رسانه
رسانه

حروف



بدون شرح و قطعاً موقت

درخواست حذف اطلاعات

نمی خوام غر بزنم یا منفی بافی کنم یا چه می دونم مثلاً بیام اشک و آه 22 دی رو بیارم اینجا؛ ولی با تمام احترامی که برای خودم قائل ام باید بگم لعنت به من که انقدر درگیر خوب بودن شدم که یادم رفت خودم باشم.




أنا ما بدی یاک بس ما بدی تنسانی

درخواست حذف اطلاعات

یه مدت بود که یه آهنگ ریمی از الیسا تو پلی لیستم بود، خیلی بهش توجه نمی . نشستم یه ذره دقیق تر گوش دادم، دیدم یه بخش هایی رو متوجه می شم، ازش خوشم اومد. رفتم اصلی اش رو ، بیشتر به دلم نشست. متنش رو سرچ ، بازم بیشتر به دلم نشست. الان از این آهنگ هایی شده که یه سره رو دور تکراره.

بعضی از آدم های خوب زندگی مون رو همین طوری پیدا می کنیم؛ حتی اگه ارتباط مون خیلی کوتاه و مقطعی باشه.

تیتر یه بخش از همین آهنگه که دوستش دارم؛ ترجمه اش: من تو رو نمی خوام، فقط نمی خوام که فراموشم کنی.




گیومه باز

درخواست حذف اطلاعات

یهو به خودت می آی و می بینی که این حال رو هر سال همین موقع داری تجربه می کنی؛ همین که شبیه شوق و دلهرۀ ضعیفه. هر شب یلدا، وقت فال گرفتن که می رسه، می آد سراغت. هر سال هم دست خالی بر می گرده. یهو به خودت می آی و می گی من که به فال و این چیزها اعتقاد ندارم پس برای چی باید فال بگیرم؟ چرا باید دل به این دلهرۀ بی حاصل بدم وقتی می دونم که دیگه مطلع «شهریست پر حریفان...» نمی آد. و باز به خودت می آی و می بینی که دیوان حافظ رو ی به دست گرفته که تا حالا نه حافظ برات خونده، نه فال گرفته و انقدر این فرد برات عزیزه که ناخودآگاه نیت می کنی. غزل سمت راست رو آروم برای خودش می خونه و وقتی ازش می خوای بلند بخونه غزل سمت چپ رو می خونه: «ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش...




خودمونیم کلمۀ قشنگی هم نیستش که

درخواست حذف اطلاعات

می دونی نَسَخ بودن یعنی چی؟ یه جورایی لَه لَه زدن برای چیزی رو می گن؛ مخصوصاً برای مواد و سیگار و اینا. فکر کنم کلاً چیزایی که باعث ترشح دوپامین و این جور چیزا می شه؛ البته مطمئن نیستم.

این دوپامین از سال 91 به این ور زندگی من رو مختل کرده؛ بودنش نه ها، نبودنش؛ یعنی انقدر نبود که بدنم واکنش نشون داد. بگذریم. اما خیلی هم نمی شه ازش گذشت. مثلاً همین دیروز فهمیدم نیکوتین هم باعث ترشح دوپامین می شه؛ حالا نه به اندازۀ الکل و مواد و س ؛ شاید یه کم بیشتر از اینستاگرام. دقیقش رو که من نمی دونم، فقط می دونم هست.

آره، یکی از دلایل مهمی که اینستاگرام رو کنار گذاشتم همین خاصیت اعتیادآورش بود. یکی از دلایلی هم که سال 91 از الف دوری همین بود. کلاً با اینکه چند ساله درگیر بالا بودن پرولاکتین هستم (رابطۀ این دو تا هورمون مع ه)، از چیزایی که می تونن کمک کنن شدیداً دوری می کنم و فقط دست یار ی ام رو سمت همین قرص های داستین م دراز می کنم. تازه همون ها رو هم یه وقت هایی پس می زنم.

داشتم از نسخ بودن می گفتم. مثلاً بهار امسال خیلی حال خوبی داشتم، شاید به جرئت بتونم بگم تو اوج بودم؛ رضایت، شادی، امید، اعتمادبه نفس و... تا تیر و مرداد هم تقریباً خوب بودم ها؛ اما بعدش یهو از بالای فواره سقوط . الان هم که من رو ببینی یکی از اون حباب ها هستم، توی همون کف های روی آب منظورمه. دارم فکر می کنم چطور توی این شش هفت سال خودم رو به اینجا رسوندم و بعدش یهو شَتَرَق... محکم خودم رو کوبوندم زمین.

این همه آسمون ریسمون بافتم که بگم من الان دقیقاً نسخ ام. دارم لَه لَه می زنم برای حورای بهار 97.




حتی همین ویندوز

درخواست حذف اطلاعات

پنجره ها همیشه دو مفهوم متضاد رو برام تداعی می کنن؛ پرواز و سقوط. عبارت هایی مثل پنجره ای رو به فردا و پنجره ای رو به آینده هم دقیقاً همین ح رو برام دارن.

بگم که این فقط دربارۀ پنجره های بدون حفاظ و البته باز مصداق پیدا می کنه.




گره

درخواست حذف اطلاعات

حقیقتاً توی یکی از گره های داستان زندگی ام هستم؛ ولی از اون داستان هاییه که تا آثار دیگۀ نویسنده رو نخونی متوجه نمی شی اینجای داستان چه خبره.




همچنان عقیده دارم که پیمان معادی شبیه شاهرخ خان شده

درخواست حذف اطلاعات

بمب؛ یک عاشقانه از خیلی ابعاد خوب در نیومده بود؛ برع خنده های دیروز ما که از خیلی ابعاد، خیلی خوب در اومد.

ما یعنی زهرا یگانه، زهرا غیریگانه، پریسا، هولدن، سارا، من و لیلا.




سؤال

درخواست حذف اطلاعات

شما با این حرف هایی که نه می تونید بگید، نه می تونید پیش خودتون نگه دارید، چی کار می کنید؟

با سؤال های بی جواب تون چی کار می کنید؟




جان کافی

درخواست حذف اطلاعات

این بار شبیه جان کافی شدم توی مسیر سبز؛ از دوشنبه که ی تست شخصیت شناسی ام رو داد دستم؛ البته اگه بخوام دقیق بگم از اون جایی که با لحن خیلی محکم دونه دونۀ مواردی که می تونم اسمش شون رو ضعف بذارم نام می برد و می گفت: «این صفره، این صفره، این چرا باید برای ی به سن تو انقدر پایین باشه؟» و باز با همون لحن ادامه می داد که: «این صفره، این صفره، ببین این چقدر بالاست» و من با بهت و بغض نگاهش می ... آره فکر کنم از همون موقع بود که احساس اون جونورها از گلوم راه رو باز و رفتن کنار اونایی که نفهمیده بودم طی یکی دو ماه گذشته کی و چطوری توی ناکجای وجودم لونه کرده بودن.

بعدش که رسیدم خونه یه اتفاق دیگه پیش اومد و من حیرون مونده بودم که چرا همۀ کابوس های پنج شش سال گذشته باید توی همین ماه اتفاق بیفتن. و بعد باز سعی وول خوردن اون جونورها رو نادیده بگیرم.

که با ن حرف می زدم دریافتی های بیشتری داشتم. با چت کوتاه ج بیشتر شد. پنج شنبه تا عصر، ف موفق شد مقادیر بیشتری رو به وجودم بریزه و آ سر خداحافظی کنه و بره. عصر که م اومد تا باهاش حرف بزنم دیدم نمی شه؛ یعنی اگه می خواستم دهن باز کنم احت خیلی زیاد بود که همۀ اون جونورها با فشار راه خودشون رو به بیرون باز کنن و مطمئناً طوری من رو به هق هق می انداختن که نگو و نپرس. اینجا یه فرق هایی با جان کافی داشتم؛ اینکه او می فهمید کجا باید خودش رو تخلیه کنه و من نمی فهمیدم.

شب که برگشتم خونه با خوندن این نوشتۀ خورشید یه چیزهایی دستگیرم شد. توی تنهایی تونستم دهن باز کنم و بذارم اون جونورها یا راه خودشون رو پیدا کنن برن یا تو گوشه های اتاق روزگار بگذرونن.

اگه از من بپرسن یکی از جاهایی که به وجود خدا باور پیدا کجا بوده، می گم ب تو کنج اتاقم؛ جایی که برع همیشه گریه چشم هام رو سرخ کرد، گلودردی که از شدت بغض داشتم شدت گرفت و بعدش کم کم آروم شد، و بالا ه نفس هام سبک شد.

یکی از موارد قوت تستم پشتکار و موفقیت بود، هرچند هنوز هم نفهمیدم موفقیت رو چطور تونستن تعریف کنن. خب حقیقتش اینه که با چیزهایی که هفتۀ پیش پشت سر گذاشتم اینکه بفهمم پشتکارم زیاده باعث شوق و ذوقم نمی شه؛ بگذریم از اینکه این مورد رو پیش از هر آزمون و مشاوره ای هم می دونستم؛ ولی خب حقیقت امر اینه که تنها چیزی که می تونم بهش دست بندازم و خودم رو بلند کنم فقط همین مورده.

صادقانه بگم اهل هیچ شعاری نیستم، به خودم یا دیگران هیچ قولی دربارۀ آینده نمی دم و نمی تونم صبح که از خواب پا می شم با این جمله های انگیزشی انرژی الکی به خودم بدم. از اون طرف به سختی می تونم خودم رو یه آدم باایمان بدونم؛ اما باور کنم یا نه، فقط دعا هستش که کمکم می کنه این روزها رو پشت سر بذارم.

تردیدم برای انتخاب مسیرم خیلی کمتر شده و این خودش یه نقطۀ قوته.




گره

درخواست حذف اطلاعات

حقیقتاً توی یکی از گره9های داستان زندگی ام هستم؛ ولی از اون داستان هاییه که تا آثار دیگۀ نویسنده رو نخونی متوجه نمی شی اینجای داستان چه خبره.




تابستانم آرزوست

درخواست حذف اطلاعات

دلم بهار و تابستون طولانی می خواد، طولانی تر از شبای سنگین زمستون.




غرض از کاشت گندم باشد

درخواست حذف اطلاعات

گفتم: من از همه ی مزایایی که گفتید باخبرم، ولی از همه مهم تر اینه که می دونم اینجا رشد می کنم.

خندید و گفت: تو کلیله و دمنه چنین مضمونی اومده که غرض از کاشت، گندم باشد، وگرنه کاه به تَبَع حاصل آید.

فقط خدا می دونه چقدر این روزا سر در گم هستم.




هر وقت 1

درخواست حذف اطلاعات

هر وقت توی سرمای سر سنگین دی و بهمن تونستی ی رو دوست داشته باشی حرفه، و گرنه توی گلریزون اردیبهشت که همه عاشقن.




پیشنهاد کتاب

درخواست حذف اطلاعات

پیش نوشت: گفت: خانم آ سال سفارشامون کمه، به خاطر همین پیک دیر به دیر میاد، وگرنه من هر روز یا یه روز در میون سفارشا رو میارم. آ سالی ی دنبال کتاب نمیاد.

متن اصلی: هنوز چند روزی تا عید مونده، برای ید عید کتاب پیشنهاد بدید لطفا. تو زمینه ی ادبیات داستانی یا علمی باشه هم که چه بهتر.

پی نوشت: استثنائا این حرفم رو همینطوری رد نکنید، هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم.




زمانِ از دست رفته یا نرفته؟

درخواست حذف اطلاعات

خیلی دلم می خواست این روزا به جای ساعت پومودورو از ساعت برنارد استفاده می ، اما خب، همیشه که نباید همه چی مطابق خواسته های من باشه.

انقدر این روزا از برنامه ام عقب هستم، که مجبور شدم دوباره برنامه ی forest رو روی گوشیم نصب کنم، و دوباره گوشیم هنگ کرد و خاموش شد و از دست رفت... . نمی دونم چرا گوشیم با برنامه های کاربردی مشکل داره، حتی گوگل پلی رو هم نمی کنه، به خاطر همین خیلی از برنامه های دیگه رو هم از دست می دم.

پی نوشت: با توجه به اینکه کارم توی خونه هست، بیشتر از همیشه به یادگیری مهارت مدیریت زمان احتیاج دارم، ان شاء الله همین روزا دوباره توی متمم ادامه اش میدم. مشکل من حادتر از اونیه که با این ساعتا، گوجه ها یا جنگلا درست بشه.




که نرسیدن سخت ترین مسیر این جهان است

درخواست حذف اطلاعات

ماهی دوم هم امروز مرد. این بهار هم ماهی های زیادی در آرزوی دیدن دریا مردند، ماهی هایی که بالآ ه باور د نمی شود، که این تنگ ها راهی به دریا ندارند، که نرسیدن سخت ترین مسیر این جهان است. حالا من ماندم و آ ین ماهی و نفرتی از دریا، که تنگ به دل او، و چشمانت به جان من انداخته است.

خون تمام این خون دل ها گردن طیف های رنگ آبی.




فصل گریه

درخواست حذف اطلاعات

[...] وما بین فصل ال یف، وفصل الشتاء

هنالک فصل أسمیه فصل البکاء [...]

نزار قبانی

و میان فصل پاییز، و فصل زمستان

فصلی است که آن را فصل گریه می نامم

پی نوشت 1: خیلی دلم می خواد شعرهای نزار قبانی بدون سانسور منتشر بشه. چند سال پیش سه تا از آثارش رو از بخش عربی نمایشگاه بین المللی گرفتم. نمی دونم محرک این نوشته ها چی بوده و چه اسمی روش میذارن؟ غریزه، احساس یا عشق؟ ولی من از خوندن شعرهاش و توصیفات نابش واقعا لذت می برم.

پی نوشت 2: احتمالا ترجمه ی کامل این شعر رو هفته آینده می ذارم.




نا-امیدی

درخواست حذف اطلاعات

به این نتیجه رسیدم که بیشتر وقتا امیدواری آدم رو عقب نگه می داره. اصلا کی گفته حتما باید همه چیز درست بشه؟ کی گفته هر دعایی باید برآورده بشه؟ اگه قراره حروف این ج درست چیده بشه، قرار نیست که اسم من رمز ج دربیاد. گاهی انگیزه­ ی ناشی از نا امیدی واقعی تره. چرا بعضیا می گن انسان به امید زنده است؟ نه آقا جان، گاهی انسان فقط زنده است و در عین حال بد هم زندگیش رو نمی سازه.

پی نوشت نامربوط 1: خیلی بد قول شدم، قرار بود هفته­ ی پیش قصیده ی نزار قبانی رو بذارم، ولی وقتم خیلی پره. شاید آ هفته ی آینده که کلاس زبان تموم شد فرصت کنم ترجمه اش کنم.

پی نوشت نامربوط 2: انگار داره کارها رو به راه می شه و رونق می گیره. خدا رو شکر. شاید کتاب بعد اسم خودم هم روی جلد بره. قسمت قشنگش این بود که بعد از شش ماه شک کرده بود کتاب رو خودم ترجمه کرده باشم، اینم از مزایای تازه کار بودنه دیگه.

پی نوشت نامربوط 3: این هفته شنیدم جایزه بوکر عربی 2017 به کتاب «موت صغیر/ یک مرگ کوچک» اثر محمد حسن علوان رسیده. نویسنده ی عربستانی که جایزه ی رمان عربی 2015 رو هم به خاطر کتاب «القندس» برده (البته این مورد رو همین امروز صبح فهمیدم). راستش برام جالب بود که یه نویسنده ی عربستانی این جوایز رو برده، نه به خاطر بحث­ های یا نژادی، چون به نظرم میومد محیط عربستان چنین پتانسیلی رو نداره. انگار عادت کردیم آثار خوب تألیف نویسنده های سوری و مصری و بحرینی و لبنانی و عراقی و... باشه، در واقع هر کشور عربی غیر از عربستان سعودی. صبح کتاب رو ، اما نمی دونم کی فرصت کنم بخونم و در موردش نظر بدم.




آشپزی

درخواست حذف اطلاعات

آنا الدا توی کتاب بیلی صفحه ی 113 (ترجمه ی شهرزاد ضیایی؛ انتشارات شمشاد) یه دستور غذایی داده، البته منظورم یه رسپی نیست. گفته: عاشق آشپزی بودم. چون فهمیده بودم که سریع ترین راه به قلب یک مرد از طریق شکم اش است.

خب حالا حساب کنید من که اوج مهارت آشپزیم املت گوجه فرنگیه، که اون رو هم تونستم به زور زیتون و پودر سیر و فلفل سیاه خوشمزه کنم، باید چه را اری رو پیش بگیرم؟ تازه همون رو هم هفته ی پیش طوری پختم که هنوز اشتهام برنگشته.

البته این رو هم اضافه کنم که این مشکل توی خانواده ی ما خیلی عجیبه چون هم باباجونم آشپز حاذقی بوده، هم مامان جون خدا بیامرز دستپختش فوق العاده بوده. تمام افراد مونث خانواده ی مادریم هم این قدرت رو دارن که یه قابلمه ی آب رو بذارن روی گاز و فقط مواد لازم غذا رو لمس کنند تا سر سفره به این نتیجه برسی که مائده های بهشتی هم اینطور نخواهد بود.

آخه یکی به من بگه درست سیب زمینی پنیری چی کار داره که اون رو هم طوری طبخ که وقتی از فر درآورده بودمشون گریه می و می گفتن: حورا این حق ما نبود.

البته بازم کم نیاوردم و پنجشنبه تا فهمیدم مامان می خواد ناهار چی بذاره، دچار جنون آنی شدم و گفتم من غذا رو می ذارم. انصافا هم غذای ساده ای بود، هم نمی تونست خوشمزه نباشه. وقتی خواهرم از رسید، همین که فهمید من غذا رو درست ، برگشت بره فلافل ب ه. حالا با این تفاسیر یکی به من بگه آشپزی با عشق دقیقا چه ایه؟ این همه راه، حالا چرا آشپزی آخه؟

در حال حاضر هم وقتی وارد آشپزخونه می شم، یخچال فریزر و لباسشویی چهار چشمی منو می پان و اگه ببینن راهم رو سمت ظرف برنج یا سبد پیاز و سیب زمینی کج ، فوری میان راه رو سد می کنند. البته راه ظرفشویی کما فی السابق بازه.

به قول محمدرضا قلمبر: ماه من ای ماه من، حواست باشه بابای کارخونه دارت وقتی خواست خونه ی دو طبقه توی نیاورون بهمون بده، یه آشپز هم روش بذاره، من شدیدا به سلامتی خانواده می شم.




ذوالوجهین

درخواست حذف اطلاعات

کتاب قبلی که روش کار می در مورد علوم بلاغی بود و من رو با چند تا اثر قوی بلاغت فارسی آشنا کرد و بعضی از مباحث بلاغت برام تکرار شد.

یکی از مباحثی که برام جالب بود «المحتمل للضدین» یا «ذوالوجهین» بود. شاعر با استفاده از این صنعت مدح و هجو رو با هم توی یک بیت به کار می بره. این قسمت رو از کتاب حدایق السحر اثر رشید الدین وطواط می نویسم:

جراب الدّوله در کتاب خویش می آرذ کی درزی یک جشم عمرو نام یکی از ظرفاء اهل فضل را کفت که اکر مرا قبای دوزی کی ندانذ کی قباست یا جبّه من ترا بیتی کویم کی ندانذ کی مدحست یا هجو عمرو آن قبا را بدوخت مرد ظریف نیز آن بیت بکفت، شعر:

خاط لی عَمْروٌ قبا لیتَ عینیه سوا[1]

درین بیت هردوجشم عمرو را ی ان خواسته است کی نذاند کی در بینائی ی ان خواسته یا در کوری و هردو معنی را محتمل است.

پی نوشت: کتاب به سبک نویسندگان قرن 6 هجری نوشته شده، به همین خاطر با فارسی معیار ما فرق داره.


[1] عمرو قبایی برای من دوخت، کاش هر دو چشمش مانند همدیگر شود (م)