رسانه
رسانه

موضوع انشاء



موضوع انشا درباره ضرب المثل هم خدا را می خواهد هم ما را

درخواست حذف اطلاعات

موضوع: هم خدا را میخواهد هم ما را

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، ، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

عبارت مثلی بالا در مورد آن دسته افراد حریص و طماع به کار می رود که بخواهند از دو نفع و فایده مغایر و مخالف یکدیگر سودمند گردند و حاضر نباشند از هیچ یک صرف نظر کنند.

اما ریشه این عبارت از آنجاست که قبیل عرب هر کدام بتی به نام داشتند که با آداب مخصوص به زیارت آن می رفتند و قربانی تقدیم می د .

جالب ترین بت پرستی ها، بت پرستی طایفه حنیفه بوده است زیرا کار جهل و انحطاط و گمراهی را این طایفه به جایی رسانده بودند که بت معبود خویش را از آرد و ما می ساختند و آن را می پرستیدند . در یکی از سال های قحطی که شدت گرسنگی به حد نهایت رسیده بود افراد قبیله حنیفه آن خدای مایی را بین خود قسمت د و خوردند !!

پس از این واقعه در میان سایر قبایل عرب اصطلاح "کل ربه زمن المجاعة" رواج یافت و با تغییرى که در این اصطلاح به عمل آمد عبارت فارسی "هم خدا را می خواهد هم ما" را در میان ایرانیان به صورت ضرب المثل درآمد.

 انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir




موضوع انشا درخت آلوچه حیاط خانه ما

درخواست حذف اطلاعات

موضوع انشا: درخت آلوچه حیاط خانه ما

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، ، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

ناگهان بادی وزیدن کرد و آن درخت،
همان درختی که هر ساله بهارش عروس و شکوفا بود، تابستانش بارور، خزانش برگ ریزان و زمستانش و
همان درخت تنومندی که سال ها استوار مانده بود و شادی و تلخی های بسیاری به خود دیده بود .در باور نمی گنجد که اینگونه فرو ریخته باشد.
آنقدر تلخ بود که آسمان رعدی زد و غرش کرد به هنگام فرو ریختن بغضش را به آسمان داد و
ترکید...[enshay.blog.ir]
سایه اش را از سر گل های سرخ محمدی باغچه مان کم کرد و جای خود را آنقدر خالی کرد که نمیتوان با چیزی پرش کرد
به روایتی عطایش را به لقایش بخشید و رفت
خواهان دمی سکوتم برای تنهایی اش
سکوت برای بی ی هایش
سکوت برای آن توفند تند بی رحم
برای لرزیدنش، ش تنش
نعره های گوش اش آسمان
لرزیدن دل هایمان
ش تن بغض هایمان
ش تن بغض هایمان...

نویسنده: پروشات عدنانی، دوازدهم انسانی - دبیرستان گ، بابل




چگونه ساختار متن طراحی کنیم؟

درخواست حذف اطلاعات

چگونه ساختار متن طراحی کنیم؟

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، ، نوشتن انشا - روش تدریس - enshay.blog.ir

همانطور که می دانیم در بحث نگارش رعایت ساختمان نوشته از اهمیت خاصی برخوردار است. ساختار متن در کتاب نگارش پایه هفتم و یازدهم آموزش داده می شود.
رعایت ساختار باعث می شود: نقشه ذهنی برای بچه ها تثبیت شود.

مقدمه:

پس از آنکه اهمیّت مقدمه نویسی با ذکر مثال را برای بچه ها بیان کردیم شیوه نوشتن یک مقدمه ساده و کوتاه رو اینگونه توضیح می دهیم:

بعد از اینکه موضوع را شاخه بندی شاخه ها رو در مقدمه بدون هیچ توضیحی ذکر می کنند

اگر موضوع ما مدرسه باشد
بند های متن این گونه است:

  • ساختمان مدرسه
  • امکانات ورزشی" آموزشگاهی، بهداشتی و ...
  • حیاط مدرسه
  • و ...

مقدمه:
من در روستا درس می خوانم.
حیاط مدرسه من بزرگ و ساختمان اصلی آن بسیار کوچک است.معلمان بسیار مهربانی دارم. تعداد دانش اموزان این مدرسه کمتر از سی نفر هستند که با کمترین امکانات ورزشی، آموزشگاهی، بهداشتی و ... به کار تحصیل مشغول اند.

می بینید شاخه ها در مقدمه آورده شده است.
این کار هم نگرانی دانش آموز را نسبت به چگونه نوشتن کم می کند و هم باعث می شود که اهمیت مقدمه نویسی را بهتر درک کند.

خانم زارع - دبیر نگارش شیراز




موضوع انشا اسب

درخواست حذف اطلاعات

موضوع انشا: اسب

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، ، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

طبیعت و حیواناتش یکی از فوق العاده ترین نعمت های بزرگ و بی کران خداوند بزرگوار است
در بین درختان، سبزه زار ها، آسمان ، نسیم خنک وکاه های انبوه شده کنار خانه های کوچک و زیبای روستایی، چشمم به اسبی زیبا افتاد
راستش اسب ها از زیبا ترین حیواناتی هستند که من میشناسم، نجیب، قدرتمند و قوی ،دونده و پر توان ، فقط تعداد کمی از ویژگی های آنهاست
نزدیکش شدم کره ای بود با چشمان سیاه ،درشت و براق ، یال سفید و سم های کوچک ، خیلی دوست داشتنی بود ،ک ن که با او بازی می د اسم آن را ذوالفقار گذاشته بودند در سمت دیگرش یک اسب مشکی بود که با دیدن آن ذوقی در دل من ایجاد شد ، اسب ورزیده و رام شده ای بود ،فکر میکنم از اسب های اصیل ایرانی بود.[enshay.blog.ir]
اسب های زیادی در آن روستا بودند ترکمن یا ایرانی ،قهوه ای مشکی یا سفید بعضی از آن ها آنقدر زیبا بودند که انگار برای نمایش هستند همهخ آنها هم مادیان هم نریان دست رنج خداوند زیبایی ها بودند
اما من همان اسب مشکی در دلم خانه کرده بود از نعل های طلایی اش معلوم بود آماده است تا سواری بدهد، سوارش شدم به دل کوه زدیم و در هوای دل انگیز و بی نظیر کوه تماشای روستا فوق العاده بود، آن روز برای من تبدیل به یک روز فراموش نشدنی شد.
می توان به جرعت گفت زندگی زیباست اگر به خلقیات خداوند بزرگ و بی همتا پی ببریم و از این دنیای گذرا دل .

نوشته: حسین تر - خواجه نصیرالدین طوسی _ پاکدشت

 انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir




موضوع انشا شکلات های مادربزرگ

درخواست حذف اطلاعات

موضوع انشا: شکلات های مادربزرگ

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، ، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

روستایی آنطرف تر از شهر، روستایی عاری از هوای آلوده و سیاه شهر و با نواهای نی چوپان، روستایی با مردمان مهربان و ساده، با حال و هوایی ک نه وبا ظاهر آرام و خلوت اما درونی فعال و پرهیجان

در حال قدم زدن در روستا هستم صدای کلاغ ها! انگار با هم جشن گرفته اند، صدای آنها بی وقفه در گوشم می پیچد...
صدای گنجشک هایی که به آدم فرصت نفس کشیدن نمی دهند
فقط می خوانند و می خوانند .
یاد خاطرات بچگی ام می افتم
بازیهای ک نه ام با هم سن وسالهایم
از دیوار ها، دار و درخت ها و خانه ها بپرسید همه ی خاطراتشان را با من ساختند.
اینروزها چقدر آن روز های کودکی برایم دست نیافتنی شده ...
دوست داشتم دوباره به کودکی برگردم تا با شیطنت روی دیوار حیاط خانه مادر بزرگ یادگاری بنویسم
دوباره فرصت بالا رفتن از درخت و یواشکی خوردن میوه های همسایه را داشته باشم و بعد از آن معذرت خواهی هایم از همسایه ...
دوست دارم مزه ی شیرین لذت آب بازی در حوض را دوباره بچشم ...[enshay.blog.ir]
صد البته طعم ملس بالا رفتن از نردبان برای بازی با بچه همسایه...

ودر آ دعوای یواشکی پدر و مادرم باهم که طاقت دیدن بغض ک نه ام را نداشتند..
همه ی اینها خاطراتی هستند که آرزوی دوباره اشان درذهنم جاریست
ولی اینروزها دلم فقط می خواهد به خانه ی مادربزرگ بروم و به جای اینکه بنشینم و گریه کنم تا مادر بزرگ یکی از آن شکلات های خوشمزه اش راکه همیشه در جیبش داشت به من بدهد بنشینم و در چشم های خسته از گذر روزگار مادر بزرگ زل بزنم و حدیث روزهای زنگیش را از نگاهش بخوانم چون دیگر میدانم که فرصت های باهم بودنمان تکرار نخواهند شد.

نوشته: بیتا غفا ور - آموزشگاه: دبیرستان( دوره اول) نمونه اویسی

 انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir




نگارش یازدهم درس دوم

درخواست حذف اطلاعات

نگارش یازدهم درس دوم

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، ، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

موضوع: زمین

زمین را دوست دارم بخاطر سرسبزی اش،زمین را دوست دارم بخاطر سخاوتمندی اش،زمین رادوست دارم بخاطر گرمای وجودش،زمین را دوست دارم...
آری زمین را دوست دارم چون زندگی ما انسانها به بند دلش گره خورده است.
زمین را می توانیم به یک کشتی معلق روی آب وصف کنیم که با یک تلنگرمی تواند مارابه اعماق اقیانوس ها راهی کند.
اما این نظر انسانهای سنگدل است که جواب خوبی را با بدی می دهند.
سرفرزندش را قطع می کنیم برای نشستنمان،از چوبش استفاده می کنیم برای نوشتنمان،از برگش استفاده می کنیم برای انمان واز چمنش استفاده می کنیم برای بازی و تفریحمان.[enshay.blog.ir]
می بینید چه بلایی برسرخانواده زمین می آوریم؟
می بینید خودمان باعث نابودی زمین می شویم؟
می بینیدوقتی یکی به فرزندتان ناسزا می گوید با چه ادب و اخلاق بدی تلافی می کنید؟
ولی زمین که اینطور نیست...
زمین جنسش از عاطفه و سخاوت و احساس های ناب است.
با اینکه ت یبش را می بیند ولی زندگی انسانها را از ت یب شدن نجات میدهد...
ووقتی مهمانش میشوی بهتراز دفعه ی قبل به استقب می آید و سعی میکند میزبان خوبی باشد.
امیدوارم روزی بیاید که همه ی ما انسانها فقط به فکر منفعت خودمان نباشیم و کمی هم به جزییات توجه کنیم و اینقدر نسبت به اطرافمان بی تفاوت نباشیم.
وقتی تاریکی چشمها به سوی روشنایی می روند که فرصت ها ازدست رفته اند و زمین به خا تر سیاه تبدیل شده است.

نویسنده: مژگان خواجه

 انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir




نگارش یازدهم درس اول

درخواست حذف اطلاعات

نگارش یازدهم درس اول

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، ، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

موضوع: سرمای برفی

روزگار است دیگر ... ؛ گاهی ابر خا تری اش به این عضله بی جان حبس شده در هم روی خوش نشان نمی دهد. آنقدر قفل و زنجیرهایش را دور گردنش می پیچد و محکم تر می کند که از کبودی فریادش در گلو خفه شود. آنقدر دیوانه وار می بارد که فرسنگ به فرسنگ وجودت را بذر لرز بکارد.
گُر می گیری ولی این بار از سرما... بُهت... ماتم... بغض... خفگی...
بهت... بهتِ دیدن دست های کوچک و یخ زده پسر بچه پشتِ چراغ که اسفندِ از نفس افتاده اش را با دست های لرزان در خود می فشارد و در ایستگاه تنهایی اش کوپه گرم و ملتهب مهربانی را انتظار می کشد ، تا شاید مرحمی بر جای شلاق منجمد شده زمستان بر روی جسم تب و لرز گرفته اش باشد.
زمین پوشیده از برف و بلور ، بر قلب ناآرامَش ضربان می بخشد. ماشین ها به آرامی از مقابلش می گذرند و رد لاستیک هایشان را تا انتهای جاده با خود می کشند.
با لذت به ردپای کوچکش روی زمین خیره می شود. دست های سرخش را با سماجت به برف های تلمبار شده روی زمین نزدیک می کند؛ گلوله ای کوچک و سرمازده از دامن دست و دل باز زمین هدیه می گیرد و بعد از مدت کوتاهی با اکراه گلوله را زمین می اندازد و کلافه به دست های گزگز شده اش نگاهی می اندازد و این بار بغضِ خفه شده گلویش بالا می آید و با آهی پُر عجز ش ته می شود.
قطره اشک های داغ پی در پی روی گونه های یخ زده اش سُر می خورند. دستی روی صورتش می کشد. زیر لب میکند: «انگار خوشی به ما نیامده است».
«آدمی زاد طومار طولانی انتظاراست...» و امان از این طومار خالی و بی رنگ و رو که جوهر جاندار عاطفه را به خود ندیده است.
همانند تمام روزهای تنهایی اش با سری پایین، شانه هایی افتاده و چشمان نم دار راهِ رفته را باز می گردد. با مکث طولانی به اسکناس مچاله شده در دستش نگاهی می اندازد. چشم می چرخاند و دستی روی شال گردنش می کشد.
دختربچه قرمزپوش با روسری فسفری و گل های ریز و کمرنگ که به عادت هر روز از آنجا می گذشت با دیدن صورت سرخ و دندان های به هم ساییده پسرک با عجله به سمتش دوید. شال گردنش را از دور گردنش باز کرد و باحوصله دور گردن او پیچید و با لحن ک نه و صدای آرامَش گفت: «بیا اینو بپیچ دور گردنت ، هوا سرده ... مامان میگه وقتی سرما بخوری نمی تونی بری مدرسه.» سپس با لحن شیطنت آمیزی گفت: «نکنه از اون بچه تنبلایی؟!»
لبخند غمگینی صورتش را می پوشاند و شال گردن را به خود نزدیک تر می کند. با همان لبخند، آرام و آسه آسه طولِ پیاده رو را طی می کند. با فرو رفتن پوتین های خیس و آب گرفته اش در دل برف و شنیدن صدای قیژِ آن، لبخندش پر رنگ تر می شود.
سوز سرد زمستان پاهای خیس و استخوان های منجمدش را می لرزاند. انگشتان پاهایش را در هم جمع می کند و اهمیتی نمی دهد.
جلوی ویترین شیرینی فروشی توقف می کند... بی میل چشمی روی شیرینی ها می چرخاند که نگاهش به سر و وضع خود می افتد؛ صورت سرخ و گوش های یخ زده، کفش های خیس و متلاشی شده، و در دستش اسفند خاموش و پژمرده زغالی بد جور ذوق آدمی را کور می کند. چشمانش به غم می نشیند، نگاهی به شال گردن صورتی رنگ می اندازد و باز هم لبخند کمرنگی روی صورتش جا خوش می کند. انگشتان لرزان و سوزن سوزن شده اش را جلوی دهان می گیرد و به گرمی «هااا» می کند. هاله ی گرم و آرامش بخشی انگشتانش را نوازش می کند. لبخندش پررنگ تر می شود و زیر لب با همان لبخند می کند: «دلت که سردشد هااا کن».

نویسنده: زینب پورمحمدی
یازدهم تجربی

 انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع: دست های خالی زمان

بعضی وقت ها در حصاری از جنس زمان گرفتار می شوی.در همان حصار کوچک می مانی و هر ثانیه اش را بارها زندگی می کنی.در گذشته ای می مانی که هوایش از جنس حال است.همین سبب می شود که تو آن را بارها و بارها زندگی کنی...با تمامی لحظات بخندی و گریه کنی...تک تک لحظات به یاد ماندنی.
آنقدر در حصار ثانیه ها می مانی و می مانی تا هنگامی که می خواهی به حال برگردی،می بینی دیگر جایی برای تو نیست.تو هر ثانیه را سالها زندگی کردی و لحظه به لحظه پیر تر شدی.حال را در سالها پیش زندگی کردی؛اما گذشته را کجا بودی؟لابد در گذشته ای پیش از آن!
در میان بازی عقربه ها گم شدی.نه راه را بلدی و نه بازی را.سردرگم تر از همیشه به پیچ و خم های جاده زمان می نگری.آرام آرام قدم بر می داری و وارد خیابان ساعت می شوی.پس از کمی جستجو کوچه ی دقیقه را می ی و زنگ پلاک ثانیه را به صدا در می آوری.نمی دانی چه ی در را خواهد گشود.به رو به رو زل میزنی و از اشتیاق لبریزی.در باز می شود و تو ناگهان دوباره خود را در جاده زمان می بینی.هنوز هم آن عابر را به یاد داری. ی که گذشت و رفت.اما تو هنوز اینجایی.دوباره راه را می پیمایی.دوباره و دوباره و گویی تمام نشدنیست این معرکه ی بی رحم زمان!همانجا است که می فهمی تو محکوم به یک جا ماندنی.محکوم به اینکه ذهنت را در حصار خاطره،زندانی کنی.محکوم به فکر به آن عابر.همانی که سالهاست که نیست،اما تو همچنان در شهر زندگی به دنبالش می دوی.سالها بی وقفه دویدن کار هر ی نیست.راز و رمزی دربر دارد.دو چیز که اگر کمی دقت کنی آن را خواهی یافت.یک عابر و شوق چشیدن شیرینی خاطراتش...

نوشته: هانیه پیوسته - دبیرستان اکرم(ص) شهرستان زرندیه استان مرکزی

 انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع: دریا

پر از گردو بود
میان آغوش امواج..
به سوی خود کشاند.. نگاهم را
فرمان داد.. قدم هایم را
و پایم را.. به آن سو دواند
دست تو..

گم گشته در ساحل
مانده در رد پایم..
گردو های ه در دامنم..

در میانه هایش عطر تو..
در امتدادش پیداست.. نگاهت
به آن سپردم خودم را
آغوشی که پر بود از تو..

من ماندم و یک روح
به دنبال ردی از تو..
دور از آن جسم
بی رنگ.. شناور برموج..

آغوش مادرم" نوشته ی نیلیا محمودی

گیتارم را دست گرفتم و قدم هایم را به سمت ساحل هدایت .
از دور دست ها بویش مشامم را قلقلک می داد و عطش را باقدرت بیشتری بر جانم رها می کرد.
آخ مادرجانم چقدر دلم برایت تنگ شده بود..
نگاه نیلگونش را در پس بیکرانه هایش دیدم و به قدم هایم سرعت بخشیدم.
کنار قایق ش ته ی قهوه ایی رنگ جای گرفتم، با هیجان و شور و شوقی مضاعف به آن تکیه دادم و نگاهش و آخ از این همه زیبایی که پدر قلبم را در آورده است، طپش هایم که در ساحل طنین انداز میشوند، مرغ ها را در گوشه ایی بی تحرک می نشانند و آرامش ساحل مرا محکم تر از قبل در آغوش میگیرد و جوششِ نوازش وار امواج بر روی پای ام لبخندم را عمق میبخشد به گونه ایی که نگاهم از اطراف فراری میشود و در پیچ و تاب گیسوان دریا پناه میگیرد.
بویی در احساسم می غلطد، بوی یاس وحشی که نوید آمدن او را می دهد و آفتابگردان هایی که میان دستانم رها میشوند، مهر آمدن اورا بر قلبم میزنند، نیلیا! تلفیقی از نیلگونیِ دریا و آسمان و دختر معنوی دریا.
نگاهم بدجور مشغول است.. مشغول کند و کاو تک تک امواجی که بر تن ساحل رها میشوند، بقدری که احساسم را به غلیان می اندازد و بر روی سیم های گیتارم به نمایش میگذارد و منی که درگیر خلسه ی عمیقی میشوم که تمامم را در بر میگیرد، به راستی مدهوش کننده تر از این ملودیِ دل آرام را هرگز جایی دیگر نشنیده ام، وقتی حواسم بیش از پیش پرت این زیباییِ فوق العاده میشود، گیتار مغموم و دلش ته ام را نمیبینم که چگونه از میان دستانم میگریزد و به صدای مادرم اجازه ی طنازیِ بیشتری را میدهد.
نگاهم را میخکوب میکند، دستی که امواج قصد دارند از اس رها شوند، قدم هایم بی حرف، از آن رقاص عشوه گر فرمان میبرند و مرا به سویش میدوانند، این بار ی دستم را نمیگیرد، اینبار برق اشکِ صدف های سپیدِ ساحل قلبم را به بازی نمیگیرند، این بار نیلیا هم با من همراه میشود تا بدرقه ام کند، من با آفتابگردانهایی در دست میروم.. میروم به سوی دستانی که فریاد عشقت را به نمایش گذاشته اند، گویا روز موعود رسیده است..
رها میشوم در آغوش مادرم..مادری که نفس هایم را نرم نرمک می بوسد و مرا به سویت روانه میکند.. و من دور از آن جسم.. شناور برموج..
این بار تکرار آ هفته های پیش از این نبود.. این بار انتظارم قدم برداشت.. و رفت.. و رفت..

نویسنده: نیلیا محمودی

 انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir




نگارش دوازدهم درس دوم - نثر ادبی

درخواست حذف اطلاعات

نگارش دوازدهم درس دوم

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، ، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

تدریس نگارش دوازدهم درس دوم:

نثر ادبی
در هفته چهارم مهر ماه به درس دوم می رسیم.
با من به کلاس نگارش بیایید.
ابتدا بر روی تابلو کلاس یک جمله می نویسم:
خورشید طلوع کرد(زبانی)

اکنون همین جمله را به شکل ادبی می نویسم.
گل خورشید شکفت!
چه اتفاقی افتاد؟
جمله ساده را به آرایشگاه بردیم و با استفاده از آرایه تشخیص آن را زیبا کردیم.
سپس از دانش آموزان می خواهم آن ها نیز همین جمله زبانی را به آرایشگاه آرایه ها ببرند و با استفاده از دیگر آرایه ها آن را زیباتر کنند!

  • خورشید خندید.
  • خورشید از خواب بیدار شد.
  • خورشید نور طلایی رنگ خودش را بر شهر خسته پاشید.
  • و . . .

بچه ها جملات زبانی چگونه ادبی (زیبا) شدند؟

  • با آرایه های ادبی
  • با انتخاب واژگان و عبارت های مناسب

اکنون یک متن علمی با جملات زبانی را روی تابلو می نویسم.
دانش آموزان در گروه ها این متن را به نثر ادبی تبدیل می کنند.
(یک موسیقی بدون کلام و آرام در کلاس پخش شود)
هر گروه متن ادبی خودش را می خواند و گروه های دیگر آرایه ها و واژگان زیبای متن را مشخص می کنند.

جمع بندی:
متن ساده را با دو عنصر به نثر ادبی تبدیل می کنیم:

آرایه های ادبی:
استفاده از آرایه های ادبی که در کتاب فارسی آموختند،
با تاکید بر آرایه های: تشخیص، تشبیه، استعاره و کنایه

واژگان مناسب:
واژگانی که در بافت متن خوش بنشینند. به عنوان مثال :
در متن عاطفی، واژگان خشونت بار و تحکم آمیز به کار نبریم چون این گونه واژگان به بافت متن آشیل می زنند.

روابط سه گانه واژگان:
ترادف، تناسب ، تضاد
استفاده از این روابط متن را زیبا و خواندنی می کند.
انتخاب ترکیب ها و واژگانی که خوش آهنگ و خوش نوا باشند. و با حروف موسیقی بیافرینند. (واج آرایی)

نوشته: حسین طریقت

 انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

ادامه مطلب



موضوع انشا دلتنگ کربلا

درخواست حذف اطلاعات

موضوع انشا: دلتنگ کربلا

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، ، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

اربابم ...
این آرزوی سرخ گذرنامه ی من است
در زیر پای مهر سفارت لگد شدن
ساعت حوالی سه صبح بود که بی هوا از خواب پ ، اولش نفهمیدم کجا قرار دارم، اما بعد از اینکه روی پاهایم ایستادم و نور زیبای گنبد شما از پنجره ی اتاق در برابرم نمایان شد فهمیدم در بهترین جای کره ی زمین ایستادم...
اندکی اطرافم را نگاه ، همه ی اعضای خانواده ام خواب هستند، به اصرار من پدرم هتل را نزدیک به حرم اجاره کرد تا هر زمان که هوای آمدن به کنار شما به سرم زد بتوانم راحت خودم را به حرم برسانم تا به آرامش برسم؛ در همان تاریکی لباس گرمی به تن میکنم و چادر مدل لبنانیم را به سر می اندازم و از هتل خارج میشوم، این خصلت من است، هرگاه دلتنگ میشوم دیگر خودم نیستم، مجنون میشوم و با تمام وجود به سمت ی می روم که دلم برایش تنگ شده ...[enshay.blog.ir]
تقریبا دو کوچه با شما فاصله دارم، بی توجه به رهگذرانی که خود را برای صبح آماده می کنند از کوچه ها عبور میکنم و به بین الحرمین میرسم و می مانم که میان دو برادر کدام را انتخاب و به ایشان عرض ارادت کنم، بین الحرمین برای من همیشه زیباترین دو راهی دنیا بوده است ...
پس از چند ثانیه تصمیم میگیرم به برادر بزرگتر، به اربابم، به شما، سلام دهم؛ دست راستم را روی ام می گذارم و رو به گنبد شما اندکی خم میشوم و زیر لب می گویم: 《السلام علیک یا ابا عبدالله ...》و سپس برمیگردم و عرض ارادتی به علمدار کربلا میکنم، و جایی دقیقا رو به روی گنبد شما در همان بین الحرمین انتخاب می کنم و می ایستم، چند دقیقه ای فقط زل میزنم به گنبد نورانیتان، سپس کتاب دعای کوچکم را از جیب لباسم بیرون می کشم و ناخداگاه بیتی را میکنم:《سلام آقا که الان رو به روتونم، من ایستادم زیارت نامه می خونم》 بی اختیار اشک هایم جاری می شود، بی اختیار بغضم به هق هق تبدیل می شود، مانند ای شده ام که از همه ی سیاهی ها به پدرش پناه برده، آری! من از همه ی سیاهی ها به شما که سفیدی مطلقی پناه آورده ام...
در میان گریه هایم تصاویر نامعلومی از ذهنم عبور می کند، از خواب می پرم، ساعت حوالی سه صبح است، اما اینجا کربلا نیست، اما من در کربلا نیستم ...

 انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir




بازآفرینی مثل نویسی ضرب المثل به پایان آمد این دفتر، حکایت همچنان باقی است

درخواست حذف اطلاعات

مثل: به پایان آمد این دفتر، حکایت همچنان باقی است.

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، ، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

گوشه گوشه شهر را وجب می کنم با بارانی تکیده ای بر تن که شاید سرمای دلم را آرامشی ندهد. اما خوب می تواند مرهم زخم های تنم باشد. می بینم روزی را که ستاره م خاموش می شود. ترس از تنهایی و بی ی تمام بچه های کوی ما را می لرزاند زیرا این باران که امشب بر ابه های شهر می زند نیم نگاهی به پای ک ن ندارد. رهگذر می گذرد نم نمک اشک هایی می ریزد.
شاید دیگری گمان کند که آسمان دلش برای ما ابریست اما من خوب می دانم که او بر ویرانه قلب خود می گرید که هردم سیبی را هوس می کند. این شب بارانی می گذرد با تمام رنج هایش، عاشقان می خندند، شالیکارها سجده می کنند و این برای من غم انگیز ترین سمفونی زندگی است. این که همگان شادند من در سوگ همبازی کودکی ام که خنده هایش در امتداد صدای باران پایان گرفت می گریم. و ترانه ای را میکنم که با یکدیگر برای مردم نجوایش می کردیم «باز باران بی ترانه/می خورد بر خاطراتم /باز هم با گریه هایش گریه می خواهم دمادم...»آسمان زندگی من نیز روزی از این تباهی ابری خواهد شد و آن روز من برای این شهر،تنها جمله ای وصیت دارم«به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقی»
نویسنده:پریساسادات سلامتی

 انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir




موضوع انشا درباره ضرب المثل هم خدا را میخواهد هم ما را

درخواست حذف اطلاعات

موضوع: هم خدا را میخواهد هم ما را

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، ، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

عبارت مثلی بالا در مورد آن دسته افراد حریص و طماع به کار می رود که بخواهند از دو نفع و فایده مغایر و مخالف یکدیگر سودمند گردند و حاضر نباشند از هیچ یک صرف نظر کنند.

اما ریشه این عبارت از آنجاست که قبیل عرب هر کدام بتی به نام داشتند که با آداب مخصوص به زیارت آن می رفتند و قربانی تقدیم می د .

جالب ترین بت پرستی ها، بت پرستی طایفه حنیفه بوده است زیرا کار جهل و انحطاط و گمراهی را این طایفه به جایی رسانده بودند که بت معبود خویش را از آرد و ما می ساختند و آن را می پرستیدند . در یکی از سال های قحطی که شدت گرسنگی به حد نهایت رسیده بود افراد قبیله حنیفه آن خدای مایی را بین خود قسمت د و خوردند !!

پس از این واقعه در میان سایر قبایل عرب اصطلاح "کل ربه زمن المجاعة" رواج یافت و با تغییرى که در این اصطلاح به عمل آمد عبارت فارسی "هم خدا را می خواهد هم ما" را در میان ایرانیان به صورت ضرب المثل درآمد.

 انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir




باز آفرینی مثل دو چیز طیره عقل است دم فروبستن به وقت گفتن و گفتن به وقت خاموشی

درخواست حذف اطلاعات

باز آفرینی مثل نویسی

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، ، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

بازآفرینی مثل: دو چیز طیره عقل است دم فروبستن به وقت گفتن و گفتن به وقت خاموشی!
آب ی
در روز گاران قدیم در قریه ای دور افتاده، کدخ از خود راضی زندگی می کرد. روزی کدخدا تصمیم گرفت به شهر برود. قبل از سفر مباشر را امر فرمود که به جد به امور ما رسیدگی کن! مباشر مردی جدی و از آن مباشرهای به درد بخور بود. از همان هایی که سر را به جای کلاه برای کدخدا می آورد! مباشر در حال قیلوله بود.
ناگهان چاکران از راه برسیدند که چه نشسته ای غضنفر امروز پای از گلیم خود فراتر نهاده، آب از کشتزار کدخدا بربوده وبر جالیز خود روانه ساخته است.
مباشر سخت کوش و امانتدار بر آشفت و سبیل مبارک را تاب داده ، بیل بر دوش همراه مردانی چند ،آنان نیز بیل بردوش، به سوی جالیز روانه گشت. وقتی به جالیز رسید،غضنفر را دید دراز به دراز افتاده، کلاهی نمدین بر چهره نهاده ،سرخوش و بی خیال آب را در جالیز خود رها نموده است.
مباشر از بی خیالی وی به خشم آمد و خون مبارکش به جوش آمد. باچوبدستی اش، کلاه غضنفر را به سویی انداخت وبا اشارتی، چاکران بیل به دست را به سوی غضنفر فرستاد. آنان نیز حق مطلب را به نیکویی به جای آورده به شایستگی گردوغبار از تن نحیف وی بروفتند.
در این میان، ترجیع بند« تا تو باشی دیگر آب ی نکنی» یک لحظه از دهان گرانقدر مباشر قطع نمی شد.
غضنفر گنگ و بی رمق به گوشه ای خزید. همین که هوشیاری اش را باز یافت به یاد آورد چندی پیش کدخدا از کنار جالیز رد می شده با صدای نازیبایش حرف های صد تا یک غاز می زد در آ هم گفته که: به سبب سفری که د یش دارم نوبت آبیاری زمینم را با تو جا به جا می کنم. غضنفر که با کدخدا رودربایستی داشت تا آمد چیزی بگوید کدخدا راهش را کشید و رفت و کلمات انگار در دهانش ماسید. اکنون کدخدا به سفر رفته بود و مباشر تهی مغز ،نابهنگام همچون عذ بر سر غضنفر نازل گشته بود. در این لحظه غضنفر به یاد این جمله معروف افتاد که: دو چیز طیره عقلست دم فروبستن به وقت گفتن وگفتن به وقت خاموشی!

نوشته: مرجان سجودی دبیر ادبیات تهران

 انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir




موضوع انشا مسئله ریاضی

درخواست حذف اطلاعات

موضوع: مسئله ریاضی

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، ، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

من بعضی وقتا گنگم،بعضی وقتا گویاویا خیلی وقت مشکل.
من برای خیلی ها اهمیت ندارم ولی آنان نمی دانند راز زندگانی در من نهفته است.رازهایی که در اعدادم پنهانند و راه آشکار سازی آنان خطوطی مبهم.

وقتی به من می نگری و می گویی:《وای چقدر سخت است.》،من مغرور می شوم ولی وقتی مدادت رازم را آشکار می کند،در واقع غرورم را می شکند.پس بدان غرور ش تنیست. پس هیچ وقت مغرور نشو.[enshay.blog.ir]

وقتی تنهایی،به من بنگر تا بدانی روزی آن را به در خواهی کرد. من وقتی تنها می شوم در خودم ضرب می شوم و مساوی تنهایی را می راند.

کینه آفتی در وجود من است که رادیکال آن را با مجزورش نابود می کند.
دوستانی از جنس صفر مرا صفر می کند و دوستانی از جنس یک هم اندازه من می شوند. پس دوستان خوب و بد این چنین در زندگیت اثر می گذارند.

هنگامی که غرور،تنهایی و کینه سراغت می آیند،به من اهمیت ده تا رازهای نهفته در تو را برایت آشکار کنم.

 انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir




گام به گام ریاضی هفتم، هشتم و نهم

درخواست حذف اطلاعات

گام به گام ریاضی هفتم، هشتم، نهم

پاسخ به تمام تمرینات و فعالیت ها و کار در کلاس ها

 گام به گام ریاضی هفتم هشتم نهم

پاسخ تمرینات، فعالیت ها و کار در کلاس های ریاضی هفتم، هشتم و نهم

ادامه مطلب



موضوع انشا انتقام

درخواست حذف اطلاعات

موضوع انشا: انتقام

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، ، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

آفتاب ظهر نفس آدم رو بند می آورد،خسته و بی حال از کلاس خارج شدم و موبایلمو روشن . چند قدمی از آموزشگاه فاصله گرفتم که صدای موبایلم دراومد و اسم رو گوشی خودنمایی کرد.
آفتاب از کدوم طرف در اومده که به من زنگ زده؟ فک کنم سالی یه بار بیش تر این اتفاق نمیفته.
بالا ه تماس رو وصل و صدای تو گوشی پیچید بعد یه حال و احوال پرسی ساده گفت: یه چیزی ازت میخوام نه نیار،کنجکاو پرسیدم چی؟
گفت: داریم میایم خونتون جمع کن بریم شمال.[enshay.blog.ir]
چون شب قبل نخو ده بودم و خسته بودم مخالفت اما جواب نداد و به ناچار قبول .
وقتی رسیدم خونه وسایلمو جمع مامان اینا آماده بودن چون از قبل میدونستن.
ساعت ۳.۳۰ اینا رسیدن وقتی تو ماشین عباس رو دیدم فاتحه خودمو خوندم. عباس پسر و هم بازی بچگی هامه و از همون اولشم هر جا باهم می رفتیم فقط به فکر آزار دادن هم بودیم ولی حال الانم واقعا برای شیطنت و انتقام مساعد نبود.
به محض نشستنم تو ماشین شروع کرد به تیکه انداختن که چرا مثل خمارا راه میری؟
مواد بهت نرسیده؟[enshay.blog.ir]
تقریبا تا نصف راه مشغول چزوندن من بود اما من ت بودم و چیزی نمیگفتم فقط تو ذهنم نقشه می کشیدم چطوری حالشو بگیرم.
وقتی رسیدم سریع رفتم تو یکی از اتاقای باغ و یه ساعتی خو دم با صدای بچه ها بیدار شدم و از پله ها رفتم پایین عباس دنبال سوئیچ ماشین می گشت تا وسایلشو بیاره تو و بره و متوجه حضور من نشد. وقتی رفت به سرعت رفتم تو آشپز خونه و کره رو از یخچال در آوردم و مایع ظرف شویی رو برداشتم و رفتم و کره رو به سر دوش مالیدم و شامپو رو خالی و به جاش مایع ظرف شویی ریختم و با شنیدن صدای عباس سریع رفتم تو اتاقم و در رو قفل و منتظر شدم تا عباس بره چند دقیقه ای نگذشته بود که صدای فریاد عباس دراومد و از تو فریاد میکشید زهرا بیام بیرون زندت نمیزارم.
بعد یه ساعت عباس از بیرون اومد نمیدونم چطوری اون موهای شبیه سیم ظرف شویی شو شسته بود. هی میزد به در و میگفت بیا بیرون.
خلاصه آرومش کرد و بالا ه رفت و من خو دم صبح که پاشدم رفتم پایین ،عباس با مهربونی برخورد کرد باورم نمیشد منتظر انتقام و داد و فریادش بودم.
چند ساعت بعد رفتیم تو باغ تا بگردیم که عباس یه درخت بلند رو نشونم داد و گفت اگه با نردبون از این درخت رفتی بالا من اسمم رو عوض میکنم،بچه ها شروع به خندیدن منم لجم گرفت و گفتم کاری نداره میرم بالا.
از نردبون بالا رفتم روی یه شاخه نشستم و از بالا برای عباس شکلک درآوردم و گفتم دیدی رفتم بالا؟
شروع کرد به خندیدن و گفت حالا اگه بدون نردبون پایین اومدی شجاع محسوب میشی و نردبون رو برد. بچه ها با عباس رفتن و من موندم و درخت با خودم گفتم نیم ساعت دیگه میاد سراغم اما دو ساعت گذشت و خبری ازش نشد برگ های درخت سایه خوبی درست کرده بودن. نفهمیدم کی خوابم برد که یهو با برخورد یه چیز سنگین تو سرم تعادلم رو از دست دادم و پرت شدم پایین.
آقا بعد پنج ساعت اومده دیده اون بالا خوابم با توپ زده تو سرم و باعث شده پرت شم پایین. به خاطر این افتادن پام پیچ خورد و بقیه روزها رو توی شمال با درد پا گذروندم.
اینم از مکافات داشتن پسر انتقام جوئه که باعث میشه حتی تو سفر آرامش نداشته باشی.
پایان.

نویسنده : زهرا کیهانیان - منطقه پردیس

 انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir




نگارش دهم درس اول

درخواست حذف اطلاعات

نگارش دهم - درس اول

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، ، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

روش های نوشتن:

منشآ تشکیل رودخانه ها چیست؟اگر رودخانه ها نبودند چه میشد؟
چرا میگویند بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین؟
بزرگترین رودخانه ها چگونه به وجود آمده اند؟
اگر رودها به دریاها نریزند چه میشود؟

متن:
ص ملایم به گوش میرسد؛غلطیدن سنگ ریزه ها را احساس میکنم ،نمناکی هوا نوید دهنده عبوری است که حیات بخش دشت های اطراف است؛گذری آن طرف روستا، مردمان را یکجا دور هم جمع کرده صدای زیبای رودخانه این موسیقی لطیف آفرینش....
رودخانه ها ،برفهای مرده کوهسارانند که عبور را ترجیح داده اند؛برفهایی که کوهها، سنگینی با هم بودنشان را تحمل نکرده و از خود دورشان کرده است.گاه از راه های دور آمده اند سنگ ها و ص ه را پشت سر گذاشته و موانع را ش ته اند؛از کوه های مختلف به هم رسیده اند و بزرگ ترین رودخانه ها را تشکیل داده اند به راستی چه باشکوه و زیباست این اتحاد و به هم پیوستگی شان.
گاه می شم اگر رودخانه ها نبودند چه اتفاقی می افتاد؟رودخانه هایی که آبادی ها را در کنار خود جای داده اند و کناره های نمناک آنها بستر رویش سبزه هاست.اگر نبودند و اگر حرکت نمی د زمین صفحه ای خشک و سنگلاخی بود که حتی نفس کشیدن در آن سخت می شد.تراکم جمعیت در مناطق سرد و بارانی به حدی زیاد می شد که جایی برای موجودات دیگر وجود نداشت.تمام گونه های گیاهی و جانوری که با توجه به اقلیم جغرافیایی زیست میکنند؛از،بین می رفت و زندگی غیر قابل تحمل می شد و عملا حیات به طور کل از بین می رفت.
رودخانه ها عبور می کنند تا خود را به دریا برسانند جایی ک آرام و قرار بگیرند و در دامان دریا محو شوند و باز چرخش روزگار کار خود را انجام دهد و تا جهان باقی است این چرخه ادامه یابد.
به راستی که عمر انسانها و گذر آن شبیه عبور رودخانه هاست؛سریع و بی وقفه؛لحظه های سخت زندگی همان عبور رودخانه از لابه لای ص ه های سخت است.عمر رفته و لحظه های گذشته همان آبی است که بعد از گذشتن برنمی گردد.
جهان هستی سرشار از زیبایی هاست؛پدیده هایی که آفرینش قدرت بی نهایت خداست.رودها انتقال دهنده زندگی اند و بودنشان رگ های حیاتی زمین است.بکوشیم صافی و پاکی آب ها را آلوده نکنیم چنان که سهراب می گویند:آب را گل نکنیم؛در فرودست انگار کفتری میخورد آب...

نویسنده: خانم مریم منفرد،
دبیر ادبیات دبیرستان نمونه تی استان فارس،شهرستان زرین دشت




موضوع انشا هشتاد سالگی ام

درخواست حذف اطلاعات

موضوع انشا : هشتاد سالگی ام

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، ، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

می توانم تصور کنم هشتاد ساله ام و هنوز حافظه ام کار می کند . هشتاد سالگی ام را دوست خواهم داشت ، درست همان گونه که تمام این سال ها زندگی ام را با تمام دردها ، اندوه ها و فراز و نشیب هایش دوست داشتم .
می توانم تصور کنم بدنم خم شده است و آهسته آهسته راه می روم و بیشتر از این که آسمان و ابرها را ببینم ، زمین و آنچه که روی زمین است را می بینم و شاید این همان داستان با شکوه پیر شدن باشد.[enshay.blog.ir]

این که آرام آرام برای به زمین پیوستن آماده می شوی . حتی چشمانت هم بیشتر زمین را می بینند تا آسمان را .

آن زمان زنی جوان با موهایی به سیاهی پرستاره و اکنون پیر زنی هشتاد ساله با موهایی به رنگ برف ، سفید.

چه اندازه این گذر می تواند زیبا می باشد.[enshay.blog.ir]
آرام آرام جوانی ات را در ازای پخته تر شدن می دهی ، انرژیت را در برابر آرام شدن و بیشتر شیدن .

گاهی با خود می شم اگر همیشه مثل روزگار جوانی انرژی داشتیم و سریع رفتار نمی کردیم آیا می توانستیم آرام بگیریم و عمیق تر فکر کنیم ؟

می توانم هشتاد سالگی ام را تصور کنم که به آرامی با عصایی در دست در امتداد درختان راه می روم و با خود فکر می کنم که آیا مسیر زندگی ام را به درستی طی کرده ام ؟

همان طور که صدای ضربه های عصایم به زمین ، آهسته حرکت م را نشان می دهد به یاد تمام روزهای سپری کرده ام می افتم .
روزهای سخت و پر از اضطراب جوانی ام در ذهنم تداعی می شود .

مگر می شود جوان بود و اضطراب نداشت ؟
مگر می شود جوان باشی و سرشار از رویا و تخیل نباشی ؟
مگر می شود جوانی باشد و هیجانی نباشد ؟
مگر می شود جوان بود و در بحران نبود ؟
مگر می شود ...

بحران ها به وجود می آیند که قدرتمان را در جوانی محک بزنند . به نظر من جوانی خودش یک بحران درونی است . ذهن باید درگیر حل مسئله ای باشد و آنقدر راه حل پیدا نکند تا برای مرگ آماده شود و مرگ را حل نشده بپذیرد .

گاهی به این فکر می کنم ، به این که ما در جوانی آنقدر در مسیر بحران های بدون راه حل قرار خواهیم گرفت تا جایی که نا امید می شویم و تصور می کنیم هیچ چیز راه حلی ندارد و باید با مبهم بودن بعضی اتفاقات کنار آمد و نپرسیم چرا ؟

شاید گذر از جوانی این درس را به ما می دهد که بعضی وقایع را باید بپذیریم و در سکوت تسلیم جریان بزرگتری شویم ، جریانی به نام زندگی ...

در نهایت این که زندگی هزاران هزار سال بعد از ما هم وجود خواهد داشت و ما فقط بخش کوچکی از این جریان بزرگ هستیم .

می توانم در هشتاد سالگی ام ببینم جوان هایی را که از کنارم می گذرند و انگار قرن ها با من از همه جهات فاصله دارند .

می توانم تصور کنم آرام آرام سلامتی ام را از دست می دهم و به این فکر کنم که اگر تمام شود راضی هستم ؟ راضی از تلاش هایی که کرده ام . کارهایی که انجام داده ام . عمری که سپری شده است . مسیری که تا هشتاد سالگی آمده ام . راضی از اشتباهاتم ، از بی تجربگی هایم و تصمیم های نادرستی که گرفته ام.

 انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir




نگارش دوازدهم درس اول - خاطره نویسی

درخواست حذف اطلاعات

نگارش دوازدهم درس اول - خاطره نویسی

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، ، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

موضوع: سوئیچ ماشین

بامدادی که تفاوت نکند لیل و نهار
خوش بود دامن صحرا وتماشای بهار

"عید نوروز" مانند سالهای قبل برای سیزده بدر با خانواده برای رفتن به جایی بیرون شهر که حدود پنجاه کیلومتری فاصله داشت ، برنامه ریزی کردیم.

از روز قبل وسایل را آماده کردیم و هر کدام به نوعی به مادر کمک کردیم.
قرار شد با خانواده ی عمو برای سیزده بدر برویم

همگی خصوصا بچه ها از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدند
فرصت هایی این چنینی برای بچه ها ، اوج تفریح وشادی به حساب می آمد، چون بچه ها تقریبا هم سن وسال بودند و حس باهم بازی می د.

صبح زود به راه افتادیم، تا نزدیک های ظهر بعد از چند توقف کوتاه به مقصد رسیدیم
طبق روال بزرگترها به گفتگو باهم پرداختند و از هر دری باهم شروع به حرف زدن نمودند و ما بچه ها به بازی پرداختیم.
انقدر مشغول بازی بودیم که متوجه نشدیم که زمان کی سپری می شد.
بساط سفره برای خوردن غذا آماده شد .
تا مشغول تدارک برای غذا بودیم ،برادر کوچکترم لباسش را گلی کرد و سویچ را از پدرم گرفت تا ازصندوق ماشین ر رون بیاورد ،سویچ را همان جا داخل صندوق گذاشت واز لباس را دراورد و بدون اینکه سویچ را بردارد ،صندوق رابست. با چشمان گریان نزد ما آمد وجریان را گفت.
پدرم خیلی عصبانی شد و خواست که او را کتک جانانه ای بزند که همه مانع شدند.
بعد ازآرام پدر ، زنگ زدن به چند آشنا وکلی درد سر برای پیدا کلید ساز ، بالا ه شماره ی کلید سازی را بدست آوردند وبا راضی او در آن روز تعطیلی برای آمدن ، به او آدرس دادند که انجا آمد و با ور رفتن با جا سویچی ماشین توانست آن را باز کند. همگی نفس راحتی کشیدیم....

و از آن به بعد به هر جایی می خواهیم برویم ، قبل از همه ی وسایل ابتدا کلید ژاپاس ماشین را با خود می بریم

نوشته: خانم نسیم مراغی، دبیر ادبیات استان فارس

 انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع: کتاب

دبیرستان بودیم و خوراکمان کتاب بود. کتاب های درسی یمان نمی کرد. بیشتر و بیشتر می خواستیم. از بیست و پنج نفر بچه های کلاس، بیست و چهار نفرمان دیوانه کتاب و رمان بودیم. شب که می شد، کتاب ها از این خانه به آن خانه، از این محله به آن محله نقل مکان می د. کتاب ها را می خو م و صبح به جای نان و پنیر به مدرسه می بردیم. کتاب ها را به همدیگر می دادیم و کتاب دیگری می گرفتیم.
آن روز زنگ اول تاریخ داشتیم. طبق معمول کتاب ها را عوض و بدل کردیم و سر جایمان نشستیم تا منتظر ورود بد اخلاق ترین و منظم ترین معلم، آقای ذاکری باشیم. معلم آمد. بلند شدیم و نشستیم. بعد از سلامی بلند و خشن،شروع کرد به پرسیدن اوضاع جهان از دریچه چشم کتاب درسی.
هم کلاسی ام رضا از آن دیوانه های کتاب بود و سیرمونی نداشت. آن قدر کتاب خوانده بود که درس معلم برایش تکراری بود و حوصله اش را سر می برد. او از هر ثانیه ای برای خواندن استفاده می کرد. آن روز هم طبق معمول کتاب رمانش را لای اوضاع جهان گذاشته بود و غرق خواندن بود. شاید ترجیح می داد افسانه بخواند، تا تاریخ افسانه ای . به هر حال نمی توانست از آن دل د. انگار نذر کرده بود همان روز کتاب را تمام کند. دقایقی گذشت. آقای ذاکری کمی شک کرد و نگاهش به رضا افتاد که دائم سرش رو به پایین بود. در همان لحظه با ضربه خ ری از میز پشتی که به گردن رضا وارد شد سر ِ او بالا آمد و به خیر گذشت. ولی رضا دست بردار نبود. انگار به مقام فناء فی الله رسیده بود و دلش نمی خواست از فهم حقایق الهی دور بماند.
اما آقای ذاکری که همیشه حرف اول را در مچ گیری می زد، همان طور که قصه های تاریخی می گفت و سر ما را گرم می کرد و شاید شیره می مالید، به طرفة العینی به وسط کلاس آمد و بالای سر رضا قرار گرفت. او این قدر سریع این کار را انجام داد که ی فرصت نکرد رضا را از وجود خطر مطلع کند.
بیچاره رضا که دیگر وقت اینکه کتابش را پنهان کند یا زیر پا بیندازد نداشت. نفس ها حبس شد. ی جیکش درنمی آمد.
آقای ذاکری دستش را به کمر زد و ابروهای کلفتش را در هم کرد و گفت: که داستان می خوانی! که کتاب خوان شدی! و دستش را دراز کرد و کتاب را از روی پای رضا برداشت. رضا خج زده بلند شد و گفت: آقا ببخشید، آقا این کتاب امانته، باید به صاحبش بدم، آقا... .
آقای ذاکری کمی عقب رفت. نگاهی به جلد کتاب انداخت. نام نویسنده را کرد. آن را ورق زد و شروع کرد به خواندن. صفحه اول را خواند و برگ زد. نگاه همه کلاس به آقای ذاکری بود که ببینند چه تنبیهی برای رضا در نظر می گیرد. اما آقا همان طور محو کتاب شده بود و قدم از قدم بر نمی داشت.چند دقیقه ای گذشت. کتاب را بست و دوباره نگاهی به جلد آن انداخت. با سرفه ای صدایش را صاف کرد و رو به رضا گفت: چه کت ! دو روز دست من باشد. کلاس یکباره از جا کنده شد. همه در حالی که از رفتار غیر مترقبه آقا متعجب شده بودند، کتاب های پنهانی را از زیر میز درآوردند و به او نشان دادند.خلاصه بقیه وقت کلاس صرف دیدن و معرفی کتاب های بچه ها شد و نام آقای ذاکری در لیست امانت دهندگان کتاب قرار گرفت.

رضا که از تنبیه معلم جان سالم به در برده بود، نفس راحتی کشید و به گمانم تصمیم گرفت بیشتر در کتاب مستغرق شود تا سرانجام بوی گل چنان مستش کند که آنگونه دامنش از دست برود و از درس تکراری نکته ای به گوشش راه نیابد.

نوشته: معصومه محتشمی، دبیر ادبیات برازجان

ادامه مطلب



حکایت نگاری نگارش دهم

درخواست حذف اطلاعات

حکایت نگاری نگارش دهم

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، ، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

موضوع: یابوک

یابوک تکه استخوانی خاک آلوده را از زیر بوته های کنار جوی آب پیدا کرد. استخوان از دهنش بزرگ تر بود. به سرعت به سوی تپه های بیرون آبادی دوید. از بالای تپه شتابان فرود آمد. روی زمین خاکی چند بار غلت خورد. استخوان از دهانش کناری افتاد. چشم های بی قرار سگ های تنبل و بیکار که در کش آفتاب لم داده بودند از دیدن استخوان برق زد، اما تا دست و پایشان را جمع د. یابوک استخوان به دهان از تپه بعدی سرازیر شده بود.
یابوک کنار برکه رسید. نفس نفس می زد اطرافش را خوب پایید. حس تشنه بود. استخوان را با احتیاط روی زمین گذاشت. از صدای جیغ پرنده ای ترسید و از جا پرید.
استخوان به دهان اطراف برکه را نگاه کرد. همیشه دستپاچگی کار دستش می داد حالا که تشنگی و گرسنگی هم به آن اضافه شده بود. حیران و سرگردان دور برکه می چرخید و تصویرش در برکه جابه جا می شد. جهش قورباغه ای خط نگاهش را به داخل برکه کشاند و استخوان دیگری را در برکه دید از شادی دهانش باز و چشمانش بسته شد. چند دقیقه بعد خیس و گرسنه وتشنه کنار برکه به قور باغه زل زده بود که گویی دهانی گشاد بود و با گذشت زمان دست وپا در آورده بود. قورباغه با تمام وجودش به او لبخند می زد.

نوشته: مرجان سجودی

 انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir




نگارش دوازدهم درس اول - خاطره

درخواست حذف اطلاعات

نگارش دوازدهم درس اول - خاطره

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، ، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

موضوع: به یاد مادرم

وقتی بچه بودیم، مادرم یک عادت قشنگ داشت، وقتی توی آشپزخانه غذا می پخت برای خودش یواشکی یک پرتقال چهارقاچ می کرد و می خورد. من و خواهرم هم بعضی وقت ها مچش را می گرفتیم و می گفتیم: ها! ببین! باز داره تنهایی پرتقال می خوره. و می خندیدیم. مادرم هم می خندید. خنده هایش واقعی بود اما یک حس گناه همراهش بود. مثل بچه هایی که درست وسط شلوغی هایشان گیر می افتند، چاره ای جز خندیدن نداشت.

مادرم زن خانه بود (و هست)، زن خانواده بود، زن شوهرش بود. تقریبا همیشه توی آشپزخانه بود. وقت هایی هم که می آمد پیش ما یک ظرف میوه دستش بود. حتی گاهگاهی هم که برای کنترل مادرانه بچه هایش سری به ما می زد، دست خالی نمی آمد، یک مغز کاهوی دو نیم شده توی دست هایش بود، یک تکه برای من، یک تکه برای خواهرم.
وقتی پدرم از سر کار می آمد، می دوید جلوی در، دست هایش را که لابد از شستن ظرف ها خیس بودند، با دستمالی پاک می کرد و لبخندهای قشنگش را نثار شوهر خسته می کرد. در اوقات فراغتش هم برایمان شال و کلاه و پلیور می بافت و من و خواهرم مثل دو تا بچه گربه کنارش می نشستیم و با گلوله های کاموا بازی می کردیم.

مادرم نور آفتاب پهن شده توی خانه را دوست داشت. همیشه جایی می نشست که آفتابگیر باشد. موهای مایی اش و پنجه پاهای بیرون زده از دامنش زیر آفتاب می درخشیدند و دست هایش میل های بافتنی را تند و تند با ریتمی ثابت تکان می داد.
مادرم نمونه کامل یک مادر بود (و هست). مادرم زن نبود، دختر نبود، دوست نبود، او فقط در یک کلمه می گنجید: "مادر".

یادم می آید همین اوا وقتی پدرش مرد، تهران بودم. زود خودم را رساندم. رفته بود پیش مادربزرگم. وقتی وارد خانه پدربزرگم شدم محکم بغلم کرد و شروع کرد به گریه . من در تمام مراسم پدربزرگم فقط همان یک لحظه گریه . نه به خاطر پدربزرگ. به خاطر مادرم که مرگ پدرش برای اولین بار بعد از تمام این سال ها، از نقش مادری بیرونش آورده بود و پناه گرفته بود توی بغل پسرش و داشت گریه می کرد. و من به جز همین در آغوش گرفتن کوتاه چیزی به مادرم نداده بودم... چیزی برای خود خودش.

مادرم، هیچ وقت هیچ چیز را برای خودش نمی خواست. تا مجبور نمی شد لباس نمی ید. اهل مهمانی رفتن و رفیق بازی نبود. حتی کادوهایی که به عناوین مختلف می گرفت همه وسایل خانه بودند. در تمام این سال ها تنها لحظه هایی که مال خود خودش بودند، همان وقت هایی بود که یواشکی توی آشپزخانه برای خودش پرتقال چهارقاچ می کرد. سهم مادرم از تمام زندگی همین پرتقال های نارنجی چهارقاچ شده ی خوش عطر یواشکی بود.

مادرم عادت داشت کارهای روزانه ش را یادداشت کند
و من از سر شیطنت، سعی می دستی در لیست ببرم و یا چیزی را به آن اضافه کنم
فقط برای اینکه در تنهایی اش او را بخندانم.
مثلا اگر در لیست تلفن هایش نوشته بود زنگ به جان، جلویش می نوشتم: ناپلئون
می شد زنگ به جان ناپلئون...
هر بار بعد از خواندنش که همدیگر را می دیدیم می گفت: اینا چی بود نوشته بودی؟ و کلی با هم می خندیدیم

یک روز شدیدا مریض بودم.
به رسم مادر، کاغذی روی در یخچال چسباندم: مُسکّن برای دردم.
کنارش مادر نوشته بود: دردت به جانم!
عجب دردی بود
جان مادر را گرفت و دیگر نخندیدم...

نوشته: رضا میر کریمی

 انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع: باران و " " در زندان

پاییز سال ۱۳۸۹ ن بند ۳۵۰ ( ) زندان اوین بودم. از این هم گریزی نبود! در یک عصر دلگیر به اتفاق تعدادی از همبند های دوست داشتنی آن روزها، در اتاقمان مشغول گپ زدن های همیشگی بودیم که یکی از دوستان از حیاط کوچک زندان به شیشه پنجره اتاق کوبید و با هیجان و خوشحالی گفت که باران می آید! راستش بعد از آن تابستان گرم و خشک و طولانی، این خبر، خبر کم اهمیتی نبود بنابراین به اتفاق بچه های اتاق با خوشحالی و هیجان زیاد به حیاط رفتیم. تقریبا همه افراد بند که آن موقع شاید حدود ۱۵۰ نفر می شد به حیاط آمده بودند تا از اولین باران پاییزی استقبال کنند. مطابق رسم رایج و ناگزیر زندان همگی در زیر باران شروع به چرخیدن به دور حیاط کردیم. می گویم ناگزیر چون حیاط زندان به قدری برای این جمعیت کوچک بود که تنها راه برای یک پیاده روی نسبتا معقول، همین چرخیدن های دایره وار به دور حیاط بود. به طور تصادفی با یکی از دوستان رو مه نگار و فعال دانشجویی همقدم شدم و شروع به گپ زدن کردیم... مطابق معمول بحث های رایج بند زندان! یادم می آید سوالی انتقادی در مورد سکولاریزم و دانشجویی و مباحثی از این دست از او پرسیدم و او با آرامش و حوصله داشت نظر و موضعش را برای من بیان می کرد در حالی که تقریبا بیشتر بچه های زندان از پیر و جوان گرفته تا سابق مجلس، ، ، فرمانده ، ، دبیرکل حزب، دانشجوی نخبه، مخترع و شاگرد اول کنکور که جملگی در زندان کم نداشتیم، مثل ما دو به دو در حال گپ زدن و چرخیدن بودند و بارش باران همچنان ادامه داشت...
همین طور که مشغول بحث و جدل بودیم، ناگهان احساس ص غریبه با فضای زندان به گوش می رسد بحث را قطع و متوجه شدم از دور صداهایی نه به گوش می رسد که مشغول خواندن ترانه هستند: ” وقتی میای صدای پات / از همه جاده ها میاد / انگار نه از یه شهر دور / که از همه دنیا میاد ... " گیج و مبهوت به هم نگاه کردیم. به سرعت نتیجه گیری کردیم که صدا قاعدتا از طرف بند نسوان است که در فاصله نسبتا کمی با بند ما قرار داشت و لابد آن ها هم مثل ما از بارش باران سر ذوق آمده اند و دسته جمعی می خوانند.
شاید درک آن لحظه برای ی که تجربه مشابه نداشته باشد سخت باشد، اما لحظه، لحظه خاص و مهمی بود. عاملی بیرونی به شکلی غافلگیر کننده فضای یکدست مردانه و شاید جدی و زندان را ش ته بود. چیزی از جنس زندگی که به شیرینی چیزهایی را به یادمان می آورد که تلخی زندان در ذهنمان کمرنگ کرده بود!
کم کم همه متوجه صدا شدند و آرام آرام بحث ها قطع شد و بعد از مدت کوتاهی همگی در سکوتی هماهنگ نشده راه می رفتیم و لبخند به لب به صداهای آشنایی که قوه تخیلمان را به کار می انداخت گوش می دادیم... سرها پایین، لبخند به لب و برخی با چشمانی نمناک... و دخترها هنوز با همان حرارت می خوانند:
" وقتی تو نیستی قلبمو / واسه کی تکرار م / گل های خواب آلوده رو / واسه کی بیدار م ...»

نوشته: آبتین

 انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع انشا: بهترین معلم من

تازه کلاس پنجم ابت را شروع کرده بودم با خاطرات نه چندان خوش از کلاس چهارم. بی صبرانه منتظر دیدن "خانوم منصوری" معلم جدید مان بودم. اغلب پیش از شروع سال جدید اطلاعاتی راجع به خانوم معلم از بچه های سال های قبل می گرفتیم ولی چون خانم منصوری تازه به مدرسه ما آمده بود هیچ چیزی در موردش نمی دانست به جز اینکه همسر یکى از خلبان هاست که تازه به پایگاه شیراز منتقل شده. بلا ه زنگ خورد و خانوم منصوری با لباس چهارخونه حاملگی یشمی، در حالیکه زیرش یه بلوز یقه انگلیسی سفید پوشیده بود و موهاش را پشت سرش گوجه ای کرده بود وارد کلاس شد. [enshay.blog.ir]
خانم منصوری خیلی جدی بود و به ندرت لبخند می زد و بر خلاف خیلی از معلم های پیشین که سابقه بچه ها رو می دانستند هیچ تفاوتی بین دانش آموزان صرف نظر از مرتبه پدرشان در ، بچه معلم بودن،.... قائل نبود و به این ترتیب علیرغم جدیت زیاد به زودی جای خودش را بین بچه ها باز کرد. از خانم صادقی همسایه مان که معلم بود شنیده بودم که خانوم منصوری در "دفتر" عنوان کرده بود که پدر و مادرش را در کودکى از دست داده و دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد و در روز اول معلمی قسم خورده که هیچ وقت بین بچه ها تبعیض قائل نشود. این باعث شد که هر روز خانم منصوری را بیشتر و بیشتر دوست داشته باشم و حتا می توانم بگویم که عاشقانه می پرستیدمش!
خانم منصوری یک پسر داشت. بعد از مدتی که دخترش بدنیا آمد، یک روز به دیدنش رفتم و با خودم گل و یک عروسک دختر بادکنکى که آن موقع خیلی محبوب بود بردم. خندید و گفت: برای نی نی "خانوم بیزلى" آوردی (عروسک "بافی" یکى از دو قلو های سریال محبوب "خانواده دیویس") بهر حال آن سال هم گذشت در حالیکه یاد و خاطره خانم منصوری همیشه با من بود...
سالهای بعد وقتی به تهران منتقل شده بودیم در پایگاه قصرفیروزه از خواهرم شنیدم که خانم منصوری به تازگی معلم کلاس پنجم دبستان "قصر فیروزه" شده است. [enshay.blog.ir]
آن هنگام ١٨ سالم بود و منتظر نتایج کنکور بودم. یک روز به مدرسه ابت رفتم و بلا ه بعد از رد شدن از سد ناظم و امور تربیتی، خودم رو به دفتر مدرسه رساندم و گفتم که آمدم خانم منصوری را ببینم و اینکه یکى از شاگردان سابقش هستم. زنگ خورد و خانمی عینکی با چادر و روسری وارد دفتر شد وقتی روسریش به عقب لغزید متوجه موهاش شدم که کم و بیش خا تری رنگ بود. ناظم رو به من گفت: مگه نمیخواستی خانوم منصوری رو ببینی؟ اینم خانوم منصوری! راستش در لحظه اول اصلا نشناختمش ولی بعد نگاه مهربون و آشناش رو دیدم و بطرفش رفتم و گفتم: سلام، من ژینوس هستم. بعد حس بغلش و بوسیدمش. باهاش از نگرانی هام حرف زدم از اضطراب نتایج کنکور و اینده نه چندان مشخص...
سال ها گذشت، بعد از پایان دوره تخصص در همدان مشغول بکار شدم. از تدریس هراس داشتم میدونستم هر جوری که رفتار کنى بهر حال یک عده راضی نیستند. دخترها فکر می کنند به پسرها بیشتر توجه می کنید و پسرها بالع . مذهبی ها فکر میکنن با آن ها خصومت داری و غیرمذهبی ها فکر میکنند هوای مذهبی ها رو دارى....
یادم می آد که در اولین روز تدریس با خودم سوگند یاد که مثل "خانوم منصوری" هیچوقت بین دانشجو هام تبعیض قایل نشم و صرفنظر از ت، سن، ایدیولوژی (و بعدها پس از مهاجرت ملیت، نژاد، مذهب، گرایش ...) همه رو به یک چشم ببینم و تا امروز همیشه به این اصل وفادار بوده ام..... در دو سال اول تدریس در مقطع علوم پایه از طرف دانشجو ها به عنوان یکی از ٣ نَفَر اساتید نمونه علوم پایه انتخاب شدم و بعدها پس از سالها وقتی چرخش روزگار در خارج از کشور من را دوباره به حیطه تدریس آورد همین روش را ادامه دادم. امسال هم یکی از دریافت کنندگان "exemplary teacher award" (مدرس نمونه) در فلوریدا بودم....
از خانوم منصوری هیچ اطلاعی ندارم ولی در آستانه روز معلم خیلی دلم می خواهد که دستاوردهای خودم را به این معلم عزیز تقدیم کنم که با رفتار و شیوه تدریسش اولین اصل بدیهی معلم بودن رو به من اموزش داد: عدم “تبعیض” یا به قول امروزی ها discrimination...
[این مطلب رو دو سال پیش نوشته بودم و گویا نهایتا از طریق بعضی از دوستان به دست خانم منصوری رسیده بود.
یک روز وقتی در محل کارم بودم تلفن زنگ زد و بعد از بیست و چند سال صدای خانم منصوری را شنیدم که گفت از خوندن مطلب خیلی خوشحال شده و اینکه چقدر به وجود من افتخار می کند. آن لحظه یکى از زیبا ترین لحظات زندگی من بود....]
درود فراوان بر ایشان و تمامی معلمان دلسوز و زحمتکشى که قادرند مسیر زندگی جویندگان دانش را تغییر بدهند .

ژینوس صارمیان، پاتولوژیست و علوم پزشکی فلوریدا

 انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع: خاطره دیدار با «شیرین پارسی
در اتوبان تهران- قزوین که می افتم و از این شهر پردود و آشوب و جادویی دور می شوم، هوای پاک که به مشامم می خورد و استواری کوه ها که چشمانم را می نوازند، هربار از خود می پرسم ما را چه می شود که به این شهر بازمی گردیم؟ برای مایی که زاده و بزرگ شده تهران هستیم، کندن از این شهرِ بیمار جسارت می خواهد؛ جسارتی که یاری مان کند تا از تقدیر و جبر و جذبه و جادوی کلان شهر بگریزیم و جهانمان را خود بسازیم، آن گونه که شایسته مان است.
می خواهم خاطره خودم از دیدار با خانم «شیرین پارسی » بگویم.
شیرین برخلاف عموم شالی کاران، بسیار ریزنقش بود و در گپ وگفتی که با او داشتم، فهمیدم اصلا اهل گیلان نیست؛ در تهران به دنیا آمده بود، در ١٨سالگی به اصرار پدرومادر و برخلاف میل خودش برای ادامه تحصیل به فرانسه رفته بود، هرچند هر تابستان به ایران می آمد، چون دلش پر می کشید برای آسمان ایران که «حتی اگر آبی نبود، اما رنگش با همه آسمان ها متفاوت بود». شیرین در فرانسه به سرعت گروه دانشجویان ایرانی را پیدا می کند و در اندک مدتی به یکی از آنها که از تبار گیلان بود دل می بندد.

شیرین که جسارت آن را داشت که جهانش را چنان که می خواهد سامان دهد، اندکی پس از آشنایی، علاقه اش را ابراز و کمی بعد زندگی مشترک را با همسرش در یک خانه دانشجویی آغاز می کند. آن دو در زمان انقلاب به ایران بازگشتند. یک سالی ن تهران بودند، اما در سال ١٣٥٩ به پیشنهاد شیرین و با انگیزه به بهره برداری رساندن زمین های کشاورزی خانوادگی، راهی گیلان شدند. چند سال اول در رشت اقامت داشتند، هرچند مدام در مسیر شهر تا روستا رفت وآمد می د، چون امکانات روستا خیلی محدود بود و برق و آب نداشت، فقط در فصل برداشت محصول در روستا مستقر می شدند. در این سال ها یک خشک سالی عظیم را از سر گذراندند، به نحوی که هرآنچه در طول یک سال کاشته بودند سوخت شد. این خسارت چنان تلخ بود که بسیاری از کشاورزان منطقه را از پا درآورد. برای شیرین اما، این ش ت، اولین جرقه تغییر شیوه کشاورزی بود. با خودش فکر می کرد، همیشه همین طور است. یک سال باران می آید، یک سال هم باران نمی آید، «ما که تنها برنج کار دنیا نیستیم، باوجود اینکه خیلی از سال ها باران نمی بارد، همه هنوز در تمام دنیا برنج می کارند». او به دنبال راهی رفت تا بتواند با این ش ت ها مقابله کرده و مقهور طبیعت نشود. ساماندهی مصرف آب اولین گام وی در تغییر شیوه تولید بود. در این راستا آنها برای اولین بار تسطیح زمین را در منطقه خود انجام دادند. کمی بعد آنها ن روستا شدند. اکنون تمام مراحل کشت وزرع برنج در مزرعه آنها به صورت مکانیزه انجام می شود و مدتی است که برنج قهوه ای نیز به تولیدات آنها افزوده شده است. شیرین در چندین نهاد مدنی دو حوزه محیط زیست و توانمندسازی ن نیز فعالیت می کند.

به خانه شیرین می رسم. آشیانه ای که شیرین، همسر و فرزندانش برای خود در روستا بنا کرده اند؛ خانه ای که نه تنها طرح و نقشه که خشت خشت آن را خودشان ساخته اند. درِ خانه شیرین به روی تمامی دوستانش و پنجره خانه او به سوی سبزی مطلق شالیزار گشوده است. شیرین و فرزندانش که ناهار را روی میز می چیدند، من به منظره جادویی پنجره خیره شده بودم. شیرین پارسی سرگذشتی عجیب دارد، اما باورم این است که بیش از سرگذشت او، این نگاهش به زندگی بود که همه ما را به وجد آورده بود و جس برای زندگی . او زندگی را عاشقانه دوست دارد و در طول تمام این سال ها کوشیده تا زندگی اش را آن گونه که شایسته خود و اطرافیانش است بسازد. محل س ت، همسر محبوب، شغل و شیوه زندگی اش را خود برگزیده است. به او که می نگرم و از منظره چشم نواز پنجره خانه اش که دنیا را می نگرم، انگار جسورتر می شوم برای زدن به جاده هایی که دورمان می کند از تقدیر و جبر جادو، برای دنبال رؤیاهایی که تحققش جهانمان را زیباتر می کند.

نوشته زهرا عمرانی

 انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع: خاطره زمان تحصیل: ج ضرب

در کلاس سوم ابت معلمی داشتیم که سخت تنبیه می کرد. غیر از زدن چیزی در چنته نداشت. داد و فریاد، نگاه های تند و سرانجام مشت و لگد و در آ که خسته می شد ترکه ابزار کمک آموزشی او بود. در آن روزگار او خیالش راحت بود که گوشت‏مان را به او بخشیده اند و استخوان مان برای خانواده است. شاید تقصیری نداشت. او هم بدتر از ما آموزش دیده بود و آموخته های خود را به ما ارائه می داد.[enshay.blog.ir]
به هر صورت آن روز ج ضرب لعنتی داشتیم که همیشه در دل، بانی آن را لعن و نفرین می کردیم. البته بدون حضور معلم وقتی از یکدیگر می پرسیدیم فوتِ آب بودیم امّا در جلوی معلم لال می شدیم. وقتی می پرسید سه سه تا؟ اصلا یادمان میرفت که سه یکی از عددهای ریاضی است. آن چنان سرمان را پایین می انداختیم و با چشم به زمین خیره می شدیم که آجرهای کف کلاس شرمندهٔ ما می شدند. در همان حال هم گونه های سرمازده ٔ خود را آماده ٔ پذیرایی سیلی های محکمتر از محکم معلم می ساختیم.
در چنین شرایطی دوستم برای جواب پای تابلو رفت. جلوی تخته با قامتی خمیده ایستاد. وقتی نتوانست جواب سؤال معلم را بدهد، در یک زمان غیر منتظره معلم مثل شکارچی که به شکار حمله برد مثل برق صورت او را نشانه رفت. بیچاره آنچنان دور خود پیچید که دستانش موجب سقوط لوله های بخاری که از کف کلاس تا بام ادامه داشت، شد.
هنوز صدای «آی آقا... مان در رفت» او را در لابه لای سر و صدای افتادن لوله بخاریها در گوشم پیچیده است. او به سرعت از کلاس بیرون رفت درحالیکه رد پایی از خود بر کف کلاس گذاشت.