رسانه
رسانه

کازیوه



هیولای بی شکل

درخواست حذف اطلاعات

صدور ویزا برای مادرم طول کشید، و در این حین هیتلر وارد شد و اندکی بعد مرزها بسته شدند، برای نخستین بار در طول زندگیم مرزها بسته شدند. درست مثل دری که به روی آدم بسته می شود یا مثل در یک قفس، یا دقیق تر بگویم مثل دهانه یک تله که دیگر هیچ راه گریزی برای آدم باقی نمی گذارد.

***

دختر ترزا... کیتی، هم سن من بود و نخستین تجربه دوستی ایام کودکی من با او شکل گرفت. ساعت های طولانی خوشی را در کلاه فرنگی به بازی های مختلف می گذر م... هیچ نمی دانستم این آ ین تعطیلاتی است که تا سال های متمادی آتی می گذرانم. سه سال بعد کیتی را روانه اتاق گاز د.

روح پراگ/ ایوان کلیما




از تجربیات رفع و رجوع اهمال کاریتان بگویید...آها...لطفا! (کمک)

درخواست حذف اطلاعات

ام زنگ زده که ما داریم می رویم پیش مامان و بابات تو هم جمع کن بیا! گفتم ، جان ات ولمان کن. من شهریور خیلی خوش گذراندم الان وقت کار است. این دو سه تا کار را تحویل ندهم کوفت هم تا آ ماه توی حسابم نمی ماند. البته هیچ کدام را نگفتم. چون ام مثل بقیه من و زندگیم را جدی نمی گیرد و فکر می کند هنوز خیلی بچه ام که از این زر زرهای کار دارم و سرم شلوغ است م. احتمالا تقصیر قیافه ام است. زیادی بیبی فیسم. یک خط چشمی، سایه پلنگی چیزی هم بلد نیستم بکشم یکم بزرگتر نشان داده شوم. البته موهایم را رنگ اما افاقه نکرد. این روزها دست روی هر گروه سنی که بگذاری موهایشان را رنگ می کنند. احتمالا رنگ ن بهتر است. این طوری دیگران توهم می زنند که طرف به نوعی بلوغ فکری رسیده و بزرگتر از سنش می فهمد! خ ش پول هم ندارم. یعنی پول مفت ندارم بدهم آرایشگر که با دو تا قربونت برم عزیزم... این مدل خیلی به شما میادش...آفر ویژه مون این هستش... م کرده و پول های نازنینم را که با خون انگشت در می آورم را دو دستی تقدیمش کنم. الله ی خدمات آرایشی توی این مملکت خیلی گران است. تو بگو چی ارزان است؟ همان، همان هم گران است. بیخیال! خلاصه درخواست را بکگراند چک نکرده ریجکت کردیم و نشستیم در آفیسمان (همان اتاق خفه و بو گندویی که نورگیر نیست) اما کو کارمند؟ کو آدم اهل کار؟ کو دلی که دل بدهد به کار؟ نسکافه تلخ و بدمزه و بدبویم را می نوشم و به این فکر می کنم مسیر بعدی جمع و جور این اهمال کاری ها و حواس پرتی ها باشد. اما بلد نیستم. باید بروم چند تا مقاله بخوانم و از چند نفر خبره یا آماتور م بگیرم. دنبال کشف ا یر پروداکتیو (چه لغت زشتی!) شدن نیستم. فقط می خواهم بدانم چطور می توانم به خودم یک کوچولو کمک کنم.

ی تجربه دارد؟

می شود به من کمک کنید؟




عاشقانه تر از این؟

درخواست حذف اطلاعات

من دلم می خواهد از نزدیک مواظبت باشم نه از دور.

*این جمله را فقط ما دلباختگان، دل سوختگان و رنده شدگان می فهمیم. شما فقط قارت قارت می خندید!




قول میدم به قولم که تا ۲۰ روز دیگه نزنم زیرش!

درخواست حذف اطلاعات

یادمه پارسال تا به خودم یا به ی قول میدم بعدش زرتی می زدم زیر خنده. هفته پیش به خودم قول دادم تا امروز روی قولم موندم. آه خدایا چقدر زمان توی این چاله فضایی گوشه کتابخونه کند می گذره؟ چی می شه زودتر بشه ۲۰ روز و من هنوز پای حرفم مونده باشم؟




۶۱۳

درخواست حذف اطلاعات

ما با هم حرف نمی زنیم. ما دست هم را نمی گیریم. تلاشی برای خنداندن هم نمی کنیم. ما با هم قهر نیستیم. ما تمام نشده ایم و امیدی هم به ادامه دادن نداریم. ما وانمود نمی کنیم. ما ادعای وفاداری و پشتیبانی نمی کنیم. ما انتظاری از هم نداریم. حتی همین را هم به هم نگفته ایم. ما ناگفته هایمان را قورت می دهیم. سبیل هم را هم چرب نمی کنیم. ما انتخاب کرده ایم که مرز ها را دیوار به دیوار دور خودمان بکشیم. توی تنهاییمان فرو برویم. از خلسه ها تغذیه کنیم و در سکوت آواز خودمان را بخوانیم. فقط نمی دانیم و نمی توانیم هم بفهمیم که آیا هنوز همدیگر را دوست داریم؟




دراز کشیده رو به دیوار

درخواست حذف اطلاعات

خیلی جالبه! حوصله ندارم ولی وقت حوصله نداشتنم ندارم :)




بیشتر بدونیم

درخواست حذف اطلاعات

تا حالا تو خواب فلج شدین؟ من معمولا نیمه دوم سال با این معضل دست و پنجه نرم می کنم! علتشم اینه که اون وقت سال از همیشه درگیرتر و مضطرب ترم. فلج خواب یک سلوک نیست. چیزی که عامیانه بهش بختک گفته میشه بخاطر به اسارت گرفته شدن روح شما توسط جن و پری و نیست. فقط هشیار می شید ولی مغزتون یادش میره باید به ماهیچه های اسکلتی بدنتون هم آماده باش بده. اینه که دست و پا و دهنتون همچنان خوابه در حالیکه شما عین ی که تو یه جسم فلج گیر افتاده سعی می کنید یه ت ی بخورید و با داد زدن کمک بگیرید.

اگه شما هم مثل من از این قضیه خسته شدین و شب ها موقع خواب ترسش به جونتون میفته این مطلب رو بخونید:

فلج خواب چیست و برای درمانش باید چی کار کنیم؟




تمرکز روی اولویت ها و جلوگیری از استفراغ فکری

درخواست حذف اطلاعات

مهم ترین چیزی که تو این مدت خیلی تمرین این بود که اگر یک مسئله ای خیلی خیلی برام مهمه اما توی سه چهار قدمیم نیست، قرار نیست تو این هفته یا آ این ماه باهاش مواجه بشم و اصلا حالا حالاها تاثیری روی واقعیت زندگیم نمیذاره نباید فکر بهش اولویتم باشه و حتی بخش کوچکی از ذهنم رو کنه. اینجور فکر معمولا فرساینده است. به یک چیزی خیلی دور از دسترست فکر می کنی و حرص می خوری و چون نمیتونی تغییرش بدی (وقتش نرسیده/ زورش رو نداری و...) مدام توی ذهنت براش سناریو و سخنرانی و دادخواست و جار و جنجال راه میندازی و تا به خودت بجنبی کلی از وقت و تمرکزت رفته. اگه هم به خودت بیای باید با اضطراب ناشی از عقب موندن و کارها رو به موقع تحویل ندادن و من هنوز به خودم تسلط ندارم و همون آدم بی حواس و سست عنصر همیشگیم مواجه بشی. مثلا برای من استقلال از خانواده خیلی مهمه. مجبورم بخاطر کوچیکترین حقم بجنگم و برای هر کاری ۲۰ ساعت توضیح بدم. مامانم ذره ای من رو قبول نداره و منم ذره ای تایید مامانم برام مهم نیست. جدا از اینکه روابط خانوادگی مسئولیت میاره و این خیلی روح و روانم رو بهم میریزه سعی می کنم زیاد باهاش درگیر نشم. سعی می کنم براش توضیح بدم و کوچولو کوچولو برای خودم برم جلو. حتی گاهی شاکی میشم که چرا باید برای حقوق ساده خودم این همه بجنگم در حالیکه بعضی ها همین حقوق ساده ای مثل شب خونه دوست خو دن، سفر تنهایی، مدل خودشون زندگی رو از وقتی به دنیا اومدن تو مشتشون داشتن. دلم می خواد منم جز خیل اون آدما بودم و انقدر مقاومت در مقابل خواسته هام نباشه . اما بعد به خودم نهیب می زنم حالا که نیستی. می خوای چیکار کنی؟ صبح تا شب حرص بخوری و به زمین و زمان بدی و به آیندگان بگی هعی هعی ما خواستیم و نشد! درحالیکه از خواستن فقط گفتن رو صرف کردی و هیچوقت یه حرکت درست درمون نزدی! تلاش کافی نکردی. اتفاقا بحث بزرگی روی مقدار تلاش کافی دارم. اصلا از یه جایی به بعد هر چی تلاش می کنی و میبینی بی فایده است و هیچ زبونت رو نمی فهمه باید چیکار کنی؟ اصلا این لحظه طلایی کی میرسه؟ نشانه هاش چیه؟ نکنه رسیده و تو خبر نداری؟ البته فکر به اینکه تو تلاش کافی نکردی از حرص این موضوع کم نمیکنه. من همیشه به مامانم میگم اون وقت ها که زنها نمیتونستن بیرون از خونه کار کنن تا وقتی که بالا ه این قضیه عادی شد و شدن بخشی از جامعه کار میدونی رویاهای چند تا زن پودر شد؟ میدونی چند صد هزار زن قربانی این سیستم شدن؟ چند تا زن حسرت به دل به گور رفتن؟ یه روزم خیلی چیزهای دیگه عادی میشه و این وسط فقط یه عده ای غصه بهترین روزهای زندگیشون رو می خورن. چون جامعه، خانواده، مادر، برادر ، خواهر، عمو، و همسایه براشون تصمیم می گرفتن. من نمی خوام جز این حسرت به دل ها باشم.

اما الان برای امروز تا آ امسال مثلا سفر رفتن تنهایی اولویتم نیست. چون پول هایی که درمیارم رو لازم دارم. چون اول باید نشون بدم به خودم که من میتونم از پس خودم بربیام و زندگیم رو اداره کنم. متاسفانه با خانواده زندگی این مشکل رو داره که تو کاملا نمیتونی خودت رو محک بزنی. اما میشه از این شرایط زندگی گروهی هم یک چیزهایی یاد گرفت. درسته قیمتش نابود شدن شبکه عصبی مغزه! اما کجای دنیا تکنیک های صبوری ایوب وار و مذاکره پیشرفته رو میشه انقدر مفت و مجانی تمرین کرد؟ پیشرفت بزرگ من توی سخنرانی و ساده سازی مسائل و چه حرف هایی کجا باید زده شوند و راجع به چه چیزهایی هرگز با پدر و مادرت حرف نزن از همینجا میاد! زیاد حاشیه رفتم . فقط خواستم مثال بزنم و بگم اگه اولویتم نیست پس فکر بهش فقط حواسم رو پرت میکنه. امکان حل نشدنی به نطر رسیدنش نفسمو میگیره. طبیعیه که اونوقت به این فکر میکنم که فایده اس چیه این همه زحمت کشیدن و اصلا این راه طولانی و سخت رو رفتن؟ وقتی قراره همه زحماتت به باد بره. تجربه نشون میده مامان و بابا وظیفه خودشون میدونن که با تو مخالفت کنن. بعد در مقابل اصرار تو بی تفاوت میشن و در نهایت وقتی میبینن هر کاری کنن تو راه خودت رو میری میپذیرنت. هر ۱۰ قدم مثبتی که توی این راه برداری که تو و خواسته هات رو مصرانه نشون بده اون ها هم یک تاتی کوچولو به سمت بی تفاوتی برمیدارن. ممکنه ۳ ماه طول بکشه یا ۱۰ سال. خلاصه این وسط میشه معضل نیازمندی به تایید رو هم حل کرد. تایید خیلیم چیز باحال و خوبیه اما فکرشو کن همه عمرت نیازمند و تایید لازم باشی! مسئولیتای بزرگتر رو چطور میخوای انجام بدی؟ بازم حاشیه شد که! حالا که نیازی نمیبینم که لای این پرونده رو باز کنم و بخوام براش پلن بچینم و شروع به حل ش کنم پس بهترین کار اینه که تمرین کنم تا فقط به اولویت هات برسم. بقیه مسائل خیلی دورتر اگه قرار نیست روی زندگی ما در چند ماه آینده اثر بذارن پس میتونن صبر کنن تا روی نوبتشون بهشون رسیدگی کنیم.




عشقولانه های کازیوه

درخواست حذف اطلاعات

جهنم همین جاست. جایی که از ی که این همه دوستش دارم جدا افتاده ام.




دوست سازی (گپ خودمونی)

درخواست حذف اطلاعات

من هیچوقت توی با ی گرم نگرفتم. مورد توجه و علاقه دیگران هم نبودم. خودم هم دوست نداشتم که باشم. چون به نظرم به هیچ کدام از بچه های همکلاسی و غیر همکلاسی نمی خوردم. حتی دلم نمی خواست ی را داشته باشم که توی بوفه باهاش ساندویچ بخورم و به این بهانه با هم حرف بزنیم. اگر هم اتاقی هایم وقت است و شنا آمدن نداشتن خودم می رفتم. تنهایی در خیابان قدم می زدم. تنهایی بستنی می خوردم. تنهایی ید می . تنهایی سر تمام کلاس ها می نشستم. حتی پسرها که جمله غلطی است! مخصوصا پسرها هیچ گونه توجهی به من نمی د. باهام حرف هم نمی زدند. من بچه های آزاد واحد ان قره مان را به دسته آدم های سطحی و ظاهربین و تک بعدی محدود نمی کنم. بلکه فکر می کنم باید بپذیرم که هر محیطی یک طبقه اجتماعی غالب دارد. باید یاد بگیری وقتی هم طیفشان نیستی و باید آن جا بمانی بپذیریشان و بفهمی شان نه اینکه همرنگشان شوی یا تحقیر و طردشان کنی. راستش را بخواهی خواننده اول ها خیلی مس ه شان می و جلوی هر و نا ی آبرویشان را می بردم. از ادا اصول هایشان می گفتم و اینکه خیلی چیزها را بلد نیستند و اصلا نمی دانند وجود دارد. تنبلی و ناامی ان برای آینده خشمگینم می کرد. و همه اش فکر می این ها که آنچنان درسی هم نمی خوانند پس چرا از صبح تا شب دور خودشان می گردند؟ اما حالا وقتی ی ازم می پرسد چرا با دوست های ت بیرون نمی روی؟ چرا آن ها را به مهمانی دعوت نمی کنی؟ فقط می گویم چون هنوز دوستی که هم تیپم باشد را پیدا نکرده ام. آٔدم هم مسیر را نمی شود از بین انی که فقط بواسطه رتبه با هم یک جا هستید انتخاب کرد. آخی! کازیوه تنها و بی دوست!

***

به جز وقت هایی که افسردگی به روانم چنگ می اندازد و زیر پتو برای خفه مغزم دعا می کنم هیچوقت نشده که خودم را محدود کنم. هیچوقت نشده که فکر کنم سن و سالی ازم گذشته یا خواهد گذشت و چطوری هم راه و هم زبان پیدا کنم. تا از ی خوشم آمده و فکر دوست های خوبی می شویم یا نیاز دارم که با این آدم یک رابطه بسازم رفته ام جلو. خیلی وقت ها هم سخت است. مثلا شاهین را توی اینستاگرام یکی از دوست هایش پیدا . بعد کلمات خودش را در صفحه اش خواندم و ع هاش را دیدم و فکر دلم می خواهد با این آدم رفیق شوم. جایی خوانده بودم که وبلاگ دارد. حتی اسم وبلاگش و سرویس بلاگش را هم نمی دانستم. توی گوگل دنبالش و به سختی یافتمش! بعد بهش مسیج دادم و مسیج دادم و مسیج دادم و بالا ه او هم فهمید من را می تواند به عنوان یک دوست قبول کند و یک مسیجی داد. ماجراهایی را از سر گذرانیدم و الان یک دوستی ۲ ساله معرکه ساختیم. هر وقت هم قرار بودم همدیگر را ببینیم خوردیم به دیوار! چون نشد.

مهشید، حمید، فریبا، فرزانه، سمیرا، پویا، غزل نازنیم و عالمه را هم همین طور پیدا . پیدا چون دوست پیدا ی است. باید دنبالش بگردی. نمی توانی روی مبل خانه تان بنشینی و با خودت خیال کنی کاش جای دختر پدرت که فقط از سریال ها و یدهای عصرش و اینکه چقدر چاق و لاغر شدی حرف می زند دوستی داشتی که سینما رفتن را دوست داشت و عاشق قدم زدن در پارک بود یا اهل بازی فکری و امتحان غذاهای تازه بود. دوست را نمی توانی آرزو کنی. باید دنبالش بگردی و دنبالش بیفتی و چهار دستی بهش یچسبی. در رابطه باید شروع کننده باشی. من تعداد زیادی از دوست هایی که گفتم را هنوز از نزدیک ندیدم اما خیلی حرف ها دارم که باهاشان بزنم. این باعث می شود غصه دوریشان را نخورم. البته این روزها به این فکر می کنم لازم نیست که همه آدم هایی که می شناسم رفیق جینگم باشند یا اصلا من را بشناسند. و از آن جایی که سفت و سخت معتقدم هر بشری که چیزی بهم یاد بدهد دوست من است خیلی ها را رفیق می دانم در حالیکه از وجود من اصلا اطلاع ندارند. خلاصه سخت نمی گیرم و در این یک مورد از خودم حس راضیم! اگر از من بپرسید برای جوان های خام و تازه کاری مثل ما چه توصیه ای داری؟ می گویم حرف مشترک پیدا کنید و شروع کننده باشید. بیخیال نشوید، دلسرد نشوید و در آ غصه نخورید. اگر این مدلی نتوانید دوست پیدا کنید هزار مدل دیگر هم هست. فقط مدل مخصوص خودتان را پیدا کنید. ت !

راستی شما چطوری دوستی می سازید؟ مدل خاصی دارید؟ روشی؟ جادو و جنبل و ورد و آب دعایی؟ بگویید ما هم بدانیم.


#گپ-خودمونی

#دارم بلندفکرمی کنم




هرگز قربون صدقه خودت نرو هستم!

درخواست حذف اطلاعات

دیروز ظهر، تیر گرما و برق آفتاب داشتم با فرزی و تیزی حرکت انگشت هام روی کلیدهای عابربانک حال می و به خودم می گفتم ایول چه سریع! که کارتم خورده شد. کارتم نه، کارت بابام خورده شد. چرا؟ چون ۳ بار رمز اشتباهی زدم. چرا؟ چون مغرور توانایی های ناچیزم شده بودم و داشتم قربان صدقه دست و پای بلورینم می رفتم. خلاصه که افتخار با مذاق بعضی ها جور نیست. البته که مومن گنا ار فقط یکبار مجازات نمی شود بلکه شب توی رستوران هم ک را گم می کند و شستش هم خبر دار نمی شود. که کاملا به گوه خوری بیفتد و با عقوبت گناه آشنا شده و به راه راستی و درستی و به سمت نور ایمان هدایت شود.




رییس خوبی باشید

درخواست حذف اطلاعات

یعنی اون شبی که با آرزوی کوبوندن کله رییس و مشتری بهم سر به بالش نذارم میرسه؟ گمون نکنم.




خلاصه که همه چیز را از من گرفته اند

درخواست حذف اطلاعات

به رییس می گم شما نمی تونید به من بگید لحن نوشته هات رو تغییر بده چون اونوقت آ ین سنگر خلاقیت رو هم ازم می گیرید. ایشون می فرمان همین که گفتم! با این لحن ننویس!

قبل از این سنگر پرداختن به جوانب، شوخی با مخاطب و تیترهای بانمک را هم از من گرفته اند

اما من زیرکی زیرکی

هر چه که دلم می خواهد را خواهم نوشت

پس مرده باد رییس!*

*اسکی




عاشقانه های کازیوه

درخواست حذف اطلاعات

محبوب وقتی می خنده پرزهای معده اش هم پدیدار میشه.




از افسردگی بگو (۶)

درخواست حذف اطلاعات

این هفته هر جا یاد خودم افتادم یک لبخند گنده زدم. پشت مانیتور لپ تاپ تا چشمم به خودم افتاد قند توی دلم آب شد. توی خواب و بیداری خودم را سفت بغل و خوشحال شدم که بالا ه "تونستم".

روز تولد امسالم بغض کرده بودم چون نمی تونستم از بین دو تا کیک یکی رو انتخاب کنم این هفته سریع تصمیم گرفتم و انجام دادم.

تا ی ال و نیم پیش پشت فرمان ماشین خفه می شدم چون حس می همه در حال حمله به سمت من اند. همه ماشین های اطراف نگاهشان به من است. با انگشت من را نشان می دهند و منتظر یک اشتباهند. گیج بودم و مسیرهای اشتباهی می رفتم و چند باری هم داشتم خودم را به کشتن می دادم. این هفته پشت رُل آواز می خواندم. دقیقا می دانستم کجا می روم و توی ذهنم هیچ تمایلی به دانستن نظر دیگران درباره رانندگی ام نداشتم.

یکماه پیش فکر هر اتفاقی که می افتد تقصیر من است. من حتما در هر چیز کوچک و بزرگی نقش دارم. اگر خواهرم از فلان کار بر نمی آید تقصیر من است. اگر مامان کمرش درد می کند تقصیر من است. حتی داشتم فکر می من هم یک جای این نابسامانی های اقتصادی نقش دارم. امروز فرق می کنم.

امروز تو همه چیز فرق می کنم. توضیح دادنش خیلی سخت است و هر چقدر هم مثال بزنی باز هم مبهم می ماند. شاید هم من توی حرف زدن از جزئیات خوب نیستم.

زندگی در سه سال گذشته مثل راه رفتن و یدن در خواب بود. چیز زیادی یادم نمی آید حتی چیزهایی که نوشتم برای خودم هم گنگ اند. شاید دلیلش تفاوت سطح نگرش در ح افسرده و معمولی است.

به هر حال امروز متفاوتم. در تلاشم برای بهتر زندگی . نمی دانم تا طوفان بعدی چقدر س ایم پس تا آن جایی که می شود خودم را تجهیز می کنم.

پ.ن: این رو تو خواب و بیداری نوشتم. برای اینکه تمرین کنم تا کمتر به خودم ده بگیرم که چرا علائم سجاوندی رو رعایت نمی کنم و نیم فاصله هام درست نیست و دم سگ دراز است و فلان ویرایشش نمی کنم.




پیش از آن که بتوانی با دیگران باشی باید تنها بودن را بیاموزی

درخواست حذف اطلاعات

هانا آرنت: فکر از منظر اگزیستانسیالیستی عملی است که در خلوت و نه در انزوا اتفاق می افتد. خلوت گزینی آن وضعیت انسانی است که در آن من همراه خودم هستم و تنهایی زمانی به سراغ من می آید که من تنها و بی باشم و دلم همراهی ی را بخواهداما نتوانم ی را پیدا کنم. در خلوت ی به دنبال رفاقت دیگران نیست چون اصلا تنها نیست.

این قسمت رادیو فلسفیدن درباره تفاوت انزوا و خلوت گزینی بود.

این پست جذاب محمدرضا شعبانعلی را هم راجع به همین موضوع از دست ندهید.




شاد و خندان از موفقیت حاصله

درخواست حذف اطلاعات

هر چقدر بیشتر به تاریخ پروازمون نزدیک میشیم بنده سایت رو بیشتر و بیشتر چک کرده و از دیدن قیمت بلیط ها احساس پیروزی میکنم. چرا که همون پرواز رو یکماه پیش با نصف قیمت یدم!

# _خوشحال

فاصله اهواز تا تهران ۵۰ فاکین دقیقه است اما بلیطش به مرز ۵۰۰ فاکین هزار فاکین تر تومن هم میرسه!




یک دلیل مهمش اینه

درخواست حذف اطلاعات

تنهایی خیلی خوبه. به هزار و یک دلیل خوبه. آدم های مهم زندگیمون عموماً توی حال خوب میان و توی حال بد میرن. نه واسه اینکه نامردن یا رفیق نیمه راه. اتفاقاً وقت رفتنشون اون موقع است. اگه توی سختیا نرن پس ما کی یاد بگیریم دستامون رو بزنیم رو زانو و خودمونو بلند کنیم؟




چی بشنویم؟ طوفانی به اسم بچه

درخواست حذف اطلاعات

امروز که بیدار شدم گفتم بذار تا چشمام باز میشه یه پاد تی چیزی بذارم گوش بدم. عنوان این پاد ت توجهم رو جلب کرد و اون دغدغه های خدا رو شکر دور دورتر از دسترس رو به ذهنم آورد.

پاد ت طوفانی به اسم بچه یه پاد ت گفتگو محور با مامان باباها است که موضوعش مشکلات هفته های اول بعد از زایمانه. توش مسائلی مثل خواب کم مامان ها، مشارکت باباها در نگهداری از نوزاد و اینکه چقدر مامان رو جسمی و روانی می کنن، قضاوت اطرافیان خارج از گود و انتظارات بی خود دیگران از والدین، مطرح شده.

این پاد ت به من فهموند که مسئله ای مثل شیر خشک خوردن نوزاد به من مربوط نیست و دلایل زیادی می تونه پشت این اتفاق باشه. که واجبم نیست من بدونمشون یا سعی در کشف صحت و سقمشون کنم. حتی اونقدر هم مسئله مهم و بزرگی نیست که ماها بخوایم راجع بهش نظر بدیم. همیشه شنیدن حرف های آدمایی که توی یه موقعیت خاص هستن که ما هیچ نقشی درش نداریم می تونه به درک بهتر ما از اوضاع کمک کنه.

شنیدن طوفانی به اسم بچه رو به همه توصیه می کنم.




به جایی نمی رسی اگه فقط روزهایی که حوصله داری تمرین کنی

درخواست حذف اطلاعات

فرقی نمی کنه می خوای به چی برسی. به جز سایر فاکتورهای موثر در موفق شدن و آدم حس شدن (برنامه ریزی، پیگیر بودن، تصمیم گیری صحیح، عادت سازی و...) این تلاش و کوشش بی وقفه است که می تونه تو رو از نقطه ای که هستی به چهار پنج نقطه اون ورتر منتقل کنه. اگه این مثال رو انقدر بی احتیاط می زنم چون خودم باهاش زندگی . چون می دونم یه سیری داره و وقتی ح کمی بهتر بشه و به یه سطح انرژی برسی می تونی ت بخوری و اول یکم بغلطی، بخزی، متوقف شی، بازم سعی کنی ت بخوری، پاهات رو بکوبی، از دستات و در و دیوار کمک بگیری و شاید یه وقتی بلند بشی و تاتی تاتی و گاماس گاماس و نشستن روی زمین و راه رفتن رو تجربه کنی. اما نه فقط اون راه رفتنه، اون خزیدن هم افتخار داره. اون خزیدن هم بعد از روزها س و ثبات و مثل یه تیکه سنگ یه جا افتادن پیشرفت بزرگیه. حرفم اینه که اگه افسرده شدی، درمان رو شروع کردی یا نکردی، کمک گرفتی یا نگرفتی، خواستی خوب بشی یا نشی، هر چی، اگه یه روز از خواب بیدار شدی و دیدی بهتری احتمالا نوبت خوب شدن تو رسیده. لازم نیست بلند بشی بپری و بدویی. فقط اینکه بتونی یکم بهتر فکر کنی و اون جوری که دیروز می دیدی نبینی پیشرفت کردی. حالا برای اینکه خوب بشی لازمه هر روز تلاش کنی. هر روز با فکرهای منفی بجنگی. از دست حسی که می خواد تو رو از خودت متنفر کنه گریه کنی و سرت رو ی زیر پتو اما باز هم تلاش کنی تا اون فکر رو تغییر بدی. زمان کش میاد و روزها نمی گذرن اما تو خسته نمی شی. شاید چون هیچی جز تسلیم نشدن توی چنته نداری. برای همینم بدون اینکه بدونی و متوجه بشی هر روز یه درجه یا شایدم کمتر به سمت زندگی برمی گردی. و یه روزی به جایی میرسی که همه احساساتا دوباره زنده شدند. تو امیدواری و دوباره می خوای رویا ببافی.

اگه امروز خوشحالم و خلاص و برای زندگی تلاش می کنم همه رو مدیون ۶ ماه گذشته ام که با وجود اینکه همه راه روبرو رو مه گرفته بود و روزها سخت و شب هام دردناک بود همه جور تلاشی تا فقط یک قدم یک قدم به احساس بهتر داشتن نزدیک بشم. یادمه اردیبهشت یه کارگاهی برگزار شد توی یه شهر دیگه که عنوانش برام خیلی جذاب بود و فکر با شرکت توی اون کارگاه احتمالا می تونم چند تا شرکت برای کارآموزی تو رشته خودم پیدا کنم. از هفته قبل با دوستم تصمیم گرفتیم این کارگاه رو بریم. برنامه رویایی ریختن یکی از کارهاییه که آدمای افسرده زیاد می کنن و جالب اینجاست چون من یکی از اولین ضربه ها رو از همین برنامه ریزی فضایی خورده بودم زیاد حرف های خودم رو جدی نمی گرفتم و گاهی بعد از تصمیم گیری با پوزخند به خودم می گفتم "آره حتما" اون روزم احتمالا همین رو گفتم. شایدم نگفتم. کی یادشه ۴ ماه پیش چی به خودش گفته؟ روز چهارشنبه ۶ صبح توی خواب و بیدار دعا می الهام خواب بمونه و برای کارگاه رفتن بیدارم نکنه. نمی خوام برم. اصلا کارگاه می خوام چیکار؟ می خوام زیر پتو خودمو خفه کنم. اما الهام که ندای دل من رو نشنیده بود و اگه می شنیدم خودش رو به کری می زد بلند شد و من رو صدا زد. نمی دونم چی شد که از زیر پتو زدم بیرون. مسواکم رو برداشتم و سه سوته آماده شدم. توی جاده که داشتم به خانم توریست می گفتم ایی که می خواد بره خیلی با هم فاصله ای ندارن و گندم ها و باغ ها رو نگاه می خیلی خوشحال و ذوق زده بودم. فردا و فرداهاش دوباره حالم بد شد و غرق شدم. مقاومتی هم ن چون بی فایده بود. اما اون روز که تونستم حال خودم رو عوض کنم توی ذهنم بود. مدام بهش فکر می و با افتخار به خودم و یادآوریش احساس خوب "تونستن" رو تجربه می . بعدها همین احساس خوب کمکم کرد تا قدم های بعدی رو بردارم. که هر روز چنگ بزنم به هر چیزی که هست و با تلاش بی وقفه به جایی برسم که امروز هستم. پر از انگیزه و شوق زندگی با ذهنی باز. چیزی که تا دو ماه پیش هم رویای مضحکی بود که با یادش اشک با خنده تمس همراه می شد.