رسانه
رسانه

متی ترانا و نراک



دعای اضطراری

درخواست حذف اطلاعات
بسم الله الرحمن الرحیم
میشه مثل همیشه دعامون کنید. فردا صبح قراره یه خبری بهم بدن. شرحش و توی پیامک خواستم بنویسم جا نشد. :| نیست من دلم نمیاد روده درازی نکنم.
والی الله ترجع الامور...



گفتمش مبارک باد بر تو این مسلمانی *

درخواست حذف اطلاعات
بسم الله الرحمن الرحیم
بعد از مدت هاااااااا بالا ه جوانه های امیدی امروز درونم جوانه زد و من حالا احساس می کنم که خوشبخت ترین آدم روی زمین هستم.
امروز صبح با کلی غرو و لند از خواب دل کندم و از درونم خودم را با های مختلف بمباران می . آن قدر که ترکش هایش توی مغزم فرو می رفت و می گفت بیا خوبت شد، حالا برو زنگ بزن ببین چه برخوردی با تو می شود. برو برو زنگ بزن و باز هم بهانه بیاور که چون ال شد بل ن و خلاصه این که پاهایم را به زور کشیدم تا پای تلفن و هر طور بود زنگ زدم.
صدایم خواب آلوده بود. گوشی را قطع و چندتایی سرفه ، بعد هم شروع تمرین که اگر تلفن را جواب دادند چه بگویم. با خودم عهدو پیمان بسته بودم که این بار ابدا اجازه نداری بهانه بتراشی و توجیح کنی. صرفا یک معذرت خواهی اگر لازم شد نه بیشتر.
بار اول که زنگ زدم ی گوشی را بر نداشت. خوشحال بودم که جواب ندادند. نفس عمیقی کشیدم و رفتم رد کارم. چند دقیقه بعد باز با زور درونم را بردم نشاندم پای تلفن و خواستم که یک بار دیگر زنگ بزند. طفلی خیلی استرس داشت. اما چاره ای نبود باید زنگ می زد، بالا ه ته تهش این بود که یک دوتا تیکه ای هم بارش می کرد. دختر درونم را دلداری دادم تا زنگ زد ...
اوووه ه ه ... گوشی را برداشتند. بعد از همان احوال پرسی اول شان، زبانم درست توی دهانم نمی چرخید و تن صدای خش دارم به زور شنیده می شد. اما امان از سر کلمه ها و وای از انرژی که از فوتون های آوای کلام ی به سویت پرتاب می شود. احساس ی را داشتم که در جایی گرسنه و تشنه سرگردان است و با نیمه جانی که برایش مانده کلون دری را کوبیده. در خانه ای که جز ارواح امیدی نیست ی در آن س تی داشته باشد. خانه ای در روستایی متروک ... اما همین که در را می کوبد ی با نعمت های فراوان در را به رویش می گشاید. تا چند ثانیه در سکوت و با دهان باز گوش می . فقط می توانم بگویم که خدایش ایشان را خیر دهد. خیر کثیر. ان شاءالله که حاجاتش همه برآورده به خیر گردد.
آه!! قرار شد به خاطر این که مهلت تحویل پروپوزالم خیلی وقت است گذشته، چاره ی زیباتری برایم بی شند و به گروه درخواست بدهند تا من به صورت آموزش محور فارغ حصیل شوم.می توانم از شما خواهش کنم که برایم دعا کنید?!
*قنبرلو



فصل جدید

درخواست حذف اطلاعات
بسم الله الرحمن الرحیم
ان شاءالله میام از حال و روزم می نویسم. پست قبلی سراسر افسردگی بود،گفتم صفحه اول نباشه ح ون گرفته بشه با دیدنش.
ماس دعای فرج
و الی الله ترجع الامور ...



زَر بدست طفل دادن ابلهیست|اشک را نذرِ غمِ دنیا مکن....*

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله الرحمن الرحیم


1
اول از هر چیزی ممنونم از تک تک شما دوستان و بزرگواران که به بنده محبت داشتید. اجر شما با زمان عج الله تعالی فرجه الشریف
2
اصلا نمی دانم گفتن از حال و هوای روحی و جسمی ام آن هم این قدر روشن و واضح، این جا میان دید مردان و ن کار درستی بود یا نه! اما امیدوارم که کار اشتباهی را مرتکب نشده باشم.
3
دوشنبه هفته قبل به خاطر ادامه پیدا بیماری با مطب تماس گرفتم و از سوال که مراجعه کنم یا نیازی نیست، که گفت بله حتما تشریف ببرم.
چند دقیقه بعد یادم افتاد فراموش نوبت بگیرم، تماس گرفتم و گفتم نوبتی می خواهم، گفت نوبتی نداریم، برای همین دوباره به حال بدم اشاره ای . خلاصه که گفت حتما بروم.
رسیدم مطب اما بر خلاف انتظارم آنچنان شلوغ نبود. به عنوان آ ین نفر برایم نوبت زد.
آن قدر منتظر ماندم تا به جز دو سه نفر دیگر ی توی مطب نبود. از نشستن روی صندلی کلافه و خسته بلند شدم که اشاره کرد بروم داخل.
وقتی مقابل نشستم، سندرم پاهای بی قرارم شدیدتر شده بود و با عجز و لابه شرح حال می دادم. هم از وضعیتم تعجب کرد و پرسید که تا به حال سابقه داشته این طور باشم یا نه و بعد از آن طبق احتمالی که می داد گفت که باید برایم چکاپی بنویسد. کلماتش مثل اسیدی بودند که توی معده ام غل غل بزند و باعث شود دست و پایم را گم کنم. اما خب می دانستم که احتمالی که می دهد زیر صفر است و از دادن یک پول چکاپ بی خود دیگر منصرفش . اما جالب این جاست که از همان چند کلمه حرف و آن احتمال رد شده کاملا متلاطم شدم و انگار پاهایم را به زور باخودم می کشیدم.
دارو را از عطاری طبقه پایین گرفتم و موقع حساب مسئول داروخانه پرسید که چرا آن قدر مضطربم؟! او از دلم خبر نداشت اما من فقط به گفتن "حالم خوب نیست" بسنده و رفتم بالا. گوشه ای ایستاده بودم تا نوبت نشان دادن داروهای من برسد و تلاشم را می تا گلوله های داغ آماده شلیک از چشم هایم پایین نریزند. وارد اتاق شدم، من و و آن خانم و آقا و دخترشان. به گفتم که اگر بشود من بعد ان ها بروم داخل و دارویم را نشان بدهم، اما گفت که خانم اصرار دارند. داروها را بردم سر میز و همین که شروع د به توضیح دادن صورتم گلوله باران شد. که انتظار چنین واکنشی را نداشت سریع خودش را جمع و جور کرد و دستمال کاغذی را به طرفم گرفت و گفت با این دارو حل می شود. حل می شود. و من خج زده از خانواده ای بودم که آنجا توی اتاق نشسته بودند ولی خب دیگر این چیزها مهم نبود. خدا حافظی و بیرون آمدم. به خاطر همان چند کلمه و استمرار این حال های لعنتی تا خانه گریه ...
4
به حول و قوه الهی از صبح حالم کاملا خوب شده تا الان و این را مدیون دعاهایتان هستم و امیدوارم که خداوند این امتحان را برایم به پایان برساند چرا که خواب های مدام این هفته ام حاکی از نفس نداشته و نای از جان رفته است. الحمدلله انگشت هایم هم با وجود بهتر شدن بیماری حالشان بهتر است و ترکهایشان خوب تر شده و تلاشم را می کنم که دستکش هایم را مرتب دست کنم و دست به آب نزنم ... ان شاءالله که خداوند هیچ را گرفتار بیماری نکند ...
5
از صالحه جان ممنونم بابت دعاهای خوبی که توصیه کرد و مرهم بر بی قراری قلبم گذاشت. واقعا حالم را بهتر کرده و روحیه ام بالاتر آمده است.
6
یک دختری دارم که به حرف زدن با من نیاز دارد ولی حقیقتا روح و روانم کششش را ندارد و نمی دانم باید چه کار کنم؟ وقتی یادش می افتم حس دمق می شوم. میم پدرش را از دست داده و با تهدید های خانواده پدری اش مبنی بر این که اگر مادرش با عمویش ازدواج نکند او را از مادرش می گیرند، حالا خیلی وقت است دختر عمویش شده. اما داستان از این قرار است که عمو بسیار بد خلق و دست کج است و تمام عمرش را توی زندان سپری می کند و حضورش چیزی جز کتک زدن بچه ها و بد رفتاری با آن ها به همراه ندارد. این خانواده واقعا به کمک نیاز دارند و الان تا جایی که اطلاع دارم مادر در حال جدا شدن از این عموست و پسر خانواده هم دارد به راه های خلاف کشیده می شود. فقر و تنگدستی شان بی داد می کند و جی که خیریه و کمیته امداد برایشان در نظر گرفته کفاف زندگی این بانوی بزرگوار و چهار بچه کوچکش را نمی دهد. میم از شاگردهای من توی خیریه بود و مرتب اقدام به خودکشی می کند. واقعا نمی دانم چه طور می شود کمک شان کنم. گاهی از خودم متنفر می شوم از این حجم از رفاه و بی عرضگی و حقیقتا برایم سوال است که چه طور می گذرانند و روزها را شب می کنند. بسیار به دعای خیرتان نیاز مندیم. این خانواده همان خانواده ای هستند که پارسال معرفی و گروهی از دوستان لطف د و مبالغی را برایشان به کارت بنده واریز د. الان ایدهی دیگری دارم در راستای کمک مالی به آن ها که با همکاری شما دوستان امکان پذیر است. ان شاءالله در پست های بعدی به اطلاع علاقه مندان می رسانم.

پ.ن: حالا فهمیده ام که علی رغم این که همه می گویند دل گنده امّا صبرم بسیار کم است و تازه میان این امتحانات الهی ست که معلوم شده چه قدر دست و بالم خالی ست. ان شاءالله

و الی الله ترجع الامور ...

*بهرام سیاره




مگر عشق چیزی جز تو ست ..

درخواست حذف اطلاعات
بسم الله الرحمن الرحیم
ناهار را که خوردیم مشغول شستن ظرف ها شدم و زیر لب با خودم غر غر می . دستی به پاچه شلوارم چنگ زد اما های من گوش هایم را کیپ کرده بود تا بشنوم آن پایین ی چیزی می گوید.
مامان از پشت سرم می آیند، به سمت ا می شوند و می گویند: "الهی من فدات شم... پلک ببین میزنه به پات میگه آب میخوام.."
لیوان را بر میدارم و خودم را با هم قد می کنم. نفس های کوچکش که به صورتم می خورد، پرش قلبم را توی ام احساس می کنم. قلپ قلپ ... حس تشنه است..

پ.ن: دلم همچین نفس های کوچکی را خواست..
پ.ن2: ای صاحب همه نفس های کوچک، به حق نفس گرم و کوچک نوزاد کربلا، هوای دل های داغان مان را داشته باش ...

و الی الله ترجع الامور ...



من و این حجم از بی قراری

درخواست حذف اطلاعات
بسم الله الرحمن الرحیم
خودم، خونه زندگیم، در و دیوار خونه، ظرفا، لباسا و همه چیزم روی هواست. یک ش ه به تمام معنا که به خودی خود حوصله خودشم نداره و دلش میخواد شب بخوابه و صبح بیدار نشه هرگز. خسته و کلافه و درمونده ام.
بر اثر بی حواسی این یکی سنگ عقیقی هم که خانم واسم تجویز کرده بود باز رفت توی چاه دستشویی. با این که روسریمو محکم روش بسته بودم ولی تق افتاد و رفت.
میشه دعا کنید واسم
رسما از پا افتادم
داروها اثر نمی کنند.
یعنی حتی چیزایی که توی روایت ذکر شده من استفاده می کنم به دستور پزشک، اثر ع داره روی من.
به معنای واقعی گند زده شده توی خونه داری و اعصابم.
خیلی دعام کنید لطفا.
و الی الله ترجع الامور ...



بسم الله الرحمن الرحیم

درخواست حذف اطلاعات
دلم میخواهد گریه شوم، اشک شوم و زمین مرا ببلعد.
و غربت پسر فاطمه سلام الله علیها ای کاش یک روز مرا بکشد.
مهجوری دین و غلبه سنت های جاهلی، داری است که یارای از پای انداختن آدمی را خواهد داشت. باورهایی که لابه لاهای رسم و رسومات به لجن کشیده شده و متعفن یک روز گندشان در می آید.
ماس دعا

والی الله ترجع الامور...



یک بار دیگر از نو می نویسم

درخواست حذف اطلاعات


بسم الله الرحمن الرحیم


وارد مطب که شدم رفته بود آبدار خانه برای همین هم راحت توی دفتر نوبت دهی اش ریز شدم. آن خانم دیگری که یک پسر بچه دارد، آن روز قرار شد نوبتی برای دوازده شهریور برایم بزند، گویا یادش رفته بود. اسمی توی دفتر از من نبود. البته یک اسمی بود که فامیلش شبیه من بود، خب لابد حدسی نوشته، برای همین اشتباه کرده است. نیست من مشتری ثابت خانم هستم! ریز و درشت مطب من را میشناسند. از اهالی سالن ماساژ گرفته تا این طرف توی مطب، هر سه تا . خلاصه که آمد و گفتم نوبت داشتم ولی نوشته نشده، چیزی نگفت و پولم را حساب رفتم نشستم.
روی صندلی نشسته ام تا نوبتم بشود، این بار تپش قلب خاصی نداشتم و همین طور بی خیال منتظر بودم. دستم را توی کیفم فرو و میان برداشتن، تسبیح و صلوات شمار و گوشی مردد ماندم. تمرکز خوبی برای صلوات فرستادن نداشتن، حوصله کتاب الکترونیک هم نبود، برای همین سرم را بردم توی گوشی و ع های گالری را ورق زدم. ع های ترو تازه ای که خانوادگی گرفته بودیم را ورق زدم، تا آن جا که پوشه سیصدتایی ع هایش تمام شد. این یکی را بستم و رفتم سراغ آن یکی پوشه که از گوشی همسر ریخته بودیم و چیز خاصی دستت را نمیگرفت. بالا ه توی گوشی مردها نباید دنبال چیز خاصی بود، انتظار زیادی ست دیگر. اما از بین آن چند تا یک چیزی بود که دلم را برد. ع آقاجون بعد از فوت شان بود.
کل بدن بلند بالایشان شده بود استخوان خالص با یک صورت زرد رنگ که چه قدر دلم را بهم مچاله می کند. آ شما صورت سفید و خوشگل آقاجون را ندیده بودید که بدانید از چه چیزی حرف میزنم. از آن ع پرت شدم به مردشور خانه قمشه. همه بیرون ایستاده بودیم زیر سایه درخت ها تا خبرمان کنند که برویم و آقاجان را بعد از غسل و کفن ببینیم و تا دیدارمان به قیامت بیافتد، یک بار دیگر دیده باشیم شان.
یکهو همهمه شد. از داخل مردشور خانه صدا زدند که خانواده متوفی بروند و مرده را ببیند. من که همیشه عذاب نرسیدن به موقع گریبان گریم هست، آنجا هم داشتم له میشدم که چرا نرفتم ببینمشان?! چرا پیله نشدم به همسرم، وقتی آن شب با گریه گفت که باید برود لباس مشکی ب د? دویدم طرف مردشورخانه و گریه می . قلبم توی ام جا نمیشد. آب دهانم به زور ماهیچه ها پایین میرفت. در عرض همین چند لحظه همه آنجا را شلوغ د. ی از داخل اتاق شستشو بیرون آمد. پیرمرد نهیفی بود که با زور عصایش خودش را نگه داشته بود. خدای من، انگار آقاجون رعنای مان کوچک شده بود. بعدا فهمیدم که آن پیرمرد، عمو امرالله بوده است. برادر آقاجون.
من گریه می و می لرزیدم. همسر و شوهر زیر کتف خواهر و را گرفته بودند و از اتاق بیرون می آوردندشان. نیمه جان بودند و پاهایشان روی زمین می کشید. همه را داشتند بیرون می د. ازدحام مردها نمی گذاشت بروم داخل. پسر همسر هم پشت سرم ایستاده بود و هنوز توی بهت بود که چرا وقتی وسط دوره آموزشی سربازی بوده و نمی توانسته بیاید خانه، باید آقاجون مرده باشد. می خواستیم برویم داخل که یکهو گفتند بقیه سر مزار مرده را ببینند. من می دانستم که نباید یک بار دیگر فرصت را از دست بدهم، عنان از کف دادم و جیغ می زدم. نهههه من باید ببینمشون. نهههه بزارید من برم.
بابا که تقلای من را دیدند، دستم را گرفتند و از وسط جمعیت برایم جا باز د، خواهش د که پارچه را از روی صورت مرده کنار بزنند. با بهت به صورت زیبای سفیدشان نگاه می . آقاجون مگر می شود با این همه زیبایی و تازگی رفته باشی از پیش ما? صورتتان درست شبیه آن شبی بود که رفته بودید و لپ هایتان به خاطر کیسه کشیدن گل انداخته بود. همان شب جشن عقدمان. یادتان هست? دور اتاق چرخیدید برای همسر شعر خو د و دست زدید. همان قدر قشنگ. همان قدر لطیف. این صورت بیشتر به زنده ها می ماند. با بهت به صورتتان نگاه می کنم و چند بار بر می گردم سمت بابا و می پرسم می شود بوس شان کرد؟ می گویند بله. اما من بیشتر از جواب بله، منتظر تردید ترس های درونی خودم هستم. چشم به روی همه چیز می بندم و فقط تو را می بوسم.
ظاهرا نوبتم شده است، صدایم می زند. داخل اتاق که می شوم، مثل همیشه می خندم و میروم می نشینم. مثل همیشه منتظر حرف های دلگرم کننده همیشگی خانم م هستم. آ یک آرامشی دارد که به آدم منتقل می شود.
برگه چکاپ را بر می دارد و خط به خط می خواند. به من نگاه می کند و می گوید که توده ها خوش خیم اند، اما باید برای مشاوره به مرکز تخصصی فلان مراجعه کنم تا اگر لازم باشد نمونه برداری کنند. آدرس و شماره تلفن را می خواند، کمی دستپاچته شده ام، تلفن را دوباره تکرار می کنند. تذکر می دهند که شاید به جراحی نیاز باشد. باید از الان آمادگی اش را داشته باشم.
و من به گریه های روی تخت مطب متخصص فکر می کنم و آن دستگاهی که روبه رویم بود و از آن تو یکی یکی توده ها را می شمرد. به حرفهای آن فکر می کنم که وقتی گریه ام را دید گفت که چه قدر لوس ام و چیز مهمی نیست و جراحی نیاز ندارد. به حرف های زن عموی آقای پلاک در مورد توده و و حشت دختر متخصصش از جواب چکاپ مادر. و روی تخت آن روز اشک هایم ریختند پایین با این حرف ها. انگار هر توده ای که پیدا می شد سیخی بود که توی قلبم فرو می رفت.
از مطب بیرون آمده ام و به این فکر می کنم که دیگر جای گریه نیست و باید به همان چند قطره اشک آن روز بسنده کنم. می توانست بدتر از این ها هم باشد. می توانست ...
دو چکاپ دقیق تر پیش رو دارم، یکی فردا برای پیگیری بیماری قبلی و یکی شنبه برای این گوشواره جدیدی که باز آمد آویزانم شد.
دارم به این فکر می کنم که هر چه در امتحان های قبلی نوشته بودم پاک شده، حالا باید از نو بنویسم. خدا کمکم کن مایه ی رشد باشد، نه سر ش تگی.
پ.ن: میشه برام دعا کنید?هیچ ی خبر نداره. دلمم نمیخواد به ی بگم. این تازه بیشتر نگرانم می کنه. چون هیچ تجربه ای ندارم.

و الی الله ترجع الامور ...




مرغک زار

درخواست حذف اطلاعات
بسم الله الرحمن الرحیم
لطفا در این شب ها و روزهای نشان شده، به حال زار بنده هم دعایی بفرمایید. بدجور رو به زوالم ...
یا رب ارحم ضعف بدنی ...
ماس دعای شفا

والی الله ترجع الامور ...



نعمت های پر برکت

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله الرحمن الرحیم


+ جا داره از دوستم به خاطر معرفی فضای وب اون روز برای سمیرا تشکر کنم. می پرسید چرا? چون باعث شد کنجکاوی کنم و برم تو فاز وبلاگ نوشتن و آشنا شدن با این فضاها. ممنونم ازت نسیم جان. اگرچه که فکر نمی کنم اینجا رو بخونی.
از همه شما ممنونم که لطف کردید و بنده حقیر را دعا نمودید. واقعا اثر معجزه آسای دعاهای شما را بارها در زندگی ام دیده ام و خداوند را شاکرم که بواسطه ی این جا بودن، از ه نی با خوبانی چون شما متنعمم کرد. نعمت های پربرکتی که همیشه خیر به من رس د. عصر عج الله پاسخگوی محبت های شما باشند ان شاءالله.


دیروز نوبت داشتم برای چکاپ دوم، برای همین با وجود حال درب و داغانم به هر نکبتی بود خودم را به مطب رساندم. اما موقع تحویل دفترچه متوجه شدم علی رغم آن همه تاکید من برای نوبت گرفتن با پزشک خانم، برداشته و برای شیفت پزشک آقا به من نوبت داده است. یکهو احساس تمام بدنم عرق سردی کرد و جا خوردم. به می گویم که واقعا حالم اب است و به زحمت تا آنجا رفته ام و چرا باید این اتفاق بیافتد? می گوید همکار دیگرش نوبت داده و او بی خبر است و نوبتی برای امروز برایم نوشت. از مطب بیرون می آیم و دم آسانسور پق می زنم زیر گریه. دکمه را می زنم تا بیاید بالا و به این فکر می کنم که واقعا چرا گریه؟ خب برای این که با مکافات رفته بودم و حالا دست خالی باید بر میگشتم، درحالی که نا نداشتم. اشکهایم را توی شیشه آسانسور پاک می کنم و پیاده می شوم. دم مجتمع یک آبمیوه فروشی ست. می روم و یک آب هویج سفارش می دهم تا بلکه مرهمی باشد و حالم را جا بیاورد. مرد مغازه دار می گوید که با یخ باشد یا بدون یخ؟ هوا گرم است و آفتاب جزت را در می آورد. اما من بدون یخ را انتخاب . چون انگار تا مغز استخوانم یخ زده است. آب هویج را بر می دارم و با چند قدم فاتحه اش را می خوانم.
تا ایستگاه بی آرتی چیزی نمانده است و همه خوشی ام به این است که فرت می رسم دم طرب انگیز غربی. آ از ایستگاه تا خانه باید دوتا طرب انگیزها را پیاده گز کنم. اما راه رفتن کنار مادی توی زل آفتاب زیر سایه ی خنک درختان می چسبد، به شرطی که دل و دماغ کافی داشته باشی. :)
+ الان حالم بهتر است، اگرچه هنوز داروها اثر بزرگی نکرده اند و عمده شان را مصرف نکرده ام. ولی چیزی که تغییر کرده حرف زدن با آن خانم مهربان امروز عصری توی مطب بود.
از خانه که بیرون زدم یادم افتاد کارتم را جا گذاشته ام، برای همین برگشتم بالا و برش داشتم. اما از این بدتر این که رفتم توی ایستگاه بی آرتی و خدا خدا می اتوبوس زود برسد، :| و عاقبت از هول حلیم افتادم توی دیگ. :/ بله. درستوقتی اتوبوس پیچید توی خیابان صغیر، به خودم آمدم که چرا از این مسیر می رود؟ و توجیه آوردم که شاید مسیر ولیعصر به خاطر عزاداری شلوغ بوده و از این دست اراجیفی که خودم را با آن ها آرام . :/ ولی خب انکار بی فایده بود. بر اثر بی حواسی اتوبوس را اشتباه سوار شده بودم. چیزی که به کل عمرم سابقه نداشت. :| نتیجه هم این شد که ساعت شش و چهل و شش دقیقه رفتم نشستم روی صندلی انتظار مطب و مفت شدم که اسمم به عنوان آ بیمر برود داخل دفتر . اما خب به همین سادگی هم نبود، به نظرم ماجرا قشنگتر از این حرفها بود. :) روی صندلی های انتظار همیشگی جا نبود، برای همین در اتاق اضافی را باز گذاشته بودند تا روی آن دوتا سه تا صندلی هم بشود نشست و منتظر بود. من هم با یک خانم دیگر رفتیم آنجا. چند دقیقه ای که گذشت کلمات اولیه از طرف من رد و بدل شد. آ من عشق ارتباط گرفتن با آدم ها هستم. سکوت و صم بکم بودن برایم سنگین و زجر آور است. :| ترجیح می دهم با ی صحبت کنم. خانم بغل دستی دستش بند بود، اما وسط پیامک هایش هر بار نگاه مهربانی به من می کرد و چیزی می گفتیم. من هم که در یک حرکت خیلی عجیب حوصله کتاب خواندن فقط داشتم، به کتاب الکترونیکم مشغول بودم. ب ای همین از خدایم بود که آ ین نفر چراغ مطب را خاموش کنم و بروم.
خانم بغل دستی مهربان برای استرس به خانم مراجعه کرده بود، ولی باید بگویم که یک دنیا آرامش با خودش داشت. آن قدر مهربان و آرام که با لبخند و از نهایت احساسش به حرفهایم گوش کرد و برایم صحبت کرد. به گرمی صحبت مامان اما با یک دریایی از آرامش. انگار که برای دخترش حرف می زد. ^__^ من درونش اضطر نمی دیدم. به نظرم خیلی متین و آرام می آمد.
بیمارها یکی یکی رفتند و جا باز شد و ما دوتا آمدیم بیرون روی صندلی های انتظار سالن نشستیم. برایم از توی گوشی اش ع دخترش را نشان داد و باهم درباره او صحبت کردیم. :) اما چیزی که تعجبم را بر انگیخت این بود که خانم مهربان و آرام چند دقیقه پیش، وقتی از دخترش حرف می زد کاملا مضطرب و نگران
بود. انگار چهره ی جدیدی از او برایم نمایان شد. این بار من تلاشم را تا آرامش کنم. ;) البته خودش سرچشمه آرامش بود. آن قدر که همه چیزش را س بود به خدا.
به من گفت که امشب در تنهایی ام برای خدا نامه ی بلند بالایی بنویسم و فقط از او بخواهم و بگویم که قدرتش را ندارم و ضعیف و رنجور و خسته ام. :) از شما خانم مهربان ممنونم. خانم مهربان، شما رزق امشب من از طرف خدا بودید. عصر عزیزم، من از شما ممنونم. از شما و دعاهای خوبتان هم باز تشکر می کنم. حال من خوب است. بهتر هم می شود.

امشب تجربه دوم تنها در خانه را دارم سپری می کنم. می شد بروم خانه بابا و کمی استراحت کنم، اما طاقت استرس دادن به مامان را ندارم. از حالم بی خبر اند و فکر می کنند خوبم و حتی از تنهایی ام هم چیزی نگفته ام. همین مرا بس که دیگر وسط مشکلات روزانه زندگی شان غم مرا نداشته باشند. اما امیدوارم دوستان عزیز گذشته ام را دوباره به دست بیاورم. تحمل این دنیا بدون داشتن هم صحبت برایم مرارت آور است. آن هم من که با حرف زدن آرام می شوم.


و الی الله ترجع الامور ...




الوعده وفا

درخواست حذف اطلاعات
بسم الله الرحمن الرحیم
نمیدانم ی خاطرش هست این روز و امشب را؟! میخواهم به وعده های پیمان مان تحقق ببخشم اما هنوز نمی دانم چه طور؟ تحقق بخشیدنی که در گرو بخشیدن من است از چیزی که در قلب مان ثبت نشد اما در دفتر روزگار به قلم روان در سند ازدواج مان ثبت شد. مهرسنه، سیصد و سیزده سکه طلا، یک سفر کربلا از طرف مامان، یک سفر مکه از طرف بابا و چند گرمی طلا و آن سهم خانه ای که بعدا شما می شوی مالکش. این ها زیاد بودند خیلی زیاد، من قبولشان نداشتم، شما هم. البته دلتان را صاف کردید و با دیده دینی که به من دارید امضایش کردید.
رفتیم گلستان و گفتم که من نظرم روی چهارده تا سکه بیشتر نیست. همین ... به گریه های شب مهربرون فکر می . من و چادرم و دستمال کاغذی و اشکهای داغی که بی اختیار پایین می ریختند. ما بودیم و شما و هیچ دیگری. جلسه به سادگی و بدون حضور دیگری برگزار شد. اما ثانیه ها هم آن شب سخت می گذشت، به اندازه یک سالی که گریه کرده بودم و دوباره رسیده بودم به این شب شوم. شب مهربرون لعنتی که فقط آتشی می انداخت بر قلبم. کنار مامان و آ ین نفر روی تشک کنار اتاق نشسته بودم و چادرم را آورده بودم توی صورتم تا اشکهایم را ی نبیند. میم رفت و دستمال کاغذی آورد. مامان مضطرب بودند از اشکهای من. یک سال غم انگیز گریان مرا به خاطر می آوردند. ریز ریز می گفتند: " گریه نکن درست میشه"
فردا توی گلستان روی نیمکتی نزدیک مسجد، روبه روی قبر شهید اعتباری نشستیم و من از همان اول کار وقتی داشتم وارد قبرستان می شدم به شما گفتم که من اهل معامله نیستم. زندگی ام را داده ام دست خدا. 14تا سکه. همین ...
حالا من مانده ام که از این حجم مهریه ی وسوسه انگیز باید چه جور ببخشم؟ شوخی ، هول برتان ندارد، منظورم این است که آن چهارده تا سکه ای میخواهم برای خودم باقی بگذارم را باید چه طور اعلام کنم؟روی برگه بنویسم؟ چه بنویسم؟ من که متن های حقوقی را بلد نیستم! ولی آیا برای این کارها حقوق دانستن لازم است؟یا یک دست نوشته به سلیقه خودم کفایت می کند؟ به نظرتان هنوز زود نیست که بخواهم این ها را ببخشم؟البته با باقی آن می شود کارهایی کرد! بالا ه قرار شد سکه ها را ببخشم، بقیه اش را که نه. :) آن ها می مانند، کارشان دارم. ان شاءالله برای بعد از صد سال و هزار سال دیگر.
پ.ن: تغییر ...



قرارطلایی نهم

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله الرحمن الرحیم
برای تنظیم شدن قلب های مان بیایید باهم قراری بگذاریم. یک قرار دوستانه که دل های مان را آرام کند به یاد قرار بی قراران. جان.
بیایید چهل روز، به یاد هم و برای هم دعا کنیم. خواسته های خودمان را کناری بگذاریم و فقط برای اجابت دل های همدیگر دست نیاز به سوی مولایمان دراز کنیم.
چهل روز، روزی صد صلوات هدیه به عصر عج الله تعالی فرجه الشریف، به نیابت از دوستانمان و دل های بی قرارشان.
شروع از شنبه 13مرداد
قرار بی قراران، قرارم آرزوست ...
والی الله ترجع الامور ...




گر من به غمِ عشقِ تو نسپارم دل/ دل را چه کنم؟ بهر چه می دارم دل؟

درخواست حذف اطلاعات
بسم الله الرحمن الرحیم

پست قبلی را خاطرات تان هست? :/ دیگر اگر یاد ندارید هم مهم نیست، ولی چیزی که الان مهم شده و ذهنم را به خودش مشغول کرده این است که حدس میزنم طی یکی دو جلسه بعد، از من بخواهد به کلاس نروم و یک چیزی هم دستی بهم بدهد تا بنشینم تنها در خانه و به همان درس و مشق و اموراتم بگذرم. :| اما شاید بپرسید چرا?! اگر چه که چرایش ربط به خودم دارد ولی احیانا برای این که هر بار یک بلایی سرم می آید و جابه جا استخوان ها و مفصل هایم درد میگیرند. یک روز سیاتیک، یک روز مهره پنجم کمر و دمبل های دیروز :| درد را در مچ چپ به ارمغان آورده ...
دارم کارهایم را در ذهنم ردیف می کنم تا ببینم برای عمل به دستورات خدا کجاها اشتباه فن زده ام و زندگی و بندگی ام را به بیماری و مرض کشانده ام. کارهای غلطی که ریز ریز جمع شده اند و حالا می توانند مرا از پای در بیاورند. اما یادم به مهربانی و لطفش می افتد. به این که چه قدر حواسش به ماست. به عذرخواهی کوچکی دست نوازش بر سرت میکشد و حال دلت را خوب خوب می کند.
اما ای کاش آن قدر درب و داغان نشده بودم، گاهی ... یاد القائات می افتم. برای خدا ای کاش و اما و اگر نچینم. او برایش فرقی نمی کند چه قدر خودت را مچاله کرده ای، دستت را می گیرد ...

آن شب بدجور حس می از دنیا سیلی خورده ام. در خودم حس فروریختم و فهمیدم که چه قدر به همه چیز جز خودش دلبسته ام. همه که از خانه رفتند، گریه ها پایین می ریختند و دل آشوب تر میشد. یکهو وسط جز زدن ها تلفنم زنگ خورد. رقیه بود از مقابل گنبد طلا ...

پ.ن: عاشقی بر گزیده ام که مپرس. السلام علیک ای جان
والی الله ترجع الامور ...



باید اسمم و میگذاشتن شمسی

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله الرحمن الرحیم
همون طور که از عنوان حدس زدید، پست حاوی محتوی زنکی و غرناکه، پس بی زحمت هر ی میبیند وقتش تلف میشود نخواند.
در دنیای واقعی، برای هیچ ی دیگر نمی توانم حرفاهایم را بزنم و واقعا دلم هم نمی خواهد اگر موقعیتش پیش آمد حرفی بزنم. برای همین این جا می نویسم بلکه آن سهم چند هزار کلمه ام جبران شود.


پست های قبلی خاطرتان هست? همان که در مدح و ستایش کلاس ورزش و حال خوب بعدش برایتان سخن راندم? همان را می گویم. این بار که از داروگرفتم، خیلی خوب و مامان اثر کرد و علائم بیماری خیلی زود رفع شدند، اما از یکشنبه میانه کلاس علائم بیماری یهو به من هجوم آوردند و من خیال می که از شدت خستگی حالی به حالی میشوم و حتما باز هم قندم افتاده و از این دست احتمالات همیشگی که من بوسیله ی آن ها جیب هایم را پر می کنم تا در مواقع وم درشان بیاورم و دلایل ضعف و سستی ام را بیان کنم. :/ کلاس که تمام شد من از باشگاه به خانه مامان شماره 2 روانه شدم و از فرط بی حالی به زبان بسته ای میماندم که در بیابانی رها شده و آب و نانی به او نرسیده است. اما خب این خلاف واقع بود چون عمرا مامان ها بگذارند یک لحظه دهانتان استراحت کند و از شدت مهربانی هی چیزهای خوشمزه می آورند و می گویند بخور جانم. چرا هیچی نمی خوری. خلاصه که ما هی چیزهای مختلف خوردیم و هی بی حال م م تا این که شب برگشتیم خانه خودمان و از فردا صبح مچ دستم تا روز بعدش فلجم کرده بود. حتی نمی توانستم یک بشقاب را توی دستم بگیرم و بسابم و به فلاکتی و آه و اشکی گذر م تا روز موعود جلسه بعدی. چشمتان پر نور باد :| و از گزند و بلایا دور باد، من آن روز توی آن یکی پست آمدم گفتم به به، به به از این همه گل و بلبل و نوا و آهنگی که نیست من چه قدر خوشبختم و کلاسمان چه قدر خوب است. :| بله. و درست از همان فردای آن پست، جان سی دی جان شان را آورده بودند و شور و طرب را به کلاسمان هدیه د :/ :| حالا اصلا صدای نمیومد، همه هی میگفتن کمش کنید، کم، کمتر، استاااااد ما نمیشویم. و نهایتا یک صدای خفه ای بود که از آن گوشه های کلاس می آمد. و باید مراقب این چشم های شورم باشم، چون هر بار که از چیزی حرفی زده ام یک اتفاق شومی افتاده. مثل آن روز دم حوزه بسیج دانشجویی صنعتی که آن برادر فنچ از در حوزه بیرون آمد و رفت که سوار ماشین حوزه شود و من داشتم به ماشین نگاه می و می گفتم نگاه کن این فنچا همه چی دارند، ما اون وقتا هی باید ازشون برای هر برنامه ای با ماس دو قرون پول می گرفتیم، و رویم را بر گردانم و باااامب. ماشینش با یک پژو دویست و شش تصادف کرد. خودم از حرفم ترسیدم و خنده ام گرفت و آن یکی بار دیگر که ... و هر وقت هم من باب حال خوبم سخنی از حلقم خارج شود، بلافاصله علائم بیماری از پا می اندازدم. :(
امروز پیش پزشکم نوبت داشتم و داشتم شرح حالم را برایش می گفتم. این که کلاس ورزش میروم به توصیه ی خانم کارشناس ورزشی که دفعه قبل به تجویز خانم برای بهبود بیماری به ایشان مراجعه . :| ایشان با تعجب و شگفتی گفتند، "ای وای. چرا رفتی? برات ممنوعه... خانم میم گفتن? چند بار به بچه های سالن گفتم واسه بیمارای من طبابت نکنید." و من در افق محو بودم و این که عجب کاری و به نظرم باید از خانم میم دفاع می ، چون طفلی برای درد شدید گردن و کتفم گفته بود که این ورزش ها خوب اند. خلاصه که از موقع وج باز هم تاکید د که "کلاست و نری ها! " و من این گونه :))) از مطب خارج میشدم.
الان باز داروهای جدید گرفتم و هی هر بار یک بیماری های جدیدی شبیه گوشواره و النگو و گردنبد به من آویزان می شوند و من می روم پیش جانم تا بیاید از جسمم دشان.
واقعا نمی دانم تا کی قرار است این اوضاع ادامه داشته باشد. شده ام عین پیرزن ها. هر دم از این باغ بری می رسد و من مانده ام تنهای تنها. با پایان نامه ای که از آن متنفرم و هنوز دو سه بخش از پروپوزالم را ننوشته ام و تحویل گروه نداده ام، در حالی که شش دانشجوی همکلاسی ام پروپوزال هایشان تایید شده و دارند روی رساله شان کار می کنند.
امروز و چند روز پیش و همیشه دیگران گلایه دارند که پلک یک زنگ به ما بزن، ما نگران می شویم و دلمان تنگ می شود. ولی من مستقیم و غیر مستقیم گفته ام که اگر از آسمان سنگ هم ببارد من نهایتا ماهی یک بار حتی به مامان شماره یک زنگ می زنم. مامان خودشان علتش را می دانند و گفته اند شما زنگ نزن و خودم زنگت می زنم. چرا برای احوال پرسی و زنگ زدن کوچکتر بزرگتری می کنیم? با این که مامان شماره 2 می دانند که همسر هنوز کار ندارند و ما داریم از پول گوشه جیبمان تناول می کنیم ولی باز هم انتظار هست که پلک به همه زنگ بزند و احوال همه را بپرسد. ولی من دلم نمی خواهد در این وضعیت اقتصادی پول مان ج زنگ زدن بشود. چون نه اعصابم می کشد نه پولم. با این که همسر هم از این استدلالم ناراحت می شوند و می گویند که این چه حرفی ست و این ها، باز هم توی کتم نمی رود. پارسال از شدت بی پولی تابستان در خودمان مچاله بودیم و از شدت گرسنگی و افسردگی و خوردن مدام پلو عدس و مرغ تنهای تنها. حالمان از خودمان بهم می خورد. گاهی میشد که حتی نمک هم نبود توی خانه. فقط یک شارژ ته گوشی ام مانده بود و شده بود جیره وقت ضرورت، چون تلفن هم به خاطر پرداخت نشدن قبض قطع شده بود. آن وقت همه لپ هایشان را باد می د که چرا سراغ نمی گیرند بعضی ها. در حالی که حتی یک نفر از دوستانم (چرا یکی شون زنگ زد) هم زنگ نزد حالی بپرسد، در صورتی که از شدت افسردگی به گوشه ای خزیده بودم و اصلا و ابدا حال و حوصله ای نداشتم. یک نفر نگفت زنگی بزنیم ببینیم فلانی زنده است یا مرده?! چرا زنگ نزد؟ چرا؟ ولی هیچ فر نکرد که فلانی حتی یک قران نداشت که زنگ بزند. حتی یک پول سیاه نداشت که با اتوبوس از خانه بیرون بیاید تا بلکه دلش وا شود.
واقعا چرااا؟ چرا؟ من هم آدمم. من هم دلم تنگ می شود. من هم یک هفته بود توی خانه به خودم می پیچیدم. خب شما یک زنگ می زدید. من فراموش می کنم. من کار دارم و مشغله دارم. شما زنگ بزنید. علت اصلی اش را نمی توانم بگویم ولی حتما باید به ما علت بگویند؟باید حتما ما را مجاب کنند؟

خلاصه این که حالم بده و این حرف ها هم برون ریزی های حال بد منه. وگرنه فکر نکنم ی توی این دنیا مامان شماره2 مهربون تری از مامان شماره2 من داشته باشه. خب دیگه همین. باید یه جایی صحبت می بالا ه. هووف




قرارطلایی نهم

درخواست حذف اطلاعات
بسم الله الرحمن الرحیم
برای تنظیم شدن قلب های مان بیایید باهم قراری بگذاریم. یک قرار دوستانه که دل های مان را آرام کند به یاد قرار بی قراران. جان.
بیایید چهل روز، به یاد هم و برای هم دعا کنیم. خواسته های خودمان را کناری بگذاریم و فقط برای اجابت دل های همدیگر دست نیاز به سوی مولایمان دراز کنیم.
چهل روز، روزی صد صلوات هدیه به عصر عج الله تعالی فرجه الشریف، به نیابت از دوستانمان و دل های بی قرارشان.
شروع از شنبه 13مرداد
قرار بی قراران، قرارم آرزوست ...
والی الله ترجع الامور ...



حال خوش

درخواست حذف اطلاعات
بسم الله الرحمن الرحیم
- از خوبی های ورزش همین بس که کلی حال خوب به جسم و روحمان تزریق کرد.
- با اینکه تازه سه جلسه از کلاس گذشته، ولی میشه حس کرد که چه طراوتی میده به آدم.
- الحمدلله که سانس ما و نوع ورزش ما دامبل دیمبول نداره. نمیدونم چه طوری، بچه های سانس بعدی ضعف اعصاب و دیوانگی سراغشون نمیاد. آهنگ نافرم انگلیسی تندی که ربطش و به باشگاه و سلامتی جسم و روح نمیفهمم.
- خانم ی می گفتند ورزش قابلیت این و داره که مزاجتون و تعدیل کنه و زمینه پیشگیری از بیماری هاست. از همه اینا مهم تر، اراده، تاثیر شگفتش توی اراده دیدنیه.
- اومدم بگم که خیلی حالم خوب شده به مدد مولا. ممنون از همراهی ها و همدلی هاتون.

و الی الله ترجع الامور



آقاجون شماره سه

درخواست حذف اطلاعات
379
نمیدانم چه جوری ست که هر چه قدر می شوری و می س و میپزی، باز هم روز بعدش باید دوباره بشوری و بس و بپزی. انگار نه انگار که دیروز تو تکانی به هیکل نهیفت داده ای و تا شب مس می س ده ای. جدا چه می شد اگر هفته ای یک بار غذا خوردن نیاز داشتیم و آن کوه بزرگ ظرفهای چرک، هر شب روی سینک بهمان زبان درازی نمی د که بیا ما را بشور. بعد هم تو بهشان بگویی زکی، مگر جان مفت دارم ساعت یک شب بایستم روی پاهای ورم کرده ام و شما را بسابم? آن وقت قبول می کنند که به خیساندنی راضی شوند و از کول تو تا فردا پایین بیایند.
امروز عملا صبحانه هم نخوردم، سر جمع یک وعده شام ناقابل خوردم و از صبح معده ی طفلی ام را با یک بشقاب گیلاس، یک لیوان شیر و کیک و یک لیوان آب پرتقال سرگرم تا اجازه دهد به کار و بارم برسم و همه کارها را سامانی بدهم.
ساعت ده و ربع شب شده و خودم را کنار جا کفشی، کز کرده پیدا میکنم. همه سوراخ سمبه های ارتباطی را نگاه میکنم تا پیامهای احتمالی که باید از صبح سرازیر می شد را پیدا کنم، اما خبری نبود. باز به ساعت نگاه میکنم. یک ربع دیگر گذشته. معده ام بدجور بی ت می کند و اسیدش را به در و دیوارش میکوبد تا حالی ام کند، هی یارو برو شام بخور. که باز هم منتظر می مانم تا ببینم به جای صدای چرخاندن کلید توی درب واحد بغلی، کلید می افتد توی درب واحد مان?بانی ام که چرا نیامدند. نمی دانم چه شده? رسید و من با یک عالمه اکراه، به هر ترفندی بود ریز ریز غذا را به معده ناامید شده خوراندم. اما همسر زودتر سیر شدند و شروع د به تعریف دیرآمدگی ...
مدتی ست به زور یک وعده غذا را با کلی غر و لند مزه مزه می کنند، اما نمی توانند بیشتر از آن بخورند. البته خیلی وقت نیست.یکهو به این روز افتاده اند. شاید از قبل عید بود که تن عزیزشان لاغر و لاغر تر شد و دیگر خوب غذا نخوردند. پدربزرگ شماره سه امروز حالشان بدتر شده و بعد از ترخیص از بیمارستان، توی خانه زیر کپسول ا یژن خو ده اند.
تا به حال گریه شان را ندیده بودم، سر می چرخانم تا حالا هم نبینم، آقای پلاک رفته بودند آقاجون شماره سه را مرخص کنند... ته حرفهایشان می گویند که ظاهرا نوبت خداحافظی ست بت بخیری و سلامتی این پدر شهید دعا بفرمایید.

والی الله..



خدایااااا

درخواست حذف اطلاعات
379
رفت، رفت، وای رفت.
آقاجوووونم. خدایاااا



صفری

درخواست حذف اطلاعات

379
روزهای اول وقتی چیزی از سال بالایی ها و عابران و جنبندگان سوال می کردی، میشنیدی که خنده کنان با دست نشانت می دهند و می گویند: "صفریه" بعد هم اگر خیلی تحویلت می گرفتند، دست آ با یک آدرس اشتباه و راهنمایی های سربالا می فرستادندت رد کارت. یک جوری که از خج کز کنی توی خودت. البته ما بیدی نبودیم که با این بادها بلرزیم،از هیچ آدرسی نپرسیدم و راهنمایی نگرفتم.مگر موارد قلیل، آن هایی را هم که بعدا شناختم و از ایشان زخمی خورده بودم، خدمتشان اظهار دلخوری می . بالا ه باید یکجوری گلیم مان را از آب بالا می کشیدیم تا ی جرأت نکند صفری خطابمان کند. اما بعدها دلم برای همان روزهای اول تنگ شد. خامی و بی تجربگی اش خنده دار بود. همیشه به خاطر این که بعد از کوییزهای شبانه ، بابا و مامان می آمدند دنبالم، بچه ها مس ه ام می د. ولی برایم ذره ای اهمیت نداشت. چون ترجیح میدادم آن وقت شب، با پدر و مادرم باشم، تا سر دروازه تهران برای اتوبوس های رهنان منتظر بایستم، بلکه علفی زیر پایم سبز شد و اتوبوسی قصد مقصد ما را بنماید.
از آن سال ها تقریبا هفت هشت سالی گذشته و اولین های زیادی را چشیدم و در خیلی زمینه ها صفر کیلومتر بودنم گذشته و حالا دیگر لقب قشنگ صفری را ندارم. اما امشب دوباره اینجا من یک صفری هستم، صفری که قرار است چیزی را برای اولین بار در تمام عمرش تجربه کند. قرار است امشب را به تنهایی صبح کنم و در این واحد نقلی مان شب را بگذرانم. در همه این سالها، حتی یک شب عم نبوده که من در خانه تنها مانده باشم و همیشه ترس از تاریکی و تنهایی در شب و البته مراقبت های همیشگی بابا و مامان نگذاشته تا این تجربه را داشته باشم. کما این که خودم هم جرأتش را نداشتم در خانه ی ویلایی بابا اینها، شب را تنها بمانم و حتی غروب ها و روزهای اول، تاب تنها ماندن در این چهار دیواری کوچک را نداشتم.
خدایا تاریکی و تنهایی خانه آ ت مان را با نور لطف و رحمتت روشن بگردان.

+ لطفا برای پدر بزرگ مرحوم ما و همه رفتگان خاک، و فاتحه ای بفرستید.

والی الله ترجع الامور...




بدون عنوان

درخواست حذف اطلاعات
بسم الله الرحمن الرحیم
در آشپزخانه مشغول آماده مخلفات ناهار هستم و به این فکر میکنم که چه قدر یک سالاد با آبلیمو و آبغوره و کمی نمک و فلفل کنار غذا چه قدر می چسبد. تخته سبزی دکنی را روی سرویس جابه جا می کنم، گوجه دیگری از توی ظرف بر می دارم و نصف میکنم. همین طور که رویش شیار میزنم تا ریزش کنم، دارم حدس میزنم که تا چند ثانیه ی دیگر همسر وارد خانه می شوند؟ گوجه های د شده را توی کاسه میریزم. صدای چرخاندن کلید توی در می آید. بلند سلام می کنم، یک هو فضای خانه از این صدا پر می شود "سلااااام دختر گلم." با صدای سلام همسر به خودم می آیم. من بغض می شوم و می بارم. بغضی که دلش برای سلام های پر جان بابا تنگ شده. بغض پرتقالی می شود و تا گلو بالا می آید.
آ این بغض روزی مرا خواهد کشت ...
چرا وقتی کنارشون بودم قدرشونو ندونستم.
و الی الله ترجع الامور ...