رسانه
رسانه

زندگی شیرین



بالا ه زبان فرانسوی بخوانیم یا نخوانیم؟

درخواست حذف اطلاعات

بخوانید جانم بخوانید! حالا نه فقط زبان فرانسه، هر زبانی که عشقتان می کشد و فکر می کنید دوست دارید یاد بگیرید مثل بچه خوب بروید یک آموزشگاه و اسمتان را بنویسید. فوق فوقش آنرا نیمه کاره رها خواهید کرد! اما به امتحان ش می ارزد چون این احتمال هم هست که ببینید نه واقعا می خواهید ادامه بدهید. یک چیز را اگر بتوانم بهتان بگویم اینست که آن جمله معروف که هر زبان تازه ای دنیای تازه ای به آدم نشان می دهد فقط یک شعار و حرف دهان پر کن نیست. واقعا هر زبان تازه ای دربی تازه است که برای آدم باز می شود. زندگی کوتاه است و امکانات آدمیزاد هم محدود، نمی شود همه دنیا را گشت و دید اما با یک زبان تازه می شود کتاب های به زبان اصلی را خواند، های به زبان اصلی را دید و ترانه های آن زبان را گوش کرد. "رنگ و وزن" کلمات موقع ترجمه خیلی عوض می شوند اینرا هیچوقت فراموش نکنید. موقعی این حقیقت را با عمق عواطفم لمس که شروع به خواندن کتابهای اریانا به زبان اصلی و دانستم چقدر او در انتخاب کلماتش وسواس داشته، روی آهنگشان، روی وزنشان، مخصوصا در کتاب "یک مرد" و " نامه به کودکی که هرگز به دنیا نیامد". پس یاد بگیرید و لااقل امتحان کنید.

تجربه من در مورد یادگیری زبان فرانسوی؟ راستش را بگویم زبان سخت و مز فی ست. قاعده و قانونش کم است و همان قواعد هم گاهی اوقات ابلهانه اند. فقط نحوه شمارش اعدادشان را نگاه کنید!! آ آدم عاقل به هشتاد می گوید چهار تا بیست؟ حالا اگر بخواهید بگویید نود و چهار باید بگویید چهار تا بیست و چهارده و همینطور الی آ تا اعداد بزرگ که قاراشمیش تر هستند. می بینید دیگر خلاصه ... باید فقط صبور باشید و حافظه را به کار بگیرید و فکر یادگیری یک قاعده کلی در گرامر را فراموش کنید. دیکته و املای این زبان هم هیچ تعریفی ندارد و اینجا هم عین دیکته کلمات فارسی باید چرا گفتن را کنار بگذارید و فقط تمرین کنید. مگر من وشما هیچوقت نشسته ایم به بحث و چرا پرسیدن که بر اساس کدام قانون ضرب را با ضاد می نویسیم و نه با ز؟! چرا صابون را با صاد می نویسیم و نه با ث؟

همینست دیگر! یاد گرفتن هر زبانی یعنی سختی و زحمت کشیدن و حافظه را به کار گرفتن و تمرین . فکر اینکه زبانی را به سادگی یاد بگیرید از سر بیرون کنید. نکته مهم شرکت در کلاس هاست. مخصوصا در سطح مبتدی هر جلسه درس حاوی یک عالمه نکات تازه است و یک خط در میان کلاس رفتن اصلا به درد نمی خورد مگر اینکه ی در نزدیکتان باشد که بتواند به شما درس بدهد و جبران آن کلاسهای از دست رفته را د. پس اگر اهل تفننی کلاس رفتن هستید بی خیال شوید و پولتان را دور نریزید. از همین های آن لاین روی یوتیوب برای یادگیری استفاده کنید.

این نکته را هم در نظر داشته باشید که در ایران کلا هزینه های شرکت در کلاسهای زبان نسبت به اروپا خیلی پایین تر است و تعداد موسسات هم خیلی بیشتر. من زبان ایتالیایی را در یک کلاس نیمه خصوصی و با شرکت چهار نفر یاد گرفتم. مسلم است که بهره چنین کلاسی خیلی بالاتر است. اگر در اروپا چنین موقعیتی را خواهان باشید پول جیبتان که هیچ، تنبانتان را هم باید بدهید از بس گران است! توی کلاسی که من هستم الان یازده نفر هستیم و تازه بخشی از هزینه آموزش هم از فاندهای اموزشی اتحادیه اروپا تامین می شود و با اینحال برای من حدود دویست یورو هزینه داشته است. خودتان یک حساب سرانگشتی ید. کلاس خصوصی را راستش تا بحال طرفش هم نرفته ام اما شنیده ام جسته و گریخته که ساعتی ده یورو است و شاید هم بیشتر.

مشکل دیگری که درموردش قبلا هم گفته بودم ناهمگن بودن کلاس مان است و اینکه در ایتالیا زبان فرانسه در دبیرستان تدریس می شود پس مبتدی بودن من با مبتدی بودن همکلاسی هایم از زمین تا آسمان فرق می کند. بخاطر همین خودم بیشتر توی خانه کار میکنم. یک سیستم آموزش زبان در ایتالیا هست که اسمش imil است و بواقع فروشگاه اصلی فروشش در chiv o هست و نزدیک محل کارم، از همانجا کتاب آموزشی و فلاش مموری درسها را یدم (قیمتش 79 یورو بود) تا بتوانم روی دیالوگ ها و تلفظها تمرین کنم. اینطوری در کلاس گرامر را یاد می گیرم و در عین حال منبعی دارم که به من حرف زدن و چگونگی مکالمات روزمره را یاد می دهد و امکان تکرار و چندین باره گوش را می دهد. 

فعلا همینها بنظرم می رسند اما نظرات را باز می گذارم تا اگر مایل بودید در موردش بیشتر صحبت کنیم.





از هر دری 99

درخواست حذف اطلاعات

بهتان گفته بودم یک همکار جدید لهستانی داریم؟ خوبی چند ملیتی ها اینست که توشان دنیا دور هم جمع می شود. اسم و فامیلش در غیر قابل تلفظ بودن مال من و آن یکی لیتوانیایی را حس برده است. اسمش چیزی تو مایه های کاتارینژیا است ولی خدا را شکر که به اسم تصغیرش رضایت داده و کاشا صدایش می کنیم. چند روز پیش پشت یک میز تحریر من و دوویله و کاشا نشسته بودیم و سرگرم کار بودیم که یکی دیگر از همکاران از دور فریاد زد بچه ها شده عین حکایت جوک ها، می توانیم بگوییم: یک روز یک لهستانی و یک ایرانی و یک لیتوانیایی ... جایتان خالی کلی خندیدیم. از این با هم بودن ها، از این جمع متفاوت ها خیلی چیزها یاد گرفته ام یکی شان اینست: آدم هایی که با شکم سیر بزرگ شده اند و توی زندگی سختی ندیده اند غرغرو تر و پر توقع ترند و معمولا بی تربیت تر. آدمی که توی زندگی سختی کشیده، می داند بی پولی و دویدن برای کمی پول یعنی چه کلا تومانی کلی با دیگران فرق دارد.

یکبار توی شرکت قبلی - آنهم یک چند ملیتی معروف و خوشنام بود - یک همکار ایتالیایی اینرا به من گفت و من با تواضع قبول ن . اما هر قدر بیشتر نگاه می کنم می بینم انگار آن خانم همکار حق داشت و خیلی هم پر بیراه نمی گفت. دوست ندارم اینرا بگویم ولی سخت کوشی و ادب و تربیت خوب کمی کمیاب است اینروزها، وقتی کار و موفقیت در کار ورای پول داشتن می رود و می شود حاصل و میوه انتخاب راه زندگی خیلی رویکرد آدم نسبت به همه چیز عوض می شود. کمی سخت است برایم حرف زدن در این مورد و شاید اصلا منظورم را خوب نمی گویم ولی لب مطلب اینست که آدم های شکم سیر که از سر شکم سیری زندگی میکنند را راحت می شود شناخت. آنهایی هم که می دانند سختی زندگی یعنی چی هم به همین نسبت خوب قابل شناسایی هستند.

حالا نه که بخواهم فقط از چیزهای جدی و غمگین بگویم ها، این چند روز یک احمقانه و خیلی خنده دار هم دیده ام که روده برم کرده بود. d irty g randpa رابرت دنیرو واقعا عالیست و هم در عین بیخود بودن برای خنده و سرگرمی خیلی خوبست. یک دیگر را هم امروز بعد از ظهر برای چندمین بار دیدم ricordati di me  ظاهرا غم انگیزی نیست ولی عمق بیچارگی زندگی خیلی ها را نشان می دهد که دلشان خوشست یک "خانواده" هستند. دیدنش همیشه ناراحتم می کند ولی عاشق بازی هن یشه های نقش کارلو هستم که اسمش یادم نمی ماند و مونیکا بلّوچی که عشق است همیشه. 

چند روز پیش سر ناهار من و کاشا روبروی هم نشسته بودیم و اطرافیان داشتند یک مشت حرفهای مز ف می زدند و با سر و صدا می خندیدند. می دانید، بحث خیلی از آقایان همکار بیشتر حول و حوش فوتبال و کری هایش می چرخد یا تعریف از مسافرت های مختلفشان به اینجا و آنجا. زیاد شنیده ایم که می گویند خانم ها در حرف هایشان سعی دارند به هم پز لباس و اینها را بدهند ولی معمولا جایی نمی گویند آقایان چطور در حرف هایشان سعی می کنند به هم پز بدهند کی سفرهای خفن تری کرده، چقدر ماجراجویی هایش در کشورهای مختلف گروتسک تر بوده اند و کدامیک های بیشتری را گ...ده است! خلاصه فکر کنید چقدر همصحبتی و ه نی هر روزه با این افراد لذت دارد و خوش می گذرد. یادم نیست چی شد که من و کاشا بدون گفتن کلمه ای و در طی یک توافق بیان نشده در گوشه آن هیاهو و سر و صدا شروع کردیم به گپ بین خودمان و باز هم یادم نیست چطور شد که حرف زدنمان از آ هفته و برنامه هایمان یکهو مرا یاد یک مسئله عالی و خفن انداخت که با فریادی از شادی آنرا به زبان آوردم: خدای من کاشا! تو متعلق به جایی هستی که درش کریستف کیشلوفسکی به دنیا آمده و زیسته! از همینجا اصلا طور دیگری گپ بین مان گل انداخت و شروع کردیم با حرارت در مورد کیشلوفسکی و پولانسکی و وایدا صحبت . به او اعتراف چه سالهایی عشق پنهانی به آن مرد داشته ام و چقدر بخاطر مرگ زودهنگامش گریه . خیلی صحبت خوبی بود و خیلی چسبید. کلا زیاد می شود که کاشا را "مشاهده" می کنم، نقطه مشترک با هم زیاد داریم. هر دو پشت سر گذاشتن چالش های زندگی هر روزه برایمان یک جور مرگ و زندگی یا ش ت و برد در انتخاب های مهم زندگی مان است. دختر قشنگی ست و دستهایش با وجود قشنگی اثر سختی ها را روی خود دارند. زیاد شده غذا خوردنش را نگاه کرده ام. به قول خواهرم "خوش نعمت" است. مفصل غذا میخورد و با اشتها و بدون اه و پیف های معمول در مقابل غذاهای سلف سرویس کارخانه. سالهای سال عادت کرده ام به دیدن آدم هایی که - چه در ایران و چه در ایتالیا - وقت ناهار دماغشان را می گیرند و طوری غر می زنند و لب ور می چینند که انگار توی خانه شان هر روز غذاهایی در حد رستوران های نشان میشلن دار می خورند. کاشا بشقاب های غذایش را پر پر می کند. ت و آرام می نشیند و روی سالاد و پیتزایش روغن زیتون فراوان می زند و در مورد تناسب اندام و اینها نطق نمی کند. یک تکه نان برمیدارد گاهی اوقات و پنیر فراوان رویش می مالد و همراه با غذا می خورد. با لذت و طمانینه و ته بشقابش هم هیچ چیز نمی گذارد. تحسینش می کنم.

امشب برای شام با چند دوست قدیمی که خانم های بالای هفتاد سال هستند راهی تورینو هستم. ب هم شام با دوستانم بیرون بودم. از آن دوستانی که مدتهاست به این نتیجه رسیده ام که باید ارتباطمان به حداقل برسد. باید یکبار در مورد دنیای بعضی آدم های متاهل مفصل بنویسم. آنها که فکر می کنند من نوعی چون تنها زندگی می کنم ل باید بی صبرانه منتظر باشم موقع دیدار با آنها لله گی بچه شان را م یا موقعی که حضرت آقا روز شنیه یا یکشنبه سر کار است من ندیمه خانم بشوم مبادا حوصله اش سر برود بدون اینکه به ذهنشان اندکی خطور کند یک آدم تنها ممکن است اصولا تنهایی را جزو معضلات زندگی در نظر نگیرد و هیچ علاقه ای هم به نگهداری بچه های دیگران یا همدمی خانم های تنهای دور و اطراف نداشته باشد. نیازهای بعضی ها و درکشان متاسفانه اصولا ورای مغز آرکاییک نمی رود و در چنین مواردی درس خوانده بودن و اینها هم هیچ تاثیری ندارد. آدمی که در طول زندگی و تا قبل از رسیدن به بیست و پنج سالگی طرز استفاده از بخش های والاتر مغز را یاد نمی گیرد دیگر امیدی به نجاتش نیست. خلاصه که شبم با آنها نفله شد ولی خوشحالم چون می دانم که امشب خوش خواهد گذشت. این خانم ها از آن خانم پیرهای باحالند که باهاشان خوش می گذرد.





چاه باید خودش آب داشته باشه ...

درخواست حذف اطلاعات

نه که سطل سطل آب بریزی توش.

ترکی این ضرب المثل را بیشتر دوست دارم چون آوای قشنگتری دارد و شاید هم دلیلش فقط برایم اینست که آذری زبان مادری پدر و مادرم است و برای من یادآور اصوات خانه ای که درش بزرگ شدم، حالا رویم به دیوار که خودم یادش نگرفتم. 

حالا چی شد که یاد این حرف افتادم؟ زیاد پیش می آید بلاگ های متروک را باز می کنم و می بینم پست آ که به فاصله ماه ها و بلکم سالها از یکی مانده با آ نوشته شده با کلی آه و ناله وشکایت که هیچ جا مثل بلاگ خانه خود آدم نمی شود و نوشتن هیچ جا مثل اینجا نوشتن نیست و ... ولی حیف که دیگر نمی آیند، نمی خوانند، می روند جاهای دیگر، می آیند ولی کامنت نمی گذارند ... آخه ببم جان یکی نیست بگوید اگر ی نوعی دیگر نوشتن مان نمی آید دلیل نمی شود تقصیر گردن دیگران بندازیم گویی که همه چیز تقصیر بلانسبت گوه بودن آنهایی ست که دیگر نمی آیند بخوانند و یا اگر می خوانند نظر نمی گذارند و غیره. ی که اهل نوشتن باشد و نوشتن را دوست داشته باشد به نظر نوشتن یا ننوشتن دیگران مگر کاری دارد؟ مگر ون گوگ که نقاشی هایش را نمی یدند قلم و بومش خشک شد؟ یا آن لشکر عظیم نویسنده هایی که در زمان خودشان خوانده نشدند مگر قلمشان خشکید؟ یه کم بد نیست با خودمان روراست باشیم و بجای نالیدن از بقیه و بی معرفت دانستن شان قبول کنیم که حرفی برای گفتن نداریم و یا شاید حالش را دیگر نداریم. بهرحال هر چه هست تقصیر دیگران یا شبکه های اجتماعی دیگر نیست. شده حکایت همان چاه که دیگران باید تویش سطل سطل آب بریزند یا اویی که بلد نیست و زمین برایش کج است و الی آ .


پی نوشت. توی نطرات بلاگ یک دوست فرهیخته خواندم که ی از عشق سالهای وبا شکایت کرده بود و کمی مایه تسلای خاطرم شد. فکر می فقط خودم از ماجرای این کتاب دچار تهوع شدم و عصبانی از اینکه کمتر ی جرات می کند به مصادیق پدوفیلی در این کتاب اشاره کند. ببینید ... دوست داشتن یک کتاب یا یک نویسنده دلیل بر این نمی شود بعد انسانی آن فرد را به عنوان یک انسان مسئول نادیده بگیریم. مارکز نویسنده بزرگی بود ولی انکار اینکه رفیق دیکتاتورها بود و در نوشته هایش پدوفیلی وجود داشت کار درستی نیست. به همان نسبت که می توان مایکل ج ون را دوست داشت - من روز مرگش آنچنان گریه انگار فک و فامیل نزدیک بوده - اما اتهاماتش را در مورد پدوفیلی انکار نکرد و همینطور الی آ در مورد رومن پولانسکی و دیگران. هیچوقت نفهمیده ام چرا اینقدر برای خیلی ها سخت است جدا هنر یک هنرمند از شخص او. شاید زیادی نیازمند پرستیدن آدم ها و قدیس سازی هستیم؟





از هر دری 100

درخواست حذف اطلاعات
روزها خوب و آرام سپری می شوند. خلق الله در فصل تعطیلات و مسافرت اند و سر کار رفتن با خیابان ها و اتوبان های نیمه خالی خوشایند است. هفته آینده رییس نکبتم هم نیست و عالی تر خواهد بود. چهارشنبه آینده تعطیل رسمی ست. پانزده آگوست در ایتالیا یک روز مخصوص است و اسم دارد: ferr'agosto. این هفته و آن روز مخصوص از آن مواقعی هستند که آدم حتی اگر در حال مردن هم باشد باید مردنش را عفب بیندازد چون تنابنده ای نیست که بیاید و بپرسد ببم داری می میری؟آن جمله سئوالی بالا را که گفتم یاد یک صحنه خیلی خنده دار از dirty grandpa افتادم. آن پلان و آن حرف آنقدر خنده دار بود که هر دفعه یادش می افتم به قهقهه می افتم: صحنه یکی به آ است و بالا ه پدربزرگ با معشوق جوانش همبستر می شود و یکدفعه آنچنان نعره ها/زوزه هایی می کشد که دختر جوان که خیلی هم لاتی ست حرف زدنش می پرسد داری می آیی یا داری می میری؟هیچی دیگر ... دقایق باقیمانده را خیلی خوب یادم نیست چون از خنده در حال قل خوردن روی زمین بودم! بگذریم ... داشتم از خ اینروزهای ا می گفتم. روزهای خوب و آرامی اند شاید هم بخاطر آرام بودن خود من باشد. بدون اینکه حواسم باشد به خودم آتش بس داده ام و حواسم هم نبوده است فقط یکباره متوجه شدم که چقدر حالم خوب است و چقدر مزه دارد آدم دنیا و مافیها را به فلان جایش حواله کند. باید از رفقای پشمالویم یاد بگیرم رمز خوشبختی را. کاشف به عمل آمده است که همسایه طبقه همکف پنج تا رفیق پشمالو دارد و البته من چهارتایشان را می شناسم. شاید هم دو تایشان شبیه هم هستند و من هنوز تشخیصشان نمی دهم. بهرحال با دو تایشان حس ایاغ هستیم و یاد گرفته اند که هرچند یک گربه غول پیکرم ولی آزار و تهدیدی برایشان نیستم. یکی از پیشی ها را چند سال پیش یک ماشین زیر گرفته و دمش کنده شده است. آن طفلی ناجور هراسان و گریزان است. آن سیاه و سفیدی که از روز اول شناختم و یکی دیگر که کرم رنگ است ولی خیلی خونگرم هستند و بن خودشان هم خیلی رفیقند. آن کرم رنگه لوس و با نمک است و آنقدر خودش را به بقیه پیشی ها می مالد که مجبورشان می کند سر و کله اش را لیس بزنند و نازش را بکشند.خلاصه که هر چه فکرش را می کنم می بینم بدبختی های دنیای جانوران دو پا تمامی ندارد و نکبتی که از سر و رویمان می بارد هم بی پایان است. همان بهتر که آدم فکر و ذکرش بشود جانوران چهار دست و پا. اخبار را گوش می امروز صبح و صبحانه مختصری می خوردم. مثلا قرار بود برای صبحانه بیرون دعوت باشم ولی قرار برای ساعت نه صبح بود و محال است من تا آن ساعت ناشتا بمانم. از سر درد و ضعف خواهم مرد. پس مثل همیشه و طبق عادت ساعت شش صبح بیدار بودم و کمی چای و شیر و کورن فل آماده و در همان حال اخبار را گوش می دادم. هر کاری می کنم نمی فهمم چه حکمتی ست که دین مبین هر جا پا می گذارد پشت سرش بدبختی و فقر و جنگ هم از راه می رسند. قرار نبود با اجرای قوانین الهی بشریت به سعادت دنیا و آ ت برسد؟ فعلا که از شواهد بر می آید که قرار است مومنین خوار و خفیف دنیا باشند و فقیر و حقیر یک لا قبا و توی دنیای بعد از مرگ - اگر باشد - آقایی کنند. حالا لابد قرار است تکمله و تبصره بزنیم به احادیث که نه، سعادت دنیوی اه است و مال جهنمی هاست و سعادت ا وی کافیست؟ یک چیز دیگر که هر کار می کنم نمی فهمم حکایت روسای کشورهای ی ست که ی ره از ک...ن برادران کمونیست و کا گ ب کار می خورند. شما اگر فهمیدید ربط و کمونیسم کجاست بیایید ما گمراهان و کفار قرن را هم روشن کنید.بگذریم، دارم فکر می کنم برای فردا شام چی درست کنم. فکر کنم از وقتی توی خانه جدید آمده ام دفعه اول است که آشپزی خواهم کرد. تا بحال از گاز بیش از چای و قهوه درست بیشتر استفاده نکرده ام. فر هم فقط برای گرم تکه پیتزایی که برای ناهار یا شام هر از گاهی یده ام. اصولا اهل آشپزی نیستم، فصل گرما هم که باشد اصولا و عملا گاز و فر می روند در یکجور تحریم و قرنطینه. مهمان فردایم کاشا است که کمی تا قسمت بی خانمان مانده است و هر شبش را دارد یک جا سر می کند. برایش ناراحت شدم، عین خانه به دوش ها چمدانش پشت ماشینش است و توی این هیر و ویر ماه آگوست که ایتالیا عملا غیر فعال است و نه بنگاهی باز است و نه صاحبخانه ها توی شهر هستند مانده بی سر پناه. خلاصه که بین شک و تردیدِ بپرسم یا نپرسم چند روز پیش دل به دریا زدم و اول توضیح دادم که دلم نمی خواهد دماغم را توی زندگی ی فرو کنم و فقط محض نگرانی می خواستم بدانم محل اقامت پیدا کرده است یا نه و فهمیدم که کلید خانه اجاره ای هفته آینده به دستش خواهد رسید و اینروزها عین کولی ها روزگار می گذراند. به شوخی و برای کم بار منفی موضوع گفتم بیا پیش من تا وقتی خانه ات جور می شود، بگذار یک بار هم که شده یک ایرانی به یک اروپایی پناهندگی بدهد!خلاصه که فردا بعد از ظهر می آید اینجا و دوشنبه هم با هم می رویم سر کار، همان روز عصر هم کلید خانه اش را خواهد داشت. داشتم با خودم فکر می درست است که توی این سیزده سال زیاد جابجایی نداشته ام اما همیشه شانس آورده ام که بی خانه و بی جا نمانده ام و لازم نشده از ی کمک بخواهم برای داشتن یک س ناه و سقف بالای سرم. هم شانس داشته ام و هم آدم های خیلی خوب و مهربانی از دور و نزدیک مراقبم بوده اند و هر دفعه به مرز افتادن نزدیک شده ام دستم را گرفته اند و به کناره امن رسانده اند. می دانید ... خیلی باید حواسمان باشد که داشته های مان را مسلم و عادی و یا بدتر از آن، نتیجه خوب بودن خودمان و لایق بودن خودمان ندانیم. ی که یک جو از دنیا و زندگی سر در آورده باشد می فهمد که عمدتا داشته های ما و دوستی و محبتی که از دیگران دریافت می کنیم  خیلی کم مربوط به خود ما هستند. خوب بودن ی نوعی هیچ تضمینی نیست برای داشتن بخت و اقبال در زندگی و دقیقا بهمین دلیل خیلی از آدم هایی که در محنت و سختی زندگی می کنند، آنهایی که محبت نمی بینند، آنهایی که دروغ و خیانت می بینند و ... ا اما، تکرار می کنم ا اما سزاوار آن نیستند. خاک بر سری آدم ها آنجایی ست که وقتی دست کمک از راه می رسد، وقتی دوستی و رفاقت از راه می رسد، وقتی شانس و اقبال رو می کند آنرا نمی فهمند و از دستش می دهند. اینجا آدم بی لیاقتی و خاک بر سری اش را نشان می دهد اما نه در حالات دیگر.
پی نوشت. دوست خوب و قدیمی و نادیده ام مدتی پیش به آدرس جدیدت ای میل فرستاده بودم. با خواندن پیغامت احساس به دستت نرسیده و یا شاید به دلیلی آنرا نخوانده ای. فکر کنم باید برایت دوباره پیغامی بفرستم. عیب های من زیادند ولی بی معرفتی جزوشان نیست.



اینروزها ...

درخواست حذف اطلاعات

حس استیصال و داشتن دستهای بسته خیلی اذیت می کند. عین اسبی چموش که می خواهد سرکش بدود و دهانه ای محکم او را به عقب می کشد. از دیدن اینهمه دروغ و خیانت به سختی می شود احساس تنفر و اشمئزاز نکرد. اینهمه دروغ اینهمه وقاحت و اینهمه خیانت. روی خیلی ها سفید شد. حتی اشتباه هم درجه دارد، وقتی آمیخته به خیانت و وقاحت شود خیلی سخت می شود مقایسه اش کرد با موارد دیگر.

بگذریم. پناه بگیریم در روزمره های بی اهمیت: توی بلاگ زن کویر خوانده بودم چطور می شود بادمجان را با روغن کم سرخ کرد و دیروز امتحان . عالی بود! همیشه عزا می گرفتم از روغن زیادی که مصرف می شود و روغن زیادی که موقع پخت به خورش پس داده می شود. شما هم اگر مایلید امتحان کنید. 

آ هفته ام کمی در تحرک و گذشت و نمی دانم اثر این تحرک زیاد بود یا آسمان خا تری و باران امروز صبح که موقع صبحانه خوردن دوست داشتم میشد برگردم توی جایم و دوباره بخوابم. به بدبختی و فلاکت رفتم سر کار و طبق معمول نشد که خط را آنطور که مرتب و منظم رها کرده بودم ببینم. محض رضای خدا هیچوقت نمی شود اول صبح برسم و بگویم سلام بچه ها همه چیز مرتب است و ببینم انگشت شصت را بالا می گیرند و لبخند می زنند. همیشه یک داستانی برای تعریف هست. یا یک hoist اب شده یا plc دیوانه شده، یا لوله ای ش ته و یا یک تانک خالی شده و دوهزار و پانصد لیتر محتوایش سالن تولید را آبیاری کرده است. ایندفعه نوبت تانک بوندریت (فسفاتاسیون ما از نوع  calcium - modified zinc phosphate   است) بود. هفته ام را با دندانهایی که از حرص به هم می فشردم و به هفت جد مدیر تعمیر و نگهداری ذکر خیر می فرستادم شروع . 

اما از طرف دیگر کشف که آقای رییس دو هفته تعطیلات است و گل از گلم شکفت. می دانید ... آدم برای اینکه بتواند کار ی را کنترل کند حداقل و حداقل اینست که در آن زمینه دانشش به اندازه زیردستش باشد. اگر اینطور نیست دو راه بیشتر جلوی رو نمی توانند باشند: یا باید به حرفه ای عمل زیردست خود اعتماد کند و یا اینکه ریسک خواهد کرد اظهار نظرهای ابلهانه و گروتسک د. بنظر شما رییس من روشش کدام است؟


پی نوشت. یک دوست خوب از من در مورد کلاس فرانسوی سئوال کرده است و حس ممکن است پرداختن به این مقوله برای دیگران هم مفید باشد. در اولین فرصت در موردش عمومی خواهم نوشت. شبتان خوش، خیلی خسته و ذله ام امشب!





آ چطور می شود

درخواست حذف اطلاعات


قربان صدقه آن شکم و دست و پنجول قشنگ و کوچولو نرفت؟





نقل از دیگران 97

درخواست حذف اطلاعات

نقل از استاتوسی از مهدی خ ل ج ی:


کاملاً «قانونی» است، هم درخواست رئیس قوه قضائیه از ی برای صدور اجازه «اقدامات ویژه» در برخورد با «اخلال گران نظام اقتصادی» و هم اجازه . 
در اصل 57 قانون اساسی به مطلق بودن ولایت تصریح شده است. طبق اصل 110 همین قانون، «حل معضلات نظام که از طریق عادی قابل حل نیست» از اختیارات ولی فقیه است. حکم حکومتی ولی فقیه، برای حفظ مصلحت نظام، هم می تواند قانون اساسی و قوانین عادی را نقض کند و هم احکام شریعت را به ح تعلیق درآورد. به عبارت دیگر، ی فوق قانون و اراده او مقدم بر قوانین زمینی و آسمانی است. 
بر همین اساس، شعار اصلاح طلبان درباره حکومت قانون در سراپا بی معناست. جایی که ، حاکم بر قانون است، حکومت قانون ادعایی پوچ و آرزویی محال است.
بحران قانون در ایران تنها با تغییر سراسری قانون اساسی امکان می پذیرد.


پی نوشت از قول خودم: نه بابا بریم رای بدیم کشور رو نجات بدیم!





از هر دری 99

درخواست حذف اطلاعات

بهتان گفته بودم یک همکار جدید لهستانی داریم؟ خوبی چند ملیتی ها اینست که توشان دنیا دور هم جمع می شود. اسم و فامیلش در غیر قابل تلفظ بودن مال من و آن یکی لیتوانیایی را حس برده است. اسمش چیزی تو مایه های کاتارینژیا است ولی خدا را شکر که به اسم تصغیرش رضایت داده و کاشا صدایش می کنیم. چند روز پیش پشت یک میز تحریر من و دوویله و کاشا نشسته بودیم و سرگرم کار بودیم که یکی دیگر از همکاران از دور فریاد زد بچه ها شده عین حکایت جوک ها، می توانیم بگوییم: یک روز یک لهستانی و یک ایرانی و یک لیتوانیایی ... جایتان خالی کلی خندیدیم. از این با هم بودن ها، از این جمع متفاوت ها خیلی چیزها یاد گرفته ام یکی شان اینست: آدم هایی که با شکم سیر بزرگ شده اند و توی زندگی سختی ندیده اند غرغرو تر و پر توقع ترند و معمولا بی تربیت تر. آدمی که توی زندگی سختی کشیده، می داند بی پولی و دویدن برای کمی پول یعنی چه کلا تومانی کلی با دیگران فرق دارد.

یکبار توی شرکت قبلی - آنهم یک چند ملیتی معروف و خوشنام بود - یک همکار ایتالیایی اینرا به من گفت و من با تواضع قبول ن . اما هر قدر بیشتر نگاه می کنم می بینم انگار آن خانم همکار حق داشت و خیلی هم پر بیراه نمی گفت. دوست ندارم اینرا بگویم ولی سخت کوشی و ادب و تربیت خوب کمی کمیاب است اینروزها، وقتی کار و موفقیت در کار ورای پول داشتن می رود و می شود حاصل و میوه انتخاب راه زندگی خیلی رویکرد آدم نسبت به همه چیز عوض می شود. کمی سخت است برایم حرف زدن در این مورد و شاید اصلا منظورم را خوب نمی گویم ولی لب مطلب اینست که آدم های شکم سیر که از سر شکم سیری زندگی میکنند را راحت می شود شناخت. آنهایی هم که می دانند سختی زندگی یعنی چی هم به همین نسبت خوب قابل شناسایی هستند.

حالا نه که بخواهم فقط از چیزهای جدی و غمگین بگویم ها، این چند روز یک احمقانه و خیلی خنده دار هم دیده ام که روده برم کرده بود. d irty g randpa رابرت دنیرو واقعا عالیست و هم در عین بیخود بودن برای خنده و سرگرمی خیلی خوبست. یک دیگر را هم امروز بعد از ظهر برای چندمین بار دیدم ricordati di me  ظاهرا غم انگیزی نیست ولی عمق بیچارگی زندگی خیلی ها را نشان می دهد که دلشان خوشست یک "خانواده" هستند. دیدنش همیشه ناراحتم می کند ولی عاشق بازی هن یشه های نقش کارلو هستم که اسمش یادم نمی ماند و مونیکا بلّوچی که عشق است همیشه. 

چند روز پیش سر ناهار من و کاشا روبروی هم نشسته بودیم و اطرافیان داشتند یک مشت حرفهای مز ف می زدند و با سر و صدا می خندیدند. می دانید، بحث خیلی از آقایان همکار بیشتر حول و حوش فوتبال و کری هایش می چرخد یا تعریف از مسافرت های مختلفشان به اینجا و آنجا. زیاد شنیده ایم که می گویند خانم ها در حرف هایشان سعی دارند به هم پز لباس و اینها را بدهند ولی معمولا جایی نمی گویند آقایان چطور در حرف هایشان سعی می کنند به هم پز بدهند کی سفرهای خفن تری کرده، چقدر ماجراجویی هایش در کشورهای مختلف گروتسک تر بوده اند و کدامیک های بیشتری را گ...ده است! خلاصه فکر کنید چقدر همصحبتی و ه نی هر روزه با این افراد لذت دارد و خوش می گذرد. یادم نیست چی شد که من و کاشا بدون گفتن کلمه ای و در طی یک توافق بیان نشده در گوشه آن هیاهو و سر و صدا شروع کردیم به گپ بین خودمان و باز هم یادم نیست چطور شد که حرف زدنمان از آ هفته و برنامه هایمان یکهو مرا یاد یک مسئله عالی و خفن انداخت که با فریادی از شادی آنرا به زبان آوردم: خدای من کاشا! تو متعلق به جایی هستی که درش کریستف کیشلوفسکی به دنیا آمده و زیسته! از همینجا اصلا طور دیگری گپ بین مان گل انداخت و شروع کردیم با حرارت در مورد کیشلوفسکی و پولانسکی و وایدا صحبت . به او اعتراف چه سالهایی عشق پنهانی به آن مرد داشته ام و چقدر بخاطر مرگ زودهنگامش گریه . خیلی صحبت خوبی بود و خیلی چسبید. کلا زیاد می شود که "کاشا" را مشاهده می کنم، نقطه مشترک با هم زیاد داریم. هر دو پشت سر گذاشتن چالش های زندگی هر روزه برایمان یک جور مرگ و زندگی یا ش ت و برد در انتخاب های مهم زندگی مان است. دختر قشنگی ست و دستهایش با وجود قشنگی اثر سختی ها را روی خود دارند. زیاد شده غذا خوردنش را نگاه کرده ام. به قول خواهرم "خوش نعمت" است. مفصل غذا میخورد و با اشتها و بدون اه و پیف های معمول در مقابل غذاهای سلف سرویس کارخانه. سالهای سال عادت کرده ام به دیدن آدم هایی که - چه در ایران و چه در ایتالیا - وقت ناهار دماغشان را می گیرند و طوری غر می زنند و لب ور می چینند که انگار توی خانه شان هر روز غذاهایی در حد رستوران های نشان میشلن دار می خورند. کاشا بشقاب های غذایش را پر پر می کند. ت و آرام می نشیند و روی سالاد و پیتزایش روغن زیتون فراوان می زند و در مورد تناسب اندام و اینها نطق نمی کند. یک تکه نان برمیدارد گاهی اوقات و پنیر فراوان رویش می مالد و همراه با غذا می خورد. با لذت و طمانینه و ته بشقابش هم هیچ چیز نمی گذارد. تحسینش می کنم.

امشب برای شام با چند دوست قدیمی که خانم های بالای هفتاد سال هستند راهی تورینو هستم. ب هم شام با دوستانم بیرون بودم. از آن دوستانی که مدتهاست به این نتیجه رسیده ام که باید ارتباطمان به حداقل برسد. باید یکبار در مورد دنیای بعضی آدم های متاهل مفصل بنویسم. آنها که فکر می کنند من نوعی چون تنها زندگی می کنم ل باید بی صبرانه منتظر باشم موقع دیدار با آنها لله گی بچه شان را م یا موقعی که حضرت آقا روز شنیه یا یکشنبه سر کار است من ندیمه خانم بشوم مبادا حوصله اش سر برود بدون اینکه به ذهنشان اندکی خطور کند یک آدم تنها ممکن است اصولا تنهایی را جزو معضلات زندگی در نظر نگیرد و هیچ علاقه ای هم به نگهداری بچه های دیگران یا همدمی خانم های تنهای دور و اطراف نداشته باشد. نیازهای بعضی ها و درکشان متاسفانه اصولا ورای مغز آرکاییک نمی رود و در چنین مواردی درس خوانده بودن و اینها هم هیچ تاثیری ندارد. آدمی که در طول زندگی و تا قبل از رسیدن به بیست و پنج سالگی طرز استفاده از بخش های والاتر مغز را یاد نمی گیرد دیگر امیدی به نجاتش نیست. خلاصه که شبم با آنها نفله شد ولی خوشحالم چون می دانم که امشب خوش خواهد گذشت. این خانم ها از آن خانم پیرهای باحالند که باهاشان خوش می گذرد.





نوشته ای کوتاه درباره دوستی

درخواست حذف اطلاعات

بگذارید همین اول کار اعتراف کنم که عنوان مطلب تقلیدی ست از ده گانه عشق قدیمی ام که در طول این هفته به یکباره یاد شور و گرمایش افتادم. صحبت هایی که با یک دوست خوب داشتیم و پیغام یک دوست نادیده باعث شدند آنقدر دلم گرم شود که بخواهم در مورد دوستی چیزکی بنویسم. 

نوشتن در مورد هر چیزی که پهلو به پهلوی احساسات آدم بزند همیشه سهل و ممتنع است و عین راه رفتن روی لبه باریک تیغ می ماند. غفلت کنی می افتی در طرف ابتذال و سطحی گویی. بخاطر همین می خواهم فقط یک گفتگوی کوتاه که با یک دوست خوب داشتم را برایتان تعریف کنم. همان دوستی که سال گذشته همدیگر را در زمان انتظار در مطب ملاقات کردیم. 

از خیلی قبل ترش با هم بیشتر از طریق نوشتن در ارتباط بودیم. در بلاگ من، در بلاگ خودش و در مسنجر ف ی س بو ک. همانطور که در زندگی پیش می آید بارها شد که از هم بی خبر م م. همان روزها که درشان بلاگ به روز نمی شود و چراغ چتی که برای هفته ها روشن نمی شود. بعد وقتی دوباره با هم حرف می زدیم با هم یک قرار گذاشتیم: که هیچوقت خودمان را موظف به حضور داشتن نکنیم و هیچوقت از هم توقع بودن و توضیح دادن و ... نداشته باشیم. چرا که زندگی ست  و پستی بلندی هایش و پستی بلندی های مزاج آدمیزاد. یک روز من بی حوصله ام و یک روز تو. یک روز من مالیخولیایم گل می کند و یک روز تو و همینطور الی آ . نتیجه اش این شد که هیچوقت مجبور نشدیم به هم دروغ بگوییم. هیچوقت برای راضی هم به بهانه و توجیه نیازمند نشدیم. هر وقت شد و توانستیم با هم حرف می زنیم و همدیگر را میبینیم و هر وقت هم نشد هیچکدام از دیگری دلگیر و رنجیده نمی شود. شد یک دوستی که مایه آرامش هر دو طرف است و مایه اطمینان که "فلانی" هست. همیشه هم هست. علیرغم روزهای بی حوصلگی، روزهای بی خبری، روزهای عصبانیت، روزهای سخت و نامهربان ...

یا مثلا دیروز که پیغام یک دوست نادیده را خواندم. خیلی سال پیش یکبار ی مرا متهم کرد که فقط با انی دوست می شوم که مجیزم را می گویند. خیلی از حرفش غمگین شدم چون در آن اتهام بی خبری از این بود که من بنده محبتم نه مجیز. حرف هایی هستند که شنیدن یا خواندنشان عین یک آغوش گرم است که تو را در بر می گیرند. آن است که آدم را گرفتار می کند نه مجیز و تعریف. آن ی که با مهربانی اش گرفتارت می کند وقتی حرف سخت می زند باز هم مهربان است و باز هم عزیز. 

بعضی مهربانی ها هستند که هیچوقت از یادم نمی روند حتی آنها که بی کلامند و از ناشناسان. سال 2007 بود که بهارش برایم دوران سخت و پر مشقتی بود. خیلی مریض احوال بودم و حالم زار بود. یادم نمی رود که روزی راهی بودم و موقع پیاده شدن از اتوبوس وقتی پایم را روی سکوی بتون ایستگاه گذاشتم پاهایم طاقت تحمل وزنم را نیاوردند و عین برگ پاییزی داشتم سقوط می که ی که جلویم بود انگار آن واقعه را در پشت سرش حس کرد و دستهایش را به طرفم دراز کرد. هر کار می کنم صورت او را به یاد نمی آورم. توی ذهنم فقط دو تا دست محکم و قوی هستند که آنها را با استیصال گرفتم و تمام وزنم را تحمل د. زمین نیفتادم که اگر می افتادم سقوطم به فضای تنگ بین اتوبوس و سکوی ایستگاه و ش تگی یک استخوان حتمی بود. به اتکای دستهایش قبل از اینکه زانوها زمین را لمس کنند دوباره قد راست و حتی منتظر نشد تشکر کنم. راهش را سریع ادامه داد و رفت و من ماندم و خاطره آن دستهای مهربان و ناشناس که در ری از ثانیه با قاطعیت از افتادن نجاتم دادند. 

یکی دیگر از مهربان های زندگی ام دیگر توی این دنیا نیست. از او فقط یک نام و نام خانوادگی و یک شماره تلفن برایم در لیست تماس ها باقی مانده است و یک وسوسه زیاد به گرفتن آن شماره، چون هنوز هم فکر می کنم اگر آن شماره را بگیرم آن صدای خش دار و کر و کثیف از سیگارهای متعددی که می کشید را خواهم شنید. همیشه پیش خودم فکر می روزی که گذرنامه ایتالیایی ام را خواهم گرفت با یک بطری p rosecco و یک جعبه شکلات به دیدن او و خانم های همکارش خواهم رفت تا ببینند کمکی که به دیگران می کنند چقدر معنای بزرگی دارد. کارشان که بنظر یک کار کارمندی و ساده است برای دیگران یعنی محقق پروژه های زندگی شان و کیفیت زندگی آنها را از این رو به آن رو می کند. 

برای من دوستی یعنی مهربانی بی پایان.





نقل از دیگران 96

درخواست حذف اطلاعات

یک مقاله خوب و پر از واقعیات تلخ البته! بخاطر همین است که به آینده خودمان هیچ امیدی ندارم. درست بشو نیستیم و مملکت هم همین خواهد ماند. اینکه می گویم شامل خودم هم می شود البته فکر نکنید مبرا می دانم خودم را از محتویات این مقاله.

بت سازی و بت شکنی، نتیجه تعریف "انسان ایرانی"






از هر دری 99

درخواست حذف اطلاعات

بهتان گفته بودم یک همکار جدید لهستانی داریم؟ خوبی چند ملیتی ها اینست که توشان دنیا دور هم جمع می شود. اسم و فامیلش در غیر قابل تلفظ بودن مال من و آن یکی لیتوانیایی را حس برده است. اسمش چیزی تو مایه های کاتارینژیا است ولی خدا را شکر که به اسم تصغیرش رضایت داده و کاشا صدایش می کنیم. چند روز پیش پشت یک میز تحریر من و دوویله و کاشا نشسته بودیم و سرگرم کار بودیم که یکی دیگر از همکاران از دور فریاد زد بچه ها شده عین حکایت جوک ها، می توانیم بگوییم: یک روز یک لهستانی و یک ایرانی و یک لیتوانیایی ... جایتان خالی کلی خندیدیم. از این با هم بودن ها، از این جمع متفاوت ها خیلی چیزها یاد گرفته ام یکی شان اینست: آدم هایی که با شکم سیر بزرگ شده اند و توی زندگی سختی ندیده اند غرغرو تر و پر توقع ترند و معمولا بی تربیت تر. آدمی که توی زندگی سختی کشیده، می داند بی پولی و دویدن برای کمی پول یعنی چه کلا تومانی کلی با دیگران فرق دارد.

یکبار توی شرکت قبلی - آنهم یک چند ملیتی معروف و خوشنام بود - یک همکار ایتالیایی اینرا به من گفت و من با تواضع قبول ن . اما هر قدر بیشتر نگاه می کنم می بینم انگار آن خانم همکار حق داشت و خیلی هم پر بیراه نمی گفت. دوست ندارم اینرا بگویم ولی سخت کوشی و ادب و تربیت خوب کمی کمیاب است اینروزها، وقتی کار و موفقیت در کار چیزی ورای پول داشتن می رود و می شود حاصل انتخاب راه زندگی خیلی رویکرد آدم نسبت به همه چیز عوض می شود. کمی سخت است برایم حرف زدن در این مورد و شاید اصلا منظورم را خوب نمی گویم ولی لب مطلب اینست که آدم های شکم سیر که از سر شکم سیری زندگی میکنند را راحت می شود شناخت. آنهایی هم که می دانند سختی زندگی یعنی چی هم به همین نسبت خوب قابل شناسایی هستند.

حالا نه که بخواهم فقط از چیزهای جدی و غمگین بگویم ها، این چند روز یک احمقانه و خیلی خنده دار هم دیده ام که روده برم کرده بود. d irty g randpa رابرت دنیرو واقعا عالیست و هم در عین بیخود بودن برای خنده و سرگرمی خیلی خوبست. یک دیگر را هم امروز بعد از ظهر برای چندمین بار دیدم ricordati di me  ظاهرا غم انگیزی نیست ولی عمق بیچارگی زندگی خیلی ها را نشان می دهد که دلشان خوشست یک "خانواده" هستند. دیدنش همیشه ناراحتم می کند ولی عاشق بازی هن یشه های نقش کارلو هستم که اسمش یادم نمی ماند و مونیکا بلّوچی که عشق است همیشه. 

چند روز پیش سر ناهار من و کاشا روبروی هم نشسته بودیم و اطرافیان داشتند یک مشت حرفهای مز ف می زدند و با سر و صدا می خندیدند. می دانید، بحث خیلی از آقایان همکار بیشتر حول و حوش فوتبال و کری هایش می چرخد یا تعریف از مسافرت های مختلفشان به اینجا و آنجا. زیاد شنیده ایم که می گویند خانم ها در حرف هایشان سعی دارند به هم پز لباس و اینها را بدهند ولی معمولا جایی نمی گویند آقایان چطور در حرف هایشان سعی می کنند به هم پز بدهند کی سفرهای خفن تری کرده، چقدر ماجراجویی هایش در کشورهای مختلف گروتسک تر بوده اند و کدامیک های بیشتری را گ...ده است! خلاصه فکر کنید چقدر همصحبتی و ه نی هر روزه با این افراد لذت دارد و خوش می گذرد. یادم نیست چی شد که من و کاشا بدون گفتن کلمه ای و در طی یک توافق بیان نشده در گوشه آن هیاهو و سر و صدا شروع کردیم به گپ بین خودمان و باز هم یادم نیست چطور شد که حرف زدنمان از آ هفته و برنامه هایمان یکهو مرا یاد یک مسئله عالی و خفن انداخت که با فریادی از شادی آنرا به زبان آوردم: خدای من کاشا! تو متعلق به جایی هستی که درش کریستف کیشلوفسکی به دنیا آمده و زیسته! از همینجا اصلا طور دیگری گپ بین مان گل انداخت و شروع کردیم با حرارت در مورد کیشلوفسکی و پولانسکی و وایدا صحبت . به او اعتراف چه سالهایی عشق پنهانی به آن مرد داشته ام و چقدر بخاطر مرگ زودهنگامش گریه . خیلی صحبت خوبی بود و خیلی چسبید. کلا زیاد می شود که "کاشا" را مشاهده می کنم، نقطه مشترک با هم زیاد داریم. هر دو پشت سر گذاشتن چالش های زندگی هر روزه برایمان یک جور مرگ و زندگی یا ش ت و برد در انتخاب های مهم زندگی مان است. دختر قشنگی ست و دستهایش با وجود قشنگی اثر سختی ها را روی خود دارند. زیاد شده غذا خوردنش را نگاه کرده ام. به قول خواهرم "خوش نعمت" است. مفصل غذا میخورد و با اشتها و بدون اه و پیف های معمول در مقابل غذاهای سلف سرویس کارخانه. سالهای سال عادت کرده ام به دیدن آدم هایی که - چه در ایران و چه در ایتالیا - وقت ناهار دماغشان را می گیرند و طوری غر می زنند و لب ور می چینند که انگار توی خانه شان هر روز غذاهایی در حد رستوران های نشان میشلن دار می خورند. کاشا بشقاب های غذایش را پر پر می کند. ت و آرام می نشیند و روی سالاد و پیتزایش روغن زیتون فراوان می زند و در مورد تناسب اندام و اینها نطق نمی کند. یک تکه نان برمیدارد گاهی اوقات و پنیر فراوان رویش می مالد و همراه با غذا می خورد. با لذت و طمانینه و ته بشقابش هم هیچ چیز نمی گذارد. تحسینش می کنم.

امشب برای شام با چند دوست قدیمی که خانم های بالای هفتاد سال هستند راهی تورینو هستم. ب هم شام با دوستانم بیرون بودم. از آن دوستانی که مدتهاست به این نتیجه رسیده ام که باید ارتباطمان به حداقل برسد. باید یکبار در مورد دنیای بعضی آدم های متاهل مفصل بنویسم. آنها که فکر می کنند من نوعی چون تنها زندگی می کنم ل باید بی صبرانه منتظر باشم موقع دیدار با آنها لله گی بچه شان را م یا موقعی که حضرت آقا روز شنیه یا یکشنبه سر کار است من ندیمه خانم بشوم مبادا حوصله اش سر برود بدون اینکه به ذهنشان اندکی خطور کند یک آدم تنها ممکن است اصولا تنهایی را جزو معضلات زندگی در نظر نگیرد و هیچ علاقه ای هم به نگهداری بچه های دیگران یا همدمی خانم های تنهای دور و اطراف نداشته باشد. نیازهای بعضی ها و درکشان متاسفانه اصولا ورای مغز آرکاییک نمی رود و در چنین مواردی درس خوانده بودن و اینها هم هیچ تاثیری ندارد. آدمی که در طول زندگی و تا قبل از رسیدن به بیست و پنج سالگی طرز استفاده از بخش های والاتر مغز را یاد نمی گیرد دیگر امیدی به نجاتش نیست. خلاصه که شبم با آنها نفله شد ولی خوشحالم چون می دانم که امشب خوش خواهد گذشت. این خانم ها از آن خانم پیرهای باحالند که باهاشان خوش می گذرد.





نقل از دیگران 95

درخواست حذف اطلاعات

امیدوارم حال این آقا خوب باشد و گزندی به او نرسیده باشد.

دستش درد نکند که به آبروی نداشته نظام فاشیستی ی ایران رحم نکرد.

واقعا این برنامه از کانال چهار پخش شده است؟!





this is bill

درخواست حذف اطلاعات

او بیل است.

بیل توی هر بلاگی  کامنتدونی باز پیدا می کند دق و دلی های خودش را خالی نمی کند.

بیل می داند که هر بلاگ نویسی حق دارد نظرات مرتبط با نوشته های خودش را بخواند.

بیل می داند که برای خالی دق و دلی های خود، باید یک بلاگ شخصی درست کرده و حرفهایش را آنجا بنویسد.

بیل باهوش است.

تو هم مثل بیل باش.


پی نوشت: تقدیم به دوست فرهیخته و صبوری که جواب همه کامنت های با ربط و بی ربط را از سر حوصله و با نزاکت می دهد. بماند که آنهایی که مثل بیل نیستند را به شخصه با یک vaffanculo ی جانانه جواب می دهم و از اونم بالاتر ... کامنتدونی ام را می بندم.





نقل از دیگران 94

درخواست حذف اطلاعات

دوستان عزیز اگر مایل هستید این پست پرچنان را بخوانید.


خواهش می کنم اگر آشنایی در استانبول دارید برای نویسنده پرچنان یادداشت بگذارید. منهم از دست این پسر عصبانی ام و معتقدم سزاوار یک اردنگی جانانه و یک سیلی محکم است اما فعلا نجاتش از مخمصه مهم تر است. باقی را واگذار می کنم به سهیل عزیز و تصمیم گیری اش که همیشه درست است.





qui nasce il po

درخواست حذف اطلاعات

امروز سرجو مارکیون رفت. شاید همان موقع که من جایی بودم که پو - رودخانه پو - به دنیا می آید. همان جا که پرزیدنت سابق یک حزب افراطی راست هر سال دیداری ترتیب می داد و آب پو را مثل آب مقدس گرامی می داشت و به هر غیر ایتالیایی و هر ایتالیایی که سرزمینش با پو آبیاری نمی شود و فضیحت می گفت. همین امروز بود که داشتم به آن رگه های کوچک آب نگاه می که از monviso پایین می آیند، به هم می پیوندند و می شوند رودخانه پر عظمت و زیبای پو. نمی دانستم که سرجو دارد خاموش می شود، نگاهم به زایش پو بود و فکرم پر بود از آنچه که به یمن پو زاییده می شود. چقدر حقیریم در مقایسه با طبیعت و پایداری اش. جلوی مون ویزو ایستاده بودم، دوازده سال از روی بالکن خانه ام نگاهش می ، با او ع گرفتم و چقدر به نظرم نزدیک می رسید. امروز کلی رانندگی تا به او برسم و وقتی نزدیکش بودم طوری در محاصره قله های نزدیک به هم بودم که به سختی می توانستم مطمئن باشم کدامشان خود خود اوست. از نگهبان پارکینگ پرسیدم و او تاکید کرد که همانست که تصور می . 

همیشه از دور نگاهش کرده بودم ولی فرم آن قله زیبا و بی عیب و نقص را نمیشد اشتباه کرد، هر چند وقتی پایش می ایستی حقیر و کوچکی و عین یک مورچه و بلکم کوچکتر و تازه فایده و عرضه مورچه را هم نداری. یک آدم حقیر و مصرف کننده طبیعت، بی خاصیت و مضر برای مادر زمین. امروز آنجا بودم: pian del re و می خواستم آب پو را موقع تولد بنوشم. روز وسط هفته بود و هوا هم نیمه ابری. خلوت بود. کوه پیمایان حرفه ای توی چنین آب و هوایی این طرفها نمی آیند ولی من حرفه ای نیستم. یک پیراهن تابستانی نازک و یک جفت کفش تابستانی داشتم و فقط می خواستم پو را ببینم. همانجا جلوی گهواره اش زانو زدم و چشیدمش. به شوخی و برای مس ه اومبرتو بوسّی با همان دستهای خیس روی پیشانی ام یک صلیب کشیدم که یعنی مثلا غسل تعمید داده باشم خودم را با آب مقدس سرزمین شمال! 

راه سنگی و باریکی بود به سمت یک دریاچه آن بالا بالا ها. با همان لباس نازک و کفش های تابستانی روی ص ه ها بالا رفتم و رسیدم آن بالا. همان کوه پیمایان اندکی که دور و اطراف بودند طوری نگاهم د که مطمئن شوم دیوانه ای بیش نیستم. خودم البته اینرا خوب می دانم و نیازی به یادآوری دیگران ندارم. همان بالا بودم که کم کم باران شروع شد و هر قدر هم گذشت تندتر شد. تنابنده ای دیگر دور و بر نبود. شروع به پایین آمدن و بالا ه رسیدم به پارکینگ. دیگر واقعا پرنده پر نمی زد. سر تا پایم عین موش آب کشیده بود و آب چکان بودم. فقط صابون و شامپو کم داشتم تا یک دوش کامل و خوب بگیرم اما فکر : به شوخی با چند قطره آب خودم را غسل تعمید دادم و مادر طبیعت لیتر لیتر آبی که توی پو می ریزد را ریخت روی سرم، بیش از این چه می خواستم؟ همانجا لباسم را از تن کندم و انداختم روی صندلی عقب ماشین که خشک شود. کمی سر و صورت را با دستمال کاغذی خشک و بخاری را هم روشن . توی جاده هیچ نبود و همانطور و با شروع به راندن. توی زندگی دیوانگی زیاد کرده ام اما این یکی را کم داشتم راستی راستی*! پنج کیلومتر پایین تر همان تابستان داغ آشنا بود. انگار نه انگار که چند تا پیچ بالاتر چه قیامتی بود از باد و باران. خلاصه که لباس خشک شد و موها هم. شدم همان آدم همیشگی، حالا گیرم کمی بهم ریخته و نامرتب تر نسبت به امروز صبح وقتی از خانه بیرون می آمدم. توی آیینه دستی به سر و رویم کشیدم و دیدم اصلا معلوم نیست  زیر چنین ظاهر آرام و معمولی ای چقدر دیوانگی پنهان است. خلاصه که بهتان اخطار می دهم که بدانید: اگر دوست دارید آشنا روشناهایتان آدم های معقول و اتوکشیده باشند خدا پشت و پناهتان، بروید و دیگر سراغ مرا هم نگیرید و اسمم را هم توی ذهنتان راه ندهید. 

همین چند روز پیش بود که یاد دیالوگی از یک افتادم و یک دوست فرهیخته خاطر نشان کرد که متعلق به کت ست از اوته ارهارت: دخترهای خوب به بهشت می روند و دخترهای بد به همه جا می رسند ...

نه که تضمینی باشد که به همه جا برسم ولی قطعا به بهشت هم نمی روم و دلم هم نمی خواهد بروم. برای بجا آوردن حق آشنایی هم که شده باید باصداقت اینرا به شما بگویم. اگر ماندگار شدید که باز هم با هم در تماس خواهیم بود، اگر هم راهی شدید که خیر پیش. کل سرویس های خبری وتاک شو های امشب تحت تاثیر خاموش شدن سرجو مارکیون هستند. به سخنرانی اش در تورنتو گوش می کنم و به صورتش خیره می شوم. راست می گوید، زندگی خیلی کوتاه است و با ارزش تر از آن که طبق عادت سر شود. استیو جابز هم به روش خودش - be hungry be foolish  - همین مفهوم را بیان کرده بود. دیوانه بودن آنقدر هم بد نیست واقعا، هر به روشی و می تواند دیوانگی کند مگر نه؟


*فکر نکنم خیلی از دیوانگی هایم را بتوانم هیچوقت برای ی تعریف کنم. دیوانه هستم اما ته مانده شرم و حیایم را هم برای خودم نگه می دارم!





نمی تواند غیر از این باشد!

درخواست حذف اطلاعات

روایت تصویر: گربه ها کجا می خوابند؟ داخل جعبه، داخل روشویی، روی کامپیوتر، روی سر تو. گربه ها کجا نمی خوابند؟ داخل لانه/کاناپه اش!






یکی به شکل خود من *

درخواست حذف اطلاعات

چندی پیش یک دوست خوب که شروع آشنایی مان با هم در دنیای وبلاگ نویسی بود، وقتی شانه به شانه هم نشسته بودیم و حرف می زدیم گفت تو خیلی شبیه نوشته هات هستی. خیلی ذوق از این حرفش و یادم نیست به او یادآوری یا نه آن ذوق زدگی را. هنوز هم وقتی یاد این حرف می افتم ذوق می کنم و البته وقتی یاد این می افتم که توی مطب شانه به شانه هم نشسته بودیم دچار خج هم می شوم. اعتراف می کنم که آنقدر سفرهای من به ایران کوتاهند و آنقدر وقت کم است که از این دوست خوب و خاکی خواستم در مراجعه به پزشک همراهی ام کند و او هم آنقدر بزرگواری کرد که بجای حواله به درک اسفل السافلین با روی خوش و لبخند آمد و با من تا ی سوار شد و منتظر نشست و حس هم خسته شد، شد مثلا قرارمان برای دیدن همدیگر. خاک عالم!

گفتم برایتان تعریف کنم که بدانید من دقیقا همین پخی هستم که توی این صفحه می بینید. یک دیدار واقعی نمی تواند معجزه کند و چیزی بهتر از اینکه می خوانید و می بینید بهتان نشان بدهد. هزار و یک عیب دارم اما با ثباتم و کوهرنت نسبت به حرفهایم. یعنی اگر چند ماه قبل وقتی در مورد تبلیغ کتاب روبی ویلیامز نوشتم و گفتم من اصولا با برهنگی مشکل ندارم، یعنی واقعا همین است. وقتی می گویم شرمندگی من از شوخی هاییست که در حاشیه این امر طبیعی وجود دارد واقعا راست می گویم.

حرف چند روز پیش یک دوست مرا دوباره یاد این مطلب انداخت. بواقع حرفی که به زبان نیاورد چون به قول خودش " حیف که ما با هم شوخی نداریم". راستش را بخواهید چون برهنگی برای من امری عادیست کمی تصور اینکه بخواهیم حرفی در موردش بزنیم که برای گفتنش باید حتما سر شوخی داشته باشیم برایم سخت است. چرا حرفی که می خواهیم بزنیم باید نیاز به داشتن شوخی داشته باشد؟ چرا فکر می کنیم برای حرف زدن در مورد برهنگی، در مورد جراحی پلاستیک ، جراحی پلاستیک برای بلند مرد، در مورد عادت ماهیانه زن، ا ر گا سم، پوزیشن های کا ما سو تر ا  و ... باید حتما سر شوخی با ی داشت؟

اینها موضوعاتی هستند که خیلی راحت و معقولانه و دوستانه می شود در موردشان بدون کوچکترین مشکل یا شرمندگی صحبت کرد. 

وقتی از برهنگی حرف می زنم و اجبار در کندن لباسم وقتی موش آب کشیده هستم، فکرم به سمت همین برداشت ها می رود. که اگر در جای پر ازدحامی بودم خیلی ها - به قول اریانا فالّاچی ها - فکر می د ای هستم که دنبال مشتری ست. این یک واقعیت غم انگیز است که "لاک پشت ها"  - باز هم به قول اریانا - در اقلیت هستند ولی اگر بخواهیم می توانیم جزو لاک پشت ها باشیم و نه ها. 

برای من عادی ترین کار دنیا برای یک زن یا یک مرد که لباس خیس به تن دارد اینست که به فکر سلامت خودش باشد و آن لباس خیس را از تن د و خشک کند. حالا اگر این موضوع برای بعضی ها مایه جوک ساختن و تمس است و متلک گفتن در مورد اضافه وزن زن و سایز هایش و مدل ش و سن و سالش و غیره دیگر مربوط به همان ماجرایی ست که اریانا به آن اشاره کرده بود. اینکه ی در دسته لاک پشت ها باشد یا **ها.


* عنوان آهنگی از ستار عزیز

** باید کاری برای یک معادل سازی اساسی. بابت تشبیه هر فکر و عمل ابلهانه ای به موجودات بی گناه و مفید طبیعت از خودم خج می کشم.





libreriamo 66

درخواست حذف اطلاعات

زمانی که به خواندن می گذرد مثل زمانی که به دوست داشتن می گذرد،

زمانی را که می شود زندگی کرد انبساط می دهد.

daniel pennac



اغلب فکر می کنم که شب زنده تر و و به شدت رنگی تر از روز است.

vincent van gogh






libreriamo 67

درخواست حذف اطلاعات
دوستی واقعی به معنای ج ناپذیر بودن نیست،معنایش اینست که بتوان جدا شد بدون اینکه چیزی تغییر کند.

پی نوشت: اینرا به یاد یک دوست خیلی خوب و مخصوص منتشر می کنم. در پانزده سال اخیر سر جمع شاید همدیگر را ده ساعت هم ندیده باشیم. ولی ...پاییز امسال بیست و پنج ساله می شویم، بیا روی پنجاه ساله شدن هدف بگذاریم. قبول؟ ته دلم اینست که آن ده ساعت را به ده ماه افزایش بدهم اما از بازی های روزگار خبر ندارم. حاضری ریسک برای این هدف گذاری؟



مثل اپیکور و خیام

درخواست حذف اطلاعات

یک دوست خوب هست که همیشه وقتی می گویم خوبی؟ خوش می گذره؟ جواب می دهد به من همیشه خوش می گذره! من تابع راه خیام و اپیکورم. و چه خوب می کند! همیشه به او می گویم که بهترین کار را می کند و ای کاش منهم یاد بگیرم.

از دیروز بیشتر دارم به اهمیت اپیکور و خیام وار زندگی فکر می کنم. وقتی شنیدم وضعیت سلامتی سرجو مارکیون تعریفی ندارد. اینجا را بخوانید تا ببینید چه اعجوبه ای ست. 



سرجو مارکیون و جان الکان (پرزیدنت گروه fca)


هر کار می کنم از ذهنم بیرون نمی رود. به او فکر می کنم و رزومه خارق العاده اش، به آن پنجاه پولوور سیاه رنگش که از سال 2007 غیر از آن به تن نمی کند و به موفقیت های درخشانش در نجات یک گروه اتومبیل در حال ش ت. قرار بود بهار سال آینده بازنشسته شود و پوف! یک بیماری همه چیز را تغییر داد. در یک کلینیک در سوییس جراحی شد و بعد از یک ماه و در حالیکه همه منتظر اتمام دوره نقاهتش بودند ورق ها برگشتند و وضعیتش به وخامت رسید. دیروز جان الکان با اضطرار جانشینش را معرفی کرد و کلی هم ابراز تاسف عمومی و خصوصی و قدردانی از آنچه که برای گروه انجام داد.

منهم این خبرها را می شنوم و سعی می کنم به سرجو فکر کنم و آنچه در این روزها و لحظات توی سرش و دلش می گذرد. به سرجو فکر می کنم و نه به "مارکیون". دلم می خواهد فکر کنم که برای او کارش به همین نحو که انجام می داد لذت بخش بود، که زندگی برایش همین بود. از آن آدم ها که برای کارشان زندگی می کنند و معنای زندگی برایشان آن کاریست که انجام می دهند چون اگر غیر از این باشد گریه ام می گیرد. از غصه گریه خواهم کرد اگر بدانم سرجو برای رسیدن بهار آینده لحظه شماری می کرد. لحظه شماری می کرد که بازنشسته شود و آنطور زندگی کند که ته دلش آرزو داشته است. دلم می خواهد علیرغم درد و رنج تن بیمارش، دل آرامی داشته باشد و احساس کند خوب زندگی کرده و رضایت خاطر داشته باشد و نه احساس ضرر و خسران از آنچه که بخاطرش عمری دویده و در لحظه چیدن میوه، طوفانی آنرا از دستش می رباید.