رسانه
رسانه

قول دادم خوب باشم



شخصیت حال بهم زن من

درخواست حذف اطلاعات

۱-این چه شخصیت حال بهم زنیه من دارم؟با همه مشکل دارم...با مادرم مشکل ذارم با دوستام مشکل دارم تو همه گروهها بحث میکنم و لفت میدم...ربطی هم به بچه ها و مشکلات الانم نداره ها...همیشه همینقدر عین تفلون نچسب و دوست نداشتنی بودم

۲-آره خلاصه توی گروه دوستای دبیرستانم حس خیلی نمیفهممشون...مثلا هی میگفتن وای چطور دلت میاد برگردی سرکار با بچه...یا مثلا هی زرت و زرت بچه دار میشن و منم جریت ندارم چیزی بگم چون خودم دوتاشو دارم...اح ولش کن نمیخوام یادم بیاد...خلاصه منم لفت دادم از گروهشون در صورتیکه تنها آدمای اطرافم بودند!یکیشون منو ادد کرد...رفتم چتای قبلشونو خوندم و دیدم نوشتن چرا اینجوری کرد؟مطمئنا توی زندگیش هم آدم موفقی نیست...منم کبر و غرور باعث شد بنویسم اتفاقا حس میکنم توی زندگیم از همتون موفقترم،بعد دوتا آدم د یت گروه که همش از دست شوهر و زندگیشون مینالیدند گفتن اتفاقا ماهم همین حسو درمورد خودمون داریم!یکی دیگه دراومد گفت ببخشین شما در چه زمینه ای موفقتر از کیت بودید؟فقط اونه که هم شاغله هم تحصیل کرده هم شوهر پولدار و خیلی آقایی داره...اونا بهشون برخورد و هنر نداشتن منو به رخ کشیدند و گفتند یه دامنی که فلانی میدوزه بهتر و قشنگتر از همه چیزه...خلاصه دیدم بلوا شد و اون ی هم که طرفداری منو کرده بود حرفشو پس خورد و آ ش من متهم شدم به این که خیلی کارم زشته خودمو کار درست میدونم...من که کلا از وقتی ادد شدم سکوت ولی دلم میخواست بپرسم چطور من میگم موفقم زشته ولی دوتا آدم دوریالی میگن موفقند خوبه...بگذریم اینا هم از زندگیم خط خوردند هر چند خیلی باهاشون همخوانی نداشتم اما ناراحت شدم

۳-به اون دوستمم که رفتیم خونشون گفتم از پذیراییش باعث شد جلوی کاف کم بیارم و اونم تقصیر رو انداخت گردن خساست شوهرش...میخواستم بگم خب دعوت نمیکردی اصلا،این همه اصرار و زنگ و تلفنت واسه چی بود؟بعد گفتم ولش کن ما که شانس نداریم به هر کی بگیم بالای چشت ابروئه باهامون کات میکنه

۴-مادرم چهارشنبه اس داد به کاف که لطفا فردا ناهار بیاین اونجا...کاف ساده دل منم ساده تر خوشحال و خندون شدیم و قبول کردیم و کاف گفت شما فقط برنج بذار و زغال و منقل اماده کن ما جوجه میاریم...شب به این فکر که چرا ما بریم؟خودشقهر کرده خودش بیاد...با گوشی کاف اس دادم که لطفا شما بیاین بچه ها مریضند ما خونه باشیم بهتره...گفت میاد ولی تا عصر خبری نشد...

۵-عصر ام زنگ زد و گفت ما میایم اونجا واسه شام (به اونم گفته بودم بخاطر بچه هام جایی نمیتونم برم) خلاصه مادرمم اوردند و فعلا روابط حسنه شده...البته همچنان نظرم اینه بچه ها با اون شرایط قبلی بمونند یعنی مهد و خونه مادر کاف

----------

۶-اما ماجراهای من و فلفلی

+اهنگ دنیا گونل توی گوشی کاف هست و همش فلفلی بهش میگه (ایهنا ایهنا)رو برام بذار...توی مهد یه دختر کوچولویی هست اسمش دنیاست...فلفلی هی با همون آهنگ براش میخونه ایهنا ایهنا ، ایهنا ایهنا...

+از مهد بیرون نمیاد مگر به بهانه گل گلی...یعنی تا بهش میگم بیا بریم پیش گلگلی میدوه...بعد هم تا میریم خونه مادربزرگش که گلگلی را بیاریم قشنگ میدوه سمتش بوسش میکنه دستاشو میندازه گردنش،گل گل هم از اون خنده و ذوقای معروفش براش میکنه

+باباش بیرون داشت سیگار میکشید با لحن من و صدای نازنینش بهش گفت طلا طلا و وقتی باباش روشو برگردوند یه بوس واسش فرستاد 

با همین دوتا حرکت باباشو کرد و تا شب از باباش سواری گرفت





و من بالا ه باختم...

درخواست حذف اطلاعات

بعد از کلی کلنجار که من باید برم سر کار و بچم هم میفرستم مهد و منت مادرمو هم نمیکشم ی نتونست جلوی من بایسته مگر فلفلی...

ایشون توی مهد به هیچ وجه تاب نمیورد و سریع میخواست برگرده پیش من...امروز دیگه مربی بی عرضه خنگش گفت نمیتونه بچه را به این زودی جذب کنه...

منم سرش ته و دل خسته زنگیدم جناب مدیرعامل و گفتم اگر میشع تا ا سال نیام و ایشون با کمال بزرگواری قبول کرد...البته به نفعش هم هست چون دو ماه حقوق نمیده دیگه...

قسمت خنده دارش اینه که فلفلی به زور روزی یه ربع پیش مربی تتب میورد و خودم تنها یک ساعت و نیم توی مهد بودم بلکه به فضا عادت کنه الان مدیر مهد گفته باید شهریه یک ماه کاملو بدی...اینم یه پول یامفت دیگه که هدر رفت

/-----

اما چندتا شیرین کاری فلفلی و گلگلی

+به فلفلی میگم چشاتو ببند بخواب...چ و که بست نفس کشیدن هم یادش رفت و فکر کرد با چشم بسته نمیشه نفس کشید!خلاصه داشت خفه میشدها

+گلگلی را بگو چه بزرگ و شیرین شده...فلفلی گاهی تلفن دست میگیره و با یکی خیالی حرف میزنه...گلگلی عین این ادم فضولا که هی میپرسن کیه چی کار داره،به سرعت باد خودشو خیز میرسونه به فلفلی و جیغ و داد میزنه که گوشیو بده من ببینم کیه

+فلفلی توی اتاق خواب بود و من با گلگلی توی حال بودم ...وقتی صدای فلفلی اومذ گلگل دوباره با اون حرکتای خنده دارش خودشو به سرعت رسوند به خواهرش و شروع کرد غش غش بخنذه انگار که چند سال خواهرشو ندیده




روزانه نویسی

درخواست حذف اطلاعات

۱-از وقتی اومدیم اینجا بابای خسیس کاف دست از خساست برداشته...برامون میوه می ه و هرچی اصرار میکنم پولشو نمیگیره...میگه به کاف هم نگو پولشو نگرفتم...منم خوشحال و خندون به کاف میگم خودم یدم و پولشو جمع میکنم واسه قسط وامم

دیروزم فلفلی دست توی جیبش کرد که گوشیشو دربیاره یه تراول پنجاهی هم از جیبش دراومد...هرکاری پس نگرفت...بهش گفتم واقعا نمیدونم چه ع العملی باید داشته باشم؟ امروزم زنگ زد گفت بازار ماهیم ماهی ب م براتون؟گفتم نه...

مستدام باشه این رفتارش ان شا الله

۲-دلم میخواد یاد بگیرم واسه فلفلی و گلگلی چندتا لباس ساده یاد بگیرم بدوزم...به مامان کاف گفتم خیلی استقبال کرد...قرار شده بره پارچه ب ه الگو هم برام بده تا یه مدل خیلی ساده را یاد بگیرم...کلا گیرداده بجای سر کار رفتن برو خیاطی و ارایشگری یاد بگیر و مزون یا سالن بزن!!!خخخ...در این حد حرفه ای...بهش میگم دختر خودت که ماهره چرا سالن نمیزنه؟میگه اون دیگه خسته است!


+ صاحبخونه اومد پایین سر بزنه...گفت با وجود دوتا بچه کوچیک خونه ات خیلی تمیزه!منم این تعریفشو به همه گفتم...اون وقت ننه کاف گقت ببین ایا خونه زندگی خودش چی بوده که به خونه تو میگه تمیز...

ولی در کل روابط حسنه است فعلا

۳-فلفلی به شدت یبوست داره...دو روز پیش دور خونه جیغ میکشید و پی پی نمیکرد...اگه ح ون بهم میخوره بقیه این پاراگرافو نخونید...کلافه شده بودم و با دردش درد میکشیدم...شب دیگه انگشت کوچیکمو با روغن زیتون حس چرب و داخل ش و عینهو قلوه سنگ ازش مدفوع بیرون میوردم و دخترم ضجه میزد که ولش کنم...از شدت دردش و چیزایی که میدیدم تن و بدن خودمم میلرزید اما عقلم بیش از این قد نمیداد...تا هرچی که تونستم مدفوع بیرون اوردم و اومدیم بیرون ...کلی بغلش و نوازشش ...توی بغلم بیحال و خسته خوابش برد...بمیرم الهی برات مادر...فرداش دوباره دیدم مدفوع داره و دوباره همون میخواد شروع بشه...بدون معطلی زنگ زدم به بابای کاف که شیاف گلیسیرین ب ه ... درسته با گریه و ضجه دفع کرد ولی راحت شد بالا ه...باید دیگه فقط غذاهای آبکی بهش بدم...در اسرع وقت هم میبرمش پیش یه گوارش حس

۴-از این به بعد یه چالش میخوام بذارم دوست داشتین جواب بدین خوشحال میشم بخونم...خودمم فردای چالش جواب میدم ، دوست دارم بخونید

دوست داشتید تتون فرق میکرد؟یعنی خانمها دوست داشتید آقا بودید؟ چرا؟




حالا که میخوام شب و روز بهم دیگه دروغ بگند ثانیه ها هم دقیق شدند!

درخواست حذف اطلاعات

فلفلی قبلا صبح وس خون بیدار بودا تا ظهر که میخواست بخوابه یه پلک هم نمیزد اما از شنبه این هفته که میخوام ببرمش مهد کودک میخوابه تاااا یازده ظهر! تازه بعدشم که میبرمش مهد دوباره خوابش میاد و بدقلقی میکنه و میخواد بخوابه...خیلی خنده داره...دوباه عصر خوشحال و قبراق بیدار و شیطون

انقدر هم توی مهد به خودم سخت میگذره که دلم میخواد زودتر عادت کنه به اونجا و من لازم نباشه باهاش برم




کم اوردم زیاددد

درخواست حذف اطلاعات

+میگن خدا به هر کی اندازه ظرفیتش بهش عذاب یا پاداش میده

نمیدونم چرا به من کم ظرفیت دوتا بچه با این فاصله سنی داده؟الان از شدت عصبانیت تن و بدنم میلرزه...توی خیالم یه چسب کلفت میزنم به دهن فلفلی و گل گلی و خودمم میرم توی اون یکی اتاق و صورتمو فرو میکنم توی بالش و برای چندین ساعت متوالی جیغغغغ میکشم...نوشته های منو در حالی میخونید که بعد از دوساعت دل به دل بچه ها دادن درمونده از ت فلفلی بیخیال صدای جیغای ممتدش شدم و نشستم به نوشتن بلکه یه کم سبک بشم

+الان وارد هفته دوم میشیم که ننه ام قهره و فلفلیو ندیده

کاف دوشنبه بهش زنگ زد و گفت نیومدی ازاین طرفا؟اومد احوالپرسی کنه که مادرم بدون محل دادن گفت میشه گوشیو بدین فلفلی !!! کاف هم با دهن باز مونده گوشیو داد به فلفلی...فلفلی برع بقیه وقتا یه کلمه هم باهاش حرف نزد و تلافی کنف باباشو دراورد

+خونمون فروش نرفت که هیچ تازه بنگاه دار کفت قیمت اشتباه داده و اصلا اون قیمت تیست...ازطرفی بابای کاف داره این طرفا نزدیک خودشون دنبال خونه برای ما میگرده...اینجاها خونه در حد میلیاردیه در صورتی که قصد ما از فروش خونه دادن طلب مادرم بود نه مقروض شدن در این حدددد...خلاصه خدا به خیر بگذرونه کاش خونه فروش نره اصلا

+واقعا نصیحت خیلی آسونه ها...چقدر اینجا گفتن فلفلیو بذار مهد نذار زیر دست مادربزرگاش تربیت بشه!!!الان پس ازگذشت یه هفته فقط بچه هامو آواره و زابراه ...کاش ننه کاف قبول میکرد ساعت هفت صبح بیاد خونمون  تا بچه هام بیدار بشن و اون یکیو بفرسته مهد...اما فعلا که فقط غر زده :چه خبره این مهد انقدر پول میخواد...وای صدتومن واسه ناهار؟خودت بپز مگه بچه چقدر غذا میخوره...وای یه بستع دستمال کاغذی و یه بسته مایع دسشویی واسه چی؟آیا چندتاشو میبرن میفروشند...منم فقط نگاه میکنم و محل نمیذارم...

از طرف دیگه مربیای مهد خیلی وقت نمیکنن فلفلی را به قول خودشون جذب کنن چون هم فلفلی خیلی کوچیکه و حرف سرش  شنمیشه هم مشغول بچه های دیگه اند

واقعا نمیدونم من دست و پاچلفتی از پس این همه مسئولیت برمیام یا کم میارم...

+حرفای من تمومشد اما گریه و جیغای فلفلی تموم نشد...خیلی زشته اگه بگم حالم از زندگیم و خودم و این دو تا بهم میخوره؟

اعتراف میکنم الان هدفم از سر کار رفتن فقط و فقط فرار از این وضعیته...




خیلی عصبانیم

درخواست حذف اطلاعات

یه دوستی داشتم که گفتم باهاش رفتیم شمال و پول ویلا رو ما دادیم...هی اصرار میکرد بیاید خونمون و مدام دعوتمون میکرد...منم پیش خودم فکر می لابد میخواد هزینه ویلا را یه جوری جبران کرده باشه.از طرفی با دوتا بچه واقعا برام سخت بود برم ، کاف هم که اصلا اهل رفت و امد نیست، واسه همین هی عقب مینداختم...تا اینکه هفته پیش بالا ه دعوتشو قبول و گفتم هفته آینده میایم...گفت باشه ولی ما تا هشت شب خونه نیستیم لطفا بعدش بیاید

ما هم لنگون لنگون با دوتا بچه با کلی اصرار به کاف که دلمون پوسید با ی رفت و امد نداشتیم پاشدیم رفتیم خونشون

چشمتون روز بد نبینه... دوتا سیب کوری و پرتقال اندازه گردو و ذرت بو داده و تخم بزه کل پذیرایی بود که از ما شد...حیف اون جعبه شیرینی که بردیم...

انتظار داشتم واسه شام نگهمون دارند که خبری نبود

خلاصه خیلی خیلی بهم برخورد نحوه پذیراییشون...اون همه اصرار که بیاید خونمون واسه چهارتا تخمه پوک بود؟تا الان از حرص خوابم نبرده...چرا این کارو با ما د؟؟؟

دستشون هم تنگ نیست که بگیم ندارند ...خیلی تحقیر شدم...صدبار براش نوشتم که این چه رفتار زشتی بود با ما داشتید و پاک ...دلم میخواد به روش بیارم...

هعییی من و کاف از چی شانس داشتیم که از دوست و رفت و امد با دوست شانس داشته باشیم؟؟؟

اما دلم میخواد بهش بگم چقدرررر بهم برخورد...چه کار کنم؟به نظر شما بهش پیام بدم بگم خیلی بهم برخورده؟




روزانه نویسی

درخواست حذف اطلاعات

یه چیز عالی راجع به مهد که قراره فلفلی بره اینه که ساعت کاریش شش و نیم صبح تاااا پنج عصره

اما یه چیز بد هم اینه که هزینهزیادی میخواد...ماهانه چهارصد بدون غذا و پونصد با غذا...

به مدیر گفتم چرا انقدر گرون؟؟؟گفت چیزی نیس یه سالش میشه حقوق یک ماه شما...گفتم یعنی من ماهی پنج شش تومن حقوقمه؟گفت دیگه به یه مملکت کمتر از پنج شیش تومن میدن؟گفتم از کجا میدونید من م؟گفت به قیافتون میخوره،من ادم شناسم

(با توجه به شخصیت خانواده کاف مطمئنم اونا نگفتند پس قند توی دلم اب شد.خخخ...ولی بعدش یادم افتاد سر فلفلی که باردار بودم رفتم بیمه اونجا بهم گفتند کارگری...تیپ و قیافه ام که تغییر چندانی نکرده پس کلا نظرات متفاوته و نباید خوشحال یا ناراحت بشم)

بعدش رفتم یه سر خونه کاف گزارش بدم...مامانش گفت چه خبره ماهی پونصد؟به مامانت بگو یه بچه که بیشتر نداری پاشو بیا نوه ات را نگهدار.گفتم با بی احترامیایی که کاف کرده بهش حق میدم نخواد بیاد.و مثال زدم براش که مادرم یه بار عدسی را با روغن زیتون برای فلفلی درست کرده بود و چون روغن زیتون یه بوی خاصی میده کاف چه قشقرقی به پا کرد که مادرت غذای فاسد به فلفلی داده!شما بودی بدت نمیومد که انقدر دستت نمک نداشته باشه؟

بعد گیر داد که پس بگو بدون ناهار باشه.این بچه که غذا نمیخوره و تازه معلوم نیس غذاشون چی باشه و آیا میذلرن جلوش خورد خورد نخورد هم میریزن دور.منم گفتم باشه

بابای کاف که اومد یه کم حرف زدیم و گفت کاش فلانی خونه اش نزدیک بود ماهی دوتومن میدادیم دوتا بچه رو نگهداره با خیال راحت! 

با تعجب گفتم دو میلیونننن؟الان داشتیم با خانومتون م میکردیم بریم چون بزنیم چهارصدتومنو کم کنیم دیگه دو تومنو از کجا بیاریم؟؟؟گفت بهرحال عرف پرستار همینقدره فکر کنم!

(شب داشتم به کاف میگفتم که کاف گفت بابام خواسته نرخ بده که بگه یعنی مادرم ماهیانه دو تومن حقشه...اگر کارم گیر نبود که قهر می و میگفتم فلان میکنم و بهمان میکنم و اصلا نمیخوام بچمو بسپارم دست اونا ولی دستم لای گیره است.خخخ)

۲-کاف گفت مامانت چشه از وقتی اومدیم اینجا زرت و زرت قهر میکنه و میره؟از این به بعد هم بگو یا نیاد یا اگه میاد مث مامان من یه ساعت بشینه و بره.دیگه حوصله این چشم و ابرو اومدنشو ندارم یهو یه چیزی میگم بهش...گفتم رابطه من و مادرمو بسپار به خودم تو دخ نکن.گفت پس اگه خواست بیاد اینجا بمونه هماهنگ کن من نیام خونه،دیگه حق دارم که در مورد خودم نظر بدم.

۳- بابای کاف یه خونه توی محل قدیم خودشون پیدا کرده که پنجاه تومن از خونه خودمون ارزونتره و چهل و پنج متر کوچیکتر...نزدیک پنجاه میلیون هم رهن میره.گفتم پش یعنی عملا صد تومن اضاف میاریم که هشتادشو باید بدیم مستاجر و فقط بیست تومن قرض مادرم داده میشه... باباش گفت خب به مامانت بگو یه کم صبر کنه طلبشو نخواد! گفتم کاش از اول مث بقیه کمک نکرده بود انقدر استرس نداشتم.فعلا هم که اصلا بازار اده و خونه ما فروش نرفته...

۴-فلفلی ع ای رو پیرهن منو هی نشون میده میگه ...ای لجم میگیره عمشو انقدر خوشکل میبینه.خخخ




بالا ه عروسی به کوچه ما هم میرسه

درخواست حذف اطلاعات

شب یلدا نزدیکه و من دلم میخواست بچه هام لباس یل شیک و قشنگ داشته باشند ولی کاف مخالفت کرد و گفت الان چه وقت این ول جیهاست؟ منم گوش ندادم و رفتم برای بچه هام یه جفت لباس یدم...البته اون چیزی که مد نظرم بود خیلی شیکتر و البته گرونتر بود و من مجبور شدم یه لباس مناسب تر با قیمت کمتر بردارم.بعد برای اینکه کاف نفهمه دادم مامانم و گفتم تو شب یلدا اینا رو عیدی بده به بچه هام

پشت ابرو نازک کرد و گفت یعنی توقع داری دعوتتون کنم؟ جا خوردم...گفتم نه ما اصلا خونه کاف دعوتیم

نزدیک دو ساله تقریبا کنار هم بودیم یک بار نشد بگه امشب شام مهمون من باشید و حالا هم که به اشتباه فکر کرده بود میگم دعوتمون کن بهش برخورده بود.

گفت ولی خوبه دعوتتون کنما.به شرطی که اجیل ن م و این هندونه که کاف یده را بدی من ببرم خونمون بعنوان میوه شب یلدا! گفتم نه ما جای دیگه دعوتیم.لباسا رو هم میگم تو اوردی دادی و رفتی...قهر کرد و بنا کرد بگه دستم نمک نداره و تو چشم و رو نداری و اینا بعدشم ول کرد رفت...هی میگفت تقصیر منه که دلم برای فلفلی تنگ میشه پامیشم میام خونتون وگرنه پامو نباید بذارم اینجا...

وقتی رفت نشستم یه دل سیر گریه ...یه زمانی بود ما یه خونه نقلی داشتیم یه کوله پشتی کوچولو داشتیم که سالی دوبار باهاش میرفتیم مسافرت ... درسته کاف بدقلقلی میکرد ولی نمیذاشت من یا مادرم دست به سیاه سفید بذاریم، غذا از بیرون... بهترین هتل .بهترین تفریحا ...

دستمون پیش ی دراز نبود به ی بد ار نبودیم...اما حالا از مادرم این همه پول قرض کردیم و اون چپ میره راست میاد میکوبه روی سرم که چشم و رو ندارم...کاف که سهله گاهی خودمم به سرم میزنه خونه را بفروشیم و سهمشو بدم از شر منتش خلاص بشم...

کاش یادش میومد روزایی که دستم باز بود چقدر کمکش می ...هر جایی هر پروژه بهم میدادند پولشو تمام و کمال میدادم به مادرم...کاش حساب می و الان میگفتم اینقدر از پولی که دادی قرض را بابت اون پولها کم کن...

 اشکامو پاک و گفتم عیب نداره... دوباره عروسی به کوچه ما هم میرسه...دوباره میرسه روزی که ما پولدار باشیم و اون نیاز داشته به کمک...اون موقع عمرا بی حساب و کتاب بهش کمکی کنم...مث خودش رفتار میکنم

----

کاف که اومد لباسا رو نشونش دادم و گفتم اینا رو مادرم یده...گفت جالبه سیسمونی نداده حالا با منت اینا رو میده...گفتم خیلی پر توقعی...سیسمونی چیه وقتی این همه بد ارشیم؟گفت نه همین جوری گفتم. بالا ه یادم میفته سالهاست ما رو مهمون نکرده دلم میخواد متلک بگم!

چه جالب... منم ظهر داشتم باخودم همینا رو میگفتما ولی حالا باید بشینم کار مامانمو واسه این یکی هم توجیح کنم که شاخ نشه واسم...

خلاصه که خیلی دلم گرفته...آدم که بی پول باشه هیچ جا ارج و مقامی نداره...کاش هرچه زوتر از یه را بی گمونی این گره های کور زندگی ما باز بشه تا هر کی از راه رسید یه سیلی نزنه توی گوشمون...

میخوام خونه را بفروشم و سهم مادرمو بدم اما میترسم همین سرمایه نصف و نیمه را هم برباد فنا بدیم بره

+ببخشید خیلی درهم برهمه...خیلی داغون و آشفته ام فقط میخواستم کمی خودمو سبک کنم گفتم اینجا بنویسم




این روزا میگذره ولی من از این روزا نمیگذرم

درخواست حذف اطلاعات

چهارشنبه از صبح دل درد داشتم مادرم اومد و گفت فلفلی را بده من ببرم خونمون

خدا منو ببخشه ... میدونستم مادرم خونه برو نیست پ بچمو آواره کوچه و خیابونا میکنه اما بخاطر راحتی خودم بچه را دادم رفت...فردا ظهر بچه خواهر کاف زنگ زد میشه فلفلی را بیارید دلم براش تنگ شده.منم از خدا خواسته زنگ زدم مادرم ببینم کجاست؟ گفت خونه مادرشه 

تا رسیدم اونجا همین که اومدم بچه را ببوسم از گرمای تنش سوختم ...گفتم وای فلفلی تب داره. پوزخند زد و رو به مادربزرگم گفت میبینی اینم دستمزدمه! 

گفتم وا خب تب داره ...قهر کرد و رفت.منم فلفلی را برداشتم که برم...اما فلفلی زد زیر گریه و مادرمو میخواست...مادرمم گفت میخوای بیام فردا صبح برگردم...دنبالمون اومد ... تا رسیدیم خونه و تب فلفلی را گرفتم دو درجه تب داشت! لب به هیچی هم نمیزد و به زور دارو بهش دادم .جالب اینکه مادرم میگفت لابد از کاف واگرفته(اخه چهارشنبه کاف حال سر کار رفتن نداشت و رفت الکی گفت سرما خورده و استعلاجی گرفت

بعد فلفلی داشت با گوشی مادرم بازی میکرد دیدم بله فلفلی را برده پارک نزدیک خونمون و فلفلی توی حوض پارک مشغول آب بازی و مادرمم در حال گرفتن...دوستی سه که میگن همینه ها!

صبح زود هم بدون ذره ای دلواپسی رفت که بره سر کار خودش واسه صدتومن پول ...

الانم گلگلی نمیدونم چشه آروم نمیگیره، فلفلی غیر شیر من چیزی نمیخوره ولی تا میام بهش شیر بدم گلگلی جیغ و گریه راه میندازه و میخواد بغلش کنم

فلفلی به وضوح لج خواهرشو گرفته که چرا نمیذاره به اونم برسم و دنبال کتک زدنشه

منتظرم کاف از راه برسه گلگلی را بدم بهش بلکه بتونم یه کم به فلفلی برسم...انقدر گوشی بهش دادم تا ت بشه خودم حالم بهم خورد

نمیدونم چرا روزایی که فلفلی نیاز به رسیدگی بیشتری داره گلگلی هم از اون دنده بلند میشه




اندر احوال دنیای مجازی

درخواست حذف اطلاعات

اول از همه یه خبر خوب بدم 

یه مهد درست روبروی خونه بابای کاف هست ولی گفتند بچمو اسمشو نمینویسند. اما از اونجایی که فروشگاه بابای کاف حس اسم درکرده تا گفتم عروس صاحب فلان فروشگاه هستم و میگم هواتونو داشته باشن قبول د...با مامانمم با خیال راحتتت قهر ...یه چند وقتی از پشت چشم نازک اش و ادا اصولاش خلاص بشم...حالا پیش خودش میگه ا این ماه بهش رو میندازم واسه منت کشی اما خبر نداره صبر منم حدی داره...

با کاف مشوزت و به مامان کاف گفتم مادرم مریضه و مادرش مریضه و بابام تنهاست و دیگه نمیکشه چندجا باشه شما مادری کن در حقم دوتا بچه را قبول کن...(چندتا مامان و مادر داشت این جمله!)


گفتم میدونم لطفتون هیچ جوره جبران نمیشه  ولی کاف گفته یه مبلغی بگین ماهیانه بعنوان حق ا حمه بدم...گفت وا مگه ادم برای بچه خودش باید پولی کاری ه؟(غیر مستقیم تیکه پروند به مامانم که هی منت میذاشت میگفت الان یه پرستار یک و پونصد میگیره شما به من چندرغاز میدید)

خلاصه هفت صبح این دوتا دسته گلو میدم مامان کاف و چهار عصر تحویل میگیرم ان شاالله

----

و اما چندتا نکته درمورد دنیای مجازی

۱-مردم چقدر بی اعصاب شذند؟یکی دیگه داره سختی میکشه اینا از کوره در میرن و پیج طرفو به میکشن

۲-میگم دیگه نظرات اینجوری را تایید نمیکنم دوتا کامنت توهین امیز داذه ا ش نوشته تایید نکنیا حوصله جواب دادن بهت ندارم.هاهاها ...زیبا نیست؟

۳- انقدر بدم میاد توی اینستا یه پیج فالو میکنی صدتا پیج بهت ریکوئست میدن که فالوت کنن و تو فالو بک کنی...تنها انتقامی که میتونم ازشون بگیرم اینه که درخواست فالوشونو ا پت کنم ولی فالوبک نکنم

چی خیال د؟هه! من انقدر مغرورم که اگه ی فالوم کنه تا فالوش کنم بعد منو آنفالو کنه منم انفالوش میکنم(فهمیدین چی گفتم؟...کلا خیلی شاخم...هه)

۴- اما توی پیجای اینستا یه پست درمورد ن شاغل به چشمم خوزد و کامنتای بچه هایی که مادرشون شاغلند دلم خیلی قرص شد برم سر کار

راستی یادتونه توی مدرسه همه یه حسی نسبت به بچه هایی که مادرشون معلم بودند داشتیم؟انگار خیلی شاخ بودند...




خداکنه دروغ باشه

درخواست حذف اطلاعات

چند روز پیش من الاف ولگرد داشتم توی اینستا میگشتم که چشمم خورد به پیج یه دختر دوساله کوچولو که سرطان داشت و رفته بود کما

من کلا هر بچه ای هر اتفاقی براش بیفته جیگرم براش کباب میشه این دختر کوچولو هم بدجور فکرمو مشغول خودش کرده ... الانم با گریه براتون مینویسم

انقدر براش دعا ...کلی نذر ...

کلی برای صاحب پیجش که فکر می مامانشه دلداری دادم بعد یه ع فرستاد نوشت اینو فقط برای شما میفرستم و دیدم باباشه... چقدر عزیزم و اینا بهش گفته بودم...

اما امروز نوشت که فوت شده...قلبم صد تیکه شد...انقدر گریه انقدر اعصابم بهم ریخت که چرا خدا اصلا اوردش بدنیا چرا انقدر عذاب کشید و چرا مادر و پدرش داغدار شدند...

بعد کامنت گذاشتم تسلیت گفتم و اون نوشت مرسی و شروع کرد سوال خصوصی پرسیدن که تو چندس ه و اینا!!! براش نوشتم چه حوصله ای داری توی این وضعیت... ولی ادامه داد منم بلاکش ولی توی شوکم!!! به گریه هام ادامه بدم یا به خودم بقبولونم ایشالا دروغ میگفته...خیلی حالم بده خوابم نمیبره از غم پرکشیدن اون دختر...ولی مگه میشه باباش توی این وضعیت دنبال مخ زنی باشه؟ با خودم میگم شاید چند سال از فوت این دخترکوچولو گذشته و باباش چل شده.نه؟

معده ام از شدت ناراحتیم داره میترکه از درد...ای خدا چرا بچه مریض می آفرینی که انقدر زجر بکشه و بعد بره؟خب اصلا از اول نده




روزانه نویسی

درخواست حذف اطلاعات

۱-دو شب پیش کاف زنگ زد که خونه مامانم دارند پیتزا درست میکنن تو هم با بچه ها بیا!

گفتم گلگلی خوابه هروقت بیدار شد میایم...یه ساعت بعد آماده شدم و رفتم...اما فلفلی کلا بنا به دلایلی که جسته گریخته بهش اشاره حس خوبی نسبت به خونه اونا نداره...تا زنگ خونشونو میزنم یه ریز گریه میکنه و نمیخواد بره توو...خلاصه با جیغ و داد اعصاب همه رو ریخت بهم ... کاف بهم گفت یالا ببرش خونه!!! جا خوردم...بخصوص وقتی دیدم بقیه نگفتند بمون کجا بری...فقط مادرش گفت صبر کن تا پیتزا آماده بشه برات بذارم ببری که کاف گفت نه همین حالا زود باش برو!روباه هم  گفت ولش کن مامان بذار برند

سنگ روی یخ شدم...هی به خودم دادم که مگه من پیتزا نخورده ام پاشدم رفتم اونجا. بعد کلی آماده برای کاف ولی بعد دیدم همون کم محلی کنم بهتره...اونم با ح قهر و طلبکار اومد خونه و رفت خو د

ولی خوب شده بود... منم از فرصت استفاده و گفتم این چه رفتارزشتی بود ب با من داشتید؟ من فقط نیم ساعت طول میکشه بچه ها و خودمو آماده کنم و برم جایی بعد من هنوز ننشسته بودم از خونه انداختیم بیرون؟بقیه هم حتی یه تعارف ن د که بمون.خیلی رفتارتون زشت و دور از شعور بود...گفت اخه چرا فلفلی را جوری بار اوردی که اونجا اینجوری کنه! گفتم مگه تقصیر منه؟ ببین اونا چه رفتاری دارند که فلفلی زده شده از اونجا...تا میریم همه هجوم میارند سمت گلگلی ،هر کاری هم میکنه فقط دعواش میکنن خب معلومه اونجا رو دوست نداره...خلاصه بحث ناتموم موند 

عصر هم کاف گفت پاشو بچه ها رو ببریم پارک...بعد خودش رفت خونشون اسنک داشتند.اسنک اورد برام و بعد رفتیم...دلم میخواست اسنکا رو پرت کنم رو صورتش ولی حوصله دعوا نداشتم و هیچی نگفتم چون به فلفلی قول پارک داده بودم و نمیخواستم زیرش بزنم

۲-بابای کاف هی هرچی میخوره به دهن گلگلی میماله منم انقدر بدم میاد از این کارش

الانم گلگلی اسهال گرفته هی میخوام بگم تقصیر اونه ولی کظم غیظ میکنم ... عوضش برای فردا به همین بهانه غذای راحت پلو ماش پختم




زندگیهای شبیه هم

درخواست حذف اطلاعات

یه نفر توی اینستا داستان زندگیشو نوشته بود عین عین من...ادرسش roma_nman

خانواده همسر اون و کاف خیلی فرق داشتند اما همه رفتارا و حتی حرفایی که توسط همسرش زده میشد مث حرفای کاف بود...گیر دادناش عصبانیتاش و کارای وحشتناکش...

منم قبلا نوشته بودم ولی کاف پیداشون کرد و من از ترس پاکشون ...وقتی رمانشو خوندم همه اون خاطرات برام زنده شد...وای چرا و چطوری من همه اونا رو یادم رفته بود؟؟؟چقدر سریع یادم رفت...مثلا وقتی فلفلی را باردار بودم همش منتظر بودم کاف گیر بده بریم آزمایش دی ان ای از بچه بگیریم...اما حالا آزادانه برای خودم زندگی میکنم

چی شد این همه تغییر کرد؟مدیون ی هستم که برای کاف دارو مینویسه؟ یا مدیون مادر کاف که اون روز اومد منو برد خونشون و به کاف گفت یا طلاقش میدی یا میری و کاف قبول کرد بره .اما اگر به تهش فکر کنم باید بگم ز خواسته یا ناخواسته زندگی منو نرمال کرد...اونم زنش علایم پارانویا داشت...یه روز به من گفت مگه نمیگی دلت میخواد بمیری؟پس یه جوری بمیر که دلت خنک شده باشه، مث خودش باش...کتک میزنه تو هم بزن، میخواد از جایی پرتت کنه تو هم تلاش کن اون پرت بشه پایین ... منم دیدم راست میگه...وقتی شروع میکرد دو دستی بکوبه روی سر و مغزم زیر دست و پاهاش چنگ میزدم به هرجای بدنش که میشد...زیر مشت و لگداش منم دندونامو فشار میدادم به هرجایی که دستم میرسید...وقتی نصف شب پامیشد عین جن زده ها چاقو میذاشت زیر گلوم بجای ماس یا خواهش میگفتم من اگه زور تو رو داشتم و این چاقو الان دست من بود درنگ نمی برای کشتنت،محکم فرو می توی قلبت، پس معطل نکن بزن.گاهی مث دیوونه ها دور خونه از عصبانیت سرخ پوستی میکرد و مث گوریل ادا درمیورد...منم مث اون میشدم و هو میکشیدم و دیوونه وار میچرخیدم...اون لحظه ها انگار خودمم تخلیه میشدم و یه جور انتقام میگرفتم ازش و قشنگ تعجب و ترس را توی چشمای اونم میخوندم...بالا ه اون زمان منو دوست داشت و نمیخواست مث خودش روانی بشم...نگرانم میشد و به خودش میومد...

در برابر بدبینی ها و شکهاش بجای قسم خوردن و گریه خیلی ریل میگفتم تو خودت این کاره هستی واسه همین منم اونجوری میبینی وگرنه من صدبارم بمیرم مث تو لجن نمیشم، حتی دیدمت با دخترا و زنها چطوری لاس میزنی ولی چون برام اهمیتی نداری بیخیالم (اینا حرفای خودش بود که بهش پس میزدم،همش میگفت مطمئنم و دیدمت با ی )عصبانی تر میشد ولی بیشتر وحشت میکرد ازم...از یه غول پارانوئیدی که فقط زورش کمه ....

البته در برابر بددهنی و ای رکیک و تهمت و توهینایی که به خانواده و فامیلم میزد کم میوردم نمیتونستم مث خودش انقدر متعفن بشم و دهنمو نجس کنم

خلاصه که فکر کنم را ار ز برای من خیلی جواب داذ و ترسید منم مث خودش دیوونه بشم و افتادیم دنبال درمانش

هنوز همون بچه لوس و ننر و زودرنج کم حوصله  مز ف هست ولی لااقل دیگه از شک و بحث و دعواهای شدید خیلی خبری نیس




شبیه هم

درخواست حذف اطلاعات

۱- خج نکش را دیدید؟بابای من یه شخصیتی شبیه قنبر (احمد مهرانفر) توی ه...همونقدر لج درآر و پرت از جریان اصلی زندگی...وقتی داشتیم و میدیدیم همه میخندیدند بجز من که هی یاد کارای بابام میفتادم و حرص میخوردم

۲-کاف میگه من شبیه لوکا راهبر (خواننده کرد عراقی) هستم...یه اهنگ قدیمی از گونل هم داشت میدید( دنیا) گفت بیا بچگیاتو ببین...اون روز که اومدم خاستگاری شبیه این بودی...گفتم برو الانشو ببین که کوبیده از نو ساخته

ولی خ دلم نمیخواد شبیه اینا باشم.میخواستم خوشکلتر از این حرفا باشم...یه چیزی تو مایه ها آیشوارا رای مثلا.هاهاها




خب بچه است دیگه!!!

درخواست حذف اطلاعات

۱-فلفلی خیلی شره...همش نق میزنه...از دیوار راست بالا میره...غرغروشده ... هیچ جا بند نمیشه و و و ...من فکر می خب بچه است دیگه...همه بچه ها همینند...پس دعواش نمی یا اگه دعوا می بعدش عذاب وجدان میگرفتم...تا اینکه مهمونی و عروسی اخیر بهم فهموند نخیر هیچم اینطور نیس...بچه ها شیطونیاشون خیلی کمتر از فلفلیه...مثلا طرف بچه اش یه جارو از اشپزخونه میاره تو اتاق یا مثلا ظرفا رو از ک نت میاره بیرون میگه میبینی چه بچه شری دارم؟امانمو بریده...من چی بگم که دخترم دستشو میگیره به ک نت و خودشو آویزون میکنه بره بالا؟من چی بگم که نه تنها ظرفا رو از ک نت میاره بیرون بلکه روی هم سوارشون میکنه و بعدشم میخواد خودش از همشون بره بالا...و اگه یه لحظه غافل بشم خدا میدونه چندبار ضربه مغزی میشه

دیگه توی عروسی میخواستم یه کتک مفصل بهش بزنم وقتی دیدم نهایت شیطنت پسر هم سن و سالش پرت خیار یا انداختن شیرینی بود...اون وقت دختر من میخواد از روی صندلی بره روی میز و شیرینی ها رو کامل خورد کنه پخش کنه بعد بره سراغ میوه ها دونه دونه له کنه و بندازه زیر میز و بعدش بخواد بره پایین دراز بکشه روی میوه ها و لباسشو و زمینا رو با یکی کنه!!!منم بگم خب بچست دیگه!!!چون میدونم اگر جلوشو بگیرم نه تنها غربتی بازی و کولی بازیاش گل میکنه، بلکه شب هم با جیغای نصف شبیش و نعره هاش و دندون قروچه هاش دمار از روزگارم درمیاره...

ولی راستش این دوتا مهمونی باعث شد خیلی دلم بخواد بجای کنار اومدن باهاش یه راه تنبیه مناسب براش پیدا کنم...گاهی میگم خوبه بندازمش توی انباری انقدر گریه کنه تا خوابش ببره...گاهی میگم خوبه بزنمش...و و و 

نظر شما چیه؟ایا میشه بچه یک سال و نیمه را تنبیه کرد یا باید صبر کرد؟تا کی؟

۲-خونه ننه شوهر دعوت بودیم و گفت حال غذاپختن ندارم منم واسه خودشیرینی غذا پختم اما از شانس گهم عالی نشد(از وقتی از مادرم جدا شدیم غذاهام عالی شده و کاف کلی تعریف میکنه ولی امروز اون عطر و طعمی که باید رو نداشت)ننه شوهر هم مهمون داشت...خلاصه غذای منو خوردند ولی نشد اون چیزی که باید

۳-یکی نیس به من احمق بگه تو مگه این ا رو نمیشناسی پس چرا در موردشون سوال میپرسی که فکر کنن آدمای مهمی هستند و بخوان بهت نشون بدند چون میخوان سر از کارشون درنیاری بهت دروغ جواب میدن(فهمیدین منظورمو؟)

۴-چقدر فرقه بین اون چیزی که من میخوام با اون چیزی که الان هست




کالسکه دونفره

درخواست حذف اطلاعات

۱-کاف شیرینی ید و گفت شیرینی اشتی کنون...باسردی گفتم من قهر نیستم ولی ممنون...گفت پس چرا انقدر سردی گفتم خیلی به مادرم بی احترامی میکنی ... محل نداد و قهر ادامه پیدا کرد

۲-فرداش دیدم از عذرخواهی خبری نیس خودم به کاف گفتم ببین مامانم دلش دریاست هرچند خیلی بی ادبی کردی ولی می بخشدت و کینه ای نیست...پس بزنگ و معذرت بخواه...زنگید و معذرت خواست ولی من همچنان سرد و یبس میباشم

۳-یه کالسگه دوقلو قراضه مادرم از یکی گرفته بود که فقط یه چرخاش پیچ لازم داشت...اما کاف میگفت چیه این کالسکه کهنه؟من عارم میشه بچه هام سوار این بشند...به بابای کاف گفتم درستش کنه گفت نمیرسم و وقت ندارم...رودروایسی رو کنار گذاشتم و به باباش گفتم خب پس یک سالمشو ب ید.لعنتی گفت من از خدامه ولی کاف گفته اگر ب ی میذارم سر کوچه! گفتم اشکال نداره شما ب ین من شبا قایم میکنم روزا که نیستش استفاده میکنم...و سکوت مطلق

تا اینکه خود مادرم اومد کالسکه را برد درست کرد...چاره اش یه پیچ هفتصد تومنی بود ...هنوزم یه کم تاب داره ولی کاچی بهتر از هیچیه

۴- حالا من شاد و خندان هر روز ظهر فلفلی و گلگلی را سوار کالسکه کهنه میکنم و به یه طرفی میبرمشون پارک یا مهدک ی اطراف...به من و فلفلی که خیلی خوش میگذره...گلگلی هم اون عقب یه نق هایی میزنه که بهش اهمیت نمیدیم...خخخخ

بعدشم اگر حالشو داشته باشم و گلگل آروم باشه فلفلی را میبرم آب بازی کنه...

۵-مهدای اطراف تا میبینن فلفلی خیلی کوچیکه میگن ثبت نامش نمیکنند...اما مهدکودکی که دیروز رفتیم گفت بذارش ببین اروم میگیره؟اصلا اینجا رو دوست داره که بمونه؟و فلفلی هم که عاشق بازیه کلا منو فراموش کرد و رفت بازی...خلاصه تعطیل شدند و فلفلی هنوز میخواست بمونه...دیگه به زور و جیغ و لگد انداختنمون بیرون...خخخ.حالا گفتند از شنبه بیارش ببین اگر کلاس رو بهم نریخت و به حرف مربی گوش داد نامنویسی میکنیم

۶-کاف ب گفت پس این کالسکه مایه آبروریزی که هنوز اینجاست؟گفتم آره،هر وقت یه نو یدی اینو میندازم دور.پوسیدیم من و بچه ها توی خونه...ببین چه روحیه فلفلی بهتر شده

ت شد

دیگه هر وقت به یه وسیله ای که از ج ه ام هست و گیر میده اینو بنداز دور چیه این ا میگم باشه هر وقت تونستی یه بهترشو ب ی من اینو میندازم دور و اونم دهنشو میبنده خخخ ... خلاصه با این حرف تونستم کتری و شک اش و ... را حفظ کنم مگر اینکه مث یخچال بره یه نو ب ه.یوهاهاها

۷- و اما شیرین کاریای فلفلی و گلگلی که هر از گاهی یه رنگ خوشکل میپاشه به زندگیم:

+دیروز وقتی خوراکیاشو ریخت بهش کاسه دادم و گفتم یالا همشو جمع کن...نچ نچ گویان تا دونه آ شو ریخت تو کاسه و من درحالی که داشتم خودمو کنترل می مبادا از ذوق دست و پاشو ماچ کنم از خوشحالی اشکم دراومد که بچه ام انقدر بزرگ شده

+بهش گفتم شلوار گلگلی را بیار پاش کنم...رفت شلوارشو اورد و نشست خودش پاش کنه

+پوشکای گلگلی را برمیداره میذاره لای پاش...خخخ

+انقدر قشنگ به عروسکاش شیر میده مهربون من...گاهی هم میاد لباس منو میزنه بالا و یکی از عروسکاشو میاره نزدیک که شیر منو بهشون بده

+ ب گلگلی نمیخو د...بهش میگم آجی رو ببین نمیخوابه دعواش کن...چشماش از خوشحالی برق زد و دوید سمتش...تا به خودم بیام و بهشون برسم دو سه تا کف گرگی زد تو صورت گلگلی...البته اونقدر محکم نبود که گریه بیفته ولی قشنگ معلوم شد فلفلی چه دق دلی از خواهر بینوا داره

+گلگلی هم واسه بزرگ شدن عجله داره...سریع غلت میزنه و دوردوم غلت زدن هم یاد گرفته...الان داره زور میزنه چهار دست و پا بشه

+سرش عین رادار دنبال فلفلی میچرخه و تا فلفلی میدوه یا میپره اونم با ذوق دست و پاشو ت میده میخواد مث اون بالا و پایین بپره






من ایرانی نیستم

درخواست حذف اطلاعات

بخدای احد و واحد اگر یه روز از این ایران ویران نجات یافتم مذهبمو مخفی نمیکنم اما ملیتمو تا بتونم مخفی میکنم

تا قبل از اینستاگرام میدونستم فقر فرهنگی بیداد میکنه اما نه تا این حدددد

هر دفعه یه چیزایی میبینم که عقم میگیره از همه مردم...

الان جدیدا این اعصابمو بهم ریخته که رفتن زیر پستای تولد بچه زیبا بروفه که پر از انرژی مثبت و شادباشه نوشتند وای ننه ! طفل معصوم یتیم شده ! خانم بروفه تسلیت!!!




اندر محاسن قوم شوهر

درخواست حذف اطلاعات

گاهی فکر میکنم درسته خانواده کاف خیلی تحقیرم د خیلی توهین و کم محلی و سردی و ... 

اما یه مزیتهایی هم دارند...

مثلا دیروز یکی از اقوام خیلی دورم زنگ زد که میخوایم بیایم دیدنت.چون خودم فرصت بیرون رفتن نداشتم زنگ زدم بابای کاف و ازش خواستم اندازه پنج شیش نفر میوه ب ه بیاره...اصلا نپرسید برای چی؟ قبل اینکه فرصت کنم پولشو کارت به کارت کنم با شش نوع میوه اومد خونمون...

مادرکاف هم میدونست مهمون دارم و اصلا نیومد خونمون 

خب منبه اینفکر که میتونستن فضولی کنند،غر بزنند و مثلا سرزده بیاند تا مهمونا را معذب کنند ولی با اینکه خونه هامون چند قدم فاصله نداره مزاحم نشدند.

+بابای کاف هرروز ظهر و مادر کاف تقریبا یه روز در میون میاد خونمون...متوجه میشم زیرزیرکی نگاه میکنه ببینه خونه تمیزه یا نه و مثلا بچه ها اوضاعشون در چه حاله ولی خب پا نمیشه علنی راه بیفته مثلا ک نت یا کمدها را زیر و رو کنه ببینه چهخبره و خب این برای من خیلی ارزش داره که حساب میبره و زیرزیرکی این کارا رومیکنه...

حالا بازم از محاسنشون میگم اگه یادم اومد




تغییر وضعیت

درخواست حذف اطلاعات

امروز کار یکی بهم گیر کرد (همون امل بی عقل خشکه مذهب بدزبون که بهمگفته بود اگه عرضشو داری برو و ایرانو بذار برای ما راحت باشیم) از لابلای حرفاش فهمیدم شوهر بددلی داره...راستش از خودش عقم گرفت که چرا تحمل میکنه و چون ترسیدم شوهرش برام دردسر درست کنه با هزار ترس و لرز کارشو راه انداختم و جوریکه شوهرش بفهمه طرف صحبتم اونه گفتم منتی سرت نمیذارم چون من نگران سلامتی بچت بودم و بخاطر اون کارتو راه انداختم اما بهتر بود بجای این سین جیمای مز ف (لطفا تلگرام ویس بده و بگو فلانی کیه که باید اسمشو بگم؟نسبت تو باهاش چیه)از بقیه که روند عادی کارو رفتند بپرسی چقدر کارشون طول کشیده  تا بفهمی چه لطفی در حقت شده.و مهم نیس فلانی کیه نسبت من باهاش چیه یا صدام صدای زنه یا مرد

بعد یاد دوران سیاه خودم و کاف افتادم...چه مز ف بود...چه دوستای بامرامی داشتم که منو ول ن د...من  که از این زن و شوهرش فراری بودم و فقط دلم میخواست از سرم باز بشند...نمیدونم شاید خیلیا هم منو بخاطر اون روزگار سیاه ول د و چون مهم نبودند از ذهنم پاک شدند و فقط وفادارها یادم موندند

راستی چی شد اون دوران تموم شد؟ چی شد که اون همه گیر دادنا و شکها تموم شد؟چی شد که هامو یکی پس از دیگری به دست اوردم




اینستاگردی

درخواست حذف اطلاعات

من یه مدت به طور خاموش عضو اینستا بودم

بعد دیدم باحاله و روشن شدم

بعد دیدم کاف هم اینستا عضو شد خاموش شدم

بعد کاف را بلاک کرده و دوباره روشن شدم

بعد کاف گفت عضو اینستا بشو و منم با کمال پقاحت با همون اکانت بهش پیام دادم که بیاع ساختم...یوهاهاها

----

راستش خیلی منتظر شذم  پسرهای همکلاسیم درخواست فالو بدن ولی ندادند...بعد خودم مردم از فضولی که اونا دارند چه غلطی میکنن با کلی ترس که مبادا منو ادد نکنن (اخه دوران دانشجویی آدم مز ف و حال بهم زنی بودم;) درخواست فالو دادم...همشون ا پت د...بعضی دیگه هم دیدند چراغ سبز دادم خودشون درخواست دادند...اون وقت بعضی دخترا واسه من کلاس میذارند درخواستمو قبول نمیکنن!!!جالبه زیر پستای بقیه کامنتای منو میبینن یا کامنتاشونو میبینما اما به رو نمیارن...اح برند گم شن احمقا (با صدای میترا توی کلیپ آن دو احمق بخونید)

منو یاد دوران مز ف نخواستنی بودنم میندازن

----

خودمونیم اما آدمایی که بقیه روشون حساب باز میکنن خیلی کار سختی دارنا...من یه عمر دعا بقیه دوستم داشته باشن براشون مهم باشم دلشون بخواد من پیششون باشم و اینا... الان تقریبا ده درصد به خواسته ام رسیدم ولی به این نتیجه رسیدم که خیلی کار سختیه

مثلا در اوج خوابم بعد یکی پیام میده کیت میشه برات درد و دل کنم؟ خب  حقیقتا دلم میخواد بهش بگم نه فعلا بچه هامو به زور خوابوندم میخوام خودمم تا بیدار نشدن یه کم بخوابم ولی باید بگم بله عزیزم بگو چی شده...بعد طرف بیاد هشت سال زندگیشو برام بریزه توی دایره و من هم از فکر بدبختیاش خستگیم صدبرابر بشه و دو ساعتی گذشته باشه و فلفلی و گل گلی هم بیدار شدند...

---

دلم میخواد بشینم زبان بخونم نمیدونم چطوری دوباره شروع کنم

---

هیچ وقت با موبایل درس نخونین چون تا بیاین پیامای تلگرام و اینستا و و و را چک کنین ساعتها گذشته و دریغ از یه دقیقه درس خوندن...مث من که تصمیم داشتم از صبح شنبه شروع کنم ولی حالا یک بامداد یکشنبه است و حتی یه کتاب هم باز ن !