رسانه
رسانه

زندگی شیرین



سفر آلمان 2

درخواست حذف اطلاعات

این مطلب سفرنامه نیست، بیشتر لیستی از مشاهداتم می تواند باشد. در آن هفته، عین یکی از چهار صد و پنجاه نفری که در آن کارخانه کار می کنند صبح رفتم سر کار و بعد از هشت ساعت بدو بدو و مذاکره و بحث عصر برگشتم گست هاوس و بعد هم پیاده روی و شب نشینی و فردایش دوباره روز از نو روزی از نو.

شهر کوچک و سر سبز بود، هفت هزار نفر شهروند در یک فرورفتگی - تقریبا دره - سر سبز و بارانی. عصرها همیشه پیاده بر می گشتم و از سر سبزی محیط لذت می بردم. زیر باران خیس شدم، از آسمان و زمین ع گرفتم، آواز خواندم و در کل یک هفته کاری ای داشتم که برایم از تعطیلات بهتر بود. 

- تعداد افراد حاضر در هر بخش/دپارتمان نسبت به استاندارد ایتالیا خیلی بیشتر است. به جرات می گویم سه برابر آنچه که ما در محیط کارمان می بینیم. هر فیگور حرفه ای حداقل دو یا سه تا فتوکپی دارد و فکر هم نمی کنم این ها کمتر از ما حقوق بگیرند، برع ! هیچوقت نفهمیدم چرا اینقدر در ایتالیا می خواهند در استخدام افراد خساست/صرفه جویی کنند. واقعا شیره جان ی که کار میکند در می آید و تعدد وظایف و مشغولیت ها فرساینده است و در نهایت برای شرکت ها مضر است. نمی فهمم چرا اراده نمی کنند این روند بیمار و غلط را تغییر بدهند.

- همکاران آلمانی چند ملیتی مان اصولا خودشان را برای کار نمی کشند. سر ساعت می آیند، کارشان را می کنند و سر ساعت هم می روند. حتی یک دقیقه هم بیشتر خودشان را معطل نمی کنند و توی کت شان نمی رود که اضافه کار بمانند. به درستی عقیده دارند که کار مفید نمی تواند بیشتر از هفت یا هشت ساعت در روز طول بکشد. از رسم ایتالیا متنفرم که وقتی بعد از هشت ساعت کار می خواهی بروی سر زندگیت طوری نگاهت می کنند انگار به اندازه کافی کار نکرده ای.

- آن تعالی ای که معمولا در ذهن ها در مورد آلمانی ها وجود دارد واقعیت ندارد. فقدان ارتباطات موثر کاری، همکاری و دید باز به تجارت در محیط کاری آلمانی هم دیده می شود. تعداد زیادی از افرادی که قرار بود طرف کاری من باشند انگلیسی حرف نمی زدند و چون افرادی هستند که ا اما باید با مشتری ها و تامین کننده ها درارتباط باشند مرا به این حس ناخوشایند مبتلا د که وانمود به ندانستن می کنند تا از زیر همکاری در بروند. یکی شان کاملا به آبرو ریزی رسید در این مورد چون حواسش نبود که چندی پیش بابت یک imds برای بی ام وو برایم ای میل فرستاده بود بدون اینکه بداند آنجانبی که من باشم، همچین صورتی دارم و این شکلی ام. هیچی دیگر ... آدم پنچری قطار بگیرد ولی اینطور ضایع نشود!

- بین همین افراد با ی هم برخورد داشته ام که با روی خوش و لبخند - متاع ناب در آلمان آنطور که من تجربه کرده ام - مراسم معرفی و آشنایی را بجا آورده و در جواب سئوال من که می تواند انگلیسی حرف بزند یا نه، خندیده و گفته سعی می کنم! می همیشه ترجیح می دهم بی واسطه مترجم گفتگو کنم چون هیچ مترجمی نمی تواند با کلمات تخصصی کار آشنایی داشته باشد و سوتفاهم هایی که از این قبیل خطاها ایجاد می شوند بعدها همیشه دردسرسازند. این فرد که حرفش را می زنم فرد بسیار مهربانی بود/هست که خیلی زود و بدون اینکه مجبور شوم به دستاویزهای سازمانی چنگ بیندازم داوطلب شد تمام اطلاعاتی که مورد نیازم بود را جمع آوری کند و برایم بفرستد. آنقدر داوطلبانه که حتی مجبور نشدم به مرحله ادای جمله "لطفا ..." برسم. آ کار هم که داشتم نشانش می دادم داخل آدرس های آوت لوک (داخل آوت لوک اسم و آدرس تمام کارکنان چند ملیتی بزرگمان هست) مرا چطور می تواند پیدا کند، کمی در مورد سختی و غیر قابل تلفظ بودن نام خانوادگی من و خودش شوخی کردیم و هر دو با لب خندان برگشتیم سر کار خودمان.

- تا بحال داخل خانه خانواده های آلمانی را ندیده ام اما داخل هتل های لو شان بوده ام و ایندفعه هم قسمتم اقامت در یک گست هاوس بود. شاید باید نتیجه بگیرم که آلمانی ها هم مثل اطریشی ها، فرانسوی ها و مجارستانی ها بیده ندارند و عادت به شستن خودشان بعد از استفاده از تو ندارند؟ یا شاید هم فقط هتل هایشان بیده ندارد و حق شستن بدن را بعد از استفاده از تو برای مسافرها قائل نیستند. مسئله اینست!

- قوت غالب مردم آلمان گوشت است و سبزیجاتی که آنرا همراهی می کنند. گوشت و گوساله جزو مواد غذایی قیمتی و گران هستند بنابراین بیشترین وعده های غذایی خانواده ها از گوشت خوک تهیه می شود که صد البته در خوشمزگی اش شکی نیست اما زیاد خوردنش سالم نیست، تا بحال دیده اید خوراکی های خوشمزه روی زمین فشار خون و قند و چربی و اسید اوریک و اینها را باعث نشوند؟! نتیجه مستقیم این رژیم غذایی محدود اینست که توی همین شهر فسقلی سه رستوران ایتالیایی و یک بار/بستنی فروشی ایتالیایی می شود پیدا کرد. تنوع غذاهای ایتالیایی و سالم بودن رژیم مدیترانه ای باعث می شود همه جای دنیا رستوران های ایتالیایی لبالب پر از مشتری باشند. حالا بماند که نحوه تهیه غذاها در داخل و خارج مرزهای کشور کلی فرق دارند.

- نمی دانستم صاحبان آن بستنی فروشی ایتالیایی اند، با دخترکی که سفارش می گرفت انگلیسی حرف می زدم و نمی فهمید. سعی می اسم طعم های انتخ ام را به آلمانی بگویم و آنقدر نتیجه افتضاح بود که باز هم نمی فهمید. از آن پشت صاحب مغازه سرکی کشید و به ایتالیایی پرسید: ایتالیایی هستی؟ یخ ِ گفتگو باز شد و سفارش انجام شد و کمی هم خندیدیم. البته خنده من بیشتر به این دلیل بود که نوک زبانم آمد به روش دوپونت و دوپونط بگویم: از اونم بالاتر، ایتالو - ایرانی ام!

- حالا از آن موقع از خودم می پرسم چرا آن فرد محترم یک کاره از من پرسید ایتالیایی هستی؟ چرا فکر کرد مسافری که انگلیسی حرف می زند و آلمانی بلد نیست باید ایتالیایی باشد؟ چرا فکر نکرد ممکن است ایرانی، اسپانیایی یا چه می دانم ... رومانیایی باشم؟ راستی می دانستید بارها برایم پیش آمده رومانیایی ها می آیند و بی مقدمه شروع می کنند با من به زبان خودشان حرف زدن و آدرس پرسیدن؟! 





از هر دری 93

درخواست حذف اطلاعات
- این هفته پنجشنبه شب که سر کلاس فرانسه بودم نزدیک بود از ناامیدی کار دست خودم بدهم، تا دم انصراف از ادامه دوره رفتم ولی مدرس دستم را گرفت و دوباره انداخت داخل! کلی حرف زد - بخوانید چانه زد - تا بهم بقبولاند باید از اشتباه نترسم. وقتی اینرا گفت ناخودآگاه یاد رییس جانم افتادم و باعث شد فکر کنم احتمالا حق دارند. بله حق دارند ... برایم سنگین است قبول اینکه باید اشتباه کنم و قطعا و یقینا اشتباه می کنم در تلفظ ها و در صرف ها و .... باید این اشتباه ها را قبول کنم و به جان ب م تا جایی که یاد بگیرم. معلم مان اسمش lou هست، پدر خودش را درآورد تا متقاعدم کند یک ایرانی می تواند کنار ایتالیایی ها زبان فرانسه یاد بگیرد و چه بسا از آنها جلوتر هم برود. برایم تعریف کرد که ترم قبل یک شاگرد ایرانی داشته که الان برای یک استاژ راهی فرانسه است. خلاصه که دیدم حرف حساب جواب ندارد. آنقدر با خودم سختگیر و بی رحمم که حق ندانستن و اشتباه را از خودم سلب کرده ام.- حرف رییس جانم را زدم و یاد یک چیز خنده دار افتادم. وقتی می خواهد حرف از کریستین  - که همکار من است و نوچه او - بزند می گوید رفیقم که مدل موهایش مثل منست. هر دو طاس هستند البته. رییسم هر تحفه ای هم که باشد نمی شود گفت طنز و شوخی سرش نمی شود.- در حاشیه سفر به آلمان و عبور از کلن یک چیزی را برایتان تعریف می کنم کمی بخندید: ر ویلیامز را می شناسید؟ وقتی جوان بودیم خواننده بوی بند ِ take that بود و البته بعدها از گروه جدا شد و بعنوان سولیست به خوانندگی ادامه داد. صدایش را خیلی دوست دارم و کلیپ هایش را هم. توی یک کتاب فروشی بزرگ دیدم اخیرا کتاب چاپ کرده و البته نفهمیدم بیوگرافی ست یا چیز دیگر چون آلمانی نمی فهمم. اما نکته قابل توجه نحوه تبلیغی بود که برای کتابش انتخاب کرده بود: یک مجسمه کاغذی از خودش که است با تمام آن تتوهای خوفناک روی بدنش. دست خودم نیست از تتو متنفرم! ولی خوب ح این مجسمه و صورت خندان ر ویلیامز خیلی با نمک و تا حدی ابلهانه بود. - همکاران وقتی دیدند محو جمال و اندام این لعبت شده ام و ع می گیرم تشویقم د که بروم داخل مغازه و در ویترین کنار مجسمه بایستم تا ع دوتایی بیندازند ازم. هیچی دیگر ... الان دو تا ع خوشگل دارم با ر ویلیامز و تتو شده که با سی و دو تا دندان می خندد و با دستهایش عضو شریف را پوشانده. ولی انصافا ع های خوبی از آب درآمدند. خودم راضی و خوشحال بودم و هستم منتها همکاران آنقدر شوخی و مس ه بازی در آوردند که معذب شدم. خودشان هم متوجه شدند و یکی شان برای دلجویی گفت بچه ها دست بردارید، موفق شدیم کاری کنیم که شیرین صورتش سرخ شود!- می دانید ... من اصولا با برهنگی مشکلی ندارم. نه با برهنگی خودم و نه دیگران. آ کدام از ما موقع تولد لباس به تن داشته؟ کدام بشری قبل از وضع قراردادهای اجتماعی و تعریف نرم و قانون برای لباس، خودش را پوشانده بوده است؟ اگر برهنگی ی آزار و اذیتی برای دیگران نداشته باشد و نیت از آن آزار نباشد برای من به شخصه هیچ اشکالی ندارد. با دیدن بدن زن یا مرد احساس رسوایی نمی کنم. توی دنیا واقعیات کثیف دیگری هستند مثل خشونت و قتل و دروغ و ی و ... که اینقدر راحت پذیرفته می شوند و آنوقت همه سر بدن جر و بحث می کنند. تاسفم آنجاست که در مورد برهنگی آنقدر شوخی می شود که همه چیز به کشیده شود و آنوقت بله، معلوم است که شرمنده می شوم و سرخی به صورتم  می آید.- در مورد این ع با دوستی صحبت می و می گفتم فکر نکنم کتاب در مورد فلسفه باشد! و خوب ... واقعیت اینست که بنظر من این تبلیغ با نمک بیشتر می توانست متناسب با انتشار یک دیسک جدید باشد تا یک کتاب ولی مردم صاحب اختیار خودشان هم هستند و قرار هم نبوده نظر من اهمیتی داشته باشد! در عین حال شجاعت او را هم تحسین می کنم بابت این تبلیغ دور از ذهن که ممکن است ترشرویی بعضی ها را - حتی در غرب - برانگیزد. آن دوست خاطر نشان کرد البته ع گرفتن در کنار چنین تبلیغی هم شجاعت می خواهد. وقتی پیغامش را خواندم یاد ع العمل بعضی از همکاران افتادم و لبخند زدم. آن دوست فرهیخته ندیده و ندانسته از بلاهت و حماقت آدمیزاد با خبر بوده است.



سفر آلمان 2

درخواست حذف اطلاعات

این مطلب سفرنامه نیست، بیشتر لیستی از مشاهداتم می تواند باشد. در آن هفته، عین یکی از چهار صد و پنجاه نفری که در آن کارخانه کار می کنند صبح رفتم سر کار و بعد از هشت ساعت بدو بدو و مذاکره و بحث عصر برگشتم گست هاوس و بعد هم پیاده روی و شب نشینی و فردایش دوباره روز از نو روزی از نو.

شهر کوچک و سر سبز بود، هفت هزار نفر شهروند در یک فرورفتگی - تقریبا دره - سر سبز و بارانی. عصرها همیشه پیاده بر می گشتم و از سر سبزی محیط لذت می بردم. زیر باران خیس شدم، از آسمان و زمین ع گرفتم، آواز خواندم و در کل یک هفته کاری ای داشتم که برایم از تعطیلات بهتر بود. 

- تعداد افراد حاضر در هر بخش/دپارتمان نسبت به استاندارد ایتالیا خیلی بیشتر است. به جرات می گویم سه برابر آنچه که ما در محیط کارمان می بینیم. هر فیگور حرفه ای حداقل دو یا سه تا فتوکپی دارد و فکر هم نمی کنم این ها کمتر از ما حقوق بگیرند، برع ! هیچوقت نفهمیدم چرا اینقدر در ایتالیا می خواهند در استخدام افراد خساست/صرفه جویی کنند. واقعا شیره جان ی که کار میکند در می آید و تعدد وظایف و مشغولیت ها فرساینده است و در نهایت برای شرکت ها مضر است. نمی فهمم چرا اراده نمی کنند این روند بیمار و غلط را تغییر بدهند.

- همکاران آلمانی چند ملیتی مان اصولا خودشان را برای کار نمی کشند. سر ساعت می آیند، کارشان را می کنند و سر ساعت هم می روند. حتی یک دقیقه هم بیشتر خودشان را معطل نمی کنند و توی کت شان نمی رود که اضافه کار بمانند. به درستی عقیده دارند که کار مفید نمی تواند بیشتر از هفت یا هشت ساعت در روز طول بکشد. از رسم ایتالیا متنفرم که وقتی بعد از هشت ساعت کار می خواهی بروی سر زندگیت طوری نگاهت می کنند انگار به اندازه کافی کار نکرده ای.

- آن تعالی ای که معمولا در ذهن ها در مورد آلمانی ها وجود دارد واقعیت ندارد. فقدان ارتباطات موثر کاری، همکاری و دید باز به تجارت در محیط کاری آلمانی هم دیده می شود. تعداد زیادی از افرادی که قرار بود طرف کاری من باشند انگلیسی حرف نمی زدند و چون افرادی هستند که ا اما باید با مشتری ها و تامین کننده ها درارتباط باشند مرا به این حس ناخوشایند مبتلا د که وانمود به ندانستن می کنند تا از زیر همکاری در بروند. یکی شان کاملا به آبرو ریزی رسید در این مورد چون حواسش نبود که چندی پیش بابت یک imds برای بی ام وو برایم ای میل فرستاده بود بدون اینکه بداند آنجانبی که من باشم، همچین صورتی دارم و این شکلی ام. هیچی دیگر ... آدم پنچری قطار بگیرد ولی اینطور ضایع نشود!

- بین همین افراد با ی هم برخورد داشته ام که با روی خوش و لبخند - مطاع ناب در آلمان آنطور که من تجربه کرده ام - مراسم معرفی و آشنایی را بجا آورده و در جواب سئوال من که می تواند انگلیسی حرف بزند یا نه، خندیده و گفته سعی می کنم! می همیشه ترجیح می دهم بی واسطه مترجم گفتگو کنم چون هیچ مترجمی نمی تواند با کلمات تخصصی کار آشنایی داشته باشد و سوتفاهم هایی که از این قبیل خطاها ایجاد می شوند بعدها همیشه دردسرسازند. این فرد که حرفش را می زنم فرد بسیار مهربانی بود/هست که خیلی زود و بدون اینکه مجبور شوم به دستاویزهای سازمانی چنگ بیندازم داوطلب شد تمام اطلاعاتی که مورد نیازم بود را جمع آوری کند و برایم بفرستد. آنقدر داوطلبانه که حتی مجبور نشدم به مرحله ادای جمله "لطفا ..." برسم. آ کار هم که داشتم نشانش می دادم داخل آدرس های آوت لوک (داخل آوت لوک اسم و آدرس تمام کارکنان چند ملیتی بزرگمان هست) مرا چطور می تواند پیدا کند، کمی در مورد سختی و غیر قابل تلفظ بودن نام خانوادگی من و خودش شوخی کردیم و هر دو با لب خندان برگشتیم سر کار خودمان.

- تا بحال داخل خانه خانواده های آلمانی را ندیده ام اما داخل هتل های لو شان بوده ام و ایندفعه هم قسمتم اقامت در یک گست هاوس بود. شاید باید نتیجه بگیرم که آلمانی ها هم مثل اطریشی ها، فرانسوی ها و مجارستانی ها بیده ندارند و عادت به شستن خودشان بعد از استفاده از تو ندارند؟ یا شاید هم فقط هتل هایشان بیده ندارد و حق شستن بدن را بعد از استفاده از تو برای مسافرها قائل نیستند. مسئله اینست!

- قوت غالب مردم آلمان گوشت است و سبزیجاتی که آنرا همراهی می کنند. گوشت و گوساله جزو مواد غذایی قیمتی و گران هستند بنابراین بیشترین وعده های غذایی خانواده ها از گوشت خوک تهیه می شود که صد البته در خوشمزگی اش شکی نیست اما زیاد خوردنش سالم نیست، تا بحال دیده اید خوراکی های خوشمزه روی زمین فشار خون و قند و چربی و اسید اوریک و اینها را باعث نشوند؟! نتیجه مستقیم این رژیم غذایی محدود اینست که توی همین شهر فسقلی سه رستوران ایتالیایی و یک بار/بستنی فروشی ایتالیایی می شود پیدا کرد. تنوع غذاهای ایتالیایی و سالم بودن رژیم مدیترانه ای باعث می شود همه جای دنیا رستوران های ایتالیایی لبالب پر از مشتری باشند. حالا بماند که نحوه تهیه غذاها در داخل و خارج مرزهای کشور کلی فرق دارند.

- نمی دانستم صاحبان آن بستنی فروشی ایتالیایی اند، با دخترکی که سفارش می گرفت انگلیسی حرف می زدم و نمی فهمید. سعی می اسم طعم های انتخ ام را به آلمانی بگویم و آنقدر نتیجه افتضاح بود که باز هم نمی فهمید. از آن پشت صاحب مغازه سرکی کشید و به ایتالیایی پرسید: ایتالیایی هستی؟ یخ ِ گفتگو باز شد و سفارش انجام شد و کمی هم خندیدیم. البته خنده من بیشتر به این دلیل بود که نوک زبانم آمد به روش دوپونت و دوپونط بگویم: از اونم بالاتر، ایتال - ایرانی ام!

- حالا از آن موقع از خودم می پرسم چرا آن فرد محترم یک کاره از من پرسید ایتالیایی هستی؟ چرا فکر کرد مسافری که انگلیسی حرف می زند و آلمانی بلد نیست باید ایتالیایی باشد؟ چرا فکر نکرد ممکن است ایرانی، اسپانیایی یا چه می دانم ... رومانیایی باشم؟ راستی می دانستید بارها برایم پیش آمده رومانیایی ها می آیند و بی مقدمه شروع می کنند با من به زبان خودشان حرف زدن و آدرس پرسیدن؟! 





در جستجوی یک مادر

درخواست حذف اطلاعات

یکی از بد رفتاری/خشونت هایی که ن در زندگی متحمل می شوند از جانب ن و مخصوصا مردانی ست که در آنها به هر نحو و به هر قیمتی در جستجوی یک مادر هستند. مهم هم نیست این مردان در چه سنی باشند و متعلق به چه سطح فرهنگ و تفکر باشند، بالا برویم و پایین بیاییم در هر زنی یک مادر جستجو می کنند. 

اینجاست که ضد و نقیض ها در رفتار و اعمال و حرفها معلوم می شوند: از یک طرف از مادر شدن همسر/پارتنر از خانه زده می شوند و شروع می کنند به نگاه به دور و اطرافشان و از طرف دیگر در همین سر به هوایی و خانم بازی باز هم دنبال نشانگان مادری در زنی دیگر می گردند. بواقع درد یکی ست: آنها همیشه در هر زنی دنبال یک مادر هستند، ولی این مادر باید توجه و مراقبت و حمایتش را فقط به آنها معطوف کند و نه به دیگر. انگار زندگی شان فقط موقعی خوب و مطمئن باشد که یک شمایل مادرانه درست مثل دوران جنینی آنها را در بر بگیرد و از بد دنیا و روزگار در امان نگه دارد.

بنظر شما این آقایان می دانند که سلامت درونی ندارند و نیازمند مراجعه به درمانگرند؟ آیا می دانند که رشد شخصیتی شان متوقف مانده و مانند یک آدم بزرگسال و بالغ نمی توانند با زندگی مواجه شوند و بهمین دلیل دائما دنبال مامن و پناه مادرانه اند؟ این میان حساب زوج هایی که بعد از فرزند دار شدن دچار مشکلات جدی ارتباطی می شوند را جدا می کنم البته. 

شناختن این مردها کار آسانی ست، آنها در مواجهه با زنی که خیال مادر شدن نداشته و ندارد وحشت می کنند و مذبوحانه تلاش می کنند طوری و به طریقی رگه ای از طبع مادری در آن زن پیدا کنند و اگر در این کار موفق نشوند هم پا به فرار می گذارند. می دانید ... معمولا توقع خیلی از افراد از با هم زندگی و زندگی مشترک داشتن - ا اما از ازدواج صحبت نمی کنم، می تواند در قالب ازدواج باشد یا نباشد - داشتن یک یار و همراه زندگی نیست، معمولا طرفین از هم انتظار مراقبت و والدی دارند. از هم انتظار دارند که وظایف والدی خود را انجام بدهند و شاید همین موضوع دلیل اصلی خشم و کینه عمیقی باشد که در طی سالها در دل زوجین نسبت به هم شکل می گیرد. نگویید نه، واقعا کم اند آدم های متاهلی که با بازگشت به گذشته دوباره همان فرد را برای زندگی مشترک انتخاب کنند. خشم  و یاس آدم هایی که زیر یک سقف با هم هستند نسبت به یکدیگر معمولا حجم مهیبی دارد.

با همه این احوال بعنوان زنی که هیچوقت حتی در خواب خودش را با لباس سفید و یا با شکم برآمده تصور نکرده است می توانم بگویم که تا بحال برایم پیش نیامده مردی را بشناسم که در یک زن، رفیق و یار راه و همسفر ببیند. که قبول کند نه او قرار است نان آور و مکانیک و لوله کش خانه باشد و نه من لله و آشپز و مادر بچه ها. که قبول کند در عشق و علاقه، آدم ها این کارها و حتی فراتر از اینها را هم ممکن است برای هم انجام دهند ولی برحسب علاقه و نه بر حسب وظیفه، که انجام ندادنشان نه موجب عذاب وجدان است و نه دلخوری.

می دانید ... برای بعضی ها که دوست دارند طبق مد روز و مدرن رفتار کنند گفتن و تکرار این حرفها خیلی هم سخت نیست. شعار زیاد می دهند ولی در عمل من تابحال چیزی ندیده ام. نمی گویم نیست، می گویم من تا بحال ندیده ام. قبول این موضوع نیاز به داشتن یک شخصیت محکم و بالغ دارد و یک استقلال درونی، به اضافه شهامت پذیرفتن اینکه آدم ها از خود هویت دارند و در انجام انتخاب های خود به یک اندازه محق و مساوی. منتها در عمل و در دنیای واقعی کمتر مردی * این حرفها را دارد.


* این کلمه را از ادبیات رایج آقایان محترم به عاریه گرفته ام، مخصوصا که از م ومات بسیار مهم است برایشان و مایه تفا و غرور! حیف که معمولا ندارندش به آن معنی که بکارش می برند و فقط توهمش را دارند.





از هر دری 92

درخواست حذف اطلاعات

- مثل همیشه که سفر می روم "دلم برای لانه خودم تنگ شده بود". بماند که این چهاردیواری تا مدت کمی و فقط تا چند روز دیگر لانه ام خواهد بود و باید اعتراف کنم کمی ترس برم داشته است که نکند به خانه جدید عادت نکنم و لانه ام ندانمش. 

- اعتراف می کنم که سفر کاری خیلی خوب بود و برخلاف انتظارم خوش هم گذشت. کار زیاد بود و خسته شدم و مخصوصا از انجام نشدن خیلی کارها جا خوردم و فهمیدم این تصوراتی که از بی عیب و نقص بودن "آلمانی" ها در ذهن ها هست اصلا منطبق با واقعیت نیست ولی خوب باز هم بد نبود. در مورد این بند یک مطلب مفصل و جداگانه می نویسم که البته قرار نیست و ادعا نمی کنم وحی منزل باشد و فقط مشاهدات و تجربه شخصی خودم هستند. بی خیال وحی منزل! آنهم از طرف ی که اصولا به وحی و این داستان ها عقیده و باور ندارد.

- شهر کوچولو موچولو و قشنگی بود با هفت هزار نفر جمعیت. توی این یک هفته حتی یک گربه هم ندیدم! یا گربه نگه نمی دارند و یا گربه هایشان از خانه بیرون نمی آیند. شهر خودم بهتر است! خیابان هایش آنقدر امن هستند که پیشی های خانگی هوس گشت و گذار به سرشان بزند و احیانا دیوانه ای مثل من ببینند و قربان صدقه و نوازش و گفتگو از او دریافت کنند. 

- وقتی رفته بودم خانه جدید را ببینم و کنار درب ورودی اش منتظر بودم خانم آژانس مسکن برسد اولین ی را که از نان محله دیدم می دانید کی بود؟ یک پیشی خوشگل سیاه و سفید که برای خودش راحت قدم می زد و دور و اطراف را می پایید. روی تنه یک درخت تنومند ناخن هایش را تیز کرد و بعد هم رفت زیرش دراز کشید. ازش ع گرفتم و ناخودآگاه و قبل از دیدن داخل آپارتمان احساس همانجا خواهم ماند. گربه های سیاه شانس و بخت می آورند.

- یکی از عوارض مزمنی که با آن درگیرم از دوران جوانی، ادم پاهاست. فکر کنم قبلا هم در موردش حرف زده بودم. وقتی هوا گرم می شود دیگر مصیبت می شود این عارضه که البته بسته به دمای هوا و شرایط خودم شدتش فرق می کند. به تعداد انگشتان دستم تا به حال شدتش طوری بوده که پاهایم کاملا دفرمه شده اند و آنقدر احساس بدبختی کرده ام که تصور هم نمی کنید. وقتی برای اولین بار این اتفاق افتاد در حاشیه کویر کار و زندگی می و وقتی بعد از ساعات کار طولانی سر پا بودن به خانه برگشتم هم خسته و ذلّه بودم و هم ترسیده، به شدت ترسیده بودم از دیدن پاهایی که بنظرم نمی آمد حتی مال من باشند.

- یادم است که سه تا همخانه داشتم در آن آپارتمان و یکی شان ذلّه گی و ترسم را دید و خیلی آرام ازم خواست لباسهایم را عوض کنم و برای خواب آماده شوم. بعد همانطور که روی تختم دراز کشیده بودم آمد و یک بالش گذاشت زیر پاها که کمی بالاتر باشند و شروع کرد به ماساژ دادن. هیچوقت این مهربانی بزرگش را یادم نمی رود مخصوصا که اصلا هم دوستی آنچنانی با هم نداشتیم. اثر این معالجه کاملا یام بخش بود و فردایش گفت چقدر آرام و چقدر زود خوابم برد و صبح از ورم و ادم هم خبری نبود.

- روز برایم سخت و سنگین بود و از ساعت پنج صبح شروع شد تا سه بامداد شنبه. بیست و دو ساعت عین سربازها لباس و کفش پایم بود و وقتی رسیدم خانه به حال مرگ بودم هم از خستگی و هم از ادم پاها که به دفرمگی شان رسیده بود. دیروز می خواستم گریه کنم از فرط استیصال و ناخودآگاه یاد اسم یک دوست خوب و مهربان افتادم که هر چند اینجا را نمی خواند، ولی فکر کنم اگر نزدیکم بود حتما آنقدر پاهایم را ماساژ می داد که از آن شکل وحشتناک بیایند بیرون. امروز کمی بهترم و هر چند هنوز ورم باقی مانده ولی لااقل پاهایم را می توانم باز بشناسم!

- به درخواست بعضی همکاران که کلن را ندیده بودند کمی زودتر حرکت کردیم - پرواز از فرودگاه کلن/بن بود - تا گشتی داخل کلن بزنیم و اعتراف می کنم از دوباره برگشتن به این شهر خوشحال بودم. دوستش دارم و انگار به زمینی برگشته بودم که یه کمی مال منهم هست. خیابان های مرکزش را می شناختم و راین را و تمام مردمی که قدر شهرشان را می دانند و زندگی اش می کنند. کنار راین فضای سبز هست موازی با رودخانه و در طول آن محل گردشگاه است. حوض ها و فواره های قشنگ که بچه ها تویش بازی و آبتنی می کنند و کافه و بارهای شلوغ و زنده. ایندفعه واقعا حس که چقدر کلن را دوست دارم.





چشم های کمیاب

درخواست حذف اطلاعات

دنیا پر است از چشم های زیبا

اما چشم هایی که تو را با صداقت و عشق نگاه می کنند کمیابند.





سفر آلمان 1

درخواست حذف اطلاعات

اینروزها انگار زندگی روی دور تند باشد، آنقدر اتفاقات و کارها زیادند که باورم نمی شود همه شان دریک بازه ده روزه زمان جای بگیرند. یت به یکی از شرکت های آلمانی چند ملیتی مان خیلی خوب بود. انرژی بر و نفس بر ولی دلچسب و خوب، فکر کنم خیلی لازم داشتم مدتی از روزمرگی ها فاصله بگیرم و هوای دیگری را تنفس کنم. خیلی عالی بود که برای چند روزی هم که شده از آن صورتهای همیشگی، غرغرها و غرولندهای هر روزه فاصله گرفتم. خیلی خوب بود که چند روزی توی محیطی بودم که از حرفهای آدمهایش چیزی نمی فهمیدم و سرم به کار خودم بود. می دانم که در بلند مدت آزار دهنده می شود ولی برای مدت کوتاه و محدودی واقعا یک نعمت است. 

متمرکز می شوی روی آنچه که باید انجام بدهی و توی سرت داری بدون کوچکترین اهمیتی به آنچه می گویند و آنچه که می گذرد در اطراف. یادم آمد که در سالهای نوجوانی و جوانی چقدر حساس بودم روی رفتار دیگران. خنده و مس ه بازی های اطرافیان معذبم می کرد، گویی که ناخودآگاه فکر کنم هدف آن تمس ها من باشم. آدم با پخته شدن به بد و خوب خودش هم بیشتر واقع می شود و کمتر وابسته به محیط اطراف و آدم هایش. نتیجه اینکه حتی وقتی هم واقعا می دانی که سوژه خنده انی هستی همه چیز را به یک ورت حواله می دهی!

سفر ایندفعه نسبت به سال گذشته برای شناخت زندگی روزمره بخشی از آلمان برایم مفیدتر بود. دیگر مهمان نبودم و توریست هم نبودم. ی بودم که مثل خیلی ها باید صبح زود بیدار می شدم و می رفتم سر کار و عصر هم بعد از کار باید مشغول ید میشدم و برنامه ریزی که غروب/شب را چکار کنم. همیشه خیلی متعجب بوده ام از انی که بعنوان توریست و به مدت خیلی محدود جاهایی را دیده اند و آنقدر با قاطعیت در مورد رسم و فرهنگ مردم آنجا حرف می زنند. این موضوع را کم ندیده ام و همیشه از خودم پرسیده ام چطور می شود اینقدر راحت به خود اجازه اظهار نظر در مورد مردمی را داد بدون هیچگونه شناخت عمیق و بدون تجربه زندگی روزمره شان یا معا با آنها. اما خوب چه کارش می شود کرد ... آدمیزاد است و آن بی میلی به "کوتاه یدن"، کلا همه توریست ها وسوسه دارند پز شناختن چهار گوشه دنیا را بدهند و راضی نمی شوند به لذت بردن از گردش و گذار. مگر می شود به این راحتی از افاضه فضل در مورد مردم دیگر و فرهنگ و منش شان چشمپوشی کرد؟

سر فرصت تعدادی از مشاهدات خودم را در این مدت کوتاه کار و اقامت برایتان می نویسم که قرار نیست یک حکم در مورد زندگی در آلمان و منش مردمش باشد، به سادگی توصیف یک تجربه فردی ست و اعتبارش هم دقیقا در همین قواره و اندازه است.





نقل از دیگران 92

درخواست حذف اطلاعات

مسعود سلطانی استاتوس سال گذشته اش را بازنشر کرده و بر آن یادداشتی می گذارد:


پارسال بعد از نمایش دستان جوهری، برخی سرمست پیروزی بودند و هشتگ بردیم می زدند. یکی از این سرمستان ما رای نادهنده ها را هدردهنده همین هوای پردود و ریزگرد می دانست. در این یک سال همه وعده های که ما را برای رای ندادن لایق دور ریختن می دانستند، دود شد. وقتی آن روزها را مرور می کنم، غریق های به ستوه آمده ای می بینم که به هر علف خشکی در دریا می آویزند؛ و از ترس مار غاشیه به عقرب جراره پناه می برند. و آن چنان نومیدند که هر بی فایده ای امیدشان را فاش کند، او را دشمن امیدشان می پندارند.



مسعود سلطانی‎ ha aggiornato il suo stato.19 maggio 2017
"آخه چه موجوداتی هستند ؟؟
15 میلیون نفر توی این کشور هوا و آب وخاک و منابع مصرف میکنند به چه دردی میخورند به اندازه ی یک کشور توی کشورمون مرده ی متحرک داریم.فاجعه است با این جماعت چه باید کرد ؟؟ شما جامعه شناسها شما روانشناسها پاسخ دهید"
اینها نوشته فردی در یک گروه تلگرامی است که اعضایش فعال اجتماعی هستند. من که اعتراض ، یکی دو نفر که حدس می زدم با اعتراض من همراهی د. و چند نفری هم بر این نوشته مهر تایید زدند. دیدم ماندن در جایی که مرا لایق نفس کشیدن در همین هوای سمی کشورم نمی دانند، توهین به خودم است و خارج شدم تا "رئیسیان رای دهنده به " با هم هلهله کنند. 
بدیهی است که در همین گروه مخالفان نوشته بالا هم هست اما متاسفانه صدای شان در هیاهوی "رئیسیان رای دهنده به " طنینی ندارد.




ford: dictat of rules

درخواست حذف اطلاعات

پایین - انتهای تمام ای میل هایی که از فورد می رسند این جمله نوشته شده است:

p before printing this e-mail, think about your commitment with the environment !

یادمان می آورد که برای تبدیل شدن به ی که قوانین بازی را به بقیه دیکته می کند باید حتما به همه جوانب نظر و توجه داشت.

  




در جستجوی یک مادر

درخواست حذف اطلاعات

یکی از بد رفتاری/خشونت هایی که ن در زندگی متحمل می شوند از جانب ن و مخصوصا مردانی ست که در آنها به هر نحو و به هر قیمتی در جستجوی یک مادر هستند. مهم هم نیست این مردان در چه سنی باشند و متعلق به چه سطح فرهنگ و تفکر باشند، بالا برویم و پایین بیاییم در هر زنی یک مادر جستجو می کنند. 

اینجاست که ضد و نقیض ها در رفتار و اعمال و حرفها معلوم می شوند: از یک طرف از مادر شدن همسر/پارتنر از خانه زده می شوند و شروع می کنند به نگاه به دور و اطرافشان و از طرف دیگر در همین سر به هوایی و خانم بازی باز هم دنبال نشانگان مادری در زنی دیگر می گردند. بواقع درد یکی ست: آنها همیشه در هر زنی دنبال یک مادر هستند، ولی این مادر باید توجه و مراقبت و حمایتش را فقط به آنها معطوف کند و نه به دیگر. انگار زندگی شان فقط موقعی خوب و مطمئن باشد که یک شمایل مادرانه درست مثل دوران جنینی آنها را در بر بگیرد و از بد دنیا و روزگار در امان نگه دارد.

بنظر شما این آقایان می دانند که سلامت درونی ندارند و نیازمند مراجعه به درمانگرند؟ آیا می دانند که رشد شخصیتی شان متوقف مانده و مانند یک آدم بزرگسال و بالغ نمی توانند با زندگی مواجه شوند و بهمین دلیل دائما دنبال مامن و پناه مادرانه اند؟ این میان حساب زوج هایی که بعد از فرزند دار شدن دچار مشکلات جدی ارتباطی می شوند را جدا می کنم البته. 

شناختن این مردها کار آسانی ست، آنها در مواجهه با زنی که خیال مادر شدن نداشته و ندارد وحشت می کنند و مذبوحانه تلاش می کنند طوری و به طریقی رگه ای از طبع مادری در آن زن پیدا کنند و اگر در این کار موفق نشوند هم پا به فرار می گذارند. می دانید ... معمولا توقع خیلی از افراد از با هم زندگی و زندگی مشترک داشتن - ا اما از ازدواج صحبت نمی کنم، می تواند در قالب ازدواج باشد یا نباشد - داشتن یک یار و همراه زندگی نیست، معمولا طرفین از هم انتظار مراقبت و والدی دارند. از هم انتظار دارند که وظایف والدی خود را انجام بدهند و شاید همین موضوع دلیل اصلی خشم و کینه عمیقی باشد که در طی سالها در دل زوجین نسبت به هم شکل می گیرد. نگویید نه، واقعا کم اند آدم های متاهلی که با بازگشت به گذشته دوباره همان فرد را برای زندگی مشترک انتخاب کنند. خشم  و یاس آدم هایی که زیر یک سقف با هم هستند نسبت به یکدیگر معمولا حجم مهیبی دارد.

با همه این احوال بعنوان زنی که هیچوقت حتی در خواب خودش را با لباس سفید و یا با شکم برآمده تصور نکرده است می توانم بگویم که تا بحال برایم پیش نیامده مردی را بشناسم که در یک زن، رفیق و یار راه و همسفر ببیند. که قبول کند نه او قرار است نان آور و مکانیک و لوله کش خانه باشد و نه من لله و آشپز و مادر بچه ها. که قبول کند در عشق و علاقه، آدم ها این کارها و حتی فراتر از اینها را هم ممکن است برای هم انجام دهند ولی برحسب علاقه و نه بر حسب وظیفه، که انجام ندادنشان نه موجب عذاب وجدان است و نه دلخوری.

می دانید ... برای بعضی ها که دوست دارند طبق مد روز و مدرن رفتار کنند گفتن و تکرار این حرفها خیلی هم سخت نیست. عار زیاد می دهند ولی در عمل من تابحال چیزی ندیده ام. نمی گویم نیست، می گویم من تا بحال ندیده ام. قبول این موضوع نیاز به داشتن یک شخصیت محکم و بالغ دارد و یک استقلال درونی، به اضافه شهامت پذیرفتن اینکه آدم ها از خود هویت دارند و در انجام انتخاب های خود به یک اندازه محق و مساوی. منتها در عمل و در دنیای واقعی کمتر مردی * این حرفها را دارد.


* این کلمه را از ادبیات رایج آقایان محترم به عاریه گرفته ام، مخصوصا که از م ومات بسیار مهم است برایشان و مایه تفا و غرور! حیف که اصولا ندارندش به آن معنی که بکارش می برند و توهمش را دارند.





نقل از دیگران 89

درخواست حذف اطلاعات

منیر و ر و ا نی پو ر:

تو این موقعیت ی نباید حرف بزنه ....
این جمله ایست که ما چهل سال است می شنویم
جواب ما : توچه موقعیتی باید حرف بزنیم واین وضع را کی به وجود اورده ؟


مسعود سلطانی: 

شش سالم بود که انقلاب شد و مدرسه رفتنم با ع شاه از کتاب های اول دبستان در صف حیاط مدرسه گره خورد. در همون صف و با صدای کاغذهایی که می شدند، پرتاب شدم به یک دنیای دیگر؛ دنیایی که مدام در آن سقوط می کنی، فرو می روی. نوجوانی ام لبریز مرگ بود. و شهادت. برای من کودک سیزده چهارده ساله فرقی نمی کرد، همسایه ای که تا دیروز می دیدمش شده و مادرش یواشکی براش سوگواری می کند یا همکلاسی پشت لب سبز نشده ام که به مادرش به جای تسلیت، تهنیت از دست دادن پسرش را می گویند.
پانصدونودوهشت اسم رمز روزهای خوب بود. فکر می درهای بهشت باز می شود و از جهنمی که دچارش بودیم خلاص می شویم. این توهم را چند سال داشتم، آن قدر که چند سال رمز کیف سامسونیت روزهای جوانی ام پانصد ونودوهشت بود. پانصد ونودوهشت بی فرجام بود. یک روز بهاری هفتادویک که هنوز بوی بهبود ز اوضاع جهان می شنیدم، عده ای به بهانه کاریکاتوری در فاراد واقعیت را در چهره ام تف د. واقعیت انصار حزب الله. از شش سالگی تا بیست و شش سالگی تمام شد که صدای ایران برای ایرانیان شنیده شد. شش ساله بودم که یکباره وسط دنیای مرگ خواهان پرتاب شده بودم، طنین ایران برای ایرانیان وسوسه انگیز بود. بیشتر از سیب زندگی بخش حوا. وسوسه شدم. و مدام با خودم گفتم برگشت از فضای مرگ مثل برگشتن از کما است. شاید امروز، شاید ده سال دیگر، فقط باید امید داشت و هی با خودم امیدم را تکرار ، تکرار ، تکرار و باز تکرار . حتا در روزهایی که امید داشتن معنایی جز حماقت نداشت. امید بستم به انی که نوجوانی مرا پر از تابوت کرده بودند، پر از شیون مادران، پر از هق هق های یده از چشمان شان. چه امید واهی و عبثی. دیگر امیدی ندارم، حتا به فرو نرفتن بیشتر. 

این روزها وقت و بی وقت بیت سعدی را می کنم. سعدیا حب وطن گر چه حدیثی است صحیح، نتوان زیست به سختی که من اینجا زادم. از شش سالگی تا چهل وشش سالگی زندگی ام تباه شد. و هنوز تباهی ها ادامه دارد و امیدی به توقفش نیست. باید دل کند از این ایران ویرانی که امید آبادانی اش نیست و نسل بعد را از این ورطه نیستی نجات داد.




صادق زیباکلام به صراحت گفته برای حفظ همین شورای نگهبان، همین کیهان به روی مردم معترضی که ماندنش را به خطر بیندازند، اسلحه می کشد. بسیار هم با تاکید. انتظار داشته با گفتگویش جایزه دویچه وله در چشم مخاطب فرو برود. اما اسلحه اش تیتر شده است و نتیجه اش شده نامه ای به دویچه وله که نگاه کنید به ی جایزه بیان داده اید که با افتخار می گوید به روی مردم معترض اسلحه می کشد. 
زیباکلام در یادداشتی که در کانال تلگرامش منتشر شده است، می نویسد «نمی توانم گلایه ای از ایشان [شیما شهر ] یا ایران وایر داشته باشم چون حسب ظاهرش مرتکب خطایی نشده اند؛ اما این یک روی سکه ماجرای اسلحه به دست گرفتن من است. روی دیگرش آن است که آن ها دروغ ننوشته اند اما آنچه نوشته اند یا درست تر گفته باشم تنظیم کرده اند، در نهایت بی اخلاقی حرفه ای و بدون رعایت کوچک ترین احترامی برای معیارهای حرفه ای خبرنگاری بوده.» 
این بی اخلاقی حرفه ای و بی احترامی به معیارهای حرفه ای خبرنگاری به دلیل انتخاب تیتر برای گفتگو است. تیتری که اگر چیز دیگری بود، می گفتم همان حرف های تکراری بی ارزش است و از کنارش عبور می . و تنها فراز مهم این مصاحبه را نمی خواندم. بقیه اش را که صدها و شاید هزارها بار گفته است و نیازی به خواندنش نبود.

توجیهش هم برای اسلحه دست گرفتن جالب است. آن را تشبیهی استعاری دانسته است. لابد گلوله هایش هم استعاری هستند و مردم معترض هم استعاری می میرند. امثال ما را هم که معنای استعاری واژه ها را نمی دانیم بی عقل می داند و می فرماید «عقل هم چیز شریفی است.» چون قبلن گفته دست کم هفتاد درصد مردم با نظام همراه نیستند و مگر می شود به هفتاد درصد مردم شلیک کرد. وقتی حفظ همین شورای نگهبان و همین کیهان با وجود مخالفت هفتاد درصد مردم از نظر " علوم " واجب باشد، می شود. و در این یادداشت خبری از حفظ نظام با همان شورای نگهبان و همان کیهان نیست و جایش را ضرورت حفظ تمامیت ارضی گرفته است.

پی نوشت ضروری. ما با استعاره آشنایی قدیم داریم. در پاسخ به این پرسش که چه جور موجودی است، استعارتن فرمودند مثل همین جمهوری فرانسه. بعد شد همین شورای نگهبان، همین کیهان.


خودم: هیچوقت این جناب زیباکلام به دل من ننشست، هیچوقت فکر ن حرفهایش خیلی خفن و عالی اند و یادم نمی آید حرفی یا کلامی از او را به اشتراک گذاشته باشم. متولد تیر است و intuitive بودنش، کاری اش نمی شود کرد. وقتی در هفته گذشته ذاتش را نشان داد و بویش را داد فهمیدم چرا هیچوقت برایم قابل احترام و قابل تحسین نبوده است. او هم یکی از بی شمار موس موس کنندگان پشت سر قدرت است. از خودم می پرسم، واقعا هنوز ی هست که به اینجور موجودات زنده به چشم منجی یا روشنفکر نگاه کند؟ اگر جواب مثبت است ،خدا شفا بدهد انشالله!





نقل از دیگران 90

درخواست حذف اطلاعات

نقل از منیر و ر و ا نی پو ر:


واقعیت اینه که اگر به توهین و تحقیر عادت نکرده بودیم .باید به خاطر رفتار زشت ارشادی ها با اورهان پاموک کل نمایشگاه تعطیل می شد.این طبقه روشنفکر وتحصیل کرده است که مورد اهانت و توهین وتحقیر قرارگرفته و چطور اهل فکر یک جامعه تن به این وخواری می ده وحتی صداش هم درنمی اد؟



با کاری که با اورهان پاموک تازه دوباره یادم امده تو چه خلایی گیر کرده بودم .تحقیر نویسنده و هر ادمی که بخواهد وجود داشته باشد کار این قاریان بلای قبرهاست ...این ها باید برگردن تو قبرستون تاوقتی تو شهر هستن همین اشه وهمین بساط



این قاریان بالای قبرها چه می دانند ادبیات یعنی چه ...این مرده خوره چه چیزی ازداستان می دانند و نمی دانم چرا برخی می خواهند وانمود کنند که همه چیز طبیعی است و ان وقت اورهان پاموک را دعوت می کنند تا همه ما سکه یک پول سیاه بشیم درعالم



از وقتی جریان اورهان پاموک را شنیدم احساس حقارت بی پایانی می کنم.احساس می کنم نه تنها خودم بلکه ملیتم زبانم و فرهنگم درسطح جهان زیر سئوال رفته .وحیرت می کنم از این عادت توسری خوردن و ت ماندن و عادی دیدن همه چیز....



معلومه که جلوی اورهان پاموک را می گیرندچون پاموک باخودش یه فضا ی دیگه می اره یه بحث وحدیث دیگه و نگاه ها تازه می شه و ...یواش یواش اختیار ازدستشون درمی ره حتی اختیار قبرستون .ازمصطفی مستور ممنون به خاطر اعتراضش ...این نویسنده باهمه مذهبی بودنش خیلی جاها صداش درمی اد . بقیه کجان؟



 بعد نوشت: در مورد نظر خودم که در مطلب قبلی نوشته بودم، دعوتتان می کنم این مطلب را هم که در هفتگ منتشر شده مطالعه کنید. دست خودم نیست ... حقیقتا به وجود چیزی به نام شعور جمعی در کشورمان تردید می کنم. واقعا چطور ممکن است هنوز خیل ن چنین قماشی در کشور وجود داشته باشند؟ واقعا نفهم و بی شعور ها اینقدر زیادند یا خودشان را به نفهمی می زنند؟ سئوال اینجاست!

نقل از هفتگ





تولدت مبارک!

درخواست حذف اطلاعات

امروز تولد تونی رنیس است. هم او که آهنگ معروفش را بارها و بارها بازخوانی کرده اند و من دیوانه اش هستم:

quando quando quando


می توانید اینجا آنرا گوش کنید.





نقل از دیگران 91

درخواست حذف اطلاعات

من باب قرون وسطای ی ایرانی مان، نقل از مسعود سلطانی:


از هر پنج زنی که ازدواج می کند، یکی کمتر از ۱۸ سال دارد. هر سال چهل هزار کودک دختر زیر ۱۵ سال آن قدر رشد کرده اند که ازدواج کنند اما اگر خودشان و بدون اجازه پدر بخواهند ازدواج کنند باید ۲۸ سالشان بشود و دادگاه حکم بدهد که به قدر کافی برای ازدواج رشد کرده اند. یا بروند کارشناسی ارشد بگیرند و یا در این وانفسای بازار کار که کمتر از یک ششم ن شاغلند و نیمی در بخش کشاورزی بدون بیمه کار می کنند و یک پنجم آنها نیز مفت کارند، پنج سال کار با سابقه پرداخت بیمه داشته باشند تا از بدیهی ترین حق انسان بودن برای انتخاب همسرشان برخوردار بشوند.

فردا در مجلس طرحی به رای گذاشته می شود که ن بالای ۲۸ سال با حکم رشد دادگاه، ن با مدرک کارشناسی ارشد و ن با سابقه کار ۵ سال و پرداخت بیمه بتوانند بدون اجازه پدر ازدواج کنند.


حالا هی حرف مفت بزنند در باب مقام زن در ، چنین مقام و  منزلتی داریم ما زنها در مام میهن.





آری، خیر

درخواست حذف اطلاعات
- آنها که مثل من در صنعت اتومبیل کار می کنند می دانند که هر محصول مهم و حساسی (آنها که special carachteristic دارند)  یا باید صد در صد کنترل شود و یا فرایند تولیدش طبق ا امات spc تحت کنترل باشد. فرایند فسفاتاسیون شرکت ما بر اساس ا امات spc کنترل می شود چون روشهایی که امکان کنترل صد در صد حلقه های ف ی را می دهند همه م بند. چه قبل از پرس - به روش sem - و چه بعد از پرس - pull test - برای بررسی کیفیت فسفاتاسیون ف و اطمینان از اینکه لاستیک و ف به هم خوب متصل شده اند. اگر می خواهید ایده ای از این دست قطعات داشته باشید روی گوگل در مورد dynamic seals نگاهی بیندازید. خلاصه که برای آنالیز با میکروسکوپ الکترونی هفته ای یکبار نمونه ای به یک آزمایشگاه بیرونی می دهیم تا برایمان هم مورفولوژی کریستال های فسفاتاسیون را بررسی کند و هم آنالیز edx انجام بدهد که عناصر موجود روی سطح ف را نشان می دهد. روز تحویل نمونه معمولا پنجشنبه یا است. امروز یک وضعیت اضطراری پیش آمد و لازم بود فوری بیایند، نمونه را بگیرند و فردا هم باید نتیجه را به من بگویند. تلفن ازشان این تغییر برنامه را درخواست کنم و گفتند که فوری ی را می فرستند پیشمان. وقتی گوشی را گذاشتم ناخودآگاه نفس راحتی کشیدم و گفتم خدا خیرشان بدهد. یکی از همکارانم گفت: شیرین مگر می شود به تو نه گفت؟ تو وقتی حرف می زنی به خودت گوش میکنی؟ مگر می شود به درخواستی که با اینهمه مهربانی و نزاکت و لطف مطرح می شود گفت نه؟خندیدم و سری تکان دادم و تشکر ضمنی ، ته دلم اما آه عمیقی کشیدم. توی این دنیا و زندگی مهربانی و نزاکت هیچ سودی به حال آدم ندارد. از خود خالق بگیر تا بنده هایش فقط مراعات بی حیاها و بی تربیت ها را می کنند. آنها که آرامند و جنجال نمی کنند را می شود کلا حساب نکرد و داخل آدم نشمرد. آه کشیدم، معلوم است که به من نه می گویند، از خود خدا گرفته تا بنده هایش.(شاهد می خواهید؟ گوینده این حرفها همان خانمی ست که وقتی حرفهای من در مورد یک امر کاری مطابق میلش نبودند مستقیم رفت پیش plant manager  و سر تا پایم را به گند کشید. یک امر کاری را به امری شخصی و فردی تبدیل کرد و رسوایی به پا کرد. بله ... سزای مهربانی به دیگران کم و بیش همیشه همین است. یادتان باشد. از من گفتن! اگر می توانید و ازتان بر می آید تمرین پوفیوزی کنید که توی این دنیا بهتر و بیشتر بکار می آید. خودم هم باید دست به کار شوم در این امر)
- چند روز است بی ماشین مانده ام. دلیلش بماند ... حرف زدن در موردش ناراحتم میکند و داخل مرزهای ایران فقط یک نفر ماجرا را می داند. با سرویس شرکت رفت و آمد می کنم و صد البته سعی می کنم ناراحتی بی ماشین ماندن را با خواندن کتاب در حین سفر جبران کنم. امروز عصر موقع برگشتن و پشت یک چراغ قرمز در حالیکه از خستگی به حال مرگ بودم سری چرخاندم و دیدم کنار ون ِ ما یک اتوبوس هست که بچه های دبستانی را به گردش مدرسه می برد. یکی از بچه های ردیف آ کی از بین پشتی دو صندلی چند بار سرکی کشید و آ سر در حالیکه می خندید دست تکان داد. یاد بچگی های خودم و یکی از خواهران افتادم که خیلی وقتها همین کار را می کردیم و یکی از بازیهای مورد علاقه مان ادا درآوردن برای ماشین های عقبی بود و چقدر ناراحت می شدیم از دیدن صورت عبوس ی در واکنش به دلقک بازی هایمان. ناخودآگاه خستگی را فراموش و از یادآوری شادی های ک نه و دنیای رنگی شان خنده پت و پهنی به صورتم آمد و برای پسرک دست تکان دادم. فوری به بغل دستی اش چیزی گفت و بعد دو تایی شروع د به ادا درآوردن و دست تکان دادن. خیلی دقایق خوبی بودند، کلی خندیدم و کلی برای هم ابراز احساسات کردیم و شکلک در آوردیم.



گربه را پیدا کنید

درخواست حذف اطلاعات

گربه؟ کدام گربه؟

اینجا هیچ گربه ای نیست ...





از هر دری 91

درخواست حذف اطلاعات

- مراسم ازدواج هری و مگان را نگاه می . خدا را شکر که هنوز توی این دنیا انی هستند که زندگی شان مثل افسانه ها می شود و نگاه زندگی شان از طریق ویزور دوربین عین تماشای های هالیوودی ست. هر چقدر به این ازدواج های سلطنتی و کلا خانواده های سلطنتی نگاه می کنم و ثروت و تجارت و توریسمی که به کشورشان می آورند میبینم بیشتر به حال زار عقل و شعور خودمان خنده/گریه ام می گیرد. خیر سرمان مثلا می خواستیم تساوی اجتماعی داشته باشیم! یک مشت پاپتی بی سواد و شپشو را به قدرت نش م که حرف زدن و رفتارشان هم به خودمان و هم به هر غریبه ای ح تهوع می دهد. با همین شان عین سلطان ها زندگی می کنند و به ریش هفت جد ما که دچار گ مزمن شده ایم هرهر می خندند و ما هم دلمان خوش است که مدرن هستیم و شاه نداریم. والله کاش شاه داشتیم و شاه مان حرمت و جلال و جبروت شاه را داشت نه این دجّاله-شاه های شپشو و بی سواد وعقب افتاده ضد پیشرفت.

- هفته آینده عازم آلمان هستم برای یت، پرواز را خیلی بد برنامه ریزی کرده اند و حوصله اش را ندارم هر چند خوشحالم از رفتن به این یت. همیشه از عوض آب و هوا استقبال می کنم. آدم توی محیط ثابت و یکنواخت می ماند واقعا ل و فسیل می شود. یکی از ین کیفیت این شعبه از شرکتمان ایرانی ست. اسمش را روی گروه کاری دپارتمان کیفیت، روی آوت لوک فهمیدم. البته من بیشتر برای بررسی روش ها و فایل های incoming inspection می روم. بواقع برای کپی/پیست روش ها چون خطوط تولید این شعبه قرار است منتقل شوند به شرکت ما و مشتری های این خطوط که مرسدس/دایملر و بی ام وو هستند دوست ندارند روش های کنترل عوض شوند. 

- به سفارش دوست نادیده و فرهیخته ام "قلب سگ" نوشته بولگاکف را خوانده ام و خیلی دوستش داشتم. در موردش چیزیی نمی نویسم چون تبدیل به یک طومار و فضیحت خواهد شد! بجایش اگر دوست دارید نوشته همین دوست فرهیخته را مطالعه کنید و اگر می خواهید بدانید دلیل عصبانیت من چیست، کتاب را بخوانید. امروز کتاب را به کتابخانه پس دادم و دو تا دیگر به امانت گرفتم، جزیره سرخ از بولگاکف و لولیتای ناباکف. بله ... می دانم خیلی بد است که تا بحال لولیتا را نخوانده ام. اما چه کنم، زیاد دنبال این نیستم که خواندن چه چیزهایی تصویر خفنی از آدم می سازد!

- دیروز سومین اسباب کشی ام را در ی ال و نیمی که در این شرکت هستم انجام دادم. خیلی خوب بود. از اینکه میز کارم داخل آزمایشگاه باشد خیلی شاکی بودم و الان خوشحالم که دیگر نباید تمام ساعات کاری را داخل آن آزمایشگاه بگذرانم. دو عامل مهم توی آن آزمایشگاه اسباب آزار بودند برایم: حضور واکنشگرهای شیمیایی، حضور یک همکار که تعادل روانی ندارد و وقت و بی وقت تغییر احوال خود و مشکلات زندگی اش را روی بقیه استفراغ می کند. یک کم ملاحظه هم بد نیست و مخصوصا اصلا بد نیست آدم حواسش باشد که در محل کار هیچ شغل و وظیفه اش روان درمانی دیگران نیست.

- امسال سال اسباب کشی ست. باید تا آ این ماه به خانه جدید بروم، هنوز هم هیچ کاری نکرده ام! یت این هفته هم کمک نمی کند به این وضعیت، دلم خوش است که خانه مبله اجاره می کنم و قرار نیست تیر و تخته جابجا کنم. سنگین ترین وسیله ام تلویزیون است. اما در هر صورت نسبت به دوازده سال پیش که آمدم داخل این خانه، کلی کتاب و جزوه و مجله به وسایلم اضافه شده اند که باید بسته بندی شوند. خوب شد عقل و زندگی ام را پر از ت و پرت ن اما باز هم مطمئنم که موقع بررسی تک تک اشیا و بسته بندی شان کلی وسیله را کنار خواهم گذاشت. چنین باد!

- این آهنگ ها را همیشه خیلی دوست داشته ام. یاد جوانی و دوران عاشقی بخیر!

it takes a fool  to remain sane

iris

when you say nothing at all  

- راستی گفته بودم کلاس زبان فرانسوی را شروع کرده ام؟ چیزی بگویم در موردش؟ ... نه بهتر است هیچ چیز نگویم! احساس بدبختی می کنم وقتی در کلاس هستم و تنها شاگرد کلاسم که هیچ ایده ای از معنی کلمات و نحوه تلفظشان ندارد. می دانید چرا؟ همه شرکت کنندگان البته مبتدی هستند اما فرق من و همکلاسی های ایتالیایی ام درست مثل فرق من و شماست با اروپایی ها اگر قرار باشد سر کلاس آموزش ترکی با هم بنشینیم. از مبتدی بودن من در زبان فرانسه تا مبتدی بودن ایتالیایی ها تفاوت از زمین تا آسمان است.





فنگ شوی

درخواست حذف اطلاعات

امروز بالا ه به اینرسی بزرگی که به مرور و در طی دوازده سال در من جمع شده بود غلبه و شروع به بسته بندی وسایلم . طوری راحت سر جایم نشسته بودم انگار نه انگار که تا آ ماه فقط ده روز باقی مانده و از این مدت پنج روزش را هم یتم. بله ... آدم پنج روز مفید داشته باشد برای اسباب کشی و هنوز هیچ غلطی نکرده باشد!

رفتم مارکت و چند تا جعبه خالی گرفتم و از کتاب ها و جزوه های شروع و ازتکه رو مه ها یا صفحات کاملی که کنار گذاشته بودم در طی این سالها. اول از همه، همه آنهایی که مال سال هشتاد و هشت بودند دور ریختم. دوست ندارم مصیبت آن روزها را با خودم به خانه جدید ببرم. همینقدر که خاطرات تلخشان توی حافظه ام هست کافیست. جزوه های هم به داخل صندوق بزرگ زرد زباله های کاغذی پرواز د و انجام همین یک تکه کار تمام عصر امروز را مصرف کرد. خدا رحم کند ...

نمی دانم اولین چیزهایی که می خواهم به خانه جدید ببرم بهتر است کدام ها باشند. آیینه ندارم، اما می خواهم یک آیینه کوچک را که خواهرم برایم هدیه آورده بود با خودم آنجا ببرم. فسقلی ست ولی زیباست و یادآور مهر خواهری ست. فکر کنم اولین چیزی که داخل آن خانه خواهم گذاشت همین باشد. یادم نمی رود که با همین خواهرم صحبت می و گله از اینکه خانه ای که به دلم بنشیند پیدا نمی کنم و او می گفت دلش روشن است ... در همان حین تلفنی دریافت و نیم ساعت بعدش با خانم آژانس مسکن داخل این آپارتمان بودیم و منهم دلم رفته بود برایش! 





قشنگ ترین حرفهای دنیا

درخواست حذف اطلاعات

در آغوش، قشنگ ترین حرفهای دنیا نهفته اند. مثل:

من اینجا هستم، نگران نباش، همه چیز می گذرد.


یک آغوش مخصوص برای نسرین عزیز





بلند شو، حتی از خا ترهای خودت

درخواست حذف اطلاعات

کائنات این اوا حس مرا نواخته اند و از خج م در آمده اند. نمی خواهم وارد جزییات بشوم ... الحمدالله طولانی اند، برای من دردناک و برای شما ل کننده، اما خوب، همین کائنات چند روز است یک نشانه هایی هم نشانم می دهند که باعث شده اند یواش یواش متمایل شوم به همان خوش خیالی و امیدواری روزگار جوانی. حالا گیرم الان با چند تا درد و مرض اضافی و کلی خط و چروک و پوست آویزان.

تا بحال گفته بودم عاشق و شیفته تسلیمی هستم؟ در یکی از سفرهایم به ایران بیوگرافی اش را که اگر اشتباه نکنم نوشته خودش بود خواندم و چقدر حظ بردم. چقدر از تماشای صورت زیبا و شکیلش لذت می برم، از میمیک صورتش، از حرکات دستهایش، از لحن صحبتش، از صحیح صحبت ش (یک نقطه مشترک خیلی دلپذیر با شهبانو فرح)، از طراوتش که باعث می شود آدم اصلا به ذهنش خطور نکند که این زن هفتاد سال دارد. هفتاد سال؟ شما باور می کنید اصلا؟! 

پری کاتب عزیزم چند روز پیش روی ف ی س ب و ک مصاحبه ای از او را با منتشر کرده بود که نگاه و بواقع بلعیدم. اگر مایل هستید می توانید اینجا نگاهش کنید. چقدر لذت بردم و چقدر مبهوت ماندم آنجا که از غلبه به افسردگی حرف می زد، از زنده نگه داشتن آتش درون. همین فقط: داشتن روحی از آتش که بسوزد و زنده بماند و توان و طاقت بدهد، مثل معابد زرتشتی.

بعد تصادفی آهنگ جدید سلین دیون عزیزم را شنیدم: ashes. یکی از خواهران عزیزم برایم فرستادش و من شنیدم و گوش دادم و حس کم کم می توانم دوباره به چیزی مثل آینده فکر کنم. باز هم برنامه ریزی کنم، باز هم نقشه بکشم، باز هم آرزو کنم. به قول آرزوی تازه می خواهم.