رسانه
رسانه

در دیار نیلگون خواب



۳۳۸. بانوانه (قورمه سبزی )

درخواست حذف اطلاعات

میگما، بیاین تجربیات قورمه سبزی ایمونو با هم به اشتراک بذاریم! و در جهت پیشرفت عمومی قورمه سبزی نقش به سزایی را ایفا نماییم!


من اینجوری قورمه سبزی درست میکنم:

اگه یادم باشه از شب قبل لوبیا رو خیس میکنم. یادم هم نباشه که هیچی دیگه! :))

بعد لوبیا رو میذارم با آب بجوشه تا نرم بشه، بعدم میریزم تو آبکش.

سبزی رو خوب سرخ میکنم. تقریبا تیره میشه.

پیاز رنده شده رو توی قابلمه تفت میدم. یه کم که طلایی شد سیر رنده شده و گوشت رو اضافه میکنم. اگه ببینم ممکنه پیازا بسوزه در حد نصف استکان آب اضافه میکنم. بعدم زردچوبه میزنم و فلفل سیاه (که بوی گوشت رو میگیره)

یه کم که تفت خورد، لوبیا و سبزی رو میریزم با یه کم آب و چوب دارچین. یه کم که با هم جوشیدن آب میریزم با فلفل سبز لاغرا (!)

بعد یک ساعت لیمو امانی اضافه میکنم و آلوبخارا (اگه داشته باشم!)

بعد دیگه میذارم واسه خودش چهار پنج ساعت بپزه. هر از گاهی بهش سر میزنم که اگه آبش کم شده بود آب اضافه کنم.

بعد که گوشت قشنگ پخت، نمک میزنم و میذارم چند دقیقه دیگه روی شعله بمونه.


⚘ حالا شما هم نکاتتونو بگین... مثلا یکی از دوستان گفت رب انار میزنه آ خورشت، یا یکی دیگه از دوستان گفت شنبلیله اضافه میکنه... شما چیکار میکنید؟




دلخوشی های کوچک

درخواست حذف اطلاعات

یه موج خوبی تو بلاگستان راه افتاده که بیاین همه با هم سوارش بشیم!

بیاین از شادیای کوچولومون بگیم.

از چیزایی که زنده نگه مون داشتن...

قرار نیست دل ی رو بسوزونیم... قرار نیست چیزی رو به رخ بکشیم. قرار نیست زندگیمونو تو چشم ی فرو کنیم.

قراره از دلخوشیای کوچولومون بگیم.

از رنگی رنگیای کوچولوی تو خونه.

از چیزای کوچولویی که یادمون میره هستن... به خودمون یادآوری کنیم، به مخاطبامون یادآوری کنیم.

که یادمون نره هنوز خیلی دلیلا دارم واسه زنده بودن...

البته اگه بوی قیمه همسایه بذاره! :/

این چیکار میکنه که هر روز بوی غذاش کل ساختمونو برمیداره خب؟!!!! :/

گشنه م شد!




۳۴۰. دلخوشی های کوچک...

درخواست حذف اطلاعات

۱. سه ماه پیش جاروبرقی یده بودیم. خونه رو که تحویل گرفتیم و وسایلو بردیم، جو کارتن جاروبرقی رو باز کرد و گفت چندتا از قطعاتش نیست!!! خب من خیلی نگران شدم! فک می ثابت اینکه اون قطعات از اول توی کارتن نبودن کار سختیه. و درست هم فک می !!! فروشنده ها زیر بار نمیرفتن. یکیشون خیلی سخت موضع گرفته بود. میگفت از کجا معلوم خودتون گمش نکردین؟!

تا اینکه یکیشون گفت به کارتون رسیدگی میکنم. شماره شو گرفتیم برگشتیم. دیروز که دوباره رفته بودیم منطقه آزاد، معلوم شد همون موقع اون قطعات تو مغازه جا مونده بود. ذوق زده شده بودم! گفتم دیدین راست میگفتیم؟!!! به نظرم اون فروشنده هه که دفعه قبل خیلی موضع گرفته بود از این جمله شرمنده شد! موقع برگشتن عذرخواهی کرد...

+ این وسطا نگم چه به روزگار ارز اومده؟ نگم فروشنده هه میگفت اونقدر مشکلات برای واردات ایجاد که احتمالا منطقه آزاد منحل میشه؟ نگم که فشار به استخون رسیده؟ نگم که رو که ما چند ماه پیش ۴۰۰ یدیم، هفته پیش ۷۵۰ بود و الان شده حدود یه میلیون؟؟؟ :/


۲. آپارتمانای اینجا آنتن مرکزی دارن. یه پریز هم گذاشتن واسه هر کی خواست آنتن خودشو بزنه. جو میگفت رو پشت بوم به تعداد واحدای اینجا آنتن هست! فک کنم این ساختمون اصلا آنتن مرکزی نداره! ولی وقتی کابلو وصل کرد دیدیم بههههه چه کیفیتی هم داره تازه! احتمالا چون همه آنتنای شخصی داشتن آنتن مرکزیه کامل رسیده به ما ^___^




و اینک.... مستر جو ^__^

درخواست حذف اطلاعات

با ذوووق میگه یه پست گذاشتم تو وبلاگم!

میگم چی نوشتییییی؟!

میگه خودت برو بخون! مث تو که نمیگفتی چی نوشتی، منم نمیگم!!! :))))))))


+ آقا گوشی من کپی پیست نداره!!! آدرس وب همسر جان:

irinavy.blog.ir




۳۴۲. هوای خونه دلگیره...

درخواست حذف اطلاعات

۱. یه جور عجیب غریبی دلم گرفته. البته یکی از دلایلش میتونه این باشه که الان چند هفته س آفتاب ندیدم!! سرگرم کارای خونه بودیم و هر وقت هم بیرون رفتیم غروب بوده... ندیدن نور خورشید از دلایل افسردگیه! :(


۲. مردم این شهر یه گروه چند هزار نفری تشکیل دادن برای ید و فروش... یه چیزی مثل نرم افزار دیوار و شیپور. پری روز یه آگهی دیدیم و جو تصمیم گرفت بره جنس مورد نظر رو ببینه. به طرف پیام داد که چند؟ گفت ۱۰۰ تومن. جو گفت گرونه. گفت خب ۹۰. همینطوری داشتیم با هم م میکردیم که چیکار کنیم، طرف دید طولش دادیم باز نوشت ۹۰ هم زیاده؟ خب ۸۰ ! بعدم خیلی اصرار داشت که حتما میای ببریش؟ نفروشمش و... گفتم وا این چه مشکوکه! :/ ولی بعد دیدیم تو همون گروه تعداد زیادی درخواست همون کالا رو دادن شک مون برطرف شد.

خلاصه قرار شد دیروز صبح تماس بگیره و بره کالا رو ببینه. طرف جواب نداد. قرار شد بعد از ظهر که رفت یه سری به خونه دوستش بزنه، به این یارو هم زنگ بزنه و اگه شد بره کالا رو ببینه. وقتی برگشت بهش گفتم رفتی ببینی؟ گفت نه راستش! پرسیدم چرا؟ گفت اولش که زنگ زدم یه بچه ده دوازده ساله جواب داد. گفت الان خونه نیستم و نیم ساعت دیگه بیا. (نگفت مثلا بابام خونه نیست، گفت خودم خونه نیستم.) بعدم که رفتم به اون آدرس دیدم ته یه کوچه ابه مانند و عجیب بود. ع کالا هم که انگار توی یه ابه گرفته شده بود. خلاصه که فک عاقلانه نیست که برم.

بهش گفتم خیلی کار خوبی کردی نرفتی. این روزا وضعیت ی و زورگیری و... خیلی وحشتناک شده. اینم خیلی مشکوک میزد از همون اولش.

+ کلا این روزا خیلی خیلی احتیاط کنید. آمار بزه شدیدا بالا رفته


۳. میگن "این محرم و صفره که و زنده نگه داشته". شاید درست ترش این باشه که بگن "این محرم و صفره که رو زنده نگه داشته"! چون عملا دیگه از چیزی نمونده!


۴. حدود پنج شیش روز دیگه خونواده م قراره بیان اینجا... و من بیشتر از اینکه خوشحال باشم استرس دارم!!! دلیلش هم بماند....




۳۴۳. مستر جو

درخواست حذف اطلاعات

۱. ابروهامو کات کرده بودم واسه عروسی. بعدشم خودم رو همون خط اصلاح دوباره تمیزش می . یه مدت جو گیر داده بود بذار در بیاد ابروهات. امروز برگشته میگه آهاااا حالا خوب شدا. چی بود اون ابرو نصفه! ابرو دختر باید کمون باشه! :)))))


۲. بعد دو روز دنبال کننده هاش شدن ۲۶ تا!! بهش میگم من چند ماه بود مینوشتم تازه دنبال کننده هام شده بودن ۲۶ تا! میگه خب من آدم مشهوریم! :)))


۳. واسه پستش کامنت گذاشته بودم بدون جواب تایید کرده بود. بهش گفتم خب برو جواب بده! اومد گفت واست جواب فرستادم! زودی پنلمو باز دیدم خبری از جواب نیست!! گفتم جواب ندادی که! گفت خصوصی جواب دادم! رفتم پنلشو باز میبینم آقا واسه خودش قربون صدقه فرستاده! :))) بهش میگم جواب کامنت خودتم بده! بگو منم همینطور! :))))


۴. بهش میگم دیگه امروز چیکار کردی که من پته تو بریزم رو آب؟ قشنگ نشسته فک میکنه ببینه چیکار کرده که بگه من بنویسم و پته شو بریزم رو آب! :)))




۳۴۴.

درخواست حذف اطلاعات

چقد خنده م میگیره وقتی یکی میگه این اوضاع نتیجه انتخاب اشتباهه!! خنده م میگیره وقتی میگن تقصیر ه!!! آره بد، داغون. همون اولم همه گفتن ما داریم به "بد" رای میدیم! که شخصا اعتراف میکنم که اشتباه ! که کلا عمل "رای دادن" اشتباه و حماقته... ولی آیا تحریم شدید نفت ایران ربطی به شخص داره؟؟ یا ترامپ صنم خاصی با رییسی داشته و ممکن بوده عبور هواپیماها از آسمون ایرانو قدغن نکنه؟!!! :/

چقد متنفرم ازشون که بازیمون میدن! و چقد حالم بد میشه که بازی میخوریم... :/




۳۴۶. وقتی میرید مهمونیای چند روزه، بذارید صاب خونه یه کم بخوابه!!

درخواست حذف اطلاعات

۱. مهمونام دیروز صبح زود رفتن. به محض رفتنشون رفتم خو دم تا ظهر!! انگار تو خونه بمب انداختن! انگار خودمم با این بمب منفجر شدم!!!! کلا مهمونی دادن آدمو خسته میکنه، اما مهمونی که چند روز میمونه خیلی فرق میکنه، حتی اگه مامان و بابای آدم باشن! آره من دوره مجردیم صبح تا هر وقت دوس داشتم میخو دم، شب هم هر وقت خوابم میگرفت میرفتم بخوابم، اما حالا دیگه نمیشد!

با اینکه بیشتر کارا رو هم خودشون ، ولی همینکه صبح مجبور بودم به جای هفت، شیش بیدار بشم و هر روز بیرون بریم خیلی برام خسته کننده بود.


۲. همیشه با مامانم سر "نوع چیدمان کمد" اختلاف سلیقه داشتیم. مامان همه چیزو میچپوند تو کمد و تا ه کمدو پر میکرد و هر بار یه چیزی میخواست باید کل طبقه رو خالی میکرد تا وسیله مورد نیازشو برداره و دوباره همه چیزو بچینه سر جاش. من ولی باید وسایلمو جوری جا میدادم که هر چیزی به سرعت قابل دسترسی باشه، حتی اگه بخش زیادی از کمد خالی بمونه، حتی اگه شدیدا دچار معضل "بی جایی" میشدم.

حالا این سری که اومده بودن چیدمان ک نتم به چشم مامان اومده بود. چون تعدادشون یه کم زیاد بود و ظرف و ظروفا رو مجبور بودم دم دست تر بذارم و زودم خسته میشدم و نمیشد تند تند ظرفا رو بذارم سر جاش یه کم اوضاع قاطی پاتی شد. و حالا مکالمه من و مامان:

روز اول:

- اگه وسایلاتو درست جا بدی همه چی تو ک نتا جا میشه!

+ همه چی رو جا داده بودم. الان یه ذره به هم ریخته شد.

چند ساعت بعد:

- میخوای خودم برات ک نتا رو بچینم؟

+ نه ممنون. خودم مرتبش میکنم بعدا.

- میخوام همه چی رو برات جا بدم!

+ o_o همه چی رو جا داده بودم. الان یه ذره قاطی پاتی شده فقط.

شاید فرداش:

- ظرفای مربوط به مهمونی رو از ظرفای خودتون جدا کن!

رو به زنعموم: + به خدا خونه م مرتب بود!! وسایلامم جدا بود! :/

زنعموم: کلا آدم وقتی براش مهمون میاد وسایلاش یه کم به هم میریزه!

- منم این همه برام مهمون میاد ولی همه چی سر جاشه!

تو دلم: + مهمونای تو واسه یه وعده میان عزیز من!!

چند ساعت بعدش:

- دیس هاتو بچین اینور بشقاباتو بچین اونور!!!

خیلی ناراحت شده بودم از این همه اصرار به اینکه من هیچی بلد نیستم! خیلی بهم فشار اومد و با ناراحتی گفتم دوس ندارم! گفتم حالا شاید ناراحت بشه ولی لااقل دیگه تموم میشه این حرفاش! ولی...

روز آ :

- ظرفای خودتو بچین تو این ک نت، مال مهمونا رو بچین تو اون ک نت!

+ :/



۳. به عموم میگم جو گفته صبح زود برید دریا بیشتر حال میده. عموم گفت اون وقت دریا میگه عامو ا ای موقع؟!!! اییییول! :)))


۴. خوش گذشت.


۵. از استدلالش خوشم اومد. گفتم الان مینویسمش تو وبلاگ! گفت خودم مینویسم!!! :/ در واقع با بلاگر شدن جو نصف سوژه های من پرید! :)))

بذا ببینم میشه بدون کپی پیست لینک گذاشت؟!

لینک


۶. اون دلخوشیه بود، که گفتم آنتن مرکزی خیلی اوکیه. اون کنسله!!! بابااینا هر چی زور زدن اخبار ببینن نشد! گفتن پس خودتون چیکار میکنید؟! گفتم مگه ما تلویزیون نگا میکنیم اصن؟! :))




۳۴۷. بانوانه

درخواست حذف اطلاعات

۱. تمیزکاری

این قابلمه هایی که دراشون مدل استیله، دیدین بعد یه مدت زرد میشه درشون؟؟ با یه کم خمیردندون و اسکاج دوباره مث روز اول تمیز و براق میشه. :)


۲. ه ها

برنج و حبوباتی که ه میزنن رو اگه بهشون نمک دریا، یا یه حبه سیر پوست کنده اضافه کنید دیگه ه نمیزنن.




۳۲۷. حالا طرف اصلا هم وب منو نخونده تا حالا :))

درخواست حذف اطلاعات

حتی یادم نمیاد چند سال پیش بود که بیان اسم وبلاگ منو هم زد تو صفحه وبلا برگزیده ش... ولی خوب یادمه که بعدش چندتا کامنت " وبلاگ تو مگه چی داره؟ من این همه مطلب خوب دارم تو وبم. تو چرا انتخاب شدی که چرت و پرت مینویسی و..." دریافت !! و بسی تعجب نمودم که ملت چقدددد سه نقطه تشریف دارن!!

ولی خوبیش این بود که فقط تو همون برهه ای که تازه اسم وبلا برگزیده رو میزدن از این داستانا داشتیم، که خب دیگه درمورد دلیل کارشناسانه ش نظر نمیدم. شما خودتون ین ^__^

حالا یه بنده خ چند روزه راه افتاده تو وبلا ملت که تو چرا بازدید کننده داری؟ تو که چیزی یاد نمیدی به ی!!!! :/

اولندش که حسود هرگز نیاسود! :دی

دومندش، دیگه دو زار که مونده واسه مردمو شما چشم نداری ببینی؟!!

و سومندش! یادمه همون زمانای اوجم(!!) یه بلاگری اومد گفت تو چجوری این همه بازدیدکننده داری و ... چند تا مطلب بهش گفتم که یکی از مهم تریناش این بود که برای یه سلیقه خاص ننویس!!

ممکنه یکی بهترین وبلاگ معرق رو داشته باشه، من دنبالش میکنم ولی مثلا خانمی دنبالش نمیکنه. یا یکی که آموزشای کامپیوتری میذاره، خب من تو وبلاگش چیکار میتونم داشته باشم؟!!! ولی روزانه نویسی طرفدارای بیشتری داره خب. من شاید یه وبلاگ دندون پزشکی رو دنبال نکنم، ولی خاطرات دندون پزشکی هوپ رو دنبال میکنم. وبلا فوتبالی رو نمیخونم، ولی خاطرات فوتبالی آقاگلو میخونم. هیچی در مورد شغل لافکادیو نمیدونم، ولی دیگه مرامی پستاشو میخونم!! ^__*

روزانه نویسی شاید یه جورایی زبون مشترک ماست. چیزیه که و پزشک و ورزشکار و هنرمند و محصل و پیر و جوون رو تو دسته های جدا نمیذاره. همه خونواده میشن.

بعدشم اصلا مگه قراره ما هر روز یه چیزی به یکی یاد بدیم؟!!! یا فقط بابت یاد گرفتن چیزی وبلاگ بخونیم؟! خب من اگه بخوام چیزی یاد بگیرم، عنوان مورد نظرمو سرچ میکنم، زودتر و بهتر هم به جواب میرسم!!

و حتی تر اینکه ماها خیلی وقتا خیلی چیزا به هم یاد دادیم. مثلا من همین چند روز پیش به یکی از بلاگرا که گوشت دوس نداشت یاد دادم که اگه گوشت رو با پیاز و سیر رنده شده بپزه مزه ش خوب میشه!! خب الان واسه این پست بزنم به درد چند نفر میخوره؟!!!! :/ رفتم به همونی که لازم داشت یاد دادم دیگه!!!

و خیلی چیزا هم از همین روزانه نویسا یاد گرفتم!! منتها ماها فروتنیم، تو بوق و کرنا نمیکنیم! بعله... اینجوریاس!! :))))




۳۲۸. اوضاع خنده دار این روزای ما...

درخواست حذف اطلاعات

۱. آب گرمکن انگار اب بود. آب اصلا گرم نمیشد. المنت یدیم براش. جو بازش کرد. نمیدونم اگه تو شهرای دیگه هم آب گرمکنو باز کنی اوضاع همینه یا نه، ولی اینجا وقتی آب گرمکنو باز میکنی با صحنه عجیبی مواجه میشی!! یه چیزی شبیه شیرکاکائو ازش میریزه بیرون!! اونقدررر شبیه که آدم هوس شیرکاکائو میکنه حتی!! بعد کل آشپزخونه و ک نتا به گند کشیده میشن.

خلاصه که بعد همه این اتفاقا، بازم آب گرم نمیشد!! جو بعد کلی کلنجار رفتن با آب گرمکن متوجه شد که اون پریزی که دو شاخه آب گرمکنو توش میزدیم نمیدونم فاز و نولش چی به چیه و باس دو شاخه رو بزنیم تو اون یکی پریز!! و در واقع آب گرمکن از اولشم سالم بوده!!! ://


۲. ک نت واسه گاز صفحه ای نذاشتن. کل شهرو گشتیم، همه ک نتا کوچیکن و عرضشون به گاز صفحه ای نمیخوره. رفتیم بگیم بسازن، یه ک نت ف ی، از این دو درا، میگه ۶۰۰ هزار تومن!! ://

جو گفت بیا بریم این گازو پس بدیم از اون گاز وایساده ها ب یم! :)))


۳. خونه هه نداره. هی همش مجبور بودم روسری سرم کنم. جو گفت دو تا ملافه دارم ولی آرم نیرو دریایی روشه، گفتم عیب نداره برو بیار وصل کن فعلا.

از بیرون خیلی خنده دار شده!! قشنگ معلومه ملافه زدیم :)))


۴. اومدم ظرفا رو بچینم تو ک نت، یادم افتاد باید قبلش بشورمشون. اومدم بشورمشون دیدم آب همچنان رنگ چاییه! (البته رنگ یه چیز دیگه س بیشتر! :))) ) همش حس میکنم با اون آب اگه بشورم ظرفا کثیف تر میشن!! :/


۵. جو یکی دو شب پیش به سرش زده بود وبلاگ درست کنه! بعد داشت میپرسید که بقیه چجوری باهات آشنا میشن که بیان وبتو بخونن؟ گفتم خب باید بری وبشونو بخونی و کامنت بذاری تا یواش یواش باهات آشنا بشن و اونام بیان وبت. حقیقتا جمله ش یادم نیست! یه چیزی تو مایه های این بود که حوصله ش نمیشه این پروسه رو بگذرونه! خلاصه که بهش گفتم بیا تو وب خودم بنویس اینجا همه میشناست :))) کارای اسباب کشیمون که تموم شد یادم بندازید که یادش بندازم! :))


۶. هنوز به مامانم اینا نگفتم خونه رو تحویل گرفتیم! گذاشتم هر موقع اسبابمونو کامل چیدیم بعد بگم! مامان اینا به "تند تند همه چی رو جا بده، بعد دوباره وسایلو در بیار بذار سر جای خودشون" معتقدن و من به " از همون اول هر چیزیو سر جای خودش بذار هرچند که طول بکشه" معتقدم. واقعا هم اعصابشو ندارم که هر روز جواب پس بدم که چرا هنوز وسایلمو جا ندادم!


۷. دوستای جو معمولا تا قبل بچه دار شدن یکی از اتاق خوابا رو خالی ول میکنن. توش جاروبرقی و اتو و اینجور چیزا میذارن فقط. ما تصمیم گرفتیم اون اتاقو کارگاه کنیم! ^__^ بیشتر از همه واسه اون ذوق دارم!




این پست، غمگین است!

درخواست حذف اطلاعات

یادمه یه مطلبی خوندم در مورد مخوف ترین زندان دنیا. که سخت ترین شکنجه شون این بود که زندانیاشونو از شنیدن خبرای خوش محروم می . برای خبرچینی از زندانیای دیگه بهشون جایزه میدادن و ازشون میخواستن خاطراتی از خیانتاشون به رفقاشون تعریف کنن...

یادم رفته بود اون زندان کجاست، تا اینکه اون کلیپو توی اینستا دیدم... در واقع من با دیدن برنامه هاشون به خودم و شخصیتم توهین نمیکنم! ولی گاهی چیزایی میگن که بدجوری توی شبکه های اجتماعی صدا میکنه... مث همین مورد، که گیر داده بود به اینکه چرا تو برنامه خندوانه یه دختر تلاش کرده مردمو بخندونه!!!!

اصلا مهم نیست که یه دختر غم عالم به دلش باشه که با این گرونیا چجوری باید ج ه ب ه، ولی اگه دختری خندید عرش خدا میلرزه!!!!

یه عالمه حرف دارم که حتما حرف خیلیای دیگه هم هست، که به دلایلی که همه مون میدونیم چیه باید سکوت کنیم!!!! اصلا ژوله بیاد پست منم بزنه زیر چالشش!! بیاد ببینه که ما حتی وبلا ناشناخته مونو هم سانسور میکنیم، دیگه بررهِ شما که جای خود دارد!!!


#من_و_سانسورچی




مردِ خودشیرینِ من!!

درخواست حذف اطلاعات

گفته بودم فعلا قصد ندارم به ی بگم خونه گرفتیم، تا از زیر سوال جوابا در برم و با آرامش وسایلمو جا بدم... دیروز جو در حالی که روی مبل خونه رفیقش لم داده بود، گفت پیام دادم به مامانت تشکر بابت ج ه!! ○_○

الانم برگشته میگه یادم باشه فردا از مامانت تشکر کنم بابت کلم پلو!!! :/ کلم پلو؟!!! بعد دو مااااه؟!!!! خییییلی خودشیرینی جو! خج بکش! ://




۳۲۷. حالا طرف اصلا هم وب منو نخونده تا حالا :))

درخواست حذف اطلاعات

حتی یادم نمیاد چند سال پیش بود که بیان اسم وبلاگ منو هم زد تو صفحه وبلا برگزیده ش... ولی خوب یادمه که بعدش چندتا کامنت " وبلاگ تو مگه چی داره؟ من این همه مطلب خوب دارم تو وبم. تو چرا انتخاب شدی که چرت و پرت مینویسی و..." دریافت !! و بسی تعجب نمودم که ملت چقدددد سه نقطه تشریف دارن!!

ولی خوبیش این بود که فقط تو همون برهه ای که تازه اسم وبلا برگیزده رو میزدن از این داستانا داشتیم، که خب دیگه درمورد دلیل کارشناسانه ش نظر نمیدم. شما خودتون ین ^__^

حالا یه بنده خ چند روزه راه افتاده تو وبلا ملت که تو چرا بازدید کننده داری؟ تو که چیزی یاد نمیدی به ی!!!! :/

اولندش که حسود هرگز نیاسود! :دی

دومندش، دیگه دو زار که مونده واسه مردمو شما چشم نداری ببینی؟!!

و سومندش! یادمه همون زمانای اوجم(!!) یه بلاگری اومد گفت تو چجوری این همه بازدیدکننده داری و ... چند تا مطلب بهش گفتم که یکی از مهم تریناش این بود که برای یه سلیقه خاص ننویس!!

ممکنه یکی بهترین وبلاگ معرق رو داشته باشه، من دنبالش میکنم ولی مثلا خانمی دنبالش نمیکنه. یا یکی که آموزشای کامپیوتری میذاره، خب من تو وبلاگش چیکار میتونم داشته باشم؟!!! ولی روزانه نویسی طرفدارای بیشتری داره خب. من شاید یه وبلاگ دندون پزشکی رو دنبال نکنم، ولی خاطرات دندون پزشکی هوپ رو دنبال میکنم. وبلا فوتبالی رو نمیخونم، ولی خاطرات فوتبالی آقاگلو میخونم. هیچی در مورد شغل لافکادیو نمیدونم، ولی دیگه مرامی پستاشو میخونم!! ^__*

روزانه نویسی شاید یه جورایی زبون مشترک ماست. چیزیه که و پزشک و ورزشکار و هنرمند و محصل و پیر و جوون رو تو دسته های جدا نمیذاره. همه خونواده میشن.

بعدشم اصلا مگه قراره ما هر روز یه چیزی به یکی یاد بدیم؟!!! یا فقط بابت یاد گرفتن چیزی وبلاگ بخونیم؟! خب من اگه بخوام چیزی یاد بگیرم، عنوان مورد نظرمو سرچ میکنم، زودتر و بهتر هم به جواب میرسم!!

و حتی تر اینکه ماها خیلی وقتا خیلی چیزا به هم یاد دادیم. مثلا من همین چند روز پیش به یکی از بلاگرا که گوشت دوس نداشت یاد دادم که اگه گوشت رو با پیاز و سیر رنده شده بپزه مزه ش خوب میشه!! خب الان واسه این پست بزنم به درد چند نفر میخوره؟!!!! :/ رفتم به همونی که لازم داشت یاد دادم دیگه!!!

و خیلی چیزا هم از همین روزانه نویسا یاد گرفتم!! منتها ماها فروتنیم، تو بوق و کرنا نمیکنیم! بعله... اینجوریاس!! :))))




۳۲۵. در همیجات!

درخواست حذف اطلاعات

۱. خونه دار شدیم (ذووووق!!)

البته هنوز نه کاملا!! فقط میدونیم یه خونه ای بهمون دادن.

وقتی خونه رو دادن خییییلی ذوق .

ولی دیروز وقتی بیرونشو دیدم یه کم تو ذوقم خورد! :/

ولی بعدش دوباره ذوق ^__^

البته تو اون برهه که تو ذوقم خورد جو از دستم ناراحت شد!!

گفت اگه خیلی ناراحتی بریم شهرک هوایی خونه بگیریم!!

انصافا خونه های شهرک هوایی دیگه خیلی داغونه!! بهش میگن غزه! :)))

گفتم بابا، احساسات جزو اولین حقوق انسانیه! خب بیرونش زشت بود!

ولی اعتراف میکنم که حتی به خونه های هوایی هم راضی بودم!

شما نمیدونید اوضاع اینجا چجوریه!!

نهایت امکانات خونه های اینجا برق شه!

بعد همین خونه ها رو ماهی نهصد تومن اجاره میدن!!

و تاااازه، اگه همین خونه ها گیرت بیاد!

که اونقد که تقاضا هست، خونه نیست!!!!

در نتیجه.... واقعا خدا رو شکر :)



۲. همیشه برام سوال بود که چرا خانما بعد ازدواجشون چاق میشن؟!!

به نظرم دلیل کارشناسانه ش اینه که "خب چون همش همون غذاهایی که خودشون دوس دارن رو میپزن!" ^__^


۳. دارم به جو معرق یاد میدم.

بهش میگم ب خط راست سخت ترین بخششه.

میگه کلا راست رفتن تو همه چی سخته! واسه همین ما همش وسوسه میشیم چپ بریم :/




۳۲۶. خونه عشقه ^__^

درخواست حذف اطلاعات

پری روز تو بازار بودیم، رسیدیم به این برچسبا هست یه مدته مد شده، از اینا که مثلا برجسته س یه تیکه ش، چند سری میبرن با ابر میچسبونن رو طرح اصلی، جو از اونجا تند تند رد شد گفت از اینا خیلی بدم میاد! بعد دیروز که خونه رو تحویل گرفتیم، صاحب خونه قبلی تو پذیرایی از اینا چسبونده بود!!!!! بعد کج هم چسبونده بود!!!!

تو حرکت اول برچسبا رو کندیم! رنگ دیوار فنا شد! دیگه رفتیم رنگ یدیم. اون دو تا دیواری رو که به خاطر برچسب اب شده بودن آبی کردیم ^__^

فردا و پس فردا رو هم به تعمیر و شست و شو بگذرونیم بعدش یواش یواش اسباب ببریم بچینیم.

خیلی ذوق دارم براش. فقط امیدوارم وضعیت آبش یه کم بهتر بشه! آب رنگ چاییه!! :/




شاید یادت رفته که چشما هم زبون دارن!

درخواست حذف اطلاعات

شایدم فک میکنی من زبون چشماتو بلد نیستم!!

اونقدری بلد نیستم که بدونم چی شده... ولی اونقدری بلدم که بدونم یه چیزی شده!

اونقدری بلدم که وقتی میگی نمیدونم چمه، بدونم که میدونی چته!

نگرانم... خیلی!

چشمای نگرانت، نگرانم میکنه...




۳۲۱. دری وری

درخواست حذف اطلاعات

امروز تولد آبجی کوچیکه س. ولی دیگه آبجی کوچیه کوچیک نیست!! این سری که رفته بودیم شیراز یه پا خانوم شده بود برا خودش. رفته از این مانتو بلندا یده! چه زود گذشت...


ته چین درست برای اولین بار. مامان خانوم ته چین دوس نداشت، نمیپخت هیچ وقت. ندیدم تا حالا ته چین درست و. میترسم زیادی شفته شده باشه!


خیلی کار سرم ریخته. خیییلی کار. وسط این همه به هم ریختگی و خستگی راه، سوالی که همش ذهنمو مشغول کرده اینه:

خدا جون انصافا چرا واسه سیبیل آفریدی؟!! ://


جو پست قبلی رو خونده و میگه ول کن این سیاستو!! میگم خب تو که همش میگی حرفای حال بد کن نزنیم... تو وبلاگمم که میگی ننویسم... غم باد میشه ها!!


مغزم قر و قاطی و آشفته س...




۳۲۲. هر چند، بی جا هم نمیگن که هیچ ارزونی بی علت نیست!

درخواست حذف اطلاعات

سرویس خوابمو از شیراز گرفته بودیم. سرویس خوابای اینجا رو دوس نداشتیم چون.

این سری که رفته بودیم شیراز، وسط اون همه بل بشو و سر شلوغی، دنبال یه راهی هم بودیم که سرویس خوابو بیاریم اینجا.

دو تا راه گذاشتن جلو پامون.

یکی کرایه یه وانت، که با انصاف ترینشون میگفت ۸۰۰ تومن.

یکی هم باربری، که میگفتن ۳۰۰ میشه حدودا.

نگران بودیم سرویس خوابمون تو باربری اب بشه. که یه آقایی که ازش میز تلویزیون گرفته بودیم کلی راهنمایی مون کرد که فلان کنید و چنان کنید که سالم برسه به دستتون.

خلاصه وسایلو سپردیم به باربری و اومدیم خونه.

امروز بارمون رسید.

هزینه بار از شیراز تا زاهدان شده بود دویست و خورده ای، و از زاهدان تا اینجا بیش از سیصد تومن.

با هزینه کرایه وانت از خونه تا باربری شیراز و از باربری تا خونه اینجا، حدود هفتصد تومن پیاده شدیم :/

تازه چرم تاج تخت هم شده :(

شاید اگه آدم قبل بودم، الان کلی حرص میخوردم که چرا قبل اینکه حتی ج ه مو تو خونه م بچینم اینطوری شد. ولی در واقع بیشتر حرص میخورم که چرا اینقدر پول دادیم!! :دی

( جو میگفت همیشه برام سوال بود که چرا مینویسی دو نقطه دی، چرا نمینویسی دو نقطه آبان؟!! :)))) )

این چند ماه آدمایی رو دیدم که روحشون خیلی بزرگتر از خونه زندگیشون بود. و آدمایی که مرامشون گیر چهارتا کاسه بشقاب بود!! دیدم چقد گروه اولو بیشتر دوس دارم. دلم میخواد یاد بگیرم دلم گیر چهارتا وسیله نباشه...





۳۲۳. حالا کوردیه یا ؟!! :/

درخواست حذف اطلاعات

جو یه رفیق خیلی شفیق داره که کورد هستن.

این سری که داشتیم از شیراز برمیگشتیم، سر راه رفتیم بندر، خونه این دوستش.

خیییلی باحال و خودمونی بودن!!

یعنی من بعد شام داشتم ظرف میشستم، آقاهه بدو بدو استکانا رو هم آورد که جا نمونه!! ^__^

یا به خانمش گفتم بهم آب بده، تو یه لیوان دسته دار آب ریخت آورد! بعد گفت دیگه خودمونی هستیم بشقاب نیاوردم!! :))

خلاصه که خیلی دوست داشتنی بودن این دو تا :)

یه جا خانمش داشت در مورد تعصب باباش نسبت به لباس کوردی میگفت. گفت بابام روز عروسی مونم میخواست با ... بیاد!! (یادم رفته کلمه هه چی بود!!)

گفتیم چی؟!!

گفت شلوار !!

جو گفت چی؟!! o_o

گفتم شلوار کوردی منظورشه!!


اونا کورد بودن بهش میگفتن شلوار ! بعد ما میگفتیم شلوار کوردی!



+به نظرم خیلی بی نمک تعریف :/