رسانه
رسانه

ܓܓܓ اِشـــغالگر ܓܓܓ



یاد تو هر جای شهر دارد نشانی از خودش

درخواست حذف اطلاعات
هر که با یار خودش در زیر باران می رود
زیر چتر یار خود در این خیابان می رود
با نگاه خیس خود من هم تماشا می کنم
یک نفر در قلب من مست و امان می رود
بی تو هر میدان شهر دردی به قلبم می زند
از برای یاد تو این دل به میدان می رود
یاد تو هر جای شهر دارد نشانی از خودش
مثل بادی در خزان هر جای تهران می رود
بی تو تنها و غریب در کوچه های خانه ات
یک نفر آهسته درقلب خیابان می رود

محمدصادق رزمی




م وبه تر از من ارگ بمی نیست

درخواست حذف اطلاعات

با بودن تو در دل من جای غمی نیست
وقتی که تو باشی به خدا غم رقمی نیست
ویرانه شدم از غم سنگین ج
م وبه تر از من ارگ بمی نیست
اندوه تو و ماه دی و بارش باران
اینها همه در من درد کمی نیست
چون پیچش موهای تو در و قلبم
زیباتر آن پیچش و خم پیچ و خمی نیست
باید که بمیرم ز غمت امشب و هر شب
اینگونه دگر در دل من جای غمی نیستی

محمدصادق رزمی




مثل من حتی خدا، درگیر و شیدای تو بود

درخواست حذف اطلاعات

آرزوی هر شبم، دیدار رویای تو بود
قلب من با بودنت، تنها به سودای تو بود
کاش بودی تا کمی، من جای ع ت در بغل
چشم من مجذوب آن، لبخند سیمای تو بود
قلب من تنها فقط شیدا و رسوای تو بود
پای هر اندوه من، تایید امضای تو بود
کاش میشد در خزان، در لابه لای غصه ها
سهم من از زندگی، آغوش زیبای تو بود
پر کشیدی از برم، رفتی به درگاه خدا
مثل من حتی خدا، درگیر و شیدای تو بود

محمدصادق رزمی




ای عشق من عزیزم، یادت بخیر بادا

درخواست حذف اطلاعات

یک شب در آن مسیرم، دیدم تو را به گیشا
عشقت دوباره آمد، در لا به لای سرما
آذر به آن حوالی، از هرم داغ عشقت
پاشیده بود عطرت، بین هوای آنجا
با یک صدای مبهم، مانند بوق ماشین
تصویر تو کدر شد، در ازدحام دنیا
رفتی ولی که ای کاش، من هم بمیرم اینجا
تا من ببینمت باز، تا انتهای رویا
در لابه لای سرما، در این خزان تهران
ای عشق من عزیزم، یادت بخیر بادا

محمدصادق رزمی




دوباره نم نم اشکم، چکیده از غم عشقت

درخواست حذف اطلاعات

شبی در بندر بوشهر، گمان تو آنجایی
شبیه من در آن لحظه، تو هم غرق تماشایی
پیاپی موج دریا بود، به شوق بودنت آنجا
تو با آن موج موهایت، شبیه موج دریایی
نگاهم کن در این حالم، هنوزم بی تو تنهایم
بیا از غم رهایم کن، از این دنیای تنهایی
دوباره نم نم اشکم، چکیده از غم عشقت
ببار ای نم نم باران،  به این اندوه و رسوایی
به زیر نم نم باران، گمان تو اینجایی
ولی با نم نم باران، یقین تو رویایی

محمدصادق رزمی




گفته بودی عشق تو، پایان آن غم می شود

درخواست حذف اطلاعات
امشب از اندوه تو، شب هم سیه پوشم شده
از دوباره غصه ات، اینجا هم آغوشم شده
مثل یک سروی کهن، خم گشته ام از یاد تو
چون غم سنگین تو، باری بر آن دوشم شده
ای که با خندیدنت، شادی به قلبم می زدی
رفتی و آن خنده ها ،دیگر فراموشم شده
گفته بودی عشق تو، پایان آن غم می شود
رفتی و آن حرف تو، آویزه بر گوشم شده
ای که هر شب یاد تو، بر عمق قلبم می زند
از دوباره غصه ات، اینجا هم آغوشم شده

محمدصادق رزمی




من از غم و اندوه تو، چشمم چو باران می شود

درخواست حذف اطلاعات

وقتی که در فصل خزان،عشقت دو چندان می شود
من از غم و اندوه تو، چشمم چو باران می شود
در زیر باران خزان، در زیر چتر شوهرت
از شدت عشقت به او، قلبت بهاران می شود
وقتی گذشتی از برم، دیدی مرا بی چتر و یار
با دیدن حالم ولی، یارت چه خندان می شود
محکم به آغوشت کشید، در پیش چشمان ولی
از دیدن تصویر آن، قلبم پریشان می شود
الحق چه می آید به تو، آن مرد عاشق پیشه ات
اما ببین از رفتنت، دستم چه  لرزان می شود

محمدصادق رزمی




ما را ج داده اند، آن دوستان پر حسد

درخواست حذف اطلاعات

در نم نم باران و غم، دیدم تو را با شوهرت
همچون همان ایام دور، پر جلوه بودش منظرت
در ساحل دریا چنان، او را گرفتی در بغل
گویی که از روز ازل، او بوده تنها دلبرت
ما را ج داده اند، آن دوستان پر حسد
اینگونه پایان شد دگر،آن عشق من در دفترت
یک لحظه با اندوه و غم، بر من نگاهی می کنی
گویا به یادت آمدم  ،با بوسه های همسرت
وقتی که می رفتی عزیز، با شوهرت از آن محل
مانند بوشهر و غروب، چشمان من شد بندرت

محمدصادق رزمی




عاشقت بودم که من، رسوای صد چندان شدم

درخواست حذف اطلاعات
از نگاه عاشقت، در تنگستان شدم
عاشق چشمان تو، در شهر گچساران شدم
کل آن دانشکده، فهمیده بودش عاشقم
عاشقت بودم که من، رسوای صد چندان شدم
منتظر بودم که تو، خارج شوی از آن کلاس
آمدی بیرون و من، مجنون جاویدان شدم
تا به سمتت آمدم، ر مرا با یک نگاه
از غم آن یک نگاه، من درد بی پایان شدم
از غمت وقتی که تو، رفتی از آن دانشکده
مرد تنها و غریب ، در کل گچساران شدم

محمدصادق رزمی




چون فلسطین قلب من، یک کشور ی است

درخواست حذف اطلاعات

اینکه باشی پیش من، جای بسی خوشحالی است
جای تو در پیش من، تا روز مرگم خالی است
تا که تسخیر تو شد، این سرزمین قلب من
چون فلسطین قلب من، یک کشور ی است
هر زمان شاد و خوشی، با آن رقیبم می روی
سهم من از بودنت، تنها فقط بدحالی است
پیش چشمم می روی، در زیر چتر یار خود
زیر باران حال من، از دیدنت جنجالی است
اینکه گاهی باشی و،گاهی نباشی با دلم
معنی اش یعنی فقط، این بودنت پوشالی است

محمدصادق رزمی




شده از خاطره ام، چشم تو گریان نشود

درخواست حذف اطلاعات
شده از خاطره اش، چشم تو گریان نشود
یا که از عطر تنش، قلب تو حیران نشود
تا کمی بین همه، صحبت یارت بشود
هر چه کوشش ی، اشک تو پنهان نشود
شده آیا که شبی، نم نم باران بزند
دل تو تنگ ی، در نم باران نشود
یا شبی از غم او، عابر تهران بشوی
مرهم زخم تو اما، شب تهران نشود
شعر من را تو بخوان، بر دل من حال بگو
شده از خاطره ام، چشم تو گریان نشود

محمدصادق رزمی




تا به خود من آمدم، دیدم که چشمم تر شده

درخواست حذف اطلاعات
اینکه دیگر رفته ای، در قلب من باور شده
عمر تو در این جهان، مانند گل پر پر شده
مثل حال آن درخت، در باد دلگیر خزان
حال من هم از غمت، در این خزان بدتر شده
عابری تنها شدم، در کوچه های بی ی
غصه ی این بی ی، بر ام خنجر شده
بی تو در باران نم، در کوچه های غم زده
از برای ام، پاییز و غم لشکر شده
تا کمی از درد تو، عابر شدم در کوچه ها
تا به خود من آمدم، دیدم که چشمم تر شده

محمدصادق رزمی




دعایت میکنم عشقی، تو را چون من بگیراند

درخواست حذف اطلاعات
ببین اشعار تلخم را، ی دیگر نمی خواند
به قلبم راز این غم را، ی جز تو نمی داند
خدا کاری کند باید، ز دست بخت و اقبالم
که این تقدیر تنهایی، به نفع دل بگرداند
تمام هستی ام دادم، که این را من بدانم که
در این دنیای بی احساس، ی با من نمی ماند
همو که پیش معشوقش، به حالم می زند لبخند
یقین دارم چنین فردی،غم من را نمی داند
اگر خواهی که حالم را، ز درد عاشقی دانی
دعایت میکنم عشقی، تو را چون من بگیراند

محمدصادق رزمی




تک ستاره بوده ای، در آسمان قلب من

درخواست حذف اطلاعات

می سرایم از غمت، در فصل زیبای خزان
وقت تنهایی خود، شعر مرا گاهی بخوان
رفته ای اما بدان، من عاشقت هستم هنوز
رفته ای اما گلم، حرف مرا حالا بدان
هر کجا من می روم، فرقی ندارم آن مکان
چونکه از اندوه تو، دارم در آنجا یک نشان
تک ستاره بوده ای، در آسمان قلب من
همچو تو بر قلب من، دیگر نبودش در جهان
در کنارم همچو تو، دیگر ندارم هیچ وقت
تو ولی مانند من، گر داشتی  با او بمان

محمدصادق رزمی




جای تو خالی عزیز، امشب هوا بارانی است

درخواست حذف اطلاعات
جای تو خالی عزیز، امشب هوا بارانی است
حال من در این هوا، از غصه ات بحرانی است
می زند باران عشق، بر بام تهران و ولی
چشم من از یاد تو، گویا کمی اشکانی است
عاشقان در این هوا، شادند و خوشحالند و من
این هوا باب دلم، بر گریه پنهانی است
مثل ارگی خشتی ام، در زیر باران خزان
همچو آن در این هوا، سهم دلم ویرانی است
همنوا با رعد و برق، آمد صدای هق هقم
جای تو خالی عزیز، امشب هوا بارانی است

محمدصادق رزمی




میان شرجی چشمم، تویی زیباترین ساحل

درخواست حذف اطلاعات

به وقت مغرب بوشهر، نشستم بی تو در ساحل
تو را دیدم به آن ساحل،کنار یار خود کامل
تو خندان بودی و دلخوش، من اما با غمت غمگین
خوشا یارت که در آنجا، به قلبت بوده او قابل
تک و تنها و بی یاور، نشستم گوشه ای بی تو
شده از آن همه عشقت، فقط اندوه تو حاصل
گواهی می دهد این را، تمام بندر بوشهر
که تنها عشق من بودی، میان و این دل
تو در آن ساحل دریا، به وقت مغرب بوشهر
میان شرجی چشمم، شدی زیباترین ساحل

محمدصادق رزمی




از بهر مداوی غمش عشق بیاید

درخواست حذف اطلاعات
شایدکه دلم از غم تو بی تو بمیرد
یا آنکه تپش های دلم  بی تو بی افتد
اما تو بدان زنده شوم با تو در آنجا
گر نبض مرا دست قشنگ تو بگیرد
درمان شوم آنجا تو اگر همچو پرستار
آن دست ایی تو جلوه بیابد
ای کاش که تشخیص دهد قلبم
در نسخه خود اسم تو را او بنویسد
در بین همه قرص و دوا او بنویسد
از بهر مداوای غمش عشق بیاید

محمدصادق رزمی




یاد آن ایام خوش، وقتی تو بودی عشق من

درخواست حذف اطلاعات
آمدی با یار خود، از حال من جویا شدی
در کنار یار خود،مانند یک رویا شدی
زل به چشمانم زدی، اینرا تو پرسیدی زمن
مثل من آیا تو هم، با یار خود شیدا شدی
آه تلخی از دلم، آنجا کشیدم بی صدا
گفتمت اینرا که تو، با یار خود زیبا شدی
در جوابت گفتمت، یاری نمی خواهد مرا
گفتی با حال خوشت، آ چرا تنها شدی
یاد آن ایام خوش، وقتی تو بودی عشق من
رفتی و بی شدم اما تو چون لیلا شدی
موقع رفتنت شد و گفتی به من با یک نگاه
بار بعدی دیدمت، باید ببینم ما شدی
دست در دستان یار، رفتی به دنبال خوشی
در نکاه خیس من، از نو تو چون رویا شدی

محمدصادق رزمی




ده سال گذشت و تویی و عشق و وص

درخواست حذف اطلاعات

جز یاد تو دیگر به خدا به سرم نیست
دور از توام و مثل تو دور و برم نیست
با شوهر خود شاد و خوش و بی غم مایی
من از غم تو لیک ی در گذرم نیست
بعد از تو در این چند صباحی که گذشته
شادی به خدا بعد تو بر چشم ترم نیست
در کنج قفس مثل همان مرغ اسیرم
اما چه کنم بعد تو آن بال و پرم نیست
ده سال گذشت و تویی و عشق و وص
ده سال گذشت و دگری دور و برم نیست

محمدصادق رزمی




از بهر مداوی غمش عشق بیاید

درخواست حذف اطلاعات
شایدکه دلم از غم تو بی تو بمیرد
یا آنکه تپش های دلم  بی تو بی افتد
اما تو بدان زنده شوم با تو در آنجا
گر نبض مرا دست قشنگ تو بگیرد
درمان شوم آنجا تو اگر همچو پرستار
آن دست ایی تو جلوه بیابد
ای کاش که تشخیص دهد قلبم
در نسخه خود اسم تو را او بنویسد
در بین همه قرص و دوا او بنویسد
از بهر مداوی غمش عشق بیاید

محمدصادق رزمی