رسانه
رسانه

زندگی شیرین



همه می دانند - todos lo saben - tutti lo sanno - everybody knows

درخواست حذف اطلاعات

برخی سازان حاصل کارشان مشابه منطق صفر و یک است: یا محبوب و مورد پسندند و یا منفور و غیر قابل قبول. اصغر فرهادی هم جزو همین دسته قرار می گیرد. لااقل بین منتقدان ایتالیایی اینطور است. در مورد که بخوانید از تنفر و ناتوانی در تحملش به علاقه و دلبستگی به جنس سینمایش می رسید. با نگاه بی طرف و واقع گرایانه که نگاه کنیم و المان های سینمای فرهادی را در نظر بگیریم در مرکز، روابط انسانی و متز ل بودنشان قرار می گیرند. تمام آنچه که در ذهن آدمیان برای حفظ روابط بکار گرفته می شود ولی بواقع به گسستگی می انجامد: پنهان کاری ها، دروغ ها، ظاهر سازی ها، سکوت ها، رفتن ها.

برای من به شخصه خیلی یادآور چهارشنبه سوری بود اما دیدم منتقدان خیلی به درباره الی اشاره داشتند. برای من صرف اینکه محور اصلی هر دو گم شدن یک زن بود کافی نیست البته. شک های کشنده متقابل بین آدم ها آنقدر که در این و  چهارشنبه سوری نفس گیر و آزاردهنده اند و خفه کننده در درباره الی نیستند. 

فکر کنم برخی منتقدان ایرانی بعدها با برخی همکاران ایتالیایی شان همنوا شوند و تغییر زبان و مکان را علم کنند بعنوان ایراد اصلی و ضعیف تلقی این نسبت به کارهای قبلی فرهادی. کاری اش شاید نمی شود کرد، دنیا همیشه از قانون اینرسی طبیعت گویی الگو می گیرد و دوست دارد آدم ها جابجا نشوند و متقاعد باشند که درخت هستند و باید بنشینند سرجایشان، ماست خودشان را بخورند و فقط به زبان خودشان بنویسند و بسازند و با بازیگران هم زبان کار کنند. ی هم نوشته بود- نقل به معنا -  ظاهرا بیان به سینمای فرهادی کمک نکرده، وقتی مجبور است پوشی کند هایش بهترند! 

من فضاسازی را خیلی پسندیدم، روستای کوچک و پر از دوست و آشنا و در ظاهر صمیمی که اما در زمان وقوع مشکل به یک مکان مافیایی تبدیل می شود یا بهتر بگوییم و صحیح تر و دقیق تر: ماهیت مافیایی چنین جامعه کوچکی موقع پیش آمدن مشکل و معضل جدی رو می شود و آن ماسک ظاهری و پر از تزویر فرو می ریزد. دقیقا همانطور که پنهان کاری ها، دروغ ها و سکوت ها پایان می یابند و معلوم می شود این جامعه کوچک برای کنار هم ماندن چه قیمت گزافی می پردازد. که برای چشم بستن به خیلی چیزها چطور باید دماغ را هم محکم کیپ کرد تا بوی تعفن خیلی واقعیات را نشنید و به لبخند زدن و نقش بازی   ادامه داد.

غمگین ترین لحظات را در ده دقیقه آ یافتم: پکو با زندگی از هم پاشیده، مال باخته و تنها رها شده. پکو که فقط یک وسیله بوده است. وسیله برای نجات ی شانزده سال قبل و نجات دیگری امروز. در نهایت هم هر دو بار تنها رها شده است. صورت بهت زده دخترکی که معصومیتش به باد رفته است. آن بی پروایی و آن اطمینان به امن بودن دنیا و قابل اعتماد بودن زندگی و دنیا و آدم ها دیگر هرگز باز نخواهند گشت. این دخترک هرگز دیگر رویای بی پروایی و خطر در سر نخواهد پروراند. آن دختر که اول به پسرکی با لحن سرزنش بار می گفت چرا همیشه از چیزی می ترسی کشته شد و بجایش یک جسد متحرک به خانه بر می گردد. فقط یک نفر، یک بی طرف، این راز آ را دریافت. سئوال بیننده این می ماند که او هم سکوت خواهد کرد؟ باز هم سکوتی طولانی در پیش خواهد بود تا حادثه بعدی که تعفن این اتفاق را به مشام همه برساند و قربانی بعدی ای لازم باشد که هزینه سکوت ها را بدهد؟



از بین پوسترهای این یکی را بیشتر از بقیه دوست داشتم. نکته مهمی دارد: فقط صورت الخاندرو تمام دیده می شود چون علیرغم اینکه در چشم بیننده پرسوناژ محبوبی نیست، علیرغم انفعال و بی ارادگی اش در بهم زدن زمان و زمین، تنها ی ست که دروغ نگفته است. آ میدان کوچک مرکزی روستا را می بینیم با کارگران شهرداری که در حال شستشو هستند و گویی لازم است مافیا گونه آدمهای ن آن شسته و تمیز شود. نمایی از میدان کوچک مرکزی می بینیم که نشان می دهد در مرکزش یک صلیب ساده و محقر هم وجود دارد. صلیبی که یا بار اول است که نشان داده می شود و یا بیننده دقت لازم را قبل از آن به ج نداده است. با صحنه بارش آب و "او که می داند" و شاید قصد اعتراف به ی دارد، در پس بارش آب، تمام می شود. فضایی یادآور رسم منسوخ اعتراف نزد کشیش و تطهیر با آب مقدس ِ صلیب دیده. آیا تمام آنهایی که می دانند و می دانستند تطهیر و آمرزیده خواهند شد؟





از هر دری 111

درخواست حذف اطلاعات

از درد و عوارض وا ن کزاز نالیده بودم و دوست خوبی یادآوری کرد که شدت عوارض احیانا بیش از آنکه مربوط به سن و سال باشد مربوط به کیفیت و دوز وا ن است. یادآور شد که دوز وا ن های کفار درست و حس ست، خلاصه که یادم آمد که من بزرگ شده ی روغن نباتی وطنی ام و دماغم را بگیری جانم در می آید، هیچ بعید هم نیست که اینطور ناک اوت شدنم بخاطر همین باشد. آ سر ماندم خانه و نزدیک های ظهر با دست و بال دردناک و سنگین به زحمت و دردسر رفتم . ماشین راندن با دستها و بازوهای کم تحرک خیلی سخت است. الان بهترم، هنوز بازوی چپم حرکتش محدود است ولی لااقل تب نمی کنم دیگر. گمانم راستی راستی یک کزاز خفیف گرفته بودم.

دیروز خیلی روز خوبی بود. اول صبح که در حال رتق و فتق خانه و تهیه صبحانه بودم از یک دوست خوب و خاص پیغامی برایم رسید که روزم را ساخت. یا بهتر بگویم: تعدادی پیغام از سه تا دوست خوب. شنیدن صدای مهربان یک دوست قدیمی خیلی خوب است. یک آدم خوب و مهربان که حتی وقتی غمگین است و نگران، مهربان و سخاوتمند می ماند. بیشتر آدم ها در چنین شرایطی سخت و حتی بدجنس می شوند. یک دوست خاص دیگر هم از معدود آدم هایی ست که تکلیفش با خودش در این دنیا معلوم است و از خودش فراری نیست. وقتی چنین ی از تو دعوت می کند وارد دنیایش بشوی کم چیزی نیست. آدم هایی که تو را برای پر تنهایی منفور خبر می کنند زیادند، آنهایی که تقسیم دنیا و اوقاتشان با تو انتخابشان است تومنی کلی فرق دارند.

عصر در خیابان های مرکز تورینو قدم می زدم. تازه از سینما بیرون آمده بودم و می خواستم هم کمی قدم بزنم حالم جا بیاید و هم اینکه شب شهر و چراغانی های کریسمس را نگاه کنم. زیاد شلوغی را دوست ندارم اما این موقع سال دوست دارم نگاه به چهره های خندان آدم ها را که پرسه می زنند، بعضی ها ید می کنند، هنرمندان خیابانی می نوازند، فروشنده های بلوط بوهای خوب خوب راه می اندازند و همه اینها باعث می شود آدم زیاد احساس سرما نکند. گشتی توی فروشگاه بی نظیر lindt زدم و یک قهوه عالی نوشیدم و رفتم پی کارم. با مترو رفتم حومه شهر - توی راه فصل اول و دوم گورستان پراگ را هم خواندم -   جایی که ماشین را پارک کرده بودم و قبل از حرکت پیغام های صوتی خواهرم را گوش . دیروقت بود و برای اینکه فکر نکنند یک گوشه ای ریق رحمت را سر کشیده ام که خبری ازم نیست قبل از شروع سفر بازگشت به خانه برایشان پیغام گذاشتم. وقتی رسیدم شهر خودم دیدم خواهرم می گوید که صدایم خیلی پر انرژی و خوشحال بوده است. 

لالایی شبهای من برای به خواب رفتن i can't make you love me (اجرای زنده اش)، jesus to a child و older هستند. آنقدر هر شب گوش می کنم شان که دیگر برای یوتیوب تلفنم نیاز به انتخاب شان هم نیست. خودشان جزو پیشنهادهای خ ر هستند. پریشب کمی دقت و خودم هم تعجب چرا لالایی های من اینطور غمگین اند و روایت تنهایی. شاید بالا ه به آن بلوغ درونی رسیده ام که در آرامش و رضایت با مفهوم تنهایی مطلق وجودی ام همزیستی کنم، راضی باشم و با صدای لالایی اش به خواب عمیق و راحت بروم. 

روزهای خیلی خوبی را دارم می گذرانم. کلی مشکل لاینحل دارم و کلی نگرانی برای آینده ولی به شکل عجیب و غریبی حالم خوب است. احساسی به من می گوید که موفق خواهم شد از همه این تاریکی ها و مشکلات به سلامت گذر کنم. هیچ ایده ای هم ندارم که چطور، فقط می دانم که خواهم توانست.





i trust you

درخواست حذف اطلاعات

نمی دانم چقدر موافق باشید، اما برای من شنیدن "من به تو اعتماد دارم" از "دوستت دارم" مهم تر است و حیاتی تر. یک جوراهایی فکر می کنم آن دومی بدون اولی اصولا نمی تواند وجود داشته باشد. شاید هم بخاطر ذات گربه سان مانند خودم باشد که اگر به ی اعتماد نداشته باشم اصلا اجازه نزدیک شدن نمی دهم. 

داشتن اعتماد ی یعنی جمع یک عمر اعتبار و آبرو، یعنی دروغ نگفته باشی، رودست نزده باشی، سو استفاده نکرده باشی، فضولی نکرده باشی ... خیلی چیزهای دیگر. اصلا مورد اعتماد بودن کار آسانی نیست و آدم مورد اعتماد پیدا هم از این سخت تر.

امشب یکدفعه یاد ماجرایی افتادم که فکر کنم قهرمان اصلی داستان فراموشش کرده باشد: ای میل شخصی مرا خیلی سال قبل یک دوست خوب و قدیمی برایم درست کرد. آنوقت ها من ای میل نداشتم و اصلا توی باغ دنیای موجود در اینترنت نبودم. توی یک هلفدونی به معنای واقعی اش کار و زندگی می و داشتم به زباله دان تاریخ می پیوستم که این دوست خوب و صاحب یک ای میل هات میل پیشنهاد کرد که یک آدرس ای میل داشته باشم. یک یوزر نیم با نمک هم برایم گذاشت که الان یادم نیست خودم انتخابش یا او و یک پسورد با نمک تر که سالهای سال نگهش داشتم. آن پسوردتا زمانی که خود یاهو اصرار و تهدید نکرد که باید عوض و "امن" اش کنم برای من کاملا امن و امان بود و یکبار خیلی تصادفی در موردش با آن دوست خوب صحبت کردیم و حس متعجب شد که اینهمه سال پسورد انتخ او را نگه داشته بودم.

واقعیتش اینست که با شناختی که از این دوست خوب داشتم اصلا نیازی به تغییر پسورد نمی دیدم و زمان هم ثابت کرد که واقعا نیازی نبود و فقط اجبار و ا ام یاهو بود که دخ کرد بعد از چندین سال. شما هم آنقدر خوش شانس هستید که از این مدل دوست ها داشته باشید؟



پی نوشت. یک اتفاق دیگر هم چند سال پیش افتاد و وقتی به آن پی بردم حس دلم غنج زد: در حرف زدن با عزیزی به شکل خیلی تصادفی حرف از پسورد لینکداین مان شد و در کمال حیرت متوجه شدیم بدون م با یکدیگر و بدون اینکه به همدیگر حرفی زده باشیم، پسورد ی انی برای پروفایل های مان انتخاب کرده ایم. خیلی حس خوبی بود. یادش بخیر!





از هر دری 112

درخواست حذف اطلاعات

چند روز پیش یکی از خواهرانم مطلبی برایم فرستاده بود درباره اثری که آشپزی روی خلق و خوی آدم می گذارد. وقتی می خواندمش دیدم چقدر راست می گوید. جنب و جوشی از لحاظ حرکتی به آدم می اندازد و تکاپوی فکری که به آدم می دهد برای نظم دادن به فعالیت ها و فراهم مواد اولیه خود خود زندگی ست. هر چه نباشد غذا خوردن جزو ابت ترین کارهایی ست که برای بقای زندگی می کنیم. فکر می از وقتی تصمیم گرفته ام دیگر در ناهارخوری شرکت غذا نحورم چقدر حالم بهتر است. البته در سالن و کنار بقیه غذا می خورم ولی ظرف غذایم را با خودم می برم. 

فکر می شاید علت غذا پختن در مراسم ختم همین باشد. برای متوجه فکر داغدیدگان از مرگ به سمت زندگی و جنب و جوش تهیه غذا. حالا بماند که چقدر در این فکر و ماجرای اصیل موضوعات حاشیه ای و بی فایده وارد شده اند و اصل موضوع را لوث کرده اند. فقط باعث می شود بیشتر پی ببریم اجدادمان چقدر از ماها دمندتر بوده اند و چقدر ما بی دان توانا بوده ایم در ویران این اصول و رسوم درست و ریشه دار در ذات آدمیزاد.

خلاصه که اگر ملول و نژند هستید امتحانی ید و بروید داخل آشپزخانه. زن و مرد هم ندارد. راستی من نان پزی را هم خیلی دوست دارم. کلا خمیر درست و باهاش کار هم خیلی روی حال و خلقم اثر دارد، نمی دانم حکایتش چیست. شاید اثر آرد است و عطرش که دانه ای ست بخشیده شده از مادر زمین به ما؟ 

یکی از چیزهایی که بیش از همه دوست دارم آن وقتهایی ست که پیش خانواده ام هستم و می شوم وردست مادرم و خواهرانم موقع آشپزی . بسیار خوب و لذتبخش است. چند هفته پیش هم وقتی داویده برایم آشپزی می کرد و نگاهش می و حرف می زدیم هم خیلی خوب بود. ذوق و طنز او را خیلی دوست دارم. داشت پاستا را قبل از داخل آب جوش انداختن وزن می کرد و وقتی دید سرک کشیدم ببینم برای هر نفر چقدر وزن می کند فوری گفت: بهم عدم انطباق ندی ها، ترازویم کالیبراسیون نشده است! دنبال برچسب اش نگرد. 





نظر من درباره "باصوادها"

درخواست حذف اطلاعات

چند روز پیش مطلب "باصوادها" را خواندم و اول خواستم سکوت کنم مثل خیلی وقت ها که مطالبی را می خوانم که با نقطه نظرشان مخالفم اما بعد دیدم بهتر است منهم نقطه نظر شخصی خودم را بنویسم و وقتی شروع به ساختن و پرداختن آنچه که در ذهن داشتم دیدم طولانی ست و بهتر است بجای شلوغ بخش نظرات بلاگ دیگران، توی صفحه خودم در موردش بنویسم. دروغ نگویم حس بدی دارم نسبت به انی که ده تا کامنت می گذارند جایی هرکدام دو تا پاراگراف، دیده ام که بقیه نظردهندگان دچار عذاب می شوند از تکرار اسم آن شخص.

بهرحال، هدف از باز این بحث توضیح دادن در مورد نقطه نظر خودم است در مورد اشتباهات نوشتاری و کلامی. مادر من هم جزو انی ست که در تلفظ خیلی کلمات اشتباه می کند و اتفاقا خیلی هم این غلط تلفظ ش ملوس و دوست داشتنی ست. هم دل ما دخترهایش ضعف می رود و هم دل نوه هایش. درستش را هم به او یادآوری می کنیم و مطمئنیم که دفعه بعد باز هم اشتباه خواهد کرد. او هم می خندد و با صورت سرخ شده می گوید چه می دونم بابا ... شماها دیگه خیلی مدرن شدین. خواهر زاده ام هم ناز و بغلش می کند و موضوع تمام می شود. مادر من همیشه خانه دار بوده است وهیچوقت لازم نبوده بعنوان چهره یا صدای سازمانی یا شغلی در جایی ظاهر شود و تفکر و دانش باشد. مثل مادر من خیلی افراد دیگر در تمام دنیا هستند که به قولی مجاز هستند اشتباه کنند و اشتباهشان وجهه بدی برای سازمانی یا حرفه ای ندارد.

گاهی اوقات پیش می آید که فردی هرچند در موقعیتی شخصی/خصوصی قرار داشته باشد باز هم درنظر دیگران نشان دهنده و معرف فرهنگ و دانش طبقه اجتماعی/فرهنگی خاصی ست. اشتباهات کلامی و نوشتاری و حتی از ان فراتر می روم، نحوه نگارش و دست خط این آدم اهمیت پیدا می کند. تا بحال شده آدم مهم و سرشناسی را ببینید که دست خطش مثل بچه کلاس اول باشد؟ برای من پیش آمده و اولین حسی که ناخودآگاه در خودم داشته ام حس تاسف است و رقت. ی که چنگ قورباغه می نویسد و برای یک ناشناس قابل تشخیص نباشد این دست نویس مال یک آدم بالغ و بزرگسال است یا یک کودک دبستانی، یک فقدان دارد. حالا بالا برویم و پایین بیاییم: دانستن و توانایی و مهارت ارزش است. 

حالا ی نوعی به هر دلیلی بعضی چیزها را نمی دانیم، اشتباه می کنیم به هر دلیلی، فقدان داریم. دانستن و توانا بودن یک ارزش است. بحث هم ندارد. می توان در موردش حرف زد و بحث کرد ولی اصل و پایه اینکه دانستن و توانا بودن ارزش است هیچوقت زیر سئوال نمی رود.

من در جایی که زندگی می کنم یک خارجی هستم و هر لحظه از زندگی ام را با دست و پنجه نرم با یک زبان با ریشه لاتین می گذرانم. *می دانم دارا بودن و بدست آوردن یک لغت نامه غنی در مغزم چقدر راهی طولانی ست، چقدر اشتباه ن در دستور زبان و صرف فعل ها کاری دقیق است که برای من هنوز گاهی اوقات ناخودآگاه نیست، چقدر برایم سخت است اشتباه ن در صرف افعال شرطی و صرف افعال گذشته دور. اصلا اعتراف باید م که افعال گذشته دور جزو ادبیات کلامی و نوشتاری من نیستند. ترجیح می دهم از این زمان استفاده نکنم در کلامم تا اینکه اشتباه کنم و خوشبختانه زبان های لاتین آنقدر توانمند هستند که به تو ابزاری دیگر بدهند تا از کاربرد برخی زمان ها بی نیاز باشی و گزینه های مشابه را بکار ببری. ولی منظورم اهمیت درستی کلام است. تمام دوستان و همکارانم می دانند چقدر برای من این نکته مهم است. با اینکه هیچوقت مستقیم اشاره نمی کنم به این موضوع، روی به مقوله ارتباط کلامی و نوشتاری طوری ست که این پیام به آنها منتقل شده که زیبایی کلام و درستی اش برای من مهم است.

هر وقت موقع حرف زدن اشتباه می کنم دوستان خوبم - فقط آن خوب ها - اصلاح می کنند اشتباهاتم را. تاکید می کنم آن خوب ها چون می دانند دوست ندارم گاف داشته باشم. می دانند برای من مهم است و چون دوستان خوبی هستند نمی خواهند جای دیگری و بین غریبه و ناشناس و چه بسا در یک موقعیت رسمی من آن اشتباه را تکرار کنم و وجهه ام اب شود، که یک آدم کم سواد و سطح پایین دیده شوم.

قبول دارم که نحوه یادآوری اشتباه هم مهم است. باید نیت خوب همراه با لحن و روش خوب باشد تا باعث ناراحتی نشود و ا ام دیگر برای ناراحت نشدن هم آن چیزی ست که من نوعی در درون خودم دارم. حسی که از خودم دارم، احترام به نفسی که دارم و آگاهی از اینکه اشتباه چیزی از ارزش های من بعنوان انسان و یک حرفه ای کم نمی کند اما لازم است این اشتباهات رفع شوند تا در موقعیت های حساس و تعیین کننده تکرار نشوند. هیچوقت دوست ندارم دچار حقارت و آن مجلسی شوم که از تلفظ صحیح کلمه ساده ای مثل "موزه لوور" عاجز بود و توی مجلس نمایندگان ملت هم نشسته است. اولین فکری که از دیدن چنین صحنه رقت باری به ذهن من می رسد تاسف بسیار برای بی سوادی این آدم است و فلاکت جمیع ما مردمان ایران که نمایندگان مان چنین بی سوادی ست و فکر بعدی اینست که چرا تا بحال هیچ از نزدیکان این آدم اشتباهاتش را اصلاح نکرده است؟ بعید می دانم تا بحال برای هیچکدام از ما پیش نیامده باشد در مورد پاریس و موزه هایش در جمع های دوستانه حرف زده باشیم. آیا برای ترس از ناراحت ن یک دوست باید سکوت کنیم تا در محیطی رسمی چنین افتضاح فردی و جمعی ای رخ دهد؟

پاسخ من اینست: نه خیلی هم ممنون! می شود خیلی راحت تر از وقوع چنین موقعیت های باری پیشگیری کرد. 


* منظور الفبای لاتین نیست توجه کنید. در مورد زبانهای لاتین روی گوگل نگاه کنید تا توضیحات لازم را بدانید. محض اطلاعتان زبان آلمانی و انگلیسی جزو زبان های لاتین نیستند.


پی نوشت بی ارتباط با مطلب: "پری خانومه" گل که متاسفانه دیگر بلاگش را به روز نمی کند، این مطلب خوب را روی ف ی س ب و ک به اشتراک گذاشته بود. برایتان می گذارمش اگر مایل بودید مطالعه اش کنید. خیلی خوب است دوستی با انی که تنهایی طلب هستند. آدم های خوبی اند!

people who like to be alone have these 6 special personality traits


اضافه شد: یاد ایراد دیگری افتادم که معمولا خود فرد متوجه آن نیست اما ایراد بزرگی ست و آدمهای نزدیک به فرد، آنهایی که فرد از محبت و علاقه آنها به خودش مطمئن است، وظیفه دارند او را متوجه این ایراد ند. مثالش یکی از همکاران است که تن صدایش بالاست. دقیقا انگار بلندگو قورت داده باشد حتی اگر در بیست سانتی متری شما ایستاده باشد هوار هوار می کند موقع حرف زدن و من همیشه مات و متحیر مانده ام که چرا افراد نزدیک به او مثل پدر و مادرش یا شوهرش به او نمی گویند مراقب باشد و صدا را پایین بیاورد؟! خوب می دانید نتیجه این کوتاهی ها چیست؟ چند وقت پیش آمده بود و تعریف می کرد که برای ماساژ با دخترش رفته بود یک مرکز مراقبت از پوست و بدن و خانمی که مسئول پذیرش بود او را سرزنش کرده بود که خانم لطفا کمی آرامتر صحبت کنید. صدای شما مایه آزار انی ست که برای آرامش اعصاب و ریل به این مکان آمده اند.

خوب، نظر شما چیست؟ این آدم دوشنبه که آمده بود سرکار با بغض و ناراحتی ماجرا را تعریف می کرد و صدالبته با صدای بلند! چون هیچ از ادمهای نزدیک به او نیست که رک و راستی بهش بگوید ببم جان تو موقع حرف زدن حرف نمی زنی، هوار می زنی. آیا باید به نگفتن ها ادامه داد یا گفتن این موضوع یک لطف بزرگ برای رفع این ایراد بزرگ است؟ آیا ی که موقع حرف زدن هوار می زند ناخوداگاه در ذهن مخاطب یک فرد سطح پایین و بی نزاکت و بی ظرافت شناخته نمی شود؟ نمی دانم نظر شما چیست ولی اگر ی اینجور ایرادهای مرا به من تذکر بدهد فقط ممنونش هستم.





if you go away*

درخواست حذف اطلاعات

اولین خاطره ام از او به همان اوائل که وارد این شرکت شده بودم می رسد. ویولتّایم ج روی دستم می گذاشت و همکاران از دم توصیه ام می د که سراغ "daniele" بروم چون در وقت آزادش در تعمیرگاه اتومبیل خودش هم کار می کند و کارش و قیمت هایش یک اکازیون واقعی هستند. می پرسیدم کیست؟ می گفتند همانی که مکانیک است، درشت اندام است و خنده رو و ... من طبق عادت داخل شرکت به همه سلام می کنم و احوالشان را می پرسم. از آنهایی که زمین را جارو می کنند و تو ها را تمیز می کنند گرفته تا کارگران و اپراتورها و مدیران رده بالا. عیب بزرگم اینست که اسم ها را هیچوقت یاد نمی گیرم. بیش از نیمی از انی که باهاشان خوش و بش می کنم و هر دفعه از و کارشان و کار و بارشان برایم تعریف می کنند، نمی دانم اسم شان چیست. اصلا انگار آن بخش حافظه ام که باید مسئول ذخیره اسم آدم ها میشد ت یب شده و یا اصولا از ابتدا وجود نداشته است. 

خلاصه که تا همین سه ماه پیش نمی دانستم دانیل کیست. یا بهتر بگویم، نمی دانستم اسم آن مکانیک مهربان و گنده بک و خوش اخلاق و خنده رو دانیل است. یک روز که رفتم سراغ اپراتور فرایندم و دیدم پکر و غمگین می گوید: شنیدی چه بلایی سر دانیل آمده؟ پدر خودم و خودش را درآوردم تا حالی ام شود دانیل کدام از آقایان مهربان مکانیکی ست که من می شناسم. هیچی دیگر ... نزدیک بود همانجا پهن زمین بشوم. مگر میشد؟ آ مگر می شود؟ که همان آدم گنده و تنومند که تا همین اوا ماه سپتامبر همدیگر را می دیدیم و خوش و بش می کردیم و هر دفعه می پرسید پس چرا مرخصی نمی روی؟ دختر جان چقدر کار می کنی؟ یا اگر روپوش سفید تنم بود با شیطنت می گفت خانم بیا که کمی ناخوش احوالم، بیا صدای قلبم را گوش بده و فشار خونم را بگیر! یعنی می شود این آدم بین سپتامبر و اکتبر بفهمد بدنش پر است از سلولهای متاستازیک؟

امروز صبح همان موقع که پشت سر انبوه جمعیت ایستاده بودم، ت  در گوشه ای و آرنج به آرنجم رفیق راه دیگرمان سرجو ایستاده بود، به جلو خیره شده بودم. هر دو عین سنگ یخ زده بودیم و نه گریه می کردیم و نه پچ پچ می کردیم مثل خیلی حاضران. فقط گاهی اوقات نفس های عمیق می کشیدم تا دچار خفگی نشوم و باز هم به روبرویم و بالای سر همه حاضران خیره می شدم و می دیدم در یک روز پاییزی درخشان و زیبا که عین یک ملکه زیبا در حال دلربایی بود با درخشش و رنگ های زیبایش، با لطف و رعنایی اش، می دیدم چطور ماشین خاک بردار کوچک روی دانیل خاک می ریزد. همانطور خیره خشکم زده بود و فکر می چقدر بی انصافی ست که یک آدم مهربان و خنده رو و عاشق زندگی مثل او نتواند این روز قشنگ را ببیند، که این آسمان آبی، این تپه های زیبای astigiano که بین شان به دنیا آمده و بزرگ شده، عاشقی کرده و شیطنت، کار کرده و دست کمک داده، دیگر چیزی برای بخشیدن به دانیل نداشته باشند. 

کمی به اطرافم نگاه دیدم سخت است درک کنم حاضران برای چه گریه می کنند؟ وقتی ی می میرد برای چه گریه می کنیم؟ حس دلتنگی یا درک اینکه وجود و هستی مان به یک باد بند است. که خبر نداریم داخل بدن خودمان چه اتفاقاتی در حال وقوعند؟ که شاید قرار باشد تا یک ماه یا دو ماه دیگر من نوعی آنی باشم که خاک بردار رویش تلی از خاک می ریزد. بله، در هوای سرد و یخبندان دسامبر ایستاده بودم و در عین ناباوری و غم زیاد حواسم به لذت آفت که گرم مان می کرد هم بود و دلم می ترکید از تصور دانیل که داخل خاک سرد گذاشته میشد و دلم می ترکید از تصور اینکه بدن خودم یک روز داخل زمین سرد گذاشته شود. می دانید ... من خیلی سرمایی ام. همانجا سرم را به گوش سرجو نزدیک و گفتم: تو شاهد باش که من وصیت می کنم سوزانده شوم. دفن م را ممنوع می کنم و دست هیچ بنی بشری نباید به تنم برسد. باید سوزانده شوم و خا ترم باید در کوهستان پخش شود. هر چه نباشد لااقل موقع توی آتش سوختن تنم گرم خواهد ماند. روا نیست آدم از دیدن طلوع خورشید توی یک آسمان درخشان و تمیز محروم بماند، رنگ های بی نظیر تا تان ها را نبیند، دلربایی گروه کوه های مون ویزو را نبیند و تازه سرما هم بکشد.


* if you go away





کریسمس دهات ما

درخواست حذف اطلاعات

فکر نکنم تا بحال زیاد در مورد رسم و رسوم کریسمس توی دهات مان حرفی زده باشم. خیلی رسوم کریسمس که مردم ایران می شناسند آنگلوسا ون هستند، همان ها که معمولا توی ها نشان داده می شود حال آنکه در ایتالیا رسوم متفاوتند هر چند کلا همه چیز به سمت "جهانی" شدن می رود. 

روز هشتم دسامبر روزی ست که تقدس و پاکی مریم مقدس جشن گرفته می شود و اسمش هم : immacolata است. طبق سنت در این روز توی خانه ها شروع می کنند به چیدن مقدمات کریسمس و انتظار برای از راه رسیدنش. presepio می چینند که وصف صحنه تولد است و مدرن تر ها درخت کریسمس را تزیین می کنند. روی بالکن ها بابا نوئل های کوچکی آویزان می کنند که یعنی مثلا دارد از دیوار خانه بالا می آید تا برای بچه ها هدیه بیاورد. خانه ها معمولا بخش بیرونی شان را چراغانی می کنند و در ایی مثل شهر من که خانه ها ویلایی و باغ دارند اکثرا درخت های بیرونی را هم چراغانی می کنند و منظره شهر را بسیار چشمگیر و خیره کننده می سازند.

بخاطر همه اینها و بخاطر جنب و جوش شهر من همیشه انتظار برای کریسمس را از خودش بیشتر دوست دارم. عین عید نوروز خودمان که عاشق اسفند هستم و خانه تکانی و ید شیرینی و آجیل و ... و بعد موقع تحویل سال انگار سکوت و گرد مرگ می پاشند همه جا دور از جان عزیز همه شما. ولی واقعا یک جور سکوت بد و توی لاک رفتن هست که خیلی اذیتم می کند.

در ایتالیا معمولا رسم است برای دوست و آشنایان نزدیک یک هدیه کوچولو تهیه کنیم. در زبان ایتالیایی هدیه regalo هست ولی این چیزکی که به هم هدیه می دهیم برای کریسمس که ممکن است یک جعبه چای یا دم نوش باشد یا یک پاکت کوچک شکلات یا ... pensierino نامیده می شود. pensiero یعنی فکر، آن کلمه معنای لغوی اش فکر کوچک است و اشاره به این دارد که تو به دوستت به مناسبت کریسمس چیز کوچکی هدیه می دهی فقط برای نشان دادن اینکه به فکرش بوده ای. 

اینکه آدم بتواند این هدیه کوچک را از بازارچه های کریسمس تهیه کند خیلی خوب است. هم تم کریسمس را دارند و هم خاص و کوچولو موچولو هستند. من امسال رفتم به استان شمالی مان و چند بسته خوشگل برای دوستانم گرفتم که داخلش شیشه های خیلی کوچک عسل با طعم های مختلف شرینک شده اند. می دانید که ... مردم این حوالی - و شاید خیلی های دیگر که من نمی دانم - پنیر را با عسل می خورند و ترکیب خیلی م ی هم هست. بهمین دلیل هدیه دادن عسل کار خوشایندی ست. عسل ها طعم گل دارند، طعم گل بهار نارنج، طعم شکوفه پرتقال و ... توی کوهستان بودن از این حسن ها هم دارد. زنبورها منابع تغذیه شان متنوع است و دست آدم هم برای انتخاب هدیه بازتر.

معمولا برای دور هم بودن، ناهار روز بیست و پنجم دسامبر انتخاب می شود و بواقع مثل لحظه تحویل سال خودمان زمانی ست مختص خانواده ها. کم پیش می آید ناهار روز کریسمس بین غریبه ها و دوستان برگزار شود. برای اینکار شام شب قبل را انتخاب می کنند. این ناهار و شام ها یک نقطه مشترک دارند که مفصل و طولانی بودنشان است. همان روش و که برای من فقط یک کلمه برای توصیفش وجود دارد: خوری. همیشه هم مات و متحیر می مانم چون من حتی بصورت ارادی و با تصمیم خودم هم نمی توانم زیاد غذا بخورم. بدنم متاسفانه یا خوشبختانه مکانیسمی طبیعی دارد که غذای اضافی را یا قبول نکند و یا بعد از زورچپان شدن به سادگی بیرون بریزد. اینست که عادت کرده ام خودم را مجبور به این خوری ها نکنم. برای ی مثل من که تنها زندگی می کند معمولا ناهار روز بیست و پنجم در تنهایی سر می شود. دو سال پیش یک سفر کوتاه رفتم و این ناهار را در یک رستوران صرف و صد البته بعد از سرو پیش غذا دلم می خواست بلند شوم و بروم چون برای من ناهار صرف شده بود. حالا بماند که دو تا بشقاب اول - کربوهیدراتی - و یک بشقاب دوم -گوشتی - هم بعدش سرو شد و مسئول سرویس دادن به سالن بشقاب ها را همانطور پر از جلویم برداشت و برد و بعد از چند دقیقه دیدم شف ی را فرستاده تا ازم بپرسد آیا غذاها ایرادی دارند که بشقاب ها دست نخورده برگشته اند؟!

آها یادم می رفت! اسم این شام های مفصل شب قبل کریسمس cenone است. با توجه به اینکه شام cena گفته می شود و پسوند one برای نشان دادن بزرگی چیزی استفاده می شود می توانید تصور کنید که خاصیت این چنونه یا شام بزرگ و مفصل همان خوری اش است. بماند که هیچوقت نفهمیده ام چطور می شود بعد از یک خوری شامگاهانه، ناهار روز بعد را هم به همان روش گذراند و زنده هم ماند! دو سال قبل من بعد از صرف پیش غذا و دسر ِ ناهار کریسمس طوری اب و داغون بودم که توی سر بالایی کوهستان و توی برف چند ساعت راه پیمایی تا کمی حالم جا بیاید. شبش هم شام نخوردم چون احساس خفگی می . 

امسال برای شام شب قبل از کریسمس خانه یک دوست خوب دعوت هستم. از الان باید به فکر تهیه یک panettone خوب و مخصوص باشم. آها یادم نرود! خوردن این کیک خاص فقط رسم ایتالیاست و اگر این کیک را در امریکا یا کانادا یا هر جای دیگری ببینید مطمئن باشید که جزو صادرات خیل عظیم مهاجران ایتالیایی ست و جزو رسوم انگلوسا ون نیست. یک مدل دیگر کیک هم هست به اسم pandoro که بواقع بین طرفداران این دو مدل کیک کریسمسی همیشه یک جور دربی برقرار است! در هر صورت در مورد این شام چیزی که مایه تسکین خاطرم است اینست که این دوستم مثل خودم کم غذاست و یقین دارم منویش سبک است و قرار است شام مان بیشتر در گپ بگذرد تا به خوردن. بماند که من عاشق نوشیدن بهمراه دوستان هم هستم. نوشیدن البته به سبک مردم ایتالیا، اینهم خوشبختانه انگلوسا ون نیست. نوشیدنی روزهای جشن p r o s ecco هست و s p u m ante


توضیح. روی بعضی کلمات لینک هم گذاشته ام که اگر مایل بودید ع های مرتبط به آن را نگاه کنید و ایده ای داشته باشید از چه چیزی دارم حرف می زنم.





برای تمام لحظات عقبگرد

درخواست حذف اطلاعات

حرف هایم زیاد بودند و شاید نتوانم حتی یک دهم شان را هم بنویسم. آدم برای حرف زدن درباره این چنین مسائلی باید ذهن شفاف و آرام داشته باشد. حرف هایش را باید بارها و بارها نوشته و رتوش کرده باشد تا حرف درست و حس ازشان در بیاید و خوب ... من توی این حرفه هیچ تعریفی ندارم. اما فکر کنم تو حرفم را و منظورم را بگیری، به وراجی های پراکنده ام عادت داری. 

بگذار از آ ین بند شروع کنم دوست خوبم، تو از دنیای امروز حرف می زنی اما خودت هم بهتر از من می دانی که دنیا و آدم هایش همیشه همین بوده اند. همین وقایع "پیانیست" مال هفتاد سال قبل هستند. دنیای امروز را دوست نداریم چون کوله بارمان با گذر سالها سنگین و سنگین تر شده و تحمل مان هم کمتر. شاید هم ربطی به تحمل ندارد، مثل یک طناب فرسوده شده ایم که تاب تحمل یک بار ثابت را با گذر زمان به تدریج از دست می دهد، وگرنه هر چه فکر می کنم می بینم دنیا و این توی سر و کله هم زدن برای سهم بیشتر داشتن همیشه و همیشه برقرار بوده است.

از پاک ترین گوشه طبیعت بگیر تا کثیف ترین و دروغین ترین اجتماع آدمی، همیشه جنگ برای بقا برقرار است. حتی زیر آن باران قشنگی که برای ما می بارد و نوید آبادانی می آورد، همیشه جوانه ای هست که بین انبوه جوانه های نازک و شکننده در حال جنگ برای بقاست. چیزی که مایه ج بین بقای گیاهان و حیوانات و ما آدم هاست، آن لذت بیمار و وحشتناکی ست که ما آدم ها از له و از بین بردن هم می بریم. چیزی که ورای تلاش برای بقا می رود و خیلی خیلی دورتر از "نیاز" ما برای بقا.

می دانی ... می دانم که می دانی که این ذات تفاله مانند توی همه ما هست، کم و زیاد دارد و صد البته خودآگاهی از وجودش و تربیت و اعتقاد به اخلاقیات مهار محکمی بر آن می توانند باشند. مردمانی مثل ژاپنی ها در عین گرسنگی و خطر مرگ همچنان در صف آرام و ت می ایستند و حق دیگری را نمی خواهند و در جاهای دیگر که خوب می دانیم برای یک ژتون ِ غذای گندیده آنهم در حالی که شکم ها پر است توی سر و کله دیگران زده می شود. برای ید آجیل کیلویی فلان تومان چشم و هم چشمی راه می افتد تو گویی نان شب باشد و الی آ .

می دانی ... می دانم که می دانی اما خسته ای، که ایستادن و جلوی باد حوادث خم نشدن ا اما نیازمند له دیگری نیست. نان خود را درآوردن ا اما به معنای تنه زدن به دیگری و به زمین انداختنش برای برداشتن قرص نانش نیست. همیشه انی - کم شمار - هستند که تلاش می کنند برای ایستادن و جلو رفتن بدون هتک حرمت دیگری و بدون چشم دوزی به سهم او از عزت نفس و ثروت و نان.

دنیا همیشه همین بوده دوست من، فقط خسته ایم و دیگر از دیدن نابهنجاری ها و شنیدن بوی تعفن خسته و آزرده ایم. توی لاک خودمان می مانیم تا کمتر ببینیم و کمتر بشنویم اما در نهایت از ایستادن و جلو رفتن گریزی نیست. هر لحظه که نفس می کشیم، هر روز صبح که از خواب بیدار می شویم، تلاش می کنیم برای خم نشدن در برابر تاریکی و هیچ. هر وقت از پلشتی ها و تعفن دروغ و نخوت فاصله می گیری و سکوت می کنی در تلاش و تقلایی برای ادامه دادن بدون آلوده شدن به پلشتی فراوان و مسری. اینهمه تلاش و تقلا، اینهمه قدم رو به جلو - نه عقبگرد - آنهم بدون آزار رساندن به احدی. به نظرت خارق العاده نیست؟





از هر دری 113

درخواست حذف اطلاعات

- روزهای آ سال به چنان یورتمه رفتنی افتاده ایم که دیگر نفس و رمق برایمان باقی نمی ماند آ وقت کار. آقایان روسا تازه یاد یک سری فعالیت ها افتاده اند که به شکل اضطراری باید در 2018 انجام می شده اند و حالا در همین روزهای آ از خواب بیدار شده اند و در نتیجه بلای جان ما هستند تا بتوانیم همه چیز را جمع و جور کنیم. توی این هاگیرواگیر هم دپارتمان logistics فرموده اند که برای تهیه و تدوین و حساب و کتاب inventory سالیانه احتیاج به کمک بقیه دپارتمان ها دارند. رییس هم بعضی روزها فرموده اند که ما برویم کمک این نوابغ ِ راندمان بالا. یعنی چنین شرکت معظمی داریم ما که متخصص استخدام کرده و حقوق تخصصش را پرداخت می کند اما می گذاردش کاری را انجام بدهد که با دیپلم ردی هم می شود جمع و جور بشود. شم بیزینس داشتن همین است واقعا! بماند که من خیلی هم استقبال چون باعث می شود چند ساعت قیافه رییس محبوب را نبینم و اگر بدانید چقدر خوب است.

- کلی یدهایم را آن لاین انجام داده ام و بعضی دیگر را هم باید حضوری انجام بدهم. هدیه دوستانم را هنوز بسته بندی نکرده ام و فقط سلوفون و روبان و اینهایش را یده ام. باید بروم مدرک درجه a1 ام را هم بگیرم. (خداجونم باور نمی کنم امتحان زبان فرانسه را گذرانده باشم!) خلاصه که تو عجیبی ست. امروز یک ید تلفنی هم انجام دادم و قرار است برایم شش جعبه شش تایی شر اب سفارشی ام را بیاورند. عرضم به حضور شما که چهار تا بسته شش تایی اش شر اب شیراز است. به خانم فروشنده پشت تلفن شیرین زبانی هم که ایرانی ام و کنجکاوم ببینم از نژاد انگورهای وطنم چه جور شر در می آید. اتفاقا شر اب بسیار گرانی هم هست و شنیده ام بسیار هم عالی ست. خاک توی سر حاکمان مان کنند که هیچوقت عرضه نداشته اند از پتانسیل های این مرز و بوم ثروت برای مردم است اج کنند. کشورهای عربی و ترکیه و مثلا گرجستان و یا هر کوره دهاتی که فکرش را ید شعورشان همیشه از ماها بیشتر است. تا بحال ندیده ام کشوری مثل ایران اینقدر غنای غذایی و فرهنگی و تاریخی داشته باشد و اینقدر خاک بر سر باشد.

- در مورد روغن زیتون و شر اب این قانون حاکم است که هرقدر قیمت بالاتر باشد کیفیت هم بهتر است. شک نکنید هیچوقت. اگر دیدید یکجا نوشته روغن ا تراورجین قیمت بطری اش سه یورو است بدانید که جنس بنجلی ست. فقط یادتان باشد که من از درستی این قانون فقط در ایتالیا و فرانسه اطمینان دارم. کشورهای دیگری که می دانم روغن و شر اب خوب دارند اسپانیا و پرتغال هستند اما چون به شخصه سفر نکرده ام آنجا فقط شنیده هایم را برایتان می گویم. بقیه کشورها هم مثل آلمان و امریکا و انگلستان و ... کلا از بیخ عربند و باید شر اب شناس و روغن شناس باشید تا سرتان کلاه نرود. از بس که جنس تقلبی به اسم تولید فرانسه و ایتالیا می فروشند و گران هم می فروشند. اگر ن این کشورها هستید خوب دقت کنید سرتان کلاه نرود مخصوصا الان که بازار ید شا مپا ین و پر و سکّو گرم است. 

- خستگی زیاد این روزها باعث می شود شبها تمرکز برای کتاب خواندن نداشته باشم. کارها را که تمام و جمع و جور می کنم می روم به کما. تازه اوائل فصل پنجم گورستان پراگ هستم. این کتاب از آنهاست که به قول دوستی باقلواست و خواندنش روان و دلچسب. ببینید در چه حال و روزی هستم که دارم عین نعش کش جنازه دور از جان همگی پیش می روم. باید کتاب را بیست و چهارم دسامبر تحویل بدهم ولی گمانم بروم و تمدیدش کنم و شاید جلد اول جان شیفته را هم بگیرم. توی تعطیلات می خواهم فقط صفحه کتاب بجورم و بجوم.


پی نوشت. کامشین جان آماده باش که با یک بطریc h a r donnay و دو تا گیلاس بیام سراغت و جشن بگیریم!





از هر دری 114

درخواست حذف اطلاعات

- خیلی خوب است که هفته تمام شد. امروز وقتی از سرمای بیرون رسیدم خانه و موج هوای گرم به صورتم خورد و فکر اینکه دو روز سر کار نمی روم از دهنم گذشت دچار شور و شعف ک نه ای شدم بسان ِ همان euforia ی ملت بیگانه. 

- توی خانه قبلی ام ترموستات آب گرم کن قابل برنامه ریزی نبود درنتیجه وقتی از بیرون برمی گشتم خودم آب گرم کن را راه می انداختم و کلی هم طول می کشید خانه گرم شود. شاید هم تن من بود که دیر گرم میشد. توی خانه جدید ترموستات را برای هفت روز هفته برنامه ریزی کرده ام و عصرها ی اعت قبل از رسیدنم خانه شروع به گرم شدن می کند. در نتیجه در بدو ورود اختلاف دمای خانه و بیرون را حس می کنم و انگار جانم آرام می گیرد. نخندید ها ... اما وقتی خانه خیلی سرد است یا لااقل بدن آدم احساس سرما می کند انگار میل به غذا خوردن هم بیشتر می شود. یقین پیدا چرا این سالهای اخیر گرفتار اضافه وزن شدم. 

- امروز ناهار کم و ناکافی خوردم. قرار بود برای ناهار شرکت بوفه برگزار کند ولی خوب برنامه ریزی نکرده بودند و بسیار کم و ناکافی بود. تا وقتی برسم خانه نزدیک بود از گرسنگی ضعف کنم. بماند که ناهار طبق عادت با خودم برده بودم اما رویم نشد جلوی مدیر شرکت و جلوی چشم همکاران که آنها هم کم و ناکافی غذا خورده بودند ظرف های غذایم را در بیاورم و انگار که عادی ترین کار دنیا باشد ماست خودم را بخورم. انگار آدم برود رستوران و با خودش قابلمه غذا ببرد. برای شام دو تا ساندویج پنیر و مورتودلّا درست و بلعیدم. می دانم خیلی احمقانه است اما هر دفعه ژامبون و مورتودلّا می خورم - از بس که خوشمزه اند و از بس مرا یاد طعم های بچگی ها می اندازند - ناخودآگاه موقع به نیش کشیدن غذایم می گویم: به به! به کوری چشم هر چی ملّاست!

- آدم وقتی می داند از عهده هزینه های کاری/مهمانی/هدیه و ... برای دیگری،  تمام و کمال بر نمی آید بهتر است بی خیال قضیه شود. می دانید چرا؟ خیلی وقتها آدم ها از شما انتظار ندارند و یا حتی انتظار هم داشته باشد می توانند یاد بگیرند آن انتظار را فراموش کنند. اما اگر یک کار ناتمام یا بی کیفیت بجای آن انتظار خود دریافت کنند از هر ح ممکنی بدتر است. مثلا: اگر نمی توانید از عهده پذیرایی مهمان بر بیایید مهمان دعوت نکنید. به شخصه در خودم نمی بینم بتوانم میزبانی ی را بر عهده بگیرم. به ندرت خانه دیگران می روم و دوستانم هم همه یاد گرفته اند که اخلاق من اینطوری ست و مهمانی خانه من و خانه خودشان برگزار نمی شود. همدیگر را همیشه بیرون می بینیم. حالا در رستوران یا در بار. فکر کنم بدترین ح این باشد که خودم را مجبور کنم به پذیرایی و یک مهمانی نامناسب بدهم.

- در ادامه همان بند قبل: توی این فصل معمولا شرکت ها زیاد می شود به دام برگذاری ناهار جمعی می افتند. بدون اینکه حساب کنند کارکنان هیچ انتظاری ندارند مدیر شرکت هزینه ناهار برای دویست نفر آدم را تقبل کند. شاید بهتر باشد کیک و شیرینی صرف شود و نه یک ناهار بی کیفیت و نامتناسب با تعداد کارکنان طوری که همه نیمه گرسنه از سر میز بلند شوند. اینجور مواقع ن یتی حاصله افتضاح تر است تا از بیخ برگذار ن چنین ناهاری. 

- سه چهره اکران شده است. خوشم می آید جعفر پناهی از تلاش و کار باز نمی ماند. دوست دارم فردا بروم ببینمش. باید سری هم به مغازه لیندت بزنم. شنیده ام panettone های خوبی آورده اند. می خواهم هدیه ب م و ببرم برای دوستی که برای شام شب کریسمس دعوتم کرده است. فکر کنم نگفته بودم، این دوستم بواقع دختر خانم همسایه سابق است. هر چه فکرش را می کنم نمی فهمم اهالی این خانواده چه خیری از من دیده اند که اینقدر مهرم توی دلشان نشسته است. خدا خیرشان بدهد که مرا همین مدلی که هستم، کمی تا قسمتی آدم به دور، دوست دارند.*

- امروز یک دوست خوب یادم آورد که چقدر قدمت دوستی مان زیاد است و باید سالگرد نقره ای اش را جشن بگیریم. می دانید که ... سالگردهای بیست و پنج ساله، سی ساله و ... الی شصت ساله همه اسم دارند و ارزش. و بعد یادم آمد که یک دوست دیگر هم دارم که سال دیگر می شود سی سال که با هم دوستیم. خوب، بگذارید حرف پاراگراف قبلم را کمی تغییر بدهم: بله من خیلی آدم به دورم. شمار افرادی که دوست من هستند از انگشتان یک دست کمترند ولی ثبات و پایداری ام در دوست داشتن و محبت به همین افراد معدود بی بروبرگرد است. از قضا هر دوی این دوستان آنهایی هستند که به نوعی با هم بزرگ شده ایم. باید مثل من بیشتر از چهل سال داشته باشید تا بدانید معا با انی که دوستت داشته اند، دوستت دارند و با مهر و محبت از آدمی که در شانزده هفده یا بیست و چند سالگی ات بودی حرف می زنند چقدر شیرین است. 


* توضیح واضحات است البته اما انی که آدم به دوری مرا تحمل نمی کنند کم کم فاصله می گیرند و دوستی مان تقریبا یا تمام می شود و یا محدود به احوالپرسی های گه گدار و پراکنده. طبیعی هم هست. نمی شود انتظار داشت اطراف یک آدم تنهایی طلب که عقیده ای به دید و بازدید ندارد خیلی شلوغ باشد. منظورم در اینجا انتقاد به ی نیست.





باریک تر از مو

درخواست حذف اطلاعات

بعضی توجهات یا/و مهربانی ها هستند که دلیل تمایز آدم ها می شوند، همان توجهات و مهربانی های کوچک و نامحسوس که اصلا به چشم هم نمی آیند و گل درشت نیستند و فقط نشان دهنده میزان حساسیت یک فرد و دقتش به اطراف است و احترامی که برای دیگران قائل است، امپاتی اش خلاصه کنیم.

حالا من یک کاری را همیشه انجام می دهم و دو بار تا بحال دو واکنش کاملا متفاوت در موردش دریافت کرده ام که باعث می شود نفهمم خوب است یا بد. گرفتاری عجیبی ست که یک فکر/رفتار یگانه باعث برانگیختن دو واکنش متفاوت و متضاد شود. آدم حس گرگیجه می گیرد.

عرضم به حضور شما عزیزان که عادت دارم وقتی قهوه ام را تمام می کنم با یک دستمال اثر ماتیکم را که روی فنجان می ماند پاک می کنم. برای اطلاع شما باید بگویم که در بار فنجان های قهوه اسکاچ زده نمی شوند و فقط با آب داغ، جوش شسته می شوند و سخت است لکه ماتیک از روی فنجان پاک شود و خوب، اصولا خیلی هم ماتیک زدن بین خانم های ایتالیایی مرسوم نیست. خلاصه که من همیشه حواسم هست لکه را پاک کنم تا باریست در شستن فنجان دچار زحمت نشود و احیانا لکه باقی نماند.

چند ماه پیش وقتی بولونیا بودم توی یک بار خانم باریست با نگاهی سخت گیرانه نگاهم کرد و گفت لطفا اینکار را نکنید، ترجیح می دهم موقع شستن فنجان ها خودم لکه را بسابم و پاک کنم. منهم با قیافه کاملا سوسک شده معذرت خواهی و دستمال را کنار گذاشتم. خانم وقتی دید قیافه ام عین سگ کتک خورده شده کمی مهربان تر توضیح داد که وسواس دارد در شستن فنجان ها و توضیح داد که متوجه توجه من شده اما ترجیح می دهد خودش انجام بدهد.

امروز رفتم یکی از بارهایی که معمولا توشان قهوه ام را می نوشم. معمولا که عصرها گذارم آنجا می افتد دختر صاحب بار را می بینم، صبح ها خود صاحبش آنجاست. قهوه ام را تمام و مثل همیشه لکه ماتیک را با دستمال پاک . سرم را بلند و دیدم باریست گوشه ای ایستاده و با لبخندی نگاه می کند صحنه را، وقتی چشمش توی چشمم افتاد گفت شما خیلی لطف دارید! گفتم خواهش می کنم، کار کوچکی ست. گفت نه! اینها از آن نکات ریزی هستند که اتفاقا من همیشه بهشان توجه می کنم و فرق آدم ها را با هم می فهمم.

تشکر از لطفش و حساب را پرداخت و آمدم بیرون و هنوز که هنوز است گرگیجه دارم که بالا ه خوب است یا بد.





مارگریتا چه ویتا - 1

درخواست حذف اطلاعات

خیلی خوب است آدم بتواند همگام با گروه کتابخوانی کند. گروه های کتابخوانی و گفتگو کم نیستند و یکی از آن خوب های شان بلاگ میله بدون پرچم است که تا بحال توصیه های خیلی عالی و دلنشینی از او دریافت کرده ام. آ ینش مارگریتا چه ویتا ست نوشته استفانو بنّی که درسال 2005 توسط موندادوری منتشر شده است. 

اول از هر چیز خواندن این پست را بهتان توصیه می کنم که بسیار عالی ست. آ هفته در مورد جزییات کتاب مفصل خواهم نوشت و بخشی از کتاب را هم ترجمه خواهم کرد که برای خواننده فارسی زبان مقایسه بین ادبیات کلام و تاثیر ممیزهای وزارت ارشاد در تغییر آن مشخص باشد. برای اینکه کتاب را با دید آشناتری به بستر وقایع جاری در رمان بخوانید این مطلب را می نویسم و در نوشته بعدی فقط به محتویات داستان خواهم پرداخت.

اول. یک شناخت هر چند سطحی با پیش زمینه حرفه ای نویسنده کمک میکند خواننده ارتباط بهتری با دنیای او برقرار کند. هر نویسنده ای پیش زمینه ای دارد، داستانی دارد و تجربه ای که باعث می شود دنیایی در آثارش خلق کند که منحصر به خود اوست. شخصا علاقه ام به آثار نویسندگان خیلی وابسته به ارتباطی ست که با دنیای او برقرار می کنم. می توانید به سایت شخصی خود او مراجعه کنید و یا به سادگی نگاهی به ویکی پدیا بیندازید. بنّی نویسنده و همکار خیلی هنرمندان بوده و توانایی او بعنوان مولف دیالوگ های کمدین ها گواه بر اینست که علاقه و تخصص ویژه ای در زمینه طنز و ساتیرا دارد. این لحن کلام در این کتاب کاملا ملموس است. در ایتالیا طنز آنچنان حد و مرزی ندارد و در این حیطه موضوعی و شخصی نیست که در امان باشد. از شخصیت های شناخته شده معاصر شروع کنید تا برسید به پاپ و و مادرش. مرز خاصی هم برای لحن طنز وجود ندارد که طبیعتا برای خوانندگانی مثل ما ممکن است بسیار بی پروا باشد. طنز این کتاب در ابتدا بسیار بی پرواست و نوجوانانه اما کم کم به طنز سیاه منجر می شود.

دوم. ایتالیا لقب "کشور شهرستان ها" را هم دارد. نان این کشور به شکل بسیار یکنواختی در تمام سطح کوچک این شبه جزیره توزیع شده اند و بنابراین نان روستاهای کوچک، حومه های شهر و نواحی نزدیک به بیشه ها و جنگل ها پرشمار هستند و زندگی در تماس با طبیعت، حیوانات و حومه نشینانی مثل کولی ها، مهاجران غیرقانونی و رانده شده های اجتماع جزو امور روزمره و عادت هاست. برای نان روستاها و ای کوچک دیدن آهو و سنجاب و گراز و شغال و گرگ و گوش صحرایی و ... امری عادی ست و راه رفتن در بین گندم زار و آب تنی در رودخانه و ... عجیب و جزو "خالی بندی" ها نیست. شهرنشینان در اقلیت هستند و بچه های بزرگ شده شهر به شکل قابل توجهی مهارت های شان نسبت به بچه های غیر شهری کمتر است. بچه های بزرگ شده روستاها زندگی پر و پیمان تری دارند، جالب توجه تر اند، ماجراجوترند چون روزمرگی هایشان پر از اتفاقات جالب است و کاملا متفاوت از و تکرار زندگی شهری. طبعا بچه های چنین محیطی آزاده تر و بی پروا تر هم هستند و ارتباط راحت تری با خود و دیگران دارند. این نکته هم معمولا در فرهنگ ما که همه خودشان را می کشند و به هم خنجر نشان می دهند که "شهری" باشند و "دهاتی" تلقی نشوند به سختی ملموس است. 

سوم. زبان محاوره مردم ایتالیا مملو از و لعنت های رکیک و غیر قابل تکرار است. برای یک تازه وارد - لااقل برای من اینطور بود -  اولین سئوال اینست که آیا این افراد واقعا آگاهند به زشتی کلماتی که مثل نقل و نبات به زبان می آورند یا آنقدر به تلفظ شان خو گرفته اند که دیگر معنا و بار منفی اش را حس نمی کنند؟ من بیشتر مواقع فکر می کنم این شق دوم برقرار باشد. مثل خیلی از مومنان که مناسک عبادت هایشان را فقط به صرف عادت انجام می دهند و زندگی و مرام شان چیزی ست کاملا متفاوت و جدا از مفهوم آنچه که به زبان می آورند و انجام می دهند. بزرگ و کوچک، پیر و جوان، زن و مرد دائما در حال تلفظ این کلمات هستند:

cazzo - porca troia - finocchio -  porca puttana - merda - و .... 

به همین جا ختم نمی شود البته اما اجازه بدهید کوتاه بیاییم!

چهارم. روایت کتاب از زبان مارگریتا انجام می گیرد که یک دختر نوجوان روستایی ست. یک مشاهده کننده خوب، علاقمند به کتاب خوانی و پر از عاطفه نسبت به محیط اطرافش که داستان های گذشته محل زندگی، نان قبلی روستا، جیرجیرک ها، قورباغه ها، سگ ها، کولی ها، دهقانان و ... را در بر می گیرند. برع آنچه خیلی ها ممکن است فکر کنند مارگریتا حرف های گنده تر از دهانش نمی زند، برع ، روایتش از حوادث دقیقا مثل یک نوجوان است با همان ها و بی پروایی خاص آن سن و آن مدل زندگی آزاد و بی تکلف. زبان روایت این رمان مثل تمام آثار دیگر مملو از نشانه ها، تاثیر محیط و داستان زندگی افراد است و شخصیت هر پرسوناژ. پاستوریزه گفتگو ها لطمه بزرگی به بار معنایی نوشته است و فرصت برقراری ارتباط را از خواننده متفاوت دریغ می کند. اگر خواننده فارسی زبان، ژاپنی زبان، روس یا ... قرار باشد فقط روایت های شبیه به زبان گفتگوی خود و فرهنگ خود را بخواند اساسا دلیل پایه ای کتابخوانی برای شناختن دنیاهای متفاوت با خودمان زیر سئوال می رود.

پنجم. به محدودیت هایی که مترجم فارسی زبان با آنها ل روبرو است آشنا هستم اما باعث نمی شود روی یک واقعیت چشم ببندم: برای ترجمه کتاب و خود را مترجم نامیدن، داشتن لیسانس یا ا در یک زبان کافی نیست. آشنایی با فرهنگ، رسوم و گذشته ملت هم لازم است و درج توضیحات اضافی در پایین برخی صفحات و در مورد برخی نکات و مسائل یا اتفاقات باعث می شود خواننده بهتر با روح اثر و وقایع روایت شده ارتباط برقرار کند. گاهی اوقات خیلی نکات ظریف و اشارات موقع ترجمه از دست می روند، نه بخاطر حواس پرتی یا بی اطلاعی خواننده اثر، بلکه بدلیل ناآگاهی و بی اطلاعی مترجم که کلید خیلی مسائل مطرح شده و معنای واقعی شان را نمی فهمد. بعنوان مثال: در نسخه فارسی این کتاب آیا معنای "ماشین آبی" خانواده همسایه های جدید روشن است یا صرفا خواننده فکر می کند اشاره به رنگ ماشین است؟





دردمان در خودمان است

درخواست حذف اطلاعات

بعضی جملات معروف هستند که ممکن است تصور شود حالا ی یک چیزی گفته و ... چیزی در مایه همان جملات قصار که توی دهان مادر ترزا و چرچیل و نیچه و  ... از همه خزتر شریعتی گذاشته می شوند. اما هر چه فکر می کنم می بینم واقعا راست است که هر ملتی لیاقت حاکمانش را دارد. خیلی هم گفتنش درد دارد، حتی فکر بهش و تصور تصویر کریه حکومت کشورمان هم درد دارد و بر خورنده است ولی چاره ای هم نیست. مگر می شود گفت غیر از اینست؟

چند روز است توی فرانسه مردم از اعتصاب مملکت را فلج کرده اند. هر قدر هم از فرانسه و مردمش و زبانشان خوشم نیاید ولی نمی توانم اعتراف نکنم که این مردم اعتصاب را بلد است و با احدی شوخی ندارد در این زمینه. اعتصاب می کنند و تا آ پا خواسته های شان هستند. خیلی وقتها به خواسته های شان نمی رسند ولی اعتراض شان را می کنند، می گیرند، پست می کنند، رییس جمهور را انتقاد می کنند و زیر سئوال می برند، نشان می دهند که ماکرون که هیچ، جد و آبادش هم هیچ عددی نیستند. فرقی هم نمی کند این رییس جمهور چقدر رای آورده باشد و هر معترض به چه ی رای داده باشد. وقتی ن یتی هست، مسئولش رییس جمهور است و باید پاسخگو باشد.

مقایسه کنیم با خودمان؟ می رویم رای می دهیم و از روز بعدش می شویم عبد و عبید برنده انتخابات. یک سره در حال پاچه خاری و مجیز گفتن منتخب مان هستیم و ی هم بگوید دماغ فلانی کج است یا بالای چشم نکبتش ابروست قیام قیامت به پا می کنیم. چه بخواهیم و چه نخواهیم و خوشمان نیاید جهان سومی هستیم و چاپلوس و مرعوب قدرت. دلمان می خواهد قربان صدقه مدرک تحصیلی فلانی و انگلیسی حرف زدن بهمانی برویم و هیچ دیگری هم حق ندارد این فلاکت و حقارت را به رویمان بیاورد. فورا دعوا راه می اندازیم و کارهای انجام شده را ردیف می کنیم و به روی همه هم می آوریم که اینها "رای" آورده اند و خواهی نخواهی باید همین پخی که هستند را قبول کنیم و خفه شویم. به خدا فکرش را که می کنم می بینم خدا ش را هم شناخته ... خوبست توی این جماعت گری گوری و شپشو ریخت و قیافه ماکرون وار هم نداریم وگرنه دیگر قیام قیامت وکلای م ع از این هم بیشتر وشدیدتر میشد. 

جهان سوم یعنی همین مایی که با شور حسینی زندگی می کنیم، بت پرست و شاه پرست و خود مفلوک بین. خدایان را روی سر می گذاریم و برایشان رگ می زنیم و ف می شویم، در عوض حق و حقوق خودمان را نادیده می گیریم. همینکه آب باریکه ای باشد کافیست. هر چه نباشد لابد حال و روزمان از اهالی غزه و بهتر است. باید خدا را شکر کنیم و رویمان را هم کم. خدا حاکمان بلند مرتبه و عزیزمان را عمر بلند و با عزت بدهاد!





دوستانِ جانی

درخواست حذف اطلاعات

یک سریالی توی امریکا درست کرده بودند بعد از فاجعه یازده سپتامبر که در مورد اف بی آی بود و "چشمها" یی قرار بود سمبل توانایی این سازمان در مراقبت و حفاظت از امنیت مردم باشند. عنوان سریال در ورسیون ایتالیایی اش عوض شده بود اما اصل ماجرا این بود که یک اف بی آی به اسم "سو" ناشنوا بود و قابلیت های زیادش در لب خوانی و همینطور هوشمندی زیادش باعث موفقیت کلی از یت ها و کشف عملیات تروریستی می شد. در قسمت آ این سریال که فکر کنم فصل های متعدد و دنباله دار نداشت - یا اگر هم دارد در ایتالیا پخش نشده اند - به سو پیشنهاد شد به نیویورک برود که برای او یک فرصت عالی برای رشد شغلی بود. در تردید برای پذیرفتن یا نپذیرفتن این فرصت رشد حرفه ای گذارش به کلیسای خالی ای می افتد و یک آشنای قدیمی را ملاقات می کند.

این آشنای قدیمی خانمی ست مبتلا به ام اس که به سو می گوید تنها امیدش به ادامه راه و تنها کمکش در جلو رفتن و غلبه به محدودیت های بیماری دوستان خوبی هستند که اطرافش هستند و کمک حالش. گفتگوهای این سکانس فقط تلنگر به سو نیستند، بیننده هم تلنگری می خورد تا درک کند چقدر اهمیت دارد داشتن افرادی در مان که دوست مان داشته باشند، که وجود ما برایشان مهم باشد، که نسبت به ما حس دوستی داشته باشند. 

امروز زیاد یاد "خانه دوست کجاست" و مفهومش بودم. رفتن به خانه دوستی که خیلی قدیمی نیست ولی طوری تو را در خانه می پذیرد، طوری ساده و بی غل و غش و بی تعارف است که انگار عمریست رفت و آمد دارید، شنیدن صدای دوست داشتنی افراد خانواده ات در یک قاره دیگر، شنیدن صدای خوب و مهربان یک دوست که او هم در قاره ای دیگر است، همه و همه هر لحظه یادآور این هستند که داشتن دوست و دریافت حس دوستی و محبت توی کیفیت زندگی مان مهم است. 

اینرا امری مسلم تلقی نکنیم! بعنوان ی که جابجا شده و طعم ناشناس و بیگانه مطلق بودن را چشیده بهتان می گویم که سخت است احساس "هیچ " بودن. وقتی می دانی برای دیگران یک "هیچ " هستی خیلی تلخ و سخت است. تنهایان و هیچ ها و بی و کارها را دری م!


بعد رفقای چهار دست و پا و پنجول دار هم هستند که رفاقت شان اصلا قیمت ندارد! ی که اقبال و شانس اینرا داشته باشد که یک پیشی این مدلی روی و شکمش دراز بکشد بی شک جزو بندگان برگزیده خداست. من فعلا باید صبر پیشه کنم تا به سن بازنشستگی برسم و بتوانم مراقبت از چنین موجود بی همتایی را بعهده بگیرم.



پی نوشت برای مخاطب خاص: راستی رفقا همیشه یک توصیه ای دارند برای درمان سریع سرماخوردگی و سنگین بودن سر. امیدوارم دروغ نگفته باشند: عرضم به حضور نازنینت که باید کمی شیر گرم کنی نه که جوش باشد، فقط در حد گرم شدن و کمی عسل تویش بریز و کمی تا قسمتی فراوان یک چیزی که توی دهات ما بهش می گویند g pa. نمی دانم توی انگلیسی چی بهش می گویند اما روایت است که آدم گلوله می شود بعد از نوشیدن این معجون و سرماخوردگی هم رفع می شود.


پی نوشت عمومی: نگاه و دیدم آن سریال سه فصل داشته است ولی نمی دانم آنهایی که من دیده ام تا آ ش بوده اند یا نه. اسمش اینست: sue thomas: f.b. eye





libreriamo 74

درخواست حذف اطلاعات
طبیعتم را انکار نمی کنم، انتخاب هایم را انکار نمی کنم، هر طوری نگاه کنیم در زندگی خوش شانس بوده ام. خیلی وقت ها در درد و رنج عمیق ترین لذت های زندگی را می توان یافت، پیچیده ترین حقایق را، واقعی ترین خوشبختی را.گذر ما در این دنیا آنقدر پوچ و زودگذر است که تنها چیزی که باعث آرامشم می شود آگاهی به اینست که همیشه واقعی بوده ام، ی بوده ام که بیش از هر فرد قابل تصور دیگری به من شبیه بوده است.فریدا کالو




مرا باز می شناسی؟

درخواست حذف اطلاعات

اینکه از هنر - هر هنری - اندازه یک کانگورو هم نمی دانم را هیچوقت پنهان نکرده ام. اما بعضی آثار هنری هستند که طوری امضای مولف شان را به همراه دارند که تقریبا محال است حتی توسط جاهلی مثل من هم باز شناخته نشوند. 

صدای برخی خوانندگاه بزرگ، موسیقی برخی موسیقی دانان بزرگ و نقاشی های برخی تصویر گران بزرگ از آن دسته هستند برای من. معمولا پیش نمی آید در تشخیص آثار مثلا گوستاو کلیمت یا کاراوجّو اشتباه کنم. گاهی ممکن است مثلا آثار مونه را با رنوآر اشتباه کنم اما آن خشم و جنون آثار کاراوجّو را جای دیگر نمی شود دید. آگاهم به اینکه فقدان دانشم در این هنر باعث می شود نتوانم با کلمات بیان کنم در این آثار دقیقا چه المان هایی وجود دارند که اینطور متمایز و قابل بازشناسی شان می کنند، فقط می دانم که شناس هستند.

روی ف ی س بوک عضو صفحه ای هستم به اسم "زیباترین هزار تابلوی تاریخ" و گاهی با خودم می کنم در حدس زدن نام نقاش هر اثر. تا بحال در مورد کاراوجّو اشتباه نکرده ام. خودتان ببینید و قضاوت کنید:


caravaggio “conversione sulla via di damasco” 1600c

 

 


 

davide e golia

تقدیم به کامشین و مطلبی که در آن به داستان داوید و گولیا اشاره کرده بود.


narciso


crocifissione di san pietro





از هر دری 110

درخواست حذف اطلاعات

بله بله می دانم چقدر وراجم! از وقتی از غیبت صغرا برگشته ام این دوازدهمین نوشته ای ست که منتشر می کنم. اما خوب، موضوع همان وراجی ست و ربطی به "تولید محتوا" به قول کامشین عزیزم ندارد. محتوا کدام است؟ آنهم من؟! چه کشکی ... چه پشمی؟

می گویند قرار است سرمای شدیدی از راه برسد و برف ببارد. چه باک؟ آ آ ش اینست که مثل الکلی های دائم الخمر با بطری های و لیمون چِلُّ (l i m o n cello)  که دوستان خوب بهم هدیه داده اند، توی جیب کتم اینطرف و آنطرف می روم.

پریروز کاشا می گفت می خواهد یک شب دعوتم کند به شام لهستانی. فوری فکرم سراغ گولاش رفت. ولی گفت چیزی درست می کند که با بقیه کشورها (مجارستان، جمهوری چک و ...) نقطه اشتراک نداشته باشد. خیلی دوست دارم بروم خانه اش. اصولا از همان دفعه که دعوتش خانه ام و موقع بی جایی پناهش دادم یک دوستی خوبی بین مان شکل گرفت. یک حس حمایت دوطرفه نه که متاسفانه در دنیای ن کمیاب است. اگر می خواهیم توی این دنیا به جایی برسیم باید یاد بگیریم مثل مردها هوای هم را داشته باشیم. 

وقتی مطالب تحت عنوان "از هر دری" را می نویسم مخصوصا دلم می خواهد حرف های پیش پا افتاده و روزمره بزنم ولی بعضی وقتها مثل همین الان نمی شود. نمی شود آدم خودش را به بی خیالی بزند. چرا؟ چون آن بالا یک چیزی افتادم  که نمی شود نگویمش: به نظر من - با برداشتی از یک گفته مادلین آلبرایت - توی جهنم یک جای مخصوص برای نی وجود دارد که به بقیه زن ها اهانت می کنند و با الق مثل و و سلیطه و ... ازشان یاد می کنند.

عزیزجان وقتی یک مرد متاهل به زنش خیانت می کند، اوست که پوفیوز و خیانت کار است. اگر می خواهید درستکار باشید و با انصاف قبل از خطاب آن زن، شوهر خودتان را از پوفیوزی و بودنش خبر کنید و از خانه بیرونش کنید. "آن زن" شما را نمی شناسد و با شما قول و قراری نگذاشته است. همسر عزیزتان (!) ولی چرا.

بگذریم. رییس جانم یک سری جلسات کوچینگ برگذار می کند. دو هفته پیش در مورد قدردانی و حمایت بود. توی گروه ازمان خواست تک تک از جا بلند شویم و باقی افراد باید مواردی را پیدا می د در مورد آن شخص که از او قدردانی کنند. یکی از همکاران که جوانی دوست داشتنی و با معلومات است بلند شد و من در موردش دقیقا همین دو نکته را تمجید : رویکرد علمی اش به مباحث کاری و رفتار نجیب زاده و جنتلمنانه اش.

بار چندم است که در جمع با صدای بلند در مورد اهمیت ادب و نزاکت حرف می زنم. نمی دانید چقدر بی ادبی و گستاخی رواج دارد و چقدر متاسفانه ادب و نزاکت و مهربانی نشانه ضعف تلقی می شود. خیلی غمگینانه است که پرخاش و رفتار تهاجمی نشانه جنم و عرضه داشتن تلقی می شود. با خودم عهد کرده ام آنقدر این موضوع را به رخ همه بکشم که کمی حساسیت ها برانگیخته شود.

شنبه قرار است مهمانی بروم خانه داویده. آن رییس سابق ِ بی ریخت و عجیب. قرار بود همدیگر را برای یک ناهار سبک - مثل خیلی وقتهای دیگر - در مرکز تورینو ببینیم. اما امروز تلفن کرد و گفت کمی گرفتاری دارد، پسرش که گرفتار اوتیسم است پیش اوست و نمی تواند از خانه بیرون برود. قرار شد که ناهار درست کند و من بروم خانه شان و منهم داوطلب شدم دسر و بطری را هدیه ببرم که قدردان میزبانی اش باشم. زمان و اتفاقاتش کارهای عجیبی می کنند واقعا. هیچوقت نمی توانم فراموش کنم چقدر سر و کار داشتن با این رییس عجیب و بدشکل و "کازیمودو" وار برایم عذاب آور و معذب کننده بود. حالا دو تا دوست خوب هستیم و قابل اطمینان. آنقدر که درب خانه اش را به رویم باز کند، فرزند "متفاوتش" را به من معرفی کند و میزبانم باشد. 


پی نوشت. گفت می خواهد پاستا با کلم بروکلی درست کند. گفتم خیلی هم عالی. می پرسد می خواهم فلفل قرمز، روغن و سیر هم تویش بریزم قبول است؟ می گویم خوب است ولی لطفا بدون سیر. وقتی تلفن راقطع کرد با واتس آپ آدرس را برایم می فرستد و من یادم می آید که ترکیب درست با پاستا و سبزیجات سفید است اما بهتر است سئوال کنم. می پرسم: چه جور ی را ترجیح می دهی؟ سفید یا قرمز؟ still یا sparkling؟ می گوید تو انتخاب کن خانم . بعد کمی فکر می کند و دوباره می نویسد شاید sparkling بهتر است. حدسم درست بود! باید یک سفید و sparkling انتخاب کنم.





libreriamo 73

درخواست حذف اطلاعات

دوستی یک هدیه نیست، یک حس است.

ی که خواهان داشتن دوست است اول باید دوست بودن را یاد بگیرد.

rocco fierro



پی نوشت 1: چند روز پیش از سرمازدگی ام گفتم و چند دوست مهربان برایم پیغام گذاشتند. دیدم روا نیست الان که جانم گرم شده سکوت کنم. برکت سر سوپ پختن ها و چای تهیه های هر روزه و برکت اینکه توی خانه "نفسی" هست، حالا گیرم فقط نفس خودم، خانه بالا ه گرم شده و دیگرنمی لرزم. بوس به روی ماه دوستان خوبی که به فکرم بودند.

پی نوشت 2: از قضا امروز برای اولین بار سوپ جو درست و دوز صحیح جو را نمی دانستم. هیچی دیگر ... اگر بعد از پخت جو، اضافی هایش را توی ظرف برای فریز برنمیداشتم سوپ جو تبدیل به غذای دام میشد! همان مثل معروف ِ "نکرده کار که کار کنه پروردگار چکار کنه" شده .





کیف و کفش چرم دست دوز

درخواست حذف اطلاعات

دوستان عزیزی که علاقمند به داشتن کیف و کفش ( نه، مردانه) چرم دست دوز هستید به اکانت اینستاگرام این دوست هنرمند من سری بزنید. یادتان باشد فقط به آن کیف مهمانی سفید و سیاه چپ نگاه نکنید که مال خودم است!


aki_banaei


پی نوشت: دوستانم هم مثل خودم عاشق گربه ها هستند!





مدیون نباشیم

درخواست حذف اطلاعات

صاحبخانه من توی این مجتمع که تویش زندگی می کنم سه واحد آپارتمان دارد. واحدی که درش من هستم و واحد کناری هم زمان اجاره داده شدند و طرف کلی هم ذوق کرده بود از شانسی که یارش شده بود. هر دو، خانم های مجردی هستیم که شاغلیم و بیشتر اوقات داخل خانه نیستیم. خانم آژانس مسکن برایم تعریف کرده بود که این خانم و آقای محترم صاحب خانه یک سال این دو تا واحد را خالی نگه داشته بودند چون اجاره نشینان قبلی بچه دار بودند و بچه هاشان هم تخس و پر سر و صدا که در نتیجه شکایت همسایه های پایین دائمی بوده و اوضاع ناجوری برایشان که افراد شناسی در این شهر کوچک هستند بوجود آورده بود.

حالا که یک واحد را من برداشته ام و آن یکی را این دخترک به قولی این جنابان حس با ...ن توی روغن افتاده اند! ماه به ماه اجاره شان را می گیرند، خانه هم که اکثرا خالی ست و کم رفت و آمد (در مورد خودم حداقل اینطور ست) و فکر کنم پایینی ها حتی احساس هم نمی کنند ی بالای سرشان دارد زندگی می کند. بچه دارها ناراحت نشوند ولی هیچ خوشش نمی آید ی بالای سرش بدو بدو و بازی کند. هر قدر هم بگوییم خوب بچه است، طبیعی ست بدود و بازی کند. ننه و بابای خود بچه هم که باشید یک وقتهایی حوصله سر و صدایش را ندارید چه برسد به یک غریبه که قرار باشد این سر و صدا را روی سرش تحمل کند! توی این مسائل واقع بین باشیم و روراست خیلی بهتر است. *

حالا همه این رجزها را خواندم که بگویم این دخترک همسایه صاحب یک بار است. یک بار خیلی خوب و قشنگ با قهوه های خیلی خوب و محیط گرم و خوشرنگ در شهر خودمان. یکبار قرار بود رمز کنترل درب گاراژ را عوض کنند و مسئولش هم قرار بود شنبه صبح بیاید و اهالی و گاراژ دارها کنترل هایشان را ببرند تا دوباره تویش رمز جدید را بریزد. دخترک چون باید صبح اول صبح بار را باز می کرد کنترلش را داد به من و خواهش کرد کمکش کنم. برایم کار سختی نبود، نهایت اینکه صبح شنبه ای سحرخیز شدم و استراحت ن اما کار شاقی هم نبود. هیچی دیگر ... از آن موقع تا بحال هر وقت مرا می بیند می گوید من به تو بد ارم، تو به من لطف بزرگی کردی و ... (آها اینرا هم بگویم که من خودم گاراژ ندارم توی این مجتمع و این کار را فقط بعنوان لطف برای او انجام دادم. نه که حین انجام کار خودم، کار او را هم راه انداخته باشم).

از بس این حرف را تکرار کرد که تا مدتها توی بارش نرفتم. چند ماهی همدیگر را ندیدیم تا امروز بعد از ظهر که رفتم قهوه بعد از ظهرم را آنجا بنوشم و آ کاری زهرم کردش! پولش را نگرفت و گفت نه من به تو خیلی بیش از اینها مدیونم! هر چقدر بهش گفتم با اینکار فقط باعث می شوی دیگر اینجا پا نگذارم قبول نکرد. شما را به خدا ی را که بهتان لطفی می کند با این تعارف ها پشیمان و فراری نکنید.


* ماجرای زرزر بچه ها توی هواپیما هم از همین دسته است. شنیدن ونگ و ونگ دائم در طول سفر وقتی آدم خودش خسته و کلافه است واقعا غیر قابل تحمل است. از قضا من خودم هم در بچگی از آن توله سگ های زرزرو بوده ام! خدایا توبه! هر وقت یادش می افتم از مادرم می پرسم با چه صبر جمیلی تحملم می کرده است. خلاصه که خودم به موقع فهمیدم جریان از چه قرار است و به دام بچه دار شدن نیفتادم. بدون شک بچه ام یک گوهی از آب در می آمد بدتر از خودم.