی هم آنقدر کوچک که شاید نتوان آنها را به عنوان کشور قبول داشت. مثل کشور تنفر،کینه،دروغ،حسادت و... .
در سرزمین قلب زمین لرزه های متعددی رخ می دهد. مثلا وقتی ی را دوست دارید، نین کشور دوستی زمین لرزه های شدیدی را تجربه می کنند،که برای نین نه تنها خسارتی بر جای نگذاشته بلکه با لرزیدن کشور دوستی جویبار های زیبایی در این کشور جاری می شوند.
امّا امان از روزی که در سرزمین قهر و کینه زمین لرزه به پا شود! آن موقع زمین لرزه نه تنها خانه های نین قهر و کینه را اب می کند بلکه آتشفشان های قهر و کینه هم فوران کرده و همه چیز را نابود می کنند.
در سرزمین قلب چهارفصل به خوبی نمایان است. در کشور دوستی همیشه بهار است و نان آن با کاشتن درخت و گل های زیبا وفاداری خود را به دوستی ثابت می کنند.
در کشور های شادی و صفا تابستان است،در این کشور های میوه های خنده و اشتیاق کشت می شود و نان آن را به مردم سایر کشور ها صادر می کنند.
در کشور عشق و محبّت پاییز است، در این کشور ها باران های زیبایی می بارد و برگ ریزان پائیزی با ار تر کشور عشق جلوه ی خاصی می گیرد، و در کشور غم و اندوه و درد، باران های رگباری و تندی مشاهده میشود، نان این کشور ها معمولا در خانه می مانند و دعا می کنند که حال کشورشان خوب شود و باران بند بیاید.
در این سرزمین قلب شناسان برجسته ای حضور دارند که شبانه روز درحال بررسی شگفتی ها و عجایب این سرزمین هستند و معتقدند هنوز جنگل های بزرگ و زیبا، سرزمین های تاریک، آبشار های زلال و شگفت انگیزی در این سرزمین در انتظار کشف شدن هستند، و زمان زیادی برای شناخت این سرزمین پهناور لازم است که قلب شناسان پیر آن را تجربه می نامند.
پس لطفاً مراقب سرزمین قلبتان باشید چون حالا حالا ها باید برای شناخته شدنش بتپد!

نویسنده: ملیکا مرادی

 انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir




نگارش یازدهم درس سوم توصیف شخصیت با موضوع مدرسه

درخواست حذف اطلاعات

نگارش یازدهم درس سوم توصیف شخصیت

موضوع: مدرسه

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، ، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

دیوارهای ضخیم و پنجره های نرده کشی شده اش تن رابه لرزه درمی آورد٬واردحیاط که می شدی تیرهای دروازه فوتبال امید خاصی به انسان می داد.

سه معاون افسانه ای چغربدبدن که گفته ها حاکی ازاین است که ورزشکارهستند،امانمایه بدنشان گفته ها راتکذیب می کند٬بیشترکارهای مدرسه رابرعهده داشتند.
یکی ازآنها کوتاه قدباسبیلی نقلی دیگری با موی مرتب وقیافه ای مهربان وآن یکی دارای سری نیم تاس وقیافه ای عصبانی،بماند مدیرش!! بگذریم.
برای اولین بار وارد می شدم. درهایش آهنین گویازندان اوین بود،آب دهنم رابه زور قورت داده وارد کلاس شدم.

بعضی ازبچه هارانمی شناختم و مبصر هم شامل آنها بود.اسمش ماهیچ بود،ماشاالله گویی که سه سال از بچه های کلاس بزرگ تر بود.بدنی صاف واتو کشیده.ریش وسبیل هم که بجای خود ٬صدای کلفتش دانش آموزان را به جای خود می نشاند.
فارسی زبان بود ولی به زور وبه لفظی قلقلکانه ترکی صحبت می کرد٬بغل دستی ام قیافه ای خطرناک داشت سیاه بود وسبیل داشت ولی بچه ها عاشق گوش ها یش بودند٬باهمسایه هایشان مشکل داشت حتی با معلم ها هم مشکل داشت.اسمش سیبیلوف بودونام خانوادگی اش مقیاسیان.خیلی بچه باحالی بود.[enshay.blog.ir]

معلم انشا باظاهری مرتب و موی شانه زده شده چند دقیقه بعد همراه کیف دستی اش وارد کلاس شد،بچه ها معلم را از سال قبل می شناختندبرای همین کلاس ایشان همیشه ت بودو ی با بغل دستیش صحبت نمی کرد چون هیچ حوصله آن را نداشت که گفته هایش راباشکل ونموداررسم کند.

نویسنده: پرهام سعیدزاده

 انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir




نگارش دوازدهم درس سوم قطعه ادبی با موضوع محبت و عشق

درخواست حذف اطلاعات

نگارش دوازدهم درس سوم قطعه ادبی

موضوع: محبت و عشق

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، ، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

دارای قلبی پاک,پرازعشق وسادگی، خالی ازهرگونه بدی و نفرت است ; خدارامی گویم! همانی که برای بدست آوردن دلمان تمامی نعمت هایش را زی ایمان فرش کرد ،همان بی کینه ای که هرباردلش راباگناهانت ش تی بازهم آغوش قلبش به رویت باز بود . آن خدای دست و دلبازی که مالک بهشت , پرستارت، وامپراتور عشق و علاقه، فرمانروای مهربانی ومحبتش رانگهبان، وپادشاه دنیای کوچک و بزرگت قرارداد: پدرومادررامی گویم !،آن دوفرشته که گاهی درزندگی مجبوربه رها ، وسپردن مابه خدا می شوند; واین قسمت ازقصه غم انگیزمیشود! صحبت ازاین دوملائکه شد روزهایی د س نگاهم تداعی شد ! آن روز کودکی که آموزگارم برایم نوشت "باباآب داد"و من، باشوق فراوان، شادمان ازاینکه جمله ای تازه آموختم; اماهرگزآن معلم یادآوری نکرد معنای آن جمله را وهیچ گاه ندانستم و نفهمیدم توبرای نان دادن جان دادی ،ومن جواب این محبت رابابهانه های ک نه ،اشک هایی که برای عروسک های بی جان و احساس ریختم ;اما ،تو ای فرشته ای که حال آسمانی شده ای باتمام خستگی هایت قول ید یکی بهتر از آن را دادی ; بی آنکه بدانم دغدغه های تو با ناآرامی های من فرسنگ هافاصله داشت ،می دانی خدا , ندامت زده ازحال آن روزها هستم که به عروسک های بی احساس عشق می ورزیدم . بی آنکه جو ازآن بگیرم و دریغ از شکایت .![enshay.blog.ir]
ای کاش به جای محبت به عروسک , محبت به انسان هارا آموخته بودیم، آ این روزها اوضاع دگرگونه شده است. به انی محبت می کنی اما ,جواب تو نفرت است و تو نه تعجب میکنی و نه گلایه، زیرا: توازهمان کودکی آموختی محبتت راپای انی برگ ریزان کنی که در اِزای آن به تو نفرتشان را تقدیم می کنند...

نویسنده: الهام همتی

 انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir




انشا با موضوع ماه

درخواست حذف اطلاعات

قطعه ادبی

موضوع: ماه

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، ، نوشتن انشا - enshay.blog.ir نگارش دوازدهم

فانوش شب بازهم می تابد!امشب پرنورو درخشان تر ازهرشب رخ می نماید و بین آنهمه ستارهء چشمک زن،دل سیاه آسمان را به نور امیدی جلا می دهد.[enshay.blog.ir]
گویا امشب ماه همدم دل شبگردهای دلتنگ است و میخواهد جاده را برای همه در راه مانده ها روشن کند.
نگاه غمگینش را دوخته به چاده پ یچ و خم زندگی،زندگی ای که آزاد زیستن را از او گرفته و وی را در دل شب تک و تنهارها کرده است.
در گرگ و میش سحر،میان کوچه پس کوچه های گذر زمان آنگاه که ماه چادر سفیدش را میپوشد و به اقامه عشق می ایستد و عالمیان راکه به تماشایه کابوس زندگی شان غافل شده اند به خیال آنکه در رویای شیرینی به خواب رفته اند،آگاه میسازد. مسافران راه عشق را سوار بر بال فرشتگان،آن دمی که به سجده در آمده اند به کوی رستگاری دعوت میکندو بشارت س در عرش عزیز و رهایی از فرش حقیر را میدهد.
ماه است...،ظاهر و باطنش یکی ست و ماننددل های خا تری آدمیان نیست.آسمان این شهر عجیب بوی نفرت و حسد گرفته و تزویر پایه های زندگی هارا گسسته و کاخ دل هارا در معرض فرونشست قرار داده است.
زندگی را از ماه بیاموزیم که چه سخاوتمندانه مروارید وجودش رابه دل تاریک شب بخشوده و هنگامی که میخواهد جایش را به خورشید بدهد و جودش را با دیبای هفت طبقه آسمان پاک میکند و میرود.تا به همگان بیاموزد:(مهربانی هنوز هست،میتوان بخشندا بود.چراکه پروردگار مهربان و بخشنده است.)

نویسنده: فاطمه رستمی

 انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

قطعه ادبى

موضوع: ماه

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، ، نوشتن انشا - enshay.blog.ir نگارش دوازدهم

چشم هایش رویاى روز را مى بیند وسکوتش حرف از آرزوهایش مى زند ،آرزوى یک بار دیدن رخ یار ویک بار لمس عشق ،یک بارگرماى وجود خورشیدش...
تا دیده مى گشاید باز هم تاریکى مى بیند باز هم حس هاى ه وباز هم جهانى تهى از رنگ ونگارهاى عاشقانه...
گویا دوباره به خواب مانده وازدست داده لحظه هاى خوش عشق ناب را... بغضش گرفته ولى اشکش نمى ریزد. مى نگرد ومى نگرد ومیان سیاهى هاى دنیا دنبال تکه اى امید مى گردد ولى افسوس که همه در غم اند ،یکى درغم مال و یکى درغم جان ویکى درغم یار...
دریایش سوداى اورا دارد واو غم خورشید ،دریا هم عادت کرده بود به نوازش هاى شبانه ى ماه ،
ولى دنیا همین است ،ماه هم براى دریا مغرور شده ،وپشت ابرهاى به خشم فرورفته مخفى شده, رفته تا عاشقى بهت زده دراین عالم بسازد رفته تا غمى برغم جهان بیفزاید. افسوس که رسم زمانه همین است این بار ماه هم پشت ابر مى ماند وخیال بیرون آمدن ندارد...
ماه فانوس شب است وعروس زیباى آسمان ،مثل صاعقه تاریکى مردم را مى شکافد ومهر اندکش را نثار جهان خسته از هیاهو مى کند ،همین که بسیارى غم با او حلق آویز مى شود این بار ماه فقط نگاه مى کند ،نگاهى سرد ،نگاهى تاریک،نگاهى سیاه واین بار سیاهى مى گستراند. هر عاشقى همین است غمش تاریک است و بى صدا.....

نویسنده: زهرا برنا




نگارش دوازدهم درس سوم با موضوع آدم بودن را نمی خواهم

درخواست حذف اطلاعات

نگارش دوازدهم درس سوم

موضوع آدم بودن را نمی خواهم ...

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، ، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

از آغاز پادشاهی خدا، آدمی را جانشین اون خواندند، اورا الماس گنجینه پادشاه ماندگار زمان دانستند.
یادمان دادند اشرف مخلوقات خ م
بی آنکه بگویند اشرف بودن ارزش آدم بودن را دارد یا نه؟؟
یادمان دادند موجودیت آدمی از آن امپراطور زمان هاست...
مارا با همگان ه ن د، همگان
متشکل از نوکران آدمی بودند... [enshay.blog.ir]
خدایا!! اما من نمی خواهم آدم باشم، نمی خواهم انسان بودن را درک کنم ؛ خدایا موجودیتی می خواهم بی آنکه آدم باشم. الماس بودن خود را به نوکران کارت هدیه دهم، من به تنهایی می خواهم پادشاه قصر تاریک غمناک خود باشم...
خدایا بشنو که چه گویم تا بدانی چه کشیدم از بندگانی که تو آدم نامیدی..
رهایم کن تا پادشاهی را به دست بگیرم، رهایم کن تا فریاد نزنم آری من تنهایم...
تنهای تنها می جنگم برای زنده بودنم زندگی را فدا برای ...
خدایا دلم ش ت از آدمیانی که تو جانشین خود کردی... پس رهایم کن تا بتازم!!
حال من مصداق شعری است که از ماتمکده ابر ها به گوش میرسد:ابر تیره نیمه شب رسید توی آسمان، گریه اش گرفت اشک او چکید، چک چک کنان، صبح روز بعد اشک های ابر چشمه گشت و رود هیچ اما با خودش نگفت :غصه اش چه بود...
پایان اسیر بودن زندگی و آغاز رهاییم
امضا مرد تنهایی وجودم...

 انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir




نگارش دوازدهم قطعه ادبی با موضوع تنها در کویر

درخواست حذف اطلاعات

نگارش دوازدهم قطعه ادبی

موضوع: تنها در کویر

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، ، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

هیچ نبود...من بودم و کویر و کویر و کویر...
تاریکی شب کویر را ب بی انتهایی می کشاند و پادشاه شب سرباز های خود را در آسمان سیاه مستقر کرد.
هیچ نفهمیدم ک چگونه ب این پوچ بی انتها کشیده شدم.
آنقدر تنها بودم ک حتی ردپایم نیز همراهی ام نمیکرد. باد همه خارها را ب تسخیر در آورده بود و به دنبال خود میکشاند...
می رفتم تا راهم را پیدا کنم ...راهی که هزاران قدم را از من طلب میکرد و شن های سردی ک فرش زیر پایم بود...
چشم هایم با تاریکی شب به سیاهی رفت و آفتاب سوزان آنها را به روشنایی آورد.لبانم مانند زمینی بود که آب را تمنا میکرد...
ناگهان کورسوی امیدی ضمادی بر زخم هایم نهادو نیرویی برجانم بخشید.گویی نمی دویدم،پرواز می و زمین جایی برای پاهایم نداشت اما سر بیش نبود و ناگهان آنهمه امید پر کشید...
خورشید پیروز این میدان ،نیزه های خود را بر تن من فرود می آورد و جانم را به اسارت میگرفت.شن ها رنگ عوض کرده بودند و بدن من را مهره داغ می د...
ص به گوش میرسید...باد شن هارا ب جنگ با من حریص کرد و با قدرت از من گذشت .پس از آن انسانی در آنجا بود که سنگینی جنازه مرده ای را بر روی تن بی جانش احساس می کرد...

نویسندگان: رفیعی، بابایی، مرادی، صفری




نگارش دوازدهم قطعه ادبی با موضوع دلتنگ وصال

درخواست حذف اطلاعات

نگارش دوازدهم قطعه ادبی

موضوع: دلتنگ وصال ...

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، ، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

روزی که به دنیا امدم گلها آیینه بودند و آیینه ها خورشید
پروانه ها بالهایشان را در گلها تماشا می د و آیینه ها شاخه شاخه میشکفتند
روزی که بدنیا آمدم، چشمه ها زودتراز من راه رفتن را آموخته بودند وپرنده ها بیشتراز من طعم تو را می دانستند. من تورا نمی شناختم که کوه ها با تو حرف می زدند. من تورا ندیده بودم که نسیم های عاشقانه به دیدار تو می آ مدند.
من از هزار کوی دل گذشتم و از جاده های ملکوت سرازیر شدم. و به خیابان های خاموش زمین رسیدم .چه باران هایی که زودتراز من آمده بودند چه دشت هایی که زودتراز من سبز شده بودند و چه آدم هایی که قرن ها قبل از چشم گشودن من عاشقت شده بودند
حسرتی بر دلم فرود آمد. با خود گفتم: آه... دیر آمدم
سالها پی در پی گذشت. من در میان رنگین کمان و غبارهای غلیظ قدم کشیدم و گم شدم
من در قطب شمال غفلت یخ زدم و در جهنم دنیاسوختم و خا ترم را بادها دست به دست بردند.
من مثل شیشه های یک پنجره فراموش شدم .ش تم.... هروز در شبستان دلم می نشست و فرشته هایی که از سوی تو برای احوال پرسیم می آمدند.مس ه می د[enshay.blog.ir]
افسوس که انها همیشه دست خالی از نزد من بازمی گشتند

خدایا می دانم دوباره دیر آمدم،اما از بی تو بودن خسته ام....می خواهم یک شب بی هیچ آداب و ترتیب به اتاقت که در دلم است بیایم...دلتنگ توام ، دلتنگ نگاهت ..
برایت شاخه گلی بیاورم و با تو آشتی کنم و تو بی هیچ سرزنشی مرا بپذیری خدایا می خواهم عاشق دیگری باشم گر چه ا ین نفر باشم...

نویسنده: سرور البوغبیش

 انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir




نگارش دهم متن ذهنی با موضوع زمان

درخواست حذف اطلاعات

نگارش دهم - متن ذهنی

موضوع: زمان

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، ، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

هر ثانیه گذر زمان،تو را به آینده ی نزدیک و زندگی مبهم فردا پیوند میدهد و تباهی یعنی منجمدشدن حس زندگی درجدال باثانیه هایی که سهم امروز ولی همرنگ دیروز بودند.
تک تک نفس هایمان،لبخندهایمان،دردها و آرزوهای محال مان،خیال بی خیال مان،تاریخ بی فروغ مان،گریه های بیصدا و تنهایی های بی ی مان،سرمای دستان مان درخیابان زمستان،رویاهای عاشقی مان وخستگی خا تری جان بی جانمان همگی قربانی نیرنگ زمان شده اند؛وتامیخواهی به وجود خویش از عبور ثانیه ها پناه آوری خواهی دید که در حادثه ی جاری زمان زندگی میکنی و روزگار تو،با این حادثه ی ناآشنا نقش ونگارهای تقویم تو را ترسیم میکند.[enshay.blog.ir]
واژه ی زمان بی معنی ونامفهوم ترین واژه ی جهان میشود وقتی که در لحظات سرسبز و پرشور زندگی گذشت روزها را لمس نمیکنی؛اما کافیست فقط یک ثانیه آسمان لحظه هایت بی طلوع شود و دیوار آن را ترانه ی تاریک و غمناکی آزین ببندد تا باچشم های دلگیر امروزت امتداد یک لحظه درهرگوشه ی سرنوشت را به تماشا بنشینی و برای تردید در مفهوم واژه ی زمان تنها همین باور کافیست...
تمام انسان ها نسبت به جنون تیک تاک عقربه ها بی تفاوت شده اند؛
آنها از سرزمین خشک و بی حاصلی جرعه جرعه آب سراب می نوشند و شاخه ی عمرشان آرام آرام
می شکند،قطعه قطعه میشوند و درنهایت از دقایق زمین محو میشوند و تنها تندیس بی نامی را از وجودشان به یادگار می گذارند.
تو اما واژه ی رهایی را ازمدار بسته ی ساعت ها آزادکن و وسعت گام های پرشتاب را به فراموشی بسپار و تنها برای احساسِ بیدار اکنون خویش نوای زندگی راعاشقانه ستایش کن.
[ول کن جهان راقهوه ات یخ کرد؛
سرگرم نان وقلب آتش باش... علیرضا آذر

نویسنده: زینب حسنی پور مقدم

 انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

نگارش دهم - متن ذهنی

موضوع: زمان

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، ، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

می گویند زمان با ارزش است، اما چه ی است که این ارزش را به آن می بخشد؟
زمانی که جهان را سیاه و در ظلمت می بینی، وقتی که بوی خوش شکوفه های نارنج را حس نمیکنی، آن لحظه که قلب تو لبریز از غم و اندوه است، آن زمان که خط لبخند بر چهره ی غمناکت نمی افتد، وقتی که در تاریکی شب در روشن ترین و طولانی ترین خیابان شهر آهسته قدم میزنی، آیا واقعا مهم است که ساعتی دیگر صبح میشود و یک روز از سال های زندگانی ات میگذرد؟!
نه، آن موقع دیگر برایت مهم نیست و بهایی ندارد.
اما ...اگر بدانی ی هست که در انتهای آن خیابان بر روی دومین نیمکت سبز رنگ با دسته گلی پر از رز های سرخ به انتظار تو نشسته است؛آنگاه قدمهایت را تندتر میکنی و از تمام کوچه پس کوچه ها میگذری و میدوی تا آن خیابان را به پایان برسانی.
آن زمان،لحظات برایت با معنی میشوند،و وقتی به مقصد میرسی گویی دنیای سیاهت، به یکباره همانند یک دفتر نقاشی رنگ امیزی شده است ،و نسیم خنکی که صورتت را نوازش میکند و عطر خوش بهار را به مشامت میرساند،آنگاه قلبت از گرمای محبت داغ و سرشار از عشق میشود. و خنده ی زیبایت،قاب صورتت را کامل میکند.
و اگر آن لحظه،لحظه ای است که تو میخواهی دقایق متوقف شوند ؛ بدان که حال زمان گرانبها تر از دری است که در کف دریا ه است.
شاید در تمامی این سال ها مفهوم زمان با ارزش است را درست نفهمیدیم.
آری...زمان با ارزش است اما،این ارزش را عزیزانمان اند چه به آن می بخشند.

نویسنده: پیوند اشرف




نگارش دهم درس دوم موضوع آسمان

درخواست حذف اطلاعات

نگارش دهم درس دوم

موضوع: آسمان

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، ، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

ای کاش دل ها آسمان بود،به وسعت آن جا برای خوبی و مهربانی داشت و به اندازه آن پاک و صاف و بی گناه بود.
آسمان دلی دارد که وسعتش همتایی ندارد،محبتش تمام جهان را در بر دارد.آسمان برای تمامی زمینیان حکم سقف دارد،بعضی وقت ها ابری های سیاه مثل یک سد جلوی جوشش چشمه نور آن را میگیرند و میخواهند دُر گرانبهای آسمان را ب ند و گاهی ابرهای سفید پنبه ای مینشینند بر دلش و آسمان محل نقاشی های زیبای آنهاست.[enshay.blog.ir]
گاهی برای استراحت به دل آبی و زیبای خودش خاموشی می دهد تا که من یا تو چشم بر هم بگذاریم و شبی را در زیر این سقف بی کران در آرامش رویا ببینیم.دل تاریک و خاموش آسمان هم زیباست دلش خانه ماه و ک ن کوچک و بزرگش است هر کدام جلوه ای دارند در دل آسمان شب.ماه برای ک نش قصه زمینیان را تعریف می کند و ک ن آن در دل خاموش آسمان چشمک ن و آرام بازی میکنند،ستاره های کوچک مانند فانوس دل آسمان را تزئین کرده اند و در کنار قصه های ماه به زمینیان نگاه میکنند.آسمان چه تیره چه روشن سقفی است بر سر تمامی جهانیان و آرامش و شگفتی های شب و روزش در هر کجا زیبا و دیدنی است.

نویسنده: مهلا مومنی

 انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir




نگارش دوازدهم درس دوم موضوع زمستان

درخواست حذف اطلاعات

نگارش دوازدهم درس دوم

موضوع: زمستان

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، ، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

زمستان به معنای خشک شدن به امید زنده شدن دوباره!همانند درختانی که در این فصل پایدار و استوار می مانند.زیرا می دانند روزی سردی و سختی به پایان خواهد رسید.زیباییشان را به دست خواهند آورد.ان ها در این فصل لباس سفید بر تن می کنند و در کنار هم برای سبز شدن مقاومت می کنند.!
در این هنگام کوه های مغرور به خود اجازه می دهند تا به رنگ سفید دیده شوند و رنگ اصلی خود را فراموش می کنند!جوانه ها در زیر خاک پنهان می شوند زیرا آن ها توانایی مقاومت در برابر سرما را ندارند!امّا همه ی آن ها می دانند که روزی این برف ها ذوب خواهند شد و از بین خواهند رفت
مواظب گرمای دلت باش تا کاری که زمستان با کوه ها و جوانه ها کرد با دلت نکند.انسان ها را اندازه ی دنیا دوست داشته باش نه به اندازه ی برف ها،زیرا آن ها هر چقدر هم زیاد باشند روزی آب خواهند شد...[enshay.blog.ir]

نویسنده: کیانا فضلی

 انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir




نگارش یازدهم درس دوم گسترش زمان و مکان

درخواست حذف اطلاعات

نگارش یازدهم درس دوم

گسترش زمان و مکان

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، ، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

به نام آفریننده نیکی ها!
مهربانی آغاز خوش زندگی آرام ...

آن روز هایی که از خادمان امروزی خبری نبود..
آن روزهایی که برج ها سربه فلک نکشیده بودند و حریم حرم در حصار ساختمان های مجلل نبود مادر بزرگی را می شناختم که از جوانی اش خادمی بی نام و نشان برای زائران بود ...
چه زمستان ها و تابستان هایی که دغدغه سرما و گرمای میهمانان را داشت و همواره نگران زائران تازه رسیده وبی جاومکان بود..
مخلصانه در خدمت آنان بود...
با انواع شربت های خنک ..
بیدمشک و لیمو تگرگی ..که ساخته دست خودش بود به استقبالشان می آمد... پناهشان میداد... تا کمی از خستگی راهشان بکاهد.
آ او همسایه بود ...
در چند قدمی بود [enshay.blog.ir]
با صدای دلنشین مناجات حرم بیدار می شد و با صدای هیجان انگیز نقاره خانه ، روزش را شروع می کرد..
درِ خانه اش شبانه روز به روی میهمانان گشوده بود...
از شمال تا جنوب...
از شرق تا غرب ...
حتی میناب تا بناب ...
همه او را دوست داشتند ،،ایام محرم و صفر، منزلش حسینیه بود ..
عاشقانِ رضا میزبانی گرمی را در خانه او سپری می د،، از هیچ گونه کمکی دریغ نمی کرد...
در انتهای سفر،زمان وداع آنچنان شیفته محبت این مادر می شدند که آرزوی دیدار دوباره اش را داشتند..
این خادم رضا بدون هیچ نام و نشانی، بدون هیچ لقب وعنوانی ، مخلصانه - عاشقانه آنان را تکریم می کرد،، به راستی که او،خادمی گمنام بود .هنوزبعدازسالها یادوخاطره او وخانه پرمهرش نقل محفل بسیاری هست.

نویسنده: فاطمه رنجبر

 انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir




مثل نویسی ضرب المثل به زبان خوش مار از سوراخ بیرون می آید

درخواست حذف اطلاعات

نگارش یازدهم مثل نویسی

ضرب المثل: به زبان خوش مار از سوراخ بیرون می آید

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، ، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

هنگامی که سهراب پاسخ منفی گرد آفرید را شنید با اندوه فراوان به سمت توران روان شد. در راه هدفون مشکی رنگش را بر گوش نهاد و با نوای غمگین راه می پیمود، فکر گرد آفرید لحظه ای او را رها نمی کرد. دلش در چنگال دخت ایرانی حبس شده و امیدی به نجاتش نداشت.
گریه امانش نمی داد سهراب شیر اوژن همچون اسبی رام گشته بود، رفقایش که احوال او را مشاهده می د در پی راه چاره ای برای رهایی او رفتند، تا اینکه در ذهن نابغۀ گروه جرقه ای زده شد؛ به زبان خوش مار از سوراخش بیرون می آید چه برسد به گرد آفرید.
سهراب را خبر دادند و او برای این راه چاره بس شادمان شد.چمدانش را بست و با اولین پرواز راهی ایران گشت. در حالی که شاخه ای رز آبی در دست داشت به طرف دژ رفت و با پرداخت زیر میزی های بسیار وارد قلعه شد.[enshay.blog.ir]
سهراب دلش را به دریا زد تا جامی از عشق جاوید بنوشد سپس رو به گرد آفرید ندا سر داد و گفت:
تو ای ماه رو دخت ایران زمین
ز لیلی و شیرین همی برترین
منم سهراب،همچو فرهادی ز توران زمین
که روزی دلش را سپردست به گرد آفرید
تو ای دخت زیبا ای محجبین
دلت را همی ده به سلطان چین
که گر دل سپاری به من این چنین
سپارم به تو جان و دل همچنین
نوای دل نشین سهراب در گوش جان گرد آفرید به آرامی نشست و او را به سمت مجنونش فرا خواند و این گونه بود که سهراب با زبان خوش مار را از سوراخ بیرون آورد.
خوش زبانی می تواند در مواقع مختلف در برابر مشکلات راه گشا باشد و انسان را از افتادن در گودال گرفتاری نجات دهد.

نویسنده: ساجده پورعباسی

 انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir




نگارش دوازدهم قطعه ادبی با موضوع خوشبختی

درخواست حذف اطلاعات

نگارش دوازدهم قطعه ادبی

موضوع: خوشبختی

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، ، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

دوفنجان چای بودو من وتو در آن کلبه چوبی وسط جنگل کاج ویک دنیا امیدها ونقشه های سبز *عزیزم یادت هست برای مسافرتی کوتاه به شمال رفته بودیم؟دونفربودیم که رفتیم اما سه نفره برگشتیم .حس می تمام دنیادردستان من است درکنارت خودرا خوشبخت ترین زن دنیا میدیدم .بی صبرانه منتظر چشم گشودنش به این دنیابودیم ...ساعتها،روزها،ماه ها گذشت تااینکه بالا ه وقتش رسید .تمام وسایل موردنیازرا درماشین میگذاشتی . ازپنجره داشتم به لبخندی که صورتت را غرق زیبایی کرده بود، نگاه می 'فردای آن روز مرا به اتاق عمل بردند ،دردداشتم اما !لبخندهایش،خوشحالی اش،لحظه شماری هایش درد را برایم دوست داشتنی میکرد.[enshay.blog.ir] بانفسی عمیق ازهوش رفتم وزمانی که چشمانم راباز دقیقا بالای سرم ایستاده بود بافرشته کوچولویی دردستانش ؛حال عجیبی پیدا انگارتمام دنیا برای ماآنجاخلاصه شده بود ماه ها وسالها گذشت وماهمانگونه درکنارهم خوشبخت زندگی میکردیم تااینکه یک روزتصمیم گرفتیم بازهم باهم به سفرشمال برویم راهی شدیم...هفت روز درآنجا م م. خیلی خوش گذشت خیلی، هشتمین روز که داشتیم برمیگشتیم متوجه شدم داره خواب میره. بلند دا م ررر دیگر نفهمیدم چی شد چشمانم راکه باز خودم را دربیمارستان دیدم فوری ازتخت پایین آمدم به این طرف وآن طرف دویدم ولی خبری از من نبود. درهمین حین ناگهان تختی را ازکنارم رد د ؛بله این خود بود. ازحلقه سردستش متوجه شدم دا م صبرکنین ،دستانم میلرزید . ملافه راازصورتش کنارزدم نه! نه! خدای من نه! پاشو هرچی داد میزدم انگاردیگر صدای مرا نمی شنید دستانش سرد بود شِنِلم را درآوردم وبرسر اش انداختم .همانجابود که فهمیدم خوشبختی مختص من نیست ویک روزی به پایان میرسد.میدونی چیه ؟؟من وتو دونفره رفتیم شمال وسه نفره برگشتیم وزمانیکه سه نفره رفتیم دونفره برگشتیم وحالا من ماندم ویک دنیا بدبختی ویک دختر دوساله.

نویسنده:سیده نسترن محمدیان




نگارش دوازدهم نثر ادبی با موضوع شهر ما

درخواست حذف اطلاعات

نگارش دوازدهم نثر ادبی

موضوع: شهر ما

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، ، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

رو تخته سیاه نوشت موضوع انشا «شهرما»، صدای فریاد بچه های کلاس بلند شد هرکدام با یک لحن اعتراض خودشان را نشان می دادند و اما من ...
نمی دانم چرا ص از من بلند نشد هرچند با دیدن موضوع انشا ته دلم غم به حرکت درآمد ساعتی از زل زدنم به برگه ی سفید می گذرد هنوز جرات دست به قلم شدن رو ندارم نمیدانم با کدام دید شروع به نوشتن کنم از بدی هایش بگویم ک خوبی های شهر را در خودش گم کرده، یا از ته مانده ی زیبایی هایش!
بسمه الله می گویم شروع می کنم هم از خوب می گویم هم از بد، هم از زیبایی می گویم هم از زشتی،

شهرمن،
کوچک است ولی دل آدم هایش به اندازه ی بزرگی تالاب معروف شهر است، چهره ی شهرمن کمی جلوه های زیبایش کم است ولی محصولات رنگارنگ دست فروش هایش جبران آن است، آفتاب سوزان و هوای شرجی که هر ادم از قوم دیگر را به مرز کلافگی می آورد، ولی تاثیری بر لبخند و اخلاق مهربان مردمان شهر من ندارد این است که زیبایش میکند.می دانید جالبی اش کجاست !؟ تمام سال دست به دعا می شوند که باران رحمت بر آن ها نازل شود و وقتی دعا مستجاب می شود شهر در آب فرو می رود دیگر نه خانه ای قدیمی سالم می ماند نه می شود از خیابانی بدون گیر در گِل یا افتادن در چاله گذراند ،ولی اهالی شهر با خنده این مشکلات را هم از سر میگذرانند ودر ا کار با گفتن خداروشکر سختی را تمام میکنند .تابه حال به این فکر کرده اید چرا شهرمان هتل ندارد خب اگر آدم های اینجا را بشناسی دیگر برایتان جای سوالی نمی ماند مگر میشود مهمان بیاید و دَرِخانه ای برای پذیرایی از او باز نشود چه فرد غریبه باشد چه آشنا از قدیم گفتن جنوبی ها مهمان نواز هستن اخ که چقدر این حرفشان درست بوده است.از اول متن انشا را خواندم نمیدانم چرا هرچقدر نگاه میکنم خبری از بدی و زشتی هایی که اول انشا گفتم نیست شایدم من زیادی دراین باره اغراق کرده ام .[enshay.blog.ir]
من شهر را با تمام چاله و چوله هایش ،تمام صدا های گاه بی گاه شلیک گلوله اش،تمام خیابان هایی که قصد درست ش را داشتن ولی بدتر از قبل ابش کرده اند و تمام بدی هایش دوستدارم. زیبایی های کوچک و بزرگش به قدری به دل مینشیند که دیگر جای برای بدی ها نمیگذارد.
شهرمان را خودمان بسازیم با عشق.

نویسنده: میسا خیاط زاده

 انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir




نگارش دوازدهم قطعه ادبی با موضوع غروب چشمانت

درخواست حذف اطلاعات

نگارش دوازدهم قطعه ادبی

موضوع: غروب چشمانت

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، ، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

«سنگ ها هم حرف هایی می زنند،گوش کن!
خاموش ها گویاترند!
از در و دیوار می بارد سخن،تا کجا دریابد این را جان من؟
در خموشی های من فریادهاست!
آنکه دریابد چه می گویم کجاست؟» (فریدون مشیری)

تنها منم که به هیاهوی سکوت چشمانت گوش و دل س ام،آنها چه می دانند؟آنها چه می فهمند؟
غروب های دلگیر نیست،نفس من در غروب چشمان تو بند می آید،آن دو گوی سرد خاموش بی صدا...
نگاه گذرای آنها به غروب جادویی چشمان تو،توهینی آشکار به جان و دل من است،آنها چه می دانند؟باید همه مانند من در افتادگی چشمان خمار تو جان ببازند،غرق شوند،بمیرند...[enshay.blog.ir]
آنها چه می دانند در غوغای سکوت چشمان تو چه میگذرد...
سخنت را در چشمانت بریز،می خوانمش...می دانی؟زمان انی که سخن نگاه را می فهمند به سر رسیده است،اما...
ما که از اینجا نیستیم،می فهممت...می فهمی ام...
می دانی؟عشق ما عتیقه است،کم یاب،از دور می فهمم،از دور می فهمی...
آنها چه می دانند؟ که می دانیم...
خسته ای...خسته ام...
خستگی تو در چشمانت خوانده میشود...خستگی من در نوشته هایم...

تو نگاه کن،من تا ابد خواهم نوشت...

نویسنده: زهرا شاوردیان

 انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir




نگارش دوازدهم درس سوم قطعه ادبی با موضوع چهار فصل عاشقی

درخواست حذف اطلاعات

نگارش دوازدهم درس سوم قطعه ادبی

موضوع: چهار فصل عاشقی

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، ، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

در زمستان گرمم از گرمای تو
در بهاران شادم از آوای تو
فصل گرما گرمی اش از قلب من
در خزان برگمو میمیرم به پیش پای تو
کاش فصل پنجمی در راه بود
کاش نامش فصل وصل ماه بود
کاش برگ برگ درختان خزان زرد و سرخ نغمه خوان می سرودند این نوا با بخت تو.
نگاهی به برکه انداختم و آن روز برای اولین بار عاشقت شدم.چون شکوفه های بهاری به آشیانه دلم نشستی و در قلبم نغمه عاشقی سر دادی ،با دستانی گرم تر محبت مادر مرا در آغوش کشیدی و در آن هنگام تابستان وجودم آغاز شد.رفته رفته روشنی وجودت کوتاه میشود و تو چون ماه چهره در نقاب میکشی،بار دیگر به کنار برکه میروم و اینبار جز تو ماه رویی را دیدم که بر خانه پیشین من نشسته.اشک چشمانم چون برگ پاییزی از شاخه عشقمان جدا میشود.[enshay.blog.ir]
پاییز دل ش ته در خیابان زمستان قدم بر می دارد.به دانه های بلورین برف که کنان عروس سفید پوش تو را ساقدوش می شوند می نگرم و نا گاه اشک روی چشمانم می اندازد ،گرمای جودم در نبود تو در این سوز سرد زمستانی مانند آدم برفی آب می شود و اکنون من این نامه می نویسم ،اما تو دیگر نیستی که آن را بخوانی و من به تمام چهار فصل عاشقانه ام میخندم اما تو خوب میدانی که
خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است/کارم از گریه گذشته ست بدان می خندم.

نویسنده: پریسا سادات سلامتی




نگارش دوازدهم درس سوم قطعه ادبی با موضوع وصال معشوق

درخواست حذف اطلاعات

نگارش دوازدهم درس سوم قطعه ادبی

موضوع: وصال معشوق

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، ، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد
ابری که در بیابان برتشنه ای ببارد
*
چندی ز حزن غربت جانت به لب رسیده
مشفق به دید منت با خود فراغت آرد
*
جام می وجودت هر دم ز فر تهی شد
ساقی ز خون دیده جامت لبالب آرد
*
خواهی ز بهر محنت از این سرا گریزی
والی م است او نفست به برزخ آرد
*
نفرین اهل جنت جاری به پیکری که
کز آستان وهمت یک دم سری برآرد
*
گویند بُعد معشوق دهری ز تو برآید
زان پس غم فراقش جانت ز تن درآرد
*
صد پند چون از این دست بر من اثر ندارد
این تن بجز بر یار هیچ مأمن ندارد
*
از ابتلا به این دام یک عمر گر گریزی
زین جهد فراغتت نیست روزی به بندت آرد

نویسنده: صبا حجازی ثانی - پایه دوازدهم ریاضی

 انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir




نگارش دوازدهم قطعه ادبی با موضوع بن بست

درخواست حذف اطلاعات

نگارش دوازدهم درس سوم قطعه ادبی

موضوع: بن بست

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، ، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

در اتاقکی از افکارم نشسته ام ،هر کدام از اجرهای اتاق قضاوت خود را میکرد.
هیاهویی بی مانند تمام اتاقک نازنینم را فرا گرفته است .
مدام ذهنم علامت سوال هایی نشان میداد، علامت سوال هایی بی پاسخ ،نه می توانم زندگی را در پاسخ به این سوال ها خلاصه کنم نه میتوانم نسبت به همه چیز بی تفاوت باشم .
اجرهای اتاق داۓم درحال ریزش هستند ، ریزشی بی پایان .....من هم بی رحمانه سقوط آجرها را یکی پس از دیگری مشاهده میکنم.
تنها کمی از اجرهایم باقی مانده است ،خوشحالم ک حداقل یک صدم ا یژن راهی به اتاقکم شد ، اما........
این ا یژن نیز گاهی خفه کننده میشود .
انگار تمام ملکول ها و اتم های جهان دست به دست هم ساز خود را میزنند و سلول هایم را برخلاف میل خود می اند.
افسار ذهنم را دست سلول هایم میسپارم ،گاهی باید تسلیم شد .......
صفحه ی جدیدی از زندگیم باز میشود ،سیاهی صفحه تمام روزم را یک رنگ کرده است و فرصتی برای نقاشی و رنگ آمیزی لحظه ها باقی نگذاشته است.بامدادی سیاه صفحه را خط خطی میکنم آری این گونه روزهایم را با <<درجا>>میگذرانم.
به تخته خیره بودم پر از امار و هندسه بود،معلم ریاضی یک سره حرف میزد ،حرف هایش مرا به عالم تشبیه برد .
زندگیم را به مثلث روی تخته تشبیه ،زندگی در این سه نقطه خلاصه میشود از آن نقطه می آید و به آن نقطه میرود و به نقطه ی سوم انتها می یابد...وباز تکرار این فرایند.[enshay.blog.ir]
آرزو بعد از حل این سوال تمام گره های زندگی ام گشوده شوند،اما انگار فیثاغورس نیز همانند سلول هایم ،هماهنگ با ساز اتم ها و ملکول های جهان می د.فیثاغورس است ک راه نجات این سه نقطه را بسته است.
صدای زنگ تفریح درهای ذهنم را بست انگار هشداری بود برای چند لحظه استراحت.......
دوباره قضاوت های بچه ها شروع شد،گویا توانایی تحمل افکارم را ندارند،نمیدانم....شاید از صفحه های مشکی زندگیم حسودی می د یا شاید من فاصله ایی از جنس کلیو مترها بینمان قرار داده ام .
پانزده سال بی دوست و بی همبازی تمرین خوبی برای دوری از همه بود.
همه با گذشته خداحافظی د اما انگار من از قافله عقب مانده ام و هنوز ک هنوز در گذشته سیر میکنم .
نگاهم را از پنجره به بیرون میدوزم ،چقدر از این کوچه ی بن بست دل گیر بودم ،انگار ی این تاریکی را نمیفهمید ولی همچنان کوچه را بدون نور سرنوشتش را میگذراند.
چشمانم را میبندم خود را در گوشه ای از فصحه ای سیاه تنها و خسته میبینم ....
روزگار این است تو را به<< وجود >>محکوم میکند، مسیرت را باید از بین صفحه های زندگی پیدا کنی وتا ا راه ادامه دهی.
عجب روزگاری.

نویسنده: شقایق مراونه - دوازدهم تجربی

 انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir