رسانه
رسانه

یک عدد مامان



اجازه نمیده

درخواست حذف اطلاعات

دوهفته هست که صبح های زودتر از خواب پا میشیم و میریم کوهنوردی دونفره. شب قبلش به هردوتاشون میگم که صبح میریم کوه و تا شماها بیدار شین و صبحونه بخورین ما برگشتیم

ایندفعه ستی با یک قیافه ی حق بجانب می فرمان دیگه دارین عادت می کنین ها این چه وضعشه از این هفته اجازه ندارین که برین من تنها می مونم






یعنی اینه دروغ میگه؟!

درخواست حذف اطلاعات

داریم باهم بحث میکنیم که همون اول همسرجان می فرمان تو داری جبهه می گیری و گوش نمی دی و صدات رو بلند می کنی میگم ولی بنظرم تو دقیقا داری همین کار رو می کنی و میگم اصلا ایندفعه می گیریم تا معلوم بشه کیه که بحث رو اب می گنه

هیچی دیگه موقع بازبینی من فقط داشتم به این دقت می که چقدر چاق شدم و هی به همسر می گفتم یعنی واقعا همینقدر چاقم و هی همسر می گفت اصل مطلب رو بچسب و به زبان بدنت مخصوصا چشما دقت کن منم گفتم اه ولش کن بابا اصلا تو درست می گی ولی اخه من چرا اینقده چاقم و بعدشم رفتم بخوابم که بیشتر غصه نخورم

توی اینه اینقدری که توی دوربین چاق بودم نیستم ها 

ایشششش

 





کلیشه های رایج تربیت دخترانه

درخواست حذف اطلاعات

+ مامان چرا وقتی یکی میگه می خواد شوهر کنه بهش می گن بی تربیت مگه حرف بدی زده

_ نه مامان جون حرف زشتی نزده و نباید بهش گفت بی ادب

+ یکبار لنا گفت دیگه باید شوهر کنین ولی رها گفت بی ادب یکبارم هلیا سرکلاس گفت می خواد ازدواج کنه و شوهر داشته باشه ولی معلم خندید و یواش گفت بی ادب 

_ شوهر و ازدواج اصلا کار زشتی نیست که بخوایم بهشون بگیم بی ادب 

+منم می خوام شوهر داشته باشم و بعدشم بچه دار بشم

_ بزرگ که بشی هم ازدواج می کنی هم بچه دار میشی

بنظرم کار درستی نیست به دخترهامون تلقین کنیم که ازدواج و شوهر زشته ..قبلا همین کارها رو می که دخترها بعد از ازدواج  در زندگی شویی دچار مشکل میشدن و احساس می دارن کار زشتی انجام میدن و بعدش باید کلی روی ذهنشون کار کنن تا بتونن روابط شویی سالمی پبدا کنن و اون ذهنیت که کار زشت و کثیفی هست رو از ذهنشون پاک کنن


می دونم اینا کنجکاوی سن اش هست ولی اخه من این همه هی قصه های مختلف از ن موفق براش می خونم اونوقت این فسقلی کل ارزوش اینه که بزرگ بشه و ازدواج کنه 





مهربونی های کوچک

درخواست حذف اطلاعات

جایی که میرم برای پیاده روی صبحگاهی خانوما و اقایون اغلب مسن هم میان واسه پیاده روی البته که بینشون جوون هم هست ولی خب اغلب مسن هستن.یکبار که همینطور تند تند راه میرفت و توی افکار خودم بودم با صدای بلند سلام خسته نباشی یک پیرمرد ورزشکار سرم و بلند و لبخندی زدم و جواب سلام دادم ولی این حس خوب تا ا شب باهام بود و بعد از اون تصمیم گرفتم منم موقع پیاده روی لبخند روی لبام باشه و بجای فکر به انواع و اقسام مشکلات زندگی و بچه ها به ورزشکارهای دور برم با ت دادن سر و یک لبخند انرژی مثبت بدم

دیروز رفته یودم اریشگاه برای رنگ موهام .اینجا رو تازه گی ها میام و فکر کنم برای بار سوم بود که پیشش میرفتم قبلترها که اصلا مو رنگ نمی بعد که موهای سفید خودنمایی کرد یکی دوبار خودم تلاش رنگ کنم و موفق نشدم و چندباری هم یک ارایشگاه دیگه رفته بودم و خیلی راضی نبودم اخه هیچ وقت دقیقا رنگ موهای خودم نمیشد ولی اینجا یک دختر جوون خوش اخلاق داشت که وقتی بهش گفتم لطفا موهام تیره بشه و رنگ موهای خودم دربیاد بدون اینکه بهم بگه چرا تیره ؟ روشن که بهتره .همه روشن می کنن .بهم گفت سعی می کنم همین رنگ موهای خودت دربیارم و موفق هم شد 

من معمولا کم حرف هستم و اینجا هم از ارایشگر تشکر و گفتم خیلی راضی هستم و بعد گفتم چقدر شونه تون خوب هست من تا بحال شونه به این خوبی نداشتم. اونم بهم گفت اگر دیدم برات می م منم تشکر بار اول بود که میومدم پیشش 

دفعه ی قبل که دوباره رفتم پیشش گفتم اگر اجازه بدین از شونه ع بگیرم که اگر جایی دیدم ب مش 

اونوقت دیروز که رفتم پیشش دیدم برام شونه رو گرفته بهم گفت دوهفته هست گرفتمش ولی شماره ات رو نداشتم و نگه داشتم گفتم بالا ه میاد ارایشگاه و بهشم میدم

کلی ذوق و تا ا شب شارژ بودم 

چقدر مهربونی خوبه و چقدر راحت هست 

پ.ن: فعلا سه کیلو کم اما هنوز شش کیلوی دیگه باقی مونده




تازگی ها یک سایز یا حتی دوسایز بزرگتر براش می م

درخواست حذف اطلاعات

چند روز پیشترها با ستایش رفتیم ید می خواستم چندتا لباس براش ب م معمولا میرم ال سی چون هم قیمتاش مناسبه هم تنوعش زیاده و اکثر اوقات هم از توی تخفیف خورده هاش لباس انتخاب می کنم .یادم میاد یکدفعه یک پیراهن خونگی خوشرنگ توی تخفیف برای ستی یده بودم بیست تومن که ستی اکثراوقات تنش بود .ایندفعه که رفتیم زیر صد و پنجاه هزار تومن هیچی نداشت تازه اونم تخفیف دارهاش .براش دوتا بلوز برداشتم و از خیر شلوار گذشتم( اخه هیچکدوم از شلوارهاش تخفیف نداشتن) تازه بلوزها رو یک سایز بزرگتر برداشتم که سال دیگه هم بپوشه 

بم داشتم براش چکمه می یدم خودش میگه مامان این الان اندازه ام هست می خوای یک سایز بزرگتر بگیریم که سال دیگه هم بتونم بپوشم و منم گفتم اره حتما .چون واقعا نمی دونم سال دیگه بتونم همین چکمه رو ب م یا نه 

اوضاعی شده ها





صرع ابسنس

درخواست حذف اطلاعات

یادتون هست دوسال پیش گفتم ستایش گاهی که داره بازی می کنه یا حرف میزنه یکدفعه واسه ی چند ثانیه استپ می کنه و حضور نداره و بعد دوباره برمی گرده ..اگر یادتون باشه همون موقع پیگیری و پیش متخصص مغز و اعصاب ک ن بردم ولی نوار مغزش نرمال بود و این اتفاق هم در هفته شاید دو یا سه بار برای ستایش پیش میومد و فقط من متوجه شده بودم و بقیه متوجه نمی شدن ...پزشک اون موقع بهم گفت تعریفی که من می کنم تعریف صرع ابسنس هست و گفت بر اساس گفتار من دارو درمانی رو شروع کنیم

خب راستش دارو درمانی همزمان شد با سفر یکماهه ی ما به بلاد کفر و راستش درست و به موقع داروها رو نخورد و بعدم که برگشتیم من یک کم عذاب وجدان داشتم که دارم به ستی دارو میدم درحالی که نوار مغزش نرماله

خلاصه بعد از برگشت به ایران ستی رو پیش یک مغز و اعصاب دیگه بردم و اونم بهم گفت نوارش نرمال هست و من حساسیت بیجا دارم و دیگه این شد که من پی قضیه رو نگرفتم تا اینکه بمرور این حالات ستی بیشتر و بیشتر شد و دیگه این اوا به سی تا چهل بار در روز می رسید و همه هم متوجه میشدن حتی دوستای توی مدرسه اش و بهش می گفتن میری توی عالم هپروت ..اما ستی مقاومت عجیبی نشون میداد واسه اینکه دوباره بره و تا حرفش رو می زدم شروع می کرد به گریه و ماس که قول میدم دیگه نرم هپروت و منو نبر ...این یکماه ا دیدم حتی روی یادگیریش هم تاثیر گذاشته چون خیلی وقتا موقعی که معلم داره سر کلاس چیزی رو توضیح میده ستایش اصلا حضور نداره...خلاصه با کلی صحبت و توضیح دادن راضیش یکبار دیگه بریم اینبار رفتیم پیش خانوم خسروشاهی و موقع نوار مغز گرفتن از ستایش خواستن نفس های بلند و عمیق بکشه و ستی بعد از چند نفس عمیق دوباره به قول خودش رفت توی عالم هپروت و نوار مغزش تایید کرد که دچار صرع ابسنس هست و دارو درمانی رو با قرص دپاکین شروع کرد و جالب اینجا بود که با اولین دوز این ح ستایش بسیار کم شد و الان که ده روز هست دارو می گیره دیگه این اتفاق براش نمیوفته

خلاصه خواستم بگم هرچیزی که بنظرتون کوچیک میاد ولی ته دلتون رو ازار میده پیگیریش کنین

پ.ن: چقدر نوشتم انگشتام درد گرفت :)))





ارزوی دوران پیری

درخواست حذف اطلاعات

صبح ها که میرم پیاده روی یک اکیپ اقایون مسن و بازنشسته رو همیشه می بینم که گوشه پارک باهم ورزش می کنن و گپ می زنن اغلب هم گپ هاشون هست البته این اوا بیشتر بحث ها معیشتی شده 

امروز که از کنارشون رد میشدم داشتن دعا می یکی از دعاها این بود"خدایا ما رو محتاج فرزندانمون نکن"

دلم لرزید .چقدر سخته که توی ایام پیری دغدغه ی ادمیزاد این میشه که محتاج و سربار فرزندش نباشه

توی دلم بلند گفتم امین 






یک کامنت

درخواست حذف اطلاعات

سلام 

من همون دوستی هستم که سه سال پیش توی یک پست  پیغامی در مورد گذشته خودم گذاشتیم که مثل ستایش ویلمز داشتم و حالا زمانی که برای بچه دار شدن می خواستم اقدام کنم بین دو راهی مونده بودم و براتون ازش نوشتم. امیدوارم یادتون اومده باشه. پیش از همه باید بهتون تبریک بگم که هنوز می نویسید من همیشه دوست داشتم همچین پشتکاری داشتم.


بذارید برگردم به داستان خودم
من بعد از تحقیقات زیاد تصمیم گرفتم که برم و از جدیدترین روشهایی که در زمینه ژنتیک به دست اومده برای تشخیص اینکه آیا بچم به ویلمز مبتلا خواهد شد یا نه استفاده کنم. برای همین با چند جا م و قرار شد نمونه خون ما رو به آلمان بفرستند که هزینه ای در حدود 4000 دلار خواهد داشت. می تونم بگم که بعد از اینکه اون پستهایی که در جواب پستم تو وبلاگ شما گذاشته شد، خوندم خیلی بیشتر مصمم شدم که این کار رو انجام بدم چون اون موقع خودم رو یه آدم خودخواه دیدم و بهم بر خورد (البته الان نه) من الان که منطقی تر شدم متوجه هستم که چقدر اون زمان وسواس تو انجام دادن درست همه چیز داشتم من از اون حرفها ناراحت شدم چون می خواستم به همه ثابت کنم کامل ترین و درست ترین کار ممکن رو انجام می دم و اینکه من خودم دلسوزترینم و ی حق نداره این رو زیر سوال ببره (هنوزم یادم هست که یه نفر گفته بود با اینکه مشکلی از نظر جسمی نداره دوست داره با همسرش یه بچه به فرزند خوندگی قبول کنه تا اینکه مثل احمقها بخواد ریسک داشتن یه بچه مریض رو بپذیره.)
با این حال تو آ ین مراحل بررسی و آزمون و خطا بودم که با یه آدم دوست داشتنی آشنا شدم البته قبل از این هم او رو مشناختم (ولی واقعیت اینکه نمیشناختم). فهمیدم این مسیری که من دارم میرم به کل با یک فرض قلت ساخته شده و چیزی که فرضش غلطه هر نتیجه گیری ازش هم غلطه من اشتباه کرده بودم و حالا یه نفر جرات این رو پیدا کرده بود که به صراحت به من بگه. 
من چیزی از خودم می خواستم که با ذات انسانیم در تناقضه من کامل بودن و اطمینان صد درصدی رو از خودم می خواستم. من می خواستم یه حصار دور خودم بکشم و از خودم و خونوادم در مقابل همه چیز محفاظت کنه هر چند که دیر ولی بالا ه فهمیدم که چه خیال خامی داشتم کار من از اساس غلط بود. می خوام در مورد شما صحبت کنم اگر به خودتون نگاه کنید می بینید که هرچند مسیر سختی رو طی کردید (مثل خیلی از آدمها) الان به مرحله ای رسیدید که در صورت مواجه شدن با یه مشکل (مثل بیمار شدن ستایش) چقدر منطقی باهاش مواجه می شید و چقدر خوب دنبال راه حل های درست می گردید توانایی که من با تلاش زیاد هنوز به طور کامل بهش دست پیدا ن من هنوز وقتی با مشکلی در مورد دخترم مواجه می شم خیلی زیاد نگران می شم و تو فرآیند تشخیص خیلی وسواس به ج میدم اما به هر حال این دریای زندگی فقط از انی که بهشون سخت می گیره ناخداهای قهار می سازه.
راستی یادم رفت بگم من یه دختر دارم الان دو سالش هست و بعد از به دنیا اومدنش هر شش ماه یکبار سونوگرافی دادم با اینکه ها می گفتند که نیازی نیست من اصرار داشتم که انجام بشه خدا رو شکر تا حالا مشکلی پیش نیومده.
در آ می خواستم در مورد این آدم خوب که به من کمک کرد صحبت کنم انسانی که پیشش خیلی راحتم و هر وقت بهش سر میزنم حتی در مورد یه موضوع کوچک پزشکی هم می تونم ازش م بگیرم بدون اینکه نگران اخم و تَخمش باشد در کل آدم خوبیه تجریبات بسیار ارزشمندی در مورد کار با بچه ها داره و اگر چیزی رو ندونه شجاعتش رو داره که بگه نمیدنم. من دوست داشتم این رو بهتون بگم و توصیه کنم اگر دوست داشتید یکبار با اون ملاقات کنید شاید مفید باشه (البته منظورم نیست که مشکلی هست ولی شاید حرفهایی بزنه که باعث آرامش بیشتر ستایش بشه) من خودم استرس زیاد دارم و ریشه همه اینها رو در گذشته می دونم به نظرم این از نکات منفی داشتن پدر و مادر بیش از حد نگران هست و این ویژگی معمولاً در تمام پدر و مادرهایی که درگیر بیماری فرزندشون بودن وجود داره که به مرور به بچشون سرایت میکنه. بابک ثابتی یک روان درمانگر خوب.
من این روزها زیاد در مورد نحوه تربیت فرزند می خونم و تا جایی که میتونم از این منابع زرد روانپزشکی دوری می کنم. اما در میان همه روانپزشکانی که کار روان درمانی با ک ن و نوجوانان رو انجام میدند کارل راجرز برام یه روان درمانگر برجسته هست. اون تو بچگیش کشاورز بوده یه جمله خیلی با ارزش داره می گه تو تمام دوران جونیم به این فکر می که یه دونه برای اینکه رشد ه به چه چیزی بیش از همه نیاز داره. میگه بعد از تحقیقات زیاد به این نتیجه رسیدم اون هیچی نمی خواد فقط تو نباید لگدش کنی همین. میگه همین موضوع دقیقا در مورد انسان هم صادقه اون مسیر زندگی و رشد خودش رو خواهد یافت و طی خواهد کرد و آنچه تو باید به عنوان والد او انجام بدی مجموعه ای از نبایدهاست همین تو فقط جلوی رشدش رو نگیر. این آدم (کارل) 17 سال از عمرش رو تو بدترین دار عدیب های صرف درمان نوجونهایی کرد که دیگه به هیچ صراطی مستقیم نبودند.

یک عدد مامان نوشت: برای خانواده ی کوچیکتون ارزوی سلامتی دارم و خیلی خوشحال شدم براتون ..همون موقع که دغدغه تون رو مطرح کردین خیلی به اینده ی ستایش فکر می توی این سه سال هم هر وقت ستایش در مورد بچه داشتن حرف میزد ( کلا ستایش قسمت مادربودنش پررنگ هست و عاشق بچه ی کوچیکه و از بچه ها هم خوب مراقبت می کنه و همیشه میگه دوست داره یک عالمه بچه داشته باشه ) یاد شما می افتادم و الان کلی خوشحالم که روبراهین

پ.ن: حیفم اومد در حد کامنت بمونه  





جزییات مهم

درخواست حذف اطلاعات

چند وقتی بود ستایش ناراحت و ناراضی بود که چرا باید توی کلاس هفده نفره ی ما دونفر اسمشون ستایش باشه و من چقدر بدشانسم و من هی میگفتم خوبه که اتفاقا جالب میشه ادم یک دوست همکلاسی داشته باشه که هم اسمش باشه و اونم میگفت اخه خانوم معلم همه رو به اسم صدا می کنه ولی مادوتا ستایش رو با فامیل صدا می زنه ...گفتم خب حق داره بیچاره چی کار کنه و اونم غر میزد که اگر اون یکی اسمش ستایش نبود همچین مشکلی پیش نمیومد منم بهش پیشنهاد دادم که به خانوم معلم بگه اونو ستی صدا کنه تا این مشکل دوتا ستایش یودن حل بشه ولی ستایش قبول نمی کرد و می گفت خانوم پعلم گفته نباید اسم همدیگه رو کوچیک و خلاصه کنیم.و باید اسم همو کامل صدا بزنیم ..هرچی هم می گفتم مادر جان اون برای این همچین حرفی زده که شاید یچه ها دوست نداشته باشن اسمش مخفف باشه ولی تو که مشکلی نداری و ما هم توی خونه ستی صدات میزنیم خب برو بگو...ولی نمی گفت و هر روز هم غرهاش بیشتر میشد که چرا منو باید با فامیل صدا بزنن

ا ش خودم به معلمشون گفتم و از اون روز به بعد شد ستی و بسیار خوشحال و خندان


پ.ن: سپهر معتقده این چرندترین و سطحی ترین دغدغه و مشکلی هست که یک بچه می تونه توی مدرسه داشته باشه 





دقیقا همسن سپهر هست

درخواست حذف اطلاعات

چندشب پیشترها زنگ زد و گفت پسرکوچیکه ویزای تحصیلیش اومده و میره کانادا و گوشی رو داد به کوچکترین پسر تا باهاش خداحافظی کنم .دلم گرفت یادم اومد همین چندسال پیش که دانشجو بودم تب و تاب مهاجرت به این شدت نبود و معمولا برای مقطع ا یا فوق لیسانس اقدام می و اونم تعدادش اینقدر زیاد نبود ولی الان از سن پایین و دبیرستان بچه ها بفکر رفتن هستن ...غم انگیزه ,...الان یکجوری شده که اونی که اینجا مونده نتونسته که بره نه اینکه نخواد بره 

حیف این سرزمین 





همه چی ارومه!!!

درخواست حذف اطلاعات

معلم زبان ستایش یک دختر جوون هست که چهار ساله ازدواج کرده از فروردین خونه ی مستاجریش رو تحویل داده و اومده خونه ی مادرشوهر ن شده و هرچی پس انداز داشته گذاشته بانک تا باهاش یک وام بگیره و خونه ب ه . ولی با توجه به شرایط اقتصادی پیش اومده هم شوهرش الان سه ماه هست بیکار شده و هم خونه ها چندبرابر شدن و دیگه امکان یدن ندارن و بقول خودش دارن از پس انداز ج میکنن ..دلم براش می سوزه از صبح که میره مدرسه و بعدازظهر ها هم از این خونه به اون خونه میره کلاس خصوصی و تا دیروقت کار میکنه میگه خونه که میرم راحت نیستم بالا ه خونه ی خودم که نیست چهارتا ادم دیگه هم اونجا زندگی میکنن باز بیرون از خونه ارامش بیشتری دارم 



به سپهر میگم دوست داری چه کیکی برای تولدت بگیرم میگه وااای نه من دیگه سن رو دارم و از این لوس بازیا خوشم نمیاد میگم مادرجان تو تازه داری هفده ساله میشی این حرفا چیه پس من چی بگم میگه خب تو پیر شدی دیگه 




درد مشترک

درخواست حذف اطلاعات

ب همسر از یت بلاد کفر برگشت با یک کیسه  ی بزرگ دارو .بهم گفت توی فرودگاه یک اقایی بهم نزدیک شد و گفت توروخدا این داروها رو برای خواهرم ببر ایران باور کن فقط دارو هست و خواهرم سرطان داره میگفت اصلا فکر ن و سریع دارو رو گذاشتم توی کیفم  

می دونین ممکنه ریسک داشته باشه و ممکنه هزار و یک ی و دردسر باشه ولی ما که تجربه اش رو داشتیم کاملا درک کمی کنیم و یادم میاد برادرم طفلک چجور دنبال یکی می گشت تا برای ستی دارو بیاره ایران تازه داروی ستی دردسرم داشت و حتما باید توی کلمن یخ حمل میشد  

کیسه ی داروها روی میز هست و من دلم می لرزه برای این همه مریضی که قربانی سیاست میشن .کاش این سرزمین روی خوشی رو ببینه  

بدجور هوای مهاجرت توی ذهنم افتاده و از من که گذشت ولی این دوتا رو تشویق میکنم که برن تا جایی که ممکنه باشه بهشون کمک می کنم که برن  

هیچ زمانی اندازه ی الان ناامید از ساختن ایرانم نبودم  

 




احتمالا چند هفته ای بریم پیش داداش خارجی

درخواست حذف اطلاعات

رفته بودیم مصاحبه واسه گرفتن ویزا و مسول مربوطه از سپهر پرسید چه انگیزه ای باعث میشه برگردی ایران سپهر هم گفت مدرسه ام و کنکوری که کلی براش تلاش بعدم من انگلیسی بلدم و المانی بکارم نمیاد و همچین مشتاق هم نیستم بعدم اقاهه خندید و گفت منظورت اینه همچین کشور مالی هم نیست سپهر هم فقط لبخند زد 

توی ماشین ستایش می پرسه چرا فکر کرد داداش ممکنه برنگرده و سپهر جوابش رو میده

_ واسه اینکه اینقدر قوانین و شرایط زندگی توی ایران احمقانه شده که همه دلشون می خواد از اینجا برن

+ولی من نمی خوام برم می خوام بمونم پیش ماجونم اون گناه داره اگر ما بریم تنها میشه

_ منم الان نمی رم ولی وقتی لیسانسم رو بگیرم احتمالا برم

+نرو من دلم برات تنگ میشه

_ تو که بیشتر باید بری مثلا الان دوست داری روسری سرت کنی و مانتو بپوشی؟

+نه روسری دوست ندارم

_ فقط ایران هست که همچین قانون مس ه ای داره تازه کلی چیز احمقانه ی دیگه هم هست که تو هنوز نمی فهمی


و من دوباره به تردید افتادم که اگر رفته بودیم بنفع بچه ها نبود ؟ ولی خب پدر و مادرم و چه می یا این دلبستگی لعنتی به این سرزمین ..کاش بقول سپهر شرایط بهتر و عاقلانتر بود اونوقت مطمینا ازمون نمی پرسیدن به چه انگیزه ای برمی گردی ایران چون اونوقت باید از خودشون می پرسبدن اخه به چه انگیزه ای بخواد ایران رو ول کنه





و اما ادامه ی زندگی

درخواست حذف اطلاعات

خب ستایش صبح روز دوازدهم تبش بالا ه قطع شد و ما هم که سیزده برگشتیم و در واقع این یک هفته ی مشهد همه اش رو خونه بودیم و بجز یکی دوبار پیاده روی اطراف خونه دیگه جایی نرفتیم باز خوبه شهرداری مشهد کلی المان نوروزی گذاشته بود و حداقل اطراف خونه که پر بود از حال و هوای عید 

برگشتنی هم ساعت 4 صبح رسیدیم و من تند تند یک چیزی پختم برای نهار بچه ها .اونوقت سپهر وقتی برگشته می بینم غذاش رو نخورده و تازه میگه ااااا مگه غذا گذاشته بودی. دلم می خواست کله اش رو م .میگم مادر جان من اون موقع صبح وایستادم به اشپزی فقط بخاطر تو چون ستایش هم می تونه روزانه از بوفه ی مدرسه نهار ب ه .این تویی که نمی تونی و ازیکماه قبل باید نهارت رو رزرو کنیم بعد اونوقت تو حتی زحمت ندادی توی ظرف غذات رو نگاه کنی !یعنی اصلا گشنه ات نشد ؟!

می فرمان نه گشنه ام نشد حالا هم چیزی نشده که , اینو شام می خورم

من میگم این اقایون از کودکی ژن حرص دادن دارن باز شما بگین نه





کمی بدجنسانه

درخواست حذف اطلاعات

هردفعه که همسرجان چین تشریف دارن بچه ها یک مشکلی براشون پیش میاد ایندفعه هم نبود.  البته اینبار تمام سعی ام رو که بهش استرس وارد نکنم و فقط حدودای ظهر که تماس گرفته بود بهش گفتم ستی رو عصری میبرم پیش و یک کم گلوش ورم داره و خب بعدم که توی همون مطب بودم که زنگ زد و بهش گفتم اریون گرفته ولی دفعه ی قبل کلی بهش استرس وارد کرده بودم .همسرجان ده روزی بود که رفته بود و سپهر طبق روال هرهفته اسنپ گرفته بود بسمت کلاس موسیقی اش .همیشه بهش میگم بلافاصله مشخصات راننده رو برام بفرسته .پنج دقیقه ای میشد که رفته بود ولی هنوز برام چیزی نفرستاده بود بهش زنگ زدم و حواب نداد دوباره سه باره ...فکر کنم ده بار پشت هم زنگ زدم داشتم دیوونه میشدم مانتوم رو پوشیدم که برم بیرون اما کجا رو نمی دونستم که موبایلم زنگ خورد یک شماره ی ناشناس تا گوشی رو جواب داد صدای ترسیده ی سپهر گفت مامان مامان ما تصادف کردیم حالم خوبه ولی بیا دنبالم ...با راننده صحبت و بهم اطمینان داد سپهر حالش خوبه فقط ترسیده و ادرس داد و سریع رفتم دنبالش...جلو نشسته بود و موقع تصادف موبایل توی دستاش بود و قتی ایربگ ماشین باز میشه موبایل توی دستاش میشکنه و دستاش خونی بود ولی بیشتر ترسیده بود از اونجا باهم رفتیم نزدیک ترین بیمارستان تا هم دستاش رو تمیز کنن و هم اینکه اگر چیزی توی دستاش فرورفته دربیارن و خب چون به شدت ترسیده بود و من هم گفته بودم تصادف کرده گفتن باید دوساعت اینجا تحت نظر باشه وقتی دستاش رو تمیز و باندپیچی و بهش سرم وصل و یک کم هردوتا مون اروم تر شدیم احساس اصلا انصاف نیست این هجم از استرس رو تنهایی تجربه کنم و با همسرجان عزیزدل به اشتراک نذارمش واسه همین یک ع خوشگل از سپهر درحالی که روی تخت بیمارستان دراز کشیده بود و بدستش سرم وصل بود واسه همسرجان فرستادم و در ری از ثانیه همسرجان تماس گرفت.

می دونم بد بود ولی خب گاهی لازمه هم ادرنالین لازمه هم اینکه شاید کمتر بری یت 





برنامه ریزی واسه تعطیلات

درخواست حذف اطلاعات

امسال هفته ی اول رو مرکز دنیا هستیم و به پیشنهاد همسرجان قراره زودتر راه بیوفتیم و سر راهمون دوشب کاشان باشیم و یک شب هم اردستان .کاشان رو خیلی دوست دارم کلا ای کویری حال و هوای خاص خودشون رو دارن که واسه من دلپذیره قبلا هم کاشان رفتم ولی اون موقع ها ستایش نبوده و اونجا رو ندیده و نمی دونم براش چقدر جذاب خواهد بود ولی مطمینم سپهر لذت خواهد برد چون دفعه ی پیش کوچیک بود و جیزی از تاریخ و معماری نمی دونست . اینبار می خوام شهر زیرزمینی نوش اباد رو حتما برم از بس ازش تعریف شنیدم کلی مشتاق دیدنش شدم .چیزی راجع به اردستان نمی دونم و باید یک سرچی م ببینم چه جاهای دیدنی داره 

هفته ی دوم هم مشهد هستیم .امسال مامان اینا واسه اولین بار سال تحویل رو تنها هستن اخه همیشه یا من یا یکی از داداشا پیش شون بودیم ولی امسال که من مرکز دنیام و داداش خارجی هم اونور اب ها و ممر جان هم قراره سال تحویل رو خونه شون باشن و روز بعدش برن مشهد ...مامان یک کم حس دلتنگی داره و بهش میگم خب می خواین امسال لحظه ی سال نو برین حرم که تنها نباشین ..فعلا که تصمیمی نگرفته ولی می دونم همیشه دلش می خواد لحظه ی سال نو توی خونه اش باشه 

هفته ی دیگه وقت سفارت داریم و نسبت به دوسال قبل یک کوچولو روند ویزا گرفتن تغییر کرده و احساس میکنم سخت گیرانه تر شده از بدشانسی ارز هم کلی گرون شده و نمی دونم اصلا بتونیم بریم یا نه ...فعلا نمی خوام بهش فکر کنم و هروقت ویزا مون اومد براورد هزینه میکنم و تصمیم می گیریم هرچند که دلم واسه برادرزاده یک ذره شده و شاید فقط تا پیش اونا بریم و زود برگردیم 


پ.ن: امیدوارم مشاور سپهر واسه سه روز زودتر به استقبال تعطیلات عید رفتن خیییلی دعوام نکنه 





ترس جرات شجاعت

درخواست حذف اطلاعات

امروز باید میرفتن میدون تیر واسه درس دفاعی .یک رضایت نامه هم داده بودن که امضا کنیم با این مضمون که این اردو اجباری هست و همه ی دانش اموزان مکلفن توی این برنامه شرکت کنن .وقتی داشتم امضا می با خودم گفتم وقتی اجباریه دیگه رضایتنامه گرفتن چیه...با پدرش کلی هی بهش سفارش کردیم که مواظب باشه و از این شوخی های کی دوستاش پرهیز کنه و وقتی ی اسلحه دستش هست جلوش نباشه .همین موقع یک پیام از طرف مدرسه اومد که اگر فردا هوا بارونی باشه اردوی تیر کنسله و به بعدا موکول میشه , سپهر گفت کاش بارون بباره ..گفتم نگران نباش پسرجان هیچ اتفاقی نمیوفته فقط طبق عادت مادرانه داشتم میگفتم مواظب باشی بعدم می دونی بابا دقیقا همسن الان تو بود که رفت جبهه گفت اره می دونم تازه توپچی هم بوده بعدم خندید و گفت چه جراتی داشته گفتم اره تازه کیلومترها دورتر از خانواده اش 

حالا از صبح هی دارم به اسمان نگاه می کنم که بباره و نمی دونم بالا ه بردنشون میدون تیر یا نه 


غبطه می خورم به این همه جرات و شجاعت دختران. خیابان . انقلاب 





چرا همه دوست دارن ولی من نه

درخواست حذف اطلاعات

واسه تولد کل دکوراسیون خونه رو جابجا کرده بودیم که فضا بازتر بشه و روز بعد به پیشنهاد پدربزگ ها و مادربزرگ های صاحب تولد , خونه رو یک سیستم دیگه چیدیم که به قول اونا خونه دلبازتر و به قول من خونه شبیه مسجد بشه و خب چون همه به به و چه چه حتی همسرجانمان , اینجانب سکوت اختیار کرده و حالا اینجا نشستم و دارم فکر میکنم کی دوباره همه چی رو برگردونم سرجاش .فقط مشکل اینجاست این میز نهارخوری با اون شیشه ی سنگین روش رو نمیشه تنهایی جابجا کرد 





همساده

درخواست حذف اطلاعات

مهمون داشتم همون روزا که بخاطر برف مدارس تعطیل بودن. یک دورهمی خانومانه به صرف نهار ..درست موقعی که داشتیم میز نهار رو می چیدیم همسایه روبرویی در زد و برام یک ظرف ترشی لبو و انار اورد میگه دیدم مهمون داری منم این ترشی رو تازه درست کرده بودم واسه دخترم گفتم یک ظرف هم برای شما بیارم .کلی ذوق ,چه رنگی هم داشت این ترشی و انصافا خوش طعم هم بود .دوست جان ها گفتن خوش به ح چه همسایه ای و من لبخند زدم یادم اومد اولین بار که دیدمشون یک بلوز و شلوار تنم بود و داشتم میرفتم پارکینگ که موبایلم رو از توی ماشین بردارم حاج اقا و خانومش رو توی اسانسور دیدم یک بانوی بلندبالا با چهره ای دلنشین که چادر مشکی سرش بود و حاج اقا با موهای کم پشت سفید و یک کت خا تری , وقتی سلام حاج اقا با نگاه رو به زمین جواب سلام داد و خانوم گفت تازه اومدیم این محله و داریم میریم که مسجد سرکوچه بخونیم و با محله بیشتر اشنا بشیم لبخند زدم و گفتم خوش امدین و اگر کاری داشتین من در خدمتم . خیلی وقتا برام خوراکی میاره حتی یادم میاد یکبار برام یک ظرف میوه اورد و گفت بله برون پسرم بوده گفتم یک ظرف میوه هم برای شما بیارم .منم هربار ظرفش رو که خواستم پس بدم یک چیز کوچولو مثل کیک یا شیرینی پختم و براش بردم هردفعه هم که من با لباس توی خونه ام رفتم درشون رو زدم حاج اقا در رو باز و تا منو دیده سرش رو انداخته پایین و بالبخند سلامم کرده و حاج خانومش رو صدا کرده که بیا با تو کار دارن

ایندفعه توی ظرف ترشیش مربای به مامان پزم رو ریختم و رفتم جلوی در خونه شون بعد از احوال پرسی با حاج اقا , خانوم خونه اومد جلوی در و میگه بخدا حاج اقا میگه توی ظرف یکبار مصرف بریز و بده پریسا خانوم تا به زحمت نیوفتن و جواب دادم نه توروخدا این کار رو نکنین من عاشق اینم که ظرف همسایه رو پس بدم 

پ.ن1: گاهی فکر میکنم کاش جامعه مون هم مثل ساختمون کوچکمون بود و همدیگه رو با سلایق و عقاید مختلف قبول می کردیم و بصورت مسالمت امیز باهم زندگی می کردیم 

پ.ن2: پسر جان داره و عمل جراحی کرده اگر بشه بریم دیدنش و داشتم فکر می بجای بردن یک جعبه شیرینی یک قابلمه اش درست کنم و ببرم و اگر یادم نره یک ظرف از اش رو به همساده جان هم بدم





اثار چهل سالگی

درخواست حذف اطلاعات

برمی گردم و پشت سرم رو نگاه میکنم چقدر تغییر خیلی از افکار ارمان ها و اعتقادات 20 سال پیشم برام عجیبن به خیلی هاشون شک شاید به تنها چیزی که 30 سال پیش اموختم و هنوزم باورش دارم ج ضرب باشه 

چقدر ادمی پیچیده هست و چقدر این فرایند تکامل طولانی 


حیف هست که یک دوستی 20 ساله یه انتها برسه ولی وقتی می بینی تو خودت اون ادم 20 سال پیش نیستی خب پس حتما اون هم تغییر کرده و ممکنه این تغییر در جهت ع باشه پس طبیعیه که دیگه مثل 20 سال پیش صمیمی نباشین نه؟!