رسانه
رسانه

عـطر ظهــور



تولد17 سالگی

درخواست حذف اطلاعات

خوشبختی رو میتونم توی همین چند جمله خلاصه کنم


یعنی تو حریمت وقتی دارم تنها قدم میزدم و از سرما به خودم میلرزم مداحی بخونم و قطره قطره اشکم دلمو گرم کنه...


یعنی خیره شدن به گنبد طلایی آقای مهربونم


یعنی رفتن به قرار همیشگی:) همونجایی که همیشه تنها میام و ...


یعنی به آرزوت برسی ، یه شب تو هوای سرد جلوی گنبد طلاییت کمیل بخونم


یعنی تو حرمت17 ساله بشم


یعنی جوونیمو  تموم خواسته هام و زندگیم رو بسپارم دستت


یعنی تک تک سلول هام از کنار تو بودن انرژی بگیرن


یعنی دیگه نگران هیچی نیستم چون تو رو دارم:)


یعنی یه شب تو حرمت بودن و روضه ی حضرت رقیه باشه و منم که عاشق روضه ی بانو...


خوشبختی یعنی داشتن تو


دقیقا وقتی که باید دستمو گرفتی و آرومم کردی...


امروز بعداز دعای ندبه تو صحن جامع رضوی خیره مونده بودم و داشتم فکر می که انگار همین دیروز بود که خیلی بچه بودم و میومدم حرمت


و تو از همه چی حفظم میکردی،...


داشتم فکر می زیر سایه ی شما بود که قد کشیدم و بزرگ شدم


لطف شما بود که عشقتون توی قلبمه


رئوفم هیچوقت نشد که تنهام بذاری,هیچوقت...


همیشه بهت مدیونم


از این به بعدم تنهام نذار که جز شما من کی رو دارم؟


 


 


#جشن_17_سالگی


_ضمانت_جوونیم


می‌خوام فقط برای خودت باشم


از الان تا بی نهایت


خیلی دوستت دارم رئوفم، مهربونم...


 


27/7/97




زاد روز یه فرشته :)

درخواست حذف اطلاعات

خوشحالی یعنی تولد امسالم با همیشه فرق داشت


یعنی خدا به افتخار تولدم اولین بارون رو هدیه کرد بهم چون میدونستم من عاااشق بارونم


یعنی هدیه بگیری از رضا که بری پابوسش دقیقا روز بعد تولدت...


یعنی سایه ی پدر و مادرت بالا سرت باشه و برات بهترین چیز و خوشبختی باشه


یعنی بزرگترین هدیه رو بهت بدن...


یعنی مامان و بابا بزرگ هم بیان همراهمون پابوس آقا


یعنی نیت کنی و سر ظهر و عصر تو مدرسه ، وقتی هیچکی تو خونه نیست


با اشکایی که بخاطر عشقت سرازیر شدن ازش بخوای هیچوقت عشقشو ازت نگیره


ازش بخوای عزیزاتو برات حفظ کن، چون باارزش ترین چیزای زندگیمن


ازت خواستم کمکم کنی به هدفم برسم و جوونیمو همه زندگیمو فدات کنم


 


امروز سر احسن الاحوال رو تجربه با تو...


امسال تولد پربرکتی هست خداروشکر  چون احساس میکنم خیلی بهت نزدیکم و این تموم انگیزه و زندگیمه


زیارتم رو پربرکت قرار بده تموم زندگیم و خوشحالم


 


 


ممنونم که تورو دارم :)


رضا جونم تنها ی که از بچگی همیشه هوامو داشتی


هیچوقت رومو زمین نزدیک :)


قربونش کرمت برم


دارم میام پیشت :)))))


 


15:5 تازه از مدرسه رسیده


23/7/97


به وقت #17 سالگی


که همیشه آرزو داشتم وقتی 17 ساله شدم پیش تو باشم رئوفم


لطفت هیچوقت فراموشم نمیشه




زرنگی!

درخواست حذف اطلاعات

سعی کن همین کارهای عادی وسیله قرب تو باشد!

سعى کن که لذّت‌ها و خوردن‌ها و خو دن‌ها و شادى‌ها و رنج‌هاى تو، در برنامه تو باشد و روى حساب و نقشه باشد
 تا همین کارهاى عادى، با این انگیزه و هدف، باعث حرکت و وسیله قرب تو باشد... 

...و این خیلى مهم است که شغل ما، نقش ما باشد. خوردن، خو دن، دوستى، دشمنى، تحصیل و تمام شغل‌هاى اجرایى ما، نقش تربیتى و سازندگى و نقش اه ما و نشان خدا را با خود 
داشته باشند و با اسم الله و نام و نشان خدا همراه باشند. 
 نامه‌هاى بلوغ 


حائری




خوشحالی

درخواست حذف اطلاعات

خوشحالی یعنی از کتابخونه تا برسی خونه دوستت زنگ بزنه بهت


دوستی که اصلا تو خاطرت نبوده


یه دوست قدیمی 


که بهت تولدت رو تبریک بگه


ولی فراموش کرده من 23 مهر هستم الان زنگ زده بود


خدایا ممنونتم که اجازه دادی با بنده های خوبت رفیق باشم


+همتونو دوست دارم




نمیدانی

درخواست حذف اطلاعات

+ تو با خودت نیستی و نمی‌دانی با تو بودن چه عالمی دارد...!




دوستت دارم!

درخواست حذف اطلاعات

گاه با خود فکر میکنم آنکه شمارا ندارد چگونه آرام است؟


چگونه زندگی میکند؟ چگونه خوشحال است؟


به راستی که تمامش ظاهر نمایی است


مگر می‌شود ی تو را نداشته باشد و خوشبخت باشد؟


مگر میشود کمبودی را در زندگی احساس نکند؟


گاه آنقدر به خود می بالم که تو را دارم که احساس میکنم روی ابر ها هستم


هیچ نمیتواند به اندازه ی من خوشحال و خوشبخت باشد


آنکه تو را دارد چه ندارد و آنکه تو را ندارد چه دارد؟


در میان این روزمرگی ها در میان تمام سختی ها در میان تمام به تنگ آمدن ها


تنها دلم خوش است به بودنت...


خوش است به اینکه شب ها قبل از خواب با تو راز و نیاز کنم تا تک تک سلول تایم آرامش را از بودنت بگیرند


خوش است که تو در میان خستگی ها و درس های مدرسه ی هست که منتظر من باشد تا با او عاشقانه حرف بزنم


نمی‌دانی چه عشق و چه شور و نشاطی است وقتی با تو مشغول عشق بازی هستم و دوستانم مشغول کارهای شخصی...


نمی‌دانی چه عشقی است وقتی کارهایم را جوری تنظیم میکنم تا بتوانم زنگ آ با تو باشم!


تو هر ی را بخواهی عزیز می‌کنی و هرکه را بخواهی خوار میکنی


این را خوب نشانم دادی!


خودت را من نگیر که هرچه دارم را از من میگیری


آ من جز تو ی را ندارم


ای همه ی م


مراد دلم...


 




الهی شکر!

درخواست حذف اطلاعات

من معتقدم آدم اگه بخواد خوابش پربرکت بشه باید با وضو بخوابه!


توی کتاب یادت باشد شهید سیا الی نه میذاشت خانومش بدون وضو بخوابه نه خودش اینجوری می خو د!


معتقد بود هرکی بدون وضو بخوابه با یه مرده هیچ فرقی نداره و هرکی با وضو بخوابه تا وقتی که بیدار بشه فرشته ها بالاسرشن 


امروز که‌ رسیدم خونه باید بعد از ناهار حتما می خو دم و خیلی درس داشتم و دارم، پس گفتم از امروز با وضو میخوابم که وقم پر برکت بشه


و همینم شد!


ظهر سر تو مدرسه خیلی چیزا ازت خواستم!


ازت خواستم پایان همه ی این دلش تگی ها و حسرت ها


پایان این همه صبر و تحمل


پایان این همه سختی


به اون چیزی که می خوام برسم


همیشه که نباید بقیه مارو غافلگیر کنن، یدفعه دیدی یجوری ایز میشی که...


بی خیال


بیدار که شدی باید برای خودت میوه پوست ی


باید بری روی میز غذاخوری وقتی هیچکی نیست درس بخوانی


و هدفت رو مرور کنی و اون پایان خوب و که از خدا خواستی


ولی یکی دوسال طول میکشه تا بخوام بهش برسم


به چیزی که بخوام میرسم به امید خدا فورا نه ولی حتما


 


+هیچوقت نباید به خاطر هیچ غم یا هیچ ی خودت و خورد کنی!


به غم اجازه نده زندگیتو ازت بگیره!


دائما ی ان نباشد حال دوران غم مخور...


یادت نره یه عده منتظرن بی گدار به آب بزنی تا بهت بخندن و تحقیرت کنن


غم و هرچی که هست باشه برای خودت، بریز توی خودت، خدا خیلی بزرگه.....


 


سعی کن همیشه روحیه داشته باشی و همیشه انرژی مثبت باشی


 


 


خدا خیلی دوست دارم:)


من هیچوقت یادم نمیره که جز تو هیچکی رو ندارم


ولی توهم اینو بدون که مثل من زیاد داری اما بدان که گدایت فقط تو را دارد


 




ممنون خداجون!

درخواست حذف اطلاعات

گفتم میرسم دوساعت بخوابم بعد درس شبم خب باید بریم روضه خونه عمو


مامان میگه عصرم باید بیای روضه 


میرسم میبینم نه بابا آدم حتی نمیتونه یکم دراز بکشه چه برسه به خواب


به مامان میگم امروز زیست دارم خیلی باید بخونم کار دارم من باید ...


میگه منم باتو از شیش صبح بیدارم یکم صبر کن تا بیام


منم میرم توی فکر که خدایا با این همه برنامه ریزیم و قلم چی و اینا فکر نکنم بتونم اونقدری که باید درس بخونم


آدم برسه خونه بعداز دو زنگ زیست و ریاضی


بعد بفهمه باید داداش رو بگیره تا مامان بره بجایی و بیاد و حتی نذاره وضو بگیری چه برسه به


بعد مامان برسه و فقط یکم نگهش داره تا بخونی بعد باز بره


بعد بابا بیاد و سفره بذاری و به داداش غذا بدی و نون بذاری ماکروفر و سالاد درست کنی و ...


کلی بمونی و باز نیاد ساعت خیلی میگذره


نشستی با داداش حرف میزنی آبجی میاد میگه برام این کلمه هارو می‌نویسی که باهاشون جمله بسازم؟


یعنی یه مامان بشی در حد...


بعد فالوده بدی به داداشی و آبجی باهات دعوا کنم که من می‌خوام چرا دادی به اون و داداش همش جیغ بکشه و گریه کنه


یعنی داداش رو بذاری خوب خودشو خ ری کنه


و بهش گاز گرفتن رو یاد بدی


همیشه همینجوری میگذره هروقت هرجا میرم حتما یکیشون همراه که


تا دیروز میخواستم برم تشییع و مراسم شهید حسین ولایتی


باز خواست بیام همراهم بهش گفتم من دل ندارم یبار تنها برم؟


که دیگه گذاشتن تنها برم یکم حال کنم با خودم


 


خدایا این برنامه ریزی های مرتب و حساب شده رو از من قبول کن


 


هعییییی


هنوزم نیومده :)


 


به مامان میگم خیلی تجربه دارم در مورد تربیت بچه 


حتی بلدم با بچه ظرف بشورم خونه تمیز کنم درس بخونم


بازم هعییی.... :)


 


ولی هرچی باشه اون دو دندون امید زندگی آدم رو خیلی بالا میبره


قربون اون سه دندون و اون یه نصفه دندونت برم من زندگیم:)


عاشقتم با اون پگاه گفتنت


 




بسم الله ،خوشبختی یعنی داشتن تو..!

درخواست حذف اطلاعات

ب میون گریه هام خیلی دلم هواتو کرده بود


هوای بودنت رو مولای خودم...


ب بهت میگفتم که چقدر خسته شدم دیگه بدون تو...


وقتی یاد غریبیت افتادم جیگرم آتیش گرفت...


 


گر بیایی دهمت جان و نیایی کُشدم غم


من که بایست بمیرم چه بیایی چه نیایی...


 


به قول مداحی از بنی فاطمه...


من به نفس زدن توی روضه ها محتاجم...


 


سیاهه هایت، سیاهی گناهم را میبرد حسین...


 


+ فقط میتونم بگم ممنونم....


من خوشبختی رو میتونم خلاصه کنم 


داشتن تو!...


 


 


این شب ها خیلی برای هم دعا کنیم


یادتون نره برای کربلا رفتن همدیگه دعا کنیم...


ی اگه مشتاق وصال باشه و معشوق اجازه ورود بهش نده خیلی میسوزه...


دعا کنید ی تجربش نکنه...


 


 


من تمام عاشقانه هایم را


در تو خلاصه کرده ام


حسین...


 


 




شهید گمنام

درخواست حذف اطلاعات

ب وسط هیأت منو یدن بردن پابوس دو شهید گمنام تازه تفحص شده و دوباره برگردوندن...


نصفه شب باشه و تو باشی و یه شهید که میتونه همه چی رو حل می‌کنه


ب حال و هوای خاصی بود تو اون هوای گرم و شرجی که فکر کنم از سر تا پا خیس شده بودم خیلی ازشون کمک خواستم...


یاد دل مادراشون میفتادم نمی‌تونستم بلند گریه نکنم...


انگار خیلی وقت بود که محتاج این لحظه بودم تا آروم بشم...


ممنونم که اجازه دادی بیام پابوست...


 




بسم الله ،خوشبختی یعنی داشتن تو..!

درخواست حذف اطلاعات

ب میون گریه هام خیلی دلم هواتو کرده بود


هوای بودنت رو مولای خودم...


ب بهت میگفتم که چقدر خسته شدم دیگه بدون تو...


وقتی یاد غریبیت افتادم جیگرم آتیش گرفت...


 


گر بیایی دهمت جان و نیایی کُشدم غم


من که بایست بمیرم چه بیایی چه نیایی...


 


به قول مداحی از بنی فاطمه...


من به نفس زدن توی روضه ها محتاجم...


 


سیاهی روضه هایت، سیاهی گناهم را میبرد حسین...


 


+ فقط میتونم بگم ممنونم....


من خوشبختی رو میتونم خلاصه کنم 


داشتن تو!...


 


 


این شب ها خیلی برای هم دعا کنیم


یادتون نره برای کربلا رفتن همدیگه دعا کنیم...


ی اگه مشتاق وصال باشه و معشوق اجازه ورود بهش نده خیلی میسوزه...


دعا کنید ی تجربش نکنه...


 


 


من تمام عاشقانه هایم را


در تو خلاصه کرده ام


حسین...


 


 




خوشبختی یعنی تو زندگیت حسین داری...

درخواست حذف اطلاعات

با تو میشه دو عالمو  باهم داشت


دوست داشتم و دارم و خواهم داشت...


 


یا حسین...




الهی شکر

درخواست حذف اطلاعات

ب دور و ورای ساعت 1 شب که داشتیم شام می‌خوردیم سه تایی


وقتی داشتم به محمد جواد که وقت غذا خوردن پیداش میشه غذا میدادم بهش یاد دادم بگه الهی شکر


ب سه بار بخش بخش گفت الهی شکر


خیلی باحال می‌گفت 


انقد خوشحال شدممممم


ممنونم خداجونم ، ممنونم ارباب جونم


 


 




صرفا خاطره!

درخواست حذف اطلاعات

چند وقت پیش توی برنامه سمت خدا یه حدیث شنیدم


که وقتی یه جوون وقتش رو صرف عبادت خدا و خدا میشه


وقتی داره میخونه خدا از خوشحالی تمام ملائکش رو صدا میزنه


و میگه بیاید بندمو ببینید


می‌تونست این وقتش رو صرف هوس هاش، صرف خیلی چیزا ه


ولی داره منو عبادت میکنه، داره بندگی می‌کنه...


 


امروز داشتم به داداشی غذا میدادم فکر کنم قبل از اذان بود، به ذهنم رسید به آبجی این جمله هارو بگم که تشویق بشه، لذت ببره از اینکه میخونه و دویتاش نمی‌خونن..


به خودش افتخار کنه


وقتی بهش گفتم انقدر خوشحال شد که انگار روی آسمون بود


 


+ دیروز که داشتم با مامان بزرگ و و زن حرف می‌زدیم مامان بزرگ منو برد به خیلی وقت پیش


وقتایی که چقدر تنها بودم و هیچ دوستی نداشتم که مثل خودم باشه


کلا دوتا دختر توی خانواده بود که اونا هم اهل و حجاب و اینا نبودن


یادمه که چه حرفایی می‌شنیدم بخاطر چادرم، بخاطر...


یادمه خیلی پیش تراز سن تکلیفم و از تو مسجد یاد گرفتم، 


از بس میرفتم و کامل یاد گرفتم با اینکه همیشه منو مینداختن صف آ


یادم نیست شایدم شیطونی می :)


اون شبم یادمه که مهمون داشتیم، من کلاس اول بودم همه رو ول رفتم مسجد...


تنها میرفتم و خیلی کم پیش میومد دوستام اونجا ببینم


همدمی ، هم صحبتی نداشتم، حرفامو می‌نوشتم روی کاغذ و مینداختم توی رودخونه برسه دست زمان، الانم اجیم یه دفتر داره که هدیه گرفته از ش که با زمان توی اون حرف بزنه


تنها ی که همیشه باهام بود م بود، همیشه میترسیدم وقتی ازدواج کرد خانمش از هم جدامون می‌کنه


ولی اصلا اینجوری نشد، تازه خیلیم مارو بیشتر به هم نزدیک کرد، (ممنون زن جونم)


مامان بزرگ می‌گفت خیلی توی فکرت بودم که چجوری تحمل می‌کنی 


چجوری روت تاثیر نمی‌ذارن، چجوری عوض نمیشی


میگفتن همش برات دعا ، کلی چیز نذر که همیشه عامل به قرآن باشی


سعی خیلی تشویقت کنم ، هم خودم هم مامانت


همه چی رو اول ممنون خدا بعد مادرم و پدرم و  مامان بزرگم  و تشویقای پدر بزرگم که راهنماییم میکرد و هام هستم...


یادمه انقد بچه ها باهام دوست بودن دبستان که بودیم همه ی کلاس مداحی رو که روی صف خونده بودم رو به عنوان سرود همگانی می‌خوندیم


یا گروه سرود شهادت حضرت زهرا ، که از زبون علی برای حضرت زهرا که  مداحی هم بود تشکیل داده بودیم وو با بچه ها کار می انقد جدی بودم که مثل پادگان رفتار می باهاشون :))))


قرار بود سو رایز کنیم دبیر پرورشیمونو ، یبار داشتیم می‌خوندیم دیدم پشت سرم نشسته انقد گریه کرده که چشماش کاملا قرمز شده بود...


هنوزم با اون مداحی اشک میریزم


« ببین صدای گریه های من شده بلند از بذری»


یا پیرامیدی که یاد بچه های حلقه صالحین دادم


یا تنها کلاسی که برای مثل یه گردان میرفتن می‌خوندن کلاس ما بود


تنها راه حلم این بود که براشون خاطرات رو. میخوندم بین ا


یا توی درس کمکشون می ..


یادمه من که از خیاطی و بافتنی و اینا بدم میومد یکی یکی برام تکمیلش می ، من فقط نمرشو گرفتم به همین راحتی


ولی وقتی فکر میکنم تنها چیزی که باعث میشد جذب بشن یا بخونن خدا بود


از خدا خیلی میخواستم کمک کنه جذب خودش بشن


اگه خدا نمی‌کرد به وسبله ی من تازه ایمانشون ضعیف میشد...


 


 


میخوام بگم که تنها چیزی که برای یه بچه ای که تازه به سن تکلیف رسیده خیلی مهمه، یه هم صحبتی، یه همدم میخواد


ی که باشه و تشویقش کنه، ی که بهش احکامو یاد بده، ی که براشون توضیح بده دلیل حجاب و و ...


ی که به حرفاش گوش بده و درکش کنه


 


آبجی جون برات بهترینارو می‌خوام از خدا و حسین...


 


از امشب سرکار خادم ا هرا خانم پگاه , عکاس و بردار هیأت کار خودشو شروع میکنه


 


حسین بهم لیاقت بده بهم توفیق بده...


آرام جانم حسین..


 


 


 




قدیمی ترین رفیقم حسین...

درخواست حذف اطلاعات

یه روز مونده به محرمت...


دارم لباس مشکیامو، چادرمو، چفیمو آماده میکنم...


شبای محرمت رو با هیچی عوض نمیکنم، اون صفای باطن، اون راحتی، اون سبکی، اون نشاط، اون آرومی قلب...


وقتی همیشه تو ، توی ذهنمی دیگه آرومم، بلند میگم خدایا ممنونتم به من حسین دادی...


فراموش نمیکنم از خیلی وقتا پیش ، از وقتی که چشمامو باز اسمت روی زبونم بود، توی خونمون تا به حالا ذکر و یاد تو بوده...


تموم دلخوشی بچگیام این بود که میتونم داد بزنم و برات مداحی و روضه بخونم...


بتونم صدات بزنم،...


اگه الان عشقی از تو توی دلمه، لطف خودته...


میگن خدا مهر حسین و توی دل ی میندازه که خیرشو بخواد...


میگن یکی از بزرگ ترین لذت هاست...


نمیدونم اونایی که مهر تو توی دلشون نیست چی دارن؟


از خیلی وقتا پیش خیلی هوامو داشتین...هیچوقت تنهام نگذاشتین...


سال اولی که اومدم حرم با پای پیاده، چند روز جلوتر اربعین بود..


ورودی بین الحرمین سرم پایین بود، وارد که شدم خود به خود رها شدم روی زمین‌، افتادم رو زمین ،سجده سرم روی سنگهای بین الحرمین...


از ته دل گریه می و میون گریه ها میگفتم خدایا شکرت...


وقتی آروم شدم و بلند شدم دیدم کلی آدم پشت سرم سجده و دارن گریه میکنن، خدا می‌دونه چه حالی شدم، رفتم توی حرمت که خودمو رها کنم تا منو ب ی...


وقتی توی صف بودم و داشتم ذکر میگفتم ازت بلند .بلند شهید شدنمو میخواستم، شهید شدنم توی 18 سالگی...مثل مادرم حضرت زهرا...


ولی الان دارم 17 ساله میشم، من کجا و ؟....


مامان پیشم بود و نگران نبودم که بشنوه یا نه، که بعدها فهمیدم متوجه نشده هیچی...


زیارتمو که رفتم یه گوشه نشستم و در و محکم گرفتم و داد میزدم اگه خوب نشدم دیگه نطلب...


قول میدم خوب بشم، نشدم دیگه نطلب... خودم داره بهت میگم


اینارو میگفتم و می‌با ...


سال بعدشم طلبیدی ولی بعدش دیگه نه...


نمی‌دونم چرا قول دادم و عهد بستم، منی که هیچوقت عهد نمی‌بندم که میترسم روزی بش مش...


شاید سهم من موندن و خون به دل شدنه، اشکال نداره حسینم...


ولی امروز بعداز م خدارو قسم دادم به اهل بیت به حسین به زمان به رضا به مادرم به... که اگه امسال نطلبید اشکال نداره، ولی اجازه بده 12 شب هیأت و نوکریشو م، ازش خواستم ...


فقط اینجوری هست که یکم آروم میگیرم...


عشق تو هست که تموم زندگیمه، دلخوشیمه...


پارسال که روز عاشورا از فکه برگشتم و خیلی خسته بودم گفتم دیگه نمیرم هیأت...ولی نمی‌دونم چی شد که رفتم


رفتم نشستم یه گوشه ، نگذاشتم هیچکی بفهمه من اومدم، که هیچکیم نفهمید، انگار داغ بودم، انگار تموم اون سختیای حضرت زینب و کربلا تو دلم افتاده بود و داشت آتیش می‌گرفت و یجوری باید خودمو آروم میگرفتم، می‌با و ..


وقتی که خیلی اذیت میشم و دیگه صبرم تموم میشه میرم چفیه رو محکم بغل میکنم و نفس میکشم، عطر حرمت رو داره، ...


داره شبای محرم میاد شبایی که چادرمو میکشم روی سرم و از ته دل برات گریه میکنم...


ولی نگرانم اشک چشم بهم ندی، اونقدری که با این چشما گناه ...


حسینم دلم سیاه شده، باز منو ب ، به کربلا ببر...


نگرانم بمیرم و محرمت رو نبینم..


 


 


هرکی بهت رو میندازه خدا بهش نگا میندازه...


مجلس روضه آدم سازه اربابم...


 


امسال محرمم فرق میکنه، محرمی با عطر محمد جوادم، امیدم ، زندگیم...


داشتم آهنگ حامد زمانی رو گوش میدادم،...


 


 


به یاد تو هر دقیقم حسین


قدیمی ترین رفیقم حسین...


 


 


نوشته هام خیلی تکراری شده، شاید دیگه نباید بنویسم...


 


 


 


 




مراقب باش!

درخواست حذف اطلاعات


حاج حسین یکتا:


 


بچه‌ها دو دوتا چهارتای خدا با دو دوتا چهارتای ما فرق داره؛ یه گناه ترک میشه، همه چی به پات ریخته میشه، یه جا حواست پرت میشه، صد سال راهت دور میشه!


 


 


+یاد حرف فاطمی نیا افتادم:


 یه اخم به پدر و مادر می‌تونه ادمو صد سال عقب تر بندازه...




...

درخواست حذف اطلاعات

فقط اونجاش که حوصله ثبت خاطره های خوبت رو نداری...!


 


وطن نمانده برایم ، مدام در سفرم من


شبیه کوچ نشینان مست، در به درم من...


 


 




محبوبم، حسینم

درخواست حذف اطلاعات

این چند روزی که گذشت و به یاد شما گذشت...


یاد این چند روزی که با شما گذشت...


اتفاقات زیادی افتاد،جشن عبادت خواهری جون...


که حال نداشتم براش یه دلنوشته بنویسم...


بگذریم از اینا اقاجون، حسین، دیگه دوری و دلتنگی داره صبرمو لبریز می‌کنه..


زندگی تویی


عاشقی تویی


شاه کربلا یا حسین...


 


آنقدر دلتنگتم که خودت  میدونی، لازم نیست بگم...


 


حرف دلمو بخون از چشمای بارونیم، ...


کاش حال ی را بفهمی که هیچ ی حالش را نمیفهمد...


کاش دستمو بگیری ، همون‌جوری که از بچگی دستمو گرفتی ...


می‌خوام دور بشم ، خیلی دور..


جوری که خودم باشم و خودت فقط...


حسینم خسته تراز ی هستم که نخوای بطلبی بیام پابوست...


بدون انقد کم آوردم که توهم منو از خودت برونی هیچی دیگه واسم باقی نمی‌مونه...


کمکم کن این چند روزو بگذرونم ، خوب بگذرونم...


 


 


 


 


برای یه مدت مثلاً یکی دوماه خداحافظتون


منو از دعاهای خیرتون محروم نکنید ...


 


 


#گاهی باید خودت باشی و محبوب...




هوای حسین، هوای حرم..

درخواست حذف اطلاعات

شدم مثل پارسال وقتی که ساعت 2 ظهر می‌رسیدم خونه


زود میومدم پای گاز و شروع می به حلوا ( که مال من خیلی معروفه) و یا تدارکات روضه


هرجوری بود باید تا ساعت 5 همه چی حاضر باشه، زایرای حسین میومدن


و تا 10_11 شب نمیرفتن و من همش س ا، تازه باید درسای فردامم می‌خوندم5 روز به همین روال می‌گذشت...


و خستگی ها خیلی خیلی شیرین بود، خیلی دوست داشتم زیاد خسته بشم


روز تولدم دقیقا یکی از همون روزا بود


روزی که رنگم مثل گچ بود و یه گوشه تو اتاقم خوابم برده بود


نای هیچی رو نداشتم، فقط دوست داشتم بخوابم


که پدر اومدن با اصرار منو بردن بیرون، رفتیم رستوران، رسیدیم اونجا من همش تار می‌دیدم :)


البته فردا شبش مامان برام کیک گرفتن و جلوی همه غافلگیرم


هنوزم نگاه به ع ام میکنم خندم میگیره ، انقدری که رنگم پریده


امروز باز همون حالی شدم


جشن عبادت خواهریه و در حال درست ژله ها و ... بودیم


هوای اون روزا رو ،


روزایی که برای اربابم با خستگی میومدم خونه و از خستگی کیف می


تورو به مادرت حضرت زهرا آقاجون بذار امسالم 10 شب هیأتو نوکریتو کنم


مثل این دوسال که خودت خواستی و شد...


 


امشب دلم خیلی برات تنگه


خیلی خیلی...


هوای حسین


هوای حرم


هوای شب زد به سرم


نفس نکشم ، نفس نزنم بدون تو یا سیدال ...


بده صدقه به راه خدا، بده شب تو کرب و بلا


 


 


+ خودمونیما بعضی مداحیا و مناجاتو تا عمق وجود ادمو میسوزونه...


وجودم داره میسوزه از دوریت 


یه کاری کن...




عبد

درخواست حذف اطلاعات

عبد، مقامی‌ست فراتر از عاشق


عبد شوید... 


 


 


+ کتاب عبد و مولا رو که خیلی وقت پیش خوندم رو از دست ندید


اگه نخونیدش خیلی خیلی ضرر کردین