رسانه
رسانه

موضوع انشا انتقام



موضوع انشا انتقام

درخواست حذف اطلاعات

موضوع انشا: انتقام

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، ، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

آفتاب ظهر نفس آدم رو بند می آورد،خسته و بی حال از کلاس خارج شدم و موبایلمو روشن . چند قدمی از آموزشگاه فاصله گرفتم که صدای موبایلم دراومد و اسم رو گوشی خودنمایی کرد.
آفتاب از کدوم طرف در اومده که به من زنگ زده؟ فک کنم سالی یه بار بیش تر این اتفاق نمیفته.
بالا ه تماس رو وصل و صدای تو گوشی پیچید بعد یه حال و احوال پرسی ساده گفت: یه چیزی ازت میخوام نه نیار،کنجکاو پرسیدم چی؟
گفت: داریم میایم خونتون جمع کن بریم شمال.[enshay.blog.ir]
چون شب قبل نخو ده بودم و خسته بودم مخالفت اما جواب نداد و به ناچار قبول .
وقتی رسیدم خونه وسایلمو جمع مامان اینا آماده بودن چون از قبل میدونستن.
ساعت ۳.۳۰ اینا رسیدن وقتی تو ماشین عباس رو دیدم فاتحه خودمو خوندم. عباس پسر و هم بازی بچگی هامه و از همون اولشم هر جا باهم می رفتیم فقط به فکر آزار دادن هم بودیم ولی حال الانم واقعا برای شیطنت و انتقام مساعد نبود.
به محض نشستنم تو ماشین شروع کرد به تیکه انداختن که چرا مثل خمارا راه میری؟
مواد بهت نرسیده؟[enshay.blog.ir]
تقریبا تا نصف راه مشغول چزوندن من بود اما من ت بودم و چیزی نمیگفتم فقط تو ذهنم نقشه می کشیدم چطوری حالشو بگیرم.
وقتی رسیدم سریع رفتم تو یکی از اتاقای باغ و یه ساعتی خو دم با صدای بچه ها بیدار شدم و از پله ها رفتم پایین عباس دنبال سوئیچ ماشین می گشت تا وسایلشو بیاره تو و بره و متوجه حضور من نشد. وقتی رفت به سرعت رفتم تو آشپز خونه و کره رو از یخچال در آوردم و مایع ظرف شویی رو برداشتم و رفتم و کره رو به سر دوش مالیدم و شامپو رو خالی و به جاش مایع ظرف شویی ریختم و با شنیدن صدای عباس سریع رفتم تو اتاقم و در رو قفل و منتظر شدم تا عباس بره چند دقیقه ای نگذشته بود که صدای فریاد عباس دراومد و از تو فریاد میکشید زهرا بیام بیرون زندت نمیزارم.
بعد یه ساعت عباس از بیرون اومد نمیدونم چطوری اون موهای شبیه سیم ظرف شویی شو شسته بود. هی میزد به در و میگفت بیا بیرون.
خلاصه آرومش کرد و بالا ه رفت و من خو دم صبح که پاشدم رفتم پایین ،عباس با مهربونی برخورد کرد باورم نمیشد منتظر انتقام و داد و فریادش بودم.
چند ساعت بعد رفتیم تو باغ تا بگردیم که عباس یه درخت بلند رو نشونم داد و گفت اگه با نردبون از این درخت رفتی بالا من اسمم رو عوض میکنم،بچه ها شروع به خندیدن منم لجم گرفت و گفتم کاری نداره میرم بالا.
از نردبون بالا رفتم روی یه شاخه نشستم و از بالا برای عباس شکلک درآوردم و گفتم دیدی رفتم بالا؟
شروع کرد به خندیدن و گفت حالا اگه بدون نردبون پایین اومدی شجاع محسوب میشی و نردبون رو برد. بچه ها با عباس رفتن و من موندم و درخت با خودم گفتم نیم ساعت دیگه میاد سراغم اما دو ساعت گذشت و خبری ازش نشد برگ های درخت سایه خوبی درست کرده بودن. نفهمیدم کی خوابم برد که یهو با برخورد یه چیز سنگین تو سرم تعادلم رو از دست دادم و پرت شدم پایین.
آقا بعد پنج ساعت اومده دیده اون بالا خوابم با توپ زده تو سرم و باعث شده پرت شم پایین. به خاطر این افتادن پام پیچ خورد و بقیه روزها رو توی شمال با درد پا گذروندم.
اینم از مکافات داشتن پسر انتقام جوئه که باعث میشه حتی تو سفر آرامش نداشته باشی.
پایان.

نویسنده : زهرا کیهانیان - منطقه پردیس

 انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir