رسانه
رسانه

متی ترانا و نراک



نظر شما ؟!

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله الرحمن الرحیم

آقاجون، ی نگاهی کن

دلم و راهی کن ...

دل من تنگه ..

همه در جریان پست های قرار طلایی هستید. نمی دانم چند نفر همراه این چله نشینی ها بودید.

این بار دلم می خواهد که شما بگویید برای قرارطلایی بعد چله نشین چه باشیم ؟!

وَ اِلی اللهِ تُرجَعُ الاُمور ...




کجایی ای ز جان خوش تر؟ **

درخواست حذف اطلاعات

هوالعشق

برای با خبر شدن از ماجرا روی این ستاره ها کلیک کنید *****

پ.ن : دل به جبرت داده ام ای گریه ی بی اختیار/ تا طلسم جبرهای اختیاری بشکند*

* رضا احسانی

** عراقی




قرار طلایی هفتم(پست ثابت)

درخواست حذف اطلاعات

« بسم اللهِ الرَّحمنِ الرَّحیم »

شنبه 11 بهمن تا 20 اسفند ماه

ان شاءالله در صورت حیات

سلام طلایی به همه قراری ها.

به گمانم دو سال پیش همین حوالی سال بود که دوست عزیزم کار فرهنگی پیامکی را در قالب چله نشینی های زیبایی برای گروهی از دختران پایه ریزی کرد. گروهی که ثواباً با هم در ارتباط بودند. یعنی اینکه نه همدیگر را می شناختند و نه از وجود هم اطلاع داشتند ولی شریک ثواب همدیگر بودند. برکاتی که به واسطه آن کار زیبا در زندگی آمد را هرگز فراموش نخواهم کرد. ان شاءالله اجرشان با خدا و عاقبت شان ختم به ارباب ...

+ گاهی اوقات این جا قراری برقرار می ولی خودم جا می ماندنم و خج زده.

نمی دانم چیزی در ذهنم هست که از گفتنش ترس دارم. قراری پیش بینی کرده ام که نمی دانم چه قدر از ما برایمان کاربردی خواهد بود. خودم بسیار محتاج آن هستم.

احترام به پدر و مادر و تسلیم فرمان و امر آن ها بودن مگر در زمانی که خلاف سخن و امر خداوند متعال باشد بارها و بارها تاکید شده است. ظرافت آن در حد " اوف " تمام وجودت را به لرزه خواهد انداخت. البته شاید برای بسیار از شما پیروی و تسلیم بودن این گونه راحت و آسوده باشد امّا حقیقتاً راه زیادی برای طی به منظور رسیدن به این مرحله دارم. این حرف ها را پای اعتراف به گناه و این ها ننویسید. بالا ه یک جایی می رسد که آدم گندش در می آید پیش خودش و مستاصل می شود برای بیرون آمدن از لجن زاری که با بی دقتی اش فراهم کرده است. در مراتب ولایت پذیری برای موفقیت در سطوح بالاتر باید حتمن از این سطح به خوبی و خوشی گدشت. بعد از رضایت خدا اگر رضایت این دو بزرگوار نباشد همه هستت، نیست می شود. همه چیز به دهانت زهر می شود و لذّتی که باید از امورات معنوی عاید و واصل شود هیچ گاه بدون رضایت و خوشنودی شان حاصل نمی شود.

+ اگر موافق باشند همه بزرگواران چله نشین احترام و اکرام والدین مان باشیم.

پ.ن 1: به انضمام خواندن دعای 24 صحیفه سجادیه

پ.ن 2: بار دیگر خودم و همه شما قراری ها را به گوش دادن این صوت ها که تفسیر و تاملی بر همین دعای شریف هستند توصیه می کنم.

جلسه اول ، جلسه دوم ، جلسه سوم ، جلسه چهارم ، جلسه پنجم ، جلسه ششم ، جلسه هفتم ، جلسه هشتم ، جلسه نهم

پ.ن 3: اگر در این باره صوتی در اختیار دارید لطف بفرمایید با هم شریک شویم ...

پ.ن 4 : وَ اجعَل طَاعتِی لِوَالِدَیَّ وَ بِرِّی بِهِمَا اَقَرَّ لِعَینی مِن رَقدَةِ الوَسنَان ... و اطاعت و نیکوکاریم را به آنان از خواب خواب آلوده شیرین تر قرار بده ...




یا صاحب ا مان

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله الرحمن الرحیم

پ.ن : سری بزنید اینجا رزق های خوب خوب تقسیم می کنند ...

السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا المرتضی ...

آی ادای احترام رو به رئوف

و الی الله ترجعُ الامور ...




بیهوده مخوان سکوتِ قبرستان را/صیاد همیشه در کمین، خاموش است*

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله الرَّحمنِ الرَّحیم

روی تشک های کنار اتاق به آرامی خو ده است. ما در آن یکی اتاق سه تایی نشسته ایم گل بگو و گل بشنو! صدای گریه اش بلند می شود. سراسیمه تمام قد می ایستد. عین مرغ پر کنده ای دور اتاق چرخ می زند. لحظه ای خودش را به کنار صندلی ها می رساند و ثانیه ای بعد می پرد توی آشپز خانه داد می کشد:« بابا کجاست ؟» . به پهنای صورتش اشک می ریزد و می لرزد. دوباره داد می زند :«بابام کوش ؟ » به کنار میز تلویزیون تکیه می دهد. مادر با عجله به سمتش می دود و او را در آغوش می گیرد. مهدی ... مهدی ... بیدار شو جانم داری خواب می بینی! جیغ می کشد، توی چشم های مادر زُل زده امّا صدایش را نمی شنود. مثل همیشه دستش را می برد پشت گردنش و محکم می خاراند. از خواب بیدار شده ... در آغوش مادر می لرزد و گریه می کند.

- مادر : چی شده؟! چه خو دیدی ؟!

+ مهدی : بابا ... [گریه نمی گذارد حرفش را تمام کند.]

- مادر : بابا چی ؟!

+ مهدی : بابا کجاست ؟ اونا بابام و بردند ... [اشک می ریزد]

- مادر : بابا بیرونه . کیا ؟! کیا بردنش؟

+ مهدی : سربازای ی حمله د به خونمون و بابا رو با زور و تفنگ بردند. من گریه داد زدم نبریدش ولی بردنش. می خواستند بکشنش ...[گریه می کند]

بی جان می افتد روی دامن مادر. مادر روی سرش دست می کشد، محکم بغلش می کند و می گوید که گریه نکند، بابا همین جاست می آید!

پ.ن 1 : وسط وارها آوار و خاک و بمب و ...

چه ی مانده که روی سر فرزندان مظلوم ... دست بکشد! کابوس شب و روز شان چیست؟رویای شان چه طور؟

پ.ن 2 : یک روزی یک دختری بهانه بابایش را گرفت ولی ...

پ.ن 3 : ما اینجا نشسته ایم گل و بلبل ... صلوات برای فرج

وَ اِلی اللهِ تُرجَعَ الاُمور ...

* میلاد عرفان پور




بگذار عمر در گذر عشق طی شود**

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله الرحمن الرحیم

:)

نشد ی پست طولانی بنویسم قبل رفتن، کلی کار بود روی سرم.

ماس دعا

دعا کنید این سری بر نگردم

و الی الله ترجع الامور ...




به دست غیر مبادا امیدواری ما/نیامده ست به جز ما ی به یاری ما*

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله الرَّحمنِ الرَّحیم

لازمه اثر گذاری حرف عمل است. پس اگر بیایم یک پست بلند بالا بنویسم در باب این که رفیقان شفیقم کالای ایرانی ب ید، مسلمن اثر نخواهد داشت چون خودم کمر همّت محکمی در این خصوص نبسته بودم تا کنون. حالا توجیه زیاد هست که بخواهم بگویم به فلان دلیل و فلان دلیل پی اش نرفته ام، یا مثلاً رفته ام و نیافته ام. ولی خُب مهم تر از همه این که حال و حوصله گشت و گذار میان بازار و این ها را که نداشته ام و اغلب هم دیگران برایم یده اند و من مصرف کرده ام. که نمونه اش همین بار آ یک بلوز بافتنی نصیبم شد که بعد از یکی دو بار پوشیدن، تازه دوزاری اسکناسم افتاد که یک عدد گربه غول پیکر با کلاهی به شکل پرچم دارد و کاشف به عمل آمد ظاهراً ترکی است یا نمیدانم یک قبرستانی توی همین مایه ها! یعنی من سراغ ندارم آدمی به شوتی خودم که بعد از یک ماه ملتفت بشود چه چیزی را صاحب شده.

حالا سخن رانی نکنم باز. سری بزنید به لینک های زیر و در این کار خوب و پسندیده شان شریک باشید و استفاده کنید. اجرشون با خدا.

1. ایران من ******

2. مامان با بصیرت ******

3. ایرانی یدن هایم ******

4. من یک متعصبم *****

5. ید کالای ایرانی ******

6. یک خواهش برادرانه *****

و الی الله ترجع الامور ...

* میلاد عرفان پور




در جریان باشید الان دارم نفس می کشم.

درخواست حذف اطلاعات

« بسم الله الرَّحمنِ الرَّحیم »

وبلاگ او را باز می کنم و از منوی بالا سر وب، اینستاگرامش را راست کلیک اُپن نیو تب می زنم. منتظر می مانم صفحه بارگذاری شود، امّا حوصله آن قدر نمی کشد و روی یکی از ع ها کیلیک می کنم. پای ع نظرات دوستان دیگر به چشم می خورد. برای ی حس کنجکاوی ام چند نفر را با راست کیلیک روانه نیوتب می کنم و می پرم توی صفحه اینستایشان. با چشم های گرد به ع ها زل می زنم.

نمایی از یک اتاق، چند ع دو نفره، سفره غذا، آشپزی، ع های دوستانه پیاده روی اربعین یک جناب و دوستانش، پسر آن آقای بزرگوار، خاطرات رنگ و وارنگ آن آبجی، نی نی ها و یک عالم موقعیت ها و آدم های مختلف که نه با دیدن شان تا پشت گوشم سرخ شد نه نیاز بود گوشه لبم را بگزم امّا حس می از شنفتن یک بوی عرق تند منگ شده ام، چشم هایم سیاهی می رفت. قدم زدن میان این ع ها رمقم را کشیده بود، روی صندلی ولو شدم، نفس عمیقی کشیدم و اینترنت را قطع تا ولوله ی به پا شده توی سلول های عصبی مغزم را سامان بدهم. در آن لحظه می دانستم در واقع بیشتر از آن که زالوی اینستا خونم را مکیده باشد، انرژی ام بابت مرور روزمره نگارهایم و شباهت شان با این نمایش بصری روزمره ها ته کشیده بود. این که حس ی تو هم یک طور زندگی ات را ... با این فکرها سر تا پایم گُر گرفت. آیا دیگران هم با خواندن این خط خطی ها چنین حسی برایشان تداعی می شده؟ چنین احساسی درون شان می جوشیده؟ اگر این طور باشد که باید ساعت ها سر تاسف تکان بدهم ...

پ.ن : روی صحبتم با تمام ع ها نبوده مطمئنن و این که قصد جسارتی به هیچ بزرگواری ندارم، منتهی نهیبش به خودم خورد با نوشته هایم. برای همین است که رغبتی به نوشتن این جا ندارم.

پ.ن : خاطرم نیست مدنظرم بود چه چیزی این جا بنویسم.

وَ اِلی اللهِ تُرجَعُ الاُمور ...




دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت/ آمدم نعره مزن، جامه مدر، هیچ مگو...*

درخواست حذف اطلاعات

«بسم الله الرَّحمن الرَّحیم»

یک ساعتی از اذان ظهر میگذرد.دسته ای شان را به جماعت خواندند گروهی هم بابت دیر رسیدنشان توفیق جماعت را از دست دادند.برای کمک به میم و شین میروم طبقه پائین ل هتل.شین تعدادی بسته گز روی میز شیشه ای جلویش چیده برای فروش.ناهار آماده شده ولی شین بابت پراکندگی مراجعات باید بشیند و منتظر بماند.مادر عزیزی می آید و مینشیند روی مبل کنار دستم.اخم هایش را در هم کرده و یک بند غُر میزند.نیم نگاهی به شین و گزها می اندازد و انگار که چیزی یادش آمده باشد با لحن تندی میگوید:«خانم سفارش ما چی شد؟! آوردین؟!» شین هم با خونسردی جواب میدهد که پسرتون گفتن ما گز نمیخوایم.مادر اخم هایشان گره کورتری خورد و تند تند حرف هایشان را ردیف می د.از همه جا بیخبر زل زل بهشان نگاه میکنم.بیخیال گزها شدند و حرف جدیدی روی زبانشان افتاد. «برداشتند ما رو بردن گردش گل و گیاه دیر آمدن مان دیرشد حیف حیف جماعت را بابت چیزهای بیخود از دست دادیم.» سعی که بفهمم از چی دلشان پر است و آرامشی ایجاد کنم:«چی شده حاج خانوم؟! » جواب میدهند:«هیچی بردنمان باغ .اتوبوس ما دیرتر از همه رسید.آمدیم وضو بگیریم بیاییم گفتند جماعت تمام شد.آخه اینها به چه درد میخوره من گردش میخوام چه کار؟! جماعت حیف شد. مون رفتن برای اینکه ما مون رو دقت کنیم.هیچی جماعت نمیشه.من همیشه باید م رو جماعت بخونم.دیروز آن پسر -خدا خیرش بده الهی هر چی میخواد خدا بش بده - من و برد مسجد و آورد بعدم گفت مادر برام دعا کنید خیلی دعا کنید.من براش کلی دعا ان شاءالله عاقبت بخیر بشه.» خوب که حرف هایشان را زدند شین بهشان می گوید:«مادر برید ناهار آماده است غذا بخورید.» حاج خانوم :«غذا میخوام چه کار کوفت بخورم.زهرمار بخورم.غذا میخوام چه کار.» این را می گویند و به سمت آسانسور میروند.

- ساعت حدود دو ظهر است.از اتاق می آیم بیرون.حاج خانوم دو فلاسک دستشان گرفته اند و به سختی به سمت راهرو می آیند.نزدیک تر میشوم.«چی شده حاج خانوم؟!»

-«میخواستم آب جوش بردارم.»

- رفتیم و با هم برگشتیم.حالشان اصلن مساعد نبود.از زانو درد با ماس راه میروند و از دل درد به خودشان میتابند.حالشان را میپرسم.ظاهراً بابت کولرهای ظهر داخل اتوبوس پهلو کرده اند.بهشان قول میدهم بروم پائین و بپرسم که چه طور میتوانند بروند درمانگاه.

- رفتم و برگشتم و یک ساعتی بعد توی ل هتل حاضر بودند.به طرفم می آیند و میگویند که موردشان را پرسیدم یا نه.با هم راهی درمانگاه میشویم. در طول مسیر کوتاه هتل تا درمانگاه سه چهار بار سوال میکنند که کی میرسیم و من هر بار فقط میگویم الان میرسیم همین جاست،که بار آ دادشان در می آید و می گویند:«خُب میگفتیم یکی از همین پسرها می آمد میبرد من و میرسوند.» بالا ه رسیدیم.همین جاست حاج خانوم.

- ویزیتی میگیریم و میبرمشان دم اتاق شیفت.میگم:«حاج خانوم من اینجا منتظرتون هستم.» که جواب میدن:«خب میخواین اینجا چه کنی بیا تو.» اصرار میکنم که بیرون بمانم.خانم مرا میبیند و هم میگوید که چه اشکالی دارد و بروم بنشینم.

- شروع میکنند با مادر صحبت کنند تا دستگیرشان شود چه شان شده؟! نهایتاً اینکه با حرفای مادر و حرفهای نصفه و نیمه من شروع میکنند به نسخه نوشتن.مادر عزیز جلد قرص های قبلی شان را در می آورند و رو به خانم میگویند که از این ها هم برایم بنویس. خنده ام میگیرد و میگویم:«عزیزم مادر بزرگ ،پدربزرگ ها همیشه ته جلد قرص شون رو نگه میدارن میبرن میگن بازم براشون بنویسه.» حاج خانوم لبخندی میزنند و میگویند «باید اینا رو بخورم م برای تیروئید داده.امروز صبح یادم رفت بخورم حالا اعصابم د شده.» خانم رو به من می کند و در دفاع از ایشان می گوید:«اینا ناب هستند تک هستند دیگه مثل شون پیدا نمیشه.الان کی همچین آدمایی داریم.» بحث کش پیدا میکند و به اینجا میرسیم که ایشان سوال میکنند که برای چه حاج خانم آمدند ؟!و اینکه آیا مسافرند؟! توضیح میدهم که از خانواده معظم ی هستند و ایشان مادر شهید باقری اند.حاج خانم پی حرفم را میگیرند و خودشان شروع میکنند به توضیح دادن.« سه تا از پسرام شهید شدن.دوتاشان دانشجو بودن. یکی شان اینجا. یکی شان هم صنعتی شریف میخواند.آن یکی دبیرستانی بود.هفده سالش بود.همه شان نخبه بودند.درسشان خوب بود.خیلی خوب بود.» ناباورانه شاهد صحنه ای هستم که هیچ وقت تصورش را هم نمی .خانم جینگیل گوله گوله اشک میریزند و خوب محو حرف های حاج خانم شدند.«گفتید یکی شون 17 سالش بوده؟! چه قدر جوون... اونا جوون بودن امروزم جوون داریم.همه درگیر ی ری چیزهای بیخود شدند.مد و پرستیژ و علافی و ...»آنقدری هیجان زده بودند که جمله بندی های دست و پاش ته شان توی ذوق میزد.شگفت زدگی مانع از این میشد که احساسشان در قالب کلمات برای همراهی با مادر بیرون بریزند. مادر میگه:«اون ها اینجا براشون تنگ بود.اون ها بزرگ بودن نمیتونسن اینجا بمانن.رفتند.رها شدند راحت شدند.برای روح بزرگشان این دنیا کوچِک بود.»

نوشته شده در : دوشنبه , 31 شهریور 1393 , 17:00

وَ الی اللهِ تُرجَعُ الاُمور ...

* مولوی




فاستبقوا الخیرات ...

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله الرحمن الرحیم

این جا رزق های معنوی در انتظارتونه

بفرمایید کار خیر

آبجی هُما معرف حضورتون هستن که :)

سلامتی و عاقبت بخیریـش صلوات




من + او = ما (5)

درخواست حذف اطلاعات

379

خیلییییی مختصره، منتهی به نظرم برای تازه متاهل ها صحبتای خوبی بود.(+)

پ.ن : دوتا کتاب هست در این زمینه که به نظرم خیلی خوب بود. البته ناگفته نماند که غربی هستند، منتهی اگر موقع خوندن خودتون تجزیه تحلیل کنید، خیلی راحت متوجه می شید کجاهاش مفیده به ح ون.

+ آنچه ن باید درباره ی مردان بدانند (از شما چه پنهون که من این یکی رو فقط خوندم. حالا در مورد اون یکیش هنوز نخوندم که ببینم چه طوریه.)

+ آنچه مردان باید درباره ی ن بدانند

- نوشته باربارادی آنجلیس، ترجمه: مینا ی

وَ اِلی اللهِ تُرجَعُ الاُمور ...




من + او = ما (7)

درخواست حذف اطلاعات

بِسمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحیم

انتخاب آسمانی و زندگی مشترک ... حاج آقای پناهیان ... ( کلیپ تصویری + ) ( صوت + )

کلید طلایی زندگی مشترک ... حاج آقای پناهیان ... ( کلیپ تصویری + ) ( صوت + )

چهار اصل برای افزایش محبت در زندگی ... حاج آقای پناهیان ... ( کلیپ تصویری + ) ( صوت + )

زن و مرد، رابطه ها و ضابطه ها ... ( کلیپ تصویری + ) (صوت + )

پ.ن: خیلی عالی بودن.

پ.ن: dvd این مطالب رو هم اینجا برای فروش گذاشتن. اینجا

وَ الی اللهِ تُرجَعُ الاُمور ...




آبنبات شیرینی که به خورد قلبم داد ...

درخواست حذف اطلاعات

«بسم الله الرحمن الرحیم»

پشت رول نشسته بود و به جاده بی سروته چشم دوخته بود، البته انگار دهانش را و حتّی دهان مان را هم دوخته بودند. هوا خودِ جهنم بود و سکوت مان هم شده بود هیزم و آتش بیار معرکه .
چند دقیقه ای به همین حال می گذشت که بالا ه، او با شلیک سوالاتش به طرفم، سر حرف را باز کرد. یک طور خوبی هر کدام مان داشتیم روی خط خودِمان پیش می رفتیم که بحث داغ شد و رسید به نقطه ی حساسیت من و او. نقطه حساسیتی که منطق او را می کشت و به طرف لج بازی هرچه بیش تر هُلش می داد. صدایم که لرزید و تپش قلبم که سرکشی کرد فهمیدم ادامه این زیاده گویی ها از طرف من و کش دار شدنِ بی منطقی های او، بحث بی خودمان را روانی تر خواهد کرد، با این حال عنان اسب خشمم از دستم رها شد و صدایم یا بگویم صدایمان برای هم بلند شد. تو انگار کن که آن لحظه فکر می کردیم هر که بلند تر حرفش را توی مغز دیگری بکوبد، بیش تر حق با اوست ...
رویم را سمت شیشه ماشین و خودم را مشغول منظره و بی آب و علف بیابان و عین دختر بچّه ها زدم زیر گریه. می دانی اصلش نباید عصبانیت ما زن ها را جدی بگیرید و سرمان داد و هوار کنید چون دختر بچّه که این چیزها سرش نمی شود، قلدری اش را که کرد برای آرامش قلب کوچکش می زند زیر گریه تا زیر بار فشارها دوام بیاورد.
.
.
.
داشتم اشتباهات و بی فکری های اوی َم را شماره می تا این کینه ای که لحظه ای بختک شده بود و افتاده بود به جانم را بزرگتر و برجسته تر کنم تا آن جا که شهامت َش را داشته باشم برگردم و توی صورتش بگویم "بعداً جواب خدا با خودِ خودت. من هیچ کاره بودم این وسط " امّا آن عاقله زن درونم سر رسید و دست کشید روی سر آن بچّه دختر و رگ خوابش را ید. دخترم را یاد محبّت ها و مهربانی های اوی َم انداخت. گفت که او به گردنم حق دارد و دوست داشتن هایش را توی این مدّت به خاطرم آورد.

کلیک کنید روی ع

شیرین تر از همه بین ناز و نوازش هایش آن آبنبات خوش مزه ی ذکر "حسبنا الله " ی که قبلاً به خورد قلبم داده بود را به یادم آورد و گفت: "یادت هست نازنینم، به تو گفته بودم تا او نخواهد برگی از درختی نمی افتد. توکلت باید سفت باشد، محکم باشد." و دست کشید روی صورتم و رد خیسی را از چانه ام تا پیش پلکم پاک کرد. تسبیح را گذاشت لای انگشتانم و گفت: «حالا بگو مثل همیشه، با من تکرار کن " السلام علیک یا مولاتی یا فاطمة ا هرا اغیثینی"» ذکر که از دهانم بیرون ریخت دانه های تسبیح برای شمردن صلوات ها یکی یکی از زیر انگشتانم سُر خورد ...



صلوات

وَ الی اللهِ تُرجَعُ الاُمور ...




نیمه گمشده ی من نه زیادی نه کمی

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله الرَّحمنِ الرَّحیم

قرآن را باز می کنم و به سفارش خانم "ف" سوره نور را می آورم. خلوت و سکوت درونم با صداهای زیر و بم اطرافیان ش ته می شود. چند آیه اوّل را چند باری می شود که توی دهانم قرقره می کنم، صدای بابا می آید، یا الله ... عاقد هم آمد ...

بسم الله الرحمن الرحیم ولاحولَ ولا قوةَ الا بالله العلی العظیم الحمد لله رب العالمین وصلاة و سلام علی سیدنا و نبینا ابالقاسم محمد ... بوی عطر محمدی بلند و کشیده ی هجاهای صلواتِ حاضرین، توی فضای اتاق می پیچد و مستم می کند ... صلی الله و علیه و علی اهل بیته ... صدای پچ پچ زن هایی می آید که به جان قندها افتاده اند و خوشحالی شان را با ساییدن کلّه قندها، روی پارچه دور نقره دوز بالای سرم ریز ریز خالی می کنند ... الطیبین الطاهرین المعصومین المنتجبین لا سیّما بقیة الله فی الارضین روحی و ارواح العالمین لتراب مقدمه الفداه و عجل الله تعالی فرجه الشریف ولعنت دائمة علی اعدائهم اعداء الله من الآن الی قیام یوم الدین ...قال رسول الله صل الله علیه و آله و سلّم ... صداهای ممزوج شده ای توی سرم می پیچد ... النِّکَاحُ سُنَّتِی فَمَنْ رَغِبَ عَنْ سُنَّتِی فَلَیْسَ مِنِّی ... رسیده ام به آیه ی 11 سوره نور، نمی دانم باید گوشم به عاقد باشد یا قرآنم را بخوانم ... دوشیزه محترمه سرکارخانم ... به من وک و اجازه شرعی بدهید تا شما عقد نمایم به عقد نکاح همیشگی و دائمی و ان شاءالله تعالی مادام العمر برای جناب آقای ... به صداق و مهریه لازم الاداء یک میلیون ریال هدیه ظاهری یک جلد کلام الله مجید، 262 ریال و نیم رایج به عنوان مهرالسنة مادر ما حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها، یک جام آیینه و شمعدان، ... [باقیش بدآموزی داره ندونین بهتره] آیا از طرف شما بنده م... چندبار دیگر هجاهای آیه ی 11 سوره نور توی دهانم خیس می خورد و حالا می رسم به آیه ی 15، نمی دانم این بله را کی باید بگویم، خدایا من از این گل و گلاب بازی ها هیچ سر در نمی آورم، امیدوارم خیت کاری نکنم... زن های پر چانه ی بالای سرم همه لب هایشان بهم دوخته شده و هیچ کلام راهنمایی از دهانشان بیرون نمی ریزد، اَه معلوم نیست چه شان شده، خب گلی گل چیزی پیش بکشید، توی همین فکرها هستم که عاقد با تُن پر خنده اش می گوید: "بگید رفته گل بچینه" وسط کلام شان شکر، "میم" می پرد وسط و می گوید: "عروس رفته گل بچینه" ... خُب بسم الله الرحمن الرحیم و به ی نستعین انه خیر ناصر و معین دوشیزه محترمه سرکار خانم ... در این شام میمون و مبارک شام تولد حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیها ... انگار که سردی فضای اتاق با لبخند عاقد باز شده باشد، همه پچ پچ های نه شروع می شود و صدای زیر گریه ی ممتد نیایش روی اعصاب خط می کشد... "میم" به "میم" می گوید پس چرا آن وقت زبان باز ن د به گفتن :"عروس رفته گل بچینه" که "میم" می گوید: "راستش من داشتم توی باقالیا سیر می "... اسم حضرت را که می آورند قند ته دلم ریز ریز آب می شود و آرام می گیرم، یاد قول و قرارهایم با ایشان می افتم و خنده هایی که توی خواب فهیم روی لبهایم نشسته بود... هجاهای بلند صلوات حاضرین می ریزد توی اتاق، مثل همیشه صدای صلوات بابا گُل از همه بلندتر است، این صدا یعنی او کنارم هست و خوشحالی و رضایت از تُنش روی قلبم می نشیند... آغاز دهه کرامت که به عنوان روز دختران نیز نامگذاری شده است اجازه بفرمایید تا شما را عقد نمایم به عقد نکاح همیشگی برای آقای ... به صداق و مهریه لازم الاداء ی که برای شما قرائت نمودم آیا از طرف شما م؟ ... باز هم سکوت چند ثانیه ای و عاقد می گوید: "بوگوین رفته گُل بیارِد" صدای میم و میم بلند می شود: "عروس رفته گلاب بیاره" ... نمی دانم چندتا از این گل و گلاب های دیگر در راه است... وقت برای دعا می ماند؟ خیلی ها ماس دعا داشتند و خیلی ها توی خاطرم بودند... به مغز لهیده ام می رسد که برای خودمان دوتایی یک ده دعا کنم... بسم الله الرحمن الرحیم و به ی نستعین انه خیر ناصر و معین «اللهُمَ صل علی فاطمةَ وَأَبیِها وَبَعلِها وَبَنیها وَالسِّرِّ المُستَودَعِ فیها بعدد ما احاط به علمک» ... صدای جیغ جیغ نیایش که دارد توی بغل مادر فشرده می شود تا فضولی هایش را مانع شود توی مغزم فرو می رود، حیف از خ که این طور نابود شد و زمان دارد می گذرد، خدای من باید برای دوستانی که ماس دعا گفتند تک تک دعا کنم، اَه گفتم قبل از عقد اسم بچه ها را روی یک چیکه برگه بنویسم امّا خوب دستم شلوغ بود و وقتم تنگ... طاهره، آ.ن، ...، منورالفکر، زهرا جیگر، صادق :)، زهرا، مامان میم، بابا گل و مامان، آبجی میم، باران نم نم،سمانه.ع، لیلا، مریم وب خ ، جناب محتسب، جناب صفر کیلومتر، جناب رسولان، زبان سه نقطه ها، مجردان عالم و... [ادامه داشت ها ولی حالا همین ها رو نوشتم واسه زینت متن. اعتراضم وارد نیست، گفته باشم. رقیه اسمت اون آ ا اومد چرخید توی ذهنم آبجی. :دی] دوشیزه محترمه سرکارخانم ... اجازه بدهید تا شما را عقد نمایم به عقد نکاح همیشگی برای جناب آقای ... به صداق و مهریه لازم الاداء ی که برای شما قرائت نمودم و به امضای شما و بستگان شما نیز رسیده است. "آقای .. خودتون و اخویاتون اجازه بدین بشون، مادِرِدونه ایشون؟حاج خانوم هرکی هس بزرگترن، طوری نی حالا خودِدونم اجازه میدین." ... صدای بابا گُل و آقاجان بلند می شود: " بله، بفرماید باباجون، بفرماید" ... تمام هول و هراس عالم می ریزد ته دلم. آب دهانم را قورت می دهم و با دلگرمی که از صدای بابا و آقاجان نشست به جانم، همان طوری که هزار بار توی خاطرم تمرین کرده بودم راحت تر از همه خیال پردازی هایم گفتم: "با توسل به زمان و حضرت زهرا، با اجازه پدربزرگا و مادربزرگا و پدر و مادر عزیزم بلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه" بغض بیخ گلویم را چسبیده بود و ... انگار کن پرتغالی توی گلویت مانده باشد.

دی شب [25 مرداد] ساعت 22 - فکر کنم. -

پ.ن1: نمی دونم چی بنویسم. فقط ماس دعا داریم از همه تون. از همه

پ.ن2: هیچی فقط یادم رفت بگم اگر متن عربی مشکلی داشت بگید تا درستش کنم. خوب بلدش نیستم.

پ.ن3: ی حرفی مونده توی گلوم خیلی وقته اگه نگم خفه می شم. اونم این که، اگر پسرای محترم رفتید جایی خواستگاری و مهریه نشد اون 14 سکّه ای که می خواستید، لطفاً مبنا رو بر بی فرهنگی خانواده عروس خانم نگذارید. چیزی که خوندم و شنیدم از پسرای حقیقی و مجازی

پ.ن4 : دوست نوشت :)) (شرح یک دوست از این دو نفره شدن ها) ی دونه ای بارانِ من

وَ الی اللهِ تُرجَعُ الاُمور ...




تو فقط صداش کن*

درخواست حذف اطلاعات

379

اگر کارت گیر افتاد، را صدا کن!

دامنش را که گرفتی، مشت کوچکت را باز می کند و :)

حاجتت را اگر به صلاحت باشد می گذارد توی آن مشتِ کوچک.

پ.ن : توسل به حضرت معصومه سلام الله علیها یک جور خاصی جواب می دهد.

جان اند دیگر :)

نذر 14 هزار صلوات کنید هدیه به ایشان

(البته این عدد و رقم را خودم امتحان ، اصلش شاید کار شما با کمتر از این هم راه افتاد :) )

گره کارهایتان باز می شود.

وَ اِلی اللهِ تُرجَعُ الاُمور ...




مغز نخودی

درخواست حذف اطلاعات

379

خیلی راحت در عرض یک هفته به این همه متقاضی وام ید خودرو می دهند امّا ...

احمقانه است که مقابل آن وام خودرو

یک عالم زوج در صف گرفتن وام ازدواج هستند و خدا آگاه است که چه موقع نوبت شان می شود.

تازه آن هم چه قدر؟ یک پنچم هزینه ای که برای ید خودرو داده می شود.

وَ الی اللهِ تُرجَعُ الاُمور ...




موجودات دوست داشتنی1

درخواست حذف اطلاعات

379

ما زن ها موجوداتی هستیم دوست داشتنی و مشتاق دوست داشته شدن. از همان صبحی که برای بستن قامت صبح به عشق اوستا کریم چشم باز می کنیم تا خود شب که در رخت خواب گرم و نرم مان آرام می گیریم، هر لحظه در حال دلتنگ شدن هستیم. دلتنگی همیشه هست، تنها چیزی که این وسط تغییر می کند، حجم دلتنگی ست و دیگری علّت دلتنگی ها. ما دائماً دلتنگ دوست داشتنی هایمان هستیم. مادر، پدر، خواهر، برادر، دوست ... و همسر [البته به ترتیب گفته شده دقت نکنید ;p]

یک زن در حالی که نمک و ادویه غذایش را اضافه می کند، لباس جدیدش را می دوزد، کتاب می خواند، خانه را جارو می زند، با مادرش صحبت می کند و یا هر کاری که فکرش را ید، هم چنان مشغول دلتنگ شدن است، لابه لای همه این ها همیشه فرصت کافی دارد برای دلتنگ شدن و فکر به آن هایی که دوست شان دارد. یعنی این دلتنگی و دوست داشتن قابل تفکیک از لحظاتش نیستند، در واقع تو دلتنگی و غذا می پزی، تو دلتنگی و لباست را می دوزی، تو دلتنگی و خانه را جارو می زنی... حتّی یک وقت هایی هست که طرفت کنار دستت نشسته امّا باز هم دلتنگش می شوی، و این خلق و خوی نه یک وقت هایی هست که اساسی کار دستت می دهد. :)

مردها امّا وقتی مشغول کار و بارشان هستند یا با هیجان غیرقابل وصفی نگاه شان به اخبار شبکه های سیما و یا فوتبال کوک زده شده و یا هر فعالیّت دیگری، نمی توانند درگیر این دلتنگ شدن ها باشند، مگر این که فراغت بالی برای شان فراهم شود و بتوانند آن قلب های کوچک و سلول های عزیز خا تری مغزشان را درگیر دلتنگی ها و ... کنند. ;p و این وسط گاهی ابراز دلتنگی های پی د ی به ایشان، برای خودت می شود یک حس نا خوشایند، انگار که وسط امر مهمی مزاحم دیگری شده باشی و تمرکزش را به هم ریخته باشی. البته که برای بخش مردانه حرف های م و این حسی که دارم باید خود آقایان تایید یا تکذیب کنند.

پ.ن : حالم از گیر افتادن میان روزمرگی ها بهم می خورد، دعا بفرمایید.

و الی اللهِ تُرجَعُ الاُمور ...




این عشق کجا بود که ناگه به میان جست؟*

درخواست حذف اطلاعات
بسم الله الرحمن الرحیم از شدت فکر و مرور خوانده ها و شنیده ها، مغزم مچاله شده بود، طوری که قدرت تصمیم گیری نداشتم. چون هرچه دست و پا می زدم ورودی های مغزم با پیش فرض های پستوی ذهنم جفت و جور نمی شد، از نظر فهم محدود من یک جای کار می لنگید! چه طور ممکن بود؟ به این سرعت! شاید اغراق می کنند. مگر می شود با یک جمله، با یک عبارت همه چیز زیر و رو شود؟ لابه لای رفت و آمد سیاه لشکرهایی که در زندگی هر دختری می آیند و می روند، هر بار که از یکی شان - دوستانم- می پرسیدم چه کار کنم؟ چه طور انتخاب د؟ چه شد که به این جا رسیدند؟ جواب های مختلفی می شنیدم که هر کدام تکمیل کننده هم بودند، امّا نکته ی جالبی میان انبوهی از تجربیات و راهنمایی ها همه شان بود که میشد نقطه اشتراک، میشد ناحیه هم پوشانی حرف های همه شان. نکته ای که وقتی به آن فکر می با هیچ جای وجودم قابل درک نبود! چه طور می شود؟ چه سیری اتفاق می افتد؟ یعنی فقط لحظه ای طول می کشد و بعد تو ... با همه این ها قلباً به این مسئله رسیده بودم که دوست داشتن پیش از ازدواج، آن هم به معنایی که تا به حال از این طرف و آن طرف به خوردمان داده شده، مطلقاً بی خود است و مایه بدبختی، چرایش هم برای همه مان واضح، امّا باز هم درک درستی نداشتم از این که می گویند با عقل جلو برو و بعداً احساست را درگیر کن، تا همان ابتدا کَر و کور نشوی و بتوانی با چشم باز ببینی و انتخاب کنی. حتّی آن مواقعی که به دوستانم م می دادم و این ها را برایشان تکرار می ، خودم عمیقاً درکشان نکرده بودم . همیشه در تعجب بودم که یعنی چه با یک جمله دختر و پسر مهرشان به دل هم می افتد؟ به قدرت خدا شک نداشتم امّا این جمله برایم غریب بود: «محبّت و دوست داشتن هدیه ایست که خداوند متعال بعد از جاری شدن خطبه محرمیّت به دل زوج می اندازد.» همه این ها گذشت و ماجرا رسید به زمانی که قرار شد همه چیز را عینی تجربه کنم و با گوشت و پوست و خونم لمس کنم. لحظاتی که تا آ عمر فراموش نخواهند شد. زمینه آشنایی ها فراهم می شود و دو طرف حالا مقابل هم هستند تا بگویند و بشنوند و دیده شوند، حالا شماها، دو مجموعه هستید از ویژگی های مختلف یک انسان، یک بنده که باید هر مجموعه مورد پسند دیگری واقع شود. تفکرات، ارزش ها، اعتقادات، فرهنگ، اخلاق، صدا، قیافه و ... بعضی ها می گویند زمان مواجهه با مجموعه مقابل شان دست و دلشان لرزیده و از همان اوّل کلیاتش را پسندیده اند :) و البته گروهی هم هستند که به مرور حس کمرنگی درون شان ایجاد شده تا این که نرم نرم به این نتیجه رسیده اند که پسند اتفاق افتاده :) این پسندیدن به معنای عاشق شدن و دوست داشتن نیست، به معنای همان پسندیدن است نه بیش تر، تفاوت این دو را انی که از این مرحله گذشته اند خوب می فهمند. :) آن ی که مورد پسند واقع شده با این فرض است که شما زوایای پنهان او را ندیده اید و از آن ها بی اطلاعید پس همه آن پنهانی ها را به خدا س اید و توکل تان را سفت و سخت کرده اید، دل به دریای بی کرانه لطف الهی زده اید و بر مبنای معیارهای خداپسندانه تان باقی ماجرا را به خودش س اید، در واقع شما با یک معامله ی با خدا طرف مقابل تان را پذیرفته اید. قرارهای اولیّه گذاشته می شود و نهایتاً اتفاق شیرین جاری شدن خبطه محرمیّت. :) از چند نفری شنیده ام که بعد از خوانده شدن خطبه حس آشنایی دیرینه ای با همسرشان داشته اند و آن غریبه چند دقیقه قبل، برایشان به یک آشنای ازلی تبدیل شده، امّا حقیقتاً برای من چنین اتفاقی رخ نداد و از شدّت خج تا پایان مراسم نفس عمیقی هم نتوانستم بکشم. درست است که بعد از خواندن خطبه شما دیگر به اذن الهی محرم می شوید امّا مهر و محبّت ثانیه ای به دل انسان نزول نمی کند، بلکه باید زمان بگذرد تا به لطف الهی و تلاش زوجین محبّت میان شان برقرار شود. اینجاست که بعد از گذر زمان آن عشقی که از آن صحبت می شود، نرم نرم خودش را نشان می دهد و حالا محبّت و دوست داشتنی (مودّت و رحمتی) بر دل ها حاکم می شود که تا به حال نظیر آن را نچشیده ای و با هیچ تجربه ای که شاید پیش از این داشته ای قابل قیاس نیست. عشقی که با وجود دیدن نقاط ضعف و قوت طرف مقابل درون تو شکل گرفته و اگر از آن مراقبت کنید به فضل الهی روز به روز بیشتر خواهد شد. پ.ن1: ان شاءالله که بهترین همسران نصیب شما مجردان گرامی بشود. پ.ن2: عمری بود در مورد ازدواج و حرف هایی که نزده مانده باز هم می نویسم. اینکه چه قدر غول شده برای همه، یا بگویم غولش د. وَ اِلی اللهِ تُرجَعُ الاُمور ... #محبّت/ #دوست داشتن/ #ازدواج/ #جاری شدن چند کلمه/ #باور/ #اعتماد/ #تلاش/ #زمان بَر/#نه همان اوّل بدو خواندن.../#عشق/#غیر قابل قیاس/# نچشیده ای/ .... * وحشب بافقی (من بودم و دل بود و کناری و فراغی/ این عشق کجا بود که ناگه به میان جست؟)



موجودات دوست داشتنی2

درخواست حذف اطلاعات

379

زمانی که همسرتان محبّت درونش گُل کرده تا با شوق در کارهای خانه کمک تان دهد و کمی از بار خستگی هایتان را با خودش تقسیم کند، به هیچ وجه با غُرغُر های نه ذوقش را کور نکنید. شاید او نتواند به خوبی شما بعد از شستن ظرف ها کل سینک ظرفشویی را بشوید و مرتب کند، شاید نتواند به دقت و ظرافت شما ظرف ها را بسابد، شاید نتواند بعد از تمام شدن کاری که در حال انجامش بوده به خوبی همه جا تمییز کند و برق بیاندازد و نهایتاً ریخت و پاشی صورت بگیرد، ولی لطفاً برجکش را نزنید (نزنیم)و غرورش را با گفتن این حرف ها لِه نکنید(نکنیم). (ایششش، از پس یه کار ساده هم بر نمیای/ وای امان از شما مردا، تا یه کاری می خواین واسه آدم انجام بدین تازه دوباره کاری می شه، زحمت آدم دوبرابر میشه/خوب ما هستیم و گرنه شماها از پس خودتونم بر نمیومدید/توی اداره تونم همین جوری کارها رو تحویل می دید؟) با محبّت از او تشکر کنید و از بابت این که با وجود خستگی کار بیرون از منزل به شما کمک داده، از او تعریف کنید و بگویید که چه قدر خوشحالید از داشتن چنین همسر قدرشناس و زحمت کشی. بعد از این ها خیلی آرام، بدون این که غرور مردانه اش را لِه کنید و شخصیتش را ترور کنید، بگویید که الان هم از کارش راضی هستید امّا اگر فقط همین نکته کوچک(انتقادی که دارید به نحوه و کیفیت انجام کار ایشان) را هم مد نظر داشت عالی می شد.

اقتدار و احترام همسرانمان را حفظ کنیم.

دقیق و ریز بین بودن، ظرافت داشتن در انجام کارها و مشابه این ها جزئی از ویژگی های شخصیتی خانم هاست، پس بر مردها ده نگیریم و شاکی نباشیم، تفاوت ها رو بپذیریم و با صحبت های مسالمت آمیز دنبال راه حل باشیم.

:) ان شاءالله که عامل باشم.

وَ الی اللهِ تُرجَعُ الاُمور ...




گروه های استانی من ایرانی ام

درخواست حذف اطلاعات

379

سلام :)

پیشنهاد می کنم اگر تلگرام دارید، در کنار همه کانال های خوب دیگر تان این ها را هم اضافه کنید.

گروه من ایرانی ام-بانوان اصفهانی

https://telegram.me/joinchat/cbmhtd6iuuomwq646xlapw

گروه من ایرانی ام-بانوان کرمان

https://telegram.me/joinchat/ba7bjgb81s0kbgs_o-06ga

من ایرانی ام-خانوم های گیلانی
https://telegram.me/joinchat/buz1hz5pqic09wokyczs4q

گروه بانوان قم-ایرانی ام

https://telegram.me/joinchat/byve5gx3l8m_0krq-fg5gg

من ایرانی ام-خانمهای شیراز

https://telegram.me/joinchat/byydmz5udvzjglwrizzumq

من ایرانی ام-خواهران خوزستان

https://telegram.me/joinchat/ajqjwz42vxwsmbh40wr7ma

من ایرانی ام-بانوان اسان رضوی

https://telegram.me/joinchat/cbqurt4xzazcvdijdcogcq

گروه من ایرانیم- خانمهای
استان مازندران
https://telegram.me/joinchat/djhxjwjkbhjcay8xwicwfa

گروه من ایرانیم- خانمهای تهران

https://telegram.me/joinchat/am9bajvtun9ygisebgjasa

به درخواست دوستان و در راستای شناسایی مراکز فروش کالاهای ایرانی در شهر های دیگر، شعب من ایرانی ام در دیگر استان ها زده شد تا با کمک خود همشهریان فروشگاه ها و مراکز بیشتری شناسایی شود
معرفی اصلی و اطلاع رسانی و طرح شبهات و پاسخگویی ها.. همچنان در من ایرانی ام اصلی صورت میگیرد.

قوانین این گروه ها نیز مانند گروه اصلی است.
با عضویت در این گروه ها پیام های قبلی نمایش داده نمیشود پس کمی صبوری کنید

خدا نیاورد آن روزی را که به خودمان بیاییم و ببینیم چه قدر دیر شده برای عمل به حرف ولی امرمان.

# ید کالای ایرانی

وَ الی اللهِ تُرجَعُ الامور ...