رسانه
رسانه

lumière



به راستی چرا؟

درخواست حذف اطلاعات

آن روز را خیلی واضح یادم است.

ساعت 7 صبح بود، به شکم روی تخت دراز کشیده بودم و با چشمان بسته، داشتم به سروصدای گنجشک ها گوش می . از شب قبل هنوز خوابم نبرده بود و تمایلی هم به خو دن نداشتم. یک چیزی در درونم بود که نمی گذاشت. یک چیز ناشناخته. از جایم بلند شدم و به سمت کامی تراکتور (کامپیوتر بزرگ پر سروصدا و ابهت م) رفتم.

چند روز پیش از آن، زمانی که برای تحقیق مدرسه به کافی نت رفته بودم، سر از یک وبلاگی درآوردم که راجع به مکان های باستانی و افسانه هایشان مطلب می گذاشت، و وبلاگی که خاطرات روزانه اش را منتشر می کرد. مطالبشان را روی فلاپی ذخیره که در خانه بخوانم، و چند روز بعد به دنبال مطالب بیشتر، باز به کافی نت سر زدم. روزهایی بود که بعد از مدرسه، فقط به عشق اینکه مطالب جدیدی گذاشته باشند به آنجا می رفتم و مدام صفحه را رفرش می و حتی گاهی، ناامیدانه به خانه باز می گشتم. تا اینکه یک روز وسط زنگ علوم فکر ، اگر خودم هم یک وبلاگ داشته باشم؟

و اینچنین شد که آن روز بعد از ظهر، گزینه ی ثبت نام را فشردم و یک وبلاگ ساختم. وارد مدیریت شدم و روی گزینه ی "نوشته جدید" کلیک . صفحه ی سفیدی روبرویم باز شد. دستم را روی حروف کیبرد گذاشتم و تایپ : سلام

گزینه ی "ثبت نوشته و بازسازی وبلاگ" را زدم و جمله ی "نوشته ارسالی به ثبت رسید و وبلاگ بازسازی شد" جایش را به صفحه ی سفید داد. با تردید روی اسم وبلاگ کلیک و باز شد. آنجا بود. کلمه ای که من نوشته بودم آنجا بود. در فضای اینترنت.

حس می قلبم دارد توی دهانم می تپد. صفحه را بستم و به خانه رفتم؛ کامی تراکتور را روشن و یک فولدر ساختم با نام "من".آن زمان تازه نرم افزار word را یاد گرفته بودم، هر روز یک فایل می ساختم و چیزهایی که توی سرم بود روی صفحات سفیدش خالی می شد و هر چند روز یکبار،فایل ها را روی فلاپی به کافی نت می بردم و در وبلاگم کپی می . چندبار به این فکر که اصلا چرا باید کلمات کله ام را با ی شریک شوم؟ برای ی چه اهمیتی دارد؟ نمی دانستم چرا این کار را می کنم. درواقع هنوز هم نمی دانم چرا این کار را می کنم. حس خاصی است که کلمه ای برای توصیفش وجود ندارد و فقط می دانم کاری است که باید انجام بدهم. هنوز هم بعد 12 سال، وقتی کلماتم را جایی منتشر شده می بینم، یک طوری می شوم و فکر می کنم این ها کلمات کله ی من هستند. بدون هیچ حفاظی، آن هم در فضایی که هیچ گونه مرزی ندارد. کمی وحشت می کنم اما باز هم انجامش می دهم. بعد از 12 سال. بعد از 35 وبلاگ، هر بار رهایش می کنم حس می کنم یک چیزی کم است. انگار که از رفیق قدیمی ات دور افتاده باشی. حرف هایت روی دلت بماند و سنگین شود. اما وبلاگ همیشه آنجا بوده و بدون هیچگونه قهر و نق و نوق و پشت چشم نازک ی، پذیرای مز فات کله ی من است. چرا از این محکم تر؟


در پی این پست

از آنجایی که این پست بسیار لحظه ی آ ی نوشته شد (به واقع قصد داشتم به جای یک نفر بنویسم و خب... نشد) نمی شود ی را دعوت کنم. حتی معلوم نیست خودم را هم راه بدهند، و باید به دنبال یه کارتن نو که مدتی دست خانم ی بوده بگردم.




گوژپشت نوتردام

درخواست حذف اطلاعات

روزی که این پست را منتشر ، متوجه شدم همین نمایش درحال حاضر در یکی از تئاترهای تهران در حال اجراست، و ژانری که برای آن مشخص کرده اند، پاپ اپرا/ پرفرمنس است. چشمانم گرد شد. نمی دانستم این ژانر درحال حاضر در ایران وجود دارد.

گرچه چندی پیش، یک تیزر از نمایشی دیدم که با اقتباس از شبح اپرا ساخته شده بود، که خب فکر به دلیل محدودیت ها، یک اثر خییلی نیمچه اقتباسی خواهد بود؛ و صادقانه بگویم، برای شروع این نمایش هم هیجان داشتم اما فکر می صرفا یک اقتباس آبکی و محدود باشد، اما بعد از دیدن آن، متوجه شدم محدودیتهایی که در تصور من بودند، آنقدرها هم پررنگ نیستند.

و متوجه شدم ژانر اپرا و پاپ اپرا در ایران، صرفا به اسفندیار قره باغی و نیما ا محدود نمی شود.

دقایع اول نمایش که راوی شروع به خواندن برگردان فارسی le temps des cathedrales کرد، دهانم باز مانده بود و هی بازتر می شد... عجب ص !!!

حتی می شود اعتراف کرد برخی از بازیگران، حتی از ت اصلی فرانسه هم قوی تر عمل د، مانند راوی (نیما بختیاری) و اسمرالدا (رایسا آوانسیان)، و حسام الدین مختاری که در نقش کشیش فرولو ظاهر شده بود، اجرای بسیااار درخشانی ارائه داد، در حدی که از نظر من، اجرای "در توانم نیست" (برگردان قطعه ی tu vas me detruire ) بهترین اجرا در کل نمایش بود.

در مقایسه با نمایش اصلی، این نمایش هیچگونه دکور ثابتی نداشت و صرفا اشیایی مانند سطل رنگ و دسته گل و قنداق بچه! گاهی بین بازیگران دست به دست می شد. با اینکه در برگردان اشعار سعی شده بود معنی آنها حفظ شود، اما سازندگان بیشتر به ملودی آهنگها وفادار مانده بودند و اگر ی نمایش اصلی را ندیده باشد، خیلی سخت می تواند به معنی این نمایش پی ببرد. همچنین، به دلایلی که من از آنها بی خبرم و شاید یکی ذیق وقت بود (گنجاندن یک نمایش 2 ساعت و ربعی در یک ساعت، چندان کار ساده ای نیست) برخی زوایای داستان مثل شورش کولی ها و کلا شخصیت کولی حذف شده بودند و شخصیت فیوبوس هم نسبت به نمایش اصلی بسیار کمرنگ بود. حتی به انتخاب بازیگر نقش فیوبوس هم انگار توجه خاصی نشده بود، چون چنانکه ویکتور هوگو او را توصیف می کند، فیوبوس یک جوان بسیار خوش قیافه و جذاب و هوسباز است و ما روی صحنه، با مهبد قناعت پیشه روبرو می شویم. البته صدای ایشان به شدت به صدای بازیگر اصلی یعنی پاتریک فیوری نزدیک بود و شاید دلیل انتخاب او برای این نقش همین بود.

همچنین، به دلیل نا مفهوم بودن برخی اشعار و همچنین کمبود وقت، قسمتهایی به شکل دیالوگ روی تصاویر ضبط شده نمایش داده می شد که خیلی مورد پسند شخص من نبود، اما بهرحال به انتقال مفهوم آن کمک می کرد.

درکل، می توانم به جرات بگویم که نمایش، از نظر اجراها واقعا قوی و حرفه ای بود، و از نظر تکنولوژی و چیزهای دیگر تعریفی نداشت، که خب با توجه به نو پا بودن این ژانر در ایران، امیدوارم در آینده پیشرفتهای بهتری را در این زمینه شاهد باشیم.

در کل، اگر طرفدار اپرا، پاپ اپرا، پرفرمنس، کانتمپرری دنس و چیزهایی از این قبیل هستید این نمایش را از دست ندهید. در غیر این صورت آن را به عموم توصیه نمی کنم

لینک تیوال توضیحات بیشتر و تهیه بلیط




پست دوم امروز که صرفا جنبه ی اطلاع رسانی و م و سوال و اینها را دارد و ضمنا موقت هم هست (الهام گرفته از داستان س های پاندا به روایت همان چیزها)

درخواست حذف اطلاعات

طبق نتایج کنکور ارشد، بنده یک موسسه ی غیر انتفاعی در کرج قبول شدم.

از خونه تا مترو یک ربع تا نیم ساعت، تا ایستگاه نیم ساعت، از تا صادقیه نیم ساعت دیگه، و از صادقیه تا کرج هم _طبق گفته ی دوستان_ به طور میانگین یک ساعت، و از مترو تا هم یک مسیر تا ی خور دیگه رو باید پشت سر بگذارم و این فقط مسیر رفت ه. علاوه بر اینکه نمیدونم ش اصلا چطوریه.

ولی خب امسال تنها شانس من برای ارشد خوندنه و سال دیگه شرکت نمی کنم.

نمی دونم چه کنم. کمک :((




note to self #18

درخواست حذف اطلاعات

وقتی متنی را که ترجمه کرده بودم روی سایت می خواندم، حرص می خوردم و ناخن می جویدم بابت فراموش نیم فاصله ها؛ و هرچه جلوتر می رفتم بیشتر حرص می خوردم و یک جایی فکر : کاملا یادم است که در این جا و آن جا، این چیزها را رعایت کرده بودم.

دیروز در حین تماس تلفنی با مسئول سایت، این قضیه را مطرح و عذر خواستم، مسئول سایت با تعجب خج ناکی توضیح داد برای پست هایی که زیر 1000 کلمه اند، نیم فاصله ها و 0 فاصله ها را، فاصله می زند تا به1000 کلمه برسد.

به این فکر که شاید زندگی هم همین است. گاهی ما هی زور می زنیم چیزی را درست کنیم که یک نفر دیگر اب کرده و نمی فهمیم منشا آن کجاست. وقتی آن قدر خودخوری کردیم که تمام شدیم، یک نفر می آید و با قیافه ی ریل می فرماید: من بودم/ ، چطور؟




یک حکایت کوتاه تلخ

درخواست حذف اطلاعات

ال اندر (از آلمان) پیام داد: راست است که در ایران فقط با 2 یورو می توانی یک غذای درست حس بخوری؟ و با یک میلیون یورو زندگی شاهانه داشته باشی؟

کاش می شد تکذیب کرد... کاش آنقدر واقعی نبود که حتی با فکر به آن، قلب آدم بشکند..

+در پی این اوضاع گهربار کشور، برخی اصناف و اقشار دارند از آن سود می برند و بدون ذره ای عذاب وجدان، کیفش را می کنند.

از بین اینها، دو دسته عموما بیشتر از همه سو استفاده می کنند: افرادی که در زمینه ی "دارو" فعالیت دارند و شرکت هایی که اینترنت ارائه می کنند.

چون کاربران این دو مورد مجبورند آنها را تهیه کنند و هرقیمتی که باشد می پردازند. چون سلامتشان در خطر است. چون کارشان گیر است و عده ای از قبال همین "اضطرار"، نان می خورند. کاش وجدان نمی مرد...




planet x

درخواست حذف اطلاعات

از اتاق بیرون می روم و به مامان سلام می دهم. جوابم را نمی دهد. ظاهرا قهر است. مامان از 7 روز هفته، 8 روزش را با من قهر است و عمدتاً دلیلش شب بیداری ها و روز خو های من است. می گوید داری خودت را از بین می بری و حالی ت نیست. تمام این درد و مرض هایی که داری به مرور بهشان دچار می شوی از همین شب بیداری ها نشات می گیرد.

و من هربار جواب می دهم که من مدلم همین است. روز نمی توانم زندگی کنم. نفسم می گیرد. لم. و به محض اینکه خورشید غروب می کند، تازه مغز من به کار می افتد و می توانم به 4 تا کارم برسم. البته یکی از مضرات روز خو این است که آدم نمی تواند به کارهای بیرون برسد. نمی تواند باشگاه و برود و لشش را ببرد و مدرکش را بگیرد و برای گواهینامه _برای بار هزارم_ اقدام کند.

کاش واقعا یک سیاره برای ما آدم هایی که با انرژی ماه زنده ایم وجود داشت، که کلا می توانستیم در آنجا به راحتی بزی ایم و ی کارمان نداشته باشد. حتی درک شویم و دوستانی مانند خودمان داشته باشیم.

پیشرفت تکنولوژی، تا وقتی که به طور فیزیکی و عینی به همچین جایی نقل مکان نکنم، برایم بی معنی است.




of agony and man (#روزانه)

درخواست حذف اطلاعات

یک حرفی دارم که نمی دانم چطور بنویسم. اصلا نمی دانم چه هست. فقط اینکه وادارم کرده این صفحه را باز کنم و دست به کیبرد ببرم. البته این خیلی چیز غریبی نیست، بیشتر پست های این وبلاگ همین طور نوشته می شوند و بعد ویرایش می شوند. حتی گاهی ویرایش هم نمی شوند و صرفا منتشر می شوند. گاهی "احترام به مخاطب" طور وسواس به ج می دهم و گاهی "ما که این حرف ها را با هم نداریم" طور رهایش می کنم.

مثلا بخواهم از الان بگویم که زیر کولر نشسته ام و خمیازه می کشم. چند فایل ورد حاوی ترجمه های نصفه و یک سریال نصفه دیده شده از چهار روز پیش در پس زمینه در حال اجرا هستند و صدای ماشین بتن ریزی می آید. گفتم بتن. چند وقتی است که تصمیم گرفته ام در خانه بتن درست کنم و چیزهایی بسازم، اما هربار که آن را با خانواده مطرح ، با داد و فغان مواجه شدم که مگر خانه جای عمله بنا بازی است و من در پاسخ گفتم که خود خانه، حاصل عمله بنا بازی است و نمی تواند چیزی از جنس خودش را پس بزند، بعد در اینجا عموما دعوا بالا می گیرد و من به اتاق می روم و فکر می کنم که خانه جای ساز زدن نیست، جای چوب ب نیست، جای سفالگری نیست، جای ورزش نیست، جای رزین ساختن نیست، جای... پس مردم این کارهایشان را دقیقا کجا انجام می دهند؟ یعنی تمام این هایی که از این چیزها می سازند، همه ی همه شان، کارگاه دارند؟

بعد به این فکر می کنم خیلی از این افراد قبل از شروع کارشان به اطرافیان توضیحی نمی دهند، نمی روند بگویند می خواهم ملات ساروج بسازم مثلا. چون بلا ه ذهنیتی که یک فرد عادی از "بتن" دارد، ماشین می ر و ستون های غول پیکر بنتی است، نه آن چیزی که مد نظر من نوعی است. خب چنین کارهایی، کثیف کاری ها و ریسک هایی هم دارد، و بهتر است حداقل در حیاط یا تراس انجام شود، اما ی که از این نعمات بی بهره است، باید به همان لنگه کفش بیابان اکتفا کند.

یک چیز دیگر اینکه، من در ح عادی، خیلی شخص مثبت نگری نیستم، اما بعضی آدم ها خیلی مهربانند. خیلی زیاد. باور اینکه یک نفر حاضر باشد در یک شهر دیگر "برای من" به زحمت بیوفتد و یک ساز ب د و یک آدم دیگر آن ساز را از او بگیرد و برای من بیاورد و تمام مدت سفر اذیت شود، خیلی آسان نیست. بهرحال جاسویچی نیست که در جیبت بگذاری و با خودت این طرف و آن طرف ببری. یک ساز دراز بدبار سوسول است که باید تمام مدت چشمت درگیرش باشد. امیدوارم لایق این همه محبت آدم ها باشم.

یک چیز غریبی هم از این روزها بگویم. فکر کنم به چیزی مبتلا شده ام. دقیقا نمی دانم چه چیزی، اما گاهی در بدترین شرایط، در شرایطی که حجم زیادی از کارها روی سرم اب شده، درد امانم را بریده، پس اندازم هر روز بیشتر از دیروز ته می کشد و تک تک آرزوهایم جلوی چشمانم پر پر می شوند، در اعماق وجودم یک ذوق داشتن دارم. شاید رد داده ام. شاید دیوانه شدم و شاید مرضی دارم که از این همه سختی و درد لذت می برم. تولستوی جمله ای با این مضمون در کتاب آنا کارنینا می گوید که : "تمام خانواده های خوشبخت شبیه همند، اما هر خانواده ی بدبختی، به شکل خاص خود بدبخت است"

فکر می کنم این را بشود به خود رنج و درد هم تعمیم داد. خوشی ها و افراد خوشحال عموما شبیه همند، اما هر رنجی شکل خاص خودش را دارد، و به شکل خاصی روح آدم را می تراشد. سال ها پیش دوستی به من گفت: "درد آدم را عمیق می کند. برای همین است که ما دردهایمان را دوست داریم اما متوجهش نیستیم و یا به روی خودمان نمی آوریم. حتی انی که در حین رنج کشیدن در کنارمان هستند را هم بیشتر از دیگران دوست داریم. انگار که حضورشان، شیارهایی که آن رنج در روحمان ایجاد می کنند را پر می کند."

آن دوست چند سالی می شود که از من فاصله گرفته است، اما جملاتی که برای من به یادگار گذاشته، هر بار که تن یک جسم سفالی یا سنگی را می تراشم در ذهنم تکرار می شود. تراشیده شدن درد دارد. تراشیده شدن روح بیشتر. کاش اگر از من بر می آید، اسفنج مرطوبی باشم که حجم تراشیده شده را یام می دهم...




اطلاعیه/ فراخوان

درخواست حذف اطلاعات

دوستان من می خوام یه طرحی رو شروع کنم برای ایی که هنرهای دستی بلدن اما ایده ندارن.

واقعیتش رو هم بهتون بگم از صفر هم می خوایم شروع کنیم، یعنی اسپانسر و اینا در کار نیست و غرض فعلا اینه که انگیزه ای برامون باشه که شروع به کار کنیم، و به خاطر بی هدفی و بی انگیزگی استعدادهامون هدر نره. روش کار هم به این صورته که طرح رو با هم هماهنگ می کنیم و پرورش می دیم، بعد هرکی با هر هنری که داره چندتا نمونه کوچیک و کم ج می سازه و بعد که تونستیم طرح رو جا بندازیم و بازارش رو پیدا کردیم، می تونیم طرح های بیشتری بسازیم و سفارش بگیریم.

چون به هر حال کار تیمی خیلی بهتر از تکی کار ه، بزرگترین مزیتش هم اینه که راحت تر می شه طرح رو گسترش داد.

دوستانی که در هر زمینه ای خلاقن، تصویرسازی یا هر هنر دستی ای بلدن، لطفا بهم پیام بدن.

اگر اطلاع رسانی کنید هم واقعا ممنون می شم. تو این اوضاع اقتصادی واقعا حیفه که چیزی بلد باشیم و ازش استفاده نبریم.




note to self #19

درخواست حذف اطلاعات

یک لطف کوچک و بسیااار مهمی که می توانی در حق خودت ی، این است که غذایی که می خوری را خوب بجوی.

این کار علاوه بر اینکه باعث سهولت مراحل گوارش می شود، به آدم حس مهمتر بودن می دهد. حس اینکه برای خودت آنقدر ارزش قائل هستی که چند دقیقه بیشتر برای سلامت بدنت وقت بگذاری و به جای صرفا سیر شدن، از تمام مراحل غذا خوردن لذت ببری.




برای من معنا داری

درخواست حذف اطلاعات

نرگس رو می گم.

رفیقمه.


پست صبا




رویای نیمه شب پاییز

درخواست حذف اطلاعات

شب بود، نمی دانم چه وقت سال بود اما هوا خنک بود.

مثل همیشه روی تاب نشسته بودیم و من آهنگ هایی را که با گوشی کلنگم با کیفیت 64 kbps کرده بودم برای او پلی . آن زمانها برنامه این بود؛ ما در خانه adsl نداشتیم و دورانی بود که ایرانسل به تازگی اینترنت همراه را ارائه می داد؛ ما هم چاره ای نداشتیم جز اینکه با همان گوشی های نابودمان، چیزهایی که می خواستیم با حجم کم کنیم و برای هم بفرستیم.

آن شب، روی تاب نشسته بودیم، آهنگ ها پخش می شدند و ما صحبت می کردیم تا نوبت به con tu nombre ر سید. نایا ت شد و تا پایان آهنگ ت ماند، بعد گوشی را از دست من گرفت و آهنگ را باز پخش کرد. دو بار، سه بار و شاید پنج بار همان آهنگ پخش شد و من چند قطره اشک روی گونه اش دیدم و دلم خواست در آغوشش بگیرم. بعد به سمت من برگشت و پرسید: همین؟

ادامه مطلب



to god

درخواست حذف اطلاعات

آیا موجودی چندش تر از یک پیرمرد 80 ساله که در خیابان، حال لبانش، توی صورت یک دختر جوان می رود آفریده ای؟

و آیا می دانی که چرا من باید به چنین موجودی حس ترحم داشته باشم؟؟




نتردام پاریس (#معرفی)

درخواست حذف اطلاعات

بعید می دانم این نمایش نیازی به معرفی داشته باشد و کمتر ی هست که حداقل یکی از آهنگ هایش را نشنیده باشد، اما از آنجایی که در نوجوانی با این موسیقی ها زبان زیبای فرانسوی را شناختم، دلم می خواهد ادای دینی به این آهنگ و این نمایش داشته باشم..

ادامه مطلب



rosegold (#روزانه)

درخواست حذف اطلاعات

امروز صاحب یک گوشی موبایل جدید شدم.

البته هنوز درست حس افتتاحش نکرده ام و همچنان از بیانکا استفاده می کنم. بیانکا، یک گوشی ارزان قیمت اندرویدی ساده است که چهارسالی می شود صاحبش هستم؛ و بار اول که آن را دیدم فکر می یک هفته هم دوام نیاورد. اما خب در این چهارسال تقریبا خوب کار کرد و فقط این اوا ، سیستمش کمیدیوانه شد و ال سی دی اش از کمر ش ت.به غیر از اینها، هنوز هم مثل مرد کار می کند .

گوشی جدید را بگویم؛ هنوز اسمی برایش انتخاب نکرده ام، اما رنگش صورتی است. البته بحثیسر رنگش با بابا داشتیم که او میگفت رز گلد است و من می گفتم رزگلد رنگی م ن طلایی و مسی است و ما به این رنگ می گوییم صورتی. اجدادمان هم به این رنگ صورتی می گفتند واگر یک نفر یک جایی پیدا شده و این رنگ را رزگلد صدا کرده دلیل نمی شود که ما هم همین کار را . احتمالا نوشتن رنگ "pink" او را یاد های 6 ساله می انداخته و به دنبال اسم جدیدی برای مدلی که طراحی اش کرده، به این نام برخورده است. البته اعتراف می کنم همین رنگ رزگلد ی که ما می شناسیم و یک ربطی به طلایی و مسی دارد، دیگر ربطی به رز ندارد. این رنگی که به رز ربط دارد، ربطی به گلد ندارد. خلاصه این کلمه یک چیزی اش است و خیلی دلم نمی خواهد آن را به چیزی نسبت بدهم.

البته من می خواستم کلا چیز دیگری بگویم، اما.. راستی دیدید لیلا و خانواده ی تهرانی هم سروسامان گرفتند؟ خیال پدر و مادرهایمان هم راحت شد، آنقدر که حرص لیلا و حامد در خانواده های ایرانی خورده می شد، قرمه سبزی و آش و کباب کوبیده خورده نمی شد. خب، واقعا برویم سر اصل مطلب. چیزی که می خواهم بگویم در واقع یک نوع اعتراف است و من در کل دستم به صغری کبری چیدن راحت تر می رود تا اعتراف ؛ اما اعتراف می کنم آنقدرها که توقعش را داشتم بابت این گوشی جدید خوشحال نیستم. یعنی به طور کلی خوشحالم، خیلی هم خوشحالم، اما...

بگذارید یک چیزی برایتان تعریف کنم. فکر می کنم سال اول بودم که بابا برایم یک گوشی طلایی ید. گوشی دکمه ای بود و با جاوا کار می کرد، اما ظاهر خیلی شیکی داشت. من لحظه ای که جعبه را باز و گوشی را دیدم، یک چیزی در دلم ریخت. آن شب کلا از ذوق خوابم نبرد و همه اش به سراغ گوشی می رفتم و آن را در دستانم می گرفتم. تا چند روز برنامه همین بود و چندسالی که از آن گوشی استفاده می ، واقعا دوستش داشتم. حتی هنوز هم زنده است و اگر مشکل رساندن صدای آدم به مخاطب را نداشت، احتمالا هنوز هم از آن استفاده می . چیزی که می خواهم بگویم این است، من سالها با آرزوی داشتن یک گوشی درست حس که یک دوربین درست حس هم داشته باشد و بشود با آن چیزهایی کشید و صدای آدم را شبیه ربات ضبط نکند و فیچرهای دیگری که این سالها توسط بیانکا و دیگر گوشی ها (که واقعا از آنها انتظاری نمی رفت، اصلا انتظار داشتن از گوشی های تحت جاوا نامردی است) از من دریغ می شد، چیزهایی پس انداز و با کمک پدر، توانستم صاحب این رفیق صورتی مان شوم، اما اینکه آنقدرها که باید، ذوق ندارم، اصلا توی ذوق خودم می زند. انتظار داشتم حداقل به اندازه ی صحنه ی رویارویی با آن گوشی طلایی_بلکم بیشتر_ ذوق داشته باشم، تمام مدت گوشی روی زمین نیاید و شب از ذوق خوابم نبرد.به هرحال ن تی مثلا به یکی از آرزوهایم رسیده ام. اما به جز همان اول که روشن تا از سلامتش مطمئن شوم، و تست سیری و دیگر اجزا، گوشی دوباره در جعبه و در کمد قرار داده شد.

می خواهم بگویم _همانطور که یک بار در جایی، شاید همینجا نوشته بودم_ آرزوها انگار تاریخ انقضا دارند. اگر بعد آن تاریخ به آنها دست بی ، شاید همچنان دوستشان داشته باشی اما دیگر برایشان آنقدرها ذوق نداری، و صرفا از داشتنشان خوشحالی. دلم می خواهد با آن مقابله کنم. سعی می کنم ادای ذوق را دربیاورم اما آینه به من می گوید که شبیه احمقها شده ام. شبیه دختری شده ام که تمام زندگی اش رویای عروس شدن را میدیده و درست فردای روز عروسی اش، به این فکر می کند که همین؟

بله همین. تقصیر خودت است که چیزها را در ذهنت بزرگ جلوه می دهی. حالا برو فکری به حال شام کن که دیگر لیلا و حامدی نیست که حواس شوهرت را پرت کند و بتوانی غذای سوخته به او بخورانی. هشتگ ن علیه ن.




in the zone

درخواست حذف اطلاعات

هانا روبرویم نشسته و چندبار پشت سر هم به چراغ روشن پاوربانک م اشاره می کند:"این چیه؟" و من هربار جوابش را می دهم و چند ثانیه بعد، باز با همان لبخند گشاد همین جمله را به زبان می آورد.

فکر می کنم شاید حوصله اش سر رفته باشد. رد نگاهش را گرفتم، به هدفون آبی ام دوخته شده بود. پرسیدم آن را می خواهد؟ سرش را به نشانه ی تایید تکان داد. هدفون را روی سرش گذاشتم و با ذکر اینکه رنگ هدفون به لباسش می آید، little hannah را برایش پلی . این چند روزی که اینجا هستم، هربار به بهانه ای به اتاق می آید و بعد از کمی لوس بازی، می فرماید:" من کوچولو بودم." و نیشش تا بناگوشش باز می شود. اوایل متوجه منظورش نمی شدم، یکبار پرسیدم:" هانا کوچولو رو می خوای؟" نیشش بازتر شد.

بار اول که این آهنگ را برایش پخش ، توضیح دادم:" ببین هانا این آهنگ تو ه. هرچقدر هم بزرگ بشی باز هم این آهنگ تو ه. می فهمی؟" سرش را تکان داد، فکر خب مسلم است که یک بچه ی سه ساله نمی فهمد. اما انگار واقعا فهمید. هربار که این آهنگ را برایش پخش می کنم، آرام به پشتی تکیه می دهد و تا چند دقیقه بی حرکت است. حتی اثری از لبخند بزرگ همیشگی اش نیست؛ انگار محو چیزی می شود یا در خلا ای فرو می رود.. انگار این آهنگ همان تاثیری که موسیقی فلامنکو و اتمسفریک روی من می گذارند را روی او دارد. در عین حال، این فرصتی برای من بود تا زمانی که سرش گرم است، کمی کارم را پیش ببرم.


به این فکر که باید بیشتر به خانه ی مادربزرگم بیایم و بمانم. شرایط خانه ی مادربزرگ، کاملا خارج از منطقه ی امن و در نتیجه خارج از حوصله ی من است و بنابراین، باید گاهی خودم را درش قرار بدهم تا بتوانم پیشرفت کنم.

ولوم تلویزیون روی 100، بیدار باش ساعت 6 صبح، رفت و آمد نان استاپ بچه ها و نوه ها، زر و زور بچه های کوچکتر، ور ور بچه های بزرگتر و ایجاد مزاحمت پیاپی برای بنده و در نتیجه ایجاد اختلال در تمرکز و کار، دمپایی خیس، در همیشه باز دستشویی، ساختمان سازی در سه طرف،تکانده شدن جوراب و چادر در اتاقی که من هستم، اجبار به شستن ظرفها، و.... تنها چند مورد از مواردی است که دیوانه ام می کنند و باید خودم را با آن وفق بدهم.

و حس می کنم هرچند وقت یکبار باید اینکار را م. نمی دانم دقیقا چه تاثیراتی دارد، صرفا می دانم که بی تاثیر نیست. درکل، مواقعی که بعد از بودن در یک محیط دیگر_مخصوصا محیطی که در آن عمل ندارم_ به خانه بر می گردم، به طور اتوماتیک شروع به کارهایی می کنم که در شرایط عادی، باید به زور بیل و کلنگ به سراغشان می رفتم.


هانا هدفون را از گوشش برمی دارد: "خسه شدم"

12 دقیقه. دیروز 15 دقیقه ت نشسته بود و احتمالا فردا وقت کمتری خواهم داشت. می دانستم کمی بعد شروع به نق زدن می کند و اعصابش را نداشتم. به جمله ی "کاش بچه ها همیشه کوچولو بمونن" فکر می کنم و بر روح پر فتوح ی که برای اولین بار آن را به زبان آورد درود می فرستم.




note to self #17

درخواست حذف اطلاعات

“victorious warriors win first and then go to war, while defeated warriors go to war first and then seek to win.”

جنگجویان موفق، پیش از آنکه به جنگ بروند پیروزی را یافته اند. جنگجویان ش ت خورده، ابتدا به جنگ می روند و سپس به دنبال پیروزی می گردند.

هنر جنگ/ سان تزو




to god

درخواست حذف اطلاعات

آیا موجودی چندش تر از یک پیرمرد 80 ساله که در حال لبانش، توی صورت یک دختر جوان می رود آفریده ای؟

و آیا می دانی که چرا من باید به چنین موجودی حس ترحم داشته باشم؟؟




سوالیه (#موقت)

درخواست حذف اطلاعات

بچه آ چند نفر پایه ی گروه فرانسوی ن؟ که از پایه باهم بخونیم؟

بهم خبر بدید.


پ.ن: البته اگر مثل گروه آلمانی میخواید ت بمونید و تمرین انجام ندید و اینحرفا، لطفا اعلام آمادگی نکنید

پ.ن 2: بعضی از بچه ها گروه انگلیسی خواستن. شاید اونم بذاریم، ولی نظر مثبتم خیلی متز له. اگه خواستید اعلام کنید یه صحبتی و سطوح رو بسنجیم


+گروه تو تلگرام تشکیل میشه. اگه خواستید برام آی دی بذارید




in the zone

درخواست حذف اطلاعات

هانا روبرویم نشسته و چندبار پشت سر هم به چراغ روشن پاوربانک م اشاره می کند:"این چیه؟" و من هربار جوابش را می دهم و چند ثانیه بعد، باز یا همان لبخند گشاد همین جمله را به زبان می آورد.

فکر می کنم شاید حوصله اش سر رفته باشد. رد نگاهش را گرفتم، به هدفون آبی ام دوخته شده بود. پرسیدم آن را می خواهد؟ سرش را به نشانه ی تایید تکان داد. هدفون را روی سرش گذاشتم و با ذکر اینکه رنگ هدفون به لباسش می آید، little hannah را برایش پلی . این چند روزی که اینجا هستم، هربار به بهانه ای به اتاق می آید و بعد از کمی لوس بازی، می فرماید:" من کوچولو بودم." و نیشش تا بناگوشش باز می شود. اوایل متوجه منظورش نمی شدم، یکبار پرسیدم:" هانا کوچولو رو می خوای؟" نیشش بازتر شد.

بار اول که این آهنگ را برایش پخش ، توضیح دادم:" ببین هانا این آهنگ تو ه. هرچقدر هم بزرگ بشی باز هم این آهنگ تو ه. می فهمی؟" سرش را تکان داد، فکر خب مسلم است که یک بچه ی سه ساله نمی فهمد. اما انگار واقعا فهمید. هربار که این آهنگ را برایش پخش می کنم، آرام به پشتی تکیه می دهد و تا چند دقیقه بی حرکت است. حتی اثری از لبخند بزرگ همیشگی اش نیست؛ انگار محو چیزی می شود یا در خلا ای فرو می رود.. انگار این آهنگ همان تاثیری که موسیقی فلامنکو و اتمسفریک روی من می گذارند را روی او دارد. در عین حال، این فرصتی برای من بود تا زمانی که سرش گرم است، کمی کارم را پیش ببرم.


به این فکر که باید بیشتر به خانه ی مادربزرگم بیایم و بمانم. شرایط خانه ی مادربزرگ، کاملا خارج از منطقه ی امن و در نتیجه خارج از حوصله ی من است و بنابراین، باید گاهی خودم را درش قرار بدهم تا بتوانم پیشرفت کنم.

ولوم تلویزیون روی 100، بیدار باش ساعت 6 صبح، رفت و آمد نان استاپ بچه ها و نوه ها، زر و زور بچه های کوچکتر، ور ور بچه های بزرگتر و ایجاد مزاحمت پیاپی برای بنده و در نتیجه ایجاد اختلال در تمرکز و کار، دمپایی خیس، در همیشه باز دستشویی، ساختمان سازی در سه طرف،تکانده شدن جوراب و چادر در اتاقی که من هستم، اجبار به شستن ظرفها، و.... تنها چند مورد از مواردی است که دیوانه ام می کنند و باید خودم را با آن وفق بدهم.

و حس می کنم هرچند وقت یکبار باید اینکار را م. نمی دانم دقیقا چه تاثیراتی دارد، صرفا می دانم که بی تاثیر نیست. درکل، مواقعی که بعد از بودن در یک محیط دیگر_مخصوصا محیطی که در آن عمل ندارم_ به خانه بر می گردم، به طور اتوماتیک شروع به کارهایی می کنم که در شرایط عادی، باید به زور بیل و کلنگ به سراغشان می رفتم.


هانا هدفون را از گوشش برمی دارد: "خسه شدم"

12 دقیقه. دیروز 15 دقیقه ت نشسته بود و احتمالا فردا وقت کمتری خواهم داشت. می دانستم کمی بعد شروع به نق زدن می کند و اعصابش را نداشتم. به جمله ی "کاش بچه ها همیشه کوچولو بمونن" فکر می کنم و بر روح پر فتوح ی که برای اولین بار آن را به زبان آورد درود می فرستم.




note to self #16

درخواست حذف اطلاعات

اگر کاری یا انجام کاری تو را می ترساند یا نگران می کند و به هر نحوی استرس به جانت می اندازد، آن را اول از همه انجام بده.

اگر با سر در شکم ترس نروی و آن را رد نکنی، بزرگ و بزرگتر می شود و یک لحظه به خودت می آیی و میبینی کاملا تو را احاطه کرده است.