رسانه
رسانه

قاصدک مهر



به بچه ها گفتن، از بچه ها شنیدن(معرفی کتاب)

درخواست حذف اطلاعات


بهترین روش برای داشتن یه رابطه سالم با بچه ها، گفتن و شنیدنه. نمیشه فقط با ارتباطی یک طرفه، رابطه ای سالم و سازنده داشت.این کتاب ارائه دهنده نکاتی ظریف و کاربردیه که خوندن و عمل بهش، برای هر پدر و مادری لازمه.

از بهترین کتاب هاییه که خوندم. به نظر من خوندنش(حتی چندبار خوندنش) برای هر پدر مادری واجبه. از اون کتاب هاییه که باید همیشه دم دستت باشه.ممنون نرگس جونم که بهم معرفیش کردی.

1397/10/08




خستم خیلی خستم

درخواست حذف اطلاعات

امروز ازون روزاست که دلم میخواد داد بزنم، بلند بلند گریه کنم تا سبک شم. ازون روزایی که دلم به اندازه تموم دنیا تنگه. اینقدر اشک هام رو زندونی و بغض هامو قورت دادم که دیگه رمقی ندارم. دیگه تحملم تموم شده. میدونم چیزی نیست. میدونم غصه من در برابر غصه مادران اوتیسم، مادران با ک ن بیماری خاص هیچه، میدونم. ولی منم اعتراف میکنم کم آوردم. خستم، بیشتر از توانم خستم.پنج روز بعد از اون ده روز خوردن دوز بالا آمو ی سیلین و آمو ی کولاو(چهارشنبه 5 دی1397)، وقتی امید داشتیم که جواب داده و منتظر بودیم دوره اسپری بینیش(نازون ) هم تموم شه تا دوباره بریم تیمپانوگرام از گوشش بگیریم، پسرم دوباره نیمه شب با تب و شکایت از گوش درد بیدار شد و تمام امیدهامونو ناامید کرد. وقتی ش گفت تا 14 روز دیگه قرص قوی تر(فارینات 500، هر 12 ساعت دو سوم قرص) باید مصرف کنه، و این قرص که باید حل میکردیم و بهش میدادیم و مزش تلخ تر از زهرمار بود(خودم امتحان ، چند بار اوق زدم، واقعا فاجعه بود)،وقتی گفت اگه اینم جواب نده باید بستری بشه و اگه بستری هم جواب نده باید بیهوش شه و براش وی تی بذارن، همش با خودم تکرار که چیزی نیست ، میگذره، خوب میشه. وقتی پسری حاضر نمیشد قرصشو بخوره و دو روز گریه کرد، وقتی من و مهدی تصمیم گرفتیم بیخیال روح و روان و بحث های روانشناسی بشیم و دست و پاشو بگیریم و به زور تو حلقش بریزیم همش به این فکر می که خوب میشه، درست میشه. اما امروز واقعا روحیم رو از دست دادم. ب دوباره نویان تب داشت! با شیاف و پاشویه هم به سختی پایین اومد. خوابم نمیبرد. نگرانی ولکنم نبود و الان من یه مادر خستم. 5 روز ازون 14 روز گذشته و 9 روز دیگه باید قرص مصرف کنه ولی من خودمو باختم!دنبال خوب تو کرمانشاه یا تهران، نت رو زیرورو . هزار بار به خودم تشر زدم که چیزی نیست!ولی انگار یهو ویران شدم!!!به عقب نگاه میکنم. از تعطیلات نوروز 97 همش مریضی همش مریضی!!یا من یا نویان یا مهدی.اونم چه مریضیایی!!!یکی از یکی ناجورتر!!!دیگه خسته شدم. دیگه روحیمو باختم.دیگه طاقت ندارم. به یه فرجه احتیاج دارم، یه استراحت چند ماهه!!!توقعم زیاده؟! آره شایدم پر توقعم!!!اون مادری که دلبندش اوتیسم داره، یا شیمی درمانی میشه یا... کدومشون وقت استراحت دارن ها؟!دقیقا کدومشون؟! خدایا خودت بهمون کمک کن. کمک کن بتونم قوی بمونم. کمک کن پسرم سلامتیشو بدست بیاره. خدایااااا....




پرواز به سوی آینده ای روشن

درخواست حذف اطلاعات


ساعت 3 بامداد دوشنبه 17 دی 1397 و پرواز به سمت وین و بعد تورنتو. با دلی تنگ و چشمانی اشکبار، بدرقت میکنیم و تو رو به خدا میسپاریم. تو میری و ما میمونیم و دلتنگی هامون، خاطراتمون،غیبت هامون و  ی که تا صبح حرف میزدیم و ریز ریز میخندیدیم.یادش بخیر...

جوانه عزیزم، دختر مهربونم، میدونم که مثل همیشه موفق میشی، مثل همیشه...

بدون که جات تو قلبمون مهر و مومه و بیصبرانه انتظار دیدارت رو میکشیم. برو، پرواز کن به سمت آینده ای روشن تر و آرامشی بیشتر که من مطمئنم بهترین ها در انتظارته...

"جوانه، دختر عزیزم فاند تحصیلی گرفت و رفت کانادا که ا مخابرات بگیره. رفت و بعیده برگرده!مثل 7 سال پیش که کیانوش(پسرخالم) رفت، فوق ا گرفت و دیگه برنگشت!!!همه عزیزامون دارن میرن و ما روز به روز تنهاتر میشیم. ما میمونیم و دودلی هامون و ترس از آینده!!!ما میمونیم و تردید هامون بین رفتن و موندن!!!!کاش ایران جای بهتری برای زندگی بود!!!!»

11 دی 1397 جوانه اومد کرمانشاه برای خداحافظی و چقدر خداحافظی سخته!!!چقدر گریه کردیم

لحظه خ ظی به ام فشردمت

اشک چشمام جاری شد

دست خدا سپردمت




خبر خوش مرا میخواند؟!

درخواست حذف اطلاعات

همون قدر که تو دو پست پیش ناامید و نگران بودم، الان امیدوار و خوشحالم. آنتی بیوتیک های دوز بالا نویان (فارینات 500، هر 12 ساعت سه چهارم قرص) 20ام دی 1397 تموم شد و ما با یه دنیا نگرانی و البته امید، شنبه 22 دی 1397 راهی شنوایی سنجی نیوشا شدیم. هدا جون (خواهرزاده مهدی و متخصص گوش و حلق و بینی) گفت ازش علاوه بر تیمپانوگرام، نوار گوش کامل هم بگیرین. نوار گوش گرفتن مست م همکاری نویان بود و شنوایی سنجی میگفت سنش کمه و بعیده بتونه! ولی هدا جون میگفت رو شناختی که من از نویان دارم میتونه و شناختش درست بود و نویانم تونست و یه دستگاه نور میکروفنی از باباجونش جایزه گرفت. نویان با مهدی وارد اتاق شد و من و مامانم بیرون منتظر نشستیم. ثانیه ها کش میومدن، تپش قلب شدیدی داشتم. گاهی نمیتونستم بشینم و گاهی هم رمقی برای راه رفتن نداشتم!!! سرم منگ شده بود و فقط میگفتم خدایا خودت کمکمون کن. بالا ه اون لحظات زجرآور تموم شد. نتیجه اینکه عفونت گوش راستش که قبلا گرید c بود الان کاملا نرمال شده بود و گوش چپش که گرید b بود الان گرید c شده بود. گفت عفونت برطرف شده ولی هنوز گوش چپش فشار منفی داره! سریع نتایج رو برای هدا فرستادیم و هدا جون گفت که خدا رو شکر فعلا دیگه آنتی بیوتیک نمیخواد. گفت این فشار منفی دیگه مساله حادی نیست، فقط باید هربار که سرما میخوره حتما از نظر عفونت گوش میانی بررسی بشه. فعلا هم اسپری ها و سیتریزین ادامه داده بشه. تا بعد از عید باید بهش زمان بدیم، بعدش دوباره تست بگیریم و ببینیم مراحل بعدی چی میشه. حسم عجیب بود. خیلی خوشحال بودم که بستری و بیمارستان از سرم گذشته ولی اینکه هنوز هم گوش چپش کاملا نرمال نیس، آزارم میداد. به مهدی گفتم نتایج رو به هما بابایی (فوق تخصص اطفال) هم نشون بدیم ولی خانوم بابایی گفتن بهتره به متخصص گوش و حلق و بینی نشون بدین! برناممون این شد که یه ویزیت پیش رضایی (متخصص گوش و حلق و بینی) هم بریم که اگه اونم نظر هدا رو داشت دیگه خیالمون راحت بشه. راستی خانوم ما (هدا جون) یه دخملی نانازی 5 ماهه بارداره. ایشالا که به سلامتی بیاد بغل بابا و مامان مهربونش.

یه مدتیه که یه دردهای گذرایی تو و زیربغلم حس میکنم. آزاردهنده نیستن ولی نگرانم ! کلی دنبال نوبت گرفتن از متخصص غدد بودم که ماشاا اینقدر سرشون شلوغ بود، وقت میدادن برای سال دیگه!!!! بالا ه دیروز، وقتی خیالم بابت نویان یکم راحت شد، به سفارش همکارم، رفتم مطب خانوم آرزو خوش کردار(متخصص داخلی) و اونم برام سونو نوشت. حالا کی غول سونو رو پشت سر بذاره؟!!!! سپیده سیامکی که برای زودتر از فروردین وقت نداشت!!! حالا دفترچمو دادم به بابا ببینم میتونه جایی زودتر نوبت بگیره یا باید تا فروردین صبر کنم!!!!



این غروب زیبا مربوط به غروب 21 دی 1397 و باغ دوست داشتنی باباست. نهار عمو بهرام و خانومش(دوست قدیمی بابا و عمو دوست داشتنی ما) و مامان بابا رو نهار دعوت باغ و جاتون خالی، خیلی بهمون خوش گذشت(شبنم و سعید و کارن جونم اهواز بودن).

اینم دوست دارم بگم که، ممنون بابت پیشنهاد ها و همدردی هاتون. این مدت خیلی بهم ریخته بودم. ممنون که تحملم کردین.

بعد نوشت: بالا ه رفتم سونو. خدا رو شکر چیزی دیده نشد. فقط، حالا علت اون دردا چی بود؟!!!!!!!!!




تودیع و معارفه

درخواست حذف اطلاعات

چقدر بده که رفتنت، باعث خوشحالی تمامی پرسنل یه اداره(جز تعدادی انگشت شمار که به خاطر منافع خودشون ناراحتن) بشه!!!! امیدوارم که بری و با رفتنت عقاید کهنه پوسیدت هم از این اداره بره!!!

خدایا کمک کن جزو این دسته آدما نباشم، که نبودنم جمعی رو شاد کنه...




ببین باز می بارد آرام برف

درخواست حذف اطلاعات


ببین باز می بارد آرام؛ برف
فریبا و نده و رام؛ برف

عروسانه می آید از آسمان
در این حجله، آرام و پدرام؛ برف

جهان را سراسر سپیدی گرفت
به هر شاخه، هر شانه، هر بام؛ برف

(شهرام مقدسی)

بالا ه بارید. بارید و شهر قشنگمون رو سفیدپوش کرد. خدایا شکرت.



مهدی پنجشنبه 27 بهمن 1397 آزمون زبان داشت و چهارشنبه شب راهی تهران شد و من و نویان مهمون خونه بابا شدیم.پنجشنبه صبح قرار بود برای یه دوره کاری (neax sw) بریم س ل ذهاب. از کرمانشاه که حرکت کردیم برف آرومی شروع شد. خلاصه اینکه تا آباد بیشتر نتونستیم بریم! برف گیر شدیم و برگشتیم.حسنا عزیز( از همکارامون) آش رشته پخته بود. گردنه حسن آباد خوردیمش و برگشتیم. الحق که آش خوشمزه ای بود. دستش درد نکنه. برف، برف، چه برفییییی. یه دنیا حس خوب بهمون هدیه داد. وقتی به کرمانشاه رسیدیم کمی برف می بارید ولی خیلی زود آسمون صاف شد و ما که دلمونو صابون زده بودیم یه برف بازی توپ بریم، حالمون گرفته شد.



پنجشنبه شب، 27 دی 1397 بالا ه بارش برف تو شهر کرمانشاه هم شروع شد. همون موقع نویان رو تو تراس بابا اینا بردم و بارش برف رو نشونش دادم. دونه های سفیدی که رو لباس و دستمون مینشست رو دید و کلی ذوق کرد. البته هنوز هم کلی سوال داشت که پس چرا رو زمین نیست و ... و اون شب چقدر از خدا خواستم که وقتی پسرم چشماشو باز میکنه، رو زمین برف نشسته باشه(تو مهد بهشون گفته بودن زمستون برف میاد و شعر برف یاد گرفته بودن و ... و پسرم بیصبرانه منتظر اومدن برف بود. البته پارسال برف رو دیده بود!!!)



صبح چشمامو که باز به سمت پنجره رفتمو لبام خندون شد. خدایا شکرت. برف باریده بود و طبیعت سپیدپوش شده بود. وقتی نویان بیدار شد، بغلش و بی هیچ حرفی بردمش کنار پنجره. بیرون رو که دید لبخند رو لباش نشست. فرصت لباس پوشیدن هم بهم نمیداد. خلاصه که چشم باز کرد پرید وسط برف. تو حیاط بابا یکمی با هم برف بازی کردیم و یه آدم برفی کوچولو هم درست کردیم. بعدش با مامان و بابا و شبنم و سعید و کارن و عمو نادر و آیلین رفتیم برف بازی. وای که چه هوایی بود. هنوز هم برف می بارید.چند دقیقه قطع میشد، خورشید خانوم میومد و دوباره بارش برف شروع میشد. خیلی خیلی بهمون خوش گذشت. کلی تو برف کوهنوردی و برف بازی کردیم.دویدیم و خندیدیم و شاد بودیم. عمونادر هم برامون یه آدم برفی بزرگ درست کرد. اینقدر بهمون خوش گذشت که به قول خالم اون ساعت ها جزء عمرمون حساب نمیشه!!!!خدایا شکرت که این دونه های سفید پرانرژی رو مهمون شهرمون کردی و این مهمون سپیدپوش حداقل برای چند ساعت مردم رو از غصه ها و گرفتاریا دور کرد و شادی رو به شهرمون آورد و از 28 دی 1397 یه روز پر خاطره ساخت.

مهدی قرار بود پنجشنبه شب برگرده ولی به خاطر شرایط بد جوی، روزرو به سمت کرمانشاه اومد و حیف که به برف بازی نرسید. جاش خیلی خیلی خیلی خالی بود.



از برف که بگذریم، پیرو لایوی که از "مژده شاه نعمت اللهی" با "غزال نصیری" در مورد قصه گویی دیدم، تصمیم گرفتم خیلی شبا برای نویان به جای کتاب خوندن، خودم قصه بگم. تو نت رفتم و قصه"نخودی"،"نوروز"،"شب یلدا"،"نبات خانومی"و "بزبزقندی" رو یاد گرفتم و خودم براش میگم.یه سری فایل صوتی با صدای خانوم نصیری گوش دادم که قصه شو یاد بگیرم، ولی خودم که عاشق قصه گوییش شدم، مخصوصا داستان"نوروز"ش.

چندتا ازین قصه ها با صدای خانوم نصیری تو آدرس پایین هست که منه آدم بزرگ رو هم عاشق خودش کرده. ممنون بابت قصه گویی خوبتون خانوم نصیری عزیز...

https://koodaket.com/%d9%82%d8%b5%d9%87-%da%af%d9%88%db%8c%db%8c-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%da%a9%d9%88%d8%af%da%a9%d8%a7%d9%86/




مرغ آمین( سریال دوست داشتنی شهرزاد)

درخواست حذف اطلاعات


میدونم که به شددددددت از قافله عقبم!!!! ولی دوست دارم در موردش بنویسم. سریال دوست داشتنی "شهرزاد" به کارگردانی حسن فتحی و بازی فوق العاده ترانه علیدوستی، شهاب حسینی، مصطفی زمانی و بقیه بازیگرای فوق العادش.

دلیل اینکه من اینهمه عقبم وروجکی به اسم نویانه.به خاطر سوال های بی پایانش ما معمولا جلوش نمیبینیم!!! البته تلویزیون که به نظر من کلا هیچ چیز جذ نداره و خیلی کم برای فوتبالی، نودی و ... روشن شه.از شبکه های دیگه و های مز ف ترکی هم چیزی نمی گم.ولی سریال هایی هم مثل شهرزاد چون توش اتفاقایی میوفته که از درک بچه ها خارجه و نمیشه براشون توضیح داد، فقط وقتی میبینیم که نویان خواب باشه. این بود که بالا ه 27 مهر 1397 موفق شدیم سریال رو تا آ ببینیم.

دلم خواست بنویسم که چقدر خوشحالم بابت اینکه هنوز هم کارگردانی مثل حسن فتحی هست که سریالهایی مثل شهرزاد و مدار صفر درجه و شب دهم و ... رو بسازه.

نکته جالب برام جهت گیری مردم بود!!! من عاشق عاشقانه های فرهاد و شهرزاد بودم، عاشق شعر خوندن ها و ادبی حرف زدن هاشون، عاشق نگاه هاشون و برام جالب بود که قباد بیشتر از فرهاد بین مردم محبوب بود!!!! شاید چون شخصیت قباد تو جامعه براشون ملموس تر بود. شاید چون برای عشقش جنگید حتی تا جاییکه پا روی انسانیت بذاره!!!! منم وقتی قباد مرد ناراحت شدم. دلم گرفت برای تنهاییش. ولی هیچوقت شخصیت قباد و فرهاد برام قابل مقایسه نبود!!! فرهاد، یه مرد عاشق که دغدغه هایی خیلی بالاتر از عشق به همسرش داشت! عاشق مردم بود، عاشق وطن، عاشق و تاوان داد به بدترین شکل ممکن مثل همیشه!!!

روزهای آ فرهاد تلخ بود.تلخ و سرد!!! چون هیچوقت برای مردها، دنیای زن ها قابل درک نیست!!!فرهاد میخواست شهرزاد جسورانه بجنگه و بمونه حتی به قیمت مرگ فرهاد ولی امان از دل شهرزاد!!! شهرزاد گذشت، از خودش، از دلش،از زندگیش،از فرهادش به امید زنده موندنش، به خاطر دل مادرش. شهرزاد همه رو دید جز خودش و به نظر من روح شهرزاد زیادی بزرگ بود.

سریال "شهرزاد" از اون سریال هایی بود که تا همیشه تو ذهنم میمونه مثل "مدار صفر درجه"...

مرغ آمین درد آلودی است کاواره بمانده

رفته تا آنسوی این بیداد خانه

بازگشته رغبتش دیگر ز رنجوری نه سوی آب و دانه

نوبت روز گشایش را در پی چاره بمانده

می شناسد آن نهان بین نهانان گوش پنهان جهان دردمند ما

جور دیده مردمان را

با صدای هر دم آمین گفتنش، آن آشنا پرورد

می دهد پیوندشان در هم

می کند از یاس خسران بار آنان کم

می نهد نزدیک با هم، آرزوهای نهان را

بسته در راه گلویش  داستان مردمش را.

"نیما یوشیج"





ارمغان مهدکودک

درخواست حذف اطلاعات

جونم براتون بگه که تقریبا از سه روز بعد از مهدکودک رو شدن نویان مدام درگیر انواع و اقسام ویروس هام!!!یک سره هاااا!!!این یکی خوب میشه بعدی میاد و ... ش میگه اوایل مهدکودک رفتن همینه، بعد کم کم بدنش مقاوم میشه.اولین باری که مریض شد تا سه روز نبردمش مهد ولی بعد دیدم فایده نداره چون بقیه رعایت نمیکنن!گرچه وعده دیدار نویان با ش چهارشنبه هاست و چون پنجشنبه مهد نمیره معمولا اون سه روز استراحت رو داره.

این سه روز تعطیلی قبل که دیگه تب بالا داشت و ما رسما چیزی جز بیخو از تعطیلات نصیبمون نشد!!!بمونه که شراره سینا و عموم اینا و عهد و عیالش و ... همه کرمانشاه بودن. از 13 آبان ویروس جدید خودنمایی کرد ولی نویان رو از پا ننداخت. چهارشنبه 14 آبان همه رو مهمون جاتون خالی باغ به سرو ماهی کب . طبق پیشبینی هواشناسی محترم قرار بود هوا آفت باشه، ما که رسیدیم بارونی شد. رو کوه پرآو هم کلی برف بود و باغ خیلی سرد بود. تا جاییکه همه جمع شدیم تو اتاق و کرسی گذاشتیم ولی همون سرما، بیماری نویان رو تشدید کرد و شب تا صبح نخو د. یکم تبم داشت و بینی کیپ و میگفت گوشش هم درد میکنه. بچم خودشم شاکی شده بود میگفت مامان چرا من اینقدر مریض میشم؟! سه روزم تعطیلی بود، تصمیم گرفتیم ببریمش بیمارستان تخصصی ک ن محمد کرمانشاهی. اونجام که غلغله بود!!!نفر 106 بودیم و راحت ی اعتی طول کشید تا نوبتمون بشه. من و نویانم بیرون اورژانس منتظر موندیم که شاید ویروس جدیدی نگیریم. بالا ه نوبتمون شد و خانوم جوونی نویانو ویزیت کرد. گفت گوشش یکم متورمه و ترشحات ته گلوشم زیاده. دوباره آنتی بیوتیک و ...

با هدا جون تلفنی داروهاشو هماهنگ کردیم.گفت کوآمو ی کلاو معده رودشو بهم میریزه، 2.5 سی سی از اونو با 3 سی سی آمو ی سیلین قاطی کن بهش بده که کمتر اذیتش کنه. اسپری بینی نازون هم هر 12 ساعت به رفع کیپی بینیش کمک میکنه.

 بعد از بیمارستان گفتیم بریم خونه مامان بزرگم عموم اینا رو ببینیم. همین که رسیدیم تب نویان بالا رفت،39 درجه!!!بیحال شد و استامینوفن و پاشویه هم بی فایده بود!!!خلاصه سریع رفتیم خونه، نهارم که خونه مامان بودیم نرفتیم از ترس اینکه کارن بگیره. خلاصه که روز خیلیییی بدی بود. 

بچم اینقدر این مدت رفته خودش یه پا شده. صندلی چرخ دار جلو میز کامپوتر رو آورده بود و میگفت این صندلی است!!!یه چیزیم گرفته بود دستش و تو گوشمونو نگاه میکرد و سیتریزین برای یه هفته تجویز میکرد خخخخ

خدا بخواد الان خوبه اگه ویروس جدید نگیره.

از مهدکودک بگم که به شدت ازش راضیم. مهد خیلی خوبیه و برنامه های متنوعی داره. از آتشنشانی و ورزشگاه و مدرسه طبیعت و ... بردن تا چکاپ های مختلف. ع ها و هایی هم که تو کانال میذارن نشون میده بچه ها شاد و راضین. اشتیاق نویان هم برای مهد رفتن، شاد بودنش رو تایید میکنه.

چکاپ گوش(مهرماه 97) و دندونش (21 آبان 97) که انجام شد و مشکلی نداشت فقط دندون پزشک فلورایدتراپی رو توصیه کرده بود. اما امان از چکاپ چشمش!!!بعد از عمل چشمم، من هنوز به دید مطلوب نرسیدم!دید کلیم خوبه ولی دید چشم راستم هنوز مشکل داره. بیشتر دوبینی دارم. تصمیم گرفتم پیش م برم.شنبه 6 آبان 97 به زحمت از وقت گرفتم. ازونجایی که خواهرشوهرم هم نبود ما همون شنبه صبح حرکت کردیم و ساعت 3 رسیدیم تهران. ماشینو خونه برادرشوهرم گذاشتیم و با اسنپ رفتیم بیمارستان. مثل همیشه زود نوبتم شد. اپتومتریست شماره 1 آستیگمات چشم راست و 0.25 آستیگمات چشم چپ رو تحویلم داد!!!! هم گفت فعلا صبر کن و شب ها هم از گوشی و تلویزیون استفاده نکن!!! روحیم خیلی اب شد. همه عمل میکنن و خوب میشن چرا من جواب نگرفتم!!!چند روزی خیلی بهم ریختم ولی کم کم با خودم کنار اومدم و همش به خودم امید میدم که ایییی شاید درست شد. گفت بهش زمان بده، اینقدرم این چشم اون چشم نکن. البته دید کلیم خوبه و نیازی به زدن عینک نیست ولی مخصوصا با چشم راستم درگیرم و دوبینی دارم.

از خودم که بگذرم میخواستیم چشم نویانم چک کنیم. جهت شناسی e هارو باهاش کار کرده بودم ولی نمیدونستم جواب اپتومتریست هارم میده یا نه. این بود که رفتم و به یکیشون گفتم بیزحمت چندتاشو ازش بپرسید که اگه جواب میده برم ویزیت رو پرداخت کنم که چکش کنین. اونم خانوم مهربونی بود و قبول کرد. نویان خیلی شیرین دستش رو شبیهe میگرفت و جوابشو میداد. خانومم کلی براش ذوق کرده بود و تا کوچکترین علامت هم ازش پرسید و گفت دیدش کامله ویزیت نمیخواد. البته دید کلی رو دید با دوچشم، نه اینکه یه چشمش رو بگیره و جواب بده بعد چشم دیگه و ...تا اینکه شنبه 19 آبان 97 غربالگر رفته بود مهد. اون روز هیچ کارتی به ما ندادن. دیروز صبح که رسوندمش مهد از معاون مهد پرسیدم نتیجه بینایی سنجی چی شد؟نویان مشکلی نداشت؟!من و منی کرد و گفت نمیدونم بذار ک رو ظهر میدم!نمیدونم چرا دلم شور افتاد. مامان که رفت دنبالش بهش گفته بودن باید بره پیش اپتومتریست و تو ک زده بودن چشم راست سالم و ارجاع برای چشم چپ.دلم مثل سیر و سرکه میجوشید.خدایا اگه تنبلی چشم باشه کی چشم این بچه رو ببنده!!!فکر و خیال دست از سرم برنمیداشت. هرچی هم به مرکزی که معرفی کرده بودن زنگ میزدم ی جوابگو نبود. طاقتم نگرفت و عصری رفتیم به آدرسی که مهد داده بودن و به در بسته خوردیم چون فقط صبح ها باز بودن!!!خلاصه رفتیم پیش یه اپتومتریست دیگه. مرد میانسالی بود که فارغ حصیل شهید بهشتی تهران بود. اون که چک کرد و گفت دیدش نرماله، در حد 0.25 و 0.5 آستیگمات داره که اصلا مهم نیست و نیاز به هیچی نداره. کلی هم دستگاه های غربالگری رو کوبید و گفت اصلا دقیق نیستن!!!

میدونم من اخلاق خیلی بدی دارم، زیادی حساسم و زود بهم میریزم، فقط خدا میدونه چقدر اذیت شدم. اگه همون شب پیش اپتومتریست نبرده بودمش فکر و خیال نابودم میکرد. خیلی این اخلاقم بده باید یکم رو خودم کار کنم. بازم خدا رو شکر که بچم چیزیش نبود.

اینم بگم که چند وقتیه نویان به راحتی خودش از دم مهد میره سرکلاسش. تا به اینجا برسم روزهای عجیبی رو گذروندم. یه هفته اول مهد، بعضی روزا خیلی سخت رضایت میداد که بره. بعضی روزام گریه میکرد. ولی بعدش همش گیر میداد که من ببرمش تا سر کلاسش!معاون مهد هم میگفت این روند اشتباهه و نویان باید خودش بره سرکلاس. منم که اصلا دلم نمیخواست بچه رو اذیت کنم دل به دلش میدادم و فرشته جون(معاونش) از این روند راضی نبود. بعضی روزا تا سر کلاس هم میبردمش ولی گیر میداد که مامان تو هم بمون!!!خلاصه ماجرا داشتیم. فرشته جون هم نظرش این بود که بچه رو عادت دادیم و نباید باهاش سرکلاس بریم!!!منم تصمیم گرفتم یه راهی پیدا کنم. به کل من مخالف ید تفنگ و شمشیر و خلاصه هر وسیله ای که خشونت رو ترویج بده برای بچه هام. ولی نویان دست یکی تفنگ دیده بود و خیلی دلش میخواست تفنگ داشته باشه. منم دیدم بهترین راه عادت دادنش وعده ید تفنگه.قرار شد هر روزی که خودش رفت سرکلاس یه ستاره جایزه بگیره و ج ستاره هاش که پر شد تفنگ ب ه. باورتون نمیشه از همون روز خودش رفت سرکلاسش!!!دیروز 20 آبان 97 هم بالا ه به تفنگش رسید. البته تفنگی که وقتی ماشه رو میکشه فقط نور و صدا داره.و کاملا هم عادتش شده که دیگه خودش بره سرکلاسش. امروزم به راحتی مثل روزهای قبل راهی کلاسش شد.





پایییییز

درخواست حذف اطلاعات

(دربند صحنه)

از اوایل آبان قرار بود یه سری به سراب صحنه بزنیم، منتها چه حکمتی بود که تمام تعطیلات و آ هفته ها بارندگی میشد نمیدونم. پنجشنبه هام مهدی با دانشجوهای ارشد کلاس داره. پنجشنبه اول آذر 1397 قرار گذاشتیم تا هوا خوبه هرطوری هست بریم. مهدی هم گفت تا کلاسش تموم شه و برسه ساعت 1 ظهر میشه که همون موقع حرکت کنیم. سر میز صبحونه بودیم که بابا زنگ زد و گفت عمو بهرام (دوست بابام) گفته صبح بیاین بریم سراب صحنه!!!! خلاصه انگار قسمت مهدی نبود پاییز سراب رو ببینه. خودش گفت تو و نویان هم برید و این بود که با مامان و بابا و عمو بهرام و پرستو راهی شدیم. هوا عالی و طبیعت بی نظیر بود.


(دربند صحنه)

به آبشارش که رسیدیم عمو بهرام گفت از کوهش بالا بریم تا یه جای بکر رو ببینیم. راهش یکمی سخت بود. عمو بهرام خودش مسئول بردن نویان شد. یه تیکه که پرستو هم کم آورده بود و حس ترسیده بود، ولیییییی دیدن اون همه زیبایی به سختی کوهنور می ارزید. فقط حیف که مهدی نبود.


(دربند صحنه)

تو این مسیر نویان بسیار پسر آقایی بود و حس به حرف عمو بهرام گوش میداد. کلی هم با هم بازی پرتاب سنگ انجام دادن.


(دربند صحنه)

حالا براتون بگم از یکشنبه 4 آذر 1397:

"از اون روزهای پرخاطره دبیرستان سال ها گذشته، بزرگ شدیم، بعضیامون متاهلیم، بعضیا مجرد، بعضیا بچه دار، یه عده کارمند، یه عده خونه دار، بعضی تو ایران و کرمانشاه موندیم و بعضی دیگه مهاجرت رو ترجیح دادیم. خلاصه با اون روزا خیلی فرق کردیم خیلی زیاد، ولی جالب اینکه وقتی بهم میرسیم میشیم همون دختربچه های پرانرژی و خندون و به قول صبا جیغ جیغو دوره دبیرستان، که مسئول کافه محترمانه و به بهونه رزرو میز از کافه بیرونمون میکنه خخخخ

جای بچه هایی که کرمانشاه نبودن و اونایی که نتونستن بیان خیلی خیلی خالی بود"

دیروز بعد از مدت ها با بچه های دبیرستان دور هم جمع شدیم و اینقدر خندیدیم که دل درد گرفتیم. فقط حیف که ز له 6.3 ریشتری ب نذاشت با حس خوب دیدار یاران قدیم بخو م!!!!



تو کافه خیلی خندیدیم، یه شیک نوتلا هم خورده بودم که نمیدونم ماله اون بود یا چیز دیگه ولی معدم درد میکرد. از عصر که با دوستام رفتم بیرون نویان رو ندیده بودم. یه بارم بهم زنگ زد که کجام و چرا نمیام!!! منم براش شیر کاکائو و دنت یدم و به شوق دیدنش تا خونه گاز دادم. پشت در که رسیدم حس سرم داره گیج میره!!! با جیغ همسایه ها فهمیدم که ز له است!!! مغزم هیچ دستوری نمیداد. فقط درو میکوبیدم و مهدی رو صدا می . مهدی درو باز کرد. نویان رو زیر میز برده بود. بچم بهت زده بود. محکم بغلش . ترس و اضطرابم بهش منتقل شد و افتاد گریه. کلی طول کشید تا آرومش کنم. دست و پاهام درد میکرد. فکر حتما درد عصبیه. خدایا این ز له لعنتی چرا دست از سر ما برنمیداره. دوباره و دوباره با شدت کمتر می لرزیدیم. شبنم اینا رفته بودن خونه مامان. ما هم بساطمونو جمع کردیم. چون هم خونه مامان ویلاییه و ز له رو کمتر حس میکنیم، هم اینکه هرچی بشه همه پیش همیم.



رفتیم خونه مامان ولی من حالم خوب نبود!!! گلوم درد میکرد، استخونام درد میکرد، یکمم تب داشتم. بیحال و بی حوصله بودم. حس می سرما خوردم. نویانم همش میخواست بازی کنه و بدقلقی میکرد. غذا نمیخورد، مسواک نمیزد و سر هر چیزی داد میزد. منم ناراحت شدم. بهم گفت مامان ناراحتی؟!

- بله که ناراحتم. من دوست ندارم پسرم سرم داد بزنه

- مامان دیگه داد نمیزنم قول میدم حالا خوشحالی؟

- مامان تو هر دفعه قول میدی ولی باز یادت میره نه دیگه خوشحال نمیشم!!!

میدونستم دارم اشتباه میکنم ولی منم بچه شده بودم و باهاش لج می . کلی بچم ناراحت بود. موقع خواب بهم گفت برام کتاب بخون و من گفتم نمیخونم چون سرم داد زدی!!! غصه و ناراحتی رو تو چشماش میدیدم ولی کوتاه بیا نبودم!!! آ ش هم مهدی به دادش رسید و منو مهدی یکمی حرفمون شد. خلاصههههه که هرچی با بچه ها خندیدیم شبش از دماغمون دراومد!!!

امروزم که مدارس و مهدکودک ها تعطیل بودن، باعث شد نویانو نبینم. خدا میدونه چقدر دلم براش تنگ شده. البته با این اوضاع سرماخوردگیم فعلا باید حسرت بغل ش رو بکشم



مجموعه کتاب های "کودک باهوش من" رو، هم من، هم نویان خیلی دوست داریم. دوسالگیش رو پارسال باهم کار کردیم. چند روز پیش سه سالگیش رو هم گرفتم. کتاب هاب مفید و سرگرم کننده این.



اینم هنر رنگ آمیزی نویان جیگر مامانه که حساااااا منو ذوق زده کرد.



عمو بهرام برای نویان یه مرغ عشق گرفته بود که اسمش رو "جوجو" گذاشتیم. از وقتی اومد تو خونه ی ما،  همش حس می چقدر گناه داره. تک و تنها، تو قفس!!! البته میدونم که پرنده های قفسی هیچ وقت چیزی فراتر از قفس رو ندیدن و نمیدونن آسمون چیه و زندگی بهتری هم وجود داره!!!! شاید چون نمیدونن بیشتر از ما احساس خوشبختی کنن!!!نمیدونم!!!!

در هر حال من آرومم نگرفت رفتم براش یه جفت و یه قفس بزرگتر یدم. اسم عروس خانوممون هم گذاشتیم "جیل"

ایشالا که خوشبخت بشن







پاییزانه

درخواست حذف اطلاعات

(خانقاه-پاوه)

در ادامه پاییز گردی های امسال، به سفارش عمو بهرام عزیز(دوست بابام) سری زدیم به شمال کرمانشاه زیبا و شهرستان زیبای پاوه. پنجشنبه 8 آذر 1397 حوالی ساعت 10 صبح, من و نویان و مامان و بابا و عمو بهرام و پرستو برای ساختن یه روز خوب، عازم یه سفر داخل استانی یه روزه شدیم. مهدی هم که پنجشنبه ها با دانشجوهای ارشد کلاس داره، قرار شد بعد از کلاسش حرکت کنه و بهمون ملحق شه.

یه روز پاییزی به یادموندنی و یه طبیعت گردی عالی. از صبح پاییز گردی کردیم تاشب، بی وقفه، بدون خستگی. و چقدر پاییز زیبا بود.


(سراب- جوانرود)

اولین توقف در کنار این چشمه و سراب زیبا، فکر کنم در حوالی جوانرود بود. کمی درنگ و نوشیدن چای و حرکت به سمت طبیعت بکر بعدی.


(چشمه - جوانرود)

به پاوه نزدیک شده بودیم. جاده ای سربالایی رو انتخاب کردیم و به یه طبیعت بکر و زیبا رسیدیم. کوه های برفی و زمین سبز و زرد!!! بارندگی تو این منطقه خیلی زیاده و تا هوا خیلی سرد نشه همچنان طبیعت سبزی خودشو حفظ میکنه.


(پاوه)

مقصد بعدی غار سنگی کاک حسین عثمانی بود. من تا اون روز چیزی در موردش نشنیده بودم!!! به سختی پیداش کردیم. وااااای که عجب جایی بود.


(مسیر پاوه)


به سختی غار رو پیدا کردیم. دورش رو حصار کشیده بودن و باید بلیط میگرفتی. ولی درش بسته بود و هیچ هم نبود که در رو باز کنه. هوا اینقدر پاک و طبیعت اینقدر بینظیر بود که تصمیم گرفتیم تن به یه کوهنوردی بدیم بلکه بتونیم به غار سنگی دست پیدا کنیم و همیشه خواستن توانستن است. بعد از یه کوهنوردی عالی بالا ه به غار ها رسیدیم.


(طبیعت اطراف غار سنگی کاک حسین عثمانی)

به حسین کوه کن معروف بوده، همه دارایی و خونوادشو از دست میده و به کوه پناه میبره. یه پا بیشتر نداشته، با یه تیشه تو کوه برای خودش خونه میسازه.باید ببینید چی ساخته.به نظرم آدم خیلی جالبی بوده. حتی برای خودش تو دل سنگ ها قبر هم کنده!!! اتاق، طاقچه و ...

عمو بهرام میگفت دفعه قبل که اومده خود کاک حسین اینجا بوده و دیدتش. بعدا که تو نت سرچ دیدم تقریبا دو ساله فوت شده ولی تو قبری که خودش ساخته بودش دفن نشده!!!!


(طبیعت از داخل غار سنگی کاک حسین عثمانی)

این قسمت از پاییز گردیمونو خیلی دوست داشتم. دقیقا هم نمیدونم چرا!!!! شاید چون همه چی یه جورایی عجییییب ناب بود. هوا، طبیعت، کوهنوردی و ...

نویان هم حس یییی با این کوهنوردی و غارا کیف کردددد و من با خوشحالی اون عمیقا شاد شدم.


(غار سنگی کاک حسین عثمانی)

بالا ه مهدی هم به ما ملحق شد و به سمت خانقاه پاوه حرکت کردیم. اینجا هم که برای خودش بهشتی بود. جاتون خالی نهار مهمون عمو بهرام یه ماهی کباب عالی زدیم و بعد رفتیم تو جنگل های خانقاه که هرچی از زیباییش بگم کم گفتم.


(خانقاه - پاوه)

تقریبا ظهر بود که حس صدام خیلی بدتر از قبل شده!!!! از هفته پیش یکم سرما خورده بودم ولی الان رسمااااا دیگه صدام درنمیومد!!! بعدا فهمیدم که "لارنژیت" گرفتم!!!! یه ویروس بد که گلو و حنجره و تارهای صوتی رو هدف قرار میده!!! از 9 آذر 1397 رسما سایلنتم و فقط تصویر دارم!!!خیلی خیلی سختهههه و سخت ترین قسمتش سرفه های شبونه تا حد بالا آوردنه که مخل خواب و آرامش خودم و اطرافیانم میشه فقط میتونم پچ پچ صحبت کنم. طفلی نویانم باهام پچ پچ حرف میزنه و میگه مامان صدای منم گرفته!!! تو ادارم که ی شدم کمدیییییی. همه باهام پچ پچ میکنن خدا برای شرکت نسازه، مرخصی استعلاجی رو حذف کرده, مرخصی استحقاقی هم زیاد ندارم وگرنه خدا میدونه که واقعا به استراحت نیاز دارم.


(خانقاه-پاوه)

نویان تو مهدکودک یه عالمه شعر قشنگ یاد گرفته و مدام برامون میخونه. تو ارزی و جلسه آ ماه، مربیش میگفت اوایل خیلی آروم و تو خودش بوده ولی الان رابطش با بچه ها خیلی بهتر شده و دوست پیدا کرده. گاهی واقعا فکر میکنم که مهدکودک رفتن برای بچه های تنهای ما، نه تنها خوب که ضروریه.


(خانقاه - پاوه)

شنبه ها طبق معمول هر هفته مهدی کن ر میخوابه که رفت و آمدش کمتر بشه. وقتی رسیدم خونه ساعت نزدیک 4 بود و نویان با عموسعید و کارن مشغول بازی بود. چون نویان ظهرا سه چهار ساعت میخوابه، دیگه برای خو دن دیر بود و خواب شبش رو مختل میکرد. پس تصمیم گرفتم ببرمش شهر کودک تا بتونم جلو خواب بی موقعش رو بگیرم. به درخواست خودش براش دوغ یدم و راهی شهر کودک شدیم. حس بازی کرد. ساعت حوالی 7 بود. گفتم یه پیتزایی هم بهش بدم که گشنه خوابش نبره ولی نویان حس گیج خواب شده بود و همش میگفت بغلش کنم!!! منم شیر و ... یده بودم و دستم پر بود. از یه طرف هم بغلش که می خوابش میگرفت، خلاصه به هر زحمتی بود نصف بغل کنم، نصف به عذاب راش ببرم و ... خودمونو به کافی شاپ رسوندیم. بچم اینقدر گیج خواب بود که رفتم سفارش بدم سربرگردوندم دیدم چرتش برده و داره از رو صندلی میوفته!!!! خدا بهم رحم کرد که بهش رسیدم


(خانقاه - پاوه)

بغلش ، آب به صورتش زدم و به هر بود خوابش رو پروندم. بالا ه شامش رو خورد و رفتیم خونه مامانم. دیدن عمو سعید و کارن دوباره شارژش کرد!!! ساعت نزدیک 8 بود و دیگه داشت برای خو دن دیر میشد. خلاصه سعید کارنو برد بیرون و من با کلی غر و بدبختی بالا ه راضیش بره تو تخت. چون صدام درنمیاد بچم به همون یه کتاب رضایت میده. کتاب که تموم شد به ثانیه نکشیده خوابش برد.


(خانقاه - پاوه)

خلاصه اینم از ماجرای خواب آقا نویان ما!!! واقعا دغدغه ذهنیم شده. یا باید سه اونطرفا بخوابه یا اگه نخو د دیگه باید نگهش دارم تا 7 و 8 شب که دیگه تا صبح بخوابه. این وسط شام و مسواک و ... که داستانیه برای خودش. مهدی میگه من زیادی سخت میگیرم و باید نویان رو آزادتر بذارم.تو انتخاب خوابش، غذاش، حتی تو تخت خودش خو دنش و ...  نمیدونم والا خودمم موندم.

فقط میتونم بگم که مادری سخت ترین کار دنیاست!!!!!




نیمه جانم تولدت مبارک

درخواست حذف اطلاعات


و خداوند آنقدر با من مهربان بود که بهترینش را در یک روز زیبای پاییزی برایم آفرید. مهدی عزیزم  تولدت مبارک...

 1397/09/14



صبح تولد فکر سو رایز ش به سرم زد. با مامان اینا و شبنم اینا هماهنگ . از اداره که برمیگشتم براش کیک یدم و مثل همیشه اومدم خونه مامان. عصر که نویان بیدار شد، طبق معمول همیشه بهش زنگ زدم که بیاد دنبالمون. آهنگ تولدت مبارک گذاشتیم و منتظرش موندیم.در باز شد،  سو رااااااااااااااایییییییییییییز 

فقط حیف که صدام درنمیومد که براش جیغ و داد کنم خخخخخ

جالب این بود که به طور کاملا اتفاقی باهم ست شدیم!!!! من و نویان لباس توسی پوشیده بودیم، مهدی هم اتفاقی توسی تنش کرده بود!!! ست بودنمون کلی سروصدا کرد 

روز تولدش اتفاقای جالب دیگه ای هم افتاد. مهدی برای هیات علمی سراسری درخواست داده بود و دقیقا روز تولدش مصاحبه علمی داشت. تو مصاحبه هم حس تحویلش گرفته بودن و آ کار هم یکی از اش که جزو افراد مصاحبه کننده بود، بهش پیام داده بود که جذبت تقریبا قطعیه و تبریک میگم و ...

کلیییییی من و مهدی بابتش خوشحال شدیم. چون هیات علمی سراسری با آزاد خیلی فرق داره. هم امنیت شغلیش، هم حقوقش، هم پیشرفتش و از همه مهمتر میومد کرمانشاه و این رفت و آمد به کن ر تموم میشد. ولی یه دفعه همه خوشحالیمونو ازمون گرفتن!!!! همون ش بهش پیام داد که چند نفر دیگه هستن که یکشنبه مصاحبه دارن و اینا فراموش کرده بودن!!!! و متاسفانه یکی از اونا رزومه فوق العاده قوی ای داره!!!! خلاصه یهو از عرش به فرش رسیدیم!!!! بازم پناه بر خدا ایشالا که هرچی خیره همون بشه. 

آهاااا یه چیز دیگه

دیروز صبح آماده رفتن به اداره و مهدکودک بودیم. طبق معمول همیشه من نویانو بردم دستشویی و رو تو فرنگی نشوندم. چون خودم بغلش میکنم میبرم و میارم، معمولا دمپایی پاش نمیکنم. مثل همیشه درو بستم و منتظر موندم تا صدام بزنه. دستگیره رو که گرفتم تا درو باز کنم یخ مممم!!!!! در پیچیده بود و دستگیره اصلا باز نمیکرد. هول کرده بودم. مهدی سریع پیچ گوشتی و انبر دست و آچار آورد و مشغول باز قفل شد. حالا هی به نویان میگم مامان بیا شاید ازون ور در بازشه. میگه: مامان آخه نمیتونم.

- چرا نمیتونی؟!

- آخه دمپایی پام نیست.

- عیبی نداره مامان تو بیا من بعدش پاتو میشورم.

- نه مامان نمیشه آخه کف دستشویی کثیفه.

خلاصه که هرچی من و مامانم بهش گفته بودیم تحویلمون داد خخخخخ

خدا رو شکر مهدی درو باز کرد. دیدم خونسرد نشسته رو تو فرنگی و با رول دستمال تو بازی میکنه!!! میگم مامان نترسیدی؟!

میگه مگه ترس داره؟! 

به مهدی گفتم در اولین فرصت مغزی همه دستگیره هارو عوض کنه. هر دفعه یکیشون قاطی میکنه!!! چه معنی میده آخه؟!!!!







کارن، گل ی اله

درخواست حذف اطلاعات


ی ال شد قشنگ !!! ی ال گذشت از اون روز قشنگی که پا به زندگیمون گذاشتی. از اون روزی که روحی جدید و امیدی تازه به زندگیمون بخشیدی. اون کارن کوچولو با یه دنیا نیاز، که دل درد های کولیکی آرومش نمیذاشت، الان راه میره و دل میبره. قشنگم کاش میدونستی که چقدر دلم میخواد جور دیگه ای برات گی کنم!!!!یه جور بهتر، عمیق تر. کاش بفهمی که بعضی وقت ها چقدر بیتاب بغل و بوسیدنتم. عزیز دلم فقط بدون که هر کاری میکنه به خاطر تو و نویانه. چون نمیخوام حس حسادت و رقابت تو نویان زنده بشه و از ته دل میخوام که بهترین پسر های دنیا برای هم باشین. کاش شدن رو قبل از مادر شدن تجربه می و با خیال راحت تموم عشقمو نثارت می . فقط بدون که عاشقانه دوست دارم و بهترین ها رو برات آرزو میکنم. امیدوارم که غنچه های لبخند مهمون همیشگی لبهات باشه. عزیزدلم تولدت مبارک.



جشن تولد گرفتن برای شبنم خیلی سخت بود!!! البته شایدم یه جورایی حق داره!!! کارن بیش از حد بهش وابستس و وقتی شبنم هست پیش هیچ حتی باباش نمیمونه و شبنم باید دائم یا بغلش کنه یا کنارش راه بره. این بود که جشن تولدش رو تو home cafe گرفتن که اتاق تولد داشت و خ هم راحت برگزار شد. تم تولدش هم مک کویین بود که کارن عاشقشه. البته جشن تولدش رو 11 روز زودتر گرفتیم. چون شراره و مامان سعید 15 آذر 1397 کرمانشاه بودن و این شد که ما زودتر رفتیم پیشواز تولد. 



صبح تولد هم رفتیم آتلیه و با این کوچولو یک ساله کلی ع گرفتیم. البته قرار بود از نویانم ع بگیرم که نمیدونم چش بود، اصلا نمیموند و قرار شد یه هفته تنها ببرمش. آتلیه شکلات کرمانشاه، یه آتلیه مخصوص کودکه و کلی تم و ... داره. هنوز کار نهاییش رو ندیدم ولی به نظر خوب میاد. بمونه که پرسنلش بهم گفتن پنجشنبه بعد، ساعت 10:30 صبح برای گرفتن ع های نویان برم. منم بدیو بدیو رفتم بعد بهم گفتن کی ؟!!! کجا؟!!! خلاصه بعد از کلی گشتن فهمیدیم که ای دل غافل، برای پنجشنبه 29 آذر 97 بهمون وقت دادن و ما یه هفته زودتر، 22 آذر رفتیم!!! البته تم یلداشونو چیده بودن و ما از نویان و کارن ع یل گرفتیم.







دغدغه ی تازه!!!

درخواست حذف اطلاعات

جونم براتون بگه که ما دوباره درگیر داروبازی و مریضی نویان شدیم ایندفعه خیلی جدی تر و با استرس بیشتر!!! دوشنبه هفته پیش (19 آذر 1397) نویان رو بردیم . شبش با گریه و شکایت از اینکه گوشم درد میکنه بچم بیدار شد!!! دیگه کلافه شده بودیم. مهدی طبق معمول با هدا جون (خواهرزادش که متخصص گوش و حلق و بینیه) م کرد و هدا گفت ممکنه عفونتی باشه که با گوشی پزشکی دیده نمیشه و بهتره بریم پیش یه شنوایی سنج و از گوشش "تیمپانوگرام" بگیریم.ما هم معطل نکردیم و بیستم آذر 1397 رفتیم "کلینیک شنوایی سنجی نیوشا" و آزمایش رو انجام دادیم. متاسفانه شنوایی سنجی گفت گوشش به خصوص گوش چپش عفونت داره و حرکت رو  کم کرده، که البته گفت رو شنواییش تاثیر چندانی نداره. بهم گفت از نظر لوزه سوم بررسیش کردین؟! ممکنه از لوزه سوم باشه!!!! خلاصه با یه دل خون و فکری آشوب از شنوایی سنجی زدم بیرون!!! خدای من چقدر بچه بزرگ سخته!!!! یادم افتاد که تو نوزا هم همین گوش چپش فشار منفی داشت!!!! نتایج رو برای هدا فرستادم و اونم گفت مشکوک به داشتن لوزه سومه!!! که البته فعلا درمان دارویی میکنیم، هر 8 ساعت 4 سی سی "کوآمو ی کولاو 312" و 7 سی سی "آمو ی سیلین 250"(ترکیب این دو برای جلوگیری از بهم ریختگی سیستم گوارش بچست) و شربت سرماخوردگی برای خوابوندن هاب و هر 12 ساعت یه پاف اسپری نازون در هر سوراخ بینی!!! اگه جواب نداد باید جراحیش کنیم که البته هدا میگه عمل سختی نیست ولییییی امان از دل مادر که طاقت خار رفتن به پای بچه شو نداره.اون شب یه دنیا غصه خوردم و گریه ولی چه میشه کرد؟!!! باید قوی بود. مادر ضعیف به هیچ دردی نمیخوره!!! خدایا دل مادرایی رو که بچه هاشون بیماری خاص داره چه طور آروم میکنی؟!!!! خیلی خیلی خیلی سختههههههه.

دوباره دارو و دوباره سر و کله زدن با نویان!!! گاهی کم میارم عصبانی میشم و مثل همیشه عذاب وجدان میگیرم!!! این دوز بالا، رو اخلاق نویان هم به شدت اثر گذاشته!!!! خیلییییی بی اعصاب شده!!!! دو روزه که به شدتتتت پرخاشگر شده، به کوچکترین بهونه قشقرق به پا میکنه، گریه میکنه. شنبه منم دیگه گریه افتادم!!! مهدی هم نبود و به شدت احساس ضعف می ولی از همون روز باز عزم خودمو جزم . بچه مقصر نیست، باید با آرامش باهاش برخورد کنم و مثل همیشه هرچی من آرومتر برخورد میکنم نویان هم آرومتر میشه.البته با مربی مهدش هم صحبت که نکنه مشکلی با مهد و بچه ها داره.زهرا جون هم گفت به شدت حساس شده!!!حتی ی کنارش میشینه گریه میکنه که بعد سریع میارمش پیش خودم و آروم میشه!!!نمیدونم چشه!!!ولی مهد رو دوست داره. ممکنه به خاطر کارنم باشه!!!وروجک به شدت شیرین شده و کلی جلب توجه میکنه. با اینکه من و مهدی خیلی حواسمون هست که نویان حساس نشه ولی نمیتونیم به بقیه بگیم برای کارن ذوق نکنن!!! در اولین فرصت تصمیم دارم پیش یه روانشناس کودک برم، ترجیحا اگه بتونم از روانشناس مهدشون وقت بگیرم. دعا کنین که بچم حالش روبراه بشه. باید تا ده روز این داروها رو بخوره و بعدش دوباره تیمپانوگرام بده. تا حالا دو شیشه آمو ی سیلین و یه شیشه و نیم آمو ی کلاو خورده!!! دلم برای بچم میسوزه. فقط از خدا میخوام سلامتی کامل بهش بده. 

همون روز که بردمش شنوایی سنجی، پیش یه اپتومتریست معروف هم رفتم و گفتم میخوام معاینش کنین. خانوم "ماندانا محمدیان" هم با دقت و آرامش معاینش کرد و خدا رو شکر گفت همه چی خوبه و فعلا خیالمون بابت چشمش راحت شد.



کوکو هایی که میبینین یه کوکو من درآوردیه بهش میگیم "کوکو گوشت نخود" نویان قبلا خیلیییی آبگوشت دوست داشت ولی چند وقته که اصلا خوب نمیخوره!!! منم گوشت نخودش رو تخم مرغ میزنم و سرخ میکنم و نویان خیلیییی دوسش داره. حالا برای اینکه مصرف حبوباتش رو بالا ببرم، نخود و لوبیا چیتی و عدس رو با سیب زمینی و گوشت و پیاز و لیمو امانی (به همون سبک آبگوشت ) پختم، بعد کوبیدمش، تخم مرغ زدم و سرخش . خ خیلی خوشمزه شد.

یه چیز دیگم که دوست دارم در موردش بنویسم سطح زبان نویانه. تو یه لایو از "مژده شاه نعمت الهی" که با یه زبان شناس برگزار شده بود در مورد کودک دو زبانه، شنیدم که بهتره بچه از همون سن کم، در معرض زبان دوم قرار بگیره. چون امکان تیچر گرفتن برامون نبود، تصمیم گرفتیم وقتی میره ، مهدی باهاش انگلیسی صحبت کنه، طوری که انگار تو ، مهدی اصلا فارسی بلد نیست. این روند چند وقتیه ادامه داره و خوشبختانه پیشرفت نویان محسوسه و حرف های مهدی رو متوجه میشه. چند روز پیش به من میگه close your eyes  و خدا میدونه چقدر ذوق زده شدم. رنگ ها (آبی، سبز، قرمز، زرد، مشکی، سفید، بنفش، صورتی، نارنجی و قهوه ای) رو بلده. چندتایی هم حیوون و میوه مثل ماهی و سیب و ... رو میگه جمله هایی مثل what color is it و whats this و ... رو متوجه میشه و با it is... جواب میده. be quite please رو که مدام تکرار میکنه خخخخ. خلاصه که پیشرفت زبانش خیلی خوبه. البته تو مهدکودک هم مربی زبان دارن و "سارا جون" دو روز در هفته میاد و به زبان انگلیسی باهاشون بازی میکنه و کلمات و حروف رو یادشون میده(با همون متدی که مهدی تو کار میکنه، انگار که ساراجون هم اصلا فارسی بلد نیست).

یه چیز هیجان انگیز دیگه اینکه پسرم یه غزل حافظ رو حفظه   تو مهد، کلاس حافظ خوانی دارن، اونم فعلا یه غزل رو حفظ کرده. بمونه که کلی از کلماتش رو اشتباه تلفظ میکنه که بهش ده نمیگیرم معنیشونو نمیدونه و طبیعیه. 

علاوه بر حافظ هم کلییییی شعر دیگه بلده "فصل پاییزه"، "آتشنشان"، "بقالی" و ... که به روش زهرا جونش تنبک میزنه و میخونه.بعد هم که خوندنش تموم میشه باید دقیقا مثل زهرا جون تنبکش رو بالا بذاره خخخخخ




یلدا، بهانه ای برای یک دقیقه بیشتر دوست داشتن همدیگر

درخواست حذف اطلاعات


نوروز، چهارشنبه سوری، یلدا و هر جشن دیگه ای که ریشه در فرهنگ غنی سال های دور ایران داره، به شدت برام باارزشه و تمام سعیم رو میکنم که به بهترین شکل برگزارش کنم.امسال تصمیم گرفتم تم انار رو برای یلدای نویان درست کنم. این بود که نمد و نگین یدم و با کمک شراره این تاج و کراوات اناری رو درست کردیم و قراره شاپسرم پادشاه انارا بشه. خخخخ



مهدکودک هم قرار بود براشون جشن یلدا بگیره. هر کلاس هم مسئول تامین یه چیزی بود. به ما هم گفته بودن یکم نخودچی کیشمیش و بادوم زمینی همراه بچه ها بفرستیم. منم یهو به سرم زد که براش تزیینش کنم و با وسایلی که تو خونه داشتم، اینو درست که ظاهرا خلاقیتم مورد عنایت قرار گرفته بود و تو تزیین میز جشنشون ازش استفاده . ع تکی هم ازش گرفتن خخخخخ



اون روز کلی فکر که نویان چی بپوشه!!! از یه طرف دوست داشتم لباسش یل باشه و از طرف دیگه نمیخواستم تاج و کراواتش رو تنش کنم. چون نمیخواستم خیلی متفاوت با بقیه بچه ها باشه و بچه های دیگم دلشون بخواد و ....

خلاصه با خودم گفتم یه لباس شیک تنش میکنم بدون تم. نویان و مهدی خو ده بودن، ساعت 12:30 شب بود که یهو به سرم زد دوتا انار کوچولو رو بلوزش کار کنم. بدیو بدیو و بی صدا ابزار کارم رو آوردم و نیم ساعته بلوزش رو یل . حالا هم لباس پسرم تم یل داشت، هم خیلی جلب توجه نمیکرد که بقیه بچه ها هم دلشون بخواد. این بلوز رو با یه ژیله شلوار تنش و فرستادمش جشن یلدا مهدکودک باران. نویان میگفت زهرا جون بهم گفته چقدر لباست قشنگهههه



این ع ام که میبینین مربوط به دوشنبه 26 آبان 1397 و جشن یلدا مهدکودکه. اون روز عمونارنجی و ننه سرما هم اومده بودن مهد و کلی برنامه شاد برای بچه ها برگزار کرده بودن. خدا رو شکر ظاهرا به بچه ها هم خوش گذشته بود.



اینم نخودچی کیشمیش تزیین شده من و میز یلدا مهدکودک



آ جشن هم به هرکدوم از بچه ها یکی از این گیفت های انار داده بودن. یه انار سیبیلو هم نصیب پسر من شده بود.



مثل همیشه، قرار شب یلدا و خونه پر محبت مامانی(مادربزرگم). همه رو شام دعوت کرده بود. یه شب خوب و پر از شوخی و خنده. حافظ خونی و یه دنیا خاطره. یادش بخیر، وقتی خواهرام و پسرعموم دانشجو بودن و پیشمون نبودن، به نیتشون حافظ باز میکردیم و زنگ میزدیم براشون میخوندیم. چقدر زود بزرگ شدیم!



اینم گل اناری ایه که برای خودم درست و رو لباس مشکی پوشیدم.



مثل هر سال، هر ی یه چیزی درست کرد و با خودش آورد. منم امسال ژله هندونه ای درست . درست ش هم خیلیییی راحته. فقط برای دونه هاش از چیپس شکلات استفاده و خیلی خوب بود، چون آب نمیشد که رنگ ژله رو بهم بریزه.قالب مخصوص(شبیه شیروونیه) میگیریم و یکم ژله قرمز(هندونه) میریزیم و میذاریم یخچال تا ببنده، وقتی خودشو گرفت، چیپس شکلات ها رو روش میریزیم و کل ژله قرمز رو میریزیم تو قالب(برای اینکه شکلات ها وسط ژله قرار بگیرن)، بعد ژله آلوورا رو که با بستنی آب شده قاطی کردیم میریزیم و در نهایت هم ژله سبز(طالبی) رو میریزیم. بعد از برگردوندن هم، با همون چیپس شکلات تزیین میکنیم.



"یلدا" می رسد تا با نفس هایِ زمستانی و سردش ، آدم ها را برایِ گرم شدن ، به هم نزدیک کند ، که کینه ها را بشوید و دل ها را صاف تر از همیشه کند .

و چه می چسبد نوشیدنِ یک استکان چایِ داغ ، در شبی سرد و برفی ، وقتی عزیزترین هایِ زندگی ات کنارت نشسته اند و با تماشا و همصحبتیِ شان ، عشق می کنی ...

وقتی با یک دقیقه زمانِ اضافه ؛ یک عمر خاطره ی خوب برایِ روزهای دلگیری ات پس انداز می کنی و هرکجا که تنها و بی پناه شدی ، یادت می افتد ؛ تو انی را داری که به اندازه ی تمامِ دانه هایِ برف ، برایت آرزوهایِ خوب دارند ، و دلگرم می شوی به حمایتِ آنهایی که دورند و از هرچه نزدیک است ، به تو نزدیک تر...

یلدا یعنی ؛ آدم ها برایِ سلامتِ نفس و جانشان و برایِ زنده ماندن؛ "عشق" می خواهند ، و شاید ناب ترین ح ِ عاشقی ، از سمتِ انی باشد که کنارشان قد کشیده ای و جزءِ لاینفکِ بهترین خاطراتِ تواند . همان ها که با گرمیِ حضورشان ، جهان را جایِ بهتری می کنند برایِ زیستن ...

یلدا یعنی ؛ قدرِ با هم بودن ها را بدانیم ، که بیشتر کنارِ هم باشیم ، که حواسمان به ناب ترین هایِ زندگیِ مان باشد !

ای کاش هیچ خانه ای خالی از عشق نباشد و اهالیِ خانه ، هرکجا که هستند و هرکجا که می روند ؛ شاد و خوشبخت باشند ،

که شاد بودن ، حقِ هر آدمی ،

و گرم ماندن ، حقِ هر خانه ای ست.

یلدایتان اهورایی



و در نهایت سفره شب یلدا خونه مادربزرگ. مثل همیشه حس به همه مون خوش گذشت. امسال نویان کلییی شیطونی کرد و به زور راضی شد که ازش ع بگیریم. کلا دوست داره همش عکاس باشه.یه شعر شب یلدا خیلی خوشگل هم یاد گرفته عشق جان. یه غزل حافظم که بلد بود، خلاصه حس دلمونو برد.



و فال حافظ امسال من:

"نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد

عالم پیر دگرباره جوان خواهد شد..."

کلی اذیتم که از قبل نشون کرده بودم و ... ولی خدا ی هیچ تقلبی در کار نبود...




از ز له کرمانشاه، ی ال گذشت!!!

درخواست حذف اطلاعات


چه شب تلخی بود!!!وحشت، اضطراب، استرس، بیخو . تلخه تلخ.چه عزیزانی که سفر د، سفری ابدی و بی بازگشت. چه ک نی که تمام شادی های ک نه شان آوار شد!!!چه جوانانی که امیدهایشان را به خاک سپردند. چه پدرانی، چه مادرانی چه مادرانی...

شبی با طعم زهر!!! گذشت، ی ال از آن شب وحشتناک گذشت و هنوز س ل ذهاب ویرانه است!!!!هنوز هم استانی هایم چادرنشین و کان نشینن!!!هنوز کابوس گرما و سرما ادامه دارد!!!کاش...





خدانگهدار عینک طبی

درخواست حذف اطلاعات


خیلی وقت بود که تو فکر عمل چشم و برداشتن عینکم بودم. های کرمانشاه بهم گفتن شمارت کمه و عمل نکن. مهدی هم اصلا راضی نبود کرمانشاه عمل کنم و میگفت حتما بریم کلینیک نور تهران. خواهر شوهرم هم کلی برام پرس و جو کرد و در نهایت گفت علیرضا فهیم رو معرفی . خیلی یهویی شد. تا 3.5 میلیون هزینه عمل رو بیمه تکمیلی هیات علمی ها میداد.هزینه فمتو لیزیک با دارو و هزینه های قبل از عمل،6 میلیونی میشد.مهدی یه روز گفت ممکنه بیمه تکمیلی دیگه تمدید نشه و ما تصمیم گرفتیم حتما دنبالش بریم. خدا رو شکر کلینیک نور هم خیلی زود و راحت بهم وقت داد.پنجشنبه 22 شهریور 1397 ساعت 8 صبح بهم نوبت ویزیت داد. ما هم چهارشنبه ظهر از کرمانشاه حرکت کردیم. مامان هم به اصرار خودش باهامون اومد و خدا خیرش بده خیلی کمک بود و نویان رو نگه میداشت. پنجشنبه صبح رفتم مطب فهیم و ویزیت شدم. مطبش با مطب هاشمی ( بهداشت) یه جا بود و چقدر همه چی دقیق و مرتب بود.ع چشم هم کلینیک نور گرفتم. کلینیک هم عالی بود و برای هیچ چیز معطل نشدم. گفت میتونم همprk و هم فمتولیزیک انجام بدم که به خاطر نداشتن دوران نقاهت و بچه کوچیک و  ... من فمتو رو انتخاب و وقت عمل من شد یکشنبه 25 شهریور 1397.



مامان اینا دوشنبه برنامه شمال رفتن داشتن و اگه مامان میخواست با من بمونه برنامه شون کنسل میشد. من خیلی بهش اصرار که برگرده ولی خودش طاقتش نگرفت و گفت یکشنبه بعد از عملت اگه خوب بودی برمیگردم کرمانشاه. این روزهایی که تهران بودیم به دید و بازدید اقوام گذشت و خیلی خوب بود.خونه سوری که رفتیم مامان اونجا موند و دیگه خونه خواهرشوهرم برنگشت.



نویان برای اولین بار سوار مترو شد. چقدر بچه های این نسل ریزبینن!میگفت مامان این قطاره دوطرفه است، دوتا راننده داره!تهران برای پسر عاشق موتور من خیلی جذاب بود و تقریبا تمام موتورهای پارک شده رو سوار میشد و میگفت ازم ع بگیر خخخخ

برای اولین بار هم سوار چرخ و فلک های دوران بچگی ما شد و کلی ذوق کرد. همون چرخ و فلک های دوره گرد که برای من یه دنیا خاطره بود.



حس با مهناز و محمد علی جور شده بود و صبح که از خواب بیدار میشد اولین کارش بیدار محمدعلی بود. میرفت خودشو مینداخت روش و بیدارش میکرد. 

شنبه عصر من و مهدی و نویان رفتیم پارک ژوراسیک. خیلی پارک جالبی بود و حس به همه مون خوش گذشت. حیوونا و دایناسورهای متحرک. بازی با بیل مکانیکی که نویان عاشقشه. خلاصه خیلی خوب بود و دیدنش رو به شدت بهتون توصیه میکنم.

آ ین شب زندگی با عینک خونه دخترخالم دعوت بودیم و چون 5 صبح باید میرفتم بیمارستان و یوسف آباد بهش نزدیک بود، قرار شد شب خونه دختر خالم بخو م.به سفارش از پنجشنبه چشمم رو آرایش ن و روزی دوبار با شامپو بچه میشستم. روز قبل از عمل هم رفتم ولی یادم رفت شامپو بچمو بیارم خونه دختر خالم. عجب شبی بود!!!خواب با چشمام قهر کرده بود. همش میگفتم کاش زودتر صبح بشه. در کل یک ساعتم نخو دم. بیدار شدم. آماده شدم و بعد از صبحونه قرص پروپانولم رو خوردم. شکیبا عزیزم(دختر دخترخالم)برام اسنپ گرفت و من و مهدی راهی بیمارستان شدیم. مثل همیشه همه چی مرتب بود. تعداد بیمارا زیاد بود و تو اتاق عمل کمی طول کشید تا نوبتم شد. قطره بی حسی رو برام ریختن و رفتم زیر دستگاه. دستگاهی که فلپ رو برش میداد کمی اذیت میکرد. البته به هیچ عنوان درد نداشتم. چشم چپ با گفتن عالی بود تموم شد. تو چشم راستم وقتی خواستن فلپ رو سرجاش بذارن، به رزیدنتش گفت بلند کن، قطره ضد خونریزی بریز و ...

عمل تموم شد. پلکم بسته شده بود و به هیچ صراطی مستقیم نبود!!!استرس گرفتم. حتی بعد از عمل به سختی معاینه کرد!!!چشمام باز نمیشد!!!انگار کور شده بودم و فقط من بودم که این اتفاق برام افتاده بود!!!البته گفتن طبیعیه ولی منو به شدت ترسوند. اومدم خونه دختر خالم. تلاشم برای باز پلکام بی نتیجه بود. سعی کمی بخوابم. یک ساعتی گذشت تا اون کابوس تموم شد و کم کم تونستم چشمامو باز کنم. رفتم خونه خواهرشوهرم و بالا ه درست و درمون خو دم. مامان که خیالش از من راحت شد با اتوبوس برگشت کرمانشاه که دوشنبه کاراشو ه و به سمت شمال حرکت کنن.ویزیت منم دوشنبه ساعت 2 بود و برنامه ما حرکت به سمت شمال، اول صبح بود.

عمل فمتو خیلی خیلی راحت تر از اونی بود که فکرشو می . هیچ دردی نداشتم. یه روزی تو خونه عینک زدم و موبایل و تی وی رو کنار گذاشتم. اونم اذیت نبودم گفتن بزن زدم.دوشنبه با مهدی و نویان رفتم ویزیت. شماره چشم چپم صفر شده بود ولی چشم راستم هنوز 0.25 آستیگمات داشت که اپتومتریست گفت هنوز زوده و معلوم نیست. پرسنل به شدت مهربون و با احترام بودن. کلی با نویان حرف زد. نویان گفت میخوام مثل مامان چشممو عمل کنم، اونم نشوندش پشت دستگاه و بعد گفت بیا چشم تو هم عمل . بعد از معاینه گفت چشمت خشکه و اشک رو هر دو ساعت بریز و اگه تهرانی دو هفته دیگه بیا تا تحویلت بدم. گفتم کرمانشاهم گفت نیازی نیست پس!!!

الان حدودا سه هفته ای از عملم گذشته. چشم چپم عالیه ولی چشم راستم هنوز تاری آستیگمات داره. اونم جهت دو ردیف آ e ها رو میتونم تشخیص بدم ولی تاری داره. حالا تو فکرم برم تهران یا هنوز زوده!!!کرمانشاه پیش گروسی رفتم، بماند که خیلی برخوردا بد بود و کلا بهش زور داشت که من رفتم تهران، ولی گفت برای نتیجه گیری هنوز زوده!!!به سفارش همکار خواهرم دارم آناناس میخورم گرچه به نظرم بی ربطه. برام دعا کنین که زودتر داستان چشمم تموم شه





بسیار سفر باید

درخواست حذف اطلاعات

(ساحل زیبای اوشیان)

خب جونم براتون بگه که بعد از عمل چشم و معاینه بعد از عمل،صبح 27 شهریور 1397 به سمت شمال حرکت کردیم. واقعا که تهران نزدیکه. من اگه تهران بودم نمیگم هر آ هفته ولی حداقل دوبار تو ماه میرفتم شمال. حوالی ظهر رسیدیم شمال و نهار خوردیم. عموم اینا هم اومده بودن و ویلا بابا بودن. مهدی خیلی خسته بود و چون ممکن بود نویان و آیلین(نوه عموم) وقتی بهم میرسن خیلی سرصدا کنن، مهدی تصمیم گرفت بریم ساحل و یه استراحتی تو ماشین بعد بریم ویلا. نویان تو ماشین خواب بود. ساحل به شدت رویایی بود. آسمون ابری، دریای چند رنگ و نم نم بارون. وقتی به ساحل رسیدیم بیدار شد و من و نویان، تو ساحل اوشیان، زیر نم نم بارون کلی دویدیم و خندیدیم و بازی کردیم و مهدی هم تو ماشین استراحت کرد.



چهارشنبه و پنجشنبه شمال به شدت بارون بود. چهارشنبه هم رفتیم ساحل، ولی بیشترش به مهمونی بازی و دورهمی با ها گذشت.


(ساحل زیبای اوشیان)

پنجشنبه عاشورا بود و مامان دوست داشت بره رودسر(شهر خودش)ما هم همراهش شدیم.سری به مزار زدیم و همونجا هم نهار نذری خوردیم. بعد رفتیم خونه بابابزرگی. هام اونجا بودن. محمود هم از جنوب اومده بود.علیرضا و طاها(پسر م و پسرش) هم گفته بودن یه سری بزنن. بزرگم و دخترش هم رسیدن و خونه بابابزرگی بدون دعوت و هماهنگی، بچه ها و نوه هاشو دور هم جمع کرد. جای خیلیا خالی بود ولی همین دورهمی هم حس بهمون چسبید.


(جاده جنگلی اوشیان)

ع پایین هم نمایی از خونه خاطره های کودکیه ماست. خونه رویایی بابابزرگی. روحش شاد.


(خونه بابابزرگی-رودسر)

پنجشنبه شب هم نوید و نرگس(پسرخالم و خانومش) شام نذری با خودشون آوردن و اومدن ویلا بابا. دست خواهر نرگس جونم درد نکنه و نذرشون قبول باشه. خیلی خوشمزه بود. اون شب هم خیلی خوب بود و بهمون خوش گذشت.


(خونه بابابزرگی-رودسر)

هوا آفت شد. دلچسببببب، نه سرد و نه گرم. مهمون خالم بودیم که دیدیم حیفه این هوا رو از دست بدیم و خونه بشینیم. زنگ زدم از خالم معذرت خواهی و گفتم غرض دیدار بود که دیدیم و اونم قبول کرد. خلاصه یه روز عالی سه نفره برامون رقم خورد. اولش رفتیم ساحل و حس بازی کردیم و خوش گذروندیم. برای نهار تصمیم گرفتیم بریم "مزرعه آرامش مرضیه".همونجایی که سینا سفارش داده بود و سری قبل تو بارندگی رفتیم و گیر کردیم و آ ش به مقصد نرسیدیم.

رفتیم سرولات، ترافیک رستوران خاورخانوم رو گذروندیم و هوراااا بالا ه رسیدیم و واقعا ارزش رفتن داشت. هم طبیعتش زیبا بود و هم دستپخت مرضیه عالی. البته به دستپخت مامان و هام نمیرسید خخخخ


(اوشیان)

خلاصه که خیلی خیلی بهمون خوش گذشت و خاطره ای خوب به خاطرات زندگیمون اضافه شد. 


(ساحل زیبای اوشیان)

خیلی وقت بود اسم فیلبند رو شنیده بودم. به جنگل ابر معروف بود. میگفتن ابرها زیر پات می ن. ع هاشم خیلی رویایی بود. از ویلا بابا 4 ساعتی راه بود. خیلی دل دل کردیم بریم نریم شب بمونیم و ...

آ ش عزممون رو جزم کردیم که بریم. اگه شد شب اونجا جا بگیریم و بمونیم اگرم نه که برمیگردیم.صبح شنبه31 شهریور 1397 با مامان و بابا(همگی با ماشین ما) به سمت جنگل ابر فیلبند به راه افتادیم.


(ساحل زیبای اوشیان)

یه جاده باریک پ یچ و خم سربالایی که مه غلیظ دیدت رو تار میکرد. رفتیم و رفتیم. مه که غلیظتر شد، ترسمون بیشتر شد. دل به دریا زدیم و رفتیم. بالا و بالاتر. ارتفاع دو هزار و چهارصد متری از سطح دریا!بام مازندران.

بالا ه مه باز شد، خورشید درخشید و رویایی ترین صحنه زندگیم پدیدار شد. ابرهای پنبه ای حجیم زی امون خودنمایی میکرد.اینبار واقعا روی ابرها بودیم. بهشت بود. اینهمه زیبایی باور ی نبود. کاش ع ها زیبایی واقعیشو نشون میداد.به راستی که جنگل ابر ناب ترین منظره در دیدگان من بود.


(سرولات-مزرعه آرامش مرضیه)

تصمیم جمع براین شد که شب نمونیم و برگشتیم. تو مرتع زیبای سنگچال نهار خوردیم. هوا سرد بود و مجبور شدیم کاپشن بپوشیم. مه غلیظ حالمو خوب میکرد و به چشمای تازه عمل جون میداد. هنوز چشم راستم بینایی صددرصدی خودشو پیدا نکرده بود و مشاورای بیمارستان گفتن علتش خشکی چشمته که باید قطره هارو مصرف کنی تا زمان برطرفش کنه. وسط اون مه، رطوبت زیاد حس حالمو روبراه کرده بود.


(سرولات)

تو مرتع سنگچال یه عالمه سگ بود. بی آزارم بودن. میومدن و سهمشون رو از غذا خونواده ها میگرفتن. نکته جالبش اینجا بود که انگار این سگ ها نگهبان مرتع بودن!!!وقتی ی چیزی وارد مرتع میشد همه دورش می و از آدما و مرتع دورش می .


(جنگل ابر-فیلبند)

نهار رو خوردیم و به سمت چاب ر به راه افتادیم. امون از این مسیر طولانی. جاده نا تموم.راه برگشت حس خسته و کلافمون کرده بود.انگار تموم شدنی نبود. همه مون بریده بودیم. بالا ه رسیدیم. گرچه راه طولانی خیلی اذیتمون کرد ولی خیلی خوشحال بودیم که رفتیم و این نقاشی اعجازانگیز خلقت رو از نزدیک دیدیم.


(جنگل ابر-فیلبند)

اینجا سوییس نیست، اینجا ایرانه، ایران زیبا و دوست داشتنی من با طبیعت بینظیرش. کاش قدرش رو بیشتر میدونستیم!!!!


(جنگل ابر-فیلبند)

قرار بود یکشنبه برگردیم کرمانشاه و پروژه مهدکودک نویان رو استارت بزنیم ولی مهدی خسته تر از این بود که یکشنبه هم پشت فرمون بشینه. پس تصمیم گرفتیم یه روز دیگه هم تو این بهشت زیبا بمونیم. 


(فیلبند)

روز آ رفتیم پرورش ماهی، ماهی یدیم و لب دریا کباب کردیم. نویان حسااااا شنا کرد. با هم شن بازی کردیم. کایت هوا کردیم و سعی کردیم تا جاییکه میتونیم به خودمون خوش بگذرونیم.غروب که شد دوباره بارون گرفت. تو این سفر خدا فرصت تجربه همه نوع آب و هوای شمال رو بهمون داد. خدا رو شکر که سالمم و توان دارم که از زیبایی هاش لذت ببرم.


(جاده سنگچال به فیلبند)

دوشنبه دوم مهر 1397 روز بازگشت به کرمانشاه عزیزم بود. با مامان و بابا خداحافظی کردیم و به کرمانشاه اومدیم تا مهدکودک رفتن رو تجربه کنیم.


(مرتع سنگچال)

این ع های زیبا تو آ ین سفر ما به شمال گرفته شده. من که عاشقشونم امیدوارم شما هم از دیدنشون لذت ببرید.


(ساحل زیبای چاب ر)

"میشناخت

صدای گام های بادبادک باز را

پشت بام دلم

هوای بادبادک های رنگی کرده

که بالا و بالاتر رود

و نقطه ای در آبی گسترده

تا گم شدن

تا نیافتن چشمها

تا گم شدن

تا تو"

"کیمیا شمس"

(ساحل زیبای چاب ر)


(ساحل زیبای چاب ر)



این کوچولو دوست داشتنی اسمش جوجوه، یک ماهی هست که به خونه ما اومده. هر روز صبح که نویان از خواب بیدار میشه اول باید جوجو رو بیدار کنه و باهاش بازی کنه بعد بره سراغ صبحونه و حاضر شدن برای رفتن به مهدکودک. عمو بهرام عزیز و پرستو مهربون، ممنون بابت هدیه زیبا و دوست داشتنی تون...






مروارید های کارن

درخواست حذف اطلاعات


اول از همه لازم به توضیحه که این ع اول مربوط به کیک جشن تولد 33 سالگی منه و هیچ ربطی به جشن دندونی کارن جونم نداره. خخخخخخخ

طبق معمول زندگی کارمندی پنجشنبه 19 مهر 1397 جشن تولد گرفتم که سعید و شبنم هم متاسفانه نیومدن. شبنم میگفت خیلی کار دارم و جشن تولد من با حضور مامان و بابا و مهدی و نویان برگزار شد.و اون دو شاخه رز زیبایی که میبینید کادو نویانه که خودش رفته و برام انتخاب کرده و من زیباترین رزهای جهانو از دستای کوچیکش کادو گرفتم. اون شب نویان نمیدونم چش بود؟! خیلی بیت و بدقلقی کرد!!!



حالا بگم از جشن پرماجرا دندونی کارن!!!! اولش که شبنم اصلا تصمیم به جشن گرفتن نداشت!!! کارن به شدت به شبنم وابسته است و شبنم میگفت سختشه. ولی یهویی شبنم دلش خواست و تصمیم گرفت براش دندون فشون بگیره. منم قول دادم کمکش کنم این بود که ژله و تزیین سالاد اولویه رو من گردن گرفتم. آششم قرار شد مامانم درست کنه. شامم از بیرون سفارش داد.



لازمه توضیح بدم که برای درست این ژله ها، اول ژله آبی رو درست و گذاشتم تو یخچال تا کاملا ببنده. بعد شکل دندونا رو از تو ژله آبی رنگ درآوردم. ژله آلوورا رو تو آب جوش حل و بستنی وانیلی رو هم گذاشتم آب بشه. به جای آب سرد، بستنی بهش اضافه و ریختم جای قالبای دندون و اینی که میبینید به دست اومد. البته اسمارتیزها یکم رنگ دادن و موقع سرو به قشنگی الانش نبود.

بگم از ماجرای چسبناک ژله درست من!!! ژله آبی رو حل و خواستم تو یخچال بذارم.طبقات پایین یخچال پر بود و منه تنبل گفتم میذارمش طبقه بالا!!! این طبقه بالا گذاشتن همان و نصف ژله ریختن و یخچال و آشپزخونه و سرتاپا خودم ژله ای شدن همان!!!! لامصب پاک هم نمیشد و خشک که میشد دوباره همه جا چسبناک بود!!!



این tooth family هم کار منه. دوسشون داشتمممم.



خب بریم سراغ جشن دندونی پرماجرا!!!  اول بگم از لباس دندونی کارن که شبنم به سلیقه یکی از دوستاش اطمینان کرده بود و لباسای ساده کارن رو داده بود تا به سلیقه خودش روش کار کنه و دندونی بزنه و وای از لباسی که تحویل گرفت!!!! طرف هرچی دستش رسیده بود چسبونده بود رو لباس!!!! شلوغ شده بود بدددد و مام دوسش نداشتیم. ولی یه دندون طلایی خوشگل پشت لباسه بود که به شبنم گفتم اونو ه و بزنه جلوی یه بادی سفید ساده و همونو تنش کنه که همین کارو کرد و مشکل لباس حل شد.



بنر دندونی کارن که قرار بود تو باغ نصب بشه، تا روز قبل جشن سفارش داده نشد!!! چون شبنم میخواست ع کارن رو با لباس دندونیش بده، لباسش که دیر به دستش رسید بعد هم که مقبول نیوفتاد و خلاصه آ م قرار شد یه ع دیگه شو رو بنر بزنن. ی هم که قرار بود براشون بنر بزنه سر طراحی و چاپش کلی شون کرد و آ م گفت نمیتونم و جشن دندونی کارن، بی بنر موند!!! به شبنم گفتم ایرادی نداره کلی بادکنک و ... بگیر با همونا تزیینش میکنیم. قرار بود جشن کارن حوالی 4 و 5 ظهر 20 مهر 1397 تو باغ بابا برگزار بشه. چون شب سرد میشد و کارن هم میخو د گفتیم نهایت 10 و 11 جشن تموم شه. شبنم و سعید که برای تزیین رفته بودن باغ تازه ساعت 4 برگشته بودن خونه!!! مام که نویان خو د و زودتر از 6 نتونستیم حرکت کنیم. تازه همون موقع هم بغلش و تو راه بیدار شد. پیشبینی هواشناسی احتمال بارندگی رو 1% زده بود و نوشته بود غالبا آفت !!! حالا هوا شد باد و طوفان و بارون!!! به گفته شبنم تمام تزییناتش رو باد محترم زحمت کشیده بود کرده بود و برده بود!!!



حتی وقتی مهدی و نویان بودن بادی اومد که در یکی از اتاقای خونه ما رو بهم کوبید و در اتاق دیگه باز نمیشد!!! حالا لباسای جشن ما سه تا هم تو اون اتاق بود!!! آ ش مهدی قفلو کلا درآورد تا بتونه درو باز کنه. من و مهدی و نویان هم ست کرم مشکی زدیم. من یه پیرهن کوتاه پوشیدم که بالاتنش کرم و دامنش مشکی بود. مهدی پیرهن کرم و کراوات مشکی، نویانم پیرهن کرم و شلوار کراوات مشکی. تعریف از خود نباشه باید بگم که کلی هم ست ما طرفدار پیدا کرد.



خلاصه جونم براتون بگه که بابا و مامان برای کادو کارن سه چرخه یده بودن که چون خودشون قرار بود مامانی بابایی رو ببرن باغ، قرار شد ما سه چرخه رو ببریم که اونم داستانی شد!!! تو جعبه ماشین جا نمیشد!!! به هر بود رو صندلی های عقب جاش دادیم و به سمت باغ حرکت کردیم که سعید زنگ زد و گفت برق باغ رفته نیاین!!!! یعنی دیگه ته بدشانسی بود!!! مامان گفته بود ایرادی نداره همه مهمونا بیان خونه مامان.ما زودتر از همه رسیدیم خونه مامان. کلید حیاط رو داشتیم ولی کلید در ورودی هال رو نه. با نویان و سه چرخه کارن تو حیاط مشغول بازی شدیم تا بقیه برسن. عمو بهرام و پرستو (دوست بابام و خانومش) هم باغ نرفته بودن و زودتر از بقیه رسیدن.شبنم اینام بالا ه رسیدن و دوستاشون مشغول خالی ظرف و ظروف و ... تو حیاط بابا اینا شدن. ظرف ها رو پشت در حیاط چیده بودن. بابا که رسید بیخبر از همه چی ریموت در پارکینگ رو زد!!! در باز می شد و ظرف ها رو یکی یکی میش ت!!! من بی اختیار داد زدم که درو باز نکن و ... نویان که به شدت به صدای بلند و داد حساسه حس ترسیده بود و گریه میکرد و منم نمیتونستم آرومش کنم!!! تو اوج گریه هاش خواستم بغلش کنم که با دست دورم کرد و زد تو چشم تازه عمل کرده چپ من و خدا میدونه که چقدر ترسیدم!!! مهدی پیشش اومد و از جمع دورش کرد و خودش میگفت که کلی باهاش حرف زده تا آرومش کرده!!! منم فقط دور شدم. قطره چشممو ریختم و چشمامو بستم. بعد از چند دقیقه دیدم بهترم. حالا زمان استراحت نبود. همه ناراحت بودن. جشن رو هوا بود. مهمونا سرگردون شده بودن. بابا به شدت عصبی بود!!! شبنم هم تو ماشین نشسته بود، کارنو شیر میداد و غصه میخورد. به خودم روحیه دادم و بلند شدم و شروع به تزیین میزاش. آمپلی فایر که روشن شد دیگه همه چی رنگ و بوی جشن گرفتو تلخی ها فراموش شد.



بعد ازین اتفاقای غیرمنتظره،  به حق شب خوبی برای همه مون رقم خورد و کلی به همه خوش گذشت.دیگه قسمت بود که جشن اینجوری برگزار بشه و ما هم با احترام به قسمت تا جاییکه تونستیم سعی کردیم شاد باشیم و به خودمون خوش بگذرونیم و چقدر جای شراره و سینا عزیزم خالی بود!!!

کارن خوشگل ، رویش مرواریدهای نازت مبارک. همیشه بخندی قشنگم.

(اینم بگم که دندون رو لباس کارن زبر بود و زیر چونه بچه رو قرمز کرده بود. این شد که از وسطای جشن کلا کنار گذاشته شد خخخخ)





طعم مهدکودک

درخواست حذف اطلاعات


الان که مینویسم تو ماشین نشستم. سوییچم انداختم ولی توان روشن ماشین رو ندارم!!!به خیابون نگاه میکنم و صدای خنده های نویان، اون خنده های پرشور و از ته دل، تو گوشم میپیچه.ضبط رو روشن میکنم و تصمیم میگیرم همین جا تو ماشین منتظر بمونم. امروز اولین روزیه که تنهایی مهد مونده!!!الان چی کار میکنه؟!فهمیده من نیستم یا نه! گریه میکنه یا نه؟! تو ذهنش چی میگذره؟!خدا میدونه.فقط کاش یه روزی بفهمه که همه این کارا برای خودشه و ما چقدر دوسش داریم.

بعد از تجربه تلخ مهدکودک شیما، به سفارش همکارم مهد باران رو انتخاب . دو روزه که با هم میایم مهدکودک. روز اول خیلی خوب بود. مربیشون هم بینهایت مهربونه. هنرمند هم هست. تنبک میزنه و شعر میخونه. زنگ ورزش هم دارن که همه بچه ها میان بیرون و با آهنگ ورزش میکنن. من یه گوشه میشینم و خودم رو مشغول میکنم. سعی میکنم بهش توجه نکنم. روز اول بهتر از روز دوم بود. روز دوم وقتی مشغول بازی شد من از کلاس اومدم بیرون. کمک مربی هم درو بست. صدای گریه بچمو میشنیدم ولی بلند نشدم تا اینکه مربی اصلیش گفت نویان روز دومشه بذار بره پیش مامانش!بال درآورد به سمتم. گریه میکرد گفت نمیخوام بازی کنم!منم بغلش . بوسیدمش.اصلا حاضر نبود دیگه ازم دور شه!منم گفتم خب پس دیگه هیچ وقت مهد نماییم و اون بیل مکانیکی کنترلیم که قرار بود جایزه بگیری نمیگیری! انگار سر دوراهی مونده بود ولی در نهایت گفت بریم. کیفش رو برداشتم که ببرمش ولی زهرا جون (مربی مهد) گفت این کارو نکن!گفت نویان خیلی خوبه!گفت بذار پیش همسالاش باشه، به نفعشه! خلاصه روز دوم هم گذشت. مربیش گفت فردا باید بذاریش و بری!!!دلم آشوب بود. زهرا جون گفت همه بچه ها این مرحله رو دارن، فقط زودتر یا دیرتر. بچه های پیش دبستانی میومدن همین ح بودن و از مامانشون جدا نمیشدن!!!حس می لبه پرتگاه ایستادم!نمیدونستم درستش چیه. با مهدی هم م ، اونم موافق مهد گذاشتنش بود. هزاربار با خودم بالا پایینش . بذارم؟! نذارم؟!همش میگفتم من که مجبور نیستم بذار یکم بزرگتر شه ولی بازم میگفتم آ ش که چی؟!وابستگی بیشتر!جدا شدن سخت تر!شروع براش داستان علی کوچولو رو گفتن که باید میرفت مهد و مامانش بره سرکار. اونم دقیق گوش میداد. میوه و اسنک تخم مرغ و ... گذاشتم تو کیفش. زهرا جون گفت پنجشنبه روز اسباب بازیه، یه اسباب بازی که دوست داره هم براش بیار. خودش لودرش رو انتخاب کرد. تو مسیر دوباره داستان علی کوچولو رو براش تعریف . وارد مهد شدیم. انگار استرس خودم بیشتر از نویان بود. به زهرا جون گفتم تغذیه ها و آبش تو کیفشه. گفتم وقتی گریه میکنه و میگه اشکم اومده باید اشکاشو پاک کنین و خودم زدم زیر گریه!زهرا کلی دلداریم داد گفت همه همینن نگران نباش. نویان ازم جدا نمیشد. زهرا کلاسو سپرد به کمک مربی و اومد پیش نویان.منم باهاش حرف زدم که من باید برم سرکار، بوسش و خداحافظی ولی پامو چسبیده بود و جدا نمی شد.زهرا جون هم کلی باهاش حرف زد. نشست کف مهد و کلی فلش کارت درآورد و شروع به بازی . نویان فلش کارتا رو جلوی زهرا جون میگرفت و اونم براش شکلک درمیاورد و نویان از ته دل میخندید. گاه گاهیم برمیگشت و منو نگاه میکرد.تعداد برگشتن ها و چک های من توسط نویان کمتر شد. زهرا گفت کم کم برو عقب و در نهایت از مهد زدم بیرون. هنوز صدای خنده هاش میومد و هنوز نفهمیده بود من نیستم و بالا ه پسرم جدا شد. پنجم مهرماه 1397.

بعد نوشت: به مهدکودک زنگ زدم. گفت نویان اصلا گریه نکرده الانم دست زهرا رو گرفته و دارن با هم بازی میکنن!مدیرشون گفت چیزی به اسم گریه من تو این بچه ندیدم!فقط نیم ساعت دیگه بیا ببرش که خسته نشه و شنبه با انرژی بیاد دوباره.

خدای من باورم نمیشه!این نویان منه؟!مثل همیشه تو شرایط سخت سربلنده. خدایا شکرت. شکرت بابت نویان، شکرت بابت مهدکودک باران و زهرا جون مهربونش. خدایا شکرت...

بعد نوشت:مهدکودک رفتن نویان ادامه داشت. اول صبح ها، مخصوصا وقتی منم زیاد فرصت نداشتم که کنارش بمونم یکمی بیت میکرد و البته زود آروم میشد. یه بار پشت کلاس مهد گوش و م و دیدم نه، واقعا مربیش راست میگه و زود آروم میشه. گاهی نقشه میکشید. یه روز دوتا ماشین برداشته بود که ببره مهد، بهش گفتم دوتا نه یکیشو ببر، گوش نداد. منم باهاش بحث ن . وقتی رسیدیم دم مهد گفت باباجون بریم خونه یکی از ماشینا رو بذارم خونه خخخخ. در این حد فکر کرده بود!!!! من که مدام زنگ میزدم مهد و احوالش رو میگرفتم. یه روز هم مامان رو فرستادم بیخبر رفت و تو دوربین نویان رو چک کرد و خدا رو شکر مشغول گلبازی و خوشحال بود. در کل روندش امیدوار کننده بود. امروز 14 مهر 1397 نویان به راحتی رفت مهدکودک، بی هیچ بهونه ای. سریع رفت بغل مربیش و شروع به تعریف کرد. حتی نیازی نبود من باهاش وارد مهدکودک بشم و من امروز خوشحال و بی دغدغه راهی اداره شدم و باز هم شاکرم که نویان قسمت من شد...




طعم مهدکودک

درخواست حذف اطلاعات

الان که مینویسم تو ماشین نشستم. سوییچم انداختم ولی توان روشن ماشین رو ندارم!!!به خیابون نگاه میکنم و صدای خنده های نویان، اون خنده های پرشور و از ته دل، تو گوشم میپیچه.ضبط رو روشن میکنم و تصمیم میگیرم همین جا تو ماشین منتظر بمونم. امروز اولین روزیه که تنهایی مهد مونده!!!الان چی کار میکنه؟!فهمیده من نیستم یا نه! گریه میکنه یا نه؟! تو ذهنش چی میگذره؟!خدا میدونه.فقط کاش یه روزی بفهمه که همه این کارا برای خودشه و ما چقدر دوسش داریم.

بعد از تجربه تلخ مهدکودک شیما، به سفارش همکارم مهد باران رو انتخاب . دو روزه که با هم میایم مهدکودک. روز اول خیلی خوب بود. مربیشون هم بینهایت مهربونه. هنرمند هم هست. تنبک میزنه و شعر میخونه. زنگ ورزش هم دارن که همه بچه ها میان بیرون و با آهنگ ورزش میکنن. من یه گوشه میشینم و خودم رو مشغول میکنم. سعی میکنم بهش توجه نکنم. روز اول بهتر از روز دوم بود. روز دوم وقتی مشغول بازی شد من از کلاس اومدم بیرون. کمک مربی هم درو بست. صدای گریه بچمو میشنیدم ولی بلند نشدم تا اینکه مربی اصلیش گفت نویان روز دومشه بذار بره پیش مامانش!بال درآورد به سمتم. گریه میکرد گفت نمیخوام بازی کنم!منم بغلش . بوسیدمش.اصلا حاضر نبود دیگه ازم دور شه!منم گفتم خب پس دیگه هیچ وقت مهد نماییم و اون بیل مکانیکی کنترلیم که قرار بود جایزه بگیری نمیگیری! انگار سر دوراهی مونده بود ولی در نهایت گفت بریم. کیفش رو برداشتم که ببرمش ولی زهرا جون (مربی مهد) گفت این کارو نکن!گفت نویان خیلی خوبه!گفت بذار پیش همسالاش باشه، به نفعشه! خلاصه روز دوم هم گذشت. مربیش گفت فردا باید بذاریش و بری!!!دلم آشوب بود. زهرا جون گفت همه بچه ها این مرحله رو دارن، فقط زودتر یا دیرتر. بچه های پیش دبستانی میومدن همین ح بودن و از مامانشون جدا نمیشدن!!!حس می لبه پرتگاه ایستادم!نمیدونستم درستش چیه. با مهدی هم م ، اونم موافق مهد گذاشتنش بود. هزاربار با خودم بالا پایینش . بذارم؟! نذارم؟!همش میگفتم من که مجبور نیستم بذار یکم بزرگتر شه ولی بازم میگفتم آ ش که چی؟!وابستگی بیشتر!جدا شدن سخت تر!شروع براش داستان علی کوچولو رو گفتن که باید میرفت مهد و مامانش بره سرکار. اونم دقیق گوش میداد. میوه و اسنک تخم مرغ و ... گذاشتم تو کیفش. زهرا جون گفت پنجشنبه روز اسباب بازیه، یه اسباب بازی که دوست داره هم براش بیار. خودش لودرش رو انتخاب کرد. تو مسیر دوباره داستان علی کوچولو رو براش تعریف . وارد مهد شدیم. انگار استرس خودم بیشتر از نویان بود. به زهرا جون گفتم تغذیه ها و آبش تو کیفشه. گفتم وقتی گریه میکنه و میگه اشکم اومده باید اشکاشو پاک کنین و خودم زدم زیر گریه!زهرا کلی دلداریم داد گفت همه همینن نگران نباش. نویان ازم جدا نمیشد. زهرا کلاسو سپرد به کمک مربی و اومد پیش نویان. کلی باهاش حرف زد. نشست کف مهد و کلی فلش کارت درآورد و شروع به بازی . نویان فلش کارتا رو جلوی زهرا جون میگرفت و اونم براش شکلک درمیاورد و نویان از ته دل میخندید. گاه گاهیم برمیگشت و منو نگاه میکرد.تعداد برگشتن ها و چک های من توسط نویان کمتر شد. زهرا گفت کم کم برو عقب و در نهایت از مهد زدم بیرون. هنوز صدای خنده هاش میومد و هنوز نفهمیده بود من نیستم و بالا ه پسرم جدا شد. پنجم مهرماه 1397.

بعد نوشت: به مهدکودک زنگ زدم. گفت نویان اصلا گریه نکرده الانم دست زهرا رو گرفته و دارن با هم بازی میکنن!مدیرشون گفت چیزی به اسم گریه من تو این بچه ندیدم!فقط نیم ساعت دیگه بیا ببرش که خسته نشه و شنبه با انرژی بیاد دوباره.

خدای من باورم نمیشه!این نویان منه؟!مثل همیشه تو شرایط سخت سربلنده. خدایا شکرت. شکرت بابت نویان، شکرت بابت مهدکودک باران و زهرا جون مهربونش. خدایا شکرت...