رسانه
رسانه

کازیوه



از افسردگی بگو (۶)

درخواست حذف اطلاعات

این هفته هر جا یاد خودم افتادم یک لبخند گنده زدم. پشت مانیتور لپ تاپ تا چشمم به خودم افتاد قند توی دلم آب شد. توی خواب و بیداری خودم را سفت بغل و خوشحال شدم که بالا ه "تونستم".

روز تولد امسالم بغض کرده بودم چون نمی تونستم از بین دو تا کیک یکی رو انتخاب کنم این هفته سریع تصمیم گرفتم و انجام دادم.

تا ی ال و نیم پیش پشت فرمان ماشین خفه می شدم چون حس می همه در حال حمله به سمت من اند. همه ماشین های اطراف نگاهشان به من است. با انگشت من را نشان می دهند و منتظر یک اشتباهند. گیج بودم و مسیرهای اشتباهی می رفتم و چند باری هم داشتم خودم را به کشتن می دادم. این هفته پشت رُل آواز می خواندم. دقیقا می دانستم کجا می روم و توی ذهنم هیچ تمایلی به دانستن نظر دیگران درباره رانندگی ام نداشتم.

یکماه پیش فکر هر اتفاقی که می افتد تقصیر من است. من حتما در هر چیز کوچک و بزرگی نقش دارم. اگر خواهرم از فلان کار بر نمی آید تقصیر من است. اگر مامان کمرش درد می کند تقصیر من است. حتی داشتم فکر می من هم یک جای این نابسامانی های اقتصادی نقش دارم. امروز فرق می کنم.

امروز تو همه چیز فرق می کنم. توضیح دادنش خیلی سخت است و هر چقدر هم مثال بزنی باز هم مبهم می ماند. شاید هم من توی حرف زدن از جزئیات خوب نیستم.

زندگی در سه سال گذشته مثل راه رفتن و یدن در خواب بود. چیز زیادی یادم نمی آید حتی چیزهایی که نوشتم برای خودم هم گنگ اند. شاید دلیلش تفاوت سطح نگرش در ح افسرده و معمولی است.

به هر حال امروز متفاوتم. در تلاشم برای بهتر زندگی . نمی دانم تا طوفان بعدی چقدر س اهم پس تا آن جایی که می شود خودم را تجهیز می کنم.




از افسردگی بگو (5)

درخواست حذف اطلاعات

ب حالم گرفته بود. دست ته کمدم و سه تا قرص همیشگی رو بالا انداختم. تا امروز عصر یک سره خو دم. روز تعطلیم از بین رفت اما ناراحت نبودم. هم می شه گفت عادت و هم می شه گفت با تمرین هایی که هر روز می کنم الان دیگه متوجه شدم این حال بد هر وقت دلش می خواد می تونه بیاد و مثل یه فیل بشینه روی کله م و نذاره نفس بکشم اما چاره ای نیست. تحمل می کنم تا هر وقت که ش رو از روم برداره و دوباره به زندگی برمی گردم. یه بخشی از بهبود افسردگی، پذیرش سیر افسردگیه. برمی گرده، می شینه روت، می ره پی کارش و تو مفید ترین کاری که می تونی ی اینه که بگیری بخو ، یه ببینی (با اینکه خیلی وقت ها آدم حوصله اینم نداره) یا غذایی بخوری. اما اصلا و ابدا نباید خودت رو به در و دیوار بکوبی و تقلا کنی. فقط بذار بره. همین.

امروز موقع ناهار خوردن فهمیدم که یه کوچولو پیشرفت . یعنی وقتی طوفان زده می شم همه چی رو به هم ربط نمی دم یا دنبال یه سرنخ تو گذشته برای تحقیر و سرزنش خودم نمی گردم.




چی بیشتر از همه آزارت می ده؟

درخواست حذف اطلاعات

اینکه نمی تونم همون را ارهای قبلی رو در مقابل مشکلات جدید به کار ببرم. اینکه دوباره باید از اول شروع کنم به یادگرفتن و شناختن و خوندن و پوست انداختن اما وقت کافی نمیذارم.




چگونه ممکن است ی ان نبودن معنی کلمات مشابه برای شما دردسر درست کند یا smin

درخواست حذف اطلاعات

داشتم فایل ها و های هاردم را سر و سامان می دادم که یادم به نوشته بالای صفحه اینستاگرامم افتاد. چند روز پیش تصمیم گرفتم بعد از سال ها بیو ننوشتن و زیر بار اینجینیرینگ استیودنت و یه فروردینی مغرور بودن نرفتن تمام قوانین ننوشته بایوگرافی را زیر پا گذاشته و زرتی بنویسم "این صفحه خصوصی نیست اما شخصی چرا" و خب صفحه من همچنان پروتکت مانده. چون یک سری ع خودمانی داریم و تعدادی بچه. و به علتفعالیت نه چندانم یک جورهایی آن قفلی که کلیدش را احتمالا حسون با مابقی کلیدهای سال ۹۲ قورت داده تا حدی خیال الکی ام را الکلی تر راحت می کند (صدای خنده حضار از شوخی های نگارنده و یدن بچه).

اولند دلیلش شاید این بود که می خواستم دانش "ی ان نبودن معنی کلمات مشابه ام" را به رخ در و همسایه و اهالی پیچ دار محل بکشانم. دومندش فکر یک سری آدم ها پروفایل تو را می بینند شعورشان می گوید این زن یک قفل زده دم پروفایلش یعنی دوری و دوستی؛ قرار نیست با هر کی کامنت و لایک و دایرکت رد و بدل کردید به خانه اش هم بروید و این طوری شاید تعدادی از آدم هایی که دوست داشتم ع های من را هم ببینند را از دست می دادم. سومندش این را نوشتم که اگر اتفاقی فردی از قشون "راجع به همه چیز نظر بده" وارد این صفحه شد بداند که همانطور که گفته ایم اینجا چاردیواری نیست، ما هم صاحب نظر نیستیم و روی چیزی تعصب نداریم اما هر چی می نویسیم و می گوییم و می گذاریم نظر ماست و چون صفحه ماس، واس ماس و بخاطر ی قرار نیست تغییرش دهیم که خب باز هم می رسیم به همان موضع اولندش که بعضیها تفاوت خصوصی بودن و شخصی بودن چیزی را نمی دانند که ما این دوستان را ارجاعشان می دهیم به لغتنامه آنلاین واژه یاب (حالا نرید رفرنس بیارید که شخصی و خصوصی دقیقا هم معنی اند ها، ما منظورمان آن معنی هایی است که هم معنی نیست).

حالا این همه صغری کبری بافتم که چی؟ که اینکه با این چیزی که آن بالا نوشتم و تلاش تا حد خیلی کمی دیگران بفهمند آن تو چه خبر است خودم با چه معیاری قرار است سره را از ناسره جدا کنم؟ مگر نه با اینکه این صفحه قفل است ولی یک جورهایی خصوصی نیست، پس چگونه امروز بچه دختر بابام را که دو بار ریکوئست داده بود ایگنور و داشتم می رفتم سمت بلاکیت که به خودم آمدم که کازی حالا یه غلطی کرد تو ببخش؟ معیارم دقیقاً چیست؟ آدم هایی که دورند و هر چی تو بگویی و آن ها دو تا بگذارند رویش مهم نیست؟ آدم هایی که سالی یکبار، ماهی یکبار می بینیشان و ممکن است حرفی بزنند یا نظری بدهند که تو آمادگی پاسخ دادنش را نداری؟ هنوز موضعم مشخص نیست؟ یک چیزی نوشتم که نوشته باشم؟ نمی دانم درست. اما شبکه های اجتماعی روابط را از آنچه که بود پیچیده تر می کنند و این تنها چیزی است که در این ماجراها ازش لذت می برم.

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پیشنهاد می کنم این نقاشی ها را ببینید و در کف خود خون بالا بیاورید.




از افسردگی بگو (۶)

درخواست حذف اطلاعات

ب حالم گرفته بود. دست ته کمدم و سه تا قرص همیشگی رو بالا انداختم. تا امروز عصر یک سره خو دم. روز تعطلیم از بین رفت اما ناراحت نبودم. هم می شه گفت عادت و هم می شه گفت با تمرین هایی که هر روز می کنم الان دیگه متوجه شدم این حال بد هر وقت دلش می خواد می تونه بیاد و مثل یه فیل بشینه روی کله م و نذاره نفس بکشم اما چاره ای نیست. تحمل می کنم تا هر وقت که ش رو از روم برداره و دوباره به زندگی برمی گردم. یه بخشی از بهبود افسردگی، پذیرش سیر افسردگیه. برمی گرده، می شینه روت، می ره پی کارش و تو مفید ترین کاری که می تونی ی اینه که بگیری بخو ، یه ببینی (با اینکه خیلی وقت ها آدم حوصله اینم نداره) یا غذایی بخوری. اما اصلا و ابدا نباید خودت رو به در و دیوار بکوبی و تقلا کنی. فقط بذار بره. همین.

امروز موقع ناهار خوردن فهمیدم که یه کوچولو پیشرفت . یعنی وقتی طوفان زده می شم همه چی رو به هم ربط نمی دم یا دنبال یه سرنخ تو گذشته برای تحقیر و سرزنش خودم نمی گردم.




شما بگید این درسته آخه

درخواست حذف اطلاعات

امروز خ ری که ۱۰۰ بار انداختم توی سطل رو برای ۱۰۱امین بار روی میزم دیدم. خونه مون جن و پری نداره. مامان معتقده من هنوز کاملاً از جوهر این خ ر استفاده ن و لابد اون ۱۰۰ بار هم درست تشخیص ندادم که ایشون لایق دور انداختن هستند. دیگه نمی دونم با این خ ر و همه وسایلی که تو این ۲۲ سال دور انداختم و مامان نجاتشون داده چی کار کنم :-؟




مصائب ما و آرایشگر ها

درخواست حذف اطلاعات

+چرا ابروهام انقدر نازک شده؟

- عزیزم شما ابروهات کم پشته توش خالیه. من فقط دورشو تمیز .

+پس چرا دمش رو کوتاه کردی؟

- مده بابا. خیلی شیک شدی که.

+ من که گفتم فقط یکم تمیز و مرتبش کن این چیه؟

- خانم پاشو برو وقت من رو نگیر




چرا ورزش می کنی؟

درخواست حذف اطلاعات

حباب قیمت فعلی ارز نیست، حباب واقعی همین حال خوب و اعتماد به نفسیه که این مدلی بدستش میاری، چیزی که با کمی از دست دادنش یه من خوب نیستم بزرگ رو تجربه می کنی صحه می ذاره بر این موضوع که راه رو اشتباه رفتی. چرا خودتو با همین لاغری و چاقی نمی تونی دوست داشته باشی؟! چرا بجای شکنجه شدن تو باشگاه اول نمیایی رو این موضوع کار کنی؟! چرا اونقدر خود باور نیستی که همسرت اجازه داره تو رو در این شرایط سخت قرار بده و بجای حمایت ازت ایراد بگیره؟! چرا همسری انتخاب نمی کنی که فهم تغیرات فیزیکی و روحی بارداری رو داشته باشه تا بجای زبان سرزنشگر، حمایتگری باشه که بتونی با کمکش این شرایط سخت و ویژه رو پشت سر بذاری؟!

بقیه این پست را در وبلاگ سجل بخوانید.

#ازدیگرون




چطور خودمان را دلداری بدیم؟

درخواست حذف اطلاعات

جاذبه ماست بهبهان از اون پسر خوشتیپ بالا بلنده که امروز بهش گفتم یکبار باید وقت بذاریم راجع به کارگاه های تابستان صحبت کنیم و گفت من این ترم فارغ می شم، بیشتره. خیلی هم بیشتره. اووووم چه ماستی!




نون

درخواست حذف اطلاعات

دلش نوشتن می خواهد. پست های طولانی. حرف زدن از کارهایی که کرده، آدم هایی که دیده و روزهایی که از سر گذرانده. نوشتن از هایی که درگیرش کرده اند و کتاب هایی که غرقشان شده و گذر زمان طاقت فرسا در اتوبوس و ماشین و جاده را نفهمیده. دلش کامنت نوشتن و کامنت خواندن می خواهد. دلش نوشتن می خواهد نه هیچ چیز دیگری... نه هیچ چیز دیگری... نه هیچ چیز دیگری (اکوی صدا) هاهاهاهااا




دمپایی را غلاف کنید

درخواست حذف اطلاعات

ترس از هر چیزی را تجربه کرده بودیم الا ترس از دمپایی که به مبارکی به این مرتبه والا هم رسیدیم. اینطوریه که شب ها دمپایی هات را هفت تا سوراخ قایم می کنی مبادا در تاریکی گیر کنی بهشان و این پات به اون یکی پات بگوید گوه بخور و...




یک

درخواست حذف اطلاعات

چه دلتنگی ای می کنه این بازیکن.




سکوت مایه مسرت ماست

درخواست حذف اطلاعات

چراغ ها را خاموش می کنم. می روم لای رختخواب خنک و دریا دلم. خودم را تا آنجا که می شود می کشم. دست هام را می گذارم بالای سرم. احساسات؟ خاموش. افکار؟ خاموش. خاطرات؟ خاموش. آینده نگری؟ خاموش. من چقدر خوشبحالم است که می توانم یک خواب راحت را در آ یک هفته پرماجرا داشته باشم پس دکمه خاموشی خودم را هم می زنم.




از نشانه های بلوغ

درخواست حذف اطلاعات

شما بگی "نمی تونمم" ما ازت قبول می کنیم نیازی نیست با گند زدن به کار و زندگی مردم و بالا آوردن فاضلاب روی پروژه های کاری، ناتوانیتو اثبات کنی.




در میان روابط (2) تمام شدن

درخواست حذف اطلاعات

همه رابطه ها ته دارند. چه یک ماه، چه دو سال، چه سی سال و چه صد و پنجاه و هفت سال بالا ه یک روزی به هر دلیلی تمام می شوند. دیروز برای بار نمی دانم چندم دیدم که یکی از رابطه هایم منقضی شده. یعنی دو تا آدمیم که ماهی چند بار هم را می بینیم و خاطرات را مرور می کنیم و قاه قاه می خندیم. نه او حرف تازه ای می زند و نه من دلم می خواهد پته خودم را بریزم روی آب. دیدم که در دورهمی هایش دعوت نیستم، در پیاده روی هایش آدم های دیگر جای من را گرفته اند و آ ین تماسش یکماه و نیم قبل است و مسیج هایش جهت رفع تکلیف. این آ ی خیلی مهمه. یک حس مسئولیتی داریم در قبال دیرتر شدن این طناب جرواجر. بی اعتنا و در خلاف جهت هم می رویم و همزمان زور می زنیم تا این بند نشود. اما من ب برگشتم و دیدم که شده. بعد نشستم بالای سر طناب و به خودم گفتم رابطه ها تمام می شوند. از هر نوع و مدلی که باشند. ربطی هم به مراقبت و شناخت و وقتی که می گذاری ندارد. یعنی این ها شاید عمق رابطه را بیشتر کنند اما برای عمرش خیلی نمی شود کاری کرد. چون زمان لحظه است و لحظه تصادف. تو تصادفی آن آدم را دیدی (می توانست آنجا نیاید یا کاری برایش پیش بیاد، یا مدرسه اش را عوض کند)، تصادفی با هم پشت یک نیمکت نشستید (می شد جای خالی دیگری پیدا کند)، تصادفی بهش گفتی این آ هفته بریم بیرون (می توانست بگوید نه یا قبلا به دیگری قول بدهد)... ما تصادفی همدیگر را پیدا کردیم و چه اصراریه که جدا شدنمان تصادفی نباشه؟

به هر حال باید قبول کرد و بیرون کشید و به این فکر کرد بین دو لحظه شروع و پایان چقدر برای هم دوست های خوبی بودیم؟ چقدر به داد هم رسیدیم؟ و روزهای شادمان کدام است که نباید فراموش شود و روزهایی که هم را آزار دادیم کدام است که اصلا نباید فراموش شود. بعد به کلش نگاه کرد، جلوی اسم ها تیک زد و گفت یک رابطه دیگر را هم به مقصد رساندم.




صبور باش صبور باش صبور باش

درخواست حذف اطلاعات

نفس عمیق بکش. چند تا کلیپ خنده دار ببین و سه چهار تا جوک بخوان. نیم ساعت قدم بزن. فروشگاه های بزرگ را زیر و رو کن و با همان یدهای همیشگی به خانه برگرد. از نوشتن برنامه هات روی کاغذ وحشت نکن. لای دفتر برنامه ریزی ۴ سال پیش که هیچیش تیک نخورده را باز کن. با واقعیت روبرو شو. کمی خودت را تحمل کن. کمی صبور باش. این حال و هوای دم و شرجی می گذرد. فقط قدم از قدم بردار و طاقت داشته باش.




مشکلات من، والدین و دیگران

درخواست حذف اطلاعات

دیروز مسئولیت آدم ۱۶ ساله ای رو بهم سپردند. شب اومد و گفت می خواد برای دو تا کار ضروری بره بیرون. منم توصیه های مز ف همیشگی که گوش هر دومون ازش پره رو طوطی وار بهش و گقتم برو. سالم، خوشتیپ و با سرعت رفت و سالم و خوشتیپ با همون سرعت و شنگول برگشت.

والدین فوق حساسش به من گفتند هر جا خواست بره باهاش برو و من نرفتم. این یعنی قصور ؟ و اگه می گفتم نرو و بشین سرجات حق تصمیم گیریش رو نادیده نمی گرفتم؟ بهش احساس سرکوب شدن خواسته هاش رو به دلایلی که نه من متوجهشونم و نه خودش نمی دادم؟ جای اون شادی بهش خشم نمی دادم؟

جدا از وضعیت جامعه، بحث فرهنگی و نقش های سنتی و تحمیلی، پدر و مادر چقدر حق دارن برای آدم ۱۶ ساله تصمیم گیری کنند و در غیاب خودشون تصمیم گیری رو به عهده فرد سوم بذارن؟ و شخص سوم مجازه تا نقش خودش رو از یه نگهبان به یه ناظر و فرد کمکی تغییر بده؟ یا اصلا سختگیر از والدین باشه و بخاطر مسئولیتی که بهش دادن و ممکنه شاید اتفاقی برای یه آدم ۱۶ ساله بیفته و بابتش بازخواست بشه، چقدر حق داره که 24/7 اون آدم رو بپاد، حبسش کنه و هر جا خواست بره دنبالش را بیفته؟

من اشتباه ؟ والدین اشتباه ؟ آدم اشتباه می کنه؟چی؟




پله منفی ۱۲۹

درخواست حذف اطلاعات

خودمو مجبور می کنم از فعالیت هام لذت ببرم. مثل ی که داره بالا میاره اما چلوکباب با پیاز می خوره.




وسواس الخناس

درخواست حذف اطلاعات

ویرم گرفته بشینم همه نیم فاصله های اشتباه پست ها را ویرایش کنم اما دست هام، دست های نازنینم می گویند حاضریم با آبجوش و وایت شسته شویم اما این همه پست؟ آر یو کیدینگ آس؟




اعترافات مخوف

درخواست حذف اطلاعات

وقتی هیژده سالم بود دفترهای خاطرات، دلنوشته و شعرهام را سوزاندم. همه اون چیزهایی که فکر می من را به گذشته ربط می دهند، آزارم می دهند و باعث و بانی این گرفتاری ها و دردها و غم هایند را انداختم توی منقل، کمی آتش زنه و بعد نشستم سوختنشان را تماشا . با اینکه خواهر عزیزم، این دردانه در همه حال آویزان به من که اگر خواهر من نمی شد به احتمال قریب به یقین زاییدنش قسمت من بود با دلقک بازی هایش نگذاشت دود شدن و پودر شدن و خا تر شدنشان را با تمرکز و با همه وجود حس کنم.

سوزاندمشان چون فکر می بعدش لابد یک راه جدید باز می شود. گذشته دست از سرم برمی دارد و سبزها گل زهره می دهند و آفتاب از من طلوع خواهد کرد. اما تاثیری که نداشت هیچ حتی گاهی دلتنگشان می شوم. دلتنگ شر و ورهایم و فکر می کنم سن که رسید به ۵۰ فشار میاد به چندجا و بیشتر دلم می خواهد داشته باشمشان و بفهمم دنیا دست کی بوده و من کی بودم و از کجا به اینجا رسیدم.

حالا هم دلم تنگ شده و هم چون از هفته پیش خیلی نیمه پر لیوان را بچسب شده ام می گویم عوضش تونستی از چیزی که دوست داری دل ی تا ح بهتر شود. چون امید به تغییر داشتی. حالا درست است خیلی اشتباه زدی و جای اینکه بروی ظرف ها را بشویی لیوان ها را ش تی که کارت کمتر بشه و بعدش که تشنت شد مثل در گل م ، اما فهمیدی با رها نمی میری. بله دوستان عزیزم آدمیزاد نه با رها و نه با از دست دادن نمی میرد. نه تا آن زمان که یک نفر را ته وجودش دارد. هر چند که انگار با دست جلوی دهان آن یک نفر را گرفته باشند. همین که با آن صدای ضعیف و خفه بگوید امید. می دانی حالا حالاها نخواهی مرد.