رسانه
رسانه

عـطر ظهــور



بازم یهویی

درخواست حذف اطلاعات

انگار همین دیروز بود که اسمت توی حرم رضا


دقیق شب شهادت جواد انتخاب شد و بعداز اون هرچی همه سعی عوضش کن ولی همون باقی موند


یادش بخیر چه زود گذشت اون سه ماه ولی خیلی شیرین...


همون سالی که شبا تا صبح تو حرم میموندم


توی صحن انقلاب ، با مفاتیح و هندزفری و تسبیح و مهر و چفیم


با دوتا چشم خیس که می‌بارید و می‌بارید...


شبایی که مثل رویا بود ، دو چشم خیسم همش خیره به گنبد طلایی رنگت


و خواهش و تمنا که هیچوقت رهام نکنی ,هوامو داشته باشی 


امشب دلم یجوریه، شاد اما غمگین، یه جوری که خودمم نمی‌دونم چجوری


ولی خیلی آرامش دارم


قرار بود برم کافه ولی مهمون اومد


 


+خیلی کیف میده هی صدات کنن ولی تو ، توی افکارت باشی و نشنوی...


+خدایا شکرت 


این شعرم جهت روحیه دهی


+تا زمانی که رسیدن به تو امکان دارد


زندگی درد عقشنگیست که جریان دارد


 


 


یاد اون شب سردی که نصفه شد رسیدیم کاظمین و راهمون ندادن تو حرم


با نشستیم دم در زیارت نامه و کلی چیز خوندیم و اشک ریختیم


یاد اون شب سختی که موکب گیر نیومد بدون پتو و...


جواد خیلی به کمکت احتیاج دارم...


امشب تصمیمای بزرگی گرفتم...


 


 




بازم یهویی

درخواست حذف اطلاعات

انگار همین دیروز بود که اسمت توی حرم رضا


دقیق شب شهادت جواد انتخاب شد و بعداز اون هرچی همه سعی عوضش کن ولی همون باقی موند


یادش بخیر چه زود گذشت اون سه ماه ولی خیلی شیرین...


همون سالی که شبا تا صبح تو حرم میموندم


توی صحن انقلاب ، با مفاتیح و هندزفری و تسبیح و مهر و چفیم


با دوتا چشم خیس که می‌بارید و می‌بارید...


شبایی که مثل رویا بود ، دو چشم خیسم همش خیره به گنبد طلایی رنگت


و خواهش و تمنا که هیچوقت رهام نکنی ,هوامو داشته باشی 


امشب دلم یجوریه، شاد اما غمگین، یه جوری که خودمم نمی‌دونم چجوری


ولی خیلی آرامش دارم


قرار بود برم کافه ولی مهمون اومد


 


+خیلی کیف میده هی صدات کنن ولی تو ، توی افکارت باشی و نشنوی...


+خدایا شکرت 


این شعرم جهت روحیه دهی


+تا زمانی که رسیدن به تو امکان دارد


زندگی درد عقشنگیست که جریان دارد


 




معرفی بهترین کتاب

درخواست حذف اطلاعات

مدتی ماند ، وهب دوست داشت با پدرش برود بیرون اما حسین حتی قادر نبود ، بغلش کند . انگشت کوچک وهب را توی انگشتش حلقه می کرد و داخل اتاق ، آهسته آهسته راه می رفت . روی خودش نمی آورد ولی من می فهمیدم که وهب کوچولو راحت تر از پدرش راه می رود.اتاقش محل جلسات مسئولین تیپ شده بود. این آمدن ها و رفتن ها را دوست داشتم ، چون حسین پیش ما بود . اما دیری نپایید که ساز رفتن زد.گفتم :?مگر این روش چه اشکالی داره که بیان و توی خونه گزارش بدن .?خندید و خنده اش کش آمد :? اون وقت میگی مردم زخم زبان می زنن و بد وبیراه می گن . خب اگه فرمانده تو خونه اش بنشینه و نیروهاش زیر آتش باشن ، می شه همون حرف طعنه گوها .?پس از دو سال اولین بار بود که حسین اظهار می کرد که فرمانده است ، آن هم غیر مستقیم. حتما این مقدمه چینی ها برای رفتن به جبهه بود . می دانستم .شوخی تلخی :? سال گذشته از پا خوردی امسال از کمر، این طور که پیش می ری ، نوبت قلبت رسیده .?با خونسردی جواب داد :? قلب من همراهم نیست که تیرو ترکش بخوره. وقتی می رم ، میزارمش پیش تو و بچه ها .?دلم غنج رفت . اگرچه تعبیری شاعرانه بود. اما این تعبیر حرف دل حسین بود .خواستم مثل خودش حرف بزنم ، گفتم :?خب ، اگه دلت اینجا مونده باشه ، پس تیرو ترکش ها بالاتر می رن ، اون وقت زبونم لال به سرت ...?خندید ? به سرم ؟! سرم را که سال هاست به خدا س ام . به همین خاطر ، سری میان سرها در نیاورده ام .?کم آوردم و کوتاه آمدم . ش را بستم و قرآن بالای سرش گرفتم . تا آن روز او را مثل خانواده یک رزمنده بدرقه نکرده بودم.
برشی از کتاب#خداحافظ_سالار خاطرات پروانه نوروزی همسر شهید سرلشکر پاسدار#شهید_حسین_همدانی
چند روزی که با خنده هاشون خندیدم و با غم هاشون صورتم خیس شد...یکی از بهترین شهیدی که توی زندگیم پیدا  و یکی از بهترین رمان هایی که خوندم
افسوس میخورم که چرا وقت شهادتشون ایشون رو نمی‌شناختم و توی مراسمشون شرکت ن ...با اینکه از دم در خونشون رد میشدم و تصویرشون رو می‌دیدم ولی... شهیدی که شد انگیزه و چراغ راهم
این چند روزی که با خاطرات ایشون روز و شبم رو میگذروندم حس ی رو داشتم که به یه چیز گرانبها رسیده و میخواد همه رو متوجه این اتفاق ه... و معتقدم اگه ی بخواد از روی این رمان یه بسازه از خیلی ای عشقولانه جذاب تر میشه...هیچ نمیدونه که#مذهبی_ها_عاشقترند




لطف کریمان...

درخواست حذف اطلاعات

دوباره مثل پارسال


پشت در مونده بودم، خسته و درمونده...


خیلی ناآروم بودم..


درست مثل امسال که هیچ چیز جز حرم رفتن و اون مناجاتا و حرفای قشنگی که بین من و شما رد و بدل میشه پناهم نیست...


خیلی وقته منتظر این لحظم، تا باز با شما از نو شروع کنم...


یاد پارسال، یاد اون شبایی که اومدم و زار زدم به درگاهت که ازت صبر بر امتحان خدا رو بخوام


یاد اون شبایی که تنهایی می‌نشستم جلوی گنبد دلبرت و به خودم میلرزیدم و با اون دل ش ته ووتنها، ا روم آروم اشک می‌ریختم وزندگیمو دستت سپردم و کم کم آروم تر میشدم...


 


یاد اون وقتی که پیچوندم و رفتم سر اون قرار همیشگیمون و اون قول و قرارا ووتا آ رومم نکردی نذاشتم ی بفهمه کجام...


 


یاد اون روزایی که میخواستم غذای حرمت رو بخورم تا دلم و جونم شفا بگیرن و تو خواستمو از توی چشمام خوندی و قسمتم کردی...


 


امروز میگفتن که اولین چیزی که باید به بچه توی 5 سالگی یاد بدی سجده اس


باید مقدمه اش باشه تا بعداً رو خوب بفهمه و بجا بیاره...


 


یاد خودم افتادم،یاد 9 سالگیم، وقتی که هیچی از تو نمیدونستم، وقتی که هنوز شیرینی عشقت رو نچشیده بودم و با اون لباسا و چادر سفیدم وارد خونه ی خدا شدم


 


حاج آقا گفت بدون اینکه به کعبه نگاه کنید سجده کنید و این ذکری رو که میگم بگید بعد وقتی گفتم سرتونو بالا بیارین...


هیچوقت یادم نمیره وقتی که سرمو بالا آوردم و دیدمش چی خواستم، با اینکه نمی‌دونستم چی از خدا بخوام ولی عاقبت بخیریمو خواستم...


و دعاهامو با دستم روی خونه ات نوشتم..


 


خدا خیر بده حاج آقا رو، جوراب پوشیدن از بچگیمو مدیونشم 


 


از بچگی با خوندن روضه و مداحیای حسینم مانوس بودم


جوری که دوستام توی مسیر اردو همه باهم مداحی می‌خو م( بخاطر تکرارهای من)


 


 


خلاصه آقاجون از بچگی هیچ کدومتون نذاشتین هیچوقت تنها بشم


هرچی فکر میکنم میبینم زمانی نبوده که اومده باشم و پناهم نداده باشین


 


و همیشه اینجور بودنم مدیون شماهام ، اگه شما نبودین من خیلی قبل تر ها نابود میشدم در اثر گناه و ....


 


خلاصه غریبم از اون وقتایی هست که می‌خوام خودمو گم کنم توی حرمت


می‌خوام بیام و برنگردم،


می‌خوام بیام انقدر بشینم که قلب مردمو زنده کنی..


نمیخوام با این قلب سیاه جوونیمو بگذرونم..


 


قول میدم هیچوقت این لطفت رو فراموش نکنم،این لطف که با این حالم با این قلب سیاهم ، با این کمر خمیده در اثر گناهم، راهم دادی به درگاهت


 


دلم برات پر میکشه، دل توی دلم نیست که برسم و برم غسل توبه و زیارت و بیام حرمت...


 


 


با اشک میگم بهت آقا:


فقیر و خسته آمده ام به درگاهت ، رحمی...


 


 


 


 


 


 


 




شب خوش

درخواست حذف اطلاعات

بعداز کلی وقت که میخواستم برم کتابفروشی و کتاب بگیرم


 


با جونی که از قم اومده بودن رفتیم بیرون کلی کار داشتیم ولی  گفتیم بریم کتابفروشی یکم کتاب ب یم


با چیدمان جدیدش حال اومدم، ( چه عجب یکم نظم گرفت!)


چون تنها خودشه که می‌دونه چه کت کجاست


چون به خودم قول داده بودم یدای اصلیمو بذارم برای وقتی که تخفیف زد سعی کتابای کوچولو بردارم


گفتم کتاب رسول ترک و مربع های قرمز و نامه های بلوغ میشه بگین توی کدوم قفسه اس؟


گفت الان میام میدم خدمتتون


بعد که گشت فقط رسول ترک رو پیدا کرد


آخه میخواستم بهش بگم بنده ی خدا وقتی میزنی توی کان که این کتابا موجودن پس چرا الان میگی نداریشون؟


خلاصه با یه تخم کج و کوله ای رفتم ببینم چی پیدا میکنم


دیدم شعرای فاضل نظری خعلی باحاله، ولی دل میسوزونه


خب بیخیالش شدم


رفتم سراغ نوشته های عاشقونه ی ( قصه ی دلبری«شهید خانی که زندگی نامشو خونده بودم» و یادت باشد)


دوباره دیدم باز اینا دل میسوزونن، ولش رفتم سراغ زندگینامه ی علما


عاقا هرچی بهش میگفتم بابا چی داری در مورد زندگینامشون؟


هی میگفت اونجا هست ، میخواستم بهش بگم تو که همش توی کان میگی مشاوره میدم و سیر مطالعاتی و اینا پس چرا الان هیچیییی نمیگی؟


این شد که کتاب حاج آقا زاهد و رو پیدا  


و بعد به خودم گفتم بذار یادت باشد رو ببریم ولی قول میدم دلم نسوزه


بالا ه خوبه اول زندگی یه چیزایی رو بلد باشم! ( داشتم خودمو گول میزدم)


بالا ه کتاب یدیم و رفتیم و اون بنده ی خدا نفهمید من همونیم که براش حدود700 تومن کتاب فروختم!


خدا شاهده کتاب یادت باشد رو آوردم که بدم به دوستام بخونن ، بفهمن که مذهبی ها عاشقترند...


ناگفته نماند که خیلی از کتابا رو نوک زدم ببینم بهم میخورن یا نه؟


یادش بخیر امسال وقتی که کم میوردم از همه لحاظ میرفتم کتابفروشی و دقیقا وسط امتحانات کتاب میخوندم، اونم وسط چه امتحانایی مثل زیستتتتتت!


قشنگ روحیه می‌گرفتم و برمیگشتم و شروع درس...


 


الحمدلله روز عالی بود و فردا بهتر میشه به امید خدا


قراره کنار ایی باشم که بهم نیرو و جون و روحیه میدن( های نورانیم)


+ الان رفتم کفش شنا هم یدم که فردا راحت بتونم شیرجه بزنم و جیگرم حال بیاد!


خدا این تفریحای سالم رو ازمون نگیر


+ خیلی خسته و خوابالو( شب خوش)


 


 


 




ورزش برای ما محجبه ها

درخواست حذف اطلاعات

 


معمولا از ما مذهبی ها انتظار دارن یه گوشه بشینیم و گریه کنیم و بخونیم یا همیشه مشکی تنمون باشه و لباسامون خاکی باشه یا نامرتب
یا همیشه اخم و ناراحتی توی چهرمون موج بزنه و هیچ رو جز خودمون تحویل نگیریم و جواب سلام هیچکی رو ندیم
اولاش هیچ نمی‌دونست من چادری و محجبه ام
چون زودتر از همه میومدم و زود حاضر میشدم
ولی یه مدت که گذشت،تقریبا حرفه ای شدم ،خیفی گل میزدم و کلا با هر تیمی بودم برنده میشد( صرفا تعریف از خود نباشه! )
دیگه کم کم نگاه می ببینن سر و وضع من چه شکلیه؟وقتی دیدن انقدر محجبم
قشنگ داشتن شاخ در میوردن و از چهرشون مشخص بود
این چیزی که داشتن می‌دیدن با اون چیزی که توی ذهنشون بود 180 درجه فرق داشت
همش ازم می‌پرسیدن چرا چادر می‌پوشی آخه؟( بخاطر دمای وحشتناک هوا)
منم با لبخند می‌گفتم می ارزه... محجبه بودن دلیلی بر این نمیشه که جلوی ورزش یا درس و یا ... هیچ چیزی رو بگیره
حجاب جلوی پیشرفت هیچ رو نمیگیره
اتفاقا دخترای محجبه باید ورزشکار باشننباید وقتی میرن کوه نوردی کم بیاررفقا ورزش رو هیچوقت از برنامتون حذف نکنید
توی ورزش هدفمون باید شهید ابراهیم هادی باشه ، صبح اولین کاری که میکنم اینه که هدفم رو مرور کنم و از خدا بخوام کمک کنه و شروع میکنم با یه لبخند.... اگه ورزش اینقدر ضروری نبود حضرت آقا نمی‌گفتن از جوانان سه چیز میخواهم:
1_ورزش
2_تهذیب
3_علم 


 


 




خیلی وقته ما پروانه ایم...

درخواست حذف اطلاعات

باور آدم های ساده را اب نکن


آدم های ساده با تو تا ته خط می آیندو


اگر بی معرفتی ببینند قهر نمی کنند


می میرند...


مرگِ پروانه را آیا دیده ای؟


پروانهتنها با یک تلنگر می میرد... 




ورزش برای ما محجبه ها

درخواست حذف اطلاعات

معمولا از ما مذهبی ها انتظار میره یه گوشه بشینیم و گریه کنیم و بخونیم


یا همیشه مشکی تنمون باشه 


یا همیشه اخم و ناراحتی توی چهرمون موج بزنه و هیچ رو جز خودمون تحویل نگیریم


اولاش هیچ نمی‌دونست من چادری و محجبه ام


چون زودتر از همه میومدم و زود حاضر میشدم


ولی بعدش که من تنها بودم که گل میزدم و کلا با هر تیمی بودم می‌بردیم


دیگه کم کم توجه ها اومد سر من


قشنگ داشتن شاخ در میوردن و از چهرشون مشخص بود


این چیزی که داشتن می‌دیدن با اون چیزی که توی ذهنشون بود 180 درجه فرق داشت


همش ازم می‌پرسیدن چرا چادر می‌پوشی آخه؟


منم اولا با یه لبخند جواب میدادم و بعدش گفتم می ارزه....


محجبه بودن دلیلی بر این نمیشه که جلوی ورزش یا درس و یا ... هیچ چیزی رو بگیره


آدم می‌تونه محجبه باشه و حتی موفقیت هاشم بیشتر بشه


حجاب جلوی پیشرفت هیچ رو نمیگیره


اتفاقا دخترای محجبه باید ورزشکار باشن


 


رفقا ورزش رو هیچوقت از برنامتون حذف نکنید


توی ورزش هدف خودم به شخصه شهید ابراهیم هادی هست ، صبح اولین کاری که میکنم اینه که هدفم رو مرور کنم و از خدا بخوام کمک کنه و شروع کنم....


 


اگه ورزش اینقدر ضروری نبود حضرت آقا نمی‌گفتن از جوانان سه چیز میخواهم:


1_ورزش


2_تهذیب


3علم


 


 




مهربونی

درخواست حذف اطلاعات

  صادق علیه السلام فرمود: 


 


مؤمنان را درنیکى و مهرورزى به یکدیگر و دوستى و ملاطفت به همدیگر، همانند یک پیکر مى بینى که وقتى عضوى به درد آید و شکایت کند،اعضاى دیگر با بى خوابى و تب با او هم صدا شوند و یکدیگر را فراخوانند 


 


خیلی خوبه آدم اگه می‌تونه ی رو آروم کنه


طرف خدا بکشه


بهش امید واری و اعتماد به نفس بده


#خیلی خوبه که سنگ صبور ی باشی


نامهربونی در حق بنده های خدا دل رو میمیرونه و دل ادم رو گرفته میکنه


ممنون دوست جونی های گلی


+بوقت آروم دو بزرگوار


 


+ رضا حوالشون به خودت


تنهاشون نذار




چندش

درخواست حذف اطلاعات

+سلام علیکم


_سلام


+خب بفرمایین داخل اونجا هم کلیپس هست


_باشه،ممنونم


+خب این خوبه ، اینم خوبه


_این و میبرم


+میشه بگین پدر بیان داخل؟ اگه میشه وقتشون رو چند لحظه‌ بگیرم؟


«چون این جمله برای من معنی بدی داره و هرکی تا حالا پرسیده برای امر خیر بوده گفتم:»


_الان عجله داریم


+خب پس این کارتم و لطفاً میشه بگیرید


« ضایع بود برای چی میخواد کارت بده و جوری نگاش   که چند لحظه ت شد وادامه داد :»


+بدید به مادرتون ، پدرتون بالا ه نیاز دارن


_باشه، مچکرم، خدا نگهدار


+ببخشید


_بفرمایین؟


+میخواستم بگم یکی از اقوام کارواش داره برای ماشینهای خارجی آخه خودمون هم ماشین خارجی داریم( میخواست بگه منم آره) خیلی خوب می‌شوره و اینکه با یه پارچه هایی تمیز می‌کنه که هیچ خشی نمیفته و...


خلاصه چند دقیقه ای یه ریز حرف زد بدون اینکه چشمش رو از چشمم بگیره


و من همش به زیر میز و بقیه وسایل حواسم پرت بود


خلاصه خدارو شکر حرفاش به آ رسید:


+ ببخشید خیلی حرف زدم هرچند می‌دونم که اینهمه چیزایی که گفتم رو حفظ نکردید، ولی بدرد ماشین شما هم میخوره


_بله، مچکرم


+اگه میخواهید به پدر خودم بگم


_نه بهشون میگم خودم، خداحافظ


+چشم


 


بدبخت انقد هول شد که گفت چشم


خلاصه با اخمی بدجور نشستم تو ماشین و طبق معمول کلی غر زدم و اینکه حالم از پسرا بهم میخوره


همشون ته تهش یکین


 


و دستمو سوزوندم که دیگه هیچوقت از اونجا چیزی ن م 


 


( ولی خ خیلی اشتباه گرفته بود)


 


گفتگوی حدود یه ساعت پیش


15/5/97


 


 




مهربونی

درخواست حذف اطلاعات

  صادث علیه السلام فرمود: 


 


مؤمنان را درنیکى و مهرورزى به یکدیگر و دوستى و ملاطفت به همدیگر، همانند یک پیکر مى بینى که وقتى عضوى به درد آید و شکایت کند،اعضاى دیگر با بى خوابى و تب با او هم صدا شوند و یکدیگر را فراخوانند 


 


خیلی خوبه آدم اگه می‌تونه ی رو آروم کنه


طرف خدا بکشه


بهش امید واری و اعتماد به نفس بده


#خیلی خوبه که سنگ صبور ی باشی


نامهربونی در حق بنده های خدا دل رو میمیرونه و دل ادم رو گرفته میکنه


ممنون دوست جونی های گلی


+بوقت آروم دو بزرگوار


 


+ رضا حوالشون به خودت


تنهاشون نذار




رفته جوانی ام...

درخواست حذف اطلاعات

سوی تو آمده...


با اشک و ماس، 


این عبد روسیاه...


این عبد ناسپاس...


یا واسع العطا..


تنها امید من، مولای مهربان...


حال مرا ببین، درد مرا بخوان...


یا سامع الدعا...


.


.


‌.


با آه و اشتباه رفته جوانی ام...


دست مرا بگیر من بی تو فانی ام...


یا دائم البقا


دیدی بدم ولی، دادی مرا پناه


شرمنده ی تو ام، از این همه گناه


یا غافر الخطا...


مولای بی ان


ای بهترین ولی


مارا جدا مکن از مرتضی علی...


 


 


+ مناجاتی حاج میثم تسکین دهنده ی قلب سیاه....




شیرین ترین لحظه

درخواست حذف اطلاعات

از شیرین ترین لحظه ها میشه لحظه هایی رو گفت که


شب باشه و داری غذا درست میکنی و پای گاز ایستادی و


دعای کمیل رو آنلاین با حاج میثم بخونی و آروم اشک بریزی و


از عشقش بسوزی و بسوزی...




همین جا

درخواست حذف اطلاعات

جهنم خالی است


چون همه ی ها اینجا در زمین هستند.


ویلیام ش پیر


 




ظلمت نفسی

درخواست حذف اطلاعات

بهم گفت:


چی به سر خودت آوردی که زمان رو نمیبینی؟...


.


.


‌‌.
ظلمتُ نفسی... 


 


وقتی توی دل شب با چفیه ی حسین که پیشت یادگاره هی تکرار میکنی ظلمت نفسی و میسوزی....




نور

درخواست حذف اطلاعات

راستی...


 


دل مان را پشت انبوه دلبستگی‌های دنیوی دفن نکنیم؛


ایندل #نور میخواهد...




دلتنگ

درخواست حذف اطلاعات

با صدای محزون و گرفته:


فقیر  و خسته آمده ام به درگاهت رحمی...




سخن خوشگلی قبل از کلاس تفسیر

درخواست حذف اطلاعات

 


قال پگاه جون:


 


 


مادرم یاریم کن اونجوری که باید و اپنجوری که شبیه به خودته حجابمو رعایت کنم


شهید ذوالفقاری راست میگه که:


حجابای امروزی بوی حضرت زهرا نمیده...


امروز هر بهانه ای میارن تا...


 


خدارو شکر دیروز جلسه خوب گذشت و تعداد هم زیاد بود


و تونستم برنامه هامو پیاده کنم


فقط چون دیرم شده بود ذعای فرج رو فراموش که ان شاءالله جلسه ی بعد


و بچه های امسال خیلی آرومتر از بچه علی پارسال هستن و مجبورم با مسابقه ی ستاره باهاشون جلو برم


 


خلاصه اینکه آدم اگه بره تو عمق فاجعه قضیه یجور دیگس!


خدایا مارو از اون دسته قرار نده که حجابمون بوی حضرت زهرا نده...


و نصیبم کن این کارهای فرهنگی ر‌و..


 


الحمدلله بابت هرچی که دادی و هرچی که گرفتی...


خب بریم که رفایم




به نام خودت

درخواست حذف اطلاعات

گفت از دلت چه خبر؟


گفتم: خوش است به بودَنت ...


 



#رب ... 


+ منو نذار تنها....




بعله!

درخواست حذف اطلاعات

هزار بار پیاده طواف کعبه کنی


قبول نشود گر دلی بیازاری


 


مولانا