رسانه
رسانه

رستـــــــــــآکــــــــــ



نظامی که گند زده است!

درخواست حذف اطلاعات
دو ترم گذشت. دو ترم رو تو بهترین گذروندم. دو ترم ی شیمی رو تو قطبش خوندم.
هر روز صبح به ی رفتم که آرزو و خواسته ی قریب به اتفاق تمام دانش آموزانی است که این روزها با آنها در ارتباط هستم و هر روز میپرسند ببخشید شما چقدر در روز درس میخوندید؟ یا مثلا ببخشید برای فلان درس کدام کتاب را جویده اید؟ و آن ها درست در نقطه ای هستند که فکر می کنند کنکور مهم ترین اتفاق زندگیست و چه تاثیر شگرفی روی آن ها خواهد داشت! مثلا اگر به شریف بروند پروفسور حس می شوند و اگر همین شهر خودمان بمانند مجسمه ی بلاهت لقب می گیرند. هیچ کدامشان نمی دانند بعد از کنکور چه خاکی باید برسرشان بریزند و نمیدانند قرار است ریاضیاتی به مراتب سخت تر از ریاضیات که کنکور که به زور 20 30 درصد میزنند بخوانند. آنها فقط می خواهند شاخ کنکور را بشکنند و من را، منی که این روزها بیش از پیش به میزان بی خاصیت و بودن خود آگاهم را الگو قرار داده اند. و چرا هیچ کدامشان نمی خواهند کمی انسان تر باشند؟ چرا در بین دانش آموزان دیگر ی از سر تفریح و علاقه سمت کتاب هایی که دید و هویت به خواننده می دهد نمی رود؟ چرا هیچ ای این نظام آموزشی مز ف را بازبینی نمی کند؟ چرا من در آستانه ی 20 سالگی تازه باید یادم بیاد پس هدف و معنای زندگی چه می شود و اصلا انسان چیست؟ این روند غلط آموزشی همواره طوری ذهنم را در اختیار گرفته بود که هر وقت می خواستم فکر کنم خودم به خویشتنم میگفتن هیس الان وقت درس و تلاش است و فکر نکن! همین منی که حالا در به در هرجا دستم می رسد می روم دنبال آدم هایی که ذره ای فقط ذره ای بتوانند از علامت سوال های ذهنم کم کنند قبلا تمام افکارم را به گوشه می راندم! تازه این منی که حالا حس می کند ابلهی بیش نیست تمام دغدغه اش کنکور نبود! و همان سال کنکور هم کلی دیگر چیزهای دیگر بود و زندگی اجتماعی را آموخته بود اما این بخت برگشته هایی که همه ی زندگیشان کنکور شده چه می شوند؟ اصلا یادگرفته اند با ی جز کتاب هایشان تعامل اجتماعی داشته باشند؟ اینها می روند و ترم یک به دو نرسیده دلداده می شوند و روال مس ه ای را شرو می کنند و جو را به لجن می کشانند. چون هیچ به آن ها یاد نداده تا با جنس مکملشان ارتباطی درست داشته باشند و با یک نگاه و دو سلام دل از کف ندهند! چون نمی دانند برای اینست که رفیق و دوست خوب پیدا کنی نه اینکه ترم دو بروی بگویی من شما را میخواهم و اگر تو نشود دیگر عاشق نخواهم شد! اینها می روند در خوابگاه ها می شوند همان ی که چون تو لیف را در جای درست میگذاری ولی باب میل او نیست پس او هم می رود موهایش را در آشپزخانه شانه می کند! می شوند آدم هایی که ذره ای جنبه و شعور زندگی اجتماعی ندارند و زندگی را به کام سایرین زهر می کنند! من همه ی این ها را می اندازم گردن این نظام آموزشی که کاری کرد که حتی خانواده ها یادشان برود فرزندی که زاییده اند را تربیت کنند! و مادامی که نمره ی زاده ی شان خوب است مشکلی نیست. هر روز که از پله های رشت پایین می آمدم با خود میگفتم پس کی قرار است ی آدم بشود؟
خوب یا بد این دو ترم رفت و من عوض شدم! انقدی که از بیرون برای خیلیا خیلی خوب شدم!انقدی که بهم بگن وارسته و فروتن و این چیزا! ولی هی من خودم بیشتر حالم بهم خورد از خودم! از این همه حقیر بودن و کوچک بودن از این همه دیر فهمیدن! از اینهمه نفهمیدن و از این درون آشفته!
من به طور کلی شاید آدم موفقی به نظر بیام ولی خودم میدونم که چه چیزایی رو باختم!




گلایه

درخواست حذف اطلاعات

من الان باید دوربین نی م با لنز 18-135 ام رو برمیداشتم و سه پایه و این متعلقاتش رو هم.

در حالیکه چیزهایی از دوره ی عکاسی یاد گرفتم، کولمو مینداختم رو دوشمو میرفتم برای رصد امشب!

اما صد آه و افسوس که دوربین ن یدم بس که گرون شد:| و یکی از خفن ترین کارای ممکن رو دارم همینجوری از دست میدم:|


پ.ن: امشبو نشینید تو خونه. اگه میتونید جمع کنید بزنید به دل طبیعت. کویر مثلا:) اگه هم نه برید رو پشت بوم و لذتشو ببرید.

منم برنامم پشت بوم بود ولی دارم راهی کویر میشم:)) از اندک مزایای محل زیستم:|


پ.ن تر: به خودم، به درونم قول دادم هر جوز شده تا ا تابستون ب م دوربینو تا کم تر هی حسرت بخورم:| دست دو مطمئن سراغ دارین؟




تعریفی از عشق

درخواست حذف اطلاعات
از دید من عشق اون احساس کنجکاوی سیری ناپذیر برای دونستن از یک نفره. عطشِ گفتگو و فهمیدنِ جهان بینیش. وقتی عاشقی به صورت خستگی ناپذیری دوست داری ازش بدونی. هرچی عاشق تر باشی بیشتر میشناسی طرفت رو. بعضی ها در حد یک صفحه کتاب میشناسن، بعضی ها هم در حد ارشیو کتابخونه ی ملی. اون شور و آتش خانه برانداز معروف هم تو همین مرحله بروز پیدا میکنه و حتی اگه بروزش کامل نباشه یه چیزی از درون بهت میگه دیگه تمامه و "لایمکن الفرار". مرحله ی بعد شی ه. حتما برای این مرحله است که گفتن عشق در حوصله پیداست و نه در های و هوی. کنجکاوی و تکاپو فروکش کرده و ساعت های توی سکوت میگذرن و احساسات در بستر س و آرامش به حد اعلا میرسن. پیوند روح ها و انحلالِ درونِ هم فکر کنم توی همین مرحله است که اتفاق میوفته. توی این مرحله حالات عرفانی در عشق تجربه میشه که کامل ترین نمونه اش عشق بین مولانا و شمسه. عشق های کمی به مرحله ی شی و دنیای ت و آرومش میرسن. توی این مرحله عشق در روزمره جاریه.
اما درباره ی عشق پنهان، عشق پنهانی هیچ وقت فرصت تولد و دیده شدن و شکوفایی نداشته. عشق پنهانی، عشق محک نخورده است. عشق در معرض واکنش معشوق معنا پیدا میکنه. اما شاید بهترین تعریف از عشق رو ناظم حکمت بیان کرده اونجایی که میگه:" نه در نگاه اول ... بلکه عشق در ا ین نگاه است، زمانی که میخواهد از تو جذا شود آنگونه به تو می نگرد... همان اندازه دوستت داشته است..."
پ.ن: از اینستای یک دوست.



آدمی که در تابستان سرما می خورد بی عرضه است

درخواست حذف اطلاعات

چند روزیست که از خدای منان خواستارم که وقتی چشمانم را میگشایم، تن و بدنم درد نکند، گلویم نسوزد و چشمانم قد ابرهای جنگل ابر پف پفی نشده باشد اما تا به امروز هر بار خدا به خواسته ام پشت کرده و لبخند ن با نوای حقته این روند ادامه داره از کادر خارج شده.

چه می شود که در تابستان سرما می خوریم؟

یکی از دلایل اصلی و مهم این است که با خانواده در گرم یا سرد بودن فضای خانه به توافق نمی رسم و حتی نمی توانم برادر اندک سالم را با خود همراه کتم. در نهایت کولر دلبندشان را تا خود صبح روشن می گذارند و تا صبح هی باد به تو می خورد و تو اجتناب میورزی تا سرما نخوری اما نهایتا صبح با یک رستاک سرما خورده مواجه می شوی. راه حل چیست؟ به سان زمستان پتو را تا ه بالا بکشی.

دلیل بعدی این است که می روی تهران، ی نیست ببینی اش و علافی و می روی و سپس مسجدش. ی نیست گرم است می روی نزدیک یکی از این سردکننده ها که اتفاقا رو به روی کولر هم هست دراز میکشی و آنگاه که در اوج خو افرادی می رسند و کولر و سردکننده را باهم روشن می کنند و ناخودآگاه سرما می خوری. راه حل چیست؟ از قبل با تعدادی دوست هماهنگ کنید تا در تهران علاف نباشید که بروید در مسجد بخو د.

و اما دلیل آ ،عاملیست انسانی.بله دخترعموی گیجی که به جای اینکه پتو را به تو بدهد که روبه روی کولری می برد با خودش در گرم ترین نقطه ی ممکن و می کشد رویش و صبح غر می زند که چه گرم بود بو گند عرق گرفتم. راه حل چیست؟قبل خواب ترسناک نبینید تا دخترعمویتان گیج نزند.

نهایتا اینکه من بی عرضه ام که در تابستان سرما خورده ام .




مرد به نام گذشته

درخواست حذف اطلاعات
هیچ وقت آدمی نبودم که در گذشته بمانم و لحظه به لحظه اش را به دلایل مختلف مرور کنم. همیشه به راحتی از تمام اتفاقات خوب و بدی که آنقدر از وقوع شان زمان رفته بود که بشود به آن ها گفت گذشته به راحتی عبور می . نه تلخی هایش دلم را می زد و نه شیرینی اش به مذاقم سازگار بود. گذشته برای من واقعا معنای گذشته را می داد. چیزی که دیگر تمام شده و دلیلی ندارد ثانیه ای را برایش صرف که نه، هدر بدهی! اما حالا هر روزم را در گذشته زندگی می کنم. تمام روز به زمین چسبیده ام و به سقف زل می زنم. گاهی هم خیره می شوم به دیوار گل گلی روبه رویم. در تمام ثانیه‎ها غرق در زمان و مکانی ام که رفته اند و دیگر به من تعلق ندارند. ی ره تحلیل می کنم و تمام اتفاقات خوب و بد را کنار هم می چینم تا شاید دلیلی پیدا کنم برای گذشته ای که تیره و تار بنظر می رسد. این اولین بار است که من در گذشته گیر کرده ام و برای فردا و روزهای بعدترش هیچ برنامه ای ندارم. شاید دلیل این حال بی حالی همین مرداب گدشته باشد که دارد مرا در خودش غرق می کند.
یک عصر پنج شنبه بستم که دیگر نیایم. همین قدر سریع و یکهویی.
بستم که لااقل حالا حالاها نباشم اما نمیدانم چرا، خیلی یکهویی تر تصمیم گرفتم بنویسم تا شاید بهتر شوم.



زهرا زل میزنه به قبر و میگه باورم نمیشه این زیره.

درخواست حذف اطلاعات

تاییدش میکنم.

منم باور نمی کنم زیر وارها خاک خو ده باشه و بذاره ما انقدر بی تاب باشیم.

بعد این دیالوگ دوباره شروع کردیم بی هوا همه چی خوردن. هرچی که سر قبر بود و بهمون تعارف می شد یا حتی نمی شد.

درست مثل وقتی که عزیز رفت.

اون روزام منو زهرا خیلی غذا و خوراکی می خوردیم و همه فکر می ما بهتریم که پرخور شدیم.

ی با خودش فکر نکرد که این یه جور واکنش دفاعیه. هیچکی نگفت شاید اینا دارن داغون تر میشن.


پ.ن: سرطان ذره ذره هم بیمار رو آب می کنه هم اطرافیان رو خون به جگر. سرطان یه کاری می کنه باهات که هیچ وقت یادت نمی ره چی اومده سرت!




تابستان خود را چگونه گذر د؟(1)

درخواست حذف اطلاعات
آقا اجازه! ما می خواستیم امسال تابستان یک دوربین عکاسی بگیریم.از آن هایی که نسبتا خفن است.
بعدش آقا برویم کلاس و یک چیزهایی در باب عکاسی بیاموزیم. بعدترش برویم با این نرم افزارهای خفن ادیت و تدوین سر وکله بزنیم و وجی های خفن و ناب تولید کنیم تا در آینده چیزی بشویم برای خودمان. اقا اجازه! ما تا دست جنب م که برویم دوربین ب یم ناگهان قیمت ها سر به فلک گذاشت. آقا الان انقدر گران شده که حتی نمی توانیم در لنزش را ب یم:| سرتان را درد نیاورم آقا! حالا ما باید بنشینیم و حسرت بخوریم تمام تابستانمان را آقا. خ دیگر حتی نمی شود به دوربین فکر کرد. از بس گران شده آدم خیال برش می دارد که تصورش هم پولی باشد:| آقا اجازه! ما که پروژه یمان منتفی شد و خب به قول بابا حالا که چیزی نشده اما آقا ملت جچوری نان شب خود و خانواده یشان را تامین می کنند؟

پ.ن: آی !آی مسئول! آی شخص اول نظام! می دونید از رویاها و خواسته هامون دارید با بلدوزر عبور می کنید؟
پ.ن تر: یه دوربینی میخواستم ب م اولش حدود 4 تومن بود.سه هفته پیش با 6 تومن میشد جمعش کرد و مام گفتیم خب باشه. ب که تصمیم نهایی شد باید 10 تومنی هزینه می ! که خب طبیعتا جواب خودم برو گمشو بچه بود و جواب بابا حالا الان نه توانش نیست و جواب مامان این بود باشه بعدا که تهرانی.الان رفت و آمدم سخت برات!



هفته ای که کشت تا تموم بشه

درخواست حذف اطلاعات
شرحی بدم از هفته ای که تا الان که کمتر از دوساعت به پایانش مونده و هنوز نتونسته بکشتم پس قوی ترم کرده:| اینجوری که جنگ از بعد چیتگر شروع شد و تا الانم ادامه داره. انقدر قوی و مقتدرانه ضربه ی اول رو زد که کل خوشی دورهمی رو پو د. یادم اومد که چقدر بی رحمانه شرکت در مراسم چهلم رو پیچوندم! یادم اومد جدی جدی 40 روزه رو ندارم. 40 روزه ی نیست ناراحت باشه از تهران بودنم و ندارمت دیگه من! اون شبو روز بعد به این گذشت که باور کنم نیستی. سخت گذشت. من نرفتم چون دیگه نمیتونستم اشکای اون همه آدم که برام عزیزن رو تحمل کنم. دیگه نفس نداشتم دشدن بابا رو ببینم. این نتیجه ی ورژن جدید منه که خودخواهانه تصمیم میگیره. نتیجه ی جنگ های قبلی! شنبه و یکشنبه و تمام روزهای تا چهارشنبه به استرس گذشت به استرس نمره هایی که میومدن. معادلاتی که پیش روم بود و چیدمان اتاق برای ترم بعد. من این ترم خیلی خونده بودم و نمیخواستم ش ت بخورم. میترسیدم از ش ت خب. کمترین دغدغه ی این هفته همین نمره ها بود. ساده ترین مشکلم به واقع! اما چیدمان اتاق! وقتی با بچه هایی هم اتاق باشی که هنوز بچن و انقدر بزرگ نشدن که بتونن حرف بزنن و بحث کنن و از مشکلاتشون بگن مجبور میشی هی با حرکات سوسکی اطلاعات جمع کنی تا تصمیم بگیری چه خاکی بر سر بریزی. س بودیم به سپید تا تکلیفمونو روشن کنه اما حرفاش نگرانم میکرد! قرار بود ا هفته برگردم و این بلاتکلیفی داشت از درون دیوونم میکرد. خبر خوب این روزای سیبی، دیدن حریر بود. دو ساعت از دوشنبه که ای کاش همینجوری کش میومدن و هیچ وقت ساعت شش عصر نمیشد مثلا:|
چهارشنبه اما بدترین روز درسی این دو ترم گذشته بود.انقدر بد که بعد 6 واحد امتحان دادن زنگ زدم به مامانو عین بچه های ابت غر زدم! غر مطلق.انقدر داغون که قرارمو با یگانه(آن نیمه ی دیگر من:) ) کنسل ، با بچه ها بیرون نرفتم و حتی میخواستم کوه پنچشنبه رو هم نرم! پنجشنبه با حاجی اینا قرار بود برم کوه. فکر می که خب این قراره پایانی خوش باشه برای این هفته ی تراژدیک اما اشتباه می :| بدیهتا کوه خوش گذشت با اینکه تک تک ایستگاه ها حرص خوردم که سر وقت نمیرسم به قرار و حس می قطار کندتر از همیشه حرکت میکنه. به هر سختی و ضرب و که ممکن بود خودم رسوندم اون بالا! صبحانه چسبید چون به اندازه ی دم افطار گشنم بود:|
خوش گذشت چون نوع جدیدی از منچ رو تجربه و مهم تر این که من بردم:))
اما برسیم به سخت ترین قسمت این هفته! پنجشنبه شب:| همه چیز مربوط بود به هم سوییتی هام و هم اتاقی هام. نمیخوام مسئله رو شرح بدم چون ناخودآگاه یه طرفه به قاضی میرم! هرچند حق با من بود و من هیچی نگفتم.عین یک آدم ضعیف از دور نگاه و چیلیک چیلیک اشک ریختم. سپید یک نصفه شب اومد پیشم. گفت آ ین وعده ای که خوردی چی بوده؟ گفتم صبحونه. خیلی نگران گفت که دیدی خودتو؟ داری بی جهت آزار میدی خودتو.
نجاتم داد با حرفاش و مهربونی هاش. عین یه مامان دلسوز غذا برام آورد و حالمو خوب کرد. اجازه داد راحت تو بغلش گریه کنم و کنار بیام با شرایط سخت و عجیبم. به همه گفتم، شما هم بدونید! سپید رسما بهش میخوره فرزند ی چیزی باشه بس که خوبه. از این آدم ضعیف و محتاجی که ب بودم متنفرم. درسته که خسته شدم اما باید ادامه بدم. خیلی زشته که نیمه کاره رها کنمو برم. این جنگی بود که خودم پارسال انتخابش !
پ.ن: ولی سیستم اینه که من هربار بهم خیلی خوش گذشته، بعدش قشنگ حالم گرفته شده. هم این هفته هم هفته ی پیش! پ.ن تر: چجوری دلتون میاد از دورهمی ها و بیرون رفتنا با بلاگرا بگذرید؟ خوش میگذره ها. یه بار امتحان کنید:)



بازار سیاری که از شیر مرغ تا جان آدمیزاد دارد

درخواست حذف اطلاعات

خیلی از مترو استفاده نمی کنم چون در روبه روی در خوابگاه هست و برای رسیدن به فقط باید عرض یک کوچه رو طی کنم.

اما میخوام از زجرآورترین قسمت مترو باهاتون حرف بزنم!

تا حالا شده ساعت 5 بعد از ظهر در روز های عادی،1 ظهر پنج شنبه ها و یا دم افطار از یکی از ایستگاه های تئاترشهر، دروازه ت یا شمرون،شهید بهشتی یا وارد این وسیله ی گهربار شده باشید؟

این ساعتها و این ایستگاه‎ها چه تفاوتی دارند با سایرین؟

پاسخ این هست که شما دسته گل وارد مترو میشی،له شده و بر باد رفته خارج میشی! خود من به شخصه بارها پی ل های دلبندم رو تو این ایستگاه ها از دست دادم:((

اما چی می تونه یک تلخی بی پایان به این فرآیند اضافه کنه؟ بله درست حدس زدید دست فروش های عزیز که با صدای زیبا و دور بردشون سوهانی میشن بر تن و جان.

اگه گذری از مترو استفاده کنید این عزیزان براتون جذابن چون می تونید جان آدمیزاد رو هم به بهای اندک تهیه کنید چون دو سه تای آ ه می خواد بره خونه داره ارزون میده و تازه کار شرکتیه از بقیه ی همکارا (!)هم ارزون تر می ده!

گاها دیده شده 9 صبح داره دو سه تای آ رو می فروشه که بره خونه :|

تصور کنید در حالیکه که بالا تنه داره سمت قیطریه کشیده می شه و پایین تنه رو به صادقیه در حال از بین رفتنه یک خانم که خیلی خیلی صداشو نازک کرده با زیباش، پر قدرت میاد که عبور کنه بره اون سمت قطار که یهو دوست قشنگمون هوس می کنه جنس یداری کنه:| جا کمه، نفس کم آوردی که یه آرنج وارد کلیه ات می شه! بله دوستمون در حال پرداخت پول این فاجعه رو رقم زدن.

خب مثلا می رسی دروازده ت و قصد داری بری خط تجریش مثلا! یا نمیرسی یا دیر می رسی چون تمام مسیر پر از دست فروش هایی هست که پر تردد ترین مسیر ممکن رو بستن!

می خوام بهتون توصیه کنم به هیچ وجه چیزی ن ید ازشون تا کم کم جمع شن برن.خیلی راحته فقط خودتونو در برابر وسوسه های نفستون کنترل کنید:)

به یاد بیارید ایستگاه تئاترشهر بدون غرفه ها چقدر بهتره؟انگیزه بشه براتون:)

پ.ن: نگفتم براتون از حضور اقایون دست فروش تو واگن خانم ها و تنه ها یا حتی از فروش خصوصی ترین لباس ها تو مترو و هوار زدن برای فروش که مشمئزکننده ترین قسمت مترو هست!

پ.ن: نگید نیازمندن گناه دارن! شاید یه تعدادی باشن ولی بقیشون راحتترین راه رو برای ب درامد انتخاب .من نیازمندترم ارامشم تا اون مردی که خودشو به کوری می زنه میاد تو واگن خانم ها اما کاملا واضحه که ....!




هدف فعل یا فاعل؟ مسئله این است!

درخواست حذف اطلاعات
شاید بد نباشه اولش تو ضیح بدم عید فطر اینجانب چوگونه گذشت:) چون میخوام از اطناب پرهیز کنم شما رو با این ع و اهنگ تنها میذارم ! شرح تصویری ( کبیر،کتابخانه ی مرکزی شهید صبوری)
شرح صوتی (کرم گوش اینجانب، کنــــــــ یووووووووووووووو فیـــــــل میـــــــــ؟؟؟) خب حالا می پردازیم به عنوان:) از صبح تا حوالی 4 اینا معادلات خوندم و انتگرال های ان گانه تهش خمیازه کشیدم اما نیم ساعت، فقط نیم ساعت انسان در خوندم از درون تهی شدم! چیه این دروس معارف اخه؟ ترم قبل بس که بیخود بودم اشکم دراومد این ترم از بس هم مطلب خوب بود هم ش:/ تا حالا فکر کردین که خ که داریم حاصل یک جعل باشه؟ یعنی نیازی ذاتی ما به پرستیدن چیزی باعث شده باشه که چیزی برای پرستیدن خلق کنیم! یا حتی همین نیاز ذاتی به پرستیدن چیزی هم حاصل تلقین باشه -___- جدای از این مسائل، میگیم کار بی هدف بیخوده. خدا هم که کار بیخود نمیکنه، پس خدا هدف داره.وقتی هدف داری از کاری در واقع به اون هدف نیاز داری. پس خدا نیازمنده؟ صمد بودن خدا چی میشه پس؟ بعد می رسیم به هدف فعل و فاعل! من عین تعریف رو میارم براتون. ی فهمید چی میگه به منم بگه:) هدف فعل: فایده حاصل از فعل و کارکرد آن هدف فاعل: انگیزه و قصد فاعل از فعل.یعنی آنچه فاعل را به سوی فعل سوق داده است. بعد می رسیم به این که اگه هدف خدا هدف فعل باشه داستان چیه و اگه فاعل باشه چی می شه. توضیح این قسمت زمانی قابل درکه که دو تریف بالا رو کاملا بفهمیم پس من از این قسمت طرح سوال نمی کنم:) در نهایت به این می رسیم که : هدف فاعلی داشتن خدا دلیلی نیست بر نیازمند بودن خدا،چون انگیزه ی خلقت در ذات خداست و بیرون از خدا نیست! من اینو نمیفهمم و بیشتر حس میکنم توجیه کرده و دلیل نیاورده در واقع! هدف فعلی داشتن خدا هم نقصی به خدا وارد نمی کنه چون سود کارش به خودش نمی رسه! واضح هست که اینم نفهمیدم اما این از قبلی هم عجیب تره! اولا چرا اگه سود کاری به خودمون نرسه پس ما نقصی نداریم؟ دوما اگه سودی نداشته پس چه انگیزه پشت افعال خداست؟ که باز میرسیم به همون بحث انگیزه دورباره:| برای همینه که سر درد گرفتم! هی میگم بچه فکر نکن، حفظ کن برو نمیشه! فکر کنم این 40 صفحه جزوه هیچ وقت تموم نشه:(
پ.ن: 5 تا خاموشا:)) چرا؟



low battry

درخواست حذف اطلاعات

چشاتو ببند اشک بریز!
بسه دیگه چرا همه جا میخندی؟
تا کی قراره غم هارو به روت نیاری؟
من حالم اونقدری خوب نیست که نشون میدم!
من کم آوردم اقا تموم کنید این بازیو:/
بسه دیگه نمیخوام بخندم!

من حتی اونجایی که باید خودم باشمم خودم نیستم! تصور عموم اینه که من حالم خوبه چون نیشم تا بنا گوش بازه ولی الان در همین نقطه در همین حال و ساعت باید بگم کم آوردم و هیچ چیزی برای چنگ زدن بهش و وصل موندن ندارم. حتی منتظرم یه چیزی پیدا بشه همین ته مونده ی اتصال رو هم قطع کنه راحت شیم بریم.

اینجایی که هستیم اگه جهنم نیست چیه پس؟

من همونیم که یک ساعت پیش با شور و شوق پیام به این و اون دادم ولی الان از درون تهیم!

دیگه نمیخوام ادای ادمای خوب دربیارم!

+موزیک: خب ممکنه ربطی نداشته باشه ولی ممتد پلی میشه:|




وقتی همه خاطره های لعنتیت به حرف میان

درخواست حذف اطلاعات
اردیبهشت بود و داد نامردتر از هر ماه دیگری.
اردیبهشت تو را از من گرفت و داد هر روز نبودنت را به رخم کشید. اردیبهشت سالهاست ماه بدی بوده اما از داد توقع داشتم که بیاید و بغلم کند و نبودت را کمرنگ کند. باورت میشود امروز که تیر شروع شده 40 روز از نبودنت گذشته؟ مثل کودک لجبازی قصد ندارم نبودنت را باور کنم نه الان و نه هبچ وقت دیگری. تمام روزهای این 40 روز سالها طول کشید سالها! دیگر حس آدم های 19 20 ساله را ندارم، زیر لب آهنگ هایم خیلی مس ه و خارج از ریتم شده، لی لی رفتن و پیچ و تاب خوردن هایم حین طی ولیعصر بیش از حد مضحک شده، لیمونادها خیلی خیلی احمقانه دیگر مزه ی قبل را نمی دهند حتی! مثل روز روشن است که خنده هایم کج و کوله و شده اند و هیچ لذتی برایم پایدار نیست. همه چیز آنقدر پوچ جلوه می کند که نه ناراحتم می کند و نه حتی خوشحال! من تورا از دست دادم اما برایم تمام نشدی و ی ره از تو، از نشانه هایت و خانوده ات فرار می کنم تا نبودنت آوار نشود روی سرم! شاید من یک خیره سر باشم که به حدی کافی برایت عزاداری نکرد و آنطور که شایسته ات بود برایت اشک نریخت اما من بیش از نزدیکانت دلتنگت می شوم و حرفاهایم را به دیوار ها می گویم! من انطور که شایسته ی خودمان بود نبودنت را به سوگ نشستم... گفته بودم اردیبهشت بود و داد نامردتر از هر ماه دیگری؟



بیاید کود تانی نباشیم

درخواست حذف اطلاعات
و راه حل تمام مشکلات چیزیست جز حرف زدن مگه؟ چرا احمقانه ترین راه ها رو انتخاب میکنیم پس؟ چون می خوایم با قدرت هر چه تمام تر اثبات کنیم مقطع مناسبمون کود تان هست ولاغیر:) وقتی با ی مشکل داریم باید بریم بهش بگیم من با این کار و رفتارت مشکل دارم نه اینکه به اینرسی اجازه بدیم ما رو در جامون ثابت نگه داره و از علوم غیبی بخواهیم که به فرد منظور الهام کنه که ما به فیلان دلیل ازش ناراحتیم! یا افرادی که باهاتون در ارتباطن باید با اجنه در ارتباط باشن که بفهمن شما دقیقا چتونه؟ یا وقتی که میفهمیم اشتباه کردیم چرا از موضعمون کوتاه نمیایم و عمیقا تلاش میکنیم تندیس بلاهت رو بهمون بدن؟ بعضی وقت ها عذاب وجدان گند خودمونه که انقدر وحشی و پرخاشگرمون می کنه! دقیقا اونجایی که می فهمیم مقصریم و اشتباه کردیم یا یه چیزی تو همین قسم اما هنوز انقدر بیخودی مغرور و کود ال هستیم که عوض درست و جبران ش یا یه عدر خواهی ساده،بدون تیکه و کنایه، یعنی عذرخواهی که شبیه نیست، هی قضیه رو کش می دیم! باید بشینیم یه گوشه ت و آروم و با آرامش و قوه ی عقل تصمیم بگیریم نه با پرخاش و قوه ی کینه و تلافی:)
پ.ن: بنویسید وی از زخم خوردگان بود و هیچگاه نفهمید او چه مشکلی باهاش داشت! خیلیم از علوم غیبی کمک خواست ولی نتیجه نداد:/





تهران با تو

درخواست حذف اطلاعات
ببین با بودنت چقدر همه چیز جذاب تر است؟ ایستگاه های مترو بوی بهتری میدهند، صدای دستفروش ها دیگر سوهان روح نیست حتی دست فروش های دروازده ی ت که پیش از اینها بهت گفته بودم که چقدر دلم میخواهد تک تکشان را خفه کنم. وثتی هستی حتی پله های بی انتهای ایستگاه های خط قرمز برایم عاشقانه می شوند. تک تک سنگفرش های مظفر جوری دیگر دیده میشوند و درخت های فلسطین های عاشقانه ی خود را بلندتر سر میدهند. انگار که نجوا میکنند بی همگان به سر شود بی تو به سر ... . همین بلوار ساده ی کشاورز بعد از آن روز گرم داد که تا تهش را پیاده گز کردیم، برای من شده بهترین بلوار دنیا. امروز با تو پارک طالقانی سبزتر بود و دیگر پارکی مس ه که مسیری پر پیچ و بی انتها دارد و هیج وقت تو را درست به پل طبیعت نمیرساند، نبود! فواره ها به خاطرت حضورت رنگین کمانی شده بودند و حتی آسمان هم آبی تر بود.
تهران برای من با تو تهران شده است و گرنه بدون تو که شهری پر دود و ضمخت است. بدون تو تهران معنایی ندارد. پ.ن: روی لینک ها کلیک کنید
ع امروز:)
ویدیو امروز "باد شدید بود و پوزش بابت لرزش!آماتور و این داستانا"



نمایشگاه بین المللی قرآن یا کجا روسری و چادر ارزان ب یم یا قرار های وبلاگی!

درخواست حذف اطلاعات

ا ین اتفاقی که برای این 4 سال تصور می رفتن به نمایشگاه قرآن بود!

دلایل محکم و منطقی ای هم داشتم و دارم:)

مشکل اصلا از همون عنوان این رویداد شروع میشه.ینی چی که نمایشگاه قران؟ ینی بیایم برای قران شو برگزار کنیم؟

حالا با این کنار بیایم میرسیم به پیش فرض های ذهنی من از نمایشگاه که توسط رسانه ها ایجاد شده. مثلا نمایشگاه توش انواع و اقسام نقاشی خط ها و کاریکاتور های مربوط و نامربوط وجود داره! به طور کلی حس میکنم خود قران فراموش میشه تو نمایشگاه قران و اصلا و ابدا خوشم نمیومد که برم تو این محفل و شو:)

اما از اونجایی که دانشجو روشنفکره و باید بره ببینه و این قسم فازای سال اولی طور و دعوت ریز حاج مهدی(خودتون میدونید که تاثیر کدوم بیشتره) باعث شد که تصمیم بگیرم و از دوست و هم خوابگاهی و مامانم (اینا همشون یه نفرن) دعوت به عمل بیارم که تک و تنها پا نشم برم اون سر دنیا:/

رفتم! اول که بارون زیبا ایزمون کرد!و خب خ فضای مصلی با بارون خیلی زیبا شده بود و اگه بی حوصله نبودم قطعا گند ع رو در میاوردم!

ضربه ی مهلک رو همون اول خوردم که یه فضای خیلی زیادی به روسری و چادر و مانتو اختصاص داشت و اون فضا به مراتب شلوغ تر از کل شبستان بود! ینی ملت رسما داشتن ید لباس انجام میدادن و به نظرم خیلی ها به شبستان نمیرسیدن اصلا و از نمایشگاه واری روسری و چادر به یادگار میبردن:|

از اونجایی که بنده بسیار هوشمندم دوستمو کشیدمو گفتم بیا بریم بعدا برمیگردیم و خودمون رو نجات دادم. رفتیم شبستان و به آسانی غرفه ی حاجی رو پیدا کردیم! و اون استیکرا رو!

یکی بود که ما حدس زدیم این حاج مهدی هست اما اهمیت ندادیم و رفتیم بقیه جاها رو دیدیم! و حالا تو تمام این تایم که میگشتیم من دیوانه وار داشتم پنل مدیریت رو رفرش می که یه ردی پیدا کنم بفهمم حاجی کدومه:/

تو همون دور و بر بودیم که شبه حاجی ها دوتا شدن و بدبختیمون زیاد شد!

اتفاقا اون اقایی که به استیکرا چسب میزنه رو هم رویت کردیم ولی شمّ وبلاگیم میگفت که گول نخور:))

خلاصه برای ا ین بار رفتیم که از این متنا بنویسیمو جمع کنیم بریم خونمون تا تلف نشدیم که فهمیدم ای دل غافل!

این بنده ی خدا که هی از این شرایط شاکیه دیر میاد زود میره:)

و طی یک حرکت فرد جدیدی که اومده بود رو صدا زدم گفتم شما حاج مهدین و بله یافتم:/

کتابم یدیم از غرفه ی حاج مه ون اینا:/

هیچی دیگه ماهم که دیرمون شد برگشتیم خونمون! و در راه بازگشت تو روسریا گیر کردیم و به غایت روسری یدیم:))

پ.ن: منم از اون نوشته ها نوشتم با اسم وبلاگی که بعدا بتونم بگم اقا ما اومدیم شما نبودین!

و بهترین نوشته ی اونجا: بیا خونمون همین الان!

پ.ن تر: ع ارو نتونستم آپلود کنم!




جام جهانی چشمات

درخواست حذف اطلاعات

به هیچ چیز کاری نداشتی جز چیدمان خانه
آنقدر برایت مهم بود که حتی کمی دیرتر به سرکار بروی ولی همه چیز درست بر اساس اوصول تو چیده شده باشد
از متر خیابان ها برای ید بیزار بودی و معتقد بودی وقتی میشود همان اول کار ید چرا باید کشش بدهی!
اما همین توی دور از بازار، چندین روز پیاپی هم قدم من شدی تا راحت ترین مبل ممکن را برای قرار دادن رو به رو تلویزیون بگیری
حتی چندین ساعت تو سایت های دیجیتال وقت تلف کردی تا تلویزیونی ب ی که فوتبال را برایت بهتر نمایش دهد
تا روی مبل مورد علاقه ات بشینی و فوتبال ببینی!
حول و هوش جام جهانی شده که بود غرق در دنیا فوتبال سراسیمه در پی فراهم امکانات لازم بودی اما غافل از من بودی و خودت. غافل از تویی که یک تنه مثلث بودی و خط دفاع مرا رو به انحطاط کش !
تویی که نوک حمله بودی و با یک ضربه ی کات دار دلم را فتح کرده بودی.
تو غرق در جام جهانی شدی و یادت رفت جام جهانی ای که در چشمان من به پا کرده بودی....

پ.ن:چالش رو رادیو بلاگی ها شروع کرده:)

و از ی دعوت نمیکنم!هر کی خواست شرکت کنه دیگه:))




فرجه ها،خوابگاه،ته ترم و مورداتی از این دست!

درخواست حذف اطلاعات

۱. در حالیکه سعی داشتم با تمام وجود پستی با مفهوم و محتوا بنویسم کل تلاشم منجر به مورد نویسی شد:/ اونم راجع به چیزای رو مخی مثل فرجه ها:)

برع ترم یک که تقریبا قرجه ای نبود این ترم تا دلت بخواد فرجه داریم و ایضا درس.دست و دلم به درس نمیره ولی خب عمیقا از خدا میخوام که معدل الف شم. کافی نیست؟

2.این روزها تنهای تنها تو خوابگام و جوری شده که هر بیرون رفتنی رو لبیک میگم،بیشتر کتاب میخونم و بیشتر فکر می کنم. وقت پیدا برای فکر به مسائلی که همیشه گفتم حالا شما برید الان کار دارم.مسائلی که به شدت به پایه های اعتقادیم مربوط میشه و اونقدر برام مهم شده که هرکیو گیربیارم سوال پیچش میکنم در این مورد. متاسفانه کم هستن افرادی که بشه باهاشون در این موارد بحث کرد!چون دورم پر شده از یه مشت جوجه که چشم و گوش بسته همه چیو پذیرفتن و اصلا قابلیت بحث ندارن.جز طفره رفتن و متهم کار دیگه بلد نیستن!

3. نمیدونم چقدر با فمنیسم اشتایی دارید و اصلا میدونید درستش چیه یا نه. ولی بهتون بگم طرفدار فمنیسم نشید وقتی مهریه هاتون با سال تولدتون یکیه! وقتی معتقدید شیربها هم باید دریافت کنید، وقتی معتقدید درآمدتون فقط مال خودتونه و نفقه میخواید.شما فمنیسم نیستید شما درست مثل همون مردهایی هستید که زن رو در خانه محبوس ، کتکش زدن و...! شما زورگو هستین عزیزانم!

بله من معتقدم وقتی با پارتنرتون میرید بیرون وظیفه ی اون ندونید که همه ی هزینه ها رو تقبل کنه و بعد بیاید تو پیج اینستاتون عاروق روشنفکری و فمنیسم بودن بزنید!

اغلب اینهایی که ادعایی فمنیسم بودن دارن از دسته ی زورگوها هستن و نمیتونن فمنیست باشن چون سخته! چه بسا نگارنده هم ترجیح بده فمنیست نباشه و مشکلاتشو با صحبت حل کنه:)

4.رفته بودم شمال دیدن دختر تازه متولد شده، براتون سوغاتی آوردم که بشوره ببره این احوالاتو:)

ببینید و بشنوید

پ.ن: بیاید یکبار صادقانه و بدون تعارف اونهایی که نمیخونید رو از وبلاگهایی که دنبال میکنید حذف کنید!هم به خودتون احترام گذاشتید هم به صاحب وبلاگ:)

این حذف و اضافه هم به خاطر مشکل زمانی بیان بود!!




پرحرفی در باب روابط

درخواست حذف اطلاعات

حداقل چیزی که تو این چند وقته یاد گرفتم این بوده

که هر چقدرم که محتاج بودن یه آدمم و هر چقدرم که نبودنش آزار دهنده اس،

تن به روابطی ندم که تهش معلوم نیست و توش پر استرس و نگرانیه!

مگه جز اینه که وارد یک رابطه میشیم که آرامش بدیم و آروم شیم؟

اگه قرار باشه تو رابطه یک نفر نقش آسیب پذیری رو به دوش بکشه اون رابطه از بیخ غلطه!

من نمیفهمم اون هایی که هر نوع توهین و تحمیل و زجر رو تحمل میکنن

و مدام درگیر رابطه ای ان که برای اثبات احساسشون باید تلاش کنن

و یا چمیدونم برای دریافت جمله ای با حس خوب و یا گذراندان لحظاتی خوب باید هزینه بدن!

اصرار بر موندن آدمی که قرار نیست بمونه خطا ترین کار ممکنه!

نندازین خودتونو تو جایی که کارتون به ماس بکشه و تحقیر براتون اوتقدر عادی بشه که نمفهمین کجای کارین!

آدمی که عزت نفس خودش رو حفظ نمیکنه اصلا فرد خوبی برای یک رابطه نیست!

یاد گرفتن اینکه چطور در نبود اون فردی که عمیقا بهش محتاجیم زندگی کنیم

درسته سخته ولی قطعا شرافتمندانه تر از اینه که خودمونو بازیچه قرار بدیم!

شاید اولش سخت و از درون خورنده باشه که سخت برخورد کنید و

حتی با خودتون بگید بزار یه روزم بیشتر داشته باشمش غنیمته!

ولی به زودی میفهمید این زجر خیلی ارزشمند تره تا اینکه خودتونو الکی وارد بازی کنید!

بله مام جون میدیم برای دمی بیشتر ولی شخصیتمونم دوس داریم اعصاب اضافی نیز نداریم!





مسابقه ی شعرخوانی به یاد قیصر امین پور(آ ین فرخوان)

درخواست حذف اطلاعات

خب بچه ها این آ ین فراخوان برای شرکت در مسابقه ای به شدت جذاب قیصرخوانی هست

که به یاد قیصر امین پور برگزار شده و جوایز خیلی خیلی خوبی داره و من هم جز داورا هستم:))

اطلاعات بیشتر راجع به مسابقه رو توی لینک زیر بخونید!

فقط تا پایان دوشنبه شب مهلت دارید:)))

مسابقه ی شعرخوانی به یاد قیصر امین پور




تو نه خو نه خیالی، نه تمنای محالی!

درخواست حذف اطلاعات
رستاکی که داره هر روز و هر روز از رستاک بودنش دور میشه و در جهت اون درخت تنومند شدن گام برمیداره
رستاکی که تو متفاوت ترین سال های زندگیش داره دست و پا میزنه
و جوونه هاشو داره با چنگ و دندون حفظ میکنه تا گم نشه تو این دریای متلاطم...
رستاکی که زندگی خوابگاهی، تنها زندگی عوضش کرده!
رستاکی که همه میگن ورژن 97اش متفاوت ترین ورژنشه!
لحظه به لحظه ی تغییرات رو دارم میبینم...
بزرگ شدنی که هم خوبه هم بد!
منی که معروف بودم به کوتاه نیومدن و زدن حرفم حتی اگه سرم بره حالا آرومم!
بعد یه دعوای مفصل تو خوابگاه که از خودم دفاع ن و فقط گوش وکمتر میمونم تو خوابگاه...
شیا ساعت 10 میام و سرمو میچسبونم به دیوار اتاقک اسانسور و زل میزنم به صلوات شمار
گاهی چندتا صلوات میفرستم تا وقتی پامو میزارم تو سوییتی با انبوهی حال بد دووم بیارم!
سوکت میکنم در برابر همه
در برابر جیغ های شبانگاهی
در برابر اشتباها
حق رو به همه میدم جز خودم!
دارم منزوی ترین شکل ممکن خودم رو تو خوابگاه به نمایش میذارم!
رنج میکشم اما رنج بزرگ شدن...
رنجی که شبیه رنج های متعالیه:)
خوبی تمام این سختی ها اینه که واقعا بزرگم کرده و قوی...
تنها زندگی ازم یه چیز دیگه ای ساخته....
پ.ن: عنوان از چهارراه استانبول علیرضا قربانی
تمنای غیر محال من اون رستاکیه که دیگه رستاک نیست و شده سارای ایده آل:)