رسانه
رسانه

قول دادم خوب باشم



اینستاگردی

درخواست حذف اطلاعات

من یه مدت به طور خاموش عضو اینستا بودم

بعد دیدم باحاله و روشن شدم

بعد دیدم کاف هم اینستا عضو شد خاموش شدم

بعد کاف را بلاک کرده و دوباره روشن شدم

بعد کاف گفت عضو اینستا بشو و منم با کمال پقاحت با همون اکانت بهش پیام دادم که بیاع ساختم...یوهاهاها

----

راستش خیلی منتظر شذم  پسرهای همکلاسیم درخواست فالو بدن ولی ندادند...بعد خودم مردم از فضولی که اونا دارند چه غلطی میکنن با کلی ترس که مبادا منو ادد نکنن (اخه دوران دانشجویی آدم مز ف و حال بهم زنی بودم;) درخواست فالو دادم...همشون ا پت د...بعضی دیگه هم دیدند چراغ سبز دادم خودشون درخواست دادند...اون وقت بعضی دخترا واسه من کلاس میذارند درخواستمو قبول نمیکنن!!!جالبه زیر پستای بقیه کامنتای منو میبینن یا کامنتاشونو میبینما اما به رو نمیارن...اح برند گم شن احمقا (با صدای میترا توی کلیپ آن دو احمق بخونید)

منو یاد دوران مز ف نخواستنی بودنم میندازن

----

خودمونیم اما آدمایی که بقیه روشون حساب باز میکنن خیلی کار سختی دارنا...من یه عمر دعا بقیه دوستم داشته باشن براشون مهم باشم دلشون بخواد من پیششون باشم و اینا... الان تقریبا ده درصد به خواسته ام رسیدم ولی به این نتیجه رسیدم که خیلی کار سختیه

مثلا در اوج خوابم بعد یکی پیام میده کیت میشه برات درد و دل کنم؟ خب  حقیقتا دلم میخواد بهش بگم نه فعلا بچه هامو به زور خوابوندم میخوام خودمم تا بیدار نشدن یه کم بخوابم ولی باید بگم بله عزیزم بگو چی شده...بعد طرف بیاد هشت سال زندگیشو برام بریزه توی دایره و من هم از فکر بدبختیاش خستگیم صدبرابر بشه و دو ساعتی گذشته باشه و فلفلی و گل گلی هم بیدار شدند...

---

دلم میخواد بشینم زبان بخونم نمیدونم چطوری دوباره شروع کنم

---

هیچ وقت با موبایل درس نخونین چون تا بیاین پیامای تلگرام و اینستا و و و را چک کنین ساعتها گذشته و دریغ از یه دقیقه درس خوندن...مث من که تصمیم داشتم از صبح شنبه شروع کنم ولی حالا یک بامداد یکشنبه است و حتی یه کتاب هم باز ن !




خسته تر از همیشه

درخواست حذف اطلاعات

سلام

۱-من اومدم خونه جدید...خونه کثیف و چرک در حد لالیگا...مادرم برای اینکه ثابت کنه بدون اون نمیتونم نیومد کمک...یعنی منتظر منت کشی من بود منم عمرا منت کشی کنم...بایذ به همه اثبات کنم یه نفره از پس کارام برمیام

مادر کاف اومد و سرسری با کاف اتاقا رو تمیز د و رفتند

من موندم و یه عالمه اثاث وسط اشپزخونه و دوتا بچه کوچیک...

روز اول یه کم دور خودم چرخیدم و اثاثا رو جمع ...اما از سر و روی خونه میبارید...فرداش شیک و مجلسی و البته بخاطر شانس گهم با دردسر فراوون یه تمیزکار پیدا و اشپزخونه و دسشویی و اشپزخونه را برق انداخت...یه بار هم وسط کارش پدر کاف اومد ازش خواستم بره دسشویی قایم بشه...و کارشو به اسم خودم تموم تا چشم همگان دربیاد من وقتی بخوام عجب خانم زبر و زرنگی میشم.خخخ

مادرم هم تا چهار روز میزنگید میگفت اگه کمک میخوای بیام؟منم میگفتم نه کاری ندارم اگر خودت دلت میخواد بیا...بیچاره منتظر بود بگم اره تو رو خدا بیا کم اوردم ولی دید نه انگار خبری نیس...خودش پاشد اومد و کف اونم برید که من چطوری با دوتا بچه هم اثاث کشی هم خونه عین دسته گل برق میزنه

+از این به بعد ماهی یه بار تمیزکار میگیرم و به اسم خودم تموم میکنم

تازه تصمیم دارم یه اشپز هم یه روز در ماه استخدام کنم تا یه غذای خوشمزه بپزه و بفرستم واسه ننه کاف انقدر قپی نیاد واسه من

۲-خانم صاحبخونه اومد پایین باهام سلام علیک کرد...گفت بچه های تو فرشته های مهربونند ... اومدند تا خونه منو پر برکت کنن...بعد گفت روزی که اولین بار دیدمت خیلی به دلم نشستی کاش یه عروس به باوقاری و متانت تو گیر منم بیاد(ته دلم گفتم منم اگه ماهی یک و پونصد از یکی میگرفتم اینجوری مجیز خودشو بچه هاشو میگفتم.تازشم عروس گیرت بیاد که ما رو هنوز نیومده بیرون کنی اونو بنشونی؟خخخ)

۳-مادر کاف ادا در میاره واسه اومدن خونه ما...گاهی زنگ میزنه اگه کاری داری فلفلیو بیار پیش من و من یکی دوبار بهش گفتم تو بیا اینجا ولی خانوم وقت نداره کلی کار تپی خونه داره...دست خودم نیس فلفلی تن منه هر کاری میکنم اونو بیشتر از همه دوست دارم...دلم میخواد یکی باشه بیاد پیش خودم و فلفلیو نگهداره نه اینکه ببردش ...نسبت به گلگلی همچین حسی ندارم...حس میکنم فلفلی مظلومه ولی گلگل موذیه و از پس خودش برمیاد

۴-فلفلی طفلک خیلی از وجود خواهرش اسیب میبینه...تا وقتی اون نباشه حالش خوبه اما همینکه چشمش به گل گلی میفته حالش بد میشه...جیغ میکشه گریه میکنه به من آویزون میشه...از هر روشی برای جلب توجه استفاده میکنه که نرم سراغ گل گلی...یه روز انقدر به گل گلی محل ندادم و همه حواسمو دادم به فلفلی که گل گلی از بس گریه کرده بود تا فرداش هق هق میزد(دیدید یکی که زیاد گریه میکنه بعدش که گریه اش تموم میشه هی نفسش میگیره؟اونجوری) اما بی فایده است...همه ترس فلفلی اینه من به گلگلی توجهی م...واقعا موندم چه خاکی به سرم بگیرم ... کافیه من گل گل را بغل کنم تا فلفلی بره سراغ کارای خطرناک یا کثیف کاریهایی که میدونه نباید انجام بده یا الکی بگه جیش دارم تا منو چند دقیقه هم که شده از خواهرش دور کنه

۵-به خودم قول دادم دیگه بخاطر این کاراش سرش داد نزنم دعا کنید بتونم...

۶- ب خسته و کوفته به کاف میگم کاش مادرم بیاد پیش ما زندگی کنه...بی چشم و رو میگه نه بهتر که نیاد...با اون موهای بهم ریختش حالمو بهم میزنه( مادرم موهاش فره و همیشه عین انیشتین برق گرفته موهاش پخش هواست!)گفتم کاش مادر تو هم موهاش بهم ریخته بود ظاهرش اشفته بود ولی یه کم معرفت مادر منو داشت...منو اوردی این کله شهر که مثلا مامانت بیاد کمک من ولی دو سه بار تعارفش پوزشو بالا کشیده و اح اح و تف تف راه انداخته...مرض داشتیم بیایم بالاشهر؟میرفتیم همون پایین شهر یه خونه بزرگ اجاره میکردیم که انقدر کرایه ندیم...من که گفتم به کمک ی نیاز نیس الکی اوردیم اینجا...مادرمم اگه موهاش فرفری و نامنظمه خوبه بارها دیدی چطور برای بچه هات از جون مایه میذاره...

فکر کنم به مادرش گفته بود...ننه اش اومد اینجا اما انگار توی یه دسشویی بوگندو گیرافتاده باشه هی میگفت کیت  لباسای فلفلی رو بپوشون من ببرمش خونمون!!!آی لجم گرفت ازش لعنتی...دیگه دیدم هی دخترم میگه ددر راضی شدم بره و بعدش یک دل سیر برای خودم و فلفلی که مجبورم کمتر بهش برسم گریه

۷- یکی از علت تنها موندنای آدما اینه که بلد نیستن زیبایی ها رو ببینند...خود من یه زمانی همه چیزو زشت میدیدم و به طرف رک میگفتم چه زشتی...بعد به زن م نگاه دیدم اون از همه تعریف میکنه و خوبیاشونو میبینه خواستم ازش تقلید کنم ولی گند زدم و تنهاتر شدم...فکر کنم چون بلوف میزدم...یعنی بازم میدیدم طرف زشته ولی تعریف می که خوبه قشنگه و اینا...دیگه تصمیم گرفتم خودم باشم ولی هرچیزیو که زشت دیدم به روی طرف نیارم ولی اگه واقعا قشنگ دیدم بهش بگم و خیلی هم موفق بودم

+ وقتی اثاث کشی کردیم بالاییمون کلی غصه خورد و یه عالم پیامک ناراحتی از خداحافظی داد...یکی دیگشون تعریف میکرد که مهمون داشته و بچه های مهمون سر و صدا می د اینم گفته ت باشید همسایه ها اذیت میشن...دخترش گفته به درک...توی این اپارتمان فقط کیت مهم بود و بس...اون نباید اذیت میشد بقیه مهم نیستند...یه ادم حس هم توی اپارتمان بود که رفت و اینا

خلاصه فکر کنم موفق شدم کمی دوست داشتنی جلوه کنم...

۸-از اینکه منو تا این شماره تحمل کردید ممنونم...دستتون درد نکنه چرت و پرتامو تحمل میکنید




ثبت خاطرات

درخواست حذف اطلاعات

۱-فلفلی بلد شده اسمشو بگه

۲-گلگلی یاد گرفته غلت بزنه

۳-فلفلی گاهی چار دست و پا میشه میگه گل گلی را پشتم سوار کنید بع بع کنم...حالا که گلگلی یاد گرفته غلت بزنه فلفلی فکر میکنه اونم میخواد سوارش کنه و میدوه که پشتش سوار شه تا بع بع کنه...خخخ خدا بخیر بگذرونه

۴-انقدر دلم میخواد این لحظه ها رو ثبت کنم اما نمیشه...مشکوک نیس اون پانیذ توی اینستا همه شیرین زبونیاش ثبت میشه؟

۵- الان نزدیک یه هفته میشه مادرم فلفلیو ندیده...راستش بهم برخورده...اون که میگفت فلفلی به جونش بسته است و یه روز نبیندش دق  میکنه الان اینجوری...بدتر از همه اینکه فلفلی تا اسم مامانمو میارم مشخصا روحش پرمیکشه سمتش...اون روزی که مادرم اومده بود اینجا یه لحظه رفته بود دسشویی فلفلی با بغض از این اتاق به اون اتاق میدوید و مادرمو با گریه صدا میزد...ولیحالا اون بیخیال

+بدم میاد ی بچمو دوست نداشته باشه

۶-به کاف گفتم انقدر سرت توی گوشی نباشه پاشو با رفیقات برو گردش برو مغازه بابات برو خونتون،چیه گوشه خونه چپیدی...گفت رفیقام همه مجردند میرن دختربازی و مشروب میخورن منم برم؟سالمهاشون هم که بخوای بری یه رستوران باید دویست پیاده بشی...خونمون ی نیس...مغازه بابامم مزاحمشونم...هیچی دیگه...منم گفتم باشه گلم پس سرت تو همون گوشی باشه تا چشت درآد.خخخ

حالا امروز برام یه پیام خوند از الوپیک براش فرستاده بود که بیاین کار کنید و اینا...منم گفتم بفرما،اینم یه تفریح درامدزا...هم عصرها یه بادی به کله ات میخوره هم پول درمیاری بجای پول ج ...گفت باشه اسممو بنویس برم...منم نوشتم ... خدا کنه بره و مث همه کاراش دو روز نره و خسته بشه




اما چه کنم دوستش دارم...

درخواست حذف اطلاعات

بدجوری افتادیم توی هچل...یه قفل بزرگ به زندگیمون خورده

نمیدونم چرا

جالبیش اینه که ظاهرمون غلط اندازه و هر کی از راه میرسه یه چیزی از ما می ه و میره...کاف میگه اون همکارشکه سکه هاشو بالا کشیده گفته این کاف وضع مالی خیلی توپه زن و زندگی و بچه داره که همه حسرتشو دارند واسه چی انقدر هول میزنه برای پول بیشتر!!!

توی گروه دوستام هرچی میشه میگن کیت تو که پولداری کمک کن یا ب یا چی

کی خبر داره من از درد به خودم میپیچم ولی دم نمیزنم که مبادا اینم یه غصه بشه روی غصه های دیگه کاف

دلم برای کاف میسوزه...ذره آب شد زیر این همه قرض که اصلا نمیدونیم ج چی شد؟؟؟خم شد زیر این همه فشار

میشه برامون دعا کنید

بیربط نوشت: من نمیدونم این ا توی فضای مجازی که  ساخته دست کفار هست دنبال چی هستن؟دنبال جذب مشتری برای ایین ؟اخه بنده خدا شما اگه حرفتون حق بود توی همون مسجد و ح که ساخته مسلموناست مردمو جذب میکردین نه توی فضای مجازی...چرا میاین که بخورین و لعن و نفرین بشنوین و مردمو بیشتر فراری بدین

خود من انقدر دلم برای مسجدی که با مادربزرگم هر پنج تا مونو به جماعت اونجا میخوندیم تنگ شده... اما دیگه دل و دماغی نمونده حتی توی خونه بخونیم




خونه جدید

درخواست حذف اطلاعات

بالا ه کاف یه خونه نزدیک خونه ننه اش اجاره کرد و امروز اثاث کشی داریم...باورتون میشه اصلا خونه را ندیدم؟حتی بدون من رفت قولنامه نوشت که مبادا نه بیارم...نمیدونم چی توی کله خانوادش میگذره؟فقط میدونم که باید بگم روزای نیمه روشن خداحافظ...اخه اینجا که اجاره خونه نمیدادیم هیچ پیشرفتی نداشتیم چه برسه به اونجا که یه مبلغ زیادی باید کرایه بدیم...انقدر به کاف گفتم هر خونه ای میخوای بخواه فقط یه جایی باشه که رهن کامل باشه و نخوایم هرماه  اجاره بدیم ولی اصلا نمیشنوه من چی میگم فقط غلام حلقه به گوش باباشه

بعد هم گفتم پس حالا که اصلا به حرفم گوش ندادی باید بذاری برم سر کار و گرنه فسخ کن قراردادو تا منم خونه نشین باشم...وای همگی حمله د سمتم و میخواستن منو بزنن انگار!!!بابای عنترش گفت باید پونصد بده خسارت...گفتم خب بهتر از اینه که ماهی یک و پونصد بده اجاره خونه...گفت اصلا چه معنی داره زن بره سر کار؟گفتم همون دلیلی که دختر و خانم تو میاند توی فروشگاهت سر کار...تازه کار من که اندازه کار اونا توی چشم نیس و من اندازه اونا جلوی دید نیستم.و اینگونه روابط من و خانواده کاف به سردی گرایید!!!

خلاصه این یه قلم را من کوتاه نیومذم و گفتم بزمیگردم سر کار...حالا جالبیش اینه زنگ زدم مدیرعاملم گفت اصلا معلوم نیس تا سه ماه دیگه شرکت س ا باشه یا اعلام ورش تگی کنیم...اگر خدای نکرده ورش ت بشن بدجور ضایع میشم...

+میدونم که به دو ماه نکشیده کاف کم میاره و میفهمه یک و پونصد اجاره دادن یعنی چی...چه کنم که باید منتظر بمونم سرش بخوره به سنگ و بازم بفهمه مادر و پدرش دلشون واسه مال ما نسوخته

+میخواستم این رفتنو به فال نیک بگیرم...هی میگفتم خونه مادرم اصلا برکت نداشت و این دوسال هرچی پول دراوردیم ضرر کردیم...برع چندسال قبلش که پله های ترقی رو داشتیم دوتا یکی طی میکردیم و بدون قرض و وام هم خونه داشتیم هم ماشین...الان یه خونه داریم با یه عالمه قرض

اما خب یه سری نشونه ها اومد که این فال نیک را خنثی کرد...مثلا بارون ب و حرفایی که با دوستم رد و بدل شد منو یاد بارون نامزدیم انداخت...مشکلات اون دوره وحالا اثاث کشی

+ ما وقتی اومدیم اینجا یخچال مادرم خالی خالی بود جز آب هیچی دیگه نداشت...قند و چایی و اینا هم خیلی کم اندازه دو سه وعده!اخه تقریبا توی خونه خودش زندگی نمیکرد و همش پیش بابام بود...اما حالا بهم گفت بالا ه خونه من که خالی نبوده...منم گفتم باشه هرچی خوراکی هست نصفشو میذارم...نصف گوشت و مرغ و ماهی و روغن و قند و چایی و حبوبات و سبزیجات و شامپو و صایون و و و ...(ما عادت داریم عمده می یم)

بعد گفت وای حالا که شما میرید کی قبضای خونه رو بده؟بالا ه شما چند روز از ماه جدید هم توی خونه بودید و آب و برق و گاز مصرف کردید!!!گفتم باشه قبضاتو من میدم نه این ماه بقیه ماهها رو هم برام پیامک کن تا بدم...با ح تمس گفت خیلی زحمت میکشی!

دیگه بهم برخورد...گفتم خب پس فقط این ماهو میدم بقیه رو خودت بده.درضمن درسته ما توی خونه تو بودیم و من نذاشتم یه نون از پول تو ب یم ولی رسم ادب این بود که حداقل یه بار توی این دوسال بگی بریم رستوران غذا مهمون من ...و دامادتو دعوت کنی...

دو ساله دستش تو ج نیس نمیدونه چقدر گرونی شده و چقدر جا کمرشکنه...فعلا هم اندازه دوماهش توی خونش گذاشتیم و میریم ولی خب از حرفش رنجیدم...اصلا خوب شد از اینجا رفتیم...خیلی سایه منتش سنگینی میکرد

+ بهش گفتم توی اثاث کشی کمک نکن میخوام خودم بفهمم چی به چیه و چیو کجا میذارم و برمیدارم...فعلا که جمع ش کاری نداشت...اما دعا کنین بتونم از پس چیدن وسایلم هم بربیام و گند نزنم بخوام بازم ازش کمک بگیرم...

+ ام هم اومد خونمون...خودشوزد به مریضی که مبادا یه دستمال جابجا نکنه...ولی وقتی یه چیزی میبینه حالش خوب میشه میگه اگه اینو نمیخای بده من!و بعد دوباره مریض میشه...خخخ

مادرم هی میاد در گوشم پشت سرش غیبت میکنه...که چقدر پرروئه فقط میخوره و میخوابه...

یه چندباری دیدم وقتی منم نیستم داره با پچ پچ میکنه...تابلو داره پشت سر من بد میگه...خخخ...بذار بگه چه اهمیتی داره؟ ولی یه بار به روش میارم رفتارش زشته و فکر نکنه من نفهمیدم




در گل مانده

درخواست حذف اطلاعات

من این مدت با خانواده کاف سعی روابطمو خوب کنم تا بعد از مرخصی زایمان یکی از بچه هامو بسپارم بهشون و برم سر کار

اونا هم دیدند روابط حسنه شده به کاف گفتند همین اطراف خونه اجاره کنید ...منم از خدا خواسته که مشکلی برای گذاشتن بچه ها پیش مادر کاف نداشته باشم قبول ...

مامانش گفت فقط یکی از بچه ها رو میتونه نگهداره و من گفتم اوکی هر کدومو دوست داری تو بردار اون یکیو میدم مامانم (انگار هندونه هستن...هاهاها)

مادر کاف سکوت کرد و نگفت نه

حالا اما ب که یه خونه با قیمت هنگفت اجاره کردیم میگه من نمیتونم و نمیکنم و نمیشه و اینا...

لجم گرفت...به کاف گفتم اگر قرار بود من بشینم تو خونه و بچه داری کنم پس اون طرف شهر خونه اجاره مون برای چی بود؟!!! یعنی انقدر عقده بالاشهرنشینی دارم که بخوایم بیشتر حقوقتو بدیم اجاره خونه؟

خلاصه یکی اون گفت یکی من گفتم و به هیچ جایی نرسیدیم

از یه طرف حق با اونه و بهترین کار اینه من خودم بالاسر بچه هام باشم

از طرف دیگه مادر خودمم آدم قابل اطمینانی نیس که بتونم بچمو بسپارم بهش...مث کش تمبون هی درمیره

از یه طرف این همه هزینه واسه اجاره خونه خیلی زیاده و تنها در صورتی میصرفه که من برم سر کار 

از یه طرف محل کارم اوضاعش خوب نیس و نفسای ا شو میکشه بهتره تا بهم نگفتن نیا خودم سنگین رنگین نرم

از یه طرف تنها هنر من همین شاغل بودنمه...تنها بهانه ام برای اینکه اشپزی و خیاطی و ... بلد نیستم اینه که من شاغلم


خلاصه که عین رر توی گل گیر افتادم

+امروزم تنهام فلفلی روی پامه گلگلی روی شونه ام...رختخوابا پهن،اسباب بازیا پخش...هیچ غذایی نپختم

+ دیروز مادرم مثلا میخواسته کمکم کنه پلو عدس پخته و گذاشته توی ظرف غذای کاف واسه ناهار امروزش...وقتی میخواست بره ازش پرسیدم اصلا روغنش زدی؟چشیدی طعمشو؟گفت ای وای یادم رفت!!!یه پلو عدس ساده چیه؟بدون روغن و نمک داده دست شوهرم!اینم از کمکش




اما چه کنم دوستش دارم...

درخواست حذف اطلاعات

بدجوری افتادیم توی هچل...یه قفل بزرگ به زندگیمون خورده

نمیدونم چرا

جالبیش اینه که ظاهرمون غلط اندازه و هر کی از راه میرسه یه چیزی از ما می ه و میره...کاف میگه اون همکارشکه سکه هاشو بالا کشیده گفته این کاف وضع مالی خیلی توپه زن و زندگی و بچه داره که همه حسرتشو دارند واسه چی انقدر هول میزنه برای پول بیشتر!!!

توی گروه دوستام هرچی میشه میگن کیت تو که پولداری کمک کن یا ب یا چی

کی خبر داره من از درد به خودم میپیچم ولی دم نمیزنم که مبادا اینم یه غصه بشه روی غصه های دیگه کاف

دلم برای کاف میسوزه...ذره آب شد زیر این همه قرض که اصلا نمیدونیم ج چی شد؟؟؟خم شد زیر این همه فشار

میشه برامون دعا کنید




مملکت نگو ... بگو بازار

درخواست حذف اطلاعات

اول دلارای مردم را از چنگشون دراوردند

بعد توی بورس سهمای مردمو 

بعد هم جنسا رو گرون د

دهم مهر باید از یه جایی چهارصد میریختند تا همین امروز میرفتم بانک و خبری نبود...امروز بالا ه دلشون اومد به حسابم فقط دویست ریختن...به بانک میگم چرا؟میگه اینجا نوشته همینقدر

زنگ زدم به شرکت...اپراتور میگه برای امور مالی کلید 1 امور فلان کلید 2 و و و...

من کلید 1 را زدم جواب نداد...کلید2...و و و...گفتم بذار بزنگم مدیریتشون...اون کلید اصصصلا از همون اول اتومات روی گذاشته شده بود...

برای حقوق دوران زایمانم هم رفتم میگه تا سی مهر سیستم قطعه!!!

این همه نظم و ترتیب و حس مسئولیت و پاسخگویی خنده دار نیس؟؟؟

برگشتنی به این فکر که کاش منم راهشو بلد بودم ی می ...شما بلدید بریم از اینا که حقمونو یدند پس بگیریم؟ واقعا باید چه کار کرد؟




ای بس عزیز را که خداوند کرد خار

درخواست حذف اطلاعات

۱-دیروز وا ن یک سال و نیمی فلفلیو زدم...بمیرم براش...هی لنگون لنگون راه میره و پاش که درد میگیره میگه آخ آخ...هرچی بهش میگم بشین تا پات دردنیاد گوش نمیده

عادت داره کنار تلویزیون ب ه...دیروز دستشو گرفته بود به میز تلویزیون و به زور خم و راست میشد و می ید...انگار وظیفه داره با هر آهنگی حتما ب ه

۲- از پوشک گرفتمش...البته بیشتر کمک مادرم بود و خدا را شکر که دیگه خبر میده جیش داره

۳-  مادر زن م فوت کرد...یه حال عجیبی دارم...کاف که نذاشت برم مراسمش ( چون با زن م مشکل داریم)...اما خب من دلم میخواست برم ولی نشد...

این زن من کلا خدا همه چی بهش داده...هنر و زیبایی و محبوبیت و و و...انقدر دلم میخواست جای اون بودم انگار خدا یادش رفته یه نقص و ایرادی توی قیافه یا زندگی یا اخلاقش بذاره...خلاصه چون مدارک مادرش یه شهر دیگه بوده توی شهر ما غسالخونه قبولش نکرده بودند واسه همین بردند روستامون ولی مرده شور روستا هم رفته بوده مسافرت! و اینچنین بوده که دوستای زن م برای آروم شدن زن م دست به کار میشن تا مرحومه را غسل بدند(واییی فکر کن ... انقدر یکیو دوست داری که حاضری مادر مرده اونو بشوری تا زودتر آروم بشه! )اما چون بلد نبودند یه قطعه ای توی بدنش بوده اونو درمیارند و میفته به خونریزی...مادرم میگه به هیچ وجه خونش بند نمیومده نه با نخ و سوزن نه گچ و نه هیچی دیگه...خلاصه بچه بازی شده بود...ا هم غسل خاک دادند و با خون دفنش د.

مادر زن م یه بار منو از مرگ نجات داده واسه همین یه حالی هستم...

۴- از همه فامیل دور شدیم و تمام...کلا انگار هیچ و نمیشناسم...همشون به طرز عجیبی پولدار و خفن شدند...پسرعموی له و سیاه و لاغرم با پولاش زندگی بهم زده اعیونی...ماشین ا ین سیستم...هیکل ورزشکاری...دختربازی و و و...آنفالوش کرده بودم که نبینم ولی چون یک هم فامیلیم درخواست فالو داد مجبور شدم ازش بپرسم کیه؟اونم یکی پولتر و خوشگذرونتر از پسرعموم...فقط من و ماد درم بهر تماشای جهان آمده بودیم...

۵-روزی که کنکور قبول شدم مث بمب بین همه فامیل و روستا صدا داد...مطمئنم اگر روزی بتونم برم خارج از کشور هم دیگه به گرد پام نمیرسند...

دنبال یه انگیزه بودم بجای تلگرام و اینستا و وبگردی بشینم زبان بخونم و یه مقاله بین المللی بدم اما انگیزه ای نبود...

به مادرم گفتم بیا روزی دو ساعت منو مجبور کن زبان بخونم میگه بشین بچه داریتو کن ،دیگه از تو گذشته فکر خارج را از سرت بیرون کن

به کاف گفتم میخوام روزی دو ساعت وقت بذارم برای ازمون مجدد زبان...میگه روزی دو ساعت وقت بذار برای اموزش آشپزی تا انقدر غذاهای تکراری ندی من که همشو سر کار دور میریزم

اون وقت جالبه دوتاییشون یک زن  را که با دوتا بچه داره میره دوقوزآباد با کلی شهریه درس میخونه را تشویق می د ...من پ وسط حرفشون و گفتم بهتر نیس بره بچه داری و آشپزی کنه؟هر دوشون ت شدند...

خلاصه فهمیدم انگیزه زیاد دارم واسه رو کم کنی خیلیا و سربلندی بچه هام ولی تنبل بودنم مانع همه چیزه




روابط گل و بلبلی

درخواست حذف اطلاعات

خب مرسی از احوالپرسیاتون

روزای سختی را دارم سپری میکنم

از یه طرف یه درد اعصاب خورد کن و از طرف دیگه مشغله های زیاد بچه داری

این وسط فقط دلم برای فلفلی میسوزه...با اینکه همه حواسمون به اونه و مراعات حالشو میکنیم اما به شدت عصبی نق نقو و حساس شده...دائم در حال گریه یا جیغ کشیدنه...من قلبا و عمیقا فلفلی را دوست دارم و هنوز حس مادرانه ام نسبت به گل گلی شکل نگرفته ...حتی کاف هم فلفلی را بیشتر از گلگلی میخواد ولی  فلفلی به شدت تحت تاثیر وجود خواهرش قرار گرفته

گاهی از دستش ظله میشم و سرش داد میکشم که بس کنه و همین داد من کافیه که مث ابر بهار اشکاش سرازیر بشه...انگار یه غصه بزرگ توی دلش داره که منتظر همین داد من بوده که گریه هاشو شروع کنه...

خدا مرگم بده من چه بلایی سر عزیز دردونه ام اوردم؟

تازه هنوز گل گلی کوچیکه اگه اونم بزرگتر بشه و همین حسهای فلفلی را داشته باشه چی؟ اون وقت من می مونم و دوتا بچه عقده ای حسود




وقتی دیوار کوتاهتر از من پیدا نمیشه

درخواست حذف اطلاعات

پنجشمبه مشکلات مالی و ای از مسائل باعث شد بزنیم به تیپ و تاپ هم...باز هم وقتی ازنظر منطقی کم میاره زور بازوشو نشونم میده و اونقدررر محکم زد که هنوز استخونام درد میکنه

بعد هم قران رو کرد

بعد هم تا  یه ساعت دری وری هایی که فقط خودش و اون خونواده قرمساقش لیاقتشو دارند به هم بافت

بعد هم دید به بچه هاش کم محلی میکنم خفه خون گرفت و افتاد به گه خوردن و غلط تا همین الان

 ( بچه هام برای من از خودمم مهم ترند ولی نمیخوام کاف بفهمه نقطه ضعفم اونا هستند...واسه همین دیروز هم تظاهر به کم محلی می ولی تا میرفت بیرون میشدم همون مامان مهربون)

بهرحال دیروز با همه سختیاش گذشت و هیولای زندگی من موقتا آروم گرفت....




...+بعد نوشت

درخواست حذف اطلاعات

دیروز یه مشتری برای گل گلی پیدا شده بود...خخخ

یه زن و شوهر  پزشک که داشتند میرفتن امریکا ولی بچه دار نمیشدند....تازه مبلغ دویست میلیون هم حاضر بودند بدند 

عقل حکم میکرد بفروشیمش ولی خودخواهی من که اسمشو گذاشتیم احساس مادرانه مانع از انجام این کار شد

نوسانات شدید ارزی باعث شد یه لحظه جدی به پیشنهادشون فکر کنم ولی همون لحظه همه وجودم اشک شد و فهمیدم نمیتونم

+ پ ن: کاف یه وام زیاد گرفت و دلار مجازی یدیم...یعنی توی بورس فار ...به خیال خودمون جاش امنه و چون از دبی هست خللی به بازار ایران وارد نکردیم...وقتی مبلغ دلار  رسید به ۱۶۵۰۰ درخواست فروش زدیم ولی یه بار زنگ زدند نمیشه منصرف بشید؟ یه بار زنگ زدند ۱۶۱۰۰ شده و این قیمت میتونیم برگردونیم و ا ین بار هم گفتند ۱۳۰۰۰ تومن ...باز هم ما موندیم و حوضمون...

----

میدونید کاف و زندگی با کاف اصلا دلچسب نیس ولی داشتن دوتا دختر سالم پر جنب و جوش خیلی خیلی دلچسبه...اینکه فلفلی داره تمرین پ میکنه و با یک دو سه گفتن من دستای کوچیکشو عقب و جلو میکنه و خودشو آماده میکنه برای پ و با تموم وجود اندازه نیم میلیمتر از زمین بلند میشه و بعدش کلی ذوق میکنه...اینکه گل گلی من خوش خنده است و با یه عزیزم گفتن ما تمام صورتش میشه یه لبخند خوشکل بزرگ...اینکه وقتی گل گلی گریه میکنه فلفلی بدو بدو با گوشی من یه میذاره که مثلا نشونش بده (فکر کرده اونم مث خودش عاشق دیدنه)...اینکه فلفلی یاد گرفته دستشو بذار روی لب گل گلی و بگه آقققوووون ( و نصف گوشتای من آب بشه که الان بلایی سر گل گلی نیاره)...خلاصه انقدر دنیای قشنگی دارم من با دیدن این دو تا گل خوشکل و رفتارهاشون ...اما متاسفانه دغدغه های مالی نمیذاره لذت این خوشی زیاد زیر زبونم بمونه...انقدر پول نداریم که یه خونه بزرگ برای فلفلی و گلگلی فراهم کنیم

شمال که رفته بودیم یا خونه مادربزرگشون فلفلی با ذوق و شوق از این اتاق میدوه این طرف میدوه اون طرف ولی خونه خودمون دو قدم که برمیداره میخوره به دیوار 

دلم میخواد به گل گلی لباسای خوشکل نو بپوشونم ولی لباسای کهنه وایت ی شده فلفلی را تنش میکنم

دلم میخواد یه اتاق پر از اسباب بازی براشون فراهم میکردیم اما نه پولش هست نه جاش

دلم میخواد اونقدر پول توی جیبم باشه که تا یه اخ گفتند ببرمشون بهترین دنیا ولی مجبورم از اینترنت بپرسم یا مزاحم دوست پزشکم بشم که عاشقشم

و اینا و ترس از اینده این دو تا فرشته نمیذاره لذت شیرینی لحظات قشنگی که برام ساختند را بچشم




ترکش های مسافرت شمال

درخواست حذف اطلاعات

کوچیکه در تماس با مادرم گفته بود که خیلی بهش خوش گذشته ولی اینکه خوش گذشته به علت دوست کیت بوده وگرنه من که دیگه با کیت و شوهرش جایی نمیرم!!!گفته باید از خج دوست کیت دربیام اخه خیلی زحمتشون دادیم و خیلی دلم میخواد دوباره باهاشون برم مسافرت!!!

فکر کنید چقدر به من فشار میاد...مهمون من بودند و من دعوتشون اون وقت از دوستم تشکر کرده که اومده شمال( دفعه اولش بود میومد شمال)

میدونید اگر دوستم این حرفو میزد خیلی ناراحت نمیشدم ولی اینکه ام اینا رو بگه خیلی ناراحتم کرد... اولا ادب حکم میکرد حداقل اگه تشکر نمیکنه اینجوری بی مهابا بی منت نکنه...حالا اینکه منو درک کنه و بگه بیچاره با چه شوهری داره سر میکنه باید بیشتر هواشو داشته باشم پیشکش

---

خلاصه داشتم غصه میخوردم که دوستم زنگ زد...تشکر کرد از دعوتم و گفت خیلی خوش موقع رفتیم شمال همه چی عالی بود و بهش حس خوش گذشته ...گفت از شوهرت معذرتخواهی کن که ما بدون شما میرفتیم گردش...من گفتم نه بابا بالا ه ما دوتا بچه کوچیک داشتیم سختمون بود پابه پای شما بیایم...ا ش طاقت نیوردم و گفتم نگار یه سوال بپرسم راستشو میگی؟اگه دوباره فراهم بشه بازم تو و شوهرت حاضرید با من و کاف برید جایی؟گفت حتمنننن...خلاصه براش تعریف نظر ام رو...

اونم کلی دلداری داد که نه شوهر تو که کاری به ما نداشت بیچاره.دستش هم درد نکنه و اینااااا

----

اما و اما یه حرفی زد که کلی به خودم افتخار ...گفت شوهرش گفته کیت چه مادر خوبیه...چقدر با صبر و حوصله بچه داری میکرده...با اینکه شب تا صبح نمیخو د تمام طول روز پر انرژی و با مهربونی تموم به بچه هاش میرسیده...چقدر شعر بلد بود برای بچه هاش بخونه...چقدر صداش قشنگ بود...و گفت خودم هم عاشق لالایی خوندنات شده بودم دلم میخواست من بجای فلفلی بیام سرمو بذارم روی پات بخوابم

هاهاها

بله دیگه ما همچین مادر نمونه و فداکاری هستیم




سفرنامه

درخواست حذف اطلاعات

ویلایی که اجاره کردیم دوتزده نفر جا داشت و ما  با بچه ها پنج نفر بودیم

خانواده کاف که از بدسفری کاف خوب خبر دارند و مث من احمق ا ایمر ندارن هزارررتا بهانه اوردند که نیاند

دوستای کاف هم یا مرخصی نداشتند یا پول

موند یکی از دوستای من که همش میگفت دوست دارم رفت و امد فامیلی داشته باشیم و کوچیکه که مفت خوریه

و هر دوتا استقبال د 

۱- کوچیکه گفت چون ماشینشون توان نداره میتونن با ماشین ما بیاند؟کاف گفت نه میخوایم راحت باشیم...و کوچیکه و شوهرشخودشونو با اتوبوس رسونده بودند

۲-وقتی رسیدیم چون ویلا رو ما اجاره کرده بودیم کاف احساس صاحب خونه بودن بهش دست داده بود و هی ارد ناشتا میداد و حس بقیه رو کلافه کرده بود و منم خج میکشیدم

۳-دوستم حس خوش گذرون بود و اصلا یه جا بند نمیشد...چندجای دیدنی توی اینترنت پیدا کرد و گفت اینجاها رو بریم...کاف که دید رئیس بودنش خدشه دار شده مخالفت کرد ولی دوستم که از اخلاق سگی کاف خبرنداشت گیر داده بود بریم ناهار امروزو فلان جا بخوریم...کاف هم به ظاهر قبول کرد و گفت باشه من جلو میرم شما پشت سرم بیایید و رفت اولین پارک ساده نگه داشت و گفت کجا بهتر از اینجا؟! اونا هم مجبور شدند با ما همراهی کنند ... خلاصه با شرمندگی از دوستم معذرت خواستم و گفتم هرجا دوست دارند برند و به من و کاف اصرار نکنند...بخاطر همین اونا و شوهرشو سوار د و بعد ناهار رفتند همون جایی که برنامه داشتند ...کاف حس بهش فشار اومد که چرا

۴-شوهر دوستم ادم سر به زیر و محجوبی بود و خیلی هم دوست داشتنی و مث دوستم پایه خوش گذروندن...و این کاف رو عصبی میکرد! میگفت چرا این دوستت که کوتوله است با این دهن گشادش هر چی میگه شوهرش میگه چشم...بعد میگفت البته شوهرش تعریفی هم نیستا شغلش هم خیلی درامدش کمه..

+انقدر حالم از این اخلاق گندش بهم میخوره...خانوادگی اصرار دارند بگن فقط ما خوبیم و خاص و متفاوتیم بقیه بد و زشت و مس ه اند

۵-روز ا اونا با ام تصمیم داشتند برند جواهر ده...و دوستم روز قبلش باز اصرار کرد که شما هم بیایین پشیمون نمیشید و این  حرفا...کاف اعصابش خورد شد و منو برد توی اتاق که من یه چیزی به این دوست پرروت میگما...و کلی حرفای زشت در موردش زد...منم اعصابم خورد شد گفتم مگه همه مث تو هستند از این سوراخ دربیایی بری توی سوراخ دیگه اسمشو بذاری مسافرت؟یه بار به زور اومدی دریا از خستگیش سه روزه گوشه تخت و مث مرده ها خو دی...بعد شوهر اونو مس ه میکنی چرا خوش سفر و خوش گذرونه؟میگی دختره چرا انقدر زشت و کوتوله و دهن گشاده اخه به تو چه؟مهم شوهرشه که بقول تو هم دوستش داره هم مطیعشه...تو و من چی؟

خلاصه که زورش اومد از حرف حق و یه سری حرف کلفت و توهین امیز بار من کرد که تا حالا بابات اورده تو رو مسافرت؟اصلا قبل من میدونستی ویلا یعنی چی؟نشستی راحت رو صندلی ماشین و من خسته و کوفته این همه راه اومدم مث شوهرخ که خ و با اتوبوس ی نیوردم که حالا هر جای بخوای بری بگم چشم! و گفت تا یه ساعت دیگه باید وسایلو جمع کنیم بریم!و من با روی خج زده واسه اینکه بیشتر از این آبروریزی نشه وسایلمونو جمع و خداحافظی کردیم و برگشتیم خونه و اونا موندند که فردا برند جواهر ده...

و من بازم توبه با این ن جایی برم تااا وقتی که دوباره یادم بره و مث احمقا ذوق کی م ولی خدا کنه تنها بریم که اینجوری جلوی همه سنگ روی یخ نشیم




یک مادر خسته بدبخت+بعد نوشتها

درخواست حذف اطلاعات

میدونید چقدر منتظر این روزا بودم؟ 

اگر گفتید کدوم روزا؟

روزایی که گل گلی دو ماهه میشه

اگر گفتید چرا؟

چون به خیال اینکه وا ن میزنه و مث دو ماهگی فلفلی که بعد وا ن گرفت خو د تا دو روز بعدش و فقط یرای قطره استامینوفن وشیردهی به زور بیدارش می الآنم دو سه روز از گریه ها و جیغ گل گلی راحتم

اما زهی خیال باطل... الان در حالی که منگ خوابم و قطره استامینوفن و یه قطره خواب اور دادم به گل گلی و دارم باد گلوشو میگیرم زیر لب به بخت بدم میدم

+ دلم میخواد بمیررررم

+خدا گفت بذار بهش بچه ندم داغونش کنم دید داغون نمیشم و گفتم حتما یه حکمتی توشه و سعی به بقیه آرزوهام برسم...رفته رفته دیدم اون آرزوها لذتش بیشتر از بچه داریه  خدا گفت اینجوری نمیشه بذار یه بچه بهش بدم تا از آرزوهاش دست بکشه...خب فلفلی اومد و بعد از چندماه زندگی با همه سختیهاش برام لذتبخش شد و از مادربودن لذت بردم و گفتم خب بسه بذار دوباره برم دنبال بقیه آرژوهام...این بار خدا یه بچه عنق بدقلق بد بد بد داد و گفت لذت مادر بودن که هیچ، لذت رویا داشتن که هیچ، لذت خواب وغذا رو هم ازش بگیرم... واقعا به این نتیجه رسیدم که رویاهام نقش برآب شذند...من فرصت نمیکنم لب تاب باز کنم چه برسه به بقیه مراحلش...

+ نمیدونم چرا نظراتتونو تایید میزنم تاییذ نمیشه...حالا بهونه دستتون نیاد نظر ندیدها...من به پیامای شما دلخوشم

بعد نوشتها

ساعت ۳: لعنت به ی که بخونه و عین بز رد بشه

ساعت ۳:۳۰-حذف

غساعت ۳:۴۵-مادرم میگه سرش درد گرفته از ونگ ونگ این بچه...میگه شاید بخاطر اسمشه که انقدر نحسه.اسمشو عوض کنید...راه حل خوبی نیس ولی وقتی دارو و و حتی شربت خواب آور جواب نمیده این ا ین راهه

ساعت ۵: خو ددد

ساعت ۵:۱۵: گذاشتمش زمین بیدار شد...با کلافگی گفتم خدا منو مرگ بده راحت شم...کاف بیدار شد گفت چرا؟ خنده تلخی زدم و محل نذاشتم...گفت من بیدارم تو بخواب و صدای و پفش رفت هوا...و من موندم و این فرشته عذاب و دست درد و سر درد و درد و درد و درد




لیاقت داشته باشم

درخواست حذف اطلاعات

سلام خوبید

من که همچنان بی خوابم اما تصمیم گرفتم مهربونتر باشم و بیشتر احساس مسئولیت کنم در حق این دو تا بچه کوچولو

بمیرم برای دختر کوچولوم که دل درد داره و تازه منم با و فضیحت باهاش حرف میزنم

خلاصه توبه و از دیروز مامان خوبی براش شدم...هر چی جیغ میکشه و بغل میخواد من مهربونتر میشم و بجای ت دادن عصبی نوازشش میکنم...نتیجه ای که نداشته ولی من برای نتیجه دادن اینجوری نشدم بلکه فهمیدم وظیفه منه و باید درست انجامش بدم

دیروز هم با کاف دعوام شد...میگه مگه قدیمیا که هفت هشت تا بچه داشتند و کلی کارای دیگه هم می د چه کار می د؟ تو هم برو همون کارو .میگه برو فلان مستند راجبه عشایر یاسوج را کن ببین زنه چطور یه بچه را بسته پشتش و دو تا بچه کوچیک همراهشه و میره لب چشمه آب میاره و نون میپزه و غذا درست میکنه و میده به شوهرش که گوشه چادر لم داده میخوره بعدهم میره ا رو میبره چرا و با تبر تنه درخت را میبره و میکشه به کول میاره خونه و ..... شوهره همچنان گوشه چادر داره تسبیح میچرخونه

خب من چی بهش بگم؟؟؟

+یه سری اتفاقای بد غیر از زندگی خانوادگی هم برام افتاده که دلم میخواد تعریف کنم اما مجال نوشتن نیست...اج ا شما برای من تنهای بی بدشانس دست به دعا باشید ببینم چی پیش میاد





زین پس به گلدختر دومم میگم گل گلی

درخواست حذف اطلاعات

1- فلفلی کپی برابر اصل منه و گل گلی روز به روز داره بیشتر شبیه اش میشه...اکثریت ایی که از زندگی من خبر ندارند میگن گل گلی خوشکلتره...خب این یعنی روباه خوشکلتر از منه و اینکه بعضی از شماها میگید من خوشکلترم و اصلا روباه زشته بخاطر اینه که شخصیت روباهو با قیافش قاطی میکردید...البته که من فقط قیافه خودم مهم بود و اصصصصلا دلم نمیخواد بچه هامو بخاطر قیافه هاشون دوست داشته باشم یا اونا هم بخاطر تربیت اشتباه من قیافه براشون مهم باشه...پیش من هر کدومشون درسخون تر، حرف گوش کن تر و سر به راه تر باشه عزیزتر خواهد بود...تنها توجیهی که برای تبعیض خواهم داشت این موارده نه خوشکلی...

2- ب گل گلی بازم مث هر شب بدقلق و جیغ جیغو بود...منم انقدر سرش غر میزدم و (گاهی زیر لب ش هم میدادم...کوفت و زهر مار هم از دهنم در میرفت)با چادر براش آغوشی درست و راه میبرمش راحتتر شدم...خلاصه غرغرکنان و دادنی نمیدونم کی نشسته بودم و گل گلی عزیزم روی ام خوابش برده بود...تا اینکه ساعت چهار  فلفلی طبق عادت نعره ن بیدار شد و من پاشدم بهش  شیر بدم...تا شیرشو آماده کنم قربون صدقه اش میرفتم و میگفتم قربون صدات برم الهی و اینا...بعد یهویی خواب از کله ام پرید که من عجب مادر گهی هستماااا...اگر گلگلی میفهمید کجا این تبعیض بزرگ را طاقت میورد؟خلاصه خودمو  اصلاح و وقتی گریه افتاد بجای اوووف گفتن با مهربونی قربون صدقه اش رفتم تا همین الان که تازه خوابش برده

3-یادتونه همش میگفتم روباه باید تقاص پس بده و این حرفا؟ 

البته که تقاص پس نداد ولی یه جور دیگه بدبختی داره...شوهرش بی پوله و اوضاع کاریش رو به راه نیست....

 من هرگز تصور نمی روباه با اون همه افاده بیاد نزدیک خونه ما بشینه...اما به زور تونستند یه خونه هفتاد متری چندتا محله پایینتر از اینجا خونه ب ند، اونم صدتومنشو پدرکاف داده...من هنوز باورم نمیشد بیاد اینجا و میگفتم اینجا رو میده اجاره و نزدیک خونه باباش خونه اجاره میکنه...البته حدسم درست بود تا وقتی که اوضاع مملکت در عرض سه ماه قاراش میش شد و باباش هم کم اورد و حالا داره آماده میشه بیاد نیمه پایین شهر نشین بشه...

من باید خوشحال بشم اما نیستم...حتی دلم براش میسوزه و میگم بیچاره چه داستانایی در مورد خاستگاراش میساخت اما حالا توی این وضعیته...دلم برای مادرشوهرم هم میسوزه ...و پدرشوهرم که ترس ش ت اولی دخترش هنوز توی چشماش خونده میشه...

4- مادرم دهه محرم کامل رفته روستا.... ب فلفلی هی میگفت ددر....روزای قبل هم مامانم اگرخونه بود با کالسگه میبردش تا مغازه ی براش شیر می ید هم باباش میبردش ده دقیقه پارک...اما دیروز مادرم نبود ... کاف هم قهر بود...بهش گفتم پاشو بچه رو ببر تا پارک اینجوری بی ت میکنه...محل نذاشت...گفتم خودم ببرمش؟ گفت  ببرش...و من گل گلی را گذاشتم پیش باباش  با یه نصف شیشه شیر و رفتیم با فلفلی مغازه...یه ربعنشد که برگشتیم...گل گلی وسط اتاق از گریه قرمز شده بود و کاف عقده ای سرش تو آخور گوشیش بود...انقدر ش دادم اما چه فایده؟معلوم نیس توی کودکی چه بلایی سرش اوردند که اینطوری عقده ای شده که به بچه خودش رحم نمیکنه...یادم باشه اگر خواستم قهر کنم این دو تا بچه را پیش این روانی نذارم که معلوم نیس  چه بلایی سرشون بیاره




یک مادر خسته بدبخت

درخواست حذف اطلاعات

میدونید چقدر منتظر این روزا بودم؟ 

اگر گفتید کدوم روزا؟

روزایی که گل گلی دو ماهه میشه

اگر گفتید چرا؟

چون به خیال اینکه وا ن میزنه و مث دو ماهگی فلفلی که بعد وا ن گرفت خو د تا دو روز بعدش و فقط یرای قطره استامینوفن وشیردهی به زور بیدارش می الآنم دو سه روز از گریه ها و جیغ گل گلی راحتم

اما زهی خیال باطل... الان در حالی که منگ خوابم و قطره استامینوفن و یه قطره خواب اور دادم به گل گلی و دارم باد گلوشو میگیرم زیر لب به بخت بدم میدم

+ دلم میخواد بمیررررم

+خدا گفت بذار بهش بچه ندم داغونش کنم دید داغون نمیشم و گفتم حتما یه حکمتی توشه و سعی به بقیه آرزوهام برسم...رفته رفته دیدم اون آرزوها لذتش بیشتر از بچه داریه  خدا گفت اینجوری نمیشه بذار یه بچه بهش بدم تا از آرزوهاش دست بکشه...خب فلفلی اومد و بعد از چندماه زندگی با همه سختیهاش برام لذتبخش شد و از مادربودن لذت بردم و گفتم خب بسه بذار دوباره برم دنبال بقیه آرژوهام...این بار خدا یه بچه عنق بدقلق بد بد بد داد و گفت لذت مادر بودن که هیچ، لذت رویا داشتن که هیچ، لذت خواب وغذا رو هم ازش بگیرم... واقعا به این نتیجه رسیدم که رویاهام نقش برآب شذند...من فرصت نمیکنم لب تاب باز کنم چه برسه به بقیه مراحلش...

+ نمیدونم چرا نظراتتونو تایید میزنم تاییذ نمیشه...حالا بهونه دستتون نیاد نظر ندیدها...من به پیامای شما دلخوشم





زین پس به گلدختر دومم میگم گل گلی

درخواست حذف اطلاعات

1- فلفلی کپی برابر اصل منه و گل گلی روز به روز داره بیشتر شبیه اش میشه...اکثریت ایی که از زندگی من خبر ندارند میگن گل گلی خوشکلتره...خب این یعنی روباه خوشکلتر از منه و اینکه بعضی از شماها میگید من خوشکلترم و اصلا روباه زشته بخاطر اینه که شخصیت روباهو با قیافش قاطی میکردید...البته که من فقط قیافه خودم مهم بود و اصصصصلا دلم نمیخواد بچه هامو بخاطر قیافه هاشون دوست داشته باشم یا اونا هم بخاطر تربیت اشتباه من قیافه براشون مهم باشه...پیش من هر کدومشون درسخون تر، حرف گوش کن تر و سر به راه تر باشه عزیزتر خواهد بود...تنها توجیهی که برای تبعیض خواهم داشت این موارده نه خوشکلی...

2- ب گل گلی بازم مث هر شب بدقلق و جیغ جیغو بود...منم انقدر سرش غر میزدم و (گاهی زیر لب ش هم میدادم...کوفت و زهر مار هم از دهنم در میرفت)با چادر براش آغوشی درست و راه میبرمش راحتتر شدم...خلاصه غرغرکنان و دادنی نمیدونم کی نشسته بودم و گل گلی عزیزم روی ام خوابش برده بود...تا اینکه ساعت چهار  فلفلی طبق عادت نعره ن بیدار شد و من پاشدم بهش  شیر بدم...تا شیرشو آماده کنم قربون صدقه اش میرفتم و میگفتم قربون صدات برم الهی و اینا...بعد یهویی خواب از کله ام پرید که من عجب مادر گهی هستماااا...اگر گلگلی میفهمید کجا این تبعیض بزرگ را طاقت میورد؟خلاصه خودمو  اصلاح و وقتی گریه افتاد بجای اوووف گفتن با مهربونی قربون صدقه اش رفتم تا همین الان که تازه خوابش برده

3-یادتونه همش میگفتم روباه باید تقاص پس بده و این حرفا؟ 

البته که تقاص پس نداد ولی یه جور دیگه بدبختی داره...شوهرش بی پوله و اوضاع کاریش رو به راه نیست....

 من هرگز تصور نمی روباه با اون همه افاده بیاد نزدیک خونه ما بشینه...اما به زور تونستند یه خونه هفتاد متری چندتا محله پایینتر از اینجا خونه ب ند، اونم صدتومنشو پدرکاف داده...من هنوز باورم نمیشد بیاد اینجا و میگفتم اینجا رو میده اجاره و نزدیک خونه باباش خونه اجاره میکنه...البته حدسم درست بود تا وقتی که اوضاع مملکت در عرض سه ماه قاراش میش شد و باباش هم کم اورد و حالا داره آماده میشه بیاد نیمه پایین شهر نشین بشه...

من باید خوشحال بشم اما نیستم...حتی دلم براش میسوزه و میگم بیچاره چه داستانایی در مورد خاستگاراش میساخت اما حالا توی این وضعیته...دلم برای مادرشوهرم هم میسوزه ...و پدرشوهرم که ترس ش ت اولی دخترش هنوز توی چشماش خونده میشه...





زن دوم

درخواست حذف اطلاعات

اینا اراجیف یک آدم بی خوابه که از بی خوای و راه بردن یه بچه وق وقو رفته تو گوگل سرچ کرده زن دوم

هر چی سرچ دیدم فقط زنها مشاوره خواستند...زن اول ها مشاوره برای اینکه چه کار کنن جایگاهشون از بین نره زن دومیها مشاوره برای اینکه چع کار کنن جاشون بیشتر باز بشه...عققق

اون وقت مردها زنها رو تخم خودشونم حساب نمیکنن اصلا حتی یه سوال هم ن د چه کار کنن زنهاشون با هم دعواشون نشه

خلاصه که خاک بر سرمون