رسانه
رسانه

everything but nothing



چرا ما درخت نیستیم؟

درخواست حذف اطلاعات

به صورت کاملا جدی چهل و پنج دقیقه در ترافیکِ نم نم بارانی این شهر پر دود گیر کرده بود، و به این جمله می شید،

که چرا ما مثل درختان نیستیم؟

خودمانیم ها به همین زودی، او به حدی رسیده بود که دلش هوای ورق زدن آلبوم ها را می کرد،

تکه کاغذ و ع و کارت و امثالهم کل یون می کرد،

هر چند شب یک بار پوشه ی کاغذ ها را بیرون می کشید و زُل زُل می کردشان،

لحظه ها را به دنبال حس آشنایی بو می کشید،

کاپشن های کوچک شده اش را درون کیسه های مشکی تلمبار می کرد و در انبار برچسب می زد،

و حتی دلش نمی آمد تراش های فلان کلاس سال نود و یک که ته فلان کیف پیدا کرده بود را دور بیاندازد.

او دو هزار و صد سال سن داشت،

و به این فکر می کرد که واقعا درخت بودن می توانست جذاب تر باشد.

او دلش پیری می خواست اصلا. به ی چه مربوط؟ 

دلش می خواست یک لحظه با خیال راحت بتمرگد سرجایش بدون فکر به اینکه وااااااای گل دو سه روزی ست تو را میهمان! خب مرده شورِ باد خزان را ببرند، چرا سریع تر نمی آید راحت شویم؟


می دانی، چرا درخت را انتخاب کرد؟ آ اگر دقت کنیم درخت ها... چه طور بگویم، آ درخت ها مثل توابع سینوس ینوس اند. شش ماه صفر اند شش ماه یک. (یا اشتباه شد بگوییم تابع قدر مطلق منفی یک تا یک بهتر است؟) درخت ها شش ماه سبز اند، شش ماه زرد اند. شش ماه شاداب، شش ماه بیمار. شش ماه جوان، شش ماه پیر. شش ماه بهار، شش ماه خزان. مثل آدمیزاد نیستند که بهشان بگویی هی یارو آماده باش که نمی دانم بعد از سی سال، دیگر آنجوری که باید باشد نیست و ذره ذره افول است تا جایی که کم کم... پیسسس. بادت می خوابد.


راستش او دلش زندگی درختی می خواست.

او جوانی روی دستش باد کرده بود! 

دلش می خواست از فردا روز های پیری اش رو بگذارند جلویش، بگویند حالا خبر مرگت زندگی کن دیگر مالی نیست که از دستت برود. با چروک های صورت و دستان یحتمل لرزان و موهای نقره فام با خیال راحت بیرون بیاید با خیال اینکه بعدا، ما یمم شش ماه دیگر دوباره مثل درخت ها برگ سبز در می آورد.

یعنی می گویم، مقصود آنکه شش ماه پیری را به عنوان یک درخت می توان تحمل کرد... هر مرگی باشد بالا ه بهاری هم هست و می آید و جوانه و فلان و این ها می زنی. ولی به عنوان یک انسان چه؟ از یک جایی به بعد هی باید پیری بکشی و بکشی و بکشی و بهار و این ها هم که دیگر کشک است. 

می دانی با خیال دوباره جوان شدن قطعا می توان زندگی کرد ( کم کمش  اگر خوشت نیامد می گیری با خیال راحت، درخت وار خواب زمستانی می کنی)،  ولی با خیال پیش به سوی پیری چه...؟ نچ. حداقل برای او یک نفر که فلج کننده بود. 

او پیر شدن و جوان شدن توامان می خواست. مثل یک حلقه. نه یک خط.


اصلا به من بگویید چرا این زندگی لعنتی درختی نیست؟

اصلا شاید من دلم می خواست یک درخت باشم. شاید دلم می خواست به جای یک زندگی خطی، یک زندگی تناوبی داشته باشم. شاید دلم می خواست ایام پیری ام، میان جوانی هایم پخش می شد. شاید دلم می خواست داخل یک حلقه ی وایل بی نهایت فرو می رفتم و بعد از یک مدت همه چیز می افتاد روی تکرار. 

شش ماه سبز، شش ماه زرد. سبز، زرد. سبز، زرد.

سبز...

زرد...

سبز،

زرد.

می دانی سبزی بیش از حد، دلش را زد.

برای همین یک شب سبز خو د،

صبح روز بعد باران می بارید،

برگ زرد در آورده بود!






چشم هایتان را بیاورید جلو، قلقلک مجانی!

درخواست حذف اطلاعات
راستش آدم اعتماد به نفسش خورد می شه وقتی دور و برش عکاس زیاد باشن،ما هم از همون راهنمایی چند تا عکاس خیلی خفن داشتیم کنارمون همیشه،تو م ایضا،ازینایی که مقام می آرن تو پیجای خارجی ها، شوخی موخی نه.و برای همین هیچ وقت جراتشو نداشتیم ع ایی که می گیریم آپلود کنیم هیچ جا،اصلا جرات نداشتیم ع بگیریم با دیدن دم و دستگاه دوستامون،آپلود اینا مثل یه جور می مونه براشون احتمالا،ولی به هر حال منم می تونستم عکاس باشم، تو دنیایی که عکاسای خفنش از نظرکمی یکم کمتر و از نظر کیفی بی استعداد ترن، :دیبیشتر از این نظر می گم چوون که درباره ی خودم ملتفتم که از فراموش لحظات می ترسم فلذا فکر می کنم می تونستم تو این حرفه موفق باشم چون ع ، آره خیلی از شدت این حس کم می کنه.
خلاصه دیگه وقتشه این بازی کثیف آپلود جک جونور های مرتبط با پاییز (از نوع صوتی تصویری نوشتاری و هر  عمل مشابه) رو جمش کنید،چه تو وبلاگ چه تو هر جای مجازی یا حقیقی دیگه،چون بوی جو زدگی می آد، اینقد مونده، می بینی؟ همین قد!و می دونی منو اگه بندازید تو جو، دیگه نمی تونید بکشیدم بیرون،و با توجه به اینکه اینجا تنها جایی ه که من جرات چنین کار هایی رو به خودم می دم،هوم آره. دهن خواننده هام صاف می شه نا خود آگاه. گناه دارید.و راستش منم یه آدمی نیستم که اگه یه کاری رو شروع کنم زود کنارش بذارم،یهو دیدی از این پاییز تا پاییز بعد تبدیل به فوتوبلاگ برگ های پاییزی شدیم...همین قالب رو شاهدید چقد گفتید عوض کن و گفتم عادت دارم بهش نمی تونم. یا اصلا یهو دیدی اسم وبلاگ و کلا دم و دستگاهشو تغییر کاربری دادم به ع ای پاییز! پس صداشو در نیارید بذارید خودش خاموش شه جَوش.
آهان هدفم هم این بود که (به قول دوستان با سیخ داغ) فرو کنم تو چشتون، این ع ها یک محوطه ای هست نزدیک خانه ی ما (با فاصله ی زمانی حدودا سه دقیقه پیاده روی)،و اینجا اکثرا پیر اند و خیلی جوون نیستن،هیشکی نمی آد... چون از حوصله شون خارجه.صرفا شب ها بر و بچز عملی هستن،و روزاشم مال منه. به شدت دنج و خلوته!وجه تمایزش تو چند تا چیزه،یک همین خ ش و دنج بودنش،دو زیبایی ش،سه ش.به قولی، می شه گفت الآن دارم لونه م رو بهتون معرفی می کنم.فقط اگه تحریک نمی شید با دیدنش، فکر کنم مشکل بیشتر از کاریه کا باهاش چوون که بلد نیستم این ها رو چه جور باید دستکاری کنم که به چشم بیاد،یعنی اصلا تو دنیای اینور دوربین این شکلی نیست! حالا من سعی یکم شبیه ش کنم به چیزی که با چشمام می بینم ولی بازم نه خب، نیست.
+ پز رو واضحا باید بیام؟ واس ماس! کلش واس ماس. این بچه کوچیکا بودن تو ا بالای درخت خونه ی درختی می ساختن واسه خودشون، من نسبت به این تیکه احساس مالکیت اون شکلی دارم. شیرا چه طور پنجول می کشن قلمرو تعیین کنن؟ دقیقا همون حس.به هیشکی هم معرفی ن اینجا رو تا حالا، شما اولین ایی هستید که می بینیدش، چون همون طور که گفتم مردم محل اون قدری پیر اند که مطمئنم تا حالا هیشکی نکرده حتی از این محوطه یک ع بگیره... گاها دوست داشتم به ایی که ازشون خوشم می آد معرفی ش کنم و بیارمشون اینجا، ولی روابط اجتماعی م داغون تر و خودخواهی م بیشتر از حدی بوده که همچین حرکتی بزنم. ولی ژ رو آوردم اینورا. :دی اگه بخوام خلاصه کنم بیشتر کار های درون گرایانه انجام می دم اینجا،بیشتر از همه فکر می کنم،مرور خاطرات  بیشتر،دیگه عرض شود که کتاب و شعر و ازین جور چیزا خوندم،سوت زدم،بلند بلند با خودم حرف زدم،با گربه ها و کلاغا و گنجشک ها اختلاط و میز گرد بر پا ،ع گرفتم،چیز میز گذاشتم تو گوشم و اداشو در آوردم که الکی مثلا دارم آهنگ و این ها گوش می دم،ورزش ،ادای معتادا رو در آوردم، چه می دونم خوردم، خو دم، نوشتم.درس (؟) هم خوندم چند بار.گریه (؟) هم . خلاصه شیش هفت سالی هست که ما کفتر جلد اینجا شدیم.
و یه زمانایی هم رو اون نیمکتی که تو اون ع ه می بینید می شینم،و با خودم فکر و خیال می کنم که یه روز بزرگ...همه ی ایی که بهشون احساس دارم رو جمع می کنم اینجا.از دوست  بگیر، تا فامیل.از باغبان بگیر، تا گدا.از راننده ی فلان تا ی بگیر، تا متصدی کتاب خانه ی دانشگا و ا و معلما و ...و شما رو هم از قلم نمی ندازم.و همه اینجا جمع می شیم،بعدش دیگه نمی دونم چی می شه، تا همین جاشو خیال می کنم. :دیهمین جمع ه برام جذابه.باحال می شد، نه؟ ولی خب در عمل انجامش نمی دم هیچ وخ، چون دقت که ، می بینم تو همین شهر هر جا می رم ناخودآگاه حافظه م خاطرات رو لود می کنه می آره جلو چشام، هی یاد همراهام می افتم و مدام حس های تلخ و گزنده هجوم می آرن اگه بخوام روزی تنها برم به اون مکان ها. و برای همین دوست ندارم یاد ی بیفتم وقتی می آم اینجا. یعنی یک حسی هست آدم به خودش می گه عح لعنتی کاش یکی کنارم بود فقط ازش می پرسیدم اونم اینا رو می بینه؟ این احساس من رو داره؟ ولی بلافاصله پشیمون می شم از این احساس.خلاثه آره، پاییز مبارک.والا نظر منو می خوایید تو پاییز کارهای درون گرایانه ی تنها تنها ید جیگرتون حال بیاد، ولی نظر اکثریت چیز دیگری ست. :)))از ع ها هم تعریف بدید ها. فدا مدا.این هفته هم دیگه واقعا هفته ی بررسی کامنت هاست. قول شرف. (؟)




.:. یه مشکلی هم هست توشون، رو نمی کنم...ولی اگه فهمیدید بعد میگم که می دونستم خودم!

پ.ن. کامنت نگیرم "عه اینجا نزدیک خونه ی ما هم هست"، صلوات! نگید آقا، یه درصدم شناختید نگید. بذارید من برای بلاگ اسکای بمونم. رضا هم واسه مردم بمونه. :)))




می فهمی؟ قوووورتش دادم!

درخواست حذف اطلاعات

راستی وای امروز خیلی جذاب بود، داشتم یک کتاب دسالان رو نگاه می انداختم،

توش یه تمساح بود که داشت هندوانه می خورد و حواسش نبود یک هسته ی هندوانه رو تصادفا قورت می داد و نسبت به این قضیه فوبیا داشت.

بعد مثلا آقا وسط کتاب یهو نوشته بود،

وای من هسته ی هندوانه را قورت دادم،،،

بعد تو می زدی صفحه ی بعد زده بود: "می فهمییییی؟ هسته ی هندوانههههه را قوووووورت داااااااادم!"



فکر نکنم تا سال ها بتونه جای اینو چیزی برام بگیره.

دقیقا همون لحظه ای که می خوای بگیری طرفتو بزنی، بگی د بفهم! نمی فهمییییی! د نمی فهمی آخه من هسته ی هندوانه قورت دادم. :)))

خیلی ناب بود. و البته گران.

دلم می خواست یک دلقکی از بچه های دبیرستان کنارم بود سال ها می نشستیم کف خیابون مس ه بازی در می آوردیم نسبت به این جمله! آخه ما دبیرستان خیلی مس ه بازی در می آوردیم کلا. و اینم پتانسیلشو داشت.


کتابه اینه:

هندوانه و تمساح


خلاصه آره می فهمییییید منننن هسته ی هندوانه را قورت دادم!




تکذیبِ تکذیبیه

درخواست حذف اطلاعات

بالا ه توشه یا توش نیست؟

ببخشیییید بازم اچتباه زدم، 

توشه آقا، توشه. خی ون راحت. :دی


.:. می فرمایند اشاره کن که مربوط به پست قبلی است. اشاره می کنم. جانی دپ را گفتم عزیزانم. جانی دپ.




قبول نیست

درخواست حذف اطلاعات

بچه ها، من ناراحتم الآن،

چرا دنیا این قدر بزرگه؟

به چه حقی؟

خسته شدم این قدر رفتم جلو و بیشتر دیدم که "ولی ال ، زندگی چیزی بیشتر از یه استیکه!"۱


می خواهید بدونید از کجام درآوردم این فلسفانه ها رو؟

امروز همین جور حسی واسه راهنمایی در مورد یه کاری رفتم پیش ی (خاطره تعریف ما رو نیگا! یه کاری/ یه جایی/ یه ی/ مخوف کی بودم من؟)، صرفا چون حسم خوب بود. که یعنی حس زیر پوستی خوبی داشتم که برم از این فرد اطلاعات بگیرم. بدون هیچ پیش زمینه ای، حسم بهم می گفت برو پیش این فرد و ازش بپرس دیگه. همین. انگار فیلی فیلیسیس خورده باشم و منو خود به خود ببره جلو خودش.

آقا من رفتم پیشش، بر خلاف همیشه بسیار شادمان می زد امروز، و حدود سومین چهارمین جمله ای که حرف زدیم، نه گذاشت نه برداشت در جا برگشت گفت آره چرا که نه، شماره م رو داری دیگه؟ پیام بده یادم بنداز آ هفته، تحقیق می کنم برات و می فرستم واست.


ما هم خوشحال و خندان اومدیم خونه بعدش. حالا الآن که بیکار بودم گفتم بذار ببینم این بشر اصلا کی بود که من رفتم پیشش و اینقدر خوب کار منو راه انداخت و قراره کمکم کنه؟ رفتم سرچ دادم اسم و فامیلش رو به گوگل،،،

به همین لامپ خاموش اتاق قسم، لادای قلبم ( یه شریان مهم خون رسانی قلب) همچنان گرفته و ول نکرده. (مثل ی که سکته می زنه!)

خفنههههه! در حد لالیگا اسپانیا خفنه. و یک طوری با من برخورد کرد که من اصلا همچین چیزی رو متوجه نشدم. یعنی خب آدمای مشهور بر اساس اقتضای زمانه خودشون رو می گیرن و مجبورن دست بالا برخورد کنن، این طور نیست؟ درمخیله م نمی گنجید این حجم از خفونیت. خیلی خاکی. انگار که دوست خودم باشه و صرفا در حال گپ زدن باشیم...

دقیقا مشکلم اینه که چرا خودشو نگرفت. دیدی کیلگ وقتی یکی هم عین آدم و درست درمون برخورد می کنه، این قدر شرطی شدیم که همچین سوالایی بپرسیم از خودمون! 


بعد الآن که دارم بهش فکر می کنم به خودم می گم جدا خوبه من نمی دونستم این بشر تا الآن چه کار هایی انجام داده و از شهرتش خبر نداشتم و حسی رفتم پیشش، وگرنه که همون جا، جلو صندلی ش از خج تشنج می و شاید هم اصلا جرئت نمی  برم جلو و باهاش حرف بزنم!


مثل اینه که بری از یکی مثل چه می دونم  مریم میرزاخانی بپرسی سلام خانم میرزاخانی، ببخشید من بلد نیستم دو به علاوه ی دو چند می شه و اونم جواب بده: "آره چرا که نه، شماره م رو داری دیگه؟ پیام بده یادم بنداز آ هفته، مفصل برات توضیح می دم که چرا دو به علاوه ی دو چهار می شه و می فرستم واست."

یا حتی مثل اون جوک معروف... که می گه "مثل این می مونه لپ تاپت رو ببری پیش بیل گیتس (مخترع ماکروسافت) و بگی داداش قربون دستت یه ویندوز جدید برام نصب می کنی؟" و خنده دار تر از اون، جواب بله هم بشنفی!


آره خلاصه... ناراحت شدم این قدر دیدم همه چی خیلی وسیعه و من همه چی رو خیلی دیر می فهمم و از هیچی خبر ندارم و حجم اطلاعات خیلی زیاد تر از توان کنترل منه و عمرم اینقدر محدوده و کلا مثل یه بازی جهان بازه که تمومی نداره اکتشافاتش.

یعنی من دلم می خواد تموم بشه، موضوعات تموم بشه و به خودم بگم آخجون دیگه از همه چی تو دنیا خبر دارم و حداقل یه بار به گوشم خورده، فقط حالا لازمه برم دقیق تر بخونم هر چیزی رو و علایقم رو جلو ببرم. 


دوست دارم اگه دنیا رو به یه کتاب خونه تشبیه کنیم، اول از عنوان همه ی کتاب ها با خبر شم، و بعد بر اساس علاقه م برم کتابایی که دوست دارمو باز کنم و بخونم. نه اینکه هزار تا قفسه باشه که تو هر کدومش یه میلیون کتاب کیپ تا کیپ چیده باشن و من شانسی و کی برم یه کتاب رو از داخل قفسه ها بکشم بیرون و گرد و خاک روش رو بت م و ببینم، واو این کتاب مدت هاست وجود داشته ولی من خبر نداشتم!

ولی این الآن این شکلیه که من تازه تو بیست و یک سالگی دارم می فهمم فلان موضوع هم وجود خارجی داره، همون طور که تو یازده سالگی فهمیدم بیسار موضوع وجود خارجی داشته، همون طور که تو هشت سالگی فهمیدم بهمان موضوع. از این روند خسته شدم.

اینکه هر روز یه چیز جدید کشف کنم و ببینم دنیام با فهمیدن حقیقت های جدید اون قدری دو شقه می شه که می تونم بگم دنیای قبل از فهمیدن این حقیقت و دنیای بعد از فهمیدن این حقیقت، یکم خارج از کنترلمه و رو اعصابه! الآن دنیای من هر روز داره دو شقه می شه . چقد شقه شدن؟ به قول مدیری ما حرحه حرحه شدیم بابا!

دلم می خواد دنیا خیلی کوچیک باشه. دلم می خواد نهایتا هزار نفر آدم رو کره ی زمین زندگی کنن و نهایتا همون هزار تا رو بخوام بشناسم. دلم می خواد تمامیت پذیر باشه. تو نظریه اعداد فکر کنم یه اصطلاح هست می گن مجموعه ی "ناشمارای متناهی" یعنی از نظر علمی تو اگر تا بی نهایت وقت داشته باشی، می تونی مجموعه رو بشماری... مجموعه متناهیه! ته داره. نقطه ی پایان داره. بی نهایت نیست. از نظر علم ریاضی تموم می شه.  ولی چون وقت تو هم بی نهایت نیست، از توانت خارجه... پس مجموعه ناشماراست و تا آ عمرت هم وقت بذاری شمردنش تموم نمی شه...

من از متناهی نا شمارا بودن دنیا خسته ام.

من از متناهی نا شمارا بودن ستاره ها خسته ام.

من از متناهی نا شمارا بودن انسان ها خسته ام.

من از مجموعه های متناهی نا شمارا خسته ام مگر اینکه تعداد روز های عمر خودم هم یه مجموعه ی نامتناهی باشه.



و عرض شود که هرچند صَفَر داره تموم می شه،ولی  من یک ماه عزای مضاعف برای خودم اعلام می کنم که حالا چه جوری به این پیام بدم. با این اکتشافات جرئتم را لولو آمد برد انداخت پشت کوه. کاملا احساس حقارت می کنم.


پ.ن. دقیقا، نسبت به امروزم، حس هری ای رو داشتم که رفت و با اسلاگهورن حرف زد و اسلاگهورنم تحویلش گرفت و رفتن زهر آراگوک رو تو شیشه.

آره ازین جور مقایسه ها.

ولی اول پستم گفتم آ شم یه بار دیگه می گم. قبول نیست که دنیا این قدر بزرگ باشه. قبول نیست آدما این قدر زیاد باشن. من گرخیدم، تمام.


پ.ن بعدی. از امروز به بعد یک عدد به تعداد شماره های سلبریتی هایی که تو گوشیم سیو دارم پلاس پلاس شد. بله.


پ.ن. خب تبریک می گم، کفم بریده بعد هفت ساعت خواب مغزم همچنان کلید کرده رو این موضوع! می دونی چیه، ما معمولیا عادت نداریم ی تحویلمون بگیره. تحویلمون نگیرید! اینجوری می شه. گااااااد بهش گفتم من تلگرام ندارم ه، می شه اس ام اس بفرستم؟ بر گشت گفت خب می خواستم برات تصویر بفرستم شیر فهم شی... حالا اشکال نداره برات  ایمیل می کنم فایل ها رو!!!!! می دونی تعداد آدمایی که حاضرن تو این عصر ایمیل بدن چند تان؟ به تعداد انگشتای دست، همه شونم دوست های خیلی خیلی خیلی نزدیکم هستند و به خاطر اینکه لطف دارن و منو پذیرفتن، همچین کاری می کنن.  می دونی از بین این انگشتای دست چند تاشون داوطلبانه خودشون موضوع پیش کشیدن و گفتن برات ایمیل می کنیم؟ صفر تا! دقیقا صفر تا. و بهتره از این به بعد بگم یکی! فقط یکی. 

کفش بریده. قلبش گرفته. آپنه کرده. اون دستگاه شوک رو بیارید. سی میلی گرم (؟!) آدرنالین!


-----------------

۱. دیالوگی خاطره انگیز  از انیمیشن ماداگاسکار که به یادگار، سال هاست تو ذهنم مونده و وقت و بی وقت سوزن ضبطم روش گیر می کنه ناخوآگاه:


"?did you ever think that there might be more to live than steak, alex"

-marty the zebra




تا بفهمید قانون جذب واقعیت داره

درخواست حذف اطلاعات

رفتیم پارک به قصد تفرّج،

مذکور در پست قبل هم بود!!!!!!!!

 حاجی شاخ و برگااام.

 

حس همون شب دم انتخاباتی رو دارم که وقتی سوار دوچرخه بودم، هاشمی طبا رو دیدم و هرچی اونشب خودمو هیشکی باور نکرد خودشه!! ای کاش یکی پیدا شه بگه خونه ی هاشمی طبا این ها کجاست که من حجت رو بر همه تون تمام کنم چون آدرسشو حفظ .


پ.ن. حال کردین؟ این شکلی تو وبلاگ غیبت می کنن. انرژی رو حال کردی جون من؟ چند تا تون بلدین این شکلی؟ به عنوان خداوندگار آهن ربایان آسیا سجده م کنید من بعد. آماده باشید دفعه ی بعد که یه آدم جالب دیگه پیدا اعلام می کنم، دو روز وقت دارید طرف رو هدایت کنید سمت پارکی که می خوام... 

پ.ن بعدی. واقعا دارم جادو تولید می کنم داخل این وبلاگ. جادوخانه. اصل جنس.


پست قبلی نوشتم چرا دنیا اینقدر بزرگه؟

فکر کنم الآن باید بنویسم چرا تهران اینقد کوچیکه؟





the global happiness challenge

درخواست حذف اطلاعات

من که با دیدنش دچار یک سری احساسات جالبی شدم و شروع به ستودن کاری که این هنریا می کنن، حالا شمام نگاه کنید (از شدت هیجان اینکه احساس اینو به اشتراک بذارم رو وبلاگ، خوابم نمی بره وگرنه می شستم پا کامپیوتر، ریسایز شده فردا صبح براتون پستش می . پس اگر دم و دستگاه دیدن ندارید یا اعصاب خورد کن هست الآن بخو د فردا صبح، ریسایز شده مشاهده کنید. ضمن تشکر از صبر شما خواننده ی شکیبا! ):


















پ.ن. خب دیگه خیلی دوستتون داشتم؛ نشستم دستی کد هاشو درست . در واقع میشو رو دوست داشتم. فرض کن یه درصد می اومدم با ع های سایز جاینت گند می زدم به این همه خلاقیتش. فکر کنم مهم بود که اولین بار چه جور ببینیدش.

ولی واقعا موش نخورتت میشو!

یک آرتیست بنگلادشی هستن. 

من ندارم، شما اگه داشتید برید پینترست ببینید چه خبره. می گن اصل کاراش اونجاست.

مثلا اگه من مدیر بودم، اینو حتما جذب می تو کمپانی م و مدیر اجرایی ای، سفیر اعظمی چیزیش می .





تکذیب جنایات گریندلوالد

درخواست حذف اطلاعات

خب ببخشید، فکر کنم چرت و پرت اطلاع رسانی ! حالا حس می کنم پست های مناسبتی م رو اسکیپ می کنید ها ولی باید اطلاع رسانی کنم.

جانی دپ توش نیست.

توی قسمت سومش هست که اونم تازه دارن نامه نویسی ش می کنن.



جانی دپ، ستاره ی این روزهای دنیای جادویی رولینگ که در مجموعه های «جانوران شگفت انگیز» در نقش گلرت گریندل والد ایفای نقش می کند مصاحبه ای با سایت خبری collider انجام داد که در این مصاحبه رسما خبر حضورش در قسمت سوم جانوران شگفت انگیز را تایید کرد.

او در این مصاحبه در رابطه با حضورش در این مجموعه ها گفت:

"شخصی به من گفت که جی کی رولینگ قصد داره باهات صحبت کنه، برای همین با چند تا از تهیه کننده ها و کارگردان و رولینگ صحبتی طولانی داشتم که اساسا درباره ی شخصیت گریندل والد بود. جی کی چیزهایی به من گفت که از شنیدنش واقعا شگفت زده شدم حرفهای اون درباره ی دنیای جادوییش و توجه به جزئیاتش واقعا فوق العاده هست. بهم گفت “نمی تونم صبر کنم تا ببینم که با این شخصیت چی کار می تونی کنی” اون بهم انقدر اعتماد داشت که واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم برای همین سریع خودم رو در نقش قرار دادم و شروع به ایده پردازی های خودم درباره ی این شخصیت و همه چیز با برنامه ریزی جلو رفت."

در ادامه ی این مصاحبه جانی درباره ی شخصیت هایی که تا به حال بازی کرده و به آنها علاقه ی خاصی دارد یعنی «ادوارد دست قیچی» و «جک اسپارو» صحبت کرد و تایید کرد که در قسمت سوم «جانوران شگفت انگیز» حضور خواهد داشت و برداری این در نیمه اول سال ۲۰۱۹ آغاز خواهد شد.

قسمت دوم جانوران شگفت انگیز با عنوان «جانوران شگفت انگیز: جنایات گریندل والد» ۲۵ آبان امسال اکران جهانی می شود.

منبع هم دمنتور دیوانه ساز.




تکذیبِ تکذیبیه

درخواست حذف اطلاعات

بالا ه توشه یا توش نیست؟

ببخشیییید بازم اچتباه زدم، 

توشه آقا، توشه. خی ون راحت. :دی




قبول نیست

درخواست حذف اطلاعات

بچه ها، من ناراحتم الآن،

چرا دنیا این قدر بزرگه؟

به چه حقی؟

خسته شدم این قدر رفتم جلو و بیشتر دیدم که "ولی ال ، زندگی چیزی بیشتر از یه استیکه!"۱


می خواهید بدونید از کجام درآوردم این فلسفانه ها رو؟

امروز همین جور حسی واسه راهنمایی در مورد یه کاری رفتم پیش فردی (خاطره تعریف ما رو نیگا! یه کاری/ یه جایی/ یه ی/ مخوف کی بودم من؟)، صرفا چون حسم خوب بود. که یعنی حس زیر پوستی خوبی داشتم که برم از این فرد اطلاعات بگیرم. بدون هیچ پیش زمینه ای، حسم بهم می گفت برو پیش این فرد و ازش بپرس دیگه. همین. انگار فیلی فیلیسیس خورده باشم و منو خود به خود ببره جلو خودش.

آقا من رفتم پیشش، بر خلاف همیشه بسیار شادمان می زد امروز، و حدود سومین چهارمین جمله ای که حرف زدیم، نه گذاشت نه برداشت در جا برگشت گفت آره چرا که نه، شماره م رو داری دیگه؟ پیام بده یادم بنداز آ هفته، تحقیق می کنم برات و می فرستم واست.


ما هم خوشحال و خندان اومدیم خونه بعدش. حالا الآن که بیکار بودم گفتم بذار ببینم این بشر اصلا کی بود که من رفتم پیشش و اینقدر خوب کار منو راه انداخت و قراره کمکم کنه؟ رفتم سرچ دادم اسم و فامیلش رو به گوگل،،،

به همین لامپ خاموش اتاق قسم، لادای قلبم ( یه شریان مهم خون رسانی قلب) همچنان گرفته و ول نکرده. (مثل ی که سکته می زنه!)

خفنههههه! در حد لالیگا اسپانیا خفنه. و یک طوری با من برخورد کرد که من اصلا همچین چیزی رو متوجه نشدم. یعنی خب آدمای مشهور بر اساس اقتضای زمانه خودشون رو می گیرن و مجبورن دست بالا برخورد کنن، این طور نیست؟ درمخیله م نمی گنجید این حجم از خفونیت. خیلی خاکی. انگار که دوست خودم باشه و صرفا در حال گپ زدن باشیم...

دقیقا مشکلم اینه که چرا خودشو نگرفت. دیدی کیلگ وقتی یکی هم عین آدم و درست درمون برخورد می کنه، این قدر شرطی شدیم که همچین سوالایی بپرسیم از خودمون! 


بعد الآن که دارم بهش فکر می کنم به خودم می گم جدا خوبه من نمی دونستم این بشر تا الآن چه کار هایی انجام داده و از شهرتش خبر نداشتم و حسی رفتم پیشش، وگرنه که همون جا، جلو صندلی ش از خج تشنج می و شاید هم اصلا جرئت نمی  برم جلو و باهاش حرف بزنم!


مثل اینه که بری از یکی مثل چه می دونم  مریم میرزاخانی بپرسی سلام خانم میرزاخانی، ببخشید من بلد نیستم دو به علاوه ی دو چند می شه و اونم جواب بده: "آره چرا که نه، شماره م رو داری دیگه؟ پیام بده یادم بنداز آ هفته، مفصل برات توضیح می دم که چرا دو به علاوه ی دو چهار می شه و می فرستم واست."

یا حتی مثل اون جوک معروف... که می گه "مثل این می مونه لپ تاپت رو ببری پیش بیل گیتس (مخترع ماکروسافت) و بگی داداش قربون دستت یه ویندوز جدید برام نصب می کنی؟" و خنده دار تر از اون، جواب بله هم بشنفی!


آره خلاصه... ناراحت شدم این قدر دیدم همه چی خیلی وسیعه و من همه چی رو خیلی دیر می فهمم و از هیچی خبر ندارم و حجم اطلاعات خیلی زیاد تر از توان کنترل منه و عمرم اینقدر محدوده و کلا مثل یه بازی جهان بازه که تمومی نداره اکتشافاتش.

یعنی من دلم می خواد تموم بشه، موضوعات تموم بشه و به خودم بگم آخجون دیگه از همه چی تو دنیا خبر دارم و حداقل یه بار به گوشم خورده، فقط حالا لازمه برم دقیق تر بخونم هر چیزی رو و علایقم رو جلو ببرم. 

ولی این الآن این شکلیه که من تازه تو بیست و یک سالگی دارم می فهمم فلان موضوع هم وجود خارجی داره، همون طور که تو یازده سالگی فهمیدم بیسار موضوع وجود خارجی داشته، همون طور که تو هشت سالگی فهمیدم بهمان موضوع. از این روند خسته شدم.

اینکه هر روز یه چیز جدید کشف کنم و ببینم دنیام با فهمیدن حقیقت های جدید اون قدری دو شقه می شه که می تونم بگم دنیای قبل از فهمیدن این حقیقت و دنیای بعد از فهمیدن این حقیقت، یکم خارج از کنترلمه و رو اعصابه!


و عرض شود که هرچند صَفَر داره تموم می شه،ولی  من یک ماه عزای مضاعف برای خودم اعلام می کنم که حالا چه جوری به این فرد پیام بدم. با این اکتشافات جرئتم را لولو آمد برد انداخت پشت کوه. کاملا احساس حقارت می کنم.


پ.ن. دقیقا، نسبت به امروزم، حس هری ای رو داشتم که رفت و با اسلاگهورن حرف زد و اسلاگهورنم تحویلش گرفت و رفتن زهر آراگوک رو تو شیشه.

آره ازین جور مقایسه ها.

ولی اولش گفتم آ شم یه بار دیگه می گم. قبول نیست که دنیا این قدر بزرگ باشه. من گرخیدم، تمام.


پ.ن بعدی. از امروز به بعد یک عدد به تعداد شماره های سلبریتی هایی که تو گوشیم سیو دارم پلاس پلاس شد. بله.

-----------------

۱. دیالوگی خاطره انگیز  از انیمیشن ماداگاسکار که به یادگار، سال هاست تو ذهنم مونده و وقت و بی وقت سوزن ضبطم روش گیر می کنه ناخوآگاه:


"?did you ever think that there might be more to live than steak, alex"

-marty the zebra




جیبِ سُس ها

درخواست حذف اطلاعات

وای بچه ها دو سه  روزه یک بسته سس  سالاد فرانسوی ترکیده توی جیب جلویی کوله م .

اولین باری که فهمیدم شب بود، دست تو کیفم کلید بردارم، دیدم وووو دستم ج شد. رفتم زیر نور چراغ خیابون دیدم دستم سفییید شده، تا پنج دقیقه داشتم فکر می چرا سفید من که غلط گیر ندارم!

بعدش که فهمیدم سُسه، تنها کاری که این بود که منبع عفونت رو کمپلت در آوردم و پرت دادم داخل سطل ی که کنارم بود.

و بعد از اون زیپ اون جیب رو تا الآن تماما بسته نگه داشتم.

هر روز صبح که نیاز دارم به کلید، اول یه دور جیب مذکور رو باز می کنم، بعد به خودم می گم آخخخخ عجب حواس پرتی ام من، این جیبه سُس هاست و درشو می بندم!

در مخیله م هم نمی گنجه چه واکنشی اون تو در حال رخ دادنه الآن، به هر حال هر چی هست من اصلا توش دخ نمی کنم و می ذارم کائنات تو مسیر خودش جلو بره.

فرض کن یه سری کارت و پول و ده بیسکوئیت و لام آزمایشگاه و کاغذ و قرص و ت ت و دستمال کاغذی با سس سالاد فرانسوی داره هم می خوره اون تو هر بار! چه شود. سالاد امروز ظهرتون رو مهمون ما باشید. این جیب داره به عنوان جیب سُس ها اعلام استقلال می کنه کم کم... سفییید شده، می فهمی؟ سفییییید!


پ.ن. سوالم اینه که چرا خششششک نمی شههههه؟ هر بار ج تر از روز اول! مگه سس بعد یه مدت نباید خشک بشه. ای آقا جان...!




دوره ی نوجوانی ها

درخواست حذف اطلاعات

+ یک سوال از فرار از زندان دارم!

البته می تونه ناشی از این باشه که هیچ وقت خدا کامل و با دقت این سریال رو تماشا ن ،

ولی هر کی فصل یکشو دیده منو توجیه کنه...

اینا یه مشت زندانی قوی هیکل نیرومند زنجیری  اند که برای فرار از زندان از اون همه مانع رد شدند،

و حالا مایکل این وسط نیاز  داره به سارا تا که در اتاق کارش رو باز بذاره و بتونن به فرارشون ادامه بدن؟

یه در خیلی ساده رو؟ ازینا که با سنجاق سر باز می شه حتی؟

این اصلا با عقل جور در نمی آد!

خب فوقش می زدن در رو می ش تن دیگه. 

حالا می گین سنسور و هشدار دهنده و فلان داشت؟ 

بابا اینو که دیگه هیچ رقمه قبول نمی کنم اسکافیلد خدای این کاراست!

یعنی به من می گین  ضرورت وجود  کاراکتر سارا تو ا این سریال، زورچپون نویسنده واسه باز یه در بود فقط؟ 

خیلی نمی فهمم...


+ شنیدید ان دریایی کارائیب شیش رو می خوان بسازن؟ من امروز فهمیدم و فقط سه ثانیه بی حرکت خشک شدم از شدت هیجان!

و البته می دونید که کاراکتر جک بدون جانی دپ، بی معناست... حالا بحث اینه که جک باز می گردد؟ واقعا؟ آخخخخخخ قلبمممم.

دیدی کیلگ اینقد ع کاراکتر محبوبمو گذاشتم اون بالا تا جدیدشو ساختن بالا ه.

آخ. که. جک گنجشکه!


+ یکی از شبکه ها این آ هفته قفلی زده رو های هری پاتر. نصفه ی شب.  فلذا منم زدم. ایده آل ترین ح ممکن بود. مثل بهشته. من... تاریکی... نصفه شب... نور کور کننده ی تلویزیون... مبارزه با اشک های از شدت خواب... خورد و خوراک سنجاب گونه ی شبانه... از همه بیشتر تنهایی ش و اینکه وسطش خوابم ببره. با این شرایط یاد خیلی چیزا می افتم. یاد خیلی حسا. یاد خیلی مکانا. یاد خیلی ا. حسی که بهم منتقل می کنه، فرای کلمه س. من زندگیمو تا هیژده سالگی رو این داستان جلو بردم.

کلا خیلی از چیزا برام کم رنگ شده بود. دیگه به اون شا ی گذشته نیستم تو این مبحث. یه زمانی در حد کف دست چشم بسته احاطه داشتم روش. ولی  مثلا الآن یه ربع داشتم سرچ می ببینم آینه ای که سیریوس به هری داده بود از اول ش ته بود یا تو اینجوری درش آوردن یا طی زمان ش ته یا چی؟ ولی دوباره زنده شد برام. همه چی مثل روز اوله. باز شدن ذره ذره ی ذهنمو حس می کنم. ذره ذره.

جنس احساس بین هری و سیریوس رو دوست دارم. خیلی. دلم واسه آلن ریکمن فاکینگ  فاکینگ تنگ شده. اون قدر که با دیدنش وقتی داشت جواب بازرسی های آمبریجو می داد، گریه م گرفت. به جادو اعتقاد دارم. سپر م ع لونا خداس. بغل سه نفره شون بعد هفت پاتر  تو گندمزار حول پناهگاه  بهم حس جالبی می ده. بغل های سیریوس خیلی بیشتر. مخصوصا اون بغلش که واسه اولین بار تو چهارچوب در خونه ی شماره ی ۱۲ میدون گریمولد هست. لحنی که باهاش می گه "هرری پّپاتر". برای هدویگ گریه م می گیره. دامبلدور که می میره حس می کنم یتیم شدم و ته دلم خالی می شه. خنجری که بلاتری به سمت د پرت می کنه تا یه مدت  زیر دنده ی دوازدهم راستم شروع می کنه به خارش. سیریوس که می ره ، کاملا برام معقوله که از اون ورش دربیاد ولی نمی آد. سدریکو که می بینم  ذهنم می پره سمت هانی مون تو اکلیپس. احساس فرد به گوش کنده  شده ی جرج، قشنگه. مو های اما رو شدیدا وقتی تو جنگل دین داره کتاب بیدل نقال می خونه دوست دارم. گپ های دو نفره ی رون و هری خیلی حالمو خوب می کنه. و قیافه ی خانم کاپوچینو درست کن بیشتر از خیلی کارکترا برام یادگار مونده.


این پستم رو قصد نداشتم این قدر زود منتشر کنم. کامل نیست! بخش مربوط به جک رو اصلا هنوز اون طور که می خوام ننوشتم توش. 

ولی یه خبر دیگه دیدم الآن، قلبم دیگه واقعا گرفت:

جنایات گریندلوالد اومده بیروووون! نه اکران عمومی ولی یه سریا دیدنش.


اصلا دیگه جایز نیست نگه داشت این پست رو. بعدا می آم حول موضوع گنجیشک و هری و گریندل والد براتون سخن وری می کنم. با مقادیری از احساس های وقت نداشته خسته بوده نوشته نشده در حلقوم گیر کرده مواجه هستیم اینجا!

خبرارو بچسبید تا نیخیده!




فینال باشگاه های آسیا ۲۰۱۸ - بازی رفت

درخواست حذف اطلاعات

یعنی منم که پرسپولیسی نیستم نشستم خونه بازیو ببینم.

اون وقت دوستای به اصطلاح پرسپولیسی م پاشدن رفتن به خاطر حضور غیاب. :)))

می بینی؟ شما آدما طرفداری ها و دوست داشتن هاتون در همین حده. کاملا چرتکه اندازاننده و خودخواهانه و حساب شده.

به نظرم اسم خودتو دیگه پرسپولیسی نذار حاجی! تو که دلت تاب نمی آره یه غیبت بخوری چی از طرفداری می فهمی شلغم؟


گاهی هم با خودم فکر می کنم از یه نظر خوبه که دنیای جادو مال ما نیست. فرض کن چقد گند می زدید به اپیزود نبرد هاگوارتزش. لابد همه تونم ادعا تون می شه که گریفندوری می بودید، هوم؟


از ژاپنی ها هم همیشه برید یاد بگیرید. خیلی خوبن. خیلی. 


پ.ن. این احمدیه داره گزارش می ده جای خیابانی؟ برگشته می گه بینندگان عزیز من هم مثل بازیکن ها از استرس عرق ! خب به ما چه؟ بیاییم بادت بزنیم؟ گزارشتو بده بابا.


پ.ن بعدی. وای وای یه جیمی جامپ ایرانی. ببینیدش! این یه گریفندوری واقعیه، یاد بگیرید. چقدرم خوشحاله. عخی. منم یه روز جیمی جامپ می شم ببین کی گفتم. خیلی باحاله. و شریفانه حتی!


پ.ن یکی مونده به آ . آهن ی که ژاپن بعد گل زدن به ایران پخش می کنه رو پسندیدید؟ من پسندیدم. فاو.


پ.ن. آ . خُب، تموم شد، باختیم. دو هیچ به نفع کاشیما. آخ حیف که ایزوفاگوس رفته مدرسه دانش اندوزی....




چرا آینه ی دو طرفه ش ته بود؟

درخواست حذف اطلاعات

خب فکر کنم جوابشو بالا ه پیدا ،

می گن چون هری بعد مرگ سیریوس زد شی دش وقتی دید جوابگو نیست واسه ارتباط،

یه سری ها هم می گن به علت اینکه کف صندوقش بود و خود به خود ش ت.

اولی قشنگ تره؛ ولی دومی راسته طبق:


"harry remained quite still for a moment, then hurled the mirror back into the truck where it shattered. he had been convinced, for a whole, shining minute, that he was going to see sirius, talk to him again..." (op38).

 

تا آ این هفته می رم رفرنس مخصوص (!) باز می کنم. ایف  الله شاء، می خونم می آم اینجا ویرایش می زنم اگه غلط بود.




مینی گیم هالوین

درخواست حذف اطلاعات

عرضم به حضور انور خواننده های گرامی،

مینی گیم هالوین جدیدی که گوگل زده رو دیدین؟

آه و فغان های عمیق اگه ندیدید.

برین بازی کنید تا هالوین تموم نشده و برش نداشتن،

شدیدا ادیکتیوه.

من دیگه تو فکر اینم کم کم روم بزنم دعوت کنم بقیه رو. 

هالوینتون هم مبارک. بووووو!



+ حواس جمع. بزنید، تا حالا خودم با آی پی فرانسه انگلیس و وصل شدم، رو خود لگوی گوگل که به مناسبت عوض شده کلیک کنید بازی رو می آره. 

+ یه بار یک فرد خلی رو پیدا تو بازی آنلاین، همه دارن تند تند بازی شونو می کنن و می رن اینور اونور، ما دو نفر نشستیم یک گوشه فارغ از دنیا با هم یک شعله آتش رو رد و بدل می کنیم و امتیاز دوستی (buddy point) می گیریم. چقد از این خل عزیز خوشم اومد. کاش می شد از نزدیک ببینمش. به نظر دوست باحالی می شد برام، حتی نمی دونم کجای دنیاست.


+ اول جیگیلی یه تیکه هس می گه  :" امشب می خوایم با این آهنگ اینجا رو بتر یما ، ایول؟ ایول."  منم از دوشنبه شب، دقیقا همین حس رو نسبت به این آ هفته دارم. که " این آ هفته می خواهیم زندگی رو بتر یما، ایول؟ ایول!" خلاصه عاره بترکانیم  قبل اینکه ترکانده شویم. 


این انواع روح های مختلفیه که می تونه بهت بیفته:






دوره ی نوجوانی ها

درخواست حذف اطلاعات

+ یک سوال از فرار از زندان دارم!

البته می تونه ناشی از این باشه که هیچ وقت خدا کامل و با دقت این سریال رو تماشا ن ،

ولی هر کی فصل یکشو دیده منو توجیه کنه...

اینا یه مشت زندانی قوی هیکل نیرومند زنجیری  اند که برای فرار از زندان از اون همه مانع رد شدند،

و حالا مایکل این وسط نیاز  داره به سارا تا که در اتاق کارش رو باز بذاره و بتونن به فرارشون ادامه بدن؟

یه در خیلی ساده رو؟ ازینا که با سنجاق سر باز می شه حتی؟

این اصلا با عقل جور در نمی آد!

خب فوقش می زدن در رو می ش تن دیگه. 

حالا می گین سنسور و هشدار دهنده و فلان داشت؟ 

بابا اینو که دیگه هیچ رقمه قبول نمی کنم اسکافیلد خدای این کاراست!

یعنی به من می گین  ضرورت وجود  کاراکتر سارا تو ا این سریال، زورچپون نویسنده واسه باز یه در بود فقط؟ 

خیلی نمی فهمم...


+ شنیدید ان دریایی کارائیب شیش رو می خوان بسازن؟ من امروز فهمیدم و فقط سه ثانیه بی حرکت خشک شدم از شدت هیجان!

و البته می دونید که کاراکتر جک بدون جانی دپ، بی معناست... حالا بحث اینه که جک باز می گردد؟ واقعا؟ آخخخخخخ قلبمممم.

دیدی کیلگ اینقد ع کاراکتر محبوبمو گذاشتم اون بالا تا جدیدشو ساختن بالا ه.

آخ. که. جک گنجشکه!


+ یکی از شبکه ها این آ هفته قفلی زده رو های هری پاتر. نصفه ی شب.  فلذا منم زدم. ایده آل ترین ح ممکن بود. مثل بهشته. من... تاریکی... نصفه شب... نور کور کننده ی تلویزیون... مبارزه با اشک های از شدت خواب... خورد و خوراک سنجاب گونه ی شبانه... از همه بیشتر تنهایی ش و اینکه وسطش خوابم ببره. با این شرایط یاد خیلی چیزا می افتم. یاد خیلی حسا. یاد خیلی مکانا. یاد خیلی ا. حسی که بهم منتقل می کنه، فرای کلمه س. من زندگیمو تا هیژده سالگی رو این داستان جلو بردم.

کلا خیلی از چیزا برام کم رنگ شده بود. دیگه به اون شا ی گذشته نیستم تو این مبحث. یه زمانی در حد کف دست چشم بسته احاطه داشتم روش. ولی  مثلا الآن یه ربع داشتم سرچ می ببینم آینه ای که سیریوس به هری داده بود از اول ش ته بود یا تو اینجوری درش آوردن یا طی زمان ش ته یا چی؟ ولی دوباره زنده شد برام. همه چی مثل روز اوله. باز شدن ذره ذره ی ذهنمو حس می کنم. ذره ذره.

جنس احساس بین هری و سیریوس رو دوست دارم. خیلی. دلم واسه آلن ریکمن فاکینگ  فاکینگ تنگ شده. اون قدر که با دیدنش وقتی داشت جواب بازرسی های آمبریجو می داد، گریه م گرفت. به جادو اعتقاد دارم. سپر م ع لونا خداس. بغل سه نفره شون بعد هفت پاتر  تو گندمزار حول پناهگاه  بهم حس جالبی می ده. بغل های سیریوس خیلی بیشتر. مخصوصا اون بغلش که واسه اولین بار تو چهارچوب در خونه ی شماره ی ۱۲ میدون گریمولد هست. لحنی که باهاش می گه "هرری پّپاتر". برای هدویگ گریه م می گیره. دامبلدور که می میره حس می کنم یتیم شدم و ته دلم خالی می شه. خنجری که بلاتری به سمت د پرت می کنه تا یه مدت  زیر دنده ی دوازدهم راستم شروع می کنه به خارش. سیریوس که می ره ، کاملا برام معقوله که از اون ورش دربیاد ولی نمی آد. سدریکو که می بینم  ذهنم می پره سمت هانی مون تو اکلیپس. احساس فرد به گوش کنده  شده ی جرج، قشنگه. مو های اما رو شدیدا وقتی تو جنگل دین داره کتاب بیدل نقال می خونه دوست دارم. گپ های دو نفره ی رون و هری خیلی حالمو خوب می کنه. و قیافه ی خانم کاپوچینو درست کن بیشتر از خیلی کارکترا برام یادگار مونده.


این پستم رو قصدد نداشتم این قدر زود منتشر کنم. کامل نیست! بخش مربوط به جک رو اصلا هنوز ننوشتم توش. 

ولی یه خبر دیگه دیدم الآن، قلبم دیگه واقعا گرفت:

جنایات گریندلوالد اومده بیروووون! نه اکران عمومی ولی یه سریا دیدنش.


اصلا دیگه جایز نیست نگه داشت این پست رو. بعدا می آم حول موضوع گنجیشک و هری و گریندل والد براتون سخن وری می کنم. با مقادیری از احساس های وقت نداشته خسته بوده نوشته نشده در حلقوم گیر کرده مواجه هستیم اینجا!

خبرارو بچسبید تا نیخیده!




مینی گیم هالوین

درخواست حذف اطلاعات

عرضم به حضور انور خواننده های گرامی،

مینی گیم هالوین جدیدی که گوگل زده رو دیدین؟

آه و فغان های عمیق اگه ندیدید.

برین بازی کنید تا هالوین تموم نشده و برش نداشتن،

شدیدا ادیکتیوه.

من دیگه تو فکر اینم کم کم روم بزنم دعوت کنم بقیه رو. 

هالوینتون هم مبارک. بووووو!



+ حواس جمع. بزنید، تا حالا خودم با آی پی فرانسه انگلیس و وصل شدم، رو خود لگوی گوگل که به مناسبت عوض شده کلیک کنید بازی رو می آره. 

+ یه بار یک فرد خلی رو پیدا تو بازی آنلاین، همه دارن تند تند بازی شونو می کنن و می رن اینور اونور، ما دو نفر نشستیم یک گوشه فارغ از دنیا با هم یک شعله آتش رو رد و بدل می کنیم و امتیاز دوستی (buddy point) می گیریم. چقد از این خل عزیز خوشم اومد. کاش می شد از نزدیک ببینمش. به نظر دوست باحالی می شد برام، حتی نمی دونم کجای دنیاست.


+ اول جیگیلی یه تیکه هس می گه  :" امشب می خوایم با این آهنگ اینجا رو بتر یما ، ایول؟ ایول."  منم از دوشنبه شب، دقیقا همین حس رو نسبت به این آ هفته دارم. که " این آ هفته می خواهیم زندگی رو بتر یما، ایول؟ ایول!" خلاصه عاره بترکانیم  قبل اینکه ترکانده شویم. 





سوشال فوبیا

درخواست حذف اطلاعات

بهشون گفتم بچه ها می خوام یه رازی رو باهاتون در میون بذارم، من الآن دارم یکی از اولین های زندگی مو کنارتون تجربه می کنم...

گفتن هل یعح چی چی شده بگو بگوووو...

گفتم من تا حالا جرئت نکرده بودم این تیکه از رو بیام! بعد چار سال اولین باره اومدم.

یک آن مخ همه شون پاچیده شد به دیوار.

هی گفتن بروووووو.

- مسلمووووون،

-  نگوووووو!

- درووووووغ،

- مگه دارییییم؟

- مگه می شههههه اصلا؟

- یعنی چی آخه؟

- چی کار می کردی پس؟

- همه بچه هامون کلا همیشه همین جان!

گفتم آره جون خودم اولین باره جرئت بیام، اونم چون این بار منو با خودتون کشیدید آوردید.


و در جواب چراهایی که مثل شاخ غول رو سرشون سبز می شد،

گفتم که چون همیشه خیلی شلوغ و مختلط بود و شلوغی بیش از حدش و پر بودن همیشگی ش از بچه هایی که نمی شناختم و سر و صداها و خنده ها و صمیمت ها و شوخی هاشون، و خصوصا اینکه هیچ جایی تو هیچ کدوم ازینا نداشتم  عصبی م می کرد و خودم رو مثل یک غریبه حس می دائما.

البته حالا که فکر می کنم دقیقا اینو به همین واضحی نگفتم. بیشتر به سوشال فوبیا اشاره تا اینا.

که گفتن نه بابا هیچ بهت نمی خوره اتفاقا و فلان و این ها.

ولی از لطفشونه چون یادشون نمی آد که چه قدر اولاش ارتباط برقرار با خود همینا هم برام سخت و دشوار و ناممکن بود. و مثلا هر یک ساعت یک کلمه می تونستم حرف بزنم جلوشون.


حالا دیگه چون این بار این قسمت از خالی بود و ما به صورت مقطعی پادشاهان اون تیکه از شده بودیم، هر حرکتی که می شد رو تو اون فضا پیاده سازی واسم که قشنگ یخ بنده بریزه.

و انصافا خوبم ریخت...

تمام مدت من اصرارشون می بیایید بریم دیگه الآن یکی  می آد و ضربان قلبم در حد مرگ رفته بود بالا،

اینا می گفتن خب بیاد مگه داریم چی کار می کنیم؟

آخه مثلا فرض کن من همیشه از بیرون نگاه می اینجا رو و هی با خودم حسرت وار می گفتم کاش می شد روش رو داشتم و می رفتم یه بار از نزدیک می دیدمش که چه خبره که همیشه کل بچه ها جمعند تو این تیکه از ،

مثل یک جور عقده شده بود،

حالا الآن که رفته بودم توش به اندازه ی کافی برام ممنوعه بود، اینا هم با صدای بلند بلند انواع و اقسام مس ه بازی ها رو در می آوردن و هی چیز میز های مختلف رو نشونم می دادند...

تهش ول نمی دیگه دلقک های مس ه! :))))

یکی می گفت خب مطمئنم تا حالا رو این صندلی ننشستی! کل دانشکده از همون ترم یک می شینن اینجا و سرش دعواست، پاشو بیا اینجا بشین که اگه نشینی اصلا دانشجو نیستی!

بعد ازون ور اون یکی می گفت صندلی رو ولش کنید اصلش پوستر هاست که باید یاد بگیره مس ه شون کنه،

و نشستن به فساد راه انداختن پشت سر ع ای روی پوستر.


خلاصه راست گویی همانا و فلان شدن همان،

منتها حالا خیلی هم پشیمون نیستم از اینکه راز رو در میون گذاشتم باهاشون.


به هر حال در همین اشل از خج و غریبی به سر می بره این موجود.

خودمم باورم نمی شه. من دانشجوی سال چهارَم، تازه راه یافتم به جایی که بچه ها از ترم یک توش ولن و مکانه. واقعا هیچ وقت تمایل نداشتم تنهایی برم اینجا. بر خلاف تصورم هیچی هم نشد، کهیر هم نزدم، زنده هستم و براتون تایپ میکنم الآن.

ترسناک بود ولی. :دیییی





یعهعهعهعههعهههه

درخواست حذف اطلاعات


هااااااااعی



رئالیا رسما  بمیرم واسه اون دل ریش شده تون،

حالا فهمیدین که کیش کیش، بادبان ها پایین، پیش به سمت یووه؟


آخخخخخخخ چققدددددددر  کیف داد. 

تا ذره ی آ جیگرم حال اومد.

راستی شما هنوزم تو شادی برد پرسپولیس موندی؟

اینو بچسب آقاااا. کانال عوض شدهههه.

نمی خوایید بریزید تو خیابون راستی؟


# چه قدر بادکنک زردا رو دوست داشتم. عشق بودن وسط بازی.


# سوارزم پا قدم این بچه ی جدیدش خیلی بیش از حد خیره اینگار! هتریک کرد!!! ینی یه سری بازیکن ها فقط منتظرن شاگرد اولای کلاس برن کنار تا بتونن خودشونو نشون بدن. حق هم دارن. در سطح کلاسی که خیلی تجربه ش . بچه ها وقتی شاگرد خیلی شاخ می دیدن دیگه تلاش نمی ، یه روز که زرنگه غایب می شد، همه موتورشون روشن می شد.


# مسی چقد خوب بود تو تماشاچی ها. مسی دو کلاهه ی سرمایی! پویول حتی. بارسا اینه.


# یعنی بازیکن استار جهان هم که باشی باز باید با بچه هات پز بدی به کل دنیا؟! این نیازه؟  این احساس  بی معنی خودخواهانه ی آدما نمی خواد بخوابه روزی؟ که هورا من بچه تولید بره تو چشم همه ببینید چقدر هنرمندم. من اینو درک نمی کنم. یه سری چیزا باز عقده س رو دل آدما،  حالا به هر درجه ای از موفقیت هم برسن.  حتی اگه استار بشه... آخه راستش به نظرم چیزای خیلی مهم تری وجود داره که وقتی پیرهنتو می زنی بالا به ان میلیون تماشاگر نشون بدی. می تونی به هزاران موسسه ی خیریه کمک کنی با بالا زدن همون پیرهنت حتی...خلاصه آره. اینو درک نمی کنم. دنیا بزرگ تر از این حرفاس...






احساس شماره ی یک

درخواست حذف اطلاعات

دقت کردی چقد من جدیدا دارم بخش های جدید به کاربری وبلاگ اضافه می کنم؟ مثل یه گیاهه که دارم خیره سرانه هر برگشو قلمه می زنم و فرو می کنم تو خاک. اون قدر زیاد که خودم هم یادم می ره. خلاصه متنفر نشید تا ببینم چی می شه کرد با ایده های اخیرم.

این بخش هم به نظر پتانسیل بالایی داره تا که بخش محبوب وبلاگ بشه. مخصوصا واسه وبلاگ یکی مثل من که شب و روز با احساساش درگیره و هنوز که هنوزه نفهمیده باید خودشو تو دسته ی احساساتی ها طبقه بندی کنه یا خیر.

مثلا در مورد پست اول این بخش، خیلی وقته به خودم می گفتم که آدم پیر، خشک و یبثی شدم و یکم حالم از خودم به هم می خورد. بعد امروز تو این احساس رو در خودم کشف و به خودم امید دادم و  گفتم عمرا، اتفاقا خیلی هم زیاد احساس داری.

______________________


"احساس تعلق خاطر به خط خطی های خ ری اش روی بازو هات، که قرار است با لیف کفی پاکشان کنی."