رسانه
رسانه

فیش‌نگار



عروس مجازی

درخواست حذف اطلاعات

آیا می دانستید حضرت هادی علیه السلام در فضای مجازی از عروس خود خواستگاری د و آن خانم را با لطایف الحیلی [از طریق رویای صادقه هدایت می کند] از روم به عراق می کشاند؟ |link|





بنی در مسیر سرزمین موعود

درخواست حذف اطلاعات

هنگامی که گفتید ای موسی ما بر غذای یک جور نمی توانیم بسازیم و آن نیکوترین خوراک یعنی مرغ بریان و ترنجبین بود. پس دعا کن پروردگارت برای ما از زمین سبزی و خیار و سیر و عدس و پیاز بیرون آورد. موسی (ع) فرمود: آیابدل می کنید پست تر را با بهتر؟ اهبطوامصرا: به این شهر فرود آئید، و به سوی حیات پست دنیوی هبوط کنید.



* سوال: چرا وقتی فرعونیان در رود نیل غرق شدند، حضرت موسی و بنی به شهر ثروتمند و باشکوه مصر برنگشتند؟ حتا اگر ثروتمند و باشکوه نبوده باز چرا بدانجا برنگشتند؟




تندروها اینگونه مسئله حل میکنند

درخواست حذف اطلاعات

هیچ ی نیامد وارد جشنواره فجر شود و آرام آرام ترقی کند و انتقاداتش را در معرض و نظر بگذارد و جشنواره را –به زعم خود- به مسیر اصلی بازگرداند.بلکه بلافاصله جشنواره ای جدید ساخته شد.

http://www.irna.ir/fa/news/83020361




به بهونه ی خبر اسب اومده بود!

درخواست حذف اطلاعات

در داستان رستم و سهراب، رستم پس از گم رخش وارد شهر سمنگان می شود و شب مهمان شاه سمنگان شده، در خوابگاه او به استراحت می­ پردازد. تهمینه دختر شاه سمنگان نیم‏ شب همراه ندیمه ­ای شمع به دست وارد خوابگاه رستم می­ گردد و به او اظهار علاقه می کند.|link|


رستم ابتدا خود را به خواب می زند، اما تهمینه آرام شروع به سخن گفتن می کند. در آن هنگام رستم چشم باز می کند و از او می پرسد که تو کیستی؟ تهمینه پاسخ می دهد:


چنین داد پاسخ که تهمینه ام

تو گویی که از غم به دو نیمه ام


یکی دخت شاه سمنگان منم

ز پشت هژبر و پلنگان منم


به گیتی ز خوبان مرا جفت نیست

چو من زیر چرخ کبود اندکی ست


از بیرون ندیدی مرا

نه هرگز آوا شنیدی مرا


سپس می گوید از هر ی وصف پهلوانی ات را شنیده ام و ندیده عاشق تو شده ام و بدان که من عقل را فدای عشق تو کرده ام و از خدای جهان آرزو دارم از تو فرزندی به من عطا فرماید که مانند تو باشد، از این گذشته من آمده ام که مژده یافتن رخش را به تو بدهم. رستم وقتی این سخنان را از تهمینه شنید، موبدی را برای خواستگاری تهمینه از پدرش فرستاد:


بفرمود تا موبدی پرهنر

بیاید بخواهد ورا از پدر

[یعنی رستم از ابراز احساسات هوادارش در خلوت و تنهایی شب جوگیر نشد، برخلاف برخی قهرمان ها و سلبریتی های امروز ما... که لعنت خداوند بر آنها باد... ] این جمله رو به عنوان نتیجه پست در نظر نگیرید بلکه هدفم گذاشتن چنتا پست مسلسل درمورد سهراب و تراژدی سهراب هاست.




کودک عظیم الجثه

درخواست حذف اطلاعات

چو نُه ماه بگذشت بر دخت شاه

یکی پورش آمد چو تابنده ماه

چو یک ماه شد همچو یک سال بود

برش چون بر رستم زال بود


چو ده ساله شد زان زمین نبود

که یارست یا او نبرد آزمود

سهراب 9 ماه پس از اینکه رستم سمنگان را ترک کرد زاده شد و به زودی «پیل تن» شد. در همین ده سالگی است که سهراب نزد تهمینه می رود و از او جویای نام پدر می شود.لحن خشن این پرسش به ظاهر ساده آغاز فرایند فردیت در سهراب است. سهراب می پرسد من چرا با فاصله زیادی از بقیه ی همسالان برتر و قوی تر هستم؟

بر مادر آمد بپرسید زوی

بدو گفت گستاخ بامن بگوی

که من چون ز همشیرگان برترم

همی به آسمان اندر آید سرم

ز تخم کیَم وز کدامین گهر

چه گویم چو پرسد ی از پدر

بدو گفت مادر که بشنو سخن

بدین شادمان باش و تندی مکن

تو پور گو پیلتن رستمی

ز دستان سامی و از نیرمی

جهان آفرین تا جهان آفرید

سواری چو رستم نیامد پدید

تهمینه هم با تمجید و ستایش از رستم بر فردیت سهراب افزود ولی به اون گفت شاه توران دوست ندارد که تو بدانی فرزند رستم هستی. |link|

بدو گفت افراسیاب این سخن

نبایدکه داند ز سر تا به بن




تصمیم کبرای سهراب

درخواست حذف اطلاعات

چو رستم پدر باشد و من پسر

نباید به گیتی ی تاجوَر

تهمینه به سهراب گفت پدر اگر تو را با این نشانه ببیند می شناسد و نزد خودش می بردت و دل مادرت برایت تنگ خواهد شد. پس این راز را در دل خود نگه دار ...

پدر گر شناسد که تو زین نشان

شدستی سرافراز گردنگشان


چو داند بخواندت نزدیک خویش

دل مادرت گردد از درد ریش

اما سهراب وقتی خبردار شد که فرزند چنین پهلوان قدرتمند و انسان سرشناسی است مغرورتر شد و گفت مگر می شود از چنین افتخاری چشم پوشی کرد و چرا باید آن را از دیگران پنهان کرد؟


چنین گفت سهراب کاندر جهان

ی این سخن را ندارد نهان


بزرگان جنگ آور از باستان

ز رستم زنند این زمان داستان


نبرده نژادی که چونین بود

نهان از من چه آیین بود


پس سهراب درشت هیکل و مغرور بشدت جوگیر شده و به ناگهانی تصمیم می گیرد به ایران حمله کند و شاه ایران را سرنگون کند و پدر خود را بر تخت پادشاهی ایران بنشاند!


کنون من ز ترکان جنگ آوران

فراز آورم لشکری بی کران


برانگیزم از گاه کاووس را

از ایران ببرم پی طوس را


به رستم دهم تخت و گرز و کلاه

نشانمش بر گاه کاووس شاه


و بدینسان سهراب با احساسات ناب و هیجانِ به وجد آمده از شنیدن راز رستم از مادرش، تصمیمی بسیار مهم می گیرد. در حالی که چنین تصمیمی فارغ از اینکه تا چه اندازه شدنی است نیازمند صرف وقت برای فکر و م گرفتن از افراد دانشمند است. اما سهراب رویای خود را به پادشاهی پدر ختم نمی کند و می گوید پس از تاجگذاری پدر به توران برخواهم گشت و خودم پادشاه توران خواهم شد!


از ایران به توران شوم جنگ جوی

ابا شاه روی اندر آرم بروی


بگیرم سر تخت افراسیاب

سر نیزه بگذارم از آفتاب


چو رستم پدر باشد و من پسر

نباید به گیتی ی تاجوَر


سهراب لشکری برای حمله به ایران ترتیب داد. پادشاه توران نیز چون از تصمیم سهراب باخبر شد شادمان شد و گفت پول و غذا و لشکر در اختیار او قرار دهید.


ز لشکر گزید از دلاور سران

ی کاو گراید به گرز گران


ده و دو هزار از دلیران گرد

چو هومان و مر بارمان را سپرد


افراسیاب به دو فرمانده خود «هومان» و «بارمان» تاکید کرد که بشدت مراقبت کنید و نگذارید رستم و سهراب همدیگر را بشناسند! مگر همین سهراب بتواند ریشه رستم را از زمین در بیاورد!


به گردان لشکر سپهدار گفت

که این راز باید که ماند نهفت


چو روی اندر آرند هر دو بروی

تهمتن بود بی گمان چاره جوی


پدر را نباید که داند پسر

که بندد دل و جان به مهر پدر


مگر کان دلاور گو سالخورد

شود کشته بر دست این شیرمرد



سهراب بدون هیچ م ی کمک های افراسیاب را قبول کرد و بدین گونه افراد افراسیاب در لشکری که سهراب گردآورده بود نفوذ کرده و قرار شد با نزدیک شدن به سهراب نگذارند در روز نبرد رستم را بشناسد.


به سهراب آگاهی آمد ز راه

ز هومان و از بارمان و


پذیره بشد بانیا همچو باد

سپه دید چندان دلش گشت شاد


آنچه خواهید دید: حمله سهراب و اسیر هژیر فرمانده مرزبانی ایران و سپس مبارزه گردآفرید خواهر هژیر با سهراب.




با حسین حرف بزن

درخواست حذف اطلاعات


آقا... من همون پسربچه ی باتربیت صف زنجیرنی هستم که حتا اونهایی که قدشون ازم کوتاه تر بود رو هم راه میدادم که بیان جلوی من توی صف. همون پسری که مادرش وقتی از هیات برمیگشت میگفت توی باتربیت ترین بچه ی توی صف بودی! آقا... میشه من همون پسر بچه باشم؟

به دعوت وبلاگصالحه ، # بچه ها شما هم سعی کنید شرکت کنید، حتا اگه متنی که می نویسید رو به خاطر ریا نشدن منتشر نکنید یا اینکه مثل من با سانسور منتشرش کنید :)





گوش دادن

درخواست حذف اطلاعات

جامعه ای که مردمش نتوانند با هم صحبت کنند و هم دیگر را محترمانه بفهمند ستون فقرات ندارد. گوش دادن ستون فقرات یک گفتگوست؛ همانطور که گفتگو ستون فقرات یک جامعه است.




گُـــردآفـــرید

درخواست حذف اطلاعات

سهراب با ی که تشکیل داده بود به سمت ایران روانه شد و در اولین مصاف خود هژیر فرمانده مرزبانی ایران را اسیر کرد.


چو سهراب دژ رسید

هجیر دلارو سپه را بدید

چنین گفت با رزم دیده هجیر

که تنها به جنگ آمدی خیره خیر

چه مردی و نام و نژاد تو چیست

که زاینده را بر تو باید گریست.

پس از آن خواهر هژیر با پوشیدن لباس رزم به میدان رفت و وقتی سوار بر اسب به نزدیک توران رسید کیاب[1] بلندی کشید ...

نهان کرد گیسو به زیر زره

بزد بر سر ترگ رومی گره

فرود آمد از دژ به کردار شیر

کمر بر میان بادپایی به زیر

به پیش اندر آمد چو گرد

چو رعد وشان یکی ویله کرد

سهراب با دیدن وی لبخند زد و گفت یک آهوی دیگری به چنگ این پلنگ افتاد. و با شصت دست به ی خود اشاره کرد:

چو سهراب شیراوژن او را بدید

بخندید و لب را به دندان گزید

چنین گفت کامد دگر باره گور

به دام خداوند شمشیر و زور

نبرد این دو سوار شروع شد و گردآفرید تیرهای زیادی به سمت سهراب پرتاب کرد به طوری که سهراب سپر را جلوی خود گرفت و به تاخت خود را به حریف نزدیک کرد و چنان کمربند گردآفرید را گرفت که به یک باره بندهای زین شد.

بزد بر کمربند گردآفرید

ز ره بر برش یک به یک بردرید

ز زین برگرفتش به کردار گوی

چو چوگان به زخم اندر آید بدوی

سهراب مانند توپی او را بر زمین نهاد و گردآفرید دوباره سوار شد و نیزه ای به سمت سهراب فرو کرد که سهراب جاخالی داد و نوک نیزه را گرفت و چرخاند و به کمر گردآفرید زد و گردآفرید دید که دیگه مبارزه با این نره غول فایده ای نداره.


به آورد با او بسنده نبود

بپیچید ازو روی و برگاشت زود

در این میان گردآفرید کلاه جنگی از روی سر خود برداشت. و سهراب متوجه شد که حریفش دختر است و گفت نه واقعا این بار غزال و پلنگ واقعی شدیم!

چو آمد وشان به تنگ اندرش

بجنبید و برداشت خود از سرش

رها شد ز بند زره موی اوی

درفشان چو خورشید شد روی اوی

ز فتراک بگشاد پیچان کمند

بینداخت و آمد میانش ببند

بدو گفت کز من رهایی مجوی

چرا جنگ جویی تو ای ماه روی

نیامد بدامم بسان تو گور

ز چنگم رهایی نی مشور

گردآفرید هم متوجه شد که حیلتش کارگر افتاد گفت فعلا در مقابل چشم لشکریان احساسات خودت را کنترل کن تا یکی دو روز دیگر که قلعه را تصرف کردی بعد مطرح کن.« د داشتن کار مهتر بود»

بدانست کاویخت گردآفرید

مر آن را جز از چاره درمان ندید

بدو روی بنمود و گفت ای دلیر

میان دلیران به کردار شیر

دو لشکر نظاره برین جنگ ما

برین گرز و شمشیر و آهنگ ما

نهانی بسازیم بهتر بود

د داشتن کار مهتر بود

دژ و گنج و دژبان سراسر تراست

چو آیی بدان ساز کت دل هواست

بانوی جوان با گفتن این حرف ها به قلعه برگشت ... یکم هم فردوسی درباره پلان داخلی صحبت کرده[2]

عنان را بپیچید گرد آفرید

سمند سرافراز بر دژ کشید

گردآفرید وقتی به قلعه برگشت بالای برج دیدبانی رفت و رو به سهراب گفت گول خوردی من با یک بیگانه ازدواج نمی کنم:

چرا رنجه گشتی کنون بازگرد

هم از آمدن هم ز دشت نبرد

بخندید و او را به افسوس گفت

که ترکان ز ایران نیابند جفت

چنین بود و روزی نبودت ز من

بدین درد غمگین مکن خویشتن

گردآفرید از قدرت و پهلوانی سهراب تعریف کرد ولی به او توصیه کرد تا خبر به دربار شاه ایران نرسیده از ایران خارج شود:

ولیکن چو آگاهی آید به شاه

که آورد گردی ز توران

شهنشاه و رستم بجنبد ز جای

شما با تهمتن ندارید پای

ترا بهتر آید که فرمان کنی

رخ نامور سوی توران کنی

سخنان پیروزمندانه ی گردآفرید به سهراب بر خورد و تصمیم گرفت فردا صبح به قلعه حمله کند.



[1] کیاب به معنی بیرون دادن هوای شش ها در هنگام زدن ضربات می باشد که با صدا همراه است. کیاب کشیدن دارای 3 خاصیت مفید و کارساز می باشد: اول اینکه باعث افزایش قدرت تان می شود، باعث بر هم ریختن حواس حریف شده و در نهایت باعث می شود که حریف تان از شما بترسید.

[2] چو رخساره بنمود سهراب را

ز خوشاب بگشاد عناب را

یکی بوستان بد در اندر بهشت

به بالای او سرو دهقان نکشت

دو چشمش ن و دو ابرو کمان

تو گفتی همی بشکفد هر زمان




قوام عقلانیت

درخواست حذف اطلاعات

ملاصدرا فلسفه را به عرفان تقلیل داد. اخباری ها نیز فقه را به عرفان تقلیل دادند؛ و این موجب از میان بردن «عقلانیت» و د ی آن سقوط صفویه شد. |link|


پ.ن: خداوند در قرآن فرموده: باید بینش در دین پیدا کنید و هرگاه به سوی قوم خود برگشتید آنان را هشدار داده (و از کارهای ناشایست بترسانید) به این امید که آنان از کارهای ناشایست پرهیز کنند و بترسند». توبه: 122




ستاننده ی مرز مازندران

درخواست حذف اطلاعات

گژدهم پیر که احتمالا پدر گردآفرید |743| است پیکی پوینده را با گزارشی از وضع پیش آمده شبانه به سمت دربار راهی می کند.


بگفتش چنان رو که فردا پگاه

نبیند ترا هیچ زان

پس از راهی نامه رسان، قلعه را در تاریکی تخلیه د. بعد از طلوع خورشید سهراب نیزه ای به دست گرفت و به قلعه رفت اما: «به باره درون بس ی را ندید.» وقتی نامه به دربار رسید کی کاوس بزرگان را جمع کرد و گفت طبق گزارش واصله این جنگ طولانی خواهد بود و باید تدبیری کرد:


چه سازیم و درمان این کار چیست

از ایران هم آورد این مرد کیست


در انتهای جلسه به این نتیجه رسیدند که رستم را از زابل دعوت کنند. رستم وقتی وصف فرمانده خارجی را در نامه پادشاه مطالعه کرد با خنده گفت چنین پدیده ای نمی تواند اهل توران باشد! بعد گفت عه راستی! من در سمنگان هم یک پسری دارم! و پول های زیادی برای مادرش فرستاده ام!

من از دخت شاه سمنگان یکی

پسر دارم و باشد او کودکی

رستم دچار دلشوره شد و برای رهایی از این فکر خود کارهایی کرد تا جایی که صدای گیو فرستاده کی کاوس درآمد و گفت اگر در عزیمت از زابل تعلل بیشتری کنیم شاه مکدر خواهد شد.رستم گفت باشد برویم.

بدو گفت رستم که من ازین

که با ما نشورد اندر زمین


آنچه خواهید دید: آمدن رستم به دربار کی کاوس و دعوای این دو و قهر رستم و تلاش سران برای بازگرداندن وی: تهمتن گر آزرده گردد ز شاه + هم ایرانیان را نباشد گناه




ویژه نامه محرم 97

درخواست حذف اطلاعات

ماس دعا دارم...


ای خفقان یزیدی

حضرت حسین از روز سوم شعبان که قافله عشق به مکه رسیده است تا هشتم ذی الحجه که مکه را ترک خواهد کرد، چهارماه و چند روز در این شهر توقف داشته است ... واقعه آن همه شتاب زده روی نداده است که ی فرصت شیدن در آن را نیافته باشد ... و این همه، ازهیچ شهری جز کوفه ن برنخاست.



آغاز هجرت

پنجاه ساله های این نسل پیغمبر را ندیده بودند و شصت ساله ها هنگام مرگ وی ده ساله بودند. از آنان که را دیده و صحبت او را دریافته بودند، چند تنی باقی بود که درکوفه، مدینه، مکه و یا دمشق به سر می بردند.(18)



خلقیات مردم کوفه

معاویه از ابن کوا پرسید مردم ای ی چگونه خلق و خویی دارند، وی درباره مردم کوفه گفت: « آنان با هم در کاری متفق می شوند، سپس دسته دسته خود را از آن بیرون می کشند.»31


دو عبدا... [خواص]

عمربن خطاب و زبیر دو تن از مشهورترین صحابه رسول خدا بودند، اما س یچی فرزندان آنان از بیعت با یزید نه از آن جهت بود که دو داعیه دار حق و عد باشند؛ اگر اینچنین بود، می بایست که در وقایع بعد، آن دو را درکنار حسین بن علی بی م.(21)


سفر حسین (ع) به کوفه

انی که با هدف گرفتنِ قدرت با هدف خوب یا بد فعالیت می کنند همیشه با احتمالات سر و کار دارند. در عالم سیاست حتی موفق ترین افراد و مردمی ترین آنها نیز همیشه در معرض خطراتی چون «ترور» قرار دارند، لذا نمی بایست ما در مقام یک «واقع بین» ایده آلیستی فکر کرده و گمان کنیم که باید تنها با یقین حرکت کرد. چنین کاری دور از واقعیت های تاریخی بوده و ناشی از ساده شی در ماهیت فعالیت های است. نباید اینگونه شید که ناگزیر می بایست 100 درصد در مورد پیروزی این سفر اطمینان داشته باشد. (رسول جعفریان.1369.ص:380)


ماجرای نامه های کوفیان

متأسفانه تاریخ متن همه آن نامه ها را که به مکه و دمشق فرستاده شده و نیز نام امضاکنندگان آن را، برای ما ضبط نکرده است. اگر چنین اسنادی را در دست داشتیم یا اگر آن نامه ها تا امروز مانده بود، مطمئناً می دیدیم که گروهی بسیار به خاطر محافظه کاری و ترس از روز مبادا زیر هر دو دسته از نامه ها را امضا کرده اند. 34

ادامه مطلب...

قدم صدق

احرار را چه بسا که مکر لیل و نهار به دارالاماره کوفه بکشاند، اما غربال ابتلائات هیچ را رها نمی کند و اهل صدق را، طوعاً یا کرهاً ، از اهل کذب تمییز می دهد ...


حُر در دارالاماره کوفه

اگر نباشد اینکه آفریدگار، ما را در کشاکش ابتلائات می آزماید، عاداتمان را متبدّل می سازد و شیاطین پنهان در زوایای تاریک درون را در پیشگاه عقل رسوا می دارد، چه بسا که در این غفلت پنهان همه عمر را سر می کردیم و حتی لحظه ای به خود نمی آمدیم.





آه [نفس المهموم]

آه کشیدن ی که برای مظلومیت ما غمگین باشد تسبیح است...

فصل انجماد

فصل انجماد رسیده و قلب ها یخ زده بود. حیات قلب در گریه است و آن «قتیل العَبرات» کشته شد تا ما بگرییم و ... خورشید عشق را به دیار مرده قلب هایمان دعوت کنیم و برف ها آب شوند و فصل انجماد سپری شود.



آنگاه که حق درزمین مغفول است

مردان حق را سزاوار نیست که سر و سامان اختیار کنند و دل به حیات دنیا خوش دارند آنگاه که حق در زمین مغفول است و جُهال و فُساق و قداره بندها بر آن حکومت می رانند.(24)


من می خواهم بروم امریکا کار دارم

یک بار در حرم حضرت رقیه(س) بودیم که همرزمان و دوستانش آن شعر معروف «منم می خوام برم، برم سرم بره» را می خواندند و می زدند، من ناراحت شدم و به مرتضی پیام دادم بیا بیرون. گفت چه شده؟ گفتم من نمی خواهم تو این شعر را بخوانی! گفت نمی خواندم، ایستاده بودم کنار و داشتم می خندیدم. گفتم می خندیدی؟! به چی؟ می گفت به دوستان، گفتم من نمی خواهم سرم برود، من می خواهم بروم بیت المقدس بخوانم، من می خواهم بروم امریکا کار دارم، می خواهم بروم عربستان بجنگم.

منتظر برگشتن محسن

ما اگر قرار بود منتظر برگشتن محسن باشیم به رفتنش رضایت نمی دادیم.

دژ متوکل [ت یب حرم عاشورا]

در سال 236ق متوکل یکی از فرماندهانش به نام دیزج، ـ که از دین یهود به دین در آمده بودـ را برای قبور و اماکن کربلا روانه کرد. دیزج طبق دستور او قبر حسین(ع) و سایر شهیدان و اطراف آن را تا حدود دویست جریب ویران کرد و جمعی از یهودیان را برای زراعت و کشت زمین های آنجا منتقل کرد و بدان ها دستور داد هر ی را به زیارت آن قبر آمد، دستگیر کنندبیشتر.


کشتی هیچ ...


کشتی هیچ بِه دلِ ما محل نداد
اما حسین آمد و ما را سوار کرد.


گر روضه ات نبود که ما دین نداشتیم
دین را برای ما، غم تو استوار کرد

دریافت


روضه خوانِ سنگ پَران امروزت را بشناس (تشیع لندنی)






نردبان همون بازنشره

درخواست حذف اطلاعات

شما با استفاده از «نردبان» می توانید آگهی خود را که مدت زمانی از انتشارش گذشته، مجدداً به ابتدای فهرست آگهی ها باز گردانید. هزینه ٔ هر بار استفاده از نردبان 10,۰۰۰ تومان است. این ده تومن فدای سر اونایی که هنوز پست « 450 درجه ی فارنهایت» رو ندیده اند و اونهایی که می خوام در شیفت دوم دعوتشون کنم:

پینوشت: چقدر سوال شده درمورد نردبان. شماها یعنی از سایت دیوار استفاده نمی کنید؟!




من به جای تو

درخواست حذف اطلاعات

سلااااااااااااااااااام :))))

در تلاشم که حال خودم رو خودم خوب کنم...

عجیبه این روز ها تو خونه کمک مامانم می کنم

مامان من از حامیان سرسخت تولید ملی هست؛


ما همش توی خونه مون چای ایرانی دم می کنیم :|

البته عوضش تا دلت بخواد بیان داریم painter


بچه های شما اون چیزی میشن که خودتون هستید؛

خواهشا به معلماشون بد و بیراه نگید چون من دارم معلم میشم.


بچه ها برای هستی دعا کنید

ما باز امروز رفته بودیم



من از تمام جهان میخواهم؛

ی باشد،

که رنگ بپاشد به لحظه هایم،

که دلم قنج برود از نگاهش،

حتی اگر این دوست داشتن،

هردو سرش به "مـن" وصــل باشد...



پینوشت:
  1. سلام من به دعوت حانی نویسنده عطر باران به چالش «من به جای تو» دعوت شدم. طبق چالش رادیو بلاگی ها الان باید کامنت ها رو هم مثل خودش جواب بدم؟
  2. چند هفته ای هست یه نفر که نمی دانیم چه ی هست میاد و به همی پست ها دیسلایک میکنه، دلیل خاصی داره یا نه نمی دونم. ولی شما میتونید در پاسخ به این حرکت بیشتر لایک کنید تا ببینه نتیجه ی کارش مع جواب داده شاید خسته شد!
  3. من از دو نفر دعوت می کنم طبق رسم تون :| هلما | لوسی می





احساس خوشبختی

درخواست حذف اطلاعات

اگر تو زندگی کمی احساس خوشبختی کردید
مطمئن باشید که جلو دوربین مخفی هستید
یه لبخند بزنید و برید دنبال بدبختی هاتون !


♦این جوک بیمزه نیست. خیلی هم خنده داره هم عمق عرفانی داره




مراکز مطالعاتی مستقل

درخواست حذف اطلاعات

تا زمانی که ما نسبت آزاد با وضعیتی پیدا نکنیم، تفکر به وجود نمی آید. تفکر محصول نسبت آزاد و واقع بینانه با پدیدار است. ما مراکز مطالعاتی زیادی داریم، اما همه یا عمده آنها وابسته به قدرت هستند. به عبارت دیگر ما متفکرانی نداریم که به طور مستقل درباره ایران امروز بین ند. |قاسم پورحسن|




باز نامه داری؛ هدف زندگی

درخواست حذف اطلاعات

پیش از این نامه ای از «ویل دورانت» دریافت کردیم که ما را به هم شی درباره معنای زندگی در عصر پیشرفت های علمی و صنعتی فرا می خواند.|620| حالا امروز می خواهم پرسش های دیگری از همان جنس در جمع همراهان مطرح کنم. همراه گرامی سلام! آیا لحظه ای دست از کارتان می کشید و با من وارد بازی شه می شوید؟



آیا ما یک ملت متمدن و بافرهنگ هستیم؟ پس...


در محیط اجتماعی، برخی ها پرخاشگری های بی مورد میکنند؛ علت پرخاشگری و بی صبری و نابردباری در میان بعضی از ما چیست؟ حقوق افراد را چقدر مراعات میکنیم؟ در رسانه ها و اینترنت چقدر مراعات می کنیم؟ چرا پشت سر یکدیگر حرف میزنیم؟ چقدر به قانون احترام میکنیم؟ علت قانون گریزی - که یک بیماری خطرناکی است - در برخی از ما چیست؟ چرا در زمینه ی فرهنگ رانندگی در خیابان، ما مردمان منضبطی به طور کامل نیستیم؟ آیا ما در بازار، در ادارات، در معا های روزانه، به همدیگر به طور کامل راست میگوئیم؟ در بین ما دروغ چقدر رواج دارد؟

وجدان کاری در جامعه چقدر وجود دارد؟ تولید کیفی در بخشهای مختلف، چقدر مورد توجه و اهتمام است؟ چرا برخی از حرفهای خوب، نظرهای خوب، ایده های خوب، در حد رؤیا و حرف باقی میماند؟ چرا ساعات مفید کار در دستگاه های اداری ما کم است؟ هشت ساعت کار باید به قدر هشت ساعت فایده داشته باشد؛ چرا به قدر یک ساعت یا نیم ساعت یا دو ساعت؟ مشکل کجاست؟ بعضی ها با داشتن توان کار، از کار میگریزند؛ علت کارگریزی چیست؟ چرا فرهنگ کار جمعی در جامعه ی ما ضعیف است؟

چه کنیم که حق همسر - حق زن، حق شوهر - حق فرزندان رعایت شود؟ چه کنیم که طلاق و فروپاشی خانواده، آنچنان که در غرب رائج است، در بین ما رواج پیدا نکند؟ چرا صله ی رحم در بین ما ضعیف است؟ چرا در روابط همسایگی مان رعایتهای لازم را نمیکنیم؟ چه کنیم که زن در جامعه ی ما، هم کرامتش حفظ شود و عزت خانوادگی اش محفوظ بماند، هم بتواند وظائف اجتماعی اش را انجام دهد، هم حقوق اجتماعی و خانوادگی اش محفوظ بماند؟ چه کنیم که زن مجبور نباشد بین این چند تا، یکی اش را انتخاب کند؟

چقدر نوع معماری کنونی ما متناسب با نیازهای ماست؟ چقدر عقلانی و منطقی است؟ طراحی لباسمان چطور؟ مسئله ی آرایش در بین مردان و ن چطور؟ چقدر درست است؟ چقدر مفید است؟ چرا در بین بسیاری از مردم ما مصرف گرائی رواج دارد؟ آیا مصرف گرائی افتخار است؟ مصرف گرائی یعنی اینکه ما هرچه گیر می آوریم، صرف اموری کنیم که جزو ضروریات زندگی ما نیست. تجمل گرائی چیست؟ بد است؟ خوب است؟ چقدرش بد است؟ چقدرش خوب است؟ چه کار کنیم که از حد خوب فراتر نرود؟

چرا در بعضی از ای بزرگ، خانه های مجردی وجود دارد؟ تجمل گرائی چیست؟ بد است؟ خوب است؟ چقدرش بد است؟ چقدرش خوب است؟ چه کار کنیم که از حد خوب فراتر نرود؟



بچه ها راه و رسم زندگی ما چقدر درسته؟ هدف عمده ی ما در زندگی چیه؟ چیزی که کارهای روزمره مون رو باهاش تنظیم کنیم |عیدتان مبارک روزهاتون خوش|



شمردن باشگاهی

درخواست حذف اطلاعات
شمار پسراتو باشگاه هنگام وزنه زدن : یک دو سع چاع پَع ۶٫شیع عفت عشت عـــوح عَـــــــــــح !!..


ی ها راحت باشید؛ زاکربرگ حواسش به دیتاهای شما هست |سند| اگر حرف مرا باور کنید از دیدن سند بی نیاز می شوید. البته بقیه میزبان ها و پشتیبان ها در فضای مجازی هم چیزی کم از زاکربرگ ندارند.

با یه دوستام داشتم چت می براش نوشتم «مرسیتَم»
بهم تذکر داد که اول اینکه مرسی کلمه خارجیه
دوم اینکه مرسی مارک پوشکه
بعد من پیش خودم گفتم «مرسیتَم» یعنی ... نتیجه اخلاقی اینکه چت نکنیم :|

من این پست رو نوشتم
امیدوارم وقتی میخونید وقت خنده باشه
برای احتیاط میزنم عدم نمایش در هوم پیج



تن دادن میلاد حبیبی

درخواست حذف اطلاعات

اگر تقدیر تن دادن به فرمان زلیخا بود
همان بهتر که دست گرگ می دیدم تن خود را




امسال توی مسابقه خنداننده شو دخترِ ه میگفت توی شمال که درس میخوندم سر 5 دقیقه چایی میذاشتی و دم میشد و آماده بود؛ اما توی شیراز 5 دقیقه فقط طول میکشه تا شیر آب کتری را پر کند. در همین راستا یکی از دوستان خوب وبلاگی مون که اهل شیراز هم هستند پس از 12 سال از عقد بالا ه روز عید غدیر عروسی . خلاصه اینکه یه کم شیراز سرعت همه چی پایینه و تقصیر این زوج جوان نیست و ما هم تبریک میگیم بهشون و برآشون آرزوی خوشبختی و رشد داریم. و و و


سلام؛ احوال تون خوبه؟ آهان این چند روز چون خونه خودمون نبودیم بیشتر تلویزیون نگاه می . یه گزارش تهیه کرده بودن که گرانی های اخیر چقدر بد شده برای زوج هایی که این روزها میخوان عروسی کنن. بعد توی گزارش یه خانم گفته بود ما عروسی کردیم بعد لذت ید ج ه رو توی دو سه سال از زندگی مشترک مون پخش کردیم یعنی همه اش رو یکجا ن یدیدم. به نظر من که کار قشنگی توو این گرونیا.



پست بزنیم

درخواست حذف اطلاعات
با صراحت میگویم: اگر داد نود و شش رییسی یا قالیباف رییس جمهور ایران شده بود و امروز، شهریور نود و هفت، دلار چهارده هزار تومن شده بود، اصلاح طلبان وضع را به حمله مغول تشبیه می کرد و مملکت را بهم میریخت. دقیقا مثل هشتاد و چهار تا هشتاد و هشت. |link|