رسانه
رسانه

یک عدد مامان



کلیشه های رایج تربیت دخترانه

درخواست حذف اطلاعات

+ مامان چرا وقتی یکی میگه می خواد شوهر کنه بهش می گن بی تربیت مگه حرف بدی زده

_ نه مامان جون حرف زشتی نزده و نباید بهش گفت بی ادب

+ یکبار لنا گفت دیگه باید شوهر کنین ولی رها گفت بی ادب یکبارم هلیا سرکلاس گفت می خواد ازدواج کنه و شوهر داشته باشه ولی معلم خندید و یواش گفت بی ادب 

_ شوهر و ازدواج اصلا کار زشتی نیست که بخوایم بهشون بگیم بی ادب 

+منم می خوام شوهر داشته باشم و بعدشم بچه دار بشم

_ بزرگ که بشی هم ازدواج می کنی هم بچه دار میشی

بنظرم کار درستی نیست به دخترهامون تلقین کنیم که ازدواج و شوهر زشته ..قبلا همین کارها رو می که دخترها بعد از ازدواج ک در زندگی شویی دچار مشکل میشدن و احساس می دارن کار زشتی انجام میدن و بعدش باید کلی روی ذهنشون کار کنن تا بتونن روابط شویی سالمی پبدا کنن و اون ذهنیت که کار زشت و کثیفی هست رو از ذهنشون پاک کنن


می دونم اینا کنجکاوی سن اش هست ولی اخه من این همه هی قصه های مختلف از ن موفق براش می خونم اونوقت این فسقلی کل ارزوش اینه که بزرگ بشه و ازدواج کنه 





یعنی اینه دروغ میگه؟!

درخواست حذف اطلاعات

داریم باهم بحث میکنیم که همون اول همسرجان می فرمان تو داری جبهه می گیری و گوش نمی دی و صدات رو بلند می کنی میگم ولی بنظرم تو دقیقا داری همین کار رو می کنی و میگم اصلا ایندفعه می گیریم تا معلوم بشه کیه که بحث رو اب می گنه

هیچی دیگه موقع بازبینی من فقط داشتم به این دقت می که چقدر چاق شدم و هی به همسر می گفتم یعنی واقعا همینقدر چاقم و هی همسر می گفت اصل مطلب رو بچسب و به زبان بدنت مخصوصا چشما دقت کن منم گفتم اه ولش کن بابا اصلا تو درست می گی ولی اخه من چرا اینقده چاقم و بعدشم رفتم بخوابم که بیشتر غصه نخورم

توی اینه اینقدری که توی دوربین چاق بودم نیستم ها 

ایشششش

 





دقیقا همسن سپهر هست

درخواست حذف اطلاعات

چندشب پیشترها زنگ زد و گفت پسرکوچیکه ویزای تحصیلیش اومده و میره کانادا و گوشی رو داد به کوچکترین پسر تا باهاش خداحافظی کنم .دلم گرفت یادم اومد همین چندسال پیش که دانشجو بودم تب و تاب مهاجرت به این شدت نبود و معمولا برای مقطع ا یا فوق لیسانس اقدام می و اونم تعدادش اینقدر زیاد نبود ولی الان از سن پایین و دبیرستان بچه ها بفکر رفتن هستن ...غم انگیزه ,...الان یکجوری شده که اونی که اینجا مونده نتونسته که بره نه اینکه نخواد بره 

حیف این سرزمین 





همه چی ارومه!!!

درخواست حذف اطلاعات

معلم زبان ستایش یک دختر جوون هست که چهار ساله ازدواج کرده از فروردین خونه ی مستاجریش رو تحویل داده و اومده خونه ی مادرشوهر ن شده و هرچی پس انداز داشته گذاشته بانک تا باهاش یک وام بگیره و خونه ب ه . ولی با توجه به شرایط اقتصادی پیش اومده هم شوهرش الان سه ماه هست بیکار شده و هم خونه ها چندبرابر شدن و دیگه امکان یدن ندارن و بقول خودش دارن از پس انداز ج میکنن ..دلم براش می سوزه از صبح که میره مدرسه و بعدازظهر ها هم از این خونه به اون خونه میره کلاس خصوصی و تا دیروقت کار میکنه میگه خونه که میرم راحت نیستم بالا ه خونه ی خودم که نیست چهارتا ادم دیگه هم اونجا زندگی میکنن باز بیرون از خونه ارامش بیشتری دارم 



به سپهر میگم دوست داری چه کیکی برای تولدت بگیرم میگه وااای نه من دیگه سن رو دارم و از این لوس بازیا خوشم نمیاد میگم مادرجان تو تازه داری هفده ساله میشی این حرفا چیه پس من چی بگم میگه خب تو پیر شدی دیگه 




اجازه نمیده

درخواست حذف اطلاعات

دوهفته هست که صبح های زودتر از خواب پا میشیم و میریم کوهنوردی دونفره. شب قبلش به هردوتاشون میگم که صبح میریم کوه و تا شماها بیدار شین و صبحونه بخورین ما برگشتیم

ایندفعه ستی با یک قیافه ی حق بجانب می فرمان دیگه دارین عادت می کنین ها این چه وضعشه از این هفته اجازه ندارین که برین من تنها می مونم






انگار اون قبلا ها که کوچکترین تغییر رو به ادم گوش زد می واسه من بهتر بوده ها

درخواست حذف اطلاعات

چندوقتی بود اصلا بفکر اضافه وزن و این حرفا نبودم می دونین که من کلا دائم الرژیم ( کلمه ی جدید هست:) )هستم .اینقده هی بهم گفتن بابا سخت نگیر تو که خوبی و حالا این یک شب رو بیخیال شو یا این یکدونه شیرینی که چیزی نیست و در کنار پیاده روی ن ها که از داد دیگه پیاده روی صبحگاهیم رو قطع باعث شد که چاق بشم اونم نه یکذره و دوذره ها ...خودم احساس می چاق شدم ولی فکر می فوقش سه چهار کیلو اضافه کرده باشم ولی وقتی امروز رفتم روی وزنه و دیدم نه کیلو اضافه نزدیک سکته کنم. اخه نه کیلو!!!! واقعا بی انصافیه ..نمی دونم چرا هیچکی هم نمی گفت چاق شدم فقط امروز یکی از دوستام گفت انگار چاق شدی ها و منم یلافاصله رفتم روی وزنه و شوکه شدم و البته بعدترش نشستم مفصل شام خوردم و گفتم از فردا رعایت میکنم ولی بعدترش یادم افتاد از اول مهر بهتره چون اون موقع می تونم دوباره پیاده روی هام رو بعد از رسوندن ستی به مدرسه شروع کنم ..منظورم اینه که نهایت شوکم دراین حد بود و فقط چندساعت دووم داشت...ولی جدای از شوخی باید فکری م خودم می دونستم که سریع چاق میشم واسه همین همیشه رعایت می ولی دوست ناباب و شرایط ناجور و اینا دست به دست هم دادن و باعث بوجود اومدن همچین فاجعه ای شدن


ممر نوشت: میگه کلی غوره پاک کرده داریم می خوای برات بیارم میگم وااای طفلی عروس جان ,غوره پاک زحمت داره تازه اون طفلی سرکار هم میره خب چه کاریه اماده می یدی. من که دلم نمیاد بیام زحمت های اون طفلی رو بردارم میگه نخیر پرنسس خانوم دست نزدن خودم پاک گفتم اهان خب پس. اشکالی نداره وظیفه ات بوده فردا میام سهمم رو می گیرم

 




درد مشترک

درخواست حذف اطلاعات

ب همسر از یت بلاد کفر برگشت با یک کیسه  ی بزرگ دارو .بهم گفت توی فرودگاه یک اقایی بهم نزدیک شد و گفت توروخدا این داروها رو برای خواهرم ببر ایران باور کن فقط دارو هست و خواهرم سرطان داره میگفت اصلا فکر ن و سریع دارو رو گذاشتم توی کیفم  

می دونین ممکنه ریسک داشته باشه و ممکنه هزار و یک ی و دردسر باشه ولی ما که تجربه اش رو داشتیم کاملا درک کمی کنیم و یادم میاد برادرم طفلک چجور دنبال یکی می گشت تا برای ستی دارو بیاره ایران تازه داروی ستی دردسرم داشت و حتما باید توی کلمن یخ حمل میشد  

کیسه ی داروها روی میز هست و من دلم می لرزه برای این همه مریضی که قربانی سیاست میشن .کاش این سرزمین روی خوشی رو ببینه  

بدجور هوای مهاجرت توی ذهنم افتاده و از من که گذشت ولی این دوتا رو تشویق میکنم که برن تا جایی که ممکنه باشه بهشون کمک می کنم که برن  

هیچ زمانی اندازه ی الان ناامید از ساختن ایرانم نبودم  

 




هنوز درگیر چشماشم

درخواست حذف اطلاعات

یک دختر جوون و ظریف هست داره اشک میریزه و مادرش هی میگه خب تقصیر خودته الانم اتفاقی نیوفتاده برگرد سرخونه و زندگیت 

نشستم پیش مادرشوهر و میگه این مریص رو نصف شب اوردنش چاقو خورده بوده ...به خواهر شوهر میگم تو دیگه برو خونه استراحت کن من می تونم چندساعت بمونم 

ملاقاتی ها میرن و فقط همراه بیمارها می مونن و اتاق خلوت میشه مادر دختر جوون هم میره و دختر بدون همراه می مونه دلم برای اشکای بی صداش به درد میاد میرم سراغش و خودش سرصحبت رو باز میکنه میگه هجده ساله هست و یک دختر دوساله داره شوهرش قاچاقچی هست و هر روز کتکش میزنه ایندفعه هم با چاقو زدتش و کارش به بیمارستان و بخیه زدن رسیده روی دست و پاهاش پر از زخم و جای کبودی هست مبگه اینا قدیمیه 

گردن و پهلوش پانسمان هست ب بردنش اتاق عمل و چاقو مری اش رو بریده بوده

میگه خانواده ام هی بهم میگن بساز ازش بچه داری

بهش میگم برو بهزیستی خودت رو معرفی کن اونا باید حمایتت کنن 

چشماش خیلی گیراست چشمای درشت مشکی که پر از غم و اشک هست


پ.ن: مادرشوهر مریص احوال بود و ما اومدیم مرکز دنیا برای عیادت و کمک خداروشکر حالش بهتره و فردا مرخص میشه 





خواستنی ترین ناخواسته ی دنیا

درخواست حذف اطلاعات

از روزی که من خبر دادم ویزا ندادن تا روزی که زنداداش و برادرزاده جان اومدن ایران یک هفته بیشتر نشد ....زنداداش میگفت اینقدر خودم رو اماده کرده بودم واسه اومدن شماها که وقتی شنیدم نمی تونین بیاین دیگه نتونستم بمونم و اولین پرواز که جا میداد اومدم.مستقیم رفتن مشهد و منم از تعطیلی هفته ی پیش استفاده و رفتم مشهد ولی چون سپهر هنوز امتحان داشت برگشتیم و ستی رو اونجا گذاشتیم .اولین بار هست ازش جدا میشم و دلم براش ضعف میره .روزی چهار پنج بار با ایمو باهاش حرف میزنم .تمام لحظاتش پر هست .با دختر اش حس مشعوله و با ماجونش هم رابطه ی خیلی خوبی داره ...این مدت بدون ستایش متوجه شدم که چقدر خوشحالم که دارمش( اخه نا خواسته بود و نمی خواستیم دیگه بچه دار بشیم) زندگی بدون ستی اصلا رنگ نداره 

فردا با سپهر میریم مشهد و اینبار همسرجان نمیاد چون راهی یت در بلاد کفر هست 

هیچ وقت فکرش رو نمی بودن اینقدر شیرین باشه ..وقتی میگه و دستش رو دور گردنم حلقه میکنه انگار دنیا رو بهم میدن 

میرم مشهد تا این ده روز باقی مونده رو هی بوش کنم و ببینمش و واسه ی ال توی ذهنم ذخیره اش کنم 

برادرجان نیومده و میگه امسال از تظرشغلی شلوغه امکان مرخصی نداره و نمی تونه بیاد





احتمالا چند هفته ای بریم پیش داداش خارجی

درخواست حذف اطلاعات

رفته بودیم مصاحبه واسه گرفتن ویزا و مسول مربوطه از سپهر پرسید چه انگیزه ای باعث میشه برگردی ایران سپهر هم گفت مدرسه ام و کنکوری که کلی براش تلاش بعدم من انگلیسی بلدم و المانی بکارم نمیاد و همچین مشتاق هم نیستم بعدم اقاهه خندید و گفت منظورت اینه همچین کشور مالی هم نیست سپهر هم فقط لبخند زد 

توی ماشین ستایش می پرسه چرا فکر کرد داداش ممکنه برنگرده و سپهر جوابش رو میده

_ واسه اینکه اینقدر قوانین و شرایط زندگی توی ایران احمقانه شده که همه دلشون می خواد از اینجا برن

+ولی من نمی خوام برم می خوام بمونم پیش ماجونم اون گناه داره اگر ما بریم تنها میشه

_ منم الان نمی رم ولی وقتی لیسانسم رو بگیرم احتمالا برم

+نرو من دلم برات تنگ میشه

_ تو که بیشتر باید بری مثلا الان دوست داری روسری سرت کنی و مانتو بپوشی؟

+نه روسری دوست ندارم

_ فقط ایران هست که همچین قانون مس ه ای داره تازه کلی چیز احمقانه ی دیگه هم هست که تو هنوز نمی فهمی


و من دوباره به تردید افتادم که اگر رفته بودیم بنفع بچه ها نبود ؟ ولی خب پدر و مادرم و چه می یا این دلبستگی لعنتی به این سرزمین ..کاش بقول سپهر شرایط بهتر و عاقلانتر بود اونوقت مطمینا ازمون نمی پرسیدن به چه انگیزه ای برمی گردی ایران چون اونوقت باید از خودشون می پرسبدن اخه به چه انگیزه ای بخواد ایران رو ول کنه





نشد که بشه

درخواست حذف اطلاعات

خلاصه اش اینه که ویزا ندادن

از اینکه برمی گردیم ایران قانع نشدن

ستایش کلی گریه کرد سپهر هم به زمین و زمان بدو بیراه گفت 

بعد ممر جان به ستی میگه غصه نخور جان , عوضش می بریمت کن سولقون

ستی میگه مامان برو بهشون بگو فقط می خوام برم دختر ام رو ببینم و باهاش بازی کنم و بعدش برمی گردم

سپهر میگه کاش اینجا دنیا نیومده بودیم اگر یک کشور دیگه بودیم اونوقت واسه یک سفر و دیدن ام که تازه قراره پول هم توی اون کشور مقصد ج کنم لازم نبود اینجوری ماس کنیم .میگم نگو مامان , دلت میاد , ایران رو دوست دارم

میگه ولی من اینحا نمی مونم و میرم و کلی حرفای سانسوری دیگه که خب سانسورشون


وضعیت مون نسبت به دوسال قبل که از همین کشور ویزا گرفتیم هیچ فرقی نکرده ولی خب اوضاع تغییر کرده 





تعطیلات مفرح!

درخواست حذف اطلاعات

از وقتی رسیدیم مشهد , ستی تب داره و خب توی این اوضاع تعطیلی پزشک معتمدم توی مشهد در دسترس نبود و یک کلینیک ک ن بردمش و تشخیص عفونت سینوس دادن و داره انتی بیوتیک میگیره ولی همچنان تب داره 

خودمم دیروز از درد معده که تا پشتم ادامه داشت راهی کلینیک شدم و با یک امپول هیوسین و یک سرم اوضاعم مرتب شد ولی داداش خارجی اعتقاد داره باید جدی بگیرمش و پیگیرش بشم

خلاصه اوضاع در نیمه ی دوم تعطیلات بشدت دلپذیره






و اما ادامه ی زندگی

درخواست حذف اطلاعات

خب ستایش صبح روز دوازدهم تبش بالا ه قطع شد و ما هم که سیزده برگشتیم و در واقع این یک هفته ی مشهد همه اش رو خونه بودیم و بجز یکی دوبار پیاده روی اطراف خونه دیگه جایی نرفتیم باز خوبه شهرداری مشهد کلی المان نوروزی گذاشته بود و حداقل اطراف خونه که پر بود از حال و هوای عید 

برگشتنی هم ساعت 4 صبح رسیدیم و من تند تند یک چیزی پختم برای نهار بچه ها .اونوقت سپهر وقتی برگشته می بینم غذاش رو نخورده و تازه میگه ااااا مگه غذا گذاشته بودی. دلم می خواست کله اش رو م .میگم مادر جان من اون موقع صبح وایستادم به اشپزی فقط بخاطر تو چون ستایش هم می تونه روزانه از بوفه ی مدرسه نهار ب ه .این تویی که نمی تونی و ازیکماه قبل باید نهارت رو رزرو کنیم بعد اونوقت تو حتی زحمت ندادی توی ظرف غذات رو نگاه کنی !یعنی اصلا گشنه ات نشد ؟!

می فرمان نه گشنه ام نشد حالا هم چیزی نشده که , اینو شام می خورم

من میگم این اقایون از کودکی ژن حرص دادن دارن باز شما بگین نه





سال نو مبارک

درخواست حذف اطلاعات

+ ای بابا بازم ارزوی امسال براورده نشد

_ مگه چی ارزو کرده بودی؟

+ کنار سفره هفت سین ارزو اخلاق داداش خوب بشه پارسال هم همین ارزو رو کرده بودم ولی اخلاقش خوب نمیشه ولی فکر کنم خیلی ارزوی سختیه و دیگه ارزوهام رو هدر نمی دم


پ.ن: چقدر هوا گرم شده انگار تابستونه!

بدجنس نوشت: قسمت جذاب تعطیلات نوروزی داره شروع میشه و فردا عازم مشهدیم





اصلا یهو دلهره افتاد به جونم

درخواست حذف اطلاعات

دیروز اومدم زیر گردن ستی رو ببوسم ( من عاشق زیر گردن بچه هام )که گفت ای ای مامان درد میکنه ..نگاه و چیزی نبود.امروز صبح که بیدار شد بره مدرسه گفت مامان گردن دست میزنم درد میکنه و دیدم زیرگوش چپش یک کم ورم داره 

فورا رفتم واسه احسانی پیام گذاشتم که جان ایران هستین؟ عصری ستایش رو بیارم؟ ...یک نگاه به ساعت پیام دادن و دیدم 6:46 صبح هست 

نمی دونم چرا یکدفعه اینجور مضطرب شدم.هنوز پیامم رو ندیده و خداکنه ایران باشه 

ستایش رو گذاشتم مدرسه .حال عمومیش خوبه .برگشتم خونه و هی دارم توی خونه دور خودم می چرخم 

احساس اگر بنویسم اروم تر بشه

امیدوارم چیزی نباشه

حتما شب که از برگشتم همینجا پانوشت میزنم و خبر میدم

کاش تهران باشه کاش تهران باشه کاش هیچی نباشه


بعدانوشت: اوریون بود یعنی وقتی جان اینو گفت از ته دلم خوشحال شدم.ِ.هیچی دیگه باید بمونه خونه و استراحت کنه حداقل تا دوشنبه هرچند جان گفت چه کاریه خب این هفته ی ا اسفند رو کلا نره...حالا این وسط ستی چونه میزنه نمیشه فردا است برم بعد دیگه قول میدم استراحت کنم





کمی بدجنسانه

درخواست حذف اطلاعات

هردفعه که همسرجان چین تشریف دارن بچه ها یک مشکلی براشون پیش میاد ایندفعه هم نبود.  البته اینبار تمام سعی ام رو که بهش استرس وارد نکنم و فقط حدودای ظهر که تماس گرفته بود بهش گفتم ستی رو عصری میبرم پیش و یک کم گلوش ورم داره و خب بعدم که توی همون مطب بودم که زنگ زد و بهش گفتم اریون گرفته ولی دفعه ی قبل کلی بهش استرس وارد کرده بودم .همسرجان ده روزی بود که رفته بود و سپهر طبق روال هرهفته اسنپ گرفته بود بسمت کلاس موسیقی اش .همیشه بهش میگم بلافاصله مشخصات راننده رو برام بفرسته .پنج دقیقه ای میشد که رفته بود ولی هنوز برام چیزی نفرستاده بود بهش زنگ زدم و حواب نداد دوباره سه باره ...فکر کنم ده بار پشت هم زنگ زدم داشتم دیوونه میشدم مانتوم رو پوشیدم که برم بیرون اما کجا رو نمی دونستم که موبایلم زنگ خورد یک شماره ی ناشناس تا گوشی رو جواب داد صدای ترسیده ی سپهر گفت مامان مامان ما تصادف کردیم حالم خوبه ولی بیا دنبالم ...با راننده صحبت و بهم اطمینان داد سپهر حالش خوبه فقط ترسیده و ادرس داد و سریع رفتم دنبالش...جلو نشسته بود و موقع تصادف موبایل توی دستاش بود و قتی ایربگ ماشین باز میشه موبایل توی دستاش میشکنه و دستاش خونی بود ولی بیشتر ترسیده بود از اونجا باهم رفتیم نزدیک ترین بیمارستان تا هم دستاش رو تمیز کنن و هم اینکه اگر چیزی توی دستاش فرورفته دربیارن و خب چون به شدت ترسیده بود و من هم گفته بودم تصادف کرده گفتن باید دوساعت اینجا تحت نظر باشه وقتی دستاش رو تمیز و باندپیچی و بهش سرم وصل و یک کم هردوتا مون اروم تر شدیم احساس اصلا انصاف نیست این هجم از استرس رو تنهایی تجربه کنم و با همسرجان عزیزدل به اشتراک نذارمش واسه همین یک ع خوشگل از سپهر درحالی که روی تخت بیمارستان دراز کشیده بود و بدستش سرم وصل بود واسه همسرجان فرستادم و در ری از ثانیه همسرجان تماس گرفت.

می دونم بد بود ولی خب گاهی لازمه هم ادرنالین لازمه هم اینکه شاید کمتر بری یت 





برنامه ریزی واسه تعطیلات

درخواست حذف اطلاعات

امسال هفته ی اول رو مرکز دنیا هستیم و به پیشنهاد همسرجان قراره زودتر راه بیوفتیم و سر راهمون دوشب کاشان باشیم و یک شب هم اردستان .کاشان رو خیلی دوست دارم کلا ای کویری حال و هوای خاص خودشون رو دارن که واسه من دلپذیره قبلا هم کاشان رفتم ولی اون موقع ها ستایش نبوده و اونجا رو ندیده و نمی دونم براش چقدر جذاب خواهد بود ولی مطمینم سپهر لذت خواهد برد چون دفعه ی پیش کوچیک بود و جیزی از تاریخ و معماری نمی دونست . اینبار می خوام شهر زیرزمینی نوش اباد رو حتما برم از بس ازش تعریف شنیدم کلی مشتاق دیدنش شدم .چیزی راجع به اردستان نمی دونم و باید یک سرچی م ببینم چه جاهای دیدنی داره 

هفته ی دوم هم مشهد هستیم .امسال مامان اینا واسه اولین بار سال تحویل رو تنها هستن اخه همیشه یا من یا یکی از داداشا پیش شون بودیم ولی امسال که من مرکز دنیام و داداش خارجی هم اونور اب ها و ممر جان هم قراره سال تحویل رو خونه شون باشن و روز بعدش برن مشهد ...مامان یک کم حس دلتنگی داره و بهش میگم خب می خواین امسال لحظه ی سال نو برین حرم که تنها نباشین ..فعلا که تصمیمی نگرفته ولی می دونم همیشه دلش می خواد لحظه ی سال نو توی خونه اش باشه 

هفته ی دیگه وقت سفارت داریم و نسبت به دوسال قبل یک کوچولو روند ویزا گرفتن تغییر کرده و احساس میکنم سخت گیرانه تر شده از بدشانسی ارز هم کلی گرون شده و نمی دونم اصلا بتونیم بریم یا نه ...فعلا نمی خوام بهش فکر کنم و هروقت ویزا مون اومد براورد هزینه میکنم و تصمیم می گیریم هرچند که دلم واسه برادرزاده یک ذره شده و شاید فقط تا پیش اونا بریم و زود برگردیم 


پ.ن: امیدوارم مشاور سپهر واسه سه روز زودتر به استقبال تعطیلات عید رفتن خیییلی دعوام نکنه 





ترس جرات شجاعت

درخواست حذف اطلاعات

امروز باید میرفتن میدون تیر واسه درس دفاعی .یک رضایت نامه هم داده بودن که امضا کنیم با این مضمون که این اردو اجباری هست و همه ی دانش اموزان مکلفن توی این برنامه شرکت کنن .وقتی داشتم امضا می با خودم گفتم وقتی اجباریه دیگه رضایتنامه گرفتن چیه...با پدرش کلی هی بهش سفارش کردیم که مواظب باشه و از این شوخی های کی دوستاش پرهیز کنه و وقتی ی اسلحه دستش هست جلوش نباشه .همین موقع یک پیام از طرف مدرسه اومد که اگر فردا هوا بارونی باشه اردوی تیر کنسله و به بعدا موکول میشه , سپهر گفت کاش بارون بباره ..گفتم نگران نباش پسرجان هیچ اتفاقی نمیوفته فقط طبق عادت مادرانه داشتم میگفتم مواظب باشی بعدم می دونی بابا دقیقا همسن الان تو بود که رفت جبهه گفت اره می دونم تازه توپچی هم بوده بعدم خندید و گفت چه جراتی داشته گفتم اره تازه کیلومترها دورتر از خانواده اش 

حالا از صبح هی دارم به اسمان نگاه می کنم که بباره و نمی دونم بالا ه بردنشون میدون تیر یا نه 


غبطه می خورم به این همه جرات و شجاعت دختران. خیابان . انقلاب 





تب لرز گلودرد

درخواست حذف اطلاعات

چهارشنبه از مدرسه تماس گرفتن که ستایش حالش خوب نیست و بیاین ببرینش تلفن رو قطع و مانتوم رو برداشتم و رفتم سمت در , فرشته که اون روز داشت توی نظافت خونه بهم کمک می کرد داد زد شلوارت , یک نگاه به شلوارم و دیدم از این شلوار کوتاه های تا زیر زانوی خونگی تنم هست گفتم اشکال نداره بوت می پوشم و در رو بستم ده دقیقه بعد مدرسه بودم و ستایش رو که می لرزید با خودم اوردم خونه 

معتقده که ویروسه. ..روز اول تب بالا و لرز داشت و تب قطع نمی شد از روز دوم تب قابل کنترل شد ولی همچنان بی حاله و گلودرد اذیتش می کنه و احتمالا شنبه هم بمونه خونه


اینروزا مشغول کاراهای نفرت انگیز دندونام هستم و باید یک دندون عقل جراحی بشه به دندونپزشکم گفتم باشه برای بعد عید لطفا , اونم گفت باشه به شرطی که نری پنج سال بعد با کلی دندون اب برگردی ها...اینقدر از دندونپزشکی ترس دارم و اینقدر بهم استرس وارد میشه که معمولا تا کارد به استخونم نرسه نمیرم دندونپزشکی






دلیل های کوچک خوشبختی

درخواست حذف اطلاعات

پنجشنبه تولد ستی هست و عروس جان حس مشغوله کلا خیلی باذوق و خوش سلیقه هست کلی ایده داده و خودش داره اجراشون میکنه . کوکی, کاپ کیک, پاپ کیک, شکلات , دسر ...همه شون رو هم با کلی ریزه کاری و ذوق داره اماده میکنه .از این وجه زنونه اش خیلی لذت میبرم ...عمیقا دوستش دارم ...امروز و فردا رو نمیره شرکت و می مونه خونه که این کارها رو ه و من تمام تلاشم رو میکنم که بهش نشون بدم قدردان زحماتش هستم و متوجه ی همه ی این کارهاش میشم ولی خودش خیلی معصومانه بهم میگه اخه ستایش برام فرق داره خیلی دوستش دارم, و من کلی غبطه می خورم به این دخترک که این همه عاشق چاک داره..مادربزرگ ها هردوتاشون گفتن دوست دارن روز تولد ستی کنارش باشن و منم کلی استقبال  

فکر کنم از اول هفته تا الان چیزی حدود صدتا پاپیون ریز صورتی درست واسه روی چوب کوکی ها و کاغذ پاپ کیک ها ...واسه سپهر این هجم از ریزه کاری و جزییات واسه یک تولد احمقانه و غیرقابل تصور هست و هردفعه با یک نگاه عاقل اندر سفیهی بهمون نگاه میکنه 


پ.ن: اینبار خودم رو در جایگاه مادران اون کشتی دیدم و اشک ریختم فکر کنم اثرات سن هست که ناخوداگاه با مادران احساس همذات پنداری