رسانه
رسانه

کهف



برای بیست و هشتِ صفر [یادداشت]

درخواست حذف اطلاعات



خداوند گفت که یا أَیُّهَا الْمُزَّمِّلُ، قُمِ اللَّیْلَ إِلَّا قَلِیلًا. یعنی که ای پیچ خورده در ایجاز، مفصّل شو.

و بیست و هشتِ صفر انگار که ظهورِ نهاییِ این آیه ست، در وقتِ نهایتِ خود.

روزِ رجعتِ : گریزِ آ ِ از جزء و گذارِ ی ره تا کل. طیّ ِ تمامِ شب، شبِ ایجاز، شبی که برای او شصت و سه سال طول می کشد و در بیست و هشتِ صفر روز می شود.


یا أَیُّهَا الْمُزَّمِّلُ، قُمِ اللَّیْلَ إِلَّا قَلِیلًا




چهارِ آبان

درخواست حذف اطلاعات

امروز چهارِ آبان

بعدِ خیلی وقت سرِ وقت بیدار شدم. مجموعه ای از اتفاق ها افتاد تا خواب و بیداریِ من تنظیم شود. هم آن خیالی که چهارشنبه شب در سرم افتاد و مجبورم کرد به خواب بروم و هم محمد که آمده بود تهران و صبحِ زود قرار شد که برویم با افسانه پارکِ لاله ببینیم اش بعد هم راه به راه رفتم مدرسه و خلاصه امروز صبح بعدِ وقت ها هفت بلند شدم، بی جیغِ آلارم.

سرِ صبح نشستم پای کارِ تذکره. یادداشت های بابِ جروم را شروع برداشتن. جروم، تصویرِ تکیدگی. تنها معجزه ی جروم لاغری اش بود و خلوت گزیدگی و حفره نشینی اش در صحرا. و این بزرگ ترین و انسانی ترین کرامتی ست که در ی ظاهر می شود. این کارِ تذکره پیرم می کند. هنوز هم که اوایلِ کار است ولی پدرم را درمی آورد. اما مجبورم، اتفاق مجبورم کرده که کار را تمام کنم، به هر طور و مشقتی که شده. شاید یک بار بعدها نوشتم که این دهانه چه طور آن شب وسطِ زندگیِ من باز شد. سرگرمیِ در جزام و ور رفتنِ جزامی با تنِ خودش. دی شب این ی که برای اش پیام فرستاده بودم جواب ام را داد. پیام ام را که بازخواندم خج کشیدم از انگلیسیِ دست و پا ش ته ام. خیلی منتظر بودم که جواب ام را بدهد و حالا که داده دقیقاً نمی دانم چه کمکی از دست اش برای ام برمی آید. فقط قدری دل گرمی ست که داده. هوفففف.


دمِ ظهر رفتم پیشِ نگار. ناهار را پیشِ او و با هم خوردیم. بعد درباره ی چه حرف زدیم؟ یادم نیست. اما در طولِ روز ایده های ام را مرور می . این وقتِ معلوم نیست تاکی وقتِ مرور است. به قیافه اش می خورد تا یکی دوسال طول بکشد و بعد عمری اگر باشد از این مرورها عبور کنم به واقعه.

بعد با نگار اوایل و اوا ِ اودیسه ی فضایی را دیدیم. هوففف. بعدِ چهارسال هنوز سرزنده، هنوز داغ بود و می سوزاند. تصویرِ کاملِ زندگی. هرچیزی که لازم است را در همین ابتدای اودیسه می شود دید. میمون ها با تمامِ وجود مشغولِ خو دن و راه رفتن اند و در وقتِ مواجهه با احتیاط به سنگ دست می زنند.


من آدمِ تولیدکننده ای ام؟ تولیدکننده اگر نه هویتِ من در تولیدگری ست؟ پس چرا چیزی تولید نمی کنم؟ چرا خسیس شده ام؟ چرا دست ام خیس نمی شود؟ چرا خون ام درنمی آید؟ چرا دیگر خودم را ج نمی کنم؟ این چه مرضِ مسری ای بود که گرفتم.


صبحی ادم د توی یک کانالی که آرشیوِ مطالبِ گرفته ی انجمنِ علمی ست، برای نشریه شان. قرار شد من بشوم عضوِ هیئتِ تحریریه که بینِ کارها انتخاب کنیم. غزل گفت یک ِ دیگر را معرفی کن که سه نفرِ هیئتِ تحریریه کامل بشود. من گفتم هیچ را نمی شناسم توی این دانشکده که شایستگیِ انتخابِ متن داشته باشد، نه بین ها نه بین بچه ها. گفتم فقط و فقط بیژن است که می تواند متنِ خوب را بشناسد. خلاصه صبح من را اضافه کرد به این کانالِ شان. متن ها را توی راه و توی مترو که بودم جسته گریخته خواندم. یکی از یکی افتضاح تر. پرت و پلا. پرتِ حس . حتی یکی شان هم ارزشِ چاپ ندارد. و خوب این را هم من حس می کنم که این سلیقه ی من است. یعنی وقتی می گویم پرت، یعنی پرت از من. یعنی چیزی که من دنبال اش هستم (آتش و تاریکی) توی این متن ها پیدا نمی شود. وگرنه من نه هیچ ی نمی تواند بگوید که متنِ خوب چی ست.


یک چیزِ دیگری که دی شب و امروز سرگرم ام کرد، خواندنِ پست های یک وبلاگِ تازه بود. قاعدتاً باید تابه حال می خواندم شان ولی خوب نخوانده بودم و دی شب و امروز حس لذت برم از خواندنِ شان. و خیلی خوش وقت شدم از همین سیرِ جسته گریخته ام. خیلی خوش حال می شوم وقتی در نثر و در لحنِ ی، چیزی از غرابت پیدا می کنم و چیزی از گیر و دار.


دارد باران می زند. و خیس که می شود در و دیوار و کوچه خیابان، من حسِ امنیت می کنم. امن؛ که در همان جای تاریخ ام که باید. من که مالِ جنوب ام و ذهن و دل ام هم همیشه جنوبی و تشنگی کشیده بوده، وقتی باران می آید برای ام کم از معجزه ندارد.


هوش و روزمرگی. روزمرگی در هوش بلاست. برع ِ آن، من وقتی اثرِ هوش را در روزمرگی می بینم٬ عاشق می شوم.


درباره ی شاملو:

الان حوصله ام نمی شود. اما یک بار یادم باشد که درباره ی شاملو یک چیزی بنویسم که چرا و از چه چیزِ شاملو متنفرم و چه چیزش هنوز برای ام محترم است.




هذیان [یادداشت]

درخواست حذف اطلاعات

در هذیان همیشه ردّی از تاریخ هست یا از همیشه ی تاریخ ردّی هست.

احضارِ تاریخ، به قصدِ دوباره ازسرگذراندن اش. تکرارِ تاریخ، درهیئتِ واکاوی و جعل.

هذیان اگرچه به ظاهر بی معناست اما تلاشِ ذهن است برای احضارِ معنا و تزریقِ معنا در موضوع.

گذشته ی تو غیرِ قابلِ انکار است. پس بوده اما به شکلِ دیگری، معنی دارتر و شاید کمی شکوهمندتر (تو این طور به خودت می قبولانی.)

تو با تمامِ نیروهای ات، دست به جعلِ خودت می زنی. آری، اتفاق افتاد. تمامِ واقعه رخ داد؛ اما به گونه ی دیگری.




شمایل [یادداشت]

درخواست حذف اطلاعات

شاید واژه ها نمادِ چیزها باشند، این که در طولِ زمان به این کیفیتِ نمادین رسیده اند یا از آغاز چنین بوده اند مهم نیست.

اما در اثرِ ربط و هم دمایی و تکرار (تکرارِ آیینی) از ح ِ نمادین خارج می شوند (و برای تو) به شکلِ شمایل درمی آیند.

~

نامِ تو شمایلی ست بر گردن ات. (باز تأکید می کنم که برای من و در متنِ خلسه ی من) اما شمایلِ هرچیز را وقتی می سازند که راهِ رسیدن به آن چیز و دیدارِ با آن ناپدید شده باشد.




حادثه ی بهمن ماه [یادداشت]

درخواست حذف اطلاعات

آن قدر خودارجاع که بی معنی.




دستِ هوا و تنِ شئ [یادداشتِ شخصی]

درخواست حذف اطلاعات
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید



پایانِ برجِ بابل [یادداشت]

درخواست حذف اطلاعات

چون روزِ عیدِ پنجاهه فرارسید، جملگی با هم در یک مکان بودند که به ناگاه بانگی چون آوای وزیدنِ بادی تند از آسمان برخاست و خانه ای را که در آن به سر می بردند، به تمامی آکند. زبانه هایی که گویی لهیبِ آتش بود، بر ایشان پدیدار گشت، زبانه ها چند شد و بر هر یک از ایشان یکی بنشست. آن گاه جملگی از روح القدس آکنده شدند و آغاز به سخن گفتن به زبان های دگر د، بر وفقِ قدرتی که روح بهرِ تکلم بر ایشان عطا کرده بود.

باری مردانِ پارسا از جمله ی ملت هایی که به زیرِ آسمان اند، در اورشلیم ن بودند. چون بانگ برخاست، جماعت گرد آمدند و مبهوت گشتند. هر می شنید که ایشان به زبانِ او سخن می گویند. حیران گشتند و جملگی به شگفت آمدند و گفتند: «مگر این مردانی که سخن می گویند جمله جلیلی نیستند؟ پس چه سان هریک از ما می شنود که به زبانِ مادری اش سخن می گویند؟ پارت ها، مادها، عیلامیان، نانِ بین النهرین، یهودیه و کاپادویا، پونتوس و آسیا، فروگیا و پامفولیا، مصر و آن ناحیه ی لیبی که نزدیکِ کورِنِه است، رومیانِ مقیم، از یهودی و نوکیش، کرتیان و اعراب، می شنویم که اینان شگفتی های خدا را به زبانِ ما بازمی گویند!»

جملگی حیران گشتند و با سردرگمی یک دیگر را گفتند: این چه تواند بود؟

دیگران س ه کنان گفتند: ایشان مست از میِ گیرایند!

(کارهای رسولان ۲/ ۱۳-۱)

~

برجِ بابل به انتها نرسید، زیرا خداوند می هراسید که انسان ها یگانه جای گاه اش ،یعنی ملکوت، را نیز فتح کنند. و فتحِ ملکوتِ هرچیز تنها در یک زبانی و در بی زبانی ممکن است. (نگاه کنید به مرصادالعباد، فصلِ دوم از بابِ دوم)


اما می توان این طور فکر کرد که برجِ نیمه کاره ی بابل با شهادتِ -در اتحادِ دوباره ی پدر و پسر و با پاک شدنِ گناهِ نخستین در خونِ عیسی- به انتهای خود می رسد.




غرقه[یادداشت شخصی]

درخواست حذف اطلاعات

تصویرِ من از تو،

چهره ی ی ره. بی هیچ درکی از تنِ تو یا نیازی به آن. چهره ی تمام، محلِ ب اییِ ژست های تو(که البته در دیدارهای کوتاه مان هیچ وقت فرصتی برای کشف شان به من ندادی)

چهره ی تو در ذهنِ من استعاره به جزیره ای ست، بینِ دریا. صورتی که مدام بسط پیدا می کند (در خود) و (در دریا) کتمان می شود. این قابِ ع ِ من از تو آن قدر آبی هست که مرا از گذشته های روشنِ ظهرزده ام خلاص کند و آن قدر تیره و کدر هست که دل ام را نزند. غرقه. آن وقت که تو در غرقه بودی من هنوز نمی خواستم که بشناسم ات.




سه ی آبان

درخواست حذف اطلاعات


امروز بعدِ چند وقت رفتم سرِ کلاس. مبانیِ عرفان گفتم و قدری مثنوی و چند صفحه تمهیدات خو م.

دیگر درس دادن سخت ام است. علی الظاهر مثلِ قبلاً درس می دهم. اما سخت ام است. یعنی سخت است چیزی را که فهمیده ام درس بدهم به بچه ها. یعنی خودم حس می کنم که اگر بخواهم واقعاً آن چیزی که را یادگرفته ام سرِ کلاس بگویم بیش از حد عجیب و غیر قابلِ باور به نظر می رسد و نمی توانم هم که نگویم و ته اش چیزی که سرِ کلاس می گویم به نظرم مشتی پرت و است، نصفه نیمه و از این جا و آن جا.

خصوصاً این سری که چند وقتی در فروید گشته بودم و عرفان را مطلقاً خارج از ادامه ی اسطورگی و در رابطه با پدر نمی فهمم. توی مثنوی این بیت مثلاً که گو بران بر جانِ مست ام خشمِ خویش/عیدِ قربان است و عاشق میش

من چه بگویم درباره ی این بیت؟ قربانی شدن. خود را قربانی . این میلِ به قربانی ِ خود از کجا آمده؟ خود را تقدیمِ پدر ، تا شاید از کینه ی کهن اش کم شود.

برای ام جالب است. تقریباً بعد از همه ی کلاس هایی که رفته ام بچه ها یک تصویر و یک حس مشترک از من توی ذهن شان می ماند: ترس و اعجاب. شاید هم من خودم ناخودآگاه در رفتار و در لحن و در حرکات ام این حس ها را بهشان القا می کنم ولی بیشتر از این نتیجه ی کارِ ذهنیِ من است که اول خودم را حس ترسانده و بعد هم بچه ها را سرِ کلاس.

به هر حال، بعد از این چند وقتی که سرِ کلاس نرفته بودم تجربه ی خوبی بود و خوش گذشت. هم بچه های خوبی بودند هم یک کمی توانستم ایده های ام را مرتب کنم. آ کلاس یکی درباره ی استسقا پرسید. وقتی توضیح ام تمام شد گفتم ان شاءالله که همه ی شما تا همیشه از این مرضِ عرفان و از این بیماریِ عجیب غریب در امان بمانید و در سلامت زندگی کنید که خودِ مولوی هم آ عمری گفت بگزین ره سلامت ترک ره بلا کن.

من حس می کنم تنها کاری که در این چند سال سرِ کلاس ها کرده ام آشنایی ز از موضوع بوده، تا جایی که در توان ام بوده، زیرا خودم هم موضوع را همین قدر آشنایی زدوه یاد گرفتم.


حالا هم جای شما خالی توی یک جگرکی بغلِ مدرسه نشسته ام و دل و چربی سفارش داده ام و منتظرم بیاید.

وقت تان به خیر

تا وقتِ بعد اگر دست دهد.




علمِ کلام، به مثابه یک game [یادداشت]

درخواست حذف اطلاعات

این تکه ها را دیروز ظهر سرِ اولین جلسه ی حلقه ی کلام نوشتم.


۱

علم کلام [و فلسفه] چیزی نیست[ند] جز مجموعه ای از اشتباهاتِ زبانی.


در بحث های کلامی، یک بازیِ زبانی شروع می شود و در آ به انتها می رسد. دو طرفِ بحث از دو جهانِ زبانیِ متفاوت می آیند و چیزی از هم نمی فهمند. آن ها در ابتدا یک نقطه ی مشترک بینِ خود می گذارند (شروعِ بازی) و بعد می کوشند تا واژه های شان را با هم مترادف کنند و به یک زبانِ واحد برسند. (چیزی شبیهِ مفهومِ هم دمایی در فیزیک)

در یک بحثِ کلامی، طرفین به هیچ عنوان پیِ حقیقت و دنبالِ کشف نیستند. آن ها فقط می خواهند بازی شان ادامه پیدا کند. نمی خواهد چیزی راهِ میل شان را به ترادف سد کند. آن ها در مترادف شدنِ واژه های شان می شوند.


۲

گفته اند که عقل راه به جایی نمی برد.

اما عقل اساساً راه نمی برد.


۳

در مواجهه ی دو الگوی ذهن یعنی کلام و عرفان با یک سوژه ی مشترک یعنی دین، کلام دین را به آینده می برد و عرفان دین را به هیئتِ نخستین اش شبیه می کند.


۴

احمدی می گوید که تثلیث عقلانی نیست. همه ی این ایرادهایی که مسلمانان از ایده های ی گرفته اند: تثلیث عقلانی نیست. عیسی پسرِ خدا نیست. خدا نمی تواند پسر داشته باشد.

همه ی این این ها شبیهِ ایرادهای احمقانه ای ست هستند که بزرگ ترها از بچه ها می گیرند. بزرگ ترهایی که هیچ چیز، حتی یک کلمه از حرفِ بچه ها را نمی فهمند.

هیچ ومی ندارد که تثلیث با قراردادهای عقلانیِ شما (این اشتباهاتِ سفت و سختِ زبانی) منطبق باشد.


این الگوی سه وجهی در عمقِ ذهنِ بشر شکل بسته. شکلِ کروموزوم سه وجهی ست. دیالکتیک از همین میلِ بشر به عدد سه آمده. تز، آنتی تز، سنتز. پدر، مادر، فرزند. عدد سه. اولین مجموعه ی کامل. تضادِ یک و دو در سه به نهایت می رسد. سه اولین شکلِ نهایت است. انسان به عدد سه علاقه دارد. در عددِ سه به آرامش می رسد.

انسان میلی ک نه دارد به جفت و جور ِ همه چیز با عددِ سه.

این را شما نمی فهمید. که کودک چه کیفی می کند از جفت و جور . که تثلیث از عمقِ جسم نشأت می گیرد. از جسم که تنها مرجعِ حقیقت است نه از اوهامِ عقلانی.


۴

[ادامه ی این یادداشت فقط برای یادآوریِ خودم]

تنها مسیرِ شناختِ حقیقت (یا حداقل تنها چیزی که به عنوان حقیقت در دست ما هست،) اسطوره شناسی و فیلولوژی ست. کل نگری. بازگشت به عقب . تا سرحداتِ ذهن پیش رفتن. از بیرون به همه چیز نگاه . تأویل . حقیقتِ هرچیز در ابتدای آن چیز است. برگشتنِ مسیرِ رفته.




یا [یادداشت]

درخواست حذف اطلاعات

ی٬

حرفِ زوال و استهلاک است. حرفِ فرود.

ی را یی نوشته اند. یعنی که هیچ راهِ گریزی از آ ین حرفِ الفبا نیست. ی در خودش هم فرود می آید. مثلِ نیش می نشیند توی تنِ خودش.تاریکیِ تمام.


ا،

حرفِ فراز و صعود. شروعِ روز. سفرِ آفتاب.

ا مثلِ نور: بی صدا و مدیدنی. چراغِ ابتدای الفباست و تمامِ حروف را روشن می کند.


و در «یا» هر دوی این دو حرف(دو جهان) به هم می تنند.

_

i am alpha and omega, saith the lord, which is, and which was, and which is to come, the almighty.

(revelation 1:8)




پدر را بازپرس آ کجا شد مهرِ فرزندی؟ [یادداشت]

درخواست حذف اطلاعات

اهلِ کام و ناز را در کوی رندی راه نیست

ره رویی باید جهان سوزی نه خامی بی غمی

آدمی در عالمِ خاکی نمی آید به دست

عالمی دیگر بیاید ساخت وز نو آدمی

(حافظ)

میانِ خدا و انسان چیزی جز یک کینه ی قدیمی نیست.

آن ها پدر را کشتند. او را از زمین و از زن بی بهره د و او را آسمان کوچاندند. و در طیِ این کوچ، او را به خود و خود را به او بی شباهت د.

به همین خاطر است که خداوند درونِ دل های ش ته است و از میانِ پسران اش تنها بی بهرگان و ناکامان را دوست می دارد. زیرا انسانِ ناکام را نیز مانندِ خداوند از زمین محروم کرده اند و به آسمان کوچانده اند. آسمان در تنِ ش ته رخنه می کند و مثلِ جزام خود را بر پوستِ ناکامان می پراکَنَد. و انسانِ ناکام تمثیلی از خداست.

خداوند تنها مردگان را دوست می دارد. او با کینه ی خود در کشاکش است و می کوشد تا جانِ کینه کشیده اش را در ب اییِ عشقِ ابدی آرام کند. پس به همه از مرگ می چشاند. و این کینه ی قدیمی تنها در مرگِ هر -برای او- و در مرگِ همگان -و برای همگان- زدوده می شود.

[پدر و پسر تنها با مرگِ زن با هم صلح خواهند کرد پس] این کینه ی قدیمی تنها با نابودیِ تمامِ زمین از میان می رود.

آن گاه که شکافِ زمین و آسمان پُر شود، خداوند از تبعید بازمی گردد و زن و زمین را از او به چنگ خواهد آورد.

~

«آن گاه آسمانی تازه و زمینی تازه دیدم. زیرا آن آسمان و زمینِ نخستین ناپدید شدند و دیگر دریایی وجود نداشت. شهرِ مقدس یعنی اورشلیمِ نو را دیدم که از آسمان از جانبِ خدا، مانندِ عروسی که برای شوهرش آراسته و آماده باشد، به زیر می آمد. از تخت صدای بلندی شنیدم که می گفت: «اکنون خانه ی خدا در میانِ آدمیان است و او در بینِ آنان ن خواهد شد و آنان قومِ او و او خدای آنان خواهد بود. او هر اشکی را از چشمانِ آنان پاک خواهد کرد. دیگر از مرگ و غم و گریه و درد و رنج خبری نخواهد بود؛

زیرا چیزهای کهنه درگذشته است.»

(مکاشفه ۴-۱: ۲۱)




یا [یادداشت]

درخواست حذف اطلاعات

ی حرفِ زوال و استهلاک است. حرفِ فرود. ی را یی نوشته اند. یعنی هیچ راهِ گریزی از آ ین حرفِ الفبا نیست. ی در خودش هم فرود می آید. تاریکیِ تمام.


ا، حرفِ فراز و صعود. شروعِ روز. سفرِ آفتاب. ا مثلِ نور ندیدنی و بی صداست و تمامِ حروف را روشن می کند.


در «یا» هر دوی این دو حرف(دو جهان) به هم می تنند.




دگردیسیِ یک ضمیر [یادداشت]

درخواست حذف اطلاعات
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید



[یادداشتِ شخصی]

درخواست حذف اطلاعات

من از هرچیزی که در من و در شما مشترک است (همنوع بودن، هموطن بودن، همسن بودن، همرشته بودن، همسایه بودن، بودن، همزبان بودن، همفکربودن و...) اول متعجّب و بعد متنفّرم.




[قطعه]

درخواست حذف اطلاعات

«و ناگهان در حینِ بیابان هزار آغوشِ بسته به صف»
و بعد صفحه تاریک می شود و در تاریکی گره را چنان به تعویق می اندازی که برود تا بعد، و تا بعدتر که باز ی کنجِ خیابان تو را با خودت اشتباه بگیرد. ~ «راه را باز کنید زنِ بی دست می آید در هیئتِ سپیداری بی شاخه»
و بعد اتاق از تو ع ی می گیرد و به دیوارِ خود می زند و فراموش ات می کند
نگاه کن چه خوب افتاده ای از آن خنده های نشان دار یکی گذاشته کنجِ لب ات برای ات ریشِ بلندی -که هیچ گاه درنیاوردی- کشیده روبه روی ات روی میز دفتری بازکرده برای ات و در دستِ راست ات -که هیچ گاه با آن ننوشتی- شاخه ی خشکِ سپیداری ست. ~ «تکه ی جزامیِ آسمان خمیازه ی تندی کشید و از دهلیزِ دهن اش چند حرفِ یک واژه زدند بیرون و واژه ی ناقص آمد و راست نشست توی تو
آن وقتِ سال چرا بیدار بودی؟»
حالا دیگر منتظر بمان همین جا کنجِ گره گاه منتظر بمان تا اتوبوس تمامِ اعضای تنِ ی را که کشته ای ببرد و بعد که آ ین مسافرش را برد، نفسِ عمیقی بکش -باید تا آ ِ عمرت نفس ذخیره کنی- و بعد آن قدر ریز شو تا آسمان دیگر پیدای ات نکند.



یک اتفاق آیینی [یادداشت شخصی]

درخواست حذف اطلاعات

وای وااااای وااااای وااااای واااااااااااااااااااااای وایییییییی وای واااااااااااااااااااااای واااااااااااااااااااااااای وای وای وااااااااااااااااییییی وااااای وای وای وای وای وااااایی




[æ]

درخواست حذف اطلاعات

بعد از مرگ ام از میانِ شما تنها ی حق دارد برای من عزاداری کند که پیش از مرگ ام عزادارِ من بوده باشد.




برای تنها خواننده ام

درخواست حذف اطلاعات
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید



[قطعه]

درخواست حذف اطلاعات

«و ناگهان در حینِ بیابان هزار آغوشِ بسته به صف»
و بعد صفحه تاریک می شود و در تاریکی گره را چنان به تعویق می اندازی که برود تا هفته ی بعد، تا هفته های بعد که باز ی کنجِ خیابان تو را با خودت اشتباه بگیرد. ~ «راه را باز کنید زنِ بی دست می آید در هیئتِ سپیداری بی شاخه»
و بعد اتاق از تو ع ی می گیرد و به دیوارِ خود می زند و فراموش ات می کند
نگاه کن چه خوب افتاده ای از آن خنده های نشان دار یکی گذاشته کنجِ لب ات برای ات ریشِ بلندی -که هیچ گاه درنیاوردی- کشیده روبه روی ات روی میز دفتری بازکرده برای ات و در دستِ راست ات -که هیچ گاه با آن ننوشتی- شاخه ی خشکِ سپیداری ست. ~ «تکه ی جزامیِ آسمان خمیازه ی تندی کشید و از دهلیزِ دهن اش چند حرفِ یک واژه زدند بیرون و واژه ی ناقص آمد و راست نشست توی تو
آن وقتِ سال چرا بیدار بودی؟»
حالا دیگر منتظر بمان همین جا کنجِ گره گاه منتظر بمان تا اتوبوس تمامِ اعضای تنِ ی را که کشته ای ببرد و بعد که آ ین مسافرش را برد، نفسِ عمیقی بکش -باید تا آ ِ عمرت نفس ذخیره کنی- و بعد آن قدر ریز شو تا آسمان دیگر پیدای ات نکند.