رسانه
رسانه

everything but nothing



عاشورای زود هنگام

درخواست حذف اطلاعات

آقا پست قبل من طلسم شد و به یک روز نرسید تو خونه ی ما دعوا شد چه دعوایی.

سر صبح صحرای عاشورا راه افتاد.


تا قبلش داشتیم با جدیت و یکم تنش بحث می کردیم، یک هو پشت هم قطاری این جمله ها رو شنیدم که :"این مراسم خصوصا تو این دوره مال امّل هاست."

و منو می گی انگار که برق منو گرفته بود، انتظار نداشتم چنین قضاوت بی رحمانه ای رو از زبان خانواده ی به اصطلاح فرهیخته ام بشنوم.

پشت بندش بهم گفتن :" یک دانشجوی رشته ی فلان خودشو درگیر همچین چیزی نمی کنه، مثل کوچه بازاری ها... یکم پرستیژ داشته باش. این هیئت ها مال بی کلاس هاست دانشجوی رشته ی فلان هستی خیرات سرت."

نقطه ضعف دومم، اینکه بگیری از رو شغل قضاوت کنی ی رو.

و بعدش که :" تو اصلا بزرگ نمی شی، ما هر سال منتظریم بزرگ شی ولی نمی شی. افکارت خام و بچگونه مونده فقط سنت بالا رفته."

" تو حتی دو تا کتاب درباره ی محرم نخوندی، به چه حقی شرکت می کنی اصلا؟ اول بشین کتاب بخون. فقط ظاهر بینی. چقد تکرار... هر سال همین وضعه. خسته نشدی؟ یه کاری که نمی دونی اصلا فلسفه ش درسته یا نه رو انجام می دی صرفا به خاطر جوّش."

" عقلت به چشمته! رفتار هات با هم تناقض دارن، ادعات می شه."

" یک پدیده ای هستی مشابهش هیچ جا پیدا نمی شه."



من بهشون گفتم این مراسم بدون تاکید روی هیچ اعتقادی به چشمم زیباست... سعی کلمه هام رو در راستای رسیدن به این مفهوم انتخاب کنم ولی گویا که کافی نبود. منظورم رو نفهمیدن. یا که بد فهمیدند...

"تو دلش رو نداری بریده شدن سر رو ببینی ولی از زنجیر زدن لذت می بری؟ اینا کارای جاهل هاست. تو دنیای مدرن امروز دیگه جایی نداره. خود زنی ؟ این قدر پستی و جاهلیت؟"

"یک هفته س مثل لات های کوچه خیابون شدی، بسّت نبود؟"


سعی بهشون بفهمونم که من حسم بهش مثل اینه که شما بری بشینی دریا رو نگاه کنی. غروب آفتاب رو نگاه کنی. تو جنگل بشینی و حرکت برگ ها با باد رو دید بزنی. آقا اصلا فرض کن یک قبیله ی سرخ پوست هستن و دور آتش می چرخند و طبل می زنند. شما برای لذت بردن از همچین منظره ای باید دلیل بیاری؟ چون از من انتظار دلیل آوردن می رفت تو اون لحظه. مثل یک کنسرت خیابونی رایگان می مونه اصلا. مطمئن باش یک توریست رو بیاری اینجا، این جو براش جذاب هست بدون اینکه بدونه فلسفه ش چیه می شینه نگاه می کنه! خب آقا جان منم در همون حدم. در حد همون توریسته. کجا ادعام می شه. کجا تو بوق و کرنا که اعتقاد دارم، تا الآن بشینند دور هم تناقض های رفتاری م رو بررسی کنند؟


عشقم می کشه یک کیسه ی پر از تناقض باشم و همه رو شگفت زده کنم که این حجم از تناقض چه شکلی تو این وجود جا شده. به ی چه مربوط؟دوست دارم بی اعتقاد ترین با اعتقاد ها باشم. با اعتقاد ترین بی اعتقاد ها. بی دین ترین با دین ها. با دین ترین بی دین ها.

فوقش اینه که نه امتیاز کافی برای بهشت رو جمع می کنم نه نمره منفی لازم واسه جهنم رو و تهش هیچ جا رام نمی دن دیگه و مجبور می شن یه سرایی برای وجود لامصبم درست کنن. یه جا که بهشت نباشه جهنمم نباشه. مشکلتون چیه. من قراره با این وجود پر تناقضم برم توش شما ها که یا بهشتی اید یا جهنمی دیگه.


برگشت بهم گفت :" شما که بچه ی من هستید اینجوری باشید بقیه می خوان چی باشن."


دیگه با شنیدن اینا و چند تا بدتر از اینا که جای نوشتنش نیست، ما داغ کردیم. آمپر رفت بالا، آقا دعوا شد.

دعوا شد.

بدم دعوا شد.


بهشون گفتم شما هیچ فرقی با اون افراد خشک مذهبی که بچه ی دسالشون رو می ندازن تو کالسکه و حیوونکی رو زجرش می دن با لباس پوش های سیاه تو ظهر گرما، تا بهش اعتقاد بخورونن و تهش بچه رو گرما زده ش می کنند ندارید،

تنها فرقی که می بینم اینه که شما اون ور طیفید و اینا این ور طیف اند.

و هر دو ور طیف به یک اندازه مخشون تعطیله.


و من می خوام وسط پشت بوم باشم. اگه که دیگه ولم کنید.


دیدید ته این نوحه ها دعا می کنن و مردم هر چی باشه آمین می گند رو به مداح؟

اگه بخوام اداشون رو در بیارم می گم:

خدایا ایران را کمپلت تبدیل به فرانسه بفرما. (آزاد ترین کشوریه که از نظر عقیدتی می شناسم.)

بگید آمییین.

می گم:

خدایا همه ی مردم را از لبه ی پشت بام دووووور بفرما.

بگید آمییییییین.


اینم از عاشورای امسال. سال ها منتظر همچین فرصتی بودم، که بفرما اینجور شد. گند خورد به حالم. احساس می کنم توان از مغز استخوانم پریده رفته بیرون.

سال های بعدم که هیچی. لابد زنجیر و قمه می برم تو بخش بیمارا رو باهاش رنده می کنم این عقده های روانی م وا شه...




مغز سی درصد هوشیار

درخواست حذف اطلاعات

چند تا از پست دارم تو آرشیو اینجا، دقیقا تو لحظه ای که داشتم به خواب می رفتم نوشتمشون.

پست قبل یکی شونه. 

و وقتی می گم لحظه ی به خواب رفتن دقیقا منظورم خود خودشه، نه اینکه احساس خواب یا خواب آلودگی یا گرم شدن چشم یا خمیازه کشیدن.

اون پروسه ای رو می گم که طی خواب یهو هوشیاری ت شروع می کنه از صد درصد افت و می آد پایین و پایین تر و پایین تر تر.

هشتاد درصد... شصت درصد... چهل و چهار درصد...

من دقیقا اون لحظه ش رو یادم می آد. که داشتم زور می زدم بنویسم ولی مغزم همکاری نمی کرد. به دستم که تایپ می کرد نگاه می و چه شکل های جالب که نمی دیدم. حتی داشتم با خودم فکر می که عه چه جاااالب این دست منه! که اصلا عه چه جالب من دست دارم!! عه چرا دستام داره شل می شه؟ چرا تبلت اینقدرررر سنگینه؟

خیلی عجیب بود. 

و در اون لحظه کاملا می تونستم هر چرتی رو تایپ کنم تا فقط راحت بشم و اون سی درصد باقی مونده طی بشه. کاملا خودم بودم. یک درد خیلی زیادی رو داشتم به خودم وارد می و واکنش نشون نمی داد هیچیم. یه کامپیوتر بودم که هیچ دکمه ایم کارگر نبود.


مثلا اسم روزبه چشمی رو می خواستم بنویسم... و مغزم بهم می گفت سریع تر بنویس تا بخو همون بازیکنی هست که چشم داره... بعد با خودم تکرار می ... آره آره. یادمه که چشم داره... الآن می نویسم. چشم داره... کی چشم داره؟ بازیکن چشم داره؟  و رفتم گوگل "بازیکنی که چشم دارد." تا اشتباه ننویسم تو وبلاگ.


یا مثن می خواستم بنویسم "الدحیل". مغزم گفت بنویس سریع تر تا راحت شیم. نوشتم الدهیل. بعد مغزم می گفت نه نه این شکلی نیست... مشکل داره. درستش کن. یه چیزیش مشکل داره. بعد فکر و و داشتم از خواب می مردم همچنان ولی به مغزم اجازه نمی دادم سی درصدشو طی کنه. الآن درست می شه... الآن درست می شه... بعد به خودم گفتم فهمیدم. مشکلش اینه که با ح جیمی می نویسنش. پاکش تا با ح جیمی بنویسمش، ولی دیگه خود کلمه رو یادم نمی اومد! که کدوم تیم رو می خواستم با ح جیمی بنویسم. 

مغزم گفت خب  تیمه، حریف پرسپولیس بوده. برو پرسپولیس رو سرچ بده تا مسابقه آ شو ببینی و اسم حریفشو بنویسی.

رفتم گوگل سرچ، دیگه اسم پرسپولیس هم یادم نمی اومد. گفتم خب اشکال نداره سرچ بده استقلال اخبار رقیبش هم می آره، به جای پرسپولیس نوشتم استقلال. حریفشو دیدم زده السد. بعد داشتم با خودم فکر می که واقعا چرا السد توش ح جیمی نداره و می خواستم این ح جیمی لامصب رو به زور بچپونم تو کلمه ی السد تا درست شه و راحت شم. حتی به این فکر قبل سین بذارمش (الحسد) بچه ها تو وبلاگ نمی فهمن که خواب بودم یا بعد سین (السحد) و داشتم بین سلول های مغزیم نظر سنجی برگزار می ... خیلی خنده دار شده بود...


یا حتی به زور ویرگول می ذاشتم تا بتونم جمله بندی کنم متنش رو و بازم مفلوک بودم تو جمله بندی و نوشتن...


امیدوارم تجربه کنیدش. دقیقا همین جنسش رو. وقتی می فهمید خودش بوده که همین حس عجیبی که من دارم رو داشته باشید. هنوز درگیرشم. چیه این مغز واقعا! دنیایی داره...

اگه فکر می کنید تجربه کردید به نظرم اشتباه می کنید. چون چیزی نیست که به این راحتی ها تو ذهن بمونه و از طرفی به نظرم خیلی کم اتفاق می افته.


یه تد تاک دیده بودم دو سه سال پیش، خانومه شرح لحظه ای که سکته ی مغزی کرده بود رو تعریف می کرد. خود لحظه شو. طرف ازین ریسرچر های مغز و نوروساینس بود. چقد خوب تعریف می کرد. لحظه ی سکته ش تو حافظه ش ثبت شده بود. کاش منم می تونستم این احساس رو مثل اون بنویسم.


جذذذاب بود لامصب.

تهش دکمه ی انتشار رو زدم و بیهوش شدم. و حتی بازخوانی ن پست رو...




رضایت

درخواست حذف اطلاعات

خواستم یک پست بذارم من باب ستایش این حقیقت که تعطیلات بین ترمی من با دهه ی اول محرم با انتهای تابستون ایزوفاگوس اینا تلاقی کرده.

این بی دغدغه بودنش شدیدا راضی کننده س.

خنده داره، سال پیش بود یا سال قبلش، من شام غریبان بازخواست می شدم که دیر نیام خونه چون داداشم می خواد بره مدرسه و ریتم خوابشو به هم می ریزم. خیلی قانون مفتی بود. کلا سوسول تشریف دارن همیشه.

یا حتی با فامیل بودیم و اونا عزم می برن خونه شون، منم به زور با خودشون می کشیدن.

یا خودم امتحان های هزار واحدی حفظی مس ه داشتم دقیقا روز بعد عاشورا.


همین که امسال این دسته قوانین رو نداریم، جای قدردانی داره.

راستشو بگم؟ من دسته های شب رو خیلی بیشتر از دسته های صبح دوست دارم.

تجربه ی دوباره ی این مزه خیلی وقته عقده ش مونده بود سر دلم.

الآن ولی مزه ش زیر زبونمه و بازم می خوام.

قشنگه.

به بحث مذهبی ش هم کار نداشته باشم، از نظر هنری قشنگه. چشم نوازه. زیباست...

شلوغی ش قشنگه. یک دست بودنش قشنگه. نظمش قشنگه. رو ریتم بودنش قشنگه. خاکی بودنش قشنگه. همراه بودنش قشنگه.

و یکی از مراسمیه که واقعا خیلی بد به حال ایرانی های مقیم خارج کشور.

البته این فقط حس منه، خیلی از هم سن و سال های من حس ندارن نسبت بهش اصلا.

و خنده داره، شاید من خودم اصلا یه ور دیگه از طیفی باشم که این هیئت ها هستن، ولی همین جمع بودنشون برام به شدت زیباست و به وجد می آم وقتی تو اون جمع هستم.

همین که با این حجم از تناقض تو وجودم با هر رنگ و مدلی که هستم باز می چپم تو این جمع و ی کارم نداره، آرامش بخشه.

حس گل به خودی زننده ها رو می کنم وقتی همراه دسته هام.

ولی هرچی هم باشه فوران انرژی رو حس می کنم. اصلا اینو ی که پشیزی اعتقاد نداره هم تایید می کنه. مثل یه حفره ی پر از انرژیه،

مثل یه کار گروهی عظیمه... 

یکی از معدود کارهای گروهی که هنوز می تونیم با هم انجام بدیم و توش گند نزنیم به سرتاپای هیکل هم دیگه.

خلاصه که راضیم از شیوه گذران تعطیلاتم.


پ.ن. راستی من امسال تااازه فهمیدم تاسوعا و عاشورا از همون اعداد عربی "تسع" و "عشر" ریشه می گیرن. به معنای نهم و دهم مثلا. تا حالا بهش فکر نکرده بودم.


پ.ن بعدی. داشتم این طبل ها رو نگاه می یاد بازی patapon افتادم. خنده م گرفته بود دیگه نمی شد جمع کنم خودمو.





چراغ ها را من خاموش می کنم

درخواست حذف اطلاعات

یادتونه گفتم چند روز پیش رو پله برقی بودم و از کار و ؟

امشب داشتم کنار یه بلوار رانندگی می ، چراغ های کنار بلوار دقیقا وقتی که زل زده بودم بهشون خاموش شدن.

خیلیییی هیجااااااان انگیییییز بود.

برق نرفت ها، فقط ردیف چراغ های زرد نارنجی کنار بلوار اونم تو شب خاموش شد.

حس می کنم تبدیل به ماتیل ای منی چیزی شدم، 

حس ششم دارم،

با اشعه ی ماورایی چشمام وسایل شهری رو کنترل می کنم. 


و راستی من خواستم نقطه نظراتم رو زیر کامنتا بنویسم ها، ولی این بلاگ اسکای یکم بازیش گرفته و خوب باز نمی شه.

الآن این هشتمین باری بود که تلاش درباره ی خاموش شدن چراغ ها بنویسم و بالا ه داره می شه که بشه.





کدام لولو حافظه ی مرا خورد؟

درخواست حذف اطلاعات

امشب دقیقا یک اتفاق افتاد،

که برگشتم به خودم گفتم اینو حتما تو وبلاگ می گم، بچه ها چقد بخندن یا براشون چقد جالب باشه یا به وجد بیان یا چقد کامنت بخوره یا هرچی.

عرض شود که الآن نیم ساعته خیره شدم به این صفحه و زور می زنم، یادم نمی آد چی می خواستم بگم.

دچار یبوست ذهنی شدم.

اینم از تولید محتوای امشب.

کاملا درخور.

یعنی حتّی یادم می آد موقعی که داشتم به پست نوشتن درباره ی اون موضوع فکر می ، کجا بودم و به چه ترتیبی قدم بر می داشتم و نگاهم به کدوم سمت بود و با چه آدمایی چشم تو چشم شدم، ولی خود موضوع رو یادم نمی آد.


حالا شما فرض کنید یه موضوع خیلی جذاب مطرح  و ذوق کنید تو کامنت ها.

الکی مثلا من حافظه م مشکلی نداره و خیلی کولم.


راستی ببینید کی داره کتاب کنکور هاشو بعد چهار سال اهدا می کنه. (بخشی شو البته - اینایی که چندشم می شد زیست و شیمی و دینی ) ( به شرط اینکه قول هم داده پس بیاره البته) 

یعنی من اگه کارشناسی بودم، الآن دیگه سال آ ی (hell yeah senior year) بودم و کم کم باید فکر پایان نامه و دفاعم می افتادم، بعد با این سن، تازه دلم راضی شده کتابا رو رد کنم بره. که اونم گفتم تازه بخشی شو دلم اومده اونم با شرط پس گرفتن! ریاضی فیزیکا و ادبیات رو که هنوز دقیقا نگه داشتم ترشی بندازم و باهاشون در و دیوار گورم رو آجر چینی کنند.  

لحظه ی آ ی که داشتم شمارش می چند جلد کتاب دارم امانت می دم، بین شیمی ها چشمم خورد به رنگو. یادتونه؟ ع شو گذاشته بودم. 

یک به دو مونده بودم. انگار رنگو ماسم می کرد. با حرص برش داشتم و گفتم نچ اینو نمی دم بهش. خاک بر سرم رسما به خاطر اینکه ع رنگو روش داشت کتابو ندادم بره. بعد چشمم افتاد به شیمی دو مبتکران. مندلیف روشه... ولی هر وقت می دیدمش یاد امریس می افتادم. امریس تو مرلین. آقا داشتم به خاطر ارادتم به امریس اون کتاب رو هم با حرص از روی کتابای اه بر می داشتم که دیگه به سختی جلوی خودم رو گرفتم.

حالا جای شکرش باقیه که من سال کنکور هم مثل بقیه جو گیر نبودم و حداقل توی بیست سی جلد کتاب صرفه جویی و وضع اینه الآن.

شماردم هجده تا بود اینایی که دادم رفت. می نویسمش اینجا که یادم باشه چند تا باید پس بگیرم.


خدایا چرا من رو خسیس آفریدی؟

می گم قراره پس بده دیگه، نه؟ 


برای درمان این دردم، دیگه از وقتی اومدم دانشگا خیلی خیلی کم کتاب و جزوه گرفتم (در شرایط خیلی دراماتیک) و همه رو قرض و بلافاصله روز بعد امتحان پس دادم یا حتّی مجازی خوندم.

 چون می دونم اگه کتاب فیزیکی بگیرم، زمینه ی  کرمش تو وجودم هست که این کتاب الآن خاطره شده و نباید خدشه ای به وجودش وارد شه و فلان و بهمان.

یعنی اصلا بیای شخم بزنی کتابخونه رو الآن مشخص نیست من تو دانشگا چی می خونم. مادربزرگم اومده بود هول برش داشته بود که تو اصلا درس می خونی؟ کتاب هات کو پس؟


پ.ن. بعد نوشتن این متن درباره ی اهدا کتابام، یادم اومد چی می خواستم بگم. فکر کنم گره ی ذهنم همین بود که باز شد.

 خب الآن که فکر می کنم خیلی شاید هم جذاب نباشه براتون. صرفا برای من جذ ت داشت و می خواستم اعلامش کنم. یه حقیقتی درباره ی صادق هدایت کشف که بذارید یکم سرچ بدم مطمئن که شدم تعریف می کنم.




نتیجه ی لیگ قهرمانان آسیا

درخواست حذف اطلاعات

آره استقلالم که باخت ولی پرسپولیس صعود کرد. 

چشمی اگه ا اج نمی شد شاید استقلال هم شانس صغودو می داشت.

چقد من این پرسپولیسی های طفلک رو به خاطر قرعه ای که بهشون افتاده اذیت .


و اینقد همه فکر کری خوندن بودن، که استقلال صعود کرد یا پرسپولیس،

که وقتی من از تو رادیو داشتم گوش می دادم نتیجه ی نهایی رو،

به جای "پرسپولیس ۳، الدحیل ۱!"

گزارشگر برگشت گفت "پرسپولیس ۳، استقلال ۱!"

و خودش هم از اشتباهی که کرده بود به خنده افتاد.

پرسپولیسی فلان شده.




جدی؟

درخواست حذف اطلاعات

به عنوان یه همسایه به خودت اجازه می دی دومین جمله ای که تو کل عمرت داری با منی که تا حالا ندیدمت سخن می گی بعد سلام، این باشه که:"دانشجویی؟"

و سومیش این که: "چه رشته ای؟"

و چهارمیش اینکه: " کدوم ؟"

بیست سوالیه؟

منو با گوگل سرچ اشتباه گرفتی هی سوال می پرسی؟ مگه من غول چراغ جادوعم؟


به این نتیجه رسیدم که مشکل از من نیست تو روابط اجتماعی،

مشکل از شماست.


قدیم ها هر وقت گاهی وقتی مشکل های این شکلی رو از سر ناچاری و سردرگمی عنوان می و می گفتم چه قدر از طرز برخورد یه نفر آزرده شدم، بابام اگه کنارم بود می زد تو سرش می گفت بچه ی احمق من رو ببین! خوب با افتخار بگو بهشون! ی باید احساس بدی داشته باشه که رشته ش فلان دانشگاش فلان تر باشه. بهتریناشو داری و زورت می آد جواب بدی خل مشنگ؟


برای همین ترجیحا دیگه هیچی. عنوانم ن . از این ور قضاوت می شم. از اون ور قضاوت می شم. یه نقطه ام که وارد شدن بردار های قضاوت رو از همه ور به سرتا پای هیکلم حس می کنم.



پدرم اینو نمی فهمید که من از کم داشتن یا نداشتنم آزرده نمی شم. ولی خنجر می خوره تو قلبم که دومین جمله ی بعد آشنایی مون همچین چیزایی باشه. حس می کنم ریش ریش شدم.


قبلا با خودم قرار گذاشته بودم وقتی یکی داره زورم می کنه از زیر زبونم حرف بکشه، بهش بگم: "مسابقه ی بیست سوالیه؟" یا دیگه جدی تر اگه بودم: " نمی خوام جواب بدم!"

مودبانه ترین جوابایی بود که با چاشنی کمی شوخی می تونستم به افراد بدم.

یه چند بار امتحان ، این قدر بهشون برخورده بود و پیش خودشون چه فکر ها که نکرده بودند. 

مثلا یه بار به همکلاسی م گفته بودم که دوست ندارم باهاش به اشتراک بذارم بابام چه کاره ست، پیش خودش فکر کرده بود پدرم ی قاچاقچی ای چیزیه و بعدش که طی یه جریان جدای دیگه شغل پدرم رو فهمید، پشماش ریخته بود و آره داستان شد.

یه بار دیگه باز به یکی دیگه از دوستام گفته بودم مایل نیستم سن مادرمو باهاش به اشتراک بذارم، و روزی که اتفاقی مادرم رو همراهم دید برگشت گفت واااای چقدددر مادرت جوونه، پس چرا اون روز فلان بیسار می کردی.

بقیه هم که بهشون بر می خورد هی.


پس من چی کار کنم؟

چه ی مسئولیت احساس من رو بر عهده می گیره پس؟

این همه رعایت ح ون رو می کنم... سوالام رو با تیر پر عقاب نمی فرستم سمت قلبتون و در عوض منتظر می مونم که هر وقت خودتون خواستید باهام اطلاعات به اشتراک بذارید... وای می ایستم هر وقت زمانش شد و احساس کردید سفره ی دلتون رو باز کنید. صبر می کنم که خودتون بازش کنید نه این که مثل قوم تاتار سفره رو کنم، ببینم چی توشه. ولی بک نمی دید لامصبا، بک نمی دید به این رفتارم.

همه ش باید مواظب احساس شما ها باشم، ولی ی به کفشش نیست چه قدر تحت اثر رفتار هاتون من متشنج می شم؟ مدیون نیستید بابت این احساسی که به من القا می کنید؟


بعد می دونی خنده دارش چیه، یه کلاس داشتیم...

ش آدم شاخی بود. یکی ازین روان شناس های شاخ تهران که کلی آدم صف می کشن واسه دو کلام مصاحبتش. 

طرف بین حرفاش یه بار گفت ی که از جواب "نمی خوام جواب بدمِ" شما آزرده می شه باید بره پیش روانشناس. اونه که رفتار نا به سامان داره و باید درست شه. 

تو دیدگاهی که تو کتابای روانشناسی به ما یاد داده بودن، این کاملا حق هر انسانی بود که هر سوالی که خواست بپرسه و البته وظیفه ش هم بود که تمام جواب های قابل پیشبینی و غیر قابل پیشبینی ای که می شنوه رو بپذیره. 

جامعه ای که این خط توش رعایت نمی شد، برچسب نا به سامان می خورد و مردمی که نمی تونستن این اصل رو رعایت کنن عنوان "پرخاش گر" رو یدک می کشیدن. بله درست خوندین، "پرخاشگر"!


می بینیش؟ حکم هندسه هم اگه بود داشت داد می زد آی آدما من شرط اگر و تنها اگری ام.

ولی شما به خودتون که می رسه، این حق رو می دید که هر سوالی بپرسید،

به ما که می رسه نمی تونید جواب هامون رو بربت د یا حتی حق نداریم هر سوالی که دلمون خواست بپرسیم و می خوره تو پرتون!

کلا دائما دارید یا اگرشو اب می کنید یا تنها اگرشو.


دیگه سرم رو هم ببُری با هیچ توی یه آسانسور نمی رم.

خنده تون نمی گیره اگه بگم حتی فامیلیشو نمی دونستم و اصلا حتی نمی دونستم بچه ای که باهاشه دخترشه یا نوه شه؟

تازه خواستم براش دکمه ی آسانسور رو بزنم و حتی نمی دونستم کدوم طبقه رو بزنم!!

سطح آشنایی من با این فرد در همین حد بود، انگار که یه آدم کاملا غریبه ی توی خیابون باشه برام. ولی اون به خودش اجازه داد بعد سلام، مکالمه مون رو اینجوری پیش ببره.


خدا رو شکر ما طبقه های بالا نیستیم،

وگرنه همسایه تا رنگ م رو هم ازم پرسیده بود تا آسانسور لعنتی برسه به مقصدش.

حالمو گرفتا. بد گرفت. منم مثل بوقلمون شب عید به همه ی سوالاش جواب دادم. تک کلمه ای. با قیافه ی عبوس. می دید من دارم اذیت می شم! بازم می پرسید. یعنی کاملا جمله ی "غلط باهات سوار آسانسور شدم" از تو تخم چشمام، و عضلات صورتم شررره می کرد پایین ولی هیچی. جوابای سوالاش براش مهم تر از احساس معذب بودن من بود.


و الآن فاکینگ احساس می کنم که اشیده شدم. 




چراغ ها را من خاموش می کنم

درخواست حذف اطلاعات

یادتونه گفتم چند روز پیش رو پله برقی بودم و از کار و ؟

امروز داشتم کنار یه بلوار رانندگی می ، چراغ های کنار بلوار دقیقا وقتی که زل زده بودم بهشون خاموش شدن.

خیلیییی هیجااااااان انگیییییز بود.

برق نرفت ها، فقط ردیف چراغ های زرد نارنجی کنار بلوار اونم تو شب خاموش شد.

حس می کنم تبدیل به ماتیل ای منی چیزی شدم، 

حس ششم دارم،

با اشعه ی ماورایی چشمام وسایل شهری رو کنترل می کنم. 


و راستی من خواستم نقطه نظراتم رو زیر کامنتا بنویسم ها، ولی این بلاگ اسکای یکم بازیش گرفته و خوب باز نمی شه.

الآن این هشتمین باری بود که تلاش درباره ی خاموش شدن چراغ ها بنویسم و بالا ه داره می شه که بشه.





ها 2 رایت عه بلاگ

درخواست حذف اطلاعات

دارم با خودم فکر می کنم پست قبل رو چه جور نوشتم که این همه نظر خورد و همه دلشون خواست برام بنویسند دیدگاهشون رو و ی هم به خودش نگرفت.

خیلی باحال بود.

یعنی می دونی من خیلی جزو هدفام بود که تو وبلاگ بتونم اینجوری با افکار بقیه آشنا بشم و یه فضایی باشه که بشینیم دور هم از خاطرات، تجربیات و احساساتمون بگیم و در مورد مسائل جزئی که کمتر به چشم ی می آن یا حتی کمتر وقت می شه درباره ش تو دنیای واقعی حرف زد، فکر کنیم.

اینکه بتونم دنیا رو از دریچه چشم های مختلف ببینم و  بدون اینکه به ی بربخوره، هر یه تیکه از قضیه رو ببینه. یه پازل رو کامل کنیم. هر یه تیکه شو بذاره وسط. یکی گوشه رو بچینه، یکی قابشو، یکی اون تیکه سخته رو که رنگش همیشه قاطی می شه، یکی هم طرح اصلی شو.

اینکه با هم تحلیل کنیم و نقد کنیم، درست و غلط رو به چالش بکشیم و اینقدر به دیدگاه های هم ریپلای بدیم که صاف شیم. تهش بزنیم تو سر و کله ی هم و فلان و حس کنیم دیدگاهمون با همین بحث ها و نوشته هایی که به اشتراک گذاشتیم باز شده، گسترش پیدا کرده. حقیقتا خیلی جذذذذاب هست برام این روند. تو بقیه ی شبکه های اجتماعی نمی تونم همچین چیزی روعمرا  تجربه کنم.

اینجا هم در پست قبل بهش رسیدم ولی اتفاقی. نمی دونم چی شد که اینجوری شد حقیقتش. :دی


و الآن دارم به این فکر می کنم که پستای بعدی رو هم همون جور بنویسم که مخاطب ها خودجوش حس نظر نوشتن داشته باشن و حس کنن که می تونن با بیان چیزی که تو کله شونه یه تیکه از این پازل رو بذارن سر جاش. ولی سبکش هنوز دستم نیومده.

مثل یه معجونیه که نمی دونم چی ریختم توش بار اول و بلدم نیستم تکرارش کنم. :-"






قلبم

درخواست حذف اطلاعات

شبکه نسیم داره عملیات صد و بیست و پنج نشون می ده.

هی فغان.

آخ قلبم.

قلبم.




جدی؟

درخواست حذف اطلاعات

به عنوان یه همسایه به خودت اجازه می دی دومین جمله ای که تو کل عمرت داری با منی که تا حالا ندیدمت سخن می گی بعد سلام، این باشه که:"دانشجویی؟"

و سومیش این که: "چه رشته ای؟"

و چهارمیش اینکه: " کدوم ؟"

بیست سوالیه؟

منو با گوگل سرچ اشتباه گرفتی هی سوال می پرسی؟ مگه من غول چراغ جادوعم؟


به این نتیجه رسیدم که مشکل از من نیست تو روابط اجتماعی،

مشکل از شماست.


قدیم ها هر وقت گاهی وقتی مشکل های این شکلی رو از سر ناچاری و سردرگمی عنوان می و می گفتم چه قدر از طرز برخورد یه نفر آزرده شدم، بابام اگه کنارم بود می زد تو سرش می گفت بچه ی احمق من رو ببین! خوب با افتخار بگو بهشون! ی باید احساس بدی داشته باشه که رشته ش فلان دانشگاش فلان تر باشه. بهتریناشو داری و زورت می آد جواب بدی خل مشنگ؟


برای همین ترجیحا دیگه هیچی. عنوانم ن . از این ور قضاوت می شم. از اون ور قضاوت می شم. یه نقطه ام که وارد شدن بردار های قضاوت رو از همه ور به سرتا پای هیکلم حس می کنم.



پدرم اینو نمی فهمید که من از کم داشتن یا نداشتنم آزرده نمی شم. ولی خنجر می خوره تو قلبم که دومین جمله ی بعد آشنایی مون همچین چیزایی باشه. حس می کنم ریش ریش شدم.


قبلا با خودم قرار گذاشته بودم وقتی یکی داره زورم می کنه از زیر زبونم حرف بکشه، بهش بگم: "مسابقه ی بیست سوالیه؟" یا دیگه جدی تر اگه بودم: " نمی خوام جواب بدم!"

مودبانه ترین جوابایی بود که با چاشنی کمی شوخی می تونستم به افراد بدم.

یه چند بار امتحان ، این قدر بهشون برخورده بود و پیش خودشون چه فکر ها که نکرده بودند.

پس من چی کار کنم؟

چه ی مسئولیت احساس من رو بر عهده می گیره پس؟ همه ش باید مواظب احساس شما ها باشم، ولی ی به کفشش نیست چه قدر تحت اثر رفتار هاتون من متشنج می شم؟ مدیون نیستید بابت این احساسی که به من القا می کنید؟


بعد می دونی خنده دارش چیه، یه کلاس داشتیم...

ش آدم شاخی بود. یکی ازین روان شناس های شاخ تهران که کلی مریض صف می کشن واسه دو کلام مصاحبتش. 

طرف بین حرفاش یه بار گفت ی که از جواب "نمی خوام جواب بدمِ" شما آزرده می شه باید بره پیش روانشناس. اونه که رفتار نا به سامان داره و باید درست شه. 

تو دیدگاهی که تو کتابای روانشناسی به ما یاد داده بودن، این کاملا حق هر انسانی بود که هر سوالی که خواست بپرسه و البته وظیفه ش هم بود که تمام جواب های قابل پیشبینی و غیر قابل پیشبینی ای که می شنوه رو بپذیره. 

جامعه ای که این خط توش رعایت نمی شد، برچسب نا به سامان می خورد و مردمی که نمی تونستن این اصل رو رعایت کنن عنوان "پرخاش گر" رو یدک می کشیدن. بله درست خوندین، "پرخاشگر"!


می بینیش؟ حکم هندسه هم اگه بود داشت داد می زد آی آدما من شرط اگر و تنها اگری ام.

ولی شما به خودتون که می رسه، این حق رو می دید که هر سوالی بپرسید،

به ما که می رسه نمی تونید جواب هامون رو بربت د یا حتی حق نداریم هر سوالی که دلمون خواست بپرسیم و می خوره تو پرتون!

کلا دائما دارید یا اگرشو اب می کنید یا تنها اگرشو.


دیگه سرم رو هم ببُری با هیچ توی یه آسانسور نمی رم.

خنده تون نمی گیره اگه بگم حتی فامیلیشو نمی دونستم و اصلا حتی نمی دونستم بچه ای که باهاشه دخترشه یا نوه شه؟

تازه خواستم براش دکمه ی آسانسور رو بزنم و حتی نمی دونستم کدوم طبقه رو بزنم!!

سطح آشنایی من با این فرد در همین حد بود، انگار که یه آدم کاملا غریبه ی توی خیابون باشه برام. ولی اون به خودش اجازه داد بعد سلام، مکالمه مون رو اینجوری پیش ببره.


خدا رو شکر ما طبقه های بالا نیستیم،

وگرنه همسایه تا رنگ م رو هم ازم پرسیده بود تا آسانسور لعنتی برسه به مقصدش.

حالمو گرفتا. بد گرفت. منم مثل بوقلمون شب عید به همه ی سوالاش جواب دادم. تک کلمه ای. با قیافه ی عبوس. می دید من دارم اذیت می شم! بازم می پرسید. یعنی کاملا جمله ی "غلط باهات سوار آسانسور شدم" از تو تخم چشمام، و عضلات صورتم شررره می کرد پایین ولی هیچی. جوابای سوالاش براش مهم تر از احساس معذب بودن من بود.


و الآن فاکینگ احساس می کنم که اشیده شدم. 




دلفینی با شش های پر از هلیوم

درخواست حذف اطلاعات

آقا خیلی ببخشید ولی اکثرتون خیلی یُبس اید! نمی دونم گاهی به خودم می گم یعنی شما ها هم به  یبسی همین آدمایی هستید که من هر روز می بینم دور و برم؟

یعنی قدر سر سوزن ذوق ندارید. خب همین می شه افسرده اید همه تون و دارید خفه می شید.


امشب این داداش ما کلید کرده بود که بادکنک هلیوم دار (ازین ها که اگر نخشو ول کنی می ره به آسمان) می خواد ولی هیشکی واکنش نشون نمی داد. 

من حین اینکه داشتم با خانواده جر و بحث می که چرا شما این قدر بی رحم و بی عاطفه اید و این ها، دست و تنها ده تومنی جیبم رو دادم به بادکنک فروش.

بعد که پیروز مندانه اومد به سمتِ جمع، با بادکنکی که توی دستش بود، سیل انتقادات شروع شد.


 - اینو چند یدی؟

- ده تومن.

- آره دیگه پول مفته.


- این همه رفتی تا اونجا بادکنک یدی؟

- آره دیگه.

- یعنی همین فقط؟


- مگه بچه شیر خواره ای رفتی بادکنک یدی؟

- پسرم، تو دیگه بزرگ شدی بابا جون.


- حداقل می دادی پفک که بشه خوردش.


- تو دیگه مردی شدی، بادکنک واسه چیته... صداتو نیگا!



خواستم بگم شاید اگه یکم شما ها هم تو زندگی تون سعی کرده بودید بادکنک دوست داشته باشید، الآن اینجوری کپک زده و افسرده نمی بودید اقلا. والا حس می کنم همه از دم حسودی تون می شد به بادکنکش.

حالا اند بچه بازیا و اخلاقای بچه گانه رو همین آدم بزرگ هاتون در می آرن ولی چشم دیدن یک بادکنک لعنتی رو ندارند. 

تازه بعدش همه هجوم می آوردن یواشکی همین یک بادکنک بد بخت رو لمس کنند. سیخشون می گرفت که موجودیت بادکنک رو بررسی کنن. شناور بودنش تو هوا رو مزه کنند با دستاشون. خب مگه خود شما نبودی می گفتی اخخخخه تفیه؟ چرا دستتو دراز می کنی سمت بادکنک ما شیرخواره ها؟ به چه حقّی این حجم از تناقض؟ .


بعد این وسط یکی اومد دفاع کنه، برگشت گل به خودی ن گفت:

اینا فقط قد و قواره شون دراز می شه، وگرنه همیشه بچّه اند و حق دارند بادکنک بازی کنند.


ولی از نظر من... تو دیدگاهی که من برای خودم پرورش دادم طی این سال ها، این خودش ت یبی ترین جمله و دفاعیه ایه که عالم به خودش دیده!


چرا بازی رو، شاد بودن رو حق آدم های بالغ نمی دونید؟ چرا به خودتون القا می کنید که دیگه بزرگ شدم و ازم گذشت؟

این دیگه چیه. خیلی درک نمی کنماااا! خییییلی.

آقا جان من یک آدم بالغم و نفی ش نمی کنم ولی هم چنان حق دارم اندازه ی یک کودک سه ساله شاد باشم و با بادکنک بازی کنم و از این کار لذت ببرم.

لذت بردن من از بادکنک بازی، بزرگ بودنم... عاقل بودنم... و بالغ بودنم رو زیر سوال نمی بره. ذرّه ای.

و اگر همچین تفکری دارید، بشینید با خودتون فکر کنید و روی کاغذ به این سوال جواب بدید که چرا دیگه روتون نمی شه نخ یک بادکنک رو تو خیابون بگیرید دستتون و باهاش راه برید. اگه یک دلیل منطقی پیدا کردید من خودم رو از زبان به سیخ می کشم. 

آخه لامصبا شرم آورانه ترین و ترین و حیوانانه ترین کارهای عالم رو به عنوان آدم بزرگ سال انجام می دید و افتخارم می کنید ولی از انجام همچین کاری ابا دارید. بشینید سنگاتونو وا ید با خودتون چون منم دیگه اعصابشو ندارم. 


اینم بگم، اصلا اصلش برای خودم یدم... تمام مدت چشمم به بادکنک فروش بود ولی حالا به اسم ایزوفاگوس که دلش نسوزه. اگه بازم پول داشتم تو جیبم، دوتاش می . اگه بیشتر پول داشتم کل بادکنک ها رو می یدم. اگه دیگه خیلی پول داشتم، خود بادکنک فروش رو هم می یدم می آوردم خونه! 

چقد به وجود مقدس حامیانه ی خودم افتخار می کنم و وجدانا اینقدر جیگرم حال اومد وقتی بهش پول دادم باهاش بادکنک ب ه که نگو. ییی. وی عار د چمپیونز! /⊙-⊙/


من بچه تر بودم همچین ی رو نداشتم دورم. رسما دارم یه نسخه کپی برابر اصل خودم تحویل جامعه می دم با یک تفاوت: مثل من روانی نمی شه دیگه و خوشحالم واسش.


.:. بی ذوق ها.

پ.ن. بنویسیم یبس. و نه یبث! :-"





ای ی که می خوای وبلاگمو ب ی

درخواست حذف اطلاعات

مورد نخست. حاجی کرک و پرم!

مورد دوم. فقط یه سوال دارم،

چه قدر ؟؟؟


به ولله من اگه می دونستم همچین آینده ی درخشانی انتظارمو می کشه،،،

شعت! می خوان وبلاگو ازم ب ن.

چند بفروشم بچه ها؟

به دلار بگیرم یا به تومن؟

پنج میلیون خوبه یا کمه؟


دیگه کم کم دل ید. پائیز ج ساز که داره می آد و منم که پول ندارم... همین امروز فردا با نرگس جان می شینیم پای قرارداد.




دلفینی با شش های پر از هلیوم

درخواست حذف اطلاعات

آقا خیلی ببخشید ولی اکثرتون خیلی یُبث اید! نمی دونم گاهی به خودم می گم یعنی شما ها هم به  یبثی همین آدمایی هستید که من هر روز می بینم دور و برم؟

یعنی قدر سر سوزن ذوق ندارید. خب همین می شه افسرده اید همه تون و دارید خفه می شید.


امشب این داداش ما کلید کرده بود که بادکنک هلیوم دار (ازین ها که اگر نخشو ول کنی می ره به آسمان) می خواد ولی هیشکی واکنش نشون نمی داد. 

من حین اینکه داشتم با خانواده جر و بحث می که چرا شما این قدر بی رحم و بی عاطفه اید و این ها، دست و تنها ده تومنی جیبم رو دادم به بادکنک فروش.

بعد که پیروز مندانه اومد به سمتِ جمع، با بادکنکی که توی دستش بود، سیل انتقادات شروع شد.


 - اینو چند یدی؟

- ده تومن.

- آره دیگه پول مفته.


- این همه رفتی تا اونجا بادکنک یدی؟

- آره دیگه.

- یعنی همین فقط؟


- مگه بچه شیر خواره ای رفتی بادکنک یدی؟

- پسرم، تو دیگه بزرگ شدی بابا جون.


- حداقل می دادی پفک که بشه خوردش.


- تو دیگه مردی شدی، بادکنک واسه چیته... صداتو نیگا!



خواستم بگم شاید اگه یکم شما ها هم تو زندگی تون سعی کرده بودید بادکنک دوست داشته باشید، الآن اینجوری کپک زده و افسرده نمی بودید اقلا. والا حس می کنم همه از دم حسودی تون می شد به بادکنکش.

حالا اند بچه بازیا و اخلاقای بچه گانه رو همین آدم بزرگ هاتون در می آرن ولی چشم دیدن یک بادکنک لعنتی رو ندارند. 

تازه بعدش همه هجوم می آوردن یواشکی همین یک بادکنک بد بخت رو لمس کنند. سیخشون می گرفت که موجودیت بادکنک رو بررسی کنن. شناور بودنش تو هوا رو مزه کنند با دستاشون. خب مگه خود شما نبودی می گفتی اخخخخه تفیه؟ چرا دستتو دراز می کنی سمت بادکنک ما شیرخواره ها؟ به چه حقّی این حجم از تناقض؟ 


بعد این وسط یکی اومد دفاع کنه، برگشت گل به خودی ن گفت:

اینا فقط قد و قواره شون دراز می شه، وگرنه همیشه بچّه اند و حق دارند بادکنک بازی کنند.


ولی از نظر من... تو دیدگاهی که من برای خودم پرورش دادم طی این سال ها، این خودش ت یبی ترین جمله و دفاعیه ایه که عالم به خودش دیده!


چرا بازی رو، شاد بودن رو حق آدم های بالغ نمی دونید؟ چرا به خودتون القا می کنید که دیگه بزرگ شدم و ازم گذشت؟

این دیگه چیه. خیلی درک نمی کنماااا! خییییلی.

آقا جان من یک آدم بالغم و نفی ش نمی کنم ولی هم چنان حق دارم اندازه ی یک کودک سه ساله شاد باشم و با بادکنک بازی کنم و از این کار لذت ببرم.

لذت بردن من از بادکنک بازی، بزرگ بودنم... عاقل بودنم... و بالغ بودنم رو زیر سوال نمی بره. ذرّه ای.

و اگر همچین تفکری دارید، بشینید با خودتون فکر کنید و روی کاغذ به این سوال جواب بدید که چرا دیگه روتون نمی شه نخ یک بادکنک رو تو خیابون بگیرید دستتون و باهاش راه برید. اگه یک دلیل منطقی پیدا کردید من خودم رو از زبان به سیخ می کشم. 

آخه لامصبا شرم آورانه ترین و ترین و حیوانانه ترین کارهای عالم رو به عنوان آدم بزرگ سال انجام می دید و افتخارم می کنید ولی از انجام همچین کاری ابا دارید. بشینید سنگاتونو وا ید با خودتون چون منم دیگه اعصابشو ندارم. 


اینم بگم، اصلا اصلش برای خودم یدم... تمام مدت چشمم به بادکنک فروش بود ولی حالا به اسم ایزوفاگوس که دلش نسوزه. اگه بازم پول داشتم تو جیبم، دوتاش می . اگه بیشتر پول داشتم کل بادکنک ها رو می یدم. اگه دیگه خیلی پول داشتم، خود بادکنک فروش رو هم می یدم می آوردم خونه! 

چقد به وجود مقدس حامیانه ی خودم افتخار می کنم و وجدانا اینقدر جیگرم حال اومد وقتی بهش پول دادم باهاش بادکنک ب ه که نگو. ییی. وی عار د چمپیونز! /⊙-⊙/


من بچه تر بودم همچین ی رو نداشتم دورم. رسما دارم یه نسخه کپی برابر اصل خودم تحویل جامعه می دم با یک تفاوت: مثل من روانی نمی شه دیگه و خوشحالم واسش.


.:. بی ذوق ها.





یک دو سه چهار پنج شیش

درخواست حذف اطلاعات

شارژی اند، چی اند پله برقی ها؟

تا حالا بهش فکر نکرده بودم.

خودش که تو لفظش می گه "برقی"، ولی نمی دونم واقعا برق شهریه منبعش؟


جدید ترین تجربه ی باحالم رو بخوام به اشتراک بذارم میشه اینکه امروز سوار پله برقی شدم، با سرعت ثابت به سمت پایین حرکت می کردیم که از وسط راه، پله برقی به قول شروع کرد به نی نی زدن. باحال بود. سرعتش کم. و کم تر.. و کمتر تر... شد، مثل یک مشعل که به مرحله ی سو سو زدن رسیده باشه تا اینکه کاملا از حرکت  ایستاد. 

جلوی چشمام یک حرکت مستقیم الخط یکنواخت تبدیل شد به یک حرکت شتاب دار منفی و بعد هم به س مطلق رسید، سرعت صفر

مردی که جلوم بود اول هاش هی خودش رو تاب می داد جلو و عقب تا شاید با جا به جا بدنش بتونه سرعت پله برقی رو زیاد کنه. پاهاشو می کوبید. حس می کرد تاثیر داره. 

کلا سه نفر بودیم. دو نفر جلویی م از همون زمان که پله برقی آروم شد خودشون شروع به راه رفتن. 

من ولی دلم خواست حالا که این شرایط برام پیش اومده ببینم پله برقی در حال خاموش شدن، منو تا کجا می تونه ببره با خودش. شروع شمردن، هزااار و یک. هزاااار و دو... 

همچنان وایسادم روش. وضع خنده داری شده بود. چون سرعتش خیلی آروم بود ولی منم گشاد تر از اون بودم که حرکت کنم. تا کاملا وایساد. تهش به زیر پاهام نگاه و دو پله ی آ رو خودم رفتم.

به نظرت چند نفر تو جهان سوار یه پله برقی روشن شدن، و پله برقی حین سوار بودنشون خاموش شده؟ احت چقدره؟ زیاده؟ من فکر می کنم خیلی احتمال روتینی نباشه. به هر حال من الآن یکی از اون تعداد معدود خوش شانس ها و یا بد شانس ها شدم. و دوستش هم داشتم.


دومین تجربه ی باحالم سوسک ساختمون بود. صبح  از آسانسور اومدم بیرون، و روی کنتور آب یا راه فاضلاب (نمی دونم چیه) یه جنازه ی سوسک دیدم. بچه سوسک بیشتر. به پشت افتاده بود و دست و پاهاش تو هوا بودن و داخل بدنش جمع شده بودن. دقیقا همون ح تموم سوسکی. حدود نیم دقیقه بدون پلک زدن نگاهش و داشتم فکر می که چه بد شد. کاش زنده شه. الآن هر کی هم می آد لهش می کنه. یکم وارسی ش با پا، دیدم نه بابا بنده خدا واقعا تموم کرده و دردش نمی آد هر چقدرم لقدش کنن.

بعد الآن که شبه برگشتم، می بینم جنازه ی سوسک  همچنان سرجاشه ولی سوسک داره با سماجت دست و پاهاش رو ت می ده و قصد داره بلند بشه ولی به جاش دور خودش می چرخه. به خودم گفتم بیا تو با این آرزوی های مفنگی ت این سوسک رو هم بدبخت کردی چی می شد آرزو نمی کردی زنده شه الآن تا صبح دور خودش می چرخه و درد رو هم حس می کنه این بار. 

چی اند این سوسکا؟ می میرن دوباره زنده می شن یعنی؟ نمی تونم درک کنم. طرف کاملا مرده بود. نکنه گره گوار سامسا بوده باشه؟ ...



 و عرض شود که صدا سیما یه سریال جدید نشون می ده: " ی عشق" که مادربزرگم الآن داره نگاه می کنه،

و این ترکیب واژه ها احتمالا اضافه ی تشبیهیه، 

ولی... 

" ی عشق" آخه؟! (با همون لحنی که جناب خان می گه "رامبُببببد" هم شد اسم؟)

هیچی دیگه. ولش کن.

هرچی اسمش کنایه طوریه و ما هم ذهنمون کرم زده س، آهنگ تیتراژ آ ش خوبه. سنتی طوری و اینا که حوصله شون نمی کشه اکثرا گوش بدن. نمی دونم چه ی خونده آهنگش رو.

 سرچ هنوز هیچ سایتی نذاشته ش. اگه خودم بجُنبم و بگیرم و آپلودش کنم کلی بازدید می خوره اینجا. ببینم حالا. شاید گذاشتم.


و هرچی تا اینجا نوشتم، زیاد مهم نبود، پستو نوشتم که صرفا اینو بذارم:




حساب ، در روزی که وبلاگ ۱۵۵۰ روزش بود(دیروز) به همچین عدد مقدسی رسیدیم. هزار و پونصد و پنجاه روز گذشت و یک دو سه چهار پنج شیش نفر از این وبلاگ بازدید .

هر یک دو سه چهار پنج شیش نگاهتون رو می ستایم.


این عدد واقعا زیباست.

مرسی از آیدا که واقعا ا فانوسا وژدانا (دوست داره این واژه آ ی رو کپی رایت بزنیم) مدیونشیم بابت این شات. جدی خیلی مدیونشیم، بلد نیستم بیان کنم دیگه. به خودش بگیره. باحال ترین کادوها رو برام فرستاده تا حالا.

این عدد ها که شکار می شن، واسه من مثل یه کادو ی خیلی خیلی مشتی می مونن. خب خنده داره من مخم از عنفوان زندگی تو این موارد عیب داشت ولی حسش بیشتر از زمانی که گوشی یا ماشین برای اول بار اومد دستم کیف داد. البته من با گوشی و ماشین خیلی کار ها می تونم م ولی مغزم اینو بیشتر حال می کنه باهاش دیگه چی کار کنم. مطمئنم هر چه قدرم بگم بازم ی نمی تونه احساسم به عدد های رند رو درک کنه. عمقش رو.  مخصوصا عددی که واسه ش انتظار کشیده باشی. فرقش چیه. مثل ستاره دنباله دار نجومیاست دیگه.


بگذریم، اینم جایزه تونه، که وبلاگمو به همچین عددی رسوندید. سر کلاس کشیدم...

جیبوتی (آره می دونم اسم کشوره ولی اصلا بلافاصله بعد اینکه خلقش ، اسمش رو ذهنم حک شد جیبوتی) :




البته یه نفر از دنیای این ور مانیتور هم دیده ش (ضمن گفتن تیکه ی "ینی کیلگ عاشق چیزایی ام که رو برگه ت می کشی") و اگه بخونه اینجا رو لو می ریم. ولی این ریسک رو می کنم چون دوباره بلد نیستم بکشمش و اون یه نفرم اگه احیانا خوند اینم بدونه که خیلی خوش گذشت بهم اون روز و ف داره.

در مورد جیبوتی اینکه، خودم خیییلی دوستش دارم. کاملا طبع پرنده دوست دارانه م رو می  کنه. و نمی دونم پرنده ی چیه. تخیلیه دیگه.


برگردید ذوق تو چشماشو ببینید، 

همون قدر ممنونم ازتون.

کامنت اینارم جواب می دم. حتما.  از عید غدیر  جواب ندادم. یادم هست.





امید اینجا، امید اونجا، امید همه جا

درخواست حذف اطلاعات

خب خب ببینید چه جمله ی امید بخشی براتون شکار .

می فرماد که:

"زخم مکانی است که از آن، نور به تو وارد می شود."


گویا از یک ی هست به نام a wrinkle in time.  چروکیدگی ای در زمان یا همچو چیزی. که من ندیدمش ولی اون قدر آدم ماهی هستم که می آم دیالوگشو آپلود کنم واستون اینجا که به زخم هایی که بر می دارید امیدوار باشید. نیمه های پر لیوان شدیدا در حلقومتان. فرت. پایان پیغام.


جدا ها. چه دیدگاه باحالی. 

ما یه مشت هیولاییم که وقتی زخم برمی داریم، این شانسو پیدا می کنیم نور بیاد داخل وجود کریه مون. هر کی بیشتر زخم برداره، وجودش بیشتر خالص سازی می شه. تهش چی می شه؟ ن م دانم ولی شاید اگه اون قدری که لازم هست نور خورده باشیم، تبدیل به یه ستاره ای، کرم شب ت چیزی بشیم.




ای ی که می خوای وبلاگمو ب ی

درخواست حذف اطلاعات

مورد نخست. حاجی کرک و پرم!

مورد دوم. فقط یه سوال دارم،

چه قدر ؟؟؟


به وللّه من اگه می دونستم همچین آینده ی درخشانی انتظارمو می کشه،،،

شعت! می خوان وبلاگو ازم ب ن.

چند بفروشم بچه ها؟

به دلار بگیرم یا به تومن؟

پنج میلیون خوبه یا کمه؟


دیگه کم کم دل ید. پائیز ج ساز که داره می آد و منم که پول ندارم... همین امروز فردا با نرگس جان می شینیم پای قرارداد.




یک دو سه چهار پنج شیش

درخواست حذف اطلاعات

شارژی اند، چی اند پله برقی ها؟

تا حالا بهش فکر نکرده بودم.

خودش که تو لفظش می گه "برقی"، ولی نمی دونم واقعا برق شهریه منبعش؟


جدید ترین تجربه ی باحالم رو بخوام به اشتراک بذارم میشه اینکه امروز سوار پله برقی شدم، با سرعت ثابت به سمت پایین حرکت می کردیم که از وسط راه، پله برقی به قول شروع کرد به نی نی زدن. باحال بود. سرعتش کم. و کم تر.. و کمتر تر... شد، مثل یک مشعل که به مرحله ی سو سو زدن رسیده باشه تا اینکه کاملا از حرکت  ایستاد. 

جلوی چشمام یک حرکت مستقیم الخط یکنواخت تبدیل شد به یک حرکت شتاب دار منفی و بعد هم به س مطلق رسید، سرعت صفر

مردی که جلوم بود اول هاش هی خودش رو تاب می داد جلو و عقب تا شاید با جا به جا بدنش بتونه سرعت پله برقی رو زیاد کنه. پاهاشو می کوبید. حس می کرد تاثیر داره. 

کلا سه نفر بودیم. دو نفر جلویی م از همون زمان که پله برقی آروم شد خودشون شروع به راه رفتن. 

من ولی دلم خواست حالا که این شرایط برام پیش اومده ببینم پله برقی در خاموش شدن، منو تا کجا می تونه ببره با خودش. شروع شمردن، هزااار و یک. هزاااار و دو... 

همچنان وایسادم روش. وضع خنده داری شده بود. چون سرعتش خیلی آروم بود ولی منم گشاد تر از اون بودم که حرکت کنم. تا کاملا وایساد. تهش به زیر پاهام نگاه و دو پله ی آ رو خودم رفتم.

به نظرت چند نفر تو جهان سوار یه پله برقی روشن شدن، و پله برقی حین سوار بودنشون خاموش شده؟ احت چقدره؟ زیاده؟ من فکر می کنم خیلی احتمال روتینی نباشه. به هر حال من الآن یکی از اون تعداد معدود خوش شانس ها و یا بد شانس ها شدم. و دوستش هم داشتم.


دومین تجربه ی باحالم سوسک ساختمون بود. صبح  از آسانسور اومدم بیرون، و روی کنتور آب یا راه فاضلاب (نمی دونم چیه) یه جنازه ی سوسک دیدم. بچه سوسک بیشتر. به پشت افتاده بود و دست و پاهاش تو هوا بودن و داخل بدنش جمع شده بودن. دقیقا همون ح تموم سوسکی. حدود نیم دقیقه بدون پلک زدن نگاهش و داشتم فکر می که چه بد شد. کاش زنده شه. الآن هر کی هم می آد لهش می کنه. یکم وارسی ش با پا، دیدم نه بابا بنده خدا واقعا تموم کرده و دردش نمی آد هر چقدرم لقدش کنن.

بعد الآن که شبه برگشتم، می بینم جنازه ی سوسک  همچنان سرجاشه ولی سوسک داره با سماجت دست و پاهاش رو ت می ده و قصد داره بلند بشه ولی به جاش دور خودش می چرخه. به خودم گفتم بیا تو با این آرزوی های مفنگی ت این سوسک رو هم بدبخت کردی چی می شد آرزو نمی کردی زنده شه الآن تا صبح دور خودش می چرخه و درد رو هم حس می کنه این بار. 

چی اند این سوسکا؟ می میرن دوباره زنده می شن یعنی؟ نمی تونم درک کنم. طرف کاملا مرده بود. نکنه گره گوار سامسا بوده باشه؟ ...



 و عرض شود که صدا سیما یه سریال جدید نشون می ده: " ی عشق" که مادربزرگم الآن داره نگاه می کنه،

و این ترکیب واژه ها احتمالا اضافه ی تشبیهیه، 

ولی... 

" ی عشق" آخه؟! (با همون لحنی که جناب خان می گه "رامبُببببد" هم شد اسم؟)

هیچی دیگه. ولش کن.

هرچی اسمش کنایه طوریه و ما هم ذهنمون کرم زده س، آهنگ تیتراژ آ ش خوبه. سنتی طوری و اینا که حوصله شون نمی کشه اکثرا گوش بدن. نمی دونم چه ی خونده آهنگش رو.

 سرچ هنوز هیچ سایتی نذاشته ش. اگه خودم بجُنبم و بگیرم و آپلودش کنم کلی بازدید می خوره اینجا. ببینم حالا. شاید گذاشتم.


و هرچی تا اینجا نوشتم، زیاد مهم نبود، پستو نوشتم که صرفا اینو بذارم:




حساب ، در روزی که وبلاگ ۱۵۵۰ روزش بود(دیروز) به همچین عدد مقدسی رسیدیم. هزار و پونصد و پنجاه روز گذشت و یک دو سه چهار پنج شیش نفر از این وبلاگ بازدید .

هر یک دو سه چهار پنج شیش نگاهتون رو می ستایم.


این عدد واقعا زیباست.

مرسی از آیدا که واقعا ا فانوسا وژدانا (دوست داره این واژه آ ی رو کپی رایت بزنیم) مدیونشیم بابت این شات. جدی خیلی مدیونشیم، بلد نیستم بیان کنم دیگه. به خودش بگیره. باحال ترین کادوها رو برام فرستاده تا حالا.

این عدد ها که شکار می شن، واسه من مثل یه کادو ی خیلی خیلی مشتی می مونن. خب خنده داره من مخم از عنفوان زندگی تو این موارد عیب داشت ولی حسش بیشتر از زمانی که گوشی یا ماشین برای اول بار اومد دستم کیف داد. البته من با گوشی و ماشین خیلی کار ها می تونم م ولی مغزم اینو بیشتر حال می کنه باهاش دیگه چی کار کنم. مطمئنم هر چه قدرم بگم بازم ی نمی تونه احساسم به عدد های رند رو درک کنه. عمقش رو.  مخصوصا عددی که واسه ش انتظار کشیده باشی. فرقش چیه. مثل ستاره دنباله دار نجومیاست دیگه.


بگذریم، اینم جایزه تونه، که وبلاگمو به همچین عددی رسوندید. سر کلاس کشیدم...

جیبوتی (آره می دونم اسم کشوره ولی اصلا بلافاصله بعد اینکه خلقش ، اسمش رو ذهنم حک شد جیبوتی) :




البته یه نفر از دنیای این ور مانیتور هم دیده ش (ضمن گفتن تیکه ی "ینی کیلگ عاشق چیزایی ام که رو برگه ت می کشی") و اگه بخونه اینجا رو لو می ریم. ولی این ریسک رو می کنم چون دوباره بلد نیستم بکشمش و اون یه نفرم اگه احیانا خوند اینم بدونه که خیلی خوش گذشت بهم اون روز و ف داره.

در مورد جیبوتی اینکه، خودم خیییلی دوستش دارم. کاملا طبع پرنده دوست دارانه م رو می  کنه. و نمی دونم پرنده ی چیه. تخیلیه دیگه.


برگردید ذوق تو چشماشو ببینید، 

همون قدر ممنونم ازتون.

کامنت اینارم جواب می دم. حتما.  از عید غدیر  جواب ندادم. یادم هست.





free hugs

درخواست حذف اطلاعات

همه تون بیایید بغلم که از خوشحالی موندم چی کنم.

امتحانی که قرار بود بیفتم رو نیفتادم!

با چند نیفتادم؟


با ۱۰ نیفتادم!!!

هولی شتتتتتتت خدایا بیا منو بخور دارم سکته می کنم از هیجان،

با ده نیفتادم.


تا حالا از دیدن یه نمره این قدر خوشحال نشده بودم. فرض کن با یه سوال پایین تر اوضاع چقد فرق می کرد. 

البته شواهد حاکی از اینه من خودم افتاده بودم، بهم ارفاق کرده، ولی کی به کیه... مهم اینه که پاس شدم، رو آ ین نمره ای که می شد پاس بشم، پاس شدم.

این خودش از ده تا بیست گرفتن سخت تره ازنظر احتمالاتی. که دقیقا رو کف قبولی، قبول شی... خیلی باید شانس داشته باشی که احتمالات اینجور رخ بده. 


این ترم خیلی از افتخارات رو آنلاک کلا. مثل یه بازیه که میفتی دنبال اچیومنت هاش تا هانتشون کنی. به عبارتی تو این ترم من اچیومنت هام در سطح ی به طرز خطرناک و جالبی داره آنلاک می شه. یاد اچیومنت های فروت نینجا می افتم. یه تیکه ش بود می گفت باید دقیقا ۳۲۱ امتیاز از بخش آرکید بگیری. در این حد سخت...


و من این ترم تو کارنامه م،

صفر گرفتم.

ده گرفتم.

بیست گرفتم.


و این همه عدد برام خیلی جالبن. هیجان دارن در حد مرگ.  خصوصا این دهه نوبرشه، واقعا عشق منه. 

تا حالا ده نگرفته بودم. یه بار بود ترم دو، که نمره برگه م ده شد و بعد رفتم تبدیلش به هفده با شرط و شروطی و هفدهه رفت تو کارنامه م. ولی این دهه. خودشه. خالص خالص می ره تو کارنامه م.

نمی دونی من حتی پیش پیش رفته بودم روز امتحانشو چک کرده بودم واسه ترم بعد، یعنی در حد مرگ مطمئن بودم می افتم.


فقط حال گیریش این بود که با یکی از دوستام شرط بسته بودیم که با هم بیفتیم. یعنی بهش گفتم اوستا من وقتی می گم می افتم مطمئنم راه نداره. ولی الآن ده گرفتم نیفتادم. در عوض اون شد نُه و افتاد! حالا هنوز بهم نگفته خودش ولی بیچاره م می کنه... مگه باور می کنه من با ده نیفتادم فکر می کنه حرف مفت زدم. چون از اولشم که داشتیم تبادل ایده می کردیم برگشت بهم گفت همه تون پاسید فقط منم که می افتم. و همون لحظه بهش قول شرف داده بودم که منم می افتم و کنارش خواهم بود تو ترم بعد و غمش نباشه. الآن شدید بدقول شدم. 


به هر حال کم کم ش تا دو روز انرژی لازمم رو دارم و شنگول خواهم بود،

و هیچی ... هیچی فعلنیاش نمی تونه منو ازین ح های بودنم بکشه پایین!

حتی اینکه بفهمم قیمت بستنی موزی میهن دو برابر شده: قدر دابل چاکلت.


پ.ن. این همون درسی بود که واس خاطر جام جهانی شرحه شرحه ش . قربانی ش . و حالا که نیفتادم به خود لعنتی م افتخار می کنم چون تونستم به زور هم که شده هم به خدا برسم هم ما بخورم. الآنم نشستم رو کاناپه کنار پدر بزرگ و مادربزرگم بستنی موزی م رو می لیسم. یامی. البته نمی تونم بهشون بگم چقد خوشحالم. چون بابابزرگم هنوز  تو این سن وقتی منو می بینه بهم می گه :"امیدم، ایشالا از درس ها بیست بگیری." و همچنان می آره پول دستم  می ده می گه :"بیا این جایزه ته به خاطر بیست هایی که می گیری."  اتفاقا الآنم داره نگاه می کنه تایپ م رو و یه درصد فرض کن چه حالی می شه اگه بفهمه از خوشحالی ده گرفتنم دارم اینجوری ذوب می شم.


ای خداااااااا.

من هنوزم شانس اینو دارم که به نسل آینده بگم تو دانشگا هیچ درسی رو نیفتادم و بزنم تو سرشون. فکر می این اپشنو از دست دادم...

گااااااد

/⊙-⊙/





به من بگو ببینم

درخواست حذف اطلاعات

نیمای خندوانه کجاست؟

این بشر کجاست؟