رسانه
رسانه

lumière



concord 5

درخواست حذف اطلاعات

من هیچ وقت آدم "کلاس برو"ای نبوده ام.

عموما در زندگی ام سعی به هر نحوی که شده و تا جایی که می توانم، چیزها را خودم یاد بگیرم؛ که بیشتر افراد این را موهبت بزرگی می دانند، اما من فقط به 60% آن مفت م، چون در 40% بقیه، دلایلی چون تنبلی، بی حوصلگی، خساست، عدم تحمل جمع به مدت طولانی و عدم اعتماد به نفس نهفته است. گرچه چیزهایی وجود دارند که آدم نمی تواند خودش در خانه یاد بگیرد یا انجام بدهد، مثلا نمی شود در خانه ورزش های رزمی یاد گرفت، سنگ تراش داد یا سفالگری (با چرخ) کرد.

به هر حال، من با تمام کلاس نرو بودنم، مجبور به غلبه بر آن 40% شدم تا بتوانم فعالیت های بالا و چند فعالیت دیگر را انجام بدهم. .به غیر از این موارد، من طی دو دوره در دو موسسه ی زبان متفاوت ثبت نام ، بار اول 9 یا 10 سال داشتم و بار دوم _فکر می کنم_ 16 سال، که بار دوم بعد از گذراندن یک ترم، تصمیم گرفتم برای همیشه دور کلاس های زبان را خط بکشم.

می خواهم از بار اول بگویم.

اواسط دوران دبستان بودم که متوجه شدم علاقه ی زیادی به بلغور شعرهایی دارم که در کارتون ها می خوانند. با پدر و مادرم صحبت و گفتم که دلم می خواهد انگلیسی یاد بگیرم، و خب آنها با پاسخی به شکل" اول فارسی را یاد بگیر، انگلیسی پیشکش" مراتب مخالفتشان را ابراز د. درست یادم نمی آید که چطور، اما بلا ه موفق به راضی شان شدم و یک روز، همراه بابا برای ثبت نام به موسسه ی ملی خیابان ولیعصر رفتیم و مدتی بعد، من اولین ترمم را شروع . هر روز بعد از مدرسه، تا خانه می دویدم و کمی بعد، مامان داداشه ی چند ماهه را داخل کالسکه می گذاشت و تا سر خیابان می آمد تا من را سوار تا ی کند. بعد با ذوق خودم را به ساختمان بسیار قدیمی که گوشه ی تابلوی سفیدش ش ته بود می رساندم، از راهروی تنگ و پله های بلندش عبور می و در یکی از کلاس های کوچکش می نشستم. آن ساختمان کثیف قدیمی، برای من بهترین جای دنیا بود.

کتابهایمان concord نام داشت که در 5 جلد، و هر جلد در یک ترم تدریس می شد. کتاب آ یعنی کنکورد 5، یک کتاب صورتی بزرگ بود که رویش ع چند بالون داشت و آ ین کتاب سطح قبل از مبتدی بود. آن کتاب هر روز _حتی روزهایی که کلاس نداشتم_ داخل کیف مدرسه ام بود و لحظه شماری می که تمام شود و ترم بعدی، یعنی ترم 1 را شروع کنم؛ اتفاقی که به مدد شرایط، هرگز نیوفتاد و سال ها آرزویش به دلم ماند. کتاب صورتی را سال های سال نگه داشته بودم که اگر شرایط بر وفق مراد پیش رفت، بتوانم پی اش را بگیرم و مجبور نباشم از صفر شروع کنم؛ اما کتاب صورتی، همچنان گوشه ی کمد ماند و بعد به انباری منتقل شد ومدت زیادی پیدایش نبود. چند روز پیش مامان کتاب های قدیمی من و داداشه را آورده بود تا از بین آنها، به دردبخورهایشان را جدا کنیم و برای بچه های بشاگرد بفرستیم، و من در بین آنها چشمم به کتاب صورتی که رویش ع بالون بود افتاد. آن را برداشتم و ورق زدم؛ یک کتاب بچگانه با کاغذ کاهی رنگ و تصاویر ساده بود که حتی رنگ هم نداشتند، اما انگار لابلای صفحاتش، پر از خاطرات و آرزوهای یک بچه ی پنجم دبستانی بود. به این فکر که ممکن است این کتاب ساده، بچه ی دیگری را خوشحال کند؟ مامان گفت نگهش دارم اما به دلیلی دلم نمی خواست این کار را م. این کتاب و خاطراتی که 17 سال لابلای آن مانده بودند، نماد جالبی برای من نبود. نمی دانم من شرمنده ی او بودم یا او شرمنده ی من، به هرحال دلم نمی خواست جلوی چشمم باشد و آن را داخل کارتن کتاب های عازم سفر گذاشتم.

فکر نکند پشیمان شوم؟ به هرحال این کتاب فقط یادآور نرسیدن ها و ناکامی ها نیست؛ و خاطرات شیرینی را هم به یادم می آورد. روزهایی که خیابان پردرخت ولیعصر را گز می ، مجله ی دوست که هر پنجشنبه از دکه ی نزدیک موسسه می یدم، کتاب فروشی نشر باغ، ساندویچ های کالباس کی، کاپشن آبی ام، کلاسور پلاستیکی صورتی که دو گوشه ی آن کش می افتاد، سفارتی که می ترسیدم از جلوی آن عبور کنم، و تمام خاطرات مبهمی که از آن دوران به یاد می آوردم از جلوی چشمم گذشتند. اما نه.. کتاب ها و مغازه ها و موسسه هم که به تاریخ بپیوندند، خیابان ولیعصر هنوز سرجایش هست و سرجایش می ماند و خاطراتم را زنده نگه می دارد. دیدگاه جدیدم این است که تا جایی که می توانم به چیزهای کوچک و ده ریزها تکیه نکنم و چیزهایم را به آنها نسپارم؛ خواه خاطراتم باشد، یا عزیزانم یا هرچیز دیگری که مالکش هستم. کتاب صورتی هم رس ش را درباره ی من انجام داده، کاش برود و به بچه های آن روستا هم چیزهایی بیاموزد و کاش، برایشان نماد "رسیدن" باشد...




...don't try to fix me, im not broken

درخواست حذف اطلاعات

نزدیک به یک ماه پس از مرگ چستر بنینگتون (ووکالیست گروه لینکین پارک)، اعضای گروه تصمیم گرفتند که برای او مراسم یادبودی برگزار کنند و اعلام د که اجرایی به نام و یاد او در آمفی تئاتر روباز hollywood bowl خواهند داشت. مرگ چستر بر اعضای گروه، مخصوصا بهترین دوست او و ر گروه، مایک شینودا تاثیرات بدی داشت و در شب اجرا _همانطور که خودش در آهنگ over again توضیح می دهد_ حس می کند که نمی تواند به روی صحنه برود و آهنگ هایی که روزی چستر او را در خواندنشان همراهی می کرد، بدون او و طور دیگری بخواند.

فکر می کنم یکی از سخت ترین مراحل از دست دادن یک عزیز، همین باشد. غم نداشتنش یک طرف، اینکه نمی دانی باید بدون او چه کار کنی، اینکه انجام کارهایی که سابقا با او انجام می دادی، رفتن به جاهایی که با او می رفتی و تمام چیزهایی که به نوعی یادآور او هستند برایت کابوس می شوند، اینکه دیگران مرتب ح را می پرسند و برایت دلسوزی می کنند، از همه دیوانه کننده تر است. دوست داری انکار کنی، فرار کنی، و تظاهر کنی تمام این اتفاقات فقط یک خواب بوده؛ اما بلا ه باید خودت را جمع کنی و زندگی ات را ادامه دهی، چون به قول خانم آنا الدا، زندگی از تو و هرچیز دیگری قوی تر است و بلا ه از این اندوه هم می گذری. گذشتن از این دوره مسلم است، اما اینکه چطور می گذری، و اصلا سالم می گذری یا نه، خودش یک مساله ی دیگری است...

ادامه مطلب



توصیه هایی در باب یادگیری زبان چندم

درخواست حذف اطلاعات

یکی از سوالاتی که به کررات از من پرسیده می شود، این است:

به عنوان زبان دوم یا سوم، چه زبانی را بیاموزیم؟

خب بیایید باهم این قضیه را بررسی کنیم.

در وهله ی اول، تا جایی که می توانید زبان انگلیسی تان را تقویت کنید. علاقه به این زبان اهمیت چندانی ندارد، شما به آن "نیاز" دارید. حتی در ساده ترین کارها مانند جستجوی اینترنتی و کار با اپلیکیشن ها و نرم افزارها گرفته، تا درک کلیات یک جواب آزمایش پزشکی و خیلی از چیزهایی که به طور روزمره با آنها سروکار دارید. حتی اگر قصد یادگیری زبان های دیگر را هم داشته باشید (مخصوصا زبان های ژرمنی که هم ریشه ی انگلیسی هستند) به آن نیاز خواهید داشت.

انتخاب زبان سوم، به علاقه و نیاز شما بستگی دارد؛ اینکه چه زبانی می تواند شما را جذب کند و برای پیشروی و یادگیری هرچه بیشتر آن مشتاق باشید، و اینکه وقتی به سطح خوبی از دانش آن زبان برسید، چه استفاده هایی می توانید از آن ید. مثلا یک فرد یی، به دلیل همسایگی ی لاتین با این کشور و تعداد بالای مهاجرین این کشورها، عموما زبان اسپانیایی را به عنوان زبان دوم برمی گزیند، یا اهالی ترکیه، به یادگیری زبان آلمانی علاقه ی زیادی دارند چون برخی از حروف و آواها در این دو زبان مشترک است.

تجربیات شخصی من حاکی از این است که در ایران، عموما از زبانهای ترکی، عربی، فرانسوی، آلمانی و روسی استقبال زیادی می شود و بازار کار بهتری هم نسبت به زبان های دیگر مانند ایتالیایی و اسپانیایی دارند؛ اما حقیقت این است که دسته ی اول به نسبت زبانهای دشوارتری هستند و یادگیری آنها مست م زمان و دقت و تمرین بیشتری است. مثلا در زبان ایتالیایی و اسپانیایی، برای تشخیص مذکر و مونث بودن کلمات، صرفا به حرف آ کلمه نگاه می کنیم، اگر a بود یعنی مونث است و در غیر این صورت مذکر؛ درحالی که مثلا در زبان آلمانی به غیر از مذکر و مونث، یک ت "خنثی" هم داریم و در زبان فرانسوی، این مقوله آنقدر پیچیده است که در حوصله ی این پست نمی گنجد. پس پیشنهاد می کنم که تنها در صورتی که واقعا علاقه دارید و مصمم هستید به سراغشان بروید.

مورد دیگر اینکه، زبان های ریشه ی لاتین، بیشتر از آنچه فکرش را ید به هم شباهت دارند.

مثلا کلمه ی دویدن را در نظر بگیرید:

courir (فرانسوی)

correr (اسپانیایی)

correre (ایتالیایی)

یا "کوهستان":

montagne (فرانسوی)

montaña (اسپانیایی)

montagna (ایتالیایی)

و همان طور که قبل تر توضیح دادم، زبان های ژرمنی مانند آلمانی و هلندی و انگلیسی هم ریشه هستند. به عنوان مثال، "رنگ سبز" را در نظر بگیرید:

green (انگلیسی)

grün (آلمانی)

groen (هلندی)

یا "کلمه"

word (انگلیسی)

wort (آلمانی)

woord (هلندی)

توصیه ی من این است که اگر یادگیری یک زبان خاص برایتان سخت است، و اگر محدودیت زمانی ندارید و حوصله تان یاری می کند، اول زبان ساده تر در آن ریشه را یاد بگیرید، و بعد به سراغ زبان سخت تر بروید. مثلا برای یادگیری فرانسوی، می توانید اول ایتالیایی را که زبان نسبتا ساده ای است و مشکلات تلفظ برایتان ایجاد نمی کند را بیاموزید، در عرض چند ماه به سطح مناسبی برسید و بعد از یک فاصله ی چندماهه، به سراغ فرانسوی بروید.

نکته ی مهمی که در اینجا وجود دارد این است که اگر یک آدم عادی هستید و در زمره ی تیزهوشان قرار نمی گیرید، "هرگز" سعی نکنید دو زبان را به طور همزمان پیش ببرید. اتفاقی که می افتد این است که هیچ کدام را درست و حس یاد نخواهید گرفت، و زمانی که به کلمات زبان x نیاز دارید، کلمات زبان y را به خاطر می آورید. این کار تنها در صورتی مجاز است که به سطح خیلی خوبی از یکی از زبان ها رسیده باشید و ساختار آن زبان به طور کامل برایتان جا افتاده باشد، در آن صورت مغز می تواند کلمات آن زبان ها را از هم تفکیک کند و در مواقع وم، می توانید خیلی راحت تر به آن دسترسی داشته باشید.

باز هم تاکید می کنم، تنها در صورت علاقه و نیاز به سراغ زبان های سخت بروید، چون افرادی که به قصد ناخنک زدن یا با علاقه ی سطحی یا از روی جوگیری این کار را می کنند، عموما اتفاق جالبی برایشان نمی افتد. مثلا ممکن است زمینه ی خیلی بدی از آن زبان در ذهنشان ایجاد شود یا احساس بدی نسبت به خودشان پیدا کنند.

پس قبل از شروع هر کاری، اول به علاقه و نیازتان توجه داشته باشید تا بعدتر با مواردی چون عذاب وجدان ناشی از اتلاف وقت و کم شدن انگیزه روبرو نشوید.




کات

درخواست حذف اطلاعات

... کات ها در واقع "عادات" یک نرم افزار به شمار می آیند، و اولین چیزی هستند که کاربر باید بعد از شناخت کلی نرم افزار، آنها را بیاموزد؛ چون کلیات آن نرم افزار را مشخص می کنند و ساده ترین راهی هستند که برای پیشبرد هدفش می تواند استفاده کند. اگر ما راه های سخت را برای استفاده از آن پی بگیریم، ممکن است به نرم افزار و بعد به سیستم فشار بیاید و نهایتا خودمان هم خسته و عصبی شویم.

من گاهی به این فکر می کنم که کات های خود من چه چیزهایی هستند؟ دیگران با توجه به آنها چه ذهنیتی از شخصیت من دارند و چه طور از من می خواهند که کاری برایشان انجام دهم، و چند درصدشان موفق به راضی م می شوند؟ کات های اطرافیان و دوستانم چطور؟

ادامه مطلب



it's ok, do it scared

درخواست حذف اطلاعات

می دانید، به نظر من یکی از نیازهای بشر این است که یک چیزی برای خودش داشته باشد؛ یک چیزی که خودش خالق آن باشد و جوانه زدن و رشدش را با چشم خود ببیند. برای ی این حس، یک نفر بچه دار می شود، یک نفر دیگر شرکت تاسیس می کند یا مغازه می د و پرورش گیاه راه می اندازد و بلا ه یک طوری یک راهی پیدا می کند.

این یکی از سوالاتی است که من هر روز خدا دارم از خودم می پرسم: آن چیز خاص که من دلم می خواهد داشته باشم چیست؟

سالهاست که چیزهای مختلفی را امتحان کرده ام و هربار با نگاه that's it! تا جایی پیش رفته ام و به دلیلی رهایش کرده ام.

حالا چند ماهی است که یک کار جدید را شروع ، اما این روزها دوباره با همان مساله ی تهوع آور همیشگی روبرو هستم: پروژه ای را با ذوق و شوق شروع می کنم، کلی وقت و تلاش و هزینه پای آن صرف می کنم و درست در یک قدمی لانچ پروژه یا به موفقیت رسیدنش، یک حس حماقت بی انتها برم مستولی می شود که: "خب که چی اصلا؟"

در ابتدای کار، فکر می این بار فرق می کند. یعنی هر بار فکر می که این بار فرق می کند، اما خب...

دارم فکر می کنم که این چیزی که من برداشت دیگری از آن دارم، در واقع "ترس" است. بیشتر آدمها، در آستانه ی باز یک در که به جایی ناشناخته راه دارد، دچار ترس و وحشت می شوند و خب برای من که تا چند سال پیش حتی تلفن غریبه را هم جواب نمی دادم این حالات خیلی غافلگیر کننده نیست.

گرچه من همیشه آن را با نقاب "نا امیدی" و "کافی نبودن" می دیدم و ماهیت اصلی اش برایم روشن نبود، اما دیروز که داشتم به زمان بندی نگاه می و صدای "خب که چی؟" در سرم می چرخید، به آن صدا جواب دادم: "خب که هیچی! مگر همه چیز باید ته داشته باشد؟ حتی اگر کل این قضیه با ش ت هم مواجه شود، اتفاق خاصی نمی افتد."

البته این حرف بسیار بزرگتر از من است، چون خودم را می شناسم و می دانم که گاهی فقط با یک تمس کوچک از یک شخص خاص، چقدر غصه خورده ام و می خواسته ام همه چیز را بی خیال شوم.

متاسفانه من در مورد چیزهایی که خلق می کنم بسیار حساسم. خواه یک کارِ دستی باشد، یا یک غذا. با اینکه از آشپزی تقریبا متنفرم و دستپختم [تعارف که نداریم] افتضاح است، اما ی در خانه جرات ندارد از غذایی که من می پزم ایراد بگیرد. البته خود همین هم جای بحث دارد، چون حس می کنم آدم وقتی در یک زمینه به خودش مطمئن باشد و اعتماد به نفس داشته باشد، کمتر از تمس دیگران ناراحت می شود و وقتی فکرش را می کنم می بینم وقتی که در زمینه هایی که به آنها تسلط دارم از من نقد می شود، راحتتر می پذیرم تا وقتی که ی از دستپختم یا ی که ساخته ام ایراد می گیرد.

خب این کاری که قصد شروعش را دارم هم برایم جدید است و آنقدرها درش اعتماد به نفس ندارم، برای همین احساس ترس و اضطراب در قالب "خب که چی؟" رهایم نمی کنند. احساس می کنم یک چیزهایی را نمی بینم یا از دستم در می روند یا اطلاعات کافی درباره شان ندارم. به سراغ ب اطلاعات می روم و چیزهایی که پیدا می کنم عموما من را بیش از پیش می ترسانند و فکر می کنم در حد و اندازه ی فلان کار نیستم یا کاش همانطور در بی اطلاعی و حماقت خودم غلت می زدم و خوشحال بودم.

خلاصه این روزها به ی احتیاج دارم که لوله ی تفنگ را پس سرم بگذارد و بگوید: "راه بیوفت. اگر برگردی شلیک می کنم"




don't waste another sunset

درخواست حذف اطلاعات

به نظر من، از رقت انگیزترین آدم ها، افرادی هستند که تمام تلاششان را می کنند تا متفاوت به نظر برسند.
اگر یک فرد سعی کند که خودش باشد و در تمام زمینه ها، سلایق شخصی اش را حفظ کند و خلاقیت داشته باشد، ناخودآگاه متفاوت از دیگران می شود و نیازی به "تلاش" برای ایجاد تفاوت نیست. حتی اگر نوع لباس پوشیدنش، هایی که می بیند، موسیقی هایی که گوش می کند و چیزهای دیگری که به آنها علاقه دارد، از نظر دیگران خز و مز ف باشند. آدم می تواند چیزهای جدید و پیشنهادی را امتحان کند، اما پای علایقش هم بایستد؛ در واقع یکی از خیانت هایی که یک فرد می تواند به خودش د، این است که جمله ی "فلانی که آدم خفنی به نظر می رسد، فلان سبک موسیقی را گوش می کند یا فلان سبک را می بیند، پس من هم همان کار را م" از ذهنش بگذرد و بدتر از آن، عملی اش کند.

خلاصه اینکه، اگر منِ نوعی سلیقه و خلاقیت شخصی ام را در زندگی اعمال کنم، در وهله ی اول خودم خوشحال تر خواهم بود و راحت تر زندگی خواهم کرد، تا اینکه بخواهم به چیزی که نیستم تظاهر کنم و از بیرون هم شبیه به یک دلقک به نظر برسم.

دوستی می گفت، آدم با چیزی که از خود اوست شوآف راه نمی اندازد و روی آن مانورهای عجیب و غریب نمی دهد، اگر می بینی ی در فضای مجازی یا واقعی یک چیزی را علم کرده و به هر نحوی که می تواند، آن در چشم و چال دیگران فرو می کند، بدان که آن شخص یا واقعا مالک آن نیست، یا به طور درونی خود را لایق آن نمی داند و صرفا برای پر خلاهای روحی و جلب توجه از آنها استفاده می کند؛ حالا آن چیز می تواند ثروت پدر یا همسر، زیبایی، محل تحصیل، تعداد فالوئرها در شبکه های اجتماعی، و حتی تعداد کتاب های خوانده شده و های دیده شده یا هرچیز دیگری باشد.

پس لطفی که همین امروز به خودمان می کنیم، این است که به تمام چیزهایی که از خودمان داریم و چیزهایی که از دیگران گرفته ایم فکر می کنیم و سعی می کنیم به مرور زمان، "از دیگران"ها را بز م و چیزی که باقی می ماند را با تمام وجود بپذیریم و دوست داشته باشیم؛ آن حقیقتی است که دیر یا زود با آن روبرو خواهیم شد و بنا به شناختی که از آن داریم، می تواند برایمان شیرین یا ترسناک باشد. پس چه بهتر که چیزی را که مالک آن هستیم و هیچ راه گریزی از آن نیست را بشناسیم و بپذیریم.

"life's no piece of cake, mind you, but the recipe's my own to fool with.” ― haruki murakami




مرثیه ای بر میلیون ها رویا

درخواست حذف اطلاعات

امروز به تاریخ میلادی، 01/10 است. پریروز هم 7/7/97 بود و می دانید که من چقدر از چیزهای رند و قرینه خوشم می آید.

بگذریم. چیز دیگری می خواهم بگویم. یعنی چیزی بود که نمی خواستم بنویسم اما یک حس عصبانیتی در من وجود دارد که شاید از این راه کمی از آن خالی شود.

ساعتی پیش، در طی جستجوی مطلبی، چشمم به یک خبر افتاد: سه روز پیش، یک مدل اینستاگرامی عراقی را با گلوله به قتل رسانده اند. من آن دختر را هرگز ندیده بودم و حتی اسمش را هم نشنیده بودم؛ اما در خبر نوشته بود که ممکن است به دلیل مغایرت ع ها با موازین کشورش این بلا را سرش آورده باشند. یاد مائده (حتی نام فامیلش را هم نمی دانم) افتادم که به خاطر انتشار چند کلیپ، در رسانه ی ملی آبرویش را بردند و مجبور به عذرخواهی اش د.

من این آدم ها را اصلا نمی شناختم و نمی دانم که چه کار کرده اند. فقط می دانم که تنها در کشور ما و کشورهای بدبخت تر از ما اصل قضیه را ول کرده اند و چسبیده اند به زن و دختر مردم، چه در فضای مجازی، چه در خیابان. زورشان پیامرسان ها و سایت هاست. مردم دارند زیر بار فشار اقتصادی له می شوند، جوانان هر روز تک تک آرزوهایشان را توی چاه دستشویی می اندازند و یک سیفون رویش می کشند، آنوقت دوستان افتاده اند دنبال اینکه کی چقدر از موهایش معلوم است و چرا لنگ و پاچه اش را بیرون انداخته.

بروید خودتان را درست کنید. اگر آدمی توجه طلب است و مرتب از اعضا و جوارحش ع می گذارد، توجه تو و امثال توست که به معروفیت چنین آدمی دامن می زند. اینکه با اکانت مخفی ات برای آن مدل اینستاگرامی کامنت فدایت شوم بنویسی و با اکانت رسمی ات از اینگونه افراد اعلام برائت کنی، یعنی مریضی. یعنی زندگی ات لنگ تایید دیگران است؛ و این کشور پر است از تو و امثال تو.

نمی دانم باید چه کار کرد. نمی دانم چطور انقدر پوستمان کلفت است که داریم در این کشور تاب می آوریم. نه دلمان به فرهنگ خوش است و نه اقتصاد و نه هیچ چیز. هییچ چییز. و می‎دانی چه چیزی از همه بدتر است؟ اینکه یک مشت آدمیم که همدیگر را دوست نداریم و از هر فرصتی برای تکه تکه هم استفاده می کنیم. اینکه وقتی چیزی گران می شود برای یدش حمله می کنیم و به هیچ جایمان نیست که ممکن است به دیگران چیزی نرسد. اینکه به هر ی زورمان برسد جنس گران می فروشیم و مردم هم چشمشان کور. می ند.

ما درست شدنی نیستیم. کاش منقرض شویم.

کاش ما و تمام فرهنگ هایی که درشان دروغ و ریا و تنبلی و دورویی و احساس زرنگی در حین چاپیدن هموطن جریان دارد منقرض شوند. کاش تمام آنهایی که برایشان ت یب و هدر دادن چیزها مهم نیست منقرض شوند.

زمین بماند و نسلی که می داند باید چطور زندگی کند. که لیاقت زندگی را داشته باشد..

[اگر شدم پیشاپیش خدانگهدار]




maudie

درخواست حذف اطلاعات

این یکی از ترین هایی بود که این چندوقت دیدم.

چی ترین؟

نمی دانم.

بدون هیچ توضیحی- ببینید.





نقش نعنا فلفلی در شکل گیری فولدینگ مثلا

درخواست حذف اطلاعات

حضور تربچه وسط سبد سبزی خوردن، یحتمل یکی از بزرگترین تضادهای دم دستی است که آدم شاید هر روزآن را می بیند و رد می شود و گاهی هم توجهش را جلب می کند. اگر از نظر رنگ بررسی کنیم، تربچه و سبزی های دیگر رنگهای متضاد و در عین حال مکمل دارند و اوج جلوه و سرزندگی شان وقتی است که در کنار هم باشند. سبزیهای خوردنی عموما با شکل ظاهری درخت که تقریباً عمودی و رو به بالاست رشد می کنند و رشد تربچه دقیقا به صورت ع آنها است.

اما تضاد واقعی در سبد سبزی که به چشم نمی آید، وجود نعناست. نعنا یک گیاه علفی و ریزوم دار است که ریشه اش به صورت افقی رشد کرده،ساقه اش در خاک قرار می گیرد و برگهایش خارج از خاک است. ریزوم ریشه های فرعی گیاه است و در فاصله های میانی ریشه اصلی گیاه می روید. برخلاف ریشه اصلی درخت که رو به زمین در دل خاک در یک جهت خاص سیر می کند، ریزوم به هر سو سَرک می کشد و روی خاک در جهات گوناگون پیش می رود. ژیل دلوز فیلسوف فرانسوی این اصطلاح را از زیست شناسی وارد فلسفه می کند و یک مفهوم فلسفی با آن می سازد:
،، با توجه به اینکه شکل ظاهری درخت (که تقریباً عمودی و رو به بالا است) و ریزوم (که افقی و دراز کشیده روی خاک به هرسو پیش می رود)،ما دو جور نحوه تفکر داریم. تفکر ریزومی و تفکر درختی و این دو با هم بکلی متفاوتند. تفکر ریزومی، فضاها و ارتباطات افقی و چندگانه و همه جانبه را تداعی می کند اما تفکر درختی با ارتباطات خطی و عمودی و گوش به فرمان سر و کار دارد.
درخت، انتساب است؛ اما ریزوم ارتباط است، فقط ارتباط..
تفکر درختی نمایانگر فلسفهِ ی بودن (و درجازدن) است حال آنکه تفکر ریزومی، پویا و متکثر بوده و در آن از مرزبندی های تفکر خطی خبری نیست.
نگاه ریزومی ضد تمرکز و نظم معمول است و زندگی ایلیاتی و کوچ دائمی کولیان را که با محدودیت و س نمی سازند، تداعی می کند.
ریزوم فاقد مرکز و رده بندی، عاری از دل و بدون راهبر است و برخلاف درخت به طور نامحدود گسترش می یابد و قادر است فعل بودن را به چالش گرفته و «شدن» را به نمایش بگذارد.

درخت تحمیل کننده فعل «بودن» است، اما بافت ریزوم، سمبل «شدن» و عطف و ربط است...،،


پس شاید یک دسته نعنا در ظاهر فرق زیادی با یک دسته جعفری نداشته باشد، اما در زیر خاک، ریشه ی عمودی و هویج مانند جعفری با ریشه ی ریزوم دار نعنا به شدت در تضاد است. چند روز پیش که مصاحبه ای از یک آدم موفق می دیدم، به این فکر که من و او شاید در ظاهر شباهت هایی داشته باشیم _هردومان انسان باشیم مثلا_ اما در عمق... در زیر خاک... من چه هستم و او چه...




a tale of two cities

درخواست حذف اطلاعات

it was the best of times, it was the worst of times, it was the age of wisdom, it was the age of foolishness, it was the epoch of belief, it was the epoch of incredulity, it was the season of light, it was the season of darkness, it was the spring of hope, it was the winter of despair, we had everything before us, we had nothing before us, we were all going direct to heaven, we were all going direct the other way—in short, the period was so far like the present period, that some of its noisiest authorities insisted on its being received, for good or for evil, in the superlative degree of comparison only.

a tale of two cities
tales serial.jpg
author charles dickens




روز دهم

درخواست حذف اطلاعات

جلوتر از من راه می رفت، آرام آرام. دقایقی ایستاد تا چادرش را صاف کند. از کنارش رد شدم و تقریبا باهم جلوی در خانه رسیدیم. تا من بخواهم فکر کنم که دلم چای می خواهد یا نه، او از در وارد شده بود. حیاط را تا پارکینگ موکت کرده بودند، که اگر ظرفیت خانه و پارکینگ تکمیل شد، باقی مهمانان همانجا توی حیاط بنشینند. تصمیم گرفتم: دلم چای نمی خواست. کفش هایم را درآوردم، او هم کفش هایش را درآورد و "یا الله"گویان قدم روی موکت گذاشت. آرام آرام راه می رفت. پرسیدم کمک نمی خواهد؟ دستش را گرفتم و به طرف خانه بردم. در مجلس کنار من نشست. برایش آب آوردم و برایم دعای خیر کرد. چشم گرداندم به دنبال مامان، اما او را پیدا ن . تا آ مجلس، همانجا ماندگار شدم و های پیرزن، دلم را آتش زد..

مدتی بعد که عزاداری تمام شد، گفتم اگر عجله ندارد، بمانیم تا کمی خلوت تر شود. گفت :"برایم فرقی ندارد. ی در خانه منتظرم نیست".

کمی که گذشت، از در خانه بیرون رفتیم. قدم هایش سریع تر شده بودند؛ انگار که چیز خوشایندی جلوی در منتظرمان باشد. مامان که مدتی پیش من را پیدا کرده بود و به ما ملحق شده بود، گفت که می رود جلوی در تا من برسم. هنوز افرادی توی حیاط نشسته بودند و احتمالا منتظر ی بودند. از کنارشان رد شدیم و حدود 15 قدمی در، ناگهان پیرزن لرزید و روی زمین افتاد....

نفسم بند آمده بود، نفهمیدم چطور داد زدم کمکککک!

نمی دانستم باید چه کار کنم، صرفا با بهت به پیرزن بیهوش نگاه می . مردم دوره مان کرده بودند که صدای دختری که جمعیت را می شکافت، به گوش رسید:" اجازه بدهید. من پرستارم".

دختر بالای سر پیرزن رسید و نبضش را گرفت. نفس عمیقی کشید و به سمت من برگشت:"شما دخترش هستید؟ نوه اش؟"

سرم را به نشانه ی منفی تکان دادم و با ص که برای خودم هم غریبه بود، گفتم او را نمی شناسم.

از جایش بلند شد و گفت:" مرده. الان برای آمبولانس تماس می گیرم".

ی از میان جمعیت گفت:" ببینید توی کیفش نام و نشانی از خانواده اش نیست؟"

آدم های اطرافم در تکاپو بودند اما من خشکم زده بود. به پیرزن زل زده بودم و صدای دختر در سرم تکرار می شد: "مرده"

به دست هایم نگاه که تا دقایقی پیش، در دست او بود. تابه حال در عمرم یک جنازه ندیده بودم. چقدر آرام بود. انگار به چیزی که برای رسیدن به آن عجله داشت، رسیده بود. دستی که مال مامان بود، منِ بهت زده را از میان جمعیت بیرون کشید و با خودش از در بیرون برد. با لحن اعتراض آمیز چیزهایی می گفت که نمی شنیدم. احتمالا داشت من را بابت ایستادن بی مورد بالای سر یک جنازه ملامت می کرد؛ چون به هرحال مادرم است و می داند که من در مواجهه با چنین موقعیتهایی، چه بلایی سرم می آید.

به خانه که رسیدیم، تا چندساعت حرف نمی زدم. فقط به دست هایم نگاه می و صدای دختر در سرم تکرار می شد: "مرده... مرده... به خانواده اش زنگ بزنید... خانواده اش...."

مامان اما از وقتی که از در آن خانه بیرون رفتیم، مدام داشت حرف می زد. می گفت :"حتما آدم خیلی خوبی بوده که در مجلس عزای حسین مرده. آن هم در چنین روزی. خوش به حالش. خوش به حالش...." دلم می خواست مامان حرف نزند، دلم سکوت می خواست، اما زبانم اصلا تکان نمی خورد. شاید هم کلمه ی مناسبی در مغزم نبود که بر آن جاری کنم. فقط یک کلمه: "مرده".

به خودم فشار آوردم که حرف بزنم، اما هرچه بیشتر تلاش می ، احساس عجز بیشتری پیدا می . یک لحظه حس صورتم داغ شده و لحظه ای بعد، داشتم بلند بلند گریه می و چیزهایی می گفتم. "مگر می شود آدم به این راحتی بمیرد؟ داشت در کنارم راه می رفت. دست من را گرفته بود و داشت در کنارم راه می رفت. مگر می شود..."

مامان همچنان چیزهایی می گفت که نمی شنیدم. یاد روزی افتادم که خبر تصادف مریم را آوردند: "دندان پزشکی آن سمت خیابان بود.می خواسته ازخیابان رد شود..."

مامان یک لیوان حاوی یک نوشیدنی شیرین برایم آورد که نتوانستم بیشتر از یک قلپ از آن بخورم. صداهای توی سرم راحتم نمی گذاشتند :"مرده... مگر می شود آدم انقدر راحت بمیرد؟... چند دقیقه پیش دستش توی دستم بود...."

دلم می خواست دراز بکشم. همانجا وسط هال دراز کشیدم و به سقف چشم دوختم؛ به این فکر که جلوی آن در، چه در انتظار من خواهد بود؟ آیا برای رسیدن به آن، به قدم هایم سرعت می دهم یا پاهایم را به زمین می کشم و آرزو می کنم که هرگز به آنجا نرسم؟

این را فقط خدا می داند...




چنین گفت زاپاتا...

درخواست حذف اطلاعات

- اگه اتفاقی برات بیفته چه بلایی سر این مردم میاد؟ چی براشون می مونه؟

-خودشون

- بعد از اون همه جنگ و کشته دادن ، چه چیزی واقعا عوض شد؟

- اونا (مردم) عوض شدن. همه چیز همینطوری عوض میشه. به ارامی ، توسط مردم.... اونا دیگه به من احتیاجی ندارن

- اونا باید ی بشن!

- اره ولی توسط همدیگه. یه آدم قوی، مردم ضعیف رو میسازه. مردم قوی نیازی به یه آدم قوی ندارن

viva zapata!
viva zapata!.jpg
directed by elia kazan




به راستی چرا؟

درخواست حذف اطلاعات

آن روز را خیلی واضح یادم است.

ساعت 7 صبح بود، به شکم روی تخت دراز کشیده بودم و با چشمان بسته، داشتم به سروصدای گنجشک ها گوش می . از شب قبل هنوز خوابم نبرده بود و تمایلی هم به خو دن نداشتم. یک چیزی در درونم بود که نمی گذاشت. یک چیز ناشناخته. از جایم بلند شدم و به سمت کامی تراکتور (کامپیوتر بزرگ پر سروصدا و ابهت م) رفتم.

چند روز پیش از آن، زمانی که برای تحقیق مدرسه به کافی نت رفته بودم، سر از یک وبلاگی درآوردم که راجع به مکان های باستانی و افسانه هایشان مطلب می گذاشت، و وبلاگی که خاطرات روزانه اش را منتشر می کرد. مطالبشان را روی فلاپی ذخیره که در خانه بخوانم، و چند روز بعد به دنبال مطالب بیشتر، باز به کافی نت سر زدم. روزهایی بود که بعد از مدرسه، فقط به عشق اینکه مطالب جدیدی گذاشته باشند به آنجا می رفتم و مدام صفحه را رفرش می و حتی گاهی، ناامیدانه به خانه باز می گشتم. تا اینکه یک روز وسط زنگ علوم فکر ، اگر خودم هم یک وبلاگ داشته باشم؟

و اینچنین شد که آن روز بعد از ظهر، گزینه ی ثبت نام را فشردم و یک وبلاگ ساختم. وارد مدیریت شدم و روی گزینه ی "نوشته جدید" کلیک . صفحه ی سفیدی روبرویم باز شد. دستم را روی حروف کیبرد گذاشتم و تایپ : سلام

گزینه ی "ثبت نوشته و بازسازی وبلاگ" را زدم و جمله ی "نوشته ارسالی به ثبت رسید و وبلاگ بازسازی شد" جایش را به صفحه ی سفید داد. با تردید روی اسم وبلاگ کلیک و باز شد. آنجا بود. کلمه ای که من نوشته بودم آنجا بود. در فضای اینترنت.

حس می قلبم دارد توی دهانم می تپد. صفحه را بستم و به خانه رفتم؛ کامی تراکتور را روشن و یک فولدر ساختم با نام "من".آن زمان تازه نرم افزار word را یاد گرفته بودم، هر روز یک فایل می ساختم و چیزهایی که توی سرم بود روی صفحات سفیدش خالی می شد و هر چند روز یکبار،فایل ها را روی فلاپی به کافی نت می بردم و در وبلاگم کپی می . چندبار به این فکر که اصلا چرا باید کلمات کله ام را با ی شریک شوم؟ برای ی چه اهمیتی دارد؟ نمی دانستم چرا این کار را می کنم. درواقع هنوز هم نمی دانم چرا این کار را می کنم. حس خاصی است که کلمه ای برای توصیفش وجود ندارد و فقط می دانم کاری است که باید انجام بدهم. هنوز هم بعد 12 سال، وقتی کلماتم را جایی منتشر شده می بینم، یک طوری می شوم و فکر می کنم این ها کلمات کله ی من هستند. بدون هیچ حفاظی، آن هم در فضایی که هیچ گونه مرزی ندارد. کمی وحشت می کنم اما باز هم انجامش می دهم. بعد از 12 سال. بعد از 35 وبلاگ، هر بار رهایش می کنم حس می کنم یک چیزی کم است. انگار که از رفیق قدیمی ات دور افتاده باشی. حرف هایت روی دلت بماند و سنگین شود. اما وبلاگ همیشه آنجا بوده و بدون هیچگونه قهر و نق و نوق و پشت چشم نازک ی، پذیرای مز فات کله ی من است. چرا از این محکم تر؟


در پی این پست

از آنجایی که این پست بسیار لحظه ی آ ی نوشته شد (به واقع قصد داشتم به جای یک نفر بنویسم و خب... نشد) نمی شود ی را دعوت کنم. حتی معلوم نیست خودم را هم راه بدهند، و باید به دنبال یه کارتن نو که مدتی دست خانم ی بوده بگردم.




گوژپشت نوتردام

درخواست حذف اطلاعات

روزی که این پست را منتشر ، متوجه شدم همین نمایش درحال حاضر در یکی از تئاترهای تهران در حال اجراست، و ژانری که برای آن مشخص کرده اند، پاپ اپرا/ پرفرمنس است. چشمانم گرد شد. نمی دانستم این ژانر درحال حاضر در ایران وجود دارد.

گرچه چندی پیش، یک تیزر از نمایشی دیدم که با اقتباس از شبح اپرا ساخته شده بود، که خب فکر به دلیل محدودیت ها، یک اثر خییلی نیمچه اقتباسی خواهد بود؛ و صادقانه بگویم، برای شروع این نمایش هم هیجان داشتم اما فکر می صرفا یک اقتباس آبکی و محدود باشد، اما بعد از دیدن آن، متوجه شدم محدودیتهایی که در تصور من بودند، آنقدرها هم پررنگ نیستند.

و متوجه شدم ژانر اپرا و پاپ اپرا در ایران، صرفا به اسفندیار قره باغی و نیما ا محدود نمی شود.

دقایع اول نمایش که راوی شروع به خواندن برگردان فارسی le temps des cathedrales کرد، دهانم باز مانده بود و هی بازتر می شد... عجب ص !!!

حتی می شود اعتراف کرد برخی از بازیگران، حتی از ت اصلی فرانسه هم قوی تر عمل د، مانند راوی (نیما بختیاری) و اسمرالدا (رایسا آوانسیان)، و حسام الدین مختاری که در نقش کشیش فرولو ظاهر شده بود، اجرای بسیااار درخشانی ارائه داد، در حدی که از نظر من، اجرای "در توانم نیست" (برگردان قطعه ی tu vas me detruire ) بهترین اجرا در کل نمایش بود.

در مقایسه با نمایش اصلی، این نمایش هیچگونه دکور ثابتی نداشت و صرفا اشیایی مانند سطل رنگ و دسته گل و قنداق بچه! گاهی بین بازیگران دست به دست می شد. با اینکه در برگردان اشعار سعی شده بود معنی آنها حفظ شود، اما سازندگان بیشتر به ملودی آهنگها وفادار مانده بودند و اگر ی نمایش اصلی را ندیده باشد، خیلی سخت می تواند به معنی این نمایش پی ببرد. همچنین، به دلایلی که من از آنها بی خبرم و شاید یکی ذیق وقت بود (گنجاندن یک نمایش 2 ساعت و ربعی در یک ساعت، چندان کار ساده ای نیست) برخی زوایای داستان مثل شورش کولی ها و کلا شخصیت کولی حذف شده بودند و شخصیت فیوبوس هم نسبت به نمایش اصلی بسیار کمرنگ بود. حتی به انتخاب بازیگر نقش فیوبوس هم انگار توجه خاصی نشده بود، چون چنانکه ویکتور هوگو او را توصیف می کند، فیوبوس یک جوان بسیار خوش قیافه و جذاب و هوسباز است و ما روی صحنه، با مهبد قناعت پیشه روبرو می شویم. البته صدای ایشان به شدت به صدای بازیگر اصلی یعنی پاتریک فیوری نزدیک بود و شاید دلیل انتخاب او برای این نقش همین بود.

همچنین، به دلیل نا مفهوم بودن برخی اشعار و همچنین کمبود وقت، قسمتهایی به شکل دیالوگ روی تصاویر ضبط شده نمایش داده می شد که خیلی مورد پسند شخص من نبود، اما بهرحال به انتقال مفهوم آن کمک می کرد.

درکل، می توانم به جرات بگویم که نمایش، از نظر اجراها واقعا قوی و حرفه ای بود، و از نظر تکنولوژی و چیزهای دیگر تعریفی نداشت، که خب با توجه به نو پا بودن این ژانر در ایران، امیدوارم در آینده پیشرفتهای بهتری را در این زمینه شاهد باشیم.

در کل، اگر طرفدار اپرا، پاپ اپرا، پرفرمنس، کانتمپرری دنس و چیزهایی از این قبیل هستید این نمایش را از دست ندهید. در غیر این صورت آن را به عموم توصیه نمی کنم

لینک تیوال توضیحات بیشتر و تهیه بلیط




پست دوم امروز که صرفا جنبه ی اطلاع رسانی و م و سوال و اینها را دارد و ضمنا موقت هم هست (الهام گرفته از داستان س های پاندا به روایت همان چیزها)

درخواست حذف اطلاعات

طبق نتایج کنکور ارشد، بنده یک موسسه ی غیر انتفاعی در کرج قبول شدم.

از خونه تا مترو یک ربع تا نیم ساعت، تا ایستگاه نیم ساعت، از تا صادقیه نیم ساعت دیگه، و از صادقیه تا کرج هم _طبق گفته ی دوستان_ به طور میانگین یک ساعت، و از مترو تا هم یک مسیر تا ی خور دیگه رو باید پشت سر بگذارم و این فقط مسیر رفت ه. علاوه بر اینکه نمیدونم ش اصلا چطوریه.

ولی خب امسال تنها شانس من برای ارشد خوندنه و سال دیگه شرکت نمی کنم.

نمی دونم چه کنم. کمک :((




note to self #18

درخواست حذف اطلاعات

وقتی متنی را که ترجمه کرده بودم روی سایت می خواندم، حرص می خوردم و ناخن می جویدم بابت فراموش نیم فاصله ها؛ و هرچه جلوتر می رفتم بیشتر حرص می خوردم و یک جایی فکر : کاملا یادم است که در این جا و آن جا، این چیزها را رعایت کرده بودم.

دیروز در حین تماس تلفنی با مسئول سایت، این قضیه را مطرح و عذر خواستم، مسئول سایت با تعجب خج ناکی توضیح داد برای پست هایی که زیر 1000 کلمه اند، نیم فاصله ها و 0 فاصله ها را، فاصله می زند تا به1000 کلمه برسد.

به این فکر که شاید زندگی هم همین است. گاهی ما هی زور می زنیم چیزی را درست کنیم که یک نفر دیگر اب کرده و نمی فهمیم منشا آن کجاست. وقتی آن قدر خودخوری کردیم که تمام شدیم، یک نفر می آید و با قیافه ی ریل می فرماید: من بودم/ ، چطور؟




یک حکایت کوتاه تلخ

درخواست حذف اطلاعات

ال اندر (از آلمان) پیام داد: راست است که در ایران فقط با 2 یورو می توانی یک غذای درست حس بخوری؟ و با یک میلیون یورو زندگی شاهانه داشته باشی؟

کاش می شد تکذیب کرد... کاش آنقدر واقعی نبود که حتی با فکر به آن، قلب آدم بشکند..

+در پی این اوضاع گهربار کشور، برخی اصناف و اقشار دارند از آن سود می برند و بدون ذره ای عذاب وجدان، کیفش را می کنند.

از بین اینها، دو دسته عموما بیشتر از همه سو استفاده می کنند: افرادی که در زمینه ی "دارو" فعالیت دارند و شرکت هایی که اینترنت ارائه می کنند.

چون کاربران این دو مورد مجبورند آنها را تهیه کنند و هرقیمتی که باشد می پردازند. چون سلامتشان در خطر است. چون کارشان گیر است و عده ای از قبال همین "اضطرار"، نان می خورند. کاش وجدان نمی مرد...




planet x

درخواست حذف اطلاعات

از اتاق بیرون می روم و به مامان سلام می دهم. جوابم را نمی دهد. ظاهرا قهر است. مامان از 7 روز هفته، 8 روزش را با من قهر است و عمدتاً دلیلش شب بیداری ها و روز خو های من است. می گوید داری خودت را از بین می بری و حالی ت نیست. تمام این درد و مرض هایی که داری به مرور بهشان دچار می شوی از همین شب بیداری ها نشات می گیرد.

و من هربار جواب می دهم که من مدلم همین است. روز نمی توانم زندگی کنم. نفسم می گیرد. لم. و به محض اینکه خورشید غروب می کند، تازه مغز من به کار می افتد و می توانم به 4 تا کارم برسم. البته یکی از مضرات روز خو این است که آدم نمی تواند به کارهای بیرون برسد. نمی تواند باشگاه و برود و لشش را ببرد و مدرکش را بگیرد و برای گواهینامه _برای بار هزارم_ اقدام کند.

کاش واقعا یک سیاره برای ما آدم هایی که با انرژی ماه زنده ایم وجود داشت، که کلا می توانستیم در آنجا به راحتی بزی ایم و ی کارمان نداشته باشد. حتی درک شویم و دوستانی مانند خودمان داشته باشیم.

پیشرفت تکنولوژی، تا وقتی که به طور فیزیکی و عینی به همچین جایی نقل مکان نکنم، برایم بی معنی است.




of agony and man (#روزانه)

درخواست حذف اطلاعات

یک حرفی دارم که نمی دانم چطور بنویسم. اصلا نمی دانم چه هست. فقط اینکه وادارم کرده این صفحه را باز کنم و دست به کیبرد ببرم. البته این خیلی چیز غریبی نیست، بیشتر پست های این وبلاگ همین طور نوشته می شوند و بعد ویرایش می شوند. حتی گاهی ویرایش هم نمی شوند و صرفا منتشر می شوند. گاهی "احترام به مخاطب" طور وسواس به ج می دهم و گاهی "ما که این حرف ها را با هم نداریم" طور رهایش می کنم.

مثلا بخواهم از الان بگویم که زیر کولر نشسته ام و خمیازه می کشم. چند فایل ورد حاوی ترجمه های نصفه و یک سریال نصفه دیده شده از چهار روز پیش در پس زمینه در حال اجرا هستند و صدای ماشین بتن ریزی می آید. گفتم بتن. چند وقتی است که تصمیم گرفته ام در خانه بتن درست کنم و چیزهایی بسازم، اما هربار که آن را با خانواده مطرح ، با داد و فغان مواجه شدم که مگر خانه جای عمله بنا بازی است و من در پاسخ گفتم که خود خانه، حاصل عمله بنا بازی است و نمی تواند چیزی از جنس خودش را پس بزند، بعد در اینجا عموما دعوا بالا می گیرد و من به اتاق می روم و فکر می کنم که خانه جای ساز زدن نیست، جای چوب ب نیست، جای سفالگری نیست، جای ورزش نیست، جای رزین ساختن نیست، جای... پس مردم این کارهایشان را دقیقا کجا انجام می دهند؟ یعنی تمام این هایی که از این چیزها می سازند، همه ی همه شان، کارگاه دارند؟

بعد به این فکر می کنم خیلی از این افراد قبل از شروع کارشان به اطرافیان توضیحی نمی دهند، نمی روند بگویند می خواهم ملات ساروج بسازم مثلا. چون بلا ه ذهنیتی که یک فرد عادی از "بتن" دارد، ماشین می ر و ستون های غول پیکر بنتی است، نه آن چیزی که مد نظر من نوعی است. خب چنین کارهایی، کثیف کاری ها و ریسک هایی هم دارد، و بهتر است حداقل در حیاط یا تراس انجام شود، اما ی که از این نعمات بی بهره است، باید به همان لنگه کفش بیابان اکتفا کند.

یک چیز دیگر اینکه، من در ح عادی، خیلی شخص مثبت نگری نیستم، اما بعضی آدم ها خیلی مهربانند. خیلی زیاد. باور اینکه یک نفر حاضر باشد در یک شهر دیگر "برای من" به زحمت بیوفتد و یک ساز ب د و یک آدم دیگر آن ساز را از او بگیرد و برای من بیاورد و تمام مدت سفر اذیت شود، خیلی آسان نیست. بهرحال جاسویچی نیست که در جیبت بگذاری و با خودت این طرف و آن طرف ببری. یک ساز دراز بدبار سوسول است که باید تمام مدت چشمت درگیرش باشد. امیدوارم لایق این همه محبت آدم ها باشم.

یک چیز غریبی هم از این روزها بگویم. فکر کنم به چیزی مبتلا شده ام. دقیقا نمی دانم چه چیزی، اما گاهی در بدترین شرایط، در شرایطی که حجم زیادی از کارها روی سرم اب شده، درد امانم را بریده، پس اندازم هر روز بیشتر از دیروز ته می کشد و تک تک آرزوهایم جلوی چشمانم پر پر می شوند، در اعماق وجودم یک ذوق داشتن دارم. شاید رد داده ام. شاید دیوانه شدم و شاید مرضی دارم که از این همه سختی و درد لذت می برم. تولستوی جمله ای با این مضمون در کتاب آنا کارنینا می گوید که : "تمام خانواده های خوشبخت شبیه همند، اما هر خانواده ی بدبختی، به شکل خاص خود بدبخت است"

فکر می کنم این را بشود به خود رنج و درد هم تعمیم داد. خوشی ها و افراد خوشحال عموما شبیه همند، اما هر رنجی شکل خاص خودش را دارد، و به شکل خاصی روح آدم را می تراشد. سال ها پیش دوستی به من گفت: "درد آدم را عمیق می کند. برای همین است که ما دردهایمان را دوست داریم اما متوجهش نیستیم و یا به روی خودمان نمی آوریم. حتی انی که در حین رنج کشیدن در کنارمان هستند را هم بیشتر از دیگران دوست داریم. انگار که حضورشان، شیارهایی که آن رنج در روحمان ایجاد می کنند را پر می کند."

آن دوست چند سالی می شود که از من فاصله گرفته است، اما جملاتی که برای من به یادگار گذاشته، هر بار که تن یک جسم سفالی یا سنگی را می تراشم در ذهنم تکرار می شود. تراشیده شدن درد دارد. تراشیده شدن روح بیشتر. کاش اگر از من بر می آید، اسفنج مرطوبی باشم که حجم تراشیده شده را یام می دهم...




اطلاعیه/ فراخوان

درخواست حذف اطلاعات

دوستان من می خوام یه طرحی رو شروع کنم برای ایی که هنرهای دستی بلدن اما ایده ندارن.

واقعیتش رو هم بهتون بگم از صفر هم می خوایم شروع کنیم، یعنی اسپانسر و اینا در کار نیست و غرض فعلا اینه که انگیزه ای برامون باشه که شروع به کار کنیم، و به خاطر بی هدفی و بی انگیزگی استعدادهامون هدر نره. روش کار هم به این صورته که طرح رو با هم هماهنگ می کنیم و پرورش می دیم، بعد هرکی با هر هنری که داره چندتا نمونه کوچیک و کم ج می سازه و بعد که تونستیم طرح رو جا بندازیم و بازارش رو پیدا کردیم، می تونیم طرح های بیشتری بسازیم و سفارش بگیریم.

چون به هر حال کار تیمی خیلی بهتر از تکی کار ه، بزرگترین مزیتش هم اینه که راحت تر می شه طرح رو گسترش داد.

دوستانی که در هر زمینه ای خلاقن، تصویرسازی یا هر هنر دستی ای بلدن، لطفا بهم پیام بدن.

اگر اطلاع رسانی کنید هم واقعا ممنون می شم. تو این اوضاع اقتصادی واقعا حیفه که چیزی بلد باشیم و ازش استفاده نبریم.