رسانه
رسانه

رستـــــــــــآکــــــــــ



نظامی که گند زده است!

درخواست حذف اطلاعات
دو ترم گذشت. دو ترم رو تو بهترین گذروندم. دو ترم ی شیمی رو تو قطبش خوندم.
هر روز صبح به ی رفتم که آرزو و خواسته ی قریب به اتفاق تمام دانش آموزانی است که این روزها با آنها در ارتباط هستم و هر روز میپرسند ببخشید شما چقدر در روز درس میخوندید؟ یا مثلا ببخشید برای فلان درس کدام کتاب را جویده اید؟ و آن ها درست در نقطه ای هستند که فکر می کنند کنکور مهم ترین اتفاق زندگیست و چه تاثیر شگرفی روی آن ها خواهد داشت! مثلا اگر به شریف بروند پروفسور حس می شوند و اگر همین شهر خودمان بمانند مجسمه ی بلاهت لقب می گیرند. هیچ کدامشان نمی دانند بعد از کنکور چه خاکی باید برسرشان بریزند و نمیدانند قرار است ریاضیاتی به مراتب سخت تر از ریاضیات که کنکور که به زور 20 30 درصد میزنند بخوانند. آنها فقط می خواهند شاخ کنکور را بشکنند و من را، منی که این روزها بیش از پیش به میزان بی خاصیت و بودن خود آگاهم را الگو قرار داده اند. و چرا هیچ کدامشان نمی خواهند کمی انسان تر باشند؟ چرا در بین دانش آموزان دیگر ی از سر تفریح و علاقه سمت کتاب هایی که دید و هویت به خواننده می دهد نمی رود؟ چرا هیچ ای این نظام آموزشی مز ف را بازبینی نمی کند؟ چرا من در آستانه ی 20 سالگی تازه باید یادم بیاد پس هدف و معنای زندگی چه می شود و اصلا انسان چیست؟ این روند غلط آموزشی همواره طوری ذهنم را در اختیار گرفته بود که هر وقت می خواستم فکر کنم خودم به خویشتنم میگفتن هیس الان وقت درس و تلاش است و فکر نکن! همین منی که حالا در به در هرجا دستم می رسد می روم دنبال آدم هایی که ذره ای فقط ذره ای بتوانند از علامت سوال های ذهنم کم کنند قبلا تمام افکارم را به گوشه می راندم! تازه این منی که حالا حس می کند ابلهی بیش نیست تمام دغدغه اش کنکور نبود! و همان سال کنکور هم کلی دیگر چیزهای دیگر بود و زندگی اجتماعی را آموخته بود اما این بخت برگشته هایی که همه ی زندگیشان کنکور شده چه می شوند؟ اصلا یادگرفته اند با ی جز کتاب هایشان تعامل اجتماعی داشته باشند؟ اینها می روند و ترم یک به دو نرسیده دلداده می شوند و روال مس ه ای را شرو می کنند و جو را به لجن می کشانند. چون هیچ به آن ها یاد نداده تا با جنس مکملشان ارتباطی درست داشته باشند و با یک نگاه و دو سلام دل از کف ندهند! چون نمی دانند برای اینست که رفیق و دوست خوب پیدا کنی نه اینکه ترم دو بروی بگویی من شما را میخواهم و اگر تو نشود دیگر عاشق نخواهم شد! اینها می روند در خوابگاه ها می شوند همان ی که چون تو لیف را در جای درست میگذاری ولی باب میل او نیست پس او هم می رود موهایش را در آشپزخانه شانه می کند! می شوند آدم هایی که ذره ای جنبه و شعور زندگی اجتماعی ندارند و زندگی را به کام سایرین زهر می کنند! من همه ی این ها را می اندازم گردن این نظام آموزشی که کاری کرد که حتی خانواده ها یادشان برود فرزندی که زاییده اند را تربیت کنند! و مادامی که نمره ی زاده ی شان خوب است مشکلی نیست. هر روز که از پله های رشت پایین می آمدم با خود میگفتم پس کی قرار است ی آدم بشود؟
خوب یا بد این دو ترم رفت و من عوض شدم! انقدی که از بیرون برای خیلیا خیلی خوب شدم!انقدی که بهم بگن وارسته و فروتن و این چیزا! ولی هی من خودم بیشتر حالم بهم خورد از خودم! از این همه حقیر بودن و کوچک بودن از این همه دیر فهمیدن! از اینهمه نفهمیدن و از این درون آشفته!
من به طور کلی شاید آدم موفقی به نظر بیام ولی خودم میدونم که چه چیزایی رو باختم!




تعریفی از عشق

درخواست حذف اطلاعات
از دید من عشق اون احساس کنجکاوی سیری ناپذیر برای دونستن از یک نفره. عطشِ گفتگو و فهمیدنِ جهان بینیش. وقتی عاشقی به صورت خستگی ناپذیری دوست داری ازش بدونی. هرچی عاشق تر باشی بیشتر میشناسی طرفت رو. بعضی ها در حد یک صفحه کتاب میشناسن، بعضی ها هم در حد ارشیو کتابخونه ی ملی. اون شور و آتش خانه برانداز معروف هم تو همین مرحله بروز پیدا میکنه و حتی اگه بروزش کامل نباشه یه چیزی از درون بهت میگه دیگه تمامه و "لایمکن الفرار". مرحله ی بعد شی ه. حتما برای این مرحله است که گفتن عشق در حوصله پیداست و نه در های و هوی. کنجکاوی و تکاپو فروکش کرده و ساعت های توی سکوت میگذرن و احساسات در بستر س و آرامش به حد اعلا میرسن. پیوند روح ها و انحلالِ درونِ هم فکر کنم توی همین مرحله است که اتفاق میوفته. توی این مرحله حالات عرفانی در عشق تجربه میشه که کامل ترین نمونه اش عشق بین مولانا و شمسه. عشق های کمی به مرحله ی شی و دنیای ت و آرومش میرسن. توی این مرحله عشق در روزمره جاریه.
اما درباره ی عشق پنهان، عشق پنهانی هیچ وقت فرصت تولد و دیده شدن و شکوفایی نداشته. عشق پنهانی، عشق محک نخورده است. عشق در معرض واکنش معشوق معنا پیدا میکنه. اما شاید بهترین تعریف از عشق رو ناظم حکمت بیان کرده اونجایی که میگه:" نه در نگاه اول ... بلکه عشق در ا ین نگاه است، زمانی که میخواهد از تو جذا شود آنگونه به تو می نگرد... همان اندازه دوستت داشته است..."
پ.ن: از اینستای یک دوست.



زهرا زل میزنه به قبر و میگه باورم نمیشه این زیره.

درخواست حذف اطلاعات

تاییدش میکنم.

منم باور نمی کنم زیر وارها خاک خو ده باشه و بذاره ما انقدر بی تاب باشیم.

بعد این دیالوگ دوباره شروع کردیم بی هوا همه چی خوردن. هرچی که سر قبر بود و بهمون تعارف می شد یا حتی نمی شد.

درست مثل وقتی که عزیز رفت.

اون روزام منو زهرا خیلی غذا و خوراکی می خوردیم و همه فکر می ما بهتریم که پرخور شدیم.

ی با خودش فکر نکرد که این یه جور واکنش دفاعیه. هیچکی نگفت شاید اینا دارن داغون تر میشن.


پ.ن: سرطان ذره ذره هم بیمار رو آب می کنه هم اطرافیان رو خون به جگر. سرطان یه کاری می کنه باهات که هیچ وقت یادت نمی ره چی اومده سرت!




تابستان خود را چگونه گذر د؟(1)

درخواست حذف اطلاعات
آقا اجازه! ما می خواستیم امسال تابستان یک دوربین عکاسی بگیریم.از آن هایی که نسبتا خفن است.
بعدش آقا برویم کلاس و یک چیزهایی در باب عکاسی بیاموزیم. بعدترش برویم با این نرم افزارهای خفن ادیت و تدوین سر وکله بزنیم و وجی های خفن و ناب تولید کنیم تا در آینده چیزی بشویم برای خودمان. اقا اجازه! ما تا دست جنب م که برویم دوربین ب یم ناگهان قیمت ها سر به فلک گذاشت. آقا الان انقدر گران شده که حتی نمی توانیم در لنزش را ب یم:| سرتان را درد نیاورم آقا! حالا ما باید بنشینیم و حسرت بخوریم تمام تابستانمان را آقا. خ دیگر حتی نمی شود به دوربین فکر کرد. از بس گران شده آدم خیال برش می دارد که تصورش هم پولی باشد:| آقا اجازه! ما که پروژه یمان منتفی شد و خب به قول بابا حالا که چیزی نشده اما آقا ملت جچوری نان شب خود و خانواده یشان را تامین می کنند؟

پ.ن: آی !آی مسئول! آی شخص اول نظام! می دونید از رویاها و خواسته هامون دارید با بلدوزر عبور می کنید؟
پ.ن تر: یه دوربینی میخواستم ب م اولش حدود 4 تومن بود.سه هفته پیش با 6 تومن میشد جمعش کرد و مام گفتیم خب باشه. ب که تصمیم نهایی شد باید 10 تومنی هزینه می ! که خب طبیعتا جواب خودم برو گمشو بچه بود و جواب بابا حالا الان نه توانش نیست و جواب مامان این بود باشه بعدا که تهرانی.الان رفت و آمدم سخت برات!



بازار سیاری که از شیر مرغ تا جان آدمیزاد دارد

درخواست حذف اطلاعات

خیلی از مترو استفاده نمی کنم چون در روبه روی در خوابگاه هست و برای رسیدن به فقط باید عرض یک کوچه رو طی کنم.

اما میخوام از زجرآورترین قسمت مترو باهاتون حرف بزنم!

تا حالا شده ساعت 5 بعد از ظهر در روز های عادی،1 ظهر پنج شنبه ها و یا دم افطار از یکی از ایستگاه های تئاترشهر، دروازه ت یا شمرون،شهید بهشتی یا وارد این وسیله ی گهربار شده باشید؟

این ساعتها و این ایستگاه‎ها چه تفاوتی دارند با سایرین؟

پاسخ این هست که شما دسته گل وارد مترو میشی،له شده و بر باد رفته خارج میشی! خود من به شخصه بارها پی ل های دلبندم رو تو این ایستگاه ها از دست دادم:((

اما چی می تونه یک تلخی بی پایان به این فرآیند اضافه کنه؟ بله درست حدس زدید دست فروش های عزیز که با صدای زیبا و دور بردشون سوهانی میشن بر تن و جان.

اگه گذری از مترو استفاده کنید این عزیزان براتون جذابن چون می تونید جان آدمیزاد رو هم به بهای اندک تهیه کنید چون دو سه تای آ ه می خواد بره خونه داره ارزون میده و تازه کار شرکتیه از بقیه ی همکارا (!)هم ارزون تر می ده!

گاها دیده شده 9 صبح داره دو سه تای آ رو می فروشه که بره خونه :|

تصور کنید در حالیکه که بالا تنه داره سمت قیطریه کشیده می شه و پایین تنه رو به صادقیه در حال از بین رفتنه یک خانم که خیلی خیلی صداشو نازک کرده با زیباش، پر قدرت میاد که عبور کنه بره اون سمت قطار که یهو دوست قشنگمون هوس می کنه جنس یداری کنه:| جا کمه، نفس کم آوردی که یه آرنج وارد کلیه ات می شه! بله دوستمون در حال پرداخت پول این فاجعه رو رقم زدن.

خب مثلا می رسی دروازده ت و قصد داری بری خط تجریش مثلا! یا نمیرسی یا دیر می رسی چون تمام مسیر پر از دست فروش هایی هست که پر تردد ترین مسیر ممکن رو بستن!

می خوام بهتون توصیه کنم به هیچ وجه چیزی ن ید ازشون تا کم کم جمع شن برن.خیلی راحته فقط خودتونو در برابر وسوسه های نفستون کنترل کنید:)

به یاد بیارید ایستگاه تئاترشهر بدون غرفه ها چقدر بهتره؟انگیزه بشه براتون:)

پ.ن: نگفتم براتون از حضور اقایون دست فروش تو واگن خانم ها و تنه ها یا حتی از فروش خصوصی ترین لباس ها تو مترو و هوار زدن برای فروش که مشمئزکننده ترین قسمت مترو هست!

پ.ن: نگید نیازمندن گناه دارن! شاید یه تعدادی باشن ولی بقیشون راحتترین راه رو برای ب درامد انتخاب .من نیازمندترم ارامشم تا اون مردی که خودشو به کوری می زنه میاد تو واگن خانم ها اما کاملا واضحه که ....!




low battry

درخواست حذف اطلاعات

چشاتو ببند اشک بریز!
بسه دیگه چرا همه جا میخندی؟
تا کی قراره غم هارو به روت نیاری؟
من حالم اونقدری خوب نیست که نشون میدم!
من کم آوردم اقا تموم کنید این بازیو:/
بسه دیگه نمیخوام بخندم!

من حتی اونجایی که باید خودم باشمم خودم نیستم! تصور عموم اینه که من حالم خوبه چون نیشم تا بنا گوش بازه ولی الان در همین نقطه در همین حال و ساعت باید بگم کم آوردم و هیچ چیزی برای چنگ زدن بهش و وصل موندن ندارم. حتی منتظرم یه چیزی پیدا بشه همین ته مونده ی اتصال رو هم قطع کنه راحت شیم بریم.

اینجایی که هستیم اگه جهنم نیست چیه پس؟

من همونیم که یک ساعت پیش با شور و شوق پیام به این و اون دادم ولی الان از درون تهیم!

دیگه نمیخوام ادای ادمای خوب دربیارم!

+موزیک: خب ممکنه ربطی نداشته باشه ولی ممتد پلی میشه:|




بیاید کود تانی نباشیم

درخواست حذف اطلاعات
و راه حل تمام مشکلات چیزیست جز حرف زدن مگه؟ چرا احمقانه ترین راه ها رو انتخاب میکنیم پس؟ چون می خوایم با قدرت هر چه تمام تر اثبات کنیم مقطع مناسبمون کود تان هست ولاغیر:) وقتی با ی مشکل داریم باید بریم بهش بگیم من با این کار و رفتارت مشکل دارم نه اینکه به اینرسی اجازه بدیم ما رو در جامون ثابت نگه داره و از علوم غیبی بخواهیم که به فرد منظور الهام کنه که ما به فیلان دلیل ازش ناراحتیم! یا افرادی که باهاتون در ارتباطن باید با اجنه در ارتباط باشن که بفهمن شما دقیقا چتونه؟ یا وقتی که میفهمیم اشتباه کردیم چرا از موضعمون کوتاه نمیایم و عمیقا تلاش میکنیم تندیس بلاهت رو بهمون بدن؟ بعضی وقت ها عذاب وجدان گند خودمونه که انقدر وحشی و پرخاشگرمون می کنه! دقیقا اونجایی که می فهمیم مقصریم و اشتباه کردیم یا یه چیزی تو همین قسم اما هنوز انقدر بیخودی مغرور و کود ال هستیم که عوض درست و جبران ش یا یه عدر خواهی ساده،بدون تیکه و کنایه، یعنی عذرخواهی که شبیه نیست، هی قضیه رو کش می دیم! باید بشینیم یه گوشه ت و آروم و با آرامش و قوه ی عقل تصمیم بگیریم نه با پرخاش و قوه ی کینه و تلافی:)
پ.ن: بنویسید وی از زخم خوردگان بود و هیچگاه نفهمید او چه مشکلی باهاش داشت! خیلیم از علوم غیبی کمک خواست ولی نتیجه نداد:/





تهران با تو

درخواست حذف اطلاعات
ببین با بودنت چقدر همه چیز جذاب تر است؟ ایستگاه های مترو بوی بهتری میدهند، صدای دستفروش ها دیگر سوهان روح نیست حتی دست فروش های دروازده ی ت که پیش از اینها بهت گفته بودم که چقدر دلم میخواهد تک تکشان را خفه کنم. وثتی هستی حتی پله های بی انتهای ایستگاه های خط قرمز برایم عاشقانه می شوند. تک تک سنگفرش های مظفر جوری دیگر دیده میشوند و درخت های فلسطین های عاشقانه ی خود را بلندتر سر میدهند. انگار که نجوا میکنند بی همگان به سر شود بی تو به سر ... . همین بلوار ساده ی کشاورز بعد از آن روز گرم داد که تا تهش را پیاده گز کردیم، برای من شده بهترین بلوار دنیا. امروز با تو پارک طالقانی سبزتر بود و دیگر پارکی مس ه که مسیری پر پیچ و بی انتها دارد و هیج وقت تو را درست به پل طبیعت نمیرساند، نبود! فواره ها به خاطرت حضورت رنگین کمانی شده بودند و حتی آسمان هم آبی تر بود.
تهران برای من با تو تهران شده است و گرنه بدون تو که شهری پر دود و ضمخت است. بدون تو تهران معنایی ندارد. پ.ن: روی لینک ها کلیک کنید
ع امروز:)
ویدیو امروز "باد شدید بود و پوزش بابت لرزش!آماتور و این داستانا"



نمایشگاه بین المللی قرآن یا کجا روسری و چادر ارزان ب یم یا قرار های وبلاگی!

درخواست حذف اطلاعات

ا ین اتفاقی که برای این 4 سال تصور می رفتن به نمایشگاه قرآن بود!

دلایل محکم و منطقی ای هم داشتم و دارم:)

مشکل اصلا از همون عنوان این رویداد شروع میشه.ینی چی که نمایشگاه قران؟ ینی بیایم برای قران شو برگزار کنیم؟

حالا با این کنار بیایم میرسیم به پیش فرض های ذهنی من از نمایشگاه که توسط رسانه ها ایجاد شده. مثلا نمایشگاه توش انواع و اقسام نقاشی خط ها و کاریکاتور های مربوط و نامربوط وجود داره! به طور کلی حس میکنم خود قران فراموش میشه تو نمایشگاه قران و اصلا و ابدا خوشم نمیومد که برم تو این محفل و شو:)

اما از اونجایی که دانشجو روشنفکره و باید بره ببینه و این قسم فازای سال اولی طور و دعوت ریز حاج مهدی(خودتون میدونید که تاثیر کدوم بیشتره) باعث شد که تصمیم بگیرم و از دوست و هم خوابگاهی و مامانم (اینا همشون یه نفرن) دعوت به عمل بیارم که تک و تنها پا نشم برم اون سر دنیا:/

رفتم! اول که بارون زیبا ایزمون کرد!و خب خ فضای مصلی با بارون خیلی زیبا شده بود و اگه بی حوصله نبودم قطعا گند ع رو در میاوردم!

ضربه ی مهلک رو همون اول خوردم که یه فضای خیلی زیادی به روسری و چادر و مانتو اختصاص داشت و اون فضا به مراتب شلوغ تر از کل شبستان بود! ینی ملت رسما داشتن ید لباس انجام میدادن و به نظرم خیلی ها به شبستان نمیرسیدن اصلا و از نمایشگاه واری روسری و چادر به یادگار میبردن:|

از اونجایی که بنده بسیار هوشمندم دوستمو کشیدمو گفتم بیا بریم بعدا برمیگردیم و خودمون رو نجات دادم. رفتیم شبستان و به آسانی غرفه ی حاجی رو پیدا کردیم! و اون استیکرا رو!

یکی بود که ما حدس زدیم این حاج مهدی هست اما اهمیت ندادیم و رفتیم بقیه جاها رو دیدیم! و حالا تو تمام این تایم که میگشتیم من دیوانه وار داشتم پنل مدیریت رو رفرش می که یه ردی پیدا کنم بفهمم حاجی کدومه:/

تو همون دور و بر بودیم که شبه حاجی ها دوتا شدن و بدبختیمون زیاد شد!

اتفاقا اون اقایی که به استیکرا چسب میزنه رو هم رویت کردیم ولی شمّ وبلاگیم میگفت که گول نخور:))

خلاصه برای ا ین بار رفتیم که از این متنا بنویسیمو جمع کنیم بریم خونمون تا تلف نشدیم که فهمیدم ای دل غافل!

این بنده ی خدا که هی از این شرایط شاکیه دیر میاد زود میره:)

و طی یک حرکت فرد جدیدی که اومده بود رو صدا زدم گفتم شما حاج مهدین و بله یافتم:/

کتابم یدیم از غرفه ی حاج مه ون اینا:/

هیچی دیگه ماهم که دیرمون شد برگشتیم خونمون! و در راه بازگشت تو روسریا گیر کردیم و به غایت روسری یدیم:))

پ.ن: منم از اون نوشته ها نوشتم با اسم وبلاگی که بعدا بتونم بگم اقا ما اومدیم شما نبودین!

و بهترین نوشته ی اونجا: بیا خونمون همین الان!

پ.ن تر: ع ارو نتونستم آپلود کنم!




فرجه ها،خوابگاه،ته ترم و مورداتی از این دست!

درخواست حذف اطلاعات

۱. در حالیکه سعی داشتم با تمام وجود پستی با مفهوم و محتوا بنویسم کل تلاشم منجر به مورد نویسی شد:/ اونم راجع به چیزای رو مخی مثل فرجه ها:)

برع ترم یک که تقریبا قرجه ای نبود این ترم تا دلت بخواد فرجه داریم و ایضا درس.دست و دلم به درس نمیره ولی خب عمیقا از خدا میخوام که معدل الف شم. کافی نیست؟

2.این روزها تنهای تنها تو خوابگام و جوری شده که هر بیرون رفتنی رو لبیک میگم،بیشتر کتاب میخونم و بیشتر فکر می کنم. وقت پیدا برای فکر به مسائلی که همیشه گفتم حالا شما برید الان کار دارم.مسائلی که به شدت به پایه های اعتقادیم مربوط میشه و اونقدر برام مهم شده که هرکیو گیربیارم سوال پیچش میکنم در این مورد. متاسفانه کم هستن افرادی که بشه باهاشون در این موارد بحث کرد!چون دورم پر شده از یه مشت جوجه که چشم و گوش بسته همه چیو پذیرفتن و اصلا قابلیت بحث ندارن.جز طفره رفتن و متهم کار دیگه بلد نیستن!

3. نمیدونم چقدر با فمنیسم اشتایی دارید و اصلا میدونید درستش چیه یا نه. ولی بهتون بگم طرفدار فمنیسم نشید وقتی مهریه هاتون با سال تولدتون یکیه! وقتی معتقدید شیربها هم باید دریافت کنید، وقتی معتقدید درآمدتون فقط مال خودتونه و نفقه میخواید.شما فمنیسم نیستید شما درست مثل همون مردهایی هستید که زن رو در خانه محبوس ، کتکش زدن و...! شما زورگو هستین عزیزانم!

بله من معتقدم وقتی با پارتنرتون میرید بیرون وظیفه ی اون ندونید که همه ی هزینه ها رو تقبل کنه و بعد بیاید تو پیج اینستاتون عاروق روشنفکری و فمنیسم بودن بزنید!

اغلب اینهایی که ادعایی فمنیسم بودن دارن از دسته ی زورگوها هستن و نمیتونن فمنیست باشن چون سخته! چه بسا نگارنده هم ترجیح بده فمنیست نباشه و مشکلاتشو با صحبت حل کنه:)

4.رفته بودم شمال دیدن دختر تازه متولد شده، براتون سوغاتی آوردم که بشوره ببره این احوالاتو:)

ببینید و بشنوید

پ.ن: بیاید یکبار صادقانه و بدون تعارف اونهایی که نمیخونید رو از وبلاگهایی که دنبال میکنید حذف کنید!هم به خودتون احترام گذاشتید هم به صاحب وبلاگ:)

این حذف و اضافه هم به خاطر مشکل زمانی بیان بود!!




مسابقه ی شعرخوانی به یاد قیصر امین پور(آ ین فرخوان)

درخواست حذف اطلاعات

خب بچه ها این آ ین فراخوان برای شرکت در مسابقه ای به شدت جذاب قیصرخوانی هست

که به یاد قیصر امین پور برگزار شده و جوایز خیلی خیلی خوبی داره و من هم جز داورا هستم:))

اطلاعات بیشتر راجع به مسابقه رو توی لینک زیر بخونید!

فقط تا پایان دوشنبه شب مهلت دارید:)))

مسابقه ی شعرخوانی به یاد قیصر امین پور




نمایشگاه بین المللی قرآن یا کجا روسری و چادر ارزان ب یم یا قرار های وبلاگی!

درخواست حذف اطلاعات

ا ین اتفاقی که برای این 4 سال تصور می رفتن به نمابشگاه قرآن بود!

دلایل محکم و منطقی ای هم داشتم و دارم:)

مشکل اصلا از همون عنوان این رویداد شروع میشه.ینی چی که نمایشگاه قران؟ ینی بیایم برای قران شو برگزار کنیم؟

حالا با این کنار بیایم میرسیم به پیش فرض های ذهنی من از نمایشگاه که توسط رسانه ها ایجاد شده. مثلا نمایشگاه توش انواع و اقسام نقاشی خط ها و کاریکاتور های مربوط و نامربوط وجود داره! به طور کلی حس میکنم خود قران فراموش میشه تو نمایشگاه قران و اصلا و ابدا خوشم نمیومد که برم تو این محفل و شو:)

اما از اونجایی که دانشجو روشنفکره و باید بره ببینه و این قسم فازای سال اولی طور و دعوت ریز حاج مهدی(خودتون میدونید که تاثیر کدوم بیشتره) باعث شد بعد که تصمیم بگیرم و از دوست و هم خوابگاهی و مامانم (اینا همشون یه نفرن) دعوت به عمل آوردم که تک و تنها پا نشم برم اون سر دنیا:/

رفتم! اول که بارون زیبا ایزمون کرد!و خب خ فضای مصلی با بارون خیلی زیبا شده بود و اگه بی حوصله نبودم قطعا گند ع رو در میاوردم!

ضربه ی مهلک رو همون اول خوردم که یه فضای خیلی زیادی به روسری و چادر و مانتو اختصاص داشت و اون فضا به مراتب شلوغ تر از کل شبستان بود! ینی ملت رسما داشتن ید لباس انجام میدادن و به نظرم خیلی ها به شبستان نمیرسیدن اصلا و از نمایشگاه واری روسری و چادر به یادگار میبردن:|

از اونجایی که بنده بسیار هوشمندم دوستمو کشیدمو گفتم بیا بریم بعدا برمیگردیم و خودمون رو نجات دادم. رفتیم شبستان و به آسانی غرفه ی حاجی رو پیدا کردیم! و اون استیکرا رو!

یکی بود که ما حدس زدیم این حاج مهدی هست اما اهمیت ندادیم و رفتیم بقیه جاها رو دیدیم! و حالا تو تمام این تایم که میگشتیم من دیوانه وار داشتم پنل مدیریت رو رفرش می که یه ردی پیدا کنم بفهمم حاجی کدومه:/

تو همون دور و بر بودیم که شبه حاجی ها دوتا شدن و بدبختیمون زیاد شد!

اتفاقا اون اقایی که به استیکرا چسب میزنه رو هم رویت کردیم ولی شم وبلاگیم میگفت که گول نخور:))

خلاصه برای ا ین بار رفتیم که از این متنا بنویسیمو جمع کنیم بریم خونمون تا تلف نشدیم که فهمیدم ای دل غافل!

این بنده ی خدا که هی از این شرایط شاکیه دیر میاد زود میره:)

و طی یک حرکت فرد جدیدی که اومده بود رو صدا زدم گفتم شما حاج مهدین و بله یافتم:/

کتابم یدیم از غرفه ی حاج مه ون اینا:/

هیچی دیگه ماهم که دیرمون شد برگشتیم خونمون! و در راه بازگشت تو روسریا گیر کردیم و به غایت روسری یدیم:))

پ.ن: منم از اون نوشته ها نوشتم با اسم وبلاگی که بعدا بتونم بگم اقا ما اومدیم شما نبودین!

و بهترین نوشته ی اونجا: بیا خونمون همین الان!

پ.ن تر: ع ارو نتونستم آپلود کنم!




بعد مدت ها!

درخواست حذف اطلاعات
شاید بیشتر از چند هفته از ا ین باری که وارد صفحه ی مدیریتم شده گذشته باشه!
روز هایی که دور از فضای بلاگستان بودم!
روزهایی که خیلی دور بودم از هیاهوهای این چند وقته این فضا که از وبلاگ بودن داره فاصله میگیره...
این مس ه بازیای چیا راه انداختن خب؟
از الان بتون بگم که من ممکنه کامنت بخونم بعدا جواب بدم و خیلی چیزای دیگه!
اگه قراره با این چیزا ناراحت بشید من دیگه نمیتونم شمارو بلاگی بدونم چون اصلا این مس ه بازیا مال اینجا نیست....
خلاصه که من حس میکنم الان وقت برگشتنمه و برگشتم:)
پ.ن:هم خوشحالم هم ناراحت که دلتون برام حتی یه ذره هم تنگ نشده!
حس میکنم یک آدم بو گندو شدم!



به سارا بگویید میخواهمش

درخواست حذف اطلاعات

به سارا بگویید میخواهمش

که چون بیژن از چاله در چاهمش

بلندست دیوار حاشای وی

اگر چند دیوار کوتاهمش

به مجلس چنان توپش از من پر است

که گویی محمد علی شاهمش

گر از شش جهت راه بندد به من

((من ان بی جهت پای در راهمش))

اگر بنده خواهد خوشا بندگی

و گر شاه خواهد چه غم؟ شاهمش

اگر چند سخت است نرمش کنم

به راه آرمش گرچه گمراهمش

وفاکرده ی دیده الا وفا

جفا جسته ی جور جان کاهمش

سزد گر بر آیینه دستی کشد

که یک عمر مکدر ز یک آهمش

وگر روز و شب آفت شود

شب و روز چون سایه همراهمش

پناهنده از قهر بیگاه او

به گهواره ی مهر گهگاهمش

نی ام قاصدک تا به بادم دهد

اگر چند در کف پر کاهمش

نگویم چو مغلوک هندی سرا

((سگ آستان بوس درگاهمش))

ولیکن چنان هست در جان و دل

دعاگوی شام و سحرگاهمش

ز غاسق اعو ذ برب الفلق

که دیری ست دور از رخ ماهمش

بزن بر من ای ابر شهریوری

که لرزان از ان باد دی ماهمش

اگر چند محتاج تاکید نیست

به سارا بگویید میخواهمش

پ.ن:فکر کنین اونی که عاشقمه برام گفته:))))

شاعر:سید حامد احمدی



سر در گم!

درخواست حذف اطلاعات

شما اگر یک جوان ۱۸ ۱۹ ساله بودید به خاطر خانواده و اعتقادات و نظرهای خانواده، یعنی پدر و مادرتان، دست از کاری که میخواهید ید میکشیدید؟

بیاید راجع به این قضیه منو راهنمایی کنید-_-

ادامه مطلب



یکی دیگر از مصائب ما یا بیاید دست از خج بشوییم!

درخواست حذف اطلاعات

از مصائب مونث بودن(این رو استفاده چون دختر یا خانم یا زن حق مطلب رو ادا نمیکرد بنظرم!) علاوه بر قاعدگی، باید به تخمک گذاری اشاره کنم

نمیدونم شمام این مدلی هستین یا نه اما این دوره من رو به اندازه ی همون قاعدگی بهم میریزه-_-

حالا شاید باورتون نشه ها ولی تا جایی که من دور و برم دیدم خیلی از دخترا از اطلاع دقیقی دارن ولی از تخمک گذاری نه-_-

خیلی مس س خب!!

من یادمه یه جا یکی از دوستام با ناراحتی میگفت که اره من یه موقع هایی یه مدلی میشم و فیلان-_-

زدم تو سرش که خاک بر سر نمیدونی این برای چیه-_-

و توجیهش :)

من مامانم تو هرچی سخت گیره اما این چیزا رو خوب بهم گفته!!

بهش گفتم،توضیح داد بهم!حدودا هم ۱۲ سالم اینا بود

حالا دقیق نگفت داستان چیه ها ولی خب توضیحات کاملی ارائه کرد

بنظرم به علائم این دوره باید ح تهوع رو هم اضافه کنند! تو نت سرچ ندیدم جایی گفته باشن!

پ.ن:تو وبلاگمم پست میکنم(این مطلب ابتدا در کانالم نشر یافته است)تا کی قراره از اتفاقات طبیعی خج بکشیم؟

حالا من نمیگم راه بیفتیم تو کوچه و خیابون داد بزنیم که ای مردم من م یا من فیلانم ولی نباید انقدر خج بکشیم که بچه هایی که تو خوابگان سختشون باشه نوار ب ن و عموما از شهرشون با خودشون بیارن-_-

یا یکی از بچه ها وقتی با ش قرار داشت و یهو در حین قرار شد خج زده شد و از گفتنش به اون پسر امتناع کرد-_- حالا هر چند اون پسر آدم با شعوری بود و خودش بدون اینکه به روی دوستم بیاره کارای لازم رو انجام داد ولی خیلی احمقانه بود که دوستم از خج به اون نگفت و یه مسافتی رو جهت تهیه ی نوار رفت و برگشت!

خلاصه که ه دیگه




نایب ا یاره ام!

درخواست حذف اطلاعات
نایب ا یاره ام بچه ها...
اینجا دم تولدش خیلی فضا خووبه:)))



من تو ح ی ام تحت عنوان گرگیجه:|

درخواست حذف اطلاعات

از تمامی دوستانی که راجع به رشته های ریاضی و شرایط ی و بعد اطلاعی دارن تقاضا میشود مارا از نظرات خویش بهره مند سازند!

سایر دوستانی هم که ریاضی نیستند بیان نظراتشونو بگن!!

این پست تا پایان انتخاب رشته ثابت میماند!

لطفا نظرات رو چک کنید که اگر سوالی در جواب نظرتون مطرح پاسخ داده بشه:)))

مررسی:))




شهید حججی،شجاعی،حاج صفی و انتخاب رشته

درخواست حذف اطلاعات

۱.یکم فکر کنید.خیلی خیلی کم!حججی ها نباشن منو تو الان در عقد یه ی هستیمتازه اگه عقدمون کنن!تازه اگه یه یواضح گفتم مگه نه؟؟

۲.من کاری به خوب یا بد بودن بازی مقابل اسراییل ندارم فقط میگم اگه بازی ن جلو اسراییل تا الان داوطلبانه بوده چرا برای عدم انجام یه کار داوطلبانه تنبیه شدنتا جایی که میدونم خیلی هم زور زدن که بازی نکن ولی نتونستن!بعد میدونین اگه فیفا بهفهمه ت دخ کرده تو ورزش کلا میریم رو هوا؟

بعد بگم که فلسطین مقابل اسراییل بازی میکنه.

همین دیگه

۳.انتخاب رشته تموم شد رفت!حالا راحت سر بر بالین میگذارم

رتبم خوب شده خداروشکردر سطح شهر پخشمون دیگهبرای مصاحبه هم دعوتمون ولی سفر بودم نتونستمگند تر از شانس منم هست؟

۴.و من الله توفیق!




ب حس خوبی داشتم!

درخواست حذف اطلاعات
#+ غذا چه تاثیری داره؟ - نکتش همینه غذا و خوراک خیلی اثر گذاره!! اگه سبزی بخوری سبز میشه میشه طنز! اگه گوجه بخوری قزمز میشه میشه جنایی! اگه گوشت بخوری چون اهن داره سیاه میشه و میشه تراژدی! اگه هم هوا بخوری که خب میشه تئاتر بی چیز.... # + این جا بد جاست؟ × نه ببین نکته اش همین جاست.خیلی جالبه ولی وقتی چیزی اینجا میذاری صداش از میاد!باور کن راست میگم.بابای منم تلویزیون رو که اینجا میذاشت میرفت اونجا جلو میشستو گوش میکرد! - اره اره همینه.به افتخار پدر روزبه خان.مراتب ارادت منو برسونید بشون! × چشم حتما.. پ.ن:بخش هایی از تئاتر ب:)