رسانه
رسانه

تهویه شماره 17



(گدا بازی در می آورد)

درخواست حذف اطلاعات

بسته ماهانه دیگه نمیگیرم و ساعتی باز شدم..روزی یه بسته ۳۰۰ مگ یه ساعته میگیرم ۴۰۰ تومن و از کرده ی خویش بسی سندم!

برم تمومش کنم تا وقتش تموم نشده..یح یح یح




خدا خدا خدا.

درخواست حذف اطلاعات

ببینیدhttps://www.instagram.com/p/bo1otcznrok/?utm_source=ig_share_sheet&igshid=di3w8kf377qg




سخیفِ شاد گوش کنیم

درخواست حذف اطلاعات

گردن بلوری مثل هلویی بوووووقhttp://dl.sari .net/1395/09/12/old/sandy%20-%20emsho%20shoshe.mp3



+نپرسید چرا کامنت بسته ست. دلیل بسی شخصی داره. میرم بر میگردم :)




غلام چشم

درخواست حذف اطلاعات

انقدر داغونم که نمیتونم وصفش کنم. عین یه آبسه چرک کرده شده دردام که حالا ترکیده و هرچی چرک و خون ازش بیرون میزنه تموم نمیشه.

انگاری حناق گرفتم. حرفی واسه گفتن ندارم و م پره حرفه. بی نیستم، آدم واسه حرف زدن زیاده ولی حوصله توضیح چرا و چگونه ش ندارم. میترسم از این که دردام به یکی بگم. اعتمادی ندارم و میترسم گفتنشون اهرم فشار شه روم واسه چند روز دیگه.

از صب سرما خوردم و لاشه شدم. پخش شدم رو مبل و تلویزیون می بینم. خیلی حساس شدم. پوستم کلفت شده ولی بیش از حد حساسم. دنبال بهانه م که فقط گریه کنم. عصری مختار می دیدم، دیدم قسمت بعد کیان می میره..نشستم یه رب واسه کیان و بی یش گریه .

ب سرم از حرف داشت می ترکید. دفترم باز و بی وقفه نیم ساعت نوشتم. خودم هم نمیدونستم این حرفا از کجا میان..فقط می نوشتم. خوشبختانه حناق گلوم به دستم سرایت نکرده و این روانه. 

نمی دونم تا کی طول میکشه این داستان افسردگی و حال بد من..دیگه داره امونم می بره. از اسفند پارسال تا حالا دارم باهاش سر میکنم و خسته م دیگه. خیلی خسته

شیدا شدم دیگه. تا خونه خالی میشه دستم میذارم رو چشام و میزنم زیر آواز. 

"غلام چشم آن ترکم...که در خواب خوش مستی..

نگارین گلشنش روی است و مشکین سایبان ابرو.."

.

.





بیچاره دل، که غارت عشقش به باد داد..

درخواست حذف اطلاعات

از اشتیاق نسبت به دو تا محال دارم دیوونه میشم. ضربان قلبم وقت فکر بهشون میره بالا و تند تند نفس میکشم. بهشون که فکر میکنم لبخند میزنم و چشمام می بندم. 

به این فکر میکنم که زندگی چه معنی میده وقتی که هر چی پیش میاد قبول کنی واسه تغییرش تلاش نکنی؟

از تغییر فعلا اشتیاقش دارم. به فکر کنترل این اشتیاق و استفاده ازش تو مسیریم که دل خواهمه.

حال این روزام عجیبه. شبیه آدمیم که تو ۵ سالگی کور شده و بعد چند ده سال تاریکی مطلق و درک اطراف با صدا، چشم باز کرده و داره حقیقت اجسام و مسائلی رو میبینه.

همه چیز برام عجیبه و درک این که ساخته های ذهنم شباهتی به واقعیتشون ندارن داره اذیتم میکنه. باورش سخته برام که پشت لبخند نفرت باشه و پشت هم دردی ترحم.

تمایلاتم عوض شده.نسبت به چیزایی که اعتیاد وار اشتیاق داشتم الان بی میلم. یه چیزایی واسم ارزش شده که قبلا توجه یی بهشون نداشتم و تو حاشیه ی زندگیم بودن. 

تقریبا میشه گفت حاشیه های دیروز امروز اصل زندگیم شدن و از اون فضای نوجوانی و اون حس ها و دوست داشتن های بی دلیل دارم فاصله میگیرم .

دوست دارم بیشتر وقتم واسه خودم صرف کنم. اصلا دوست ندارم واسه بقیه وقت بذارم و این که وقتم تلف یه نفر دیگه کنم سر درد میگیرم. نمیدونم خودخواهیه یا ارزش واسه خودم قائل شدن.

.

.

+کاشکی قسم نخورده بودم و همه کامنت هایی که واست مینویسم ثبت میزدم.





(آدم نمی شود)

درخواست حذف اطلاعات

گوشیش دستشه داره استوری میبینه ..میگه اوووووو اینو ببین. واسه خودش نوشته "لب هایت..اناری ست ترک خورده"...!

میگم بده ببینم..بده ببینم!!!

میگه آروووم...بیا ایناها..ببین.

می بینم یه عنتر برقی تو ع مشخصه که زیر یه درخت انار دراز کشیده، یه انار کال گرفته کنار صورتش و با لبانی به زور ماتیک قرمز و  لبخندی به واقع تصنعی داره کایوت کارتون میگ میگ طور دوربین نگاه میکنه ..!

گوشیش ازم میگیره چند لحظه تفکر کرده میگم مطمئنی انار ترک خورده بودن اینا؟

میگه چه طور؟

میگم آباجی اینا بیشتر شبیه بوقلمون بودااا...انار ترک خورده یه چی دیگه ست..!

میگه کاشکی متناسب با افزایش سن ش هم میرفت بالا :-/

من (اون شخصیت ترولی خندانه)

.

.




(اندوه فرا می گیردش)

درخواست حذف اطلاعات

رفتم تو حیاط مسواک بزنم یه بچه وزغ دیدم داشت واسه خودش می جهید (عامیانه ش چی میشه؟). کف بر دهان یه لحظه اندوه تمام وجودم فرا گرفت..

اندوه چی؟

اندوه این که چرا من یکی رو ندارم که بتونم از حضور این فرصت در این لحظه واسه تحقق یکی از آرزو هام استفاده کنم؟؟

اگه یکی رو داشتم  این برش میداشتم (#سجع) میبردم مینداختمش تو پیرهنش قشنگ یه رب به ورجه ورجه هاش میخندیدم..

.

.




هشتگ داستان آموزنده

درخواست حذف اطلاعات

یه مدت بود حس می نور صفحه گوشیم کم شده. فکر می لامپش (!) اب شده خوب نور نمیده..داشتم فکر می این بدم به بابام یه جدیدش ب م.

چند دقیقه پیش از دشوری که برگشتم دستام خیس بودن باهاش کار که صفحه ش خیس شد تصویر پشتش تار نشون میداد. با همون خیسی مالوندمش (#اختراع فعل) به شلوارم تا خشک شه..

حالا در کمال ناباوری دارم میبینم که نورش انقدر زیاد شده که حتی چشم میزنه!

.

.

پند داستان: النظافت الگوشی (عربی طرف ما آپدیتش اومده گ هم داره) ۳/۴ من الایمان.




من فقط جوگیر شدم (با ریتم)

درخواست حذف اطلاعات

 "چیزی بگو"ی رو پلی کرده بودم داشتم قدم میزدم تو اتاق و باهاش میخوندم. رسید اونجاش که میگه:

 "چیزی بگو اما نگو، قصه ی ما به سر رسید..نگو که خورشیدک من چادر شب به سر کشید" 

یه لحظه جو گرفتم اون تبره که از اهواز گرفته بودم و میخش کرده بودم رو دیوار برداشت شترق زدمش وسط کلمه محبوب جمله ی "لا اله الا محبوب" رو دیوار..

آقا زدن همانا و از وسط ش تن تبر همانا :|||

دسته موند تو دستم و گوشه ش خورد تو مچ دستم زخمش کرد :|

.

.

خلاصه سعی کنید جوگیر نشوید، خس زیاده واستون باباجان  :)

با تشکر

+مستنداتhttps://www.instagram.com/p/booeussjk9rqchcswj12dwducm6vwz3kpxvftw0/?utm_source=ig_share_sheet&igshid=xbmf7tz1cluj




حالا هی واسه پاییز داستان قشنگ قشنگ بسازین :)

درخواست حذف اطلاعات

سطح تستوسترون هم در مردان و هم در ن در پاییز بیشتر از هر زمان دیگری در سال است

در نتیجه تمایل افزایش می یابد و زنها در نظر مردان جذابتر جلوه می کنند


#دوپامین




هشتگ تفریحات

درخواست حذف اطلاعات

جدیدا با این آبجی کوچیکه مکالمات جالبی دارم. مدرسه که میره پرخاشگر شده همون چیزایی که وقت کل کل به دوستاش میگه رو ناخودآگاه و بی فکر به منم میگه.

الان از مدرسه برگشت و  لباساش عوض کرد. از اتاق اومد بیرون یه لحظه نگاش با خود گفتم آخی..چه کوچیکه این!

بهش گفتم: چه طوری دختر کوچولو؟؟؟

اعصابش خط خطی شد گفت: کوچولو خودتی کوتوله :/

من

اون




در این دلار گرونی دچار اعتیاد می شود.

درخواست حذف اطلاعات

یه بسته قهوه آماده از بندر ترکمن گرفتم..نخوردم ازشون تا سه روز پیش، روز اول یه دونه..دیروز دوتا...امروز این لیوان سومه که دارم میخورم.

شک به این که شاید مخدری چیزی قاطی داشته باشن . از سر درد کله م گورومب گورومب صدا میده..یه لیوانش میخورم جیک ثانیه آروم میشه :|

مشکلی با مخدرش ندارم..اعتیاد هم یه بخش از زندگیه دیگه...مشکل اینه که وقتی تموم شه از کجا  قراره گیر بیارم؟؟...من که با این جسم نحیف تحمل خماری ندارم :(

.

.





شَپَلَق

درخواست حذف اطلاعات

بنده مهارت عجیبی در نون بیار کباب ببر دارم. این مهارت در حدیه که دیگه ی باهام بازی نمیکنه و پسر های زخم خورده م به دستام میگم شلاق. 

حالا بعد یه مدت بی رقیبی یه رقیب جدید پیدا شده واسم. 

میتونید حدس بزنید؟!

فک نکنم...

اینه!

همین خواهر خودم. همین کوچیکه ..

فک کنم ژن خوب رسیده به بچه. منی که هیچکی نمیزدم تو این بازی رو عین چی میزنی :|

هر کاری هم میکنم که بزنمش نمیشه. هر سری  از یه وری دستش میکشه در میره. اگه جای شما بودم فک می دلیلش اینه که دستاش کوچیکن ولی اصلا مسئله این نیست. با دختر م که هم سنشه بازی حتی یه بار هم نتونست بزنه منو، آ شم از ترس این که گریه ش نگیره گفتم برو عزیزم..کافیه!

کلا کیف از سرعت واکنشش. آینده ش تو این زمینه روشنه آبجیم!

الان بازی کردیم انقدر زدم که جر زدم، دمپاییم در آوردم دوتا  چپ و راست شپلق زدمش گفتم پاشو برو کتابات جمع کن الان سرویس میاد دنب ..

فازت چیه حاجی طور نگام کرد گفت چی میگی؟؟؟..پنج شنبه ست امروز مدرسه نمیرم!

کم نیاوردم..گفتم حالا هرچی؛ برو درست بخون :/

.

.




قافله عمر، گذر آن و ادامه ی ماجرا

درخواست حذف اطلاعات

نوشته های روی دیوار انگار میخواستن درس بدن بهم. رنگ زدم، کم رنگ می شدن ولی هنوز بودن. چند دست رنگ زدم..آ ش محو شدن. نبودن ولی دیوار شبیه بار اولش نشد. لکه لکه شد. دو رنگ شد و هنوز تو بعضی قسمت ها بعضی کلمه ها مشخصه.

انگاری دل آدم بود دیواره. جای همه چی روش میمونه..کم رنگ میشه..ولی میمونه.

هر وقت جونم از آتیش یه حس شعله می کشید می رفتم شعر روش مینوشتم. اردیبهشت و داد امسال بود که با گریه روش نوشتم "از وجود تو مویی به عالم نفروشم" رو جای ماژیکش که دقیق میشدی میفهمیدی فشار عصبی اون لحظه چقدر بوده که در اون حد به دستم فشار دادم. 

پنج شیش جاش با مداد نوشته بودم "معشوق جان به بهار آغشته ی منی". اینا رو که رنگ می دلم گرفت. یاد وقت هایی میوفتم که وسط درس یاد معشوقی که ازش تو ذهن ساخته بودم میوفتادم و از شدت اشتیاق پا میشدم رو دیوار حس تعلقم مینوشتم..

به حس آرامشی که باهاش داشتم فکر می وقت رنگ جمله "غیر تو از همه آدم ها می ترسم.." حس آرامشی که الان کنار هر ی میتونم داشته باشم جز خودش.

آدم عوض میشه. دل میکنه. بی خیال میشه..ولی به تدریج. کیلگ پارسال میگفت بکش بیرون دیگه...میگفتم باشه، ولی نمی شد. امروز گذشت زمان می بینم که یه جور دل سردم کرده که انگیزه ای واسه فکر به گذشته ندارم چه برسه به ادامه دادن اون حس و اون حجم دوست داشتن که خودآزاری شده بود واسم.

حالا که بهش فکر میکنم یه دختر معمولیه که داره زندگی معمولی خودش میکنه، بیخیال من. 

آره، بیخیال من و به فکر افق های جدیدی که زندگی داره نشونش میده. به این فکر میکنم که از اول هم واسه خودش همونی که واقعا بوده بوده؛ یه آدم معمولی با یه زندگی معمولی . خودش چیزی جز اینی که میگم نبوده. من اون بالا بردم و پرستیدمش. اشتباه از خودم بود. اشتباه از من بود که یه انسان واسه خودم در حد پرستش بالا بردم.

بیخیال. دختر خوبی بود. زندگی خوبی داشت و امیدوارم بهترش صاحب شه.

بر میگردیم به من.

من.

جناب شایان..

شایان!

هر بار اسم خودم می شنوم بی اختیار خنده م می گیره. هیچی این اسم به من نمیاد. زیاد بچگونه ست واسه من. من ، حسین، شاهین یا حتی سیاوش میتونستم باشم ولی شایان نه!

کلا دوست ندارم اسممو. واسه فریب افکار مجازی و  بردن ذهن شون سمت چیزی که نیستم خوبه ولی واسه اسم نه!

اغلب واکنش به معرفی خودم "هه" هستش. طرف میگه بهت نمیاد :)

حالا بیخیال؛ 

آقای شایان قراره چکار کنی با زندگیت؟

حقیقتش اصلا حوصله جبر ندادم. نمیخوام زندگی هدف عموم محوری داشته باشم. میخوام عشق کنم و هم تو لحظه زندگی کنم هم در فکر آینده دم درون داده  و بازدم بیرون دهم.

خلاصه بیخیال این که "باید" وجود داره میخوام زندگی کنم.

قصد عشق مجدد و دوست داشتن یه آدم جدید داری جناب؟

بلی.

جدا خیلی حس خوبیه. وقتی خوبه یعنی کلا خوبه دیگه :)

حالا این بیخیال.

به نظرتون یه آدم بعد ش ت و به گا رفتن زندگیش رو دیوار اتاقش چه جمله الهام بخشی مینویسه؟

اممممممم..

فکر کنید دیگه..چقدر راهنمایی کنم آخه؟؟

همش میگم حدس بزنید و نمی زنید :/

ولی این سری حدس بزنید بگین چی حدس زدین دورهمی بخندیم!

.

.

جمله الهام بخش در ادامه مطلب :)

 


 برو ادامه. برووو

 

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]




چوپونی، پرستاری، جیپ سواری یا مغازه داری...مسئله این است!

درخواست حذف اطلاعات

بابام اومده میگه پشیمون شدم بفرستمت ..

میخوام یه گله بز ب م برات ببریشون کوه شون شی..هم سودش بیشتره هم اختیار زندگی خودت داری!

.

.

پسر عموی بابام اومده میگه فلانی (بابام) این نفرست .. بذار بره تو بازار..از بازار بیشتر در میاره تا ...به خدا حیفه بره درس بخونه :|

.

.

بابابزرگم پیر شده دیگه حوصله حاشیه رفتن نداره..حرفش بی مقدمه چینی میزنه. اومده میگه اگه بری ی :| میگم چرا؟؟

میگه بمون خونه خودم واست یه جیپ می م ( طرف عشق آفرود است..چشم هایش قلب می شوند) برس به زندگی. کشاورزیای خودم بچرخون سود هم بهت میدم. هر روزی هم بیکاری برو کمک بابات. بیا پیش خودم تو مغازه ید فروش یادت میدم چهل برابر این رشته مس ه ( من :|| ) که قبول شدی در میاری :/

.

.

خلاصه ابر و باد و مه و خورشید و فلک میگن نرو..خودمم اصراری به رفتن ندارم :||






مغز پسته ای پوشان!

درخواست حذف اطلاعات

یه ی قرار بود بیاد اینجا از نیرو انتظامی بازدید کنه . افسرا لباس پوشیده و خفن سر چهارراه گارد گرفته بودن، از این لباس ضد گلوله ها هم تنشون بود..پیاده کنار ماشین وایساده بودن.

که اومد جیک ثانیه پ بالا استارت زدن که باهاش برن پاسگاه . . روشن نشد ماشین.. استارت زدن نشد..باز زدن.. نشد!

آ ش پیاده شدن به دوتا وانتی میوه فروش که کنار خیابون بودن گفتن عمو یه دست میزنی به ماشین ما بریم؟؟

.

.





عهد اُ ِل (جمع اسکل) و روابط در آن

درخواست حذف اطلاعات

در روزگاران گذشته که هنوز ما دهه هفتادی های تین ایجر هایی خندان محسوب میشدم روابط به شکل کنونی که شما میبینید نبود. لازم به ذکر است که منظور از "شکل کنونی" این مدل روابط است که یک بچه بیست پنج کیلویی به واسطه ریپلایی بر استوری اینستاگرام و آغاز چت و در آ بعد خاموش چند دقیقه  ای دیتا و بعد گفتن جمله "عح اینجا سرعت نداره بریم تلگرام" و ترفند "وای میدونی تلگرام میشه؟؟..شماره ت بده بریم واتس اپ اونجا امنه" در تلگرام روزانه شش عدد شماره استرزاق میکند و با احتمال ۷۵ درصدی موفقیت روزانه صاحب چهار ممیز پنجاه صدم میشود است.

در زمان ما دهه هفتادی های بدبخت هنوز ترکش های دهه شصت به جان روابط میخورد و رابطه جماعت بوی دهه شصت را میداد و از اون خبرا (پاراگراف بالا) نبود. در آن عهد (عهد ما مفلوکین) اگر طرف شانس می آورد ژنش خوب کار میکرد و بلوغ زودرس میگرفت و صاحب سر و شکلی گنده تر از هم کلاسی هایش میشد میتوانست بعد از کندن پوست خود در باشگاه بدنسازی و پوشیدن لباس های انگشت نما کن و شرکت در مراسمات گوناگون اعم از ۲۲ بهمن، ۱۳ آبان، جشن نیمه شعبان، جشن ولایت مولای متقیان، محرم، ، میت اون حاجی معروفه و غیره  و پراکندن شماره موبایل های از قبل روی کاغذ نوشته شده در میان جمعیت مونث یک پیامک با متن "سلام خوبی؟ زهرام" دریافت کند که آن هم بعدا گندش در می آمد که از هم کلاسی ها بوده و خواسته سر کارش بگذارد.

حالا از این احتمال ۹۹ درصد عبور کنیم به آن یک درصد باحاله میرسم..اگر گفتید چیست آن یک درصد؟؟

حدس بزنید..

آفرین درست حدس زدید (ا رشک)

آن یک درصد دریافت پیامک خالی بعد مراسم است که قریب به یقین آغاز یک رابطه شیرین خواهد بود!!!!!

.

.

خب دوستان حوصله ندارم با این لحن مز ف ادامه بدم. خلاصه ش میکنم. یه سری یکی از دوستان ما بعد مجاهدت بسیار از این پیامک خالی ها دریافت کرد..دنبالش گرفت طرف جدی جدی بود!

ما هم عین ندید هایی که اکنون فرصت بدیده شدن واسشون پیش اومده می چسبیدیم به پسره ببینیم چه طوری حرف میزنه.

خلاصه بعد چسبیدن بسیار یه روز گفت پفک  نمکی میخوام. گفت باشههههه و عین هیرو های کمیک های   دسالان پرید رو موتور رفت یه پفک گنده هزاری (زمان ما پفک هزاری خیلی چیز گران و لاکچری محسوب میشد) گرفت گاز داد رفت در خونه دختره. مام انگشت به دهن از این حرکت موندیم ببینم چی میشه آ داستان. 

بعد دو دقیقه پسره رو داده بود جلو و یه جور چوب تو استایلی هرزه گاز میداد با موتور و یواش یواش میومد. 

به ما رسید عین من پیاده شد. گفتیم دی ؟؟ (ما یک مشت عقب مانده بودیم که فکر میکردیم اسم دختره ه)

یکم باد رو خوابوند گفت راستیتش نه!

گفتیم پس چکار کردی؟؟؟

گفت رفتم (باغرور و کمی مکث) پفک از بالای دیوار انداختم تو حیاطشون. از پشت در گفت دستت درد نکنه...منم گاز دادم اومدم!

مام چشامون قلب شده بود از حجم این رشادت و اینا..

.

.

.

پیام داستان: اسکل نباشید.

نتیجه اخلاقی: علاوه بر دهه شصت ما دهه هفتادی ها (تا ۷۵ و ۷۶) نیز نسل سوخته محسوب میشویم و خیلی گناه داشتیم!

امممممم

هیچی دیگه، تا درودی دیگر بدرود






عجب :|

درخواست حذف اطلاعات

از صب که بیدار شدم دارم مثل اسب اینور اونور میرم. هر چی کار داشتم انجام دادم و تقریبا دیگه هیچ کاری نمونده ولی هنوز ساعت یازده و نیمه!

این ساعت عقب کشیدنه خیلی ابتکار خوبیه..به قبر پیشنهاد دهنده ش رحمت می فرستیم :)

و

آقا چرا من همش گشنمه؟؟

بیس چاری دارم میخورم ولی باز گشنمه. مثلا الان از گشنگی غش رو مبل و چون هیچ کاری نمیتونم م دارم این مینویسم..!

ب ساعت سه بود تقریبا..از گشنگی چشام سیاهی میرفت همه هم خواب بودن نمیشد برم یه چیزی بخورم..آ ش گرسنه سر به بالین نهادم. حالا همش هم دارم وزن کم میکنم..بدنم گشنه شده لامصب دیگه مواد غذایی کفاف نمیده واسش شروع کرده خودسوزی میکنه :||

و

یه مورد هست که چندی قبل (چند ثانیه) یادم بود و الان یادم نیست که بگم :|| فک کنم از گشنگی قند خونم افتاده نصف مغزم به اجبار تعطیل شده :(




افسار

درخواست حذف اطلاعات

..میگه میدونی مشکل تو چیه؟..اینه که افسار نداری..بی افساری..آدم رامی نیستی کلا..

میگم افسار داشتن چیز خوبی نیست، فرصت میده هر بچه سوارکاری سوارت شه..بی افسار بودن بهتره..هر کی تونست افسار بزنه مفت چنگش.




به توله خویش هوووش شنوی بیاموزیم

درخواست حذف اطلاعات

شما یک الاغ از بدو تولد دست یه چوپون بی سواد بسپارید..بعد هفت هشت سال در بدترین ح ممکن میتونه بهش یاد بده که در صورت شنیدن واژه "هوووش" کاری که انجام میده رو متوقف کنه..

بعد این پدر مادر های تحصیل کرده ی جدید با کرور کرور پز و ادعا و مدرک بعد تماشای n تا دوره فشرده "چگونه فرزند خود را تربیت کنیم" و "چگونه از کودک خود انیشتین بسازیم" از چند روانشناسی مطرح نمیتونن در حد "هووش" شنو بودن بچه شون تربیت کنن.

چارتا جک و جونور لاغر مردنی تب لت به دست تربیت و به زور قسم و قربونت برم عزیزم گفتن دو لقمه غذا میدن بهشون و همینجوری از رو معده به این کودن ها میگن..بعدآقای شون وسط مهمونی ش میدن هوا میگه میخوام ب م براشون!

بعد می پرسی این چه مدل تربیته؟؟

میگن بچه باید آزاد باشه..حالا گاها یه اشتباهاتی هم ازش سر میزنه که تذکر میدم. (پشت چشم نازک می کند)

ما هم دیدیم، ولی به خدا بچه ای که تو روی مهمون میکشه و بهش میگه **نی **نی آزاد نیست...هاره!

نور به قبر رفتگان مامان بابام بباره با این مدل تربیتشون..بی نقص نبود  ولی واقعا شرف داشت به این جدیدیا..دست از پا خطا میکردیم بی هیچ کلمه ای، فقط با یه نگاه مامانم دوزانو عین تشهد سلام گفتن میشستیم زمین دیگه تا آ مهمونی لبامون از هم باز نمی شد :|

حالا اینا خونه مردم باغ وحش میکنن ننه شون میگه "قربون بچه م برم..شیطونه یکم" باباشون هم عنتر برقی طور فقط لبخند آمیخته به بلاهت میزنه.

جمع کنید ا..

جمع کنیییییییییییییید.