رسانه
رسانه

haamfa



سحرگاه غدیر

درخواست حذف اطلاعات

وقتی همه خو ده اند...آن هنگام که دل آسمان شب برای دیدار خورشید تاریک و تنگ شده است

ناگهان نوایی از سوی آسمان دلتنگ، به گوش میرسد: ...خدا بزرگتر است...خدا بزرگتر است...خدا بزرگتر است .. خدا بزرگتر است...باتمام وجود گواهی میدهم هیچ خ جز او نیست...

.....

و ناگهان... از این همه تن های خسته و بخواب رفته قلیلی بیدار میشوند...

با آب زلال گرد خواب از صورت و دست میشویند...

و می ایستند ...

و میگویند..خدا بزرگتر است..خدا بزرگتر است ..گواهی میدهم خ جز الله نیست...و اما بعد از ستایش خداوند عالمیان به عظمت خالق پاک و منزهشان سر تعظیم فرود می آورند.

و با احترام پیشانی به خاک میگذارند..

و میگویند پاک است خداوند بلند مرتبه...

و کمی بعد...

سلام و درودی به پیام آورشان...

و سلامی برای خودشان و نیز بندگان نیکو کردار ...

و در پایان سلام خدایشان به آنها...

و ناگهان دوباره خورشید طلوع میکند و به دیدار آسمان می شتابد...




زنده ام...

درخواست حذف اطلاعات

خدایا، قدری من را به من، بشناسان...




میخوام این رو داد بزنم...داد

درخواست حذف اطلاعات

که حتی یه لحطه ام نا امید نمیشم از رحمتت...

حتی یه لحطه...

اونقدر بلند که برسه به گوش زمین و زمان...

دوسِت دارم خدا...

همیشه یه شوقی دارم واسه داشتنت ...یه حس لذت بخش که، تمومه وجودمو قلقلک میده...خندمو درمیاره...

ازون خنده هایِ آرومِ بیص که همراش گریه ی شوقه...

آخ که چقدر خوبه این حس...

دوسِت دارم...

دوسِت دارم خدا...




دوازده

درخواست حذف اطلاعات

مهمترین عدد زندگیه من و بهمن، بهترین ماه من.




هیوا

درخواست حذف اطلاعات

سرد است هوا

بیرون اگر میروی

دست های مرا هم با خودت ببر!




ندانم که در جانی یا خود جانی؟!

درخواست حذف اطلاعات

زندگی همه با یاد تو...شادی همه با یافت تو...و جان آنست که درآن شناخت تو است...موجود نفسهای جوانمردانی...حاضر دلهای ذکر کنندگانی...از نزدیک نشانت می دهند و برتر از آنی...از دور می پندارند و نزدیک تر از جانی...ندانم که در جانی یا خود جانی...آنی که خود گفتی و چنانکه خود گفتی آنی...




مس ه است دنیایی که من نسازمش.

درخواست حذف اطلاعات
مس ه است دنیای بی نور. مس ه است دنیای بی صدا. مس ه است دنیای بی حرکت. ... بیخود به خودت امید نده.حواست هست؟! فرهاد ؟! فردا دیره ... شاید خیلی زودتر از اون چیزی که فکرش رو کنی بمیری. بجنب پسر...بجنب. ... هان؟! ...آهان! ... آره!آره! ...میدونم.باشه!باشه!..فهمیدم...چشم.



به وقت مغرب زیبای چشمانت

درخواست حذف اطلاعات

عشق میخوانم به وقت مغرب زیبای چشمانت

اذان بندگی گویم در آن، بالا مناره ابروانت

و قدقامت چنان گویم به یاد سرو رعنایت

که تکبیر، آسمان، گوید و پایان نقطه ی خ


+ فرهاد حکیمی