رسانه
رسانه

کهف



[همان که همیشه]

درخواست حذف اطلاعات
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید



شانزده آذر

درخواست حذف اطلاعات

برای فاطمه


روزِ تولدِ تو عزیز توی حافظه ی نیم سوزِ من همیشه هست.

تو تقریباً همه ی گفتنی ها را از من شنیده ای اگرچه که کم گفته ام برای تو. و من هم امیدوارم که از حالِ تو خبری داشته باشم بعدِ این همه سال. به هر حال، تو می دانی و من هم می دانم و از این نقطه ی سرخ و سیاهی که خلوتِ را وصل می کند به هم هم تو خبر داری و هم من.

برای تولدِ تو فال گرفتم. می دانی چه آمد؟ آمد که این داغ بین که بر دلِ خونین نهاده ایم. و از هُرمِ این داغ هم چشمِ عزیزِ تو سوخته هم چشمِ کورِ من. بگذار کمانِ ملامت بکشند از هر وری؛ ما کارِ خود به ابروی جانان گشاده ایم!

عزیزِ من، عزیزِ رنگ پریده ی من، سپیدِ فاجعه، هزار بار چشم و پیشانیِ تو را می بوسم، هزار بارِ دورِ چاهِ خلوتِ تو طواف می کنم. همان چاهی که زیباییِ تو را بلعید و تو را در زیبایی ات ابدی کرد.

تولدت مبارک باشد. هزار بار مبارک باشد. و ممنون از تو که زنده ای هنوز و یک تنه می رنجی. تولدِ تو هزار بار مبارکِ رنج باشد.




هدهد [یادداشت ]

درخواست حذف اطلاعات

صاحبِ جاویدان صغیر در تأویلِ «أَحَطتُ بِما تُحِطْ بِهِ وَ جِئْتُکَ مِنْ سَبَإٍ بِنَبَإٍ یَقینٍ» می گوید که هدهد برای سلیمان خبری می آورد و یا سلیمان در هدهد خبری می بیند و این خبرْ رازِ استواست و سرّ ِ قرینگی. سلیمان در هدهد نگاه می کند و در تاجِ هدهد از خط استوا خبر می شود و می بیند که خطی در غیب دارد جهان را می شکافد و دو نیمه می کند.

پس سلیمان (آدم) این راز را در نامه ای برای بلقیس (حوا) می فرستد و پیکِ نامه هدهد است. و نامه خودِ هدهد است. و متنِ نامه چیزی نیست جز دو گوش و دو بینی و دو خطِ دهان و دو تکه ی تاج هدهد، یعنی ۳۲ حرف الفبا. پس متنِ نامه ی آدم (سلیمان) به حوا (بلقیس) سیاهه و سوادِ الفباست که بر کاغذِ صورتِ هدهد نوشته.

گفته اند که تاجِ هدهد گاه یک تکه ست و گاه دو تکه؛ یک که هفت می سازد و دو که هشت. پس در این قصه از همین رو هدهدْ رمزِ دونیمگی است و اشاره ای ست به استوا.

~

این را هم من اضافه می کنم٬ که این خطِ غیبی نه فقط در تاجِ هدهد که در نامِ مکتوب اش هم هویداست. این خطّ ِ پنهانی بر اسمِ این پرنده هم فرود می آید و دو تکّه می کندش: هد/هد




تمثیل طرح گچی یا روایتی از تاریخ تصوف در ایران [قطعه ی منثور]

درخواست حذف اطلاعات
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید



بیستِ آذر، سرِ صبح، نیم هشیار

درخواست حذف اطلاعات

من یک رفیقی دارم و این عاشقِ یکی شده بود، چند وقتِ پیش. و بعدِ چند وقت که دل دل کرد و دورِ خودش چرخید، آمد از من م بگیرد. من آن طرف را نمی شناختم و جسته گریخته فقط از زبان ِ خودش شنیده بودم و به نظرم آدمِ درستی می آمد. آمد از من پرسید که فلانی بهش بگم یا نه؟ گفتم معلوم است که نه.

به حرفِ من گوش نکرد و رفت و گفت و الان چند وقتی هست که با آن پسره نامزدند کم و بیش.

~

چند روزِ پیش این رفیقِ من آمده بود پیشِ من که عصرانه بخوریم. در حینِ حرف که کش آمده بود گفت فلانی من چه عقلی که گوش ندادم به حرفِ تو و بعد گفت البته می دانم که تو خیر و صلاحِ مرا می خواستی.

من گفتم معلوم است که صلاحِ تو را نمی خواستم. آ ین چیزی که بهش فکر کرده ام توی زندگی صلاحِ تو بوده. و البته بدت را هم بدیهی ست که هیچ وقت نخواسته ام.

گفت پس چی؟

گفتم وقتی که تو فکرِ مرا می خواهی، من فکرم را به تو می دهم. مس ه ست اگر توی فکرم تو را و خیر و صلاح ات را لحاظ کنم. من وقتی که گفتم نگو، ذره ای به این خاطر نبود که ممکن است نه بشنوی. آن که به خودتان مربوط است. و حتی اگر می دانستم (که کم و بیش هم می دانستم) که جورِ هم می شوید هم باز می گفتم که نگو. چون که ابرازِ عشق بی هوده ست. چون که ابراز بی هوده ست. چون که عشق بی هوده ست. و خواندنِ شعر برای ی بی هوده ست، حتی اگر تحسین ات کند و نامزد شوید حتی کم و بیش. و زیباییِ مکشوف را باید در خاک دفن کرد و شعر را باید که فراموش کرد. «وَهُوَ الَّذِی مَرَجَ الْبَحْرَیْنِ هَذَا عَذْبٌ فُرَاتٌ وَهَذَا مِلْحٌ أُجَاجٌ و بَیْنَهُمَا بَرْزَخٌ لَّا یَبْغِیَانِ» و این دو سمتِ زبان همیشه دورند از هم و هم از هم دور می مانند. به همین خاطر افشای شهادت خطاست.


البته بعد گفتم که خوب کردی که گوش نکردی به حرفِ من و صورت ات را به من هرچه بی شباهت تر کنی خوش بخت تری. و گفتم که آن روز که به من گفتی که گفته ای و فلان طور شده و چه و چه پیشِ خودم هوشِ تو را تحسین و برای تو خوش حال شدم.

گفت فکرش را نمی که آن وقت داشتی امتحان ام می کردی.

گفتم عزیزم ، من همیشه دارم امتحان ات می کنم.




[یادداشت]

درخواست حذف اطلاعات

او ورق های دست اش را یکی یکی می گذارد زمین. تا دست اش را، برای گرفتنِ آن ورقِ بزرگ، خالی نگه دارد.

اما در کارِ او اشتباهی بود. او سرگرمِ از دست دادنِ ورق ها شد. و به از دست دادن خو گرفت (شاید به این خاطر که انتظارِ آن ورقِ بزرگ را نکشد، از سرِ فروتنی یا بزدلی؟) و به همین خاطر دست اش همیشه خالی ماند.




صفرِ تکوین [قطعه]

درخواست حذف اطلاعات


وُ دران دقیقه ی درْ آغاز

چشمِ تو در چشم میُفتادُ

بطنِ تو از بطن؛

و هفت دهلیزِ آسمان با هم

دهلیزِ هشتم را مخفی می د.


در خطّ ِ صورتِ تو

الفبا دو نیم شدُ

هر نیمه را

یک سوٓی چشمِ تو بلعید.


و بعد

پیکرِ معلقِ حوّا را، مادرم را

که نوشتی

با خود ولی خطاب به من

گفتی:


بر قرصِ ناتمام -خاکِ ملال آلود-

خیره

بمان تا ابد

به نونِ نامِ من

ای محکوم!




[مجنون صفتی باید که به مجرد شنیدن نام لیلی...]

درخواست حذف اطلاعات

چو اسمِ آن نگار آمد به گوش ام

فروبا از چشم آبِ احمر


دقیقی طوسی




چشمِ تو در چشم میُفتاد [درباره ی نامه ی اول]

درخواست حذف اطلاعات

مکتوباتِ عین القضات با فکری پر تب و تاب شروع می شود، درباره ی دیدن و حیرت از این که بینِ چشم و شئ، چه سنگلاخِ بی عبوری ست.

عین القضات در نامه ی یکم کشف می کند که ما هیچ گاه چهره ی خود را نمی بینیم.

«چنان که دیده نفسِ خود را ادراک نکند بی وجودِ آینه»

یعنی که زبان بر هر چیزی محیط می شود الا بر خود و چشم در هرچیزی می افتد الا در خود. این شاید از کهن ترین آرزوهای آدم باشد، بعد از هبوط اش و شاید بزرگ ترین آرزوی او حتی که یک بار چهره ی خود را ببیند.

خلقِ ادیان و اساطیر، تلاش برای کشفِ شعر و اختراعِ آینه همگی جواب هایی نصفه نیمه بوده اند به این آرزوی ویرانگر.


نظیرِ این فکر را عطار در الهی نامه می کند:


نشسته بود کی خسرو چو جمشید

نهاده جامِ جم در پیشِ خورشید

نماند از نیک و بد چیزی نهان اش

که نه در جامِ جم می شد عیان اش

طلب بودش که جامِ جم به بیند

همه عالم دمی درهم به بیند

اگرچه جمله ی عالم همی دید

ولی درجام، جامِ جم نمی دید

بسی زیر و زبر آمد در آن راز

حج می نشد از پیشِ او باز

بآ گشت نقشی آشکارا

که در ما کی توانی دید ما را؟

همه چیزی بما زان می توان دید٬

که ممکن نیست ما را در میان دید

چو کی خسرو ازان راز آگهی یافت

ز ملکِ خویش دستِ خود تهی یافت


کی خسرو در فکرِ عطار، ناگهان کشف می کند که در جامِ جم همه چیز پیداست مگر خودِ جام. و کی خسرو در این دقیقه شهید می شود و کارش به جنونی می کشد که در شاهنامه خوانده ایم.

~

عین القضات البته قیدی به جمله اش اضاف می کند: بی آینه.

می گوید: «آن چه در آیینه همی بینی روی توست إلا این أولیست که در درون آینه و بیرونِ آینه روی تو جز یکی نیست.»


اما بگذارید به این فکر به این قید ده بگیریم.

آن چه ما در مواجهه با آینه می بینیم باز چهره ی ما نیست. توهمِ چهره ست یا چیزی ست در اشاره به چهره؛ اما خودِ چهره نیست. ما در مواجهه با آینه، جسمِ آینه را می بینیم نه چهره ی خود را. و چون آینه نشانی از چهره به خود گرفته، ما را قانع می کند که به راستی چهره ی مان را دیده ایم.

رابطه ی چهره با آینه شبیهِ ربطِ خداست به دین.

~

برگردیم و نامه را از سر بخوانیم:

«در این مقدمه بباید دانست که رکن چه بود و شرط چه؟ هرچه درون بود رکن خوانند و هرچه بیرون بود شرط خوانند. و همه فرض بود.»

عین القضات می گوید که در کارِ دیدن، چشم رکن است و شرط حضورِ نور است.

«که دیده ی ظاهر از مدرکات هیچ نه بیند الا بقوه ی باصره و به نورِ چراغ یا آفتاب یا چیزی که بدین ماند. اکنون وجودِ قوتِ بصر رکن بود در ادراک، و وجودِ چراغ و آفتاب شرط بود نه رکن.»

«اکنون بدان که بصرْ ستاره و آتش را ادراک کند به شب بی چراغ. اما الوان دیگر که بر روی زمین است ادراک نکند تا چراغ نبود یا آفتاب.»


پس هر مشاهده مشروط است به نور، مگر مشاهده ی خودِ نور.


اما دقیق تر اگر شویم در مشاهده ی خودِ نور هم باز شرطی هست. عین القضات اشاره ی تندی می کند و می گذرد: «پس پنداری که ستاره بشرط المقابله، اعنی مقابلة العین والکواکب، ادراک توان کرد و آن نمی گویم که شرطی بود که هوا در میان بود که آن خود ظاهرست.»


این اشاره اگرچه برای خودِ عین القضات گویا بدیهی ست، اما به گمانِ من مهمترین سطرِ نامه است.


پس برای مشاهده شرطِ دیگری هم هست، واجب تر از نور، و آن فاصله است یا به قولِ قاضی هوا. همه چیز را در نور می توان دید و نور را در فاصله.

اگر هوا نبود، چشم از مشاهده می افتاد. و در فاصله است که چشم و شئ به سوی هم کشیده می شوند.

~

از این جا باز پل می زنم به فکرِ اول.

چرا هیچ گاه چهره ی خود را نمی بینیم؟

زیرا نخستین شرطِ مشاهده -که فاصله ست- درباره ی چهره محقق نمی شود.

چشم را با چشم نمی توان دید و درباره ی حرف نمی توان حرف زد. زیرا میانِ چشم و چشم و بینِ زبان و زبان فاصله ای نیست .

~

خاتمه:

در فکرِ من، فاصله ای که نیستْ مهلکه ی خلق است. وقتی که این امرِ محال اتفاق بیفتد، یعنی که چشم از چشم تجرید کند، در محوطه ی میانِ این دو چشم، چشمِ سومی به ابدیت باز می شود.

وقتی که چشم در چشم می افتد، در لحظه ی نگاهِ خود ارجاع، نگاه فاش می شود. مثلِ دو آینه ی هم شکل، که در روبه رویی شان با هم، بی نهایت را قاب می گیرند.




اهل فضیلت

درخواست حذف اطلاعات

«زنِ مؤمن» همیشه برای من پارادو یکال است. برای من عجیب است. این که یک زن به چیزی مومن باشد یا بهتر اگر بگویم معتقد باشد. دین، ایدئولوژی و همه ی این بند و بلاهای مردانه. وقتی می بینم که زن اساسا به چیزی معتقد است، خنده ام می گیرد که این چه طور فریبِ فکرهای مردانه را خورده.

در یک تکه از سرودِ این جمله آمده: من تنها چیزی دگرشونده ام و وحشی؛ و به هر حال زن ام نه از اهل فضیلت.

~

این چند سطر بالا خواستم اول بگذارم توی توئیتر. آن جا ولی آدم عجول تر از آن اند که به چیزی فکر کنند (خودم هم وقتی می روم آن جا همین طوری ام) و تقریباً اکثرشان آدم های متمدن و اخلاق زده ای هستند در نتیجه خطرِ کم هوشی همیشه تهدیدشان می کند. حرفِ جدی نمی شود زد آن جا. گذشته از آن مدت زیادی ست که با هیچ حرف جدی نزده ام. نه ی چیزی به من می گوید و نه از من چیزی می شنود. چیز که می گویم منظورم آن حرف های اصلی ست. تقریباً هیچ به من نزدیک تر نمی شود. یعنی از فاصله ای که هست جلوتر نمی آید. و برع ِ آن آدم های نزدیک ام هم پس نمی روند. مدت خیلی زیادی ست که با همه و درکنار همه فقط می خندم، تند و تیز و خشن. یادم هست بچه که بودم وقتی می پرسیدند چه شغلی را دوست داری همیشه می گفتم دلقکی. حالا می بینم که در این سن و بعدِ این همه سال هم تقریباً مشغول همین کار هستم.

~

این چند سطرِ بالا

چندش آورترین شکل نوشتن

کو باد؟ روی جسم من هزار چشم روییده. لعنتی پیدا شو.




آ بله

درخواست حذف اطلاعات

آ وقتی که آبله گرفته بود، اول خواست که خودش را چند وقتی در خانه حبس کند اما نکرد. رفت و صورتِ آبله زده اش را به همه نشان داد. و وقتی که سعی می د چندشِ شان را از او پنهان کنند می گفت: نگاه کنید به صورتِ من نگاه کنید. تمامِ واقعیتْ در زخم های صورتِ من پیداست.




گفتند خواجه عاشقِ آن باغبان شده است [یادداشت ِ شخصی]

درخواست حذف اطلاعات

از حالِ بدِ خودم عادت ندارم که بی رمز بنویسم. چون وقتی که تو بدحالی ات را اعتراف می کنی در بازیِ بی پایانِ قدرت -که همیشه بینِ همه ی ما ب است- پس می افتی.

اما من حال ام هیچ خوب نیست.

گزنده ست، نه شدیدتر از قبل اما به همان شدت.

تصمیم گرفته ام خودم را شاید برای آ ین بار، قربانی این آ ین کنم. اگر جرئت کنم و این تصمیم ام را عملی کنم و آ ین دست ام -یعنی آبرو و قدرتِ اسم ام- را بازی کنم، دیگر بعد آن هیچ آینده ای برای من متصور نیست.

مثل همیشه گیر داده بود که برو رشته ی دوم ات را پی بگیر و برو پیشِ بهپور. گفتم ، نمی روم. ول ام کن. قطعا نه رشته ی دوم می خوانم و می روم پیش بهپور. گفتم که کاش آن قدر سلامت بودم که می توانستم به رشدِ خودم فکر کنم. اما نمی توانم. من اگر هم به کندی رشد می کنم، برای این است که چیزی داشته باشم تا بعد از بین اش ببرم. گفت برو . من که اهلِ این یکی نیستم. اما روی حرف هم هیچ وقت حرف نمی زنم. گفتم چشم و قول دادم از یزد که برگشتم بروم. از همین حالا می دانم بی فایده است و من تنِ لج بازِ خودم را خوب می شناسم.

حالا هم توی اتوبوس نشسته ام و راه افتاده ام بروم یزد. دو روز کلاس دارم. حتی رمقِ سلام و احوال پرسی هم ندارم چه برسد درس دادن. بیچاره این بچه ها که جنازه ی من نصیب شان می شود. پوفففف. اصلاً باورم نمی شود که با این حال و روزم می خواهم بروم رودکی و سعدی درس بدهم. سرِ شب یکی از شاگردهای پارسال ام پیام داد که آمدی یزد ببینیم ات. من چرا باید تو را ببینم؟ من چرا باید شما را ببینم؟ شما چرا باید مرا ببینید؟ یعنی واقعاً این قدر ح ان خوب است که می خواهید بیایید سرِ جنازه ی من بگویید و بخندید؟ مرده شور همه مان را ببرد. به هر حال گفتم چشم. بعدِ کلاس ام می بینم تان.


اتوبوس راه افتاده. بغل ام یک پسره ای نشسته که مدام خودش را به شیشه ی اتوبوس می مالد. راننده آهنگ گذاشته برای خودش و صدای اش تا گوش من هم می رسد: تو که ترجمانِ صبح ای!


تولدِ ضحی بود. تولدِ بیست و دو سالگی اش. گفت یک شعرِ خوبی که خوانده ای این چند روزه را بهم هدیه بده. رفتم به کوی خواجه را فرستادم برای اش. خدایا چه قدر خوشحال شدم. چه قدر خوشحال ام.


به بیژن گفتم منتظرم فرصت کنم بروم مو های ام را کوتاه کنم. گفت از سُکرت هم یه کمی کم کن. وحشت . تا ه تلخ شدم. حیف. حیف که من چه قدر از خودم را هدر دادم. و چه قدر از خودم را به استهزا کشیدم پیش شما سیاه دل ها. من مثلِ یک جامِ ی بودم که می توانستم یکی را که طالبِ مستی ست مستِ مست کنم اما خودم را تا آ ین قطره ریختم کفِ آسف .


دو سومِ روز را خو دم. توی خواب یک چیزی پیدا . یک ژستِ جدید کشف . می توان به بدن و به روح یک فُرمی داد که تمامِ طولِ شب رؤیا شکار کند. من توی خو دن و توی خواب دیدن به یک مهارتِ غریبی رسیده ام. کاملاً می دانم دارم چه کار می کنم. فقط کافی ست دو روز وقت خالی داشته باشم و به اندازه ی کافی هم دل ام گرفته باشم و ملول باشم، آن وقت چنان بلدم خودم را بیندازم به ورطه ی رؤیا که بعدِ دو روز یک استخوانِ سالم توی بدن ام نماند.


خواب و بیدار بودم. زیبا برای ام چیزی فرستاد. اول خوشحال شدم. اما بعد که نوشته اش را خواندم آن قدر حال ام بد شد که حتی نتوانستم جوابِ درستی برای اش بفرستم. آدم توی خواب بی دفاع می شود و مثلِ آینه ای می شود که همه چیز را چندین برابر می کند. کافی ست یک سیاهیِ کوچکی در خواب به من بتابد تا من با آن سیاهی همه ی جهان را تاریک کنم.


خوب. دوستان عزیزم. مادر عزیز من. ِ سابقِ من. ِ من و برادرِ من. به قدرِ کافی از من بدتان آمد؟ بگویید. اگر نیامده من بلدم هنوز از این هم تر شوم تا خوبِ خوب از من بیزار شوید. بگویید. من زشت ترینِ نمایش ها را آماده کرده ام تا پیشِ چشم های شما اجرا کنم. کجای اش را دیده اید! چنان از خودم متنفرتان می کنم که حظ کنید.


پ .ن: خوب. عجله نکن. برای تو هم هست. استخوان های من تمام نمی شوند. گیرِ تو هم عزیزِ دل من بالا ه یکی دو تا می آید که لیس بزنی. هیچ عجله نکن. برای تو نمایشِ ویژه ای در نظر گرفته ام. صبر کن فقط که من یک وقتی فرصت کنم بروم موهای ام را کوتاه. به هر حال با موی بلند که نمی شود.


عزت زیاد.




زیبا

درخواست حذف اطلاعات
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید



دست ات به من نزن، از دست ات عاجزم، مونده هنوز کارای زشت ات تو حافظه ام [یادداشت]

درخواست حذف اطلاعات

رفتارِ توریستی با یک «ویرانه» شکلی مخفی ولی شدید از رذ است.

_

من خودم را شبیهِ یک باتلاقی فرض می کنم. تو که از قبل آماده ی فرورفتن و مردن در من نشده ای، گه می خوری می آیی به دیدنِ من. بی جا می کنی اگر فکر کنی که من جالب ام.

_

وقتی می خواهی بیایی من را ببینی، اگر هدفی غیر از مردن داری نیا.

_

تا به حال فکر کرده ای که چرا گفته اند دستِ بی وضو به قرآن نباید زد؟


در قرآن یک کیفیتی هست. نمی دانم چه می شود اسم اش را گذاشت. خطرناک، حرام، مرگبار یا هرچه. حرام بهترین کلمه ست به گمان ام. یعنی قرآن در موقعیتی غیرِ عادی قرار گرفته. تو اگر در ح ِ عادی و به قصدِ مطالعه(رفتارِ توریستی) به سراغ اش بیایی و لمس اش کنی، تو را آلوده می کند و خودش هم آلوده می شود. (یا نمی شود؟)

این را یاد بگیر، و نه فقط واردِ قرآن، بی وضو واردِ هیچ ویرانه ی دیگری نشو.




[یادداشت]

درخواست حذف اطلاعات


الگوی اصلی در هنر، مسیرِ رو به تعالی ست. ما چیزهای کوچک را به چیزهای بزرگ تبدیل می کنیم. و چیزهای بزرگ را به بزرگتر. و بزرگترها را به آن بزرگترین.


اما به هرحال هنرمند مختار است (مختار است؟) که این مسیر را به ع برود و در کارش اشاره به سقوط باشد. اما باید به ابتذالِ بزرگی (ابتذال که مراقبِ همیشگیِ زیبایی ست) که در کمینِ کارش است آگاه باشد.

این هنرمندِ وارونه رو اگر هنرمندِ بزرگی باشد، حتی در ش تنِ این الگو نیز از نیروی خود این الگو استفاده می کند. این هنرمند اگر بخواهد چیزِ بزرگی را به چیزِ کوچکی تبدیل کند، آن بزرگ را به آن کوچک تقلیل نمی دهد، بل که بزرگ را تا کوچک برمی کشد. و با این کار، اثرش را از موهبتِ بزرگِ تناقض برخوردار می کند. هنرمندِ بزرگ اگر بخواهد چیزی را بشکند، به همه این طور می قبولاند که این ش ته به آن درست می ارزد.

این نکته البته بسیار بدیهی ست.




[یادداشت]

درخواست حذف اطلاعات

رفیقِ من، می دانی در کارِ عشق ورزیدن چه چیزی از همه کریه تر است؟

این که معشوقِ تو، یعنی موضعی که تو نیروهای ذهنی ات را در آن انبار می کنی، عاشقِ ی شود. حتی مهم نیست که عاشقِ دیگری شود یا عاشقِ خودِ تو. زیرا هراسِ عاشق در این نیست که معشوقِ من به دیگری رسیده (اگرچه در این هم هست، هرچه سیاه تر). سختیِ اتفاق در این است که او دیگر معشوق نیست. دیگر موضعِ تو نیست. واضعِ خود است. به همین خاطر حتی مهم نیست که عاشقِ تو شده باشد. به هر حال او فروش ته. این مسئله بیش از آن که عاشقانه باشد، کیفیتِ مذهبی دارد.


آسمان در تمامِ خود آسمان است. اگر آسمان خودش را بُرِش دهد و در قدری از خودش خلاصه شود، دیگر آسمان نیست. من نمی توانم تکه ای از آسمان را دوست بدارم.


تو خودت منظورِ من را متوجه می شوی. اگر به قدرِ کافی تمرین کرده باشی و در کارِ عشق ورزیدن ماهر شده باشی، کاملاً ردِ اشاره ی مرا می گیری. تو می دانی. این حرفِ من برای خیلی ها بی معنی یا مس ه است. آن ها هیچ وقت خود را در عشق ورزیده نکرده اند. آن ها عاشق نیستند، شکم باره اند. آن ها روح های بسیار چاقی دارند. آن ها انسان های بسیار باسواد و شاید بافرهنگی هستند و به هرحال هر چیزی را که در ساحتِ انسانی رخ دهد متوجه می شوند. اما آن ها از عوالمِ حیوانی و سیاهِ چیزی نمی فهمند. و از بختِ بد، واژه های ما با آن ها یکی ست.


بگذار این فکر را هم با تو در میان بگذارم. که عاشق بودن و معشوق بودن هر دو مفاهیمی درونی و متکی به خودند و به قولِ معروف روبه سوی خود دارند. این که ی تو را دوست بدارد یا تو ی را دوست بداری، تو را معشوق یا عاشق نمی کند. تو باید در بطنِ خودت معشوق باشی ولو این که ی دوست ات نداشته باشد و عاشق، ولو این که ی را دوست نداشته باشی.


به همین خاطر معشوق بودن شاید سخت تر از عاشق بودن است. وقتِ معشوق باید ی ره در ریاضت بگذرد. معشوق در روزه ای همیشگی ست و هر خطایی از او اگر سر بزند، از معشوقی می افتد. اگر کارِ عاشق خواستن و طلب است، کارِ معشوق نخواستن و خویشتن داری ست.

گاهی من فکر می کنم که چه قدر ریاکارانه معشوق بوده ام همیشه. عاشقِ من اگر خبردار شود که من هم آب و غذا می خورم و دل بسته ی دوستان و برادران ام هستم (و البته اگر عاشقِ بزرگ و باهوشی باشد) مرا به سختی از چشم اش می اندازد.


نوشتنِ این حرف ها برای تو فقط اشاره ای به سیاهی ست و به میلِ علاج ناپذیرِ من به گره نمایی. آدمِ بی چراغ که نمی تواند تاریکی را روشن کند، لااقل سیاهی را تا تناق اش راه می دهد.

وگرنه تو که می دانی این حرف ها جز یاوه هیچ نیستند.




برای بیست و هشتِ صفر [یادداشت]

درخواست حذف اطلاعات



خداوند گفت که یا أَیُّهَا الْمُزَّمِّلُ، قُمِ اللَّیْلَ إِلَّا قَلِیلًا. یعنی که ای پیچ خورده در ایجاز، مفصّل شو.

و بیست و هشتِ صفر انگار که ظهورِ نهاییِ این آیه ست، در وقتِ نهایتِ خود.

روزِ رجعتِ : گریزِ آ ِ از جزء و گذارِ ی ره تا کل. طیّ ِ تمامِ شب، شبِ ایجاز، شبی که برای او شصت و سه سال طول می کشد و در بیست و هشتِ صفر روز می شود.


یا أَیُّهَا الْمُزَّمِّلُ، قُمِ اللَّیْلَ إِلَّا قَلِیلًا




چهارِ آبان

درخواست حذف اطلاعات

امروز چهارِ آبان

بعدِ خیلی وقت سرِ وقت بیدار شدم. مجموعه ای از اتفاق ها افتاد تا خواب و بیداریِ من تنظیم شود. هم آن خیالی که چهارشنبه شب در سرم افتاد و مجبورم کرد به خواب بروم و هم محمد که آمده بود تهران و صبحِ زود قرار شد که برویم با افسانه پارکِ لاله ببینیم اش بعد هم راه به راه رفتم مدرسه و خلاصه امروز صبح بعدِ وقت ها هفت بلند شدم، بی جیغِ آلارم.

سرِ صبح نشستم پای کارِ تذکره. یادداشت های بابِ جروم را شروع برداشتن. جروم، تصویرِ تکیدگی. تنها معجزه ی جروم لاغری اش بود و خلوت گزیدگی و حفره نشینی اش در صحرا. و این بزرگ ترین و انسانی ترین کرامتی ست که در ی ظاهر می شود. این کارِ تذکره پیرم می کند. هنوز هم که اوایلِ کار است ولی پدرم را درمی آورد. اما مجبورم، اتفاق مجبورم کرده که کار را تمام کنم، به هر طور و مشقتی که شده. شاید یک بار بعدها نوشتم که این دهانه چه طور آن شب وسطِ زندگیِ من باز شد. سرگرمیِ در جزام و ور رفتنِ جزامی با تنِ خودش. دی شب این ی که برای اش پیام فرستاده بودم جواب ام را داد. پیام ام را که بازخواندم خج کشیدم از انگلیسیِ دست و پا ش ته ام. خیلی منتظر بودم که جواب ام را بدهد و حالا که داده دقیقاً نمی دانم چه کمکی از دست اش برای ام برمی آید. فقط قدری دل گرمی ست که داده. هوفففف.


دمِ ظهر رفتم پیشِ نگار. ناهار را پیشِ او و با هم خوردیم. بعد درباره ی چه حرف زدیم؟ یادم نیست. اما در طولِ روز ایده های ام را مرور می . این وقتِ معلوم نیست تاکی وقتِ مرور است. به قیافه اش می خورد تا یکی دوسال طول بکشد و بعد عمری اگر باشد از این مرورها عبور کنم به واقعه.

بعد با نگار اوایل و اوا ِ اودیسه ی فضایی را دیدیم. هوففف. بعدِ چهارسال هنوز سرزنده، هنوز داغ بود و می سوزاند. تصویرِ کاملِ زندگی. هرچیزی که لازم است را در همین ابتدای اودیسه می شود دید. میمون ها با تمامِ وجود مشغولِ خو دن و راه رفتن اند و در وقتِ مواجهه با احتیاط به سنگ دست می زنند.


من آدمِ تولیدکننده ای ام؟ تولیدکننده اگر نه هویتِ من در تولیدگری ست؟ پس چرا چیزی تولید نمی کنم؟ چرا خسیس شده ام؟ چرا دست ام خیس نمی شود؟ چرا خون ام درنمی آید؟ چرا دیگر خودم را ج نمی کنم؟ این چه مرضِ مسری ای بود که گرفتم.


صبحی ادم د توی یک کانالی که آرشیوِ مطالبِ گرفته ی انجمنِ علمی ست، برای نشریه شان. قرار شد من بشوم عضوِ هیئتِ تحریریه که بینِ کارها انتخاب کنیم. غزل گفت یک ِ دیگر را معرفی کن که سه نفرِ هیئتِ تحریریه کامل بشود. من گفتم هیچ را نمی شناسم توی این دانشکده که شایستگیِ انتخابِ متن داشته باشد، نه بین ها نه بین بچه ها. گفتم فقط و فقط بیژن است که می تواند متنِ خوب را بشناسد. خلاصه صبح من را اضافه کرد به این کانالِ شان. متن ها را توی راه و توی مترو که بودم جسته گریخته خواندم. یکی از یکی افتضاح تر. پرت و پلا. پرتِ حس . حتی یکی شان هم ارزشِ چاپ ندارد. و خوب این را هم من حس می کنم که این سلیقه ی من است. یعنی وقتی می گویم پرت، یعنی پرت از من. یعنی چیزی که من دنبال اش هستم (آتش و تاریکی) توی این متن ها پیدا نمی شود. وگرنه من نه هیچ ی نمی تواند بگوید که متنِ خوب چی ست.


یک چیزِ دیگری که دی شب و امروز سرگرم ام کرد، خواندنِ پست های یک وبلاگِ تازه بود. قاعدتاً باید تابه حال می خواندم شان ولی خوب نخوانده بودم و دی شب و امروز حس لذت برم از خواندنِ شان. و خیلی خوش وقت شدم از همین سیرِ جسته گریخته ام. خیلی خوش حال می شوم وقتی در نثر و در لحنِ ی، چیزی از غرابت پیدا می کنم و چیزی از گیر و دار.


دارد باران می زند. و خیس که می شود در و دیوار و کوچه خیابان، من حسِ امنیت می کنم. امن؛ که در همان جای تاریخ ام که باید. من که مالِ جنوب ام و ذهن و دل ام هم همیشه جنوبی و تشنگی کشیده بوده، وقتی باران می آید برای ام کم از معجزه ندارد.


هوش و روزمرگی. روزمرگی در هوش بلاست. برع ِ آن، من وقتی اثرِ هوش را در روزمرگی می بینم٬ عاشق می شوم.


درباره ی شاملو:

الان حوصله ام نمی شود. اما یک بار یادم باشد که درباره ی شاملو یک چیزی بنویسم که چرا و از چه چیزِ شاملو متنفرم و چه چیزش هنوز برای ام محترم است.




شمایل [یادداشت]

درخواست حذف اطلاعات

شاید واژه ها نمادِ چیزها باشند، این که در طولِ زمان به این کیفیتِ نمادین رسیده اند یا از آغاز چنین بوده اند مهم نیست.

اما در اثرِ ربط و هم دمایی و تکرار (تکرارِ آیینی) از ح ِ نمادین خارج می شوند (و برای تو) به شکلِ شمایل درمی آیند.

~

نامِ تو شمایلی ست بر گردن ات. (باز تأکید می کنم که برای من و در متنِ خلسه ی من) اما شمایلِ هرچیز را وقتی می سازند که راهِ رسیدن به آن چیز و دیدارِ با آن ناپدید شده باشد.




دستِ هوا و تنِ شئ [یادداشتِ شخصی]

درخواست حذف اطلاعات
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید